Sa'dî — Bostân
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحبنظر و بقراط حکیم یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار کسی گفتش این عابد ی پارسا ست که هرگز خطایی ز دستش نخاست رود روز و شب در بیابان و کوه ز صحبت گریزان ز مردم ستوه ربوده ست خاطر فریبی دلش فرو رفته پای نظر در گلش چو آید ز خلقش ملامت به گوش بگرید که چند از ملامت خموش مگوی ار بنالم که معذور نیست که فریاد م از علتی دور نیست نه این نقش دل می رباید ز دست دل آن می رباید که این نقش بست شنید این سخن مرد کار آزمای کهنسال پرورده پخته رای بگفت ار چه صیت نکویی رود نه با هر کسی هر چه گویی رود نگارنده را خود همین نقش بود که شوریده را دل به یغما ربود چرا طفل یک روزه هوشش نبرد که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد محقق همان بیند اندر ابل که در خوبرویان چین و چگل نقابی است هر سطر من زین کتیب فرو هشته بر عارضی دل فریب معانی است در زیر حرف سیاه چو در پرده معشوق و در میغ ماه در اوراق سعدی نگنجد ملال که دارد پس پرده چندین جمال مرا کاین سخن هاست مجلس فروز چو آتش در او روشنایی و سوز نرنجم ز خصمان اگر بر تپند کز این آتش پارسی در تبند
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۸ - گفتار اندر سلامت گوشهنشینی و صبر بر ایذاء خلق اگر در جهان از جهان رسته ای است در از خلق بر خویشتن بسته ای است کس از دست جور زبانها نرست اگر خودنمای است و گر حق پرست اگر بر پری چون ملک به آسمان ز دامن در آویزدت بدگمان به کوشش توان دجله را پیش بست نشاید زبان بداندیش بست فراهم نشینند تردامنان که این زهد خشک است و آن دام نان تو روی از پرستیدن حق مپیچ بهل تا نگیرند خلقت به هیچ چو راضی شد از بنده یزدان پاک گر اینها نگردند راضی چه باک بد اندیش خلق از حق آگاه نیست ز غوغای خلقش به حق راه نیست از آن ره به جایی نیاورده اند که اول قدم پی غلط کرده اند دو کس بر حدیثی گمارند گوش از این تا بدان ز اهرمن تا سروش یکی پند گیرد دگر ناپسند نپردازد از حرفگیری به پند فرو مانده در کنج تاریک جای چه دریابد از جام گیتی نمای مپندار اگر شیر و گر روبهی کز اینان به مردی و حیلت رهی اگر کنج خلوت گزیند کسی که پروای صحبت ندارد بسی مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی خوشی را بود در قفا ناخوشی و گر تنگدستی تنک مایه ای سعادت بلندش کند پایه ای بخایندش از کینه دندان به زهر که دون پرور است این فرومایه دهر چو بینند کاری به دستت در است حریصت شمارند و دنیاپرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد وگر در سرش هول و مردانگی است گریزند از او کاین چه دیوانگی است تعنت کنندش گر اندک خوری است که مالش مگر روزی دیگری است وگر نغز و پاکیزه باشد خورش شکم بنده خوانند و تن پرورش وگر بی تکلف زید مالدار که زینت بر اهل تمیز است عار زبان در نهندش به ایذا چو تیغ که بدبخت زر دارد از خود دریغ و گر کاخ و ایوان منقش کند تن خویش را کسوتی خوش کند به جان آید از طعنه بر وی زنان که خود را بیاراست همچون زنان اگر پارسایی سیاحت نکرد سفر کردگانش نخوانند مرد که نارفته بیرون ز آغوش زن کدامش هنر باشد و رای و فن جهاندیده را هم بدرند پوست که سرگشته بخت برگشته اوست گرش حظ از اقبال بودی و بهر زمانه نراندی ز شهرش به شهر عزب را نکوهش کند خرده بین که می رنجد از خفت و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشت روی نه شاهد ز نامردم زشت گوی غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد بمالش به تعلیم گوش شبی بر زدم بانگ بر وی درشت هم او گفت مسکین به جورش بکشت گرت برکند خشم روزی ز جای سراسیمه خوانندت و تیره رای وگر بردباری کنی از کسی بگویند غیرت ندارد بسی سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس وگر قانع و خویشتن دار گشت به تشنیع خلقی گرفتار گشت که همچون پدر خواهد این سفله مرد که نعمت رها کرد و حسرت ببرد که یارد به کنج سلامت نشست که پیغمبر از خبث ایشان نرست خدا را که مانند و انباز و جفت ندارد شنیدی که ترسا چه گفت رهایی نیابد کس از دست کس گرفتار را چاره صبر است و بس
سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۹ - حکایت جوانی هنرمند فرزانه بود که در وعظ چالاک و مردانه بود نکونام و صاحبدل و حق پرست خط عارضش خوشتر از خط دست قوی در بلاغات و در نحو چست ولی حرف ابجد نگفتی درست یکی را بگفتم ز صاحبدلان که دندان پیشین ندارد فلان برآمد ز سودای من سرخ روی کز این جنس بیهوده دیگر مگوی تو در وی همان عیب دیدی که هست ز چندان هنر چشم عقلت ببست یقین بشنو از من که روز یقین نبینند بد مردم نیک بین یکی را که فضل است و فرهنگ و رای گرش پای عصمت بخیزد ز جای به یک خرده مپسند بر وی جفا بزرگان چه گفتند خذ ما صفا بود خار و گل با هم ای هوشمند چه در بند خاری تو گل دسته بند که را زشت خویی بود در سرشت نبیند ز طاووس جز پای زشت صفایی به دست آور ای خیره روی که ننماید آیینه تیره روی طریقی طلب کز عقوبت رهی نه حرفی که انگشت بر وی نهی منه عیب خلق ای خردمند پیش که چشمت فرو دوزد از عیب خویش چرا دامن آلوده را حد زنم چو در خود شناسم که تر دامنم نشاید که بر کس درشتی کنی چو خود را به تأویل پشتی کنی چو بد ناپسند آیدت خود مکن پس آنگه به همسایه گو بد مکن من ار حق شناسم وگر خود نمای برون با تو دارم درون با خدای چو ظاهر به عفت بیاراستم تصرف مکن در کژ و راستم اگر سیرتم خوب و گر منکر است خدایم به سر از تو داناتر است تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال سود و زیان خودم کسی را به کردار بد کن عذاب که چشم از تو دارد به نیکی ثواب نکو کاری از مردم نیک رای یکی را به ده می نویسد خدای تو نیز ای عجب هر که را یک هنر ببینی ز ده عیبش اندر گذر نه یک عیب او را بر انگشت پیچ جهانی فضیلت بر آور به هیچ چو دشمن که در شعر سعدی نگاه به نفرت کند ز اندرون تباه ندارد به صد نکته نغز گوش چو زحفی ببیند بر آرد خروش جز این علتش نیست کان بد پسند حسد دیده نیک بینش بکند نه مر خلق را صنع باری سرشت سیاه و سپید آمد و خوب و زشت نه هر چشم و ابرو که بینی نکوست بخور پسته مغز و بینداز پوست
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱ - سرآغاز نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف احسان اوست که اوصاف مستغرق شأن اوست بدیعی که شخص آفریند ز گل روان و خرد بخشد و هوش و دل ز پشت پدر تا به پایان شیب نگر تا چه تشریف دادت ز غیب چو پاک آفریدت بهش باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک پیاپی بیفشان از آیینه گرد که مصقل نگیرد چو زنگار خورد نه در ابتدا بودی آب منی اگر مردی از سر به در کن منی چو روزی به سعی آوری سوی خویش مکن تکیه بر زور بازوی خویش چرا حق نمی بینی ای خودپرست که بازو به گردش درآورد و دست چو آید به کوشیدنت خیر پیش به توفیق حق دان نه از سعی خویش به سرپنجگی کس نبرده ست گوی سپاس خداوند توفیق گوی تو قایم به خود نیستی یک قدم ز غیبت مدد می رسد دم به دم نه طفل زبان بسته بودی ز لاف همی روزی آمد به جوفش ز ناف چو نافش بریدند و روزی گسست به پستان مادر در آویخت دست غریبی که رنج آردش دهر پیش به دارو دهند آبش از شهر خویش پس او در شکم پرورش یافته ست ز انبوب معده خورش یافته ست دو پستان که امروز دلخواه اوست دو چشمه هم از پرورشگاه اوست کنار و بر مادر دلپذیر بهشت است و پستان در او جوی شیر درختی است بالای جان پرورش ولد میوه نازنین بر برش نه رگ های پستان درون دل است پس ار بنگری شیر خون دل است به خونش فرو برده دندان چو نیش سرشته در او مهر خون خوار خویش چو بازو قوی کرد و دندان ستبر براندایدش دایه پستان به صبر چنان صبرش از شیر خامش کند که پستان شیرین فرامش کند تو نیز ای که در توبه ای طفل راه به صبرت فراموش گردد گناه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۲ - حکایت جوانی سر از رای مادر بتافت دل دردمندش به آذر بتافت چو بیچاره شد پیشش آورد مهد که ای سست مهر فراموش عهد نه گریان و درمانده بودی و خرد که شبها ز دست تو خوابم نبرد نه در مهد نیروی حالت نبود مگس راندن از خود مجالت نبود تو آنی کز آن یک مگس رنجه ای که امروز سالار و سرپنجه ای به حالی شوی باز در قعر گور که نتوانی از خویشتن دفع مور دگر دیده چون برفروزد چراغ چو کرم لحد خورد پیه دماغ چو پوشیده چشمی ببینی که راه نداند همی وقت رفتن ز چاه تو گر شکر کردی که با دیده ای وگر نه تو هم چشم پوشیده ای معلم نیاموختت فهم و رای سرشت این صفت در نهادت خدای گرت منع کردی دل حق نیوش حقت عین باطل نبودی به گوش
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۳ - گفتار اندر صنع باری عز اسمه در ترکیب خلقت انسان ببین تا یک انگشت از چند بند به صنع الهی به هم در فگند پس آشفتگی باشد و ابلهی که انگشت بر حرف صنعش نهی تأمل کن از بهر رفتار مرد که چند استخوان پی زد و وصل کرد که بی گردش کعب و زانو و پای نشاید قدم بر گرفتن ز جای از آن سجده بر آدمی سخت نیست که در صلب او مهره یک لخت نیست دو صد مهره بر یکدگر ساخته ست که گل مهره ای چون تو پرداخته ست رگت بر تن است ای پسندیده خوی زمینی در او سیصد و شصت جوی بصر در سر و فکر و رای و تمیز جوارح به دل دل به دانش عزیز بهایم به روی اندر افتاده خوار تو همچون الف بر قدمها سوار نگون کرده ایشان سر از بهر خور تو آری به عزت خورش پیش سر نزیبد تو را با چنین سروری که سر جز به طاعت فرود آوری به انعام خود دانه دادت نه کاه نکردت چو انعام سر در گیاه ولیکن بدین صورت دلپذیر فرفته مشو سیرت خوب گیر ره راست باید نه بالای راست که کافر هم از روی صورت چو ماست تو را آن که چشم و دهان داد و گوش اگر عاقلی در خلافش مکوش گرفتم که دشمن بکوبی به سنگ مکن باری از جهل با دوست جنگ خردمند طبعان منت شناس بدوزند نعمت به میخ سپاس سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۴ - حکایت اندر معنی شکر منعم ملک زاده ای ز اسب ادهم فتاد به گردن درش مهره بر هم فتاد چو پیلش فرو رفت گردن به تن نگشتی سرش تا نگشتی بدن پزشکان بماندند حیران در این مگر فیلسوفی ز یونان زمین سرش باز پیچید و رگ راست شد وگر وی نبودی زمن خواست شد دگر نوبت آمد به نزدیک شاه به عین عنایت نکردش نگاه خردمند را سر فرو شد به شرم شنیدم که می رفت و می گفت نرم اگر دی نپیچیدمی گردنش نپیچیدی امروز روی از منش فرستاد تخمی به دست رهی که باید که بر عودسوزش نهی ملک را یکی عطسه آمد ز دود سر و گردنش همچنان شد که بود به عذر از پی مرد بشتافتند بجستند بسیار و کم یافتند مکن گردن از شکر منعم مپیچ که روز پسین سر بر آری به هیچ شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاس به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاه قرآن و پند است گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش دو چشم از پی صنع باری نکوست ز عیب برادر فرو گیر و دوست
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۵ - گفتار اندر گزاردن شکر نعمتها شب از بهر آسایش توست و روز مه روشن و مهر گیتی فروز سپهر از برای تو فراش وار همی گستراند بساط بهار اگر باد و برف است و باران و میغ وگر رعد چوگان زند برق تیغ همه کارداران فرمانبر ند که تخم تو در خاک می پرورند اگر تشنه مانی ز سختی مجوش که سقای ابر آبت آرد به دوش ز خاک آورد رنگ و بوی و طعام تماشاگه دیده و مغز و کام عسل دادت از نحل و من از هوا رطب دادت از نخل و نخل از نوی همه نخل بندان بخایند دست ز حیرت که نخلی چنین کس نبست خور و ماه و پروین برای تواند قنادیل سقف سرای تواند ز خارت گل آورد و از نافه مشک زر از کان و برگ تر از چوب خشک به دست خودت چشم و ابرو نگاشت که محرم به اغیار نتوان گذاشت توانا که او نازنین پرورد به الوان نعمت چنین پرورد به جان گفت باید نفس بر نفس که شکرش نه کار زبان است و بس خدایا دلم خون شد و دیده ریش که می بینم انعامت از گفت بیش نگویم دد و دام و مور و سمک که فوج ملایک بر اوج فلک هنوزت سپاس اندکی گفته اند ز بیور هزاران یکی گفته اند برو سعدیا دست و دفتر بشوی به راهی که پایان ندارد مپوی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۶ - گفتار اندر بخشایش بر ناتوانان و شکر نعمت حق در توانایی نداند کسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی زمستان درویش در تنگ سال چه سهل است پیش خداوند مال سلیمی که یک چند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت چو مردانه رو باشی و تیز پای به شکرانه با کندپایان بپای به پیر کهن بر ببخشد جوان توانا کند رحم بر ناتوان چه دانند جیحونیان قدر آب ز واماندگان پرس در آفتاب عرب را که در دجله باشد قعود چه غم دارد از تشنگان زرود کسی قیمت تندرستی شناخت که یک چند بیچاره در تب گداخت تو را تیره شب کی نماید دراز که غلطی ز پهلو به پهلوی ناز براندیش از افتان و خیزان تب که رنجور داند درازای شب به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۷ - حکایت سلطان طغرل و هندوی پاسبان شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوی پاسبان ز باریدن برف و باران و سیل به لرزش در افتاده همچون سهیل دلش بر وی از رحمت آورد جوش که اینک قبا پوستینم بپوش دمی منتظر باش بر طرف بام که بیرون فرستم به دست غلام در این بود و باد صبا بروزید شهنشه در ایوان شاهی خزید وشاقی پری چهره در خیل داشت که طبعش بدو اندکی میل داشت تماشای ترکش چنان خوش فتاد که هندوی مسکین برفتش ز یاد قبا پوستینی گذشتش به گوش ز بدبختیش در نیامد به دوش مگر رنج سرما بر او بس نبود که جور سپهر انتظارش فزود نگه کن چو سلطان به غفلت بخفت که چوبک زنش بامدادان چه گفت مگر نیکبختت فراموش شد چو دستت در آغوش آغوش شد تو را شب به عیش و طرب می رود چه دانی که بر ما چه شب می رود فرو برده سر کاروانی به دیگ چه از پا فرو رفتگانش به ریگ بدار ای خداوند زورق بر آب که بیچارگان را گذشت از سر آب توقف کنید ای جوانان چست که در کاروانند پیران سست تو خوش خفته در هودج کاروان مهار شتر در کف ساروان چه هامون و کوهت چه سنگ و رمال ز ره باز پس ماندگان پرس حال تو را کوه پیکر هیون می برد پیاده چه دانی که خون می خورد به آرام دل خفتگان در بنه چه دانند حال کم گرسنه سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۸ - حکایت یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت برو شکر یزدان کن ای تنگدست که دستت عسس تنگ بر هم نبست مکن ناله از بینوایی بسی چو بینی ز خود بینواتر کسی سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۹ - حکایت برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خموش به جای آور ای خام شکر خدای که چون ما نه ای خام بر دست و پای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۰ - حکایت یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آنم که پنداشتی نیستم نکو سیرت بی تکلف برون به از نیکنام خراب اندرون به نزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارسا پیرهن سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۱ - حکایت ز ره باز پس مانده ای می گریست که مسکین تر از من در این دشت کیست جهاندیده ای گفتش ای هوشیار اگر مردی این یک سخن گوش دار برو شکر کن چون به خر بر نه ای که آخر بنی آدمی خر نه ای
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت فقیهی بر افتاده مستی گذشت به مستوری خویش مغرور گشت ز نخوت بر او التفاتی نکرد جوان سر برآورد کای پیرمرد برو شکر کن چون به نعمت دری که محرومی آید ز مستکبری یکی را که در بند بینی مخند مبادا که ناگه درافتی به بند نه آخر در امکان تقدیر هست که فردا چو من باشی افتاده مست تو را آسمان خط به مسجد نوشت مزن طعنه بر دیگری در کنشت ببند ای مسلمان به شکرانه دست که زنار مغ بر میانت نبست نه خود می رود هر که جویان اوست به عنفش کشان می برد لطف دوست نگر تا قضا از کجا سیر کرد که کوری بود تکیه بر غیر کرد سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۳ - نظر در اسباب وجود عالم سرشته ست باری شفا در عسل نه چندان که زور آورد با اجل عسل خوش کند زندگان را مزاج ولی درد مردن ندارد علاج رمق مانده ای را که جان از بدن برآمد چه سود انگبین در دهن یکی گرز پولاد بر مغز خورد کسی گفت صندل بمالش به درد ز پیش خطر تا توانی گریز ولیکن مکن با قضا پنجه تیز درون تا بود قابل شرب و اکل بدن تازه روی است و پاکیزه شکل خراب آنگه این خانه گردد تمام که با هم نسازند طبع و طعام طبایع تر و خشک و گرم است و سرد مرکب از این چار طبع است مرد یکی زین چو بر دیگری یافت دست ترازوی عدل طبیعت شکست اگر باد سرد نفس نگذرد تف معده جان در خروش آورد وگر دیگ معده نجوشد طعام تن نازنین را شود کار خام در اینان نبندد دل اهل شناخت که پیوسته با هم نخواهند ساخت توانایی تن مدان از خورش که لطف حقت می دهد پرورش به حقش که گر دیده بر تیغ و کارد نهی حق شکرش نخواهی گزارد چو رویی به طاعت نهی بر زمین خدا را ثناگوی و خود را مبین گدایی است تسبیح و ذکر و حضور گدا را نباید که باشد غرور گرفتم که خود خدمتی کرده ای نه پیوسته اقطاع او خورده ای سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۴ - در سابقهٔ حکم ازل و توفیق خیر نخست او ارادت به دل در نهاد پس این بنده بر آستان سر نهاد گر از حق نه توفیق خیری رسد کی از بنده چیزی به غیری رسد زبان را چه بینی که اقرار داد ببین تا زبان را که گفتار داد در معرفت دیده آدمی است که بگشوده بر آسمان و زمی است کیت فهم بودی نشیب و فراز گر این در نکردی به روی تو باز سر آورد و دست از عدم در وجود در این جود بنهاد و در آن سجود وگرنه کی از دست جود آمدی محال است کز سر سجود آمدی به حکمت زبان داد و گوش آفرید که باشند صندوق دل را کلید اگر نه زبان قصه برداشتی کس از سر دل کی خبر داشتی وگر نیستی سعی جاسوس گوش خبر کی رسیدی به سلطان هوش مرا لفظ شیرین خواننده داد تو را سمع و ادراک داننده داد مدام این دو چون حاجبان بر درند ز سلطان به سلطان خبر می برند چه اندیشی از خود که فعلم نکوست از آن در نگه کن که توفیق اوست برد بوستانبان به ایوان شاه به نوباوه گل هم ز بستان شاه
سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان بتی دیدم از عاج در سومنات مرصع چو در جاهلیت منات چنان صورتش بسته تمثالگر که صورت نبندد از آن خوبتر ز هر ناحیت کاروانها روان به دیدار آن صورت بی روان طمع کرده رایان چین و چگل چو سعدی وفا ز آن بت سخت دل زبان آوران رفته از هر مکان تضرع کنان پیش آن بی زبان فرو ماندم از کشف آن ماجرا که حیی جمادی پرستد چرا مغی را که با من سر و کار بود نکوگوی و هم حجره و یار بود به نرمی بپرسیدم ای برهمن عجب دارم از کار این بقعه من که مدهوش این ناتوان پیکرند مقید به چاه ضلال اندرند نه نیروی دستش نه رفتار پای ورش بفکنی بر نخیزد ز جای نبینی که چشمانش از کهرباست وفا جستن از سنگ چشمان خطاست بر این گفتم آن دوست دشمن گرفت چو آتش شد از خشم و در من گرفت مغان را خبر کرد و پیران دیر ندیدم در آن انجمن روی خیر فتادند گبران پازند خوان چو سگ در من از بهر آن استخوان چو آن راه کژ پیششان راست بود ره راست در چشمشان کژ نمود که مرد ار چه دانا و صاحبدل است به نزدیک بی دانشان جاهل است فرو ماندم از چاره همچون غریق برون از مدارا ندیدم طریق چو بینی که جاهل به کین اندر است سلامت به تسلیم و لین اندر است مهین برهمن را ستودم بلند که ای پیر تفسیر استا و زند مرا نیز با نقش این بت خوش است که شکلی خوش و قامتی دلکش است بدیع آیدم صورتش در نظر ولیکن ز معنی ندارم خبر که سالوک این منزلم عن قریب بد از نیک کمتر شناسد غریب تو دانی که فرزین این رقعه ای نصیحتگر شاه این بقعه ای چه معنی است در صورت این صنم که اول پرستندگانش منم عبادت به تقلید گمراهی است خنک رهروی را که آگاهی است برهمن ز شادی بر افروخت روی پسندید و گفت ای پسندیده گوی سؤالت صواب است و فعلت جمیل به منزل رسد هر که جوید دلیل بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بی خبر جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد به یزدان دادار دست وگر خواهی امشب همینجا بباش که فردا شود سر این بر تو فاش شب آنجا ببودم به فرمان پیر چو بیژن به چاه بلا در اسیر شبی همچو روز قیامت دراز مغان گرد من بی وضو در نماز کشیشان هرگز نیازرده آب بغلها چو مردار در آفتاب مگر کرده بودم گناهی عظیم که بردم در آن شب عذابی الیم همه شب در این قید غم مبتلا یکم دست بر دل یکی بر دعا که ناگه دهل زن فرو کوفت کوس بخواند از فضای برهمن خروس خطیب سیه پوش شب بی خلاف بر آهخت شمشیر روز از غلاف فتاد آتش صبح در سوخته به یک دم جهانی شد افروخته تو گفتی که در خطه زنگبار ز یک گوشه ناگه در آمد تتار مغان تبه رای ناشسته روی به دیر آمدند از در و دشت و کوی کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای درزن نماند من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست به یک بار از ایشان برآمد خروش تو گفتی که دریا بر آمد به جوش چو بتخانه خالی شد از انجمن برهمن نگه کرد خندان به من که دانم تو را بیش مشکل نماند حقیقت عیان گشت و باطل نماند چو دیدم که جهل اندر او محکم است خیال محال اندر او مدغم است نیارستم از حق دگر هیچ گفت که حق ز اهل باطل بباید نهفت چو بینی زبر دست را زور دست نه مردی بود پنجه خود شکست زمانی به سالوس گریان شدم که من زآنچه گفتم پشیمان شدم به گریه دل کافران کرد میل عجب نیست سنگ ار بگردد به سیل دویدند خدمت کنان سوی من به عزت گرفتند بازوی من شدم عذرگویان بر شخص عاج به کرسی زر کوفت بر تخت ساج بتک را یکی بوسه دادم به دست که لعنت بر او باد و بر بت پرست به تقلید کافر شدم روز چند برهمن شدم در مقالات زند چو دیدم که در دیر گشتم امین نگنجیدم از خرمی در زمین در دیر محکم ببستم شبی دویدم چپ و راست چون عقربی نگه کردم از زیر تخت و زبر یکی پرده دیدم مکلل به زر پس پرده مطرانی آذرپرست مجاور سر ریسمانی به دست به فورم در آن حال معلوم شد چو داود کآهن بر او موم شد که ناچار چون در کشد ریسمان بر آرد صنم دست فریادخوان برهمن شد از روی من شرمسار که شنعت بود بخیه بر روی کار بتازید و من در پیش تاختم نگونش به چاهی در انداختم که دانستم ار زنده آن برهمن بماند کند سعی در خون من پسندد که از من بر آید دمار مبادا که سرش کنم آشکار چو از کار مفسد خبر یافتی ز دستش برآور چو دریافتی که گر زنده اش مانی آن بی هنر نخواهد تو را زندگانی دگر وگر سر به خدمت نهد بر درت اگر دست یابد ببرد سرت فریبنده را پای در پی منه چو رفتی و دیدی امانش مده تمامش بکشتم به سنگ آن خبیث که از مرده دیگر نیاید حدیث چو دیدم که غوغایی انگیختم رها کردم آن بوم و بگریختم چو اندر نیستانی آتش زدی ز شیران بپرهیز اگر بخردی مکش بچه مار مردم گزای چو کشتی در آن خانه دیگر مپای چو زنبور خانه بیاشوفتی گریز از محلت که گرم اوفتی به چابک تر از خود مینداز تیر چو افتاد دامن به دندان بگیر در اوراق سعدی چنین پند نیست که چون پای دیوار کندی مایست به هند آمدم بعد از آن رستخیز وز آنجا به راه یمن تا حجیز از آن جمله سختی که بر من گذشت دهانم جز امروز شیرین نگشت در اقبال و تأیید بوبکر سعد که مادر نزاید چنو قبل و بعد ز جور فلک دادخواه آمدم در این سایه گستر پناه آمدم دعاگوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار که مرهم نهادم نه در خورد ریش که در خورد انعام و اکرام خویش کی این شکر نعمت به جای آورم و گر پای گردد به خدمت سرم فرج یافتم بعد از آن بندها هنوزم به گوش است از آن پندها یکی آن که هر گه که دست نیاز برآرم به درگاه دانای راز به یاد آید آن لعبت چینیم کند خاک در چشم خودبینیم بدانم که دستی که برداشتم به نیروی خود بر نیفراشتم نه صاحبدلان دست بر می کشند که سررشته از غیب در می کشند در خیر باز است و طاعت ولیک نه هر کس تواناست بر فعل نیک همین است مانع که در بارگاه نشاید شدن جز به فرمان شاه کلید قدر نیست در دست کس توانای مطلق خدای است و بس پس ای مرد پوینده بر راه راست تو را نیست منت خداوند راست چو در غیب نیکو نهادت سرشت نیاید ز خوی تو کردار زشت ز زنبور کرد این حلاوت پدید همان کس که در مار زهر آفرید چو خواهد که ملک تو ویران کند نخست از تو خلقی پریشان کند وگر باشدش بر تو بخشایشی رساند به خلق از تو آسایشی تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند و برخاستی سخن سودمند است اگر بشنوی به مردان رسی گر طریقت روی مقامی بیابی گرت ره دهند که بر خوان عزت سماطت نهند ولیکن نباید که تنها خوری ز درویش درمنده یاد آوری فرستی مگر رحمتی در پیم که بر کرده خویش واثق نیم
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱ - سر آغاز بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگر مفلسی شرمساری بری که بازار چندان که آکنده تر تهیدست را دل پراکنده تر ز پنجه درم پنج اگر کم شود دلت ریش سرپنجه غم شود چو پنجاه سالت برون شد ز دست غنیمت شمر پنج روزی که هست اگر مرده مسکین زبان داشتی به فریاد و زاری فغان داشتی که ای زنده چون هست امکان گفت لب از ذکر چون مرده بر هم مخفت چو ما را به غفلت بشد روزگار تو باری دمی چند فرصت شمار سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲ - حکایت پیرمرد و تحسر او بر روزگار جوانی شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته بود نه چون ما لب از خنده چون پسته بود جوانی فرا رفت کای پیرمرد چه در کنج حسرت نشینی به درد یکی سر برآر از گریبان غم به آرام دل با جوانان بچم برآورد سر سالخورد از نهفت جوابش نگر تا چه پیرانه گفت چو باد صبا بر گلستان وزد چمیدن درخت جوان را سزد چمد تا جوان است و سرسبز خوید شکسته شود چون به زردی رسید بهاران که بید آورد بید مشک بریزد درخت گشن برگ خشک نزیبد مرا با جوانان چمید که بر عارضم صبح پیری دمید به قید اندرم جره بازی که بود دمادم سر رشته خواهد ربود شما راست نوبت بر این خوان نشست که ما از تنعم بشستیم دست چو بر سر نشست از بزرگی غبار دگر چشم عیش جوانی مدار مرا برف باریده بر پر زاغ نشاید چو بلبل تماشای باغ کند جلوه طاووس صاحب جمال چه می خواهی از باز برکنده بال مرا غله تنگ اندر آمد درو شما را کنون می دمد سبزه نو گلستان ما را طراوت گذشت که گل دسته بندد چو پژمرده گشت مرا تکیه جان پدر بر عصاست دگر تکیه بر زندگانی خطاست مسلم جوان راست بر پای جست که پیران برند استعانت به دست گل سرخ رویم نگر زر ناب فرو رفت چون زرد شد آفتاب هوس پختن از کودک ناتمام چنان زشت نبود که از پیر خام مرا می بباید چو طفلان گریست ز شرم گناهان نه طفلانه زیست نکو گفت لقمان که نازیستن به از سالها بر خطا زیستن هم از بامدادان در کلبه بست به از سود و سرمایه دادن ز دست جوان تا رساند سیاهی به نور برد پیر مسکین سپیدی به گور
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۳ - حکایت کهنسالی آمد به نزد طبیب ز نالیدنش تا به مردن قریب که دستم به رگ بر نه ای نیک رای که پایم همی بر نیاید ز جای بدین ماند این قامت خفته ام که گویی به گل در فرو رفته ام برو گفت دست از جهان در گسل که پایت قیامت برآید ز گل نشاط جوانی ز پیران مجوی که آب روان باز ناید به جوی اگر در جوانی زدی دست و پای در ایام پیری بهش باش و رای چو دوران عمر از چهل درگذشت مزن دست و پا کآبت از سر گذشت نشاط از من آن گه رمیدن گرفت که شامم سپیده دمیدن گرفت بباید هوس کردن از سر به در که دور هوسبازی آمد به سر به سبزه کجا تازه گردد دلم که سبزه بخواهد دمید از گلم تفرج کنان در هوا و هوس گذشتیم بر خاک بسیار کس کسانی که دیگر به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند دریغا که فصل جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت دریغا چنان روح پرور زمان که بگذشت بر ما چو برق یمان ز سودای آن پوشم و این خورم نپرداختم تا غم دین خورم دریغا که مشغول باطل شدیم ز حق دور ماندیم و غافل شدیم چه خوش گفت با کودک آموزگار که کاری نکردیم و شد روزگار سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۴ - گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری جوانا ره طاعت امروز گیر که فردا جوانی نیاید ز پیر فراغ دلت هست و نیروی تن چو میدان فراخ است گویی بزن قضا روزگاری ز من در ربود که هر روزی از وی شبی قدر بود من آن روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که در باختم چه کوشش کند پیر خر زیر بار تو می رو که بر بادپایی سوار شکسته قدح ور ببندند چست نیاورد خواهد بهای درست کنون کاوفتادت به غفلت ز دست طریقی ندارد مگر باز بست که گفتت به جیحون در انداز تن چو افتاد هم دست و پایی بزن به غفلت بدادی ز دست آب پاک چه چاره کنون جز تیمم به خاک چو از چابکان در دویدن گرو نبردی هم افتان و خیزان برو گر آن بادپایان برفتند تیز تو بی دست و پای از نشستن بخیز
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۵ - حکایت در معنی ادراک پیش از فوت شبی خوابم اندر بیابان فید فرو بست پای دویدن به قید شتربانی آمد به هول و ستیز زمام شتر بر سرم زد که خیز مگر دل نهادی به مردن ز پس که بر می نخیزی به بانگ جرس مرا همچو تو خواب خوش در سر است ولیکن بیابان به پیش اندر است تو کز خواب نوشین به بانگ رحیل نخیزی دگر کی رسی در سبیل فرو کوفت طبل شتر ساروان به منزل رسید اول کاروان خنک هوشیاران فرخنده بخت که پیش از دهلزن بسازند رخت به ره خفتگان تا بر آرند سر نبینند ره رفتگان را اثر سبق برد رهرو که برخاست زود پس از نقل بیدار بودن چه سود یکی در بهاران بیفشانده جو چه گندم ستاند به وقت درو کنون باید ای خفته بیدار بود چو مرگ اندر آرد ز خوابت چه سود چو شیبت در آمد به روی شباب شبت روز شد دیده بر کن ز خواب من آن روز بر کندم از عمر امید که افتادم اندر سیاهی سپید دریغا که بگذشت عمر عزیز بخواهد گذشت این دمی چند نیز گذشت آنچه در ناصوابی گذشت ور این نیز هم در نیابی گذشت کنون وقت تخم است اگر پروری گر امید داری که خرمن بری به شهر قیامت مرو تنگدست که وجهی ندارد به حسرت نشست گرت چشم عقل است تدبیر گور کنون کن که چشمت نخورده ست مور به مایه توان ای پسر سود کرد چه سود افتد آن را که سرمایه خورد کنون کوش کآب از کمر در گذشت نه وقتی که سیلابت از سر گذشت کنونت که چشم است اشکی ببار زبان در دهان است عذری بیار نه پیوسته باشد روان در بدن نه همواره گردد زبان در دهن کنون بایدت عذر تقصیر گفت نه چون نفس ناطق ز گفتن بخفت ز دانندگان بشنو امروز قول که فردا نکیرت بپرسد به هول غنیمت شمار این گرامی نفس که بی مرغ قیمت ندارد قفس مکن عمر ضایع به افسوس و حیف که فرصت عزیز است و الوقت سیف سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۶ - حکایت قضا زنده ای را رگ جان برید دگر کس به مرگش گریبان درید چنین گفت بیننده ای تیز هوش چو فریاد و زاری رسیدش به گوش ز دست شما مرده بر خویشتن گرش دست بودی دریدی کفن که چندین ز تیمار و دردم مپیچ که روزی دو پیش از تو کردم بسیچ فراموش کردی مگر مرگ خویش که مرگ منت ناتوان کرد و ریش محقق که بر مرده ریزد گلش نه بر وی که بر خود بسوزد دلش ز هجران طفلی که در خاک رفت چه نالی که پاک آمد و پاک رفت تو پاک آمدی بر حذر باش و پاک که ننگ است ناپاک رفتن به خاک کنون باید این مرغ را پای بست نه آنگه که سررشته بردت ز دست نشستی به جای دگر کس بسی نشیند به جای تو دیگر کسی اگر پهلوانی و گر تیغزن نخواهی به در بردن الا کفن خر وحش اگر بگسلاند کمند چو در ریگ ماند شود پای بند تو را نیز چندان بود دست زور که پایت نرفته ست در ریگ گور منه دل بر این سالخورده مکان که گنبد نپاید بر او گردکان چو دی رفت و فردا نیامد به دست حساب از همین یک نفس کن که هست
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۷ - حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت فرو رفت جم را یکی نازنین کفن کرد چون کرمش ابریشمین به دخمه برآمد پس از چند روز که بر وی بگرید به زاری و سوز چو پوسیده دیدش حریرین کفن به فکرت چنین گفت با خویشتن من از کرم برکنده بودم به زور بکندند از او باز کرمان گور در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد دو بیتم جگر کرد روزی کباب که می گفت گوینده ای با رباب دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۸ - حکایت یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر خواست نباید بر کس دوتا کرد و راست سرایی کنم پای بستش رخام درختان سقفش همه عود خام یکی حجره خاص از پی دوستان در حجره اندر سرا بوستان بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت تف دیگدان چشم و مغزم بسوخت دگر زیردستان پزندم خورش به راحت دهم روح را پرورش به سختی بکشت این نمد بسترم روم زین سپس عبقری گسترم خیالش خرف کرد و کالیوه رنگ به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ فراغ مناجات و رازش نماند خور و خواب و ذکر و نمازش نماند به صحرا برآمد سر از عشوه مست که جایی نبودش قرار نشست یکی بر سر گور گل می سرشت که حاصل کند زآن گل گور خشت به اندیشه لختی فرو رفت پیر که ای نفس کوته نظر پند گیر چه بندی در این خشت زرین دلت که یک روز خشتی کنند از گلت طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند به یک لقمه آز بدار ای فرومایه زین خشت دست که جیحون نشاید به یک خشت بست تو غافل در اندیشه سود و مال که سرمایه عمر شد پایمال غبار هوا چشم عقلت بدوخت سموم هوس کشت عمرت بسوخت بکن سرمه غفلت از چشم پاک که فردا شوی سرمه در چشم خاک
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۹ - حکایت عداوت در میان دو شخص میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شاد گشت به گورش پس از مدتی برگذشت شبستان گورش در اندوده دید که وقتی سرایش زر اندوده دید خرامان به بالینش آمد فراز همی گفت با خود لب از خنده باز خوشا وقت مجموع آن کس که اوست پس از مرگ دشمن در آغوش دوست پس از مرگ آن کس نباید گریست که روزی پس از مرگ دشمن بزیست ز روی عداوت به بازوی زور یکی تخته برکندش از روی گور سر تاجور دیدش اندر مغاک دو چشم جهان بینش آکنده خاک وجودش گرفتار زندان گور تنش طعمه کرم و تاراج مور چنان تنگش آکنده خاک استخوان که از عاج پر توتیا سرمه دان ز دور فلک بدر رویش هلال ز جور زمان سرو قدش خلال کف دست و سرپنجه زورمند جدا کرده ایام بندش ز بند چنانش بر او رحمت آمد ز دل که بسرشت بر خاکش از گریه گل پشیمان شد از کرده و خوی زشت بفرمود بر سنگ گورش نبشت مکن شادمانی به مرگ کسی که دهرت نماند پس از وی بسی شنید این سخن عارفی هوشیار بنالید کای قادر کردگار عجب گر تو رحمت نیاری بر او که بگریست دشمن به زاری بر او تن ما شود نیز روزی چنان که بر وی بسوزد دل دشمنان مگر در دل دوست رحم آیدم چو بیند که دشمن ببخشایدم به جایی رسد کار سر دیر و زود که گویی در او دیده هرگز نبود زدم تیشه یک روز بر تل خاک به گوش آمدم ناله ای دردناک که زنهار اگر مردی آهسته تر که چشم و بناگوش و روی است و سر سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۰ - حکایت شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می زدود پدر گفتش ای نازنین چهر من که داری دل آشفته مهر من نه چندان نشیند در این دیده خاک که بازش به معجر توان کرد پاک بر این خاک چندان صبا بگذرد که هر ذره از ما به جایی برد تو را نفس رعنا چو سرکش ستور دوان می برد تا سر شیب گور اجل ناگهت بگسلاند رکیب عنان باز نتوان گرفت از نشیب
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۱ - موعظه و تنبیه خبر داری ای استخوانی قفس که جان تو مرغی است نامش نفس چو مرغ از قفس رفت و بگسست قید دگر ره نگردد به سعی تو صید نگه دار فرصت که عالم دمی است دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت در آن دم که بگذشت و عالم گذاشت میسر نبودش کز او عالمی ستانند و مهلت دهندش دمی برفتند و هر کس درود آنچه کشت نماند به جز نام نیکو و زشت چرا دل بر این کاروانگه نهیم که یاران برفتند و ما بر رهیم پس از ما همین گل دمد بوستان نشینند با یکدگر دوستان دل اندر دلارام دنیا مبند که ننشست با کس که دل بر نکند چو در خاکدان لحد خفت مرد قیامت بیفشاند از موی گرد سر از جیب غفلت برآور کنون که فردا نماند به حسرت نگون نه چون خواهی آمد به شیراز در سر و تن بشویی ز گرد سفر پس ای خاکسار گنه عن قریب سفر کرد خواهی به شهری غریب بران از دو سرچشمه دیده جوی ور آلایشی داری از خود بشوی سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۲ - حکایت در عالم طفولیت ز عهد پدر یادم آید همی که باران رحمت بر او هر دمی که در طفلیم لوح و دفتر خرید ز بهرم یکی خاتم زر خرید به در کرد ناگه یکی مشتری به خرمایی از دستم انگشتری چو نشناسد انگشتری طفل خرد به شیرینی از وی توانند برد تو هم قیمت عمر نشناختی که در عیش شیرین برانداختی قیامت که نیکان بر اعلا رسند ز قعر ثری بر ثریا رسند تو را خود بماند سر از ننگ پیش که گردت برآید عملهای خویش برادر ز کار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار در آن روز کز فعل پرسند و قول اولوالعزم را تن بلرزد ز هول به جایی که دهشت خورند انبیا تو عذر گنه را چه داری بیا زنانی که طاعت به رغبت برند ز مردان ناپارسا بگذرند تو را شرم ناید ز مردی خویش که باشد زنان را قبول از تو بیش زنان را به عذری معین که هست ز طاعت بدارند گه گاه دست تو بی عذر یک سو نشینی چو زن رو ای کم ز زن لاف مردی مزن مرا خود چه باشد زبان آوری چنین گفت شاه سخن عنصری چو از راستی بگذری خم بود چه مردی بود کز زنی کم بود به ناز و طرب نفس پرورده گیر به ایام دشمن قوی کرده گیر یکی بچه گرگ می پرورید چو پرورده شد خواجه بر هم درید چو بر پهلوی جان سپردن بخفت زبان آوری در سرش رفت و گفت تو دشمن چنین نازنین پروری ندانی که ناچار زخمش خوری نه ابلیس در حق ما طعنه زد کز اینان نیاید به جز کار بد فغان از بدیها که در نفس ماست که ترسم شود ظن ابلیس راست چو ملعون پسند آمدش قهر ما خدایش بینداخت از بهر ما کجا سر برآریم از این عار و ننگ که با او به صلحیم و با حق به جنگ نظر دوست نادر کند سوی تو چو در روی دشمن بود روی تو گرت دوست باید کز او بر خوری نباید که فرمان دشمن بری روا دارد از دوست بیگانگی که دشمن گزیند به همخانگی ندانی که کمتر نهد دوست پای چو بیند که دشمن بود در سرای به سیم سیه تا چه خواهی خرید که خواهی دل از مهر یوسف برید تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۳ - حکایت یکی برد با پادشاهی ستیز به دشمن سپردش که خونش بریز گرفتار در دست آن کینه توز همی گفت هر دم به زاری و سوز اگر دوست بر خود نیازردمی کی از دست دشمن جفا بردمی بتا جور دشمن بدردش پوست رفیقی که بر خود بیازرد دوست تو از دوست گر عاقلی بر مگرد که دشمن نیارد نگه در تو کرد تو با دوست یکدل شو و یک سخن که خود بیخ دشمن برآید ز بن نپندارم این زشت نامی نکوست به خشنودی دشمن آزار دوست سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۴ - حکایت یکی مال مردم به تلبیس خورد چو برخاست لعنت بر ابلیس کرد چنین گفتش ابلیس اندر رهی که هرگز ندیدم چنین ابلهی تو را با من است ای فلان آشتی به جنگم چرا گردن افراشتی دریغ است فرموده دیو زشت که دست ملک بر تو خواهد نبشت روا داری از جهل و ناباکیت که پاکان نویسند ناپاکیت طریقی به دست آر و صلحی بجوی شفیعی برانگیز و عذری بگوی که یک لحظه صورت نبندد امان چو پیمانه پر شد به دور زمان وگر دست قدرت نداری به کار چو بیچارگان دست زاری بر آر گرت رفت از اندازه بیرون بدی چو گفتی که بد رفت نیک آمدی فرا شو چو بینی ره صلح باز که ناگه در توبه گردد فراز مرو زیر بار گنه ای پسر که حمال عاجز بود در سفر پی نیک مردان بباید شتافت که هر کاین سعادت طلب کرد یافت ولیکن تو دنبال دیو خسی ندانم که در صالحان چون رسی پیمبر کسی را شفاعتگر است که بر جاده شرع پیغمبر است ره راست رو تا به منزل رسی تو بر ره نه ای زین قبل واپسی چو گاوی که عصار چشمش ببست دوان تا به شب شب همانجا که هست گل آلوده ای راه مسجد گرفت ز بخت نگون بود اندر شگفت یکی زجر کردش که تبت یداک مرو دامن آلوده بر جای پاک مرا رقتی در دل آمد بر این که پاک است و خرم بهشت برین در آن جای پاکان امیدوار گل آلوده معصیت را چه کار بهشت آن ستاند که طاعت برد کرا نقد باید بضاعت برد مکن دامن از گرد زلت بشوی که ناگه ز بالا ببندند جوی مگو مرغ دولت ز قیدم بجست هنوزش سر رشته داری به دست وگر دیر شد گرم رو باش و چست ز دیر آمدن غم ندارد درست هنوزت اجل دست خواهش نبست بر آور به درگاه دادار دست مخسب ای گنه کار خوش خفته خیز به عذر گناه آب چشمی بریز چو حکم ضرورت بود کآبروی بریزند باری بر این خاک کوی ور آبت نماند شفیع آر پیش کسی را که هست آبروی از تو بیش به قهر ار براند خدای از درم روان بزرگان شفیع آورم
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۵ - حکایت همی یادم آید ز عهد صغر که عیدی برون آمدم با پدر به بازیچه مشغول مردم شدم در آشوب خلق از پدر گم شدم برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش که ای شوخ چشم آخرت چند بار بگفتم که دستم ز دامن مدار به تنها نداند شدن طفل خرد که مشکل توان راه نادیده برد تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر برو دامن راه دانان بگیر مکن با فرومایه مردم نشست چو کردی ز هیبت فرو شوی دست به فتراک پاکان درآویز چنگ که عارف ندارد ز دریوزه ننگ مریدان به قوت ز طفلان کمند مشایخ چو دیوار مستحکمند بیاموز رفتار از آن طفل خرد که چون استعانت به دیوار برد ز زنجیر ناپارسایان برست که در حلقه پارسایان نشست اگر حاجتی داری این حلقه گیر که سلطان ندارد از این در گزیر برو خوشه چین باش سعدی صفت که گرد آوری خرمن معرفت الا ای مقیمان محراب انس که فردا نشینید بر خوان قدس متابید روی از گدایان خیل که صاحب مروت نراند طفیل کنون با خرد باید انباز گشت که فردا نماند ره بازگشت سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۶ - حکایت مست خرمن سوز یکی غله مرداد مه توده کرد ز تیمار دی خاطر آسوده کرد شبی مست شد و آتشی برفروخت نگون بخت کالیوه خرمن بسوخت دگر روز در خوشه چینی نشست که یک جو ز خرمن نماندش به دست چو سرگشته دیدند درویش را یکی گفت پرورده خویش را نخواهی که باشی چنین تیره روز به دیوانگی خرمن خود مسوز گر از دست شد عمرت اندر بدی تو آنی که در خرمن آتش زدی فضیحت بود خوشه اندوختن پس از خرمن خویشتن سوختن مکن جان من تخم دین ورز و داد مده خرمن نیکنامی به باد چو برگشته بختی در افتد به بند از او نیک بختان بگیرند پند تو پیش از عقوبت در عفو کوب که سودی ندارد فغان زیر چوب بر آر از گریبان غفلت سرت که فردا نماند خجل در برت سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۷ - حکایت یکی متفق بود بر منکری گذر کرد بر وی نکو محضری نشست از خجالت عرق کرده روی که آیا خجل گشتم از شیخ کوی شنید این سخن پیر روشن روان بر او بر بشورید و گفت ای جوان نیاید همی شرمت از خویشتن که حق حاضر و شرم داری ز من نیاسایی از جانب هیچ کس برو جانب حق نگه دار و بس چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۸ - حکایت زلیخا با یوسف (ع) زلیخا چو گشت از می عشق مست به دامان یوسف در آویخت دست چنان دیو شهوت رضا داده بود که چون گرگ در یوسف افتاده بود بتی داشت بانوی مصر از رخام بر او معتکف بامدادان و شام در آن لحظه رویش بپوشید و سر مبادا که زشت آیدش در نظر غم آلوده یوسف به کنجی نشست به سر بر ز نفس ستمکاره دست زلیخا دو دستش ببوسید و پای که ای سست پیمان سرکش درآی به سندان دلی روی در هم مکش به تندی پریشان مکن وقت خوش روان گشتش از دیده بر چهره جوی که برگرد و ناپاکی از من مجوی تو در روی سنگی شدی شرمناک مرا شرم باد از خداوند پاک چه سود از پشیمانی آید به کف چو سرمایه عمر کردی تلف شراب از پی سرخ رویی خورند وز او عاقبت زردرویی برند به عذرآوری خواهش امروز کن که فردا نماند مجال سخن سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل پلیدی کند گربه بر جای پاک چو زشتش نماید بپوشد به خاک تو آزادی از ناپسندیده ها نترسی که بر وی فتد دیده ها براندیش از آن بنده پرگناه که از خواجه مخفی شود چند گاه اگر برنگردد به صدق و نیاز به زنجیر و بندش بیارند باز به کین آوری با کسی برستیز که از وی گزیرت بود یا گریز کنون کرد باید عمل را حساب نه وقتی که منشور گردد کتاب کسی گرچه بد کرد هم بد نکرد که پیش از قیامت غم خود بخورد گر آیینه از آه گردد سیاه شود روشن آیینه دل به آه بترس از گناهان خویش این نفس که روز قیامت نترسی ز کس سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیج سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبروند نصیحت نگیرند و حق نشنوند چو بر کس نیامد ز دستت ستم تو را گر جهان شحنه گیرد چه غم نیاورده عامل غش اندر میان نیندیشد از رفع دیوانیان وگر عفتت را فریب است زیر زبان حسابت نگردد دلیر نکونام را کس نگیرد اسیر بترس از خدای و مترس از امیر چو خدمت پسندیده آرم به جای نیندیشم از دشمن تیره رای اگر بنده کوشش کند بنده وار عزیزش بدارد خداوندگار وگر کند رای است در بندگی ز جانداری افتد به خربندگی قدم پیش نه کز ملک بگذری که گر باز مانی ز دد کمتری سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۱ - حکایت یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خجل که شبها به درگه برد سوز دل هنوز ار سر صلح داری چه بیم در عذرخواهان نبندد کریم ز یزدان دادار داور بخواه شب توبه تقصیر روز گناه کریمی که آوردت از نیست هست عجب گر بیفتی نگیردت دست اگر بنده ای دست حاجت بر آر و گر شرمسار آب حسرت ببار نیامد بر این در کسی عذر خواه که سیل ندامت نشستش گناه نریزد خدای آبروی کسی که ریزد گناه آب چشمش بسی
سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۲ - حکایت به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گردد درخت ز بیخش بر آرد یکی باد سخت عجب نیست بر خاک اگر گل شکفت که چندین گل اندام در خاک خفت به دل گفتم ای ننگ مردان بمیر که کودک رود پاک و آلوده پیر ز سودا و آشفتگی بر قدش برانداختم سنگی از مرقدش ز هولم در آن جای تاریک و تنگ بشورید حال و بگردید رنگ چو باز آمدم زآن تغیر به هوش ز فرزند دلبندم آمد به گوش گرت وحشت آمد ز تاریک جای به هش باش و با روشنایی در آی شب گور خواهی منور چو روز از اینجا چراغ عمل برفروز تن کارکن می بلرزد ز تب مبادا که نخلش نیارد رطب گروهی فراوان طمع ظن برند که گندم نیفشانده خرمن برند بر آن خورد سعدی که بیخی نشاند کسی برد خرمن که تخمی فشاند
سعدی » بوستان » باب دهم در مناجات و ختم کتاب » بخش ۱ - سرآغاز بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان در نبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت برآرد تهی دست های نیاز ز رحمت نگردد تهی دست باز مپندار از آن در که هرگز نبست که نومید گردد بر آورده دست قضا خلعتی نامدارش دهد قدر میوه در آستینش نهد همه طاعت آرند و مسکین نیاز بیا تا به درگاه مسکین نواز چو شاخ برهنه برآریم دست که بی برگ از این بیش نتوان نشست خداوندگارا نظر کن به جود که جرم آمد از بندگان در وجود گناه آید از بنده خاکسار به امید عفو خداوندگار کریما به رزق تو پرورده ایم به انعام و لطف تو خو کرده ایم گدا چون کرم بیند و لطف و ناز نگردد ز دنبال بخشنده باز چو ما را به دنیا تو کردی عزیز به عقبی همین چشم داریم نیز عزیزی و خواری تو بخشی و بس عزیز تو خواری نبیند ز کس خدایا به عزت که خوارم مکن به ذل گنه شرمسارم مکن مسلط مکن چون منی بر سرم ز دست تو به گر عقوبت برم به گیتی بتر زین نباشد بدی جفا بردن از دست همچون خودی مرا شرمساری ز روی تو بس دگر شرمسارم مکن پیش کس گرم بر سر افتد ز تو سایه ای سپهرم بود کهترین پایه ای اگر تاج بخشی سر افرازدم تو بردار تا کس نیندازدم تنم می بلرزد چو یاد آورم مناجات شوریده ای در حرم که می گفت شوریده دل فگار الها ببخش و به ذلم مدار همی گفت با حق به زاری بسی میفکن که دستم نگیرد کسی به لطفم بخوان و مران از درم ندارد به جز آستانت سرم تو دانی که مسکین و بیچاره ایم فرومانده نفس اماره ایم نمی تازد این نفس سرکش چنان که عقلش تواند گرفتن عنان که با نفس و شیطان برآید به زور مصاف پلنگان نیاید ز مور به مردان راهت که راهی بده وز این دشمنانم پناهی بده خدایا به ذات خداوندیت به اوصاف بی مثل و مانندیت به لبیک حجاج بیت الحرام به مدفون یثرب علیه السلام به تکبیر مردان شمشیر زن که مرد وغا را شمارند زن به طاعات پیران آراسته به صدق جوانان نوخاسته که ما را در آن ورطه یک نفس ز ننگ دو گفتن به فریاد رس امید است از آنان که طاعت کنند که بی طاعتان را شفاعت کنند به پاکان کز آلایشم دور دار وگر زلتی رفت معذور دار به پیران پشت از عبادت دوتا ز شرم گنه دیده بر پشت پا که چشمم ز روی سعادت مبند زبانم به وقت شهادت مبند چراغ یقینم فرا راه دار ز بد کردنم دست کوتاه دار بگردان ز نادیدنی دیده ام مده دست بر ناپسندیده ام من آن ذره ام در هوای تو نیست وجود و عدم ز احتقارم یکی است ز خورشید لطفت شعاعی بسم که جز در شعاعت نبیند کسم بدی را نگه کن که بهتر کس است گدا را ز شاه التفاتی بس است مرا گر بگیری به انصاف و داد بنالم که عفوم نه این وعده داد خدایا به ذلت مران از درم که صورت نبندد دری دیگرم ور از جهل غایب شدم روز چند کنون کآمدم در به رویم مبند چه عذر آرم از ننگ تردامنی مگر عجز پیش آورم کای غنی فقیرم به جرم و گناهم مگیر غنی را ترحم بود بر فقیر چرا باید از ضعف حالم گریست اگر من ضعیفم پناهم قویست خدایا به غفلت شکستیم عهد چه زور آورد با قضا دست جهد چه برخیزد از دست تدبیر ما همین نکته بس عذر تقصیر ما همه هر چه کردم تو بر هم زدی چه قوت کند با خدایی خودی نه من سر ز حکمت به در می برم که حکمت چنین می رود بر سرم