Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Gülistân

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۰ یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است گهی بر طارم اعلیٰ نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۱ در جامع بعلبک وقتی کلمه ای همی گفتم به طریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت به عالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمی کند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه داری در محلت کوران ولیکن در معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که و نحن اقرب الیه من حبل الورید سخن به جایی رسانیده که گفتم دوست نزدیکتر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم چه کنم با که توان گفت که او در کنار من و من مهجورم من از شراب این سخن مست و فضاله قدح در دست که رونده ای بر کنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعره ای زد که دیگران به موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس به جوش گفتم ای سبحان الله دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور فهم سخن چون نکند مستمع قوت طبع از متکلم مجوی فسحت میدان ارادت بیار تا بزند مرد سخنگوی گوی سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲ شبی در بیابان مکه از بی خوابی پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار پای مسکین پیاده چند رود کز تحمل ستوه شد بختی تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی وگر خفتی مردی خوش است زیر مغیلان به راه بادیه خفت شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۳ پارسایی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگ داشت و به هیچ دارو به نمی شد مدتها در آن رنجور بود و شکر خدای عزوجل علی الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه می گویی گفت شکر آن که به مصیبتی گرفتارم نه به معصیتی گر مرا زار به کشتن دهد آن یار عزیز تا نگویی که در آن دم غم جانم باشد گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد کاو دل آزرده شد از من غم آنم باشد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۴ درویشی را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا به شفاعت تو حد شرع فرو نگذارم گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک هر چه درویشان راست وقف محتاجان است حاکم دست از او بداشت و ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده ای که گویند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب چون به سختی در بمانی تن به عجز اندر مده دشمنان را پوست بر کن دوستان را پوستین

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۵ پادشاهی پارسایی را دید گفت هیچت از ما یاد آید گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می کنم هر سو دود آن کش ز بر خویش براند وآن را که بخواند به در کس ندواند سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از جمله صالحان به خواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسایی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم به خلاف این معتقد بودند ندا آمد که این پادشه به ارادت درویشان به بهشت اندر است و این پارسا به تقرب پادشاهان در دوزخ دلقت به چه کار آید و مسحی و مرقع خود را ز عمل های نکوهیده بری دار حاجت به کلاه برکی داشتنت نیست درویش صفت باش و کلاه تتری دار سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۷ پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه به در آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت خرامان همی رفت و می گفت نه به استر بر سوارم نه چو اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز بشد بمرد و بیمار بزیست ای بسا اسب تیزرو که بماند که خر لنگ جان به منزل برد بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۸ عابدی را پادشاهی طلب کرد اندیشید که دارویی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من زیادت کند آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد آن که چون پسته دیدمش همه مغز پوست بر پوست بود همچو پیاز پارسایان روی در مخلوق پشت بر قبله می کنند نماز چون بنده خدای خویش خواند باید که به جز خدا نداند سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۹ کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه کاروان لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از او به صیقل زنگ با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنی در سنگ همانا که جرم از طرف ماست به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند چو سایل از تو به زاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۰ چندان که مرا شیخ اجل ابوالفرج بن جوزی رحمة الله علیه ترک سماع فرمودی و به خلوت و عزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار به خلاف رای مربی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی برگرفتمی و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی قاضی ار با ما نشیند برفشاند دست را محتسب گر می خورد معذور دارد مست را تا شبی به مجمع قومی برسیدم که در میان مطربی دیدم گویی رگ جان می گسلد زخمه ناسازش ناخوش تر از آوازه مرگ پدر آوازش گاهی انگشت حریفان از او در گوش و گهی بر لب که خاموش نهاج الیٰ صوت الاغانی لطیبها و انت مغن ان سکت نطیب نبیند کسی در سماعت خوشی مگر وقت رفتن که دم درکشی چون در آواز آمد آن بربط سرای کدخدا را گفتم از بهر خدای زیبقم در گوش کن تا نشنوم یا درم بگشای تا بیرون روم فی الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی به چند مجاهده به روز آوردم مؤذن بانگ بی هنگام برداشت نمی داند که چند از شب گذشته است درازی شب از مژگان من پرس که یک دم خواب در چشمم نگشته است بامدادان به حکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حق او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقلم حمل کردند یکی زآن میان زبان تعرض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ به چنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی بر کف نبوده است و قراضه ای در دف مطربی دور از این خجسته سرای کس دو بارش ندیده در یک جای راست چون بانگش از دهن برخاست خلق را موی بر بدن برخاست مرغ ایوان ز هول او بپرید مغز ما برد و حلق خود بدرید گفتم زبان تعرض مصلحت آن است که کوتاه کنی که مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم گفتم بلی به علت آن که شیخ اجلم بارها به ترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا به دست این توبه کردم که بقیت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد ور پرده عشاق و خراسان و حجاز است از حنجره مطرب مکروه نزیبد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۱ لقمان را گفتند ادب از که آموختی گفت از بی ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم نگویند از سر بازیچه حرفی کز آن پندی نگیرد صاحب هوش و گر صد باب حکمت پیش نادان بخوانند آیدش بازیچه در گوش سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۲ عابدی را حکایت کنند که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی صاحبدلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار از این فاضل تر بودی اندرون از طعام خالی دار تا در او نور معرفت بینی تهی از حکمتی به علت آن که پری از طعام تا بینی

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۳ بخشایش الهی گم شده ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقیق در آمد به یمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمایم اخلاقش به حماید مبدل گشت دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اول است و زهد و طاعتش نامعول به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان از زبان مردم رست طاقت جور زبان ها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت چند گویی که بد اندیش و حسود عیب جویان من مسکینند گه به خون ریختنم برخیزند گه به بد خواستنم بنشینند نیک باشی و بدت گوید خلق به که بد باشی و نیکت بینند لیکن مرا -که حسن ظن همگنان در حق من به کمال است و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن انی لمستتر من عین جیرانی و الله یعلم أسراري و أعلاني در بسته به روی خود ز مردم تا عیب نگسترند ما را در بسته چه سود و عالم الغیب دانای نهان و آشکارا سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۴ پیش یکی از مشایخ گله کردم که فلان به فساد من گواهی داده است گفتا به صلاحش خجل کن تو نیکو روش باش تا بدسگال به نقص تو گفتن نیابد مجال چو آهنگ بربط بود مستقیم کی از دست مطرب خورد گوشمال سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۵ یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف گفت پیش از این طایفه ای در جهان بودند به صورت پریشان و به معنی جمع اکنون جماعتی هستند به صورت جمع و به معنی پریشان چو هر ساعت از تو به جایی رود دل به تنهایی اندر صفایی نبینی ورت جاه و مال است و زرع و تجارت چو دل با خدای است خلوت نشینی سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۶ یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه ای خفته شوریده ای که در آن سفر همراه ما بود نعره ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته دوش مرغی به صبح می نالید عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش یکی از دوستان مخلص را مگر آواز من رسید به گوش گفت باور نداشتم که تو را بانگ مرغی چنین کند مدهوش گفتم این شرط آدمیت نیست مرغ تسبیح گوی و من خاموش

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۷ وقتی در سفر حجاز طایفه ای جوانان صاحبدل هم دم من بودند و هم قدم وقت ها زمزمه ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی خبر از درد ایشان تا برسیدیم به خیل بنی هلال کودکی سیاه از حی عرب به در آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را دیدم که به رقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد و تو را همچنان تفاوت نمی کند دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری و عند هبوب الناشرات علی الحمیٰ تمیل غصون البان لا الحجر الصلد به ذکرش هر چه بینی در خروش است دلی داند در این معنی که گوش است نه بلبل بر گلش تسبیح خوانی است که هر خاری به تسبیحش زبانی است سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۸ یکی را از ملوک مدت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو کنند اتفاقا اول کسی که در آمد گدایی بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک به جای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشکر آراستن فی الجمله سپاه و رعیت به هم بر آمدند و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او به در رفت درویش از این واقعه خسته خاطر همی بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عز و جل که گلت از خار بر آمد و خار از پای به در آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی ان مع العسر یسرا شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی اگر دنیا نباشد دردمندیم وگر باشد به مهرش پای بندیم حجابی زین درون آشوب تر نیست که رنج خاطر است ار هست و گر نیست مطلب گر توانگری خواهی جز قناعت که دولتیست هنی گر غنی زر به دامن افشاند تا نظر در ثواب او نکنی کز بزرگان شنیده ام بسیار صبر درویش به که بذل غنی اگر بریان کند بهرام گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۲۹ ابوهریره رضی الله عنه هر روز به خدمت مصطفی صلی الله علیه آمدی گفت یا اباهریرة زرنی غبا تزدد حبا هر روز میا تا محبت زیادت شود صاحبدلی را گفتند بدین خوبی که آفتاب است نشنیده ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می توان دید مگر در زمستان که محجوب است و محبوب به دیدار مردم شدن عیب نیست ولیکن نه چندان که گویند بس اگر خویشتن را ملامت کنی ملامت نباید شنیدت ز کس

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۰ یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و بی اختیار از او صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی به وجود من رسید شما هم به کرم معذور دارید شکم زندان باد است ای خردمند ندارد هیچ عاقل باد در بند چو باد اندر شکم پیچد فرو هل که باد اندر شکم بار است بر دل حریف ترشروی ناسازگار چو خواهد شدن دست پیشش مدار سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۱ از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم به کار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالت است گفتم چه گویم همی گریختم از مردمان به کوه و به دشت که از خدای نبودم به آدمی پرداخت قیاس کن که چه حالم بود در این ساعت که در طویله نامردمم بباید ساخت پای در زنجیر پیش دوستان به که با بیگانگان در بوستان بر حالت من رحمت آورد و به ده دینار از قیدم خلاص کرد و با خود به حلب برد و دختری که داشت به نکاح من در آورد به کابین صد دینار مدتی برآمد بدخوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن زن بد در سرای مرد نکو هم در این عالم است دوزخ او زینهار از قرین بد زنهار و قنا ربنا عذاب النار باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت تو آن نیستی که پدر من تو را از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که به ده دینار از قید فرنگم بازخرید و به صد دینار به دست تو گرفتار کرد شنیدم گوسپندی را بزرگی رهانید از دهان و دست گرگی شبانگه کارد در حلقش بمالید روان گوسپند از وی بنالید که از چنگال گرگم در ربودی چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۲ یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او برخیزد ای گرفتار پای بند عیال دیگر آسودگی مبند خیال غم فرزند و نان و جامه و قوت بازت آرد ز سیر در ملکوت همه روز اتفاق می سازم که به شب با خدای پردازم شب چو عقد نماز می بندم چه خورد بامداد فرزندم

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۳ یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی به حکم زیارت به نزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی به شهر اندر برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت از این به دست دهد و دیگران هم به برکت انفاس شما مستفید گردند و به صلاح اعمال شما اقتدا کنند زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی به شهر اندر آیی و کیفیت مکان معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست آورده اند که عابد به شهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را بدو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای گل سرخش چو عارض خوبان سنبلش همچو زلف محبوبان همچنان از نهیب برد عجوز شیر ناخورده طفل دایه هنوز و افانین علیها جلنار علقت بالشجر الاخضر نار ملک درحال کنیزکی خوبروی پیش فرستاد ازین مه پاره ای عابدفریبی ملایک صورتی طاووس زیبی که بعد از دیدنش صورت نبندد وجود پارسایان را شکیبی همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال هلک الناس حوله عطشا و هو ساق یریٰ و لاٰ یسقی دیده از دیدنش نگشتی سیر همچنان کز فرات مستسقی عابد طعام های لذیذ خوردن گرفت و کسوت های لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات تمتع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر کردن و خردمندان گفته اند زلف خوبان زنجیر پای عقل است و دام مرغ زیرک در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامی فی الجمله دولت وقت مجموع به روز زوال آمد چنان که شاعر گوید هر که هست از فقیه و پیر و مرید وز زبان آوران پاک نفس چون به دنیای دون فرود آید به عسل در بماند پای مگس بار دیگر ملک به دیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید بر آمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر به مروحه طاووسی بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک به انجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس ندارد یکی علما و دیگر زهاد را وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق که با او بود گفت ای خداوند شرط دوستی آن است که با هر دو طایفه نکویی کنی عالمان را زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدان را چیزی مده تا زاهد بمانند خاتون خوب صورت پاکیزه روی را نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش درویش نیک سیرت پاکیزه خوی را نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش تا مرا هست و دیگرم باید گر نخوانند زاهدم شاید

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۴ مطابق این سخن پادشاهی را مهمی پیش آمد گفت اگر این حالت به مراد من بر آید چندین درم دهم زاهدان را چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش به وجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه ای درم داد تا صرف کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درم ها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدان را چندان که گردیدم نیافتم گفت این چه حکایت است آنچه من دانم در این ملک چهارصد زاهد است گفت ای خداوند جهان آن که زاهد است نمی ستاند و آن که می ستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمان را گفت چندان که مرا در حق خداپرستان ارادت است و اقرار مر این شوخ دیده را عداوت است و انکار و حق به جانب اوست زاهد که درم گرفت و دینار زاهدتر از او یکی به دست آر سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۵ یکی را از علمای راسخ پرسیدند چه گویی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر می ستاند حلال است و اگر جمع از بهر نان می نشیند حرام نان از برای کنج عبادت گرفته اند صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۶ درویشی به مقامی در آمد که صاحب آن بقعه کریم النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی گفتند درویش راه بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان به طریق ظرافت گفت تو را هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده ام به یک بیت از من قناعت کنید همگنان به رغبت گفتند بگوی گفت من گرسنه در برابرم سفره نان همچون عزبم بر در حمام زنان یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می سازند درویش سر بر آورد و گفت کوفته بر سفره من گو مباش گرسنه را نان تهی کوفته است سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۷ مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق به رنج اندرم از بس که به زیارت من همی آیند و اوقات مرا از تردد ایشان تشویش می باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود تا در چین

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۸ فقیهی پدر را گفت هیچ از این سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس عالم آن کس بود که بد نکند نه بگوید به خلق و خود نکند اتأمرون الناس بالبر و تنسون انفسکم عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گم است که را رهبری کند پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی مازحه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزاز است آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند به گفتنش کردار باطل است آنچه مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش به در می برد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۳۹ یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت اذاٰ مروا باللغو مروا کراما اذا رأیت اثیما کن سٰاترا و حلیما یا من تقبح امری لم لا تمر کریما متاب ای پارسا روی از گنهکار به بخشایندگی در وی نظر کن اگر من ناجوانمردم به کردار تو بر من چون جوانمردان گذر کن سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۰ طایفه رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند شکایت از بی طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت گفت ای فرزند خرقه درویشان جامه رضاست هر که در این کسوت تحمل بی مرادی نکند مدعی است و خرقه بر او حرام دریای فراوان نشود تیره به سنگ عارف که برنجد تنک آب است هنوز گر گزندت رسد تحمل کن که به عفو از گناه پاک شوی ای برادر چو خاک خواهی شد خاک شو پیش از آن که خاک شوی سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۱ این حکایت شنو که در بغداد رایت و پرده را خلاف افتاد رایت از گرد راه و رنج رکاب گفت با پرده از طریق عتاب من و تو هر دو خواجه تاشانیم بنده بارگاه سلطانیم من ز خدمت دمی نیاسودم گاه و بیگاه در سفر بودم تو نه رنج آزموده ای نه حصار نه بیابان و باد و گرد و غبار قدم من به سعی پیشتر است پس چرا عزت تو بیشتر است تو بر بندگان مه رویی با غلامان یاسمن بویی من فتاده به دست شاگردان به سفر پای بند و سرگردان گفت من سر بر آستان دارم نه چو تو سر بر آسمان دارم هر که بیهوده گردن افرازد خویشتن را به گردن اندازد

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایتِ شمارهٔ ۴۲ یکی از صاحبدلان زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد لاف سرپنجگی و دعوی مردی بگذار عاجز نفس فرومایه چه مردی چه زنی گرت از دست برآید دهنی شیرین کن مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی اگر خود بر درد پیشانی پیل نه مرد است آن که در وی مردمی نیست بنی آدم سرشت از خاک دارد اگر خاکی نباشد آدمی نیست سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۳ بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آن که مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدم دارد و حکما گفته اند برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است همراه اگر شتاب کند همره تو نیست دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست چون نبود خویش را دیانت و تقوی قطع رحم بهتر از مودت قربی یاد دارم که مدعی در این بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و به مودت ذی القربی فرموده و اینچه تو گفتی مناقض آن است گفتم غلط کردی که موافق قرآن است و ان جاهداک علی ان تشرک بی ما لیس لک به علم فلا تطعهما هزار خویش که بیگانه از خدا باشد فدای یک تن بیگانه کآشنا باشد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۴ پیرمردی لطیف در بغداد دخترک را به کفشدوزی داد مردک سنگدل چنان بگزید لب دختر که خون از او بچکید بامدادان پدر چنان دیدش پیش داماد رفت و پرسیدش کای فرومایه این چه دندان است چند خایی لبش نه انبان است به مزاحت نگفتم این گفتار هزل بگذار و جد از او بردار خوی بد در طبیعتی که نشست ندهد جز به وقت مرگ از دست سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۵ آورده اند که فقیهی دختری داشت به غایت زشت به جای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمی نمود زشت باشد دبیقی و دیبا که بود بر عروس نازیبا فی الجمله به حکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند آورده اند که حکیمی در آن تاریخ از سرندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد شوی زن زشت روی نابینا به

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۶ پادشاهی به دیده استحقار در طایفه درویشان نظر کرد یکی زآن میان به فراست به جای آورد و گفت ای ملک ما در این دنیا به جیش از تو کمتریم و به عیش خوشتر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر اگر کشورخدای کامران است وگر درویش حاجت مند نان است در آن ساعت که خواهند این و آن مرد نخواهند از جهان بیش از کفن برد چو رخت از مملکت بربست خواهی گدایی بهتر است از پادشاهی ظاهر درویشی جامه ژنده است و موی سترده و حقیقت آن دل زنده و نفس مرده نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی وگر خلاف کنندش به جنگ برخیزد اگر ز کوه فرو غلتد آسیا سنگی نه عارف است که از راه سنگ برخیزد طریق درویشان ذکر است و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل هر که بدین صفت ها که گفتم موصوف است به حقیقت درویش است وگر در قباست اما هرزه گردی بی نماز هواپرست هوس باز که روزها به شب آرد در بند شهوت و شب ها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه بر زبان آید رند است وگر در عباست ای درونت برهنه از تقوی کز برون جامه ریا داری پرده هفت رنگ در مگذار تو که در خانه بوریا داری سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۷ دیدم گل تازه چند دسته بر گنبدی از گیاه رسته گفتم چه بود گیاه ناچیز تا در صف گل نشیند او نیز بگریست گیاه و گفت خاموش صحبت نکند کرم فراموش گر نیست جمال و رنگ و بویم آخر نه گیاه باغ اویم من بنده حضرت کریمم پرورده نعمت قدیمم گر بی هنرم وگر هنرمند لطف است امیدم از خداوند با آن که بضاعتی ندارم سرمایه طاعتی ندارم او چاره کار بنده داند چون هیچ وسیلتش نماند رسم است که مالکان تحریر آزاد کنند بنده پیر ای بارخدای عالم آرای بر بنده پیر خود ببخشای سعدی ره کعبه رضا گیر ای مرد خدا در خدا گیر بدبخت کسی که سر بتابد زین در که دری دگر بیابد سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۸ حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام بهتر است گفت آن که را سخاوت است به شجاعت حاجت نیست نماند حاتم طایی ولیک تا به ابد بماند نام بلندش به نیکویی مشهور زکات مال به در کن که فضله رز را چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور نبشته است بر گور بهرام گور که دست کرم به ز بازوی زور سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱ خواهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی ای قناعت توانگرم گردان که ورای تو هیچ نعمت نیست کنج صبر اختیار لقمان است هر که را صبر نیست حکمت نیست

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲ دو امیرزاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت عاقبة الامر آن یکی علامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است گفت ای برادر شکر نعمت باری عز اسمه همچنان افزون تر است بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و تو را میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر من آن مورم که در پایم بمالند نه زنبورم که از دستم بنالند کجا خود شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۳ درویشی را شنیدم که در آتش فاقه می سوخت و رقعه بر خرقه همی دوخت و تسکین خاطر مسکین را همی گفت به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق که بار محنت خود به که بار منت خلق کسی گفتش چه نشینی که فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دل ها نشسته اگر بر صورت حال تو چنان که هست وقوف یابد پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر کز بهر جامه رقعه بر خواجگان نبشت حقا که با عقوبت دوزخ برابر است رفتن به پایمردی همسایه در بهشت سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۴ یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مر این بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده اند و در این مدت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد رسول علیه السلام گفت این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند حکیم گفت این است موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت سخن آن گه کند حکیم آغاز یا سرانگشت سوی لقمه دراز که ز ناگفتنش خلل زاید یا ز ناخوردنش به جان آید لا جرم حکمتش بود گفتار خوردنش تندرستی آرد بار سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۵ در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایت است گفت این قدر چه قوت دهد گفت هٰذا المقدار یحملک و مٰازاد علیٰ ذٰلک فانت حامله یعنی این قدر تو را بر پای همی دارد و هر چه بر این زیادت کنی تو حمال آنی خوردن برای زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۶ دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقا بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را به خانه ای کردند و در به گل برآوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی ‎گناهند در را گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده مردم در این عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیارخوار بوده است طاقت بی ‎نوایی نیاورد به سختی هلاک شد وین دگر خویشتن ‎دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند چو کم ‎خوردن طبیعت شد کسی را چو سختی پیشش آید سهل گیرد وگر تن ‎پرور است اندر فراخی چو تنگی بیند از سختی بمیرد سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی از حکما پسر را نهی همی کرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق را بکشد نشنیده ای که ظریفان گفته اند به سیری مردن به که گرسنگی بردن گفت اندازه نگهدار کلوا و اشربوا و لٰا تسرفوا نه چندان بخور کز دهانت بر آید نه چندان که از ضعف جانت بر آید با آن که در وجود طعام است عیش نفس رنج آورد طعام که بیش از قدر بود گر گل شکر خوری به تکلف زیان کند ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود رنجوری را گفتند دلت چه می خواهد گفت آن که دلم چیزی نخواهد معده چو کج گشت و شکم درد خاست سود ندارد همه اسباب راست سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۸ بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز مطالبت کردی و سخنان با خشونت گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از تحمل چاره نبود صاحبدلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن به طعام آسان تر است که بقال را به درم ترک احسان خواجه اولی ٰتر کاحتمال جفای بوابان به تمنای گوشت مردن به که تقاضای زشت قصابان سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹ جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان جوانمرد گفت اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن از او زهر کشنده است هر چه از دونان به منت خواستی در تن افزودی و از جان کاستی و حکیمان گفته اند آب حیات اگر فروشند فی المثل به آب روی دانا نخرد که مردن به علت به از زندگانی به مذلت اگر حنظل خوری از دست خوش خوی به از شیرینی از دست ترش روی

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰ یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که در او معتقد بود بگفت روی از توقع او در هم کشید و تعرض سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح آمد ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز مرو که عیش بر او نیز تلخ گردانی به حاجتی که روی تازه روی و خندان رو فرو نبندد کار گشاده پیشانی آورده اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم دانشمند چون پس از چند روز مودت معهود بر قرار ندید گفت بیس المطاعم حین الذل یکسبها القدر منتصب و القدر مخفوض نانم افزود و آبرویم کاست بینوایی به از مذلت خواست سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۱ درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت منت رهبری کنم دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد یکی را دید لب فرو هشته و تند نشسته برگشت و سخن نگفت کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را به لقای او بخشیدم مبر حاجت به نزدیک ترش روی که از خوی بدش فرسوده گردی اگر گویی غم دل با کسی گوی که از رویش به نقد آسوده گردی سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۲ خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش عجب که دود دل خلق جمع می نشود که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش در چنین سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادب است خاصه در حضرت بزرگان و به طریق اهمال از آن در گذشتن هم نشاید که طایفه ای بر عجز گوینده حمل کنند بر این دو بیت اقتصار کنیم که اندک دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار خرواری گر تتر بکشد این مخنث را تتری را دگر نباید کشت چند باشد چو جسر بغدادش آب در زیر و آدمی در پشت چنین شخصی -که یک طرف از نعت او شنیدی- در این سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم نخورد شیر نیم خورده سگ ور بمیرد به سختی اندر غار تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار گر فریدون شود به نعمت و ملک بی هنر را به هیچ کس مشمار پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۳ حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمده اند گفت هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طایی نبرد من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۴ موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت پس از چند روز که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه بر او گرد آمده گفت این چه حالت است گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون به قصاص فرموده اند و لطیفان گفته اند گربه مسکین اگر پر داشتی تخم گنجشک از جهان برداشتی عاجز باشد که دست قوت یابد برخیزد و دست عاجزان برتابد و لو بسط الله الرزق لعبٰاده لبغوا فی الارض موسی علیه السلام به حکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار مٰاذا اخاضک یا مغرور فی الخطر حتیٰ هلکت فلیت النمل لم یطر بنده چو جاه آمد و سیم و زرش سیلی خواهد به ضرورت سرش آن نشنیدی که فلاطون چه گفت مور همان به که نباشد پرش پدر را عسل بسیار است ولی پسر گرمی دار است آن کس که توانگرت نمی گرداند او مصلحت تو از تو بهتر داند سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۵ اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه ای یافتم پر مروارید هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریان است باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مروارید است در بیابان خشک و ریگ روان تشنه را در دهان چه در چه صدف مرد بی توشه کاوفتاد از پای بر کمربند او چه زر چه خزف سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۶ یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می گفت یا لیت قبل منیتي یوما أفوز بمنیتي نهرا تلاطم رکبتي و أظل أملأ قربتي سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۷ هم چنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوتش به آخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره به جایی نبرد پس به سختی هلاک شد طایفه ای برسیدند و درم ها دیدند پیش رویش نهاده و بر خاک نبشته گر همه زر جعفرى دارد مرد بى توشه برنگیرد گام در بیابان فقیر سوخته را شلغم پخته به که نقره خام سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۸ هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه در آمدم دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم مرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است وآن که را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مرغ بریان است

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و می گفت ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم از التفات به مهمان سرای دهقانی کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰ گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان گفتش همی نمایند که مال بی کران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دست گیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جو جو به گدایی فراهم آورده ام گفت غم نیست که به کافر می دهم الخبیثات للخبیثین گر آب چاه نصرانی نه پاک است جهود مرده می شویی چه باک است قالوا عجین الکلس لیس بطاهر قلنٰا نسد به شقوق المبرز شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن بفرمود تا مضمون خطاب از او به زجر و توبیخ مخلص کردند به لطافت چو بر نیاید کار سر به بی حرمتی کشد ناچار هر که بر خویشتن نبخشاید گر نبخشد کسی بر او شاید سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۱ بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش در آورد همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم گفتم آن کدام سفر است گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زآن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم انصاف از این ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیده ای و شنیده گفتم آن شنیدستی که در اقصای غور بارسالاری بیفتاد از ستور گفت چشم تنگ دنیادوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۲ مال داری را شنیدم که به بخل چنان معروف بود که حاتم طایی در کرم ظاهر حالش به نعمت دنیا آراسته و خست نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا به جایی که نانی به جانی از دست ندادی و گربه بوهریره را به لقمه ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی نینداختی فی الجمله خانه او را کس ندیدی در گشاده و سفره او را سر گشاده درویش به جز بوی طعامش نشنیدی مرغ از پس نان خوردن او ریزه نچیدی شنیدم که به دریای مغرب اندر راه مصر بر گرفته بود و خیال فرعونی در سر حتیٰ اذا ادرکه الغرق بادی مخالف کشتی برآمد با طبع ملولت چه کند هر که نسازد شرطه همه وقتی نبود لایق کشتی دست دعا برآورد و فریاد بی فایده خواندن گرفت و اذا رکبوا فی الفلک دعو الله مخلصین له الدین دست تضرع چه سود بنده محتاج را وقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل از زر و سیم راحتی برسان خویشتن هم تمتعی بر گیر وآن گه این خانه کز تو خواهد ماند خشتی از سیم و خشتی از زر گیر آورده اند که در مصر اقارب درویش داشت به بقیت مال او توانگر شدند و جامه های کهن به مرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم از ایشان بر بادپایی روان غلامی در پی دوان وه که گر مرده باز گردیدی به میان قبیله و پیوند رد میراث سخت تر بودی وارثان را ز مرگ خویشاوند به سابقه معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم بخور ای نیک سیرت سره مرد کان نگون بخت گرد کرد و نخورد سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۳ صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت شد غلامی که آب جوی آرد جوی آب آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن گفت ای برادران چه توان کردن مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود صیاد بی روزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۴ دست و پا بریده ای هزارپایی بکشت صاحبدلی بر او گذر کرد و گفت سبحٰان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بی دست و پایی گریختن نتوانست چو آید ز پی دشمن جان ستان ببندد اجل پای اسب دوان در آن دم که دشمن پیاپی رسید کمان کیانی نشاید کشید سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۵ ابلهی را دیدم سمین خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زیر و قصبی مصری بر سر کسی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم بر این حیوان لا یعلم گفتم قد شٰابه بالوریٰ حمار عجلا جسدا له خوار یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش بگرد در همه اسباب ملک و هستی او که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۶ دزدی گدایی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لییم دراز می کنی گفت دست دراز از پی یک حبه سیم به که ببرند به دانگی و نیم

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۷ مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم فضل و هنر ضایع است تا ننمایند عود بر آتش نهند و مشک بسایند پدر گفت ای پسر خیال محال از سر به در کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند دولت نه به کوشیدن است چاره کم جوشیدن است کس نتواند گرفت دامن دولت به زور کوشش بی فایده ست وسمه بر ابروی کور اگر به هر سر موییت صد خرد باشد خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد پسر گفت ای پدر فواید سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجایب و شنیدن غرایب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طریقت گفته اند تا به دکان و خانه درگروی هرگز ای خام آدمی نشوی برو اندر جهان تفرج کن پیش از آن روز کز جهان بروی پدر گفت ای پسر منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست نخستین بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک هر روز به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرجگاهی از نعیم دنیا متمتع منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت و آن را که بر مراد جهان نیست دسترس در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت دوم عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند وجود مردم دانا مثال زر طلی ست که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند بزرگ زاده نادان به شهروا ماند که در دیار غریبش به هیچ نستانند سیم خوبرویی که درون صاحب دلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته اند اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند روی زیبا مرهم دل های خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند شاهد آنجا که رود حرمت و عزت بیند ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش چون در پسر موافقی و دلبری بود اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود او گوهر است گو صدفش در جهان مباش در یتیم را همه کس مشتری بود چهارم خوش آوازی که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد پس به وسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند سمعی الیٰ حسن الاغانی من ذا الذی جس المثانی چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح به از روی زیباست آواز خوش که آن حظ نفس است و این قوت روح یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته اند گر به غریبی رود از شهر خویش سختی و محنت نبرد پینه دوز ور به خرابی فتد از مملکت گرسنه خفتد ملک نیمروز چنین صفت ها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر است و داعیه طیب عیش و آن که از این جمله بی بهره است به خیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود هر آن که گردش گیتی به کین او برخاست به غیر مصلحتش رهبری کند ایام کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به سوی دانه دام پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم که گفته اند رزق اگرچه مقسوم است به اسباب حصول تعلق شرط است و بلا اگرچه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب رزق اگر چند بی گمان برسد شرط عقل است جستن از درها ورچه کس بی اجل نخواهد مرد تو مرو در دهان اژدرها در این صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کز این بیش طاقت بینوایی نمی آرم چون مرد درفتاد ز جای و مقام خویش دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست شب هر توانگری به سرایی همی روند درویش هرکجا که شب آمد سرای اوست این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود همی گفت هنرور چو بختش نباشد به کام به جایی رود کش ندانند نام همچنین تا برسید به کنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت سهمگن آبی که مرغابی در او ایمن نبودی کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا برگشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده برگردید و گفت زر نداری نتوان رفت به زور از دریار زور ده مرده چه باشد زر یک مرده بیار جوان را دل از طعنه ملاح به هم برآمد خواست که از او انتقام کشد کشتی رفته بود آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست ملاح طمع کرد و کشتی بازگردانید بدوزد شره دیده هوشمند در آرد طمع مرغ و ماهی به بند چندان که ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و بی محابا کوفتن گرفت یارش از کشتی به در آمد تا پشتی کند همچنین درشتی دید و پشت بداد جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند کل مدٰاراة صدقة چو پرخاش بینی تحمل بیار که سهلی ببندد در کارزار به شیرین زبانی و لطف و خوشی توانی که پیلی به مویی کشی به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی درآوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور تر است باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که گفته اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت به درآید و آزار در دل بماند چه خوش گفت بکتاش با خیلتاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش مشو ایمن که تنگ دل گردی چون ز دستت دلی به تنگ آید سنگ بر باره حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید چندان که مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش درگسلانید و کشتی براند بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبانروزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن تا اندکی قوت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید قومی بر او گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فروکوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد پشه چو پر شد بزند پیل را با همه تندی و صلابت که اوست مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست به حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پرخطر بود کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده گفت اندیشه مدارید که یکی منم در این میان که به تنها پنجاه مرد را جواب دهم و دیگر جوانان هم یاری کنند این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت پیرمردی جهان دیده در آن میان بود گفت ای یاران من از این بدرقه شما اندیشناکم نه چندان که از دزدان چنان که حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و به شب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود چندان که بر درم هاش اطلاع یافت ببرد و بخورد و سفر کرد بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم های تو را دزد برد گفت لٰا ولله بدرقه برد هرگز ایمن ز مار ننشستم که بدانستم آنچه خصلت اوست زخم دندان دشمنی بتر است که نماید به چشم مردم دوست چه دانید اگر این هم از جمله دزدان باشد که به عیاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مر او را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آن گه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت سر برآورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره به جایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت من ذٰا یحدثنی و زم العیس مٰا للغریب سوی الغریب انیس درشتی کند با غریبان کسی که نابوده باشد به غربت بسی مسکین در این سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دورافتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهیدستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته چه خوش گفت آن تهی دست سلحشور جوی زر بهتر از پنجاه من زور پسر گفت ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج برنداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن برنگیری نه بینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد در طلب کاهلی نشاید کرد غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند در گرانمایه به چنگ آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند چه خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود تا تو در خانه صید خواهی کرد دست و پایت چو عنکبوت بود پدر گفت ای پسر تو را در این نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبر کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد زنهار تا بدین طمع دگرباره گرد ولع نگردی صیاد نه هر بار شگالی ببرد افتد که یکی روز پلنگش بخورد چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری دربگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم به وی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی گفت تا رونق نخستین بر جای ماند گه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری گاه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری

سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۸ درویشی را شنیدم که به غاری در نشسته بود و در به روی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده هر که بر خود در سؤال گشاد تا بمیرد نیازمند بود آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع به کرم اخلاق مردان چنین است که به نمک با ما موافقت کنند شیخ رضا داد به حکم آن که اجابت دعوت سنت است دیگر روز ملک به عذر قدومش رفت عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت چو غایب شد یکی از اصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم گفت نشنیده ای که گفته اند هر که را بر سماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و نسرین به سر آرد دماغ ور نبود بالش آکنده پر خواب توان کرد خزف زیر سر ور نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش وین شکم بی هنر پیچ پیچ صبر ندارد که بسازد به هیچ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند و اخو العداوة لا یمر بصالح الا و یلمزه بکذاب اشر هنر به چشم عداوت بزرگتر عیب است گل است سعدی و در چشم دشمنان خار است نور گیتی فروز چشمه هور زشت باشد به چشم موشک کور سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۲ بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی گفت ای پدر فرمان تو راست نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست گفت تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر شماتت همسایه مگوی انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۳ جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم نشنیدی که صوفی یی می کوفت زیر نعلین خویش میخی چند آستینش گرفت سرهنگی که بیا نعل بر ستورم بند سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۴ عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم الله علیٰ حدة و به حجت با او بس نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش تو را با چندین فضل و ادب که داری با بی دینی حجت نماند گفت علم من قرآن است و حدیث و گفتار مشایخ و او بدین ها معتقد نیست و نمی شنود مرا شنیدن کفر او به چه کار می آید آن کس که به قرآن و خبر زو نرهی آن است جوابش که جوابش ندهی

سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۵ جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان بدین جا نرسیدی دو عاقل را نباشد کین و پیکار نه دانایی ستیزد با سبکسار اگر نادان به وحشت سخت گوید خردمندش به نرمی دل بجوید دو صاحبدل نگه دارند مویی همیدون سرکشی و آزرم جویی و گر بر هر دو جانب جاهلانند اگر زنجیر باشد بگسلانند یکی را زشت خویی داد دشنام تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام بتر زآنم که خواهی گفتن آنی که دانم عیب من چون من ندانی سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۶ سحبان وایل را در فصاحت بی نظیر نهاده اند به حکم آن که بر سر جمع سالی سخن گفتی لفظی مکرر نکردی وگر همان اتفاق افتادی به عبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء ملوک یکی این است سخن گرچه دلبند و شیرین بود سزاوار تصدیق و تحسین بود چو یک بار گفتی مگو باز پس که حلوا چو یک بار خوردند بس سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را از حکما شنیدم که می گفت هرگز کسی به جهل خویش اقرار نکرده است مگر آن کس که چون دیگری در سخن باشد هم چنان ناتمام گفته سخن آغاز کند سخن را سر است اى خردمند و بن میاور سخن در میان سخن خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش نگوید سخن تا نبیند خموش سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۸ تنی چند از بندگان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز تو را چه گفت در فلان مصلحت گفت بر شما هم پوشیده نباشد گفتند آنچه با تو گوید به امثال ما گفتن روا ندارد گفت به اعتماد آن که داند که نگویم پس چرا همی پرسید نه هر سخن که برآید بگوید اهل شناخت به سر شاه سر خویشتن نشاید باخت سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹ در عقد بیع سرایی متردد بودم جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنان که هست از من پرس بخر که هیچ عیبی ندارد گفتم به جز آن که تو همسایه منی خانه ای را که چون تو همسایه است ده درم سیم بد عیار ارزد لکن امیدوار باید بود که پس از مرگ تو هزار ارزد سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۰ یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت فرمود تا جامه از او برکنند و از ده به در کنند مسکین برهنه به سرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده اند و سنگ را بسته امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمایی رضینٰا من نوالک بالرحیل امیدوار بود آدمى به خیر کسان مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند

Sa'dî — Gülistân · 2 · Qur'an & Sunnah