Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » مقدّمهٔ رفاء » بخش ۱ - مقدّمهٔ رفاء الحمدلله الخبیر بخفیات الضمایر البصیر بخبیات السرایر المتنزه عن الامثال والنظایر المتعالی عن ان تدرکه الابصار والبصایر والصلوة علی نبیه الداعی لامته الی النعم والذخایر و رسوله الشفیع لاهل الصغایر و الکبایر ثم ان الله تعالی ارشدالعالمین بلطایف آیاته و استأثر علم الغیب بعلو ذاته حیث قال فی محکم کتابه و منزل خطابه وعنده مفاتح الغیب لایعلمها الا هو و یعلم ما فی البر والبحر آن دلیل هر برگشته و آن دست گیر هر سرگشته و آن راحت هر جراحتی و آن درمان هر دردی آن غفاری که بر اولیای خود رایت نصرت آشکارا کرد و آن قهاری که بر اعداء خود آیت نقمت پیدا کرد و آن مفضلی که دوستان خود را خلعت سعادت و سیادت پوشانید آن عادلی که بر دشمنان باران خواری و نگوساری بارانید و وحی فرستاد بدان مرد باخبر و بدان سر سرور سر کاینات و مقدم موجودات سلاله طهارت و کیمیاء سعادت کان فتوت و جان نبوت سر دفتر برگزیدگان و شفاعت خواه رمیدگان فهرست جریده رسیدگان علیه السلام آن مردی که نظرش بر خبر مقدم بود و رؤیت بر روایت تا هر فرمانی که از گلشن ارادت سوی آن مرکز سیادت و هر وحیی که از بارگاه ازل سوی کارگاه امل صادر گشتی آن صدر با قدر بل که آن بدر هر صدر آن مردی که طاووس ملایکه و اخ انبیا وحی بدو آوردی پیش از وی میخواندی تا برای اعجاز و اعزاز کلام نامخلوق فرمان آمد ولا تعجل بالقرآن من قبل ان یقضی الیک وحیه وحی آمد بدین مهتر کرامت دیده که ای محمد من که خدایم و معبود بسزایم و عزیز بی همتایم در عالم غیب در هر کنجی صد هزار گنجست که خاطر هر ناگنجی بدو نرسد حجاب دیده نامحرمان زیادت باد داننده غیب ماییم و مبرا از عیب ماییم آنرا که خواهیم برگزینیم و سینه وی مفتاح خزانه غیب گردانیم و انوار بی شمار بر وی نثار کنیم و مدد لطایف بی عدد بر او ایثار کنیم و تقوی شعار وی گردانیم و هدی دثاروی تا کلام نامخلوق و مصحف مجید از این خبر داد هدی للمتقین الذین یؤمنون بالغیب دست ایشان به گنج غیب رسد در بحر الاء و نعماء ما غریق شوند و در سراپرده قدم قدم بر بساط فضل نهند از کاس مودت شراب الفت چشیده و رایت ایشان سر بر ثریا کشیده و قلم روح این رقم بر لوح روزگار ایشان زده ان الابرار لفی نعیم در آن برگزیدن بر من اعتراض نه آنرا که خواهم بردارم و آنرا که خواهم فروگذارم و نهاد یکی عیبه عیب گردانم و سرمه بی خبری در دیده وی کشم تا عسل کسل از شراب خانه ابلیس نوش می کند و در لحاف خلاف می باشد سر بر بالین غفلت نهاده و اعجاب حجاب روزگار وی شده نعمت نبیند تا شکر منعم نکند زوالش نبیند تا حذر از منتقم کند بیگانه وار می آید و دیوانه وار می رود دست انصاف داغ ذل بر روزگار آن روز کوران نهاده و ان الفجار لفی جحیم و در این خواری کردن بر من اعتراض نه اما فتح بابی که مر طالبان شریعت را و سالکان طریقت را باشد هیچ شی از اشیاء عالمین سد آن نگردد باز سدی که در راه ضد ایشان نهاده شد معاملت ثقلین آنرا برندارد اصول به فروغ نگردد چون فتح باب اصلی نه وصلی از عالم غیب نه از عالم ریب از نزد عالم الغیب به سالکی یا عاشقی رسد از غیب در فرع باید که راست رود تا خود را از این دریای بی پایان این نفس طرار خودپرست و هواء غدار من گوی برهاند که آن فرعون بی عون گفت با عدت وحدت انا ربکم الاعلی مردود شد آن نمرود مطرود با آن خدم و حشم گفت انا احیی و امیت مطرود شد آن عزازیل لعین با آن عبادت و خدمت گفت انا خیر مرجوم شد و آن قارون وارون با آن حیلت و حیلت گفت انما اوتیته علی علم عندی مغرور شد خنک آنکه خود را از چنین دریا بیرون برد و از آهنگ این نهنگ بگریزد و در حبل متین دین آویزد واعتصموا بحبل الله جمیعا و این کامه ورد خود سازد و حسبنا الله و نعم الوکیل و از گفت من خود را مجنون نسازد که فذلک حرمان بر جریده جریمه وی زنند و از آن رقم این آید فخسنفنا به و بداره الارض اهل دنیا از در هوا در هاویه رفتند تا جماعتی از ایشان در هوای نفس افتادند از بی باکی چالاکی و پاکی بگذاشتند مشغول جامه و جام و غلام و حطام و مرکب و ستام شدند با چربی طعمه و بزرگی لقمه لذت ساختند تا خود را به آتش دوزخ بسوختند حطب جهنم شدند اولیک کالانعام بل هم اضل سواء علیهم ءانذرتهم ام لم تنذرهم لا یؤمنون لاجرم در عالم قیامت ورد ایشان این باشد یالیتنی کنت ترابا و جماعتی از معاصی روی بگردانیدند و دنیا را رد کردند با خلق انس نگرفتند نه برای خدای برای آن تا ایشان را زاهد و عابد خوانند و بدیشان تبرک کنند ایشان را از صدق آن حدیث هیچ خبر نه با نفاق آشنا گشته این چنین سالوسی و ناموسی و افسوسی را که از برای جاه دنیا بکنند خبر آمد فمثله کمثل الکلب تا به فروغ دروغ ایشان جماعتی مغرور شدند بر هوای نفس برفتند نه بر درس شرع من سن سنة سییة فله وزرها در عالم قیامت همه مطیعان را جزا و ثواب باشد و آن خودپرستان در ظلمات بعضها فوق بعض بمانده نه در دنیا گامی گذاشته و نه در عقبی گامی برداشته این مفلسان در عقب آن مخلصان می آیند و همی گویند انظرونا نقتبس من نورکم جواب یابند قیل ارجعوا ورایکم فالتمسوا نورا این قوم خودپرستان اند تا قرآن کریم با سید طریقت و مفتی شریعت گوید افرأیت من اتخذ الهه هویه واضله الله باز جماعتی دیگر که بوی اخلاص به مشام جان ایشان رسیده بود قدم بر هوای نقد ننهادند و نفس را قهر کردند طمع آن را تا نفس ایشان به هوای ابد رسد و فردوس مأوی و مطلب ایشان گردد که این اشارت قرآن کریم به سمع آن جمع رسیده بود ولکم فیها ما تشتهی انفسکم این گروه از هوای نفس درگذشتند اما میراث ابلهی بردند که صدر نبوت خبر کرده است اکثر اهل الجنة البله باز جماعتی که از سر طینت برآوردند و قدم از هوای موقت بر هوای مؤبد نهادند و دنیا را با آنکه جلوه حضرت بود پشت پای زدند و عقبی را با آنکه خلعت بقا داشت پشت دست زدند از صورت دعوی در حقیقت معنی آویختند این طایفه سالکان طریقت و طالبان حقیقت اند که در انوار اسماء الله افتادند گاه هست جمال احدیت شدند و گاه نیست کمال صمدیت گشتند در هست و نیست لطف و قهر بماندند این طایفه انبیااند صلوات الله علیهم اجمعین اول قدم آدم علم آن اسامی بود و واسطه کار خلیل آن اسامی بود و بغایت دم مصطفی علیه السلام معرفت آن اسامی بود که قرآن مجید در حق آدم گفت و علم آدم الاسماء کلها و در حق خلیل گفت علیه السلم انی وجهت وجهی للذی فطرالسموات والارض و در حق سید کاینات صلی الله علیه وآله گفت اقرأ باسم ربک الذی خلق این جماعت مفاتیح غیب اند پس از این طایفه اولوا العلم اند که ایشان میراث به حکم فرصیت این خطاب بردند العلماء ورثة الانبیاء و بعد از ایشان حکما و شعراءاند ایشان درجه ذوالارحامی با انبیاء یافتند به حکم این آیت که می گوید و من یوت الحکمة فقد اوتی خیرا کثیرا و این خطاب ان من الشعر لحکمة والشعراء امراء الکلام روزی من که محمدبن علی الرفاام در عجایب عالم نگرستم کی چون جبار عالم ذوالجلال تعالی و تقدس خواهد که این عالم پیر منافق را جوانی موافق گرداند و از این روزگار مقید احمق شبانی حاذق بیرون آرد بنده ای را پیدا کند که بی تربیت و تنقیت و تقویت خلایق حقایق بین و دقایق دان گردد و این نه بکسب و صنع خلق باشد بل که به فضل و عطاء حق باشد که بی گوشمال معلمی و مؤدبی عالمی و ادیبی گردد و بی قفاء روزگار طبیبی و حبیبی شود بی مشقت مجاهدت مشاهدت یابد و بی زحمت خیالی رحمت جمالی بیند بی تربیت بتزکیت رسد ادبنی ربی این باشد که این همه گل بی خارند و مل بی خمارند عقل را از عقلیه فنا می رهانند و قبای بقا همی پوشانند و صدق می بخشند و تاج خلت بر سر عشق می نهند مشکل عالم بدو حل می شود و صدهزار در ناسفته و گل ناشکفته از گلستان غیب به بوستان دوستان می فرستد و در هر حرکتی از وی برکتی باشد و در هر حکمی حکمتی و در هر عملی علمی نماید و در هر اشارتی بشارتی از حقیقت کی اهل عصر از آن بی خبر بوده باشند و از آن اثر بی بصر با سید کاینات دریوزه این حدیث بدین عبارت آموخت که ارنا الاشیاء کماهی و چنین شخصی که این اسباب جبلت وی بود آن عزیزی باشد که باطنش گنج خانه راز گردد و ظاهرش زرادخانه نیاز نه این خارستان را مقر قرار داند و نه آن نگارستان را مفر فرار همه قرارش با خود باشد و همه فرارش با دوست این عزیزی باشد که جان در جنان دارد و فردوس اعلی و جنة ماوی جویان وی باشد و جهان از همه بدو جهان و ازو جوان این روزگار یتیم گشت از چنین عالمی و حکیمی و آن خواجه روزگار بود حکیم العصر ملک الکلام محقق الانام سلطان البیان حجة الایمان شمس العارفین بدرالمحققین صدرالطریقة قوام الحقیقة سدیدالنطق رفیع الهمة عزیزالوجود عدیم المثل محترزالدنیا مقبل الدین نظام النظم مؤثرالنثر مادح سیدالانبیاء خاتم الشعرا ذواللسانین ابوالمجد مجدودبن آدم سنایی الغزنوی رحمة الله علیه که عالمیان در ساحت با راحت او روزگار در خوشدلی می گذاشتند و در بهشت نقد همی خرامیدند شعر لیس من الله بمستنکر ان یجمع العالم فی واحد اگر وی را در اجل تاخیر نبود وی را در امل تاریخی بود که تا قیام الساعة همه عالمان و عاقلان و عاشقان و صوفیان و مشتاقان قوت جان از آن خوان جویند و همه متکلمان و حکیمان و شاعران سر معانی از دیوان او گویند هیچ کلمتی را بی خلعتی نگذاشت هر حرفی از وی طرفی یافت و هر نفسی از وی نقشی دید و هر نقی معنیی هیچ نفس را بی روح نگذاشت و هیچ روح را بی فتوح در هر شامی صبوحی گذاشت چون سلطان عالم ملک ملک سیما سماقدر سنا رفعت پری روی نبی خلق عیسی دم موسی شوق آدمی صفوت نوحی دعوت ابراهیمی خلعت یعقوبی کمال یوسفی جمال سلیمانی دولت داودی نغمت مصطفوی خلق برهان حق شهاب سماء دارالخلافة نصاب العدل والرأفة یمین الدولة و امین الملة شهنشاه بهرامشاهد خلدالله ملکه بر کمال فهم وی و از صفای صفوت وی وقوف داشت و به دیده سر باطن پاک وی می دید خواست تا به دیده ظاهر چالاکی وی بیند مثال داد تا وی را از کارگاه مجاهدت به بارگاه مشاهدت آرند تا از پایگاه خدمت به پیشگاه حشمت رسد و از میدان ستایش به ایوان بخشایش خرامد و نامش از دیوان عوام به جریده خواص ثبت کنند و چنانکه به صفوت ملکیست به صورت ملکی گردد آن خودشناس پاس سپاس این نعمت به دیده جهان دیده بداشت و منت منت این رتبت به جان جان برداشت آن جام لطف نوش کرد و زمین خدمت بوس کرد و گفت این خادم خرس حرص بر خویشتن چیر نکردست و در خرسندی پیش نکردست طعم طمع نچشیدست و آواز آرزو در گوش هوش نگذاشتست درویش نیم اگرچه کم می کوشم دیوانه نیم اگرچه گم شد هوشم گر بی برگی به مرگ مالد گوشم آزادی را به بندگی نفروشم مسرور غرض و مغرور عوض نبوده ام با عشق دمسازی دارم و با صدق دل رازی اینک مدت چهل سال است تا قناعت توشه من بودست و فقر پیشه من حرص وشهوت خواجگان راشاه ومارابنده اند بنگر اندر ما و ایشان گرت ناید باوری هرچند این کرامتی بزرگ است و تربیتی بی نهایت و موهبتی بی غایت اما خادم این تجمل را تحمل نتواند کرد و شکر و سپاس این تفضل را تمحل نداند ساخت ما کلف الله نفسا فوق طاقتها ولا تجود ید الا بما تجد تا سنایی کیست کاید بر درت مجد کو تا گویدش کز راه برد نام او می دان و نقشش را مبین کز حکیمان او زیاد اندر نبرد گفتم که زیارتی کنم گفت دلم نزدیک سبک روح گرانجان چه کند مهره مهرشاد در گردن گردون شاید بر آستانه این درگاه سرافریدون زیبد هر دونی و زبوتی را این تمنی نباشد شیرویه شیر علم تست و پرویز پرویزن روزگارت و جمشید شیدای لقای خورشید نگارت و نیز ان که آن عزیز بی همتا در قرآن نامخلوق گفت و اوحی ربک الی النحل با جمال و کمال این خطاب هیچ صادق عاشق دیدار زنبور نشد از وی به عسل مصفی بسنده کردند و همه گزیدگان به حکم کرم از نظاره کرم پیله به لطف ابریشم قانع شدند و همه بزرگان گل بهار طلبیدند و خار را خوار بگذاشتند و همه حکیمان از آن سره کی صره صنع احدیت است مشک جستند و آهوی را گذاشتند و ان تفق الانام و انت منهم فان المسک بعض دم الغزال اگر بیند رای پادشاه جهان گیر جوان بخت این عمل قناعت را بر بنده تقریر فرماید و از جامه خانه فضل خلعت عفو بارزانی دارد تا در زاویه وحدت روزگار گذارم مگر شرکت درین کلمه درست کنم رحم الله اباذر یعیش وحده و یموت وحده کی علماء سنت و جماعت و اهل شریعت متفق اند که الضدان لایجتمعان کی ذیل لیل با نهار بهار نتوان دید و کفر ندیم ایمان نشاید و ظلمت قرین نور نزیبد در بارگاه شاه برده نوپرده جلوه نداند کرد بساط نور جمال حور را شاید نه نگار روز را حور بر شادروان نوشروان رقص نداند کرد هزاردستان با هزاردستان رسیلی داود را نشاید دل شده با دلدار چگونه مقاومت کند می زده با هشیار چگونه متابعت کند آورده را در مقابله آمده کی توان داشت کرامت پیش معجزه کی توان عرض کرد که چون ید بیضاء شاهنشاه مظهر شد زهره زهره برین گلشن روشن آب شود و چون خورشید عالم آرای ظل الله سر از مطلع خویش برآرد چراغ درویشان نور ندهد و عیسی روح الله در سواد شب هویدا نباشد جان آدم گم شده خود را در نور صبح کاذب نطلبد جمالی که از ضیاء او شب یلدا سوزن را در میان خاک بتوان یافت انگشت مرده ندهد عاجزان دیده را به حول و حیلت صفا نتواند کرد شعر صدر تو چرخست و تن را بال سست روی تو شیدست و جان را چشم درد جان من آزاد کن تا عقل من هر دمت گوید زهی آزاد مرد تازه گردانم به ناجستن که باد تازه از جان بیخ و شاخ و برگ و ورد شکرانه این تربیت را فخری نامه ای آورد و آغاز کرد سنایی آبادی که از روزگار آدم تا روزگار او کسی کتابی برین نسق ننهاده و نساخته بود که مایه جهانیست و پیرانه عالمی و آنرا حدیقة الحقیقة و شریعة الطریقة نام کرد جماعتی مختصر بی بصر زیر تیشه غول بیشه کی سرمایه عقل و پیرایه بصر نداشتند و از دایه علم سیر شیر نبودند میوه آرزو طلبیدن گرفتند ماروار گرد بهشت دل او برآمدند و آن موسوسی که در سیصد و شصت رگ ایشان سیصد و شصت راه دارد که ان الشیطان یجری فی عروق احدکم مجری الدم به حکم وسوسه در میان درون دل ایشان پنهان شده و آن عزیز می گفت ولاتقربا هذه الشجرة ای بیحکمتان در حکمت لقمان میاویزید و ای گرفتگان از مخراق لعنت بپرهیزید ایشان با هوای خویش برنیامدند که کل ممنوع متبوع درآمدند و اول ابتدا به هوا کردند و بی فرمان جزوی چند که هر کلمه از وی کل عالم و کل روزگار بود برداشتند و از سیاست این فرمان غافل والسارق والسارقة فاقطعوا ایدیهما جماعتی از ارباب دل را رنجور و مهجور کردند و خود در بیمارستان خوف بماندند که الخاین خایف خواستند که از روی حسد این کتاب را متفرق کنند که یریدون لیطفیوا نورالله بافواههم والله متم نوره روح آن عزیز در جوش آمد و نفسش در خروش که بدین نقص رضا دادند که متنبی همی گوید و لم ار فی عیوب الناس شییا کنقص القادرین علی التمام و چون روزگار چیزی از پیش برداشت باز نتوان آورد و از پی آن رفتن بی خردی باشد آنچه گفته بود قرب ده هزار بیت مسوده به بغداد فرستاد به نزد خواجه امام برهان الدین محمدبن ابی الفضل ادام الله علوه و آنچ به دست او بماند بیتی چند نسخت داد و آن عزیز قفص بشکست و از این عالم تنگ برپرید و بر روضه رضوان خرامید نورالله مضجعه و قال علیه السلام من عاش مات و من مات فات و کل ما هو آت آت و چون از دیوان اعلای شاهنشاهی معظمی خلدالله ملکه و ضاعف اقتداره مثال فرمودند من خادم را این پنج هزار بیت نسخت دادم از بهر بارگاه اعلی شاهنشاهی اعزالله انصاره و بموقع احماد افتاد و پسندیده مجلس اعلی آمد و چون وی جای خالی کرد این زندانیان عالم فنا یکدیگر را به رفتن او تعزیت می گویند که یا اسفی علی الفراق و آن بستانیان عالم بقا یکدیگر را به آمدن او تهنیت می کنند و می گویند که مرحبا بالوصال چه تعزیت رفتن بلکه تهنیت رسیدن که هر عزیزی که از خود به دوست هجرت کند و سد دیده خود را از راه بردارد و از بادیه نفس بگریزد و روح را در پرواز آرد و در وصل کوبد و رضای دوست جوید علت سودا دفع کند و از نشانه هوا روی بگرداند و هجرتش از خود به حضرت نبوت باشد و منزلش از این خاکدان به جوار ربوبیت بود فی مقعد صدق عند ملیک مقتدر تا سید کاینات و مهتر موجودات علیه السلم از صدق این هجرت خبر داد من هاجر الی امراة او الی شیء فهجرته الی ما هاجر الیه لیکن آن سالک تا ورای خود دلربایی و جان فزایی نبیند هجرت نکند چنانک در قصیده ای گفته است شعر هیچکس رانامده است ازدوستان درراه عشق بی زوال ملک صورت ملک معنی در کنار و چون ورای خود دلربایی و جان فزایی را دید از خود به دوست هجرت کرد و قرآن مجید می گوید والذین جاهدوا فینالنهدینهم سبلنا معاذالله معاذالله غلط کردم چه موت و فوت مردی که در راه دوست جان را هدف تیر بلا کند بخود مرده و بدو زنده باشد گاه تیغ محنت از بیرون گلشن پاره پاره کند چون حمزه و گاه آتش محبت از درون دلش شاخ شاه بالا آید چون سلمان آنکه زخم ظاهر خورد قتل شهیدا و انکه زخم باطن خورد اشارت کند مات شهیدا صد فتحش روی دهد مایه حیات در کنار مرگ غلتد تا آب در خاک باشد و گوهر در سنگ سید کاینات صلی الله علیه وآله علی را علیه السلام این کیمیاگری تعلیم کرد که یا علی احرص علی الموت توهب لک الحیوة عزیزان در این مقام نفس را فدای روح کنند و از وجود دل سرد کنند و با خود این منادی کنند که فتمنوا الموت ان کنتم صادقین زین جهان همه سراسر غم دلم از دل گرفت و از جان هم با دوست گرم شوند روحشان با نفس در جدال آید و جسمشان با جسم در حسد عالمیان این را محب خوانند چون این حال روی نماید قرآن مجید این تجربت بکند نشان یحبهم و یحبونه این باشد قال علیه الصلواة والسلام الموت جسر یوصل الحبیب الی الحبیب هرکه جان دارد سر سر ندارد و اینجا مرد عاشق مرگ گردد تا سید ولد آدم در این مقام گوید الرفیق الاعلی و نیز گوید یالیتنی غودرت مع اصحابی و آن خوب روی مصری گوید توفنی مسلما و آن سر مردان و مرد میدان کرار غیر فرار گوید لایبالی ابوک وقع علی الموت ام وقع الموت علیه بوی این عطر به مشام این حکیم روزگار آید بدیشان اقتدا کند تا اهتداء یابد گوید مصراع ای مرگ اگر نه مرده ای دریابم چون این جماعت خود را از راه برداشتند و ماندن خود بر خود آلایش خود دانستند و هجرت به دوست آسایش خود دیدند فرمان حضرت آمد ولا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء محبت ما جود به وجود خود کند و سود در نابود خود داند شما به دیده بی بصر درو منگرید و به زبان مختصر ایشان را مرده مخوانید که نهاد ایشان از حضرت عندیت خلعت بقا پوشیده باشد پس هرچند آن عزیز در صورت آب و گل مرده است به حقیقت جان و دل زنده است و حیوة عالم ارواح بدو باشد که چون آبی برای پرورش نفس است مایه حیوة باشد و قرآن عظیم خبر می دهد وجعلنا من الماء کل شیء حی و حکمت وی که برای پرورش روحست مایه حیوة باشد و قرآن مجید ازین خبر کردست ولقد کرمنا بنی آدم کرامت این باشد که چون مقصود از وجود افلاک این جوهر خاک است از صنع بدیع او بعید نباشد که شخصی خاکی را رفعت افلاکی دهد و این کرامت و درجت جز به علم و حکمت نباشد و سید طریقت ازین حقیقت خبر کردست المرء باصغریه بلسانه و جنانه و امیرالمؤمنین علی علیه السلام اشارت کرده است ماالانسان لولا اللسان الاصورة ممثلة و بهیمة مهملة ملکا به حق و حرمت اهل حرمت که این باغ حکمت را هر روز شکفته تر داری و از دیده اغیار نهفته تر و هر ساعتی و لحظه ای صدهزار قندیل نور و سرور از عالم پاک به قالب و خاک آن عزیز برسانی مراد این ضعیف بیچاره محمدبن علی الرفا از جمع کردن دیباچه این کتاب و تشبیت و تطویل این اصل و تذنیب و ترتیب این فصل آن بود که چون اثمار اشجار الحدیقة فی الحقیقة در حال حیات خواجه حکیم شیخ الطریقه متفرق شده بود و به دست هرکس بی تربیت بیتی چند افتاده و چندان در یتیم در دست مشتی لییم اسیر گشته و در غار خواری چون اصحاب رقیم نژند و سقیم مانده و چندان حور عین نازنین در کلبه اندوه غریب و حیران و ذلیل شده و به دست این و آن در هر مکان سرگردان گشته و چون یوسف خوب از جوار کنار یعقوب دور افتاده و به کار و بار نیاز و ناز زلیخا و ملک مصر نرسیده تا روز رویان شبه مویان آراسته ظاهران پیراسته باطنان با زلفهای زره نمای مشک سای و رخهای دلربای جان فزای که در هر صباحی از وفاق پدر آب خونی از ایشان می چکید و در هر رواحی از فراق پدر خاک یتیمی از ایشان برمی آمد زیرا که از هجرت پدر در حجر جماعتی افتادند که آن بیگانگان را بر آن یگانگان نه ولایت شرعی بود نه عصبیت حقیقی نه حق خطاب بر ایشان متوجه دل خواهانی که نسب حسب با روح القدوس درست دارند در پیگار شیطان بماندند جواهری که تاج پادشاه را شایست گردن بند مشتی داده شد شاهانی که بر قصور جاه و عز بودندی در کشور چاه ذل بماندند نازنینان عالم بقا به آتش حسد سوخته شدند نجیب زادگان اصل و وصل به ثمن بخس فروخته یزیدزادگان را با بایزیدزادگان در من یزید کردند و از نهاد هریک این آواز برمی آمد که شاعر گوید او قعنی حبک فی من یزید فی صفة الذل و نعت العبید قد حضر البایع و المشتری عبدک موقوف فماذا تزید عصای موسی در دست فرعون بی عون نشاید حسین علی را بر عتبه عتبه نشاید کرد مولودی که در بهشت مرد معنوی بوده است در کنشت با مدعی چکند خوشرویانی که در بستان انس پرورند در زندان حزن نگذرانند اکنون من که محمدعلی الرفاام از طریق ایتلاف ارواح که صدر نبوت و بدر رسالت خبر می دهد الارواح جنود مجندة فما تعارف منها ایتلف ما تناکر منها اختلف بر خود واجب دیدم بر حسب حسبت در تعهد و تنقد ایشان سعی کردن خاصه چون معلوم بود که ترتیب ترکیب ایشان در بنیت انسان از جواهر لطیف است نه از اجسام کثیف و اعراض اغراض ایشان کمال حکمت و شرف است نه نقصان و تلف و عاقلان جهان دانند که فرزانه تر فرزندی ایشان را شعر و حکمت است زیرا که آن سلف این خلف است که عیسی وار از راه کرم به ترک آن طرف می گویند و حواوار پی هوا نسب حسب بی شرکت مادران به در می کنند و آن حکیم عصر در آن معنی می گوید آن دختر دوشیزه که دوشش دادند امروز چو دی به شام توشش دادند چون تقویت فرزندان آب و گل مشروع آمد هر آینه تربیت جان و دل مطبوع آید خاصه چون مثال صاحب دیوان رسالت برین جمله صادر گشت اکرموا اولادکم واحسنوا ادابهم چون حال برین جملت است آن درهای متفرق را در یک رشته جمع کردم و آن گلهای متنوع را بر یک جنس دسته بستم و آن ریاحین نو آیین را چون پروین بر یک بستر و بالین فراهم کردم و آن عقیق مذاب را از حجاب ارباب صورت در حمایت و عنایت خطاب و القاب اصحاب صنعت آوردم و هریک را از آن شهاب احباب در نقاب رقاب عباسیان بردم و چون ملکی بر فلکی مستقر دادم ورقا عن ورق و طبقا عن طبق و از برای سرور چون نور در ظلمتشان موقوف کردم و بهره هریک از معارف اعیان دین و مشاهیر ارکان زمین این حضرت موصوف و مصروف گردانیدم این کتاب را براین اطناب تمام کردم و بر این ابواب نهادم و فصول و اصول هر باب را به اسمی مسمی کردم تا نبشتن و خواندن میسر گردد و زودتر به عرض پوندد وبالله التوفیق این دیباجه مجدودبن آدم السنایی الغزنوی تغمده الله برحمته و رضوانه املا کرد و حال آن بود که در تب بود و امیر سید فضل بن طاهرالحسینی بنوشت از بامداد روز یک شنبه یازدهم ماه شعبان سال پانصد و بیست و پنج از هجرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله چون نماز شام بگزارد آخرترین سخنی که بگفت این بود کرم تو حکم من بس و خالی کرد به کوی بنوآباد در خانه عایشه نیکو رحمه الله و اثابه الجنة و ایانا بفضله و منه انه سمیع مجیب

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱ - در توحید باری تعالی ای درون پرور برون آرای وی خردبخش بی خرد بخشای خالق و رازق زمین و زمان حافظ و ناصر مکین و مکان همه از صنع تو مکان و مکین همه در امر تو زمان و زمین آتش و آب و باد و خاک سکون همه در امر قدرتت بی چون عرش تا فرش جزو مبدع تست عقل با روح پیک مسرع تست در دهان هر زبان که گردانست از ثنای تو اندرو جانست نامهای بزرگ محترمت رهبر جود و نعمت و کرمت هریک افزون ز عرش و فرش و ملک کان هزار و یکست و صد کم یک هریکی زان به حاجتی منسوب لیک نامحرمان از آن محجوب یارب از فضل و رحمت این دل و جان محرم دید نام خود گردان کفر و دین هر دو در رهت پویان وحده لا شریک له گویان صانع و مکرم و توانا اوست واحد و کامران نه چون ما اوست حی و قیوم و عالم و قادر رازق خلق و قاهر و غافر فاعل جنبش است و تسکین است وحده لا شریک له اینست عجز ما حجت تمامی اوست قدرتش نایب اسامی اوست لا و هو زان سرای روز بهی بازگشتند جیب و کیسه تهی برتر از وهم و عقل و حس و قیاس چیست جز خاطر خدای شناس هرکجا عارفی است در همه فرش هست چون فرش زیر نعلش عرش هرزه داند روان بیننده آفرین جز به آفریننده آنکه داند ز خاک تن کردن باد را دفتر سخن کردن واهب العقل و ملهم الالباب منشیء النفس و مبدع الاسباب همه از صنع اوست کون و فساد خلق را جمله مبدء است و معاد همه از او بازگشت بدو خیر و شر جمله سرگذشت بدو اختیار آفرین نیک و بد اوست باعث نفس و مبدع خرد اوست او ز ناچیز چیز کرد ترا خوار بودی و عزیز کرد ترا هیچ دل را به کنه او ره نیست عقل و جان از کمالش آگه نیست دل عقل از جلال او خیره عقل جان با کمال او تیره عقل اول نتیجه از صفتش راه داده ورا به معرفتش سست جولان ز عز ذاتش وهم تنگ میدان ز کنه وصفش فهم عقل را پر بسوخت آتش او از پی رشگ کرد مفرش او نفس در موکبش ره آموزیست عقل در مکتبش نو آموزیست چیست عقل اندرین سپنج سرای جز مزور نویس خط خدای نیست از راه عقل و وهم و حواس جز خدای ایچ کس خدای شناس عز وصفش که روی بنماید عقل را جان و عقل برباید عقل را خود کسی نهد تمکین در مقامی که جبرییل امین کم ز گنجشکی آی از هیبت جبرییلی بدان همه صولت عقل کانجا رسید سر بنهد مرغ کانجا پرید پر بنهد هرچ را هست گفتی از بن و بار گفتی او را شریک هش می دار جز به حس رکیک و نفس خبیث نکند در قدم حدیث حدیث در ره قهر و عزت صفتش کنه تو بس بود به معرفتش چند از این عقل ترهات انگیز چند ازین چرخ و طبع رنگ آمیز عقل را خود به خود چو راه نمود پس به شایستگی ورا بستود کاول آفریده ها عقل است برتر از برگزیده ها عقل است عقل کل یک سخن ز دفتر او نفس کل یک پیاده بر در او عشق را داد هم به عشق کمال عقل را کرد هم به عقل عقال عقل مانند ماست سرگردان در ره کنه او چو ما حیران عقل عقل است و جان جانست او آنکه زین برترست آنست او با تقاضای عقل و نفس و حواس کی توان بود کردگار شناس گرنه ایزد ورا نمودی راه از خدایی کجا شدی آگاه

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲ - فصل معرفت به خودش کس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست عقل حقش بتوخت نیک بتاخت عجز در راه او شناخت شناخت کرمش گفت مر مرا بشناس ورنه کشناسدش به عقل و حواس به دلیلی حواس کی شاید گوز بر پشت قبه کی پاید عقل رهبر ولیک تا در او فضل او مر ترا برد بر او به دلیلی عقل ره نبری خیره چون دیگران مکن تو خری فضل او در طریق رهبر ماست صنع او سوی او دلیل و گواست ای شده از شناخت خود عاجز کی شناسی خدای را هرگز چون تو در علم خود زبون باشی عارف کردگار چون باشی چون ندانی تو سر ساختنش چون توهم کنی شناختنش وهمها قاصر است ز اوصافش فهمها هرزه می زند لافش هست در وصف او به وقت دلیل نطق تشبیه و خامشی تعطیل غایت عقل در رهش حیرت مایه عقل سوی او غیرت عقل و جان را مراد و مالک اوست منتهای مرید و سالک اوست عقل ما رهنمای هستی اوست هستها زیر پای هستی اوست فعل او خارج از درون و برون ذات او برتر از چگونه و چون ذات او را نبرده ره ادراک عقل را جان و دل در آن ره چاک عقل بی کحل آشنایی او بی خبر بوده از خدایی او چه کنی وهم را به جستنش حث کی بود با قدم حدیث حدث انبیا زین حدیث سرگردان اولیا زین صفاتها حیران سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳ - فصل وحدت و شرح عظمت احدست و شمار از او معزول صمدست و نیاز ازو مخذول آن احد نی که عقل داند و فهم و آن صمد نی که حس شناسد و وهم نه فراوان نه اندکی باشد یکی اندر یکی یکی باشد در دویی جز بدو سقط نبود هرگز اندر یکی غلط نبود تا ترا در درون شمار و شکیست چه یکی دان چه دو که هردو یکیست به چراگاه دیو بر ز یقین چه و چند و چرا و چون را هین نه بزرگیش هست از افزونی ذات او بر ز چندی و چونی از پی بحث طالب عاجز هل و من گفتن اندرو جایز کس نگفته صفات مبدع هو چند و چون و چرا چه و کی و کو ید او قدرتست و وجه بقاش آمدن حکمش و نزول عطاش قدمینش جلال قهر و خطر اصبعینش نفاذ حکم و قدر هستها تحت قدرت اویند همه با او و او همی جویند جنبش نور سوی نور بود نور کی ز آفتاب دور بود با وجودش ازل پریر آمد به گه آمد ولیک دیر آمد در ازل بسته کی بود علمش یک غلامست خانه زاد ازلش از ابد دور دار وهم و گمان که ابد از ازل گرفت نشان کی مکان باشدش ز بیش و ز کم که مکان خود مکان ندارد هم خلق را زین صفت جهانی ساخت تا زبهر خود آشیانی ساخت با مکان آفرین مکان چه کند آسمان گر بر آسمان چه کند آسمان دی نبود امروز است باز فردا نباشد او نوزست در نوردد ز پیش ستر دخان یوم نطوی السماء رو برخوان عارفان چون دم از قدیم زنند ها و هو را میان دو نیم زنند نه به ارکان ثبات اوقاتش نه مکان جای هستی ذاتش ای که در بند صورت و نقشی بسته استوی علی العرشی صورت از محدثات خالی نیست در خور عز لایزالی نیست زانکه نقاش بود و نقش نبود استوی بود و عرش و فرش نبود استوی از میان جان می خوان ذات او بسته جهات مدان کاستوی آیتی ز قرآنست گفتن لامکان ز ایمانست عرش چون حلقه از برون در است از صفات خدای بی خبر است در صحیفه کلام مسطور است نقش و آواز و شکل ازو دور است ینزل الله هست در اخبار آمد و شد تو اعتقاد مدار رقم عرش بهر تشریف است نسبت کعبه بهر تعریفست لامکان گوی کاصل دین این است سر بجنبان که جای تحسین است دشمنی حسین از آن جسته ست که علی لفظ لامکان گفته ست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۴ - فصل تنزیه قِدم دهر بی قالب قدیمی او طبع بی باعث کریمی او نشود دهر و طبع بی قولش همچو جان از نهاد بی طولش این و آن هردو ناقص و ابتر این و آن هردو ابله و بی بر مادت او زکهنه و نو نیست اوست کز هستها به جز او نیست بنهایت نه ملک او معروف به بدایت نه ذات او موصوف زرق و تلبیس ومخرقه نخرد سوی توحید و صدق به نگرد دیده عقل بین گزیند حق دیده رنگ بین نبیند حق باطل است آنچه دیده آراید حق در اوهام آب و گل ناید عقل باشد به خلط و وهم محیط هر دوان لیک بر بساط بسیط خلق را ذات چون نماید او در کدام آینه درآید او جای و جان هر دو پیشکار تواند کوتوال و نفس شمار تواند چون برون آمدی ز جان و ز جای پس ببینی خدای را به خدای بار توحید هرکسی نکشد طعم توحید هر خسی نچشد هست در هر مکان خدا معبود نیست معبود در مکان محدود مرد جسمی ز راه گمراهست کفر و تشبیه هر دو همراهست در ره صدق نفس را بگذار خیز و زین نفس شوم دست بدار از درونت نگاشت صنع اله نه ز زرد و سپید و سرخ و سیاه وز برونت نگاشته افلاک از چه از باد و آب و آتش و خاک فعل و ذاتش برون ز آلت و سوست بس که هویتش پر از کن و هوست کن دو حرفست بی نوا هر دو هر دو بحر است بی هوا هر دو ذات او سوی عارف و عالم برتر از این و کیف وز هل و لم داده خود سپهر بستاند نقش الله جاودان ماند آنکه بی رنگ زد ترا نیرنگ باز نستاند از تو هرگز رنگ نگذارد به تو فلک جاوید رنگ زرد و سیاه و سرخ و سپید جمع کرد از پی تو بیش از تو آنچه اسباب تست پیش از تو آفریدت ز صنع در تکلیف کرد فضلش ترا به خود تعریف گفت گنجی بدم نهانی من خلق الخلق تا بدانی من کرده از کاف و نون به در ثمین دیده را یک دهان پر از یاسین زیر گردون به امر و صنع خدای ساخته چار خصم بر یک جای جمع ایشان دلیل قدرت اوست قدرتش نقشبند حکمت اوست همه اضداد ولیک ز امر اله همه با یکدگر شده همراه همه را ابد به امر قدم زده نیرنگ در سرای عدم چار گوهر به سعی هفت اختر شده بیرنگ را گزارشگر آنکه بی خامه زد ترا نیرنگ هم تواند گزاردن بی رنگ نیست گویی جهان ز زشت و نکو جز از او و بدو و بلکه خود او همه زو یافته نگار و صور هم هیولانی اصل و هم پیکر عنصر و ماده هیولانی طبع و الوان چار ارکانی همه را غایت تناهی دان نردبان پایه الهی دان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۵ - فصل اندر صفا و اخلاص پس چو مطلوب نبود اندر جای سوی او کی بود سفرت از پای سوی حق شاهراه نفس و نفس آینه دل زدودن آمد و بس آینه دل ز زنگ کفر و نفاق نشود روشن از خلاف و شقاق صیقل آینه یقین شماست چیست محض صفاء دین شماست پیش آن کش به دل شکی نبود صورت و آینه یکی نبود گرچه در آینه به شکل بوی آنکه در آینه بود نه توی دگری تو چو آینه دگرست آینه از صورت تو بی خبرست آینه صورت از صفت دور است کان پذیرای صورت از نور است نور خود زآفتاب نبریده ست عیب در آینه است و در دیده ست هرکه اندر حجاب جاویدست مثل او چو بوم و خورشیدست گر ز خورشید بوم بی نیروست از پی ضعف خود نه از پی اوست نور خورشید در جهان فاشست آفت از ضعف چشم خفاشست تو نبینی جز از خیال و حواس چون نه ای خط و سطح و نقطه شناس تو در این راه معرفت غلطی سال و مه مانده در حدیث بطی گوید آنکس درین مقام فضول که تجلی نداند او ز حلول گرت باید که بر دهد دیدار آینه کژ مدار و روشن دار کافتابی که نیست نور دریغ آبگینت نماید اندر میغ یوسفی از فرشته نیکوتر دیو رویی نماید از خنجر حق ز باطل معاینه نکند خنجرت کار آینه نکند صورت خود در آینه دل خویش به توان دید از آن که در گل خویش بگسل آن سلسله که پیوستی که ز گل دور چون شدی رستی زانکه گل مظلمست و دل روشن گل تو گلخن است و دل گلشن هرچه روی دلت مصفاتر زو تجلی ترا مهیاتر نه چو زامت فزونش بود اخلاص گشت بوبکر در تجلی خاص سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۶ - التمثیل فی شأن من کان فی هذه اعمی فهو فی‌الآخرة اعمی جماعة العمیان و احوال الفیل بود شهری بزرگ در حد غور واندر آن شهر مردمان همه کور پادشاهی در آن مکان بگذشت لشکر آورد و خیمه زد بر دشت داشت پیلی بزرگ با هیبت از پی جاه و حشمت و صولت مردمان را ز بهر دیدن پیل آرزو خاست زانچنان تهویل چند کور از میان آن کوران بر پیل آمدند از آن عوران تا بدانند شکل و هیآت پیل هریکی تازیان در آن تعجیل آمدند و به دست می سودند زانکه از چشم بی بصر بودند هریکی را به لمس بر عضوی اطلاع اوفتاد بر جزوی هریکی صورت محالی بست دل و جان در پی خیالی بست چون بر اهل شهر باز شدند برشان دیگران فراز شدند آرزو کرد هریکی زیشان آنچنان گمرهان و بدکیشان صورت و شکل پیل پرسیدند وآنچه گفتند جمله بشنیدند آنکه دستش بسوی گوش رسید دیگری حال پیل ازو پرسید گفت شکلیست سهمناک عظیم پهن و صعب و فراخ همچو گلیم وانکه دستش رسیدی زی خرطوم گفت گشتست مر مرا معلوم راست چون ناودان میانه تهیست سهمناکست و مایه تبهیست وانکه را بد ز پیل ملموسش دست و پای سطبر پر بوسش گفت شکلش چنانکه مضبوط است راست همچون عمود مخروط است هریکی دیده جزوی از اجزا همگان را فتاده ظن خطا هیچ دل را ز کلی آگه نی علم با هیچ کور همره نی جملگی را خیالهای محال کرده مانند غتفره به جوال از خدایی خلایق آگه نیست عقلا را در این سخن ره نیست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۷ - فصل فی ان الاستواء معقول والکیفیة مجهول آن یکی رجل گفته آن یک ید بیهده گفته ها ببرده ز حد وآن دگر اصبعین و نقل و نزول گفته و آمده به راه حلول وان دگر استواء عرش و سریر کرده در علم خویشتن تقدیر یکی از جهل گفته قعد و جلس بسته بر گردن از خیال جرس وجه گفته یکی دگر قدمین کس نگفته ورا که مطلب این زین همه گفته قال و قیل آمد حال کوران و حال پیل آمد جل ذکره منزه از چه و چون انبیا را شده جگرها خون عقل را زین حدیث پی کردند علما را علوم طی کردند همه بر عجز خود شدند مقر وای آنکو به جهل گشت مصر متشابه بخوان در او ماویز وز خیالات بیهده بگریز آنچه نص است جمله آمنا وآنچه اخبار نیز سلمنا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۸ - التمثیل فی اصحاب تمنّی السوء راد مردی ز غافلی پرسید چون ورا سخت جلف و جاهل دید گفت هرگز تو زغفران دیدی یا جز از نام هیچ نشنیدی گفت با ماست خورده ام بسیار صد ره و بیشتر نه خود یکبار تا ورا گفت راد مرد حکیم اینت بیچاره اینت قلب سلیم تو بصل نیز هم نمی دانی بیهده ریش چند جنبانی آنکه او نفس خویش نشناسد نفس دیگر کسی چه پرماسد وآنکه او دست و پای را داند او چگونه خدای را داند انبیا عاجزند از این معنی تو چرا هرزه می کنی دعوی چون نمودی بدین سخن برهان پس بدانی مجرد ایمان ورنه او از کجا و تو ز کجا خامشی به ترا تو ژاژ مخا علما جمله هرزه می لافند دین نه بر پای هرکسی بافند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۹ - فصل اندر درجات جانت را دوزخ آشیانه مکن خاطرت را محال خانه مکن گرد بیهوده و محال مگرد بر در خانه خیال مگرد از خیال محال دست بدار تا بدان بارگه بیابی بار اندرین بحر بیکرانه چو غوک دست و پایی بزن چه دانم بوک کان سرای بقا برای تو است وین سرای فنا نه جای تو است آن سرای بقا تراست معد یوم بگذار و جان کن از پی غد در جهان زشت و نیکو و چپ و راست ناخلف زادگان آدم راست پایه بسیار سوی بام بلند تو به یک پایه چون شوی خرسند پایه اول اندرو حلم است کو به تحقیق خواجه علم است جمع کردی بر اولین پایه خرد و جان و صورت و مایه تو حقیقت بدان که در عالم از برای نتیجه آدم نیست از بهر آسمان ازل نردبان پایه به ز علم و عمل بهر بالا و شیب منزل را حکمت جان قوی کند دل را اندرین راه اگرچه آن نکنی دست و پایی بزن زیان نکنی هرکه او تخم کاهلی دارد کاهلی کافریش بار آرد هرکه با جهل و کاهلی پیوست پایش از جای رفت و کار از دست بتر از کاهلی ندانم چیز کاهلی کرد رستمان را حیز از پی کارت آفریدستند جامه خلقتت بریدستند تو به خلقان چرا شوی قانع چون نگردی بدان حلل طامع دو دو عالم یکی کند صادق سه سه منزل یکی کند عاشق ملک و ملک از کجا به دست آری چون مهی شست روز بیکاری روز بیکاری و شب آسانی نرسی بر سریر ساسانی تاج و تخت ملوک بی نم میغ دسته گرز دان و قبضه تیغ از پی سیم و طعمه گردون پیش مشتی خسیس ناکس دون کیسه پر مدوز و پرده مدر کاسه را بر ملیس و عشوه مخر علم داری به حلم باش چو کوه مشو از نایبات دهر ستوه علم بی حلم شمع بی نور است هردو باهم چو شهد زنبور است شهد بی موم رمز احرار است موم بی شهد بابت نار است برگذر زین سرای کون و فساد ببر از مبدأ و برو به معاد کاندرین خاک توده بی آب آتش باد پیکر است سراب

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۰ - فی الحفظ و المراقبة هرکه را عون حق حصار شود عنکبوتیش پرده دار شود سوسماری ثنای او گوید اژدهایی رضای او جوید نعل او فرق عرش را ساید لعل او زیب فرش را شاید زهر در کام او شکر گردد سنگ در دست او گهر گردد هرکه او سر برین ستانه نهد پای بر تارک زمانه نهد عقل درمانده را بدین درخواند زانکه درماند هرکه زین درماند ترسم از جاهلی و نادانی ناگهان بر صراط درمانی جاهلی مر ترا به نار دهد تا ترا کوک و کوکنار دهد لقمه دیدی که مرد می خاید گندمی زان میان برون آید بوده پیش جراد و مرغ و ستور دیده تاب خراس و تف تنور داشته زیر آسیای تو پای که نگه داشتش خدای خدای از پی حفظ مال و نفس و نفس او ترا بس تو کرده ای زو بس من بگویم ترا به عقل و به هوش گر ببندی تو پند من در گوش سگ و زنجیر چون به دست آری آهوی دشت را شکست آری پس بدین اعتقاد و این اخلاص از برای معاش و کسب خلاص اعتماد تو بر سگ و زنجیر بیش بینم که بر سمیع و بصیر نور ایمانت را در این بنیاد آهنی و سگی به غارت داد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۱ - التمثیل فی قوم یؤتون الزکوة راد مردی کریم پیش پسر داد چندین هزار بدره زر پسرش چون بدید بذل پدر تر زبان شد به عیب و عذل پدر گفت بابا نصیبه من کو گفتش ای پور در خزانه هو قسم تو بی وصی و بی انباز من به حق دادم او دهد به تو باز اوست چون کارساز و مولی ما او نه بس دین ما و دنیی ما او به جز کارساز جانها نیست نکند با تو ظلم از آنها نیست هریکی را عوض دهد هفتاد چون در بست بر تو ده بگشاد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۲ - فی‌الحکمة و سبب رزق الرازق آن نبینی که پیشتر ز وجود چون تو را کرد در رحم موجود روزیت داد نه مه از خونی کردگار حکیم بی چونی در شکم مادرت همی پرورد بعد نه ماه در وجود آورد آن در رزق بر تو چست ببست دو در بهترت بداد به دست بعد از آن الف داد با پستان روز و شب پیش تو در چشمه روان گفت کین هر دو را همی آشام کل هنییا که نیست بر تو حرام چون نمودت فطام بعد دو سال شد دگرگون ترا همه احوال داد رزق تو از دو دست و دو پای زین بگیر و از آن برو هر جای گر دو در بر تو بسته کرد رواست عوض دو چهار در برجاست زین ستان زان ببر به پیروزی گرد عالم همی طلب روزی چون اجل ناگهان فراز آید کار دنیا همه مجاز آید باز ماند دو دست و پای از کار بدل چار بدهت دو چهار در لحد هر چهار بسته شود هشت جنت ترا خجسته شود هشت در بر تو باز بگشایند حور و غلمان ترا به پیش آیند تا به هر در چنانکه خواهی شاد می روی ناوری ز دنیا یاد مهربان تر ز مادر و پدر است مر ترا او به خلد راهبر است ای جوانمرد نکته ای بشنو وز عطای خدا نمید مشو چون ترا داد معرفت یزدان در درون دلت نهاد ایمان خلعتی کان تراست روز جهیز باز نستاندت به رستاخیز گر ترا دانش و درم نبود کو ترا بود هیچ کم نبود او به فخر آردت نبینی عار او عزیزت کند نگردی خوار آنچه داری تو دل بدو مسپار آنچه او دادت استوار آن دار تو خزینه نهی نیابی باز چون بدو دادی او دهد به تو باز زر به آتش دهی خبث سوزد زر صافی ترا بیفروزد بد که او سوخت نیک داد به تو دولت چرخ رخ نهاد به تو نفع آتش اگر مقیم ترست آتش آرای ازو کریم ترست تو ندانی نه نیک و نه بد را خازن او به ترا که تو خود را یار مار است چون زنی تو درش مار یار است چون رمی ز برش ای صدف جوی جوهر الا جان و جامه بنه به ساحل لا هست حق جز به نیست نگراید زاد این راه نیستی باید تا تو از نیستی کله ننهی روی را در بقا به ره ننهی چون شوی نیست سوی حق پویی تا بوی هست راه دق جویی می نخوانی تو از کتاب خدا نیست اموات مرده بل احیا گرت هست زمانه پست کند احسن الخالقینت هست کند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۳ - فی‌الهدایة سبب هدیه ایادی او نفس را مهتدی و هادی او در ره شرع و فرض و سنت خویش منت حق شمر نه منت خویش نوربخش یقین و تلقین اوست هم جهان بان و هم جهان بین اوست چون پرستد تن گران او را چه شناسد روان و جان او را سنگ پاره است لعل کان آنجا بوالفضولست عقل و جان آنجا بی زبانی ثنا زبان تو بس هرزه گویی غم و زیان تو بس منت کردگار هادی بین کادمی را زجمله کرد گزین از پس کفر اهل دینمان کرد به سیاهی سپیدبین مان کرد حضرتش را برای ماده و نر بی نیازی ز پیر و پیغمبر کرده از بهر رهبری شش میر گربه ای را فتی سگی را پیر تو مر آنرا که رخ به حق نارد بت شمر هرچه داند و دارد رهبرت لطف او تمام بود چرخ از آن پس ترا غلام بود روی برتافته ز حضرت حق من نگویم که مردمست الحق سگ به از ناکسی که روی بتافت زانکه ناجسته سگ شکار نیافت سگ کهدانی از چه فربه شد نه ز تازی به کارها به شد خود ز رخسار صبح و پشت شفق در ره عشق پیش رو سوی حق روز که بود که پرده در باشد شب که باشد که پرده گر باشد هرکه آمد بدو و گوش آورد خود نیامد که لطف اوش آورد هم از او دان که جان سجود کند کابر هم ز آفتاب جود کند هر هدایت که داری ای درویش هدیه حق شمر نه کرده خویش آل برمک ز جود کس گشتند با سخاوت چو همنفس گشتند نام ایشان چون روح باقی ماند ورچه گردون فنای ایشان خواند قوم این روزگار گرچه خوشند چون مگس شوخ چشم و دیده کشند به سخن چون شکر همه نوشند به سخا دل درند و جان جوشند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۴ - فی المُجاهدة چون تو از بود خویش گشتی نیست کمر جهد بند و در ره ایست چون کمر بسته ایستادی تو تاج بر فرق دل نهادی تو تاج اقبال بر سر دل نه پای ادبار بر خور و گل نه گرت باید که سست گردد زه اولا پوستین به گازر ده گرچه غافل برین عمل خندد لیک عاقل جز این بنپسندد پوستین باز کن که تا در شاه پوستین در بسی است اندر راه به نخستین قدم که زد آدم پوستینش درید گرگ ستم نه چو قابیل تشنه شد به جفا داد هابیل پوستین به فنا نه چو ادریس پوستین بفکند در فردوس را ندید به بند چون خلیل از ستاره و مه و خور پوستینها درید بی غم خور شب او همچو روز روشن شد نار نمرود تازه گلشن شد به سلیمان نگر که از سر داد پوستین امل به گازر داد جن و انس و طیور و مور و ملخ در بن آب قلزم و سر شخ روی او را همه رفیع شدند رای او را همه مطیع شدند ز آتش دل چو سوخت آب نهاد خاک بر دوش باد چرخ نهاد چون کلیم کریم غم پرورد رخ به مدین نهاد با غم و درد پوستین را ز روی مزدوری برکشید از نهاد رنجوری کرده ده سال چاکری شعیب تا گشادند بر دلش در غیب دست او همچو چشم بینا شد پای او تاج فرق سینا شد روح چون دم ز بحر روحانی زد و پذ رفت لطف ربانی پوستین را به اولین منزل بفرستید سوی گازر دل دل چو او را فر آلهی داد هم به خردیش پادشاهی داد گشت بی او به قدرت ازلی از ثناء خفی و لطف جلی تن ابرص از او چو سایه فرش چشم اکمه ازو چو پایه عرش هرکه چون او به نام جوید ننگ از یکی خم برآورد ده رنگ پشک با او چو مشک شد بویا زنده کردار مردگان گویا گل دل را زلطف جان سر کرد دل گل را ز دست جان درکرد چون دکان را به مهر کرد قضا دست تقدیر در نشیب فنا ماند عالم پر از هوا و هوس گشت بازار پر عوان و عسس شحنه ای را ز بهر دفع ستم بفرستاد اندرین عالم چون شد از آسمان دل ظاهر هم به جان مست و هم به تن ظاهر پوستین خود نداشت در ره دین پس چه دادی به گازران زمین از فنا چون سوی بقا آمد زینت و زیب این فنا آمد هرکه گشت از برای او خاموش سخن او حیات باشد و نوش گر نگوید ز کاهلی نبود ور بگوید ز جاهلی نبود دیدی ای خواجه سخن فربه که ترا در دل از سخن فر به در خموشی نبوده لهو اندیش گاه گفتن نبوده لغو پریش بسته از جد و جهد و عشق و طلب بر گریبان روز دامن شب روز و شب را به مسطر انصاف تسویت داده به ز هرچه گزاف از درونش چوبوی جان یابند بی زبانان همه زبان یابند تو در این گفت من مدار شکی باز کن دیده بر گمار یکی در رهش خوانده عاشقان بر جان آیه کل من علیها فان آن سفیهان که دزد و طرارند عقل را بهر ره زدن دارند صنع او عدل و حکمتست و جلی ملک او قهر و عزتست و خفی پیکر آب و گل ز قهرش عور لعبت چشم و دل ز کنهش کور عقل آلوده از پی دیدار ارنی گوی گشته موسی وار چون برون آمد از تجلی پیک گفت در گوش او که تبت الیک صفت ذات او به علم بدان نام پاکش هزار و یک برخوان وصف او زیر علم نیکو نیست هرچه در گوشت آمد آن او نیست نقطه و خط و سطح با صفتش هست چون جسم و بعد و شش جهتش مبدع آن سه از ورای مکان خالق این سه از درون زمان هیچ عاقل درو نبیند عیب او بداند درون عالم غیب مطلع بر ضمایر و اسرار نوز ناکرده بر دل تو گذار

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۵ - فصل اندر تقدیس کاف و نون نیست جز نبشته ما چیست کن سرعت نفوذ قضا نه ز عجز است دیری و زودیش نه ز طبع است خشم و خشنودیش علتش را نه کفر دان و نه دین صفتش را نه آن شناس و نه این پاک زانها که غافلان گفتند پاکتر زانکه عاقلان گفتند وهم و خاطر دلیل نیکو نیست هرکجا وهم و خاطر است او نیست وهم و خاطر نو آفریده اوست آدم وعقل نورسیده اوست ذات او فارغست از چونی زشت و نیکو درون و بیرونی زانک اثبات هست او بر نیست همچو اثبات مادر اعمیست داند اعمی که مادری دارد لیک چونی به وهم در نارد در چنین عالمی که رویش دو زشت باشد تو او بوی او تو گر نگویی بد و نکو نبود ور بگویی تو باشی او نبود گر نگویی ز دین تهی باشی ور بگویی مشبهی باشی با تو چون رخ در آینه مصقول نز ره اتحاد و روی حلول چون برون از کجا و کی بود او گوشه خاطر تو کی شود او عامه چون نزد حضرتش پویند آنک آنک به هرزه می گویند باز مردان چو فاخته در کوی طاق در گردنند کوکو گوی فاخته غایبست گوید کو تو اگر حاضری چه گویی هو خواه اومید گیر و خواهی بیم هیچ بر هرزه نافرید حکیم عالمست او به هرچه کرد و کند تو ندانی بدانت درد کند به ز تسلیم نیست در علمش تا بدانی حکیمی و حلمش خلق را داده از حکیمی خویش هرکرا بیش حاجت آلت بیش همه را داده آلتی در خور از پی جر نفع و دفع ضرر در جهان آنچه رفت و آنچ آید وآنچه هست آن چنان همی باید تو مگو هیچ در میانه فضول رانده او به دیده کن تو قبول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۶ - داستان باستان ابلهی دید اشتری به چرا گفت نقشت همه کژست چرا گفت اشتر که اندرین پیکار عیب نقاش می کنی هش دار در کژی ام مکن به نقش نگاه تو ز من راه راست رفتن خواه نقشم از مصلحت چنان آمد از کژی راستی کمان امد تو فضول از میانه بیرون بر گوش خر در خور است با سر خر هست شایسته گرچه ت آمد خشم طاق ابرو برای جفتی چشم هرچه او کرده عیب او مکنید با بد و نیک جز نکو مکنید دست عقل از سخت بنیرو شد چشم خورشیدبین ز ابرو شد زشت و نیکو به نزد اهل خرد سخت نیک است از او نیاید بد به خدایی سزا مر او را دان شب و شبگیر رو مر او را خوان آن نکوتر که هرچه زو بینی گرچه زشت آن همه نکو بینی جسم را قسم راحت آمد و رنج روح را راحت است همچون گنج لیک ماری شکنج بر سر اوست دست و پای خرد برابر اوست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۷ - التمثیل لقوم ینظرون بعین الاحوال «مُناظِرَة الوَلَدِ مَعَ الوالِد» پسری احول از پدر پرسید کای حدیث تو بسته را چو کلید گفتی احول یکی دو بیند چون من نبینم از آنچه هست فزون احول ار هیچ کژ شمارستی بر فلک مه که دوست چارستی پس خطا گفت آنکه این گفته ست کاحول ار طاق بنگرد جفتست ترسم اندر طریق شارع دین همچنانی که احول کژ بین یا چو ابله که با شتر پیکار کرده بیهوده از پی کردار روح را از خرد شرف او داد عفو را از گنه علف او داد نیک داند خدای انابت را حکمتش مانعست اجابت را گرچه باشد گه سؤال مجیب ندهد گل به گل خورنده طبیب گل عمر کسی که گل خواهد کی دهد گلش اگرچه دل خواهد کی شود بی سبب نموده تو بوده حق چو عقل پوده تو سخت بسیار کس بود که خورد قدح زهر صرف و زان نمرد بلکه او را غذای جان باشد که ز بحران چو خیزران باشد همه را از طریق حکمت و داد آنچه بایست بیش از آن همه داد پیل را پشه گر بدرد پوست گو بران گوشت پشه ران با اوست شپش ار هست ناخنت هم هست کیک را گوش مال چون برجست کوه اگر پر ز مار شد مشکوه سنگ و تریاک هست هم در کوه ور ز گزدم به دل نشان داری کفش و نعل از برای آن داری درد در عالم از فراوان است هریکی را هزار درمان است درهم آویخت از پی تصویر کره زمهریر و چرخ اثیر معتدل بهر جنبش گل را سردی مغز گرمی دل را جگر و دل ز اکحل و شریان سوی تن باد و آب کرده روان تا جسد را به واسطه دم و خون جان دهد این به جنبش آن به سکون ملکوتست و ملک در عالم زبر تخت نور و تحت ظلم کرد بخش این دو مایه را در صنع چون بگسترد سایه را بر صنع ملکوت از شرف روان دارد ملک از راه لطف جان دارد تا درون و برون پذیرد قوت تن ز ذی الملک و جان ز ذی الملکوت نوش دان هرچه زهر او باشد لطف دان هرچه قهر او باشد باشد از مادران ما بر ما هم حجامت نکو و هم خرما

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۸ - فی زینة‌الاطفال آن نبینی که طفل را دایه گاه خردی به اولین پایه گاه بندد ورا به گهواره گاه بر بر نهدش همواره گه زند صعب و گاه بنوازد گاه دورش کند بیندازد گاه بوسد به مهر رخسارش گاه بنوازد و کشد بارش مرد بیگانه چون نگاه کند خشم گیرد ز دایه آه کند گویدش نیست مهربان دایه بر او هست طفل کم مایه تو چه دانی که دایه به داند شرط کار آنچنان همی راند بنده را نیز کردگار به شرط می گذارد به جمله کار به شرط آنچه باید همی دهد روزی گاه حرمان و گاه پیروزی گاه بر سر نهد ز گوهر تاج گه به دانگی ورا کند محتاج تو به حکم خدای راضی شو ور نه بخروش و پیش قاضی شو تا ترا از قضاش برهاند ابله آنکس که اینچنین ماند هرچه هست از بلا و عافیتی خیر محض است و شر عاریتی بد به جز جلف و بی خرد نکند که نکوکار هیچ بد نکند سوی تو نام زشت و نام نکوست ورنه محض عطاست هرچه ازوست بد ازو در وجود خود ناید که خدا را بد از کجا شاید آنکه آرد جهان به کن فیکون چون کند بد به خلق عالم چون خیر و شر نیست در جهان سخن لقب خیر و شر به توست و به من آن زمان کایزد آفرید آفاق هیچ بد نافرید بر اطلاق مرگ این را هلاک و آنرا برگ زهر آن را غذای و این را مرگ زاینه روی را هنر باشد گرچه پشتش پر از گهر باشد آینه گر چو پشت روی سیاه بودیی کس نکردی ایچ نگاه زاینه روی به بود خورشید پشت او خواه سیاه و خواه سپید چون ترا از درون دل بنگاشت آینه تو ز پیش دل برداشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۱۹ - فصل اندر صُنع و قدرت نقش بند برون گلها اوست نقش دان درون دلها اوست صنع او را مقدمست عدم ذات او را مسلم است قدم تا ترا کبر تیز خشم نکرد تا ترا چشم تو به چشم نکرد پای طاووس اگر چو پر بودی در شب و روز جلوه گر بودی که تواند نگاشت در آدم نقش بند قلم نگار قدم عقل را کرده قایل سورت مایه را کرده قابل صورت مبدع هست و آنچ ناهست او صانع دست و آنچ در دست او قبله عقل صنع بی خللش کعبه شوق ذات بی بدلش عقل را داده راه بیداری تو همی عقل را چه پنداری سگ و سنگست گلخنی و رهی تو چو لعل از برون حقه بهی سیم بهر هزینه دارد شاه لعل بهر خزینه دارد شاه سیم زار از نهاد وارونست لعل شاد از درون پرخونست ساخت دولابی از زبرجد ناب کوزه سیمین ببست بر دولاب سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۰ - فی تعظیم قدره آتش و باد و آب و خاک و فلک ز برش عقل و جان میانه ملک خرد و جان و صورت مطلق همه از امر دان و امر از حق اوست بیرنگ و مایه پرگار نعمت و شکر و شکرگوی نگار کرده در راه ناجوانمردان در هوا شمع و شمعدان گردان کرده در شه ره معاش و معاد فعل و قوت قرین کون و فساد قدرتش کرده در جهان سخن قوتی را به فعلی آبستن هرچه آید به فعل پایش را هرچه در قوتست زایش را

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۱ - فی‌الامثال والمواعظ، الفقر سواد الوجه والدُّنیا دارالزوال و تغیّرالاحوال و الانتقال با سیه باش چونت نگزیرد که سیه هیچ رنگ نپذیرد با سیه روی خوشدلی بهم است طرب انگیز سرخ روی کم است تبش آتشی که دل جویست طالب سوخته سیه رویست زنگی زشت در بلا جویی خوش دلی یافت در سیه رویی طرب او نه از نکویی اوست خوش دلی او ز مشک بویی اوست هست روشن تر از ضیاء هلال کشف حال هلال و کفش بلال راز دل گر همی نخواهی فاش با سیه رویی دو عالم باش زآنکه آنرا که آرزو طلب است پرده در روز و پرده دار شب است زین هوسهای هرزه دست بدار آرزو زهردان و معده چو مار افعی آرزوت اگر بگزد با تو این کارها بسی بپزد که بدین راه در بدی نیکیست آب حیوان درون تاریکیست دل ز رنگ سیه چه غم دارد زانکه شب روز در شکم دارد هرچه جز حق هرآنچ باطین است جز طریق حقیقت دین است زانکه مردان درین کهن خانه نو گرفتند بی دم و دانه چون به باغ خدای بگرازند هرچه تلقین بود بیندازند بی خودی منتهای راز همه ست مرجع روح پاک با کلمه ست بگذر از جان و عقل یکباری تا به فرمان حق رسی باری ای که فرش زمانه ننوشتی وی که از چار و نه بنگذشتی می نبینی از آنکه شب کوری روز چون عقل ابلهان عوری می بگویم سخن ترا نه به غمز لیکن از راه حق به نکته و رمز تا ز باطل بنگذری حق نیست که از این نیمه حق مطلق نیست جز پی زاد راه عالم حی زور لاخیر دان و زر لاشیی هست لاخیر زور زرداران همچو لا شیی عقل می خواران سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۲ - در بی‌نیازی از غیر خدای‌تعالی و دست در وی زدن از سر حقیقت از من و از تو کارسازی را بی زبانیست بی نیازی را بی نیازیش را چه کفر و چه دین بی زبانیش را چه شک چه یقین بی نیازی نیاز جوی از تو پاس داری سپاس گوی از تو به حقیقت بدان که هست خدای از پی حکم و حکمت بسزای طاعت و معصیت ترا ننگست ورنه زی او به رنگ یکرنگست کی به عقل و به دست و پای رسد بنده خواهد که در خدای رسد او تو را راعی و تو گرگ پسند او ترا داعی و تو حاجتمند گرگ و یوسف بتست خرد و بزرگ ورنه زی او یکیست یوسف و گرگ لطف او را چه مانعی و چه عون قهر او را چه موسی و فرعون نفس و افلاک آفریده اوست خنک آنکس که برگزیده اوست چه عزیزی ز عقل و برخ او را چه بزرگی ز نفس و چرخ او را چرخ و آنکس که چرخ گردانست آسیایست و آسیایانست حکم فرمان و عقل فرمان گیر نفس نقاش و طبع نقش پذیر جنبش چرخ بی سکون زمین هست چون مور در دم تنین مور را اژدها فرو نبرد گردش چرخ بی خبر گذرد بی خبروار در مشیمه لا کرده در کار آسیای بلا عمر تو دانه وار در دم او سور تو همنشین ماتم او نزد تست آنکه از پی شو و آی کاسه تو چهار دارد پای جز به فضلش به راه او نرسی ورچه در طاعتش قوی نفسی آنکه در خود به دست و پای رسد کی تواند که در خدای رسد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۳ - اندر تضرّع و عجز از تو زاری نکوست زور بدست عور زنبور خانه شور بدست زور بگذار و گرد زاری گرد تا ز فرق هوا برآری گرد زانکه داند خدای از سر حدق کز تو زورست زور و زاری صدق چون تو دعوی زور و زر داری دیده را کور و گوش کر داری روی و زر سرخ و جامه رنگارنگ نام تو ننگ جوی و صلح تو جنگ بر در حق به گرد زاری گرد که به زاری شوی درین در فرد این نه از وام توختن باشد بی نیازی فروختن باشد قدرتش را به چشم عجز مبین خواجه آزاد کن مباش چنین تا به خود قایمی بپوش و بخور ور بدو دایمی بدوزد و مدر هرچه هست ای عزیز هست از وی بود تو چون بهانه یاوه مگوی بی تو گل مسجدست و با تو کنشت با تو دل دوزخ است و بی تو بهشت بی تو خود کارها همه کرده است با تو کره نه پرورده است تو تویی مهر و کین از آن آمد تو تویی کفر و دین از آن آمد بنده ای باش بی نصیبه و چیر که فرشته نه گرسنه ست و نه سیر از تو بیم و امید دولت راند چون تو رفتی امید و بیم نماند بوم چون گرد کاخ شه گردد شوم و بدروز و پر گنه گردد چون قناعت کند به ویران جای پر او به بود که فر همای ز آب و آتش زیان پذیرد مشک نافه مشک را چه تر و چه خشک چه مسلمان چه گبر بر در او چه کنشت و چه صومعه بر او گبر و ترسا و نیکو و معیوب همگان طالبند و او مطلوب نیست علت پذیر ذات خدای تو به علت کنون چه جویی جای مهر دین برنیاید از تلقین مه فرو شد چو تافت نور یقین پارسا گر به است او را به پادشا گر بدست ما را چه تو نکوکار باش تا برهی با قضا و قدر چرا ستهی اندرین منزلی که یک هفته ست بوده تابوده آمده رفته ست لفظ یسعی بخوان که اندر نشر طرقوا گوی مؤمن است به حشر مصطفی گفت خه از آن مه شد دست موسی خلیل اوه شد واو اوه وفای دینش داد رتبت و قربت یقینش داد پس چو واو از میان اوه رفت مانده آه مجرد اینت شگفت آه ماندست یادگاری ازو ملت او نبود کاری ازو پیش تا صور در دهد آواز خویشتن را بکش به تیغ نیاز گر پذیرند گشتی آسوده ورنه انگار بوده نابوده بر در بی نیازی از که و مه گر تو باشی وگرنه او را چه روز بهر خروس کی پاید چون شود وقت خور برون آید چه وجودت به نزد او چه عدم مثل تو بر درش نیاید کم چون برون تاخت چشمه روشن حاجتی نایدش به مقرعه زن این همه طمطراق آب و گلست ورنه آنجا که محض جان و دلست چه کند طرقوی مشتی خس طرقو گوی نور خویشش بس آن چراغ ترا به تست امید خود برآید به تافتن خورشید صرصر این شمع را بننشاند جان او نیم عطسه بستاند پس دراین کوچه نیست راه شما راه اگر هست هست آه شما همه از راه بندگی دورید چون خزان سال و ماه مغرورید چون تو گه نیک باشی و گه بد ترست از خود بود امید به خود پس چو شد روی عقل و شرم سپید رو تو یکسان شمار بیم و امید

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۴ - حکایت کرد روزی عمر به رهگذری سوی جوقی ز کودکان نظری همه مشغول گشته در بازی کرده هریک همی سرافرازی هریکی از پس مصارعتی بنمودی ز خود مسارعتی برکشیده برای خط و ادب جامه از سر برون به رسم عرب چون عمر سوی کودکان نگرید حشمتش پرده طرب بدرید کودکان زو گریختند به تفت جز که عبدالله زبیر نرفت گفت عمر ز پیش من به چه فن تو بنگریختی بگفتا من چه گریزم ز پیشت ای مکرم نه تو بیدادگر نه من مجرم نزد آنکس که دید جوهر خود چه قبول و چه رد چه نیک و چه بد میر چون جفت دین و داد بود خلق را دل ز عدل شاد بود ور بود رای او سوی بیداد ملک خود داد سر به سر بر باد نیک باشی ز دردسر رستی ور بدی جمله عهد بشکستی چون گرفتی ز عدل توشه خویش مرکب تو بود دو منزل پیش آنچنان شو به حیرت آبادش که دگر یاد ناید از یادش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۵ - اندر ذکر و یاد کردن ذکر بر دوستان و کم سخنان چه شماری بسان پیرزنان جور با حکم او همه دادست عمر بی یاد او همه بادست آنک گریان ازوست خندان اوست دل که بی یاد اوست سندان اوست شدی ایمن چو نام او بردی در طریقت قدم بیفشردی تو به یادش چو گل زبان کن تر تا دهانت کند چو گل پر زر سیر جان کرد جان بخرد را تشنه دل کرد عاشق خود را یک زمان از درش مشو غایب تا بود عزم و رای تو صایب کار نادان کوته اندیش است یاد کردن کسی که در پیش است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۶ - حکایت ثوری از بایزید بسطامی از پی طاعت و نکونامی کرد نیکو سؤالی و بگریست گفت پیرا بگو که ظالم کیست پیر وی مر ورا جواب بداد شربت وی هم از کتاب بداد گفت ظالم کسیست بدروزی که یکی لحظه در شبانروزی کند از غافلی فراموشش نبود بنده حلقه در گوشش گر فراموش کردیش نفسی ظالمی هرزه نیست چون تو کسی ور بوی حاضر و بری نامش نیست کردی ز جرم احکامش آنچنان یاد کن که از دل و جان بشوی غایب از زمین و زمان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۷ - تمثیل یاد دار این سخن از آن بیدار مرد این راه حیدر کرار فاعبد الرب فی الصلوة تراه ور نباشی چنین تو وا غوثاه آنچنانش پرست در کونین که همی بینیش به رأی العین گرچه چشمت ورا نمی بیند خالق تو ترا همی بیند ذکر جز در ره مجاهده نیست ذکر در مجلس مشاهده نیست رهبرت اول ارچه یاد بود رسد آنجا که یاد باد بود زانکه غواص از درون بحار آب جوید کشد هم آبش زار فاخته غایبست گوید کو تو اگر حاضری چه گویی هو حاضران را ز هیبت است منال گر ترا حصه غیب است بنال ناله شوق فاخته بشنو حالت و ذوق ساخته به دو جو کانکه خشنودی احد جوید نور توحید در لحد جوید لحدش روضه بهشت شود در دو چشمش بهشت زشت شود حاضر آنگه شوی که در مأمن حاضر دل بوی نه حاضر تن تا در این خطه تکاپویی یا همه پشت یا همه رویی چون ازاین خطه یک دو خطوط رفت جان طالب عنان عشق گرفت هرکه شد لحظه ای ز خود خشنود سالها بند شد به آتش و دود کی بدین اصل و منصب ارزانی است جز کسی کس سر مسلمانیست عشق و آهنگ آن جهان کردن شرط نبود حدیث جان کردن مردگی جهل و زندگی دینست هرچه گفتند مغز آن اینست آن کسانی که مرد این راهند از غم جان و دل نه آگاهند چون گذشتی ز عالم تک و پوی چشمه زندگانی آنجا جوی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۸ - فی ذکر دارِالبقاء اجل آمد کلیدخانه راز در دین بی اجل نگردد باز تا بود این جهان نباشد آن تا تو باشی نباشدت یزدان حقه سر به مهر دان جانت مهره مهر نور ایمانت سابقت نامه ای به مهر آورد وز پی تو به خاتمت بسپرد تا ز دور زمانه خواهی زیست تو ندانی که اندر آنجا چیست سحی نامه خدای عزوجل برنگیرد مگر که دست اجل تا دم آدمی ز تو نرمد صبح دینت ز شرق جان ندمد سرد و گرم زمانه ناخورده نرسی بر در سراپرده تو نداری خبر ز عالم غیب بازنشناسی از هنرها عیب حال آن جای صورتی نبود چون دگر حال عادتی نبود جان به حضرت رسد بیاساید وآنچه کژ است راست بنماید چون رسیدی به حضرت فرمان پس از آنجا روانه گردد جان رخش دین آشنای راغ شود مرغ وار از قفس به باغ شود با حیات تو دین برون ناید شب مرگ تو روز دین زاید گفت مرد خرد در این معنی که سخنهای اوست چون فتوی خفته اند آدمی ز حرص و غلو مرگ چون رخ نمود فانتبهوا خلق عالم همه به خواب درند همه در عالم خراب درند آن هوایی که پیش از این باشد رسم و عادت بود نه دین باشد ورنه دینی کزین حیات بود دین نباشد که ترهات بود دین و دولت در عدم زدنست کم شدن از برای کم زدنست آنکه کم زد وجود عالم را گو ببین مصطفی و آدم را وانکه او طالبست افزون را گو ببین عاد را و قارون را این یکی پای در رکیب بماند وآن دگر خسته نهیب بماند پای آنرا قدم عدم کرده دست این را ندم قلم کرده باد هیبت به عاد مقرونست خاک لعنت سزای قارونست چه زیان باشد ار ز بیم گزند نیکوان را فدی شوی چو سپند پیش مردان راه رخ مفروز خویشتن را تو چون سپند بسوز خرد و دین چه سرسری داری گر تو با حق سر سری داری مرد گرد نهاد خود نتند شیر صندوق خویش خود شکند ای ز خود سیر گشته جوع آنست وی دوتا از ندم رکوع آنست کز تن و جان خود بری گردی گرد تنهایی و سری گردی هیچ منمای روی شهر افروز گر نمودی برو سپند بسوز آن جمال تو چیست مستی تو وان سپند تو چیست هستی تو لب چو بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خویشتن را در این طلب بگداز در ره صدق جان و تن در باز

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۲۹ - اندر وجود و عدم جهد کن تا زنیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی باشد آنرا که دین کند هستش گوی و چوگان دهر در دستش چون ازاین جرعه گشت جان تو مست بر بلندی هست گردی پست هرکه آزاد کرد آنجایست حلقه در گوش و بند برپایست لیکن آن بند به که مرکب بخت لیکن آن حلقه به که حلقه تخت بند کو برنهد تو تاج شمر ور پلاست دهد دواج شمر زانکه هم محسنست و هم مجمل زانکه هم مکرمست و هم مفضل چه کنی بهر بی نوایی را شادی و زیرک و بهایی را شاد ازو باش و زیرک از دینش تا بیابی رضا و تمکینش زیرک آنست کوش بردارد شادی آنست کوش نگذارد نیکبخت آن کسی که بنده اوست در همه کارها بسنده بر اوست چون از این شاخها شدی بی برگ دستها در کمر کنی با مرگ نشوی مرگ را دگر منکر یابی از عالم حیات خبر دست تو چون به شاخ مرگ رسید پای تو گرد کاخ برگ دوید پای کز طارم هدی دورست نیست پای آن دماغ مخمورست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۰ - اندر شُکر گوید آدمی سوی حق همی پوید آن نکوتر که شکر او گوید اوست بی شکل و جسم و هفت و چهار ایزد فرد و خالق جبار شکل و جسم و طبایع و تبدیل آدمی راست ماه و سال عدیل موضع کفر نیست جز در رنج مرجع شکر نیست جز سر گنج چون شدی بر قضای او صابر خواند آنگاه مر ترا شاکر شکرگوی از پی زیادت را عالم الغیب والشهادة را شکر شکر او که داند رفت گوهر ذکر او که داند سفت او ببخشد هم او ثواب دهد او بگوید هم او جواب دهد هرچه بستد ز نعمت و نازت به از آن یا همان دهد بازت گیرم از مویها زبان گردد هر زبان صد هزار جان گردد تا بدان شکر او فزون گویند شکر توفیق شکر چون گویند پس سوی شکر نعمتش پویند گر بگویند هم بدو گویند تن و جان از پی قضا در سکر دل ترنم کنان که یارب شکر ورنه در راه دانش و تدبیر از زن و مرد و از جوان و ز پیر کورچشمان عالم هوسند عور جسمان چو مور و چو مگسند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۱ - اندر شکر و شکایت شاکر لطف و رحمتش دیندار شاکی قهر و غیرتش کفار بینی آنگه که گیرد ایزد خشم آنچه در چشمه باید اندر چشم قهر و لطفش که در جهان نویست تهمت گبر و شبهت ثنویست لطف و قهرش نشان منبر و دار شکر و سکرش مقام مفخر و عار لطف او راحت است جانها را قهر او آتشی روانها را لطف او بنده را سرور دهد قهر او مرد را غرور دهد لام لطفش چوروی بنماید دال دولت دوال برباید قاف قهرش اگر برون تازد قاف را همچو سیم بگدازد عالم از قهر و لطف او ترسان صالح و طالح از فزع یکسان لطف او چون مفرح آمیزد کفش صوفی به کشف برخیزد باز قهرش چو آید اندر کار کشف سر در کشد کشف کردار قهر او نازنین گدازنده لطف او بینوا نوازنده کفر و دین پرور روان تو است اختیار آفرین جان تو اوست جان جانت ز لطف او زنده است که روانت به لطف پاینده است آرد از قهر و لطف سازنده زنده از مرده مرده از زنده کشف قهرش چو امد اندر چنگ باشه ملک را به بیشه لنگ باز چون اسب لطف را زین کرد لقمه کرم را ملخ چین کرد خود از او نزد عقل و رای رزین کرم سیمین بود ملخ زرین در عطا چون بلای مبلی دید با بلا در عطا همی خندید قهر او چون بگستراند دام سگی آرد ز صورت بلعام لطف او چون درآمد اندر کار سگ اصحاب کهف بر در غار اولیای ورا امین گردد درخور مدح و آفرین گردد سحره از لطف گفت ان لاضیر با عزازیل قهر کرد انا خیر با خدای ایچ نیک و بد بس نیست با که گویم که در جهان کس نیست چه سوی ناکسان چه سوی کسان قهر و لطفش به هرکه هست رسان خسروان در رهش کله بازان گردنان بر درش سراندازان پادشاهان چو خاک بر در او برمیده فراعنه از بر او به یکی ترک غول نو برده صد هزاران علم نگون کرده فرش مشتی گرسنه بنوشته چاکرش زان یکی دوتا گشته هرکه در ملک او منی کرده از ره راست توسنی کرده گر بگوید به مرده ای که برآی مرده آید کفن کشان در پای ور بگوید به زنده ای که بمیر مرد در حال ورچه باشد میر خلق مغرور نفس از افضالش هیچ ترسان نبوده از امهالش گردنان را طعام زهرش بس سرکشان را لگام قهرش بس گردن گردنان شکسته به قهر ضعفا را ز لطف داده دو بهر سرعت عفوش از ره گفتار بر گرفتست رسم استغفار عفو او بر گنه سبق برده سبقت رحمتی عجب خورده تایب ذنب را بداده پناه پاک کرده صحایفش ز گناه روح بخش است روح ور نه چو ما پرده دار است و پرده در نه چو ما ناکسان را به لطف خود کس کرد صبر و شکری ز بندگان بس کرد فضل او پیش چشم دانش و داد در حس بست و راه جان بگشاد چون ترا کرد حلم او ساکن از زبان بدان شدی ایمن رسته باشد همیشه در صحرا مرد کوهی ز نکبت نکبا غیب او عیب خلق دانسته عفو او شستنش توانسته علم او عیب ما بپوشیده تو نگفته سر او نیوشیده آدمی زاده ظلوم جهول فضل حق را همی زند به فضول از پی لطف و غایت کرمش کرده بر لوح قسمت قدمش پشت پایی همی زند به دو دست عقل هشیار را چو مردم مست چون نشاند عروس را بر تخت آنکه بر وی ببست رخنه بخت خوب کار او و زشتکار شما غیب دان او و غیب دار شما این عنایت نگر تو از پس ریب عالم غیب را به عالم غیب گر نبودی ز وی عنایت پاک کی شدی تاجدار مشتی خاک منزل عفو او به دشت گناه لشکر لطف او پذیره آه آه عارف چو راه برگیرد دوزخ از بیم او سپر گیرد عفو او را قبول بهر خطاست کرمش را نزول بهر عطاست گرچه در دست نقش او بیند خشم صفراییان بننشیند تو جفا کرده او وفا با تو او وفادارتر ز ما با تو بی نیاز است و پرنیازان را دوست دارد نیاز ایشان را او ترا حافظ و تو خود غافل اینت بی عقل ظالم و جاهل خوی ما او نکو کند در ما مهربان تر ز ماست او بر ما آن چنان مهر کو کند پیوند مادران را کجاست بر فرزند فضل او آوریدت اندر کار ورنه بر خاک کی بد این بازار هرکه شد نیست باشد او را هست هرکه افتد ز پای گیرد دست دست گیرست بیکسان را او نپذیرد چو ما خسان را او زانکه پاکست پاک را خواهد عالم الغیب خاک را خواهد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۲ - فی‌اطّلاعه علی ضمائرالعباد دانش او رهی رعایت کن بخشش او مهم کفایت کن شرب یک یک ز خلق دانسته دادن و ضد آن توانسته اوست مر فطرت ترا فاطر دانش او منزه از خاطر او ز تو داند آنچه در دل تست زانکه او خالق دل و گل تست چون تو دانی که او همی داند خر طبع تو در گلت ماند روی از آیین بد بگردانی رای تو پرورد مسلمانی چون به حلمش غرور خواهی داشت نار در دل نه نور خواهی داشت چون به علمش نگه نخواهی کرد طمع حلم از او مدار ای مرد علم او عقل را چراغ افروز حلم او طبع را گناه آموز گرنه حلمش بدی همیشه پناه بنده کی زهره داشتی به گناه مصلحت بین خلق بیش از آز مطلع بر ضمیر پیش از راز آنچه در خاطر تو او داند لفظ ناگفته کار می راند هیچ جانی به صبر از او نشکیفت هیچ عقلش به زیرکی نفریفت مطلع بر ضمایر است مدام تو بر اندیش و کار گشت تمام بی زبانی برش زبان دانی است قوت جانت ز خوان بی نانیست شادی آرست و غمگسار خدای راز دانست و رازدار خدای آنچه او بهر آدمی آراست آرزوش آنچنان نداند خواست او کمابیش خلق دانسته دیدن و دادنش توانسته جای تو در نعیم کرد معد تا تو با یوم جفت کردی غد او نهاد از پی اولوا الالباب بیم و امید در نمایش خواب کرد قایم برای نظم و قوام متقاضی به رحم در ارحام گردد از حس پای مور آگاه مور و سنگ و شب و زمانه سیاه سنگ در قعر بحر اگر جنبید در شب داج علمش آنرا دید در دل سنگ اگر بود کرمی دارد آن کرم ذره ای جرمی صوت تسبیح و راز پنهانش می بداند به علم یزدانش بنموده ترا ره آموزی داده در سنگ کرم را روزی هرکه او نیست هست داند کرد هست را نیست هم تواند کرد هست با قهر و علم یزدانی ناتوانی نکو و نادانی ناتوانی ترا کند دانا عاجزی مر ترا دهد بالا غیب خود زانکه صورت تو نگاشت تو ندانی که غیب نتوان داشت او ترا بهتر از تو داند حال تو چه گردی به گرد هزل و محال قایل او پس تو گنگ باش و مگوی طالب او پس تو لنگ باش و مپوی تو مگو درد دل که او گوید تو مجو مر ورا که او جوید گر گناهی همی کنی اکنون آن گناه از دو حال نیست برون گر ندانی که می بداند حق گویمت اینت کافر مطلق ور بدانی که می بداند و پس می کنی اینت شوخ دیده و خس خود گرفتم کسیت محرم نیست حق بداند حق از کسی کم نیست عفو او گیرم ار بپوشاند نه ز تو علمش آن همی داند توبه کن زین شنیع کردارت ورنه بینی به روز دیدارت نفس خود را میان حالت خویش غرقه در قلزم خجالت خویش

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۳ - اندر رزق گوید جانور را چو خوانش پیش نهاد خوردنی از خورنده بیش نهاد همه را روح و روز و روزی از اوست نیک بختی و نیک روزی از اوست روزی هریکی پدید آورد در انبارخانه مهر نکرد کافر و مؤمن و شقی و سعید همه را روزی و حیات جدید حاء حاجت هنوزشان در حلق جیم جودش بداده روزی خلق جز بنان نیست پرورش ما را جز شره نیست نان خورش ما را او ز توجیه بندگان نجهد نان خورش داد نان همو بدهد نان و جان تو در خزینه اوست تو نداری خبر دفینه اوست روزی تو اگر به چین باشد اسب کسب تو زیر زین باشد یا ترا نزد او برد به شتاب ورنه او را بر تو تو در خواب نه ترا گفت رازق تو منم عالم سر و عالم علنم جان بدادم وجوه نان بدهم هرچه خواهی تو در زمان بدهم کار روزی چو روز دان بدرست که ره آورد روز روزی تست سفله دارد ز بهر روزی بیم نخورد دیگ گرده حکیم نخورد شیر صید خود تنها چون شود سیر مانده کرد رها با تو زانجا که لطف یزدانست گرو نان به دست تو جانست غم جان خور که آن نان خورده است تا لب گور گرده بر گرده است جان بی نان به کس نداد خدای زانکه از نان بماند جان بر جای این گرو سخت دار و نان می خور چون گرو رفت قوت جان می خور مر زنان راست کهنه تو بر تو مرد را روز نو و روزی نو روزی تست بر علیم و قدیر تو ز میر و وکیل خشم مگیر آن زمانی که جان ز تن برمید به یقین دان که روزیت برسید روزیت از در خدای بود نه ز دندان و حلق و نای بود کدخدایی خدایی است برنج خاصه آنرا که نیست حکمت و گنج کدخدایی همه غم و هوس است کد رها کن ترا خدای بس است اعتماد تو در همه احوال بر خدا به که بر خراس و جوال ابر اگر نم نداد یک سالت سخت شوریده بینم احوالت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الاوّل: در توحید باری تعالی » بخش ۳۴ - تمثیل زالکی کرد سر برون ز نهفت کشتک خویش خشک دید و بگفت کای هم آن نو و هم آن کهن رزق بر تست هرچه خواهی کن علت رزق تو به خوب و به زشت گریه ابر نی و خنده کشت از هزاران هزار به یک تو زانک اندک نباشد اندک تو شعله ای زو و صدهزار اختر قطره ای زو و صد هزار اخضر بی سبب رازقی یقین دانم همه از تست نانم و جانم مرد نبود کسی که در غم خور در یقین باشد از زنی کمتر