Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۸ - بیان آنک یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدی الله و رسوله چون نبی نیستی ز امت باش چونک سلطان نه‌ای رعیت باش پس رو خاموش باش از خود زحمتی و رایی متراش پس برو خاموش باش از انقیاد زیر ظل امر شیخ و اوستاد ورنه گرچه مستعد و قابلی مسخ گردی تو ز لاف کاملی هم ز استعداد وا مانی اگر سر کشی ز استاد راز و با خبر صبر کن در موزه دوزی تو هنوز ور بوی بی صبر گردی پاره دوز کهنه دوزان گر بدیشان صبر و حلم جمله نودوزان شدندی هم به علم بس بکوشی و به آخر از کلال هم تو گویی خویش کالعقل عقال هم چو آن مرد مفلسف روز مرگ عقل را می دید بس بی بال و برگ بی غرض می کرد آن دم اعتراف کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف از غروری سر کشیدیم از رجال آشنا کردیم در بحر خیال آشنا هیچست اندر بحر روح نیست اینجا چاره جز کشتی نوح این چنین فرمود این شاه رسل که منم کشتی درین دریای کل یا کسی کو در بصیرتهای من شد خلیفه راستی بر جای من کشتی نوحیم در دریا که تا رو نگردانی ز کشتی ای فتی هم چو کنعان سوی هر کوهی مرو از نبی لا عاصم الیوم شنو می نماید پست این کشتی ز بند می نماید کوه فکرت بس بلند پست منگر هان و هان این پست را بنگر آن فضل حق پیوست را در علو کوه فکرت کم نگر که یکی موجش کند زیر و زبر گر تو کنعانی نداری باورم گر دو صد چندین نصیحت پرورم گوش کنعان کی پذیرد این کلام که برو مهر خدایست و ختام کی گذارد موعظه بر مهر حق کی بگرداند حدث حکم سبق لیک می گویم حدیث خوش پیی بر امید آنک تو کنعان نه ای آخر این اقرار خواهی کرد هین هم ز اول روز آخر را ببین می توانی دید آخر را مکن چشم آخربینت را کور کهن هر که آخربین بود مسعودوار نبودش هر دم ز ره رفتن عثار گر نخواهی هر دمی این خفت خیز کن ز خاک پایی مردی چشم تیز کحل دیده ساز خاک پاش را تا بیندازی سر اوباش را که ازین شاگردی و زین افتقار سوزنی باشی شوی تو ذوالفقار سرمه کن تو خاک هر بگزیده را هم بسوزد هم بسازد دیده را چشم اشتر زان بود بس نوربار کو خورد از بهر نور چشم خار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او را اشتری را دید روزی استری چونک با او جمع شد در آخری گفت من بسیار می افتم برو در گریوه و راه و در بازار و کو خاصه از بالای که تا زیر کوه در سر آیم هر زمانی از شکوه کم همی افتی تو در رو بهر چیست یا مگر خود جان پاکت دولتیست در سر آیم هر دم و زانو زنم پوز و زانو زان خطا پر خون کنم کژ شود پالان و رختم بر سرم وز مکاری هر زمان زخمی خورم هم چو کم عقلی که از عقل تباه بشکند توبه بهر دم در گناه مسخره ابلیس گردد در زمن از ضعیفی رای آن توبه شکن در سر آید هر زمان چون اسپ لنگ که بود بارش گران و راه سنگ می خورد از غیب بر سر زخم او از شکست توبه آن ادبارخو باز توبه می کند با رای سست دیو یک تف کرد و توبه ش را سکست ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان که به خواری بنگرد در واصلان ای شتر که تو مثال مؤمنی کم فتی در رو و کم بینی زنی تو چه داری که چنین بی آفتی بی عثاری و کم اندر رو فتی گفت گرچه هر سعادت از خداست در میان ما و تو بس فرقهاست سر بلندم من دو چشم من بلند بینش عالی امانست از گزند از سر که من ببینم پای کوه هر گو و هموار را من توه توه هم چنانک دید آن صدر اجل پیش کار خویش تا روز اجل آنچ خواهد بود بعد بیست سال داند اندر حال آن نیکو خصال حال خود تنها ندید آن متقی بلک حال مغربی و مشرقی نور در چشم و دلش سازد سکن بهر چه سازد پی حب الوطن هم چو یوسف کو بدید اول به خواب که سجودش کرد ماه و آفتاب از پس ده سال بلک بیشتر آنچ یوسف دیده بد بر کرد سر نیست آن ینظر به نور الله گزاف نور ربانی بود گردون شکاف نیست اندر چشم تو آن نور رو هستی اندر حس حیوانی گرو تو ز ضعف چشم بینی پیش پا تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا پیشوا چشمست دست و پای را کو ببیند جای را ناجای را دیگر آنک چشم من روشن ترست دیگر آنک خلقت من اطهرست زانک هستم من ز اولاد حلال نه ز اولاد زنا و اهل ضلال تو ز اولاد زنایی بی گمان تیر کژ پرد چو بد باشد کمان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانه گفت استر راست گفتی ای شتر این بگفت و چشم کرد از اشک پر ساعتی بگریست و در پایش فتاد گفت ای بگزیده رب العباد چه زیان دارد گر از فرخندگی در پذیری تو مرا دربندگی گفت چون اقرار کردی پیش من رو که رستی تو ز آفات زمن دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی ز اهل ولا خوی بد در ذات تو اصلی نبود کز بد اصلی نیاید جز جحود آن بد عاریتی باشد که او آرد اقرار و شود او توبه جو هم چو آدم زلتش عاریه بود لاجرم اندر زمان توبه نمود چونک اصلی بود جرم آن بلیس ره نبودش جانب توبه نفیس رو که رستی از خود و از خوی بد واز زبانه نار و از دندان دد رو که اکنون دست در دولت زدی در فکندی خود به بخت سرمدی ادخلی تو فی عبادی یافتی ادخلی فی جنتی در بافتی در عبادش راه کردی خویش را رفتی اندر خلد از راه خفا اهدنا گفتی صراط مستقیم دست تو بگرفت و بردت تا نعیم نار بودی نور گشتی ای عزیز غوره بودی گشتی انگور و مویز اختری بودی شدی تو آفتاب شاد باش الله اعلم بالصواب ای ضیاء الحق حسام الدین بگیر شهد خویش اندر فکن در حوض شیر تا رهد آن شیر از تغییر طعم یابد از بحر مزه تکثیر طعم متصل گردد بدان بحر الست چونک شد دریا ز هر تغییر رست منفذی یابد در آن بحر عسل آفتی را نبود اندر وی عمل غره ای کن شیروار ای شیر حق تا رود آن غره بر هفتم طبق چه خبر جان ملول سیر را کی شناسد موش غره شیر را برنویس احوال خود با آب زر بهر هر دریادلی نیکوگهر آب نیلست این حدیث جان فزا یا ربش در چشم قبطی خون نما

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف است من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی گفت هستم یار و خویشاوند تو گشته ام امروز حاجتمند تو زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون سبطیان زو آب صافی می خورند پیش قبطی خون شد آب از چشم بند قبط اینک می مرند از تشنگی از پی ادبار خود یا بدرگی بهر خود یک طاس را پر آب کن تا خورد از آبت این یار کهن چون برای خود کنی آن طاس پر خون نباشد آب باشد پاک و حر من طفیل تو بنوشم آب هم که طفیلی در تبع بجهد ز غم گفت ای جان و جهان خدمت کنم پاس دارم ای دو چشم روشنم بر مراد تو روم شادی کنم بنده تو باشم آزادی کنم طاس را از نیل او پر آب کرد بر دهان بنهاد و نیمی را بخورد طاس را کژ کرد سوی آب خواه که بخور تو هم شد آن خون سیاه باز ازین سو کرد کژ خون آب شد قبطی اندر خشم و اندر تاب شد ساعتی بنشست تا خشمش برفت بعد از آن گفتش کای صمصام زفت ای برادر این گره را چاره چیست گفت این را او خورد کو متقیست متقی آنست کو بیزار شد از ره فرعون و موسی وار شد قوم موسی شو بخور این آب را صلح کن با مه ببین مهتاب را صدهزاران ظلمتست از خشم تو بر عبادالله اندر چشم تو خشم بنشان چشم بگشا شاد شو عبرت از یاران بگیر استاد شو کی طفیل من شوی در اغتراف چون ترا کفریست هم چون کوه قاف کوه در سوراخ سوزن کی رود جز مگر کآن رشته یکتا شود کوه را که کن به استغفار و خوش جام مغفوران بگیر و خوش بکش تو بدین تزویر چون نوشی از آن چون حرامش کرد حق بر کافران خالق تزویر تزویر ترا کی خرد ای مفتری مفترا آل موسی شو که حیلت سود نیست حیله ات باد تهی پیمودنیست زهره دارد آب کز امر صمد گردد او با کافران آبی کند یا تو پنداری که تو نان می خوری زهر مار و کاهش جان می خوری نان کجا اصلاح آن جانی کند کو دل از فرمان جانان بر کند یا تو پنداری که حرف مثنوی چون بخوانی رایگانش بشنوی یا کلام حکمت و سر نهان اندر آید زغبه در گوش و دهان اندر آید لیک چون افسانه ها پوست بنماید نه مغز دانه ها در سر و رو در کشیده چادری رو نهان کرده ز چشمت دلبری شاه نامه یا کلیله پیش تو هم چنان باشد که قرآن از عتو فرق آنگه باشد از حق و مجاز که کند کحل عنایت چشم باز ورنه پشک و مشک پیش اخشمی هر دو یکسانست چون نبود شمی خویشتن مشغول کردن از ملال باشدش قصد از کلام ذوالجلال کاتش وسواس را و غصه را زان سخن بنشاند و سازد دوا بهر این مقدار آتش شاندن آب پاک و بول یکسان شد به فن آتش وسواس را این بول و آب هر دو بنشانند هم چون وقت خواب لیک گر واقف شوی زین آب پاک که کلام ایزدست و روحناک نیست گردد وسوسه کلی ز جان دل بیابد ره به سوی گلستان زانک در باغی و در جویی پرد هر که از سر صحف بویی برد یا تو پنداری که روی اولیا آنچنان که هست می بینیم ما در تعجب مانده پیغامبر از آن چون نمی بینند رویم مؤمنان چون نمی بینند نور روم خلق که سبق بردست بر خورشید شرق ور همی بینند این حیرت چراست تا که وحی آمد که آن رو در خفاست سوی تو ماهست و سوی خلق ابر تا نبیند رایگان روی تو گبر سوی تو دانه ست و سوی خلق دام تا ننوشد زین شراب خاص عام گفت یزدان که تراهم ینظرون نقش حمامند هم لا یبصرون می نماید صورت ای صورت پرست که آن دو چشم مرده او ناظرست پیش چشم نقش می آری ادب کو چرا پاسم نمی دارد عجب از چه پس بی پاسخست این نقش نیک که نمی گوید سلامم را علیک می نجنباند سر و سبلت ز جود پاس آنک کردمش من صد سجود حق اگر چه سر نجنباند برون پاس آن ذوقی دهد در اندرون که دو صد جنبیدن سر ارزد آن سر چنین جنباند آخر عقل و جان عقل را خدمت کنی در اجتهاد پاس عقل آنست که افزاید رشاد حق نجنباند به ظاهر سر ترا لیک سازد بر سران سرور ترا مر ترا چیزی دهد یزدان نهان که سجود تو کنند اهل جهان آنچنان که داد سنگی را هنر تا عزیز خلق شد یعنی که زر قطره آبی بیابد لطف حق گوهری گردد برد از زر سبق جسم خاکست و چو حق تابیش داد در جهان گیری چو مه شد اوستاد هین طلسمست این و نقش مرده است احمقان را چشمش از ره برده است می نماید او که چشمی می زند ابلهان سازیده اند او را سند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین و ارحم الراحمین گفت قبطی تو دعایی کن که من از سیاهی دل ندارم آن دهن که بود که قفل این دل وا شود زشت را در بزم خوبان جا شود مسخی از تو صاحب خوبی شود یا بلیسی باز کروبی شود یا بفر دست مریم بوی مشک یابد و تری و میوه شاخ خشک سبطی آن دم در سجود افتاد و گفت کای خدای عالم جهر و نهفت جز تو پیش کی بر آرد بنده دست هم دعا و هم اجابت از توست هم ز اول تو دهی میل دعا تو دهی آخر دعاها را جزا اول و آخر توی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان این چنین می گفت تا افتاد طشت از سر بام و دلش بیهوش گشت باز آمد او به هوش اندر دعا لیس للانسان الا ما سعی در دعا بود او که ناگه نعره ای از دل قبطی بجست و غره ای که هلا بشتاب و ایمان عرضه کن تا ببرم زود زنار کهن آتشی در جان من انداختند مر بلیسی را به جان بنواختند دوستی تو و از تو ناشکفت حمدلله عاقبت دستم گرفت کیمیایی بود صحبتهای تو کم مباد از خانه دل پای تو تو یکی شاخی بدی از نخل خلد چون گرفتم او مرا تا خلد برد سیل بود آنک تنم را در ربود برد سیلم تا لب دریای جود من به بوی آب رفتم سوی سیل بحر دیدم در گرفتم کیل کیل طاس آوردش که اکنون آب گیر گفت رو شد آبها پیشم حقیر شربتی خوردم ز الله اشتری تا به محشر تشنگی ناید مرا آنک جوی و چشمه ها را آب داد چشمه ای در اندرون من گشاد این جگر که بود گرم و آب خوار گشت پیش همت او آب خوار کاف کافی آمد او بهر عباد صدق وعده کهیعص کافیم بدهم ترا من جمله خیر بی سبب بی واسطه یاری غیر کافیم بی نان ترا سیری دهم بی سپاه و لشکرت میری دهم بی بهارت نرگس و نسرین دهم بی کتاب و اوستا تلقین دهم کافیم بی داروت درمان کنم گور را و چاه را میدان کنم موسیی را دل دهم با یک عصا تا زند بر عالمی شمشیرها دست موسی را دهم یک نور و تاب که طپانچه می زند بر آفتاب چوب را ماری کنم من هفت سر که نزاید ماده مار او را ز نر خون نیامیزم در آب نیل من خود کنم خون عین آبش را به فن شادیت را غم کنم چون آب نیل که نیابی سوی شادیها سبیل باز چون تجدید ایمان بر تنی باز از فرعون بیزاری کنی موسی رحمت ببینی آمده نیل خون بینی ازو آبی شده چون سر رشته نگه داری درون نیل ذوق تو نگردد هیچ خون من گمان بردم که ایمان آورم تا ازین طوفان خون آبی خورم من چه دانستم که تبدیلی کند در نهاد من مرا نیلی کند سوی چشم خود یکی نیلم روان برقرارم پیش چشم دیگران هم چنانک این جهان پیش نبی غرق تسبیحست و پیش ما غبی پیش چشمش این جهان پر عشق و داد پیش چشم دیگران مرده و جماد پست و بالا پیش چشمش تیزرو از کلوخ و خشت او نکته شنو با عوام این جمله بسته و مرده ای زین عجب تر من ندیدم پرده ای گورها یکسان به پیش چشم ما روضه و حفره به چشم اولیا عامه گفتندی که پیغامبر ترش از چه گشتست و شدست او ذوق کش خاص گفتندی که سوی چشمتان می نماید او ترش ای امتان یک زمان درچشم ما آیید تا خنده ها بینید اندر هل اتی از سر امرود بن بنماید آن منعکس صورت بزیر آ ای جوان آن درخت هستی است امرودبن تا بر آنجایی نماید نو کهن تا بر آنجایی ببینی خارزار پر ز کزدمهای خشم و پر ز مار چون فرود آیی ببینی رایگان یک جهان پر گل رخان و دایگان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن می‌نماید ترا کی چنین‌ها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرود‌بن فرود آی تا آن خیال‌ها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالی‌ست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت آن زنی می خواست تا با مول خود بر زند در پیش شوی گول خود پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت من برآیم میوه چیدن بر درخت چون برآمد بر درخت آن زن گریست چون ز بالا سوی شوهر بنگریست گفت شوهر را کای مأبون رد کیست آن لوطی که بر تو می فتد تو به زیر او چو زن بغنوده ای ای فلان تو خود مخنث بوده ای گفت شوهر نه سرت گویی بگشت ورنه اینجا نیست غیر من به دشت زن مکرر کرد که آن با برطله کیست بر پشتت فرو خفته هله گفت ای زن هین فرود آ از درخت که سرت گشت و خرف گشتی تو سخت چون فرود آمد بر آمد شوهرش زن کشید آن مول را اندر برش گفت شوهر کیست آن ای روسپی که به بالای تو آمد چون کپی گفت زن نه نیست اینجا غیر من هین سرت برگشته شد هرزه متن او مکرر کرد بر زن آن سخن گفت زن این هست از امرودبن از سر امرودبن من هم چنان کژ همی دیدم که تو ای قلتبان هین فرود آ تا ببینی هیچ نیست این همه تخییل از امروبنیست هزل تعلیم است آن را جد شنو تو مشو بر ظاهر هزلش گرو هر جدی هزلست پیش هازلان هزلها جدست پیش عاقلان کاهلان امرودبن جویند لیک تا بدان امرودبن راهیست نیک نقل کن ز امرودبن که اکنون برو گشته ای تو خیره چشم و خیره رو این منی و هستی اول بود که برو دیده کژ و احول بود چون فرود آیی ازین امرودبن کژ نماند فکرت و چشم و سخن یک درخت بخت بینی گشته این شاخ او بر آسمان هفتمین چون فرود آیی ازو گردی جدا مبدلش گرداند از رحمت خدا زین تواضع که فرود آیی خدا راست بینی بخشد آن چشم ترا راست بینی گر بدی آسان و زب مصطفی کی خواستی آن را ز رب گفت بنما جزو جزو از فوق و پست آنچنان که پیش تو آن جزو هست بعد از آن بر رو بر آن امرودبن که مبدل گشت و سبز از امر کن چون درخت موسوی شد این درخت چون سوی موسی کشانیدی تو رخت آتش او را سبز و خرم می کند شاخ او انی انا الله می زند زیر ظلش جمله حاجاتت روا این چنین باشد الهی کیمیا آن منی و هستیت باشد حلال که درو بینی صفات ذوالجلال شد درخت کژ مقوم حق نما اصله ثابت و فرعه فی السما

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام کآمدش پیغام از وحی مهم که کژی بگذار اکنون فاستقم این درخت تن عصای موسیٖ است که امرش آمد که بیندازش ز دست تا ببینی خیر او و شر او بعد از آن بر گیر او را ز امر هو پیش از افکندن نبود او غیر چوب چون به امرش بر گرفتی گشت خوب اول او بد برگ افشان بره را گشت معجز آن گروه غره را گشت حاکم بر سر فرعونیان آبشان خون کرد و کف بر سر زنان از مزارعشان برآمد قحط و مرگ از ملخهایی که می خوردند برگ تا بر آمد بی خود از موسی دعا چون نظر افتادش اندر منتها کاین همه اعجاز و کوشیدن چراست چون نخواهند این جماعت گشت راست امر آمد که اتباع نوح کن ترک پایان بینی مشروح کن زان تغافل کن چو داعی رهی امر بلغ هست نبود آن تهی کمترین حکمت کزین الحاح تو جلوه گردد آن لجاج و آن عتو تا که ره بنمودن و اضلال حق فاش گردد بر همه اهل و فرق چونکه مقصود از وجود اظهار بود بایدش از پند و اغوا آزمود دیو الحاح غوایت می کند شیخ الحاح هدایت می کند چون پیاپی گشت آن امر شجون نیل می آمد سراسر جمله خون تا به نفس خویش فرعون آمدش لابه می کردش دو تا گشته قدش کآن چه ما کردیم ای سلطان مکن نیست ما را روی ایراد سخن پاره پاره گردمت فرمان پذیر من به عزت خوگرم سختم مگیر هین بجنبان لب به رحمت ای امین تا ببندد این دهانه ی آتشین گفت یا رب می فریبد او مرا می فریبد او فریبنده ی ترا بشنوم یا من دهم هم خدعه اش تا بداند اصل را آن فرع کش که اصل هر مکری و حیلت پیش ماست هر چه بر خاکست اصلش از سماست گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن پیش سگ انداز از دور استخوان هین بجنبان آن عصا تا خاکها وا دهد هرچه ملخ کردش فنا وان ملخها در زمان گردد سیاه تا ببیند خلق تبدیل الٰه که سببها نیست حاجت مر مرا آن سبب بهر حجابست و غطا تا طبیبی خویش بر دارو زند تا منجم رو به استاره کند تا منافق از حریصی بامداد سوی بازار آید از بیم کساد بندگی ناکرده و ناشسته روی لقمه ی دوزخ بگشته لقمه جوی آکل و مأکول آمد جان عام هم چو آن بره ی چرنده از حطام می چرد آن بره و قصاب شاد کو برای ما چرد برگ مراد کار دوزخ می کنی در خوردنی بهر او خود را تو فربه می کنی کار خود کن روزی حکمت بچر تا شود فربه دل با کر و فر خوردن تن مانع این خوردنست جان چو بازرگان و تن چون ره زنست شمع تاجر آنگهست افروخته که بود ره زن چو هیزم سوخته که تو آن هوشی و باقی هوش پوش خویشتن را گم مکن یاوه مکوش دان که هر شهوت چو خمرست و چو بنگ پرده هوشست وعاقل زوست دنگ خمر تنها نیست سرمستی هوش هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش آن بلیس از خمر خوردن دور بود مست بود او از تکبر وز جحود مست آن باشد که آن بیند که نیست زر نماید آنچه مس و آهنیست این سخن پایان ندارد موسیا لب بجنبان تا برون روژد گیا هم چنان کرد و هم اندر دم زمین سبز گشت از سنبل و حب ثمین اندر افتادند در لوت آن نفر قحط دیده مرده از جوع البقر چند روزی سیر خوردند از عطا آن دمی و آدمی و چارپا چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند نفس فرعونیست هان سیرش مکن تا نیارد یاد از آن کفر کهن بی تف آتش نگردد نفس خوب تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب بی مجاعت نیست تن جنبش کنان آهن سردیست می کوبی بدان گر بگرید ور بنالد زار زار او نخواهد شد مسلمان هوش دار او چو فرعونست در قحط آنچنان پیش موسی سر نهد لابه کنان چونک مستغنی شد او طاغی شود خر چو بار انداخت اسکیزه زند پس فراموشش شود چون رفت پیش کار او زان آه و زاریهای خویش سالها مردی که در شهری بود یک زمان که چشم در خوابی رود شهر دیگر بیند او پر نیک و بد هیچ در یادش نیاید شهر خود که من آنجا بوده ام این شهر نو نیست آن من درینجاام گرو بل چنان داند که خود پیوسته او هم درین شهرش بدست ابداع و خو چه عجب گر روح موطنهای خویش که بدستش مسکن و میلاد پیش می نیارد یاد کین دنیا چو خواب می فرو پوشد چو اختر را سحاب خاصه چندین شهرها را کوفته گردها از درک او ناروفته اجتهاد گرم ناکرده که تا دل شود صاف و ببیند ماجرا سر برون آرد دلش از بخش راز اول و آخر ببیند چشم باز

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا آمده اول به اقلیم جماد وز جمادی در نباتی اوفتاد سالها اندر نباتی عمر کرد وز جمادی یاد ناورد از نبرد وز نباتی چون به حیوانی فتاد نامدش حال نباتی هیچ یاد جز همین میلی که دارد سوی آن خاصه در وقت بهار و ضیمران هم چو میل کودکان با مادران سر میل خود نداند در لبان هم چو میل مفرط هر نو مرید سوی آن پیر جوانبخت مجید جزو عقل این از آن عقل کلست جنبش این سایه زان شاخ گلست سایه اش فانی شود آخر درو پس بداند سر میل و جست و جو سایه شاخ دگر ای نیکبخت کی بجنبد گر نجنبد این درخت باز از حیوان سوی انسانیش می کشید آن خالقی که دانیش هم چنین اقلیم تا اقلیم رفت تا شد اکنون عاقل و دانا و زفت عقلهای اولینش یاد نیست هم ازین عقلش تحول کردنیست تا رهد زین عقل پر حرص و طلب صد هزاران عقل بیند بوالعجب گر چو خفته گشت و شد ناسی ز پیش کی گذارندش در آن نسیان خویش باز از آن خوابش به بیداری کشند که کند بر حالت خود ریش خند که چه غم بود آنک می خوردم به خواب چون فراموشم شد احوال صواب چون ندانستم که آن غم و اعتلال فعل خوابست و فریبست و خیال هم چنان دنیا که حلم نایمست خفته پندارد که این خود دایمست تا بر آید ناگهان صبح اجل وا رهد از ظلمت ظن و دغل خنده اش گیرد از آن غمهای خویش چون ببیند مستقر و جای خویش هر چه تو در خواب بینی نیک و بد روز محشر یک به یک پیدا شود آنچ کردی اندرین خواب جهان گرددت هنگام بیداری عیان تا نپنداری که این بد کردنیست اندرین خواب و ترا تعبیر نیست بلک این خنده بود گریه و زفیر روز تعبیر ای ستمگر بر اسیر گریه و درد و غم و زاری خود شادمانی دان به بیداری خود ای دریده پوستین یوسفان گرگ بر خیزی ازین خواب گران گشته گرگان یک به یک خوهای تو می درانند از غضب اعضای تو خون نخسپد بعد مرگت در قصاص تو مگو که مردم و یابم خلاص این قصاص نقد حیلت سازیست پیش زخم آن قصاص این بازیست زین لعب خواندست دنیا را خدا کین جزا لعبست پیش آن جزا این جزا تسکین جنگ و فتنه ایست آن چو اخصا است و این چون ختنه ایست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند این سخن پایان ندارد موسیا هین رها کن آن خران را در گیا تا همه زان خوش علف فربه شوند هین که گرگانند ما را خشم مند ناله گرگان خود را موقنیم این خران را طعمه ایشان کنیم این خران را کیمیای خوش دمی از لب تو خواست کردن آدمی تو بسی کردی به دعوت لطف و جود آن خران را طالع و روزی نبود پس فرو پوشان لحاف نعمتی تا بردشان زود خواب غفلتی تا چو بجهند از چنین خواب این رده شمع مرده باشد و ساقی شده داشت طغیانشان ترا در حیرتی پس بنوشند از جزا هم حسرتی تا که عدل ما قدم بیرون نهد در جزا هر زشت را درخور دهد که آن شهی که می ندیدندیش فاش بود با ایشان نهان اندر معاش چون خرد با تست مشرف بر تنت گرچه زو قاصر بود این دیدنت نیست قاصر دیدن او ای فلان از سکون و جنبشت در امتحان چه عجب گر خالق آن عقل نیز با تو باشد چون نه ای تو مستجیز از خرد غافل شود بر بد تند بعد آن عقلش ملامت می کند تو شدی غافل ز عقلت عقل نی کز حضورستش ملامت کردنی گر نبودی حاضر و غافل بدی در ملامت کی تو را سیلی زدی ور ازو غافل نبودی نفس تو کی چنان کردی جنون و تفس تو پس تو و عقلت چو اصطرلاب بود زین بدانی قرب خورشید وجود قرب بی چونست عقلت را به تو نیست چپ و راست و پس یا پیش رو قرب بی چون چون نباشد شاه را که نیابد بحث عقل آن راه را نیست آن جنبش که در اصبع تراست پیش اصبع یا پسش یا چپ و راست وقت خواب و مرگ از وی می رود وقت بیداری قرینش می شود از چه ره می آید اندر اصبعت که اصبعت بی او ندارد منفعت نور چشم و مردمک در دیده ات از چه ره آمد به غیر شش جهت عالم خلقست با سوی و جهات بی جهت دان عالم امر و صفات بی جهت دان عالم امر ای صنم بی جهت تر باشد آمر لاجرم بی جهت بد عقل و علام البیان عقل تر از عقل و جان تر هم ز جان بی تعلق نیست مخلوقی بدو آن تعلق هست بی چون ای عمو زانک فصل و وصل نبود در روان غیر فصل و وصل نندیشد گمان غیر فصل و وصل پی بر از دلیل لیک پی بردن بننشاند غلیل پی پیاپی می بر ار دوری ز اصل تا رگ مردیت آرد سوی وصل این تعلق را خرد چون ره برد بسته فصلست و وصلست این خرد زین وصیت کرد ما را مصطفی بحث کم جویید در ذات خدا آنک در ذاتش تفکر کردنیست در حقیقت آن نظر در ذات نیست هست آن پندار او زیرا به راه صد هزاران پرده آمد تا اله هر یکی در پرده ای موصول خوست وهم او آنست که آن خود عین هوست پس پیمبر دفع کرد این وهم از او تا نباشد در غلط سوداپز او وانکه اندر وهم او ترک ادب بی ادب را سرنگونی داد رب سرنگونی آن بود کو سوی زیر می رود پندارد او کو هست چیر زانک حد مست باشد این چنین کو نداند آسمان را از زمین در عجبهااش به فکر اندر روید از عظیمی وز مهابت گم شوید چون ز صنعش ریش و سبلت گم کند حد خود داند ز صانع تن زند جز که لا احصی نگوید او ز جان کز شمار و حد برونست آن بیان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگوی رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف دید او را کز زمرد بود صاف گرد عالم حلقه گشته او محیط ماند حیران اندر آن خلق بسیط گفت تو کوهی دگرها چیستند که به پیش عظم تو بازیستند گفت رگهای من اند آن کوهها مثل من نبوند در حسن و بها من به هر شهری رگی دارم نهان بر عروقم بسته اطراف جهان حق چو خواهد زلزله شهری مرا گوید او من بر جهانم عرق را پس بجنبانم من آن رگ را بقهر که بدان رگ متصل گشتست شهر چون بگوید بس شود ساکن رگم ساکنم وز روی فعل اندر تگم هم چو مرهم ساکن و بس کارکن چون خرد ساکن وزو جنبان سخن نزد آنکس که نداند عقلش این زلزله هست از بخارات زمین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره مورکی بر کاغذی دید او قلم گفت با مور دگر این راز هم که عجایب نقشها آن کلک کرد هم چو ریحان و چو سوسن زار و ورد گفت آن مور اصبعست آن پیشه ور وین قلم در فعل فرعست و اثر گفت آن مور سوم کز بازوست که اصبع لاغر ز زورش نقش بست هم چنین می رفت بالا تا یکی مهتر موران فطن بود اندکی گفت کز صورت مبینید این هنر که به خواب و مرگ گردد بی خبر صورت آمد چون لباس و چون عصا جز به عقل و جان نجنبد نقشها بی خبر بود او که آن عقل وفاد بی ز تقلیب خدا باشد جماد یک زمان از وی عنایت بر کند عقل زیرک ابلهیها می کند چونش گویا یافت ذوالقرنین گفت چونک کوه قاف در نطق سفت کای سخن گوی خبیر رازدان از صفات حق بکن با من بیان گفت رو کان وصف از آن هایل ترست که بیان بر وی تواند برد دست یا قلم را زهره باشد که به سر بر نویسد بر صحایف زان خبر گفت کمتر داستانی باز گو از عجبهای حق ای حبر نکو گفت اینک دشت سیصدساله راه کوههای برف پر کردست شاه کوه بر که بی شمار و بی عدد می رسد در هر زمان برفش مدد کوه برفی می زند بر دیگری می رساند برف سردی تا ثری کوه برفی می زند بر کوه برف دم به دم ز انبار بی حد و شگرف گر نبودی این چنین وادی شها تف دوزخ محو کردی مر مرا غافلان را کوههای برف دان تا نسوزد پرده های عاقلان گر نبودی عکس جهل برف باف سوختی از نار شوق آن کوه قاف آتش از قهر خدا خود ذره ایست بهر تهدید لییمان دره ایست با چنین قهری که زفت و فایق است برد لطفش بین که بر وی سابق است سبق بی چون و چگونه معنوی سابق و مسبوق دیدی بی دوی گر ندیدی آن بود از فهم پست که عقول خلق زان کان یک جوست عیب بر خود نه نه بر آیات دین کی رسد بر چرخ دین مرغ گلین مرغ را جولانگه عالی هواست زانک نشو او ز شهوت وز هواست پس تو حیران باش بی لا و بلی تا ز رحمت پیشت آید محملی چون ز فهم این عجایب کودنی گر بلی گویی تکلف می کنی ور بگویی نی زند نی گردنت قهر بر بندد بدان نی روزنت پس همین حیران و واله باش و بس تا درآید نصر حق از پیش و پس چونک حیران گشتی و گیج و فنا با زبان حال گفتی اهدنا زفت زفتست و چو لرزان می شوی می شود آن زفت نرم و مستوی زانک شکل زفت بهر منکرست چونک عاجز آمدی لطف و برست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعش مصطفی می گفت پیش جبرییل که چنانک صورت تست ای خلیل مر مرا بنما تو محسوس آشکار تا ببینم مر ترا نظاره وار گفت نتوانی و طاقت نبودت حس ضعیفست و تنک سخت آیدت گفت بنما تا ببیند این جسد تا چد حد حس نازکست و بی مدد آدمی را هست حس تن سقیم لیک در باطن یکی خلقی عظیم بر مثال سنگ و آهن این تنه لیک هست او در صفت آتش زنه سنگ و آهن مولد ایجاد نار زاد آتش بر دو والد قهربار باز آتش دستکار وصف تن هست قاهر بر تن او و شعله زن باز در تن شعله ابراهیم وار که ازو مقهور گردد برج نار لاجرم گفت آن رسول ذو فنون رمز نحن الاخرون السابقون ظاهر این دو بسندانی زبون در صفت از کان آهن ها فزون پس به صورت آدمی فرع جهان وز صفت اصل جهان این را بدان ظاهرش را پشه ای آرد به چرخ باطنش باشد محیط هفت چرخ چونک کرد الحاح بنمود اندکی هیبتی که که شود زو مندکی شهپری بگرفته شرق و غرب را از مهابت گشت بیهش مصطفی چون ز بیم و ترس بیهوشش بدید جبرییل آمد در آغوشش کشید آن مهابت قسمت بیگانگان وین تجمش دوستان را رایگان هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان و صارمها به دست دور باش و نیزه و شمشیرها که بلرزند از مهابت شیرها بانگ چاوشان و آن چوگانها که شود سست از نهیبش جانها این برای خاص وعام ره گذر که کندشان از شهنشاهی خبر از برای عام باشد این شکوه تا کلاه کبر ننهند آن گروه تا من و ماهای ایشان بشکند نفس خودبین فتنه و شر کم کند شهر از آن آمن شود کان شهریار دارد اندر قهر زخم و گیر و دار پس بمیرد آن هوسها در نفوس هیبت شه مانع آید زان نحوس باز چون آید به سوی بزم خاص کی بود آنجا مهابت یا قصاص حلم در حلمست و رحمتها به جوش نشنوی از غیر چنگ و ناخروش طبل و کوس هول باشد وقت جنگ وقت عشرت با خواص آواز چنگ هست دیوان محاسب عام را وان پری رویان حریف جام را آن زره وآن خود مر چالیش راست وین حریر و رود مر تعریش راست این سخن پایان ندارد ای جواد ختم کن والله اعلم بالرشاد اندر احمد آن حسی کو غاربست خفته این دم زیر خاک یثربست وآن عظیم الخلق او کان صفدرست بی تغیر مقعد صدق اندرست جای تغییرات اوصاف تنست روح باقی آفتابی روشنست بی ز تغییری که لا شرقیة بی ز تبدیلی که لا غربیة آفتاب از ذره کی مدهوش شد شمع از پروانه کی بیهوش شد جسم احمد را تعلق بد بدآن این تغیر آن تن باشد بدان هم چو رنجوری و هم چون خواب و درد جان ازین اوصاف باشد پاک و فرد روبهش گر یک دمی آشفته بود شیر جان مانا که آن دم خفته بود خفته بود آن شیر کز خوابست پاک اینت شیر نرمسار سهمناک خفته سازد شیر خود را آنچنان که تمامش مرده دانند این سگان ورنه در عالم کرا زهره بدی که ربودی از ضعیفی تربدی کف احمد زان نظر مخدوش گشت بحر او از مهر کف پرجوش گشت مه همه کفست معطی نورپاش ماه را گر کف نباشد گو مباش احمد ار بگشاید آن پر جلیل تا ابد بیهوش ماند جبرییل چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش وز مقام جبرییل و از حدش گفت او را هین بپر اندر پیم گفت رو رو من حریف تو نیم باز گفت او را بیا ای پرده سوز من باوج خود نرفتستم هنوز گفت بیرون زین حد ای خوش فر من گر زنم پری بسوزد پر من حیرت اندر حیرت آمد این قصص بیهشی خاصگان اندر اخص بیهشیها جمله اینجا بازیست چند جان داری که جان پردازیست جبرییلا گر شریفی و عزیز تو نه ای پروانه و نه شمع نیز شمع چون دعوت کند وقت فروز جان پروانه نپرهیزد ز سوز این حدیث منقلب را گور کن شیر را برعکس صید گور کن بند کن مشک سخن شاشیت را وا مکن انبان قلماشیت را آنک بر نگذشت اجزاش از زمین پیش او معکوس و قلماشیست این لا تخالفهم حبیبی دارهم یا غریبا نازلا فی دارهم اعط ما شایوا وراموا وارضهم یا ظعینا ساکنا فی ارضهم تا رسیدن در شه و در ناز خوش رازیا با مرغزی می ساز خوش موسیا در پیش فرعون زمن نرم باید گفت قولا لینا آب اگر در روغن جوشان کنی دیگدان و دیگ را ویران کنی نرم گو لیکن مگو غیر صواب وسوسه مفروش در لین الخطاب وقت عصر آمد سخن کوتاه کن ای که عصرت عصر را آگاه کن گو تو مر گل خواره را که قند به نرمی فاسد مکن طینش مده نطق جان را روضه جانیستی گر ز حرف و صوت مستغنیستی این سر خر در میان قندزار ای بسا کس را که بنهادست خار ظن ببرد از دور کان آنست و بس چون قج مغلوب وا می رفت پس صورت حرف آن سر خر دان یقین در رز معنی و فردوس برین ای ضیاء الحق حسام الدین در آر این سر خر را در آن بطیخ زار تا سر خر چون بمرد از مسلخه نشو دیگر بخشدش آن مطبخه هین ز ما صورت گری و جان ز تو نه غلط هم این خود و هم آن ز تو بر فلک محمودی ای خورشید فاش بر زمین هم تا ابد محمود باش تا زمینی با سمایی بلند یک دل و یک قبله و یک خو شوند تفرقه برخیزد و شرک و دوی وحدتست اندر وجود معنوی چون شناسد جان من جان ترا یاد آرند اتحاد ماجری موسی و هارون شوند اندر زمین مختلط خوش هم چو شیر و انگبین چون شناسد اندک و منکر شود منکری اش پرده ساتر شود پس شناسایی بگردانید رو خشم کرد آن مه ز ناشکری او زین سبب جان نبی را جان بد ناشناسا گشت و پشت پای زد این همه خواندی فرو خوان لم یکن تا بدانی لج این گبر کهن پیش از آنک نقش احمد فر نمود نعت او هر گبر را تعویذ بود کین چنین کس هست تا آید پدید از خیال روش دلشان می طپید سجده می کردند کای رب بشر در عیان آریش هر چه زودتر تا به نام احمد از یستفتحون یاغیانشان می شدندی سرنگون هر کجا حرب مهولی آمدی غوثشان کراری احمد بدی هر کجا بیماری مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی نقش او می گشت اندر راهشان در دل و در گوش و در افواهشان نقش او را کی بیابد هر شعال بلک فرع نقش او یعنی خیال نقش او بر روی دیوار ار فتد از دل دیوار خون دل چکد آنچنان فرخ بود نقشش برو که رهد در حال دیوار از دو رو گشته با یک رویی اهل صفا آن دورویی عیب مر دیوار را این همه تعظیم و تفخیم و وداد چون بدیدندش به صورت برد باد قلب آتش دید و در دم شد سیاه قلب را در قلب کی بودست راه قلب می زد لاف اشواق محک تا مریدان را دراندازد به شک افتد اندر دام مکرش ناکسی این گمان سر بر زند از هر خسی کین اگر نه نقد پاکیزه بدی کی به سنگ امتحان راغب شدی او محک می خواهد اما آنچنان که نگردد قلبی او زان عیان آن محک که او نهان دارد صفت نی محک باشد نه نور معرفت آینه کو عیب رو دارد نهان از برای خاطر هر قلتبان آینه نبود منافق باشد او این چنین آیینه تا تانی مجو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱ - سر آغاز شه حسام الدین که نور انجمست طالب آغاز سفر پنجمست این ضیاء الحق حسام الدین راد اوستادان صفا را اوستاد گر نبودی خلق محجوب و کثیف ور نبودی حلقها تنگ و ضعیف در مدیحت داد معنی دادمی غیر این منطق لبی بگشادمی لیک لقمه باز آن صعوه نیست چاره اکنون آب و روغن کردنیست مدح تو حیفست با زندانیان گویم اندر مجمع روحانیان شرح تو غبنست با اهل جهان هم چو راز عشق دارم در نهان مدح تعریف ست و تخریق حجاب فارغست از شرح و تعریف آفتاب مادح خورشید مداح خودست که دو چشمم روشن و نامرمدست ذم خورشید جهان ذم خودست که دو چشمم کور و تاریک و بد است تو ببخشا بر کسی کاندر جهان شد حسود آفتاب کامران توٰاندش پوشید هیچ از دیده ها وز طراوت دادن پوسیده ها یا ز نور بی حدش توٰانند کاست یا به دفع جاه او توانند خاست هر کسی کو حاسد کیهان بود آن حسد خود مرگ جاویدان بود قدر تو بگذشت از درک عقول عقل اندر شرح تو شد بوالفضول گرچه عاجز آمد این عقل از بیان عاجزانه جنبشی باید در آن ان شییا کله لا یدرک اعلموا ان کله لا یترک گر نتانی خورد طوفان سحاب کی توان کردن بترک خورد آب راز را گر می نیاری در میان درکها را تازه کن از قشر آن نطقها نسبت به تو قشرست لیک پیش دیگر فهمها مغزست نیک آسمان نسبت به عرش آمد فرود ورنه بس عالیست سوی خاک تود من بگویم وصف تو تا ره برند پیش از آن کز فوت آن حسرت خورند نور حقی و به حق جذاب جان خلق در ظلمات وهم اند و گمان شرط تعظیمست تا این نور خوش گردد این بی دیدگان را سرمه کش نور یابد مستعد تیزگوش کو نباشد عاشق ظلمت چو موش سست چشمانی که شب جولان کنند کی طواف مشعله ایمان کنند نکته های مشکل باریک شد بند طبعی که ز دین تاریک شد تا بر آراید هنر را تار و پود چشم در خورشید نتواند گشود هم چو نخلی برنیارد شاخها کرده موشانه زمین سوراخها چار وصفست این بشر را دل فشار چارمیخ عقل گشته این چهار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک تو خلیل وقتی ای خورشیدهش این چهار اطیار ره زن را بکش زانک هر مرغی ازینها زاغ وش هست عقل عاقلان را دیده کش چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل ای خلیل اندر خلاص نیک و بد سر ببرشان تا رهد پاها ز سد کل توی و جملگان اجزای تو بر گشا که هست پاشان پای تو از تو عالم روح زاری می شود پشت صد لشکر سواری می شود زانک این تن شد مقام چار خو نامشان شد چار مرغ فتنه جو خلق را گر زندگی خواهی ابد سر ببر زین چار مرغ شوم بد بازشان زنده کن از نوعی دگر که نباشد بعد از آن زیشان ضرر چار مرغ معنوی راه زن کرده اند اندر دل خلقان وطن چون امیر جمله دلهای سوی اندرین دور ای خلیفه حق توی سر ببر این چار مرغ زنده را سر مدی کن خلق ناپاینده را بط و طاوسست و زاغست و خروس این مثال چار خلق اندر نفوس بط حرصست و خروس آن شهوتست جاه چون طاوس و زاغ امنیتست منیتش آن که بود اومیدساز طامع تأبید یا عمر دراز بط حرص آمد که نوکش در زمین در تر و در خشک می جوید دفین یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا هم چو یغماجیست خانه می کند زود زود انبان خود پر می کند اندر انبان می فشارد نیک و بد دانه های در و حبات نخود تا مبادا یاغیی آید دگر می فشارد در جوال او خشک و تر وقت تنگ و فرصت اندک او مخوف در بغل زد هر چه زودتر بی وقوف لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات می کند غارت به مهل و با انات آمنست از فوت و از یاغی که او می شناسد قهر شه را بر عدو آمنست از خواجه تاشان دگر که بیایندش مزاحم صرفه بر عدل شه را دید در ضبط حشم که نیارد کرد کس بر کس ستم لاجرم نشتابد و ساکن بود از فوات حظ خود آمن بود بس تانی دارد و صبر و شکیب چشم سیر و مؤثرست و پاک جیب کین تانی پرتو رحمان بود وان شتاب از هزه شیطان بود زانک شیطانش بترساند ز فقر بارگیر صبر را بکشد به عقر از نبی بشنو که شیطان در وعید می کند تهدیدت از فقر شدید تا خوری زشت و بری زشت و شتاب نی مروت نی تانی نی ثواب لاجرم کافر خورد در هفت بطن دین و دل باریک و لاغر زفت بطن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳ - در سبب ورود این حدیث مصطفی صلوات الله علیه که الکافر یأکل فی سبعة امعاء و المؤمن یأکل فی معا واحد کافران مهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان دار سکان افق بی نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من قسمت کنید که شما پر از من و خوی منید پر بود اجسام هر لشکر ز شاه زان زنندی تیغ بر اعدای جاه تو به خشم شه زنی آن تیغ را ورنه بر اخوان چه خشم آید ترا بر برادر بی گناهی می زنی عکس خشم شاه گرز ده منی شه یکی جانست و لشکر پر ازو روح چون آبست واین اجسام جو آب روح شاه اگر شیرین بود جمله جوها پر ز آب خوش شود که رعیت دین شه دارند و بس این چنین فرمود سلطان عبس هر یکی یاری یکی مهمان گزید در میان یک زفت بود و بی ندید جسم ضخمی داشت کس او را نبرد ماند در مسجد چو اندر جام درد مصطفی بردش چو وا ماند از همه هفت بز بد شیرده اندر رمه که مقیم خانه بودندی بزان بهر دوشیدن برای وقت خوان نان و آش و شیر آن هر هفت بز خورد آن بوقحط عوج ابن عز جمله اهل بیت خشم آلو شدند که همه در شیر بز طامع بدند معده طبلی خوار هم چون طبل کرد قسم هجده آدمی تنها بخورد وقت خفتن رفت و در حجره نشست پس کنیزک از غضب در را ببست از برون زنجیر در را در فکند که ازو بد خشمگین و دردمند گبر را در نیم شب یا صبحدم چون تقاضا آمد و درد شکم از فراش خویش سوی در شتافت دست بر در چون نهاد او بسته یافت در گشادن حیله کرد آن حیله ساز نوع نوع و خود نشد آن بند باز شد تقاضا بر تقاضا خانه تنگ ماند او حیران و بی درمان و دنگ حیله کرد او و به خواب اندر خزید خویشتن در خواب در ویرانه دید زانک ویرانه بد اندر خاطرش شد به خواب اندر همانجا منظرش خویش در ویرانه خالی چو دید او چنان محتاج اندر دم برید گشت بیدار و بدید آن جامه خواب پر حدث دیوانه شد از اضطراب ز اندرون او برآمد صد خروش زین چنین رسوایی بی خاک پوش گفت خوابم بتر از بیداریم که خورم این سو و آن سو می ریم بانگ می زد وا ثبورا وا ثبور هم چنانک کافر اندر قعر گور منتظر که کی شود این شب به سر یا برآید در گشادن بانگ در تا گریزد او چو تیری از کمان تا نبیند هیچ کس او را چنان قصه بسیارست کوته می کنم باز شد آن در رهید از درد و غم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۴ - در حجره گشادن مصطفی علیه‌السلام بر مهمان و خود را پنهان کردن تا او خیال گشاینده را نبیند و خجل شود و گستاخ بیرون رود مصطفی صبح آمد و در را گشاد صبح آن گمراه را او راه داد در گشاد و گشت پنهان مصطفی تا نگردد شرمسار آن مبتلا تا برون آید رود گستاخ او تا نبیند درگشا را پشت و رو یا نهان شد در پس چیزی و یا از ویش پوشید دامان خدا صبغة الله گاه پوشیده کند پرده بی چون بر آن ناظر تند تا نبیند خصم را پهلوی خویش قدرت یزدان از آن بیشست بیش مصطفی می دید احوال شبش لیک مانع بود فرمان ربش تا که پیش از خبط بگشاید رهی تا نیفتد زان فضیحت در چهی لیک حکمت بود و امر آسمان تا ببیند خویشتن را او چنان بس عداوتها که آن یاری بود بس خرابیها که معماری بود جامه خواب پر حدث را یک فضول قاصدا آورد در پیش رسول که چنین کرده ست مهمانت ببین خنده ای زد رحمة للعالمین که بیار آن مطهره اینجا به پیش تا بشویم جمله را با دست خویش هر کسی می جست کز بهر خدا جان ما و جسم ما قربان ترا ما بشوییم این حدث را تو بهل کار دستست این نمط نه کار دل ای لعمرک مر ترا حق عمر خواند پس خلیفه کرد و بر کرسی نشاند ما برای خدمت تو می زییم چون تو خدمت می کنی پس ما چه ایم گفت آن دانم و لیک این ساعتیست که درین شستن به خویشم حکمتیست منتظر بودند کاین قول نبیست تا پدید آید که این اسرار چیست او به جد می شست آن احداث را خاص ز امر حق نه تقلید و ریا که دلش می گفت کین را تو بشو که درین جا هست حکمت تو بتو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵ - سبب رجوع کردن آن مهمان به خانهٔ مصطفی علیه‌السلام در آن ساعت که مصطفی نهالین ملوث او را به دست خود می‌شست و خجل شدن او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر سعادت خود کافرک را هیکلی بد یادگار یاوه دید آن را و گشت او بی قرار گفت آن حجره که شب جا داشتم هیکل آنجا بی خبر بگذاشتم گرچه شرمین بود شرمش حرص برد حرص اژدرهاست نه چیزیست خرد از پی هیکل شتاب اندر دوید در وثاق مصطفی وان را بدید کان یدالله آن حدث را هم به خود خوش همی شوید که دورش چشم بد هیکلش از یاد رفت و شد پدید اندرو شوری گریبان را درید می زد او دو دست را بر رو و سر کله را می کوفت بر دیوار و در آنچنان که خون ز بینی و سرش شد روان و رحم کرد آن مهترش نعره ها زد خلق جمع آمد برو گبر گویان ایهاالناس احذروا می زد او بر سر که ای بی عقل سر می زد او بر سینه کای بی نور بر سجده می کرد او که ای کل زمین شرمسارست از تو این جزو مهین تو که کلی خاضع امر ویی من که جزوم ظالم و زشت و غوی تو که کلی خوار و لرزانی ز حق من که جزوم در خلاف و در سبق هر زمان می کرد رو بر آسمان که ندارم روی ای قبله جهان چون ز حد بیرون بلرزید و طپید مصطفی اش در کنار خود کشید ساکنش کرد و بسی بنواختش دیده اش بگشاد و داد اشناختش تا نگرید ابر کی خندد چمن تا نگرید طفل کی جوشد لبن طفل یک روزه همی داند طریق که بگریم تا رسد دایه شفیق تو نمی دانی که دایه دایگان کم دهد بی گریه شیر او رایگان گفت فلیبکوا کثیرا گوش دار تا بریزد شیر فضل کردگار گریه ابرست و سوز آفتاب استن دنیا همین دو رشته تاب گر نبودی سوز مهر و اشک ابر کی شدی جسم و عرض زفت و سطبر کی بدی معمور این هر چار فصل گر نبودی این تف و این گریه اصل سوز مهر و گریه ابر جهان چون همی دارد جهان را خوش دهان آفتاب عقل را در سوز دار چشم را چون ابر اشک افروز دار چشم گریان بایدت چون طفل خرد کم خور آن نان را که نان آب تو برد تن چو با برگست روز و شب از آن شاخ جان در برگ ریزست و خزان برگ تن بی برگی جانست زود این بباید کاستن آن را فزود اقرضوا الله قرض ده زین برگ تن تا بروید در عوض در دل چمن قرض ده کم کن ازین لقمه تنت تا نماید وجه لا عین رات تن ز سرگین خویش چون خالی کند پر ز مشک و در اجلالی کند زین پلیدی بدهد و پاکی برد از یطهرکم تن او برخورد دیو می ترساندت که هین و هین زین پشیمان گردی و گردی حزین گر گدازی زین هوسها تو بدن بس پشیمان و غمین خواهی شدن این بخور گرمست و داروی مزاج وآن بیاشام از پی نفع و علاج هم بدین نیت که این تن مرکبست آنچ خو کردست آنش اصوبست هین مگردان خو که پیش آید خلل در دماغ و دل بزاید صد علل این چنین تهدیدها آن دیو دون آرد و بر خلق خواند صد فسون خویش جالینوس سازد در دوا تا فریبد نفس بیمار ترا کین ترا سودست از درد و غمی گفت آدم را همین در گندمی پیش آرد هیهی و هیهات را وز لویشه پیچد او لبهات را هم چو لبهای فرس در وقت نعل تا نماید سنگ کمتر را چو لعل گوشهاات گیرد او چون گوش اسب می کشاند سوی حرص و سوی کسب بر زند بر پات نعلی ز اشتباه که بمانی تو ز درد آن ز راه نعل او هست آن تردد در دو کار این کنم یا آن کنم هین هوش دار آن بکن که هست مختار نبی آن مکن که کرد مجنون و صبی حفت الجنه بچه محفوف گشت بالمکاره که ازو افزود کشت صد فسون دارد ز حیلت وز دغا که کند در سله گر هست اژدها گر بود آب روان بر بنددش ور بود حبر زمان برخنددش عقل را با عقل یاری یار کن امرهم شوری بخوان و کار کن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶ - نواختن مصطفی علیه‌السلام آن عرب مهمان را و تسکین دادن او را از اضطراب و گریه و نوحه کی بر خود می‌کرد در خجالت و ندامت و آتش نومیدی این سخن پایان ندارد آن عرب ماند از الطاف آن شه در عجب خواست دیوانه شدن عقلش رمید دست عقل مصطفی بازش کشید گفت این سو آ بیامد آنچنان که کسی برخیزد از خواب گران گفت این سو آ مکن هین با خود آ که ازین سو هست با تو کارها آب بر رو زد در آمد در سخن کای شهید حق شهادت عرضه کن تا گواهی بدهم و بیرون شوم سیرم از هستی در آن هامون شوم ما درین دهلیز قاضی قضا بهر دعوی الستیم و بلی که بلی گفتیم و آن را ز امتحان فعل و قول ما شهودست و بیان از چه در دهلیز قاضی تن زدیم نه که ما بهر گواهی آمدیم چند در دهلیز قاضی ای گواه حبس باشی ده شهادت از پگاه زان بخواندندت بدین جا تا که تو آن گواهی بدهی و ناری عتو از لجاج خویشتن بنشسته ای اندرین تنگی کف و لب بسته ای تا بندهی آن گواهی ای شهید تو ازین دهلیز کی خواهی رهید یک زمان کارست بگزار و بتاز کار کوته را مکن بر خود دراز خواه در صد سال خواهی یک زمان این امانت واگزار و وا رهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷ - بیان آنک نماز و روزه و همه چیزهای برونی گواهیهاست بر نور اندرونی این نماز و روزه و حج و جهاد هم گواهی دادنست از اعتقاد این زکات و هدیه و ترک حسد هم گواهی دادنست از سر خود خوان و مهمانی پی اظهار راست کای مهان ما با شما گشتیم راست هدیه ها و ارمغان و پیش کش شد گواه آنک هستم با تو خوش هر کسی کوشد به مالی یا فسون چیست دارم گوهری در اندرون گوهری دارم ز تقوی یا سخا این زکات و روزه در هر دو گوا روزه گوید کرد تقوی از حلال در حرامش دان که نبود اتصال وان زکاتش گفت کاو از مال خویش می دهد پس چون بدزدد ز اهل کیش گر به طراری کند پس دو گواه جرح شد در محکمه عدل اله هست صیاد ار کند دانه نثار نه ز رحم و جود بل بهر شکار هست گربه روزه دار اندر صیام خفته کرده خویش بهر صید خام کرده بدظن زین کژی صد قوم را کرده بدنام اهل جود و صوم را فضل حق با این که او کژ می تند عاقبت زین جمله پاکش می کند سبق برده رحمتش وان غدر را داده نوری که نباشد بدر را کوششش را شسته حق زین اختلاط غسل داده رحمت او را زین خباط تا که غفاری او ظاهر شود مغفری کلیش را غافر شود آب بهر این ببارید از سماک تا پلیدان را کند از خبث پاک

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸ - پاک کردن آب همه پلیدیها را و باز پاک کردن خدای تعالی آب را از پلیدی لاجرم قدوس آمد حق تعالی آب چون پیگار کرد و شد نجس تا چنان شد کآب را رد کرد حس حق ببردش باز در بحر صواب تا بشستش از کرم آن آب آب سال دیگر آمد او دامن کشان هی کجا بودی به دریای خوشان من نجس زینجا شدم پاک آمدم بستدم خلعت سوی خاک آمدم هین بیایید ای پلیدان سوی من که گرفت از خوی یزدان خوی من در پذیرم جمله زشتیت را چون ملک پاکی دهم عفریت را چون شوم آلوده باز آنجا روم سوی اصل اصل پاکیها روم دلق چرکین بر کنم آنجا ز سر خلعت پاکم دهد بار دگر کار او اینست و کار من همین عالم آرایست رب العالمین گر نبودی این پلیدیهای ما کی بدی این بارنامه آب را کیسه های زر بدزدید از کسی می رود هر سو که هین کو مفلسی یا بریزد بر گیاه رسته ای یا بشوید روی رو ناشسته ای یا بگیرد بر سر او حمال وار کشتی بی دست و پا را در بحار صد هزاران دارو اندر وی نهان زانک هر دارو بروید زو چنان جان هر دری دل هر دانه ای می رود در جو چو داروخانه ای زو یتیمان زمین را پرورش بستگان خشک را از وی روش چون نماند مایه اش تیره شود هم چو ما اندر زمین خیره شود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹ - استعانت آب از حق جل جلاله بعد از تیره شدن ناله از باطن برآرد کای خدا آنچ دادی دادم و ماندم گدا ریختم سرمایه بر پاک و پلید ای شه سرمایه ده هل من مزید ابر را گوید ببر جای خوشش هم تو خورشیدا به بالا بر کشش راههای مختلف می راندش تا رساند سوی بحر بی حدش خود غرض زین آب جان اولیاست کو غسول تیرگیهای شماست چون شود تیره ز غدر اهل فرش باز گردد سوی پاکی بخش عرش باز آرد زان طرف دامن کشان از طهارات محیط او درسشان از تیمم وا رهاند جمله را وز تحری طالبان قبله را ز اختلاط خلق یابد اعتلال آن سفر جوید که ارحنا یا بلال ای بلال خوش نوای خوش صهیل میذنه بر رو بزن طبل رحیل جان سفر رفت و بدن اندر قیام وقت رجعت زین سبب گوید سلام این مثل چون واسطه ست اندر کلام واسطه شرطست بهر فهم عام اندر آتش کی رود بی واسطه جز سمندر کو رهید از رابطه واسطه حمام باید مر ترا تا ز آتش خوش کنی تو طبع را چون نتانی شد در آتش چون خلیل گشت حمامت رسول آبت دلیل سیری از حقست لیک اهل طبع کی رسد بی واسطه نان در شبع لطف از حقست لیکن اهل تن درنیابد لطف بی پرده چمن چون نماند واسطه تن بی حجیب هم چو موسی نور مه یابد ز جیب این هنرها آب را هم شاهدست که اندرونش پر ز لطف ایزدست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰ - گواهی فعل و قول بیرونی بر ضمیر و نور اندرونی فعل و قول آمد گواهان ضمیر زین دو بر باطن تو استدلال گیر چون ندارد سیر سرت در درون بنگر اندر بول رنجور از برون فعل و قول آن بول رنجوران بود که طبیب جسم را برهان بود وآن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هم جواسیس القلوب این گواه فعل و قول از وی بجو کو به دریا نیست واصل هم چو جو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱ - در بیان آنک نور خود از اندرون شخص منوّر بی‌آنک فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نور وی؛ در بیان آنک آن‌ نور خود را از اندرون سرّ عارف ظاهر کند بر خلقان بی‌فعل عارف و بی‌قول عارف افزون از آنک به قول و فعل او ظاهر شود، چنانک آفتاب بلند شود بانگ خروس و اعلام مؤذن و علامات دیگر حاجت نیاید لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابان ها و دشت شاهدی اش فارغ آمد از شهود وز تکلف ها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافته ست زین تسلس ها فراغت یافته ست پس مجو از وی گواه فعل و گفت که ازو هر دو جهان چون گل شکفت این گواهی چیست اظهار نهان خواه قول و خواه فعل و غیر آن که غرض اظهار سر جوهرست وصف باقی وین عرض بر معبر ست این نشان زر نماند بر محک زر بماند نیک نام و بی ز شک این صلات و این جهاد و این صیام هم نماند جان بماند نیک نام جان چنین افعال و اقوالی نمود بر محک امر جوهر را بسود که اعتقادم راستست اینک گواه لیک هست اندر گواهان اشتباه تزکیه باید گواهان را بدان تزکیه ش صدقی که موقوفی بدان حفظ لفظ اندر گواه قولی است حفظ عهد اندر گواه فعلی است گر گواه قول کژ گوید رد ست ور گواه فعل کژ پوید رد ست قول و فعل بی تناقض بایدت تا قبول اندر زمان پیش آیدت سعیکم شتی تناقض اندرید روز می دوزید شب بر می درید پس گواهی با تناقض کشنود یا مگر حلمی کند از لطف خود فعل و قول اظهار سرست و ضمیر هر دو پیدا می کند سر ستیر چون گواهت تزکیه شد شد قبول ورنه محبوس است اندر مول مول تا تو بستیزی ستیزند ای حرون فانتظرهم انهم منتظرون مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲ - عرضه کردن مصطفی علیه‌السلام شهادت را بر مهمان خویش این سخن پایان ندارد مصطفی عرضه کرد ایمان و پذرفت آن فتی آن شهادت را که فرخ بوده است بندهای بسته را بگشوده است گشت مؤمن گفت او را مصطفی که امشبان هم باش تو مهمان ما گفت والله تا ابد ضیف توام هر کجا باشم بهر جا که روم زنده کرده و معتق و دربان تو این جهان و آن جهان بر خوان تو هر که بگزیند جزین بگزیده خوان عاقبت درد گلویش ز استخوان هر که سوی خوان غیر تو رود دیو با او دان که هم کاسه بود هر که از همسایگی تو رود دیو بی شکی که همسایه اش شود ور رود بی تو سفر او دوردست دیو بد همراه و هم سفره ویست ور نشیند بر سر اسپ شریف حاسد ماهست دیو او را ردیف ور بچه گیرد ازو شهناز او دیو در نسلش بود انباز او در نبی شارکهم گفته ست حق هم در اموال و در اولاد ای شفق گفت پیغمبر ز غیب این را جلی در مقالات نوادر با علی یا رسول الله رسالت را تمام تو نمودی هم چو شمس بی غمام این که تو کردی دو صد مادر نکرد عیسی از افسونش با عازر نکرد از تو جانم از اجل نک جان ببرد عازر ار شد زنده زان دم باز مرد گشت مهمان رسول آن شب عرب شیر یک بز نیمه خورد و بست لب کرد الحاحش بخور شیر و رقاق گفت گشتم سیر والله بی نفاق این تکلف نیست نی ناموس و فن سیرتر گشتم از آنک دوش من در عجب ماندند جمله اهل بیت پر شد این قندیل زین یک قطره زیت آنچ قوت مرغ بابیلی بود سیری معده چنین پیلی شود فجفجه افتاد اندر مرد و زن قدر پشه می خورد آن پیل تن حرص و وهم کافری سرزیر شد اژدها از قوت موری سیر شد آن گدا چشمی کفر از وی برفت لوت ایمانیش لمتر کرد و زفت آنک از جوع البقر او می طپید هم چو مریم میوه جنت بدید میوه جنت سوی چشمش شتافت معده چون دوزخش آرام یافت ذات ایمان نعمت و لوتیست هول ای قناعت کرده از ایمان به قول

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۳ - بیان آنک نور که غذای جانست غذای جسم اولیا می‌شود تا او هم یار می‌شود روح را کی اسلم شیطانی علی یدی گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق کور و کر عشق را عشقی دگر برد مگر از نهان خانه یقین چون می چشد اندک اندک رخت عشق آنجا کشد یا حریص االبطن عرج هکذا انما المنهاج تبدیل الغذا یا مریض القلب عرج للعلاج جملة التدبیر تبدیل المزاج ایها المحبوس فی رهن الطعام سوف تنجو ان تحملت الفطام ان فی الجوع طعام وافر افتقدها وارتج یا نافر اغتذ بالنور کن مثل البصر وافق الاملاک یا خیر البشر چون ملک تسبیح حق را کن غذا تا رهی هم چون ملایک از اذا جبرییل ار سوی جیفه کم تند او به قوت کی ز کرکس کم زند حبذا خوانی نهاده در جهان لیک از چشم خسیسان بس نهان گر جهان باغی پر از نعمت شود قسم موش و مار هم خاکی بود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۴ - انکار اهل تن غذای روح را و لرزیدن ایشان بر غذای خسیس قسم او خاکست گر دی گر بهار میر کونی خاک چون نوشی چو مار در میان چوب گوید کرم چوب مر کرا باشد چنین حلوای خوب کرم سرگین در میان آن حدث در جهان نقلی نداند جز خبث مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵ - مناجات ای خدای بی نظیر ایثار کن گوش را چون حلقه دادی زین سخن گوش ما گیر و بدان مجلس کشان کز رحیقت می خورند آن سرخوشان چون به ما بویی رسانیدی ازین سر مبند آن مشک را ای رب دین از تو نوشند ار ذکورند ار اناث بی دریغی در عطا یا مستغاث ای دعا ناگفته از تو مستجاب داده دل را هر دمی صد فتح باب چند حرفی نقش کردی از رقوم سنگ ها از عشق آن شد هم چو موم نون ابرو صاد چشم و جیم گوش بر نوشتی فتنه صد عقل و هوش زان حروفت شد خرد باریک ریس نسخ می کن ای ادیب خوش نویس در خور هر فکر بسته بر عدم دم به دم نقش خیالی خوش رقم حرف های طرفه بر لوح خیال بر نوشته چشم و عارض خد و خال بر عدم باشم نه بر موجود مست زانک معشوق عدم وافی ترست عقل را خط خوان آن اشکال کرد تا دهد تدبیرها را زان نورد