Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲ - قصهٔ خورندگان پیلبچه از حرص و ترک نصیحت ناصح آن شنیدی تو که در هندوستان دید دانایی گروهی دوستان گرسنه مانده شده بی برگ و عور می رسیدند از سفر از راه دور مهر داناییش جوشید و بگفت خوش سلامیشان و چون گلبن شکفت گفت دانم کز تجوع وز خلا جمع آمد رنجتان زین کربلا لیک الله الله ای قوم جلیل تا نباشد خوردتان فرزند پیل پیل هست این سو که اکنون می روید پیل زاده مشکرید و بشنوید پیل بچگانند اندر راهتان صید ایشان هست بس دلخواهتان بس ضعیف اند و لطیف و بس سمین لیک مادر هست طالب در کمین از پی فرزند صد فرسنگ راه او بگردد در حنین و آه آه آتش و دود آید از خرطوم او الحذر زان کودک مرحوم او اولیا اطفال حق اند ای پسر غایبی و حاضری بس با خبر غایبی مندیش از نقصانشان کاو کشد کین از برای جانشان گفت اطفال من اند این اولیا در غریبی فرد از کار و کیا از برای امتحان خوار و یتیم لیک اندر سر منم یار و ندیم پشت دار جمله عصمت های من گوییا هستند خود اجزای من هان و هان این دلق پوشان من اند صد هزار اندر هزار و یک تن اند ورنه کی کردی به یک چوبی هنر موسی یی فرعون را زیر و زبر ورنه کی کردی به یک نفرین بد نوح شرق و غرب را غرقاب خود برنکندی یک دعای لوط راد جمله شهرستانشان را بی مراد گشت شهرستان چون فردوسشان دجله آب سیه رو بین نشان سوی شام ست این نشان و این خبر در ره قدسش ببینی در گذر صد هزاران ز انبیای حق پرست خود به هر قرنی سیاست ها به دست گر بگویم وین بیان افزون شود خود جگر چبود که که ها خون شود خون شود که ها و باز آن بفسرد تو نبینی خون شدن کوری و رد طرفه کوری دوربین تیزچشم لیک از اشتر نبیند غیر پشم مو به مو بیند ز صرفه حرص انس رقص بی مقصود دارد همچو خرس رقص آنجا کن که خود را بشکنی پنبه را از ریش شهوت برکنی رقص و جولان بر سر میدان کنند رقص اندر خون خود مردان کنند چون رهند از دست خود دستی زنند چون جهند از نقص خود رقصی کنند مطربانشان از درون دف می زنند بحرها در شورشان کف می زنند تو نبینی لیک بهر گوششان برگ ها بر شاخ ها هم کف زنان تو نبینی برگ ها را کف زدن گوش دل باید نه این گوش بدن گوش سر بربند از هزل و دروغ تا ببینی شهر جان با فروغ سر کشد گوش محمد در سخن کش بگوید در نبی حق هو اذن سر به سر گوش ست و چشم است این نبی تازه زو ما مرضع ست او ما صبی این سخن پایان ندارد باز ران سوی اهل پیل و بر آغاز ران
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیلبچگان هر دهان را پیل بویی می کند گرد معده هر بشر بر می تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشت های بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالق است کی برد جان غیر آن کاو صادق است وای آن افسوسیی کش بوی گیر باشد اندر گور منکر یا نکیر نه دهان دزدیدن امکان زان مهان نه دهان خوش کردن از دارو دهان آب و روغن نیست مر روپوش را راه حیلت نیست عقل و هوش را چند کوبد زخم های گرزشان بر سر هر ژاژخا و مرزشان گرز عزراییل را بنگر اثر گر نبینی چوب و آهن در صور هم به صورت می نماید گه گهی زان همان رنجور باشد آگهی گوید آن رنجور ای یاران من چیست این شمشیر بر ساران من ما نمی بینیم باشد این خیال چه خیالست این که این هست ارتحال چه خیالست این که این چرخ نگون از نهیب این خیالی شد کنون گرزها و تیغ ها محسوس شد پیش بیمار و سرش منکوس شد او همی بیند که آن از بهر اوست چشم دشمن بسته زان و چشم دوست حرص دنیا رفت و چشمش تیز شد چشم او روشن گه خون ریز شد مرغ بی هنگام شد آن چشم او از نتیجه کبر او و خشم او سر بریدن واجب آید مرغ را کاو به غیر وقت جنباند درا هر زمان نزعی ست جزو جانت را بنگر اندر نزع جان ایمانت را عمر تو مانند همیان زر ست روز و شب مانند دینار اشمر ست می شمارد می دهد زر بی وقوف تا که خالی گردد و آید خسوف گر ز که بستانی و ننهی بجای اندر آید کوه زان دادن ز پای پس بنه بر جای هر دم را عوض تا ز واسجد واقترب یابی غرض در تمامی کارها چندین مکوش جز به کاری که بود در دین مکوش عاقبت تو رفت خواهی ناتمام کارهاات ابتر و نان تو خام وان عمارت کردن گور و لحد نه به سنگست و به چوب و نه لبد بلک خود را در صفا گوری کنی در منی او کنی دفن منی خاک او گردی و مدفون غمش تا دمت یابد مددها از دمش گورخانه و قبه ها و کنگره نبود از اصحاب معنی آن سره بنگر اکنون زنده اطلس پوش را هیچ اطلس دست گیرد هوش را در عذاب منکرست آن جان او گزدم غم در دل غمدان او از برون بر ظاهرش نقش و نگار وز درون ز اندیشه ها او زار زار و آن یکی بینی در آن دلق کهن چون نبات اندیشه و شکر سخن
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴ - بازگشتن به حکایت پیل گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد ممتحن با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیل بچگان کم روید من برون کردم ز گردن وام نصح جز سعادت کی بود انجام نصح من به تبلیغ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از ندم هین مبادا که طمع رهتان زند طمع برگ از بیخهاتان بر کند این بگفت و خیربادی کرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راه زفت ناگهان دیدند سوی جاده ای پور پیلی فربهی نو زاده ای اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شستند دست آن یکی همره نخورد و پند داد که حدیث آن فقیرش بود یاد از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقل کهن پس بیفتادند و خفتند آن همه وان گرسنه چون شبان اندر رمه دید پیلی سهمناکی می رسید اولا آمد سوی حارس دوید بوی می کرد آن دهانش را سه بار هیچ بویی زو نیامد ناگوار چند باری گرد او گشت و برفت مر ورا نازرد آن شه پیل زفت مر لب هر خفته ای را بوی کرد بوی می آمد ورا زان خفته مرد از کباب پیل زاده خورده بود بر درانید و بکشتش پیل زود در زمان او یک به یک را زان گروه می درانید و نبودش زان شکوه بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همی زد بر زمین می شد شکاف ای خورنده خون خلق از راه برد تا نه آرد خون ایشانت نبرد مال ایشان خون ایشان دان یقین زانک مال از زور آید در یمین مادر آن پیل بچگان کین کشد پیل بچه خواره را کیفر کشد پیل بچه می خوری ای پاره خوار هم بر آرد خصم پیل از تو دمار بوی رسوا کرد مکر اندیش را پیل داند بوی طفل خویش را آنک یابد بوی حق را از یمن چون نیابد بوی باطل را ز من مصطفی چون برد بوی از راه دور چون نیابد از دهان ما بخور هم بیابد لیک پوشاند ز ما بوی نیک و بد بر آید بر سما تو همی خسپی و بوی آن حرام می زند بر آسمان سبزفام همره انفاس زشتت می شود تا به بوگیران گردون می رود بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز گر خوری سوگند من کی خورده ام از پیاز و سیر تقوی کرده ام آن دم سوگند غمازی کند بر دماغ همنشینان بر زند پس دعاها رد شود از بوی آن آن دل کژ می نماید در زبان اخسؤا آید جواب آن دعا چوب رد باشد جزای هر دغا گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژی لفظ مقبول خداست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵ - بیان آنک خطای محبان بهترست از صواب بیگانگان بر محبوب آن بلال صدق در بانگ نماز حی را هی همی خواند از نیاز تا بگفتند ای پیمبر نیست راست این خطا اکنون که آغاز بناست ای نبی و ای رسول کردگار یک مؤذن کو بود افصح بیار عیب باشد اول دین و صلاح لحن خواندن لفظ حی عل فلاح خشم پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایات نهفت کای خسان نزد خدا هی بلال بهتر از صد حی و خی و قیل و قال وا مشورانید تا من رازتان وا نگویم آخر و آغازتان گر نداری تو دم خوش در دعا رو دعا می خواه ز اخوان صفا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶ - امر حق به موسی علیه السّلام که مرا به دهانی خوان کی بدان دهان گناه نکردهای گفت ای موسی ز من می جو پناه با دهانی که نکردی تو گناه گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهان غیر خوان از دهان غیر کی کردی گناه از دهان غیر بر خوان کای اله آنچنان کن که دهان ها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا از دهانی که نکرده ستی گناه و آن دهان غیر باشد عذر خواه یا دهان خویشتن را پاک کن روح خود را چابک و چالاک کن ذکر حق پاکست چون پاکی رسید رخت بر بندد برون آید پلید می گریزد ضدها از ضدها شب گریزد چون بر افروزد ضیا چون در آید نام پاک اندر دهان نه پلیدی ماند و نه اندهان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷ - بیان آنک الله گفتن نیازمند عین لبیک گفتن حق است آن یکی الله می گفتی شبی تا که شیرین می شد از ذکرش لبی گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه الله را لبیک کو می نیاید یک جواب از پیش تخت چند الله می زنی با روی سخت او شکسته دل شد و بنهاد سر دید در خواب او خضر را در خضر گفت هین از ذکر چون وا مانده ای چون پشیمانی از آن که ش خوانده ای گفت لبیکم نمی آید جواب زان همی ترسم که باشم رد باب گفت آن الله تو لبیک ماست و آن نیاز و درد و سوزت پیک ماست حیله ها و چاره جویی های تو جذب ما بود و گشاد این پای تو ترس و عشق تو کمند لطف ماست زیر هر یا رب تو لبیک هاست جان جاهل زین دعا جز دور نیست زانک یا رب گفتنش دستور نیست بر دهان و بر دلش قفل است و بند تا ننالد با خدا وقت گزند داد مر فرعون را صد ملک و مال تا بکرد او دعوی عز و جلال در همه عمرش ندید او درد سر تا ننالد سوی حق آن بدگهر داد او را جمله ملک این جهان حق ندادش درد و رنج و اندهان درد آمد بهتر از ملک جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان خواندن بی درد از افسردگی ست خواندن با درد از دل بردگی ست آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مبدأ و آغاز را آن شده آواز صافی و حزین ای خدا وی مستغاث و ای معین ناله سگ در رهش بی جذبه نیست زانک هر راغب اسیر ره زنی ست چون سگ کهفی که از مردار رست بر سر خوان شهنشاهان نشست تا قیامت می خورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تغار ای بسا سگ پوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست جان بده از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر صبر کردن بهر این نبود حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج زین کمین بی صبر و حزمی کس نرست حزم را خود صبر آمد پا و دست حزم کن از خورد کاین زهرین گیا ست حزم کردن زور و نور انبیا ست کاه باشد کو به هر بادی جهد کوه کی مر باد را وزنی نهد هر طرف غولی همی خواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا ره نمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم درین راه دقیق نه قلاوز ست و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگ خو حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دام های این سرا که نه چربش دارد و نه نوش او سحر خواند می دمد در گوش او که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آن تست و تو آن منی حزم آن باشد که گویی تخمه ام یا سقیمم خسته این دخمه ام یا سرم دردست درد سر ببر یا مرا خوانده ست آن خالو پسر زانک یک نوشت دهد با نیش ها که بکارد در تو نوشش ریش ها زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد گر دهد خود کی دهد آن پر حیل جوز پوسیده ست گفتار دغل ژغژغ آن عقل و مغزت را برد صد هزاران عقل را یک نشمرد یار تو خرجین تست و کیسه ات گر تو رامینی مجو جز ویسه ات ویسه و معشوق تو هم ذات تست وین برونی ها همه آفات تست حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهان منند دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیاد در مکمن نهان مرغ مرده پیش بنهاده که این می کند این بانگ و آواز و حنین مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید بر دردشان پوست او جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و ملق هست بی حزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸ - فریفتن روستایی شهری را و به دعوت خواندن، به لابه و الحاح بسیار ای برادر بود اندر ما مضیٰ شهریی با روستایی آشنا روستایی چون سوی شهر آمدی خرگه اندر کوی آن شهری زدی دو مه و سه ماه مهمانش بدی بر دکان او و بر خوانش بدی هر حوایج را که بودش آن زمان راست کردی مرد شهری رایگان رو به شهری کرد و گفت ای خواجه تو هیچ می نایی سوی ده فرجه جو الله الله جمله فرزندان بیار کاین زمان گلشن ست و نوبهار یا به تابستان بیا وقت ثمر تا ببندم خدمتت را من کمر خیل و فرزندان و قومت را بیار در ده ما باش سه ماه و چهار که بهاران خطه ده خوش بود کشت زار و لاله دلکش بود وعده دادی شهری او را دفع حال تا بر آمد بعد وعده هشت سال او به هر سالی همی گفتی که کی عزم خواهی کرد کامد ماه دی او بهانه ساختی کامسال مان از فلان خطه بیامد میهمان سال دیگر گر توانم وا رهید از مهمات آن طرف خواهم دوید گفت هستند آن عیالم منتظر بهر فرزندان تو ای اهل بر باز هر سالی چو لک لک آمدی تا مقیم قبه شهری شدی خواجه هر سالی ز زر و مال خویش خرج او کردی گشادی بال خویش آخرین کرت سه ماه آن پهلوان خوان نهادش بامدادان و شبان از خجالت باز گفت او خواجه را چند وعده چند بفریبی مرا گفت خواجه جسم و جانم وصل جوست لیک هر تحویل اندر حکم هوست آدمی چون کشتی است و بادبان تا کی آرد باد را آن باد ران باز سوگندان بدادش کای کریم گیر فرزندان بیا بنگر نعیم دست او بگرفت سه کرت به عهد کالله الله زو بیا بنمای جهد بعد ده سال و به هر سالی چنین لابه ها و وعده های شکرین کودکان خواجه گفتند ای پدر ماه و ابر و سایه هم دارد سفر حق ها بر وی تو ثابت کرده ای رنج ها در کار او بس برده ای او همی خواهد که بعضی حق آن وا گزارد چون شوی تو میهمان بس وصیت کرد ما را او نهان که کشیدش سوی ده لابه کنان گفت حق ست این ولی ای سیبویه اتق من شر من احسنت الیه دوستی تخم دم آخر بود ترسم از وحشت که آن فاسد شود صحبتی باشد چو شمشیر قطوع همچو دی در بوستان و در زروع صحبتی باشد چو فصل نوبهار زو عمارت ها و دخل بی شمار حزم آن باشد که ظن بد بری تا گریزی و شوی از بد بری حزم سوء الظن گفته ست آن رسول هر قدم را دام می دان ای فضول روی صحرا هست هموار و فراخ هر قدم دامی ست کم ران اوستاخ آن بز کوهی دود که دام کو چون بتازد دامش افتد در گلو آنک می گفتی که کو اینک ببین دشت می دیدی نمی دیدی کمین بی کمین و دام و صیاد ای عیار دنبه کی باشد میان کشت زار آنک گستاخ آمدند اندر زمین استخوان و کله هاشان را ببین چون به گورستان روی ای مرتضا استخوانشان را بپرس از ما مضی تا به ظاهر بینی آن مستان کور چون فرو رفتند در چاه غرور چشم اگر داری تو کورانه میا ور نداری چشم دست آور عصا آن عصای حزم و استدلال را چون نداری دید می کن پیشوا ور عصای حزم و استدلال نیست بی عصا کش بر سر هر ره مایست گام ز ان سان نه که نابینا نهد تا که پا از چاه و از سگ وا رهد لرز لرزان و به ترس و احتیاط می نهد پا تا نیفتد در خباط ای ز دودی جسته در ناری شده لقمه جسته لقمه ماری شده
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا تو نخواندی قصه اهل سبا یا بخواندی و ندیدی جز صدا از صدا آن کوه خود آگاه نیست سوی معنی هوش که را راه نیست او همی بانگی کند بی گوش و هوش چون خمش کردی تو او هم شد خموش داد حق اهل سبا را بس فراغ صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ شکر آن نگزاردند آن بد رگان در وفا بودند کمتر از سگان مر سگی را لقمه نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر پاسبان و حارس در می شود گرچه بر وی جور و سختی می رود هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار ور سگی آید غریبی روز و شب آن سگانش می کنند آن دم ادب که برو آنجا که اول منزل است حق آن نعمت گروگان دل است می گزندش که برو بر جای خویش حق آن نعمت فرو مگذار بیش از در دل و اهل دل آب حیات چند نوشیدی و وا شد چشمهات بس غذای سکر و وجد و بی خودی از در اهل دلان بر جان زدی باز این در را رها کردی ز حرص گرد هر دکان همی گردی ز حرص بر در آن منعمان چرب دیگ می دوی بهر ثرید مرده ریگ چربش اینجا دان که جان فربه شود کار نااومید اینجا به شود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰ - جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر در صومعهٔ عیسی علیه السلام جهت طلب شفا به دعای او صومعه عیسی ست خوان اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مهل جمع گشتندی ز هر اطراف خلق از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق بر در آن صومعه عیسی صباح تا به دم اوشان رهاند از جناح او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشت گه بیرون شدی آن خوب کیش جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شسته بر در در امید و انتظار گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفاری و اکرام خدا جملگان چون اشتران بسته پای که گشایی زانوی ایشان برای خوش دوان و شادمانه سوی خان از دعای او شدندی پا دوان آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحت ازین شاهان کیش چند آن لنگی تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد ای مغفل رشته ای بر پای بند تا ز خود هم گم نگردی ای لوند ناسپاسی و فراموشی تو یاد ناورد آن عسل نوشی تو لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دل اهل دل از تو خسته شد زودشان در یاب و استغفار کن همچو ابری گریه های زار کن تا گلستان شان سوی تو بشکفد میوه های پخته بر خود وا کفد هم بر آن در گرد کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدستی خواجه تاش چون سگان هم مر سگان را ناصح اند که دل اندر خانه اول ببند آن در اول که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار آن را ممان می گزندش تا ز ادب آنجا رود وز مقام اولین مفلح شود می گزندش کای سگ طاغی برو با ولی نعمتت یاغی مشو بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجسته باش صورت نقض وفای ما مباش بی وفایی را مکن بیهوده فاش مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بدنامی میار بی وفایی چون سگان را عار بود بی وفایی چون روا داری نمود حق تعالی فخر آورد از وفا گفت من اوفی بعهد غیرنا بی وفایی دان وفا با رد حق بر حقوق حق ندارد کس سبق حق مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جنین تو غریم صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو همچو جزو متصل دید او تو را متصل را کرد تدبیرش جدا حق هزاران صنعت و فن ساخته ست تا که مادر بر تو مهر انداخته ست پس حق حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خر بود آنک مادر آفرید و ضرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر ای خداوند ای قدیم احسان تو آنکه دانم وانکه نه هم آن تو تو بفرمودی که حق را یاد کن زانک حق من نمی گردد کهن یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان آب آتش خو زمین بگرفته بود موج او مر اوج که را می ربود حفظ کردم من نکردم ردتان در وجود جد جد جدتان چون شدی سر پشت پایت چون زنم کارگاه خویش ضایع چون کنم چون فدای بی وفایان می شوی از گمان بد بدان سو می روی من ز سهو و بی وفایی ها بری سوی من آیی گمان بد بری این گمان بد بر آنجا بر که تو می شوی در پیش همچون خود دوتو بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو گویی که رفت یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین تو بماندی در میانه آنچنان بی مدد چون آتشی از کاروان دامن او گیر ای یار دلیر کو منزه باشد از بالا و زیر نه چو عیسی سوی گردون بر شود نه چو قارون در زمین اندر رود با تو باشد در مکان و بی مکان چون بمانی از سرا و از دکان او بر آرد از کدورت ها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وا روی سوی کمال چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن پیش از آن کین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش در معاصی قبض ها دلگیر شد قبض ها بعد از اجل زنجیر شد نعط من اعرض هنا عن ذکرنا عیشة ضنک و نجزی بالعمی دزد چون مال کسان را می برد قبض و دلتنگی دلش را می خلد او همی گوید عجب این قبض چیست قبض آن مظلوم کز شرت گریست چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اصرار آتشش را دم کند قبض دل قبض عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم غصه ها زندان شدست و چارمیخ غصه بیخ است و بروید شاخ بیخ بیخ پنهان بود هم شد آشکار قبض و بسط اندرون بیخی شمار چونکه بیخ بد بود زودش بزن تا نروید زشت خاری در چمن قبض دیدی چاره آن قبض کن زانک سرها جمله می روید ز بن بسط دیدی بسط خود را آب ده چون بر آید میوه با اصحاب ده
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱ - باقی قصهٔ اهل سبا آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی لطف کن این نیکوی را دور کن من نخواهم چشم زودم کور کن پس سبا گفتند باعد بیننا شیننا خیر لنا خذ زیننا ما نمی خواهیم این ایوان و باغ نه زنان خوب و نه امن و فراغ شهرها نزدیک همدیگر بدست آن بیابانست خوش کانجا ددست یطلب الانسان فی الصیف الشتا فاذا جاء الشتا انکر ذا فهو لا یرضی بحال ابدا لا بضیق لا بعیش رغدا قتل الانسان ما اکفره کلما نال هدی انکره نفس زین سانست زان شد کشتنی اقتلوا انفسکم گفت آن سنی خار سه سویست هر چون کش نهی در خلد وز زخم او تو کی جهی آتش ترک هوا در خار زن دست اندر یار نیکوکار زن چون ز حد بردند اصحاب سبا که بپیش ما وبا به از صبا ناصحانشان در نصیحت آمدند از فسوق و کفر مانع می شدند قصد خون ناصحان می داشتند تخم فسق و کافری می کاشتند چون قضا آید شود تنگ این جهان از قضا حلوا شود رنج دهان گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا تحجب الابصار اذ جاء القضا چشم بسته می شود وقت قضا تا نبیند چشم کحل چشم را مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غبارت ز استغاثت دور کرد سوی فارس رو مرو سوی غبار ورنه بر تو کوبد آن مکر سوار گفت حق آن را که این گرگش بخورد دید گرد گرگ چون زاری نکرد او نمی دانست گرد گرگ را با چنین دانش چرا کرد او چرا گوسفندان بوی گرگ با گزند می بدانند و بهر سو می خزند مغز حیوانات بوی شیر را می بداند ترک می گوید چرا بوی شیر خشم دیدی باز گرد با مناجات و حذر انباز گرد وا نگشتند آن گروه از گرد گرگ گرگ محنت بعد گرد آمد سترگ بر درید آن گوسفندان را به خشم که ز چوپان خرد بستند چشم چند چوپانشان بخواند و نامدند خاک غم در چشم چوپان می زدند که برو ما از تو خود چوپان تریم چون تبع گردیم هر یک سروریم طعمه گرگیم و آن یار نه هیزم ناریم و آن عار نه حمیتی بد جاهلیت در دماغ بانگ شومی بر دمنشان کرد زاغ بهر مظلومان همی کندند چاه در چه افتادند و می گفتند آه پوستین یوسفان بشکافتند آنچ می کردند یک یک یافتند کیست آن یوسف دل حق جوی تو چون اسیری بسته اندر کوی تو جبرییلی را بر استن بسته ای پر و بالش را به صد جا خسته ای پیش او گوساله بریان آوری گه کشی او را به کهدان آوری که بخور اینست ما را لوت و پوت نیست او را جز لقاء الله قوت زین شکنجه و امتحان آن مبتلا می کند از تو شکایت با خدا کای خدا افغان ازین گرگ کهن گویدش نک وقت آمد صبر کن داد تو وا خواهم از هر بی خبر داد کی دهد جز خدای دادگر او همی گوید که صبرم شد فنا در فراق روی تو یا ربنا احمدم در مانده در دست یهود صالحم افتاده در حبس ثمود ای سعادت بخش جان انبیا یا بکش یا باز خوانم یا بیا با فراقت کافران را نیست تاب می گود یا لیتنی کنت تراب حال او اینست کو خود زان سوست چون بود بی تو کسی کان توست حق همی گوید که آری ای نزه لیک بشنو صبر آر و صبر به صبح نزدیکست خامش کم خروش من همی کوشم پی تو تو مکوش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده شد ز حد هین باز گرد ای یار گرد روستایی خواجه را بین خانه برد قصه اهل سبا یک گوشه نه آن بگو کان خواجه چون آمد به ده روستایی در تملق شیوه کرد تا که حزم خواجه را کالیوه کرد از پیام اندر پیام او خیره شد تا زلال حزم خواجه تیره شد هم ازینجا کودکانش در پسند نرتع و نلعب به شادی می زدند همچو یوسف که ش ز تقدیر عجب نرتع و نلعب ببرد از ظل اب آن نه بازی بلکه جانبازی ست آن حیله و مکر و دغا سازی ست آن هرچه از یارت جدا اندازد آن مشنو آن را کان زیان دارد زیان گر بود آن سود صد در صد مگیر بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر این شنو که چند یزدان زجر کرد گفت اصحاب نبی را گرم و سرد زانک بر بانگ دهل در سال تنگ جمعه را کردند باطل بی درنگ تا نباید دیگران ارزان خرند زان جلب صرفه ز ما ایشان برند ماند پیغامبر به خلوت در نماز با دو سه درویش ثابت پر نیاز گفت طبل و لهو و بازرگانیی چونتان ببرید از ربانیی قد فضضتم نحو قمح هایما ثم خلیتم نبیا قایما بهر گندم تخم باطل کاشتید و آن رسول حق را بگذاشتید صحبت او خیر من لهو ست و مال بین که را بگذاشتی چشمی بمال خود نشد حرص شما را این یقین که منم رزاق و خیر الرازقین آنکه گندم را ز خود روزی دهد کی توکل هات را ضایع نهد از پی گندم جدا گشتی از آن که فرستاده ست گندم ز آسمان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو رو باز گرد از سر ما دست دار ای پای مرد ما بری از دعوتت دعوت تو را ما ننوشیم این دم تو کافرا حصن ما را قند و قندستان تو را من نخواهم هدیه ات بستان تو را چونک جان باشد نیاید لوت کم چونک لشکر هست کم ناید علم خواجه حازم بسی عذر آورید بس بهانه کرد با دیو مرید گفت این دم کارها دارم مهم گر بیایم آن نگردد منتظم شاه کار نازکم فرموده است ز انتظارم شاه شب نغنوده است من نیارم ترک امر شاه کرد من نتانم شد بر شه روی زرد هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص می رسد از من همی جوید مناص تو روا داری که آیم سوی ده تا در ابرو افکند سلطان گره بعد از آن درمان خشمش چون کنم زنده خود را زین مگر مدفون کنم زین نمط او صد بهانه باز گفت حیله ها با حکم حق نفتاد جفت گر شود ذرات عالم حیله پیچ با قضای آسمان هیچند هیچ چون گریزد این زمین از آسمان چون کند او خویش را از وی نهان هرچه آید ز آسمان سوی زمین نه مفر دارد نه چاره نه کمین آتش ار خورشید می بارد برو او به پیش آتشش بنهاده رو ور همی طوفان کند باران برو شهرها را می کند ویران برو او شده تسلیم او ایوب وار که اسیرم هرچه می خواهی ببار ای که جزو این زمینی سر مکش چونک بینی حکم یزدان در مکش چون خلقناکم شنودی من تراب خاک باشی جست از تو رو متاب بین که اندر خاک تخمی کاشتم کرد خاکی و منش افراشتم حمله دیگر تو خاکی پیشه گیر تا کنم بر جمله میرانت امیر آب از بالا به پستی در رود آنگه از پستی به بالا بر رود گندم از بالا به زیر خاک شد بعد از آن او خوشه و چالاک شد دانه هر میوه آمد در زمین بعد از آن سرها بر آورد از دفین اصل نعمتها ز گردون تا به خاک زیر آمد شد غذای جان پاک از تواضع چون ز گردون شد به زیر گشت جزو آدمی حی دلیر پس صفات آدمی شد آن جماد بر فراز عرش پران گشت شاد کز جهان زنده ز اول آمدیم باز از پستی سوی بالا شدیم جمله اجزا در تحرک در سکون ناطقان که انا الیه راجعون ذکر و تسبیحات اجزای نهان غلغلی افکند اندر آسمان چون قضا آهنگ نارنجات کرد روستایی شهریی را مات کرد با هزاران حزم خواجه مات شد زان سفر در معرض آفات شد اعتمادش بر ثبات خویش بود گرچه که بد نیم سیلش در ربود چون قضا بیرون کند از چرخ سر عاقلان گردند جمله کور و کر ماهیان افتند از دریا برون دام گیرد مرغ پران را زبون تا پری و دیو در شیشه شود بلک هاروتی به بابل در رود جز کسی کاندر قضا اندر گریخت خون او را هیچ تربیعی نریخت غیر آن که در گریزی در قضا هیچ حیله ندهدت از وی رها
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۴ - قصهٔ اهل ضروان و حیلت کردن ایشان تا بی زحمت درویشان باغها را قطاف کنند قصه اصحاب ضروان خوانده ای پس چرا در حیله جویی مانده ای حیله می کردند کزدم نیش چند که برند از روزی درویش چند شب همه شب می سگالیدند مکر روی در رو کرده چندین عمرو و بکر خفیه می گفتند سرها آن بدان تا نباید که خدا در یابد آن با گل انداینده اسگالید گل دست کاری می کند پنهان ز دل گفت الا یعلم هواک من خلق ان فی نجواک صدقا ام ملق گفت یغفل عن ظعین قد غدا من یعاین این مثواه غدا اینما قد هبطا او صعدا قد تولاه و احصی عددا گوش را اکنون ز غفلت پاک کن استماع هجر آن غمناک کن آن زکاتی دان که غمگین را دهی گوش را چون پیش دستانش نهی بشنوی غمهای رنجوران دل فاقه جان شریف از آب و گل خانه پر دود دارد پر فنی مر ورا بگشا ز اصغا روزنی گوش تو او را چو راه دم شود دود تلخ از خانه او کم شود غمگساری کن تو با ما ای روی گر به سوی رب اعلی می روی این تردد حبس و زندانی بود که بنگذارد که جان سویی رود این بدین سو آن بدان سو می کشد هر یکی گویا منم راه رشد این تردد عقبه راه حقست ای خنک آن را که پایش مطلقست بی تردد می رود در راه راست ره نمی دانی بجو گامش کجاست گام آهو را بگیر و رو معاف تا رسی از گام آهو تا به ناف زین روش بر اوج انور می روی ای برادر گر بر آذر می روی نه ز دریا ترس نه از موج و کف چون شنیدی تو خطاب لا تخف لا تخف دان چونک خوفت داد حق نان فرستد چون فرستادت طبق خوف آن کس راست کاو را خوف نیست غصه آن کس را کش اینجا طوف نیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت مرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت اهل و فرزندان سفر را ساختند رخت را بر گاو عزم انداختند شادمانان و شتابان سوی ده که بری خوردیم از ده مژده ده مقصد ما را چراگاه خوش ست یار ما آنجا کریم و دلکش ست با هزاران آرزو مان خوانده است بهر ما غرس کرم بنشانده است ما ذخیره ده زمستان دراز از بر او سوی شهر آریم باز بلک باغ ایثار راه ما کند در میان جان خودمان جا کند عجلوا اصحابنا کی تربحوا عقل می گفت از درون لا تفرحوا من رباح الله کونوا رابحین ان ربی لا یحب الفرحین افرحوا هونا بما آتاکم کل آت مشغل الهاکم شاد از وی شو مشو از غیر وی او بهار ست و دگرها ماه دی هر چه غیر اوست استدراج تست گرچه تخت و ملکت است و تاج تست شاد از غم شو که غم دام لقا ست اندرین ره سوی پستی ارتقا ست غم یکی گنجی ست و رنج تو چو کان لیک کی در گیرد این در کودکان کودکان چون نام بازی بشنوند جمله با خر گور هم تگ می دوند ای خران کور این سو دام هاست در کمین این سوی خون آشام هاست تیرها پران کمان پنهان ز غیب بر جوانی می رسد صد تیر شیب گام در صحرای دل باید نهاد زانکه در صحرای گل نبود گشاد ایمن آباد است دل ای دوستان چشمه ها و گلستان در گلستان عج الی القلب و سر یا ساریه فیه اشجار و عین جاریه ده مرو ده مرد را احمق کند عقل را بی نور و بی رونق کند قول پیغامبر شنو ای مجتبی گور عقل آمد وطن در روستا هر که در رستا بود روزی و شام تا به ماهی عقل او نبود تمام تا به ماهی احمقی با او بود از حشیش ده جز اینها چه درود وانکه ماهی باشد اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی ده چه باشد شیخ واصل ناشده دست در تقلید و حجت در زده پیش شهر عقل کلی این حواس چون خران چشم بسته در خراس این رها کن صورت افسانه گیر هل تو دردانه تو گندم دانه گیر گر به در ره نیست هین بر می ستان گر بدان ره نیستت این سو بران ظاهر ش گیر ار چه ظاهر کژ پرد عاقبت ظاهر سوی باطن برد اول هر آدمی خود صورت است بعد از آن جان کاو جمال سیرت است اول هر میوه جز صورت کی است بعد از آن لذت که معنی وی است اولا خرگاه سازند و خرند ترک را زان پس به مهمان آورند صورتت خرگاه دان معنیت ترک معنیت ملاح دان صورت چو فلک بهر حق این را رها کن یک نفس تا خر خواجه بجنباند جرس
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده خواجه و بچگان جهازی ساختند بر ستوران جانب ده تاختند شادمانه سوی صحرا راندند سافروا کی تغنموا بر خواندند کز سفرها ماه کیخسرو شود بی سفرها ماه کی خسرو شود از سفر بیدق شود فرزین راد وز سفر یابید یوسف صد مراد روز روی از آفتابی سوختند شب ز اختر راه می آموختند خوب گشته پیش ایشان راه زشت از نشاط ده شده ره چون بهشت تلخ از شیرین لبان خوش می شود خار از گلزار دلکش می شود حنظل از معشوق خرما می شود خانه از همخانه صحرا می شود ای بسا از نازنینان خارکش بر امید گل عذار ماه وش ای بسا حمال گشته پشت ریش از برای دلبر مه روی خویش کرده آهنگر جمال خود سیاه تا که شب آید ببوسد روی ماه خواجه تا شب بر دکانی چار میخ زانک سروی در دلش کرده ست بیخ تاجری دریا و خشکی می رود آن به مهر خانه شینی می دود هر که را با مرده سودایی بود بر امید زنده سیمایی بود آن دروگر روی آورده به چوب بر امید خدمت مه روی خوب بر امید زنده ای کن اجتهاد کاو نگردد بعد روزی دو جماد مونسی مگزین خسی را از خسی عاریت باشد درو آن مونسی انس تو با مادر و بابا کجاست گر به جز حق مونسانت را وفاست انس تو با دایه و لالا چه شد گر کسی شاید بغیر حق عضد انس تو با شیر و با پستان نماند نفرت تو از دبیرستان نماند آن شعاعی بود بر دیوارشان جانب خورشید وا رفت آن نشان بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وصف حق زر اندود بود چون زری با اصل رفت و مس بماند طبع سیر آمد طلاق او براند از زر اندود صفاتش پا بکش از جهالت قلب را کم گوی خوش کان خوشی در قلبها عاریت است زیر زینت مایه بی زینت است زر ز روی قلب در کان می رود سوی آن کان رو تو هم کآن می رود نور از دیوار تا خور می رود تو بدان خور رو که در خور می رود زین سپس بستان تو آب از آسمان چون ندیدی تو وفا در ناودان معدن دنبه نباشد دام گرگ کی شناسد معدن آن گرگ سترگ زر گمان بردند بسته در گره می شتابیدند مغروران به ده همچنین خندان و رقصان می شدند سوی آن دولاب چرخی می زدند چون همی دیدند مرغی می پرید جانب ده صبر جامه می درید هر که می آمد ز ده از سوی او بوسه می دادند خوش بر روی او گر تو روی یار ما را دیده ای پس تو جان را جان و ما را دیده ای
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود همچو مجنون کاو سگی را می نواخت بوسه اش می داد و پیشش می گداخت گرد او می گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می داد صاف بوالفضولی گفت ای مجنون خام این چه شیدست این که می آری مدام پوز سگ دایم پلیدی می خورد مقعد خود را به لب می استرد عیبهای سگ بسی او بر شمرد عیب دان از غیب دان بویی نبرد گفت مجنون تو همه نقشی و تن اندر آ و بنگرش از چشم من کاین طلسم بسته مولیست این پاسبان کوچه لیلیست این همنشین بین و دل و جان و شناخت کاو کجا بگزید و مسکن گاه ساخت او سگ فرخ رخ کهف منست بلک او هم درد و هم لهف منست آن سگی که باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او ای که شیران مر سگانش را غلام گفت امکان نیست خامش والسلام گر ز صورت بگذرید ای دوستان جنت است و گلستان در گلستان صورت خود چون شکستی سوختی صورت کل را شکست آموختی بعد از آن هر صورتی را بشکنی همچو حیدر باب خیبر بر کنی سغبه صورت شد آن خواجه سلیم که به ده می شد به گفتاری سقیم سوی دام آن تملق شادمان همچو مرغی سوی دانه امتحان از کرم دانست مرغ آن دانه را غایت حرص است نه جود آن عطا مرغکان در طمع دانه شادمان سوی آن تزویر پران و دوان گر ز شادی خواجه آگاهت کنم ترسم ای ره رو که بیگاهت کنم مختصر کردم چو آمد ده پدید خود نبود آن ده ره دیگر گزید قرب ماهی ده به ده می تاختند زانک راه ده نکو نشناختند هر که در ره بی قلاوزی رود هر دو روزه راه صدساله شود هر که تازد سوی کعبه بی دلیل همچو این سرگشتگان گردد ذلیل هر که گیرد پیشه ای بی اوستا ریش خندی شد به شهر و روستا جز که نادر باشد اندر خافقین آدمی سر بر زند بی والدین مال او یابد که کسبی می کند نادری باشد که بر گنجی زند مصطفایی کو که جسمش جان بود تا که رحمن علم القرآن بود اهل تن را جمله علم بالقلم واسطه افراشت در بذل کرم هر حریصی هست محروم ای پسر چون حریصان تگ مرو آهسته تر اندر آن ره رنجها دیدند و تاب چون عذاب مرغ خاکی در عذاب سیر گشته از ده و از روستا وز شکرریز چنان نا اوستا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان را بعد ماهی چون رسیدند آن طرف بی نوا ایشان ستوران بی علف روستایی بین که از بدنیتی می کند بعد اللتیا والتی روی پنهان می کند زیشان به روز تا سوی باغش بنگشایند پوز آنچنان رو که همه زرق و شرست از مسلمانان نهان اولیترست رویها باشد که دیوان چون مگس بر سرش بنشسته باشند چون حرس چون ببینی روی او در تو فتند یا مبین آن رو چو دیدی خوش مخند در چنان روی خبیث عاصیه گفت یزدان نسفعن بالناصیه چون بپرسیدند و خانه ش یافتند همچو خویشان سوی در بشتافتند در فرو بستند اهل خانه اش خواجه شد زین کژروی دیوانه وش لیک هنگام درشتی هم نبود چون در افتادی به چه تیزی چه سود بر درش ماندند ایشان پنج روز شب به سرما روز خود خورشیدسوز نه ز غفلت بود ماندن نه خری بلک بود از اضطرار و بی خری با لییمان بسته نیکان ز اضطرار شیر مرداری خورد از جوع زار او همی دیدش همی کردش سلام که فلانم من مرا اینست نام گفت باشد من چه دانم تو کیی یا پلیدی یا قرین پاکیی گفت این دم با قیامت شد شبیه تا برادر شد یفر من اخیه شرح می کردش که من آنم که تو لوتها خوردی ز خوان من دوتو آن فلان روزت خریدم آن متاع کل سر جاوز الاثنین شاع سر مهر ما شنیدستند خلق شرم دارد رو چو نعمت خورد حلق او همی گفتش چه گویی ترهات نه تو را دانم نه نام تو نه جات پنجمین شب ابر و بارانی گرفت کاسمان از بارشش دارد شگفت چون رسید آن کارد اندر استخوان حلقه زد خواجه که مهتر را بخوان چون به صد الحاح آمد سوی در گفت آخر چیست ای جان پدر گفت من آن حقها بگذاشتم ترک کردم آنچ می پنداشتم پنج ساله رنج دیدم پنج روز جان مسکینم درین گرما و سوز یک جفا از خویش و از یار و تبار در گرانی هست چون سیصد هزار زانک دل ننهاد بر جور و جفاش جانش خوگر بود با لطف و وفاش هرچه بر مردم بلا و شدتست این یقین دان کز خلاف عادتست گفت ای خورشید مهرت در زوال گر تو خونم ریختی کردم حلال امشب باران به ما ده گوشه ای تا بیابی در قیامت توشه ای گفت یک گوشه ست آن باغبان هست اینجا گرگ را او پاسبان در کفش تیر و کمان از بهر گرگ تا زند گر آید آن گرگ سترگ گر تو آن خدمت کنی جا آن تست ورنه جای دیگری فرمای جست گفت صد خدمت کنم تو جای ده آن کمان و تیر در کفم بنه من نخسپم حارسی رز کنم گر بر آرد گرگ سر تیرش زنم بهر حق مگذارم امشب ای دودل آب باران بر سر و در زیر گل گوشه ای خالی شد و او با عیال رفت آنجا جای تنگ و بی مجال چون ملخ بر همدگر گشته سوار از نهیب سیل اندر کنج غار شب همه شب جمله گویان ای خدا این سزای ما سزای ما سزا این سزای آنک شد یار خسان یا کسی کرد از برای ناکسان این سزای آنک اندر طمع خام ترک گوید خدمت خاک کرام خاک پاکان لیسی و دیوارشان بهتر از عام و رز و گلزارشان بنده یک مرد روشن دل شوی به که بر فرق سر شاهان روی از ملوک خاک جز بانگ دهل تو نخواهی یافت ای پیک سبل شهریان خود ره زنان نسبت به روح روستایی کیست گیج و بی فتوح این سزای آنک بی تدبیر عقل بانگ غولی آمدش بگزید نقل چون پشیمانی ز دل شد تا شغاف زان سپس سودی ندارد اعتراف آن کمان و تیر اندر دست او گرگ را جویان همه شب سو بسو گرگ بر وی خود مسلط چون شرر گرگ جویان و ز گرگ او بی خبر هر پشه هر کیک چون گرگی شده اندر آن ویرانه شان زخمی زده فرصت آن پشه راندن هم نبود از نهیب حمله گرگ عنود تا نباید گرگ آسیبی زند روستایی ریش خواجه بر کند این چنین دندان کنان تا نیمشب جانشان از ناف می آمد به لب ناگهان تمثال گرگ هشته ای سر بر آورد از فراز پشته ای تیر را بگشاد آن خواجه ز شست زد بر آن حیوان که تا افتاد پست اندر افتادن ز حیوان باد جست روستایی های کرد و کوفت دست ناجوامردا که خرکره منست گفت نه این گرگ چون آهرمنست اندرو اشکال گرگی ظاهرست شکل او از گرگی او مخبرست گفت نه بادی که جست از فرج وی می شناسم همچنانک آبی ز می کشته ای خرکره ام را در ریاض که مبادت بسط هرگز ز انقباض گفت نیکوتر تفحص کن شبست شخصها در شب ز ناظر محجبست شب غلط بنماید و مبدل بسی دید صایب شب ندارد هر کسی هم شب و هم ابر و هم باران ژرف این سه تاریکی غلط آرد شگرف گفت آن بر من چو روز روشنست می شناسم باد خرکره منست در میان بیست باد آن باد را می شناسم چون مسافر زاد را خواجه بر جست و بیامد ناشکفت روستایی را گریبانش گرفت کابله طرار شید آورده ای بنگ و افیون هر دو با هم خورده ای در سه تاریکی شناسی باد خر چون ندانی مر مرا ای خیره سر آنک داند نیمشب گوساله را چون نداند همره ده ساله را خویشتن را عارف و واله کنی خاک در چشم مروت می زنی که مرا از خویش هم آگاه نیست در دلم گنجای جز الله نیست آنچ دی خوردم از آنم یاد نیست این دل از غیر تحیر شاد نیست عاقل و مجنون حقم یاد آر در چنین بی خویشیم معذور دار آنک مرداری خورد یعنی نبید شرع او را سوی معذوران کشید مست و بنگی را طلاق و بیع نیست همچو طفلست او معاف و معتقیست مستیی کاید ز بوی شاه فرد صد خم می در سر و مغز آن نکرد پس برو تکلیف چون باشد روا اسب ساقط گشت و شد بی دست و پا بار کی نهد در جهان خرکره را درس کی دهد پارسی بومره را بار بر گیرند چون آمد عرج گفت حق لیس علی الاعمی حرج سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر لاف درویشی زنی و بی خودی های هوی مستیان ایزدی که زمین را من ندانم ز آسمان امتحانت کرد غیرت امتحان باد خرکره چنین رسوات کرد هستی نفی تو را اثبات کرد این چنین رسوا کند حق شید را این چنین گیرد رمیده صید را صد هزاران امتحانست ای پسر هر که گوید من شدم سرهنگ در گر نداند عامه او را ز امتحان پختگان راه جویندش نشان چون کند دعوی خیاطی خسی افکند در پیش او شه اطلسی که ببر این را بغلطاق فراخ ز امتحان پیدا شود او را دو شاخ گر نبودی امتحان هر بدی هر مخنث در وغا رستم بدی خود مخنث را زره پوشیده گیر چون ببیند زخم گردد چون اسیر مست حق هشیار چون شد از دبور مست حق ناید به خود تا نفخ صور باده حق راست باشد بی دروغ دوغ خوردی دوغ خوردی دوغ دوغ ساختی خود را جنید و بایزید رو که نشناسم تبر را از کلید بدرگی و منبلی و حرص و آز چون کنی پنهان بشید ای مکرساز خویش را منصور حلاجی کنی آتشی در پنبه یاران زنی که بنشناسم عمر از بولهب باد کره خود شناسم نیمشب ای خری کین از تو خر باور کند خویش را بهر تو کور و کر کند خویش را از ره روان کمتر شمر تو حریف ره ریانی گه مخور بازپر از شید سوی عقل تاز کی پرد بر آسمان پر مجاز خویشتن را عاشق حق ساختی عشق با دیو سیاهی باختی عاشق و معشوق را در رستخیز دو بدو بندند و پیش آرند تیز تو چه خود را گیج و بی خود کرده ای خون رز کو خون ما را خورده ای رو که نشناسم تو را از من بجه عارف بی خویشم و بهلول ده تو توهم می کنی از قرب حق که طبق گر دور نبود از طبق این نمی بینی که قرب اولیا صد کرامت دارد و کار و کیا آهن از داوود مومی می شود موم در دستت چو آهن می بود قرب خلق و رزق بر جمله ست عام قرب وحی عشق دارند این کرام قرب بر انواع باشد ای پدر می زند خورشید بر کهسار و زر لیک قربی هست با زر شید را که از آن آگه نباشد بید را شاخ خشک و تر قریب آفتاب آفتاب از هر دو کی دارد حجاب لیک کو آن قربت شاخ طری که ثمار پخته از وی می خوری شاخ خشک از قربت آن آفتاب غیر زوتر خشک گشتن گو بیاب آنچنان مستی مباش ای بی خرد که به عقل آید پشیمانی خورد بلک از آن مستان که چون می می خورند عقلهای پخته حسرت می برند ای گرفته همچو گربه موش پیر گر از آن می شیرگیری شیر گیر ای بخورده از خیالی جام هیچ همچو مستان حقایق بر مپیچ می فتی این سو و آن سو مست وار ای تو این سو نیستت زان سو گذار گر بدان سو راه یابی بعد از آن گه بدین سو گه بدان سو سر فشان جمله این سویی از آن سو گپ مزن چون نداری مرگ هرزه جان مکن آن خضرجان کز اجل نهراسد او شاید ار مخلوق را نشناسد او کام از ذوق توهم خوش کنی در دمی در خیک خود پرش کنی پس به یک سوزن تهی گردی ز باد این چنین فربه تن عاقل مباد کوزه ها سازی ز برف اندر شتا کی کند چون آب بیند آن وفا
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹ - افتادن شغال در خُم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالان آن شغالی رفت اندر خم رنگ اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ پس بر آمد پوستش رنگین شده که منم طاووس علیین شده پشم رنگین رونق خوش یافته آفتاب آن رنگ ها بر تافته دید خود را سبز و سرخ و فور و زرد خویشتن را بر شغالان عرضه کرد جمله گفتند ای شغالک حال چیست که تو را در سر نشاطی ملتویست از نشاط از ما کرانه کرده ای این تکبر از کجا آورده ای یک شغالی پیش او شد کای فلان شید کردی یا شدی از خوش دلان شید کردی تا به منبر برجهی تا ز لاف این خلق را حسرت دهی بس بکوشیدی ندیدی گرمیی پس ز شید آورده ای بی شرمیی گرمی آن اولیا و انبیاست باز بی شرمی پناه هر دغاست که التفات خلق سوی خود کشند که خوشیم و از درون بس ناخوشند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۰ - چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خوردهام و چنان پوست دنبه یافت شخصی مستهان هر صباحی چرب کردی سبلتان در میان منعمان رفتی که من لوت چربی خورده ام در انجمن دست بر سبلت نهادی در نوید رمز یعنی سوی سبلت بنگرید کین گواه صدق گفتار منست وین نشان چرب و شیرین خوردنست اشکمش گفتی جواب بی طنین که اباد الله کید الکاذبین لاف تو ما را بر آتش بر نهاد کان سبال چرب تو بر کنده باد گر نبودی لاف زشتت ای گدا یک کریمی رحم افکندی به ما ور نمودی عیب و کژ کم باختی یک طبیبی داروی او ساختی گفت حق که کژ مجنبان گوش و دم ینفعن الصادقین صدقهم گفت اندر کژ مخسپ ای محتلم آنچ داری وا نما و فاستقم ور نگویی عیب خود باری خمش از نمایش وز دغل خود را مکش گر تو نقدی یافتی مگشا دهان هست در ره سنگهای امتحان سنگهای امتحان را نیز پیش امتحانها هست در احوال خویش گفت یزدان از ولادت تا بحین یفتنون کل عام مرتین امتحان در امتحانست ای پدر هین به کمتر امتحان خود را مخر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۱ - آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بود بلعم باعور و ابلیس لعین ز امتحان آخرین گشته مهین او بدعوی میل دولت می کند معده اش نفرین سبلت می کند کانچ پنهان می کند پیداش کن سوخت ما را ای خدا رسواش کن جمله اجزای تنش خصم ویند کز بهاری لافد ایشان در دیند لاف وا داد کرمها می کند شاخ رحمت را ز بن بر می کند راستی پیش آر یا خاموش کن وانگهان رحمت ببین و نوش کن آن شکم خصم سبال او شده دست پنهان در دعا اندر زده کای خدا رسوا کن این لاف لیام تا بجنبد سوی ما رحم کرام مستجاب آمد دعای آن شکم شورش حاجت بزد بیرون علم گفت حق گر فاسقی و اهل صنم چون مرا خوانی اجابتها کنم تو دعا را سخت گیر و می شخول عاقبت برهاندت از دست غول چون شکم خود را به حضرت در سپرد گربه آمد پوست آن دنبه ببرد از پس گربه دویدند او گریخت کودک از ترس عتابش رنگ ریخت آمد اندر انجمن آن طفل خرد آب روی مرد لافی را ببرد گفت آن دنبه که هر صبحی بدان چرب می کردی لبان و سبلتان گربه آمد ناگهانش در ربود بس دویدیم و نکرد آن جهد سود خنده آمد حاضران را از شگفت رحمهاشان باز جنبیدن گرفت دعوتش کردند و سیرش داشتند تخم رحمت در زمینش کاشتند او چو ذوق راستی دید از کرام بی تکبر راستی را شد غلام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲ - دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بود و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامت گر بکفت بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد خود شمن چون گلستان گشته ام صد رنگ و خوش مر مرا سجده کن از من سر مکش کر و فر و آب و تاب و رنگ بین فخر دنیا خوان مرا و رکن دین مظهر لطف خدایی گشته ام لوح شرح کبریایی گشته ام ای شغالان هین مخوانیدم شغال کی شغالی را بود چندین جمال آن شغالان آمدند آنجا به جمع همچو پروانه به گرداگرد شمع پس چه خوانیمت بگو ای جوهری گفت طاوس نر چون مشتری پس بگفتندش که طاوسان جان جلوه ها دارند اندر گلستان تو چنان جلوه کنی گفتا که نی بادیه نارفته چون کوبم منی بانگ طاووسان کنی گفتا که لا پس نه ای طاووس خواجه بوالعلا خلعت طاووس آید ز آسمان کی رسی از رنگ و دعویها بدان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۳ - تشبیه فرعون و دعوی الوهیت او بدان شغال کی دعوی طاوسی میکرد همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش او هم از نسل شغال ماده زاد در خم مالی و جاهی در فتاد هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد سجده افسوسیان را او بخورد گشت مستک آن گدای ژنده دلق از سجود و از تحیرهای خلق مال مار آمد که در وی زهرهاست و آن قبول و سجده خلق اژدهاست های ای فرعون ناموسی مکن تو شغالی هیچ طاووسی مکن سوی طاووسان اگر پیدا شوی عاجزی از جلوه و رسوا شوی موسی و هارون چو طاووسان بدند پر جلوه بر سر و رویت زدند زشتیت پیدا شد و رسواییت سرنگون افتادی از بالاییت چون محک دیدی سیه گشتی چو قلب نقش شیری رفت و پیدا گشت کلب ای سگ گرگین زشت از حرص و جوش پوستین شیر را بر خود مپوش غره شیرت بخواهد امتحان نقش شیر و آنگه اخلاق سگان
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۴ - تفسیر وَ لَتَعْرِفَنَّهُم في لَحْنِ القَوْلِ گفت یزدان مر نبی را در مساق یک نشانی سهل تر ز اهل نفاق گر منافق زفت باشد نغز و هول وا شناسی مر ورا در لحن و قول چون سفالین کوزه ها را می خری امتحانی می کنی ای مشتری می زنی دستی بر آن کوزه چرا تا شناسی از طنین اشکسته را بانگ اشکسته دگرگون می بود بانگ چاووشست پیشش می رود بانگ می آید که تعریفش کند همچو مصدر فعل تصریفش کند چون حدیث امتحان رویی نمود یادم آمد قصه هاروت زود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۵ - قصهٔ هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحانات حق تعالی پیش ازین زان گفته بودیم اندکی خود چه گوییم از هزارانش یکی خواستم گفتن در آن تحقیقها تا کنون وا ماند از تعویقها حمله دیگر ز بسیارش قلیل گفته آید شرح یک عضوی ز پیل گوش کن هاروت را ماروت را ای غلام و چاکران ما روت را مست بودند از تماشای اله وز عجایبهای استدراج شاه این چنین مستیست ز استدراج حق تا چه مستیها کند معراج حق دانه دامش چنین مستی نمود خوان انعامش چه ها داند گشود مست بودند و رهیده از کمند های هوی عاشقانه می زدند یک کمین و امتحان در راه بود صرصرش چون کاه که را می ربود امتحان می کردشان زیر و زبر کی بود سرمست را زینها خبر خندق و میدان بپیش او یکیست چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست آن بز کوهی بر آن کوه بلند بر دود از بهر خوردی بی گزند تا علف چیند ببیند ناگهان بازیی دیگر ز حکم آسمان بر کهی دیگر بر اندازد نظر ماده بز بیند بر آن کوه دگر چشم او تاریک گردد در زمان بر جهد سرمست زین که تا بدان آنچنان نزدیک بنماید ورا که دویدن گرد بالوعه سرا آن هزاران گز دو گز بنمایدش تا ز مستی میل جستن آیدش چونک بجهد در فتد اندر میان در میان هر دو کوه بی امان او ز صیادان به که بگریخته خود پناهش خون او را ریخته شسته صیادان میان آن دو کوه انتظار این قضای با شکوه باشد اغلب صید این بز همچنین ورنه چالاکست و چست و خصم بین رستم ارچه با سر و سبلت بود دام پاگیرش یقین شهوت بود همچو من از مستی شهوت ببر مستی شهوت ببین اندر شتر باز این مستی شهوت در جهان پیش مستی ملک دان مستهان مستی آن مستی این بشکند او به شهوت التفاتی کی کند آب شیرین تا نخوردی آب شور خوش بود خوش چون درون دیده نور قطره ای از باده های آسمان بر کند جان را ز می وز ساقیان تا چه مستیها بود املاک را وز جلالت روحهای پاک را که به بوی دل در آن می بسته اند خم باده این جهان بشکسته اند جز مگر آنها که نومیدند و دور همچو کفاری نهفته در قبور ناامید از هر دو عالم گشته اند خارهای بی نهایت کشته اند پس ز مستیها بگفتند ای دریغ بر زمین باران بدادیمی چو میغ گستریدیمی درین بی داد جا عدل و انصاف و عبادات و وفا این بگفتند و قضا می گفت بیست پیش پاتان دام ناپیدا بسیست هین مدو گستاخ در دشت بلا هین مران کورانه اندر کربلا که ز موی و استخوان هالکان می نیابد راه پای سالکان جمله راه استخوان و موی و پی بس که تیغ قهر لاشی کرد شی گفت حق که بندگان جفت عون بر زمین آهسته می رانند و هون پا برهنه چون رود در خارزار جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار این قضا می گفت لیکن گوششان بسته بود اندر حجاب جوششان چشمها و گوشها را بسته اند جز مر آنها را که از خود رسته اند جز عنایت که گشاید چشم را جز محبت که نشاند خشم را جهد بی توفیق خود کس را مباد در جهان والله اعلم بالسداد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۶ - قصهٔ خواب دیدن فرعون آمدن موسی را علیه السلام و تدارک اندیشیدن جهد فرعونی چو بی توفیق بود هرچه او می دوخت آن تفتیق بود از منجم بود در حکمش هزار وز معبر نیز و ساحر بی شمار مقدم موسی نمودندش بخواب که کند فرعون و ملکش را خراب با معبر گفت و با اهل نجوم چون بود دفع خیال و خواب شوم جمله گفتندش که تدبیری کنیم راه زادن را چو ره زن می زنیم تا رسید آن شب که مولد بود آن رای این دیدند آن فرعونیان که برون آرند آن روز از پگاه سوی میدان بزم و تخت پادشاه الصلا ای جمله اسراییلیان شاه می خواند شما را زان مکان تا شما را رو نماید بی نقاب بر شما احسان کند بهر ثواب کان اسیران را به جز دوری نبود دیدن فرعون دستوری نبود گر فتادندی به ره در پیش او بهر آن یاسه بخفتندی برو یاسه این بد که نبیند هیچ اسیر در گه و بیگه لقای آن امیر بانگ چاووشان چو در ره بشنود تا نبیند رو به دیواری کند ور ببیند روی او مجرم بود آنچ بتر بر سر او آن رود بودشان حرص لقای ممتنع چون حریصست آدمی فیما منع مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۷ - به میدان خواندن بنی اسرائیل برای حیلهٔ ولادت موسی علیه السلام ای اسیران سوی میدانگه روید کز شهانشه دیدن و جودست امید چون شنیدند مژده اسراییلیان تشنگان بودند و بس مشتاق آن حیله را خوردند و آن سو تاختند خویشتن را بهر جلوه ساختند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۸ - حکایت همچنان کاینجا مغول حیله دان گفت می جویم کسی از مصریان مصریان را جمع آرید این طرف تا در آید آنک می باید به کف هر که می آمد بگفتا نیست این هین در آ خواجه در آن گوشه نشین تا بدین شیوه همه جمع آمدند گردن ایشان بدین حیلت زدند شومی آنک سوی بانگ نماز داعی الله را نبردندی نیاز دعوت مکارشان اندر کشید الحذر از مکر شیطان ای رشید بانگ درویشان و محتاجان بنوش تا نگیرد بانگ محتالیت گوش گر گدایان طامع اند و زشت خو در شکم خواران تو صاحب دل بجو در تگ دریا گهر با سنگهاست فخرها اندر میان ننگهاست پس بجوشیدند اسراییلیان از پگه تا جانب میدان دوان چون به حیلتشان به میدان برد او روی خود بنمودشان بس تازه رو کرد دلداری و بخششها بداد هم عطا هم وعده ها کرد آن قباد بعد از آن گفت از برای جانتان جمله در میدان بخسپید امشبان پاسخش دادند که خدمت کنیم گر تو خواهی یک مه اینجا ساکنیم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۹ - بازگشتن فرعون از میدان به شهر شاد بتفریق بنی اسرائیل از زنانشان در شب حمل شه شبانگه باز آمد شادمان کامشبان حملست و دورند از زنان خازنش عمران هم اندر خدمتش هم به شهر آمد قرین صحبتش گفت ای عمران برین در خسپ تو هین مرو سوی زن و صحبت مجو گفت خسپم هم برین درگاه تو هیچ نندیشم به جز دلخواه تو بود عمران هم ز اسراییلیان لیک مر فرعون را دل بود و جان کی گمان بردی که او عصیان کند آنک خوف جان فرعون آن کند
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۰ - جمع آمدن عمران به مادر موسی و حامله شدن مادر موسی علیهالسلام شب برفت و او بر آن درگاه خفت نیم شب آمد پی دیدنش جفت زن برو افتاد و بوسید آن لبش بر جهانیدش ز خواب اندر شبش گشت بیدار او و زن را دید خوش بوسه باران کرده از لب بر لبش گفت عمران این زمان چون آمدی گفت از شوق و قضای ایزدی در کشیدش در کنار از مهر مرد بر نیامد با خود آن دم در نبرد جفت شد با او امانت را سپرد پس بگفت ای زن نه این کاریست خرد آهنی بر سنگ زد زاد آتشی آتشی از شاه و ملکش کین کشی من چو ابرم تو زمین موسی نبات حق شه شطرنج و ما ماتیم مات مات و برد از شاه می دان ای عروس آن مدان از ما مکن بر ما فسوس آنچ این فرعون می ترسد ازو هست شد این دم که گشتم جفت تو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۱ - وصیت کردن عمران جفت خود را بعد از مجامعت کی مرا ندیده باشی وا مگردان هیچ ازینها دم مزن تا نیاید بر من و تو صد حزن عاقبت پیدا شود آثار این چون علامتها رسید ای نازنین در زمان از سوی میدان نعره ها می رسید از خلق و پر می شد هوا شاه از آن هیبت برون جست آن زمان پابرهنه کین چه غلغلهاست هان از سوی میدان چه بانگست و غریو کز نهیبش می رمد جنی و دیو گفت عمران شاه ما را عمر باد قوم اسراییلیانند از تو شاد از عطای شاه شادی می کنند رقص می آرند و کفها می زنند گفت باشد کین بود اما ولیک وهم و اندیشه مرا پر کرد نیک مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۲ - ترسیدن فرعون از آن بانگ این صدا جان مرا تغییر کرد از غم و اندوه تلخم پیر کرد پیش می آمد سپس می رفت شه جمله شب او همچو حامل وقت زه هر زمان می گفت ای عمران مرا سخت از جا برده است این نعره ها زهره نه عمران مسکین را که تا باز گوید اختلاط جفت را که زن عمران به عمران در خزید تا که شد استاره موسی پدید هر پیمبر که در آید در رحم نجم او بر چرخ گردد منتجم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۳ - پیدا شدن استارهٔ موسی علیه السلام بر آسمان و غریو منجمان در میدان بر فلک پیدا شد آن استاره اش کوری فرعون و مکر و چاره اش روز شد گفتش که ای عمران برو واقف آن غلغل و آن بانگ شو راند عمران جانب میدان و گفت این چه غلغل بود شاهنشه نخفت هر منجم سر برهنه جامه چاک همچو اصحاب عزا بوسیده خاک همچو اصحاب عزا آوازشان بد گرفته از فغان و سازشان ریش و مو بر کنده رو بدریدگان خاک بر سر کرده خون پر دیدگان گفت خیرست این چه آشوبست و حال بد نشانی می دهد منحوس سال عذر آوردند و گفتند ای امیر کرد ما را دست تقدیرش اسیر این همه کردیم و دولت تیره شد دشمن شه هست گشت و چیره شد شب ستاره آن پسر آمد عیان کوری ما بر جبین آسمان زد ستاره آن پیمبر بر سما ما ستاره بار گشتیم از بکا با دل خوش شاد عمران وز نفاق دست بر سر می بزد کاه الفراق کرد عمران خویش پر خشم و ترش رفت چون دیوانگان بی عقل و هش خویشتن را اعجمی کرد و براند گفته های بس خشن بر جمع خواند خویشتن را ترش و غمگین ساخت او نردهای بازگونه باخت او گفتشان شاه مرا بفریفتید از خیانت وز طمع نشکیفتید سوی میدان شاه را انگیختید آب روی شاه ما را ریختید دست بر سینه زدیت اندر ضمان شاه را ما فارغ آریم از غمان شاه هم بشنید و گفت ای خاینان من بر آویزم شما را بی امان خویش را در مضحکه انداختم مالها با دشمنان در باختم تا که امشب جمله اسراییلیان دور ماندند از ملاقات زنان مال رفت و آب رو و کار خام این بود یاری و افعال کرام سالها ادرار و خلعت می برید مملکتها را مسلم می خورید رایتان این بود و فرهنگ و نجوم طبل خوارانید و مکارید و شوم من شما را بر درم و آتش زنم بینی و گوش و لبانتان بر کنم من شما را هیزم آتش کنم عیش رفته بر شما ناخوش کنم سجده کردند و بگفتند ای خدیو گر یکی کرت ز ما چربید دیو سالها دفع بلاها کرده ایم وهم حیران زانچ ماها کرده ایم فوت شد از ما و حملش شد پدید نطفه اش جست و رحم اندر خزید لیک استغفار این روز ولاد ما نگه داریم ای شاه و قباد روز میلادش رصد بندیم ما تا نگردد فوت و نجهد این قضا گر نداریم این نگه ما را بکش ای غلام رای تو افکار و هش تا به نه مه می شمرد او روز روز تا نپرد تیر حکم خصم دوز بر قضا هر کو شبیخون آورد سرنگون آید ز خون خود خورد چون زمین با آسمان خصمی کند شوره گردد سر ز مرگی بر زند نقش با نقاش پنجه می زند سبلتان و ریش خود بر می کند