Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme
عطار » اسرارنامه » بخش نوزدهم » بخش ۱۵ - الحکایه و التمثیل به شهر ما بخیلی گشت بیمار که نقدش بود پنجه بدره دینار ز من آزادمردی کرد درخواست که او را کرد باید شربتی راست مرا نزد بخیل آورد آن مرد یکی صد ساله ای دیدم در آن درد ز بیماری درد آز خفته چو مدهوشی به بستر باز خفته دلش با مرگ نزدیکی گرفته همه سوییش تاریکی گرفته فتاده بر رخش عکس بخیلی لبش از ناخورایی گشته نیلی گلابش یافتم یک شیشه در بر به گل بگرفته محکم شیشه را سر یکی را گفتم آن گل درفکن زود گلاب از شیشه بر بیمار زن زود بزد از بیم بانگی مرد بیمار که آن گل برمکن از شیشه زنهار که گر آن شیشه را گل برکنی تو بتر زان کز تنم دل برکنی تو چو زین بوی خوشم دل هست ناخوش مزن از آب گل جانم در آتش بگفت این وزین عالم برون شد نمی دانم دگر تا حال چون شد چو آن بیچاره دل را پاک کردند به صد زاری به زیر خاک کردند بیاوردند زان پس شیشه در پیش گلی کردند ازو سر خاک درویش چو زاب گل گل آن خاک تر شد دل آن کور مدبر کورتر شد نمی دادش گل آن شیشه دل بار که باشد خاک او زان شیشه گل زار چو برنامد از آن یک قطره از دل برآمد زاب گل صد خارش از گل سرنجام بخیلان باز گفتم ببین تا خود چه نیکو راز گفتم عطار » اسرارنامه » بخش بیستم » بخش ۱ - المقاله العشرون چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان دورخ در خاک مالید ای عزیزان براندیشید از آن ساعت که در خاک فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک در آن ساعت نه بتوانید نالید نه رخ در پیش او در خاک مالید کنون باری شما را قدرتی هست شبان روزی بدین سان حضرتی هست چرا در کار حق سستی نمایید اگر مردید پس چستی نمایید بمردی آنگه آید افتخارت که تو کاری کنی کاید بکارت تو خواهی تا بسی طاعت کنی تو ولی از جهل یک ساعت کنی تو نخواهد ماند با تو هیچ هم راه مگر سوز دل و آه سحرگاه تو خود هرگز شبی در درد این کار نداری خویش را تا روز بیمار مخسب ای دوست تا بیدارگردی مگر شایسته اسرار گردی چرا خفتی تو چون در عمر بسیار نخواهی شد ز خواب مرگ بیدار بروبا گورت افکن خواب خود را مگر بیدار گردانی خرد را ببین کین آفتاب مانده عاجز نکرد از خواب چشمی گرم هرگز گرت چون آفتاب این درد باشد ز بی خوابیت رویی زرد باشد الا ای روز و شب در خواب رفته برآمد صبح پیری و تو خفته نمی ترسی که مرگت خفته گیرد دلت را خفته و آشفته گیرد تو درخوابی و بیداران برفتند عزیزان وفاداران برفتند تویی در کیسه این دهر خود رای بمانده هم چو سیم قلب برجای ز غفلت بر سر غوغا بماندی سری پر لاف و پر سودا بماندی گرفتم شب نخفتی صبح گاهان خراخفتی چو خفتی دیرگاهان مکن در وقت صبح ای دوست سستی که داری ایمنی و تن درستی چو پیدا شد نسیم صبح گاهی در آن ساعت بیابی هرچ خواهی هر آن خلعت کزان درگاه پوشند چوآید صبح دم آنگاه پوشند چو شب از صبح گردد حلقه درگوش درآید ذرهای خاک درجوش دلی کو از حقیقت بوی دارد ببیداری آن دم خوی دارد ترا گر سوی آن درگاه راهیست بوقت صبح خون آلود آهیست دلا آن دم دمی از خواب دم زن بآهی حلقه را بر حرم زن برآر از سینه پرخون دمی پاک که بسیاری دمد صبح و تو در خاک بگیر آن حلقه را در وقت شبگیر دل شوریده را درکش بزنجیر و یا بند از دل دیوانه بر گیر خوشی فریاد مشتاقانه برگیر زفان بگشای با حق راز می گوی غم دیرینه دل باز می گوی خوشی بگری چو باران در عتابی مگر برخیزدت از دل حجابی در آن دم گر شود آهی میسر ز دنیا و آنچ در دنیاست خوشتر عزیزا عمر شد در یاب آخر شبان روزی مشو در خواب آخر بشب خواب و بروزت خواب غفلت که شرمت باد ای غرقاب غفلت مخسب ای خفته آخر از گنه بس چرا خفتی که گورت خوابگه بس هزاران جان پر نور عزیزان فدای سجده گاه صبح خیزان زهی لذت که در شبهای تاری نیاز خویش بر حق عرضه داری خوشی در خاک می مالی رخ خویش بزاری می گزاری پاسخ خویش همه آفاق آرامی گرفته ره تو با حق انجامی گرفته گشاده پیش او دست نیازی گهی در گریه گه در نمازی بنه پایی که در پیش چنان کس خلایق خفته و تو باشی و بس ببستر غافلان باز اوفتاده تو و حق هر دو هم راز اوفتاده چنین شب گر کند یزدان کرامت نیاری گفت شکرش تا قیامت خوشا با حق شب تاریک بودن ز خود دور و بدو نزدیک بودن ازین بهتر چه کار و بار داری که یک شب او بیدار داری چو صد شب از هوا بیدار بودی بشهوت ریزه در کار بودی شبی بیدار دار آخر خدا را چو صد شب داشتی نفس و هوا را
عطار » اسرارنامه » بخش بیستم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل شنودم من که پیری بود کامل نه چون پیران دیگر مانده غافل نه شب خفتی و نه روز آرمیدی بروز و شب کسش خفته ندیدی کسی پرسید کای پیر دل افروز چرا هرگز نه شب خفتی و نه روز بدو گفتا نخسبد مرد دانا بهشت و دوزخش در شیب و بالا یکی پیوسته می تابند در شیب دگر را می دهند آرایش و زیب میان خلد و دوزخ در زمانه چگونه خوابم آید در میانه نیاوردست کس خطی بنامم که تا من زین دو جا اهل کدامم دلی پر تفت و جانی پر تب و تاب چگونه یابد آخر چشم من خواب چو دل پر تفت و جان پرتاب باشد نگونساری من درخواب باشد هزاران جان پاک نامداران فدای خلوت بیدارداران عزیزا چند خسبی چشم کن باز پس زانوی خود خلوت کن آغاز مباش آخر از آن مستی پریشان که شب مهتاب بنماید بدیشان چرا خفتی شب مهتاب آخر چه خواهد آمدن زین خواب آخر نیندیشی که چون عمرت سرآید بسی مهتاب در گورت درآید ترا زیر کفن بگرفته خوابی فرو آید بگورت ماهتابی براندیشد کسی چون خواب یابد که در گورش بسی مهتاب تابد شب مهتاب چون می آیدت خواب که عاشق خواب کم یابد بمهتاب نکو نبود چه گوید مرد هشیار بخفته عاشق و معشوق بیدار چه معشوق و چه عاشق این چه لافست بخاکی کی رسد پاکی گزافست تو مرد گلخن نفس و هوایی کجا مردان عشق پادشایی
عطار » اسرارنامه » بخش بیستم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم من که وقتی پادشاهی که رویی داشت درخوبی چو ماهی ز بهر گوی بازی رفت بیرون وزو هر لحظه صد دل خفت در خون چو گوی حسن در میدان بیفکند فلک از گوی او چوگان بیفکند رخش لاف جهان آرای می زد جهان را حسن او سرپای می زد خرد بر خاک راه او نشسته عرق برگرد ماه او نشسته غم عشقش زهی سودای بی سود لب لعلش زهی حلوای بی دود چو سرمستی در آن میدان همی گشت وزو نظارگی حیران همی گشت مگر سرگشته چون شمع با سوز که گلخن تافتی بیچاره تا روز بدید از دور روی آن نکو را که داند تا چه کار افتاد او را ز عشقش آتشی در جانش افتاد که دردی سخت بی درمانش افتاد دلش در عشق معجون جنون ساخت رخش از اشگ صد هنگامه خون ساخت دم سرد از جگر می زد چو کافور فرو می برد آب گرم از دور بمانده در عجب حالی مشوش ز دست دل دلی در دست آتش نفس ازجان چون دوزخ بینداخت ز مستی جامه را نخ نخ بینداخت همی بدرید جان آن عاشق مست بجای جانش آمد جامه در دست جهان بر چشم او زیر و زبر شد بیفتاد وز مستی بی خبر شد چگونه پر زند در خون و در گل میان راه مرغ نیم بسمل بدان سان پر زد آن مسکین بی بار زهی عشق و زهی دردوزهی کار بآخر هم چنان تا ده شبان روز میان خاک بود افتاده تا روز برون آمد بمیدان یوسف عهد بزیر چتر چون خورشید در مهد بتک استاد گلخن تاب در حال دل و جان پرسخن لیکن زفان لال چو شاه گوی زن چوگان برآورد دل درویش را از جان برآورد چو از چوگان زلفش یافت بویی بسر می شد ز خود بی خود چو گویی وزیرش وقت دید و جای خالی ز گلخن تاب رمزی گفت حالی که او ده سال از عشقت شب و روز نه خفت و نه چو شمع آسود از سوز چو هستت این گدا از نیک خواهان مراعاتیش کن چون پادشاهان اگرچه نیست رنگش راز گویی بسوی او فرو انداز گویی اگرچه ننگ باشد از چنین بار غریبی نبود از شاهان چنین کار شه از لطفی که او را بود در تاخت بسوی آن گدا گویی بینداخت بعاشق گفت گویم ده بمن باز چرا ماندی چنین آخر دهن باز چو از شاه این سخن بشنید درویش بخاک افتاد و می افتاد در خویش ز چشمش اشک ریزان شد چو باران همی لرزید چون برگ چناران ز جان صد جام خون بر جامه کرده جهانی گرد او هنگامه کرده برآوردی بدردی باد سردی که تا هنگامه حالی سرد کردی بآخر در میان خاک و خواری بگلخن باز بردندش بزاری دلش مستغرق دریای اندوه ز چشم او زمین چون چشم در کوه هوا از راه او سردی گرفته ملک از روی او زردی گرفته چو لختی با جهان هستی آمد دگر ره خروش مستی آمد فغان می کرد وز هر سوی می رفت چو باران اشگ او برروی می رفت چو برقی چون در آن صحرا بمانده چو باران اشگ بر صحرا بمانده دلش از صحن این صحرا برون بود تنش را بسته با صحرای خون بود بآب چشم صحرا کرده پر گل جهانی درد صحرا کرده بر دل نه یک محرم که با او راز گوید نه یک هم دل که رمزی باز گوید اگرچه خوردن و خفتن نبودش ولیکن زهره گفتن نبودش بدل می گفت شاهی عالم افروز که عالم جمله ملک اوست امروز اگر فرمان دهد در پادشاهی سپه گیرد ز ماهش تا بماهی وگر یک مردش آرد روی برمن ز نامردی نجنبد موی بر من برون می آید از گلخن گدایی ببوی وصل زین سان پادشایی اگر برگویم این راز آشکاره بیک ساعت کنندم پاره پاره چه سازم چون کنم چون کارم افتاد خرم در گل بخفت و بارم افتاد بآخر مدت ده سال پیوست ز عشق پادشاه از پای ننشست همه شب تا بروز و روز تا شب ستاده بر درش می گفت یا رب قرار و خواب و آرامش برفته ببد نامی خود نامش برفته زهی دولت که خورشید سرافراز بپیش ذره خود می شود باز چو شاه آورد سوی گلخن آهنگ خبر آمد بگلخن تاب دل تنگ چو چشمش بر جمال شاه افتاد بلرزید و میان راه افتاد چو شه در روی آن دلداده نگریست سر او در کنار آورد و بگریست دل پر جوش او را مرهمی کرد خودش می کشت و خود ماتم همی کرد چو سوی هستی خود راه یابند سر خود در کنار شاه یابند چگونه آورد پروانه آن تاب که بنشیند بر شمع جهان تاب نبودش طاقت وصل چنان شاه برآورد از زمین تا آسمان آه گلاب از دیده ها بر خویشتن زد بزد یک نعره و جان داد و تن زد دو دم از خلق آن حیران برآمد یکی بی جان دگر با جان برآمد برو ای هم چو گلخن تاب عاجز که تاب وصل شاهت نیست هرگز برو سودا مپز ای پاره خاک که مستغنیست از تو حضرت پاک هر آن طاعت که چندان پاک کردند فدای راه مشتی خاک کردند خطاب آمد که ای پاکان درگاه سجود آرید آدم را بیک راه که افشاندیم چندین سجده پاک ز استغنای خود بر پاره خاک که ذات ما ازینها بی نیازست چه جای سجده و جای نمازست برو ای گلخنی گلخن همی تاب درین آتش بصد شیون همی تاب برو تا چند ازین تزویر و دستان که بیهوده بسی گویند مستان اگر سلطان بسوی تو کند رای چه سازی چون نه جان داری و نه جای نه جان آنک حالی پیش آری نه جای آنکه نزد خویش آری
عطار » اسرارنامه » بخش بیستم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنودم من که موشی در بیابان مگر دید اشتری را بی نگه بان مهارش سخت بگرفت و دوان شد که تا اشتر بآسانی روان شد چو آوردش بسوراخی که بودش نبودش جای آن اشتر چه سودش بدو گفت اشتر ای گم کرده راهت من اینک آمدم کو جایگاهت ترا چون نیست از سستی سرخویش بدین عدت مرا آری بر خویش کجا آید برون تنگ روزن چو من اشتر بدین سوراخ سوزن برو از جان خود برگیر این بار که اشتر گربه افتادست این کار برو دم درکش ای موش سیه سر که نتوانی شد اشتر را سیه گر برو ای مور خود را خانه جوی سخن در خورد خود از دانه گوی ترا ای مور ازآن دل خوش فتادست که کیک تو عماری کش فتادست
عطار » اسرارنامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱ - المقاله الحادیه و العشرون مشو مغرور ملک و گنج و دینار که دنیا یاد دارد چون تو بسیار خدا را زان پرست از جان پر نور که استحقاق دارد وز طمع دور به هر کاری خدا را یاد می دار خدا را تا توی از یاد مگذار به کاری گر مدد خواهی ازو خواه که به زین در نیابی هیچ در گاه اگر از خویش خشنودی تو ای دوست یقین می دان که آن خشنودی اوست به طاعت خوی کن وز معصیت دور که ندهد طاعتت با معصیت نور ز بس تندی مشو بس زود در خشم که ناری هیچ کس را نیز در چشم مکن از کینه ی کس سینه پرسوز که خود در سوختن مانی شب و روز حریصی را مکن بر خویشتن چیر که جان پاک تو گردد ز تن سیر دروغ و کژ مگو از هیچ راهی که نبود زین بتر هرگز گناهی حسد گر بر نهادت چیر گردد دلت از زندگانی سیر گردد چو کاری را بخواهی کرد ناکام ببین تا بر چه سان دارد سرانجام ز بی صبری دلت گر سخت خسته ست صبوری کن مگر در وقت بسته ست اگر خواهی که یک همدم گزینی خردمندی گزین تا غم نبینی به صد نااهل در شو در زمانه که تا اهلی بیابی در میانه کسی را امتحان ناکرده صد بار مگردانش بر خود صاحب اسرار مگردان هیچ احمق را گرامی که احمق در غلط افتد ز خامی مگو هرگز به پیش ابلهان راز مده هرگز جواب احمقان باز مکن کس را ز عام و روستا چیر که خلقی را به ظلم از جان کند سیر به سنگ و هنگ باش و هیچ مشتاب بسر می در مدو مانند سیماب به معیار خرد گر سخته گردی چو نیل خام حالی پخته گردی مریز از پشت خود این آب پاره که در پشت تو گردد پشت واره به هر کاری که اندر شهوت آیی چو خویشی را دهی از خود جدایی زفان را خوی کم ده بر سخن تو ز سی دانش در سی بند کن تو نخست اندیشه کن آنگه سخن گو بسی پرسیدن و گفتن مکن خو سخن خوش گوی چندانی که گویی که خوش گویی ست اصل هر نکویی مگوی از هیچ نوعی پیش زن راز که زن رازت بگوید جمله سر باز بدین فرزند را دل دار زنده که آن نقشی بود در سنگ کنده پسر را از قرین بد نگه دار که مردم از قرین گردد گنه کار گرامی دار پیران کهن را که در پیری بدانی این سخن را سخن کم گوی چون گویی نکوگوی نه نیک و بد چنانک آید فرو گوی سخن های بزرگان یاد می گیر ز هر یک نکته صد استاد می گیر کسی کاو در هنر برده ست رنجی بخر یک نکته ی آنکس به گنجی کسی را کز تو عزت یافت یک بار به نادانی مکن خوارش فلک وار کسی با تو سخن گوید براندیش مگو کاین را شنودستم از این پیش کسی را کازمودی چند و چونش مکن زنهار دیگر آزمونش مکن بدگوی را نزدیک خود رام که بد گوید ترا هم در سرانجام مبادت هیچ با نادان سر و کار که تا زو ناردت جان کاستن بار کسی کاو کار بد گوید که چون کن مده بازش ز پیش خود برون کن سخن چین را مده نزدیک خود جای که هر روزت بگرداند به صد رای همی عیب کسی کان ناپدیدست که حق داند که چونش آفریدست سوی هر کس چنان گردان نظر را که بهتر بینی از خود هر بتر را گمان بد مبر بر کس نکو بر حلیمی کن ز کمتر کس فرو بر به رغبت بر همه کس مهربان باش همه کس را چو خورشید جهان باش اگر خواهی که گردد کعبه آباد دل اهل دلی از خویش کن شاد نظر از روی نامحرم نگه دار مشو از یک نظر در زیر صد بار مکن غیبت مده بیهوده دشنام که در حسرت فرو مانی سرانجام به طیبت کردن ار شمعی فروزی از آن طیبت چو شمعی هم تو سوزی مده بر باد عمر را رایگانی که کس نشناخت قدر زندگانی به پاسخ زیردستان را نکو دار مگر بپسنددت مرد نکوکار میفکن در سخن کس را به خواری خود افکن باش گر استاد کاری به چشم خرد منگر سوی کس هم که چون طاووس می باید مگس هم مگو بیهوده کس را ناسزاوار به هرزه هم مرنجان هم میازار اگر پیش تو آید احمقی باز تکبر کن به پیش احمق آغاز وگر پیش تو آید مرد یزدان فروتن باش خود را خاک گردان اگر گرد کسی بسیار گردی اگرچه بس عزیزی خوار گردی اگر بسیار کس را سر دهی باز ز دردسر فراوان سر نهی باز به پیران کن تقرب تا توانی که ایشانند آگاه از جوانی به درویشان رسان از مال بهری که تا مالت نگردد مار و زهری توانگر چون برت آید به خدمت مدار او را برای سیم حرمت ور آید پیش تو درویش خسته بپرسش تا نگردد دل شکسته کسی کو بر تو حق دارد به آبی فراموشش مکن در هیچ بابی مجوی از عیب بر موری فزونی که در قدرت تو چون موری زبونی نکو بین باش گر عقلت بجای است که گر بی عیب می جویی خدای است مکن در هیچ کاری ناسپاسی رضا ده در قضا گر حق شناسی اگر قبضیت باشد ناگهانی به گورستان شو و بگری زمانی مخند و تا تویی اندوهگین باش به کنجی در شو و تنها نشین باش چو خواهی کز بلا یابی رهایی اسیران را ز زندان ده جدایی زمانی در سیاست کن توقف که تا از پس نمانی در تأسف مچخ با هیچ کس در گفت بسیار که نبود سر سگی کردن بسی کار مکن گستاخ کودک را بر خویش که در گل کرده باشی گوهر خویش مکن در وقت پاسخ پیش دستی که شرط است آن که یک ساعت باستی سخاوت کن که هر کس کاو سخی بود روا نبود که گویم دوزخی بود دلت خرسند کن تا جان نپوسد که خرسندی است گنجی کان نپوسد مگو از خویش بسیاری به پاکی بدان خود را که مشتی آب و خاکی مکن ز اندیشه ی بیهوده دل ریش که خود اندیشه داری از عدد بیش مخور حسرت ز غم های کهن بار که نبود این سخن ها را بن و بار چو عیسی باش خندان و شکفته که خر باشد ترش روی و گرفته به خوبی و به زشتی تا توانی مده اقرار بر کس تا ندانی اگر دل زنده ای در پرده ی راز ز مرده جز به نیکویی مگو باز سخن گر مست گوید چون نکو گفت به جان بپذیر و آن منگر که او گفت اگر خصمی شود بر تو بداندیش به نیکویی زفان بندش کن از خویش مدان زنهار خصم خرد را خوار که شهری شعله ای سوزد به یک بار ز بهر خلق نیکویی رها کن نکویی خاص از بهر خدا کن بترک هرچ گفتی تا توانی دگر مندیش از آن گر کاردانی چو در ره می روی سر پیش می دار مبین در خلق و دل با خویش می دار طعام افزون مخور ناگاه و ناساز که آن افزون ترا بی شک خورد باز چو شب در خواب خواهی شد به عادت بگو از صدق دل قول شهادت به وقت صبح سر از خواب بردار که آن دم بهترست از خفته مردار چو هنگام نماز آید فرازت مکن زندیشه ها باطل نمازت ز کار عاقبت اندیش پیوست که هر کاو عاقبت اندیش شد رست همیشه حافظ اوقات خود باش به فکرت در حضور ذات خود باش برون را پاک می دار از شریعت بپرهیز از پلیدی طبیعت درون را نیز در معنی چنان دار که خجلت ناردت گر شد پدیدار چنان وقتی بدست آرد زمانه که گر گویند رو گردی روانه اگر زر داری و گر پادشاهی بکن چیزی که باز آن کرد خواهی زفانت چون شود در نزع خاموش همه اندیشه ها را کن فراموش مترس آن ساعت و امید می دار چراغی را فرا خورشید می دار که هر کاو جان دهد بر شادمانی بسی لذات یابد جاودانی به کارست این مثل اینجا که گویی به جان کندن بباید تازه رویی مدار از غافلی پند مرا خوار یکایک کار بند و بهره بردار ترا گر در ره اسرار کارست مدان کس را که به زین یادگارست بدان این جمله و خاموش بنشین زفان در کام کش وز جوش بنشین صبوری پیشه کن اینک طریقت خموشی پیشه گیر اینک حقیقت
عطار » اسرارنامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل به چین شد پیش پیری مرد هوشیار که ما را از حقیقت کن خبردار جوابش داد آن پیر طریقت که ده جزوست در معنی حقیقت بگویم با تو گر نیکو نیوشی یکی کم گفتن ست و نه خموشی ز خاموشی ست بر دست شهان باز که بلبل در قفس ماند ز آواز اگر در تن زدن جانت کند خوی شود هر ذره ای با تو سخن گوی چو چشمه تا به کی در جوش باشی که دریا گردی ار خاموش باشی درین دریا به گوهر هر که ره داشت به غواصیش باید دم نگه داشت عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱ - المقاله الثانیه و العشرون زهی عطار از بحر معانی بالماس زفان در می چکانی ترا زبید بعالم بار نامه که بر تو ختم شد اسرار نامه میان چار طان گوژ رفتار برین منوال کسی را نیست گفتار چنانم قوت طبع است کز فکر چو یک معنی بخواهم صد دهد بکر در اندیشه چنان مست خرابم که دیگر می نیاید نیز خوابم نیابم خواب شب بسیار و اندک ازین پهلو همی گردم بدان یک همی رانم معانی را ز خاطر که یک دم خواب یابم بوک آخر یکی را چون برانم ده درآید بتر را گر برانم به در آید ز بس معنی که دارم در ضمیرم خدا داند که در گفتن اسیرم بصنعت سحر مطلق می نمایم درین شک نیست الحق می نمایم بحکمت لوح گردون می نگارم که من حکمت زیؤتی الحکمه دارم بمعنی موی از هم می شکافم ببین گر پای داری دست بافم جواهر بین که از دریای جانم همی ریزد پیاپی بر زفانم ببین این لطف لفظ و کشف اسرار نگه کن معنی ترکیب و گفتار اگر ما یک سخن گوییم صد سال همی دوشیزه ماند هم بیک حال ز ما چندانکه گویی ذکر ماند ولیکن اصل معنی بکر ماند خردمندا بیا باری سخن بین که می گوید سخنهای کهن بین هرآنچ آن کهنه می گردد قدیدست که لذت از جهان قسم جدیدست چو من تا روز عالم باز بودست ندانم تا سخن پرداز بودست سخن را طبع عیسی فکر باید چو مریم گر بزاید بکر ماند ز تحسین درگذشتست این سخنها که شوری دارد این شیرین سخنها کسی را کآرزوی این ضعیف است نمودار منش شعر لطیف است ز شعر خود نمودارش نمودم ز هر در در و اسرارش نمودم اگر تو اهل رازی چشم کن باز بغواصی برون گیر از سخن راز بساط مفسلی گسترده ام من بسی دیوانگیها کرده ام من کجاست اهل دلی درگوشه فرد که بنشیند دمی با من درین درد تو ای عطار اکنون چند ازین گفت کنی آن گفت را پیوند ازین گفت چنان خواهم که هم چون خاک گردی مگر در زیر پای پاک گردی چو خاک راه خواهی شد ازین پس چو خاک راه شو در پای هر کس فروتن شو خموشی گیر پیشه درین هر دو صبوری کن همیشه ترا می صبر باید کرد حاصل که گفت الصبر مفتاح قلایل صبوری کن ز حق اندیش پیوست که با حق باشی و با خویش پیوست گرت باید بهر دم تازه جانی فرو مگذار یاد او زمانی همی هر دم زدن در بیم و امید بحق سرمایه ملکیست جاوید چو هر دم می توانی یافت نوری چرا دایم نباشی در حضوری گر از صد چیز می یابی شرف تو چه بهتر گر حضور آری بکف تو
عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل مگر می رفت آن دیوانه دل شاد فتادش چشم بر بقال استاد بدو گفتا که ای مرد نکو نام شکرداری سپید و مغز بادام چنین گفتا که دارم هر دو بسیار ولیکن تا پدید آید خریدار بدو دیوانه گفت آخر کجایی چرا آن هر دو خوش را خوش نخایی اگر این هر دو بفروشی بصد ناز ازین هر دو چه خوشتر می خری باز بیک یک دم که در زیر دل و جانست که می داند که چه اسرار پنهانست هزاران بحر پر اسرار کامل بیک دم می توانی کرد حاصل ترا این پند بس در هر دو عالم که برناید زجانت بی خدا دم اگر تو باز داری پاس انفاس بسلطانی رسانندت ازین پاس خدا را یاد کن تا کی ز اشعار خموشی پیشه کن تا کی ز گفتار اگرچه شعر در حد کمالست چو نیکو بنگری حیض الرجالست یقین می دان که هر حرف از کتابت بتست و بت بود بی شک حجابت کنون بیدار شو از خواب مستی رها کن بعد ازین این بت پرستی دریغا فوت شد عمری که یک دم اگر گویی به ارزد هر دو عالم مرا گر عمر بایستی خریدن نبودی یک زمانم آرمیدن همه عمرم اگر یک دم بماندست همی دانم که صد عالم بماندست چرا چندین سخن می بایدم راند چو می دانم که می بربایدم خواند بگو چندین سخن کی رانمی من اگر یک حرف بر خود خوانمی من اگر بودی ازآنجا رنگ و بویم نبودی رنگ و بوی گفت و گویم دریغا کانچ دانستم نکردم غم خود وقت کار خود نخوردم اگر صد سال پویم راه دین را ندانم کرد استغفار این را گر استغفار یک یک دم کنم من ندانم تا بعمری هم کنم من ولیکن چون خداوند کریم است ببخشد گرچه این جرمی عظیم است عجب نیست ار بفضل جاودانی بیک بیتم ببخشد رایگانی عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل شنودم من که فردوسی طوسی که کرد او در حکایت بی فسوسی به بیست و پنج سال از نوک خامه به سر می برد نقش شاهنامه به آخر چون شد آن عمرش به آخر ابوالقاسم که بد شیخ اکابر اگرچه بود پیری پر نیاز او نکرد از راه دین بر وی نماز او چنین گفت او که فردوسی بسی گفت همه در مدح گبری ناکسی گفت به مدح گبر کان عمری بسر برد چو وقت رفتن آمد بی خبر مرد مرا در کار او برگ ریا نیست نمازم بر چنین شاعر روا نیست چو فردوسی مسکین را ببردند به زیر خاک تاریکش سپردند در آن شب شیخ او را دید در خواب که پیش شیخ آمد دیده پر آب زمرد رنگ تاجی سبز بر سر لباسی سبزتر از سبزه در بر به پیش شیخ بنشست و چنین گفت که ای جان تو با نور یقین جفت نکردی آن نماز از بی نیازی که می ننگ آمدت زین نانمازی خدای تو جهانی پر فرشته همه از فیض روحانی سرشته فرستاد اینت لطف کار سازی که تا کردند بر خاکم نمازی خطم دادند بر فردوس اعلی که فردوسی به فردوس است اولی خطاب آمد که ای فردوسی پیر اگر راندت ز پیش آن طوسی پیر پذیرفتم منت تا خوش بخفتی بدان یک بیت توحیدم که گفتی مشو نومید از فضل الهی مده بر فضل ما بخل گواهی یقین می دان چو هستی مرد اسرار که عاصی اندک ست و فضل بسیار گر آمرزم به یک ره خلق را پاک نیامرزیده باشم جز کفی خاک خداوندا تو می دانی که عطار همه توحید تو گوید در اشعار ز نور تو شعاعی می نماید چو فردوسی فقاعی می گشاید چو فردوسی ببخشش رایگان تو به فضل خود به فردوسش رسان تو به فردوسی که علیین ش خوانند مقام صدق و قصر دین ش خوانند
عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل بپرسیدم ز پیری سال فرسود در آن ساعت که وقت رفتنش بود که همراه تو چیست ای مرد غمناک چه داری زاد راه منزل خاک جوابم داد کز بی آگهی من دلی پر می برم دستی تهی من خدایا من درین دیر تحیر چو آن پیرم تهی دست و دلی پر تهی دستم ز زاد راه جاوید به فضل تو دلی دارم پر امید خداوندا امید من وفا کن دلم را از کرم حاجت روا کن منور دار جانم را به نوری دلم را زنده گردان از حضوری حضوری ده ز چندین ترهاتم یقینی ده میان مشکلاتم مرا از من نجاتی ده به توفیق ز نور خود براتی ده به تحقیق دلم را محرم اسرار گردان ز خواب غفلتم بیدار گردان بر افروز از خداوندی دلم را توانگر کن به خرسندی دلم را نفس چون برکشندم هم نفس باش در آن درماندگی فریاد رس باش چو جان را منقطع شد از جهان دم مرا با نور ایمان دار آن دم چو با ایمان فرو بردی به خاکم نیاید از جهانی جرم باکم خداوندا همه بیچارگانیم درین هنگامه چون نظارگانیم همه گر دوزخی ایم ار بهشتی تو می دانی و تو تا چون سرشتی که داند تا به معنی متقی کیست سعید از ما کدامست و شقی کیست عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل به وقت نزع پیری زار بگریست بدو گفتند پیرا گریه از چیست چنین گفت او که اندر قرب صد سال دری می کوفتم من در همه حال کنون خواهد گشاد آن در به یک بار از آن می گریم از حسرت چنین زار که آگه نیستم کاین در به عادت شقاوت می گشاید یا سعادت فرو می افتم از چرخ برین من کجا آیم ندانم بر زمین من مثالم کعبتین شش سو آید که تا خود بر کدامین پهلو آید در آن ساعت که جان از تن رها شد دو عالم آن زمان از هم جدا شد ازین سو تن به بی هوشی فرو رفت وزان سو جان به خاموشی فرو رفت که داند کاین دو را کز هم جدا شد کجا بود و کجا آمد کجا شد جوامردا ازین نبود زیانت که گویی خواب خوش باد ای جوانت اگر بیتی خوشت آید ز جایی من بیچاره را گویی دعایی مرا کاری برآید روزگاری ترا بزیان نیاید هیچ کاری دعایی زود رو چون گشت نزدیک مرا نوری بود درخاک تاریک مرا راحت ترا باشد ثوابی خلاصم باشد ار باشد عقابی تو خوش بنشسته در دنیای فانی که من در خاک چون باشم نهانی زهی ناخوش رهی در پیش ما را زهی بی شفقتی بر خویش ما را
عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل نکو گفته ست آن درویش حالی که می خواهم سه چیز از حق تعالی یکی در خواب مرگی با سلامت دوم در مرگ خوابی تا قیامت سیم چیزی که گفتن را نشاید چه گویم زانک در گفتن نیاید خداوندا به فضلت دل قوی باد کسی کز ما کند بر نیکویی یاد قرین نور باد آن پاک رایی که این گوینده را گوید دعایی گرت در جام خود خونیست برخیز ز چشم خون فشان بر خاک ما ریز که بعد از ما عزیزان وفادار به خاک ما فرو گویند بسیار کنند از دل بسوی ما خطابی ولی از گور ما ناید جوابی بسی خونها بخوردند و برفتند به درد و غصه زیر خاک خفتند کنون ما نیز خون خوردیم و رفتیم به درد و غصه زیر خاک خفتیم بسی گفتیم و خاموشی گزیدیم ز گویایی به خاموشی رسیدیم خموشانند زیر خاک بسیار نبینم من ازیشان کس خبردار هزاران جان پاک از قالب پاک فدای این همه روهای پر خاک چرا چندین سخن بایست گفتن چو زیر خاک می بایست خفتن عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شنودم من از آن داننده استاد که چون عبادی اندر نزع افتاد درآمد پیش او عباسه ناگاه ز پای افتاده دیدش بر سر راه ز سیلاب اجل مدهوش گشته ز پاسخ بلبلش خاموش گشته بدو گفت ای لطیف نغز گفتار زفانت در سخن گفتن شکر بار تو تا پیش سخن گویان نشستی همه دست سخن گویان ببستی چرا گشتی چنین خاموش بیکار چو بود آن حرص بسیارت به گفتار عطار » اسرارنامه » بخش بیست و دوم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل بپرسیدم در آن دم از پدر من که چونی گفت چونم ای پسر من ز حیرت پای از سر می ندانم دلم گم گشت دیگر می ندانم نگردد این کمان کار دیده به بازی چو من پیری کشیده چنین دریا که عالم می کند نوش ز چون من قطره ای برناورد جوش بدو گفتم که چیزی گوی آخر که سرگردان شدم چون گوی آخر جوابم داد کای داننده فرزند به فضل حق به هر بابی هنرمند ز غفلت خود نماییدم همه عمر چه گویم ژاژ خاییدم همه عمر بآخر دم چنین گفت آن نکوکار خداوند محمد را نکو دار پدر این گفت و مادر گفت آمین وزان پس زو جدا شد جان شیرین خدایا گفت این هر دو گرامی به فضلت مهر بر نه بر تمامی اگرچه گردنم زیر گناه است دعای این دو پیرم حرز راهست ببین یا رب دو پیر ناتوان را بدیشان بخش جان این جوان را تو آن پیر نکو دل را نکو دار فروغ نور ایمان شمع او دار در ایمان یافت موی او سپیدی مدارش در سواد ناامیدی به درگاه تو باز افتاده کارش به فضل خویشتن ده زینهارش در آن تنگی گورش همنفس باش در آن زیر زمینش دست رس باش کفن را حله گردان در بر او بباران ابر رحمت بر سر او چو با خاکی شد آن شخص ضعیفش به پاکی باد بر جان شریفش ز جان مصطفی نور علی نور به جانش می رسان تا نفخه ی سور گناهش عفو کن جانش قوی دار به نور دین دلش را مستوی دار خدایا پیش شاهان مرد مضطر شود با تیغ و با کرباس هم بر چو من دیدم که خلقانی که رفتند همه یک تیغ در کرباس خفتند تن من از کفن کرباس آورد زفانم تیغ چون الماس آورد کنون کرباس و تیغ آورده ام من بسی داغ و دریغ آورده ام من تو خواهی خوان و خواهی ران تو دانی که گر رانی و گر خوانی توانی سخن با دردتر زین کس ندیدست کزین هر بیت خونی می چکیده ست
Mevcut metnin sonu.