Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
اماانکه موافق هوای ویبود ۳ ۹ ر آنچبار) جون مال و نعمت وحاه وان درستی وزن وذرز ند بمراد و آنحه بدین ماند » صبر اندر مهم ثر ثست کها ؟ رخود را فرو ۳ دواندر تنعم فر اج فر ارود ودلبر آن و باز زاره رار گیرد» دروی بطر وطغیان ۳ بده چهگفتهاند که همه کس اندر هحستصیر کنداما ندر عافیت صدر نکندی؟ رصدیفی. و<و ل مال ونعمت ا زدر ور وان فا مش هن و تن مدتی که اندر محنت بودیم صبربپتر و انستیم کردن ازین که اکنون اندرنعمت وتوانائی وازین گفت حقتعالی , « ما امو الکم و او لاد کم فتنه» . ودر حمأژه نس درون باتو ناگی دشوار بوده وعصمت مین 1۳ بو د که توانائی ندهد . و صمر اندرنعمت بدال بو د که دل بر ان ننید و بدأنشادی تعارز نکن و ,دا ند کهعار بت است و زود از وی باژ خو اهندستد ) بلکه خود آن تعمت نداند : که باشد که سیب صان درحات ویباشد آندر قیامت سس بفت؟ 1 مشغول شود تاحق خدایتعالی از د هد و اندرین هر ی اصدری حاحت بو ۵. ما مال وازتن و ازهر نعمت که دارد همی آن احوال که موافق هوا نبودسه نوع باشد: یکی نکه باختبار وی بود »جونطاعت ور معصست ) دو م1 نکه باختماز وی یود جو ن بلاو هصیدت) سیم نکه اصل باختیاز وی مود دلیکن اندر دفم ومکافات اختباز بود» چون ر نجانیدن مردمان ویر ا: اما بحه باختباز بو دجو ن طاعت. اندر وی بصبر حاحت بود» ج4 بعضی ازعبادات دشوار بود از کاهلیچون نماز» و عصی از بل جون ز کوته 2 بعصی از هر دو چودحج» و بیصبر ممکن نبود. و اندرهرطاعتی بصیر حاحت بود اندراول وی و اندرمیانه وی و اندر آ خر وی اما اول نکه اخلاص اندر یت درست کند و ربا ازدلی دور کند ق ات دشوار بود و دیگر انکه ندرمیانه تین . 3325 و شرط و آداب ویبا هیچ چیز آمیخته نگند که ا گر اندرنماز بود بپیج سو نشنگر د و از هیچ چیز نه! ندیشد» واما س از عبادت صیر کند ازظاهر کردن وبگفتن که جه کر دم وصیر کند ازعب بدان» واما تن هااشیت تفت قشم آن حز بصیر راست نیاید » وهر چدد که شروت قوی تر و آن معصیت آسانتر صبر بر ثر اد ان معصیت دشوارتر » واز - اتیتق کهاعیر ارعضت ربان وق راو اس که رانا تفن آسائینت ون مار کنیه] بد عادت شود 2 علدت یوت 5 دد» و کی از حنو د شیطان عادست وبدین سیب ژبان اندرغییت ودردغ وثنابر خویشتن وقدح/ بر ان واهثال اینروان ۱ ها وا ۵ و و او و و ۵ ۵ ۵ ۵ ۱ ۵ و و و و اب با سا اب وچ و ۱ با و اب و و ما و و یا و من و ما ما ما من ما ما ود و و و و وب ما ما نا ۸ و و و اه و و ان او و لاخ و و و و و و ود و و اد مس سا و و و و 0 ما ها و و و و و ها اه ها هه نم و #6 بود » واندر رك کلمه که فر اسر ژبان ید وهر دماثر ازاره غب آهف مذ و بخو اهند پسندید صبر آژانبر نج بسیاربود » و بیشتر انبود که خودبا مخالطت ممکن نگر دد و به عزلت از آن سالاعت حوید .
اما نوع دوم که بیاختیار وی بود » جون رنحانیدن مردمان ویر بدستوز بان و لیکن ویرا اندر مکافات اختیاری است » بصبر تمام خاخت: ا ید : مکافات نکند با بر<د خویش بایستد اندر مکافات . و یکی از صحابه همی گوید : ها ایمان را ایمان ۰ ندمرد مانیتابازان برمصابر نبود یمی بررنج مردمان . وبرای این بود که حقتمالی فر مود رسولرا - عایه سم _ که دست بدارناتر اهمیر تحانند وتو کل کن «دعاذاهم و تو کل علیالل٩» او ذفت : انز کر هن ویر[ ۳ اریذان بر - «و اصیر علیه۱ 2و لون و اهحر هم هحر ]ٌ <میالا » او گفت:همی دا: م کهاز-خنخصمان دلتنگک همیشوی » لیکن ن بتسمیح مشغو دشو «و لقد تعلم انك بعیق صدرك بما و لون » فسح بحمد رز بك» ویك راه مالی بت و۵ 9 کت : این قسمت نه بر ای خدای تعالی است ؛ کهبیعدل است ؛ خبر برسول آوردند - علیهالسلم - ءروی وی 0 یدز 3 آنگاه گنت : من تعالی بر بر آدرم مو سی - علیهالسلم رحمت گناد , که ویرا پیش بر نجا نیدند 3 وخدای عزوحل همی گوید « گر شما را عقوبتی ر سدومکفاتی کنید هم چندان کنید ؛ و اگر صیر ی نیکو در « وان عافبتم فعا ثبوا :هثل ما عو ثبتم » وش صبر آم لهو خیر للصابر ین »» و اندر ا نحیل دیدم نبشته که عبسی - علیه [ سلم گفت : قومی پیشآزهن آمدند » گفتنت دس ی بهدستی برید وچشم بحشم ودندان,دان » وم ن آنباطل نمیکنم ولیکن وصبت میکنم شمارا که ر وه رما رله هنن 4 بلکها؟ یز الب زمرق زندازروی شماحانب چب فر اییش دار رد ۳ وستار ۳ ستاند ببراهن نز دوی دهد 4 ۳ نو بستم بكمیل شما ر ۱ باخو شعن برد دز مبل بااو شو بد و زسو علیهالسلم گفت : «هر که شماراهحر وم کندشماویراعطا دهید؛ وا گر کسی باشدباشما زشتی کند شماباوی 9 ی کنید» و ۱ 1 چمین صبر ور ح4صد تا اشایت ۱۱ ) خوشرولی ۰ م و بت اما نوع سوم که اول و اخر ره تملق ندارد عصسست است » جون مر ۱ فرزند وهالاك شدن مال و تماهشدن انداما جو نچشم و لد ش وحمله بلا های یر هیچصبر فاضلتر ازین صیرنیست . و ای عباس - رضی النهء:ه ۰ همی گوید که صیر آندر قر آن برسه وحه است : صبر اندرطاعت سصددرحه اندر و آببیفز اید ۱ ودیگر صر ۳ نحه حر اماست ششصد درحه ات سیم صير بر معصمت وین سرصد در <4 ات رو بدا نکه صبر بر بلا دز ره صدیقا نست » و ازین بو د 4 رسول - علیها لسام گفت اندر دعا ؛ « بارخدایا ها را چندان یمین ارزانی دار که مصایب برما آسان شود . و رسول - علرهالسلم - همی گو بد : «خدای :عالی گفت : هر بندهرا که بلا فرستادم وصیر کر دو گله نکردفرا خلق » اگرببرم برحمنخویش ببرم» . و داوه - علیهالسلم- گفت: بارخداباچیستحز ایآ نکه درمصیءنصبر کندانر ایتو +گفت : نکه و بر اخلعتآماندر بو شم کههر ۳1 بازنستانم. و گفت:خدا بتعالیهمی گو بد: ار کهو برأمصیستیفرستادماندرتن ویو با اندرهال وی ویا اندر فرزند وی تسف ]۶ 0 شرم دارم که باوی حساب کنمو وبرابمیژان ودیوان فرستم.
ورسول -علیه لسلام_ گفت : نتظارفرج «صبر عبادنست»و گفت :«هر کر امصیبتیرسد بگو انا له و انا اثیه راجعون_اللیم اجرنی من هصسدءی و اعقنی شیر ۱ فتباه وان ۱ دندعا ازوی احابت کند»و گفت: «خجدای تعالی تن چبر ثبل دانی که حز ای کسی که بینایی چم و یبازستدم چست؛ نکهدیدار خویشویرا کرامت کنم» ویکی از بزر گانبر کاغذینوشته بودی: « وآصبر لحکمذانك ربك پاعیتتا "۰ ۳ وهررنجی که بوی رسیدیاین کاغذازجیب بر آوردی و برخواندی. وزن فنح موصلی بیفتاد وناخن وی بشکست ریخب رد , گفت دردت نمی کند وش شادی ثو اب مر از درد عافل بکرد رو رسول دنه السلم - گفت + « از پورگ داشتن خدای تعالی یکی یکیهمی 1 بث. سالم بو <-د مه را دیدم <جر احت رسبدهاندر مصاف وافتاده گفتم ابخو اهی ؟ گفتبایمن گر و بدشمن نز دیکتر 9 و بت اندر سیو کن که دو ره دارم اورنفت رسم بخورم . 2 بدان که بدا نکه #ِ_ ۳ بدل اندوهگن شود وتات صمر (۱( ماازان خدا وم و باو باز میگر دیم» خد و ند ار مصعیت مر [مز د نده و ءوضی نیکو آر از آن فنایت فررما. بعکمپرورد کارت شکیبا باش؛ تودر برابر چشمما هستی. ۷ ی ۱ قوت نشود » بلکه بدان فقوت شود که بانك کند وحامه بدرد وشکات کند که رسول - علیها لسلم 4 ۳ بست چون فرزند وی ابر اهیم فرمان بافت» گفتند نهازیننپی کردی گفتنه که بنرحمتست و خدایبر 1 کِ کهر حیمبود ر نعفت کندو: گفتهاند که صیر حمبل آن بو د که صاحب مصبت رااز گر ان باز نشناسند » پسشجامهدر بدن وبرروی زدن و بانك کردن حراماست » بلکه احوال بگردانیدن واذاربسر فرو گرفتن ودستار رک نشاید » بلکه باید که بداند که بندة بیافرید یتو » وباد ببرد بیتو » جنانکه رمیضا ام سلیم ژن ابو طلح. 4 گفت : شوهر مناز خانه غایب بودو بسری از من فرمان یافت » حامه بردی پوشیدم » چون باز 1 کات شمان چگونه ات ؛ گفتم هیچ شب ببتر از امشب نبودهاست » سطعام بیاوردم وسبر بخورد »و خویشتن بباراستم بپترازانکه هرشبی , تاحاجت خویش از من برگرفت » پ سکفتم : جبزیعاریت ملان همسایهدادمچونباز خو استم سبارفر باد ۳ د , گفت آینعجیست» سختابله مردمانند ؟ پس گفتم : ۱ توهدیة خدای تعالیبود و بنزديكماعاریت بو د کنونخدایتعالی بازخو است و سرد : گفت : اذالله و اناالبه ر اجعون وبامداد بارسول علیه السلم زج حکابت بکرد که دوش جه رفت گت شب دوشین بر شما مبارك بود که بزراك شبیبوده است» آنگاه رسول گفت -علیهالسلم -: اندربهشت شدم رمیضا زن بو طلحهر آدیدم . س ازین جمله بدانستی که بنده درهیچ حالاز صبر بی هار قمت ۵ یله گر از همه شهوات خالاص باید وعزلت گیرد » اندرعز لت صدهز ارو سوسه واندیشه مختلف ازاندرون سینه ویسر بر کندکه آنو ی رااز < کر حقتعالیمشغو ل کذد و آناندیشه اگر چه اندر میاحات بود » جون و وتضایع کرد وعمر که سرمایه و یست بز بان آو رد خسرانی تمام حاصل شد و تدبیر آ نست که خویشتن را بافراد مشغول همی دارد و اگراندر نماز جنان باشد باید که حید کند و نر هد ال بکاری که دلوی قرار گیرد . و اندر خبرست که حق تعالی جوان فارغ دا دشمن دارد ؛ اذاین سبب گفت هر جوانی که فارغ سشیند فارغ نبوداز وسوسهشیطان وشیطان فرین ویبود ودل وی آشمانه وسواس بود » جزیذ کر حقتعالی آ نا دفعنتواند کردن باید که بپیشة مشغول شودیا بخدمتی یابکاری کهویرا فرو گیرد » و نشایدچنین کس رابخلوت نشستن »بلکه ه رکه از کاردل عاجز بودباید که تثرا مشغول میدارد .
سر اک ر کنچبارم دا یه اد اه ما ها و و با و دا او او و و و دا دا وا و بای و واه اه اد وا و و و او و و ها ما 8 ار و وا و ود و مد و و و و و ی نا مدانکه ابواب صمر > ثیست ؛ وصبر کر دنازهر یکی دشواری دیگر دارد علاج وی دیگر بود » هر چند که جمله علاج وی معجون علم وعمل است :و هرچه اندر ربم مپلکات گفته! یم همه دار وی صبر ست ؛ وا بنحا بر سبیل مثال یکیبگو بیم که ان د گاری باشد که 0 ها از آن بقباس بدا نند : بدانکه گفتبم که معنیصبر ثبات باعث دیر است اندر مقایله باعث شپو تن 9 ین نوعی از حنك است مران دوباعث و چو ن ۳ دو ۳3 را اندر جنات افکند و خو اهد که بکی عالب 1 » تدیس آن بودکه آنر کههمی بابد که غالب شود قوت و مدد همیدهد تانق اش همیدارد ومدد آزوی باز میگیر د. اکنون چو ی را شهوت مباشرت غالیشد با فرج نگاه نمینواند داشت و صبر نمیتواند داشت ؛ و ار چه خواهد چشم از نظر و دل از اندیشه نگاه نمیتواند داشت وصبر نمیتواند کرد » تدبیر آن بود 4-4 اول باعث شروت را ضعیف گردانیم 9 آن سبه چیز بود . بگی آنکه دانیم که مدد وی از غذا وطعام خوش خیزد » پس مدد بازگریم وروزه فرماییم ؛ چنانکه شبانگاه نان تپی خورد و 1 شت و طعام مقوی البته نخورد »» دو 6 نکر آه اسیاب کههبیحان شهوات از آنخزد ببندیم وهرحان از نظر بود رت و 4 «سر بانک وتو ات وا وچشم نگاه دارد و از زآه ند ژنان و کودکان برخیزد » سیم آ نکه ویر تسگین کند نود 1 تابدانار سهو آتحر ام بر هد »2 نکاح کند که شپوتر ۱ بدانسکین افتد ۸ سشثر ان بود که بی نکاح ازین شپوت نر هد ,و متل شس چون ستوز سر ۳ است 4 دیرا ریاضت ,دان دهیم که اول علف از وی باز گیريم تا رام شود و دیگر آنکه علف از وی دور داریم تا ند ) ودیگر آنکه قدری بوی بدهیم که سکون یابد؛این هرسه علاج شهو تست , وا ات 5 دن باعث شپوانست . اما قوی کردی باعث دین بدو چیز بود : یکی آنکه ویرا اندر فايدة ۱۳ 3 شوت طمع افکنی بدان اخبار که اندر ثوابکسی که ازین صبر کند آمده است چون اذین قوتگیرد تأمل کند ,دانکه فایده شهوتبك ساعت خواهد بود وفایدءصبر ازوی بادشاهی ابدخواهده بود » تا باعث دین قوت گیرد پرقدر قوت این ایمان ؛ ودیگر آنکه ویرا عادت کند س ۷ و و مس رد دا تیف نی اند اندكك تا دلیر شود » ونکت که خواهدکه ود ۳1۳07 قوت را می آزماید وکارهاه قوی بتدریج میکند تا پار باره فراتر همی شود چنانکه کسی که کشتی خواهد گرفتبامردی قوی ؛ بابد که از بیش با کسانی که ضعیفتر باشد کشتی همی گیرد و قوت همی آزماید که از آن قوت زیادت شود و برای این بود که وت کسانی کهکار نات کنتن امه وفع وعلاج صبر بدست اوردن اندرهمه کارها آیئست .
بیدا کر ول ۵ خضیلت > ر و سحمرم شت آن ۱ بدآنگهشکر مقامی عزیز است و درحه 4 آن بلند است 0 بحقیقت آن نرسد؛ و برآی این گفت حق عزوحل : « وقلیل موعبادی الشکور » ۳ و ابلیس طمن کرد آدمی را و گنت : « و لاتحدا کثرهم شا کر بی بیشتر ایشان شاکر نباشند » و بدانکه آن صفات که نرامنجیات کفتهايم دوقسم است :يك قسم از مقدمات راهدین است و اندر نفس خویش مقصود نیست » چون توبه وصبر وخوف وزهدومحاسبتدفقر که این همه وسیلت است بکاری که ورای اینست ؛ و ۳ قسم مقاصد و نپابانست که اندر نفس خویش مقصود است نه از پر آن تا وسیلت کاری دیگر باشد » چون محبت وشوق ورضا وتوحبدوتو کل» وشکرازین جمله است , وهر ج4مقصود بود اندر آخرت بماند چنانکه گنت : « و آخر دعويهم ان الحمدلله ربالعالمین (» پس چنان وا<ب کر دی که با خر کتاب گفته آمدی ۱ لکن ۱ صبر بشکر تعلقدارد اینجاکفته امد و نشان بزر کیدر حه وی آنست که حق تعالی ویرا باد کر د و گفت : « فا ذ کرو نی اذکر کم و اشکروالی ولاتکفرون ۰۳ ورسول - علیهالسلم-گفت: « درحه آنکه طعام خورد « شا کر باشد همحون درحه آنست که روزه دارد و صابر باشد 6 و گفت زر قیامتندا کنند که« لیقما لحامدون» 5 1 هیچ کس بر نخیز د مک آنکه حق را عزوجل شکربکرده باشد اندرهمه احوال » . وچونایر_ آیت فرود امد اندرنهادن گنج دنبی از آن که ِ» و الذین بکنزونالذهو افضه». عمر رضیالنه عنه -گفت : یا رسولاله پس چه جمم کنیم از مال «گفت زبانی داکر و دلی )۱( اند کی از بند گان منشکر کز ار ند . و آ خر یندعای ایشانشکر پرورد کار دو جپان است . مر ایا[ ورید تاشمارا یاد کنم ؛ومر اسپاسکز ادیدو کفر آننکنید (:) شکر کز اد ان بر پایخیز ند. هت ر کنچبارم اه ادا هو هم هه و 8 0 وان هم و و و او و وا او و و اه و اد هه و و و تاه واه و وا و او وا واه و ار نصا ها ها و وا و و ما او و و و و ها ها او و ها ها ۵ 8 وا و هه او ۵ و و وا او وا و و وا و و ها و و و و ها و او و جک شاک 9 هو ند ِ یعنی که اندر دنا بدین سه چبر قناعت کن ۱ که دنی هو منه باور بباشد اندر فراغت کهبدان دکرودش؟ بات و ان مسعود- رضی النهعنه -همی- گوید که شکر يك نیمه ایمانست . عطا همی 5 وید: اندر نزديك عایشه شدم - رضیاله عپبا ۳ و گنتم از عجایب احوال رسول 2 علیه السلم ۷" چبری حکایت کن 4 ۱ گفت : جه بود از احوال وی که ره ع۶عجب بود یشب ت مندرحامه خوابدر مد جنانکه تن وی برهنه بتن من رسید : رکفت : با عا بشه بگذار ۳1 بروم و خدای جویش را عبادت کنم گفتم : هن ادن ۳9 سو نزدیکتر باشم ل؟
ی -رر 3 برخاست واز مشك اب برون کرد و وضو ساخت و ی اندك تال کرد در نمازاستاد ونماز ی کرد و ی گر و تا ا نگاه که ۳ بیامد تاشماز بامدآدرود کنتم + خدای 1۳ ی مر زیده ات چر میگر 1 کت : سس نه بندهایشا کر باشم چر از ۳ یم که ات ات در م ن فر ود مده مت «آن و ی حاق السمو آت و الارض- و اختلاف الیل ۳۳ لابات لاولی الالماب) لدبی دد کر رود اللهقیاهاً و عو دا الا به ۳ بعنی که ِ اولو الا لباب مه و ندسثه وبربای بذ گرحق تعالی مشغول باشند و در عیجا ملکو ت سمان نظار هتکنتذو ۳ 1 نکه ۱ ان در 4 بافتند کر بدا از شادی و از بیم چنانکه روا نت دشن کهیکی از بیغاهیر ان نت( خرد بگذشت که آتنیار از وی همی آمد ۱ خحدای تعالی نا بسخر آورد و گفت تااين یت فرود آمده است : « وقو دها الناس والححاره که مردم و سنك وعلف دوزخ خواهند بود»؛» من همچنین همیگریم گفت: بارخدایا ویرا آزینخوف ایمن گردان, آن احابت کر دند 4 وقتی دییگر بگذشت»همجنان آب می آمد 4 کفت کنونباری چرامی گریی؟ گفت : آن گریستنخوف بوداین گریستن 3 وایننلی است دل ۱ دمیرا کهاز سحت ار ست باید کهمی گرید گاهازاندوهو گاه ارشادی» تاثر مشود ۲ ۱ سحقدعت شگر ۱ بدآنکه کنتها یم که همهقاماتدین ناتغان ۱ یف علموحال وعمل . علماصلست واز وی حال خیزد واز حال عمل خیزد. وهمچنین علم شکر #ناخت نعمت است از خداو ند » وحالت شادی؛ داست بدان عمت ؛ وعمل بکار داشتن 5 آ نحه مر ادخداو ندست »و انعمل هم پدل تعلق دارد وهم بژ بان وهم این ؛ وا حمله 1 ۱ 5 تک س۳- معلومنشود حقیقیت شکر معاومنشود : وهیچ کس را باوی اندران شر کت نیست وتا کسی رااندر میانه اسبابمیبینیدهی نکر واز دی چیزی میبینی این معرفت واین شکر تمام نبود : که چون ملکی تورا خاعتی دهد وچنان دانی که آن بعنایتوزیر بودهاست » شکرتو ملكرا صافی نباشده بلکه بعصی ورن را بو د وشادی نو همه ملكر نیو ۵ ) اما اگر جد دانیکه خلعتو توقیم )۱( ۳ رسید 1 و توقیم بقلم و کاعن دو ۵ » این نقصان نرارد که دانیکه قلم و کاغف هسخر بود و باایشان چیزی نبود» بلکه اگر دانی که خزانهدار بو رسانید هم ربان ندارد ؛ که دانی که بدست خر انهدار جیزی نباشد ؛ وی مسخر باشد چون فسر مو دند خلاف نتواند کرد اگر نفر ماید نتم اند د اد - وینیز چون فامتت " وهمچنین ۳-1 نعمت روی دمین او باران بینی وباران از هیغ بیشی » و نجات کشتی از باد ر است بینی » »۳ از او درس نباید 1 اماچون وشمامه ی کهباران دمیع و راد و افتاب وماهو کوا کب و هر < ۵2 هست همه در مضه ودر ت خداو ند جنان هسحر ند که ۳ م در سرت کاب _ که لا هیچ - ی نباشد این در گر نقصان نباورد ؛ ؛ وا گر نعمتی بتورسد که آدمی آن دمو دهد و 1 " از و و« 0 حپل بودر ححاب بوداز مقام شکر » باید که بدانی که وی ازان بتو داد که خدایتعالی ذیر ۱ مو کلی فرستاد تا بالز ام ویرا: بران دارد » که هر چندخواست که با 1 ن مو کل خلاف کند نتوانست » واگرتوا نستیيک حبه بتو ندادی و أن مو کل داعية است که دردل وی افکند وفر پیش ویداشت که خبرتو در دین و دنیادر آ نست که این بوی دهی :تاوی بطمم انکه بفرض خویش رسد درین جبان با دران حپان , آن بتو داد » و حقیقت وی نه خویشتن داد , که ان وسیلت ساخت به غرص خویشتن؛ اما حقتعالیبتوداد که دیرا چنینمو کلی فرستاد » وحق راهیچغرضی نیست درعوض آن پسچون بحقیقت بشناسی که همه ادمیان همچون خازنها اند وخازن همچون قلماست ؛ و بدست همه هیچچیز نیست مگر انکه ایشانرا بالزاممی فر مایند 9۹ شگر توانی کرد بر دن مت حی ر تعالی 4 بلکه اینمعرفت خود عین قو ات جنانکه موسی - علیها لسلام _ درمناحات گفت : بارخدایا ۸۵7 رابدست فرمان -حکم.
۱۷۷ متا از داد دا ۹ب ۰ب سصسص-صسسصسصصسسصسصصصصص«ص«سص«سصسصسصسصسصسپسسصسصسصسسصدسدسصدسددسسس( ۳ قدر تخود ببافر ,دی وباو یچنین وچنین کر دی شدر نو جک نه کر د ؛گفت که بدانست که[ ناز جپتمنست ؛ دانستنوی شکره من بود . و بدانکه ابوابمعارف ایمانبسیار است:آو لتقدیس است که بدانی کهخداو ند عالم ازصفات همه آفر بدگان زار هرچه دروهم وخیال 3 بالك ومنزهاست » وعبارت ازوی سیعان الله است ؛ دوم آنکه بدانیکه بااین پاکی یگانه است و باوی هیچ شريك نیست . وعبارت ازوی لاله الاالله است ؛ و سیم آنکه بدانی که هرچه هست همه از ادست و نعمت وی است و عبارت ازین حالت الحعمدلله باشد واين 2 رأی ات هر دو است و آن هر دو معرفت در حت وی در آید ؛ و بر ای این گفت رسول - صاواتالهعلیه - : «سیحان الله ده حسنت است لاله الالله بیست <سنت و الحعمد له سیحسنت؟ » اینحسناتنهحر کات زبانستبدین کلمات » بلکهان معرفتپاست که این کاماتعبار ت از آ نست . آینستهعنی علمشکر اما حالشکر آن فرح استکه اندر دل پدید آید ازین معرفت : که هر که از ۳ نعمتی بیند بوی شاد شود ؛ ولکن این شادی از سه وحه تواند بود : 45 اگر علکی بسفری خواهد شد ؛ چاگری از آن خویش را اسبی دهد اگر این چاکر شاد شود بسیپ سب که وی را ۳ حاجت بود بیافت - این شادی نه ِِِ ملك بود : اگر این اسبدر صحرایافتی خود همحنین شاد شدی ؛ دبگر آنکه شاد بدان شود که بدین عنابت ملك درح خود بشناسد و دیرا امید نعمتهای دیگرافتد » اینشادیستبمنعم لکننه ازبرای منعم ؛بلکه برایامیدو انعام وی» اینجمله شکرست ولکن نافص است» درجاسیم نکه شاد بدان بود کهاين اسب بر تواند نشست تابخدمت مك رود و دیرا میبیند »که از ویخود جز وی چیزی دیگر نمی خواهد این شادی بملك باشد واين تمامءشکر بود . همحنین کسی که خدای تعالی ویرا نعمتی دهده بدان نعمت شاد شود نه بمنعم » این زد شر بود و اگر بمنعم شاد شود و لکن بر انکه دلیل رضا و عنایت گردد » این شکر بود ولکن ناقص بود ؛ و اگرازان بود نا این نعمت سبب فراغت دین شود تا بعبادت و عأمپر دازد وطلب قرب کند بحضرت دیاین کمال شکر بود ِ و نشاناین آن بود کههردنرا کهویراازویه2خول کندبدان اندوهگین شود و آن نعمت نشناسد » بلکه نارسیدن آن نعمت شناسد و بران شکر کند » مس -/۸- هه و هس و وج و واه هس و و و و سا و سر و ی خر ۵ هم ما هه ها سا ۵ وج سا سا ما هه و اس ۵ 5 سا و وه هخا ها ار و مرس و و و ها سا اه اه را ها و سس ۵ ار 8 ۳ هه و و او ها و و و و 8 ۵8 و و و و ها و ها وش و هه ۵ واه و و توص سس سر سس و سس ما مر سل اج چبز که باار وی ناشد در راه دین بدان ۳ شود . وبرای این گفت شبلی - علیه الرحمه که : + شکرآن بود که نعمت را نبید ی » هذعم راید ینی ؛ وهر که را (ذت جزدرحسوسات نبود چون شپوتشکم دچشم دفرج » از وی این شکرممکن نشود؛ پس کمترازان نبود که اندر درحه دوم بود که اول درحه آن حمله تقو لت ۲ واما عمل شکر بدل بود و بز بان وش : اما بدل آن بود که همه خلق را خر خواهد و در نعمت برهیچ کس حسد نکند ؛ و اما بز بان نکه شیدرفی.
کر وا لحمدله ق و بد و درهمه احوال وشادی بمنعم اظپاره-ی 9 . و رسول - صلو اناله عله - ۰ را گفت چگو نهای ؟ گفت بخبر ,گفت تجگ نه » گفت بخبر و الحمدلنه گفت این میجستم . وغرض سلف که نکر را گفتندی چگو نهای این بودی تاجواب بشکر بودی وهم گوینده وهم پرستنده درئواب شريك بودندی . وهر که شکایت کند بزه کار باشد اگرچه در بلابود » وچه زشتتراز نکه از خداو ند هه عالم گله کند بمدبری که بدست وی هیچچیز بو د ! بلکه بیالا کر بابد کر د که باشد که آن سیب سعادتوی بود؛ وا گر نتواند باری صبر کند . واما عمل بتن آ نست که همه اعضا نعمتست ازحیت وی اندران بکارداری که بر ای آن آفر بدهاست ؛ وهمه را بر ای خر تآفر بده است؛ و محبوب وی از تو آست که بدانمشغو ل باشی » جولننعمت ری درمحبوب ی صر ف کردی شکر گزاردی ۰ باز انکه او را دران هیچ حظ و نصیب ثبست : که وی اذین منزه است » لکن مثل اینچنانست که پادشاهی رادرح غلامی عنایتی باشد و آنغلام از وی دور بود » ویرا اسبفرستد و زاد راه فرستدتابنزديك وی آ بد ق بت از دی بحضرت وی محتشم شودو درحه بلند یابد» ویادشاه را دوری ونزدیکی درحقخویش هردو یکی بود . که درمملکت وی ار وی جیزی نیفز اید و نکاهد » لکن از بر ای غلام خواهد تا ویرا نيك افتد که چون مك کریم بودنيك افتاد. «مهخلنرا خواهان بود برای ابشان نه برای خویش ؛ پس ۱ آن علام بر است نشیند و روی بحضرت ملك آورد و زاد در راه بکاربرد شکر نعمت امستت :9 زاد گز ارده بود » وا گربر نشیندویشت بر حضرت مك کند تا دورتر افتد کفر ان عمت او رده باشد » و اگر معطل بگذار د و ن4 نردیکتر شود و ده دور تر هم گنران بود اگرچه ب-دان درحه نبود . همحنین چون بنده نععت خدای تعءالی درطاءت وی بکار دارد تابدان درحهقر بتباید ۳۳ دکنجاده آپبپآپ۳۳ بحصرت ات شا کر بود وا گر درمعصیت خرج کند تا دورثر شود کفر آن بود؛ و اگر معطل بگذار دیا ندرتنعم مباح کند هم کفر ان بو دا گرچه بداندرحه نبود. وچون معلوم شد که شد هر نعمتی بدان باشد که درمحبوب حق تعالی صرف کند » این نتواند الا کسی که همحبوبحق تعالی ازمکر وه بازشناسد و لین علمی دقبق است و باريك نا حکمت آفر پنش درهرچیزی نشناسد این معنی معلوم نشود » وما بمثالی چند مختصر درین کتاب اشارت کنیم 4 ۳ زیادتی خواهد از کتاب احیاء طلب کند ,که این کتاب پیش ازین احتمال نکند . بیدا کردن آنکه کفران هر (عمتی آن باشد که وبرا از راه حعکمت و ق؛ بگر دورد و دور آن و سوه 45 و «ر ۱ ار اي آن آفربدهاند صرف نکن: بدا نکصر ف ۳ دن نهمتخدایتعالی درمحبوب خدای شکر ست ر در مکر و کفران است » و محبوب از مکروه بتفصیل تماع جز بشرط نتوان دانست » پس شرط آنست که نعمت درطاءتصرف کند چنانکهفر هانست .
اما اهل بصیرترا راهیست که دران حکمت کار ها بنظر و استدلال وبر سیلالپام بشناسد» جه ممکنست که کسی بشناسد 45 حکمت در آفر بش هیغ بارانستودر آفر ینش باران نبانست ودر آفر نش نبات غذاء جانورانست » وحکمت در آفر ۳ آفتاب بدید آ مدن شب و روزاست تأشب سکون را بود و روز معیشت را ؛ این و امثال این ر وشن است کههمه کسی بشناسدهاما در آفتاب تاو کم ارت بردن این که هرکسی انیت موی اسان همست که هدر کی نخان که حکمت آفر ینش آن چیست چنانکه هر ۳ بدا ند از اعضاء خویش که دست برای گرفتن است ویای برای دفتن وچشم برای دیدن . و باشد که نداند که چگر 2 سبرز بر ای چیست و نداند که چشماز ده طبنه فریده ند ۰ بس این حکمتبا بعضی بار یکتر » همانگو نه که درمقدمهیاد "ور شدیم نسخهای کهاين کتابرا از روی آن بچاپ میرسد نسخه کامل نیست و تااینجا بپایان میرسد . خوشختانه شنیده شد در کتابغانةژ استادی چناب آقای اصغر <کمت تس 4 بسیار گر انبهالی ازین کتاب هو جود امعت 4 بس زمر جعه خواهوش مصحح را با کمال کشاده رولی ول فر موده نسخه مز بور را باختیارش گذاشته : ۳ در این لازم هرد زد نپایت تشکروامتنان خودر! خدمت جناب معظمله تقدیم دارد . - ۸۰ بود که جز خواصض نا ندانند » و شرح این دراد بود » واما این مقدار لابدست که بیاید دانستن که آ دی رابر ای آخر تآفر بدهاند نه برای دنیا دهر چهآ دی را ازآن نصیب است در دنیا بر ای آن آفر بدهاند تازادو ی باشد با خر ت ؛ و گمان تباید برد که همه چیزی برای وی آفر بدهاند ۷ چون درچیزی خودرا فارده فمیند گوید این چ, آفر بدهآزد ؟ 7 ید بمثل 5 مورچه و مس را چر اآفر بدهاند ؟ باید که مورچه نیز تفت ی که با شرآ هر بدهاند تا پر راه بای بروی می نپی وی کشی ۱ و تعجب توهم چون تعجب وی است ؛ بلکه از کمال حود البیت لازمست که هرچه ممکنست که در وجودا ید برنیکوترین دجبی در وجود اید آزهمه احناس وانواعازحیوا ناتو نبانات از معادنوغبر آن و آنگاههر یکی را درخور ضرورت وی ودرحات ویاززشت واراشتم. وی در ودجو دأید ۱ که نجا هن وبخغل نیست وهرچه در وجود نیایداز کمال وزینت ازان بود که محل قابل آن نبود» که بضد آن صفت مشفول بود » و باشد که آنشد همه ق تودیر ای کازی دی که آتش را ممکننیست کهسردی ولطافت 1 قبول کند . که گر ۶ سردینیذیر د که ضد وی است و رن نبزمقصود استازوی اراات ون دن قصانی بود.
و رحفیقت آنز طوبت 45 ۳ از و ی آفر بد ژد مگسازان رطو بت کاملترست » و آن رطو بت قابل ین کمال بو د از وق باز نداشتند که آن هنم بخل باشد » وازان کاملترست که در وی حیات وقدرت وحس وحر کت واشکال اعضاء غریبست که دران رطوبت نیست » دازان آدمی از وی نیافریدند که بارگاه آفرینش آدمی نداشت و قابل آن نبود که در دی صفاتی بو دکه ضد آن صفات بود که شرط آفرینش آدهی است ؛ اما هرچه بدان ۳ را حاحت بود از وی باز نداشت از بر وبال و دست وبای وچشم ودهان وسروشکم وجایی که غذا درشود وحایی که ۵۶ در وی قرار گیرد تا هصم افتد وجایی که باژ بیر ون بد » وهرچه تن ویر شاشستارعی اطیفی وسیکی از وی باز نداشت » وچون ویرا بدیدارحاحت بود سروی خرد بود که چشمی که 21 دار د احتمالنکند » ویرا دو نگینه آفر «دابی بل چو نا نان ریا در وی بنماید وببیند» چون پلكبرا یآن بود تا گردی کهبرچشم نشیند آزویمیسترد وجون اه 0 باشد ) وویر باك نبود بدلآن دو دستریادت بیافربدندوو بر رات ۲[ تا هرساعت بدان دودست آندو نگینه راباكمی کند و انگاه دو دست درهم می مالد تا گرد از دست وی شود ؟ ومقصود از گفتن ات ۳ بدانی که رحمن ولطف و ارت الپی عام است و بادمی مخصو اتتیست 2 25 هر کر می و سار خکی را آنعه هن باست همه بکمال بدادهاند » تا بریشهای همان صورت بکر دهاند که برییلی» وابن نه برای آدمی آوونه اند که ویرا برای خود 1 اند چنانکه ترا برای تو آفر بدهاند که نه پیش از آفر پنش وسیلتی وقرابتی داشتی که بدان مستحق آفر شش بو دی که دیگر ان نداشتند و لکن بهر البیت خو دآن وفت محبط بو د که در ویهمه چیزی بود » دیکی ازچیزها تویی دیکی مورچهاست ویکی مس دیکی پیلدیکی مرغ وهمچنین ؛ و اگرچه ازین جماه آ نچه ناقس است فداءکامل کردهاند ؛ و آ دمی کامل تر ین اس لاجر م چیزها فداء ویاستامادرزیر زمین و قعر دربا تسار یچیز هاست که آدمی را در وی هیچ نصیب ثبست ؛ وباوی همان لطف کر دهاند در 9 پیشظاهر وباطن وی ؛ و باشد که چندان نش و نگار برظاهرو ی کر دهباشند که آ دمیان از انعاحز آیند , وا کنون این بدزیاهاه علومتعلقدارد کهعامااز انعاجز باشندو شرح ایور از بود. وممقصو دانست که بابد که خوبشتن ر اگز بده حضرت الپیتنام نکنی تاهمه بر خویشتن زاست دس هر جچه ترا دران فایده نباشد گویی چرا آفریدند ودروی خود حکمت نیست و چون بدانستی که مورچه را برای تونیافربدند بدانکه آفتاب وماه وستار گان و یات و ملانکه و این همه برای تونمست ۳3 چه نرا در بعضی آزیشان نصیبی هست چنانکه هس را برای نو نیافریدند » اگر چه ترا ازوی نصیب است :ا هر چه ناخوش و گندهاست وعفن گشته میخورد تابویپاء ناخوش وعفونت کمتر میشود وقصاب رابرای كت« تباقر بدند » اگرچه مکس رادروی نصب است . و گمانتو بر آنکه آفتابهر روزی برای توهی بر 1 هم<و ن گمان رت که بندار د که قصاب هرروز برای ویبردکان میشو د تاوی ازان خونو نجاستپا سر بخورد » وقصابروی به کاری دیگر دارد که ۲ ۳ بادنیاورد » اکرچه قصاب حیات وغذ!
ء ۳۹ اسیری 4 آفتاب نز درطو اف و بر دش خویشروی بحضرت البیت دارد که از توخود بادنیاورد» ۱ ۳1 چه ارفطلات نوروی چشم توبیناشو د وازفضلات حرارتویمز اج زمینمعتدلشود تانبات که عذاءنست بروید بسها راخکمت آفر شش چرزی ۵5 بتو تعلق ندارد درهعنی -1۸۲- منجیات ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ت0۳ تا ها بت ۱6 ی وسترم ن شکر بکارینیاید » و ۳1 نحه بتو ۳۹ ۳۷ دلیز ۳ نت همه نز وان بگفت : ۱ مثالی چند ب به گویبم : یکیآنکهترا چشم آفریدند برایدو کان یکی نکه تاراه فراحاجتخویش دانیدرین جهان » ودیگرتا در عجایب صنمحق تعالینظارهکنی وبدان عظمت وی بشناسی» چوندر نامحرمی نگرعهکفر آن نءمتچشم کردی بلکه نعمت چشمبی آفتاب «مامنیست که بیوی فرانبیند » و آفتاب ی آسمانوز مین ممکن نیست که شبوروز از آسمانوزمین ؛ تقیق بد » وتوبدین مكنظر درنعمت چشمو آفتاب بلکه درن همت آسمان وزمین کفران 1 وردی» وازیشست که درخیرست که : هر کهمعصیت کند قاتا ق ویلعنت کند »وتر آدست بر ای آنداده ندتاعار خویشتن بدانر است 9 :طعامخوری وخویشتن بشوبی دمثلاین ؛ چونتو بدان معصیت کنی کفران نعمت کردی بلکهمثلا ۱ ۳1 بدست راست استتنیها 3 بدستچپ محصف فراستائی کفر ان آوری کهازمحبوب حقتعالی بردن شدی که محبوبد ی عدلست » وعدل آ نست که شربف را بود وحقار <تبررابود ؛ واز دودست نو بکیقو یاثر آفر بد » درغالب آن شریفتررست و کارهاءتو دو قسمتست » بعضی <قبر و بعضیشرف ) بابد که آ نده شر بهست بر است کنی و آنحه حقیرست بحب تاعدل بای آو ردهباشی » 1 نه بپمدو ار حکمت وعدل ازمیان بر گرفته باشی . واگر آبدهان ازسوی قبلهاندازی نعمتجهان راو نعمت قبله زا کفران آور دی » 5هحپاتهمه برابر بود وحقتعالی برایصلاح :و یکیر اشر یف کرد تادرعبادت رویبو ی آر یتاسب تباتوسکو ن توبود » وخانهای که درین جبت بنهاد بغوداضافت کرد ؛وتراکارهاء حقیرست چونقضاءحاجتو آبدهان انداختن » و کارهاه شریفچون طبارت و نماز . جون هب۵ برابر داری ایدم وار زندگانی کرده باشی ِ و حق نعمت عقل که عدلوحکمتدرویبیدا آ ید وحن نعمت قبله باطل کر ده باشی ؛ و اگر بمثل از درختیشاخی بشکنیبی حاجتیباشکوفهای بستانی » نعمت دست راونعمت درخت را باطل کر دی که آ شاخ ر بیأفر بدندو دروی عر وقساختند تاغذاء خویش میکشد ودر ویقوت غذاخوردن وقوتپاء دیگر کهآفر بدند بر ای کاریست که چو نبکمالرسدیدان کاربکمال رسد ؛ چونآن بروی قطع کنیکفرات بوده مگر که بدان حاجت بود ترا در کمالکار خویش آ نگاه کمال وی فدایکمال تو باشدکه عدل آن بودکه ناقصس فداء کامل بود _واگر ازماكدیگری بشکنی کفرات بود اگرچهتراحاجت بود : که -۸- ر کنچپار) حاحت مالكاز حاحت توفر اترست واولیتر » هرچند که بندهرا ملك بحقیقت یست » لیگ ندنیا چونخوانیست نپاده و نعمتدنبا چون طعاپابروی وبند گان خدایتعالی مهمانان بر آنخوان , که هیجکس ملك ندارد » ولکن چونهر لقمهای بهمهوفانکنده هرچه برك مپمان بدست فراگر فت بادر دهاننیاد وروی رانغاید که ازویستانده ملكبند گان بیش ازین سست ؛ و چنانکه مپمانر ۱ نباشد که طعاممی بر کر د وجاییهینید کهدست کس بفان تسده هیحکس رانیست که ازدنیابیش از حاحتخویش نگاهدارد ودر خزانه نهدو بمحتاجان ندهد : لکناین درفتوی ظاهر نیاید »که حاجته-ر کسی معلوم نباشد » وا گراینراه کشاده کنيم هر کسی کالاء دیگری هیستاند ومی گوید ویرا حاحت ثیست پسبحکم صرور تاین بگذاشتهایمو لکن بر خلافحکمت افتزتت : واپی ازجمع مالبدین آمده است » خاصهدر جمعطمام که قوام خلقست : کههر که جمع کند تا گران بفروشد درلءنت خدای تعالی باشده بلکه هر که دروی بازر گانی کند کهطعام بطعام بفر وشد برسبیل ربادر لعنت خدایبود ؛که آنقوام خاقاست» چونازانتجارت سازددر بندافدد ورودبمعتاجان بر سد وا نْ نبز درزر سیم حر امست ؛ بر ایآ نکه ۱ خدایتءالی زر سیم بر ایدو حکمت آفر بدهاست : یکیقیمت کلا بو یبدید أ بد؛ که بت نداند کهاسیی چند غلاع ارزدوغلامی چندحامه ارزد ؛ این سکدیگر ببایدفروخت پسبجیزی حاحت بود که همهبقیای وی بدانند ؛ وژر رسیم برای آن سافر ید تا جون حاکمی باشد که مقدار هر <مز ی بيداميکند هر که و یر ۱ در گنج نهد چنان بو دصته حاکم مسلمانانرا درحبس کند » و ه رکه ازان کوزه و آفتابه کند چنانبود که حاکم مسلمانانرا حمالی وجولاهکی فرمایده که آفتابهبرای آنستنا آب نگاهدارد ؛ لین خودار سفال ومسبتوان کرد 4 دتگن حدمت آنکه دو گوهر عز یز اند که بارشانهمه کس درایشانرغبن کند: کههر کهزرداردچیزیدارد و باشد که کسی حامه دارد و بطعام حاحتمندست و آنکی کهطعامدار د رجامهحاجتمندست» پس خدای تعالیزر وسیم بیافر بدو عزیز کرد تامعاملتهابدانروان باشد تابایشانکههیچحاجت نیستهرچه بدانحاجتست بدست آو رند.
جو نزر بز رووسیمبسیمفر و خن ۳ زد سپر دور بیکدیگر هشْغو لشو ند ودر بندیکدیگر بمانندوسیاتد ت کارهانباشند؛بس گمانمیر که درشرع چیز ی استکه از حکمتو عدلپبرو نست بلکه هر چههستچنانمباید کههست. لکن بعضیازان حکتها -1۸6- باريك بود کهحز پیغامبر انندانندو بعضیحز علما بزر ۳ ندانند»وهر عالم که کار هار ابتقلید و بصورتفرا گرفتن بودناقص بودوبعوام نزديكبود . وچوناین حکمتهابشناخت اینکه فقپا نرا مکروهشناسند ایشانحرام شناسند : تایکی ازبزرگان بسموپای چب اولدر کفش کر د کفارت 1 اچندین خر وار گندمبداد ۱ و آنکها عایشاخی در خت بشکند "تا آب دهانازسویقبلهاندازدیابدستچپ مصحف بستاندبرویچندان اعتراضنکيي) که آن نقصان عامیاست وعامی ببهايم نزدیکست وطاقتاینکارها ندارد,چه احوالوی خودچنان دورباشد ازحکمت که چنین دقایقدرویهیجچیز ننمایدچها ۳3 ۳ آزاد روش روز زر قت بانك نماز » باویعتابنکنند که درینو قت بیع مکر وهست» که جنایت آزاد فروختن اين کر اهیت رافرو پوشد وا گر کسی درمحراب مسجد قضا حاحت کند بشتباقبله » اینعتاب را که بت باقبله قضاحاجت کر دی حای نماند» 4-5 حذایت ویخود چنانزشتست کها یندقیقه درانپبدانباید و آسان 9 فتن کارعو ام اژین است؛ فتوی ظاهر برایءوام است » اماسالكراه آخرتباید که بفتویظاهر ننگرددو این همه دقایقنگاهدار د تابمالاه نکه نزديكشو ددرعدلوحکمت وا گر نه همحونعامی بمپمیه نز ديلك بوددر گذا شتگی . ۱ بیدا کر دن حقرفت تعمت ک4 کد آهست ] بدانکه هرچه خدایتعالی آفر بدهاست دز حقآدمی چپار قسم هه یکی آاست که هم اندر بن حپانسو دمندست و همدر آنجپان » جو نعلمو خلق ۱ »درین حپاننعمت بحقبقت اشست ؛ دو ۶ نکه درهر دو حپانزبانکارست جو ننادانیو خو ی بدیو بلابحیقت اینست سیم آ نکهدر ینجهان باراحت است ودرا نجهانبار نج چون بسیاری نعمتد نیاو تمتع بدان» واین نعمتاست نزديكابلهانو بلاست نز ترديك عاز فان »ومثلاین تجون ور سئهاست که ۳ نیابد کهزه ردرویبود: 5 رابلهبودو نداندکه درویز هرست ثعمتشمارد وا 1 عاوّلبود بلاشمرد» چرار ۱ آنکهدر بن حجپانبار نجبو د ودرآنحپانبا راحت. جون رباضتومخالفت شپوت» وین نعمت شنت نزديك عارفان» چوندارو. تلخ نزديك بیمارعاقل واینبلاست نزديكابلهان " 1۸9 دگنچاد؟ -فصل. [ روا بود که جیوری در عق کسی نعمت بود ] یدق + ما یه ِ- تفا 5 : : پچ ایک ی یت نب بر مه لت ۵ 7و ۵ هه و ور چم يا اب بت ی هنت هب هو با وت چم بت ۵ ودر حق دیگری بلا بدانکه اسیابدنیا بیشتر ۱ هیخته بو د که دروی همشر بوددهم خر 2 لکنهر چهمنفعت بویبیشتر آزضرر بود ان نعمتست واین بمردمان بگردد : کهمال بقدر کفابت منفعت ویبیشتر ازضرر وزیادت از کفایتضرر آن بیشتردرحق بیشترمردمان »و کش باشد که اند نیز ویر ازیاندارد که سبب آن بود که حرص زیادتبروی غالبشود -و اگرهیچ نخواستی - و کس بودکه کامل بودر بسیارو بر زیان ندارد که بوقت حاحت تواندداد . بس بدا نیکه روابود که چیزی درحق کسی نعمت بود وهمان در<قدیگری -فصل. ۲ سور تمامثر ان علم است و هر زماهثر دن جهل ( بدآنگههرچه خلق نرا خبر داند از سه حال بیردن نبود : با خوش است دز بلا بود . حال » با سودمندست درهستقیل » یا توت در نفسخویسش ؛ و هرچه نرا شردانند با ناخوش است در وت یا زیان کارست در مستقبل » یا زشتست درنفس خویش»پس خیر تمامترین آ نس ت که این همه در دی جمع است که هم حجوشست رز هم نیکوو هم و و این نیست مگرعلم وحکمت ؛ وشرتمامترین حهلست که هم ناخوش است وهم زشت رهم زیانکار .
و بدانکه هیچ چیز از علم خوشتر نست لکن نزديك ۱ دسر که دل وی بیماز نمود 1 وبدانکه حپل درد کند درحال و ناخوش بود » که هر که چیزی نداند وخز اهد که ذاند درد جاهلیخویش مییابد » وجهل زشتست ولکناین زشثی در وی ظاهر یست اما در درون داست که صورت دل را کوژ گرداند . واین از زشتی ظاهر زشت ثرست و چیز بود که نافع بود و لکن ناخوش بود چون بربدن انگشت از یم آنکه دستتباه شود » وچیز بود که از دحپیسود دارد و آزوجهیزیان چون کسی که مال بدربا اندازد وچون کشتی غرق خواهد شد ناخویشتنسلامتابد . ۱ ۸ و ۵ او با ۵ کر و اد سا اد و و و و و ما وا ماه و و ای او و ها اه ما مد مه ی و اهاط هه ان او و و وا و سس ما سا شا ها ۵ 6 هد ماو وا ۱ 4و [ شعوشهاو لذتئها بر مه درحه است ] مر دمان چنین گو بند که هرجه وش بو د آننعمت بود » وجو شبها و لذتها بر سه درحهاست : یکی آاست که آن ست پر هت و آن لذت شکم و فرج است که خلق نتفر آن دانند و بدانمشغو ل باشند وهر چهطلب کنند بر ای آن کنند , ودلیلخسیسی اشت که همه بپایم درین شر ث باشند و درپیش آدمیاند درین لذت » که خورش و کی یو انات بیش است » بلکه # ومور باآدمی شر ۹9 اندرین چو ۳ همکی خوش بدین دهد بدر حه حشر ات زمین کفا 2 ده باشد ؛ در سوه دوع لذت غامه و رباست وبپتر آمدنستازدیگر ان که آنقو تخشماست» ۲ ]۳۷ جهشر بهترست ازلنت شکم وفرج لکن هم خسیس است »کهبمضی ازحیوانات درین شریکست: که ۳ همه ر نسمت شیر وبلنك را ۳ و کی وعلیه کر دل و پثر آمدن هست ؛ در 4 سیم لذت علم وحکمت ومعرفت حق تعالی وعجایب صنع ویست » واین شریفست کهاین هیچ بهمیه رانست » بلکه این صفت ملایکه است و بلکه ازصفات حق تعالیاست» هرکرا لذْت وی درین استکاماست وهر کرا درین هیچ لذت نیست ناقص استبلکه بیمارست وهالك . و بیشترمومنان آزین دو قسم باشند که هم لذث این یابند رهم لزت دیگر جبزها چون لذت ریاست و شپوت » ولکن هر کر بردی غالب لذتمعرفت بود آن دیگربدین مستور ومنفور بود . وهر کرا آن دیگرغالب بود واين بتکلفبود بدرحه نقصان نز دبکتر بود اگر حید آن نکند تااین غالب ایند ؛ و معنی رححان کفه حستات این بود . [ بدا کردن جملةٌ اقسام نعمت و در جات آن ] بدانکه نعمتحقیقی سعادت آ خر ست که آن مطلو بست درنقس خوش تهبر ای ۹ وراء ات دأآت چپارچیزست: بقابی که فنا را بوی راه نبود. وشادیی 1 باندوه آمیخته نبود » 2 ء(می و کشفی که اندر وی کدورت و ظطلمت حبل شود »و س بی نیازیی که مرو نیاز را بوی راه نود 4 وفن لك «ن ۳ لذت مشاهده حضرتاآلپیت ا ید که ملال را وزیانرا بوی راه نبود ؛ نعمت حقیقی ات کوشلت وراه اشیت جماع کردن .
۰ خلاصه - ۵( ر کنچپاره اه ات اه هه اس سا اهاط دا او اه اه لامتحا 2 ۵ ۵ ۵ هب ۵ هک هه مه هر مج ها و و ما ماه و و وا وان وش و هوجو و و وا و ۵ ۵ ها اه و اه ها ام 5 ها 5 اس و هو اه ار ها نا ما ام و ۵ و و هه ها ها نا اه و اد اه مر ها ما ای ها ۵ اه و و خی و و و درنفس خویش مطلوب لت » و نعمت تمازاین بود که از وی ویر میتی دیگر را 4 وبرای این گفت رسول ت صلو اتاله علیه ت7۳ آلعیش فش الا خرة : داين کلمه يك راه رسول - صلو ات له علیه - درغایت شدت بود » گفت تاخودراازرنج دنیا ۱۳ دهد » و مك راه درغایت شادی در حج وداع که دین بکال زرسیده بود و همه خلق روی بو یآور ده بو دزد وی بر شت اشتر بود واز و یاءمالحج هی پر سمد ند جوف کمال بدید این کلمه بگفت تا دل وی به لذت دنا باز ننگرد ۱ دیکی گفت بارخدایا ۱ استاك تماما (نعمة " ؛ رسول . صلو اتالنهعله ِ بشنیده گفت دانی که نمام عمت جه باشد ؟ گفت نف گفت آنکه در بپشت شوی ؛ اما آن نعمتمأ که دردنبا باشد هر جاوی ات ت آخرت ثیست بحقیقت 1 لته تست 9 نحهوسیات آ خر نست فاریق ان با شانژده چبز 1 بد : چپار در دل وچپار درتن وچپار رون تن وجم-ار جمع بود میان این دوارده » اما آ نجه در دلست عم مکاشفه است وعلم معاملت است وعفت وعدل : اما عام مکاشفه نست که خدایراتعالی و صفات ارو ملایکه ورسلویبشناسد ؛ وعلم معاملت ۱0۳0 5 تاب بگفته: بم که عقات راهراجنانکه در زک مپلکانست و زاد راه جنانکه در ز ور عبادات و ۳ ۸ و منازل راه جنانکه در ر 1 منها ست همه بشناستد بتهامی اما عفت آنست که تمام حسنخلق حاصل کند درشکستن قوت شپوت وقوت غضب هردو , وعدل [ نست که شپوتخشم را از مبان برنگیرد »که این خسران بود » دمسلط نگذارد تا از حد بشودکه این طغیان بود » بلکه بتر ازو راست میسنجد چنانکه حقتعالی گفت «)لاتطفقی افی المیز آن و اقیموالوزن بالقسط و لانخسر والمیزان ۲۳ واين هر چپار تمام نشودالاینعتها که درتن باشد و آن چپارست : تندرستی وقوت ژحمالودعمر دراز : آما حاحتسعادت ۳ ت بتندر ستی و قوت مر درز پوشیده نیست که علمدعملدخلق نبکود آنفضایل که در دل آدمی بگفتيم بکمال بی این بدست نیاید» اما جمال بوی حاجت کمتر افند» ولکن حاجت نیکو روی رداتر بود ؛ وجمال نیز هحون مال دجاه بود بدین معنی » وهرجه درحاحات میم دنیا ۳ در آخرت 4 7 باشد : که مپمات دنیا سبب زندکی زندگی آن جهانست ۰ تسلیو آاسایش خاطر. ازتومیجواهمتمام نعمت را . تقسیمات . ۰ (ه) برای آنکه اذاندازه نگذرید و ترازوراست سنجید واز روی انصاف » ودر آن نقصان وزیان روا مدارید . --2۸۵- و راغ ۱0۳1 ودنبا مزرعه 3۳ مر 36 دور ت_ زر اه ۳0 ن بی باطن بو ۵ : آن نور عنایتی اتدش ۸5 در وقّت ولادت سا بد » و غالب آن بو د که چون ظاهر ببار است باطن بر بخلق که بیاراید؛ وازین گفته اند که: هیچ زشت نبینی که نه ازهر جچه در ژی بود رژزی قسکوایر بود ! ورسول -صاو ات له علیه - گت : « حاحت از یکو رویان خواهید ».
و عمر - رضی النه عذه - گفت : جون رسولی حای فرستید نیکو روی و ۳ نام با ید که باشد . و ها گفتهاند : چون صفاتایمه درنماز برابربود در علم وفر امتدورع تک رویاولیتر مودبامامت » وبدان که بدین آن میخو اهم که شهوت ر ب<نما ند 2 صفتز نان بود - لکن بالاء تمام کشیدهوصورت راستمتناسبچنا نکه دلهاو جشمیا ازو ی نفزت ۳ . و اما نعمتهایی که ببرون تنست و دیرا بدان حاحت است ؛ مال وحاه و اهل و ءشیرت و بزر گینسب است : اماحاجت آخرت بمال اذان وجه استکه کس ی کهچیزی ندارد و همه روز بطلب قوت مشغول بود بعلم دعمل کی پردازد ؛ پس قدر کفایت از مال نعمت دینی است »و اما جاه بدان حاحتست که هر که حاه ندارد همیشه دردل واستخفاف باشد وایمن نبود ازدشمنان » لکن آفت در زیادتی مال وحاهست »و بر ای ا وم کت + رسول - صلوات له علیه - : « هر که بامداد بر خیزد وتن درست بود 2 امن و وت روز دار اف است که همه دنب وی دارد» ) داین بیمال و حاه زاست تباید . و رسول - صاو ات ان علبه _ گفت : « نعم العون علی تقویاقه المال - نك باوری است مال بر برهیز کاری» , امااهل وفرزند نعمتست دردین ,که اتف خی ود از هقف بسازوست ان از شوت عازن کت سول صلو اتالهعلیه تباث باور ست دردین زنشاسته» ۰ هر - دضی لندعنه د کت :جه جمع کنیم ار مال دنیا ؛ گفت ربان دا کر ودل ۳-۹ وزن موّمنه . و فرزند سببدعاه یر بوددس ازمر ک ودر حملة زندگانی ناور بود ؛ وفرزندان نتچون دست ویای ویر وبال مردباشند که کارها را کفایت کنند ؛ واين نعمت باشد » اکر از آفت ایشان روی بادنبانیاورد . وامانسب مخترم از نعمتست که امامت باسب قرش مخصوصست و رسو ل - صلوات انتعایه _ گفته است : « عبر و التطشکم الا کثاه و آبا کم و طر ا۶ الدمن» ؛گفته استکه : «نخم جای شایسته ثپید واز سیژه که بر سر مزیله ب ر گنچپار) باشد ببرهیز بد» ؛ گفتند اینچیست ؟ گت : زننیکو ازنسب بیاصل ,وبدان که بدین تسب تسب خواجگی دنیانمیخواهیم ۱ یلکه سب دین که بااهل صلاحواهل ءلمشود 4 و ون نمز نعمتی است» و اخالاق بیشتر سر ابیت 3 اراصل »و صلاح اصل دلیلصلاحفر ع بود؛ چنانکهخدایتعالی گفت . "و کاین) بوهما صالحاً ۰۲ .
و اماآن چپاز نعمت که مبان این دوازده جمم کذد ؛ هداشست و رشد و نت وتسدید» کهجملهٌ اینرا توفیق گویند » وهیچ نعمت بی توفیق نعمتنیست ومعنیتوفیق موافقت انگندن است میان قضّاء خدای ومیان ارادت بنده » واین هم درشر بود و هم درخبر و لکن بحکم عادت بهءیادت خاص گشته 9 آن جمع کر دن است مبان ارادت ننده وقضای خدای در آن چبز که خر بنده بود ؛ و این بحهار چیز تمام شود : نیست »که اکر کسی طالب سعادت آخرت باشد 4 جون راه ان نداند دی راهیازراه دشاشت جه وایده بود 0 ۳ فر بدناسیاب اول هدایت, کههیچ کس از هدات هستغ: ی ی هدایت راست نیاید » و برای این منت ناد بپردو و گفت :۰« لدیاعطی کلشینی ۳ ِ و بدانکهاینهدایت برسه درحجه خلقه ثم هدی 0" و گفت : « قدر فهدی » ست: اول] نست که فرق کند هیان شر وخ » دأین همه عاقلان را داده است» بعضی را بقلو بعضیرابرربان بیغمبران » این که گفت : «وهه پناه لنحدیی » آینخواسته است که راه خبروشر بوینموده؛ واين که گفت : «و اما مود قهد ینا هم فا ستحبواا لعمی علی الهدی ( ) این خواست ؛ و هر که ازین هدایت محرومست یایب حسدو کبرست يا بسبب شغل دنیا ,که کوش بانیبا و اولیا و علما : ند اگر نه هیچ عاقل ازین عاحز نیست. درجه دوم هدایت خاص است که درمیان مجاهدت و معاملتدین اندك اندلی پیدا میآید و راه حکمت کشاده میگردد ,و این ثمرت محاهدنست چنانکه گفت :«و الدیی جاهد وا شنا لنهد بنهم سیلنا » گفت ؛ جون مجاهدت کنند ایشان_ براه خود تین ۳ ۳ بخود هدایت کنیم » و این ک ۵ گفت : « والدذیی اهندو ارادهم هری ۲" »هم این باشد: درجهسوهدایت خاصخاص ات داین نور در عالم نبوت و ولابت پیدا ید ۰ واین هدایت بود بحق تعالی » داین بدر [ نان نيك نود . خداو ند بپر چیز [ فر بنشخاصی بخشید» پس [ نرابر اه[ ورد ۳ بانداژه کرد و راه نمود . ما بقوم مود راه نمود:م ؛ ولی خودشان کوری را بجای هدایت کز یدند (ه) کسانیکه دنبالراه کششمد 9 بر هدایت ایشان از ود . ۳ ین رک ت 1 دانمو د که بخو دبویر سد»9 وانی گفت :0 قلان یوار ۹ هوالهدی (۲» این خواست که هدی مطلقاینست و این را حبات خوا اندو کنت: « اقمن کان میا قاحسناه و حعلناله نور] #مشی به فی لناس )٩( » . اما رشدآن بود که با هدایت در وی تقاضاء رفتن راهی که بدانست بدید ید ؛ چنانکه گفت :« و لقد ۲ بدا بر هبم رشده (۲۳ ۰ و کودك که بالغ شود » اگرداندکهمال چون :نگاهداره و ندارد » ویرا رشید ی ند ) 1 جه هدایت بافست. واما تیف رد بو د ک4حر کات اعضاء ویرا از حانب صواب باسانی حر کت دهند تا بزددی بمقصود میرسد » پس از ثمرت هدایت درمعرفتست وثمرت رشد در داعیه وارادت وثمرت تسدید در قدرت و آلات حرکت .
واما تأیید عبارتست از مدد فرستادن ازغیب درباطن بتیزی بصبرت و درظاهر بقوت ۳ وحر کت؛چنانکه گفت: « و ابدك بروح)لقدس ۰۱ »وعصمت بدین نزديك بود ؛ و ازان باشد که در بساطن وی مانعی یدید آید از راه معصیت و شر لك » اما مانم نداند بتمای که از کجاا مد ۱ چنانکه گفت : « و لقد همت به وهم- بهالو لا ادر ی بر هان ر به (00» اشیت تعمتهاء دثبا که زادر اما تست و این راباسیابد ك حاحتستو آن اسباب رااسپاب دیگی تا نگه که با خر بدلیلالمتحیرینوربالارباب رسد کههسبب_ الاسیاب هت » وشر ۳ حمله حلقهاء شلسله اسیاب درازست و این قدر ها ما ستیت: بیدا کر دن میب ت#صدر سوق درشگر بدآنگه تقصیرخلق در ۰ از دوسیت است تدر بات ببسیاری نعمت که نعمتهاء خدای تعالی راکس حد واندازه وشمار نداند» چنانکه گنت : «و ان تعدوا - نهمة الله لاتحصوها۷» و ما در کتاب احیا بعضی از آننعمتهاکه حق تعالی رااست بگفته! بمتابقیاس آن بدانند که همکن نیست کههمه نعمتها توانند شناختن و این کتاب آن احتمال نکند . وستت دیگر نست که آدمیهر تفت 25 عام باشد بنعمت نشناسد وهرگزشکرنکند :که این هوای لطیف که بنفس میکشد و روح را که در دل است نگ و که هدایت خداییهدایت است . ]با کسی که مرده بود و اوراز نده کردیم و باو نوری دادیم که با آن درمیان مردم میرود ۰ بابرهیم رشد و رسیدکی بخشيدیم . (ع) غلبه تسلط . (ه)ویادی کرد تر بروحالقدس(جبر گیل) (+) قصد او کرد آنزن (زلیغا)؛و قصد اومی کرد( یوسف) اگرراه دا دوشن برورد کارشرانمیدید. اکر نعیتپای برورد کاررا شمارید شمارهٌ آن ندانید . ۳ سس ۰ و گنچهار) مدد می دهدوحرار تدل رامعتدل هی گر داند واگر, رک نم س منقطم شود هلا گر دد دد» بلکه ۱ بن خود نعمثی نشناسد » وچنن صد هز ار است که نداند مگر که يك ساعتدر چاهی شود که هواء آن غلبظ بود و دم فرو گرد با در رمابهُ گرم ویرا حبس کنند که هو اء آن ۳1 م بود» جوندست باز کر زد باشد که آن ساعت قدر این نعمت بشناسد» بلکه خود ۳ چشم نا نکند تادر د چشم ساید با ناسنا شود » وهم چون بندهایبود که تا ویرا نز نند قدر نعمت نداند وچون نز نند بطر وفغلت زقانت نز 1 تقسر ان بو د که نعمتهاه حق تعالی بردل خوش تاره میدارد چنا که تفصیل بعضیدر آاتاب احجیا کنتهايم » این مرد کامل را بشاید ؛ و اما تدییر ناقص آن بود که هر روز سبمارستان رود و بزندان سلطان و 3 تیان ما بارها بعهشات شونع باه مر مشغولشود : چو تک رستانشود بداند که آن همه مر د گاندر 71 زوء يك روزعمر اند تا قصیر ها را بدانتدارك کنند نمی با بند ,و روزهاء دراز فراییش وی نهادهاند ووی قدر نمیداند .
و اما انکه در نءمتماء عام ۳ نمی کند چون هوا و آفتاب وچشم ۳ وهمه نعمت مال داند و آنیحه بوی مخصوص بود - باید که بداند که این حهلست ؛ که نعمت که عام بود از نعمت بنشود » پس اگر اندیشه کند نعمت خاص بروی بسیارست : که هیحکس تست 15 زه کگمان بر د که چو ن عءهل وی هیج عهل نیست وجو ل خلنو ی هیچ خلق نیست واذین بود که دیگر ان را ابله و بدخوی گویدکه خویشتن را چنان نمی بندارد » پس پاید که بشکر این مشغول باشد نه بعیب مر دمان » بلکه هیچ ۳ همست کدو بر فضا بح یات کهآن وی داند و ۳-1 نداند که خدای تعالی بر ده بدان ۹ داشته است ؛ بلکه ا گر آنکه بر خاطر واندیشه گذر کند مردمان بداننه جای بسیار تشویر وأندیشه بود» واین درحق هر یکی خیری خاص بود » باید 45 شیر آن نکن وهمسشه ندیشه باز آنندار د کهاز آنمحر ومست ا از #۹ محر وم نماند بلباید که در آن نگر د که بو ی دادهاند تیاستحقاق ۱ بکیپیش بزر گیازدرو یشی گله کرد؛ گفتخواهی کهچشم نداریودو ازدههز اردرم دار ی ؟ گفت نه گفت عفل + گفت نه . گفت گو ش؟ گفت نه گفت دست وبای ؟ گفت نه. رت وبرانزديك تو بنحاه هزار درم عوض است . چر اکله فک ؛ بلکه ببشتر خلق را اگرگویی حال خویش با حال فلانعوض کنینکند و بحال بیشترین خلقرضاندهده ی چون یه ویرا دادهاندیشتر خلق را ندادهاندجای شکر باشد . -آ-- و دا سا اه کب آب [ [ بر بلانپزشگرباید کرد ] دأشکه در بلائنزشگر باید کر د, کهحز کفر ۳ معصیت یچ بالا نسدت کهنه ممکن بو د که اندران خبر ی باشد که نو ندانی 9 خدای تعالی جبر نو پتر داند » بلکه درهر بلاگی از پنج گونه واردت : یکی آ که مصیبت 45 بو د دران بو ۵ 5 در کار دئبا و در کاردین نیو د یکی سهل استری را گفت + دزد درخانهمن رفت و کلاببرد . کشت ار شیطان در دلشدی وایمان ببردی چه کردی ؟ . دو؟ آ که ی سماری و بالانست که ره بتر ازان تو اند بود شکر بابد کرد که بتراران نبود + که هر که سوق هز ار وب بود که بر اعد جون صرد ۳ نر ندد ویرا جای شکربود . یکی را ازهشایخ طشتی خاکستر بسرفرو کردند » گفت : چون مستحقی ۱ س بو دم بخا ؟ ستر صلح تک دنل نعممی تفاهست:؟ سو ۲ آنکه هیج عقو بت نیست کها گر باخرت افتادی عظیم تر بودی » قوریانت کردکه در دنبا بود ؛ واین سببآن بودکه بسیاری عقوبت اخرت از وی بیفتد . و رسول 9 صاو اتالله علر۵ _ گفت : هر گرا در دنیا عفو بت کر دند در اخرت نکنند ۵2 الا کفارت گناهانست 1 چونبی کناه گردد عمو بت از کیها نود » بس یت که تراداروی تلخ د هد وفصد کند اگرچه با رفح بود حای شکر بود : که بدین ر نج از دلج بمازی سیات بررستی ِ چپار) آ که این مصبیت بر نو زمسم ۵ بو ۵ درلوح محفو ظ ورن راه بود. جون از راه برخاست وبازیس کرده ۱ مرن حای ود ,شخ (و سر از خر در افتاد گفت لیجمدلله , گفتند چرا + گفت از انکه بالاباز سن پشت افتاد 4 یعنی که واحب بود کهاین ببود که در قضاء ادلی حک کر ده بود ؛ زنب [ که سرت ثواب ۱ <رت باشد ازدو ر<4 ۰ بکی!
نکهتواب بزر گک بو ۵ جنانکه دز اخبار ۱ فا ۳ ودبگر که سرهمه گناهان الفت گرفتن افت ,ا دنم چنانکه دنیابپشت توشود و رفتن بحسر تالپتزندان توشود وهر کرا در دنیایبلاها کر یا 5 ر کنچپارم ۵ و ۵ و زا و و اد و ه و از و و سر و و ۲ و و هس و و ۵ و ها و اد و و هو ۵ و اه شا ها ۸ و و و اه ما ها ال هر و و 8 ها ام ام و و و و ها مه مه و و ما هه ما و و سا سر و ۵ و و و و و ها ار ها اد ۵ و و ۵ ۵ ها جر هل مر لا که وس ها هر هه ۵ 0 و و ج اج هو جر وخ ود ۷ نت وی ازدنیا نفورشود ۱و هیچ بالانست که نه تأدیبی است ازحق تعالی» و کودك عاقل بود » چون ویر اادب کنند بداند کهفایده 1 نبسیاربود . ودرخیرست که : « خدای تعالی ببلا دوستان خویش را تعپد کند » چنانکه شما بیمار را بشرابو طعام تعپد کنید ِ. یکی رسول را صلو ات ال علیه _ گفت که مال هن ببردنده گفت خبرنیست فز کش 5 مال وی نشود وتن وی بیمارنگردد که خدای تعالی جون بندهای را دوست دارد بلا بروی ریزد ٩ و گفت : « بسیار درجانست در تفت که رده بجپدخویش بدا نتو اند زرسید » خدایتعالی ویر اببلا رساید . و رك روزرسون- صلو اتاله علیه - بایان می نگر ید » بخندید و گفت : « عچب بماندم از قضاء خدای تعالی درحق موّمن که ا گر بنهمت حکم کندوا گر ببله رضا دهد وخیروی باشد »یعنی که برین صبر کند وبران شکر و درهردو خیروی بود »۰ و گفت : « اهل عافیت در فیامت خواهند که در ره امشان بناخن برای سر ددندی از دس درحات که اهل بلا رابینند » . دیکی ازپیغامبران گفت : « بار خدایا نعمت بر کافران می دیزی و نالا بر موهنان چه سب است ؟ گفت : بنده وبلا ونعمت همه آزان منند » موّمن را گناه بود » خواهم کهبوقتمر گیپاك وبیگناه مرابیند » گناهاندیرا ببلاف این جهان کفارت ۱ کنم » و کافر را نیکوییپابود خواهم که مکافات آن بنعمت دنیا باز کنم , تا چون مر[ دید ویر هیج حقق نمانده باشد » ۱ عمو بت وی مام بتوأنم کرد ۰ . و جونل این آیت فرود مد که« هر که بدی کندجزابیند مسق بعمل سوء ] لاجر (-۸ » صسد بلق گفت: با رسولاه چگونه خلاص یابیم ؟ گفت : نه بیمازشو بدو نه اندوهگین شوید » حزای اه مومن این بود . سلیمی را - صلوات ال ءلبه - فرزندی بود فرمان بافت» رنجور شد » دوفریشته برصورت دو خصم بیش و ی مدند 4 ۳ گفت : تجم دررمین افنگندم این دیگردر زیر بای آ ورد وتباه درد؛ دیگری گفت: تخم درشاه راه افگنده بود ». جون از چپ و راست نبود راه در زیر بای آوردم » سلیمن - علبه لسالام _ گفت : ندانستی ک۹ نخم در شاه راه افکنی از رو ندگان خ بالی نبود + گفتند بس توندانستی 4 آد دمی در شاه راه مر کست که بمر گ سر حامه ماتم در بوشیدی ؟ دس سایمی و به کرد و ۳ زش خواست .
عمر 4 عبدالعز بز بسرخویش را بیمار دید برخطر مرگ گنت ای سرتو از ریش برو تا در ترازو ی من باشی که من دوستر دارم از آنکه مندر ۳۹ ترازو توباشم ,گفت ای بدزمن آن خواهم که تودو ستر داری: ابیعباس راخبردادند که دخترت بمرد ؛ گفت انالله و انا البه راجعون » عورتیبیوشیدوموّنتی کفایت کرد ۱ و وابی ند گشت ؛ بس برخاست و دو رکعت نماژ کرد و گفت : چنین فر موده ات که : « استهینو! بالصبر و الصلوة »ماهردو بجا آوردیم. و حاتماصم گفت:خدای تعالی درقامت بحپار 1 س برچهار ك وه حجت کند : بسایمان بر تو انگر ان او ارو سف بربند گان و بعیسی بردرویشان و بابوب بر اهل بلا . این قدر ۳۳ ۱ بو د درین کتاب 1 وال اعلم بالصو اب ایس دور سوو فب ورجا مدانگه خوف ورحا چون دو جناح است سالك راه را که بهمه مقاماءمحمود که رسد هو ت ویر سد که عقرات که ححابست ازحضرت الهیت سخت بلندست تا اومیدی صادقو چشمی برلذت جمالحضرتنباشد آن عقباتقطع نتواندکرد »وشروات برراه دورخ غالیست وفریینده و کشندهاست ؛ ودام وی گبر نده ومشکلاست تا هراس بر دلویعءالب نشو داروی حذر نتو اک د سیب شست کهفشلخو ف ورحا عظیماست: " کهرجاچو نزمامست که بندهایرامیکشد » وخوف چون تازبانهاست که ویرامیتازه وماحکرجا اولبگوييم آ نگاه حکم خوف . ذصیلت رجا بدانگه عبادت خدای تعالی براومید کرم وفصل ۳ ازعبادت برهر اس از عموبت : که ازاو میدهحبت خیزد هیچ مقاماز مقاممحبت فراتر نیست ؛ وار خوف بیم و نفرت بود » و بر ی این گفت رسول صلو آتالنه علیه : «لا موی احد کم ۱ و هو حعسن الظن «ر به - هیچ کس مبادا که دمیرد و بخدای تعالی # گمان نبرد» » و وت : «خدای تعالی ف ید : من نجاام که بندهام گمانبر د» هر گمان که خواهی بمن میبر . ورسول - صلو اتلد عل. ۵ - یکید ا گت دروقت جان کندن که خویشتن راچگونه مییابی؛گفت چنانکه از گناهان خوبش میترسم وبرحمت وی اومید میدارم از شکیبائی و نماز باریجو نید . ۱ ۵ات ر نچپارم گفت دردل هیحکس ۱ بٍنجمع نشود که نهحقتعالی دیرا ایمن کند از نحه میتر سد و بدهد نحه بخواهد. وحق تعالی وحی فرستادبه «قوب - علیهالسلم که : دانی که زو سف رااز توچر حدا کر دم 0 از نکه گفتی : < خافان با کله الذ آتو ندیم غافاون ( ۳ سم که گر ک ویرا بخورد » از گر ک ترسیدی و بمن او میدنداشتی , وازغفات برادران وی اندیشیدی واز حفظ من باد نکردی . علی - رضیالله عنه - یکی رادید توهیف ازنساری گنه عویش کفت تومید هو که زححمت وی از ناه بو عظیمترست. ورسول - صلو اتالله علیه _ گنت که «خدایتعالی رور قیامت درده را گوید چر امنکر دیدی حسیت نکردی؟ ات خدای تعالی <ججت بزبانل وی دهد و ک رد از خلق نرسیدم و بتواومیدرحمت میداشتم بروی رحمت کند» . و رسول - صلواتالله علیه - يك روز گفت : «اگر نجه من دانم شم دنق اتداه خف نک فسیار کرسده بصحر آشوید ودست برسینه میزنید وراری میکنیده پس جبر . ال - علیر4 لسام پیاهد و گفت : خدای تعالی میگوید چر بند گان مر نومیدمیکنی ازرحمت من» س مرن امدو امیدهای گر دادازفملخدای تعالی.