Qur'an&Sunnah

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

جنانکه رسول ‏ علیه السلم گفت واز ان عبارت کر د که «[ ۷ رواح جنود مجندة " فماً - تماری منها اثتاف و مائنا کرمنها اختلف » ,عنیکه‌ارواح را با يك دیگر آشنایی باشد وبیگانگی باشد : چون دراصل آشنابی افتاده باشد با یکدیگرالفت گیرند» د این ۳ عبارت ازان مناسبت است که گفته آ مد که راه بتفصىل آن نتوان برد . رود 1 ردن حقیقت تیکو بی که جمست بد آنگه کسی که بسا بم نز دیکست و راه حز باحساس چشم نداند » باشد که گوید تبون هیچ معنی ندارد حز آنکه روی سرخ وسیید و اعضا متناسب بود و خاین ان باشکل ولون آید , وهرچه شکل ولون ندارد ممکن نبود که نیکو بود » و این خطا است : چه عقلا گویند که این خطی نیکوست و آوازی نیکو و اسبی نیکو و سرای دشهربی نیکو دباغی نیکو ؟ پس معنی نیکویی آن بود که هر کمال که بوی لابق بود حاصل بود و هیچ چیز درنباید » و کمال خط تناسب حروف وی بود و دیگر معانی . و شك نیست که در و بخط نیکو و سرای نیکو و اسب یر لذتی است » بس نیکو بی بصورت‌روی مخصوص ثبست ؛ کن این‌همه‌محسوس. - است بحشم ظاهر و باشد که کسی بدین اقر ار دهد ولکن گوید که چیزی که بجشم آن را نتوان دید نیکوچون بود ؛ واین نیزجهل است : که ما می گویم که‌فلان خلق و ۳ ر تن‌چپارم نیکو دار د 2 مرو نی نیکو داره ‌ وگو دس علم با 2دع سوت تیکو بود» 2 شحاعت با سخاوت سخت سک بود » و برهبز کار ی رقناعتو کو ناه طمعی‌از همه چیز تن ره این وامیال این معر وفست و بن همه بحشم ظاهر نتوان دید » بلکه ببصبرت عقل در توان یافت ‏ و در کتاب ر یاضةالشی بگفته‌ايم که صورت دو است : ظاهر و باطن » و خلق کن صورت باطنست ومحیو ست بطبع » و دلیل بدین آنه کین شافعی را دوست دارد بلکه ابو بکر و عمر را دوست دارد محال نبود » و چگونه محال بود » که کس بود که درین دوستی مال وحان بذل گند ؛ وین دوستی برای شگلوصو رت ایشان نبود » که ایشان را خود ندبده سوت ابغان اکنون خاکی شاخ ات بلکه این دوستی بر ای حمال صورت باطن ات انس و آن عم و نوی و سباستست و امثال ادن » وهم‌چنین ببخاهیر ان را بدین دوست دارند ؛ و هر که صدرق را دوست دارد بپرصورت که باشد دوست دارد ؛ که وبرا بدان صفت دوست دارد کهو ی صد لق بدانست » و صدق و علم صفت يك جزوست از دات صدیق که جزه لابتجزی گویند » این نه شکل دارد و نه لون ؛ واین نزديك گردهی جای گیرست و نزديك گروهی‌جای 5 ات ایس تفت که یرت ویر اون ولون نست ومحبو تک نه بوست و 0 ظاهر. پس هر که را عقل بود حمال باطن انکار نکند و ۳ دوست‌نردارد از صورت ظاهر که سیارفرق بود مبان کسی که صودای را دور ست دارد که بردیو ار نقش کنند و میان کسی که بیغامیری را دوست دارد » بلکه کو دلد خرد چون خ.

واهند که ی را دوست دارد از مردگان چشم و ابروی و بر ات بلکه سخاوتو علم و قدرت وی صفت کنند » وچون خواهند که دشمن دارد زشتی باطل وی حکایت گنند ز۵ رشتی ظاهر ۰ 2 بدین سیب صحاب۵ را 3 ست دار ند و ابو جهل را دشمن ۱ س بیدا شد که حمال دو است : ظاهرو باطن ‏ وحمال صورت باطن محبوبست هم‌چون ظاهر 4 بلکه محبوب ترست نزديك آنکه اند کی‌عقل دارد . ۱ [بیدا کر دن نکه مستحق دوستی بحقیقت ] سول ی سم هرز و جل بدانکه مستحق دوستی جز خدای تعالی نیست و هر که دیگری را - ۳ ات سرت دازحپل‌بو دمگر بدانو حه که تمان‌بوی دار ی سول‌را _صلو اداطفله دوست داشتن هم چون دوستی وی‌بود ؛ که هر که ۳ را دوست دارد رسول ذیرا ومحبوب ویرا دوست دارد » بس‌دوستی علما ومتقیان همان دوستی خدای تعالی بود ؛ واین بدان بدانی که باسباب دوستی نگاه و : اماسیب اول نست که دود را و کمال خود را دورس دارد» واز ضرورت‌این آنستکه حق‌تعالی را دوست دارد: که هستی وی وهستی کمالدی و صفات وی همه از هستی‌و ست » گر نه فضل وی بودی بأفرینش وی هست نبودی ‏ و اگر نه فصل‌او بودی نگاداشتو ی‌نماندی‌وا گر نه فضل‌او بودی‌بافرینش اعضا واوصاف و کمالوی از دی ناقص ثر نبودی» سءجب از آن کسی که از گر ما کرد وسابة , رگ درختی را دوست دارد و درخت را که قوام سایه‌بویست دوست ندارد ‏ خود نداند که قو ام هسنی دات و صفات ودعابحق است‌چگو نویر دوس ندارد؛ مگر که‌این‌خودنداند و شك‌نمست که حاهل ویرا دوست ندارد که دوستی وی ثمرت معرفت وی است سیب دوع نکه کسی را دوست دارد که باای نیگویی کند ؛ و بدیر _ سیب ون ۱5 دوست دارد جز حق تعالی از حپل باشد: که باوی هیچ کس نیکویی تتواند کرد و نکرده ات مگرحق تعالی» وانواع احسان وی بابند گان خود درشمارنداند 1 ردن ؛ جنا نکه در کتاب یر و تفشکر گفته مه اما آن احسان که از دیگر ان میبینی آن از حهلست: 1 هیچ بتو ندهد تا نگاه که ذیرا مو 7 بشر ستد که خلاف آن‌نتو ان کرد: که دردل وی‌افکند که‌صواب ومنععت ری دردین ودنبا در آنست که‌چیزی‌فراوی دهد تابمر ادخوه بش رسده‌یس آن‌وی‌بخو به: بشتئن داد که ازتوسبیی ساخت تاباواب آخرت رسید بایثنا و نام تیکو باغیر آن . اما آن بحقیقت حق‌سبحانه وتعالی بتوداد که بی‌غرضی ویر مو کلی کرد و بدین اعتقاد داعبه گماشت 5 آن بتوتسلیم کرد ؛ وا بن دراصل‌شکر بیان کرده‌ايم . سیب سیم آنکه شوه گر را دوست دارد اکرچه بای نیکویی نکرده باشد چنانکه هر که بشنود که درمغرب مثلا بادشاهی نیکو کارست عادل ومشفق برخلق که خزانه حوش بر ای دروشان دارد و رضا ندهد که هیچ کس ظلم کند در مملکت‌وی ضر ورت طبع ویرا دوست دارد گرچه داند که هرگز ویرا نخواهد دید و از وی ۱ ۰ 0 ۳.

- ر کن‌چپارم نیکویی نخواهد رسمد) بدرن سب حزحق‌تعالی ر دوست داشتن ای 3 احسان خو دز ازوی‌نست,وهر که درعالم احسان کند بالژ ام وفر مان وی گنده آنگاه ان نعمت که بدست خلق خدای است خود چندست؛ احسان نست که همه خلایق را بیافر ید وهمه را هرچه بایست بداد تاا نچه نیزحاحت نبود و لکن و و ار این ور ۱ ل بود بداد؛ وان بدان‌,داند که در ملکوت ۱ سمان ورمین‌ودر نیات وحیوان‌تأمل کند ناوات ند وانعام واحسان سشهایت سد, سوب چهار ۱ فتای که اسی ر بر ای حمال دورست دارد؛ ۳ بر أی‌حمال هعانی ِ چنانکه شافعی را وعلی را دوستن دارد 9 دیگری اف 2 عمر رادوست- آدارد» و دیگری هم ۵4 ۳ دزست دارد 4 بلکه بیغه‌یر آن را دوست دارد 4 رسیت ابر دوستی حمال معانی و صفات دات اشانست و حاصل‌ان جون تا با سه - جزء رد: یکی جمالعام که علم وعالم هجو بست از نکه #« ۳ وش دفست» هر جدد علم بیشتر ومعلوم شریفتر ان جمال بیشتر ؛ و شریفترین علمها معرفت خدای تعالی - است ومع رفت حضرت‌الپیت. که مشتمل است برملابکه و کتب ورسل و شرایم و انسا ۰ و تذدبیر ملك و ملکوت ۳ دنبا و حرت ‏ و صدمان وانسا م<بوب از انندکه اشان را دردن معلوم کمالی یت : درم با قدرت ۱ ر[_ جون قدرت ارشان دسر اصلاح نفس خود و اصالاح ند گان خدای تعالی و سیاست بشان و ننظام‌داشتن فا دنبا و نظام حعیقت در 4 سیم بائدز به ۱ رل و پا کی از عیتب ر‌ نقص س خبایث اخلاق بان ۲ و 9 از ابشان این فا ور نه افعال ابشان 4 که هرفعل که ره ذسشمبت ۱ 9 ما بودان محمود نیو د: : چون فعلی که بنقاق بو د بایغفلت بو ۵ » س هثر که بددور صفأث پکمال" تربود دوستی وی زیادت بود, وازینست که مثلا صدیق را از شافعسی دوستر دارد و پیفامبر را از صدیق دوستردارد ۱ وا کنون درین سه صفت نگاه کن ۳ خدای تعالی مستحق‌این دزستی هست ویر این صفات هطست : وت هیچ سلیم‌دل‌نیست که نه این ۳ داند که علم او لین و اوه ء از آدمیان وفرشتگان در حثب علم حق تعالی ناچیزست هم راگفته ی "و مااو نیتم می لعلي لا قایلا » بلکه همه عالم ا کرفراهم ایند تا عجایب حکمت وی در آفرینش مورچه بدانند نتوانند : و ان -۸۳۰- صرصب بر ۱ در که‌دا نندازوی‌دانند که‌در ایشان‌بسافر بدچنا 7 ۳ ت«حلق الا نسان‌عامه ‏ لبیان! ۱( و آنگاه علوم خلق متناهی ست وعلم وی بی نهایت » با 1 ن جه اشافت گنرد ؟ و عم خلق از ویست بس همه علم و وعلم وی‌ازخلق نست ‏ اما اگردرقدرت‌نگری قدرت نیزمحبو ست وبدین سب اقتهاعت علی را دوست دارند وسیاست عمر را که آن نوعی از درس , وقدرت همه خلق درحنب قدرت حق‌تعالی چه ب‌اشد ) بلکه همه عاحزاند الاآن در که وی ابشان را قدرت داد » وچون همه رااژ آن عاجز کرد که ۳1 فک ازیشان چیزی بر بایدباز نتوانندستد » همه عاحز باشند ۰ پس قدرت‌وی ش ثهایت است که سمان وذمین و هر چه درمیان نست ازجن وانس وحیوان ونبات ۱ همه از قدرت دست ‏ و بر امثال این الی غیر نبایت فادرزت ‏ پس چگونه روا بود ۳ سبب فدرت دیگری را جزوی دوسن دارند ؟ اما صفت ندز به وپاکی از عبوب 3 ۱ دمی مم راکمال این کجا : او ازی بود ؟

و اول نقصان وی نست که رژده است وهستی وی ۱ بوی نبست ؛ بلکه آفریده است وچه نقص بود از , وا آنگاه جاهلست بباطسن خویش ابحیزی دیگرچه رسد ۰ گرب رگ را در دماع وی خلال رسد دیوانه شود قدارن جنشت تست وب‌اشد که‌علاج آن‌پیش وی بود و نداند » وعجزوی وجپل وی جو ن <ساب بر 1 ی که جندست ) علم وقدر ت وی در آن محتصر ل دد اکر جه صدیق است واگر چه بیغاهیر رت » بس با ازعیو ب‌آنست که علم وی بی نپایتست که ۱ کدورت حپل را بوی راه نیست وقدرت وی بکمال از انست که هفت آسمان و دمین درقبضه قدرت وی است وا گرهمه را هلا کند دربزر کی و بادشاهی وی هیچ نقصان نبود » وا کرصدهزارعالم دیگر را دریلث لحظه بیافریند تواند و يك دره برعظمت وی زیادت نشود » که زیادت را بدان راه نیست بلکه نقصان خود درحق بس هر که ویرا دوست ندارد بلکه دیگری را دوستردارد آزغایت جپاست و این دوسنی کیال ار از آنکه بسیب احسان بود :که آن بژ بادت و قصان نعمت می‌افز ید ومی‌کاهد » دچون سیب این بود درهمه احوال عشق وی بکمال بود » و برای‌این‌بود که بداود - علیه‌السلم وحی آمدکه دوسترین بندگان من کسی است که‌عرانه برای اه ۷ ر کن‌چبار) بیم دطمم برستد ولکن تاحق ربوبیت من گز ارده باشد : و در ز بور ات 29 وت ظالمتر از ا نکه مرا برای بیشت ودودخ شرت ور بپشت‌ودوزخ نیافریدمی مستحق طاعت نبودهی ؟ سبپ پنجم در دوستی‌مناسیت است ‏ و آدمی را نیز باحق تعالی مناسبتی‌خاص هست که «قل‌الروح می‌امر ر بی» اثارت بدانست » وان‌اله ملق آ دم علی و ر ره اشارت بدانست و بن که گفت : ده هن بمن تقرب می کند تا ویرا دوست گیرم»چون اورا اس تسه شمو بصروز بان‌وی باشم» وا ین که گفت :مر طت‌فلم تمد : فی- با مو سی بیمار شدم بعیادت نیامدی ؛ گفت توخداو ند عاله ی چگو نه بیمارشو ی گفت فلات بنده بیمار بود گر وی عیادت کر دی مر عبادت کر ده‌بودی » و حدیث‌مناسیت صورتآدم با حضرت الپیت درعنوان کتاب بعضی شر ح کر مرا رن و آن‌دیگر معا: ات شرح‌نتوان کرد ,که افپام‌خلق‌طاقت 1 ن ندارد » که زیرکان سیار درین ی بعص میگ افتاذه ند که بتدأ عقهانن صورت حرصورت ظاهر نیاشد ی وبعبی بحلول وانیاد افتاده‌اند ۰ دفیم آن همه دشخوار بود . ر‌ مقصود أْ نست ؟ 4چون اسبابدو سد ی‌دانستی بدانی که ‌ رد2ستی که ح: ردرستی ۱ حق. تعالی ات از حرل و 2بدین سلیم دلی آن متکلم بشناسی که گفت ءِ جرزجدس خو درا دوست‌نتوان داشت » چون‌وی جنس مائیست دوستی همکن نیست . پس‌معنی دی فرمان برداری بود که این بیحار] بله ار دسنی حزشپوت که رنان رابدوست دار ند فپم نکرده است » دشک نیست که‌این شپوت مجانست خواهد ؛ اما این‌ددستی که ما شرح کردیم جمال و کمال معانی است نه مجانست درصورت ‏ که نکه‌پیفا‌بررا دوست دارد نه بدان دارد که ی تدرهم جون وی سرو روی و دست و بای دارد » بلکه ازانکه درمعانی‌مناسبت دارد » که دی نیزهم جون وی حیوعالم وم رید ومتکلم وسمیع 2 «صر ست این صفات در وی بکمالست واصل این همانخت اینیجا نیز هست دلکن تفاودت در کمال صفات بی نپایتست ‏ وهرتباعد و دوری که از زیادت کمال خیزد دوستی کند » اما اصل دی را که با بر مناسیت بو د منقطم نکند وهمه کس‌بدین قدر مناسبت هن ۱ دف و بشتاسنتد اگر چه ان که سر و حقبقت مذاسیت است که‌ان ال تسالی خلق آدم علی صورثه نشناسند .

س۸۳۸- ۱ ۰ [ یل کر دن آ زکهم بجلذت چو ن‌لذت‌دیدار ] ‌ سعق تعالی نیست بدآنکه این مذهب همه مسلمانانست بزبان» و لکن ۳1 از خویشتن تحقیق این جویند تا دیداز چیزی که بویت ِ" نبود وشکل ولون ندارد چه لذت دارد؛ این زدا نزن ولکن ز بان اثرار می دهند از "۳ نکه درشرع ۹ است ؛ ولکن م در باطن وی هیچ شوق نبود ؛ بدا نکه آ نحه نداند بدان مشتاق چون باشد ؟ وهرچند تحفیق این سر در کتاب دشیخوار بود لکن ما باشارتی معتصر تعر یف کنیم + بدا 5 -۵ این بر چپار اصل است : يکي آنکه بدانی که دیدار خدای تعالی از دیدار هرچ-ه <زوست خوشتر » و دور بم آ نکه‌پدا نی هعر تخد یتعالی از معر فت‌هر چه‌حز و بست خو شترو صیم آنکه ۳ نی که دار ادر علم و معرفت راجت و خوشی‌است بی آنکه ش را و چشم را در آن نصمب بود » چپارم آنکه بدا نی که <وشی -4 از خاصیت دل بود از هر خوشی که از چشم و گوش و حواس را باشد غالب تر و قوی‌تر» چون اینهمه بدانیبضر ور ت معلوم‌شود که ممکن فسات 15 خوتر از دیدار حق‌تعالی چیزی بود . اصل اورل [آنکه 5 وت دل‌درمعر وي ات ی 4 و + ۱ [زدر ان ] اد ی ای 1 ی ن بدانکه در آدمی قوتها نپاده ند دهریکی را بر ی کار ی فریده‌اند و هقتصی طبم که ویر اندران لذت وی است ‏ و لذت وی در مقتضی طبیع وی است : جنانکه قوت خشم را برای غلبه وانتقام آفریده است ولذت وی در انست » وقوت سمع و بصر ودیگر را بدین قیاس‌کن که این هریکی لذتی دارد» واين لذات مختلف‌اند که لنت مباشرت مخالف لذت خشم راندن است "و نیز تفاوت است درقوت ؛ که ب‌ضی قوی- ترست که لذت چشم از صورتهاء نیکو غالب ترست از لذت بینی از بویهاه خوش ؛ و در دل ادمی نیز وئی آفریده‌اند که ار اعفل گویندونور گویند » و آنرا بر ای‌عر فت )۱ طرف مکان مه ۲- و ام جیز ها افریده‌اند ۵5 در 2 تباید » وطبع وی نیز انست و لذت وی در اسمت ) تابدان بدا ند که‌این عالم ۱ فر بده‌است وویرا «مدبری حکیم وفادر حاحتست زهمسته باو فائم اس 1 رهمحنین صفات صانع وحکمت‌وی دز افراش بدا ژد این هم 4 درحس وخبال تباید 1 بلکه صنعتهاه باريك ین وت بداند و استنماط کند » ول نیادن اصل سخن و نبادن کتات و نیادن هندیته وعلما؛ دبگر باريك » وی را دربن همه لذت بود تا اگر بروی تا گنند بعلم چیزی ازرآء وحقیر شاد شود وا کر گویند نداند رنجور شود » که علم کمال خود شناسد » بلکه 5۱ ر برسرشطر نج بنشیند ویرا گوبند که تعلیم مکن وبا وی شرطها بسیار برود طاقت آن ندارد , که از شادیو لذت آن مقدار علم خسیس‌بی‌طاقت بو د وخواهد که بدأن‌تفاخر گزد ‌ وچگونه علم حوش نباشد وبدان تفاخر کید 1 وعلم صعن حق‌تعالی است _ + چبر باشد نز درك 1 دمی خوشتر از کمال وی ؛ و چه کمال بود عظیم تر تر از کمالی که «صفت حق تعالی حاصل ۱ د؟ دبس بدین اصل بدانستی که در حمله دل ر از دوع رفت لذتست که چشم ر وتن ر در آن : نصیب نباشد .

اصل دروم [ نکه اذت و علمو معر ذت که بدل ور داز لذت ] محجیو سأت و (ذت سوت و گر ژو 9 بدانکه هر که شطر نج هی بازد وهمه روز نان اخورده» ویرا گویند نان ۳ ی‌<ورد دورد وهمحنان ی‌بازد 0 تابدانیم که لذزت وی در شطر نج ووی‌تر و بپترست از و9 خوردن 2 بدین سیت ۲ راد کرد‌قوت لذت بدان شاد یم که جولن‌هر دو فراه آیند یکی‌را تقدیم کند ۰ جون این بدانستی بدان که تا لذت قو تاه باطن بروی مستولی‌تر:چه گرعاقل را مخیر کنندمیانآ نکه لوزینه ومرغ بربان‌خورد باکاری بکند که در آن دشمنی مغلوب شود وز ناش ویر هسلم گردد » البته ریاست 1 وغلیه اختبار کند 4 مگر که «ور نظروی تمام نشده باشد» چون 5و داد که هرد نشده با بعتوه "پس آنکس را که هم شپوت طعام باشد رهم شهوت حاه و زباست و طلب حاه فراییش دارد» بدانیم م که این لذت + قوک‌تر و همحنینعالم‌را کهعلم ساب خواند له - یل ۲ ۳ باهندسه باطب باعام شر «عت با نیجه باشد 4 و بر در آن‌لذتی‌باشده جون ناو۵ص یود 2 بکمال بو د ۱ ‌ بر همه لذنها تقدیم کند؛ مگر که در علم نافص بودو لذت ان تمام نبافته. پس‌بدین معلوم شد که‌لذت علم وععرفت از همه لذتهاددیگرغالبترست » لکن کسی‌را 1 ناقص نبود وهردو شپو تن دروی فر یده باشند. که 1 چه کو ود لذت گو زباختن بر لذت مباشرت ولذت ریاست تقدیم کند» مادرشك نیو فتیم که این از نقصان دی‌است» که ویر ۱ ن شپوت مت بدلیل نکه جون هردوشروت‌فراهم اید ان تقدیم کند که اصل‌سیم آیکه هعر وی نی فعالی از همه هر راو دبگر سوو مر وب مت نزد او رتست : چون بدانستی کهعلمو معرفت‌خوش است‌شك‌نیست که بعضی ازعلوم‌خوشترست که هر جند معلوم بزر گتر وشر فتر علم وی‌خوشتر : که علم نبادن شطر نج ازعلم باختن شطرنج خوشتر؛ وءلم مبیاست مملکت و وزارت از ءام درزی وبرزگری خوشترس علم معانی شرع و اسرار ان از علم نحو ولغت خوشتره و اسرار کار «ذیر در وزارت رد نستن از دانستن کارهاه احل بازار خوشتر و اسر از سلطان دا نستن از اسراروزیر ۳ استن خو شدر ». یس ‌هر جدد معلو 6 شر بفتر علو ی لذیذثر و خوشتر؟ س نگاه کن که در وجود هیچ چیز شریفتر و عظیم‌تر وبا کمال تر و با حلال تر از خداو ند عالم که آفریدگار همه کمالبا 3 جمالیا وی است هست ؛ وتدبیر هیچ سلطان در نگاه داشت هملکت خود چو ن :دبیروی در ملگوت آسمان و زمین و نظام کار این حبان ؟ و هیچ حضرت ۰ ثر وبا کمال‌تر از <ضرت العنت هست ۱ ! س تک ۳ همکن بو د که نظارچیز خوشتر ازنظار؛ این حضرت باشد - اگر کسی‌را چشم آن‌باشد - یا دانستن اسر از مملکتی خوشتر از دانستن اسر ار این مملکت باشد ؟ س بدین معلو م شد که معرفت حقتعالی ومعرفت صفات وی ومعر فت‌ملکو ت‌ ومملکت وی ومعروفت اسرار البیت وی از همه معر فتم آخوشتر که مع(وم این معروت : ۲ ۲ ۱ از همه شریفتر ؛ و این گفتن ان ۱ اضافت کنی استحقاق آن نماند که شربف گوبی بانوانی گفتن که‌این شریفتر. پس‌عارف خطا - فلط . ۱ -۸6۱- ر کن‌چپار؟

در بن <پان‌هممشه4در بپشتی راشد 45« عر صها آهر ض السموات و الارض ۰ که ببشتر بود که بپناء سمالو دمین متناهی‌است و مىدان هعر فت‌متناهی نیست ۸ بستانی که نماشا گاه عار فا یمه مت کناره ندارد ۳ أ سمان وزمین کناره دارد» و میو هاء این ستان زه مقطوع بود و نه ممنوع بلکه بردو ام : و«قطو ها دانی»" بود که نر ديك‌تر ارچیزی 1 هم از دات وی‌بود جه باشد؛ ومز احمت وعل و حسد را بدین راه نبود که‌هر چند عارف بیشتر بود انس ببشتر باشد » وچنان پشت بود که بسبباری اهل‌وی تنگ نشود بلکه فر اخ‌تر شود . اصل چهار م [ [ نگه(دت فظر از ات معر فت مبشتر ] بدانگه‌دانستنی بردو قسم است : بعضی آنست که در خیال آید چون الوان و اشکال» 2 «صی لو بر درباید 5 درخیال‌نباید چون حق‌تعالی‌وصفات وی) بلکه‌چون بعضی از صفات توجون درت وعلم وارادت و <,وة ۵5 این همه را چگونگی نیت در خرال نیارد بلکه‌خشم وعشق وشهوت ودرد وراحت وا اک نکی زدارد و در خیال نیاید عقل‌همه را دریابد ؛ وهرچه در خیال آید ادرالك تو انرا بر دو درچه است:ییکی نکه‌درخیال‌حاضر یدچنانکه گویی که‌در وی مین‌گری» واین ناقص‌نرست ودیگر نکه درچشم اید واين کاملتر ستءلاجرم [ذزن دردیبذار معشوق‌بیش از سم که لذت درخیال وی ؛ نه۵ از نکه در دیدار صورتی دیگرست مخالف ان یا ۳ از ان » بلکه همانست و لکن روشن‌تر ست ؛ چنانکه از معشوق بوقت چاشتگاه‌لنت بیش‌بابی از أ نکه بوفت تست بر مدن به از نکه صورت میگردد ولکن از ۱ نگ روشن‌تر شود » هه‌حنین ۱ نحه درخبال نیاید وعقل ۱ زر درباید دودرحه‌دارد . یکی‌را هعرفت گویند , ورای این درحه‌ای ذن‌گرشت که نرا ریت ومذاهده گویند ۰ ونسمت ان ۳ معرفت در کمال روشتی هم جون دیدارست با خرال ‌ بلکه چشم ححاست از دبدار ز۵ از خبال تااز بش بر نخیزد ان مشاهده‌ممکن نگردد همحنین علافه ۱ دهی با این تن که توبات از اب و خاک و مشغولی وی بشپو ات این عالسم 4 ححا:ست از بپشتی که بپنای آن حون پهنای [ سما نها و زمین ! سرت ۰ (۲( همو ه های آن‌در دستر س‌است ۲ ی و ی ار و با عم اس و با و ال و و ها ما اج و اس و ما هه ها سا وم و ما ها ما جع وس سم سس سس اس و و و رخ سم و و ۵ ال ما ها و و و او و و ود هد و و و ۵ ۵ ۵ و ۵ ۵ ار و لا ۵ ۵ ها ۳ مشاهده نه از معر فت 6 و ۳ این ححاب بر تحمر ۵ تک ۱ دد )» و از ین گفت :۵ : ِ 3 موی را ۳ علی4ا اسلم 3 ۳ "6 س‌جون مشاهده تماهترست 2 روسمتر » لا بل لذت‌ ان مر 4 همچنان که در دبدار وخبال ۰ و بدآنگه حقیقت انست که همین معر فت ات ط4/دز۱ ن جمان بصفتی دیگر شود که با اول هیچ نزدیکی ندارد ؛ چنانکه نطفه که مردمی شود و دانهُ خرماکه درختی شود وبگمال رسد وبا اپن گردش بغابت روشن شود )9 نر مشاهده و نظر ودیدار گو یند : چه دیدار عبارنست از کمالادراك» واين مشاهده کمال این‌ادرا کست و بر ای نستکه این مشاهده حبت ۲ اقتضا نکند جنا نکه معرفت درین حپان حبت افتضا تک د. پس تخم دیدار معرفتست وهر کرا معرفت نیست از دب-دارمحجوبست <یوا, ابدی که ‌ که لك ندارد زر صو رت زدد ) و وه ؟

امه وت "ماه مشاهده ج ی "۱ ر ‌ 1 ی 7 ر تمامتر ۹ ی کمن مبر که دم ۵ خلق در دمدار ولذت دردار ۳ بر باشٌند بلکه ۳ را بر قدر معرت وی بود . و «ان‌الله وتحای (لناس عامه ولابی بکر خاصة این بود ؛ نه آن که وی تنها بسند و دیگران تتتیتت:؟ بلکه انکه وی بیزد دیگران حجود تسد ,که ان حاصل وی بود که نح<م ان هعرفتی بود که یر ان نداشتند 4 و انکه گفت : « فصل و بکر نه بمازو نهروزره سیار ست‌ولکن بدآن‌سر که دردل‌وی قرار گرفتست » آن سرنوعی از معرفتست وتخم آن‌دیدارست که خاصیگی ویراخواهد بو ۵ ۰ (س ماوت دردازر خلق با ۱ نکه دبدار خلق ات چون تقاوت صورتا بو ۵ که در پینهاء مختلف بدیدار ید از يك‌صورت : که بعضی که بود و بعضی «4 »9 بعضی روسثر و بعصی تار یك‌ثر ۹ وبعضی کوز و ب‌ضی‌راست ۹ تابود که در کی بجایی‌رسد که سر ناخوش و کربه نو ۵ 4 2 هر که این دل <وش مدان عاام بر د وتاريث بو د یا که ۹ انجه راحت دیگران باشد هم آن بعینه سبب رنج وی‌گردد ؛ یس مان مبر که آن لذت که ببغامیر ان با بنداز دردار دیگر ان بیابند ۵ و ۱ ن<۵4 عالمان بابئد دیگر ان‌ازءوام بیاید 4 9 ۱ نحه عالمان متقی رمجبت تباید عالمان ی و ماون مبان عارفی که هر کز مر ندواهی ۵ رد . ۲۱( طرف ۳9 و مکان ۰ ) ۳( خداو ند تجلی میکند بر ای هر دم بطور عموم و برای ابوبکر بشکل خاص . -۸۳- ر کن‌چبارم دوستی حق تعالی بروی غالب بود ومیان عارفی که دوستی بروی چنان غالب نبود در لذت بود نه در دیدار ‏ که هردو بک تن که تخم دیداز هعرفتست و تخم «ردو برابر است ‏ و لکن مثل آیشان چون دو دزن باشد که دبدار چشم ایشان برابر بود » نیکویی را دمددط ولکن یکی عاشق بو د ودیگر نیو د » لا یف لذت عاشق بیش بود » 2 اگر یکی عاشق تربود لذت وی بیشتر بود. پس معرفت در کمال سعادت کفایت‌نیست تاهج تزا افو دو محبت بدان غالب شود که محیت دنیا از دل وی باك شود ؛ واین حز بزهدو تموی‌حاصل نیاید یس عارف زاهد را لذت کاملتر بود . فصل ۱ تاو ت لت دردار / لژزت هعر بت 1 همانا که گوبی که اگر لذت دیدار از جنس لذت معرفتست این پس لذ:-ی نیست ؛ وین از آن‌گو بی که از لذات معرفت خود خبر نداری » لکن باشد که سخنی چند بپم باژ نهاده باشی دیادگرفته باشی ازکتابی یا از کسی بباموخته و آنرا معرفت نام کر ده » بیج حال از آن لذت نیابی » و بدانکه کسی ترینة 1 را لوزینه نام کند وی از آن لذت لوزينة نیابد .

اما آنکه حقیقت معرفت بحشد در آن چندان لذت یابد که ۳3 درین جپان بپشت بءو‌ویر دهندمعرفت دو ستر دارد » جنانکه عاقل لذت ماطنت از لذت فرج وشکم دوستر دارد :ابا اگر چه لذت معرفت عظیمست‌ولکن بالذت دیدار آخرت هیچ نزدیکی ندارد؛ واین‌خود نان هم توان کرد: عاشقی‌تقدیر کن که در معشوق می‌نگرد بوقت صبیح که هنوز روشن نشده است » بوقعی که عشق بروی ضعیف بود وشهوت ناقص ودرحامةهُ دی که دم وزنبور بود » و بر می‌گز دو بازان نیز بکارهاء دیگر مشغول بو د واز هرجبری می‌هر اسف »شكت شنت ۸5 لذت وی‌ضعیف بود» شیر نا گاه آفتب براید و بغایت روشن شود و شوت وعشق وی بغایت فوی شود ومشفله وهر اس از دل وی شود واز درد زنبور خلاص یابد » لذتی عظیم یابسد که باز آ نکه ازییش بو د هیج نزدیکی ون »حالعارف درد ابا چسسن ات »وتاریکی مثال ضعف معرفت است درین حران . که کویی که از «س‌برده ببرون می‌نگر د. وضعیفی عشق سیب نقصان اخقست که ‌ درین <ران بود ناقص بود و آن عشق پمال نر سرد ) خوراك فقیرانه ای است که از نان خشکه وسبزی و ادویه وسر که سازند . مر ‌ م4 ٩. ‏ ۲ ی یه وه ۲ تم ی وج و ۵ هچ ها و 5 با ۵ و و 5 بل هه و و ۵ 8 و و ۵ وا و اد با و و او و و ۵ او و و اس و ۵ج با ۵ 5 با ۵ با و که با هه ۵ و ها ها سا و و 8ج سر ار ون ها ام ها و اج او وا مد و و اج و و و و و و وا ۳3 ورنبور متل شپوات دنماست؛ وعم رن کت هیباشد س ۳ معر قتست ؛ ومشغله و هر اس‌مثل اندیشه / زند گانی‌وهعشیت و بدست 1 وردن قوتو امثال استتت 4 ویمر گ امه برخزد رشهوب دیدارتمام شود وپوشید کی بکشف بدل‌شود ۱ دعم و اندوه ومشفله دئیا منقطع شود ۰ 2 بدین سب آن لذت بغایت کمال رسداگرچه بر قدر معر وت ۳ نت 4 وجنا: ننکه لن: که گرسنه 5 از بوی طعام با لذت حجوردن ت نصل تِ حود ۹ ت :4 سول سود دزیا : ۳۴ سم ۲ عرت 4 ول چسم دلیا او هم ک بی که معر فت دردل دو د ودردار در چم 4 ادن چگو زد بود ؟ ۳ ۹ دبدار را د,دار ۳ آن گنت اند که تال رسیدن خیال بود؛ نه بدانگه در چم بود ) که اگر دبدار در بیشانی آفریدندی هم‌دیدار بودی » س درحای وی آدیختن فضول بود ) بلکه چون لفظ دیدار آمده است‌وظاهر ۱ ل ۳ ات بابد که أاعتة اد کنی که‌در آخرت چشم رااندران نصءب 2 4 وبدانی که چشم آخرت نهچون چشم دنیابود : که این چشم جز جوت نبیند وان چشم بی‌جهت بیند» و بیش‌ازین روا نیست عامی را که ازین گوید و بحث کنده که این بر فدر فقوت وی نات : 45 درود گری کار پوزینه نسست.

هر دانشمند که رنج درفته وحدیث ونفسسر برده است درین معنی‌هم عامی است این نه کارویست, بلکه نکه رنج در کلام برده است‌هم‌درحقیقت این عامیست چهمتکلم شحنه و بدرقه عامیست ‏ تا[ نجاعامی اعتقاد کرده است وی بحدیث بر وی نگاه‌دارد سر دوه ازوی دفع می کند و راه ان درحیل بدا ند 1 اما معرفت خود گویی دیگر بدین اقتصار کنیم ۱ ۱ - فصل - لدت هعر هت و دو سئی شدای ر اچگو ده هو ان بدست و رد هماناگویی که لذتی که لذت ببشت دران فراموش شود هیچ‌گونه نزديك من صورت نمی دشد - هر چند که سخ<ن بسیاز ددان بگفتها: نش ند پتر هن چست 5 ر آن لذت مود بازی ابمان بدان تا رن بدانکه عللاج این چپاز جبز ست : ۲ ۳ ر گن‌چپار اه ات ات وا ما واه وا ها و وا ها و ها او ها و سا و و سا ما و ۵ 8 اه 8 و 8 ار ال ام دا ها و او وا و وا ام ها و عم سس سا و و مد و و ها 5 سا ور سا ها و و ها و و و و هه و اد ما و و اس ها معا و و و وا وا و و اه و و و وا هو مها و ۵ یکی آنکه این سخنپا که کفته ‏ اف ات و در وی بسسار اندیشه کنی هت معلوم شود ,که بيك 4 ك راه که سخنی در گوش ره دردل فرو مایت دو که بدانی که صفات آ دی در 9 ت و لذت‌بيك راه نیأفر بده‌ا ند : ول شهوت کود 4 درخوردن بود وحز آن نداند؟ چون بانزده‌ساله شد لذت و شروت‌زنان دروی بدیدار آید تاهمه را در طلب آن فرو گذارد چون نزديك بت ساله شد لذت رباست وتفاخر و نکاثر وطلب‌حاه دروی تا و ن ۳ درحات (ذات دنیاست ‏ جنانکه در قر آن گفت:« نما لحیو ة) لد ایا لو لو وزینة و تفاخر بینکم و تکاثر یا لاموال و الاو لاد» س‌چون آذین بر گذرد اکردنیا 9 باطن وبرا تبتاه نکید ودل وی سمار نگ داند لذت معر فت علم‌و آفر بد گار عالمو اسر ار ماو ملکو ت‌ دردی بدید ید » و چنانکه هرجه باز س بو د گذشته دران مختصر بود » ان نیز همه دران مختصر شود ولذت پشت اذت‌شکم وفر ج وچشم بیش تست که در بستانی تماشا م ی کند وطعام می‌خورد ودر سبزه ۳ روان و کوشکیاء نارین می‌نگرد » و این ی خود دراین حهان‌درحنب شهوت ریاست واستیلا و فرمان دادن حقیر ومختصر شُو د» :ا بمعرفت چه‌رسد : که رهبان باشد که صومعه برخوشتن زندان کند وقوت خویش با قدرنخودی آ ورد درشره حاه وقبول ولذت آن ۰ بس‌وی لذت جاه از بپشت دوستر میدارد؛ که بپشت بیش‌از لذت فر ج و شکم وچشم نیست. پس لذت حاه کههمه شهوأت را مختصر »۳ د درلذت معرفت‌فروشود و بدین همه ایمان داری که بدین همه رسیده‌ای » و کودك که بشهوت جاه نرسیده باشد بدین ایمان ندارد وا کرخواه ی که ۱ بر! لذت ریاست معلوم کنی نتوانی کرد . عارف دردست‌تو و نایناه ی توه‌چنانست که تودر دست کودك دلکن ِا راندك مایه عقل داری وتامل ک: نی این بوشیده‌نماند. ولا سیم آ: نکه در احوال عارفان نظاره کد ی دسخن اشان بشنوی» کمخت ۳ عزین (۱ اگر چه از شهوت مباشرت‌ولذت آن خبر ندارد لک ن چوق مردان می بید که هرچه دارند درطلب آن خرج همی‌کنند» دیرا علمی ضروری حاصل آبد که ایشان را لذفی ژشهونی ( رل این‌که وبر است. ر !

رعه زنی‌بود» باوی حجل بت 3 گفت: « لچار ثم الدار - اول خداو ند سرای ! نگاه سرای» ,و ابوسلیمان دارانی در یدکه : خدای تعالی بندگاقاند که بیم دوزخ و ادمید بپشت ایشان راازخدای کسیکه کار مردی ژو ساخثه نیست . ۸ هشغوا ل نکند؛ و یکی از دوستان معر وف ار <ی بو ی گفت که: نک ی‌آن چیست 4٩‏ ترا ازدنیا و ازخلق چنین نفور کرده است و بعبادت مشغول گشته‌ای بیم هر کشت زا بیم دو زخو اومرد ببشت؛ گفت ۱ بن چیست؟ ! پادشاهی که ۱ بن همه بدست ویست اگر دوستی‌دی بحشی ۱ ون همفر امو ش کی ۳۳ اک ار ۱ باو ی معرفتو ا ان بدید بداز بن همه‌ننگ‌داری. بشر حافی‌رابخواب دیدنده ویراگفتن که : (و نصر تمار عیدالوهاب و راق را کار چگو نه أست ؟ گفت ۴ سن ساعت اشانرا در بیشت بک‌ذاشتم طعام ببشت همی خو ردند » گفتند: و وه ؟ گفت: خدای تعالی دانست که مرابطع‌ام‌وشر آب بپشت رغیتی نیست ‏ مرادیدار خویش بداد . و علی تن‌الموفق بگ بد که : بیشت را بخو اب دیدم وخلق طعام بسیار همی‌خوردند وفر بشتگان ازهمه طیدات طعام دردهان ایشان می‌نپادند » و بکی را دیدم درییش حظیرهالقدس چشم از سر بیفتاده و میپوت ك بد؛ رضوای را گفتم که این چست؟ گفت معروف کر خی است که عمادت‌وی زد از بیم دوزخ کرد و نه باامید اتف ورد + ویر نظرمپاح بکرده است . وا بو‌سایمن دار انی و3 هر که امروز بخویشتن مشخولست فرداهم چنین بود . 2 (حبی بن‌معاد

۳ بد بك شب بایز ید را دیدم از نماز شام و نماز خفتن فار غ شد تابامداد بر سر دویای تشسته » باشنه از حای بر ثِِ وه و چشم ازسر مبپوت وار خبره بمانده » باخر سجده‌ای دراز بکرد وسر بر آورد و گفت : بارخدایا گروهی ترا طلب گر دند » ایشان را کر امات دادی ۹۳ رفتند و درهوا بربدند » وهن بتو پناهم ازان » و گروهی را کنجیاه زمین دادی و گر وهی ر آن‌بدادی که پيك شب مسافت‌بسیار برفتند و خشنود شدند » ومن بتو پناهم ازین» بس باز نگر بد مرا دید گفت ۳ بحیی اینجائی؛ کنتم آر ی گفت از ی باز ؛گفتم ازدیری و کنتم س‌چیزی این احوال بامن 1 12 گفت آنکه ترا شاید بگویم و گفت: مرا در ملکوت اعلی و ملکوت اسفنل بکردا نیدند وعرشو کرسی 3 مات و پشتا همه بگر دا نید ند و گفتند بخو اه آرین ِ" هر جه خواهی‌تر دهیم گفتم ازین‌همه‌هیچ نخواهم گفت : توبنده منی حمقا, وا بو ار اب تحشبی‌رامربدی بود عظیم هستغرق در کار خویش ؛ بکبار ابو تر اب دیراگفت اگر بایز پدرا بینی روا بو ده گفت‌هن مشغو 1 از با یز بد. یس‌چندبار دیگر #ِ هر بد گفت‌من خدای‌با بز بد را می‌بینم بایز پد راچکنم: بوتر اب گفت بکبار با یز ید رابینی‌ترابهتراز آ نکه‌هفتادبار 4۶۷ ر‌ آن‌چبار) ۳ رایینی ۸ مرید متحیر ۳7 گفت مگ ؟ 3 ۷۷ توخدای 7 پرمقدار تو ترا ظاهر شود و بایز درا نزد خدای تعالی بینی‌برقدر وی‌بینی » ۷ 1 دگفت تابر د یم برفتند» با یز بد در بیشه‌ای بود چون سرو ن مد یوستینی باشگو ۵ درپوشیده بود » مرید دروی نگرید ويك نعره بزد دجان بداد؛ گفتم یابایزید بيك نظرت کشتی ؟ گفت نه که مربد صادق بود ودر وی سری بودکه شکارا نمی‌شد بقوت وی» چون مارا بدید بيك راه آشکارا شد و ضعیف بود ظاقت نداشت هلاک شد . و 9 از بد گفت: ۱ گ خلت ابر اهیم ومناحات موسی‌و روحانمت عیسی بتو دهند باز ی د که وراء آن کارها دارد. بایز پد را دوستی بوده کی » ویرا گفت سی سالت تاشب نماز همی کنم و روزه می‌دارم و ازین هر چه تومی‌گوئی مراهیچ بدیرد و ۰ گفت ۳۹ سمصد‌سال بکنی هم پدید نیایده گفت چر ۱ / گفت رن ا که یود محجوی » گفت علاج آن روز نتو ۱ نی 1 د گفت ۹ تابکنم 4 گفت تن ۰ گفت آخر بگوی گفت این ساعت برو نزديك حجام‌شو تامحاسن توجمله فروسترد و برهنه بباش وازاری برمیان بند وتو بره‌ای‌بر گو زدر گردن آویز ودر بازار منادی کن که هر کو داد که سیلی در گردن‌بمنزند چندین گوز ویر دهم و«مچنین نزديك قاضی وعدولشوه این » هرد کفات سبحان له که این چست که مییگوبی ؛ ! با پزید گفت شراء آوردی بدین سخن ۰ که ۳ سنبعحان اون که ن از تعظیم خوه ۳ کشت چبزی دیگر بنگو ی که این نتوانم هت علاج اول اینست » گفت این نتو انم گفت‌هن خو د گنتم که این‌نتوانی وان ازان گنت که آن مرد بکیر و طلب جاه مشغول ومغلوب بوده است و این علاج وی باشد . ۱ ودرخبرست که وحی 1 مد ایب علیهالسلم- که جون در دل‌بنده‌نگرم هد نما ینم نه آ خرت دوستی خویش آ نجا بنهم و متولی حفظ وی باشم و ابراهیم اد گنت بارخدایا دانی که ببشت نزديك من پریشه‌ای نیرزد در <ذب محبت تو که مرا ارزانی داشتی وانسی که مر بل کر خویش دادی .

و ر ابعه را گفتندرسول را چگونه دوست داری؛ گفت صعب ولکن دوستی خالق مرا از دوستی مخلوقان مشغول بکرده‌است و عیسی را برسبدند که ار اعمال کدام اضل ر! گفت‌دو ی‌خدای ورضا بدانحهو ی کند 8 و ی که اژخود تم نعر یف می ۳ ۵۸ ۰ ودر جمله چنین اخبار و حکایات بسیارست و بقرینه احوال این قوم بضرورت معلوم شد که‌لذت معرفت و دوستی و ک‌از بیشت ببشتر ست؛ باید که اندرین تامل ۳-1 ۱ [ بیدا کردن سیب پوشيد گی معرفت حق‌ثعالی ] . آنگه چیز ی که شناختن دی متعذر شو د از دوسنب بود: یکی آنکه بوشتشه باشد وروشن نبوده ردیگر آنکه بغایت روشن باشد وچشم طاقت آن ندارد ؛ وبدین سیب است که خفاش بروز هیچ نبیند و بشب بیند » نه‌از نکه بشب چیزها ظاهر است لکن بروز بس‌ظاهر است وچشم وی ضعیف است » پس دشواری معرفت حق‌تعالی از روشنی است ‏ که از بس روشن است دلپا طافت در بافت آن نمی‌دار د وروشنیوظپو 9 حق‌تعالی بدان شناسی که قیاس کنی که اگر خطی نبشته بینی یاجامه‌ای دوخته » هیچ جبز نز درك نو روشن‌نر از ودرت وعلم و<یوه وارادت کاب وبا درری نباشد » که‌این فعل وی این صفات را ازباطن‌وی چنان روشن گرداند که علم ذروری حاصل أ بد:! گر خدای تمالی درهمه عالم يك‌مر غ بیش نبآفریدی هر که دروی نگر بدی ویر ا کمال علم وقدرت و حاال‌صا نم وی ضروری شدی» که دلالت این از دلالت خط بر کاتب‌ظاهر تر ات ولکن هرجه دروحودست از آسمان ورمین و حیوان و نبات و سکف دوخ بلکه هر چه آفر رده آست و دررهم و شزا رن همه يك صفتست که گو اهی همی دهد بر حمال صانم و از بسیاری دلیل و روشنی‌پوشیده است : که اگر بعضی فعل‌دی‌بودی وبعضی‌نبودی أ نگاه‌ظاهر بودی» جون همه يلك صفت شد بوشیده شدو هل این آنکه مج چیز روشن ثر از آفتاب تت که همه‌جیزی‌بوی ظاهر شود » ولکن اکر آفتاب بشب فرو نشدی وبا بسیب سایه محجوب نشدی‌هیچ کس ندانستی که برروی زهین‌متّلا نو ری‌هست که حزسفیدی و سبزی و رنگهاه دیگر ندیدندی‌گفتندی بیش‌ازین‌نیست پس این که بدانستند که نور چیزیست برون الوان که الوان بدان پیدا شود ازان‌بود که‌بشب الوان بوشیده شدو در سایه پوشیده‌تر بود از آنکه در آفتاب پس‌از ضدوی را بشناختند ؟

همحنین اگر آفرید کاررا غبمت وعدم ممکن بودی آسمان وذمین برهم اوفتادی و ناجیز شدی نگاه ویرا رورت بشناختندی » لکن چون همه چیزها نك صفت است در شپادت این شپادت بردوامست بس روشنست ‏ بس‌از ردشنی نوشیده تفه ات ودیگر آ نکه‌در کودکی این درچشم قرار گرفته است - در دقتی که عقل سا۸ب ر کن‌چبارم هه و و او و و و و و و و و او وا وا وا اه اه ها اه اه ها ۵ و ها ها ها ۲ دا اه ها ها 5 ۵ و اه ها ان اب انا 5 نا و من و وا سا سب ۵ 8 داح و چم اه این نبوده است که شهادت این بشنود - چون خوفرا کرد والف گرفت پس از شهادت آگاهی نیابد مگر حیوانی غریب بیند یابنایی غریب » آنکاه پی‌اختیاروی سبحان له از دهان وی بجهد که شپادت آن] گاهی بدل وی‌دهد س‌هر 2 ۱ چشم ضعیف ثیست هرچه بیند از صنع او بیند نه‌از آن جذس که سمان ورمین یل که از آن‌بند که صنم ویست» چنانکه کسی که خطی بیند نه‌ازان روی که خبرست و کاغن» که این‌چنین 3 بیند که خط نداند بلکه از آن روی ند که خط منظومست نادر وی کاب را هی‌بینده چنانکه در تصنیف مصذف رابیند نه‌خط وچون چنین‌شد درهرجه 9 دخدای رایند: که هیچ خن زرریزت که نه صنعو ی است » بلکه همه عالم تصئیف وصنءعت‌ویست اگرخواهی , درچیزی نگریکه نه‌اروی است ونه بوی است نتوانی» و همه بز بان‌فصیح که آ نا زبان حال گویند گواهی می‌دهند بکمال وقدرت وجم‌الوعظمت وی « اذین روشنتر هیچ‌چیز نسست ولکن عجز خلق از ین از ضعف اشانست. ۱ بیدا تردن ولا چ معیت بدانکه چون محبت بزر ۳ بن مقاماتستعلاج وی شناختن مهم است. و هر که خواهد 45 بر نییکویی عاشق شود تدیبر او آن بود که روی از هر چه حز وی است بگرداند» پس بردوام در وی نظاره می‌کند » چون روی وی می‌بیند ‏ و دست و بای وموی وی بوشیده بود و آن نون ۰ جهد آن کند تاآن نیز سید » تا هر حمال که می بیند میلی زیادت می‌افتد » چون بدین‌مو اظبت کند در وی میلی بدید أ بدا نداد یا بسیار » پس محبت خدای تعالی‌نیزهم‌چنین است : شر ط اول آ نست که‌روی‌از فا داند ودل ازدوستی آن پا کند : که دوستی حزحق از دوستی وی‌مانعبود 4 داین جون باك کردن زمین بود ارخار و کاه. آ نگاه طلب معرفت وی‌کند ؛ که هر که ویرا دوست ندارد از آن بودکه دیرا نشناسد »اگر چه کمال وحمال بطبع محیو بست » تا کسی که صدیق و فاروق را بشناسد نتواند که ابمان را دوست ندارد » که محامد وناب ایشان بطبع محیو بست ؛ و معرفت‌حاصل کردن چون تخم در زمین نپادنست » آنگاه بر دوام ین ؟ ر وفکر در وی‌مشغول بوده واین چون آب دادن باشده که‌هر که‌یاد کسی بسیار کند لابد ویرا با وی انسی‌پیدا آید. و بدانکه هیچ مومن از اصل محبت‌خالی نیست » ولکن تفاوت ازین‌سه‌سبب وم سن ۱ است :یکی آدکه در تسش ومشغولی دنیا متفاوت‌اند ودوستی هرچه بود دردوستی دیگری تقصان ورد 4 ودیگر آنکه درمعرفت متفاوت‌اند »که عاعی شافعی رادوست دارد بدانکه برجمله داندکه وی عالمی بزر گست ‏ ولکن فقیه که ازتفصیلعلوم وی بعضی خبردارد ویرا دوستردارد که ویرابپترشناسد ؛ و دیگر آ نکه در ذ کر وعبادت که انس بدان تخاب متفاوت باشند ۳ تفاوت محیت ازین سه‌سیب خیزد . اما آنکه دوست ندارد اصلا » نست که و بر نداند اصلا » که چنانکه تیکوبی صورت ظاهر بطبع محبوبست‌نیکویی صورت‌باطن‌همچنین است .

پس محبت‌ثمرت معرفتست » و کمال معرفت حاصل کردن بدو طریق بود : یکی بطریق صوفیان و آن مچاهده باشد و باطن‌صافی داشتن بن کر دو ام ۳ خودراوهر چه جزحق است‌فر موش کند 4 آ نگاه در باطن وی‌کارها بدید امک د که بدان عظمت حق تعالی روشن شود و چون مشاهدتی گردد. ومثل وی چون فرو کردن دام باشد ؛ که تا بود که صبدی درافتد و بو د که در نفتد » و باشد که موشی درافتد و باشد که بازی » و ماوت درین عظیمستو بر حسب دولت و روزی بود . وطریق دیگر آمو ختن علم معرفتست ‏ نه علم کلام 2 عامپاه دیگر و ادل این تفکر بود عجایب صنع چنانکه درکتاب تفکراشارت کردیم» بمد از آن ترقی کند و تفکردرجمالو جلالذاتوی‌تا حقایق‌اسما وصفات ویرامکشوف گردد » و این علمی درازست ولکن زیر 4 را بدین فشنتکان قم کیت چون استادی عارف باید » اما بلید " بدین رسد . واین نه چون دامفرو کردنست که باشد که‌صید در افتد و باشد که نه‌افتد » بلکه ین چون تجارت وحرائت است و کسب » وچنانست که کین ۳3 سیندی تست ر د نر وماده ودر تناسل‌افگکند» از ْ لا ید مال زیادت‌شود؛ مگر بصاعقه هالالكشود. وهر کز معرفت طلب‌کندجز ازطریق محبت طلب محال می‌کند» و هر که معرفت جزازین دوطریق طلب کند نیابد ؛ وهر که بندارد که بی محبت حق تعالی بسعادت خر ت رسد علط بندارد که‌آخر ت‌ بیش از آن کشت که بخدای‌رستی» وهر که بحیزی رسد اگر نرا ازپیش دوست داشته باشد ولکن بسبب عوایق از آن و نب او 3 و روزگار درشوق آن گذاشته باشد . چون بدان رسبد دعوایق برخیزد درلذنی عظیم افتد وسعادت این‌بود » وا گرددست‌نداشته باشد هیچ لذت نباید ,وا گر کند ذهن - نا فهم .

0۵۱ ازداد دوست داشته باشد اندك لذتی یابد . بس سعادت بر قدر عشق و هحبت باشد » و اگروالعیاة باله درون خویش چنان بکرده باشدکه بحیزی که نست ضد آشناشده والف ومناسیت گرفته ۱ یجه در اخرت بیدا أید ضد وی باشد ‏ و ان هلاك وی بود و در رنج والم افتد و انحه دیگران بدان سعید شوند وی بعین آن شقی شود و هوش دشد ) امدند و گلاب و مشك‌بروی هیر بحتند ری «ثرمی شید ) تایک ی که وفتی ونان ی کرده بوو [ ییا رسد ) بدانست» باری یماس 1 دمی در وه سی ژع) مالید ؛باهوش ۳۹1 و گفت اشعت <وش بوبی 4 سس هر که با لذزت د نبا کرت عاآن معشوق‌وی کشت هم چنان آن کناس است ‏ و چنانکه در باز از عطار ان از ۱ ۷ تباید بلکه هر ج4 ۱ نجا بود ضد طبع‌وی بود و رنج وی از ان زیادت‌شود ؛ و ان نحاست که باان الف گر فته‌بود تحازبایت در اخرت نیزاز ان شهوات دنا هیچ تباید و یجه نحاباشد همه صد طبع باشد . مس همه سیب رنج وشماوت وی بود . وسعید کسی است که ایتجا طبع خودر با ۱ ۷ مناسمت داده باشد 0 ۱ ۷ مو افق‌وی بود؛ و همه ریاضتپا و عبادنها و معرفتپا برای این مناسبت است , «قداقلح‌منز کیها» مودسها(! » این بود . 2 ال بصبرت منیتشیوت ۳ اعد تقد در گذشته‌انده دلین از صدق بیفامیر بشناخته‌آند » بلکه صدق بی معجزه بضرورت بدین شناخته‌ا ند چنانکه کسی که طب داند چون سخن طبیب بشنود بضرورت بداند که طبیب است » 2 جو ۷ سجن حکیمی بازاز نشان مشدو ۵ بدا ند که حاهاست ‏ سس نمی ر ۱ از هشسیی 3 دردع رن بصر ورت بدین طریق بشناسند ۲ و۱ نگاه نیحه بصبرت حخود بتواند داست بیشتر نست که از نبی‌شناسد » واين علم ضروری است نه چنان علم که از آن حاصل آیدکه عصائعبان " " شود :که آن علم درخطر آن بودکه بدانکه گوساله بانگ‌کند باطل شود » که ی معحر ه از سحجر بدین آسا: ی نبو د دروفین 0 اژدها . -۸۲- [فلا‌ات محبت] بدانکه محمت 95 هری عز بزست ودعوی محست آسان ات سس نباید کهآ دمی گمان‌برد که از حملهُ محبان است؛ دلکن محبت را نشان و برهانست باید که ‌ خود طلب کند ؛ و آن‌هفت شت # اول آنکه مرك را کاره‌نباشده و رسول_صلو أتاندعلیه گت : : «هر که دبداز خدای دوست دارد مرك را کاره نباشد». بو یطی یکی رااز زاهدان گفت مر رادوست داری؟ تو قف کرد گفت اگر صادق‌بودی دوست‌داشتی؛ اما روا بودکه محبت‌بوده کاره بود تعجیل مرك را نه اصل مرك را :که زاد آن هنوز نساخته باشد» تاساخته کنده و شان آن‌بو د که درساختن‌زاد بو‌قرار بود . ولامت دو؟ آن بود که محبوب‌حق تءالی برمحبوب خویش ایثار کند»وهرچه داند که سیب قربت‌وی است نزديك محبوب فر ونگذار د» وهرچه سیب بعدوی‌است‌از آن دور بود؛ ایام دش بود کهخدای راتعالی بیمه دل دوست دارد جنانکه رسول - صلو ات النهعلیه کت : «هر که خواهد که کسی را 1 خدای را بپمه دل دوست دارد گو درسالم نگر مولی حذ فه»؛ توا کش معصیتی کند دلیل نکندیر آن که هحب نیست » بل‌بر آنکه دوستی وی بپمه دل‌نیست »ودلیل برین آنکه اعیمان راچند ۱ بارحدیزدند سیب شرب خوردن » یکی وی را لعنت کر د؛ رسول - صلو ات العله 8 گت لعنت مک نکه‌وی خدای راورسول را دوست دارد . و فطیل گفت _ که ترا گویند خدای تعالی‌را دوست‌داری خاموش‌باش کها گر گویی نه کافر شوی »واگ رگو ۳ دارم فعل :و باافءال دوستان نماند .

علاامت سیم آنکه همشه خدای تعالی بردل وی‌تازه بود ودران‌مو لع بود بی تکلف که هر که چیزی دوست دارد د کر ار کند؛ و اگر دوستینمام بود خود هیچ فر اموش نکند؟ سس اگر دل‌تکاف و ۳ می باید داشت یم آ نست که‌محبو ب‌ وی آنست که دکر اوبردل وی غالبست »پس باشد که دوستی خدایتعالی غالب نیستلکن دوستی وی غالیست که وی م ی‌خو اهد ۵5 دو سرت دارد ؛ و دوس رم و دوستی ۴

4۵ - ر کن‌چبارم ات و وا اه سب اد و ان و و و و ۵ 0 وس و و و و وا و و وه ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ها اه هه ها ها ما اه ها ماه و سر وس و چا ۵ رآ و ۵ 5 و و و هم مد سا ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و 9 و سم ۳۵ علامت چهار) آنکه قر آن راکه کلام وی" "است ورسول ویرا وهرچه بوی منسوبست دوست دارد وچون دوستی قوی شد همه خلق را دوست دارد »4-5 همه بندگان‌وی ند» بلکه همه‌موحودات را دوست داردکه همه آفر بدء وست : چذانکه هر که تم را دوست دارد تصنیف وخط وی دوست دارد . علامت پنجم آنکه برخلوت ومناجات حریص باشده و آرزومند باشد که‌شب ۳ بد تازحمت‌عوایق برخیزدووی بخلوت بادوست‌مناحات کند؛ چون خوآبوحدیث ازخلوت بشب‌وروردوستر دارد دوستی وی ضعیف بود. وحی 1 هد بداود - علیهالسلم_ که با داوة باهیچ کس ازخلق خدای انس مگیر که ازمن هنقطم‌شو ء» بتخصیص‌بادو کس: یکی آنکه تعجیل کنددر طلبو آب‌وچون‌دیر بوی‌رسد کاهل شودود بگر آنکه مرا فراموش کند و بحال خویش قناعت نماید ونشان آن بودکه ویرا باخود گذارمودر دنیاش حیران میدارم؛ پس چون دوستی تمام بود بپیچ چیز دیگر انس نماند . و در نی اسر الیل عابدی بشب‌نماز خویش‌بزیر درختی بردی‌که مرغی خوش آواز آنجا بانگ می گر د» وحی‌آهد برسول آن‌روزگار که ویر بگوی که بمخلوقی آتین گرفت درجه‌ای ازتو بیفتاد که هیچ عمل بدان‌نرسی . و گر وهی درانس بوی در مناجات بدان درحه رسیده‌اند که 11 نش دردیگر حانب‌سر ای افتاده است خبر نداشته‌اند . ویکی را بسپب علتی درنمازیای ازوی‌ببر یده‌اند آگاه نشده‌است وحی آمد بداود -علیهلسلم که:دروغ گفت کسی که‌دعو ی دو ستی‌هن 1 دوهمه‌شب جفت »نه دوست دیدار دوست خواهد؟ وهر که هرا جوید من‌باویم ۱ وموسی گفت: بارب کجایی تاثر اطلب کنم؟ » گفت قصدطلب کردی بافتی . ولامت ششم آنکه عبادت بروی آسان شود و ال آن از وی بیفتد ویکی کوایقا پیت ِ خویشتن بجان‌کندن فرا عبادت داشتم آنگاه بیست سال بدان تنعم کردم . وچون دوستی قوی شد هیچ لذت‌در عبادت نرسد » دشخوارچگون‌باشد؛ علاامت هفتم آ نکه همه‌بند گان مطیع ویر ۱ دوست دار دو بر همه رحیم ومشفق بود و همیشه‌عاصیانر و کافران را دشمن دارد ؛ چذ‌اننکه گفت: اشداء علی الکفار ر حماء‌بینهم» . ویکی از بیغامبران پرسید که بار خدایا اولبا ودوستان تو کیند ؛گفت آپبا که چنانکه کودك برمادر شیفته بادمن‌شیفته باشندوچنانکه مرغ پناءبا آشیان مقصود ازوی ذکر است نه‌خد . ۱ ساهم4 دهد ایشان با دکرمن دهند؛ و چنانکه بلئك خه مگان شود که بپیچ چیز بالك ندارد ابشان خشمگان شوند که کسی معصیتی کند . ۱ این وامثال اینعلامات‌بسیار است» هر که‌دوستی وی :مام بو دهمه دروی‌موحود بو د ,وآنکه دروی به‌ضی‌آزین بود ددستی وی بقدر آن بود . [یبد!

کر دنل هعنی صو #و ق رود ای تعاای ۱ بدانگه هر که محبت انکار کرد شوق نیز انکر کرد ؛ در دعاء رسول است - صلوات‌النه علیه - : « استاك الشوق‌الیلقاك و اذةاانظر الی و جبكااگریم" و گفت : << دای تعالی همی ی : طال شوق‌الابرار الی‌(قائی و انی‌الی هام لا شدشو فا دراز شد او نركك مردان بمن ومن بایشان آ رزومندترم از ايشان پس باید که معنی شوق بشناسی که شوق بخدای تعالی چیست » که محبت بی‌شوق نبود » و لکن هر کر اصلا ندانند شوق بوی نبود» و ار دانند وحاضر بود وهمی‌بینند هم‌شوق نبود » پس شوق بجیزی بود که از و جهی حاضر بود و از وجپی غایب » چون معشوق که درخیال حاضر بود داز چشم غایب » ومعنی شوق تفاضاوطلب آن بود که در چشم حاضر 3 نا ادرال تمام‌شود ؛ بس‌از ین بشناسی که شوق‌بخدای تعالی در دنیا ممکن نگردد که برسد :که وی در معرفت حاضرست ولکن ازهشاهده غایبست ومشاهده کمال‌معرذتست چنانکه دیدار کمال خیالست , واين شوق‌جز بمر گ بر خیزد . و نوعی دیگر از شوق بماند که در اون نمز برنخیزد . که تقصان ادرال درین حپان ازدو وجه است : یکی آنکه معرفت ادرا کیست مانند دیداریس پرده‌ای باريك ۲ با دیدار بوقت اسفار ۲" پیش‌از آنکه آفتاب براید واين در آخرت‌روشن شود وین شوق منقطع شود » دیگر آنکه کسی معشوقی دارد 4۹ روی وی ددده باشد ولکن موی واعضاء وی نددده داشد وداند که آنمه شوق دبدار آن باشد» همچنین جمال<ضرت‌الهیت را نپایت نیست ؛ واگر کسی بسیاریداند آ نحه مانده‌باشد زیادت بود » چه معلومات ویرا نپایت نیست وتا همه را نداند جمال حضرت در نیافته باشد ) دابن آدمی را نه درب ن جپان ممکن ۰ است ونه در آن حپان ؛ که هرگ علم آدمی بی‌نهایت نشود ؛ ؛ س هرج چند که در ۳ ت دبداز م ی‌افز این لذت ‌ ی‌افزا ایید ,9 )۱( خد ,ا ار نو میغو آاهم شوق دبدار و لذت ناه ار وی بزر گو ادت 1 ۱ وت رقیق . روشنی سیيدة صبح . -46- آن بی‌نهایت بود » چون نظر دل بدان بود که حاضر است حال همه فرخ وشادی‌بود بدان ؛ و 1 ۳ انس گویند , وچون نظر بدان بود که‌مانده است حال دل تقاضا وطلب بود و آنرا شوق گویند» واین شوق را آخر نیست نهدراین جبان ونه در آن جهان؛ وهمسشه در آخرت می گویند ۵ ربناانمم لثانو رثا 1۳ ۰6 جه هر جه آشکارا مشود از جمال حضرت‌الهیت همه انوار بود وایشان را طلب‌تمامی آن میباشد و لکن بار گاه ندارند » که ۳ خدای را بکمال حز خدای نشناست چون مکمال نتو ان شناخت بکمال‌هم‌نتوان دیده لکن مشتاقان راراه گشاده‌بود تابردوام آن کشفو آن‌دبدار می- افزاید حقیقت لنت‌بی نهایت در بپشت‌این بو واگر نهاینبودی هماناکه آگاهی لذت بشدی» 45 هرچه‌دایم شدودل‌فر آن کردازلنت آ نآ گاهی نیابدتا نگاه که مازه‌چیزی بوی‌هی‌رسد. پس نعیم اهل بپشت هر لحوظه‌تازه میشودچنانکه‌در حاضر گذشتهر مختصر می‌بیند » که هرروززبادت بود .

و ازاین اصل‌نی زمعنی انس بشناختی که‌انس‌اضافت حالت دلست باز آ نجه‌حاضرست,چون التات‌نکند بدانحه مانده‌است ۰ چون‌التفات کندحالت شوق بود » بس‌ه4۰محبان حق:عالی درین‌حپانو در آن‌جبان میانانس‌وشوق‌هی ۳3 داد و در اخباره‌اوه است-علیه‌السلام که : خدای تعالی گفت‌با داود اهل زمین‌راخبرده اژمن که دوست] نم که مرادوست دارد؛ وهم‌نشین آن که بامن بخلوت بنشیند» ومونس آنم که بیاد کرد من‌انسکیرد »درفیق آنم که رفیق‌منست‌و گزیدث آنم که مرابر گزیند وفزمان بردار آ م که مرافرمان برد ؛ وهیچ بنده مرا دوست ندارد ‏ ومن از دلوی داتستم - که نه وه ۳۳ ان مقدم داشتم هر که مرا جوید بحق‌بیاید و رکه دیگری را < جوید مرا نیابد » یا اهل مین بای ندارید درین کارها که بدان فریفته شده‌اید و روی بصحبت و مجالست و موّانست هن آورید و بمن انس گیرید تا بشما انس‌گیرم که من طینت‌دوستان خوبش از طینت ابراهیم آفریدم دوست‌هن ودموسی همر آزمن و محمد بر گزیده من . ودل مشتاقان خویش از نور خود آفریدم و بجلال خود بروردم . و بیعضی انبیاوحی آمد که مرابند گان‌اند که مرا دوست‌دار ند و من ایشان را دوست دارم » و آرزومند منند دمن اررفته ایشان » مرا باد کنندو من یشان را یاد کنم » نظر ایشان بمنست ونظر من بایشان» اکر شما نیز راه‌ایشان پرورد کار دوشنی دا برای ما کامل کن . ما4۵ منجیات ۷ ۳ از راء ابعان تن ارا یت نرق 1 «-ن در امثال این اخبار در محبت وشوق بسیارست واین قدر اینجا کفایت بود . لید! کر دل سوير هت ی رضا و 3ط: بلي آن] بدانگه رضا بقضاه حق تعالی بلندترین مقامانست و هیچ مقام وراه آن‌نیست چه محبت مقام بپترین است و رضا بقضاء خدای تعالی ثمرء محبت است ‏ :4. ۰ ثمرةه هر محبتی بل ثمر محبتی است که بر کمال بود» داذین گفت دسول - صلوات‌النهعلیه « الر ضا بالقضا باب( الاعظم »کنت : « در گاه مبین حق‌تعالی رضاست بقضاوی وچون رسول - صلو ات‌النه‌علیه - از قومی ببرسید که ار انتان شا مرت ؛ گفتند در بلاصبر کنیم و بر متشگ کنیمو هصارضا دهیم ,گت : حکمااند وعلماه نز دیکست ازعظیمی قوت ایشان که انبیا باشند » و گفت : « چون قیامت‌بود گروهی را ازامتعن پروبال آفریند تا ببپشت برند » فریشتگان ایشان‌راگویند حساب و ترازو دصراطهمه رید یف؟ گو بذد ازین همه هیچ چیز ندیدیم » گ شلاقما کستین » 5 بند از امت محمد نم و بند بس عمل شما چه بو د که اینیمه کرامت بافتید : وس بئد درما دوخصات بود : یکی انکه درخلوت شرم داشتیم که ممصیت ؟ نیم » ودیگر آ ی بودیم برزق اندكك که خدای تعالی داد ما را : ملایک 4 ین <قست شما را درحه ؟ .

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl) · 30 · Qur'an & Sunnah