Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۸ - در معنی این کی ارنا الاشیاء کما هی و معنی این کی لو کشف الغطاء ما از ددت یقینا و قوله در هر که تو از دیدهٔ بد می‌نگری از چنبرهٔ وجود خود می‌نگری پایهٔ کژ کژ افکند سایه ای خروسان از وی آموزید بانگ بانگ بهر حق کند نه بهر دانگ صبح کاذب آید و نفریبدش صبح کاذب عالم و نیک و بدش اهل دنیا عقل ناقص داشتند تا که صبح صادقش پنداشتند صبح کاذب کاروانها را زدست که به بوی روز بیرون آمدست صبح کاذب خلق را رهبر مباد کو دهد بس کاروانها را به باد ای شده تو صبح کاذب را رهین صبح صادق را تو کاذب هم مبین گر نداری از نفاق و بد امان از چه داری بر برادر ظن همان بدگمان باشد همیشه زشت کار نامه خود خواند اندر حق یار آن خسان که در کژیها مانده اند انبیا را ساحر و کژ خوانده اند وآن امیران خسیس قلب ساز این گمان بردند بر حجره ایاز کو دفینه دارد و گنج اندر آن ز آینه خود منگر اندر دیگران شاه می دانست خود پاکی او بهر ایشان کرد او آن جست و جو کای امیر آن حجره را بگشای در نیم شب که باشد او زان بی خبر تا پدید آید سگالشهای او بعد از آن بر ماست مالشهای او مر شما را دادم آن زر و گهر من از آن زرها نخواهم جز خبر این همی گفت و دل او می طپید از برای آن ایاز بی ندید که منم کین بر زبانم می رود این جفاگر بشنود او چون شود باز می گوید به حق دین او که ازین افزون بود تمکین او کی به قذف زشت من طیره شود وز غرض وز سر من غافل بود مبتلی چون دید تاویلات رنج برد بیند کی شود او مات رنج صاحب تاویل ایاز صابرست کو به بحر عاقبتها ناظرست هم چو یوسف خواب این زندانیان هست تعبیرش به پیش او عیان خواب خود را چون نداند مرد خیر کو بود واقف ز سر خواب غیر گر زنم صد تیغ او را ز امتحان کم نگردد وصلت آن مهربان داند او که آن تیغ بر خود می زنم من ویم اندر حقیقت او منم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره جسم مجنون را ز رنج و دوریی اندر آمد ناگهان رنجوریی خون بجوش آمد ز شعله اشتیاق تا پدید آمد بر آن مجنون خناق پس طبیب آمد بدارو کردنش گفت چاره نیست هیچ از رگ زنش رگ زدن باید برای دفع خون رگ زنی آمد بدانجا ذو فنون بازوش بست و گرفت آن نیش او بانک بر زد در زمان آن عشق خو مزد خود بستان و ترک فصد کن گر بمیرم گو برو جسم کهن گفت آخر از چه می ترسی ازین چون نمی ترسی تو از شیر عرین شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده گرد بر گرد تو شب گرد آمده می نه آیدشان ز تو بوی بشر ز انبهی عشق و وجد اندر جگر گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست کم ز سگ باشد که از عشق او عمیست گر رگ عشقی نبودی کلب را کی بجستی کلب کهفی قلب را هم ز جنس او به صورت چون سگان گر نشد مشهور هست اندر جهان بو نبردی تو دل اندر جنس خویش کی بری تو بوی دل از گرگ و میش گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و کی تو شدی نان تو شد از چه ز عشق و اشتها ورنه نان را کی بدی تا جان رهی عشق نان مرده را می جان کند جان که فانی بود جاویدان کند گفت مجنون من نمی ترسم ز نیش صبر من از کوه سنگین هست بیش منبلم بی زخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها بر می تنم لیک از لیلی وجود من پرست این صدف پر از صفات آن درست ترسم ای فصاد گر فصدم کنی نیش را ناگاه بر لیلی زنی داند آن عقلی که او دل روشنیست در میان لیلی و من فرق نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا گفت معشوقی به عاشق ز امتحان در صبوحی کای فلان ابن الفلان مر مرا تو دوست تر داری عجب یا که خود را راست گو یا ذا الکرب گفت من در تو چنان فانی شدم که پرم از تو ز ساران تا قدم بر من از هستی من جز نام نیست در وجودم جز تو ای خوش کام نیست زان سبب فانی شدم من این چنین هم چو سرکه در تو بحر انگبین هم چو سنگی کو شود کل لعل ناب پر شود او از صفات آفتاب وصف آن سنگی نماند اندرو پر شود از وصف خور او پشت و رو بعد از آن گر دوست دارد خویش را دوستی خور بود آن ای فتا ور که خور را دوست دارد او بجان دوستی خویش باشد بی گمان خواه خود را دوست دارد لعل ناب خواه تا او دوست دارد آفتاب اندرین دو دوستی خود فرق نیست هر دو جانب جز ضیای شرق نیست تا نشد او لعل خود را دشمنست زانک یک من نیست آنجا دو منست زانک ظلمانیست سنگ و روزکور هست ظلمانی حقیقت ضد نور خویشتن را دوست دارد کافرست زانک او مناع شمس اکبرست پس نشاید که بگوید سنگ انا او همه تاریکیست و در فنا گفت فرعونی انا الحق گشت پست گفت منصوری اناالحق و برست آن انا را لعنة الله در عقب وین انا را رحمةالله ای محب زانک او سنگ سیه بد این عقیق آن عدوی نور بود و این عشیق این انا هو بود در سر ای فضول ز اتحاد نور نه از رای حلول جهد کن تا سنگیت کمتر شود تا به لعلی سنگ تو انور شود صبر کن اندر جهاد و در عنا دم به دم می بین بقا اندر فنا وصف سنگی هر زمان کم می شود وصف لعلی در تو محکم می شود وصف هستی می رود از پیکرت وصف مستی می فزاید در سرت سمع شو یکبارگی تو گوش وار تا ز حلقه لعل یابی گوشوار هم چو چه کن خاک می کن گر کسی زین تن خاکی که در آبی رسی گر رسد جذبه خدا آب معین چاه ناکنده بجوشد از زمین کار می کن تو بگوش آن مباش اندک اندک خاک چه را می تراش هر که رنجی دید گنجی شد پدید هر که جدی کرد در جدی رسید گفت پیغمبر رکوعست و سجود بر در حق کوفتن حلقه وجود حلقه آن در هر آنکو می زند بهر او دولت سری بیرون کند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیم‌شب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشه‌ای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیال‌اندیشان در کار انبیا و اولیا کی می‌گفتند کی ساحرند و خویشتن ساخته‌اند و تصدر می‌جویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد آن امینان بر در حجره شدند طالب گنج و زر و خمره بدند قفل را برمی گشادند از هوس با دو صد فرهنگ و دانش چند کس زانک قفل صعب و پر پیچیده بود از میان قفلها بگزیده بود نه ز بخل سیم و مال و زر خام از برای کتم آن سر از عوام که گروهی بر خیال بد تنند قوم دیگر نام سالوسم کنند پیش با همت بود اسرار جان از خسان محفوظ تر از لعل کان زر به از جانست پیش ابلهان زر نثار جان بود نزد شهان حرص تازد بیهده سوی سراب عقل گوید نیک بین که آن نیست آب حرص غالب بود و زر چون جان شده نعره عقل آن زمان پنهان شده گشته صدتو حرص و غوغاهای او گشته پنهان حکمت و ایمای او تا که در چاه غرور اندر فتد آنگه از حکمت ملامت بشنود چون ز بند دام باد او شکست نفس لوامه برو یابید دست تا به دیوار بلا ناید سرش نشنود پند دل آن گوش کرش کودکان را حرص گوزینه و شکر از نصیحتها کند دو گوش کر چونک درد دنبلش آغاز شد در نصیحت هر دو گوشش باز شد حجره را با حرص و صدگونه هوس باز کردند آن زمان آن چند کس اندر افتادند از در ز ازدحام هم چو اندر دوغ گندیده هوام عاشقانه در فتد با کر و فر خورد امکان نی و بسته هر دو پر بنگریدند از یسار و از یمین چارقی بدریده بود و پوستین باز گفتند این مکان بی نوش نیست چارق اینجا جز پی روپوش نیست هین بیاور سیخهای تیز را امتحان کن حفره و کاریز را هر طرف کندند و جستند آن فریق حفره ها کردند و گوهای عمیق حفره هاشان بانگ می داد آن زمان کنده های خالییم ای کندگان زان سگالش شرم هم می داشتند کنده ها را باز می انباشتند بی عدد لا حول در هر سینه ای مانده مرغ حرصشان بی چینه ای زان ضلالتهای یاوه تازشان حفره دیوار و در غمازشان ممکن اندای آن دیوار نی با ایاز امکان هیچ انکار نی گر خداع بی گناهی می دهند حایط و عرصه گواهی می دهند باز می گشتند سوی شهریار پر ز گرد و روی زرد و شرمسار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۲ - بازگشتن نمامان از حجرهٔ ایاز به سوی شاه توبره تهی و خجل هم‌چون بدگمانان در حق انبیا علیهم‌السلام بر وقت ظهور برائت و پاکی ایشان کی یوم تبیض وجوه و تسود وجوه و قوله تری الذین کذبوا علی الله وجوههم مسودة شاه قاصد گفت هین احوال چیست که بغلتان از زر و همیان تهیست ور نهان کردید دینار و تسو فر شادی در رخ و رخسار کو گرچه پنهان بیخ هر بیخ آورست برگ سیماهم وجوهم اخضرست آنچ خورد آن بیخ از زهر و ز قند نک منادی می کند شاخ بلند بیخ اگر بی برگ و از مایه تهیست برگهای سبز اندر شاخ چیست بر زبان بیخ گل مهری نهد شاخ دست و پا گواهی می دهد آن امینان جمله در عذر آمدند هم چو سایه پیش مه ساجد شدند عذر آن گرمی و لاف و ما و من پیش شه رفتند با تیغ و کفن از خجالت جمله انگشتان گزان هر یکی می گفت کای شاه جهان گر بریزی خون حلالستت حلال ور ببخشی هست انعام و نوال کرده ایم آنها که از ما می سزید تا چه فرمایی تو ای شاه مجید گر ببخشی جرم ما ای دل فروز شب شبیها کرده باشد روز روز گر ببخشی یافت نومیدی گشاد ورنه صد چون ما فدای شاه باد گفت شه نه این نواز و این گداز من نخواهم کرد هست آن ایاز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۳ - حواله کردن پادشاه قبول و توبهٔ نمامان و حجره گشایان و سزا دادن ایشان با ایاز کی یعنی این جنایت بر عرض او رفته است این جنایت بر تن و عرض ویست زخم بر رگهای آن نیکوپیست گرچه نفس واحدیم از روی جان ظاهرا دورم ازین سود و زیان تهمتی بر بنده شه را عار نیست جز مزید حلم و استظهار نیست متهم را شاه چون قارون کند بی گنه را تو نظر کن چون کند شاه را غافل مدان از کار کس مانع اظهار آن حلمست و بس من هنا یشفع به پیش علم او لا ابالی وار الا حلم او آن گنه اول ز حلمش می جهد ورنه هیبت آن مجالش کی دهد خونبهای جرم نفس قاتله هست بر حلمش دیت بر عاقله مست و بی خود نفس ما زان حلم بود دیو در مستی کلاه از وی ربود گرنه ساقی حلم بودی باده ریز دیو با آدم کجا کردی ستیز گاه علم آدم ملایک را کی بود اوستاد علم و نقاد نقود چونک در جنت شراب حلم خورد شد ز یک بازی شیطان روی زرد آن بلادرهای تعلیم ودود زیرک و دانا و چستش کرده بود باز آن افیون حلم سخت او دزد را آورد سوی رخت او عقل آید سوی حلمش مستجیر ساقیم تو بوده ای دستم بگیر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۴ - فرمودن شاه ایاز را کی اختیار کن از عفو و مکافات کی از عدل و لطف هر چه کنی اینجا صوابست و در هر یکی مصلحتهاست کی در عدل هزار لطف هست درج و لکم فی القصاص حیوة آنکس کی کراهت می‌دارد قصاص را درین یک حیات قاتل نظر می‌کند و در صد هزار حیات کی معصوم و محقون خواهند شدن در حصن بیم سیاست نمی‌نگرد کن میان مجرمان حکم ای ایاز ای ایاز پاک با صد احتراز گر دو صد بارت بجوشم در عمل در کف جوشت نیابم یک دغل ز امتحان شرمنده خلقی بی شمار امتحانها از تو جمله شرمسار بحر بی قعرست تنها علم نیست کوه و صد کوهست این خود حلم نیست گفت من دانم عطای تست این ورنه من آن چارقم و آن پوستین بهر آن پیغامبر این را شرح ساخت هر که خود بشناخت یزدان را شناخت چارقت نطفه ست و خونت پوستین باقی ای خواجه عطای اوست این بهر آن دادست تا جویی دگر تو مگو که نیستش جز این قدر زان نماید چند سیب آن باغبان تا بدانی نخل و دخل بوستان کف گندم زان دهد خریار را تا بداند گندم انبار را نکته ای زان شرح گوید اوستاد تا شناسی علم او را مستزاد ور بگویی خود همینش بود و بس دورت اندازد چنانک از ریش خس ای ایاز اکنون بیا و داد ده داد نادر در جهان بنیاد نه مجرمانت مستحق کشتن اند وز طمع بر عفو و حلمت می تنند تا که رحمت غالب آید یا غضب آب کوثر غالب آید یا لهب از پی مردم ربایی هر دو هست شاخ حلم و خشم از عهد الست بهر این لفظ الست مستبین نفی و اثباتست در لفظی قرین زانک استفهام اثباتیست این لیک در وی لفظ لیس شد قرین ترک کن تا ماند این تقریر خام کاسه خاصان منه بر خوان عام قهر و لطفی چون صبا و چون وبا آن یکی آهن ربا وین که ربا می کشد حق راستان را تا رشد قسم باطل باطلان را می کشد معده حلوایی بود حلوا کشد معده صفرایی بود سرکا کشد فرش سوزان سردی از جالس برد فرش افسرده حرارت را خورد دوست بینی از تو رحمت می جهد خصم بینی از تو سطوت می جهد ای ایاز این کار را زوتر گزار زانک نوعی انتقامست انتظار

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۵ - تعجیل فرمودن پادشاه ایاز را کی زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و ‌«ایام بیننا‌» مگو کی ‌«الانتظار موت الاحمر‌»‌، و جواب گفتن ایاز شاه را گفت ای شه جملگی فرمان تراست با وجود آفتاب اختر فناست زهره کی بود یا عطارد یا شهاب کو برون آید به پیش آفتاب گر ز دلق و پوستین بگذشتمی کی چنین تخم ملامت کشتمی قفل کردن بر در حجره چه بود در میان صد خیالیی حسود دست در کرده درون آب جو هر یکی زیشان کلوخ خشک جو پس کلوخ خشک در جو کی بود ماهی یی با آب عاصی کی شود بر من مسکین جفا دارند ظن که وفا را شرم می آید ز من گر نبودی زحمت نامحرمی چند حرفی از وفا واگفتمی چون جهانی شبهت و اشکال جوست حرف می رانیم ما بیرون پوست گر تو خود را بشکنی مغزی شوی داستان مغز نغزی بشنوی جوز را در پوستها آوازهاست مغز و روغن را خود آوازی کجاست دارد آوازی نه اندر خورد گوش هست آوازش نهان در گوش نوش گرنه خوش آوازی مغزی بود ژغژغ آواز قشری کی شنود ژغژغ آن زان تحمل می کنی تا که خاموشانه بر مغزی زنی چند گاهی بی لب و بی گوش شو وانگهان چون لب حریف نوش شو چند گفتی نظم و نثر و راز فاش خواجه یک روز امتحان کن گنگ باش مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۶ - حکایت در تقریر این سخن کی چندین گاه گفت ذکر را آزمودیم مدتی صبر و خاموشی را بیازماییم چند پختی تلخ و تیز و شورگز این یکی بار امتحان شیرین بپز آن یکی را در قیامت ز انتباه در کف آید نامه عصیان سیاه سرسیه چون نامه های تعزیه پر معاصی متن نامه و حاشیه جمله فسق و معصیت بد یک سری هم چو دارالحرب پر از کافری آنچنان نامه پلید پر وبال در یمین ناید درآید در شمال خود همین جا نامه خود را ببین دست چپ را شاید آن یا در یمین موزه چپ کفش چپ هم در دکان آن چپ دانیش پیش از امتحان چون نباشی راست می دان که چپی هست پیدا نعره شیر و کپی آنک گل را شاهد و خوش بو کند هر چپی را راست فضل او کند هر شمالی را یمینی او دهد بحر را ماء معینی او دهد گر چپی با حضرت او راست باش تا ببینی دست برد لطفهاش تو روا داری که این نامه مهین بگذرد از چپ در آید در یمین این چنین نامه که پرظلم و جفاست کی بود خود درخور اندر دست راست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک هم چو حور زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیره سر گشت و تباه حکم و تقدیرش چو آید بی وقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن با کنیزک گفت رو هین مرغ وار طشت سیمین را ز خانه ما بیار آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید خواجه در خانه ست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش گل فرو شست از سر و بی جان دوید در پی او رفت و چادر می کشید آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار عقلها زین سر بود بیرون در زهره وهم ار بدرد گو بدر ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بنده مبتلای فرج و جوف چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحت الثری زاهد با ترس می تازد به پا عاشقان پران تر از برق و هوا کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز شوی را برداشت دامن بی خطر دید آلوده منی خصیه و ذکر از ذکر باقی نطفه می چکید ران و زانو گشت آلوده و پلید بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیه مرد نمازی باشد این لایق ذکر و نمازست این ذکر وین چنین ران و زهار پر قذر نامه پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین گر بپرسی گبر را کاین آسمان آفریده کیست وین خلق و جهان گوید او کاین آفریده آن خداست که آفرینش بر خدایی اش گواست کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان دست گوید من چنین دزدیده ام لب بگوید من چنین پرسیده ام پای گوید من شده ستم تا منی فرج گوید من بکرده ستم زنی چشم گوید کرده ام غمزه حرام گوش گوید چیده ام سوء الکلام پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ پس چنان کن فعل که آن خود بی زبان باشد اشهد گفتن و عین بیان تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست گر سیه کردی تو نامه عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبه ش ده اگر او بی نمست بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات جمله ماضی ها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند سییاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق خواجه بر توبه نصوحی خوش بتن کوششی کن هم به جان و هم به تن شرح این توبه نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۸ - حکایت در بیان توبهٔ نصوح کی چنانک شیر از پستان بیرون آید باز در پستان نرود آنک توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت بلک هر دم نفرتش افزون باشد و آن نفرت دلیل آن بود کی لذت قبول یافت آن شهوت اول بی‌لذت شد این به جای آن نشست نبرد عشق را جز عشق دیگر چرا یاری نجویی زو نکوتر وانک دلش باز بدان گناه رغبت می‌کند علامت آنست کی لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است سنیسره للیسری نشده است لذت و نیسره للعسری باقیست بر وی بود مردی پیش ازین نامش نصوح بد ز دلاکی زن او را فتوح بود روی او چو رخسار زنان مردی خود را همی کرد او نهان او به حمام زنان دلاک بود در دغا و حیله بس چالاک بود سالها می کرد دلاکی و کس بو نبرد از حال و سر آن هوس زانک آواز و رخش زن وار بود لیک شهوت کامل و بیدار بود چادر و سربند پوشیده و نقاب مرد شهوانی و در غره شباب دختران خسروان را زین طریق خوش همی مالید و می شست آن عشیق توبه ها می کرد و پا در می کشید نفس کافر توبه اش را می درید رفت پیش عارفی آن زشت کار گفت ما را در دعایی یاد دار سر او دانست آن آزادمرد لیک چون حلم خدا پیدا نکرد بر لبش قفلست و در دل رازها لب خموش و دل پر از آوازها عارفان که جام حق نوشیده اند رازها دانسته و پوشیده اند هر کرا اسرار کار آموختند مهر کردند و دهانش دوختند سست خندید و بگفت ای بدنهاد زانک دانی ایزدت توبه دهاد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۹ - در بیان آنک دعای عارف واصل و درخواست او از حق هم‌چو درخواست حقست از خویشتن کی کنت له سمعا و بصرا و لسانا و یدا و قوله و ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته بتوبهٔ نصوح آورد آن دعا از هفت گردون در گذشت کار آن مسکین به آخر خوب گشت که آن دعای شیخ نه چون هر دعاست فانی است و گفت او گفت خداست چون خدا از خود سؤال و کد کند پس دعای خویش را چون رد کند یک سبب انگیخت صنع ذوالجلال که رهانیدش ز نفرین و وبال اندر آن حمام پر می کرد طشت گوهری از دختر شه یاوه گشت گوهری از حلقه های گوش او یاوه گشت و هر زنی در جست و جو پس در حمام را بستند سخت تا بجویند اولش در پیچ رخت رختها جستند و آن پیدا نشد دزد گوهر نیز هم رسوا نشد پس به جد جستن گرفتند از گزاف در دهان و گوش و اندر هر شکاف در شکاف تحت و فوق و هر طرف جست و جو کردند دری خوش صدف بانگ آمد که همه عریان شوید هر که هستید ار عجوز و گر نوید یک به یک را حاجبه جستن گرفت تا پدید آید گهردانه شگفت آن نصوح از ترس شد در خلوتی روی زرد و لب کبود از خشیتی پیش چشم خویش او می دید مرگ رفت و می لرزید او مانند برگ گفت یارب بارها برگشته ام توبه ها و عهدها بشکسته ام کرده ام آنها که از من می سزید تا چنین سیل سیاهی در رسید نوبت جستن اگر در من رسد وه که جان من چه سختیها کشد در جگر افتاده استم صد شرر در مناجاتم ببین بوی جگر این چنین اندوه کافر را مباد دامن رحمت گرفتم داد داد کاشکی مادر نزادی مر مرا یا مرا شیری بخوردی در چرا ای خدا آن کن که از تو می سزد که ز هر سوراخ مارم می گزد جان سنگین دارم و دل آهنین ورنه خون گشتی درین رنج و حنین وقت تنگ آمد مرا و یک نفس پادشاهی کن مرا فریاد رس گر مرا این بار ستاری کنی توبه کردم من ز هر ناکردنی توبه ام بپذیر این بار دگر تا ببندم بهر توبه صد کمر من اگر این بار تقصیری کنم پس دگر مشنو دعا و گفتنم این همی زارید و صد قطره روان که در افتادم به جلاد و عوان تا نمیرد هیچ افرنگی چنین هیچ ملحد را مبادا این حنین نوحه ها می کرد او بر جان خویش روی عزراییل دیده پیش پیش ای خدا و ای خدا چندان بگفت که آن در و دیوار با او گشت جفت در میان یارب و یارب بد او بانگ آمد از میان جست و جو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۰ - نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کماکان یقول رسول الله صلی الله علیه و سلم اذا اصابه مرض او هم اشتدی ازمة تنفرجی جمله را جستیم پیش آی ای نصوح گشت بیهوش آن زمان پرید روح هم چو دیوار شکسته در فتاد هوش و عقلش رفت شد او چون جماد چونک هوشش رفت از تن بی امان سر او با حق بپیوست آن زمان چون تهی گشت و وجود او نماند باز جانش را خدا در پیش خواند چون شکست آن کشتی او بی مراد در کنار رحمت دریا فتاد جان به حق پیوست چون بی هوش شد موج رحمت آن زمان در جوش شد چون که جانش وا رهید از ننگ تن رفت شادان پیش اصل خویشتن جان چو باز و تن مرورا کنده ای پای بسته پر شکسته بنده ای چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد می پرد آن باز سوی کیقباد چونک دریاهای رحمت جوش کرد سنگها هم آب حیوان نوش کرد ذره لاغر شگرف و زفت شد فرش خاکی اطلس و زربفت شد مرده صدساله بیرون شد ز گور دیو ملعون شد به خوبی رشک حور این همه روی زمین سرسبز شد چوب خشک اشکوفه کرد و نغز شد گرگ با بره حریف می شده ناامیدان خوش رگ و خوش پی شده مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۱ - یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکانِ شاه‌زاده از نصوح بعد از آن خوفی هلاک جان بده مژده ها آمد که اینک گم شده بانگ آمد ناگهان که رفت بیم یافت شد گم گشته آن در یتیم یافت شد واندر فرح در بافتیم مژدگانی ده که گوهر یافتیم از غریو و نعره و دستک زدن پر شده حمام قد زال الحزن آن نصوح رفته باز آمد به خویش دید چشمش تابش صد روز بیش می حلالی خواست از وی هر کسی بوسه می دادند بر دستش بسی بد گمان بردیم و کن ما را حلال گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال زانک ظن جمله بر وی بیش بود زانک در قربت ز جمله پیش بود خاص دلاکش بد و محرم نصوح بلک هم چون دو تنی یک گشته روح گوهر ار برده ست او برده ست و بس زو ملازم تر به خاتون نیست کس اول او را خواست جستن در نبرد بهر حرمت داشتش تاخیر کرد تا بود کان را بیندازد به جا اندرین مهلت رهاند خویش را این حلالی ها ازو می خواستند وز برای عذر برمی خاستند گفت بد فضل خدای دادگر ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر چه حلالی خواست می باید ز من که منم مجرم تر اهل زمن آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست بر من این کشفست ار کس را شکیست کس چه می داند ز من جز اندکی از هزاران جرم و بد فعلم یکی من همی دانم و آن ستار من جرمها و زشتی کردار من اول ابلیسی مرا استاد بود بعد از آن ابلیس پیشم باد بود حق بدید آن جمله را نادیده کرد تا نگردم در فضیحت روی زرد باز رحمت پوستین دوزیم کرد توبه شیرین چو جان روزیم کرد هرچه کردم جمله ناکرده گرفت طاعت ناکرده آورده گرفت هم چو سرو و سوسنم آزاد کرد هم چو بخت و دولتم دلشاد کرد نام من در نامه پاکان نوشت دوزخی بودم ببخشیدم بهشت آه کردم چون رسن شد آه من گشت آویزان رسن در چاه من آن رسن بگرفتم و بیرون شدم شاد و زفت و فربه و گلگون شدم در بن چاهی همی بودم زبون در همه عالم نمی گنجم کنون آفرین ها بر تو بادا ای خدا ناگهان کردی مرا از غم جدا گر سر هر موی من یابد زبان شکرهای تو نیاید در بیان می زنم نعره درین روضه و عیون خلق را یا لیت قومی یعلمون

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۲ - باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن بعد از آن آمد کسی کز مرحمت دختر سلطان ما می خواندت دختر شاهت همی خواند بیا تا سرش شویی کنون ای پارسا جز تو دلاکی نمی خواهد دلش که بمالد یا بشوید با گلش گفت رو رو دست من بی کار شد وین نصوح تو کنون بیمار شد رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت که مرا والله دست از کار رفت با دل خود گفت کز حد رفت جرم از دل من کی رود آن ترس و گرم من بمردم یک ره و باز آمدم من چشیدم تلخی مرگ و عدم توبه ای کردم حقیقت با خدا نشکنم تا جان شدن از تن جدا بعد آن محنت کرا بار دگر پا رود سوی خطر الا که خر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۳ - حکایت در بیان آنک کسی توبه کند و پشیمان شود و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید در خسارت ابد افتد چون توبهٔ او را ثباتی و قوتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد چون درخت بی‌بیخ هر روز زردتر و خشک‌تر نعوذ بالله گازری بود و مر او را یک خری پشت ریش اشکم تهی و لاغری در میان سنگلاخ بی گیاه روز تا شب بی نوا و بی پناه بهر خوردن جز که آب آنجا نبود روز و شب بد خر در آن کور و کبود آن حوالی نیستان و بیشه بود شیر بود آنجا که صیدش پیشه بود شیر را با پیل نر جنگ اوفتاد خسته شد آن شیر و ماند از اصطیاد مدتی وا ماند زان ضعف از شکار بی نوا ماندند دد از چاشت خوار زانک باقی خوار شیر ایشان بدند شیر چون رنجور شد تنگ آمدند شیر یک روباه را فرمود رو مر خری را بهر من صیاد شو گر خری یابی به گرد مرغزار رو فسونش خوان فریبانش بیار چون بیابم قوتی از گوشت خر پس بگیرم بعد از آن صیدی دگر اندکی من می خورم باقی شما من سبب باشم شما را در نوا یا خری یا گاو بهر من بجوی زان فسونهایی که می دانی بگوی از فسون و از سخنهای خوشش از سرش بیرون کن و اینجا کشش

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۴ - تشبیه کردن قطب کی عارف واصلست در اجری دادن خلق از قوت مغفرت و رحمت بر مراتبی کی حقش الهام دهد و تمثیل به شیر که دد اجری خوار و باقی خوار ویند بر مراتب قرب ایشان بشیر نه قرب مکانی بلک قرب صفتی و تفاصیل این بسیارست والله الهادی قطب شیر و صید کردن کار او باقیان این خلق باقی خوار او تا توانی در رضای قطب کوش تا قوی گردد کند صید وحوش چون برنجد بی نوا مانند خلق کز کف عقلست جمله رزق حلق زانک وجد حلق باقی خورد اوست این نگه دار ار دل تو صیدجوست او چو عقل و خلق چون اعضا و تن بسته عقلست تدبیر بدن ضعف قطب از تن بود از روح نی ضعف در کشتی بود در نوح نی قطب آن باشد که گرد خود تند گردش افلاک گرد او بود یاریی ده در مرمه کشتی اش گر غلام خاص و بنده گشتی اش یاریت در تو فزاید نه اندرو گفت حق ان تنصروا الله تنصروا هم چو روبه صید گیر و کن فدیش تا عوض گیری هزاران صید بیش روبهانه باشد آن صید مرید مرده گیرد صید کفتار مرید مرده پیش او کشی زنده شود چرک در پالیز روینده شود گفت روبه شیر را خدمت کنم حیله ها سازم ز عقلش بر کنم حیله و افسونگری کار منست کار من دستان و از ره بردنست از سر که جانب جو می شتافت آن خر مسکین لاغر را بیافت پس سلام گرم کرد و پیش رفت پیش آن ساده دل درویش رفت گفت چونی اندرین صحرای خشک در میان سنگلاخ و جای خشک گفت خر گر در غمم گر در ارم قسمتم حق کرد من زان شاکرم شکر گویم دوست را در خیر و شر زانک هست اندر قضا از بد بتر چونک قسام اوست کفر آمد گله صبر باید صبر مفتاح الصله غیر حق جمله عدواند اوست دوست با عدو از دوست شکوت کی نکوست تا دهد دوغم نخواهم انگبین زانک هر نعمت غمی دارد قرین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۵ - حکایت دیدن خر هیزم‌فروش با نوایی اسپان تازی را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنک تمنا نباید بردن الا مغفرت و عنایت و هدایت کی اگر در صد لون رنجی چون لذت مغفرت بود همه شیرین شود باقی هر دولتی کی آن را ناآزموده تمنی می‌بری با آن رنجی قرینست کی آن را نمی‌بینی چنانک از هر دامی دانه پیدا بود و فخ پنهان تو درین یک دام مانده‌ای تمنی می‌بری کی کاشکی با آن دانه‌ها رفتمی پنداری کی آن دانه‌ها بی‌دامست بود سقایی مرورا یک خری گشته از محنت دو تا چون چنبری پشتش از بار گران صد جای ریش عاشق و جویان روز مرگ خویش جو کجا از کاه خشک او سیر نی در عقب زخمی و سیخی آهنی میر آخر دید او را رحم کرد که آشنای صاحب خر بود مرد پس سلامش کرد و پرسیدش ز حال کز چه این خر گشت دوتا هم چو دال گفت از درویشی و تقصیر من که نمی یابد خود این بسته دهن گفت بسپارش به من تو روز چند تا شود در آخر شه زورمند خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست در میان آخر سلطانش بست خر ز هر سو مرکب تازی بدید با نوا و فربه و خوب و جدید زیر پاشان روفته آبی زده که به وقت و جو به هنگام آمده خارش و مالش مر اسپان را بدید پوز بالا کرد کای رب مجید نه که مخلوق توم گیرم خرم از چه زار و پشت ریش و لاغرم شب ز درد پشت و از جوع شکم آرزومندم به مردن دم به دم حال این اسپان چنین خوش با نوا من چه مخصوصم به تعذیب و بلا ناگهان آوازه پیگار شد تازیان را وقت زین و کار شد زخمهای تیر خوردند از عدو رفت پیکانها دریشان سو به سو از غزا باز آمدند آن تازیان اندر آخر جمله افتاده ستان پایهاشان بسته محکم با نوار نعلبندان ایستاده بر قطار می شکافیدند تن هاشان بنیش تا برون آرند پیکانها ز ریش آن خر آن را دید و می گفت ای خدا من به فقر و عافیت دادم رضا زان نوا بیزارم و زان زخم زشت هرکه خواهد عافیت دنیا بهشت

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۶ - ناپسندیدن روباه گفتن خر را کی من راضیم به قسمت گفت روبه جستن رزق حلال فرض باشد از برای امتثال عالم اسباب و چیزی بی سبب می نباید پس مهم باشد طلب وابتغوا من فضل الله است امر تا نباید غصب کردن هم چو نمر گفت پیغامبر که بر رزق ای فتی در فرو بسته ست و بر در قفلها جنبش و آمد شد ما و اکتساب هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب بی کلید این در گشادن راه نیست بی طلب نان سنت الله نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۷ - جواب گفتن خر روباه را گفت از ضعف توکل باشد آن ورنه بدهد نان کسی که داد جان هر که جوید پادشاهی و ظفر کم نیاید لقمه نان ای پسر دام و دد جمله همه اکال رزق نه پی کسپ اند نه حمال رزق جمله را رزاق روزی می دهد قسمت هر یک به پیشش می نهد رزق آید پیش هر که صبر جست رنج کوششها ز بی صبری تست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۸ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه آن توکل نادرست کم کسی اندر توکل ماهرست گرد نادر گشتن از نادانی است هر کسی را کی ره سلطانی است چون قناعت را پیمبر گنج گفت هر کسی را کی رسد گنج نهفت حد خود بشناس و بر بالا مپر تا نیفتی در نشیب شور و شر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۹۹ - جواب گفتن خر روباه را گفت این معکوس می گویی بدان شور و شر از طمع آید سوی جان از قناعت هیچ کس بی جان نشد از حریصی هیچ کس سلطان نشد نان ز خوکان و سگان نبود دریغ کسپ مردم نیست این باران و میغ آنچنان که عاشقی بر رزق زار هست عاشق رزق هم بر رزق خوار مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۰ - در تقریر معنی توکل حکایت آن زاهد کی توکل را امتحان می‌کرد از میان اسباب و شهر برون آمد و از قوارع و ره‌گذر خلق دور شد و ببن کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت و با خود گفت توکل کردم بر سبب‌سازی و رزاقی تو و از اسباب منقطع شدم تا ببینم سببیت توکل را آن یکی زاهد شنود از مصطفی که یقین آید به جان رزق از خدا گر بخواهی ور نخواهی رزق تو پیش تو آید دوان از عشق تو از برای امتحان آن مرد رفت در بیابان نزد کوهی خفت تفت که ببینم رزق می آید به من تا قوی گردد مرا در رزق ظن کاروانی راه گم کرد و کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید گفت این مرد این طرف چونست عور در بیابان از ره و از شهر دور ای عجب مرده ست یا زنده که او می نترسد هیچ از گرگ و عدو آمدند و دست بر وی می زدند قاصدا چیزی نگفت آن ارجمند هم نجنبید و نجنبانید سر وا نکرد از امتحان هم او بصر پس بگفتند این ضعیف بی مراد از مجاعت سکته اندر اوفتاد نان بیاوردند و در دیگی طعام تا بریزندش به حلقوم و به کام پس بقاصد مرد دندان سخت کرد تا ببیند صدق آن میعاد مرد رحمشان آمد که این بس بی نواست وز مجاعت هالک مرگ و فناست کارد آوردند قوم اشتافتند بسته دندانهاش را بشکافتند ریختند اندر دهانش شوربا می فشردند اندرو نان پاره ها گفت ای دل گرچه خود تن می زنی راز می دانی و نازی می کنی گفت دل دانم و قاصد می کنم رازق الله است بر جان و تنم امتحان زین بیشتر خود چون بود رزق سوی صابران خوش می رود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۱ - جواب دادن روبه خر را و تحریض کردن او خر را بر کسب گفت روبه این حکایت را بهل دستها بر کسب زن جهد المقل دست دادستت خدا کاری بکن مکسبی کن یاری یاری بکن هر کسی در مکسبی پا می نهد یاری یاران دیگر می کند زانک جمله کسب ناید از یکی هم دروگر هم سقا هم حایکی هین به انبازیست عالم بر قرار هر کسی کاری گزیند ز افتقار طبل خواری در میانه شرط نیست راه سنت کار و مکسب کردنیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۲ - جواب گفتن خر روباه را کی توکل بهترین کسبهاست کی هر کسبی محتاجست به توکل کی ای خدا این کار مرا راست آر و دعا متضمن توکلست و توکل کسبی است کی به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست الی آخره گفت من به از توکل بر ربی می ندانم در دو عالم مکسبی کسب شکرش را نمی دانم ندید تا کشد رزق خدا رزق و مزید بحثشان بسیار شد اندر خطاب مانده گشتند از سؤال و از جواب بعد از آن گفتش بدان در مملکه نهی لا تلقوا بایدی تهلکه صبر در صحرای خشک و سنگلاخ احمقی باشد جهان حق فراخ نقل کن زینجا به سوی مرغزار می چر آنجا سبزه گرد جویبار مرغزاری سبز مانند جنان سبزه رسته اندر آنجا تا میان خرم آن حیوان که او آنجا شود اشتر اندر سبزه ناپیدا شود هر طرف در وی یکی چشمه روان اندرو حیوان مرفه در امان از خری او را نمی گفت ای لعین تو از آن جایی چرا زاری چنین کو نشاط و فربهی و فر تو چیست این لاغر تن مضطر تو شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت ازو مخمور نیست این گدا چشمی و این نادیدگی از گدایی تست نه از بگلربگی چون ز چشمه آمدی چونی تو خشک ور تو ناف آهویی کو بوی مشک زانک می گویی و شرحش می کنی چون نشانی در تو نامد ای سنی

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۳ - مثل آوردن اشتر در بیان آنک در مخبر دولتی فر و اثر آن چون نبینی جای متهم داشتن باشد کی او مقلدست در آن آن یکی پرسید اشتر را که هی از کجا می آیی ای اقبال پی گفت از حمام گرم کوی تو گفت خود پیداست در زانوی تو مار موسی دید فرعون عنود مهلتی می خواست نرمی می نمود زیرکان گفتند بایستی که این تندتر گشتی چو هست او رب دین معجزه گر اژدها گر مار بد نخوت و خشم خدایی اش چه شد رب اعلی گر ویست اندر جلوس بهر یک کرمی چیست این چاپلوس نفس تو تا مست نقلست و نبید دانک روحت خوشه غیبی ندید که علاماتست زان دیدار نور التجافی منک عن دار الغرور مرغ چون بر آب شوری می تند آب شیرین را ندیدست او مدد بلک تقلیدست آن ایمان او روی ایمان را ندیده جان او پس خطر باشد مقلد را عظیم از ره و ره زن ز شیطان رجیم چون ببیند نور حق آمن شود ز اضطرابات شک او ساکن شود تا کف دریا نیاید سوی خاک که اصل او آمد بود در اصطکاک خاکی است آن کف غریبست اندر آب در غریبی چاره نبود ز اضطراب چونک چشمش باز شد و آن نقش خواند دیو را بر وی دگر دستی نماند گرچه با روباه خر اسرار گفت سرسری گفت و مقلدوار گفت آب را بستود و او تایق نبود رخ درید و جامه او عاشق نبود از منافق عذر رد آمد نه خوب زانک در لب بود آن نه در قلوب بوی سیبش هست جزو سیب نیست بو درو جز از پی آسیب نیست حمله زن در میان کارزار نشکند صف بلک گردد کار زار گرچه می بینی چو شیر اندر صفش تیغ بگرفته همی لرزد کفش وای آنک عقل او ماده بود نفس زشتش نر و آماده بود لاجرم مغلوب باشد عقل او جز سوی خسران نباشد نقل او ای خنک آن کس که عقلش نر بود نفس زشتش ماده و مضطر بود عقل جزوی اش نر و غالب بود نفس انثی را خرد سالب بود حمله ماده به صورت هم جریست آفت او هم چو آن خر از خریست وصف حیوانی بود بر زن فزون زانک سوی رنگ و بو دارد رکون رنگ و بوی سبزه زار آن خر شنید جمله حجتها ز طبع او رمید تشنه محتاج مطر شد وابر نه نفس را جوع البقر بد صبر نه اسپر آهن بود صبر ای پدر حق نبشته بر سپر جاء الظفر صد دلیل آرد مقلد در بیان از قیاسی گوید آن را نه از عیان مشک آلودست الا مشک نیست بوی مشکستش ولی جز پشک نیست تا که پشکی مشک گردد ای مرید سالها باید در آن روضه چرید که نباید خورد و جو هم چون خران آهوانه در ختن چر ارغوان جز قرنفل یا سمن یا گل مچر رو به صحرای ختن با آن نفر معده را خو کن بدان ریحان و گل تا بیابی حکمت و قوت رسل خوی معده زین که و جو باز کن خوردن ریحان و گل آغاز کن معده تن سوی کهدان می کشد معده دل سوی ریحان می کشد هر که کاه و جو خورد قربان شود هر که نور حق خورد قرآن شود نیم تو مشکست و نیمی پشک هین هین میفزا پشک افزا مشک چین آن مقلد صد دلیل و صد بیان در زبان آرد ندارد هیچ جان چونک گوینده ندارد جان و فر گفت او را کی بود برگ و ثمر می کند گستاخ مردم را به راه او بجان لرزان ترست از برگ کاه پس حدیثش گرچه بس با فر بود در حدیثش لرزه هم مضمر بود

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۴ - فرق میان دعوت شیخ کامل واصل و میان سخن ناقصان فاضل فضل تحصیلی بر بسته شیخ نورانی ز ره آگه کند با سخن هم نور را همره کند جهد کن تا مست و نورانی شوی تا حدیثت را شود نورش روی هر چه در دوشاب جوشیده شود در عقیده طعم دوشابش بود از جزر وز سیب و به وز گردگان لذت دوشاب یابی تو از آن علم اندر نور چون فرغرده شد پس ز علمت نور یابد قوم لد هر چه گویی باشد آن هم نورناک که آسمان هرگز نبارد غیر پاک آسمان شو ابر شو باران ببار ناودان بارش کند نبود به کار آب اندر ناودان عاریتیست آب اندر ابر و دریا فطرتیست فکر و اندیشه ست مثل ناودان وحی و مکشوفست ابر و آسمان آب باران باغ صد رنگ آورد ناودان همسایه در جنگ آورد خر دو سه حمله به روبه بحث کرد چون مقلد بد فریب او بخورد طنطنه ادراک بینایی نداشت دمدمه روبه برو سکته گماشت حرص خوردن آنچنان کردش ذلیل که زبونش گشت با پانصد دلیل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۵ - حکایت آن مخنث و پرسیدن لوطی ازو در حالت لواطه کی این خنجر از بهر چیست گفت از برای آنک هر کی با من بد اندیشد اشکمش بشکافم لوطی بر سر او آمد شد می‌کرد و می‌گفت الحمدلله کی من بد نمی‌اندیشم با تو «بیت من بیت نیست اقلیمست هزل من هزل نیست تعلیمست» ان الله لایستحیی ان یضرب مثلا ما بعوضة فما فوقها ای فما فوقها فی تغییر النفوس بالانکار ان ما ذا اراد الله بهذا مثلا و آنگه جواب می‌فرماید کی این خواستم یضل به کثیرا و یهدی به کثیرا کی هر فتنه‌ای هم‌چون میزانست بسیاران ازو سرخ‌رو شوند و بسیاران بی‌مراد شوند و لو تاملت فیه قلیلا وجدت من نتایجه الشریفة کثیرا کنده ای را لوطیی در خانه برد سرنگون افکندش و در وی فشرد بر میانش خنجری دید آن لعین پس بگفتش بر میانت چیست این گفت آنک با من ار یک بدمنش بد بیندیشد بدرم اشکمش گفت لوطی حمد لله را که من بد نه اندیشیده ام با تو به فن چون که مردی نیست خنجرها چه سود چون نباشد دل ندارد سود خود از علی میراث داری ذوالفقار بازوی شیر خدا هستت بیار گر فسونی یاد داری از مسیح کو لب و دندان عیسی ای قبیح کشتیی سازی ز توزیع و فتوح کو یکی ملاح کشتی هم چو نوح بت شکستی گیرم ابراهیم وار کو بت تن را فدی کردن بنار گر دلیلت هست اندر فعل آر تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار آن دلیلی که ترا مانع شود از عمل آن نقمت صانع بود خایفان راه را کردی دلیر از همه لرزان تری تو زیر زیر بر همه درس توکل می کنی در هوا تو پشه را رگ می زنی ای مخنث پیش رفته از سپاه بر دروغ ریش تو کیرت گواه چون ز نامردی دل آکنده بود ریش و سبلت موجب خنده بود توبه ای کن اشک باران چون مطر ریش و سبلت را ز خنده باز خر داروی مردی بخور اندر عمل تا شوی خورشید گرم اندر حمل معده را بگذار و سوی دل خرام تا که بی پرده ز حق آید سلام یک دو گامی رو تکلف ساز خوش عشق گیرد گوش تو آنگاه کش

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۶ - غالب شدن حیلهٔ روباه بر استعصام و تعفف خر و کشیدن روبه خر را سوی شیر به بیشه روبه اندر حیله پای خود فشرد ریش خر بگرفت و آن خر را ببرد مطرب آن خانقه کو تا که تفت دف زند که خر برفت و خر برفت چونک خرگوشی برد شیری به چاه چون نیارد روبهی خر تا گیاه گوش را بر بند و افسونها مخور جز فسون آن ولی دادگر آن فسون خوشتر از حلوای او آنک صد حلواست خاک پای او خنبهای خسروانی پر ز می مایه برده از می لبهای وی عاشق می باشد آن جان بعید کو می لبهای لعلش را ندید آب شیرین چون نبیند مرغ کور چون نگردد گرد چشمه آب شور موسی جان سینه را سینا کند طوطیان کور را بینا کند خسرو شیرین جان نوبت زدست لاجرم در شهر قند ارزان شدست یوسفان غیب لشکر می کشند تنگهای قند و شکر می کشند اشتران مصر را رو سوی ما بشنوید ای طوطیان بانگ درا شهر ما فردا پر از شکر شود شکر ارزانست ارزان تر شود در شکر غلطید ای حلواییان هم چو طوطی کوری صفراییان نیشکر کوبید کار اینست و بس جان بر افشانید یار اینست و بس نقل بر نقلست و می بر می هلا بر مناره رو بزن بانگ صلا سرکه نه ساله شیرین می شود سنگ و مرمر لعل و زرین می شود آفتاب اندر فلک دستک زنان ذره ها چون عاشقان بازی کنان چشمها مخمور شد از سبزه زار گل شکوفه می کند بر شاخسار چشم دولت سحر مطلق می کند روح شد منصور انا الحق می زند گر خری را می برد روبه ز سر گو ببر تو خر مباش و غم مخور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۷ - حکایت آن شخص کی از ترس خویشتن را در خانه‌ای انداخت رخ زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت خداوند خانه پرسید کی خیرست چه واقعه است گفت بیرون خر می‌گیرند به سخره گفت مبارک خر می‌گیرند تو خر نیستی چه می‌ترسی گفت خر به جد می‌گیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم کی مرا خر گیرند آن یکی در خانه ای در می گریخت زرد رو و لب کبود و رنگ ریخت صاحب خانه بگفتش خیر هست که همی لرزد ترا چون پیر دست واقعه چونست چون بگریختی رنگ رخساره چنین چون ریختی گفت بهر سخره شاه حرون خر همی گیرند امروز از برون گفت می گیرند کو خر جان عم چون نه ای خر رو ترا زین چیست غم گفت بس جدند و گرم اندر گرفت گر خرم گیرند هم نبود شگفت بهر خرگیری بر آوردند دست جدجد تمییز هم برخاستست چونک بی تمییزیان مان سرورند صاحب خر را به جای خر برند نیست شاه شهر ما بیهوده گیر هست تمییزش سمیعست و بصیر آدمی باش و ز خرگیران مترس خر نه ای ای عیسی دوران مترس چرخ چارم هم ز نور تو پرست حاش لله که مقامت آخرست تو ز چرخ و اختران هم برتری گرچه بهر مصلحت در آخری میر آخر دیگر و خر دیگرست نه هر آنک اندر آخر شد خرست چه در افتادیم در دنبال خر از گلستان گوی و از گلهای تر از انار و از ترنج و شاخ سیب وز شراب و شاهدان بی حسیب یا از آن دریا که موجش گوهرست گوهرش گوینده و بیناورست یا از آن مرغان که گل چین می کنند بیضه ها زرین و سیمین می کنند یا از آن بازان که کبکان پرورند هم نگون اشکم هم استان می پرند نردبانهاییست پنهان در جهان پایه پایه تا عنان آسمان هر گره را نردبانی دیگرست هر روش را آسمانی دیگرست هر یکی از حال دیگر بی خبر ملک با پهنا و بی پایان و سر این در آن حیران که او از چیست خوش وآن درین خیره که حیرت چیستش صحن ارض الله واسع آمده هر درختی از زمینی سر زده بر درختان شکر گویان برگ و شاخ که زهی ملک و زهی عرصه فراخ بلبلان گرد شکوفه پر گره که از آنچ می خوری ما را بده این سخن پایان ندارد کن رجوع سوی آن روباه و شیر و سقم و جوع

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۸ - بردن روبه خر را پیش شیر و جستن خر از شیر و عتاب کردن روباه با شیر کی هنوز خر دور بود تعجیل کردی و عذر گفتن شیر و لابه کردن روبه را شیر کی برو بار دگرش به فریب چونک بر کوهش بسوی مرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مرد دور بود از شیر و آن شیر از نبرد تا به نزدیک آمدن صبری نکرد گنبدی کرد از بلندی شیر هول خود نبودش قوت و امکان حول خر ز دورش دید و برگشت و گریز تا به زیر کوه تازان نعل ریز گفت روبه شیر را ای شاه ما چون نکردی صبر در وقت وغا تا به نزدیک تو آید آن غوی تا باندک حمله ای غالب شوی مکر شیطانست تعجیل و شتاب لطف رحمانست صبر و احتساب دور بود و حمله را دید و گریخت ضعف تو ظاهر شد و آب تو ریخت گفت من پنداشتم بر جاست زور تا بدین حد می ندانستم فتور نیز جوع و حاجتم از حد گذشت صبر و عقلم از تجوع یاوه گشت گر توانی بار دیگر از خرد باز آوردن مر او را مسترد منت بسیار دارم از تو من جهد کن باشد بیاری اش به فن گفت آری گر خدا یاری دهد بر دل او از عمی مهری نهد پس فراموشش شود هولی که دید از خری او نباشد این بعید لیک چون آرم من او را بر متاز تا ببادش ندهی از تعجیل باز گفت آری تجربه کردم که من سخت رنجورم مخلخل گشته تن تا به نزدیکم نیاید خر تمام من نجنبم خفته باشم در قوام رفت روبه گفت ای شه همتی تا بپوشد عقل او را غفلتی توبه ها کردست خر با کردگار که نگردد غره هر نابکار توبه هااش را به فن بر هم زنیم ما عدوی عقل و عهد روشنیم کله خر گوی فرزندان ماست فکرتش بازیچه دستان ماست عقل که آن باشد ز دوران زحل پیش عقل کل ندارد آن محل از عطارد وز زحل دانا شد او ما ز داد کردگار لطف خو علم الانسان خم طغرای ماست علم عند الله مقصدهای ماست تربیه آن آفتاب روشنیم ربی الاعلی از آن رو می زنیم تجربه گر دارد او با این همه بشکند صد تجربه زین دمدمه بوک توبه بشکند آن سست خو در رسد شومی اشکستن درو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک نقض عهد و توبه موجب بلا بود بلک موجب مسخ است چنانک در حق اصحاب سبت و در حق اصحاب مایدهٔ عیسی و جعل منهم القردة و الخنازیر و اندرین امت مسخ دل باشد و به قیامت تن را صورت دل دهند نعوذ بالله نقض میثاق و شکست توبه ها موجب لعنت شود در انتها نقض توبه و عهد آن اصحاب سبت موجب مسخ آمد و اهلاک و مقت پس خدا آن قوم را بوزینه کرد چونک عهد حق شکستند از نبرد اندرین امت نبد مسخ بدن لیک مسخ دل بود ای بوالفطن چون دل بوزینه گردد آن دلش از دل بوزینه شد خوار آن گلش گر هنر بودی دلش را ز اختبار خوار کی بودی ز صورت آن حمار آن سگ اصحاب خوش بد سیرتش هیچ بودش منقصت زان صورتش مسخ ظاهر بود اهل سبت را تا ببیند خلق ظاهر کبت را از ره سر صد هزاران دگر گشته از توبه شکستن خوک و خر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۰ - دوم بار آمدن روبه بر این خر گریخته تا باز بفریبدش پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود هم چو کزدم کو گزد پای فتی نارسیده از وی او را زحمتی یا چو دیوی کو عدوی جان ماست نارسیده زحمتش از ما و کاست بلک طبعا خصم جان آدمیست از هلاک آدمی در خرمیست از پی هر آدمی او نسکلد خو و طبع زشت خود او کی هلد زانک خبث ذات او بی موجبی هست سوی ظلم و عدوان جاذبی هر زمان خواند ترا تا خرگهی که در اندازد ترا اندر چهی که فلان جا حوض آبست و عیون تا در اندازد به حوضت سرنگون آدمی را با همه وحی و نظر اندر افکند آن لعین در شور و شر بی گناهی بی گزند سابقی که رسد او را ز آدم ناحقی گفت روبه آن طلسم سحر بود که ترا در چشم آن شیری نمود ورنه من از تو به تن مسکین ترم که شب و روز اندر آنجا می چرم گرنه زان گونه طلسمی ساختی هر شکم خواری بدانجا تاختی یک جهان بی نوا پر پیل و ارج بی طلسمی کی بماندی سبز مرج من ترا خود خواستم گفتن به درس که چنان هولی اگر بینی مترس لیک رفت از یاد علم آموزیت که بدم مستغرق دلسوزیت دیدمت در جوع کلب و بی نوا می شتابیدم که آیی تا دوا ورنه با تو گفتمی شرح طلسم که آن خیالی می نماید نیست جسم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۱ - جواب گفتن خر روباه را گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشت رو آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد با کدامین روی می آیی به من این چنین سغری ندارد کرگدن رفته ای در خون جانم آشکار که ترا من ره برم تا مرغزار تا بدیدم روی عزراییل را باز آوردی فن و تسویل را گرچه من ننگ خرانم یا خرم جانورم جان دارم این را کی خرم آنچ من دیدم ز هول بی امان طفل دیدی پیر گشتی در زمان بی دل و جان از نهیب آن شکوه سرنگون خود را درافکندم ز کوه بسته شد پایم در آن دم از نهیب چون بدیدم آن عذاب بی حجیب عهد کردم با خدا کای ذوالمنن برگشا زین بستگی تو پای من تا ننوشم وسوسه کس بعد ازین عهد کردم نذر کردم ای معین حق گشاده کرد آن دم پای من زان دعا و زاری و ایمای من ورنه اندر من رسیدی شیر نر چون بدی در زیر پنجه شیر خر باز بفرستادت آن شیر عرین سوی من از مکر ای بیس القرین حق ذات پاک الله الصمد که بود به مار بد از یار بد مار بد جانی ستاند از سلیم یار بد آرد سوی نار مقیم از قرین بی قول و گفت و گوی او خو بدزدد دل نهان از خوی او چونک او افکند بر تو سایه را دزدد آن بی مایه از تو مایه را عقل تو گر اژدهایی گشت مست یار بد او را زمرد دان که هست دیده عقلت بدو بیرون جهد طعن اوت اندر کف طاعون نهد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۲ - جواب گفتن روبه خر را گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای ساده دل ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل از خیال زشت خود منگر به من بر محبان از چه داری سؤ ظن ظن نیکو بر بر اخوان صفا گرچه آید ظاهرا زیشان جفا این خیال و وهم بد چون شد پدید صد هزاران یار را از هم برید مشفقی گر کرد جور و امتحان عقل باید که نباشد بدگمان خاصه من بدرگ نبودم زشت اسم آنک دیدی بد نبد بود آن طلسم ور بدی بد آن سگالش قدرا عفو فرمایند یاران زان خطا عالم وهم و خیال طمع و بیم هست ره رو را یکی سدی عظیم نقشهای این خیال نقش بند چون خلیلی را که که بد شد گزند گفت هذا ربی ابراهیم راد چونک اندر عالم وهم اوفتاد ذکر کوکب را چنین تاویل گفت آن کسی که گوهر تاویل سفت عالم وهم و خیال چشم بند آنچنان که را ز جای خویش کند تا که هذا ربی آمد قال او خربط و خر را چه باشد حال او غرق گشته عقلهای چون جبال در بحار وهم و گرداب خیال کوهها را هست زین طوفان فضوح کو امانی جز که در کشتی نوح زین خیال ره زن راه یقین گشت هفتاد و دو ملت اهل دین مرد ایقان رست از وهم و خیال موی ابرو را نمی گوید هلال وآنک نور عمرش نبود سند موی ابروی کژی راهش زند صد هزاران کشتی با هول و سهم تخته تخته گشته در دریای وهم کمترین فرعون چست فیلسوف ماه او در برج وهمی در خسوف کس نداند روسپی زن کیست آن وانک داند نیستش بر خود گمان چون ترا وهم تو دارد خیره سر از چه گردی گرد وهم آن دگر عاجزم من از منی خویشتن چه نشستی پر منی تو پیش من بی من و مایی همی جویم به جان تا شوم من گوی آن خوش صولجان هر که بی من شد همه من ها خود اوست دوست جمله شد چو خود را نیست دوست آینه بی نقش شد یابد بها زانک شد حاکی جمله نقشها

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سره زاهدی در غزنی از دانش مزی بد محمد نام و کنیت سررزی بود افطارش سر رز هر شبی هفت سال او دایم اندر مطلبی بس عجایب دید از شاه وجود لیک مقصودش جمال شاه بود بر سر که رفت آن از خویش سیر گفت بنما یا فتادم من به زیر گفت نامد مهلت آن مکرمت ور فرو افتی نمیری نکشمت او فرو افکند خود را از وداد در میان عمق آبی اوفتاد چون نمرد از نکس آن جان سیر مرد از فراق مرگ بر خود نوحه کرد کین حیات او را چو مرگی می نمود کار پیشش بازگونه گشته بود موت را از غیب می کرد او کدی ان فی موتی حیاتی می زدی موت را چون زندگی قابل شده با هلاک جان خود یک دل شده سیف و خنجر چون علی ریحان او نرگس و نسرین عدوی جان او بانگ آمد رو ز صحرا سوی شهر بانگ طرفه از ورای سر و جهر گفت ای دانای رازم مو به مو چه کنم در شهر از خدمت بگو گفت خدمت آنک بهر ذل نفس خویش را سازی تو چون عباس دبس مدتی از اغنیا زر می ستان پس به درویشان مسکین می رسان خدمتت اینست تا یک چند گاه گفت سمعا طاعة ای جان پناه بس سؤال و بس جواب و ماجرا بد میان زاهد و رب الوری که زمین و آسمان پر نور شد در مقالات آن همه مذکور شد لیک کوته کردم آن گفتار را تا ننوشد هر خسی اسرار را