Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱ صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی شکی پنهان عوض جویی بود هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره پویی بود حاصل عصای موسوی عشقست در کون ای روی عین و عرض در پیش او اشکال جادویی بود یک سو رو از گرداب تن پیش از دم غرقه شدن زیرا بقا و خرمی زان سوی شش سویی بود خود را بیفشان چون شجر از برگ خشک و برگ تر بی رنگ نیک و رنگ بد توحید و یک تویی بود ره رو مگو این چون بود زیرا ز چون بیرون بود کی شیر را همدم شوی تا در تو آهویی بود خاموش کاین گفت زبان دارد نشان فرقتی ور نی چو نان خاید فتی کی وقت نان گویی بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲ بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد گردیم ما آن شب روان اندر پی ما هندوان زیرا که ما بردیم زر تا پاسبان آگاه شد ما شب روی آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو گل افروخته کان بیذق ما شاه شد بشکست بازار زمین بازار انجم را ببین کز انجم و در ثمین آفاق خرمنگاه شد تا چند از این استور تن کو کاه و جو خواهد ز من بر چرخ راه کهکشان از بهر او پرکاه شد استور را اشکال نه رخ بر رخ اقبال نه اقبال آن جانی که او بی مثل و بی اشباه شد تن را بدیدی جان نگر گوهر بدیدی کان نگر این نادره ایمان نگر کایمان در او گمراه شد معنی همی گوید مکن ما را در این دلق کهن دلق کهن باشد سخن کو سخره افواه شد من گویم ای معنی بیا چون روح در صورت درآ تا خرقه ها و کهنه ها از فر جان دیباه شد بس کن رها کن گازری تا نشنود گوش پری کان روح از کروبیان هم سیر و خلوت خواه شد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳ یار مرا می نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می فشرد در بر خود گاه چو قطار شتر می کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم بمزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در خود خون ببرد نطفه کند نطفه برد خلق کند خلق کشد عقل کند فاش کند محشر خود گاه براند به نیم همچو کبوتر ز وطن گاه به صد لابه مرا خواند تا محضر خود گاه چو کشتی بردم بر سر دریا به سفر گاه مرا لنگ کند بندد بر لنگر خود گاه مرا آب کند از پی پاکی طلبان گاه مرا خار کند در ره بداختر خود هشت بهشت ابدی منظر آن شاه نشد تا چه خوش است این دل من کو کندش منظر خود من به شهادت نشدم مؤمن آن شاهد جان مؤمنش آن گاه شدم که بشدم کافر خود هر کی درآمد به صفش یافت امان از تلفش تیغ بدیدم به کفش سوختم آن اسپر خود همپر جبریل بدم ششصد پر بود مرا چونک رسیدم بر او تا چه کنم من پر خود حارس آن گوهر جان بودم روزان و شبان در تک دریای گهر فارغم از گوهر خود چند صفت می کنیش چونک نگنجد به صفت بس کن تا من بروم بر سر شور و شر خود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴ ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو این کاره شود عزم سفر دارد جان می نهیش بند گران برسکلد بند تو را عاقبت آواره شود چونک سلیمان برود دیو شهنشاه شود چون برود صبر و خرد نفس تو اماره شود عشق گرفتست جهان رنگ نبینی تو از او لیک چو بر تن بزند زردی رخساره شود شه بچه ای باید کو مشتری لعل بود نادره ای باید کو بهر تو غمخواره شود بشنو از قل خدا هست زمین مهد شما گر نبود طفل چرا بسته گهواره شود چون بجهی از غضبش دامن حلمش بکشی آتش سوزنده تو را لطف و کرم باره شود گردش این سایه من سخره خورشید حق است نی چو منجم که دلش سخره استاره شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۵ بی تو به سر می نشود با دگری می نشود هر چه کنم عشق بیان بی جگری می نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می نشود ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می نشود میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست بی ره و رای تو شها رهگذری می نشود چیست حشر از خود خود رفتن جان ها به سفر مرغ چو در بیضه خود بال و پری می نشود بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من تا تو قدم درننهی خود سحری می نشود دانه دل کاشته ای زیر چنین آب و گلی تا به بهارت نرسد او شجری می نشود در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می نشود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶ هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر که شدت حلقه در زود برد حقه زر خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود آب چه دانست که او گوهر گوینده شود خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود روی کسی سرخ نشد بی مدد لعل لبت بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۷ سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده او را نخورم ور نخورم پس که خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده او هم دل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آن جا چه شود دل نشناسم چه بود جان و بدن تا برود غم نخورم غم نخورم غم نخورم تا چه شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸ چشم تو ناز می کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می کند لعل تو داد می دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد نطق عطاردانه ام مستی بی کرانه ام گر نبود ز خوان تو راتبه از کجا رسد چرخ سجود می کند خرقه کبود می کند چرخ زنان چو صوفیان چونک ز تو صلا رسد جز تو خلیفه خدا کیست بگو به دور ما سجده کند ملک تو را چون ملک از سما رسد دولت خاکیان نگر کز ملکند پاکتر پرورش این چنین بود کز بر شاه ما رسد سر مکش از چنین سری کاید تاج از آن سرش کبر مکن بر آن کسی کز سوی کبریا رسد نقد الست می رسد دست به دست می رسد زود بکن بلی بلی ور نکنی بلا رسد من که خریده ویم پرده دریده ویم رگ به رگ مرا از او لطف جدا جدا رسد گر به تمام مستمی راز غمش بگفتمی گفت تمام چون شکر زان مه خوش لقا رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹ آب زنید راه را هین که نگار می رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می رسد چاک شدست آسمان غلغله ای است در جهان عنبر و مشک می دمد سنجق یار می رسد رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد غم به کناره می رود مه به کنار می رسد تیر روانه می رود سوی نشانه می رود ما چه نشسته ایم پس شه ز شکار می رسد باغ سلام می کند سرو قیام می کند سبزه پیاده می رود غنچه سوار می رسد خلوتیان آسمان تا چه شراب می خورند روح خراب و مست شد عقل خمار می رسد چون برسی به کوی ما خامشی است خوی ما زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می رسد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۰ پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می زند بهر روان عاشقان صد صلوات می رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می رسد رحمت اوست کآب و گل طالب دل همی شود جذبه اوست کز بشر صوم و صلات می رسد در ظلمات ابتلا صبر کن و مکن ابا کآب حیات خضر را در ظلمات می رسد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۱ جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور تست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که در زمین بود ماه که در سما بود با تو برهنه خوشترم جامه تن برون کنم تا که کنار لطف تو جان مرا قبا بود ذوق تو زاهدی برد جام تو عارفی کشد وصف تو عالمی کند ذات تو مر مرا بود هر که حدیث جان کند با رخ تو نمایمش عشق تو چون زمردی گرچه که اژدها بود هر که رخش چنین بود شاه غلام او شود گرچه که بنده ای بود خاصه که در هوا بود این دل پاره پاره را پیش خیال تو نهم گر سخن وفا کند گویم کاین وفا بود چون در ماجرا زنم خانه شرع وا شود شاهد من رخش بود نرگس او گوا بود از تبریز شمس دین چونک مرا نعم رسد جز تبریز و شمس دین جمله وجود لا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۲ چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می رود دیر به خانه وارسد منزل دور می رود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می رود زهره نداشت هیچ کس تا بر او زند نفس پخته شود از این سپس چون به تنور می رود صاف صفا نمی رود راه وفا نمی رود مست خدا نمی رود مست غرور می رود ای خنک آن که پیش شد بنده دین و کیش شد موسی وقت خویش شد جانب طور می رود چند برید جامه ها بست بسی عمامه ها چون که نداشت ستر حق ناکس و عور می رود آنک ز روم زاده بد جانب روم وارود وان که ز غور زاده بد هم سوی غور می رود آن که ز نار زاده بد همچو بلیس نار شد وان که ز نور زاده بد هم سوی نور می رود آن که ز دیو زاده بد دست جفا گشاده بد هیچ گمان مبر که او در بر حور می رود بانمکان و چابکان جانب خوان حق شده وان دل خام بی نمک در شر و شور می رود طبل سیاستی ببین کز فزع نهیب او شیر چو گربه می شود میر چو مور می رود بس که بیان سر تو گرچه به لب نیاوری همچو خیال نیکوان سوی صدور می رود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳ بی همگان به سر شود بی تو به سر نمی شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی شود دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی تو به سر نمی شود جان ز تو جوش می کند دل ز تو نوش می کند عقل خروش می کند بی تو به سر نمی شود خمر من و خمار من باغ من و بهار من خواب من و قرار من بی تو به سر نمی شود جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی آن منی کجا روی بی تو به سر نمی شود دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی این همه خود تو می کنی بی تو به سر نمی شود بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی باغ ارم سقر شدی بی تو به سر نمی شود گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم ور بروی عدم شوم بی تو به سر نمی شود خواب مرا ببسته ای نقش مرا بشسته ای وز همه ام گسسته ای بی تو به سر نمی شود گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من مونس و غم گسار من بی تو به سر نمی شود بی تو نه زندگی خوشم بی تو نه مردگی خوشم سر ز غم تو چون کشم بی تو به سر نمی شود هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد هم تو بگو به لطف خود بی تو به سر نمی شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۴ این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می شود دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می شود هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می شود آن شکر چو برف او وان عسل شگرف او از سر لطف و نازکی از مگسی چه می شود عشق تو صاف و ساده ای بحر صفت گشاده ای چونک در آن همی فتد خار و خسی چه می شود از تبریز شمس دین دست دراز می کند سوی دل و دل من از دسترسی چه می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۵ چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند چونک ستاره دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف ها از تو بر این زمین کند باده به دست ساقیت گرد جهان همی رود آخر کار عاقبت جان مرا گزین کند گر چه بسی بیاورد در دل بنده سر کند غیرت تو بسوزدش گر نفسی جز این کند از دل همچو آهنم دیو و پری حذر کند چون دل همچو آب را عشق تو آهنین کند جان چو تیر راست من در کف توست چون کمان چرخ از این ز کین من هر طرفی کمین کند دیده چرخ و چرخیان نقش کند نشان من زآنک مرا به هر نفس لطف تو هم نشین کند سجده کنم به هر نفس از پی شکر آنک حق در تبریز مر مرا بنده شمس دین کند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶ جور و جفا و دوریی کان کنکار می کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می کند هم تک یار یار کو راحت مطلقست او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می کند یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می کند از صفتی فرشته را دیو و بلیس می کند وز تبشی شب مرا رشک بهار می کند می زده را معالجه هم به می از چه می کند اشتر مست را ز می باز چه بار می کند از کف پیر میکده مجلسیان خرف شده دور ز حد گذشت کو آن که شمار می کند هست شد آن عدم که او دولت هست ها بود مست شد آن خرد که او یاد خمار می کند عشرت خشک لب شده آمد و تر همی زند آن تریی که اندر او آب غبار می کند ساقی جان بیا که دل بی تو شدست مشتغل تا که نبیند او تو را با کی قرار می کند جزو دوید تا به کل خار گرفت صدر گل جذبه خارخار بین کان دل خار می کند مطرب جان بیا بزن تن تتنن تنن تنن کاین دل مست از به گه یاد نگار می کند یاد نگار می کند قصد کنار می کند روح نثار می کند شیر شکار می کند تا که چه دید دوش او یا که چه کرد نوش او کز بن بامداد او ناله زار می کند گفت حبیب نادرست همچو الست و جنس او تا که به پاسخ بلی چرخ دوار می کند جمله مکونات را چرخ زنان چو چرخ دان جسم جهار می کند روح سرار می کند دور به گرد ساغرش هست نصیب اسعدی کو بحراک دست او دور سوار می کند ای همراه راه بین بر سر راه ماه بین لیک خمش سخن مگو گفت غبار می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷ دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به نور دل همه شعله آن جهان بود شیخ شیوخ عالمست آن که تو راست نومرید آن که گرفت دست تو خاصبک زمان بود دل به میان چو پیر دین حلقه تن به گرد او شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود راز دل تو شمس دین در تبریز بشنود دور ز گوش و جان او کز سخنت گران بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸ یار مرا چو اشتران باز مهار می کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می کشد جان و تنم بخست او شیشه من شکست او گردن من به بست او تا به چه کار می کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می برد دام دلم به جانب میر شکار می کشد آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشتران ساقی دشت می کند برکه و غار می کشد رعد همی زند دهل زنده شدست جزو و کل در دل شاخ و مغز گل بوی بهار می کشد آنک ضمیر دانه را علت میوه می کند راز دل درخت را بر سر دار می کشد لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را گرچه جفای دی کنون سوی خمار می کشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹ زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی خبر او ملکست یا بشر بر در ما چه می کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر شده بر در ما چه می کند ای بت شنگ پرده ای گر تو نه فتنه کرده ای هر نفسی چنین حشر بر در ما چه می کند گر نه که روز روشنی پیشه گرفته رهزنی روز به روز و ره گذر بر در ما چه می کند ور نه که دوش مست او آمد و درشکست او پس به نشانه این کمر بر در ما چه می کند گر نه جمال حسن او گرد برآرد از عدم این همه گرد شور و شر بر در ما چه می کند از تبریز شمس دین سوی که رای می کند بحر چه موج زد گهر بر در ما چه می کند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰ عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود لذت بی کرانه ایست عشق شدست نام او قاعده خود شکایتست ور نه جفا چرا بود از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند آن ترشی روی او روح فزا چرا بود آن ترشی روی او ابرصفت همی شود ور نه حیات و خرمی باغ و گیا چرا بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱ طوطی جان مست من از شکری چه می شود زهره می پرست من از قمری چه می شود بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده ام که او از گهری چه می شود باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می شود جان سپه ست و من علم جان سحر ست و من شبم این دل آفتاب من هر سحری چه می شود دل شده پاره پاره ها در نظر و نظاره ها کاین همه کون هر زمان از نظری چه می شود از غلبات عشق او عقل چه شور می کند وز لمعان جان او جانوری چه می شود من همگی چو شیشه ام شیشه گری ست پیشه ام آه که شیشه دلم از حجری چه می شود باخبران و زیرکان گرچه شوند لعل کان بی خبرند از این کز او بی خبری چه می شود از تبریز شمس دین راست شود دل و نظر آن نظر خوش از کژ و کژنگری چه می شود

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۲ خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز و جنات من گردد وگر مصحف به کف گیرم ز حیرت افتد از دستم رخش سرعشر من خواند لبش آیات من گردد جهان طورست و من موسی که من بی هوش و او رقصان ولیکن این کسی داند که بر میقات من گردد برآمد آفتاب جان که خیزید ای گران جانان که گر بر کوه برتابم کمین ذرات من گردد خمش چندان بنالیدم که تا صد قرن این عالم در این هیهای من پیچد بر این هیهات من گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳ دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی کاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد تو را بر در نشاند او به طراری که می آید تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد به هر دیگی که می جوشد میاور کاسه و منشین که هر دیگی که می جوشد درون چیزی دگر دارد نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر دارد بنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستان میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد بنه سر گر نمی گنجی که اندر چشمه سوزن اگر رشته نمی گنجد از آن باشد که سر دارد چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش می دار از این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر دارد چو تو از باد بگذشتی مقیم چشمه ای گشتی حریف همدمی گشتی که آبی بر جگر دارد چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴ همی بینیم ساقی را که گرد جام می گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می گردد دگر دل دل نمی باشد دگر جان می نیارامد که آن ماه دل و جان ها به گرد بام می گردد چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان ها را به گرد خام می گردد دل بیچاره مفتون شد خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه چه گرد دام می گردد ز گردش فارغ است آن مه چه منزل پیش او چه ره برای حاجت ما دان که چون ایام می گردد شهی که کان و دریاها زکات از وی همی خواهند به گرد کوی هر مفلس برای وام می گردد از این جمله گذر کردم بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم بر آن انعام می گردد شبی گفتی به دلدار ی شبت را روز گردانم چو سنگ آسیا جانم بر آن پیغام می گردد به لطف خویش مستش کن خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن که بی آرام می گردد گشا خنب حقایق را بده بی صرفه عاشق را می آشامش کن ایرا دل خیال آشام می گردد بده زان باده خوشبو مپرسش مستحقی تو ازیرا آفتابی که همه بر عام می گردد نهان ار رهزنی باشد نهان بینا ببر حلقش چه نقصان قهرمانت را که چون صمصام می گردد اگر گبرم اگر شاکر توی اول توی آخر چو تو پنهان شوی شادی غم و سرسام می گردد دلم پرست و آن اولی که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته ای چه بود که بر احلام می گردد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵ اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشید ش همی دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدار م چه گر قصد ستم دارد اگر مشهور شد شورم خدا داند که معذورم که اسیر حکم آن عشقم که صد طبل و علم دارد مرا یار شکرناکم اگر بنشاند بر خاکم چرا غم دارد آن مفلس که یار محتشم دارد غمش در دل چو گنجور ی دلم نور علی نوری مثال مریم زیبا که عیسی در شکم دارد چو خورشید ست یار من نمی گردد به جز تنها سپه سالار مه باشد کز استاره حشم دارد مسلمان نیستم گبر م اگر مانده ست یک صبر م چه دانی تو که درد او چه دستان و قدم دارد ز درد او دهان تلخ است هر دریا که می بینی ز داغ او نکو بنگر که روی مه رقم دارد به دوران ها چو من عاشق نرست از مغرب و مشرق بپرس از پیر گردونی که چون من پشت خم دارد خنک جانی که از خوابش به مالش ها برانگیزد بدان مالش بود شادان و آن را مغتنم دارد طبیبی چون دهد تلخش بنوشد تلخ او را خوش طبیبان را نمی شاید که عاقل متهم دارد اگر شان متهم داری بمانی بند بیماری کسی برخورد از استا که او را محترم دارد خمش کن کاندر این دریا نشاید نعره و غوغا که غواص آن کسی باشد که او امساک دم دارد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۶ بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی از آن شاخ اندرآویزد ز سایه خود گریزانم که نور از سایه پنهانست قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد سر زلفش همی گوید صلا زوتر رسن بازی رخ شمعش همی گوید کجا پروانه تا سوزد برای این رسن بازی دلاور باش و چنبر شو درافکن خویش در آتش چو شمع او برافروزد چو ذوق سوختن دیدی دگر نشکیبی از آتش اگر آب حیات آید تو را ز آتش نینگیزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷ نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وان اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وانگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا ای یار لعلین لب دلم گم گشت در قالب دلم داغ شما دارد یقین پیش شما باشد در این آتش کبابم من خراب اندر خرابم من چه باشد ای سر خوبان تنی کز سر جدا باشد دل من در فراق جان چو ماری سرزده پیچان بگرد نقش تو گردان مثال آسیا باشد بگفتم ای دل مسکین بیا بر جای خود بنشین حذر کن ز آتش پرکین دل من گفت تا باشد فروبستست تدبیرم بیا ای یار شبگیرم بپرس از شاه کشمیرم کسی را کاشنا باشد خود او پیدا و پنهانست جهان نقش است و او جانست بیندیش این چه سلطانست مگر نور خدا باشد خروش و جوش هر مستی ز جوش خم می باشد سبکساری هر آهن ز تو آهن ربا باشد خریدی خانه دل را دل آن توست می دانی هر آنچ هست در خانه از آن کدخدا باشد قماشی کان تو نبود برون انداز از خانه درون مسجد اقصی سگ مرده چرا باشد مسلم گشت دلداری تو را ای تو دل عالم مسلم گشت جان بخشی تو را وان دم تو را باشد که دریا را شکافیدن بود چالاکی موسی قبای مه شکافیدن ز نور مصطفی باشد برآرد عشق یک فتنه که مردم راه که گیرد به شهر اندر کسی ماند که جویای فنا باشد زند آتش در این بیشه که بگریزند نخجیران ز آتش هر که نگریزد چو ابراهیم ما باشد خمش کوته کن ای خاطر که علم اول و آخر بیان کرده بود عاشق چو پیش شاه لا باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸ چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش تو لطف آفتابی بین که در شب ها نهان باشد دلا بگریز از این خانه که دلگیرست و بیگانه به گلزاری و ایوانی که فرشش آسمان باشد از این صلح پر از کینش وز این صبح دروغینش همیشه این چنین صبحی هلاک کاروان باشد بجو آن صبح صادق را که جان بخشد خلایق را هزاران مست عاشق را صبوحی و امان باشد هر آن آتش که می زاید غم و اندیشه را سوزد به هر جایی که گل کاری نهالش گلستان باشد یکی یاری نکوکاری ز هر آفت نگهداری ظریفی ماه رخساری به صد جان رایگان باشد یکی خوبی شکرریزی چو باده رقص انگیزی یکی مستی خوش آمیزی که وصلش جاودان باشد اگر با نقش گرمابه شود یک لحظه همخوابه همان دم نقش گیرد جان چو من دستک زنان باشد دل آواره ما را از آن دلبر خبر آید شبی استاره ما را به ماه او قران باشد چو از بام بلند او رو نماید ناگهان ما را هوای سست بی آن دم مثال نردبان باشد کسی کو یار صبر آمد سوار ماه و ابر آمد مکن باور که ابر تر گدای ناودان باشد چو چشم چپ همی پرد نشان شادی دل دان چو چشم دل همی پرد عجب آن چه نشان باشد بسی کمپیر در چادر ز مردان برده عمر و زر مبین چادر تو آن بنگر که در چادر نهان باشد بسی ماه و بسی فتنه به زیر چادر کهنه بسی پالانیی لنگی که در برگستوان باشد بسی خرگه سیه باشد در او ترکی چو مه باشد چه غم داری تو از پیری چو اقبالت جوان باشد بریزد صورت پیرت بزاید صورت بختت ز ابر تیره زاید او که خورشید جهان باشد کسی کو خواب می بیند که با ماهست بر گردون چه غم گر این تن خفته میان کاهدان باشد معاذالله که مرغ جان قفس را آهنین خواهد معاذالله که سیمرغی در این تنگ آشیان باشد دهان بربند و خامش کن که نطق جاودان داری سخن با گوش و هوشی گو که او هم جاودان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۹ بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد حبیب آمد به دلداری مشتاقان طبیب آمد طبیب آمد طبیب هوشیار آمد سماع آمد سماع آمد سماع بی صداع آمد وصال آمد وصال آمد وصال پایدار آمد ربیع آمد ربیع آمد ربیع بس بدیع آمد شقایق ها و ریحان ها و لاله خوش عذار آمد کسی آمد کسی آمد که ناکس زو کسی گردد مهی آمد مهی آمد که دفع هر غبار آمد دلی آمد دلی آمد که دل ها را بخنداند میی آمد میی آمد که دفع هر خمار آمد کفی آمد کفی آمد که دریا در از او یابد شهی آمد شهی آمد که جان هر دیار آمد کجا آمد کجا آمد کز این جا خود نرفتست او ولیکن چشم گه آگاه و گه بی اعتبار آمد ببندم چشم و گویم شد گشایم گویم او آمد و او در خواب و بیداری قرین و یار غار آمد کنون ناطق خمش گردد کنون خامش به نطق آید رها کن حرف بشمرده که حرف بی شمار آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۰ بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پرنقش و نگار آمد گل از نسرین همی پرسد که چون بودی در این غربت همی گوید خوشم زیرا خوشی ها زان دیار آمد سمن با سرو می گوید که مستانه همی رقصی به گوشش سرو می گوید که یار بردبار آمد بنفشه پیش نیلوفر درآمد که مبارک باد که زردی رفت و خشکی رفت و عمر پایدار آمد همی زد چشمک آن نرگس به سوی گل که خندانی بدو گفتا که خندانم که یار اندر کنار آمد صنوبر گفت راه سخت آسان شد به فضل حق که هر برگی به ره بری چو تیغ آبدار آمد ز ترکستان آن دنیا بنه ترکان زیبارو به هندستان آب و گل به امر شهریار آمد ببین کان لکلک گویا برآمد بر سر منبر که ای یاران آن کاره صلا که وقت کار آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱ بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می ماند به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می ماند سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می ماند به شب نالان و بیداران نیابی جز که بیماران و من گر هم نمی نالم دلم بیمار می ماند در این دریای بی مونس دلا می نال چون یونس نهنگ شب در این دریا به مردم خوار می ماند بدان سان می خورد ما را ز خاص و عام اندر شب نه دکان و نه سودا و نه این بازار می ماند چه شد ناصر عبادالله چه شد حافظ بلادالله ببین جز مبدع جان ها اگر دیار می ماند فلک بازار کیوانست در او استاره گردان است شب ما روز ایشانست که بی اغیار می ماند جز این چرخ و زمین در جان عجب چرخیست و بازاری ولیک از غیرت آن بازار در اسرار می ماند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲ ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی جانند تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بی خویشی که بس بی خویش خویشانند چه دریاها که می نوشند چو دریاها همی جوشند اگر چه خود که خاموشند دانایند و می دانند در آن دریای پر مرجان یکی قومند همچون جان ورای گنبد گردان براق جان همی رانند ایا درویش باتمکین سبک دل گرد زوتر هین میان بزم مردان شین که ایشان جمله رندانند ملوکانند درویشان ز مستی جمله بی خویشان اگر چه خاکیند ایشان ولیکن شاه و سلطانند ز گنج عشق زر ریزند غلام شمس تبریزند و کان لعل و یاقوتند و در کان جان ارکانند

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۳ برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه ی شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن میان بندد به خدمت روز و شب ها این سمر گوید همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی ولیکن عقل استادست او مشروح تر گوید درآید سنگ در گریه درآید چرخ در کدیه ز عرش آید دو صد هدیه چو او درس نظر گوید هزاران سیمبر بینی گشاییده بر و سینه چو آن عنبرفشان قصه ی نسیم آن سحر گوید که را ماند دل آن لحظه که آن جان شرح دل گوید که را ماند خبر از خود در آن دم کو خبر گوید حدیث عشق جان گوید حدیث ره روان گوید حدیث سکر سر گوید حدیث خون جگر گوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴ مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت های پرآتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد ملک ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آید به جز خود هیچ نگذارد و با خود نیز بستیزد چو هفت صد پرده ی دل را به نور خود بدراند ز عرشش این ندا آید بنامیزد بنامیزد چو او از هفتمین دریا به کوه قاف رو آرد از آن دریا چه گوهرها کنار خاک درریزد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۵ ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد الا ای قادر قاهر ز تن پنهان به دل ظاهر زهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد تو گویی خانه خاقان بود دل های مشتاقان مرا دل نیست ای جانم تو را خانه کجا باشد بود مه سایه را دایه به مه چون می رسد سایه بگو ای مه نمی دانم تو را خانه کجا باشد نشان ماه می دیدم به صد خانه بگردیدم از این تفتیش برهانم تو را خانه کجا باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۶ دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمی گنجم کز او این خانه پر باشد ز شیرینی حدیثش شب شکافیده ست جان را لب عجب دارم که می گوید حدیث حق مر باشد غذاها از برون آید غذای عاشق از باطن برآرد از خود و خاید که عاشق چون شتر باشد سبک رو همچو پریان شو ز جسم خویش عریان شو مسلم نیست عریانی مر آن کس را که عر باشد صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدش غلام او کسی باشد که از دو کون حر باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۷ چو برقی می جهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه می تابد عجب آن لعل کان باشد چیست از دور آن گوهر عجب ماهست یا اختر که چون قندیل نورانی معلق ز آسمان باشد عجب قندیل جان باشد درفش کاویان باشد عجب آن شمع جان باشد که نورش بی کران باشد گر از وی درفشان گردی ز نورش بی نشان گردی نگه دار این نشانی را میان ما نشان باشد ایا ای دل برآور سر که چشم توست روشنتر بمال آن چشم و خوش بنگر که بینی هر چه آن باشد چو دیدی تاب و فر او فنا شو زیر پر او ازیرا بیضه مقبل به زیر ماکیان باشد چو ما اندر میان آییم او از ما کران گیرد چو ما از خود کران گیریم او اندر میان باشد نماید ساکن و جنبان نه جنبانست و نه ساکن نماید در مکان لیکن حقیقت بی مکان باشد چو آبی را بجنبانی میان نور عکس او بجنبد از لگن بینی و آن از آسمان باشد نه آن باشد نه این باشد صلاح الحق و دین باشد اگر همدم امین باشد بگویم کان فلان باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸ مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد چه زهره دارد اندیشه که گرد شهر من گردد که قصد ملک من دارد چو او خاقان من باشد نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش بمیرد پیش من رستم چو او دستان من باشد بدرم زهره زهره خراشم ماه را چهره برم از آسمان مهره چو او کیوان من باشد بدرم جبه مه را بریزم ساغر شه را وگر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد چراغ چرخ گردونم چو اجری خوار خورشیدم امیر گوی و چوگانم چو دل میدان من باشد منم مصر و شکرخانه چو یوسف در برم گیرد چه جویم ملک کنعان را چو او کنعان من باشد زهی حاضر زهی ناظر زهی حافظ زهی ناصر زهی الزام هر منکر چو او برهان من باشد یکی جانیست در عالم که ننگش آید از صورت بپوشد صورت انسان ولی انسان من باشد سر ماهست و من مجنون مجنبانید زنجیرم مرا هر دم سر مه شد چو مه بر خوان من باشد سخن بخش زبان من چو باشد شمس تبریزی تو خامش تا زبان ها خود چو دل جنبان من باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹ دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان ها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان دگرباره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد دگرباره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و بود آمد ببین اجزای خاکی را که جان تازه پذرفتند همه خاکیش پاکی شد زیان ها جمله سود آمد ندارد رنگ آن عالم ولیک از تابه دیده چو نور از جان رنگ آمیز این سرخ و کبود آمد نصیب تن از این رنگست نصیب جان از این لذت ازیرا ز آتش مطبخ نصیب دیگ دود آمد بسوز ای دل که تا خامی نیاید بوی دل از تو کجا دیدی که بی آتش کسی را بوی عود آمد همیشه بوی با عودست نه رفت از عود و نه آمد یکی گوید که دیر آمد یکی گوید که زود آمد ز صف نگریخت شاهنشه ولی خود و زره پرده ست حجاب روی چون ماهش ز زخم خلق خود آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۰ صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را که بزم روح گستردند و باده بی خمار آمد قیامت در قیامت بین نگار سروقامت بین کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار آمد چو او آب حیات آمد چرا آتش برانگیزد چو او باشد قرار جان چرا جان بی قرار آمد درآ ساقی دگرباره بکن عشاق را چاره که آهوچشم خون خواره چو شیر اندر شکار آمد چو کار جان به جان آمد ندای الامان آمد که لشکرهای عشق او به دروازه حصار آمد رود جان بداندیشش به شمشیر و کفن پیشش که هر که از عشق برگردد به آخر شرمسار آمد نه اول ماند و نی آخر مرا در عشق آن فاخر که عاشق همچو نی آمد و عشق او چو نار آمد اگر چه لطف شمس الدین تبریزی گذر دارد ز باد و آب و خاک و نار جان هر چهار آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۱ مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان صبا برخواند افسونی که گلشن بی قرار آمد سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد بنفشه در رکوع آمد چو سنبل در خشوع آمد چو نرگس چشمکش می زد که وقت اعتبار آمد چه گفت آن بید سرجنبان که از مستی سبک سر شد چه دید آن سرو خوش قامت که زفت و پایدار آمد قلم بگرفته نقاشان که جانم مست کف هاشان که تصویرات زیباشان جمال شاخسار آمد هزاران مرغ شیرین پر نشسته بر سر منبر ثنا و حمد می خواند که وقت انتشار آمد چو گوید مرغ جان یاهو بگوید فاخته کوکو بگوید چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد بفرمودند گل ها را که بنمایید دل ها را نشاید دل نهان کردن چو جلوه یار غار آمد به بلبل گفت گل بنگر به سوی سوسن اخضر که گرچه صد زبان دارد صبور و رازدار آمد جوابش داد بلبل رو به کشف راز من بگرو که این عشقی که من دارم چو تو بی زینهار آمد چنار آورد رو در رز که ای ساجد قیامی کن جوابش داد کاین سجده مرا بی اختیار آمد منم حامل از آن شربت که بر مستان زند ضربت مرا باطن چو نار آمد تو را ظاهر چنار آمد برآمد زعفران فرخ نشان عاشقان بر رخ بر او بخشود و گل گفت اه که این مسکین چه زار آمد رسید این ماجرای او به سیب لعل خندان رو به گل گفت او نمی داند که دلبر بردبار آمد چو سیب آورد این دعوی که نیکو ظنم از مولی برای امتحان آن ز هر سو سنگسار آمد کسی سنگ اندر او بندد چو صادق بود می خندد چرا شیرین نخندد خوش کش از خسرو نثار آمد کلوخ انداز خوبان را برای خواندن باشد جفای دوستان با هم نه از بهر نفار آمد زلیخا گر درید آن دم گریبان و زه یوسف پی تجمیش و بازی دان که کشاف سرار آمد خورد سنگ و فروناید که من آویخته شادم که این تشریف آویزش مرا منصوروار آمد که من منصورم آویزان ز شاخ دار الرحمان مرا دور از لب زشتان چنین بوس و کنار آمد هلا ختم است بر بوسه نهان کن دل چو سنبوسه درون سینه زن پنهان دمی که بی شمار آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲ اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلوم ست تعبیرش اگر او نیک و بد بیند خصوصا اندر این مجلس که امشب در نمی گنجد دو چشم عقل پایان بین که صدساله رصد بیند شب قدرست وصل او شب قبرست هجر او شب قبر از شب قدرش کرامات و مدد بیند خنک جانی که بر بامش همی چوبک زند امشب شود همچون سحر خندان عطای بی عدد بیند برو ای خواب خاری زن تو اندر چشم نامحرم که حیفست آن که بیگانه در این شب قد و خد بیند شرابش ده بخوابانش برون بر از گلستانش که تا در گردن او فردا ز غم حبل مسد بیند ببردی روز در گفتن چو آمد شب خمش باری که هرک از گفت خامش شد عوض گفت ابد بیند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۳ رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدارست مرجان را که گردد کفو مر جان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو دندانه بر آن جمله کلید آید یکی لوحیست دل لایح در آن دریای خون سایح شود غازی ز بعد آنک صد باره شهید آید غلام موج این بحرم که هم عیدست و هم نحرم غلام ماهیم که او ز دریا مستفید آید هر آن قطره کز این دریا به ظاهر صورتی یابد یقین می دان که نام او جنید و بایزید آید درآ ای جان و غسلی کن در این دریای بی پایان که از یک قطره غسلت هزاران داد و دید آید خطر دارند کشتی ها ز اوج و موج هر دریا امان یابند از موجی کز این بحر سعید آید چو عارف را و عاشق را به هر ساعت بود عیدی نباشد منتظر سالی که تا ایام عید آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۴ یکی گولی همی خواهم که در دلبر نظر دارد نمی خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمی خواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالش های غم غافل به مالنده عبر دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۵ مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانه ای دارم که بر دریا همی خندد دل دیوانه ای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو می دانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی هستی که تو داری زهی مستی که من دارم تو را هستی همی زیبد مرا مستی همی زیبد هلا بس کن هلا بس کن که این عشقی که بگزیدی نشاطی می دهد بی غم قبولی می کند بی رد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۶ سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پرآتش که در خون جگر باشد ز بدحالی نمی نالد دو چشم از غم نمی مالد که او خواهد که هر لحظه ز حال بد بتر باشد نه روز بخت می خواهد نه شب آرام می جوید میان روز و شب پنهان دلش همچون سحر باشد دو کاشانه ست در عالم یکی دولت یکی محنت به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به درباشد ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد دل از سودای شاه جان شهنشاهی کجا جوید قبا کی جوید آن جانی که کشته آن کمر باشد اگر عالم هما گیرد نجوید سایه اش عاشق که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می گویم خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۷ صلا جان های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آن کس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید را هرگز ز مرغ شب غروب آمد بروب از خویش این خانه ببین آن حس شاهانه برو جاروب لا بستان که لا بس خانه روب آمد تن تو همچو خاک آمد دم تو تخم پاک آمد هوس ها چون ملخ ها شد نفس ها چون حبوب آمد ز بینایی بگردیدی مگر خواب دگر دیدی چه خوردی تو که قاروره پر از خلط رسوب آمد تو چه شنیدی تو چه گفتی بگو تا شب کجا خفتی حکایت می کند رنگت که جاسوس القلوب آمد صلاح الدین یعقوبان جواهربخش زرکوبان که او خورشید اسرارست و علام الغیوب آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸ صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همانست او که پار آمد ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگرباره که اینک وقت کار آمد بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد چو گلزار تو را دیدم چو خار و گل بروییدم چو خارم سوخت در عشقت گلم بر تو نثار آمد پیاپی فتنه انگیزی ز فتنه بازنگریزی ولیک این بار دانستم که یار من عیار آمد اگر بر رو زند یارم رخی دیگر به پیش آرم ازیرا رنگ رخسارم ز دستش آبدار آمد توی شاها و دیرینه مقام تست این سینه نمی گویی کجا بودی که جان بی تو نزار آمد شهم گوید در این دشتم تو پنداری که گم گشتم نمی دانی که صبر من غلاف ذوالفقار آمد مرا برید و خون آمد غزل پرخون برون آمد برید از من صلاح الدین به سوی آن دیار آمد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۹ شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد چو حلواهای بی آتش رسید از دیگ چوبین خوش سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا عبهر باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۰ سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود چو جان بهر نظر باشد روان بی نظر چه بود نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی کمر بندم چو نی پیشت اگر گویی شکر چه بود بگفتم بهترین چیزی ولیکن پیش غیر تو که تو ابله شکر بینی و گویی زین بتر چه بود ازیرا اصل جسم تو ز زهر قاتل افتادست سقر بودست اصل تو نداند جز سقر چه بود جهان و عقل کلی را ز عقل جزو چون بینی در آن دریای خون آشام عقل مختصر چه بود دو سه سطرست که می خوانی ز سر تا پا و پا تا سر دگر کاری نداری تو وگر نه پا و سر چه بود چو کور افتاد چشم دل چو گوش از ثقل شد پرگل به غیر خانه وسواس جای کور و کر چه بود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۱ چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می آید مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار می آید شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می آید چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت جو ز کوه و غار می آید سبوی می چه می جویی دهانش را چه می بویی تو پنداری که او چون تو از این خمار می آید چه نقصان آفتابی را اگر تنها رود در ره چه نقصان حشمت مه را که بی دستار می آید چه خورد این دل در آن محفل که همچون مست اندر گل از آن میخانه چون مستان چه ناهموار می آید مخسب امشب مخسب امشب قوامش گیر و دریابش که او در حلقه مستان چنین بسیار می آید گلستان می شود عالم چو سروش می کند سیران قیامت می شود ظاهر چو در اظهار می آید همه چون نقش دیواریم و جنبان می شویم آن دم که نور نقش بند ما بر این دیوار می آید گهی در کوی بیماران چو جالینوس می گردد گهی بر شکل بیماران به حیلت زار می آید خمش کردم خمش کردم که این دیوان شعر من ز شرم آن پری چهره به استغفار می آید

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲ اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آن کس که گردون را بگرداند اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند شمار برگ اگر باشد یکی فرعون جباری کف موسی یکایک را به جای خویش بنشاند مترسان دل مترسان دل ز سختی های این منزل که آب چشمه حیوان بتا هرگز نمیراند رأیناکم رأیناکم و اخرجنا خفایاکم فإن لم تنتهوا عنها فإیانا و إیاکم و ان طفتم حوالینا و انتم نور عینانا فلا تستییسوا منا فإن العیش احیاکم شکسته بسته تازی ها برای عشقبازی ها بگویم هر چه من گویم شهی دارم که بستاند چو من خود را نمی یابم سخن را از کجا یابم همان شمعی که داد این را همو شمعم بگیراند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۳ برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می آید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می آید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید برو ای شکر کاین نعمت ز حد شکر بیرون شد نخواهم صبر گرچه او گهی هم کار می آید روید ای جمله صورت ها که صورت های نو آمد علم هاتان نگون گردد که آن بسیار می آید در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۴ امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد امروز گل لعلت از شاخ دگر رسته ست امروز قد سروت بالای دگر دارد امروز خود آن ماهت در چرخ نمی گنجد وان سکه ی چون چرخت پهنای دگر دارد امروز نمی دانم فتنه ز چه پهلو خاست دانم که از او عالم غوغای دگر دارد آن آهو شیرافکن پیداست در آن چشمش کاو از دو جهان بیرون صحرای دگر دارد رفت این دل سودایی گم شد دل و هم سودا کاو برتر از این سودا سودای دگر دارد گر پا نبود عاشق با پر ازل پرد ور سر نبود عاشق سرهای دگر دارد دریای دو چشم او را می جست و تهی می شد آگاه نبد کان در دریای دگر دارد در عشق دو عالم را من زیر و زبر کردم این جاش چه می جستی کاو جای دگر دارد امروز دلم عشقست فردای دلم معشوق امروز دلم در دل فردای دگر دارد گر شاه صلاح الدین پنهانست عجب نبود کز غیرت حق هر دم لالای دگر دارد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵ آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیم شبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند صاحب نظری باشد شیرین لقبی باشد آن کس که چنین باشد با روح قرین باشد در ساعت جان دادن او را طربی باشد پایش چو به سنگ آید دریش به چنگ آید جانش چو به لب آید با قندلبی باشد چون تاج ملوکانش در چشم نمی آید او بی پدر و مادر عالی نسبی باشد خاموش کن و هر جا اسرار مکن پیدا در جمع سبک روحان هم بولهبی باشد

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۶ آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید جان از مزه عشقش بی گشن همی زاید عقل از مزه بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی خندد هم دست همی خاید هر صبح ز سیرانش می باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی بننماید هر چیز که می بینی در بی خبری بینی تا باخبری والله او پرده بنگشاید دم همدم او نبود جان محرم او نبود و اندیشه که این داند او نیز نمی شاید تن پرده بدوزیده جان برده بسوزیده با این دو مخالف دل بر عشق بنبساید دو لشکر بیگانه تا هست در این خانه در چالش و در کوشش جز گرد بنفزاید در زیر درخت او می ناز به بخت او تا جان پر از رحمت تا حشر بیاساید از شاه صلاح الدین چون دیده شود حق بین دل رو به صلاح آرد جان مشعله برباید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۷ امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد گل ها چون میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم خوش اشک بباریدم نوروز و چنین باران باریده مبارک باد بی گفت زبان تو بی حرف و بیان تو از باطن تو گوشت بشنیده مبارک باد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۸ یاران سحر خیزان تا صبح که دریابد تا ذره صفت ما را که زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد یعقوب صفت که بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد یا موسی آتش جو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد یا چون پسر ادهم راند به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد یا مرد علف کش کاو گردد سوی ویران ها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد ره رو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد هر کاو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 10 · Qur'an & Sunnah