Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۳۸ - حکایت در ظالم و مظلوم کودکی با حریف بی انصاف گفت کای سر به سر دغا و خلاف تو درازی و نیز در یازی پس همان به که گوز کم بازی اندرین شاهراه بیم و امید دایه جسم تست دیو سپید شب و روز از پی غذای تنت مانده پستان دیو در دهنت که هوای هلاکت اندیشت سر پستان سیه کند پیشت کو یکی مادری که از سر درد کودک از شیر باز داند کرد کردت ارچه چو گوز بن گردن شیر پستان غافلی خوردن ناگهی بینی از در بستان اجل آید سیه کند پستان شیر خوردنت امل دراز کند اجلت خو ز شیر باز کند دل خورد شیر او چو گاو سبوس نزد عامی چو پارسا سالوس باز کن خو ز شیر خوردن پر طمع از شیر ماده گاو ببر بر سر پل دل وطر چه بود در سرای خطر بطر چه بود طین که ابلیس داشت از وی ننگ تو چو دینش گرفته در بر تنگ زآدمی قبله عقل و دین داری نه نباتی که قبله طین داری نبوی پیش جهل دست آموز بر همه آرزو شوی پیروز دل ز گل بگسل ار یقین داری دور کن کین ز دل چو دین داری گر تو در خطه خطر شب و روز با خرد همچو طفل باز گوز خانه جغد را بکوشیدی به گچ و سنگ و نقش پوشیدی سال طوفان و خانه آشفته تو درو گاه مست و گه خفته نه که چون ژاله ای فرو بارد خانه را بر سرت فرود آرد روز و شب گاه و بیگه از باران غافل از راه آب و ناودان چون ترا برد در سفر طوفان بر تو خندند نقش و گچ پس از آن بر دکان فریب و تلبیست دست خوش یافتست ابلیست هم ز دست خودت در این بنیاد پای در گل بماند و سر بر باد هست از او امر و نهی و آرو میار از تو بیشه است عمر دست افزار آنچه سود آید او برد به درست وآنچه باشد زیان ز مایه تست ناگرفته به رشوت از دین نور رایگان دیو را شده مزدور
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۳۹ - ذکر انقطاع نسب آدم پاک را برآر از گل چشم روشن مدار و تاری دل به خدای ار بود ز بهر شرف از خلیفه خدای چون تو خلف گر تو اینجا نسب درست کنی بر خود آن راه نار چست کنی صبر کن تا درین سرای مجاز از پی آز و غم نه از پی ناز بر کشندت به دست عافیتی آخر این پوستهای عاریتی تا چو از خاک خود برون آیی تا در آن دم ز آب چون آیی راد مردی گزین تو با دل خوش همچو سفله مباش خواری کش اهل دنیا به خوبی و زشتی خفتگانند جمله در کشتی بادبان برکشیده بهر سفر خاک تیره ز آب و نار شمر غافل از روی جهل و از ادبیر ابلقان سوارکش در زیر کی بایستد مگر دمی به غرور از خدای و ز خلق یکسر دور هرکه گشت از غرور و غفلت مست نیکی آن جهان بداد ز دست نه شتاب آیدت به کار و نه صبر زانکه بشتافت و صبر کرد آن گبر هادی ره به جز هدایت نیست وآن طریق اندرین ولایت نیست کی غم بوسه و کنار خورد هرکه او کوک و کو کنار خورد علم دین کان به غفلتی شنوی نکند اعتقاد و دینت قوی لاله غفلتی نه ای بنده دل سیه عمر کوته و خنده تا بنگذشت عاقل از آتش کی برآید ز جانش خنده خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۰ - صفةالمغرورین فی دارالدّنیا آن شنیدی که حامد لفاف در حریم حرم چو کرد طواف ناگهی باز خورد بر وی پیر آنکه در عصر خود نداشت نظیر گفت شیخا بگوی تا چونی تا به رنج زمانه مرهونی گفت حالم سلامت و خیرست لفظ من سال و ماه لاضیرست گفت ویحک سخن خطا گفتی همچو نادان به خود برآشفتی آدمی خیر آنگهی دارد که صراط دقیق بگذارد تو هنوز از صراط نگذشتی خیر چون باشد ای دد دشتی بعد از آن در بهشت چون رفتی از سلامت تو بهره بگرفتی ناشده در بهشت و دار سلام چون سلامت بود نیافته کام چون از این هر دو فارغ آیی تو آنگهی خیر را بشایی تو ایمن از هر نهاد زشت شوی به سلامت چو در بهشت شوی مر ترا هست هر دوان در پی خویش را خیر گفته عز علی از حقیقت چنان به دل دوری که نه ای اوستاد مزدوری یک زمان از نهاد خود برخیز در رکاب محمدی آویز آنچه گفته ست شرع آمده گیر وآنچه مقدور کاین آن شده گیر یک زمان شرع را متابع شو پس مرفه به دشت در بغنو
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۱ - التمثیل فی حبّ الدّنیا و غرورها خواجه ای را به مردمی دربست متکا ساختم بر او ننشست گفتمش تکیه جای باشد خوش گفت آن را که رشته شد ز آتش کی سپارد به تکیه گه تن خویش هرکه را گور و مرگ و محشر پیش این همه تکیه ها غم و هوسست تکیه گه رحمت خدای بسست اینت آزادمرد دین پرور اینت محکم حدیث حکمت خر ای سنایی سخن دراز مکش کوتهی به نمک ز دیگ بچش خواجه تن را طلاق ناداده دین همی جوید اینت آزاده این جهان راست بهر مغروری خانه ویران و پرده زنبوری این جهان در حلی و حله نهان گنده پیریست زشت و گنده دهان تو به نیرنگ و رنگ او مگرو سخنان مزخرفش مشنو چه طمع داری از درش آبی چه نهی زیر پشته گردابی صدهزاران چو تو به آب برد تشنه باز آورد که غم نخورد چون از این گنده پیر گشتی دور دست پیمان بدادی از پی حور حور با تو چگونه پردازد حور با گنده پیر کی سازد سه طلاقش ده ارت هیچ هش است زانکه این گنده پیر شوی کش است حیدری نیست اندرین آفاق دهد این گنده پیر را سه طلاق در جهان حیدران اگرچه بسند در ره دین به گرد او نرسند چون شود دهر با تو یک دم خوش چون جهد ناگه از خیار آتش نوش اینجات زهر آنجایست تری مغز آفت پایست تا بود دنیی ات نباشد حور از معانی بدانکه دوری دور از امانی بجمله دست بدار همچو غوغا به شهر دست برآر چکنی خداکدان پر مارش که مه او مه سگش مه مردارش دور شو زو که از تنک مایه چوژه لنگ آید ار خری خایه گربه وار او غذای خود زاید زاده او برو کجا پاید بارگیر تو تازی اسب دوان تو خریدار لنگ و لاشه خران خوی شیران پذیر با صولت همچو گربه مباش دون همت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۲ - فی صفةالنّفس واحواله دزد خانه است نفس حالی بین زو نگه دار خانه دل و دین دزد ناگه خسیس دزد بود دزد خانه نفیس دزد بود چون ظفر یافت دزد بیگانه نبرد جز که خرده خانه باز چون دزد خانه در نگرد همه کالای دور دست برد تو خوشی زانکه پیش تست قماش زان دگرها خبر نداری باش تا کنی دست زی خزینه فراز آنچه به بایدت نبینی باز از درونت پلنگ و موش بهم تو همی خسبی اینت جهل و ستم غافل از کید و حیلت شیطان کرده شیطان ز مکر قصد به جان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۳ - قال النّبی علیهالسّلام: ان الشّیطان فی عروق ابنآدم یجری مجری الدّم در درون تو خصم با تو بهم لفظ مهتر که یجری مجری الدم چه بوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده گر نه ای جامه ستم کاران پس چرا بی خودی چو می خواران بر هوا عالمی نبینی سود از هوا زنده ای بمیری زود دل خود را ز ننگ خود برهان که نه نافت برو برید جهان پیش یأجوج نفس خود سد باش پیش افعیش چون زمرد باش هرکرا چار طبع شد فرشش چار بالش نهند بر عرشش مرد کز حب جاه و مال برست رفت و بر مسند ابد بنشست مرد چون رنج برد گنج برد مرغ راحت ز باغ رنج برد رنج بردار تا بیابی خنج رنج مارست خفته بر سر گنج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۴ - در کاهلی گوید بشنو از بارگاه مصطفوی تا چه دانی ز نکته نبوی صفت کاهلان دین در راه هست لفظ من استوی یوماه اسب کودن به غزو نیست دوان ورنه چون خر نداردی پالان بر تن خود نه ای مغفل بار زانکه باشد سیاه بدکردار شرع ورزی نیاید از منبل حق گزاری نیاید از کاهل آنکه او شرع را شود منقاد نرود چون خران به راه عناد بنده شرع باش تا برهی ورنه گشتی به پیش دیو رهی مر ترا گر به سوی خانه برد اشهب و ادهم زمانه برد خام و گم نام رفته از خانه که بود جز جنین و افگانه گام زن همچو روز روشن باش نه فسرده چو بام و روزن باش آب در گشتن است خوش چو گلاب چو نگردد بگندد از تف و تاب دم به دم طوف کن به هر کویی تا ببینی مگر نکورویی ور نکو گویی و نکو رایی همچو اقبال باش هر جایی با همه خلق رای نیکو دار خو نکودار و رای چون خو دار تنگ خویی نشان ادبیرست خوی بد روبه و نکو شیرست خوی نیکو ترا چو شیر کند خوی بد عالم از تو سیر کند نیست در خورد مر مرا دل و جان یارب از هر دوام تو باز رهان چیست لذت ز عمر با تکلیف همه با هم رقیب و خصم و حریف زین همه خلق و زین همه بنیاد بار تکلیف خویش بر تو نهاد گشت زین کاینات جمله خصوص احسن الصوره مر ترا مخصوص گرد هزل و عبث چرا گردی عمر خود در عبث هبا کردی که ترا غره کرد بر دنیی تا بدادی ز دست خود عقبی کار خود دیر و زود دریابی لیک اکنون هنوز در خوابی غافلی زین زمانه غدار از وجود زمانه دست بدار کین امانی نه پایدار بود حسرت افزای و عمر خوار بود چون من و چون تو صد هزاران کشت ناشده سرخ یک سر انگشت تو در این راه کودکی طفلی نه شراب مروقی ثفلی مرد راهی درآی و مردی کن ورنه ره گیر و رو مه سردی کن
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۵ - مثل اندر حال ادبار خوش دلی از پی سخن پاشی گفت ادبار را کجا باشی گفت باشد مرا دو جای وثاق دل زراق و محبر وراق گفت دیگر کجات جوید کس گفت که ادبار را دو خانه نه بس زانکه گوید خرد در این منزل ساعتی از حمار جهل انزل تا بوم در دو آشیانه بوم یا به بازار یا به خانه بوم کین بپسنده مردم درویش خورد از خونبهای دیده خویش آن عزازیل با هوا پیوست زان ورا هاویه است جای نشست در هوا سود نیست زان برگرد تا ز بود تو برنیارد گرد خرد همت همیشه خوار بود عقل باشد که شاد خوار بود گر تو از علم نردبان سازی هرچه خواهی تو زود دریازی رهرو رهروان در این ره اوست زانکه فرمان پذیر اللٰه اوست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۶ - فیالحرکة و ترک الاوطان فی طلبالآخِرَة، قال النّبی علَیهالسّلام: اطلبوا العلم ولو باصّین، وَ قالَ علَیهالسّلام: سافِرُوا تغنموا، ولاتفخروا بالوطن کرده بر تارک هوا گردان گرد خود از سیاست مردان سبل از دیده ها رباینده چرب دستان به تیر آینده کوس در گوش دلخروش خروش تیر در چشم مرد مردم پوش در زده آفتاب جامه به نیل وآسمان پیل پیل گشته ز بیل مغز خصمان چو شام و تیره چو خواب دل خصمان چو دیو و نیزه شهاب رفت چندان به زیر مرکز خون کز دگر نیمه لعل شد گردون گشته چون خار در مصاف زبون خصم در پای اسب خرماگون
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۷ - محمدت در حرکت و سیر و رنج بردن زین زمین خسی به چرخ کسی شب و شبگیر کن مگر برسی خاصه در خیر عار باشد عار از توانا توانی اندر کار دل و تن را عسل مده بسیار کان عسل جز کسل نیارد بار گر عسل کم خوری ترا شاید گرمی دل عسل بیفزاید تو مکن کار جز به دستوری مرگ اگر ره زند تو معذوری تو بکن جهد خود به نفس و نفس ور مری مرگ عذرخواه تو بس مرد جولاهه چون شود بیکار نکند زیر پایگاه قرار روغن سرد و گرم دیده ز تاب افسری شد ز رنج بر سر آب روغن از رنج تن به جای آورد آب را سر به زیر پای آورد رنج کش را نصیبه چبود گنج بستر خواب راحت آمد رنج همچو احرار سوی دولت پوی همچو بدبخت زاد و بود مجوی قدر ره رفتن ارچه کم داند مرد وقت سپیده دم داند تا تو در بند آن و این باشی سایه پرورد و نازنین باشی تو در این کارگاه بی سر و بن واندراین لافگاه باد و سخن جامه شویی ولیک عوران را شمع ریزی ولیک کوران را نشود مرد پر دل و صعلوک پیش مامان و باد ریسه و دوک علم دانی ولیک علم حیل سیم داری ولیک سیم دغل مرد را گلشنست سایه تیغ ورنه گیرد چو حیز راه گریغ نشود کس به کنج خانه فقیه کم بود مرغ خانگی را پیه هرکه او خورده نیست دود چراغ ننشیند به کام دل به فراغ نه همه ساله نوبت عیش است مزه عیش مرگ در جیش است کی شود مایه نشاط و سرور هم در انگور شیره انگور تا سمندت هنوز بر در تست سایه اقربات بر سر تست کودکی در سفر تو مرد شوی رنجه ار راه گرم و سرد شوی اندرین ره نه بر دم پرداز بلکه از سوز سینه و ز نیاز رفت باید به باد و نم چو سفن لب گشاده سلب کشیده ز تن لیکن این صعب تر که در منزل با پری حمل و سستی حامل بار تو شیشه راه پر سنگست دست پر گوز و خمره سر تنگست به تمنا تو مرد ره نشوی پاس خود دار تا تبه نشوی کاندرین ره هرآنکه پای نهاد سر بود پای و سایه باشد باد چون به غربت درون نهادی گام عارت از فخر دان و ننگ از نام در غریبی نه کارساز و نه بار در غریبی مه فخردان و مه عار در غربت مزن که خوار شوی زهر نادیده زهرخوار شوی در گل ار تخم شادی اندازی ندروی جز غم ار چه به تازی در سفر خواجگی نکو ناید که سفر خواجگی بپالاید اندرین پایگاه سر گردان شد سفر بوته جوانمردان پدر اولت غربی کرد زاب غربت روان و جان پرورد تا غریبی نکرد مرد نگشت آمد از کاخ و سایه تا بر دشت زیر ران تو از برای طلب اشهب روز باد و ادهم شب پدر آنجا معلم و مهدی پس تو دجال اینت بد عهدی تو چو آدم ز رنگ و بوی ببر تا شوی پادشاه بنده و حر به طلب یابی از بزرگان جاه به طلب کن سوی بزرگان راه تن مزن پاس دار مر تن را زانکه بر سر زنند تن زن را اندرین بحر بیکرانه چو غوک دست و پایی بزن چه دانی بوک باری ار زو نگرددت حاصل به سلامت رسی سوی ساحل بر تو ره رفتنست و جان کندن تا شود بید چوب تو چندن در بن خانه آنکه هشیارست کار جغد است و کار کفتارست مردم آنگه رسد به زیبایی که شود همچو باد صحرایی سفر آتش ار نخواهی کرد تاج خلت بنه ز ره برگرد زرهی دان برآب لیک از باد عقل و علم تو در خیال آباد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۸ - فیالادب و شرفالنّفس هرکه شاگرد روز شب نبود جز تهی دست و بی ادب نبود کاندرین راه پر شتاب و قرار صبر بی دست و پای دارد کار اندرین ره چو کند کردی خشم دست گیرد عطا و بیند چشم اندرین عالم و در آن عالم هرکرا پای پیش رفتن کم گرچه در دست بدخوی گروست مار بی دست و پای راست روست باز خرچنگ در غدیر و بحار هست با پنج پای کژ رفتار صدف ار دست داردی یا پای کی شدی جای در دهر آرای هر رهی کت خوشست آن ره گیر دم فرزین بمان دم شه گیر شاه بی پیل و اسب و بی فرزین خاصه بی رخ نیرزدت خرزین چار طبعست چار خانه شاه پنج حس شش جهت برای سپاه وفد عمرت چو زی وفات شود شاه در چارخانه مات شود تا بدانگه که مات گردد شاه آه می زن ز عیش و عمر کتاه هر زمان این فلک ز بهر ستیز زین زمین گویدت که خیز و گریز ورنه بر نطع گفتن و پاسخ می کش این بار و می خور این شه رخ بی روش روی پرورش نبود کاین کشش نبود آن چشش نبود اولت کوشش آخرت کشش است از برون چاره از درون چشش است راه حق پر ز دین و پر کیش است گرت خوش نیست راه در پیش است در میان ره چو سین انسانست سین چو رفت از میانه آن آنست اندرین ره رفیق کو دل را توشه کو صد هزار منزل را تا ترا نیست لقمه ای توشه ندروی زین ثمار یک خوشه معرفت آفتاب و هستی ابر راه بر آسمان و مرکب صبر هرکه رخ سوی آن زمین دارد برسد گر براق دین دارد دل گرم تو زاد رهگذرست دم سرد تو باد ابر برست مرد باید برای راه پناه حیز بگریزد از میانه راه راهبر راه را پناه آید موزه تنگ دست را شاید راه را یار جلد باید و چست خانه را به رفیق خوشدل و سست مرد چون شد برون ز دروازه به رفیق قدیمش از تازه با خردمند ساز داد و ستد که قوی تر شود خرد ز خرد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴۹ - اندر دور قمر و گردش روزگار دور ماهست و خلق را از ماه عمر ماهست چون رهش کوتاه هرکرا ماه پرورد به کنار شیر خواره اش دوتا کند چو خیار با رونده روندگان پایند بام خرگه به گل نیندایند خانه جانت را به سال و به ماه پاره پاره کنند چون خرگاه چنبر چرخ و اختر شر و شور این چو حراقه دان و آن چو بلور می کشندت به خود به دام و به دم پاسبانان گنبد اعظم لیک اگر یورتگه ز عز سازند هم ازو خرگهیت پردازند بر تو عمر تو القیامة خواند زانکه واللیل والضحاش نماند چون برآید ز چرخ عمر تو شید شید مرگ آنگه عود او شد بید چون ببیندت آن زمان با ذل راست چون در بهار نرگس و گل لیک گه عز و گاه ذل سازند کار و بارت همه براندازند عقل داند به عقل باز شناخت دیده را جز به دیده نتوان یافت که یکی شمع زنده کرد به باغ به یکی بوسه صدهزار چراغ گر کسی از اثیر برگذرد دوربین زان بود که دیده خورد جنس از جنس باز دارد رنج که ترازو بود ترازو سنج مبرد ار چند چیزها ساید مبرد دیگرش بفرساید با گرانجان مگوی هرگز راز کاسیا چون دو شد شود غماز اندرین خر سرای نویی تو به چه مانی مرا نگویی تو خر عیسی گرسنه بر آخر دامن راه کهکشان پر در ار بسان ذباب ماندی باز چکنی تخم خشم و شهوت و آز دست دیوان گشاده خاتم جم خواب شه بسته شب به سحر و به دم یار در راه چون روان باشد بی روان مرد چون روان باشد دوستان در ره صلاح و صواب یکدگر را مدد بوند چو آب مرد باید که اهل دیده بود تا در این راه حق گزیده بود چون ندارد بصارت اندر کار نشنوده است یا اولی الابصار دیده دل ترا چو نیست قریر نیستی در نهاد کار بصیر اهل دین را جز اهل دین نگزید دید را جز به دیده نتوان دید یار ناجنس تخم خواب آمد یار همجنس پای آب آمد دوستان همچو آب ره سپرند کآبها پایهای یکدگرند راه بی یار زفت باشد زفت جز به آب آب کی تواند رفت با رفیقان سفر مقر باشد بی رفیقان مقر سقر باشد بس نکو گفته اند هشیاران خانه را راه و راه را یاران کار بد هر که را رفیق بدست زانکه بد رنگ عاجز از خردست زین جهان همه سراسر غم دلم از دل گرفت و از جان هم آنکه زو چاره نیست یارش دان وآنکه نه یار تست بارش دان تازگی سرو و گل ز بارانست زندگی جان و دل ز یارانست دوست را کس به یک بلا نفروخت بهر کیکی گلیم نتوان سوخت آب را چون مدد بود هم از آب گلستان گردد آنچه بود خراب پس اگر این مدد بریده شود میوه بر شاخ پژمریده شود راه بی یار نیک نتوان رفت ورنه پیش آیدت هزار آکفت یار نیک اندرین زمانه کمست زانکه غث و سمین کنون بهمست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۰ - حکایت آن شنیدی که پیر با همراه گفت چون شد ز همرهیش آگاه از سر و سینه بهر صحبت یار پای سازم به ره چو مور و چو مار گر تو کار سفر همی سازی تو ز من خواه و گیر جان بازی همرهت باشم و ز دزد و هراس کم ز سگ مر ترا ندارم پاس بس عجب نبود ار چنین باشم گر کنم با سگی قرین باشم بندم از جد و جهد و عشق و طلب بر گریبان روز دامن شب خود ز یاران نباشد ایچ محال کین سگی کرد سیصد و نه سال خفته اصحاب کهف و سگ بیدار پاس همراه داشت بر در غار راه چون مار و غار دارد ساز یار در غار مار دارد باز مصطفی را به دفع هر مکری یار بایست همچو بوبکری آب را گر نه آتشستی یار خاک فعلستی و هوا آثار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۱ - اندر نگاه داشتن راز و مشورت کردن سر چه پوشی که در بهاران گل راز پنهان ندارد اندر دل با بهان رای زن ز بهر بهی کز دو عقل از عقیله باز رهی کز تن دوست در سرای مجاز جان برون آید و نیاید راز راز مر دوست را چو جان باشد زان چو جان در دلش نهان باشد راز پنهان نداشت ایج لبیب در غم و علت از حبیب و طبیب از طبیب ار نهان کنی تو اصول به نگردی بماندی معلول جمله علت بگوی و راز مگوی وآنچه بشنیده ای تو باز مگوی راز دل چو مرغ و دانه بود راز بر دل چو دود خانه بود دانه چون مرغ خورد شد ناچیز وآنچه بر دل نهاده شد چون تیز نرهد جان جانت زین دو مگر تا نکردی نهانش جای دگر با قوی گو اگر بگویی راز زانکه باشد قوی ضعیف آواز اینکه گفتم چو عاقلان بپذیر ورنه از پیل و خر قیاسی گیر زنده سر جز به زنده نسپرده ست زانکه سر جان زنده را مرده ست هرکه مرده است راز مردان را در کند پس صدف کند جان را تا صدف را به کارد نشکافند همچو دریا ز موج کی لافند تو نیابی بخاصه راز ملوک خیره باهم نشین پنبه و دوک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۲ - حکایت آن شنیدی که گفت دمسازی با قرینی از آن خود رازی گفت کین راز تا نگویی باز گفت خود کی شنیده ام ز تو راز شرری بود کز هوا پژمرد از تو زاد آن زمان و در من مرد سر ز نامحرمان نهان باید ورنه محرم چو بشنود شاید دوست محرم بود به راز و نیاز پیش محرم برهنه باید راز در ره سیل و رودها خفته سخن گفته به که ناگفته راز جز پیش عاقلان مگشای دل خود جز به اهل دل منمای آن نبینی که تخمها در گل ننماید به هیچ ظالم دل کم ز خاکی و خاک نعمت ساز از زمستان نهفته دارد راز چون هوا دست عدل بگشاید راز و دل جمله خاک بنماید راز در زیرکان نهان باشد زانکه هشیار بدگمان باشد هرکه در روز راز گسترده ست ابجد از لوح عقل بسترده ست سر والشمس چون دلش دریافت نه ز واللیل بدروار بتافت گفت کین سوز پرده ساز منست شب معراج روز راز منست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۳ - التمثیل فی حفظ اسرارالملوک بود مردی علیل از ورمی وز ورم برنیامدیش دمی رفت روزی به نزد دانایی زیرکی پر خرد توانایی گفت بنگر که از چه معلولم کز خور و خواب و عیش معزولم مجسش چون بدید مرد حکیم گفت ایمن نشین ز انده و بیم نیست در باطن تو هیچ خلل می نبینم ز هیچ نوع علل مرد گفتا که باز گویم حال کز چه افتاد بر من این اهوال رازدار ملوک و پادشهم با مزاج ملون و تبهم شه سکندر دهد همه کامم که ورا من گزیده حجامم لیک رازیست در دلم پیوست روز و شب جان نهاده بر کف دست نتوانم گشاد راز نهان که از آن بیم سر بود به زمان سال و مه مستمند و غمگینم بیش از این نیست راه و آیینم گفت مرد حکیم رو تنها بی علایق نهان سوی صحرا چاهساری ببین خراب شده گشته مطموس و خشک از آب شده اندر آن چاه گوی راز دلت تا بیاساید این سرشته گلت مرد پند حکیم چون بشنید همچنان کرد از آنکه چاره ندید شد به صحرا برون نه دانا مرد از پی دفع رنج و راحت فرد دید چاهی خراب و خالی جای درد خود را در آن شناخت دوای سر سوی چاه کرد و گفت ای چاه راز من را نگاه دار نگاه شه سکندر دو گوش همچو خران دارد اینست راز دار نهان باز گفت این سخن سه بار و برفت بنگر او را که چون گرفت آکفت زان کهن چاه نی بنی بر رست شد قوی نی بن و برآمد چست دید مردی شبان در آن چه نی ببرید آن نی و شمردش فی کرد نایی از آن نی تازه راز دل را که داند اندازه نای چون در دمید کرد آواز با خلایق که فاش کردم راز شه سکندر دو گوش خر دارد خلق از این راز او خبر دارد فاش گشت این سخن به گرد جهان مرد حجام را برید زبان تا بدانی که راز بهروزان بتر از جمر و آتش سوزان عالمی پر ز آتش و تف و دود بهتر از یک سخن که راز تو بود
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۴ - حکایت بود اندر سرخس یک روزی مجلسی بس به رونق و سوزی مجلسی پر ز ناله و شیون گفت آن صدر دین و فخر زمن آن چو موسی ز شوق بر سر طور بوالمفاخر محمد منصور من بدان مجلس اندرون بودم زان عبارت به دل برآسودم این حکایت ز روی نکته براند در معنی درو به رمز افشاند بشنو این را که هست قول سدید که به جایی مگر که پیر و مرید درفتادند چون سماعی بود دیو را اندر آن دفاعی بود وجد افتاد هردو را بتمام درگذشتند از حلال و حرام پیر می رقص کرد در حالت زانکه از شوق بود با آلت دید مردی مرید آهسته زیر زنار بر میان بسته گفت کای پیر این امانت کیست بسته زنار بر میانت چیست پیر گفتش که ای فضول نیوش سر چو دیدی خموش باش خموش کین نه زنار بلکه زنهارست روضه روح را چو انهارست از پی قهر نفس بی دینم بستن کستی است آیینم تا بداند که گبر بی قدرست کار او پیش صدر دین غدرست هر سحر کو ز خواب برخیزد پیش کو شر و فتنه انگیزد من کنم عرضه بر وی این زنار تا ز پندار بد شود بیدار گویم ای گبر آنکه این دارد از کجا نیم ذره دین دارد ز اهل ناری نه در خور نوری دام دیوی نه حله حوری تا در آن دم بتر ز خویش ز شر نشناسد کسی ز جمله بشر نکند کبر و کین نیامیزد از ره جهل و حمق برخیزد تا بدین فن ز عجب و استکبار باز دارم ورا به لیل و نهار هم سلامت بود مرا ز شرش هم به خود نبود از بطر نظرش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۵ - اندر موعظت و نصیحت گوید صحبت زیرکان چو بوی از گل عظت ناصحان چو طعم از مل بی غرض پند همچو قند بود با غرض پند پای بند بود در مشام خرد چه زشت آید هر نسیمی که نز بهشت آید بهر اندام دادن اوباش دل چو سندان زبان چو سوهان باش بشناسی ز راه دیده روح فاتحه دین چو روی داد فتوح وسعت آنجا که راه یزدانست تنگی اینجا که بند انسانست ان فی دیننا بخوان و بمان فی کبد را برآن و تیز بران راه یزدان ره فراخ آمد گلشن و بوستان و کاخ آمد هر مشامی کزین نسیم بهشت نتواند شنید باشد زشت
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۶ - اندر صفت بیابان گوید تنگی راه را صفت بشنو در رهی نازموده خیره مرو ره چو سوفار و خار چون پیکان مار رنگین درو چو توز کمان تیز و گریان کنندت از گرما ام غیلان او چو ابن ذکا خاره در تف او چو خاره سبک شوره بر سنگ او چو شاره تنک مرده خاکش ز هجر بی آبی کفنش کرده شوره سیمابی مهمهش با مهابت ارقم چون دم ابیض و دل بلعم شده از تف شوره بدرنگ همچو سیماب ریزه در وی سنگ سایه یک دم درو نیاسوده غول و خضرش سراب پیموده نابسوده بر هلاکش را ادهم روزگار خاکش را پیش چشم و خیال پر کینه خاک سرمه سراب آیینه ابر بهمن درو سموم شده مار بر خاک او چو موم شده بوده هامون او چو هاویه راست خاک همچون دل معاویه راست که نرفتی ز سهم آن هامون خضر بی آب و بی دلیل برون خضر بی رهبر اندران صحرا نتوانست رفت برعمیا زانکه از روی حقد و پر کینی راه چون پشت آینه چینی قمر آنجا طریق گم کرده شمس در وی شعاع بسپرده جزع در چشمهاش خوان آرای غول بر گوشها فقاع گشای از پی قوت و قوت مردم گندمش پر ز نیش چون گزدم نرگس اندر خیال بود چنین آفتابی میانه پروین چشمه آفتاب ابر آلود تشت شمعی میان توده دود گرچه از بهر مهر دل داری شش درم ساخت کرد دیناری قلزم قیر و قار تا ابراج برفشانده تلاطم امواج صحن بی امن او چو خانه بیم مانده بی آب همچو روی یتیم باد سردش ز دل بریده امید ریگ گرمش به مرگ داده نوید تا سمومش صمام گوش آمد دست او پای بند هوش امد گزدم از خار او کند مسواک مار افعی درو نیابد خاک خاک او روی آب نادیده گل او پشت مردم دیده نان ندید آنکه ز آب او شد شاد جان نبرد آنکه دل برو بنهاد تب زردست رشته چه اوی مرگ سرخست رفتن ره اوی زین بیابان بسی ترا بهتر خانه و آب سرد و دیگ کبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۷ - اندر تصوّف و زهد ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة آنکه در بند مال و اسبابند همه غرقه میان گردابند وان کسان کز برون در ماندند دان که در دست خویش درماندند عامه دل در هوای جان بستند زانکه از دست جهل سرمستند خاصه در عالم معاینه اند همچو سیماب و روی آینه اند همه دست نهال کن دارند همه مرغ قفس شکن دارند از پی ملک دین نه از پی ملک روی زردان دل سپید چو کلک پرنیازان بی نیازانند راست بازان پاکبازانند قدشان بیش امر بالیده کشف را زیر کفش مالیده جامه شان از پی ریاضت پوست همچو طبع لییم خواری دوست سرشان از برای دار بلند نردبان پایه حصار بلند همه با عندلیب دل خویشند همه سیمرغ خانه خویشند همه را در جهان نه روح و نه جسم در گرفته چو کودکان از بسم اسم خوانده به فعل آمده باز همه خاموش و صید جوی چو باز زهره از بهر قوت حالت کرده پر زهر و گفته ما را لت زهر قهر از میان جان دارند شکر شکر بر زبان دارند گرد کوی ملامتی روبند حلقه جان دولتی کوبند از پی ضیف آسمان جلال همه شب رو بسان طیف خیال عاشق مرگ هریک از پی برگ خویشتن را کشیده زیشان مرگ
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۸ - در صفت اهل تصوّف هر گدایی که بینی از کم کم پادشاهیست با خیول و علم همه دردی کشان ولی بی ظرف همه مقری ولی نه صوت و نه حرف چون سر عشق آن جهان دارند همچو شمعند سر ز جان دارند زانکه تاشان امید نبود و بیم جانشان تن خورد چو شمع مقیم پیش امرش چو کلک برجسته سر قدم کرده و میان بسته سگ درد پوستین درویشان ورنه چرخ است بنده ایشان باش تا روز حشر برخیزند همه در دامن دل آویزند تا ببینی تو خاصه بر در یار پیش هریک هزار مرتبه دار حرکت رفته از اشارتشان حرفها جسته از عبارتشان منتهای امیدشان تا او قبله شان او و انسشان با او همه خواهی که باشی او را باش رو برش سوی خویش هیچ مباش ژاله ذل ز دل مران هرگز کز ره ذل رسی به گلشن عز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵۹ - در طلب کردن از در دلها در دل کوب تا رسی به خدای چند گردی به گرد بام و سرای از در کار اگر درآیی تو دانکه بر بام دین برآیی تو دل کند سوی آسمان پرواز بام دین را به نردبان نیاز نردبانی که سوی بام دلست پایه عرش زیر او خجلست تنگهای شکر مریز به باغ که همه باغ طوطی اند چو زاغ طوطیانی چو زاغ پیش تو در تو فرو ریخته به تنگ شکر در نهاد و مزاج خویش نگر لوطیان را چو طوطیان مشمر این زمان طوطیان جگر خوارند لیکن الکن به گاه گفتارند زهر جان را به آشیانه برد شکرت با ذباب خانه برد مرجع جان ز زهر عمر گزای بازگشت شکر طهارت جای هیچ باشی چو جفت و فردی تو همه باشی چو هیچ گردی تو گر همی یوسفیت باید و جاه رنجها کش ببر ریاضت چاه چون سلیمان تو ملک را شایی که چو یوسف به حسن زیبایی شادمان باش و چهره را بفروز خویشتن را به نار جهل مسوز روبرون نه ز خویش هستی خویش عز خود دان همیشه پستی خویش گر شوی سال و مه برین منهاج برنهد بر سر تو گردون تاج اجل نفس در گدایی دان اصل او را ز پادشایی دان همچو مردان سبک به کار درآی تا ببینی هزار شاه گدای اندرین رسته بهر رستن خود آن فروش ای پسر که کس نخرد چو سؤالت گزید مرد محال مر ترا کسب خوبتر ز سؤال کز صلاحت سلیح هستی تست چون عمل جای بت پرستی تست چون دل از کم زدنت شاد شود آنچه آن هست تست باد شود قامت عمر خویش را خم ده دیده خشک خویش را نم ده خم قامت که نم پذیر بود صد کمان پیش او چو تیر بود
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۰ - فی ذمّالطمع والحرص دل خود را ز تاب و تابش طمع تافته و تفته دار چون دل شمع کان فتیله که بر فروزندش تا نشد تافته نسوزندش آن نباشد ولی که چون سرخاب رود از بهر آبروی بر آب ولی آنست کو ز خود بجهد پای بر آب روی خویش نهد ورنه او آب را هوا دارد دل او بی کله قبا دارد گرچه خود را به آب بسپارد مر هبا را هوا نگهدارد گر بدو نیک و مهر و کین باشد هرچه جز دین حجاب دین باشد در ره دین تنت حجاب تو است هستی تو برت نقاب تو است هستی خویش را ز ره برگیر تا شوی بر نهاد هستی میر بیخودان را ز خود چه فایده است عشق و مقصود خویش بیهده است بی خودی ملک لایزالی دان ملکتی نسیه نیست حالی دان هرکه مقصود را طلب کار است در ره صدق سخن بیکار است دل ز مقصود خویشتن برگیر حکم را باش و کارت از سر گیر نشوی بر نهاد خود سالار به نماز و به روزه بسیار زانکه هرچند گرد برگردی زین دو هر لحظه خواجه تر گردی گر همی لکهنت کند فربه سیر خوردن ترا ز لکهن به صفت دوستان هر جایی چیست جز تیرگی و رعنایی دوستان را رسد که در ره راز تیره رایی کند بر غماز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۱ - اندر بیان حال صوفی و ستایش صوفیان فرماید علامة اصحاب التصوّف ان لایسأل ولا ینهر ولا یدّخر تازه اندر بهار حق صوفیست سرو بر جویبار حق صوفیست صورت سرو چیست زی عامه راست قد تازه روی و خوش کامه صوفیانی که کاسه پردازند چشم تحقیق را همه گازند مرد صوفی تصلفی نبود خود تصوف تکلفی نبود صوفیانی که اهل اسرارند در دل نار و بر سر دارند صوفی آنست کز تمنی و خواست گشت بیزار و یک ره برخاست سه نشانست مرد صوفی را خواه بصری و خواه کوفی را اول آن کو سؤال خود نکند بد بود خود سؤال بد نکند دوم آنک ار کسی ازو خواهد ماحضر بدهدش که می شاید نکند باطل آن به من و اذی که بیابد عوض به روز جزا سیوم آن کز جهان شود بیرون نبود مدخر ورا افزون ساز تجهیز او ز نیک و ز بد هیچ گونه معد نباشد خود شادمانه بود به گاه رحیل نبود خوار همچو مرد معیل بود آزاد از آنچه بگریزد وآنچه بدهند خلق نپذیرد هرچه باید ز کردگار جهان خواهد و خلق ازو بود به امان بود از بند جاه و مال آزاد رخ به سوی جهان بی فریاد همه بی خان و مان و بی زن و جفت نه مقام نشست و معدن خفت همه بی بارنامه و دلشاد همه کوتاه جامه و آزاد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۲ - حکایت در حقیقت تصوّف صوفیی از عراق با خبری به خراسان رسید زی دگری گفت شیخا طریقتان بر چیست پیرتان این زمان نگویی کیست راه و آیینتان مرا بنمای درج درت به پیش من بگشای چیست آیین و رسم و راه شما به که باشد همه پناه شما آن خراسانی این دگر را گفت ای شده با همه مرادی جفت آن نصیبی که اندر آن سخنیم بخوریم آن نصیب و شکر کنیم ور نیابیم جمله صبر کنیم آرزو را به دل درون شکنیم گفت مرد عراقی ای سره مرد این چنین صوفیی نشاید کرد کین چنین صوفیی بی ایمان اندر اقلیم ما کنند سگان چون بیابند استخوان بخورند ورنه صابر بوند و درگذرند گفت بر گوی تا شما چکنید که به دل دور از انده و حزنید گفت ما چون بود کنیم ایثار ور نباشد به شکر و استغفار هم براین گونه روز بگذاریم بوده نابوده رفته انگاریم راه ما این بود که بشنودی این چنین شو که هم توتو هم که برسودی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۳ - التمثیل فیتعلیم الابالغافل لابن الجاهل فیالتصوّف پسری داشت شیخ ناهموار گنج پرداز و رنج نابردار پیر روزی ز بهر نصح و نیاز گشت راضی به صلح نان و پیاز بر سر مجمع از سر آزار گفت پورا سر از کبود برآر رو چو زر بایدت سفیهی کن ور سریت آرزو فقیهی کن وز زر و سر همی بخواهی راست مال و جان پدر بجمله تراست تا ترا کسب و جای و جاه دهد زانکه این صوفیی خدای دهد او هدایت دهد تو جهد بکن کار کن کار و بر میار سخن جان ندید از جهان پر دردی با تو جز نقد ناجوانمردی با چنین نقد زیف و روی نه خوب یوسفی کی فروشدت یعقوب نرهد یک نصیبه جوی از نار زانکه رشوت دهست رشوت خوار تو به صفو و صفات صوفی باش پوست کو کوفیی و کوفی باش باش همچو چراغ در ماتم مرگ با دلق و سوک هر سه بهم پیش مردن بمیر تا برهی ورنه مردی ازو به جان نجهی همچنین باش در نقاب سرشت تا نریزد جمالت آب بهشت سوی اصل از سرای محنت و داغ با لباس کبود رو چو چراغ چون نداری مناهی اندر پیش ز احتساب خرد بجو مندیش مفلسی مایه ساز تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی عاشقان آن زمان که رای آرند هر دو عالم به زیر پای آرند ملکوت این چنین گدایی را جان دهند از پی رضایی را هرکه برتر ز جان مکان دارد خانه بر فرق فرقدان دارد هرکه برتر ز جان مقر دارد کی فرودش نهد چو بردارد خویشتن را فدای یاران کن کشت بیگانه پر ز باران کن خود عباپوش و خز به یاران ده جو تو خور گندمی به ایشان ده سقری گرسنه ست بر گذرت مال و جاهست هیزم سقرت گرچه هستت چنین سقر در پیش هیزم او مشو و زو مندیش هیزم این سقر ز جاه بود وانچه داری به جاه چاه بود گرچه هستی کنون ز غفلت خوش سرنگون در فتی در آن آتش گرچه نمرود آتشی بر کرد نه چو آتش علف نیافت نخورد چون شنید او خطاب حق با نار سرد و خوش طبع شد چو دانه نار زر نداری چه غم خوری ز امیر خر نداری چه ترسی از خر گیر ای فرومایگان شط قدم وی فروماندگان بحر عدم باش تا در رسد بهار شما تا چه گلها دمد ز خار شما دست مشاطه بهار ازل تا چه آراید از عروس عمل لیک آن ره ببین که داری پیش از در نفس تا در دل خویش هرکه از جاه خویش درماند چوب ردش به صدر حق راند وان کسانی که مرد این راهند از نهاد زمانه آگاهند بنیوش این حدیث بی زرقی دل منه بر فروغ هر برقی صفت و حال صوفیان این است راه دین این و صدق جان این است
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۴ - فیالتفکّر والمراقبة فی احوال التصوّف دست دین کن به علم و عدل قوی چون سگ پای سوخته چه دوی این ترا گویم ای لهاوری کز جمال حریم حق دوری لیکن آن کس که سینه صاف کند کعبه بر درگهش طواف کند تو نه ای همچو سیر در یک پوست برگ تو چون پیاز تو بر توست یوسف تو هنوز در چاهست کش نه هنگام افسر و گاهست مهر نادیده ماه کی شود او بنده نابوده شاه کی شود او بنده شو تا دمی زبون باشی تا بدانی که شاه چون باشی بد و نیکت ز بیم و اومید است شب و روزت ز خاک و خورشید است تو هنوز آنچنان نه ای کز رنگ از تو دین و خرد ندارد ننگ هرچه ز آغاز دل به رنج بود عاقبت ناز و عز و گنج بود چند تر دامنی و لاف و صلف شرمسارست آدم از تو خلف تو به آدم به خلقتی مانند ورنه از راه حق نه ای فرزند خلقتت هست خلقت آدم لیک معنی آدمی مبهم مادری را که رستمی زاید درد زه در زمانش بگزاید گربه بر شیربچه باشد چیر شیر درد چو گشت روزی شیر گرچه آن دم بود ز گربه رمان گربه زاید به عطسه ای پس از آن تو ز موشان مدار طمع صلاح کانچه فاسق نباشد اهل فلاح سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۵ - در دنیا نابودن به که بودن یک جهانند زیر این افلاک کام پر زهر و خانه پر تریاک تا دلت زیر چرخ گردانست هرچه زی تو بدست نیک آنست برگذر زین سرای هزل و هوس پای طاوس ساز و مهد مگس آدمی زیر طبع کی شاید چار حمال مرده را باید دل اگر میل سوی خود کردی داد کم کرده خوی دد کردی کس ندیدی چنو یکی غماز گرچه زر سوی او نمودی راز کم نشین تا مقامر و غماز که برهنه ات کنند همچون راز گرچه خود نیست در سرای مجاز خام دست و دغا ده و کم باز ای بسا رنگهای او دیده پس غرورش به جهل بخریده با غرورش مباش هیچ قرین که برهنه ت کنند ز دولت و دین چار طبع اندرین دو رکن و سه حد ز اول کار تا به روز لحد کرم را از ظهور نبود بود که بسوزد ولیک نبود دود منهیان تواند چون تندر کشتی خشک روتر از استر یا ز خود یاد باش یا زو باش بکند هم سزاش روزی باش این همه خواجگان گربه طبع که سگ نفس را شدند تبع چون حباب ارچه زاب دلشادند زود میرند از آنکه پر بادند عمر کز سعی باد باشد و آب سخت کوته بود چو عمر حباب عمر دین است تا ابد همراه که اجل سوی او ندارد راه عمر آنکس که پاس خود دارد بر هنر پاسبان خرد دارد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۶۶ - اندر صفت صورت عالم تو به گوهر ورای دو جهانی چکنم قدر خود نمی دانی با زنان نیک هم نبردی تو با چنین زور مرد مردی تو چه کمست ای بزرگ زاده ترا در گشاده ست و خوان نهاده ترا گر تو خود را در این سرای غرور از سر جهل و بخل داری دور پنج نوبت زنی چو عقل و چو جان بر سر هفت چرخ و چار ارکان ور قبای فنا بیندازی به قبیله بقای حق تازی بر سه جانت بکن به شبگیری دو سلام و چهار تکبیری آخشیجان و گنبد دوار مردگانند زندگانی خوار چه کنی در جهان بیم آرش زانکه بی پرسش است بیمارش برگذر کین سرای پر وحلست نردبان پایه عمر و بام اجلست هرکه بر متن این سرای رسید باز دستش به دیدگان بکشید
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان » بخش ۱ - یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین الدّولة و امین الملّة کهف الإسلام و المسلمین ابا الحارث بهرامشاهبن مسعود نوّر اللّٰه مضجعه ای سنایی به گرد رضوان پوی در آن از ثنای سلطان جوی شاه بهرامشاه مسعود آن که به حق اوست پادشاه جهان ای سنایی کم سنایی گیر با ثنای شه آشنایی گیر کانکه گوید به مدح او سخنی چون صدف پرگهر کند دهنی نام او گر کند به کام گذر راست چون گل شود دهان پر زر بر درش گر کسی مقام کند عقل کلی بر او سلام کند در آن جان که مدح او گوید جان آن دل گل بقا بوید همچو گل چون ز جودش آری نام ریزه زر شود سخن در کام همچو هدهد کنم زمین پر بوس تا مرا مرغ گیرد از سالوس دوست گل را نه رایگان دارد کو زر و سیم در دهان دارد همچو گل تازه روی و خوش بویست پشت و رویش ببین همه رویست از پی عدل شاه شاخ چمن گل عمامه است و چرخ پیراهن از پی ملک چرخ در تدبیر ماه حکمست و آفتاب ضمیر هست بر رای روشنش جاوید همه پنهان چرخ چون خورشید چرخ تمکین کنست پایش را شرع تلقین کنست رایش را کرده یکسان به جد و حشمت خود صفحه تیغ و صفحه کاغذ ملک را جزم و عزم او جوشن راز چون روز پیش او روشن زآنکه سلطان عادل اعظم ملک و دین را چو کرد با هم ضم کرد از آن نیزه زبان باریک دیده عمر دشمنان تاریک گر فرستد به روم نامه خویش تو نبینی به روم یک بد کیش چرخ را جود او گدای کند بوم را فر او همای کند ملک او نقشبند عدل و یقین کلک او خامه دار معنی و دین تیغ در دست پادشاه جهان هم فلک رنگ و هم ملک فرمان راز چون آشکار نزدیکش زان دل دوربین باریکش چون خرد صدهزار گونه ش رای همچو جان در دو عالم او را جای چون علی هم شجاع و هم عالم نه چو حجاج باغی و ظالم رای او چون شهاب ثاقب دان روی او تخته مناقب دان منظر و مخبرش لطیف و بدیع صورت و سیرتش ظریف و رفیع هر شهی کو ز جاه بر ماهست بنده خاک درگه شاهست ملک او پای بند دشمن اوست کلک او دستیار با تن اوست همه چشمش به روی محرومان همه گوشش به سوی مظلومان شاه ما گر نشاط صید کند عزم او پای گور قید کند دشمنش دل نهاد بر کم دل بی بها رایگان خورد غم دل صورت سهمش ار کمین سازد ز آسمان عدو زمین سازد آن کسانی که در سرای غمان مانده بودند بی سر و سامان ذلت و غربت و مهانت چرخ می کشیدند از خیانت چرخ چون بدین بارگاه پیوستند از غریبی و غبن و غم رستند بست از بهر قدر خرمن برخ بر گریبان روز دامن چرخ شب او گرچه مستمند بود از پی روز پای بند بود خسرو شرق شاه بهرامست که بدو تند مملکت رامست صبح ملکش چو بر دمید از شرق جز ثبات و بقا ندید از شرق در رخ خسرو خردمندان خنده ای کرد بی لب و دندان ماه نو بود روی فرح اوی خنده زد زان سپهر در رخ اوی صبح و مه زین سبب فزاینده ست ملک او زین دو روی پاینده ست نه که چون آفتاب رخشانست نعل اسبش چو مه در افشانست رای او همچو دین جهان آرای وهم او همچو مه فلک پیمای عزم او تیزرو بسان قضا حزم او دوربین تر از زرقا پیش عدلش میان خلق جهان ظلم گشتست عدل نوشروان تن او چون قمر فلک پیمای جانش چون مشتری همایون رای بر کشنده فگندگانست او کارفرمای بندگانست او از پی گفت و کرد دون و ظریف گوش و چشمش شده چو عقل شریف خصم شد کور چون خرد نگریست ملک خندید چون قلم بگریست دون که او را زمان گرفت زبون تیغ سلطان برو بگرید خون تیغ را بر عدو چنین کرمست بر ولی فضل شاه ازو چه کمست هرکه یکدم نشست بر خوانش عقل برخاست از پی جانش از شمر آب هرکسی ببرد چون به دریا رسد کسش نخورد تا بجویست اگرچه خاین نیست زآب جوی آب جوی ایمن نیست چون به دریا رسد ز جوی و ز دشت ماغ هم گرد او نیارد گشت گه غریب ارچه ذوفنون باشد هم به دست جهان زبون باشد خشک و زارا که کشت زار بود هرکجا غول غوله دار بود اهل غزنین کنون برآسودند وز زیانی که بود بر سودند هرکه در دولت تو پیوستند از غریبی و غبن و غم رستند هرکه از بهر شاه رنج کشید رنج او سوی خانه گنج کشید پس تو چون آفتاب شاه آثار در افق گم شود سلیمان وار شاه کو تاج پر گهر جوید گهر تیغ را به خون شوید بر در قصر شاه دین پرور از پی نام و ننگ و کسب هنر تیغ داران چو نیزه و چو سنان همه برجسته و ببسته میان کی نماید به مرد نوک سنان سایه دوک و دوکدان زنان جان فدی کرده پیش شاه همه گرچه بیگانه خویش شاه همه خصم را از سنان گردون سوز بنموده ستاره اندر روز دست شه راد و با بسیچ بود کابر بی آب و آتش ایچ بود دست و تیغش به دشمن آتش داد کابر بر ابر سود آتش زاد دست او آتشیست گوهر بار پای او همچو بحر گوهردار آتش انگیخت در دل دشمن دست آن گرز گیر قلعه شکن درگه او پناه را شاید تخت او تاج ماه را شاید گر به روز مصاف و کین باشد آسمان زیر او زمین باشد دست و تیغش زد آتش اندر گبر برق زاید چو ساید ابر بر ابر می نماید ز گرز کوه گداز وز خدنگ چو مرگ جان پرداز گرزها ابرهای مرجان نم نیزه ها اژدهای آتش دم اوست چون کوه پر ز زر عیار مایه ابر خیزد از کهسار اشهب اندر میان میدان تاز دم عقرب ز زهره چوگان ساز برگسسته طویله های گزاف بر دریده مظله های مصاف ملک بر خود به تیغ کردی راست خه بنامیزد اینت دل که تراست نتوان گفت دلت دریاییست خلق را مأمن است و ملجاییست مشتری تات پیش تخت آید التماس ترا همی پاید ماه جاه از پناه ملک تو برد زجل این حل و عقد بر تو شمرد آن چنان آمدی ز راه سفر که ز معراج روح پیغامبر دست در مغز مرکز سفلی پای بر فرق عالم علوی ناگذشته از آن طریق نفس لشکر شه گذشت از آن ره و بس زیر زیر آسمان برو خندد کز پی رزم تو کمر بندد زار زار از فلک فرو ریزد ماه اگر از درت بپرهیزد بختم امروز رهنمای آمد که ثنای توام به جای آمد خدمت من بهشت را ماند حور زیبا سرشت را ماند شاخ طوبی است از همه رویی شهر عیسی است از همه سویی همچو مریم رو معانی من همه دوشیزگان آبستن خود نماند نهان بر اهل هنر گوهر به بها ز مهره خر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان » بخش ۲ - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه مثل ابتدای دولت شاه بود چون یوسف و برادر و چاه بود از آغاز رنج و غم خوردن عاقبت گنج بود و بر خوردن آن فکندن به چاه بهر الم وآن بها کردنش به هژده درم قیمتش هژده قلب یا کم و بیش و او ز هژده هزار عالم بیش هر درم زو چو عالمی آراست بود هژده هزار عالم راست گرچه ز اخوان هوان رسید او را کار محنت به جان رسید او را آخرالامر عالم و شه شد بر سپهر شرف خور و مه شد گرچه بودند شاه و مهتر او نه گدایان شدند بر در او نه فکندند در مغاک او را نه کلاه آمد آن هلاک او را چاه دانست اگر همی اخوان نه همه چاه یوسف آمد آن مال مارست چون گدای دهد چاه جاهست چون خدای دهد نه زلیخا ز چهره نیکوش به غلامی خرید و شد هندوش پیرزن را به سوی دیده او خواجه آمد درم خریده او نه عزیزش چو وقت جاه آمد بنده پنداشت پادشاه آمد این عطا چیست کار کارگشای وین شرف چیست لطف بار خدای لطف حق گر به خاک پیوندد آدم آنجا رود کمر بندد سر آتش چو بادسار شود آب ابلیس خاکسار شود نه پیامبر که رخ به یثرب داد لشکر آورد و مکه را بگشاد نه چو ره رفتنش نیاز آمد منهزم رفت و شاه باز آمد بی زیان بازگشت سوی مکان خود ز سیر آفتاب را چه زیان سوی هم شهریانش از زن و مرد تا عزیزش نکرد جلوه نکرد آسمان از سفر نمود جلال قمر اندر سفر گرفت کمال آب ریزد زمانه گر خواهد کاب روی فرشتگان کاهد از شمر در سفر چو برگردد چون شرنگ ار چه بد شکر گردد بیخ شاخی که لطف حق پرورد کی ز دور زمانه گیرد گرد بلبلی را که چرخ کرد عزیز قفس ریش دشمنش پر تیز نه فریدون گاو پرورده کرد شیر گرسنه را برده نه به کاوه به سعی یک دو کیا بستد از بیوراسب ملک نیا بدهد بهر مصلحت خسرو خویشی کهنه را به دولت نو نه سکندر بر معادا را کشت دارای ابن دارا را کس مبیناد تا به رستاخیز آنچه شیرویه کرد با پرویز عز شاهی به خصم خویش بماند هرکه من عز بز بر خود خواند ملک میراثیان نماننده است ملک شمشیر ملک پاینده است از شهان مر وراست در عالم ملک میراث و ملک تیغ به هم روی او بخت از آن به کرمان کرد تا عدو را غذای کرمان کرد آمده سوی شهر و از مردیش بوده داد و دهش ره آوردیش گر چو شب رفت چون نهار آمد ور چو دی رفت چون بهار آمد تا سوی شهر خویش باز نشد دیده ملک و دینش باز نشد شاه با رأفت آشنا باشد متهور چه پادشا باشد متهور تباه دارد ملک وز تهور سپاه دارد ملک در تهور کسی فلاح ندید روی آرامش و صلاح ندید کشوری را دو پادشا فرهست در یکی تن یکی دل از دوبهست یک جهان پشه را کشد بر جای روزگار از دو پیل پهلوسای یک جهان دیو را شهابی بس چرخ را خسرو آفتابی بس خاک یابی ز پای تا زانو خانه ای را که دواست کدبانو این مثل خانه راست خود گفته به دو کدبانوست نارفته گرت باید شکسته سر ز زمین به یکی هره بر دو کره نشین پیش او خصم را سراب شمر یا چو سیماب و آفتاب شمر هر سر از وی که تاج خواه آمد همچو شمع آتشین کلاه آمد لعل کان را ز سنگ کین داند مرد دون را ز مرد دین داند نیک داند زمانه ناخوش و خوش ناقد چوب و عود دان آتش او بداند که شمع ملت کیست او شناسد که اصل دولت کیست شیطان را شناسد از سلطان غیث را باز داند از طوفان پیش ازین گرچه مردپرور بود نام بهرام نحس اصغر بود شه چو همنام گشت با بهرام سعد اکبر نهاد چرخش نام پر گهر زان جمال چون خورشید دامن بخت و آستین امید عالم پیر زو جوان گشته دین و دولت بدو عیان گشته بهم آورد ز اصل و از پیگار ملک میراث و تیغ حیدروار هرکه دریا ز تف غبار کند ماهی از تابه کی شکار کند ملک بگذاشت از خداوندی جان نگه داشت از خردمندی جان نگهداشتن ز ملک بهست در دریا ز چوب فلک بهست آرزو بود ملک را دل و داد آرزو در کنار ملک نهاد دین و ملک او بهم فراز آورد جامه شرع را طراز آورد این تجمل چو شه تحمل کرد خاک را مال و آب را مل کرد همچو مه در محاق و با اعزاز شاه رفت و شهنشه آمد باز ملک او ملک روم و چین باشد من چو فالی زدم چنین باشد چاکرش ارسلان و بگ باشد ورنه بر درگهش دو سگ باشد کینش ار سوی چین کند آهنگ اهل چین را ندانی از سترنگ روح رفته فتوح نامانده جسمها مرده روح نامانده ملکش از بهر عدل و دین باشد شه که حق پرورد چنین باشد ای شهنشه ز روی استحقاق از پی ملکت همه آفاق چون تویی را همی نشاند چرخ تا بدانی که نیک داند چرخ بر سرش برنهاد افسر ملک زانکه دانست کیست در خور ملک داد مردیش چتر و ملک و نگین از تو پرسم نکو نکرده ست این چون گرفت او به تیغ ملک چو خور بخت گفتش ز تخت خود بر خور از پی عدل و فضل شاهانه گور با شیر گشت همخانه بال شاهین چو حال مرد بجشک گنج شک خالی آمد از گنجشک ملک در ظل چتر او از ناز کرده خوش چاردست و پای دراز عدل از او با جمال و با آبست ظلم ازو رفته در شکر خوابست تخت چون دید روی شه خه گفت بخت ربی و ربک اللٰه گفت چون بدید اهبت جوانمردیش ظفر آمد به خدمت مردیش هفت و پنج و چهار از اکرامش با سه حرفند از اول نامش لاجرم زین سه دین و بخشش و جاه چون سه حرفست بر دو عالم شاه همه اطفال چرخ را مادام چون دو حرفست از کرانه نام جود دنیا و بخل دین دارد بر دو گیتی شرف بدین دارد در وفا و سخا به جان و به مال نه بقا بددلش کند نه زوال با بهشتست خلق او انباز زان نترسد همی ز مرگ و نیاز کف او چون به بخشش آرد رای تو جهان بخش و بر جهان بخشای گفت در بذله از پی بذلش ضاعف اللٰه ملکه عدلش شمس کان روی خوب دیده چو ماه گفت پس لا اله الا اللٰه آسیا گر ز خلق او پوید در زمان ز آسیا گیا روید به جهان داده زر کانی را صدقه جان و زندگانی را تا که بگزید مر ورا یزدان خشم چون آسیاست سرگردان هست خصمش ز بیم او مدهوش آسیاوار با فغان و خروش هست خالی ز عیب و نقص و فضول ملک محمود و خاندان رسول این ز کعبه بتان برون انداخت آن ز بت سومنات را پرداخت کعبه و سومنات چون افلاک شد ز محمود وز محمد پاک از دو یک میر بی خرد باشد در نیامی دو تیغ بد باشد هست شمشیر منفرد چون شیر شیر و شمشیر چیست شاه دلیر پادشا خویش آتش و دریاست خاک و خویشی او چو باد هواست با دو شه ملک و دین سقیم بود مادر ملک از آن عقیم بود بیشتر زین مکش عنان فساد که چنین است ملک را میعاد شه چو بر تخت ملک خویش نشست دست او پای ظلم را بشکست ملک با پادشاه فرخ رای می کشد دامن شرف در پای قدح مهر شاه بر کف او لشکر فتح و نصر در صف او زین قبل نوش می کند شب و روز شربت مهر شاه دین افروز شکر او شکر اهل روی زمین عرف او ظرف و حسن حورالعین فتنه و ظلم را کند در خواب ملک آباد را چو مست خراب فتنه در خواب شد ز صولت او عدل بیدار شد ز دولت او عدل او جان فزا و غم کاهست فضل او همچو عمر جان خواهست فر و نام قدر ز طلعت اوست فخر و عار قضا ز خلعت اوست کند املا برای جان و تنش لعبت دیده نسخت سخنش در سخن لفظ او چو سحر حلال در جهان جود او چو عذب زلال پیش رایش گران رویست قدر پیش حکمش تهی دویست حذر میوه شاخ جود او هموار به همه جا رسیده طوبی وار زاید از خلق او چو گل ز نسیم دست چون چشم نرگس از زر و سیم هرکجا خلق شاه ما باشد یاد مشک خطا خطا باشد چون بقای بهشت پاینده ست نعمتش هم چنو فزاینده ست پای آنکس که ماند بر در او تاج منت نهاد بر سر او هرکه در کار او پناه گرفت دست بر چرخ کرد و ماه گرفت نسبت از وی گرفت خلد خلود خلد گشت از وجود او موجود جان و جن ظلمت است با حالش رمل و نمل اندکست با مالش سر رباید ز دشمنان در رزم تاج بخشد به دوستان در بزم بندیده ز دست و خم کمند نه زر او نه جان دشمن بند مال در جود چون سحاب دهد شوره را همچو گلبن آب دهد نیست اندر سفر به بحر و به بر چون دل و صیتش ایچ پای آور عادلی عیسی از وی آموزد عدل او چشم ظلم را دوزد گنج را چشم زخم شد بذلش ظلم را گوشمال شد عدلش نیست با جودش از پی مقدار سیم بازار گرد را بازار هست خواهنده خواه بخشش شاه نه چو شاهان عصر خواسته خواه میر کز حرص و ظلم دارد تیر خوان مر او را تو مور و مار نه میر جود و عدلی که در شه خوش خوست بازوی ملک را قوی نیروست ز امن او زیر پرده تسکین محتلم گشته فتنه عنین الف عدل او ز لوح صواب الف داده میان آتش و آب عدل او در سرای نفس و نفس آفت جغد و کرکس آمد و بس که چو آمد همای شاه پدید جغد غزنی به چین و روم پرید عرصه خلد شد دل از دادش نافه مشک شد گل از بادش از پی عدل چون به خشم آید دلش اندر میان چشم آید که شد از عدل شاه شاه تبار گرگ با میش دوستگانی خوار خلق او مایه ظریفانست عدل او دایه ضعیفانست ره برافکنده همچو معصومان عدل او بر دعای مظلومان ابر ملکی که عدل بار شود تیرماه جهان بهار شود کشوری را که عدل عام ندید بوم در بومش ایچ بام ندید شرع را دست یاری او دادست ملک را پای داری او دادست گر فریب فناش نفریبد ملک از داد هیچ نشکیبد هرکه انصاف ازو جدا باشد دد بود دد نه پارسا باشد عدل شه پاسبان ملکت اوست بذل او قهرمان دولت اوست عدل بی بذل شاخ بی ثمرست بذل بی عدل پای را تبرست بر زبانی که ذکر شاه بود میوه ملک را چو ماه بود از بهاء شه همایون پی خاک غزنین شدست روغن خوی شد جهان تا شد او جهانبانش چون نهانخانه دل و جانش در نهانخانه روان و دلش از پی فر و کل و زیب گلش لوح محفوظ را مکان شد این بیت معمور را نشان شد این هست شاه از برای مستان را دل فراخان تنگ دستان را چون ازو عدل و بی غمی نبود خود چه سلطان که آدمی نبود عدل وقتی که شمع افروزد گرگ را گوسفندی آموزد باز وقتی که جور و زور کند دیده شیر گور کور کند ایزد از بنده راستی درخواست دولت راست راستکان راست پادشاهی که راست رو نبود زرع باشد ولی درو نبود عدل این شه چو رفت در صف جنگ تیغ را سبز جامه کرد از رنگ از شرف یافتست چون حیوان چوب منبر ز خطبه او جان کشته دیو ستنبه را از تاب گوهر چتر او به جای شهاب چون ز فتراک برگشاد کمند دشمنان ماند از فزع دربند از پی کسب بخشش و جاهش بوسه آلود چرخ شد راهش ملکان را ز بهر زیب و فرش بوسه جایی شدست ره گذرش شد ز بوس شهان بدر مثال خاک درگاه او هلال هلال ابر و دریا غلام کف ویند زو وفاقش همیشه راست پیند کان و دریا برش بود درویش بخشش او ز هر دو باشد بیش از پی رفعت و کمال جلال وز پی زینت جمال جلال بوسه چین آفتاب در ره او خاک روب آسمان ز درگه او چرخ اول زمین آخر او جان باطن شعار ظاهر او از پی رتبت قبول و ردش در برو بر درند نیک و بدش چون شود ملک پاس سر کند او چون بیفتد زمانه برکند او سعی او بازوی دلیرانست سهم از پوزبند شیرانست در خطا دیر گیر و زود گذار در عطا سخت مهر و سست مهار مأمنش مسکن صبیح و دمیم خاطرش ناقد کریم و لییم همره عزم او مسدد رای باعث حزم او مشید جای شنوا کرد گوش جذر اصم از صلیل و صریر تیغ و قلم همه عالم ورا شده بنده مرده گردد ز جود او زنده گلبن عقل شاه در تدبیر چون شکوفه ست در جوانی پیر آفتاب از جمال او خجلست زردی رخ گوای درد دلست خود ندیدند بر سر گاهی سال پیمودگان چنو شاهی سر دندانش را چو شد خندان بنده شد دهرش از بن دندان ملک بر روی خطبه شه داد ظلم را سه طلاق باین داد اینت دولت که دولتش دارد که همی خدمتش بنگذارد حبذا زان جمال دهر آرای مرحبا زان سپهر قلعه گشای خاصه وقتی که در مصاف بود پای او بر دماغ قاف بود زیر ران تیغ دست خنجر گوش اشهب تیز سیر پیکان کوش بتوان زد ز پشت او نخچیر که به تگ زو برد همه تشویر دست و پایش چو صبح کز شب تار بدمد گاه روز وقت بهار مرکبش هیأت فلک دارد که بر اعداش خاک می بارد گوی زن بادپای آهن سم از سران سران به پای و به دم دشمن و دوست را چو نحس و چو سعد شنه و شانه را چو گرد و چو رعد گرچه کشتی ز آب دارد سر اسب او کشتیست هامون بر کشتی از آب ساخته مفرش اسب او کشتیست دریاکش سوی پست از فراز همچو قدر سوی بالا ز شیب همچو شرر سم او همچو سهم کشتی دار کوه را با زمین کند هموار پای او دست مرگ را ماند که کسی زو گریخت نتواند دارد از دیده مهره بازی خو چشم بد دور زان دو چشم نکو گر به پر و به فر همای بود پرش او به دست و پای بود کم نبود از مبارزی در جوش که سپر پشت بود و خنجر گوش گاه تگ از جهان برآرد گرد بر زر جعفری کند ناورد سرش از قبله هوا دلشاد دمش از قبله زمین آزاد پشت هامون کند چو روی کشف روی گردون کند چو پشت صدف تخت ملکست و مسند شاهی کوه ازو پر پشیزه ماهی نکند وقت حمله اندیشی سایه او برو همی پیشی مانده از چابکیش در دوران کاربندان آسمان حیران سوی پستی رونده همچو رمال سوی بالا دونده همچو خیال دیده دل درو نکو نرسد سایل او هم اندرو نرسد سوی آن بحر موج کشتی رو سفر راه کهکشان به دو جو من درو دیده ام که از پی سود تا ابد هم چنانش خواهد بود این چنین مرکبی چو چرخ انگار تا برویست شهریار سوار
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزلالامان » بخش ۳ - فی خصاله و فضیلته عرش اگر بارگاه را زیبد شاه بهرامشاه را زیبد شه به پشت حقیقت اعجاز نه ز روی گزاف و راه مجاز هست چرخ ارچه هرزه دوران نیست هست قطب ارچه تنگ میدان نیست هست از این روی سال و ماه مقیم نه ز رای سخیف و طبع سقیم روز و شب با نماز و با روزه پاسبانان بام پیروزه تا شود هم ز عدل و جاه ملک کمر کوه چون کلاه ملک اجل از عدل اوست مرگ طلب خرد از علم اوست برگ طلب عدد نام اوست هرکه نبشت هشت بهرامشاه و هشت بهشت بهر هم نامی شه خوش نام سرخ رویست بر فلک بهرام از پی شرع و ملک بسته کمر بیش علم علی و عدل عمر از پی دوستان به گاه جدال چون شود پشت دشمنش چون دال عزم او تیغ ملک را ظفرست حزم او تیر مرگ را سپرست زیر حکمش برای جان و جهان صدهزاران دلست و یک فرمان سست پای از نهیب او سیحون نرم گردن به حکم او گردون بکند ار بخواهد از یک مشت شکم خصم طبل و مهره پشت برگ سازنده از دو دست چو میغ مرگ سوزنده از زبان چو تیغ روح تازه شود ز دیدارش مرده زنده شود ز گفتارش سیرت انبیاست سیرت او حبذا سیرت و سریرت او مهدی وقت و عیسی حالست روز و شب در جدال دجال است بهر بازوش از خط تقدیس ظفر و فتح گشته حرز نبیش سیرت او روان صورت چین سطوت او ستون خیمه دین من چه گویم که خود در احکامش دولت از چرخ داد پیغامش که چو تو خسروی ز بهر سریر کم نشاند قضا و حکم قدیر عرش و کرسی که است از اندازه ش روز روزی کم است از آوازه ش گرز او را فلک خمیده کشد رایتش را فلک به دیده کشد چرخ بیند چو بازوی چیرش رخت بر گاو برنهد شیرش شه چو شد بر شکار شیران چیر شیر گردون شود ز شیری سیر اخترانی که حال گردانند تیغ او را اجل گیا دانند تیغ او بر عدوست رستاخیز شیر شمشیر او بدید گریز سایه تیغ شاه بر چیپال هست پیوسته مهمترین اهوال آفت جان دشمن آن تیغست راست گویی که مرگ را میغست گویی اهل وجود و اهل عدم هست در تیغ شاه هر دو به هم عدد کشتگان تیغ ملک ذره ای تیغ با ستیغ ملک ذره ای تیغ شاه با صولت عدد خلق کشت در خلقت گه بخندد به دست شاه درون گاه بر دشمنانش گرید خون از تف بیلک شه کشور شاه مرغان بیفکند شهپر ور سر گرز او زمین سپرد جوشن ماهی ثری بدرد نیزه را شاه اگر بجنباند مرگ آسوده را برنجاند هرکه او خصم شهریار بود مور گردد اگرچه مار بود برگرد ار بخواهد او آسان آسمان را طبق طبق به سنان تیغ هم نام او چو کین توزد کین گذاری ز تیغش آموزد خنجر او چو قاف کاف شود قاف از آن بوی نافه ناف شود ز ابر شمشیر ملک بارنده چمن ملک را نگارنده گر بخواهد ز تیغ موسی وار خشک رودی کند ز دریا بار برکشد دست شاه دین پرور ناخن پای دشمن از رگ سر برکشد عکس تیغ سینه درش دلق کیمخت کرگدن ز سرش خنجرش روی روز و ملک افروز بیلکش رای سوز و ایلک دوز از سنانش آنکه جنگ رای کند همه تن پر دهن چو نای کند گرز او تا بدید بر هامون مهره باش است گردن گردون زخم گرزش نمود در یک دم کشته و گور کرده هر دو به هم صفت گرزش ار کنند ادا کوه را دم فرو شود ز صدا مرکبش چون جز از پی حق نیست اشهب و ادهم است ابلق نیست روز میدان چو در دل آرد رای سر قاورن کند چو دست از پای هیبت گرز و تیر او در جنگ چون کند سوی دشمنان آهنگ دست و تیغش قضا شمار و قدر تیر و رمحش بسان شمس و قمر چون تگ اشبهش به تاز آمد عرب اندر عجم فراز آمد زانکه باد دبور یک تگ اوست دود آتش ز رشک یک رگ اوست مهد او بر فراز پیل جموح کوه جودیست بر سفینه نوح چون به خصمش پیامی آمد ازو دم فرو رفت و جان برآمد ازو جان که از پیش تیغ او گذرد همچو زنگی در آینه نگرد همت شاه چون به خیز آمد از شبش روز رستخیز آمد آنکه با تیغهای هند نژاد هند را همچو طبع خویش گشاد روم و چین را چو وقت آن آید چون دل و دست خویش بگشاید لوهووری ز بس که غم بود راست ماتم سرای آدم بود نکند قصد هیچ خصم زبون که ز مردار کس نریزد خون خصمش از بیم او گه پیکار نقش روی سپر کند زنهار این بود چاره اش گه زلزال که ز هیبت زبانش گردد لال هرکه بر یاد او ننوشد می حنجرش خنجری کند بر وی شود ار دست برنهد به کمان چرخ از بیم چرخ او حیران خصمش ار دم زند ز پیکانش ره نماید زه گریبانش جور چون دور چرخ دم در دم کار چون زلف یار خم در خم مردشان پیش مرگ نقش انگیز اسبشان خامه گوش و رنگ آمیز بهر رنگ و نوا و جامه برگ همه نقش و نگارخانه مرگ از دل هندوان رمیده حیات ترک ترکان شمرده در درکات خصلت زشت گرگ در رمشان حق غماز یار بر همه شان رحمتی بوده آب و گل همه را زحمتی گشته جان و دل همه را بر سر از تیغ او ز عشق علم جانشان بوسه زن رود چو قلم گرچه چون کوه سنگتن بودند پیش او آهنین کفن بودند کرده ناگه ز فر تاج و کلاه شاه بهرامشاه رامشگاه فتنه را آب ریخت بر آتش زان که اوبار مار دریا کش بر دل از بیم و هیبت شه شان کمر کوه شد کمرگهشان بوده فرزند خصم را به اثر زادن و مردنش به هم چو شرر تیغ او خصم را عقیم کند بچه خصم را یتیم کند چون شه آهنگ سوی ایشان کرد جمع صدساله را پریشان کرد شد چو با عدل شهریار عدیل خوش هوا هم چو سدره جبریل عدل چون بر جهان امیر شود آهو از شیر سیر شیر شود ارم از امر اوست هفت جحیم حرم از امن اوست هفت اقلیم خصم زادش ز بیم اهریمن جان به رشوت پذیرد اندر تن خصم در پیش گرزش ار ملکست همچو دنبال گزدم فلکست دشمنانش به روز کین و نبرد چون زن مستحاضه گردد مرد ار همه اورمزد و کیوانند جمله حیران چو نقش ایوانند عزم شه کامران چو گردون بود خصم شه پی سپر چو هامون بود خصم اگر داد پشت هیچ مگوی کز زمین پشت به ز گردون روی مغز را حزم شاه خواب ببرد آب را عزم شاه آب ببرد تا بدید آتش ملک سیحون هم بر آن آب نیست آب اکنون نوک رمحش بمانده تا محشر فرجه ای در میان خصم و سقر رای رایان به تیغ کرده قلم نیزه از شیر کرده شیر علم تو خبر داری ار نه آگاهی زان مصاف و صف شهنشاهی صفت او در آن صف ناورد زن به آمویه به کند از مرد هرکجا شاه ما بتافت عنان شیر رایات او شود همه جان هرچه از جان دشمنش کاهد همه در جان شه بیفزاید تربت غزنه تا بنا افتاد اینچنین شاه را ندارد یاد