Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

از ترمذ است. , از مریدان و تربیت يافتگان مولانا بهاءالدين ولد و به سبب اشراف او بر خواطر در خراسان و ترمذ به سید سردان مشهور بود. همان روز که مولانا بهاءالڈین ولد فوت شد وی در ترمذ با جمعی نشسته بود گ «دریغا که حضرت استاد و شیخم از این عالم رحلت فرمودا» و بعد از چند روز به در خدمت و ملازمت وی نیازمندی نمود و تربیتها بافت. گفته‌اند که چون خدمت شيخ شهاب الرنن شرو دىا زوم افو وى ددن n‏ برهان الذين آمد. و ر خا کنر هه بود از جای نجنبید۔ شیخ از دور تعظیم کرد و بنشست. و سخنی واقع نشد. مریدان پرسیدند که: «موجب سکوت چه بود؟ » شيخ فرمود که: «پیش اهل حال. زبان حال می‌باید نه زبان قال. » پرسیدند که: «وی را چگونه پافتید؟ » گفت: «دریایی است مواج از درر معانی و حقایق محمدی, به غایت 278 آشکار و به غایت غایت پنهان . « می‌فرموده که: «حالم را به شیح صلاح الذين بخشیدم و قالم را به مولانا. »‎ ف هزار متازكة سد در دار القع فيضر نه است. شلام الله و تخاة عله ور على جخهح عباداللّه الصالحين. 5- مولانا جلال الدين محمد البلخى الژومى» قدس الله تعالى سره ولادت حدمت مولانا ر E‏ است. در ششم ربیع الاول سنة ازع و سثمائه. سَفَرةٌ ملایکه و تررة جڻ و خوا ص انس که فوران قباب E‏ اھ یا وامتونل: فی کن خا مولانا بهاءالدين ولد نوشته یافته‌اند که: «جلال الذين محمد در شهر بلخ شش ساله بود که روز آدینه با چند کودک دیگر بر بامهای خانه‌های ما سیر می‌کردند. یکی از آن کودکان با دیگری گفته باشد که: بیا تا از این بام بر آن بام جهیم! جلال الدین محمد گفته است: این نوع حرکت از نک و گرته. و اوران دنکن هی نذ: حیف باشد که آدمی به اینها مشغول شود. اگر در جان شما قوتی هست بیایید تا سوی آسمان پریم و در ان حالت از نظر کودکان غایب شد. کودکان برآوردند. بعد از لحظه‌ای رنگ وی یگرگون شده و چشمش متغیر گشته, باز a a گفت:‎ ل شما برگرفتند و به گرد آسمانها گردانیدند و عجایب ملکوت را به من نمودند» و چون آواز فریاد و فغان شما برآمد. باز م به این جانکاه کرود اوږدند. » و گویند که در ان سن در هر سه چهار روز یک بار افطار می‌کرد. و گویند که در آن وقت که به مکه می‌رفته‌اند در نشابور به صحبت شيخ فرید الین عطار رسیده بودو شيخ کتاب اسرارنامه به وی داده بوده و ان را پیوسته با خود خدمت موو می ‌فرموده است که: «من این جسم نیستم که در نظر عاشقان منظورم؛ پلکه هن ان ذوقم 9 آن خوشی‌ام که در باطن مریدان از کلام من سر می‌زند. الله! اللةا جون ان دم را انی وان دوق :ا شى قەت ىداز و ز5ا می‌گزار که من آنم. » در خدمت مولوی گفتند: «فلان می‌گوید که: دل و جان به خدمت است. » فرمود که: «خمش : ! در ميان مردم اين دروغ مانده است که می‌گویند؟ او ان چنان دل و جان را از کجا پافت که در خدمت مردان باشد؟ » بعد از آن روی سوی چلبی حسام الذین کرد که: «الله! الله! نا اولیایچی ز انو ښر رانو بايد نشستن که ان قرب را اثرهاست عظيم. » E ‏ به هر حالی که باشی پیش او باش که از نزدیک بودن مهر زاید و فرموده است: «مرغی که از زمین بالا پرد. اگرچه به آسمان رسد اما این قدر باشد که ازدام دورتر باشد و برهد.

و فطجتین اکر کسی در ونش شود و به كمال در ویش نرسد, اما این قدر باشد که از زمرۀ خلق و اهل بازار ممتاز باشدو از زحمتهای دنیا ترفد و کار گر دد کت جا ال ون هلك الاير یکی از ابنای دنیا پیش خدمت مولوی عذر خواهی می‌کرد که: «در خدمت مقصرم. “> فرمود که: «حاجت به اعتذار نیست. آن قدر که دیگران از امدن تو منت دارند. ما از نامدن منت :دار 279 یکی از اصحاب را غمناک دید فرمود: «همه دلتنگی از دل نهادگی بر این عالم است. هردمی که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی» ودر هر رگ که بنگری و هر مزه‌ای که بچشی دانی که با آن نمانی و جای دیگر روی. هیچ دلتنگ نباشی. » و فرموده است که: «ازاد هرذ آن اسشت که از زنځانیدن کسی تز تنجد و جواتهز د آن باشد که مستحق رنجانیدن را نرنجاند. » مولانا سراج الڈین قونیوی صاحب صدر و بزرگ وقت بوده. اما با خدمت مولوی خوش نبوده. پیش وی تقریر کردند که مولانا گفته است که: «من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام. » چون صاحب غرض بود خواست که مولانا را برنجاند و بی حرمت کند. یکی را از نزدیکان خود که دانشمندی وو بود بفرستاد که: «بر سر جمع از مولانا بپرس که تو چنین گفته‌ای؟ اگر اقرا ر کند او رادشنام بسیار بده و برنجان! » آن کس بیامد و بر ملا سؤال کرد که: «شما چنین گفته‌اید که: من با هفتاد و سه مذهب یکی‌ام؟ » گفت: «گفته‌ام . “« آن کس زبان بگشاد و دشنام و سفاهت آغاز کرد. مولانا بخندید و گفت: «با این نیز که تو می‌گویی هم یکی‌ ام. » آن کس خجل شد و بازگشت. نخ ر کن الان لاء الول کته انمت که مرا این تسخن اوی کوس امه انیت > خدمت مولوی همواره از خادم سؤال کردی که: «درخانۀ ما امروز چیزي هست؟ » اگر گفتی: «خیر است. هیچ نیست. » منبسط گشتي و شکرها کردی که: «لله الحمد که E A O I ‏ «ما لابڈ مطبخ مهیاست. » منفعل گشتی و گفتی: «از این خانه بوی فرعون می‌آید. » و گویند که در مجلس وو هرگ شفع برنگردندی الا به تادر به غیر از رون چراعغ گفتی: «هذا لِلمُلوک وَهذا للصضعلوک E E‏ «مردی شاهد باز بود. اما پاکباز بود و کاری ناشایست نمی‌کرد. » فرمود: «کاشکی کردی و گذشتی. » ای برادر بی نهمایت درگهی است دز قن آنه فی ر ی ر وی فاننت روزی می‌فرمود که: «آواز رباب صریر باب بهشت است که ما می‌شنویم. » منکری گفت: «ما نيز همان آواز می‌شنویم؛ چون است که چنان گرم نمی شویم که مولانا؟ » خدمت مولوی فرمود: «کلا و حاشا! آنچه ما می‌شنویم آواز باز شدن ان در است 9 آنچه وی می‌شنود آواز را شدن . »> و فرموده است که: «کسی به خلوت درویشی درآمد. گفت: چرا تنها نشسته‌ای؟ گفت: الق اھ ھا دة کے و ادي مرا ار خی مات اند جماعتی از خدمت مولوی التماس امامت کردند و خدمت شيخ صدر الدین قونیوی نیز در آن جماعت بود. گفت: «ما مردم ابدالیم. به هر جایی که می‌رسیم می‌نشینیم و می خیزیم. امامت را ارباب تصوف و تمکين لاڀق‌اند . » به خدمت شيخ صدرالڈين ابارت کرد تا امام شد فرمود: «قن صلی حلف امام تي اما صلی لف ر خدمت مولانا در سماع بود. درویشی را در خاطر گشت که سؤال کند که: «فقر چیست؟ » مولانا در اثنای سماع این رباعی خواند: ألجَوهَر فَقَر وسوی الْقَقَُرِ عرض ا شفاءٌ رۆسۆیى الْقَقُرِ مَرَّض السالم کله خداع و لقف س العالم توا وع از وی پرسیدند که: «درویش_ گناه کند؟

» گفت: «مگر طعام بی اشتها خورد. که طعام بی اشتها خوردن درویش را گناهی عظیم است. » و فرموده است که: «صحبت عزیز است. لائصاحبُوا عَيّر أبناء الجس! » و گفته که: «در این معنی حضرت خداوندمء شمس الذینٍ تبریزی قدس سژه فرموده که: علامت مرید قبول یافته آن است که اصلاً با مردم بیگانه صحبت نتواند داشتن و N‏ 280 اسیر در زندان. » و در مرض اخیر با اصحاب گفته است که: «از رفتن من غمناک مشوید. که نور منصور ر ا کو وال و ی فر ال عار که الل اک و مرشد او شد. در هر حالتی که باشید با من باشید و مرا یاد کنید تا من شما را ممد باشم در هر لباسی که باشم. » دیگر فرمود که: «در عالم ما را دو تعلق است یکی به بدن و یکی به شماء و چون به عنایت حق سبحانه فرد و مجژد شوم و عالم تجرید و تفرید روی نماید, ان تعلق نیز از آن شما خواهد بودن . « خدمت شيخ صدر الڈين قڈس سژه به عیادت وی آمد. فرمود که: «شفاک الله شفاءً فاجلا زر درجات ناسا عند است که طحت باش حدمت موا خان عالمان اش درفو که دعو ار انی تاک الل شهار ا ادا هاا که در هان غاس معشوق پیراهنی از شعر بیش نمانده است. نمی ‌خواهید که نور به نور پیوندد؟ » من شدم عریان ز تن او از خیال می‌خرامم در نهایات الوصال e خدمت مولانا در وصيیت اصحاب چنين فر موده است: کک بتقُوی الله في السرّ‎ 9 وَالْعَلانيّة. وَقِلة الطعام و قِلة انام وَقلة الكلام, وهجران المقعاصي والائام» وَمُواظبَةٍ‎ الضيام, ووم القيام وتز السَهُواتِ على الذّوام, واحتماًلِ الجَفاء مِنْ جميع الأنام,‎ وتك مُجالَسَة السفهاء و القوام. ,ومُصاحبَة الصالحين والكرام وان حير الاس مو غ‎ 1 الاس َير الكلام ماقَلْ ودل وَالْحَمْد لله وَعْدَ. »‎ شرل کر د کد ده دلاقت مولی متانهت کیت فز وک ای اد‎ الذن ناء ار انو سال و وات ووو ن ها هار فد که ت‎ سلطان ولد چه می‌فرمایید؟ » فرمود که: «وی پهلوان است. حاجت به وصيت‎ نیست. » چلبی حسام الدین پرسید که: «نماز شما را که گزارد؟ » فرمود که: «شیخ‎ “. صدر الدذين‎ و فرمود که: «یاران ما از 1 تن تنو فی کشف د و وو انا نن الدین ان خا تی هی خوا ند‎ يا قؤمَنا اجيُوا. داع الل( 31/احقاف) ناچار رفتنی است. »‎ وى قذس الله روحه وقت غروب الشهن: خامس جمادی الاخرى. سنة اثنتين‎ : 5 و سبعین‎ از شيخ مؤبد الین جندی سؤال کړدند که: «خدمت شيخ صدر الذین در شأن خدمت‎ لو چ ف فو ا و ن و ا‎ فخرالڈین عراقی و شرف الذين موصلی و شیخ سعید فرغانی و غیرهم نشسته بودند. ‎ سخن از سیرت و سریرت مولانا بیرون آمد. حضرت شیخ فرمود: اگر بایزید و جنید در‎ اين عهد بودندی» غاشية اين مرد مردانه برگرفتندی و منت بر جان خود نهادندی. ‎ خوانسالار فقر محمدی او است. ما به طفیل وی ذوق می‌کنیم . » همة اصحاب انصاف‎ دادند و آفرین کردند. بغد از آن شيخ م ید گفت: «من نیز از جملۀ نیازمندان آن‎ ِ سلطانم. » و این بیت رل بخواند:‎ لوكانَ فينا إِلألوْقة صورَة ھی أت آک ن ولا ار 3د‎ 496- مولانا شمس الدين محمد بن على بن ملک داد تبىریزى» قدذدس الله تعالی سزّه خدمت مولوی در القاب وی چنین, نوشته است: «المولی الأعز. الڈاعى الى الخير. خلاصةٌ الأرواح, سر المشكوة و الأ جاجَة و المصباح؛ شمس الحق و الذين,ء نور الله في الاؤلين و الاخرين. » 281 وی گفته است که: «هنوز در مکتب بودم و مُراهق نشده بودم.

اگر چهل روز بر من گذشتی از عشق سیرت محمدی مرا ارزوی طعام نبودی, و اگر سخن طعام گفتندی به دست و سر منع آن کردمی. » ا اوی ا ا فک و کو ایو کک کی او کر چ رک الذين سنجاسی بوده است که شيخ اوحدالدین کرمانی نیز مرید وی است. و بعضی می‌گویند که مرید باباکمال جَندی بوده است و می‌شاید که به صحبت همه رسیده باشد و از همه تربیت یافته بود ودر اخر حال پیوسته سفر کردی و نمد سياه پوشیدی؛ و هرجا که رفتی در کاروانسرای فرود امدی. گویند چون به خطة بغداد رسید, شيخ اوحدالڈین کرمانی را دریافت. پرسید که: «در چه كارى؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم. » مولانا شمس الڈین فرمود: «اگر بر گردن دمل نداری چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟ » کو کا و ا و فت 0 ا و ا کو ا عراقی نیز به موجب فرمودۀ شيخ بهاءالڈین زکژیا آنجا بوده است و هر فتحی و کشفی که شيخ فخرالدین عراقی را روی می‌نمود ان را در لباس نظم و نثر اظهار می‌کرد و به نظر باباکمال می‌رسانید و شیخ شمس الڈین از آن هیچ چیز را اظهار نمی کرد. روزی باباکمال وی را گفت: «فرزند شمس الدين از اڻ اسرار و حقایق که فرزند فخرالڈین عراقی ظاهر مي‌کند, بر تو هیچ لایح نمی‌شود؟ » گفت: «بیش از آن مشاهده می‌افتد, اما به واسطة آن که وی بعضی مصطلحات ورزیده» می‌تواند که آنا را در لباسی نیکو جلوه دهد و مرا آن قوت نیست. » اتفال فرھود که دجو حجان وال را وفاخ روری کد که فاری وحقاى اۆلین و اخرین را به نام تو اظهار کند و ینابیع حکم از دل او بر زبانش جاری شود و به لباس حرف و صوت دراید. طراز ان لباس نام تو باشد. » گویند که مولانا شمس الین در تاریخ سنة اثنتین و اربعین و ستمائه در اثنای مسافرت به قونیه رسید. وا و او ت اا را ده کا علوم مشغول بود. روزی با جماعتی فضلا از مدرسه بیرون آمد و از پیش خان شکرریزان می‌گذشت. خدمت مولانا شمس الڈین پیش امد و عنان مركب مولانا را گړفت و گفت: «یا امام المسلمین! بایزید بزرگتر است یا مصطفی, صلٌی اللّه عليه و سلم 4 مولنا گت کہ دار شنت ان سوال گوسا کے مقت اسان از یکدیگر جدا دتو بر زمین ریخت و آتشی عظیم از باطن من بر دماغ زد و از آنجا ديدم که دودی تا ساق عرش بزامد. بعد از آن جوا دادم که: فصضطفی طضلی الله عليه و سلم بزرگترین ر عالميان استر چه جای بایزید است؟ » گفت: «پس چه معنی دارد که مصطفی صلی الله عليه وسلّم می‌فرماید که: ماعَرَفناک حَق مَعْرِقتک, اتوید می کون سبحاني ماأعغْظَمُ سأني! وَأتا سُلّطانْ الشلاطین نیز گفته است؟ » کک ربدا كى O ‏ از سیرابیۍ زد. کوزة ادراک او از آن پر شد و ان e‏ روزنة خانة او بود اما مصطفی را صلی الله عليه و سلم استسقای د ر اتکی بود و کا مارک کہ نن ال کی لی کر ی ار اراچ ار الا واسعَة(97/نساء یا 10/ز هر) گشنه:بود: لاجرم دم از نکی 3 و هر روز در استدعای زیادتی قربت بود. » مولانا شمس الین نعره‌ای زد و بیفتاد. مولانا از استر فرود آمد و شاگردان را فرمود تا او را برگرفتند و به مدرسه بردند تا به خود بازامد. سر مبارک او را بر زانو نهادو بود.

بعد از ان دست او را بگرفت و روانه شد و مدت سه ماه در خلوتی ل و نهارا به صوم وصال نشستند که اصلا بیرون ‏ روژ خدفت مولا شس الین )از فلاا ادى النماس كرد مولا خر ودرا دست کرفته در مان اوژد. فرمود که: «او خواهر جَانی من است. نازنین پسری می‌خواهم. » فی الحال فرزند خود سلطان ولد را پیش آورد. فرمود که: «وی فرزند من است. حالیا اگر قدری شراب دست می داد ذوقی می‌کردیم . “« مولانا بيیرون آفدو 282 سبویی از محلَّة جهودان پر کرده بیاورد. مولانا شمس الڈین فرمود که: «من قوت مطاوعت و سِعت مشرب مولانا را امتحان می‌کردم از هرچه گویند زیادت است. » و فرموده است: «از این مشایخ می‌پرسیم که: ليمع الله وقت: این وقت مستمر باشد؟ گویند که: نی مستمر نباشد! » و فرموده که: N‏ کیت خذاک لی ترا جحت هادا کت ھی ھی این دعا مکی ا سرا ا کن کا رب جمعیت ازو بردار. خدایا تفرقه‌اش ده! که من عاجز شده‌ام در جمعیت. » و فرموده است که: «یکی گفت: در سقایه نام حق نباید گفت, قران نشاید خواند: مگر اقش کو ان واچ کے که اورا او وو خا ھی وا کرت هاه از است رة نمی‌آید اسب بیچاره چه کند؟ » و بعضی گفته‌اند که چون خدمت مولانا شمس الڈین به قوثیه رسید و به مجلس مولانا درآمد. خدمت مولانا در کنار حوضی نشسته بود و کتابی چند پیش خود نهاده. پرسید که: «این چه کتابهاست؟ » مولانا گفت که: «این را قیل و قال گویند. ترا با این چه کار؟ » خدمت مولانا شمس الدین دست فراز کرد هف کا ھا ا در ات ادات خدمت مولانا به تسف تمام گفت: «هی درویش! چه کردی؟ بعضی از آنها فواید والد بود که دیگر یافت نیست. » شیخ شمس الدین دست در آب کرد و یکان یکان کتابها را بیرون آورد و آب در هیچ یک اثر نکرده. خدمت مولانا گفت: «این چه س است؟ » شيخ شمس الدین گفت: «این ذوق و حال است. ترا از این چه خبر؟ » بعد از آن با یکدیگر بنیاد صحبت کردند, چنانچه گذشت. شبی خدمت شیخ شمس الڈین با خدمت مولانا در خلوتی نشسته بودند. شخصی از سرون در شخ را اشازت کرد تا سرون آند: فی الحال برخاست و با مولانا گفت: کشتنم می‌خوانند . » بعد از توقف بسیار, خدمت مولانا فرمود: «الا لَه الْحَلوهٌ وَالامُرُ تبارک الله رَث العالمين. » (54/اعراف) هفت کس دست یکی کرده بودند و در کمین ایستاده. کاردی راندند. شیخ نعره‌ای زد. چنانکه ان حماعت بیهوش بیفتادند. ویکی از آنها علاءالڈین محمد بود. فرزند مولاناء که به داغ «إتَّه لس من أهْلک»(46/هود) ائسام داشت و چون آن جماعت به هوش ناز ادن ىزا جذ قطرة خون هیچ ندیدند۔ ان ان زوز از این فانک انی ان ان سلظان می دا تسف وَکانَ ذلِک في شهھۇر سنة خمس واربعین و ستمائه. ان ناکسان در اندک زمانی هر یک به بلایی مبتلا شدند و هلاک گشتند. و علاءالدين E O E O O O ‏ حاضر نشد. و بعضی گفته‌اند که شيخ شمس الڏین در جنب مولانا بهاءالڈین ولد مدفون است و بعضی گفته‌اند که آن ناکسان بدن مبارکش را در چاهی انداخته بودند. شبی سلطان ولھ در واب کد کے فما الان اشارت کرد که ددر قان چاه فته ام نیمشب یاران هحرم را جمع کرد و در مدرسة مولانا پهلوی بانی مدرسه» امیر بدرالڈین دفع کردند. واللّه تعالی اعلم. رحمه الله تعالی وی در بدایت حال مرید سید برهان الڈین محقق ترمذی بود. روزی خدمت مولانا از خوالی ررکؤنان می‌گذشت از آؤاز ضرت ایشان جالۍ در وی ظاهر شد ونه چرخ درامد.

شیح صلا ح الدين به الهام ازدکان آمد وسر در قدم مولانا نهاد. خدمت مولانا وی را ونوازش بسیار کرد. ازوقت نماز پیشین تا نماز دیگر خدمت کک بود e‏ فرمود 283 زر وبی زهی خخ وبی! شيخ صلاح الین فرمود تا دکان را یغما کردند و از دوکون آزاد شد و در صحبت مولانا روانه شد. خدمت مولانا همان عشق بازی که با شیخ شمس الڈین داشت با وی پیش گرفت و مدت ده سال با وی مؤانست و مصاحبت داشت. روزی از خدمت مولانا سؤال کردند که: «عارف کیست؟ » گفت: «آن که از سر تو سخن گوید و تو خاموش باشی. و آن چنان مرد صلاح الدین است. » و چون سطان ولد به درجۀ بلوغ رسید, خدمت مولانا دختر شيخ صلاح الدین را به جهت وی خطبه کرد و چلبی عارف از ان دختر پود. وخدمت شيخ صلاح الین در قونیه مدفون است در جوار مولانا بھهاءالڈین. قدس الله تعالى روحهما. 8- شيخ حسام الڈين حسن بن محمد بن الحسن بن أخى ترک» رحمه الله تعالى وچون شيخ صلاح الڈین به جوار رحمت حق پيوست. عنایت خدمت مولانا و خلافت وی به لبي سنام الاين مل دو یی بار را وی اد ماد و یت بطم فوت ان ور کو حون دلا ماه ال بن سل اصحات زاره ال اف حكيم نان وة الط فرندالن عطار و مصيبت نامة وی دریافت. از خدمت مولانا درخواست که: «اسرار عزلیّات بسیار شد. اگر چنانچه به طرز الھی نامة سنایی با منطق الطیر کتابی منظوم گردد تا دوشتان را یادگارۍ بود, غایک غنایت باشد:» خدمت مولانا قئ: الخال از سر دستار خود کاغذی به دست چلبی حسام الدین داد. در انجا هژده بیت از اول منوک نوشته. از آنجا گه: «بشنو از نی چون حکایت می‌کند» تا آنجا که: «پس سخن کوتاه بايد والسلام. » بعد از ان خدمت مولانا فرمود که: «پیش از ان که از ضمیر شما این داعیه سر بر زند از عالم غیب عالِم غیب در دلم این القا کرده بود که این نوع کتابی نظم کرده شود. » و به اهتمام تمام در نظم مثنوی شروع نمود. گاه گاه چنان بودی که از اول شب تا مطل فحز خوت مو ااانا مو كر و جلي حسام الاين مي وت و محفو ان و وا بے اواز ل تکیت کول ا می کوان و ون معاد اول ت ادام ر هه جرد کل اوا قاتا ا کا و ی ا کو ال حل جا الذين به خدمت مولانا نیازمندی تمام به تقدیم رسانید و بقیة مثنوی را استدعا نمود. ‏ بعد از آن ‏ آخر کتاب. خدمت مولانا می فرمود و چلبی حسام الدتن می‌نوشت. روزی چلبی حسام الدين گفت که: «وقتی که اصحاب, مثتنوی مخدومی را می‌خوانند 9 اهل حضور در نور آن مستغرق می شتوند, می‌بینم که جماعتی غیبیان به کف دورباشها و شمشیرها گرفته حاضر می‌شوند و هر که از سر اخلاص اصغا نمی‌کند بیخ ایمان او را و شاخه‌های دين او را می برند و کشان کشان به مستقر سقر می‌برند . »> حدمت مولانا فرمود که: «چنان است که دیدی. » ای حسام الذين تو دیدی جال او حیق نمودت پاسخ افعال او 9- سلطان ولد قدڈس الله تعالی روحه وی سید برهان الڈین محفٌق و شيخ شمس الڈین تبریزی را خدمتهای شایسته کرده بود و با شيخ صلاح الدین که پدر خاتون وی بود ارادت تمام داشت و یازده سال چلبی حسام الڈین را قایم مقام و خلیفة پدر خود می‌داشت و سالهای بسیار کلام والد خود 284 را به لسان فصیح و بیان صریح تقریر می‌کرد وی را مثنویی است بر وزن حدیقة حکیم سنایی؛ بسی از معارف و اسرار در آنجا درج کردم است.

بارها خدمت مولانا وی را خطاب کردی که: «أئّت اش سْبَهٌ الاس بي حَلقاً وَحْلقاً. » و عظیم دوستش داشتی. کھت لھ ر وار مو و خو وو ووو که «بهاءالدين ما نیکبخت است. خوش زیست و خوش میرد. » واللة اعلم. و گویند که روزی وی را نوازش می‌فرمود و می‌گفت: «بهاءالڈین! آمدن من به این عالم جهت ظهور تو بود. این همه سخنان قول من است و تو فعل منی. » روزی خدمت مولانا وی را گفت: «به دمشق رو به طلب مولانا شمس الدین و چندی سیم و زر با خود بیر و در کفش آن سلطان ریز و کفش مبارکش را طرف روم بگردان! چون به دمشق رسی. ذر ضالحته ځانی است مشهور: یکسز به آنجا رو که وی را آنجا یابی که با فرنگی پسری ,صاحب جمال شطرنج می‌بازد چون وی می‌برد زر می‌ستاند و چون آن پسر می‌برد سلی می‌خورد. زنهار که انکار نیاری که آن پسر از این طایفه است. اما خود را نمی‌داند. می‌خواهد که وي را به وی شناسا گرداند. » چون ولد به جانب دمشق رفت مولانا شمس الین را هم آنجا که نشان داده بود یافت که با آن پسر شطرنج مي‌باخت. با جماعت همراهان پیش وی سر نهادند و رقتها کردند. آن فرنگی پسر چون آن را بدید. بزرگی وی را دانست از بی ادبیهای خود خجل شد. سر برهنه کرد و ایمان آورد و به انصاف بایستاد و خواست که هرچه دارد به یغما دهد. مولانا شمس الڈين نگذاشت. فرمود که: به . فرنگکشتان یاز گرد و قزیزان ان دتاز را مُشژف گردان و قطب آن جماعت باش ! :« بعد از آن سلطان ولد زر و سیمی که آورده بود در کفش مولانا شمس الڈین ریخت و کفش وی را به طرف روم گردانید و از زبان خدمت مولانا و سایر مخلصان روم اشد عائ وئ گر وی قبول فرمود. اسبی که داشت پیش کشید. مولانا شمس الدڏين سوار شد و سلطان ولد پیاده در رکاب وی روان گشت. مولانا شمس الدڏین فرمود که: «بهاءالڈین سوار شو! » سر نهاد گفت: «شاه سوار و بنده سوار! این هرگز روا نباشد. » از دمشق تا قونیه در رکاب وی پیاده رفت. چون به قونیه رسید. مولانا شمس الدین خدمتهای سلطان ولد را با مولانا تقریر می‌کرد و می‌گفت که من وی را چنین گفتم و وی جوابم چنین داد و بشاشت بسیار می‌نمود. پس گفت: «مرا از موهبت حق دو چیز است: سر و سرٌ. سّر را در راه مولانا به اخلاص فدا کردم؛ و سر را به بهاءالڈین ولد بخشیدم۔ اگر بهاءالڈین را عمر نوح بودی و همه را در این راه صرف کردی, انش میسر نشدی که در این سفر از من به وی رسید. اميد است که از شما نیز نصیبها یابد. » چون خدمت مولانا به جوار رحمت حق پیوستند, بعد از روز هفتم چلبی حسام الڈین پر انت وا خم اضحات ن سلطا ولد افد و كفت می وهم کاله ر جای پدر بنشینۍ و مخلصان و مریدان را ارشاد کنی و شیخ راستین ما باشی,؛ ؛ و من در رکاب تو غاشیه بر دوش نهاده بندگی کنم» و این بیت بخواند: رخات دل ای خان آن کش ت و کا کک و ا ابر اده رر هاهزاده سلطان ولد سر نهاد و بسیار گریست و فرمود که: ألصّوفئٌ آۋلى يخِرقێه. وَالْيَتيمُ آحری بخرقته. همچنان که در زمان والدم خلیفه و بزرگوار بودی. همچنین در این زمان خلیفه و بزرگوار مایی. » وی گفته که روزی والدم گفت که: «بهاءالڈين! اکر ځواهی که انا در بهشت بريین باشى» با همه کس دوست شو و کین کسی را در دل مدار!

» و این رباعی را بخواند: بیشی طلبی ز هیچ کس بیش مباش چون مرهم و موم باش چون نيش جواهی کر فج کن ا و دارو و د اس بدگوی و بداموز و بد اندیش مباش 285 «تمامی انبیا عليهم السلام اين کرده‌اند 9 اين سیرت را به صورت آورده» لاجرم کافة عالمیان مغلوب خلق ایشان گشته‌اند و مجذوب لطف ایشان شده. چون دوستان را ياد می‌کنی» بوستان درونت از خوشی می‌شکفد و از گل و ریحان پر می‌شود و چون ذکر دشمنان می‌کنی,» باغ درونت از خار و مار پر می‌شود و پژمرده خاطر می‌گردی. » گویند که در شب وفات خود این بیت می‌خوانده است: امشب شب آن است که بينم شادی دریابم از خدای خود آزادی توفى قدس سره ليلة يوم السبت. العاشر من شهر رجب سنة اثنى عشر و سبعمائة. 500- شيبح شهاب الدين سْهرَوَردى» قدس الله تعالى روحه امام يافعی در القاب وی چنین نوشته است که: «أستاد زمانه, فرید د أوانه. مطلعٌ الأنوار و منبعٌ الأسرارء ډليل الطريقة و ترجماڻ الحقيقة. استاذٌ الشيوخ الأكابرء الجامع بين علمَي الباطن و الظاهر, قدوة العارفين و عمدة السالكين, العالم الژبانى؛ شهاب الين انوخقص, عمرين مخمذ النكرى الشهزةرذئ: قدذش الله تغالى سزة» از اولاد ابوبکر صدیقے است رضی الله تعالی عنه و انتساب وی در تصوف به عم وی ابوالنجیب سهروردی است, و به صحبت شیخ عبدالقادر گیلانی رسیده است و غير ایشان از مشایخ. بسیاری را دریافته است. و گفته‌اند که مدتی با بعضی از ابدال در جزیرۂ عبادان بوده, و خضر را عليه السّلام دریافته. شیخ عبدالقادر وی را گفته است: دات اخ القسشهوزين يالراق . « وی را تصانیف است, چون عوارف و رشف التصايح و اعلام الثقى و غيرها. عوارف را در مکه مبارکه تصنیف کرده است. هرگاه که بر وی امری مشکل شدی, به خدای تعالی بازگشتی و طواف خانه کردی و طلب توفیق کردی در رفع اشکال و دانستن انچه حق است. در وقت خود شيخ الشیوخ بغداد بود و ارباب طریقت از بلاد دور و نزډیک استفتای مسایل از وی کردندی. کتب اليه بعضهم: «یا سيّدی! إن ترکٹ العَمَل أَحلَوّث إلى البطالة. ران غلك دال الى . » فَكتبَ في جَوابه: «إعمَل واد رال ن الْعْجّب. » در رسالة اقبالیه ا «شیخ رکن, الدين علاءالڈوله گفته ا از شيخ ات ل فد و ا نو مُتابَعة الي لا ا ا ا ولادت وی در رجب سنة تسع و ثلاثین و خمسماته بوده است و وفات وی در سنة اثنتین وثلاثین و ستمائه. 1 شيخ نجیب الڈین على بن بُرْغْش الشیرازیء قدس الله : روحه وی عالم بوده و عارف و سرچشمة علوم و معارف. ارو ف او اا ار و ای کار ر و اراھ E‏ عار دو وو خا کل متوطن شده؛ شبی در خواب دید که: ازال هن لی ر فی االله ن ی و طغامی, اوزد وا وی بخورد و وی را بشارت داد که: حق سبحانه و تعالی ترا فرزندی نجیب صالح خواهد داد. » چون ان فرزند بزاد. وی را علی نام نهاد به نام حضرت امیر و لقب نجيب الذين كرد. و وی از بدایت حال محبت فقرا می‌ورزید و با ایشان می‌نشست. هرچند پدر وی را لباسهای فاخر می‌ساخت و طعامهای لذيذ می‌داد به آن التفات نمی کرد و می‌گفت: 286 «من جامة زنان نمی‌پوشم و طعام نازکان نمی‌خورم. » و جامه‌های پشمین می‌پوشید و طعامهای بی تکلف می‌خورد تا آن زمان که بزرگ شد و داعیة طلب در وی قوت يافت. ‏ «از روضة شیخ کبیر پیری بیرون آمد و در عقب وی شش پیر دیگر بر , یک راه می‌رفتند. راست یکی در عقب دیگری.

آن پیر اول در روی وی تبسم کرد و دست وی بگرفت و به دست پیر آخرین داد و گفت: این ودیعتی است از خدای تعالی نزدیک ټ تو! » چون بیدار شد خواب را با پدر بگفت. پدرش گفت: و ار اا ا و وی در آن زمان از مجانین عقلا بود. کسی پیش وی فرستاد که از تعبیر آن خواب سؤال کند. چون شیخ ابراهیم آن را بشنید, گفت: «این نیست مگر خواب على بُرْعّش. و اول یر است وران راان کک ان رنه ارون کر ایو سا که ن پیر اخرین زنده باشد که حوالۀ تربیت وی به او کرده است. می‌باید که ان شيخ را طلب کند تا به مقصود برسد. » از پدر اجازت خواست و به جانب حجاز روان شد. چون به شيخ شهاب الدذین سهروردی رسید. وی را بشناخت که همان کس است که در خواب دیده بود. و شیخ نیز بر حال وی اطلاع داشت مضمون خواب وی را با وی بگفت و پیش شیخ ملازم شد و سالها به سر برد و خرقه پوشید و مصنفات شیخ و غير آن را از نشخ ششد و به ادن شخ ته شیراز مراخعت کرد و متاهل شد و«خانقاهی ها کز دږ تھ از شاد طالیان مشغول شد و الات و كامات وی ميان لی اشنهار باقت وة ارا شخان لبف و رسال قاق ریف ست که ار ان نوی اتقاس حضرت شح شهاتب الذین ايد روزی وی را گفتند که: «سژ توحید را به مثالی روشن کن! » گفت: «دو آیینه و سیبی. » یکی از فضلا حاضر بود, این معنی را به نظم آورد و گفت: گا کے رودت ا وال واف سو دو اآمکے ی ر کی کر روزی دیگر فرمود که: «پیوسته وصف خال معشوق می‌کنم و این عجب که او را خود خال نیست. » پس فرمود که: «می‌خواهم که کسی این معنی را ر به نظم آرد. » همان فاضل_حاضر بود گفت: ای آن که ترا به حسن تمثالی نیست چون حال من از خال رخت حالی وصافی من همه ز خال رخ تست نیست وین طرفه که بر رخ تو خود خالی توفی فى شعبان سنة ثمان و سبعين و سثمائة. 2- ظهير الین عبدالژحمان بن على بن بغش رحمه الله تعالی وی خلف صدق و خلیفة بحق بود مر پدر خود را. چون مادر وی به وی حامله شد شيخ شهاب الڈین برای وی پاره‌ای از خرقة مبارک خود فرستاد. چون متولد شد آن را در وک پوشانند ند و اول خرقه که دږ دنا پوشید ان تودو چون پژرۍ لشت ها خدیت پدر مشغول شد و تربیت یافت و دررایام حیات پدر به حج رفت. شب عرفه در خواب دید کرو ارف رول وا الله عاو علا واا کا حر شرف وار امد ک چ عل الالام ا اا الجاشي ا بدو وة تز ان حال مط ده اقل خود را ار آن وان چ ږ دارو شاوی داد ایشان را که مراد جال شد a‏ که عوارف را ترجمه کرده است و در آنجا تحقیقات صادر از کشف و الهام بسيار 287 است و به مقامات بلند رسید و به کرامات ارجمند مشهور شد و این دو بیت را از اشعار شيخ شهاب الذين سهروردی بسیار می‌خوانده است: وقد كث لاأرضي مِنَ الَوَصَلِ ڀال ر ضا وأنْذماقَوق ا ترما اا وفنا وَس طط مالا ب ف واک ا وف فن زفضان فة مك رة و فاتك رجخهة الله الى 505 تة مجك تى رجف الله ال شيخ نجیب الڈین بزغش قڈس سژه فرموده است که: «روزی با جمعی از اصحاب در صحبت شیخ شهاب الدین قڈس الله تعالی روحه بودم. شيخ فرمود که: یکی از O ‏ مشام من می‌رسد.

یکی از ‏ باز آمد که: کسی نیافتم. شیخ به هيبت فرمود که: دیگر بار برو که بیابی! دیگر بار برفت سیاهی دید اثر غربت و سفر بر وی وی را درون آورد. قصد آن کرد که در صف نعال بنشیند. شیخ گفت: ای شيخ محمد! نزدیک ای که از تو بوی اشنایی می‌آید. بگذشت و پهلوی شیخ بنشست. شیخ و وی در سر با یکدیگر سخنان گفتند. پس آن سياه بوسه بر ران شيخ داد. شيخ فرمود تا سفره حاضر کردند و چیزی خوردند و من روزه‌دار بودم. شيخ فرمود: هر که روزه دار است به حال خود باشد. در آن سفره انار بود. شیخ انار می‌خورد و دانة آن از دهن بیرون مي‌آورد و پیش خود می‌نهاد. در خاطر من گذشت که مخ آن دانه‌ها وا دزگیرزم که بزکت اټ دهن شخ نه ان رنشسده انست: و ا رة چون این بر خاطرم گذشت. آن سیاه دست فراز کرد و آن را برگرفت و بخورد, و به من نگریست و تبسم کرد. من دانستم که خاطر مرا دانست. چون سفره برداشتند. شیخ گفت: شیخ محمد حافظ قرآن است ولی چندوقت است که تنها خوانده است. کسی می‌خواهد که هر روز جزوی بر وی خواند۔ هر که از اصحاب شيخ قرآن حفظ داشت, چون عنایت شیخ را با وی دانستند استدعای آن کردند. و مرا نیز در خاطر گذشت, اما به زبان نیاوردم و حواله به اختیار شيخ کردم. شیخ وی را حواله به من کرد و گفت: شیخ محمد هر روز پیش علی شیرازی می‌رود و جزوی بر وی می‌خواند. چون شب درآمد, شيخ عیسی که خادم شیخ بود بیامد و اناری بیاورد بعضی از آن خورده و به من داد و گفت: شیخ بعضی از این خورده است و باقی ترا فرستاده تا بدان افطار کنی» و گفته که به وی بگوی که: این عوض آن تفل انار است که شيخ محمد بخورد. پس بدان افطار کردم. چون نماز صبح بگزاردیم و من به خانة خود رفتم» آن سياه درآمد و سلام کرد و من جواب دادم و بنشست و هیچ نگفت و من نيز هيچ نگفتم. که وی هیبتی داشت. یک جزو از اول قرآن بخواند و روان برخاست و به خانۀ خود رفت. و روز دوم نیز همچنین کرد. روز سیم چون وظیفة خود بخواند, بیستاد و گفت: وان ھنو وق اساد شاگردی شد. من از یمنم و شیراز ندیده‌ام؛ مرا وصف مشایخ شیراز بگوی! من آغاز کردم ونام هر کس از مشایخ که در آن عصر در شیراز بودم ی گفتم. چون نام همه ‏ اک من وروم که گر کرم که فیس فطع تود زمانی دراز در ان بود. بعد از آن به هوش آمد و گفت: رفتم و همه را ديدم اکنون تو تام آایشان یک یک باز می کوی تا فن وصق ایشان :می گویة: من نام یک یک می‌گفتم و وی چنان وصف ایشان می کرد که سلوک ایشان و حال ایشان 9 لباس ایشان چگونه ا و ی وو ا من تعجب کردم. پس در آخر گفت: a a‏ ا ولايت افتاد. ونام وی از جریدۀ اوليا محو 288 گفتم: سبب چه بود؟ گفت: پادشاه شیراز, اتابک ابویکر را به وی ارادتی يدند . افد 5 پیش وی رفت و وی را مال و نعمت داد و به سبب آن از نظر حق بيفتاد. پس من اين سخن را یاد داشتم, چون به شیراز آفدم. فمچتان بود که وی فته بود پس گفت: دیگری از این زهاد که یاد کردی ترا نشانه‌ای داده است و با تست,. ظاهر کن تا ببینم. هر چند اندیشه کردم. به خاطر من نیامد. نظر در کفش من کرد و گفت: آن چیست؟ مرا یاد آمد که زاهدی بود در شیراز کفش دوختی۔

چون به سفر بیرون می فدھ هرا دے حفت کف رک دادو کت ا نا ے ای افد کے درا ووا ياددارى. چه راحتها و رَوّحها که از صحبت وی به من رسید! آنگاه از خدمت شيخ خرقه پوشید و بسیار مرید وی شدند. » وی همان است که ذکر وی در بیان احوال شيخ نجیب الڈین بزغش گذشت. شیخ نجیب الدین گفته است که: «دیوانه‌ای عجب بود و خلق می‌گفتند که: وقت باشد که چند روز هیچ نخورد و وقت باشد که به یک دفعه صدمن بخورد. و وی را احوال و امات عجب می‌گفتند. مرا آرزوی صحبت او می‌بود. وى را می فته اا ر هم صحبت باشیم! اجابت نمی‌کرد. یک بار آخر روزی وی را در بازار دیدم و ميان زمستان بود گفت: این ساعت وقت آن است که هم صحبت باشیم,. لیکن به شرط آن که امشب در مسجد بازار باشیم. با وی در مسجد رفتم. گفتم: طعامی بیاورم؟ گفت: من سيرم E‏ آمدن گرفت و و روان گشت. چون نماز شام و خفتن بگزاردیم و خلق از مسجد بیرون رفتند و من با وی تنها بماندم, گفت: ر چیزی بیاور تا بخورم! شب E E N ‏ چند دینار زر داشتم وی را دادم و گفتم: معذور دار که عذر واضح است. این زر را فردا قوت خود ساز! زر را بستد و ساعتی صبر کرد. باز گفت: من گرسهه‌ام؛ برخیز و چیزی بیار تا بخورم! خانۀة من از ان مسجد دون تو دافا ردک ان مسخد مرا خونشی بود تة به خانۀ وی رفتم و چون شنیده بودم که وی چیز بسیار می‌خورد, گفتم: مرا جماعتی مهمانان رسیده‌اند و این به آن معنی گفتم که هر یک تن در حقیقت جمعی است از بس لطایف که در وی است, از نفس و قلب و روح و غیرها. ایشان گفتند: دیرگاه است و طعامی پخته نمانده است. خدمتکاران داشتند هر یکی را طبقی بر سر نهادند, بعضی پر از برنج» و بعضی پر باقلی خام و بعضی پینو و بعضی نخود و گندم و یک عدد دنبه و یک عدد قدید. و با من به مسجد آوردند. گفتند: خود بپزید! من آنها پیش وی بنهادم و با خود تخمین کردم آن همه پنجاه من بود. گفتم: صبر کن تا اینها را بیزم! گفت: من همچنین می‌خورم. همه را همچنان خام بخورد. ساعتی صبر کرد. ‏ می‌کرد. از مسجد بیرون دوید. و هرچه جمع کرده بود از وی بستد. مقدار ده من نان پاره‌ها و طعامها به مسجد درون اورد و همه را بخورد. چون از شب نیمه گذشت مرا گفت: برخیز و در گوشة مسجد رو و بخسب که بسیار زحمت از من کشیدی. اما اگر حرکتی کنی یا بجنبی ترا هلاک کنم. من به گوشۀ مسجد رفتم و بخسبیدم و زهرۀ آن نداشتم که حرکتی کنم چنانکه اگر عضوی از من خارش می کرد رّهره خاریدن نداشتم و درآن مسجد سنگی بزرگ نهاده بود هر ساعت برخاستی و آن سنگ را پر گر گی و به الین من آوردی و با خود گفتی: این سنگ را به وی فرو کویم و وی را هلاک کنم. باز هم ‏ روا نباشد. که پدرش مردی پیر است فردا جَرَع کند. آن سنگ را باز به جای خود بنهادی. چند نوبت چنین کرد و مرا از ترس خواب نمی‌آمد, اما خود را چنان می‌نمودم که در خوابم. پس مرا گفت: می‌دانم که در خواب نه‌ای. ترا زحمت بسیار 289 دادم اکنون ترا به خدای بخشیدم بر بام مسجد می‌روم تا تو ایمن گردی و خواب کنی. پس بر بام رفت و بر سر نردبان مسجد یک خانه بود و کتاب بسیار در انجا که امام مسجد نهاده بود, به آن خانه در رفت.

من از ترس برفتم و در خانه از بیرون ببستم و بخفتم. آواز چیز خوردن وی از آن خانه می‌آمد, و من در تعجب بودم که وی چه می‌خورد که دانستم که در آن خانه هیچ خوردنی نیست. چون بامداد بیرون آمد و برفت در ان خانه رفتم ديدم که جلدهای همۀ کتابها را خورده بود. » شيخ تیت الدین. گفته که «وقتی را کسی کقت: الورک عزنت دين هن مدو شف نام وی جمال الدين. و جذبه‌ای قوی دارد و در مسجد جامع می‌باشد. ب مسد جاع رفتم ديدم که جذبه‌ای عظيم دارد و دو چشمش از اثر آن چون دو کاسة خونء پيش E E‏ جواب داد پس گفت: I ‏ یعنی مرا با فقها و نویسندگان کاری نیست. کسی حاضر بود گفت: این شخص از صوفيان اس پیش او بنشستم و از احوال او سؤال کردم. گفت: من مردی‌ام لور و امی و چیزی نمی‌دانم. مرا با ستور داشتن خوش بود پیوسته ستوران داشتمی. بک روز در یایکاة برابر ستوران نشسته بودم. ناگاه حالی بر من مکشوف گشت و جذبه‌ای ظاهر شد و حجاب منی از پیش من برداشتند. بی هوش شدم و بیفتادم و در دست و پای ستوران می‌غلطیدم. چون باهوش امدم؛ مرا سڑ و ا ‏ و علما فخا ‏ ا بردند - و عرضه کردند و اجازت قتل او خواستند, اتابک گفت: اگر دو شخص دیگر که O E O N‏ بزغش و یکی شيخ معین الدین که بزرگی دیگر بوده است در آن وقت. فتوی پیش من آوردند. من بر آن نوشتم که: او مجذوب است و مغلوب و کشتن وی جایز نیست و شیح معينٍ الذين نيز همين نوشت. اتابک به قتل وی اجازت نداد. » و هم وی گفته که: «یک روز وضو می‌ساختم. و شيخ جمال الڈین در من می‌نگریست. چون آب به روی مي‌رسانیدم. گفتم: رقع الحَدَتَ. جمال الڈین گفت: هیچ حدثی مانده انیت که ی ویس" أرَقَعٌ الخدت بكه: آرفعٌ الفحدت! ! « 6- شيخ شمس الدذین صفیٰ,» رحمه الله تعالی وی از مشایخ کبار بوده است. و صاحب حالات عظیم و کرامات ر در وقتی که شیخ نجیب الدین به نیت خدمت شيخ شهاب الدین قڈس سژه عزیمت بغداد کرده بوده. شيخ شمس الدين رفیق وی بوده است. وی بر شيخ نجيب الدین قرآن خوانده بود و شیخ نجیب الڈین بر وی چیزی از فقه و در صحبت شيخ شهاب الذين با یکدیگر صحبت می‌داشته اند. شيخ نجیب الین گفته است که: «چون به شیراز مراجعت می‌کردیم. خدمت شيخ برای من اجازت الباس خرقه نوشت و برای شيخ شمس الڏين نيز نوشت و چهل عدد کلاه به ما داد. بيست به من و بيست به شيخ شمس الدین» و بر هر یکی نام یکی از پزرگان شیراز نوشته و فرمود که: چون به شیراز برسید. اول به نيابت ما اینها را به آنان درپوشانید که تافهای ایشان بز اجا توشتهة نشده» آنگاة الباسش خر قة دیگزان کنید! » 7- شيخ نورالڈین عبدالضمد نطنزی,» رحمه الله تعالى وی مرید شیخ نجیب الدین على بن بزغش است. عالم بوده به علوم ظاهری و باطنی. 290 الین مود ای و ف كال ال دلاق اى رحا الل ال هر دو مرید وی‌اند. کال الد فال راق دو یر ات فی وة وود سفت ف الخولن نورالڈين عبدالظمد قڈس الله روحم العزيز عن أبيه ائه كانَ بعض الفقراءِ فى خدمَة الشيخ الكبيرء شخاب الين قس الله تعالى روحه فى شهود الوحدة و مقام الفناء داوق عظيم, فاذا هو فى بعض الأثام كى و بتاسَّفُ, فساله السيح عن حاله.

فقال: تی د حَجبٿ عن الوحدة بالكثرة ورددٿ فلا أجدّ حالى» ‏ فتَبّهّه الشيځ على ته بداية مقام الغاء ي ان جالب هة الى و ارت من الال الوا ا 8- شيخ عژالڈین محمود الکاشى,» رحمه الله تعالى وی صاحب ترجمة عوارف است و شارح قصیدۀ تائية فارضیهء و بسی حقایق بلند و معارف ارجمند در این دو کتاب درج کرده است و قصیده را شرح مختصر مفید نوشته است و کشف مُعضلات و حل مشکلات آن کرده است به مقتضای علم و عرفان و ‏ چنانکه در دیباچة ان ولم أرا كى اة الى مقا هن كا ار مه فن فلن رت دات الفوخ و تبت باويال الژوح, قاتلو حيتئذ تلو الغير وأحذو َوه E‏ ا ا من مظان الڑيب. و توجيه وجهه تَلْقاءَ مد, اما ال ال كوا ا لأبوات المريدي» و وی در اجازت نامة بعضى از تلامذة خود نوشته است: و انا ارۆی الكتاب, بعنی کتاب عوارف المعارف؛ عن شیخی و مولای نورالڈین عبدالصمد بن الشيخ على الاصفهانى و من الشيخ العالم ظهيرالڈين عبدالڑحمان بن E‏ و هما عن شيخهما, العام لالم العاز د الال عاب ى الشيرازىء و هو عن شيخه قطب الاولياء سيد العارفين مصتف الكتاب رحمه الله آجمعین ولی فی کشف حقائقه و بیان مُعضلاته طرق خاصٌ فی الرواية عن مُصتّفه بلاواسطةء وهو اٹی رأیئه فی مُبشرة قرأت عليه کتابه الٍمذکور فنبهنی على خقاتقة . و فاته وال الموفق هن اء لها شاع وه علن. كل شىء دير( 0 مائده). » e , دل گفت: مرا علم لدئی هوس است تعلیمم کن گرت بدین دسترس است گفٹھ: کے الف۔ گفت: دگز؟ گفتة: در انه اکرو کس اسیک کی خرف ا ای عکس رخ تو داده نور بصرم تادر رخ تو به نور تو می‌نگرم و این دو قطعه ز نیز از معارف وی است: کرت کو کر ری و مارا شکی نماند در این گر ترا رژ کی للیژر ‏ 4 در هر عدد ز روی حقیقت چو بنگری گر صورتش ببینی ور ماده یکی است ‏ تاتویی در میانه, خالی نیست چھهرۂ وحدت از نقاب شکكى گر حجاب خودی براندازی عشق و معشوق و عاشق است یکی 291 9- شيخ كمال الڏین عبدالژزاق الكاشى, رحمه الله تعالى وی مرید نورالدین عبدالضمد نطنزی است, جامع بوده ميان علوم ظاهری و باطنی. وی را مصنفات بسیار است چون تفسیر تأویلات و کتاب اصطلاحات صوفیه و شرح فصوص الحکم و شرح منازل السایرین و غير آن از رسایل. با شیخ رکن الدین علاءالوله قدس الله تعالی روحه معاصر بوده است و ميان ایشان در قول به وحدت وجود مخالفات 9 مباحثات واقع است و در آن معنی به یکدیگر مکتویات نوشته‌اند. امیر اقبال سیستانی در راه سلطانیه با شيخ كمال الذین عبدالرزاق همراه شده بوده» از وی استفسار ان معنی کرده. وی را در ان معنی غلو تمام یآفته. پس از امیر اقبال پرسیده که: «شیخ تو در شأن شیخ محیی الڈین اعرابی و سخن او چه اعتقاد دآرد؟ » در جواب گفته است که: «او را مردی عظیم الشّأن میداد در ارق اما خی قرهات که در ار من کچ را وور الى . 5ف کرده 9 اين سخن را نمی‌یسندد. » وی گفته که: «اصل همة معارف او خود اين سخن اس وار این ر نی و کت که یھ و اورا ار می کد و جما اشا اونا و: انه پر این هذه وذو اناا امتر اقتال این سنخن ر١‏ به تخ خود زه داشت کرده بوده است. شيخ در جواب نوشته است که: «در جمیع ملل و نحل بدین رسوایی سخن کس نگفته. و چون نیک باز شکافی مذهب طبیعیه و دهریه بهتر به بسیاری از این عقیده.

» و در نفی وابطال این سخنان بسیار نوشته و چون این خبر به شيخ كمال الدين عبدالڙزاق و هر دو مکتوب به عبارت ایشان نقل کړده می‌شود. مکتوب كمال الڈین عبدالژژاق. رحمه الله تعالی امداد تأبيد 9 توفیق وانوار توحید و تحفيق از سورت احدیت. به ظاهر اطهر 9 باطن انور مولانا الاعظمء شيخ الاسلام. حافظ اوضاع الشرع, قدوة ارباب الطريقه, مقيم سرآدقات الجلالء مُقوّم أستار الجمال, علاءالكق و الڈين, غوث ا N‏ مځوالی. ناد و درجات تزقی دز مذاږچ ‏ باخلاق الله متعالى با بعد ازتقديم مراسم دعاو اخلاص می‌نماید که: اين درویش کک ون بی تعظیم تامٌ نبرده باشد. لیکن چون کتاب عروه مطالعه کردم دو بحث در آنجا مطابق معتقَد کوش افو دار ان درو اة افر اقال کیکفت که خذفت رة علاءالڈوله رة محیی الڈین العربی را در توحید نمی‌پسندد. دعاگو گفت: ازمشایخ هر که دیدم و شنیدم بر این معنی بودند. انچه در عروه يافتم نه بر این طریق است. مبالغه نمود که چیزی بنویس در این باب. گفتم: شاید که موافق خدمتش نیفتد» و رنجش نمابد. اکنون نمودند که: به مجرد د نقل این سخن رنجش قوی می‌نماید و تشنیع و تخطئه به تکفیر می‌رساند. از روی درویشی غریب يافت. مرا E E‏ نیفتاده, به مجرد خبر تکفیر کردن لايق نیست. یقین دانند که آنچه نوشتم ازتحقیق است نه از سر نفس و رنجش. «وَقَوقَ کل ذي علم عَليم (76/يوسف). » پوشیده نیست که هرچه نه بر قانون کتاب و سنت مبنی بود نزد این طایفه اعتباری ندارد. چه ,طریق متابعت می‌سپرند, و بنای این مهنی, بر این دو آیت است: : «ستریهم ایاتنا فی لافاق قفي لفُْسِهم حى بين لهم أنه نه احق کف یرک ا غلی کل سَىءِ سَهیڈ؟ آلا انهه هه في مڙبة من لقاءِ هم ألا إل يكل شىءِ مُحيط. (53 و 4 /فضلت). » و مردم در سه مرتبه مرب ‌اند: مرتبة نفس, و این طایفه اهل دنیا و اتباع حواس‌اند و اصحاب حجاب. منکر حق‌اند. چون حق و صفات لو را نشناسند. قرآن ‏ الى :قرفو ل ارا إن کان فن غندالله بے کرم کن اظل مین هو فن 292 شقاق بعید. »(52/فصلت) و اگر کسی از ایشان ایمان آرد رستگار شود و از دوزخ خلاص شود. دوم مرتبه مرتبة قلب. و اهل این مقام از آن مرتبه ترقی کرده باشند و عقول ايشان ا ا وک ا ا و تصرفات الهی‌اند در مظاهر آفاق و انفس به معرفت صفات و اسمای حق رسند. چه افعال ارا ا رصا اا مصادر افعال. پس علم و قدرت و حکمت حق به چشم عقل مصفًا از شوب هوا بینند و سمع و بصرو کلام حقٌ در عین آنفس انسانی و آفاق این جهانی بازیابند و به قرآن و حقیقت آن معترف شوند, «حَى يتين لَهُم أنه الْحَقٌ» و این طایفه اهل برهان باشند و در استدلال ايشان غلط مُحال بود. چون به نور قدس و اتصال به حضرت واحڈیت که محل تکثر اسما است, عقول ایشان چنان منؤر شود که بصیرت گردد وبه تجلیات اسما و صفات الھهی بینا شود و صفات ایشان در صفات حق محو گردد و آنچه طایفة اول دانند این طایفه بینند هر دو قسم را نفس ناطقه به نور قلب مزگی شود لکین ذووالعقل متخلق به اخلاق الهی باشند و ذووالبصيرة متحقق به آن. پس پدخلقی از ایشان مُحال باشد, و همه را در مراتب خود معذور بايد داشت. وَتَرَجُوا أن کون مِنَهُمْ. لسیم» مرتبة روح بود و اهل این مقام از مرتبة تجلی صفات گذشته و به مقام مشاهده رسیده باشند. » و شهود جمع احدیت یافته و از خفُی نیز درگذشته و از حچب تجلیات اسما و صفات و کثرت تعیّنات رسته, و در حضرت احدیت حال ایشان «أَوَلَمْ بف ‏ خلق.

و بالاتر از این استهلاک است در عین احدیت ذات و محجوبان مطلق را فرمود: «ألا انهم في مِرَيَةٍِ مِنْ لِقاءِ رَبهِمْ» و ماندگان در مقام تجليات اسما و صفات هرچند به ‏ ويبقىې وجه ر ڏڈوالجَلال والاکرام» (26و 7/الرحمن) قاصرند 9 محتاح به تنبیه «ألا I O‏ 8/قصص) جز طايفة اخیر ظفر نیافته‌اند. و در این حضرت «هُوَ الأول واللاخرٌ وَالظاهرّ والباطنْ» (3/حدید) عیان ات و در کل متعينات وجه حق مشهود و در وجود اسشمابى و تعينات أن تثزة #فايتها ولوا ف وجة الله»(115/نقره):مخفقشان. شدة. گر ز خورشید بوم بی نیروست از پىی ضعف خود نه از پی اوست اکن ا این احا طت علوم کرو کا الي آز خف ات مو انت و ن اة به عین ډاته خویش و اجدیت او له احدټت عددی تا اؤ رااتانۍ پاشه چنانگه ستابی ر الله لن کت أاحد است و شمار از او معزول صمد است و نیاز از او مخذول ان احد نی که عقل داند و فهم و ان صمد نی که حس شناسد و وهم E E E A E الآ آ ا ار احج غين فيد نن أَۇَلَ آخِر مرو واد افير انی ولا r‏ ك ‏ ا پس هر که را این مرتبه باشد حقٌ تعالی او را از مراتب تعینات مجرد گرداند و از قید عقول برهاند, و به کشف و شهود به آن احاطټ رسد و الا در حجب جلال بماند و در سخن ساقی کوثر, امیرالمؤمنین علیٰ رضی الله تعالى غه أمدة انست: «الكقعة ااا لال را ےا انات ی ا ان و ا جمال مطلق بماند. عین تعین پیدا شود و جمال عین جلال گردد و شهود نفس 293 احتجاب, سبحان من لايعرفه الا هو وحده. و انصاف ان است که هر بحثی که در عروه در نفی این معنی فرموده. دلایل ان بر نهج مستقیم و طریق برهان نیست از این جهت دانشمندانی که معقولات دانند نمی‌پسندند و وصف خضر سرشکسته که فرموده است. از شيخ الاسلام مولانا نظام الذين هروی سلمه الله پرسيدم فرمود که: «این خضر ترکمان است و بیچاره حال خضر ترجمان می‌پرسید. » و چون در اوایل جوانی از بحث فضلیّات و شرعیات فارغ شده بود و از آن بحثها و بحث اصول فقه و اصول کلام هیچ تحقیقی نگشود. تصور افتاد که بحث معقولات و علم الهی و آنچه بر آن موقوف بود مردم را به معرفت رساند و از این ترڈدها باز رهاند. مدتی در تحصیل ان صرف شد و استحضار ان به جایی رسید که بهتر از ان سور یدد تدان حنمت وا حط رات و اح اتا ان ندا مید که رار اند معلوم کشت که مر تت مطالون از طوووقل برتو است چه در آن علوم هرچند حکما از تشبیه به صور و اجرام خلاص یافته‌اند. در تشبیه به اراح اقادو اند ا و فی که ضحت متو قه و ارنات اضف و ها هد واتار فاد توفیق چق دستگیر شد و اول این سخنان به صحبت مولانا نورالڈین عبدالضمد نطنزی شيخ یوسف همدانی را عظیم می‌پسندید. و بعد از ان به صحبت مولانا شمس الدڈین کیشی رسیدم؛ چون از مولانا نورالڈین شنیده بودم که در این عصر مثل او در طریق معرفت نیست و این رباعی سخن او است: _ 4 هر نقش که بر تختة هستی پیداست ان صورت ان کس است کان نقش دریای کهن چون برزند موجی نو اراست موجش خوانند و در حقیقت دریاست و همین معنی در توحید بیان می‌کرد و می‌گفت که: «مرا بعد از چندين اربعين اين معنی کشف شد.

» و آن وقت در شیراز هیچ کس نبود که با او این معنی در ميان توان نهاد و شيخ ضیاءالدڈین ابوالحسن را این معنی نبود و من از ان در حيرت بودم تا فصوص اينجا رسید. چون مطالعه کردم این معنی بازیافتم و شکر کردم که این معنی طریق موجود است و بزرگان به آن رسیده‌اند و آن را یافته‌اند و همچنین به صحبت مولانا نورالڈین ابرقوهی و شيخ صدرالڈین روزبهان بَفٌلی؛ و شيخ ظهير الین بُرْعّش,. و مولانا اصيل الذين و شيیح ناصرالدین و قطب الدذين. ابناضياءالدڈین ابوالحسن, و جمعی تزرگان دیگر رسیدم۔ همه در این معنی متفق بودند و هیچ یک مخالف دیگر یک نه. اکنون به قول یک کس خلاف ان قبول نمی‌توان کرد. با ان که تا چون خود به این مقام نرسیده بودم؛ ٠‏ هنوز دل قرار نمی‌گرفت. تا بعد از وفات شيخ الاسلام مولانا و شیخنا ئۆزالملة و الین نظطدرئ» ردق که بز او "دل قرازر کیرد نمی‌باقت: ا ا ا ن ا بگشود و بر آن قرار E‏ گفت: «قلا تَر كا أَنْفُْسَكم>(32/نجم) لكن فرمود: «أما بتَعّمة ربک فَحَدَت! »( 1/الضحی) بعد از آن چون در بغداد به صحبت شيخ بزرگوارء شيخ نورالڈين ‏ اسفراینی قڈس سژه رسیدم. انصاف می‌داد و می‌فرمود که: «مرا حق تعا لى علم تعبیر وقایع و تاویل منامات بخشیده است به مقامی برتر از این نرسیده‌ام, به مجرد ان بحٹها که بر طریق معقول ونهج مستقیم نیست ترک این معنی که به شهود می‌آید. نمی‌توان کرد. » و نتر سجن شتة عبدالله انضارى فقس سزة فة انن است و اخزجميع فقامات: در درجة سیم به توحید صرف رسانیده و در سخن شيخ شهاب الڏین سهروردی چند موضع تصریح فرموده است, چنانکه در شرح سخن امام محقق جعفر صادق رضی 294 الل فالى عه آمدة است ك واي کر ا جت اش من فانلها > قرمود که او زبان خویش در اين معنی چون شجرة موسی یافت 2 » آ الله(30/قصص) از او شنید. و اگر متعین بودی در دو صورت چگونه ظهور یافتی؟ و در قرآن مجید و في السّماء إلهٌ فى الأرض الة»(84/زخرف) چگونه صادق پودی؟ و در خدذت پمیر صلی الله قله و شلم دلو لی اج کم حا لط لی الل کی راس آمدی؟ و با هر که به عالم است قرب از حبل الورید کی بودی؟ آخر در این معنی نظر بايد کرد که به نص قرآن ثالث ثلاثه کفر ست که لق قر الذي قالَوا إن الله ثالكُ تلتةٍ»(73/مائده) و رایع ثلاثه صرف ایمان است و توحید: «ما يَكونْ مِنْ تَجوى ثلثة إلا هُو رایځُهُم. »(7/مجادله) چه اگر ثالث ثلاثه بودی متعین بودی و یکی از ایشان, اما رایع ثلاثه ان است که به وجود حقانی خویش که به حکم «وَلا آڈنی من ج ذلک وَلاأكتَرَ إلا E‏ E 7‏ کو و الت اش ورات لاه و خافن ارغه و نادن خمسه است, یعنی محقق حقایق این اعداد و با همه بی مقارنت و غير همه بی مزایلت. چنانکه امیرالمؤمنین علی کژم الله تعالی وجهه فرموده است که: «هُو مع کّ شىء لابمُقارَنَةٍ,. َر کل شَىءٍ لابمُزايَلّة. » 9 این ضعيف در ان مدت که صحبت با خواجة جهان عت أنصارڙ دولته می‌داشت. O N E‏ معنی «یکاڈ زیتها يُضییءٌ وَلَوَلَمْ تهْسَشة ناژ>(35/نور) می‌یافت و اعتماد کلی بر آن داشت که او به سخنان لاا ا ا قول چندين بزرگ در این معنی متوافق و متطابق نیافتی این بیان را مکرر نکردی و دلایل بسیار نگفتی بر این معنی چنانکه در اول شرح فصوص و غیره بیان افتاده است. تا دانشمندان محقق که اصحاب فهوم ذکن باشند با شما تقریر کنند از تطویل و املال احتراز كردم, وَمَنْ لَمْ بُصَدّقٍ الجُهْلة هان عليه ان لابصدق التفصيل.

عى الى هکان را حدانت موی جمال جو کرای کناد «و[ٹا او اثاکُمْ لَعلی ٤۵‏ آۆفى صَلال مُبين»(24/سبا) وَاللَّةٌ الموفق والمُعين. e‏ الذين علاءالڈوله بر ظهر آن نوشت و به کاشان د ل الله ت دَرهُم. الايه(91/انعام), بزرگان ن وو انا ن اشاق کان «آز معرفت حق برخورداری کسی یابد که طیب لقمه و صدق لهجه شعار و دثار او باشد. » چون این هر دو مفقود است از این طامات و ترهات چه مقصود؟ فاا آنچه از شیخ نورالڈین عبدالژحمان اسفراینی قدس روحه روایت کرده است. مدت سی و دو سال شرف صحبتش یافته‌ام. هرگز این معنی بر زبان او نرفت بلکه پیوسته از مطالعة تصنيفات ابن العربى منع فرموده. تا حدی که چون شنیده است که مولانا نورالڈین حکیم و مولانا بدرالڈین E ‏ درس می‌گویند به شب آنجا رفت و آن نسخه از دست ایشان بازستاند و بدرید و هنع کلی کړد. دیگر آنچه به فرزند أعرم. صاحب قران اعظم آمَدَه الله بِجُد الّوفيق وَأَقَرَ عَيْنَ قليه ينور التَحّقيق حوالت كرده, بر زبان مبارکش رفت که: فن ان اتن :اغفاد معارف بیزارم. ای عزیز! در وقت خوش خود بر وفق اشارت, کتاب فتوحات را محشی می‌کردم, بدن تسح رسیدم که گفته است: «نشحان من آظهز الاشاءَ وهو عتها. » نوشتم که: «ان الله لا يستحيى من الحق, اا و واد ا قالش دن وخوة الت لا سامخة. الف بل فحت عليه فكت نوع لفقل إن ت الى بالل هذا الهذيان؟ ثب الي الله توبة ةَ تصوحا لتنجو مِنْ هذه الورطة الوَعِرَة الفی سكف منها الذهريّون و الطبيعيّون و اليونانيُون و الشكمانيُون! والسَلامُ على مَنِ اتيَعَ الهدى. »(47/طه) اما انچه نوشته بود که: «در عروه برهان بر نهج مستقیم نیست. » چون سخن مطابق واقع باشد, خواه به برهان منطقی راست باش, گو خواه مباش و چون نفس را 295 اطمینان در الائ حاصل شود و مطابق واقع پاشد و شیطان بر آنجا اعتراض نتواند کرد ما را کافی است. و الحمدلله على المعارفٍ الّتى هى ثُطايق عقلاً ونقلاً بحيتُ لايمكن للٹفس تكذيبها و للشيطان تشكيكهاء > 9ر مَئنْ القلبٌ على وجوب وجود الحق و وحدانیته و تزاهێه. و ,من لم يؤمڻ ووت وجودە و و من لم يؤمنْ فهو ظالمٌ حقيقي, لا ست اة مال اي يكال دس الطام وة الق غير موضعه, و لذلک لعنهم الله فى محكم كتايه بقوله: «ألا لَعْنَهُ الله على الظالمين. »( 8/هود) سبحانه و تعالی عمّا یصفه به الجاهلون فصل بالخیر. چون نوت دوم کے مکوت مطاله کردم ررر را عی کی )فاد ب خاطر آمد که آنچه در آن مقام مکشوف شده است وبدان مبتهج گشته که بر حقیقت آن اطلاع یافته» آن است که روزی چند در اوایل؛ این ضعیف در آن مقام ا آمدش آن مقام, ولیکن از آن مقام بگذشت. یعنی چون از بدایت و وسط, مکاشفه درگذشت و به نهایت مقام مکاشفه رسید. غلط ان آظهَرُْ ال ر شنو دز قظت آن مقام یقنی دا شید که شک را در آنجا مذخل نیست: 3 پس ای عزیز! می‌شنوم که اوقات شما به طاعات موظف است و عمر به اخر رسیده. دریغ باشد که در بدایت مقام کاشفه. به طریقی که کودکان را به مویزی چند بفریبند تا به مکتب روند به معارفی چند که چون خزف باشد. بازمانند و اکثر ایات بینات قران e‏ چنانکه آیت محکم این آیت است که«فل افا اا و وک( 110 کف )و اخواھا د این را اول کند وما زیی اد رقت E a ‏ رسول بدانند فرموده است. چنانکه پادشاهی که مقربی را به مملکتی فرستد گوید: «دست او دست من است و زبان او زبان من.

» و شيخ نیز که مریدی را به ارشاد قومی فرستد در اچازت او همین نویسد که: E‏ الظالفين» (18/هود) غافل شدن و از آيت «إِنْ السيطان لَكُمْ عَدٌُ قاثخدُوة عَدُؤآ»( 6 فاظن و افتالها اعراض گردن و تمسک به ایت « هئ الأول والأخز وَالظاهرڙ والباطنْ»(3/حدید) کردن وندانستن که مراد آن است که: هو الول الازلئ لینتهی اليه سلسلة الاحتياج في الوجود فضلاً عن شىءٍ آخر و هو الآخرٌ الأبدئ باثه اليه يرجِعٌ الأمركله. و هو الظاهر فى إثاره الظاهرة يسبب أفعاله الظادرة عن صفاته الثابتة لذاته و هو الباطڻ فى ذاته لائدركي ,الأبصار ولابَعّرف ذاه الا هو. و قد صح عن الثبئ صلّى الله عليه و سلم ائه قال: «كل الاس فى ذاتِ الله حَمُقي. أى فى مَعْرفة ذاته» و قال عليه الشلام: «تَقَكُروا في الاء الله ولاتتقكُروا في ذات الله! » آمدیم با سر سخن,. چون در وسط مقام مکاشفه مثل آن معرفت که در رباعی کیشی خواندند حاصل آمد. و آن آن بود که حق در صورت دریایی در نظر آمد که به صفت مواجی و مُثبتی و ماحیی متصف است و دوایر همچون مخلوقات بعضی وسیع و بعضی ضيق. . تنعم بعضي که مظهر لطف اند به قدر سعّت دایره و استقامت و بعضی فظاهر قه رتو الم انشان از کی انرو و انکراکی و به ضفف: می شض :را انات تجدید پیدا می‌کند. تا چون قدم در نهایت مقام مکاشفه نهادم, باد حق الیقین وزید و شکوفه‌های معارف بدایت و وسط را ریزانید و ثمرة حق اليقين از غلاف عين اليقين بيرون امد. اى عزيز من! علم مجرد که اعتقاد جازم مطابق واقع است نسبت به شریعت دارد و علم الیقین به بدایت مقام مکاشفه و عین الیقین به وسط مقام مکاشفه» و حق الیقین به نهایت مقام مکاشفه و حقیقت حق الیقین که عبارت از یقین مجرد است لقوله تعالی: «وَاعْبْد ربک حتی یَآتیک الْيَقینْ! »(99/حجر) به قطب درجات مقام مکاشفه تعلق دارد و هر که بدینجا رسد هرچه گوید من جمیع الوجوه مطابق واقع باشد و آنچه نموده که 296 آخر همة مقامات در منازل السایرين توحید است, نه همچنان است, بلکه او در هشتادم مقام افتاده است. آخر المقامات المائة العبودة, و هو عودالعيد الى بداية حاله من حيث الولاية المفتوح و اوها دائراً مع الح فی شئون تجلیاته تمکناً. از جنيد پرسيدند كه: «ماتهايةٌ هذالأمر؟ » قال: «الڑجوعٌ الى البداية. » ای عزیز! در بدایت و وسط مقام توحید. خاصْه در خلال سماع, امثال این رباعیها بسیار بر قۆال داده باشم و در ان ذوق مدتها بمانده. یکی اين است: این من نه منم اگر منی هست تویی در راه غمت نه تن به من ماند نه Û‏ ور در بر من پیرهنی هست توبیی ور زان که مرا جان و تنی هست 9 در آن مقام حلول ا a‏ و اتحاد E‏ بودم: «اآا م مَنْ أهُپوی و مَنْ اوی اآا» ليس في ايراق شىء عَيرَنا ‏ المش اة د اة «تحْنْ ُوحانِ حَللنا٦دنا»‏ أنَت الشركة شپزركا واضضحا E O E E‏ لاانادر ‏ وَلا او س إن دزی وزدائی «یا أ[! » الى آخره. بعد از آن چون قم در نهایت مقام توحید نهادم غلط محض بود. ألوّجُوعٌ ل منَ التمادي في الباطل برخواندم۔ ای عزيز؛ تو نیز اقتدا به به همين کن! و ن نظر بر قول خدای تعالی افتاد که «ولاتصْربوا لله الأفثال»(74/نحل) بکلی محو ال کردم و الشلام. 0 و داك خان التهدرى: خم الله ال وی بسیار بزرگ بوده است. در وقت خود قبلة طالبان بوده و در ديا ر مصر به تربیت و ارشاد ایشان متعین» و در مقام شیخوخت متمکن. در اوایل ارادت مرید یکی از مشایخ آن ديار بوده.

اما کار وی پیش ان شيخ تمام نشده بوده است, لیکن وی را گفته بوده است که: «کار تو پیش یکی از مشایخ عجم تمام خواهد شد. » وی انتظار آن می‌داشته تا ان زمان که شيخ جمال الڈین یوسف کورانی به مصر رسیده. در صحبت وی به کمتر از بیست روز کار وی تمام شده است, و وی را اجازت ارشاد داده و در اجازت وی را برادر نوشتهء زیرا که پیر و مُعمٌّر بوده. و نسبت شيخ جمال الین به دو کس است: یکی به شیخ حسام الڈین شمشیری و دیگری به شيخ نجم الین محموڊ اصفهانی, 9 اين هر دو مرید شیح نورالڈين عبدالضمد نطنزی بوده‌اند. قدس الله تعالی ارواحهم. 1- شيخ زین الدين ابوبكر الخوافى» قدّس الله تعالى روحه خدمت خواجه محمد پارسا قڈس الله تعالی سژه در بعض مکتوبات القاب ایشان را جنین نوشته است: «ذوالعلم الثافع و العمل الزافع, مَلاذ الجمهور, شفاء الصدور. العلماء و العرفاء, رافٌِ أعلام السْتَّةٍ. قامِعٌ أضاليل اليدعة, ناهج مَناهج سال مسالک الشريعة و الطريقة. الڈاعى الى الله سبحانه على طريق اليقين, سيْدٌ 9 مولانا رين الملة والڈين . « وی جامع بوده است ميان علوم ظاهری و باطنی. واز اول تا آخر توفیق استقامت بر جاڈة شریعت و متابعت سنت که زز کترین کرای شش مخقفان این طایفه آن است. یافته است. و نسبت وی در طریقت به شيخ نورالدین عبدالرحمان مصری است. 9 شخ ور الین عبدالرحمان به بعد از کمال تربیت و بلوغ وی به مرتبة تکمیل و ارشاد, در اجازت وی چنین ثبت کرده که: «لها اسْتَحَة شحو الكَلوة و قبول الواردات الغيييّة و الفتوحات, إستخرث الله تعالى ‏ خلوتى المعهودة, و هى سَبعة ايام مَنْ الله 297 تعالى فيها على بما من بفضله قَقَتح الله عَلَيْهِ أبواتَ المواهب من عنده في ليلة . الزابعة و ازداة في الثرقيات فى رجات العغامات إلى دقام هة الوخد وا ا2 منه قيود الأفرقة في. شهود الجمع قبل إتمام الأنام السشقة. ثم في إتمامها ظهر له وام الوحيدٍ الحقيقي الذاتي المشاراليه على لسانِ أهل الحقيقة بجمع الجمع» و هو لِفْوّةَ استعداده بعد في_الثرقى و الزيادة, و اي على رَجاءِ من الله ان يأخْدّه منه اليه تماةا و يبقيه بقاء دواماً و يجعله للمتقين إماماً . “ وی فرموده که: «اجازتی که شیح نورالدین عبدالرحمان نوشته بود در وقت مراجعت به خراسان در بغداد بماند. بعد از مدتی مدید که از خراسان به جانب مصر معاودت واقع شد و خدمت شیخ از دنیا رفته بود به خلوتخانة وی درآمدم. در آنجا اجازت خود را یافتم بی‌تفاوت مگر به حرفی چند. با وجود ان که آن خلوتخانه مضبوط نبود و در آن گشاده می بود نی دانةھ که ان مسؤودة اصل بود که اجازت مرا از آنجا نوشته بود یا خود به نور ولايت دانسته بود که اجازت من فوت شده و به آنجا معاودت خواهم کرد ان راتاس برای فن توشته دود و گذاشه و ته کر قدیر قان ان هدتی مدن :در لوی چنانکه مذکور شد محض کرامت بود. » و هم وی فرموده است که: «چون از یر من اهمده و به بغداد رسیدم؛ طاقیه‌ای که شيخ نورالڈین عبدالڑحمان به من داده بود و برسر اکابر دیگر از مشایخ رسیده بود. همراه داشتم. با پیرتاج گیلانی اثفاق ملاقات افتاد, آن طاقیه را از من طلبید. چنانکه مقتضای فقر و درویشی باشد, به وی دادم. شب در واقعه ديدم که آن طاقیه پیش من اشفا ھی کد و زر کاتی را که بر سی انان ,دة ,بود می فر فی كويد که" . من ‏ حالی مرا بر سر خمّاری نهادی که به شرب خمر اشتغال می‌نماید؟ چون بامداد شد, با یکی از اصحاب به طلب وی بیرون رفتیم.

شنیدیم که وی در خرابات است و به شرب خمر مشغول است. به آنجا رفتیم. گفتند: در فلان خانه است. به آن خانه درآمدیم. E ‏ مصاحب من مرا گفت که: تو بیرون رو که من طاقیه را بیارم! من بیرون آمدم. وی طاقیه را از سر وی او ا و تفت ودش سز اوه کویقد که :در اکر چات وی را اواردی: رنه که سه انرون بالکلیه از خود قانک پوو چون وی را از ان غیبت باز اوردند. قریب به یک سال خاموشی بر وی غالب بود و سخن کم می‌گفت. روزی از درویش احمد سمرقندی پرسید که: «در هیچ جا دیده‌ای که جذبه‌ای جلئ مذکور شده باشد که جذبات پی در پی گردد و اصلاً منقطع نشود؟ » درویش احمد در جواب گفت که: «این معنی را هیچ جا ندیده‌ام . “« درویش احمد سمرقندی از مریدان کار کرده و از خلفای وی بود. سخنان صوفیه را دیده بود و بر بالای منبر ان را نیک بیان می‌کرد و به درس و مطالعة فصوص اشتغال می‌نمود. یه خط وی دیده‌ام که در اخر فصوص نوشته بود که: «بعد از ان که حضرت رسالت صلی الله عليه و سلّم مرآ به درس فصوص الحکم اشارت فرمودهیود. در, درویش آباد در خلوت بودم که آن حضرت را ديدم پرسیدم که: يا رسول الله! ما تفُولٌ في فرعون؟ قال صلی الله عله و سلم: فل كما كتت. ثم فُلْتْ: يا رسول اللّه! ما تقول في الوجود؟ قال صلى الله غليهو سلم؛ ها تراه ټقول: الوجودٌ في القديم قديم وفي الحادثِ حادت؟ ن قال صلی الله عليه و سلم انت اله و أنت مألوة: إنت آله لِظهور الصفاتِ الألهبْة فیک ومَظهریتک للألوهية. وانت ت مالو لِحَضرک ‏ حَلْقبّێک وَهُوَ على ما قول شهید. » توفى الشيخ زين الدين رحمه الله تعالى ليلة الأحد الثانى من شال سنة تمان و ثلائين و تمانمائة. اول وی را در قریةٌ مالین دفن کردند و از آنجا به درویش آباد نقل فرمودند و از درویش آباد به جوار عیدگاه هرات و حالا بر سر مزار متبرک وی عمارات عالی ساخته‌اند و چنان معمور و مردم‌نشین شده که نماز جمعه می‌گزارند. 298 2 افر قوام الأنى نجانى :ر خةة الله تغال وی در بدایت حال از شرکای قرية سنجان خواف بوده و نسخۀ جمع و خرج و توجيه و تخصیص آن قریه به عهدۀ وی بوده و وی می‌نوشته. ناگاه وی را جذبه‌ای رسیده از هرچه در آن بوده بیرون آمده و به سلوک راه آخرت مشغول شده. می‌گویند که دست خود را وقف مسلمانان کرده بود. هر کس که کاغذ بیاوردی و وی را کتابت فرمودی. خواه مصحف خواه غير آن,. نام آن کس را بر آن کاغذ نوشتی. ٠‏ 9 ميان طالبان ترتیب نگاهداشتی, به همان ترتیب که کاغذ آورده بودندی کتابت کردی. در مجالس معارف بان كفنئ: می فرموده است که: «موسی عليه السلام مرا کاسه‌ایى شربت داده است, این گونابئ من از آن أاست. » وکیا شار تفار امت و عص غرلات مولانا جال الذین وی را خواب که شنت و کتابی تصنیف کرده. جنون المجانین نام و در انجا سخنان غریب درج کرده. با خدمت شت رین _الذين فعاض بوده و متان ابشان مكانبات واقع, انت غدمت ن کر موده گه: امیر قوام الین ستکانی روح الله غالی روکه وقتی که د مقام خواف بود مکتوبی به این فقیر نوشته بود و در اول مکتوب این بیت نوشته بود. هر که را رین نيست شين بود غين اگر فنستت تور فين بود فت تز ان داشت تا در جواب ب او این ابیات نوشته آمد: O ۴ 7 .