Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Bostân

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۸ - حکایت صبر و ثبات روندگان چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پس که بخشایشش نیست بر حال کس بگفتا خموش این چه لفظ خطاست خداوند خانه خداوند ماست نگه کرد و قندیل و محراب دید به سوز از جگر نعره ای بر کشید که حیف است از اینجا فراتر شدن دریغ است محروم از این در شدن نرفتم به محرومی از هیچ کوی چرا از در حق شوم زردروی هم اینجا کنم دست خواهش دراز که دانم نگردم تهیدست باز شنیدم که سالی مجاور نشست چو فریاد خواهان برآورده دست شبی پای عمرش فرو شد به گل تپیدن گرفت از ضعیفیش دل سحر برد شخصی چراغش به سر رمق دید از او چون چراغ سحر همی گفت غلغل کنان از فرح و من دق باب الکریم انفتح طلبکار باید صبور و حمول که نشنیده ام کیمیاگر ملول چه زرها به خاک سیه در کنند که باشد که روزی مسی زر کنند زر از بهر چیزی خریدن نکوست نخواهی خریدن به از یاد دوست گر از دلبری دل به تنگ آیدت دگر غمگساری به چنگ آیدت مبر تلخ عیشی ز روی ترش به آب دگر آتشش باز کش ولی گر به خوبی ندارد نظیر به اندک دل آزار ترکش مگیر توان از کسی دل بپرداختن که دانی که بی او توان ساختن سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۹ - حکایت شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ذکر و طاعت نخفت مریدی ز حالش خبر یافت گفت چو دیدی کز آن روی بسته ست در به بی حاصلی سعی چندین مبر به دیباچه بر اشک یاقوت فام به حسرت ببارید و گفت ای غلام به نومیدی آنگه بگردیدمی از این ره که راهی دگر دیدمی مپندار گر وی عنان بر شکست که من باز دارم ز فتراک دست چو خواهنده محروم گشت از دری چه غم گر شناسد در دیگری شنیدم که راهم در این کوی نیست ولی هیچ راه دگر روی نیست در این بود سر بر زمین فدا که گفتند در گوش جانش ندا قبول است اگر چه هنر نیستش که جز ما پناهی دگر نیستش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۰ - حکایت یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از زیان که بی بهره باشند فارغ زیان

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۱ - حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد شکایت کند نوعروسی جوان به پیری ز داماد نامهربان که مپسند چندین که با این پسر به تلخی رود روزگارم به سر کسانی که با ما در این منزلند نبینم که چون من پریشان دلند زن و مرد با هم چنان دوستند که گویی دو مغز و یکی پوستند ندیدم در این مدت از شوی من که باری بخندید در روی من شنید این سخن پیر فرخنده فال سخندان بود مرد دیرینه سال یکی پاسخش داد شیرین و خوش که گر خوبروی است بارش بکش دریغ است روی از کسی تافتن که دیگر نشاید چنو یافتن چرا سر کشی زان که گر سر کشد به حرف وجودت قلم در کشد یکم روز بر بنده ای دل بسوخت که می گفت و فرماندهش می فروخت تو را بنده از من به افتد بسی مرا چون تو دیگر نیفتد کسی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۲ - حکایت طبیبی پری چهره در مرو بود که در باغ دل قامتش سرو بود نه از درد دل های ریشش خبر نه از چشم بیمار خویشش خبر حکایت کند دردمندی غریب که خوش بود چندی سرم با طبیب نمی خواستم تندرستی خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش بسا عقل زورآور چیردست که سودای عشقش کند زیردست چو سودا خرد را بمالید گوش نیارد دگر سر برآورد هوش سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۳ - حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل یکی پنجه آهنین راست کرد که با شیر زورآوری خواست کرد چو شیرش به سرپنجه در خود کشید دگر زور در پنجه خود ندید یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن به سرپنجه آهنینش بزن شنیدم که مسکین در آن زیر گفت نشاید بدین پنجه با شیر گفت چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجه آهنین است و شیر تو در پنجه شیر مرد اوژنی چه سودت کند پنجه آهنی چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی که در دست چوگان اسیر است گوی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۴ - حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشید سیمای مهتر نژاد یکی را به غایت خوش افتاده بود دگر نافر و سرکش افتاده بود یکی خلق و لطف پریوار داشت یکی روی در روی دیوار داشت یکی خویشتن را بیاراستی دگر مرگ خویش از خدا خواستی پسر را نشاندند پیران ده که مهرت بر او نیست مهرش بده بخندید و گفتا به صد گوسفند تغابن نباشد رهایی ز بند به ناخن پری چهره می کند پوست که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست نه صد گوسفندم که سیصد هزار نباید به نادیدن روی یار تو را هر چه مشغول دارد ز دوست اگر راست خواهی دلارامت اوست یکی پیش شوریده حالی نبشت که دوزخ تمنا کنی یا بهشت بگفتا مپرس از من این ماجرا پسندیدم آنچ او پسندد مرا

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۵ - حکایت مجنون و صدق محبت او به مجنون کسی گفت کای نیک پی چه بودت که دیگر نیایی به حی مگر در سرت شور لیلی نماند خیالت دگر گشت و میلی نماند چو بشنید بیچاره بگریست زار که ای خواجه دستم ز دامن بدار مرا خود دلی دردمند است ریش تو نیزم نمک بر جراحت مریش نه دوری دلیل صبوری بود که بسیار دوری ضروری بود بگفت ای وفادار فرخنده خوی پیامی که داری به لیلی بگوی بگفتا مبر نام من پیش دوست که حیف است نام من آنجا که اوست سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۶ - حکایت سلطان محمود و سیرت ایاز یکی خرده بر شاه غزنین گرفت که حسنی ندارد ایاز ای شگفت گلی را که نه رنگ باشد نه بوی غریب است سودای بلبل بر اوی به محمود گفت این حکایت کسی بپیچید از اندیشه بر خود بسی که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست شنیدم که در تنگنایی شتر بیفتاد و بشکست صندوق در به یغما ملک آستین برفشاند وز آنجا به تعجیل مرکب براند سواران پی در و مرجان شدند ز سلطان به یغما پریشان شدند نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز نگه کرد کای دلبر پیچ پیچ ز یغما چه آورده ای گفت هیچ من اندر قفای تو می تاختم ز خدمت به نعمت نپرداختم گرت قربتی هست در بارگاه به خلعت مشو غافل از پادشاه خلاف طریقت بود کاولیا تمنا کنند از خدا جز خدا گر از دوست چشمت بر احسان اوست تو در بند خویشی نه در بند دوست تو را تا دهن باشد از حرص باز نیاید به گوش دل از غیب راز حقیقت سرایی است آراسته هوی و هوس گرد برخاسته نبینی که جایی که برخاست گرد نبیند نظر گرچه بیناست مرد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۷ - حکایت قضا را من و پیری از فاریاب رسیدیم در خاک مغرب به آب مرا یک درم بود برداشتند به کشتی و درویش بگذاشتند سیاهان براندند کشتی چو دود که آن ناخدا نا خدا ترس بود مرا گریه آمد ز تیمار جفت بر آن گریه قهقه بخندید و گفت مخور غم برای من ای پر خرد مرا آن کس آرد که کشتی برد بگسترد سجاده بر روی آب خیال است پنداشتم یا به خواب ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت نگه بامدادان به من کرد و گفت تو لنگی به چوب آمدی من به پای تو را کشتی آورد و ما را خدای چرا اهل معنی بدین نگروند که ابدال در آب و آتش روند نه طفلی کز آتش ندارد خبر نگه داردش مادر مهرور پس آنان که در وجد مستغرقند شب و روز در عین حفظ حقند نگه دارد از تاب آتش خلیل چو تابوت موسی ز غرقاب نیل چو کودک به دست شناور برست نترسد وگر دجله پهناورست تو بر روی دریا قدم چون زنی چو مردان که بر خشک تردامنی

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۸ - گفتار در معنی فنای موجودات در معرض وجود باری ره عقل جز پیچ بر پیچ نیست بر عارفان جز خدا هیچ نیست توان گفتن این با حقایق شناس ولی خرده گیرند اهل قیاس که پس آسمان و زمین چیستند بنی آدم و دام و دد کیستند پسندیده پرسیدی ای هوشمند بگویم گر آید جوابت پسند که هامون و دریا و کوه و فلک پری و آدمی زاد و دیو و ملک همه هرچه هستند از آن کمترند که با هستیش نام هستی برند عظیم است پیش تو دریا به موج بلند است خورشید تابان به اوج ولی اهل صورت کجا پی برند که ارباب معنی به ملکی درند که گر آفتاب است یک ذره نیست وگر هفت دریاست یک قطره نیست چو سلطان عزت علم بر کشد جهان سر به جیب عدم در کشد سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۱۹ - حکایت دهقان در لشکر سلطان رییس دهی با پسر در رهی گذشتند بر قلب شاهنشهی پسر چاوشان دید و تیغ و تبر قباهای اطلس کمرهای زر یلان کماندار نخجیر زن غلامان ترکش کش تیرزن یکی در برش پرنیانی قباه یکی بر سرش خسروانی کلاه پسر کان همه شوکت و پایه دید پدر را به غایت فرومایه دید که حالش بگردید و رنگش بریخت ز هیبت به بیغوله ای در گریخت پسر گفتش آخر بزرگ دهی به سرداری از سر بزرگان مهی چه بودت که ببریدی از جان امید بلرزیدی از باد هیبت چو بید بلی گفت سالار و فرماندهم ولی عزتم هست تا در دهم بزرگان از آن دهشت آلوده اند که در بارگاه ملک بوده اند تو ای بی خبر همچنان در دهی که بر خویشتن منصبی می نهی نگفتند حرفی زبان آوران که سعدی نگوید مثالی بر آن مگر دیده باشی که در باغ و راغ بتابد به شب کرمکی چون چراغ یکی گفتش ای کرمک شب فروز چه بودت که بیرون نیایی به روز ببین کآتشی کرمک خاکزاد جواب از سر روشنایی چه داد که من روز و شب جز به صحرا نیم ولی پیش خورشید پیدا نیم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۰ - حکایت ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت که برجست و راه بیابان گرفت یکی گفتش از همنشینان دشت چه دیدی که حالت دگرگونه گشت تو اول زمین بوسه دادی به جای نبایستی آخر زدن پشت پای بخندید کاول ز بیم و امید همی لرزه بر تن فتادم چو بید به آخر ز تمکین الله و بس نه چیزم به چشم اندر آمد نه کس به شهری در از شام غوغا فتاد گرفتند پیری مبارک نهاد هنوز آن حدیثم به گوش اندر است چو قیدش نهادند بر پای و دست که گفت ار نه سلطان اشارت کند که را زهره باشد که غارت کند بباید چنین دشمنی دوست داشت که می دانمش دوست بر من گماشت اگر عز و جاه است و گر ذل و قید من از حق شناسم نه از عمرو و زید ز علت مدار ای خردمند بیم چو داروی تلخت فرستد حکیم بخور هرچه آید ز دست حبیب نه بیمار داناتر است از طبیب

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۱ - حکایت صاحب نظر پارسا یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یاران خویش چو مسمار پیشانی آورده پیش خیالش چنان بر سر آشوب کرد که بام دماغش لگدکوب کرد نبودش ز تشنیع یاران خبر که غرقه ندارد ز باران خبر کرا پای خاطر بر آمد به سنگ نیندیشد از شیشه نام و ننگ شبی دیو خود را پریچهره ساخت در آغوش آن مرد و بر وی بتاخت سحرگه مجال نمازش نبود ز یاران کس آگه ز رازش نبود به آبی فرو رفت نزدیک بام بر او بسته سرما دری از رخام نصیحتگری لومش آغاز کرد که خود را بکشتی در این آب سرد ز برنای منصف بر آمد خروش که ای یار چند از ملامت خموش مرا پنج روز این پسر دل فریفت ز مهرش چنانم که نتوان شکیفت نپرسید باری به خلق خوشم ببین تا چه بارش به جان می کشم پس آن را که شخصم ز خاک آفرید به قدرت در او جان پاک آفرید عجب داری ار بار امرش برم که دایم به احسان و فضلش درم سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد که تا با خودی در خودت راه نیست وز این نکته جز بی خود آگاه نیست نه مطرب که آواز پای ستور سماع است اگر عشق داری و شور مگس پیش شوریده دل پر نزد که او چون مگس دست بر سر نزد نه بم داند آشفته سامان نه زیر به آواز مرغی بنالد فقیر سراینده خود می نگردد خموش ولیکن نه هر وقت باز است گوش چو شوریدگان می پرستی کنند به آواز دولاب مستی کنند به چرخ اندر آیند دولاب وار چو دولاب بر خود بگریند زار به تسلیم سر در گریبان برند چو طاقت نماند گریبان درند مکن عیب درویش مدهوش مست که غرق است از آن می زند پا و دست نگویم سماع ای برادر که چیست مگر مستمع را بدانم که کیست گر از برج معنی پرد طیر او فرشته فرو ماند از سیر او وگر مرد لهو است و بازی و لاغ قوی تر شود دیوش اندر دماغ چو مرد سماع است شهوت پرست به آواز خوش خفته خیزد نه مست پریشان شود گل به باد سحر نه هیزم که نشکافدش جز تبر جهان پر سماع است و مستی و شور ولیکن چه بیند در آیینه کور نبینی شتر بر نوای عرب که چونش به رقص اندر آرد طرب شتر را چو شور طرب در سر است اگر آدمی را نباشد خر است

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۳ - حکایت شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده خوی که آتش به من در زد این بار نی ندانی که شوریده حالان مست چرا بر فشانند در رقص دست گشاید دری بر دل از واردات فشاند سر دست بر کاینات حلالش بود رقص بر یاد دوست که هر آستینیش جانی در اوست گرفتم که مردانه ای در شنا برهنه توانی زدن دست و پا بکن خرقه نام و ناموس و زرق که عاجز بود مرد با جامه غرق تعلق حجاب است و بی حاصلی چو پیوندها بگسلی واصلی سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کور که جهل است با آهنین پنجه زور کسی را که دانی که خصم تو اوست نه از عقل باشد گرفتن به دوست تو را کس نگوید نکو می کنی که جان در سر کار او می کنی گدایی که از پادشه خواست دخت قفا خورد و سودای بیهوده پخت کجا در حساب آرد او چون تو دوست که روی ملوک و سلاطین در اوست مپندار کاو در چنان مجلسی مدارا کند با چو تو مفلسی وگر با همه خلق نرمی کند تو بیچاره ای با تو گرمی کند نگه کن که پروانه سوزناک چه گفت ای عجب گر بسوزم چه باک مرا چون خلیل آتشی در دل است که پنداری این شعله بر من گل است نه دل دامن دلستان می کشد که مهرش گریبان جان می کشد نه خود را بر آتش به خود می زنم که زنجیر شوق است در گردنم مرا همچنان دور بودم که سوخت نه این دم که آتش به من در فروخت نه آن می کند یار در شاهدی که با او توان گفتن از زاهدی که عیبم کند بر تولای دوست که من راضیم کشته در پای دوست مرا بر تلف حرص دانی چراست چو او هست اگر من نباشم رواست بسوزم که یار پسندیده اوست که در وی سرایت کند سوز دوست مرا چند گویی که در خورد خویش حریفی به دست آر همدرد خویش بدان ماند اندرز شوریده حال که گویی به کژدم گزیده منال کسی را نصیحت مگو ای شگفت که دانی که در وی نخواهد گرفت ز کف رفته بیچاره ای را لگام نگویند کآهسته ران ای غلام چه نغز آمد این نکته در سندباد که عشق آتش است ای پسر پند باد به باد آتش تیز برتر شود پلنگ از زدن کینه ور تر شود چو نیکت بدیدم بدی می کنی که رویم فرا چون خودی می کنی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار پی چون خودی خودپرستان روند به کوی خطرناک مستان روند من اول که این کار سر داشتم دل از سر به یک بار برداشتم سر انداز در عاشقی صادق است که بدزهره بر خویشتن عاشق است اجل ناگهی در کمینم کشد همان به که آن نازنینم کشد چو بی شک نبشته ست بر سر هلاک به دست دلارام خوشتر هلاک نه روزی به بیچارگی جان دهی همان به که در پای جانان دهی

سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۵ - مخاطبه شمع و پروانه شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در می رود چو فرهادم آتش به سر می رود همی گفت و هر لحظه سیلاب درد فرو می دویدش به رخسار زرد که ای مدعی عشق کار تو نیست که نه صبر داری نه یارای ایست تو بگریزی از پیش یک شعله خام من استاده ام تا بسوزم تمام تو را آتش عشق اگر پر بسوخت مرا بین که از پای تا سر بسوخت همه شب در این گفت و گو بود شمع به دیدار او وقت اصحاب جمع نرفته ز شب همچنان بهره ای که ناگه بکشتش پریچهره ای همی گفت و می رفت دودش به سر که این است پایان عشق ای پسر اگر عاشقی خواهی آموختن به کشتن فرج یابی از سوختن مکن گریه بر گور مقتول دوست برو خرمی کن که مقبول اوست اگر عاشقی سر مشوی از مرض چو سعدی فرو شوی دست از غرض فدایی ندارد ز مقصود چنگ و گر بر سرش تیر بارند و سنگ به دریا مرو گفتمت زینهار وگر می روی تن به طوفان سپار سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱ - سر آغاز ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود این کمی از آن دیو کردند از این آدمی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲ - حکایت در این معنی یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانید کار که شد نامور لؤلؤ شاهوار بلندی از آن یافت کاو پست شد در نیستی کوفت تا هست شد تواضع کند هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۳ - حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت جوانی خردمند پاکیزه بوم ز دریا بر آمد به دربند روم در او فضل دیدند و فقر و تمیز نهادند رختش به جایی عزیز سر صالحان گفت روزی به مرد که خاشاک مسجد بیفشان و گرد همان کاین سخن مرد رهرو شنید برون رفت و بازش کس آنجا ندید بر آن حمل کردند یاران و پیر که پروای خدمت نبودش فقیر دگر روز خادم گرفتش به راه که ناخوب کردی به رای تباه ندانستی ای کودک خودپسند که مردان ز خدمت به جایی رسند گرستن گرفت از سر صدق و سوز که ای یار جان پرور دلفروز نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک من آلوده بودم در آن جای پاک گرفتم قدم لاجرم باز پس که پاکیزه به مسجد از خاک و خس طریقت جز این نیست درویش را که افکنده دارد تن خویش را بلندیت باید تواضع گزین که آن بام را نیست سلم جز این

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی شنیدم که وقتی سحرگاه عید ز گرمابه آمد برون بایزید یکی تشت خاکسترش بی خبر فرو ریختند از سرایی به سر همی گفت شولیده دستار و موی کف دست شکرانه مالان به روی که ای نفس من در خور آتشم به خاکستری روی در هم کشم بزرگان نکردند در خود نگاه خدابینی از خویشتن بین مخواه بزرگی به ناموس و گفتار نیست بلندی به دعوی و پندار نیست تواضع سر رفعت افرازدت تکبر به خاک اندر اندازدت به گردن فتد سرکش تند خوی بلندیت باید بلندی مجوی ز مغرور دنیا ره دین مجوی خدابینی از خویشتن بین مجوی گرت جاه باید مکن چون خسان به چشم حقارت نگه در کسان گمان کی برد مردم هوشمند که در سرگرانی است قدر بلند از این نامورتر محلی مجوی که خوانند خلقت پسندیده خوی نه گر چون تویی بر تو کبر آورد بزرگش نبینی به چشم خرد تو نیز ار تکبر کنی همچنان نمایی که پیشت تکبر کنان چو استاده ای بر مقامی بلند بر افتاده گر هوشمندی مخند بسا ایستاده در آمد ز پای که افتادگانش گرفتند جای گرفتم که خود هستی از عیب پاک تعنت مکن بر من عیب ناک یکی حلقه کعبه دارد به دست یکی در خراباتی افتاده مست گر آن را بخواند که نگذاردش ور این را براند که باز آردش نه مستظهر است آن به اعمال خویش نه این را در توبه بسته ست پیش

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا شنیدستم از راویان کلام که در عهد عیسی علیه السلام یکی زندگانی تلف کرده بود به جهل و ضلالت سر آورده بود دلیری سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس در وی خجل به سر برده ایام بی حاصلی نیاسوده تا بوده از وی دلی سرش خالی از عقل و از احتشام شکم فربه از لقمه های حرام به ناراستی دامن آلوده ای به ناداشتی دوده اندوده ای نه چشمی چو بینندگان راست رو نه گوشی چو مردم نصیحت شنو چو سال بد از وی خلایق نفور نمایان به هم چون مه نو ز دور هوی و هوس خرمنش سوخته جوی نیکنامی نیندوخته سیه نامه چندان تنعم براند که در نامه جای نبشتن نماند گنهکار و خودرای و شهوت پرست به غفلت شب و روز مخمور و مست شنیدم که عیسی در آمد ز دشت به مقصوره عابدی برگذشت به زیر آمد از غرفه خلوت نشین به پایش در افتاد سر بر زمین گنهکار برگشته اختر ز دور چو پروانه حیران در ایشان ز نور تأمل به حسرت کنان شرمسار چو درویش در دست سرمایه دار خجل زیر لب عذرخواهان به سوز ز شبهای در غفلت آورده روز سرشک غم از دیده باران چو میغ که عمرم به غفلت گذشت ای دریغ بر انداختم نقد عمر عزیز به دست از نکویی نیاورده چیز چو من زنده هرگز مبادا کسی که مرگش به از زندگانی بسی برست آن که در عهد طفلی بمرد که پیرانه سر شرمساری نبرد گناهم ببخش ای جهان آفرین که گر با من آید فبیس القرین نگون مانده از شرمساری سرش روان آب حسرت به شیب و برش در این گوشه نالان گنهکار پیر که فریاد حالم رس ای دستگیر وز آن نیمه عابد سری پر غرور ترش کرده بر فاسق ابرو ز دور که این مدبر اندر پی ما چراست نگون بخت جاهل چه در خورد ماست به گردن در آتش در افتاده ای به باد هوی عمر بر داده ای چه خیر آمد از نفس تر دامنش که صحبت بود با مسیح و منش چه بودی که زحمت ببردی ز پیش به دوزخ برفتی پس کار خویش همی رنجم از طلعت ناخوشش مبادا که در من فتد آتشش به محشر که حاضر شوند انجمن خدایا تو با او مکن حشر من در این بود و وحی از جلیل الصفات در آمد به عیسی علیه الصلوة که گر عالم است این و گر وی جهول مرا دعوت هر دو آمد قبول تبه کرده ایام برگشته روز بنالید بر من به زاری و سوز به بیچارگی هر که آمد برم نیندازمش ز آستان کرم عفو کردم از وی عملهای زشت به انعام خویش آرمش در بهشت و گر عار دارد عبادت پرست که در خلد با وی بود هم نشست بگو ننگ از او در قیامت مدار که آن را به جنت برند این به نار که آن را جگر خون شد از سوز و درد گر این تکیه بر طاعت خویش کرد ندانست در بارگاه غنی که بیچارگی به ز کبر و منی کرا جامه پاک است و سیرت پلید در دوزخش را نباید کلید بر این آستان عجز و مسکینیت به از طاعت و خویشتن بینیت چو خود را ز نیکان شمردی بدی نمی گنجد اندر خدایی خودی اگر مردی از مردی خود مگوی نه هر شهسواری به در برد گوی پیاز آمد آن بی هنر جمله پوست که پنداشت چون پسته مغزی در اوست از این نوع طاعت نیاید به کار برو عذر تقصیر طاعت بیار چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی نخورد از عبادت بر آن بی خرد که با حق نکو بود و با خلق بد سخن ماند از عاقلان یادگار ز سعدی همین یک سخن یاد دار گنهکار اندیشناک از خدای به از پارسای عبادت نمای

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۶ - حکایت دانشمند فقیهی کهن جامه تنگدست در ایوان قاضی به صف بر نشست نگه کرد قاضی در او تیز تیز معرف گرفت آستینش که خیز ندانی که برتر مقام تو نیست فروتر نشین یا برو یا بایست نه هر کس سزاوار باشد به صدر کرامت به جاه است و منزل به قدر دگر ره چه حاجت ببیند کست همین شرمساری عقوبت بست به عزت هر آن کاو فروتر نشست به خواری نیفتد ز بالا به پست به جای بزرگان دلیری مکن چو سر پنجه ات نیست شیری مکن چو دید آن خردمند درویش رنگ که بنشست و برخاست بختش به جنگ چو آتش برآورد بیچاره دود فروتر نشست از مقامی که بود فقیهان طریق جدل ساختند لم و لا اسلم درانداختند گشادند بر هم در فتنه باز به لا و نعم کرده گردن دراز تو گفتی خروسان شاطر به جنگ فتادند در هم به منقار و چنگ یکی بی خود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می زند هر دو دست فتادند در عقده پیچ پیچ که در حل آن ره نبردند هیچ کهن جامه در صف آخرترین به غرش در آمد چو شیر عرین بگفت ای صنادید شرع رسول به ابلاغ تنزیل و فقه و اصول دلایل قوی باید و معنوی نه رگهای گردن به حجت قوی مرا نیز چوگان لعب است و گوی بگفتند اگر نیک دانی بگوی به کلک فصاحت بیانی که داشت به دلها چو نقش نگین بر نگاشت سر از کوی صورت به معنی کشید قلم بر سر حرف دعوی کشید بگفتندش از هر کنار آفرین که بر عقل و طبعت هزار آفرین سمند سخن تا به جایی براند که قاضی چو خر در وحل باز ماند برون آمد از طاق و دستار خویش به اکرام و لطفش فرستاد پیش که هیهات قدر تو نشناختم به شکر قدومت نپرداختم دریغ آیدم با چنین مایه ای که بینم تو را در چنین پایه ای معرف به دلداری آمد برش که دستار قاضی نهد بر سرش به دست و زبان منع کردش که دور منه بر سرم پایبند غرور که فردا شود بر کهن میزران به دستار پنجه گزم سر گران چو مولام خوانند و صدر کبیر نمایند مردم به چشمم حقیر تفاوت کند هرگز آب زلال گرش کوزه زرین بود یا سفال خرد باید اندر سر مرد و مغز نباید مرا چون تو دستار نغز کس از سربزرگی نباشد به چیز کدو سربزرگ است و بی مغز نیز میفراز گردن به دستار و ریش که دستار پنبه ست و سبلت حشیش به صورت کسانی که مردم وشند چو صورت همان به که دم در کشند به قدر هنر جست باید محل بلندی و نحسی مکن چون زحل نی بوریا را بلندی نکوست که خاصیت نیشکر خود در اوست بدین عقل و همت نخوانم کست و گر می رود صد غلام از پست چه خوش گفت خرمهره ای در گلی چو برداشتش پر طمع جاهلی مرا کس نخواهد خریدن به هیچ به دیوانگی در حریرم مپیچ خبزدو همان قدر دارد که هست وگر در میان شقایق نشست نه منعم به مال از کسی بهتر است خر ار جل اطلس بپوشد خر است بدین شیوه مرد سخنگوی چست به آب سخن کینه از دل بشست دل آزرده را سخت باشد سخن چو خصمت بیفتاد سستی مکن چو دستت رسد مغز دشمن بر آر که فرصت فرو شوید از دل غبار چنان ماند قاضی به جورش اسیر که گفت ان هذا لیوم عسیر به دندان گزید از تعجب یدین بماندش در او دیده چون فرقدین وز آنجا جوان روی همت بتافت برون رفت و بازش نشان کس نیافت غریو از بزرگان مجلس بخاست که گویی چنین شوخ چشم از کجاست نقیب از پیش رفت و هر سو دوید که مردی بدین نعت و صورت که دید یکی گفت از این نوع شیرین نفس در این شهر سعدی شناسیم و بس بر آن صد هزار آفرین کاین بگفت حق تلخ بین تا چه شیرین بگفت

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۷ - حکایت توبه کردن ملک زادهٔ گنجه یکی پادشه زاده در گنجه بود که دور از تو ناپاک و سرپنجه بود به مسجد در آمد سرایان و مست می اندر سر و ساتکینی به دست به مقصوره در پارسایی مقیم زبانی دلاویز و قلبی سلیم تنی چند بر گفت او مجتمع چو عالم نباشی کم از مستمع چو بی عزتی پیشه کرد آن حرون شدند آن عزیزان خراب اندرون چو منکر بود پادشه را قدم که یارد زد از امر معروف دم تحکم کند سیر بر بوی گل فرو ماند آواز چنگ از دهل گرت نهی منکر بر آید ز دست نشاید چو بی دست و پایان نشست وگر دست قدرت نداری بگوی که پاکیزه گردد به اندرز خوی چو دست و زبان را نماند مجال به همت نمایند مردی رجال یکی پیش دانای خلوت نشین بنالید و بگریست سر بر زمین که باری بر این رند ناپاک و مست دعا کن که ما بی زبانیم و دست دمی سوزناک از دلی با خبر قوی تر که هفتاد تیغ و تبر بر آورد مرد جهاندیده دست چه گفت ای خداوند بالا و پست خوش است این پسر وقتش از روزگار خدایا همه وقت او خوش بدار کسی گفتش ای قدوه راستی بر این بد چرا نیکویی خواستی چو بد عهد را نیک خواهی ز بهر چه بد خواستی بر سر خلق شهر چنین گفت بیننده تیز هوش چو سر سخن در نیابی مجوش به طامات مجلس نیاراستم ز داد آفرین توبه اش خواستم که هر گه که باز آید از خوی زشت به عیشی رسد جاودان در بهشت همین پنج روز است عیش مدام به ترک اندرش عیشهای مدام حدیثی که مرد سخن ساز گفت کسی ز آن میان با ملک باز گفت ز وجد آب در چشمش آمد چو میغ ببارید بر چهره سیل دریغ به نیران شوق اندرونش بسوخت حیا دیده بر پشت پایش بدوخت بر نیک محضر فرستاد کس در توبه کوبان که فریاد رس قدم رنجه فرمای تا سر نهم سر جهل و ناراستی بر نهم دو رویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه شکر دید و عناب و شمع و شراب ده از نعمت آباد و مردم خراب یکی غایب از خود یکی نیم مست یکی شعر گویان صراحی به دست ز سویی بر آورده مطرب خروش ز دیگر سو آواز ساقی که نوش حریفان خراب از می لعل رنگ سر چنگی از خواب در بر چو چنگ نبود از ندیمان گردن فراز به جز نرگس آن جا کسی دیده باز دف و چنگ با یکدگر سازگار بر آورده زیر از میان ناله زار بفرمود و در هم شکستند خرد مبدل شد آن عیش صافی به درد شکستند چنگ و گسستند رود به در کرد گوینده از سر سرود به میخانه در سنگ بر دن زدند کدو را نشاندند و گردن زدند می لاله گون از بط سرنگون روان همچنان کز بط کشته خون خم آبستن خمر نه ماهه بود در آن فتنه دختر بینداخت زود شکم تا به نافش دریدند مشک قدح را بر او چشم خونی پر اشک بفرمود تا سنگ صحن سرای بکندند و کردند نو باز جای که گلگونه خمر یاقوت فام به شستن نمی شد ز روی رخام عجب نیست بالوعه گر شد خراب که خورد اندر آن روز چندان شراب دگر هر که بربط گرفتی به کف قفا خوردی از دست مردم چو دف وگر فاسقی چنگ بردی به دوش بمالیدی او را چو طنبور گوش جوان سر از کبر و پندار مست چو پیران به کنج عبادت نشست پدر بارها گفته بودش به هول که شایسته رو باش و پاکیزه قول جفای پدر برد و زندان و بند چنان سودمندش نیامد که پند گرش سخت گفتی سخنگوی سهل که بیرون کن از سر جوانی و جهل خیال و غرورش بر آن داشتی که درویش را زنده نگذاشتی سپر نفکند شیر غران ز جنگ نیندیشد از تیغ بران پلنگ به نرمی ز دشمن توان کرد دوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست چو سندان کسی سخت رویی نکرد که خایسک تأدیب بر سر نخورد به گفتن درشتی مکن با امیر چو بینی که سختی کند سست گیر به اخلاق با هر که بینی بساز اگر زیردست است اگر سرفراز که این گردن از نازکی بر کشد به گفتار خوش و آن سر اندر کشد به شیرین زبانی توان برد گوی که پیوسته تلخی برد تندخوی تو شیرین زبانی ز سعدی بگیر ترش روی را گو به تلخی بمیر

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۸ - حکایت شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار او حسد برد بر گرم بازار او دگر روز شد گرد گیتی دوان عسل بر سر و سرکه بر ابروان بسی گشت فریادخوان پیش و پس که ننشست بر انگبینش مگس شبانگه چو نقدش نیامد به دست به دلتنگ رویی به کنجی نشست چو عاصی ترش کرده روی از وعید چو ابروی زندانیان روز عید زنی گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد ترش روی را به دوزخ برد مرد را خوی زشت که اخلاق نیک آمده ست از بهشت برو آب گرم از لب جوی خور نه جلاب سرد ترش روی خور حرامت بود نان آن کس چشید که چون سفره ابرو به هم در کشید مکن خواجه بر خویشتن کار سخت که بدخوی باشد نگون سار بخت گرفتم که سیم و زرت چیز نیست چو سعدی زبان خوشت نیز نیست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۹ - حکایت در معنی تواضع نیکمردان شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن مرد پاکیزه خوی بدو گفت از این نوع با من مگوی درد مست نادان گریبان مرد که با شیر جنگی سگالد نبرد ز هشیار عاقل نزیبد که دست زند در گریبان نادان مست هنرور چنین زندگانی کند جفا بیند و مهربانی کند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود پس از گریه مرد پراکنده روز بخندید کای بابک دلفروز مرا گرچه هم سلطنت بود و بیش دریغ آمدم کام و دندان خویش محال است اگر تیغ بر سر خورم که دندان به پای سگ اندر برم توان کرد با ناکسان بد رگی ولیکن نیاید ز مردم سگی

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۱ - حکایت خواجه نیکوکار و بنده نافرمان بزرگی هنرمند آفاق بود غلامش نکوهیده اخلاق بود از این خفرگی موی کالیده ای بدی سرکه در روی مالیده ای چو ثعبانش آلوده دندان به زهر گرو برده از زشت رویان شهر مدامش به روی آب چشم سبل دویدی ز بوی پیاز بغل گره وقت پختن بر ابرو زدی چو پختند با خواجه زانو زدی دمادم به نان خوردنش هم نشست و گر مردی آبش ندادی به دست نه گفت اندر او کار کردی نه چوب شب و روز از او خانه در کند و کوب گهی خار و خس در ره انداختی گهی ماکیان در چه انداختی ز سیماش وحشت فراز آمدی نرفتی به کاری که باز آمدی کسی گفت از این بنده بد خصال چه خواهی ادب یا هنر یا جمال نیرزد وجودی بدین ناخوشی که جورش پسندی و بارش کشی منت بنده خوب و نیکو سیر به دست آرم این را به نخاس بر و گر یک پشیز آورد سر مپیچ گران است اگر راست خواهی به هیچ شنید این سخن مرد نیکو نهاد بخندید کای یار فرخ نژاد بد است این پسر طبع و خویش ولیک مرا زاو طبیعت شود خوی نیک چو زاو کرده باشم تحمل بسی توانم جفا بردن از هر کسی تحمل چو زهرت نماید نخست ولی شهد گردد چو در طبع رست سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۲ - حکایت معروف کرخی و مسافر رنجور کسی راه معروف کرخی بجست که بنهاد معروفی از سر نخست شنیدم که مهمانش آمد یکی ز بیماریش تا به مرگ اندکی سرش موی و رویش صفا ریخته به موییش جان در تن آویخته شب آنجا بیفکند و بالش نهاد روان دست در بانگ و نالش نهاد نه خوابش گرفتی شبان یک نفس نه از دست فریاد او خواب کس نهادی پریشان و طبعی درشت نمی مرد و خلقی به حجت بکشت ز فریاد و نالیدن و خفت و خیز گرفتند از او خلق راه گریز ز دیار مردم در آن بقعه کس همان ناتوان ماند و معروف و بس شنیدم که شبها ز خدمت نخفت چو مردان میان بست و کرد آنچه گفت شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب به یک دم که چشمانش خفتن گرفت مسافر پراکنده گفتن گرفت که لعنت بر این نسل ناپاک باد که نامند و ناموس و زرقند و باد پلید اعتقادان پاکیزه پوش فریبنده پارسایی فروش چه داند لت انبانی از خواب مست که بیچاره ای دیده بر هم نبست سخنهای منکر به معروف گفت که یک دم چرا غافل از وی بخفت فرو خورد شیخ این حدیث از کرم شنیدند پوشیدگان حرم یکی گفت معروف را در نهفت شنیدی که درویش نالان چه گفت برو زین سپس گو سر خویش گیر گرانی مکن جای دیگر بمیر نکویی و رحمت به جای خود است ولی با بدان نیکمردی بد است سر سفله را گرد بالش منه سر مردم آزار بر سنگ به مکن با بدان نیکی ای نیکبخت که در شوره نادان نشاند درخت نگویم مراعات مردم مکن کرم پیش نامردمان گم مکن به اخلاق نرمی مکن با درشت که سگ را نمالند چون گربه پشت گر انصاف خواهی سگ حق شناس به سیرت به از مردم ناسپاس به برفاب رحمت مکن بر خسیس چو کردی مکافات بر یخ نویس ندیدم چنین پیچ بر پیچ کس مکن هیچ رحمت بر این هیچ کس بخندید و گفت ای دلارام جفت پریشان مشو زین پریشان که گفت گر از ناخوشی کرد بر من خروش مرا ناخوش از وی خوش آمد به گوش جفای چنین کس نباید شنود که نتواند از بی قراری غنود چو خود را قوی حال بینی و خوش به شکرانه بار ضعیفان بکش اگر خود همین صورتی چون طلسم بمیری و اسمت بمیرد چو جسم وگر پرورانی درخت کرم بر نیکنامی خوری لاجرم نبینی که در کرخ تربت بسی است به جز گور معروف معروف نیست به دولت کسانی سر افراختند که تاج تکبر بینداختند تکبر کند مرد حشمت پرست نداند که حشمت به حلم اندر است

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۳ - حکایت در معنی سفاهت نااهلان طمع برد شوخی به صاحبدلی نبود آن زمان در میان حاصلی کمربند و دستش تهی بود و پاک که زر برفشاندی به رویش چو خاک برون تاخت خواهنده خیره روی نکوهیدن آغاز کردش به کوی که زنهار از این کژدمان خموش پلنگان درنده صوف پوش که چون گربه زانو به دل برنهند و گر صیدی افتد چو سگ در جهند سوی مسجد آورده دکان شید که در خانه کمتر توان یافت صید ره کاروان شیرمردان زنند ولی جامه مردم اینان کنند سپید و سیه پاره بر دوخته به سالوس و پنهان زر اندوخته زهی جو فروشان گندم نمای جهانگرد شبکوک خرمن گدای مبین در عبادت که پیرند و سست که در رقص و حالت جوانند و چست چرا کرد باید نماز از نشست چو در رقص بر می توانند جست عصای کلیمند بسیار خوار به ظاهر چنین زرد روی و نزار نه پرهیزگار و نه دانشورند همین بس که دنیا به دین می خورند عبایی بلیلانه در تن کنند به دخل حبش جامه زن کنند ز سنت نبینی در ایشان اثر مگر خواب پیشین و نان سحر شکم تا سر آکنده از لقمه تنگ چو زنبیل دریوزه هفتاد رنگ نخواهم در این وصف از این بیش گفت که شنعت بود سیرت خویش گفت فرو گفت از این شیوه نادیده گوی نبیند هنر دیده عیبجوی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم داردش ز آبروی کسی مریدی به شیخ این سخن نقل کرد گر انصاف پرسی نه از عقل کرد بدی در قفا عیب من کرد و خفت بتر زو قرینی که آورد و گفت یکی تیری افکند و در ره فتاد وجودم نیازرد و رنجم نداد تو برداشتی و آمدی سوی من همی در سپوزی به پهلوی من بخندید صاحبدل نیکخوی که سهل است از این صعب تر گو بگوی هنوز آنچه گفت از بدم اندکی است از آنها که من دانم از صد یکی است ز روی گمان بر من اینها که بست من از خود یقین می شناسم که هست وی امسال پیوست با ما وصال کجا داندم عیب هفتاد سال به از من کس اندر جهان عیب من نداند به جز عالم الغیب من ندیدم چنین نیک پندار کس که پنداشت عیب من این است و بس به محشر گواه گناهم گر اوست ز دوزخ نترسم که کارم نکوست گرم عیب گوید بد اندیش من بیا گو ببر نسخه از پیش من کسان مرد راه خدا بوده اند که برجاس تیر بلا بوده اند زبون باش چون پوستینت درند که صاحبدلان بار شوخان برند گر از خاک مردان سبویی کنند به سنگش ملامت کنان بشکنند

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۴ - حکایت ملک صالح از پادشاهان شام برون آمدی صبحدم با غلام بگشتی در اطراف بازار و کوی به رسم عرب نیمه بر بسته روی که صاحب نظر بود و درویش دوست هر آن کاین دو دارد ملک صالح اوست دو درویش در مسجدی خفته یافت پریشان دل و خاطر آشفته یافت شب سردشان دیده نابرده خواب چو حربا تأمل کنان آفتاب یکی زآن دو می گفت با دیگری که هم روز محشر بود داوری گر این پادشاهان گردن فراز که در لهو و عیشند و با کام و ناز در آیند با عاجزان در بهشت من از گور سر بر نگیرم ز خشت بهشت برین ملک و مأوای ماست که بند غم امروز بر پای ماست همه عمر از اینان چه دیدی خوشی که در آخرت نیز زحمت کشی اگر صالح آنجا به دیوار باغ بر آید به کفتش بدرم دماغ چو مرد این سخن گفت و صالح شنید دگر بودن آنجا مصالح ندید دمی رفت تا چشمه آفتاب ز چشم خلایق فرو شست خواب دوان هر دو را کس فرستاد و خواند به هیبت نشست و به حرمت نشاند بر ایشان ببارید باران جود فرو شستشان گرد ذل از وجود پس از رنج سرما و باران و سیل نشستند با نامداران خیل گدایان بی جامه شب کرده روز معطر کنان جامه بر عود سوز یکی گفت از اینان ملک را نهان که ای حلقه در گوش حکمت جهان پسندیدگان در بزرگی رسند ز ما بندگانت چه آمد پسند شهنشه ز شادی چو گل بر شکفت بخندید در روی درویش و گفت من آن کس نیم کز غرور حشم ز بیچارگان روی در هم کشم تو هم با من از سر بنه خوی زشت که ناسازگاری کنی در بهشت من امروز کردم در صلح باز تو فردا مکن در به رویم فراز چنین راه اگر مقبلی پیش گیر شرف بایدت دست درویش گیر بر از شاخ طوبی کسی بر نداشت که امروز تخم ارادت نکاشت ارادت نداری سعادت مجوی به چوگان خدمت توان برد گوی تو را کی بود چون چراغ التهاب که از خود پری همچو قندیل از آب وجودی دهد روشنایی به جمع که سوزیش در سینه باشد چو شمع سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۵ - حکایت در محرومی خویشتن بینان یکی در نجوم اندکی دست داشت ولی از تکبر سری مست داشت بر کوشیار آمد از راه دور دلی پر ارادت سری پر غرور خردمند از او دیده بردوختی یکی حرف در وی نیاموختی چو بی بهره عزم سفر کرد باز بدو گفت دانای گردن فراز تو خود را گمان برده ای پر خرد انایی که پر شد دگر چون برد ز دعوی پری زان تهی می روی تهی آی تا پر معانی شوی ز هستی در آفاق سعدی صفت تهی گرد و باز آی پر معرفت

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۶ - حکایت به خشم از ملک بنده ای سربتافت بفرمود جستن کسش در نیافت چو بازآمد از راه خشم و ستیز به شمشیر زن گفت خونش بریز به خون تشنه جلاد نامهربان برون کرد دشنه چو تشنه زبان شنیدم که گفت از دل تنگ ریش خدایا بحل کردمش خون خویش که پیوسته در نعمت و ناز و نام در اقبال او بوده ام دوستکام مبادا که فردا به خون منش بگیرند و خرم شود دشمنش ملک را چو گفت وی آمد به گوش دگر دیگ خشمش نیاورد جوش بسی بر سرش داد و بر دیده بوس خداوند رایت شد و طبل و کوس به رفق از چنان سهمگن جایگاه رسانید دهرش بدان پایگاه غرض زین حدیث آن که گفتار نرم چو آب است بر آتش مرد گرم تواضع کن ای دوست با خصم تند که نرمی کند تیغ برنده کند نبینی که در معرض تیغ و تیر بپوشند خفتان صد تو حریر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۷ - حکایت در معنی تواضع و نیازمندی ز ویرانه عارفی ژنده پوش یکی را نباح سگ آمد به گوش به دل گفت  گویی سگ اینجا چراست درآمد که درویش صالح کجاست نشان سگ از پیش و از پس ندید به جز عارف آنجا دگر کس ندید خجل باز گردیدن آغاز کرد که شرم آمدش بحث این راز کرد شنید از درون عارف آواز پای هلا گفت بر در چه پایی در آی مپندار ای دیده روشنم کز ایدر سگ آواز کرد این منم چو دیدم که بیچارگی می خرد نهادم ز سر کبر و رای و خرد چو سگ بر درش بانگ کردم بسی که مسکین تر از سگ ندیدم کسی چو خواهی که در قدر والا رسی ز شیب تواضع به بالا رسی در این حضرت آنان گرفتند صدر که خود را فروتر نهادند قدر چو سیل اندر آمد به هول و نهیب فتاد از بلندی به سر در نشیب چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد به مهر آسمانش به عیوق برد سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۸ - حکایت حاتم اصم گروهی برآنند از اهل سخن که حاتم اصم بود باور مکن برآمد طنین مگس بامداد که در چنبر عنکبوتی فتاد همه ضعف و خاموشیش کید بود مگس قند پنداشتش قید بود نگه کرد شیخ از سر اعتبار که ای پایبند طمع پای دار نه هر جا شکر باشد و شهد و قند که در گوشه ها دامیار است و بند یکی گفت از آن حلقه اهل رای عجب دارم ای مرد راه خدای مگس را تو چون فهم کردی خروش که ما را به دشواری آمد به گوش تو آگاه گشتی به بانگ مگس نشاید اصم خواندنت زین سپس تبسم کنان گفت ای تیز هوش اصم به که گفتار باطل نیوش کسانی که با ما به خلوت درند مرا عیب پوش و ثنا گسترند چو پوشیده دارند اخلاق دون کند هستیم زیر طبع زبون فرا می نمایم که می نشنوم مگر کز تکلف مبرا شوم چو کالیو دانندم اهل نشست بگویند نیک و بدم هر چه هست اگر بد شنیدن نیاید خوشم ز کردار بد دامن اندر کشم به حبل ستایش فرا چه مشو چو حاتم اصم باش و عیبت شنو

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۹ - حکایت زاهد تبریزی عزیزی در اقصای تبریز بود که همواره بیدار و شب خیز بود شبی دید جایی که دزدی کمند بپیچید و بر طرف بامی فکند کسان را خبر کرد و آشوب خاست ز هر جانبی مرد با چوب خاست چو نامردم آواز مردم شنید میان خطر جای بودن ندید نهیبی از آن گیر و دار آمدش گریز به وقت اختیار آمدش ز رحمت دل پارسا موم شد که شب دزد بیچاره محروم شد به تاریکی از پی فراز آمدش به راهی دگر پیشباز آمدش که یارا مرو کآشنای توام به مردانگی خاک پای توام ندیدم به مردانگی چون تو کس که جنگاوری بر دو نوع است و بس یکی پیش خصم آمدن مردوار دوم جان به در بردن از کارزار بر این هر دو خصلت غلام توام چه نامی که مولای نام توام گرت رای باشد به حکم کرم به جایی که می دانمت ره برم سرایی است کوتاه و در بسته سخت نپندارم آنجا خداوند رخت کلوخی دو بالای هم بر نهیم یکی پای بر دوش دیگر نهیم به چندان که در دستت افتد بساز از آن به که گردی تهیدست باز به دل داری و چاپلوسی و فن کشیدش سوی خانه خویشتن جوانمرد شبرو فرو داشت دوش به کتفش برآمد خداوند هوش بغلطاق و دستار و رختی که داشت ز بالا به دامان او در گذاشت وز آنجا برآورد غوغا که دزد ثواب ای جوانان و یاری و مزد به در جست از آشوب دزد دغل دوان جامه پارسا در بغل دل آسوده شد مرد نیک اعتقاد که سرگشته ای را برآمد مراد خبیثی که بر کس ترحم نکرد ببخشود بر وی دل نیکمرد عجب ناید از سیرت بخردان که نیکی کنند از کرم با بدان در اقبال نیکان بدان می زیند وگرچه بدان اهل نیکی نیند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ نیست خبر زین همه سیلی و سنگ نیست تن خویشتن سغبه دونان کنند ز دشمن تحمل زبونان کنند نشاید ز دشمن خطا درگذاشت که گویند یارا و مردی نداشت بدو گفت شیدای شوریده سر جوابی که شاید نبشتن به زر دلم خانه ی مهر یار است و بس از آن می نگنجد در او کین کس چه خوش گفت بهلول فرخنده خوی چو بگذشت بر عارفی جنگجوی گر این مدعی دوست بشناختی به پیکار دشمن نپرداختی گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیست پنداشتی

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۱ - حکایتِ لقمانِ حکیم شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده رفته باز ز لقمانش آمد نهیبی فراز به پایش در افتاد و پوزش نمود بخندید لقمان که پوزش چه سود به سالی ز جورت جگر خون کنم به یک ساعت از دل به در چون کنم ولی هم ببخشایم ای نیک مرد که سود تو ما را زیانی نکرد تو آباد کردی شبستان خویش مرا حکمت و معرفت گشت بیش غلامی است در خیلم ای نیک بخت که فرمایمش وقت ها کار سخت دگر ره نیازارمش سخت دل چو یاد آیدم سختی کار گل هر آن کس که جور بزرگان نبرد نسوزد دلش بر ضعیفان خرد گر از حاکمان سختت آید سخن تو بر زیردستان درشتی مکن نکو گفت بهرام شه با وزیر که دشوار با زیردستان مگیر سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۲ - حکایتِ جُنید و سیرتِ او در تواضع شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان صید ز نیروی سر پنجه شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و ریش بدو داد یک نیمه از زاد خویش شنیدم که می گفت و خوش می گریست که داند که بهتر ز ما هر دو کیست به ظاهر من امروز از این بهترم دگر تا چه راند قضا بر سرم گرم پای ایمان نلغزد ز جای به سر بر نهم تاج عفو خدای وگر کسوت معرفت در برم نماند به بسیار از این کمترم که سگ با همه زشت نامی چو مرد مر او را به دوزخ نخواهند برد ره این است سعدی که مردان راه به عزت نکردند در خود نگاه از‍‍‍‍‍‍‍‍ آن بر ملایک شرف داشتند که خود را به از سگ نپنداشتند سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربط‌زن یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاست بیم تو را به نخواهد شد الا به سیم از این دوستان خدا بر سرند که از خلق بسیار بر سر خورند

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۴ - حکایتِ صبرِ مردان بر جفا شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی خرد سعی کرد ز شوخی به بد گفتن نیک مرد که زنهار از این مکر و دستان و ریو بجای سلیمان نشستن چو دیو دمادم بشویند چون گربه روی طمع کرده در صید موشان کوی ریاضت کش از بهر نام و غرور که طبل تهی را رود بانگ دور همی گفت و خلقی بر او انجمن بر ایشان تفرج کنان مرد و زن شنیدم که بگریست دانای وخش که یارب مر این بنده را توبه بخش وگر راست گفت ای خداوند پاک مرا توبه ده تا نگردم هلاک پسند آمد از عیب جوی خودم که معلوم من کرد خوی بدم گر آنی که دشمنت گوید مرنج وگر نیستی گو برو بادسنج اگر ابلهی مشک را گنده گفت تو مجموع باش او پراکنده گفت وگر می رود در پیاز این سخن چنین است گو گنده مغزی مکن نگیرد خردمند روشن ضمیر زبان بند دشمن ز هنگامه گیر نه آیین عقل است و رای و خرد که دانا فریب مشعبد خورد پس کار خویش آنکه عاقل نشست زبان بداندیش بر خود ببست تو نیکو روش باش تا بدسگال نیابد به نقص تو گفتن مجال چو دشوارت آمد ز دشمن سخن نگر تا چه عیبت گرفت آن مکن جز آن کس ندانم نکو گوی من که روشن کند بر من آهوی من سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۵ - حکایت امیرالمؤمنین علی (ع) و سیرت پاک او کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار تو دانی از این به بگوی بگفت آنچه دانست و بایسته گفت به گل چشمه خور نشاید نهفت پسندید از او شاه مردان جواب که من بر خطا بودم او بر صواب به از ما سخنگوی دانا یکی است که بالاتر از علم او علم نیست گر امروز بودی خداوند جاه نکردی خود از کبر در وی نگاه به در کردی از بارگه حاجبش فرو کوفتندی به ناواجبش که من بعد بی آبرویی مکن ادب نیست پیش بزرگان سخن یکی را که پندار در سر بود مپندار هرگز که حق بشنود ز علمش ملال آید از وعظ ننگ شقایق به باران نروید ز سنگ گرت در دریای فضل است خیز به تذکیر در پای درویش ریز نبینی که از خاک افتاده خوار بروید گل و بشکفد نوبهار مریز ای حکیم آستین های در چو می بینی از خویشتن خواجه پر به چشم کسان در نیاید کسی که از خود بزرگی نماید بسی مگو تا بگویند شکرت هزار چو خود گفتی از کس توقع مدار

سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۶ - حکایت گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ندانستم از من گنه در گذار چه منصف بزرگان دین بوده اند که با زیردستان چنین بوده اند فروتن بود هوشمند گزین نهد شاخ پر میوه سر بر زمین بنازند فردا تواضع کنان نگون از خجالت سر گردنان اگر می بترسی ز روز شمار از آن کز تو ترسد خطا در گذار مکن خیره بر زیر دستان ستم که دستی است بالای دست تو هم سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۷ - حکایت یکی خوب کردار خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکردند سختی بسی که من سخت نگرفتمی بر کسی سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۸ - حکایت ذوالنون مصری چنین یاد دارم که سقای نیل نکرد آب بر مصر سالی سبیل گروهی سوی کوهساران شدند به فریاد خواهان باران شدند گرستند و از گریه جویی روان نیامد مگر گریه آسمان به ذوالنون خبر برد از ایشان کسی که بر خلق رنج است و زحمت بسی فرو ماندگان را دعایی بکن که مقبول را رد نباشد سخن شنیدم که ذوالنون به مدین گریخت بسی بر نیامد که باران بریخت خبر شد به مدین پس از روز بیست که ابر سیه دل بر ایشان گریست سبک عزم باز آمدن کرد پیر که پر شد به سیل بهاران غدیر بپرسید از او عارفی در نهفت چه حکمت در این رفتنت بود گفت شنیدم که بر مرغ و مور و ددان شود تنگ روزی به فعل بدان در این کشور اندیشه کردم بسی پریشان تر از خود ندیدم کسی برفتم مبادا که از شر من ببندد در خیر بر انجمن بهی بایدت لطف کن کان بهان ندیدندی از خود بتر در جهان تو آنگه شوی پیش مردم عزیز که مر خویشتن را نگیری به چیز بزرگی که خود را به خردی شمرد به دنیا و عقبی بزرگی ببرد از این خاکدان بنده ای پاک شد که در پای کمتر کسی خاک شد الا ای که بر خاک ما بگذری به خاک عزیزان که یاد آوری که گر خاک شد سعدی او را چه غم که در زندگی خاک بوده ست هم به بیچارگی تن فرا خاک داد وگر گرد عالم برآمد چو باد بسی برنیاید که خاکش خورد دگر باره بادش به عالم برد مگر تا گلستان معنی شکفت بر او هیچ بلبل چنین خوش نگفت عجب گر بمیرد چنین بلبلی که بر استخوانش نروید گلی

Sa'dî — Bostân · 3 · Qur'an & Sunnah