Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme
عطار » الهی نامه » بخش سوم » سؤال کردن آن درویش از مجنون که سال عمر تو چندست مگر پرسید درویشی ز مجنون که چندست ای پسر سن تو اکنون جوابش داد آن شوریده احوال که سن من هزارست و چهل سال بدو گفتا چه می گویی تو غافل مگر دیوانه تر گشتی تو جاهل پس او گفتا بسی سر وقت بودست که لیلی یک نفس رویم نمودست چل عمر منست و این زیانست ولی عمر هزاران آن زمانست چو این چل سال من با خویش بودم ز نقد عمر خود درویش بودم ولی آن یک زمان سالی هزارست که با لیلی مرا خود بی شمارست هزاران سال یک دم باشد آنجا چه می گویم کزین کم باشد آنجا چو دریابد وجود بی نهایت دو عالم را عدم ماند ولایت ببین ای دوست تا این چه وجودست که یک یک ذره آن را در سجودست وجودست آنکه نه بیش ونه کم شد درو خواهد همه چیزی عدم شد زهی عالی وجودی کین وجودات درو معدوم خواهد شد بلذات چو مرد آنجایگه نابود گردد زیانش جمله آنجا سود گردد اگر دست آورد خلق جهانی یکی بر دامنش نرسد زمانی چو نه این کس بود نه دامن او که گردد یک زمان پیرامن او عطار » الهی نامه » بخش سوم » حکایت آن مجنون که تب داشت یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون عطار » الهی نامه » بخش چهارم » المقالة الرابعة پسر گفتش دلم حیران بماندست که بی شه زاده پریان بماندست چو آن دختر محیا و عزیزست بگو باری بمن تا آن چه چیزست که من نادیده او را در فراقش چو شمعم جان بلب پر اشتیاقش پدر گفت این حکایة پیش او باز عروسی جلوه داد از پرده راز
عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت سرپاتک هندی به هندستان یکی را کودکی بود که عقلش بیش و عمرش اندکی بود ز هر علمی بسی تحصیل بودش ازان بر هر کسی تفضیل بودش اگرچه بود در هر علم سرکش ز جمله علم تنجیم آمدش خوش در آنجا وصف شاه چینیان بود ز حسن دخترش آنجا نشان بود به یک ره فتنه آن دلستان شد که آسان بر پری عاشق توان شد حکیمی بود در شهری دگر دور که در تنجیم و در طب بود مشهور ندادی در سرا کس را رهی باز نبودی هرگزش در خانه دمساز ازان تنها نشستی تا دگر کس نداند علم او او داند و بس پدر را گفت آن کودک که یک روز مرا بر پیش آن پیر دلفروز که می گویند می آید بر او شه پریان و آنگه دختر او دلم را آرزوی دیدن اوست بود کانجا به بینم چهره دوست که تا گردم ز هر علمی خبردار نمیرم همچو دنیادار مردار پدر گفت او نه زن دارد نه فرزند بدو هستند خلق آرزومند که او ره باز می ندهد کسی را چو تو بود آرزوی وی بسی را که می ترسد که گر یابد کسی راه ز علم و حکمت وی گردد آگاه پسر گفتا که آنجا بر نهانم که من خود حیلت این کار دانم پسر شد با پدر القصه در راه پسر کردش ز مکر خویش آگاه که پیش آن حکیم هندوان شو ز دل کینه برون کن مهربان شو بدو گو کودکی دارم کر و لال ندارم نعمتی هستم مقل حال برای آخرت بپذیرش از من چنین بار گران بر گیر از من که تا در خدمت تو روزگاری کند چونانکه فرماییش کاری گهت آتش کند گه آورد آب بیندازد به حرمت جامه خواب اگر بیرون روی در بسته دارد سر صد خدمتت پیوسته دارد به غایت زیرک ست اما کر و لال مگردان ناامیدم از همه حال چنین کس گر کسی برهان نماید وجودش با عدم یکسان نماید پدر پیش حکیم آمد بسی گفت که تا آخر حکیمش در پذیرفت حکیمش امتحانی کرد در حال که بشناسد که تا هست او کر و لال مگر داروی بیهوشی بدو داد چو کودک خورد حالی تن فرو داد طبیبی را ز در بیرون شد استاد بجست از جای آن کودک بایستاد بدانست او که هست آن امتحانش که مست خواب خواهد کرد جانش به گرد خانه همچون باد می گشت به کار خویشتن استاد می گشت ازان می گشت وزان بود آن شتابش کزان دارو نگیرد بو که خوابش چو آمد اوستاد و کرد در باز هم آنجا خواب کرد آن کودک آغاز میان خواب بانگ خفته می کرد نه خود را مست و نه آشفته می کرد چو استاد آمد و بنشست بر جای فرو بردش درفشی سخت در پای بجست از جای کودک پس بیفتاد به زاری همچو گنگان کرد فریاد چو بیرون آمدی بانگ از دهانش نشان دادی ز گنگی زبانش میان بانگ ازو پرسید استاد که ای کودک نگویی تا چه افتاد نداد البته آن کودک جوابش برفت از زیرکی کاری صوابش چو کرد آن امتحان استاد محتال یقینش شد که هم کرست و هم لال چه گویم روز و شب ده سال پیوست دران خانه بدین تدبیر بنشست اگر بیرون شدی از خانه استاد کتابش می گرفتی سر به سر یاد وگر استاد اندر خانه بودی بسی گفتی ز هر علم او شنیدی گرفتی یاد کودک آن سخن ها نوشتی چون شدی در خانه تنها به هر علمی چنان استاد شد او که از استاد خود آزاد شد او یکی صندوق بودی قفل کرده که استادش نهفتی زیر پرده نه مهرش برگرفتی نه گشادی نه چشم کس بر آنجا اوفتادی به دل می گفت آن کودک که پیداست که آن چیزی که می جویم من آنجاست ولی زهره نبود آن در گشادن که داد صبر می بایست دادن مگر شد شاهزاد شهر رنجور کسی آمد بر استاد مشهور که چیزی در سر این شاهزاده ست کزان شه زاده از پای اوفتاده ست چو حیوانی بجنبد گاه گاهی به علم آن کسی را نیست راهی اگر دریابدش استاد پیروز وگرنه زار خواهد مرد امروز ازان علت نبود آن کودک آگاه چو استادش روانه گشت در راه روان شد کودک و چادر برافکند که تا خود را بدان منظر درافکند چو رفت القصه پیش شاه استاد به بالایی بلند آن کودک استاد دران پرده که شه بیرون سر داشت ورم بود و درو یک جانور داشت همه مویش بچید و پرده بشکافت چو خرچنگی درو جنبنده ای یافت فرو برده به دیگر پرده چنگال یکی آلت حکیم آورد در حال که تا او را براندازد ز پرده مگر گردد به آهن دور کرده چو آهن بیشتر بردی فرا پیش فرو می برد او چنگل بسر بیش ز زخم چنگل او شاه زاده فغان می کرد از درد چکاده ز بالا آن همه شاگرد می دید به آخر صبر او زان کار برسید زبان بگشاد کای استاد عالم به آهن می کنی این بند محکم ولیکن گر رسد بر پشت داغش همه چنگل برآرد از دماغش چو آگه شد ز سر کار استاد ز غصه جان بدان عالم فرستاد چو مرد آن مرد کودک را بخواندند به اعزازش بجای او نشاندند به داغ آن جانور را دور انداخت ز اخلاطی که باید مرهمی ساخت چو بهتر گشت شاه از دردمندی نهادش نام سر پاتک به هندی بسی زر دادش و خلعت فرستاد بدو بخشید جای و رخت استاد بیامد کودک و بگشاد صندوق در آنجا دید وصف روی معشوق کتابی کان بود در علم تنجیم همه برخواند و شد استاد اقلیم به آخر ز آرزوی آن دل افروز نبودش صبر یک ساعت شب و روز کشید آخر خطی و در میانش نشست و شد ز هر سو خط روانش عزیمت خواند تا بعد از چهل روز پدید آمد پری زاد دل افروز بتی کز وصف او گوینده لال ست چه گویم زانکه وصف او محال ست چو سر پاتک ز سر تا پای او دید درون سینه خود جای او دید تعجب کرد ازان و گفت آنگاه چگونه جا گرفتی جانم ای ماه جوابش داد آن ماه دل افروز که با تو بوده ام من ز اولین روز منم نفس تو تو جوینده خود را چرا بینا نگردانی خرد را اگر بینی همه عالم تو باشی ز بیرون و درون همدم تو باشی حکیمش گفت هست از نفس معلوم که مار ست و سگ ست و خوک آن شوم تو زیبای زمین و آسمانی بدین خوبی به نفس کس نمانی پری گفتش اگر اماره باشم بتر از خوک و سگ صد باره باشم ولی وقتی که گردم مطمینه مبادا هیچکس را این مظنه ولی چون مطمینه گشتم آنگاه خطاب ارجعیم آید ز درگاه کنون نفس توام من ای یگانه اگر گردم پی شیطان روانه مرا اماره خوانند اهل ایمان مگر شیطان من گردد مسلمان اگر شیطان مسلمان گردد اینجا همه کاری به سامان گردد اینجا چو چندان رنج برد آن مرد طالب که تا شد جان او بر نفس غالب کسی کاو سر جان خواهد ز دلخواه بسا رنجا که او بیند درین راه کنون تو ای پسر چیزی که جستی همه در تست و تو در کار سستی اگر در کار حق مردانه باشی تو باشی جمله و هم خانه باشی تویی بی خویشتن گم گشته ناگاه که تو جوینده خویشی درین راه تویی معشوق خود با خویشتن آی مشو بیرون ز صحرا با وطن آی ازان حب الوطن ایمان پاک ست که معشوق اندرون جان پاک ست
عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت وزیر که پسر صاحب جمال داشت وزیری را یکی زیبا پسر بود که ماه از مهر او زیر و زبر بود جمالش ختم کرده دلبری را چشیده لب زلال کوثری را به خوبی همچو ابرو طاق بوده به نرگس ره زن عشاق بوده یکی صوفی ز عشقش ناتوان شد چنان کو شد ندانم تا توان شد نبود او را به هیچ انواع یارا که کردی سر عشقش آشکارا چنان همواره عشقش زار می سوخت که سر تا پای او هموار می سوخت چو هم دردی هم آوازی نبودش دران اندوه هم رازی نبودش درون دل نهان می داشت آن راز که تا از بی دلی هم ماند زان باز دو چشمش همچو باران گشت خونبار که تا شد هر دو نابینا به یکبار چو نابینایی آمد آشکارش به هر دردی زیادت شد هزارش به آخر راز او گشت آشکاره جهانی خلق شد بر وی نظاره چو تیره گشت چشم و روی زردش به درد آمد دل خلقی ز دردش بزرگان و امیرانی که بودند همه در دیدنش رغبت نمودند وزیر شاه می آمد ز راهی پسر با او رسید آنجایگاهی شنوده بود حال مرد عاشق پیاده گشت در پیش خلایق پسر را فارغ و آزاد با خویش خوشی بنشاند اندر پیش درویش پسر گر مردم چشم پدر بود ولیکن کار آن عاشق دگر بود که چشم عاشق از وی بود رفته ولی چشم پدر کی بود رفته وزیر نیک راضی گشت بی خشم که چشم کور یابد مردم چشم به نابینای عاجز گفت آنگاه که گر چشم تو شد زین روی چون ماه پسر اینک به پیش تو نشسته چه می خواهی دگر ای چشم بسته چو عاشق این سخن بشنود برجست بزد یک نعره و افتاد از دست نه چندان ریخت اشک آن کار دیده که ریزد ابر با بسیار دیده وزیرش گفت ای غافل ازین کار پسر با تو چه می گریی چنین زار زبان بگشاد نابینای دلتنگ که خون می گرید از درد دلم سنگ که می گردید عمری در سر من که یک دم این پسر آید بر من کنون چون آمد این مهر وی عشاق مرا دو چشم می باید ز آفاق اگر جویان او زین پیش گشتم کنون جویان چشم خویش گشتم مرا گر چشم خویش آید پدیدار به جان گردم جمالش را خریدار مرا گر چشم نبود در میانه چو خواهم کرد معشوق یگانه اگر عالم همه معبود باشد چو نبود چشم چه مقصود باشد مرا پس چشم می باید نه معشوق که پیش کور چه خالق چه مخلوق همه عالم جمال اندر جمالست ولیکن کور می گوید محالست اگر بیننده این راه گردی ز بینایی خویش آگاه گردی دلت گر پاک ازین زندان برآید زهر جزویت صد بستان برآید کند هر ذره خاک شوره تو مه و خورشید را مستوره تو تنت کورست و جان را چون عیان نیست که یک یک ذره چون صاحب قرانیست ز یک جوهر چو دو عالم برآید زهر ذره که خواهی هم برآید یقین می دان که هرجایی که خارست بزیر آن بهشتی چون نگارست ولیکن گر برون آید ز پرده شوند آن کور چشمان زخم خورده عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پادشاه که از سپاه بگریخت در افتادند در شهری سپاهی گریزان شد نهان زان شهر شاهی بشهری شد بگردانید جامه نه خاصه باز دانستش نه عامه بجای آورد او را آشنایی بدو گفتا چرایی چون گدایی بگو آخر که من شاهم بایشان چرا بنشسته خوار و پریشان شهش گفتا مگو آی در نظاره که گر گویم کنندم پاره پاره کسی کو دیده سلطان ندارد به سلطان رفتنش امکان ندارد اگر بی دیده جویی قربت شاه شوی درخون جان خویش آنگاه
عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت شه زاده که مرد سرهنگ بر وی عاشق شد یکی شهزاده چون مه پاره بود که مهر از رشک او آواره بود اگر خورشید روی او بدیدی چو مصروع از مه نو می تپیدی چو پیشانیش لوح سیم بودی برو از مشک جیم و میم بودی چو جیم و میم پیچ و خم گرفتی بجیم و میم ملک جم گرفتی بابرو حاجبی کردی قمر را بمژگان صیدگه دل گه جگر را چو فتنه نرگسش می دید شب رنگ بصید و شهسواری کردی آهنگ زهی شبرنگ و صید آخر که او یافت سوار و صید را الحق نکو یافت لبش هم انگبین و هم شکر بود که هر یک زین دو خوشتر زان دگر بود چو زنبور انگبینش را کمر بست برای آن شکر نی نیز در بست دو نسپه داشت سی مرجان رفیقش درخشنده چو سی در از عقیقش ز اوج عالم بالا ستاره ز هفتم آسمان کردی نظاره همی هر کس که روی او بدیدی اگر جان داشتی پیشش کشیدی یکی سرهنگ عاشق شد بران ماه دلش سرگشته گشت و عقل گمراه بدرد افتاد چون درمان نبودش که جانی درخور جانان نبودش بسی زیر و زبر آمد دران درد که هرگز کس نگشت آگاه ازان مرد نچندان گشت در خون آن ستم کش که هرگز گشته باشد هیچ غم کش مگر آن شاه را از کینه خواهان پدید آمد یکی دشمن ز شاهان پسر را پیش آن دشمن فرستاد چو ماهی ماه در جوشن فرستاد پسر شد با بسی لشکر یزک دار همه تشنه بخون دل فلک وار چو آن سرهنگ را حالی خبر شد نمی گویم بپای اما بسر شد چنان دلشاد شد ز آوازه جنگ که از آواز شادی مرد دلتنگ بدست آورد اسپی و روان شد ولی با جوشن و برگستوان شد میان لشکر آن شاه زاده تنش می شد سوار و جان پیاده تماشای رخش دزدیده می کرد نثارش هر زمان ازدیده می کرد زهی لذت خوشا آن زندگانی که روی یار خود بینی نهانی رخ یاری که دزدیده توان دید درون جانش و در دیده توان دید چو القصه سپه در هم رسیدند بیک حمله دو صف بر هم دریدند زمین تاریک شد از هر دو کشور فلک روشن نماند از گرد لشکر علی الجمله ز چرخ کوژ رفتار چنان شهزاده آمد گرفتار سپه بگریخت آن شهزاده درماند ز چندان خلق سرهنگ و پسر ماند کسی نگرفت آن سرهنگ را هیچ ولی او خویش را افکند در پیچ ببردند آن دو تن را در وثاقی یکی را وصل و دیگر را فراقی نهادند آن دو تن را بند بر پای بهم محبوسشان کردند یک جای پسر پرسید از سرهنگ آخر که تو کی آمدی در جنگ آخر نمی دانم ترا تو از چه خیلی و یا تو در سپاه من طفیلی زبان بگشاد آن سرهنگ گمراه که هستم شاه عالم را هواخواه چنان بود آرزو از دیرگاهم که بپذیرد بخدمت بو که شاهم چو شه را این سفر ناگاه افتاد مرا هم نیز عزم راه افتاد که گفتم در سفرحربی کنم سخت مگر پیش شهم یاری دهد بخت که تا نانی و نامی یابم از تو همه عمرم مقامی یابم از تو چو بشنید این سخن شهزاده از وی ز غم آزاد گشت و شاد از وی بسی دل گرمیش داد آن سر افراز خود او دل گرم بود از دیرگه باز دل سرهنگ از شادی چنان بود که گویی ملک نقدش صد جهان بود اگرچه بود آن سرگشته در بند بمردی خویشتن را می نیفکند شبانروزیش کار آن پسر بود بهر دم خدمت او بیشتر بود همه شب پای مالیدیش تا روز همه روزش سخن گفتی دلفروز چنان گستاخ شد با آن سمن بوی که نبود وصف آن کار سخن گوی دعا می کرد آن دلخسته هر روز که یارب این همه ناکامی و سوز زیادة کن که تا نبود جدایی وزین زندان مده ما را رهایی مرا چون هست این زندان بهشتی بنفروشم بصد بستانش خشتی چو شد آگاه ازان شهزاده آن شاه جهانش تیره شد بی روی آن ماه چنان دلبند چون در بند باشد پدر را صبر آخر چند باشد چو در راه این چنین خرسنگ افتاد بسی آن هر دو شه را جنگ افتاد چو عهدی رفت و صلحی شد پدیدار شد آن این را و این آن را خریدار قرار افتاد کان شاه خردمند دهد دختر بدان شهزاده در بند برفت آن شاه پیش شاه زاده بدو آن دختر چون ماه داده بخواند او را و آن سرهنگ را نیز که کاری نیست با ما جنگ را نیز نچندان کرد با هر دو نکویی که من آن شرح گویم یا تو گویی پس آنگه کار آن دختر چنان کرد که ده گنج روان با او روان کرد چو شهزاده بشهر خویش شد باز ز بند و حبس دستش داده دمساز میان خیل خود آن عالم افروز عروسی کرد و عشرت چل شبانروز گرفته بود در بر دلستانی دران مدت ندیدش کس زمانی دل سرهنگ هر ساعت چنان بود که با آن نیم جانش بیم جان بود نه صبرش بود یک دم نه قراری بخون می گشت پرخونش کناری دران چل روز و چل شب در تب و تاب چو شمعی بود یعنی بیخور و خواب ز بس کز رشک در خون می بغلتید بهر ساعت دگرگون می بگردید کسی خو کرده تنها با چنان یار نسوزد جانش افتاده چنان کار پس از چل روز شهزاده جوانبخت بکامی تاج بر سر رفت بر تخت باستادند جانداران سرافراز کشیده هر یکی تیغی سرانداز غلامان همچو مژگان صف کشیده سیه دل جمله و سرکش چو دیده دگر حال وزیرانش بپرسی همه چون عرش زیر آورده کرسی دل آن شاه زاد عالم افروز بدان سرهنگ شد مشغول آن روز به پیش خویش خواندش چون در آمد سلامش گفت وحالی در سر آمد بخاک افتاد و هوش از وی جدا شد ز حلقش نعره بی او رها شد چو با هوش آمد آن افتاده بر خاک ازو پرسید آن شهزاده پاک که ای سرهنگ آخر این چه حالست که کارت ناله و تن همچو نالست چنان گشتی که بیماریت بودست مگر بی من جگر خواریت بودست زبان بگشاد آن سرهنگ کای شاه دران زندان نبودم از تو آگاه چو من چل روز هجر تو کشیدم پس از چل روز امروزت بدیدم ترا دیدم میان کار و باری ز مشرق تا بمغرب گیر و داری چنان خو کرده بودم بی فراقت چنان بودم چنینم نیست طاقت دران جامه اگر آیی پدیدار توانم شد دگر بارت خریدار درین جامه که هستی گر بمانی میان خسروی و کامرانی کجا تاب آورد این جان پر جوش که با این سلطنت گردد هم آغوش بگفت این و معین شد هلاکش بصد زاری برآمد جان پاکش اگر تو همتی مردانه یابی شه آفاق را هم خانه یابی وگر تردامنی تو همچو سرهنگ ز ضعفت زود آید پای بر سنگ اگر تو ره روی ای دوست ره بین همه چیزی لباس پادشه بین که گر جامه بپوشد شه هزاران نگردی تو ز خیل بیقراران غلط مشنو یقین میدان چو مردان که شه را هست دایم جامه گردان جهان گر پر سفید و پر سیاهست همی دان کان لباس پادشاهست دو عالم چون لباس یک یگانست یکی بین کاحولی شرک مغانست بسی جامه ست شه را درخزانه مبین جامه تو شه را بین یگانه که هر کو ظاهری دارد نشان او ز باطن بازماند جاودان او کسانی کز خدا دل زنده باشند بچشم آخرت بیننده باشند چنین چشمی اگر باشد ترا نیز بچشم آخرت بینی همه چیز که چشم ظاهرت از نقش اوباش نپردازد سر مویی بنقاش ولی نقاش را آنست پیشه که نقش خود بپوشاند همیشه چو رویش را جمال بی حسابست جمالش را فروغ او حجابست که گرچه خوبی خورشید فاش است ولی هم نور رویش دور باشست جهانی گر بود تیغی کشیده به سلطان ره برند اصحاب دیده ترا با تیغ و بردابرد لشکر چه کارست از همه جز شاه منگر همه چیزی که می بینی پس و پیش گذر باید ترا زان چیز وز خویش که تا چون نقش برخیزد ز پیشت دهد نقاش مطلق قرب خویشت
عطار » الهی نامه » بخش چهارم » حکایت پیرمرد هیزم فروش و سلطان محمود مگر محمود با پنجه سواری به ره در باز می گشت از شکاری یکی خیمه دران ره درگشادند شکاری را بر آتش می نهادند بره در شاه پیری ناتوان دید که بارش پشته هیزم گران دید بر او رفت محمود از ترحم بدو گفتا بچند این پشته هیزم نمی دانست آن پیر رونده که محمودست آن هیزم خرنده زبان بگشاد مرد پیر کای میر بدو جو می فروشم بی دو جو گیر یکی همیان که صد دینار زر بود دو جو آن هر قراضه بیشتر بود شه آن بگشاد و پیش پیر بنشست نهادش یک قراضه بر کف دست بدو گفت این دو جو زر باشد ای پیر اگر خواهی ز من بستان و برگیر مگر گفتا دو جو افزون بود این ترازو نیست سختن چون بود این نهادش یک قراضه نیز در دست بدو گفتا ببین تا این دو جو هست جوابش داد کین باشد زیادت توان دانست ناسخته بعادت یکی دیگر بداد و گفت چونست چنین گفت او که این یک هم فزونست بدین ترتیب می دادش یکایک ولی دانست کافزونست بی شک چو القصه همه همیان بپرداخت دلش بگرفت ازان بر پیر انداخت که زر در صره کن کین صره اوست بسوی شهر بر کآنجا ترازوست دو جو برگیر و باقی در زمان زود بدست حاجب سلطان رسان زود مگر آن پیر زر می نستد از شاه شه از پیشش فرس افکند در راه چو روز دیگر آمد شاه بر تخت بدرگاه آمد آن پیر نگون بخت چو شه را دید دل در دامش افتاد ز هیبت لرزه بر اندامش افتاد یقینش شد که شاه آیینه اوست همین شاه آشنای دینه اوست چو شاهش دید گفتا ره دهیدش یکی کرسی به پیش صف نهیدش نشست القصه و شه گفت ای پیر چه کردی پیش من کن جمله تقریر چنین گفت او که ای شاه دلفروز گرسنه خفته ام من دوش تا روز شهش گفتا چرا گفتا دران راه نکردی هیچ بیعی با من آنگاه چو خویشم خواجه می پنداشتی تو که دوشم گرسنه بگذاشتی تو شهش گفتا برو آن زر نگه دار که خاص تست آن جمله بیکبار زبان بگشاد پیر و گفت ای شاه چو می دادی بمن آن زر بیک راه چرا دی می توانستی ندادی بیک یک بر کف من می نهادی شهش گفتا چو می خواندی مرا میر ندانستی که سلطانم من ای پیر بدل در آرزو آمد چنانم که بشناسی که من شاه جهانم چو از شاهی من آگاه گشتی بهر حاجت که داری شاه گشتی عزیزا پیر هیزم کش درین راه تویی و نور حق آن حضرت شاه ز حق یک یک نفس در زندگانی چو آن یک یک قراضه می ستانی چو فردا عمر جاویدان بیابی به پیش تخت آن همیان بیابی هزاران قرن ازان عمر گرامی دمی نبود چنین دان گرنه خامی چو آن دم را گذشتن روی نبود هزاران قرن پس یک موی نبود گر آنجا خسته گردی یک زمان تو بیابی ذوق عمر جاودان تو وگر بند زمان بر پای گیری زمانی باشی و بر جای میری
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » المقالة الخامسة دوم فرزند آمد با پدر گفت که من در جادویی خواهم گهر سفت ز عالم جادویی می خواهدم دل مرا گر جادویی آید به حاصل تماشا می کنم در هر دیاری بشادی می زیم بر هر کناری گهی در صلح باشم گاه در حرب بود جولانگه من شرق تا غرب زمانی خویشتن را مرغ سازم زمانی همچو مردم سرفرازم زمانی کوه گیرم چون پلنگان زمانی بحر شورم چون نهنگان همه صاحب جمالان را به بینم درون پرده با هر یک نشینم بهر چیزی که باید راه یابم ز ماهی حکم خود تا ماه یابم درین منصب تأمل کن نکو تو ازین خوشتر کرا باشد بگو تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » جواب پدر پدر گفتش که دیوت غالب آمد دلت زان جادویی را طالب آمد که از دیوت گر این حاصل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی اگر زین دیو بگذشتی برستی وگرنه مدبری شیطان پرستی نداری از خدا آخر خبر هیچ که کار دیو می خواهی دگر هیچ خدا را گرده ندهی بدرویش هوا را باز گیری صد ره از خویش سخی باشی ریا را و هوا را ولیکن دوزخی باشی خدا را عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت شبلی با مرد نانوا مگر بوده ست جایی نانوایی که بشنید او ز شبلی ماجرایی بسی بشنیده بود آوازه او ندیده بود روی تازه او بسی در شوق او بنشسته بودی که او را عاشقی پیوسته بودی نبود او عاشقش از روی دیدن ولیکن عاشقش بود از شنیدن مگر یک روز شبلی گرمگاهی در آمد گرم رو از دور راهی بر آن نانوا شد تا خبر داشت وزان دکان او یک گرده برداشت کشید از دست او آن نانوا نان که ندهم مر ترا ای بی نوا نان ندادش نان و شبلی زو گذر کرد کسی آن نانوا را زو خبر کرد که او شبلی ست گر تو سازگاری چرا یک گرده را زو باز داری دوید آن نانوا ره تا بیابان ازان تشویر پشت دست خایان به صد زاری به پای او درافتاد به هر ساعت به دستی دیگر افتاد بسی عذرش نمود و کرد اعزاز که تا آن را تدارک چون کند باز چو در ره دید شبلی گفتش آن گاه که گر خواهی که آن برخیزد از راه برو فردا و دعوت ساز ما را به یک ره مجمعی کن آشکارا برفت آن نانوا القصه حالی فرو آراست قصری سخت عالی یکی دعوت به زیبایی چنان کرد که صد دینار زر در خرج آن کرد نه چندان کرد هر چیزی تکلف که کس را می رسید آنجا تصرف ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد به آخر چون همه بر خوان نشستند دعا چون گفت شبلی باز گشتند عزیزی بود بس شوریده حالی ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی که نه خوبی شناسم من نه زشتی بگو تا دوزخی کیست و بهشتی جوابی داد شبلی آن اخی را که گر خواهی که بینی دوزخی را نگه کن سوی صاحب دعوت ما که دعوت ساخت بهر شهرت ما نداد او گرده ای بهر خدا را ولیکن داد صد دینار ما را کشید از بهر شبلی صد غرامت به حق یک گرده ندهد تا قیامت که گر یک گرده دادی بی درشتی نبودی دوزخی بودی بهشتی کنون گر دوزخی خواهی نگه کن همه آبش همه نانش سیه کن اگر خواهی که باشی دوزخی تو چنین کن تا شوی مرد سخی تو خدا را گر پرستی تو به اخلاص بکن جهدی که گردی از ریا خاص برای سگ توانی بود هاجر برای حق نه باشی اینت کافر
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد نمازی و مسجد و سگ شبی در مسجدی شد نیک مردی که در دین داشت اندک مایه دردی عزیمت کرد آن شب مرد دلسوز که نبود جز نمازش کار تا روز چو شب تاریک شد بانگی برآمد کسی گفتی بدان مسجد درآمد چنان پنداشت آنمرد نمازی که هست آن کاملی در کارسازی بدل گفتا چنین جایی چنین کس برای طاعت حق آید و بس مرا این مرد نیکو هوش دارد نماز و طاعتم را گوش دارد همه شب تا بروزش بود طاعت نیاسود از عبادت هیچ ساعت دعا و زاری بسیار کرد او گهی توبه گه استغفار کرد او بجای آورد آداب و سنن را نکو بنمود الحق خویشتن را چو صبح صادق از مشرق برآمد وزان نوری بدان مسجد درآمد گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته یکی سگ بود در مسجد بخفته ازان تشویر خون در جانش افتاد چو باران اشک بر مژگانش افتاد دلش بر آتش حجلت چنان سوخت که از آه دلش کام و زبان سوخت زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد همه شب بهر سگ در کار بودی شبی حق را چنین بیدار بودی ندیدم یک شبت هرگز باخلاص که طاعت کردی از بهر خدا خاص بسی سگ بهتر از تو ای مرایی ببین تا سگ کجا و تو کجایی ز بی شرمی شدی غرق ریا تو نداری شرم آخر ازخدا تو چو پرده برفتد از پیش آخر چه گویی با خدای خویش آخر کنون چون پایگاه خود بدیدم امید از کار خود کلی بریدم ز من کاری نیاید در جهان نیز وگر آید سگان را شاید آن نیز چرا خواهی حریف دیو بودن ز نقش و از صفت کالیو بودن ازین ظلم آشیان دیو بگریز وزین زندان پر کالیو بگریز چه می خواهی ازین دجال بانان چه می جویی ازین مهدی نمایان ترا چون دشمنی از دوستانست خسک در راه تو از بوستانست بسی دجال مهدی روی هستند که چون دجال از پندار مستند پی دجال جادو چند گیری نه وقت آمد که آخر پندگیری اگر آخر زمان زین ناتمامی پی دجال گیرد هفت گامی چنین نقلست از داننده راز که نتواند که زو گردد دمی باز متابع گردد او را در همه حال بماند جاودان در خیل دجال کسی کو هفت گامی کان نه دینست پی دجال برگیرد چنین است کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس نهد گام ای عجب بر گام ابلیس چو ابلیسست دجالی که او راست ندانم چون بود حالی که او راست چو دجالت یکی دیوست مکار یکی دنیا یکی نفس ستمگار کسی با این همه دجال سرکش چگونه زو برآید یک نفس خوش بسا مهدی دل پاکیزه رفتار کزین دجال دنیا شد گرفتار بسا خونا که این دجال کردش نه روزی ده هزاران سال کردش
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » مناظرۀ عیسی علیه السلام با دنیا مسیح پاک کز دنیا علو داشت بسی دیدار دنیا آرزو داشت مگر می رفت روزی غرقه نور بره در پیر زالی دید از دور سپیدش گشته موی و پشت او خم فتاده جمله دندانش از هم دو چشمش ازرق و چون قیر رویش نجاست می دمید از چار سویش ببر درجامه صد رنگ بودش دلی پر کین میان چنگ بودش بصد رنگی نگارین کرده یک دست دگر دستش بخون آلوده پیوست بهر موییش منقار عقابی فرو هشته بروی او نقابی چو عیسی دید او را گفت ای زال بگو تا کیستی ای زشت مختال چنین گفت او که چون بس راستی تو منم آن آرزو که خواستی تو مسیحش گفت تو دنیای دونی منم گفتا چنین باری تو چونی مسیحش گفت چون در پرده تو چرا این جامه رنگین کرده تو چنین گفت او که در پرده ازانم که تا هرگز نه بیند کس عیانم که گر رویم بدین زشتی به بینند کجا یک لحظه پیش من نشینند ازان این جامه رنگین کرده ام من که گم ره عالمی زین کرده ام من مرا چون جامه رنگارنگ بینند همه ناکام مهر من گزینند مسیحش گفت ای زندان خواری چرا یک دست خون آلوده داری جوابش داد کای صدر یگانه ز بس شوهر که کشتم در زمانه مسیحش گفت پس ای زال سرمست نگار از بهر چه کردی تو بر دست چنین گفت او که چون شوهر فریبم بسی باید نگار از بهر زیبم مسیحش گفت چون کشتی جهانی بر ایشان رحمتت نامد زمانی چنین گفت او که من رحمت چه دانم من این دانم که خون جمله رانم مسیحش گفت چندان ای پریشان که ناری اندکی شفقت بر ایشان چنین گفت او که من شفقت شنودم ولی بر هیچکس مشفق نبودم منم در گرد عالم هر زمانی که می افتد بدام من جهانی همه کس را گلوگیر آمدم من مرید خویش را پیر آمدم من ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت که من بیزار گشتم از چنین جفت ببین این احمقان بیخبر را که می خواهند دنیا یکدگر را نمی گیرند عبرت زین بلایه نمی سازند از تسلیم مایه دریغا خلق این معنی ندیدند که دین از دست شد دنیا ندیدند چو حرفی چند گفت آن پاک معصوم بگردانید روی از دنیی شوم چو مرداریست این دنیای غدار تو چون سگ گشته مشغول مردار چو در بند سگ و مردار باشی پس از هر دو بتر صد بار باشی گر این سگ می نگردد سیر مردار تو زین سگ می نگردی سیر یکبار اگر بندش کنی زو رسته باشی وگرنه روز و شب زو خسته باشی
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت رهبان با شیخ ابوالقاسم همدانی یکی رهبان مگر دیری نکو کرد درش در بست و یک روزن فرو کرد در آنجا مدتی بنشست در کار ریاضت ها به جای آورد بسیار مگر بوالقاسم همدانی از راه درآمد گرد آن می گشت ناگاه ز هر سویی بسی می دادش آواز نیامد هیچ رهبان پیش او باز علی الجمله ز بس فریاد کاو کرد ز بالا مرد رهبان سر فرو کرد بدو گفتا که ای مرد فضولی من سرگشته را چندین چه شولی چه می خواهی ز من با من بگو راست به رهبان گفت شیخ آنست درخواست که معلومم کنی از دوست داری که تو اینجایگه اندر چه کاری زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر کدامین کار ترک این سخن گیر سگی من دیده ام در خود گزنده به گرد شهر بیهوده دونده درین دیرش چنین محبوس کردم درش دربستم و مدروس کردم که در خلق جهان بسیار افتاد درین دیرم کنون این کار افتاد منم ترک زن و فرزند کرده به زندانی سگی در بند کرده تو نیزش بند کن تا هر زمانی نگردد گرد هر شوریده جانی سگت را بند کن تا کی ز سودا که تا مسخت نگردانند فردا چنین گفته ست پیغامبر به سایل که مسخ امت من هست در دل دلت قربان نفس زشت کیش است ترا زین کیش بس قربان که پیش است ترا افراسیاب نفس ناگاه چو بیژن کرد زندانی درین چاه ولی اکوان دیو آمد به جنگت نهاد او بر سر این چاه سنگت چنان سنگی که مردان جهان را نباشد زور جنبانیدن آن را ترا پس رستمی باید درین راه که این سنگ گران بر گیرد از چاه ترا زین چاه ظلمانی برآرد به خلوتگاه روحانی درآرد ز ترکستان پر مکر طبیعت کند رویت به ایران شریعت بر کیخسرو روحت دهد راه نهد جام جمت بر دست آنگاه که تا زان جام یک یک ذره جاوید به رأی العین می بینی چو خورشید تو را پس رستم این راه پیر ست که رخش دولت او را بارگیر ست سگ دیوانه را چون دم چنان است که در مردم اثر از وی عیان است بزرگی را که مرد کار باشد برش بنشین که اثر بسیار باشد که هر کاو دوستدار پیر گردد همه تقصیر او توفیر گردد ولیکن تو نه پیری نه مریدی که یک دم بایزیدی گه یزیدی تو تا کی برج دو جسدین باشی میان کفر و دین مابین باشی نه مرد خرقه ای نه مرد زنار نه اینی و نه آن هر دو به یکبار ز جلفی از مسلمانی بریده به ترسایی تمامت نارسیده عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت مرد ترسا که مسلمان شد یکی ترسا مسلمان گشت و پیروز بمی خوردن شد آن جاهل دگر روز چو مادر مست دید او را ز دردی بدو گفت ای پسر آخر چه کردی که شد آزرده عیسی زود ازتو محمد ناشده خشنود از تو مخنث وار رفتن ره نکو نیست که هر رعنا مزاجی مرد او نیست بمردی رو دران دینی که هستی که نامردیست در دین بت پرستی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه عمر یک جزو از توریت بگرفت پیمبر چون چنان دیدش چنین گفت که با توریت ممکن نیست بازی مگر خود را جهود صرف سازی جهود صرف باید بود ناکام که بهتر آن جهود از مردم خام نه اینی و نه آن اینت حرامست که در دین ناتمامی ناتمامست تو نه در کفر و نه در دین تمامی بگو آخر که تو در چه مقامی
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت گبر که پُل ساخت یکی گبری که بودی پیر نامش که جدی بود در گبری تمامش یکی پل او زمال خویشتن کرد مسافر را محب از جان و تن کرد مگر سلطان دین محمود یک روز بدان پل در رسید از راه پیروز یکی شایسته پل از سوی ره دید که هم نیکو و هم بر جایگه دید کسی راگفت کین خیری بلندست که بنیاد چنین پل اوفکندست بدو گفتند گبری پیرنامی ز غیرت کرد شاه آنجا مقامی بخواندش گفت پیری تو ولیکن گمانم آن که هستی خصم مومن بیا هر زر که کردی خرج پل تو بهای آن ز من بستان بکل تو که چون گبری تو جانت بی درودست ترا چونین پلی زان سوی رودست وگر نستانی این زر بگذری تو کجا با من به پل بیرون بری تو زبان بگشاد آن گبر آشکاره که گر شخصم کند شه پاره پاره نه بفروشم نه زر بستانم این را که این بنیاد کردم بهر دین را شهش محبوس کرد و در عذابش نه نانی داد در زندان نه آبش بآخر چون عذاب از حد برون شد دل گبرش بخاک افتاد وخون شد بشه پیغام داد و گفت برخیز درآور پای این ساعت بشبدیز یکی استاد بر با خود گرامی که تا پل را کند قیمت تمامی ازین دلشاد شد شاه زمانه سوی پل گشت باخلقی روانه چو شاه آنجا رسید و خلق بسیار بران پل ایستاد آن گبر هشیار زبان بگشاد و آنگه گفت ای شاه تو اکنون قیمت این پل ز من خواه هلاک خود درین سر پل کنم ساز جواب تو دران سر پل دهم باز ببین اینک بها ای شاه عالی بگفت این و بآب افتاد حالی چو در آب اوفکند او خویشتن را ربودش آب و جان درباخت و تن را تن و جان باخت و دل از دین نپرداخت چو آن بودش غرض با این نپرداخت در آب افکند خویش آتش پرستی که تا در دین او ناید شکستی ولی تو در مسلمانی چنانی که بربودست آبت جاودانی چو گبری بیش دارد از تو این سوز مسلمانی پس از گبری بیاموز که خواهدداشت در آفاق زهره که پیش حق برد نقد نبهره قیامت را قوی نقدی بباید که آن معیار ناقد را بشاید در آن ساعت که از جسم تو جان شد دلی پر بت بر حق چون توان شد بینداز این همه بت با تو در پوست که با بتخانه نتوان شد بر دوست اگر پای کسی را خفتن آید ازو کی سوی منبر رفتن آید چو نتوان شد بمنبر پای خفته بحق نرسد دلی بر جای خفته اگر یک دم کسی بیدار باشد چه گر یکدم بود بسیار باشد همه عمرت بغفلت آرمیدی زمانی روی بیداری ندیدی کرا خوابی چنین بی برگ باشد که چون بیدار گردد مرگ باشد غم خویشت چو نیست ای مرد آخر غم تو پس که خواهد خورد آخر بکش بی سرکشی باری که داری بدست خویش کن کاری که داری که کس غم خواری کار تو نکند دمی حمالی بار تو نکند
عطار » الهی نامه » بخش پنجم » سؤال مرد درویش از جعفر صادق مگر پرسید آن درویش حالی به صدق از جعفر صادق سؤالی که از چیست این همه کارت شب و روز جوابش داد آن شمع دلفروز که چون کارم یکی دیگر نمی کرد کسی روزی من چون من نمی خورد چو کار من مرا بایست کردن فکندم کاهلی کردن ز گردن چو رزق من مرا افتاد ز آغاز مرا نه حرص باقی ماند و نه آز چو مرگ من مرا افتاد ناکام برای مرگ خود برداشتم گام چو در مردم وفایی می ندیدم به جان و دل وفای حق گزیدم جزین چیزی که می پنداشتم من چو می پنداشتم بگذاشتم من نمی دانم که تو با خود بس آیی ز چندین تفرقه کی واپس آیی سه پهلوست آرزوهای من و تو تو می خواهی که گردد چار پهلو چو کعبه یک جهت شو گر ز مایی به سان کعبتین آخر چرایی تو را نه بهر بازی آفریدند ز بهر سرفرازی آفریدند مده از دست عمر خویش زنهار مخور بر عمر خود زین بیش زنهار نمی دانی که هر شب صبح بشتافت تو را در خواب جیب عمر بشکافت ازان ترسم که چون بیدار گردی نبینی هیچ نقد و خوار گردی همه کار تو بازی می نماید نمازت نانمازی می نماید نمازی کان به غفلت کرده تو بهای آن نیابی گرده تو عطار » الهی نامه » بخش پنجم » گفتار آن مجنون در نمازی که یک نان نیرزد یکی مجنون که رفتی در ملامت بدو گفتند فردای قیامت کسی باشد که ده ساله نماز او منادی می کند شیب و فراز او بیک گرده ازو نخرد کسی آن بگوید بر سر مجمع بسی آن جوابش داد مجنون کان نیرزد نمازش آن همه یک نان نیرزد که گر بخریدی آن را خلق وادی نبودی حاجت چندان منادی اگر صد کار باشد در مجازت نیاید یاد ازان جز در نمازت نمازت چون چنین باشد مجازی بود اندر حقیقت نانمازی عطار » الهی نامه » بخش پنجم » حکایت دیوانه و نماز جمعه یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت امام القصه چون برداشت آواز همی آن غر نبیدن کرد آغاز کسی بعد از نماز از وی بپرسید که جانت در نماز از حق نترسید که بانگ گاو کردی بر سر جمع سرت باید بریدن چون سر شمع چنین گفت او کامامم پیشوا بود بدو چون اقتدای من روا بود چو در الحمد گاوی می خرید او ز من هم بانگ گاوی می شنید او چو او را پیش رو کردم بهر چیز هر آنچ او می کند من می کنم نیز کسی پیش خطیب آمد بتعجیل سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل خطیبش گفت چون تکبیر بستم دهی ملکست جایی دور دستم چو در الحمد خواندن کردم آغاز بخاطر اندر آمد گاو ده باز ندارم گاو گاوی می خریدم که از پس بانگ گاوی می شنیدم عطار » الهی نامه » بخش ششم » المقالة السادسة پسر گفتش که هر خلقی که هستند همه دل در هوای خویش بستند قدم خود از هوابر می نگیرند که گامی بی ریا برمی نگیرند چو هست این دور دور نفس امروز نمی بینم دلی بر نفس پیروز گر از بهر هوای خویش من نیز کنم از سحر حاصل اندکی چیز چو در آخر بود توبه ازانم ندارد ای پدر چندین زیانم
عطار » الهی نامه » بخش ششم » جواب پدر پدر گفتش که ای مغرور مانده ز اسرا رحقیقت دور مانده مکن امروز ضایع زندگانی چو میدانی که تو فردا نمانی ببابل می روی ای مرد فرتوت که سحر آموزی از هاروت و ماروت هزاران سال شد کان دو فرشته نگونسارند در چه تشنه گشته وزیشان آنگهی تا آب آن چاه مسافت یک وجب نیست ای عجب راه چو نتوانند خود را آب دادن کجا در می توانندت گشادن چو استاد این چنین باشد پریشان که خواهد کرد شاگردی ایشان ترا امروز بینم دیو گشته نخواهی گشت در فردا فرشته مگرمرگت ببابل می دواند که سرگردان و غافل می دواند اگر مرگ تو در بابل نبودی ترا این آرزو در دل نبودی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت عزرائیل و سلیمان علیهما السلام و آن مرد شنیدم من که عزراییل جانسوز در ایوان سلیمان رفت یک روز جوانی دید پیش او نشسته نظر بگشاد بر رویش فرشته چو او را دید از پیشش بدر شد جوان از بیم او زیر و زبر شد سلیمان را چنین گفت آن جوان زود که فرمان ده که تا میغ این زمان زود مرا زین جایگه جایی برد دور که گشتم از نهیب مرگ رنجور سلیمان گفت تا میغ آن زمانش ببرد از پارس تا هندوستانش چو یک روزی به سر آمد ازین راز به پیش تخت عزراییل شد باز سلیمان گفتش ای بی تیغ خون ریز چرا کردی نظر سوی جوان تیز جوابش داد عزراییل آنگاه که فرمانم چنین آمد ز درگاه که او را تا سه روز از راه برگیر به هندستانش جان ناگاه برگیر چو اینجا دیدمش ماندم در این سوز کز اینجا چون رود آنجا به سه روز چو میغ آورد تا هندوستانش شدم آنجا و کردم قبض جانش مدامت این حکایت حسب حال است که از حکم ازل گشتن محال است چه برخیزد ز تدبیری که کردند که ناکام است تقدیری که کردند تو اندر نقطه تقدیر اول نگه می کن مشو در کار احول چو کار او نه چون کار تو آید گلی گر بشکفد خار تو آید چو مشکر بود هر کو در دویی بود بلای من منی بود و تویی بود چو برخیزد دو بودن ازمیان راست یکی گردد بهم این خواست و آن خواست ز هر مژه اگر صد خون گشایی فرو بستند چشمت چون گشایی چو دستت بسته اند ای خسته آخر چه بگشاید ز دست بسته آخر گرفته درد دین اهل خرد را میان جادوی خواهی تو خود را همه اجزای عالم اهل دردند سر افشانان میدان نبردند تو یک دم درد دین داری نداری بجز سودای بیکاری نداری اگر یک ذره درد دین بدانی بمیری ز آرزوی زندگانی ولیکن بر جگر ناخورده تیغی نه هرگز درد دانی نه دریغی
عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت آن جوان که از زخم سنگ منجیق بیفتاد جوانی داشت دیرینه رفیقی رسیدش زخم سنگ منجنیقی میان خاک و خون آغشته می گشت رسیده جان بلب سرگشته می گشت دمی دو مانده بود از زندگانیش رفیق اندر میان ناتوانیش بدو گفتا بگو تا چونی آخر جوابش داد تو مجنونی آخر اگر سنگی رسد از منجنیقت بدانی تو که چونست این رفیقت ولی ناخورده سنگی کی بدانی بگفت این و برست از زندگانی تو نشناسی که مردان در چه دردند ولی دانند درد آنها که مردند اگر درد مرا دانی دوایی بکن ور نه برو بنشین بجایی نصیب من چو ماهم زیر میغست دریغست ودریغست و دریغست مرا صد گونه اندوهست اینجا که هر یک مه ز صد کوهست اینجا اگر من قصه اندوه گویم بر دریا و پیش کوه گویم شود چون سیل کوه اینجا ز اندوه چو دریا اشک گردد جمله کوه چنین نقلی درست آمد ز اخبار که هر روزی که صبح آید پدیدار میان چار رکن و هفت دایر شود هفتاد میغ از غیب ظاهر بر آن دل کو ز حق اندوه دارد ز شست و نه برو اندوه بارد ولی هر دل که از حق باشدش صبر همه شادی برو بارد بیک ابر زمین و آسمان دریای دردست نگردد غرقه هر کو مرد مردست چو گیرم بر کنار بحر خانه ز موجم بیم باشد جاودانه فرو رفتم بدریایی من ای دوست که جان صد هزاران غرقه اوست چو چندین جان فرو شد هر زمانی کجا بادید آید نیم جانی عجب نبود که گم گردم بیکبار عجب باشد اگر آیم پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت دیوانه به شهر مصر بشهر مصر در شوریده ای بود که در عین الیقینش دیده ای بود چنین گفت او که هر شوریده راه که میرد از غم معشوق ناگاه عجب نیست آن عجب اینست کین سوز گذارد عاشقی در زندگی روز اگر عاشق بماند زنده روزی بود چون شمع در اشکی و سوزی نگیرد کار عاشق روشنایی مگر چون شمع سوزد در جدایی چوسوز عاشق از صد شمع بیشست چو شمعش روشنی از شمع خویشست اگر معشوق یابد عاشق زار روان گردد بسر مانند پرگار
عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت فخرالدین گرگانی و غلام سلطان بگرگان پادشاهی پیش بین بود که نیکو طبع بود و پاک دین بود چو بودش لطف طبع و جاه و حرمت درآمد فخر گرگانی بخدمت زبان در مدحت او گوش می داشت که آن شه نیز بس نیکوش می داشت غلامی داشت آن شاه زمانه چو یوسف در نکورویی یگانه دو زلفش چون دو ماهی بود مشکین چه می گویم دو هندو بود در چین رخش چون ماه بود و زلف ماهی زماهی تا بماهش پادشاهی اگر ابروی او چشمی بدیدی چو ابروی کژش چشمی رسیدی دو نرگس از مژه هم خانه خار دو لب همشیره یک دانه نار لب شیرینش چندانی شکر داشت که نی پیش لبش بسته کمر داشت دهانش ازچشم سوزن تنگتر بود ازان چشم از دهانش بیخبر بود مگر یک روز آن شاه سرافراز سپه را خواند و جشنی کرد آغاز نشسته بود شادان فخر آن روز درآمد آن غلام عالم افروز بخوبی ره زن هر جا که جانی به شیرنی شکر ریز جهانی هزاران دل به مژگان در ربوده بهر یک موی صد جان در ربوده کند زلف بر خاک او فکنده بلب شوری در افلاک اوفکنده چودیدش فخر رو تن را فرو داد همه جانش برفت و دل بدو داد ولی زهره نبود از بیم شاهش که در چشم آورد روی چو ماهش برفته هوش ازو و هوش می داشت بمردی چشم خود را گوش می داشت یقین دریافت حالی شاه آن راز ولی پرده نکرد از روی آن باز چو اهل جشن مست باده گشتند در آن مستی ز پای افتاده گشتند در آن مجلس زمی وز روی دلدار بفخر اندر دو مستی شد پدیدار چنان جانش ز آتش موج زن شد که جانش در سر آن سوختن شد میان سوز در شوریده جمعی نگه می داشت خود را همچو شمعی شه گرگان چو فخری را چنان دید دلش با عشق و آتش در میان دید غلام خود بدو بخشید در حال سخن ور گشت از شادی آن لال ز سوز عشق و شرم شاه عالی بگردید ای عجب صد رنگ حالی شهش گفتا چه افتادت که مردی غلام تست دستش گیر و بردی غلام و فخر هر دو شادمانه شدند از مجلس خسرو روانه اگرچه مست بود آن فخر بی خویش بکار آورد عقل حکمت اندیش بزرگانی که پیش شاه بودند همه از نیک و بد آگاه بودند بدیشان گفت امشب شاه مستست ز می نیز این غلام افتاده پستست گر امشب این غلام از حضرت شاه برم با خانه خود تا سحرگاه چو گردد روز دیگر شاه هشیار اگر باشد پشیمانیش ازین کار وگر کرده بود بر دل فراموش وگر از غیرت آید خونش در جوش غلامش چون بر من بوده باشد اگر گویم بسی بیهوده باشد بتهمت خون بریزد بی گناهم به پیش سگ دراندازد براهم مرا گوید ندانستی تو جاهل که نبود مست را گفتار عاقل چرا یک شب نکردی صبر تا روز که تا هشیار گردد شاه پیروز کنون او رانخواهم برد با خویش که شه مستست و ما را کار در پیش همه گفتند رای تو صوابست که امشب پیش شاهش جای خوابست بزیر تخت آن شاه معظم یکی سردابه بود از سنگ محکم در آن سردابه تختی بود زیبا برو ده دست جامه جمله دیبا غلام مست را در پیش آن جمع بخوابانید آنجا با دو سه شمع باعزازش دو شمع آنجا بر افروخت برون آمد ولی چون شمع می سوخت در سردابه را پس فخر گرگان ببست القصه در پیش بزرگان کلید آنگه بایشان داد و تا روز بر آن در خفت از عشق دلفروز بمی چون شاه دیگر روز بنشست درآمد فخر و خدمت را کمر بست بزرگان در سخن لب برگشادند کلید آنگه به پیش شه نهادند ز کار فخر گفتندش که چون کرد که الحق احتیاط از حد فزون کرد بمستی چون که شه داد آن غلامش نگه می داشت الحق احترامش بشب موقوف کردش پیش ده کس که تا شاهش چه فرماید ازین پس شهش گفت این ادب از وی تمامم ازان اوست خاصه این غلامم بغایت فخر شد زین شادمانه دلش می زد ازان شادی زبانه به آخر چون در سردابه بگشاد زهر چشمی بسی خونابه بگشاد که دید آن ماه رخ را زشت گشته ز سر تا پای او انگشت گشته مگر در جسته بود از شمع آتش فتاده در لحاف آن پری وش بیک ره سوخته زارش سر و پای نه جامه مانده و نه تخت برجای ز مستی شراب و مستی خواب شده در آتش سوزنده غرقاب چو روی دلستانش را چنان دید جهانی آتش آن دم نقد جان دید چو در آتش فتاده بود یارش در آتش اوفتادن بود کارش چه گویم من که چون دیوانه دل گشت بسی دیوانگی بر وی سجل گشت در آن دیوانگی در دشت افتاد چو گردون روز و شب درگشت افتاد چو عشق از حد بشد با درد خود ساخت حدیث ویس و رامین ورد خود ساخت غم خود را در آنجا می فرو گفت اگرچه قصه را بر نام او گفت به صحرا روز و شب می گفت و می گشت میان خاک و خون می خفت ومی گشت تو کار افتاده این ره نبودی ز سر عاشقان آگه نبودی چه می دانی که عاشق در چه کارست که سجده گاه او بالای دارست بباید کرد غسل از خون خویشت که تا آن سجده گاه آرند پیشت
عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت حسین منصور حلاج بر سر دار چو ببریدند ناگه بر سر دار سر دو دست حلاج آن چنان زار بدان خونی که از دستش بپالود همه روی و همه ساعد بیالود پس او گفت آنکه سر عشق بشناخت نمازش را بخون باید وضو ساخت بدو گفتند ای شوریده ایام چراکردی بخون آلوده اندام که گر از خون وضوی آن بسازی بود عین نمازت نانمازی چو مردان پای نه در کوی معشوق مترس از نام و ننگ هیچ مخلوق که هر دل کو بقیومست قایم نترسد ذره از لؤم لایم بیا مردانه در کار خدا باش کم اغیار گیر و کار را باش چو گردون گرد عالم چند گردی ز خود کامی فراتر شو بمردی که گر عشقت چنین نامرد گیرد ز خجلت بند بندت درد گیرد بسا شیران که صاحب زور بودند بزور عشق در چون مور بودند تو کز موری کمی در زور و مقدار به پیش عشق چون آیی پدیدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت غلبهٔ عشق لیلی بر مجنون چو مجنون درگه لیلی بدیدی نبودی تاب آنش می دویدی شدی چون زعفران آن رنگ رویش سنان گشتی ز سر تا پای مویش فتادی بر همه اعضاش لرزه چو روباهی که بیند شیر شرزه بدو گفتند ای در انقطاعی نه بیند هیچکس چون تو شجاعی نه تو بیمی ز شیر بیشه داری نه هرگز از پلنگ اندیشه داری به صحرا و میان کوه گردی نترسی از همه عالم بمردی چو آید درگه لیلی پدیدار شوی زرد و بلرزی چون سپیدار چنین گفت آنگهی مجنون پر غم که آنکس کو نترسد از دو عالم ببین تا زور شیر عشق چندست که چون موریم در پای اوفکندست هر آن قوت که نقد هر نهادست به پیش زور دست عشق بادست اگر تو مرد آیی این سخن را تو باشی همنشین آن سرو بن را چو عاشق بر محک آید پدیدار شود معشوق جاویدش خریدار عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت پسر ماه روی با درویش صاحب نظر یکی زیبا پسر مهروی بوده ست که مشک از موی او یک موی بوده ست سر زلفش که دالی داشت در سر نبود آن دال جز دال علی الشر به رخ در آینه مه در نظر داشت به لب با لعل دستی در کمر داشت چو پیوسته به ابرو صید دل کرد ازهن پیوستگی او سجل کرد دهانش بود چون حرفی ز شنگرف شده از جزم وقفش بیست و نه حرف درو از ضیق حرفی چون نگنجد سزد کز بیست و نه بیرون نگنجد زمانی ثقبه در گوش گهر کرد زمانی حلقه در گوش قمر کرد یکی درویش در عشقش زبون شد دلی بود از همه نقدش که خون شد چو عشق گرم در آتش فکندش ز آتش گرم شد خود بند بندش چو آخر طاقت او طاق آمد بر آن دلبر آفاق آمد بگفتا درد من درمان ندارد که بی تو زیستن امکان ندارد نخواهم بی تو یک دم زندگانی مرا جانیست و بس دیگر تو دانی اگر می بخشیم افتاده ام من وگر می بکشیم استاده ام من مرا بی تو نه طاقت ماند نه تاب بکن کاری که خواهی کرد بشتاب چو بشنید آن پسر از عاشق این راز بدو گفتا اگر هستی تو جانباز کشم در تنگ بیز امتحانت ببینم احترام و قدر جانت چو درویش این سخن بشنود برخاست چو آتش گرم شد چون دود برخاست پسر بر اسپ شد حالی سواره به صحرا شد ز مردم بر کناره رسن در گردن درویش افکند پس آنگه اسپ را در پیش افکند بتازید اسپ چون درویش دیدش رسن در گردن از پی می دویدش بسی در تگ ز هر سویش دوانید بسی سختی به روی او رسانید چو بسیارش دوانید آخر کار به دشتی در کشیدش جمله پر خار شکست آن بی سر و بن را به صد جای چو شاخ گل هزاران خار در پای چو شد معشوق از سرش خبردار که هست آن عاشق بی دل گرفتار ندارد هیچ شهوت صادقست او به سر عشق بازی لایقست او فرود آمد ز اسپ آن عالم آرای نهادش بر کنار از مهر دل پای به دست خویش یک یک خار دلدوز برون می کرد از پایش همه روز به دل می گفت با خود عاشق زار چه بودی گر بدی هر خار صد خار که گر تن را جراحت بیش بودی دلم را روح و راحت بیش بودی همی گفت این سخن در دل نهفته ز خار پای چندان گل شکفته که گر این خار در پایم نبودی کنار این پسر جایم نبودی چو در پای تو خار از بهر یارست گلستانیست آن هر یک نه خارست بسی بر نام او تا کشته گردی همه اعضا به خون آغشته گردی چو نام او بود خون خواره تو کند بر خون تو نظاره تو
عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت نابینا با شیخ نوری رحمه الله مگر پوشیده چشمی بود در راه که بگشاده زبان می گفت الله چو نام حق ازو بشنود نوری به پیش او دوید از ناصبوری بدو گفتا تو او را می چه دانی وگر دانی چرا تو زنده مانی بگفت این و چنان بی خویشتن شد که گفتی جان مشتاقش ز تن شد در آن شورش به صحرا رفت ناگاه نیستانی دروده بود در راه چنان بر نیستان زد خویشتن را که پاره پاره کرد از زخم تن را بآخر از تنش از بس که خون شد بزاری جان او با خون برون شد نگه کردند و او را کشته دیدند همه جایش بخون آغشته دیدند ز خون سینه آن کشته راه نوشته بر سر هر نی که الله چنین باید سماع نی شنودن زنی کشته شدن در خون غنودن چو نام دوست بنیوشی چنین شو بیک یک ذره بحری آتشین شو تو گر در دوستی جان در نبازی ترا آن دوستی باشد مجازی اگر در عشق اهل راز باشی ز صدق دوستی جانباز باشی عطار » الهی نامه » بخش ششم » حکایت شیخ ابوالقاسم همدانی مگر بوالقاسم همدانی آنگاه که از همدان برون افتاد ناگاه سوی بت خانه آمد در نظاره ستاده دید خلقی بر کناره بر آتش دید دیگ پر ز روغن که می جوشید چون دریای کف زن زمانی بودترسایی درآمد بخدمت پیش آن بت در سر آمد بپرسیدند ازو کای سرفکنده خدا را کیستی تو گفت بنده بدو گفتند پس هدیه بنه زود نهاد القصه هدیه رفت چون دود یکی دیگر درآمد همچنان کرد بدین ترتیب ده کس را روان کرد بآخر دیگری در پیش آمد قوی بی قوت و بی خویش آمد نزار وزرد و خشک و لاغری بود تو گویی مرده بر بستری بود بپرسیدند کآخر کیستی تو که مرده گوییا می زیستی تو چنین گفت او که لختی پوستم من خدای خویشتن را دوستم من چو گفت او این سخن گفتند بنشین خوشی بنشست بر کرسی زرین بیاوردند آن روغن بیکبار همی کردند بر فرقش نگونسار ز تف دیگ روغن مرد مضطر به پای افکند حالی کاسه سر چو برخاست آن زمان کاسه ز ره زود تمامش سوختند آن جایگه زود که از خاکسترش گردی که باشد بود درمان هر دردی که باشد چو شیخ آن حال دید از دور بگریخت بسی با خود در آن قصه بر آویخت بدل می گفت کای مشغول بازی چو ترسا دوستی آمد مجازی برای دوستی جان باز آمد اگر جان تو اهل راز آمد تو هم در دوستی حق چنین باش وگرنه با مخنث هم نشین باش چو او در دوستی بت چنین است ترا گر دوستی حق یقینست بترک جان بگو یا ترک دین کن چو نتوانی چنان کردن چنین کن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » المقالة السّابعة پسر گفتش که این کاری بلندست که داند تا علو عشق چندست بقدر مایه برتر می توان شد بیک یک پایه بر سر می توان شد چنان اوجی که دارد عشق جان سوز کس آنجا کی رسد آخر بیک روز بدان شاخی که نرسد دستم آنجا چرا دعوی بود پیوستم آنجا خیال سحر نتوانم ز سر برد مرا این کار می باید بسر برد چو این می خواهدم دل چون کنم من وگر خالی شود دل خون کنم من عطار » الهی نامه » بخش هفتم » جواب پدر پدر گفتش که چیزی بایدت خواست که آن در حضرت عزت بود راست که گر لایق نباشد آنچه خواهی ترا آن چیز نبود جز تباهی
عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت عیسی علیه السلام با آن مرد که اسم اعظم خواست ز عیسی آن یکی درخواست یک روز که نام مهتر حقم درآموز مسیحش گفت تو این را نشایی چه خواهی آنچه با آن برنیایی بسی آن مرد سوگندانش برداد که می باید ازین نامم خبر داد چو نام مهترش آخر در آموخت دلش چون شمع ازان شادی برافروخت مگر آن مرد روزی در بیابان گذر می کرد چون بادی شتابان میان ره گوی پر استخوان دید تفکر کرد و آنجا روی آن دید که ازنام مهین جوید نشانی کند از کهترین وجه امتحانی بدان نام از خدای خویش درخواست که تا زنده کند آن استخوان راست چو گفت آن نام حالی استخوان زود بهم پیوست و پیدا کرد جان زود پدید آمد یکی شیر از میانه که آتش می زد از چشمش زبانه بزد یک پنچه و آن مرد را کشت شکست از پنجه او مرد را پشت بخورد آنگه بزاری در زمانش میان ره رها کرد استخوانش هم آنجا کاستخوان شیر نر بود شد آن گو ز استخوان مرد پر زود چو بشنید این سخن عیسی بر آشفت زبان بگشاد با یاران چنین گفت که آنچ آنرا کسی نبود سزاوار ز حق خواهد نباشد حق روادار ز حق نتوان همه چیز نکو خواست که جز بر قدر خود نتوان ازو خواست تو گر شایستگی باخویش داری هر آن چیزی که خواهی بیش داری چه گر کار تو زاری و دعا است ولیکن کار او محض عطا است چه علت در میان آری پدیدار که خود بخشد اگر باشد خریدار عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابرهیم علیه السلام با نمرود مگر نمرود را چون هشتصد سال برآمد تیره شد حالی بر او حال اگرچه از تکبر پیل تن بود ولی یک پشه او را راه زن بود یقینش شد که چون انکار کرده ست خدای این پشه را بر کار کرده ست به ابرهیم گفت او که آشکار ست که اکنون گنج من بیش از هزار ست همه پر زر سرخ است و جواهر به تو بخشم دعایی گوی آخر که تا از فضل و رحمت حق تعالی دهد از نور ایمانم کمالی خلیل آنجا نهادش روی بر خاک زبان بگشاد کای دارنده پاک ز دل برگیر قفل این بی خبر را بجنبان سلسله بگشای در را به ایمان تازه گردان جان مستش به فضل خود ممیران بت پرستش خطاب آمد ز حضرت کای پیمبر تو فارغ شو ازو و رنج کم بر که ما را نیست ایمان بهایی که هست این گوهر ایمان عطایی که چون خواهیم فرمانی درآید ز ترسایی مسلمانی برآید بزرگانی که استغناش دیدند نه شب خفتند و نه روز آرمیدند چو کور از نقطه اسرار بودند همه سرگشته چون پرگار بودند چو کس را از دم آخر خبر نیست ازان دم حصه جز خوف و خطر نیست
عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت مرد ترسا و شیخ بایزید یکی ترسا میان بسته به زنار به پیش بایزید آمد ز بازار مسلمان گشت و کرد از شک کناره پس آنگه کرد آن زنار پاره چو ببرید آن مسلمان گشته زنار بسی بگریست شیخ آنجایگه زار یکی گفتش که شیخا چون فتادی به گریه زانکه هست این جای شادی چنین گفت او که بر من گریه افتاد که چون باشد روا کز بعد هفتاد گشاید بند زنار از میانش به یک دم سود گرداند زیانش گر آن زنار بندد بر میانم چه سازم چون کنم گریان ازانم گر این زنار کاین دم کرد پاره ببندد دیگری را چیست چاره اگر زنار بگسستن خطا نیست چرا زنار بر بستن روا نیست هزاران زهره و دل آب و خون است که تا بیرون شود این کار چون است گر آنجا هیچ قدری داشتی جان نبودی موت انسان قتل حیوان اگر سر تا به گردون برفرازی وگر خود را وطن در چاه سازی وگر سر بشکنی ور سرکشی باز نه انجامت بگرداند نه آغاز ترا گر بی سری ور سرفرازی به یک نرخ آیدم در بی نیازی عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت دیوانهای که سر بر در کعبه میزد یکی دیوانه ای گریان و دل سوز شبی در پیش کعبه بود تا روز خوشی می گفت اگر نگشایی ام در بدین در همچو حلقه می زنم سر که تا آخر سرم بشکسته گردد دلم زین سوز دایم رسته گردد یکی هاتف زبان بگشاد آنگاه که پر بت بود این خانه دو سه راه شکسته گشت آن بت ها ی درونش شکسته گیر یک بت از برونش اگر می بشکنی سر از برون تو بتی باشی که گردی سرنگون تو درین راه از چنین سر کم نیاید که دریا بیش یک شبنم نیاید بزرگی چون شنید آواز هاتف بدان اسرار شد دزدیده واقف به خاک افتاد و چشمش خون روان کرد بسی جان از چنین غم خون توان کرد چو با او هیچ نتوانیم کوشید نمی باید به صد زاری خروشید عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ایّوب علیه السلام چنین نقل است که ایوب پیمبر که عمری در بلایی بود مضطر هم از گرگان دنیا رنج دیده هم از کرمان بسی سختی کشیده درآمد جبرییل و گفت ای پاک چه می باشی بنال از جان غمناک که گر باشد ترا هر دم هلاکی ازان حق را نباشد هیچ باکی اگر عمری صبوری پیش آری نه حق گر صبوری بیش داری چنان تقدیر گردان است پرگار ز وی کس نیست یک نقطه خبردار نه دل از دل خبر دارد نه جان هم ولی کاری روان بی این و آن هم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت یوسف همدانی علیه الرحمة چنین گفته ست آن شمع دل فروز همه دان یوسف همدان یکی روز که یوسف را چنین گفتند احرار که ای کرده زلیخا را دل افگار زنی شد عاجز و بی یار مانده ز بی تیماریت بیمار مانده ببردی دل ازو در زندگانی اگر بازش دهی دل می توانی چنین گفت آنگهی یوسف که هرگز نبردم من دل آن پیر عاجز نه از دل بردن او هستم آگاه نه هم جستم به قصد دلبری راه مرا نه با دل او کار بوده ست نه در من هرگز این پندار بوده ست مرا گویی که اکنون بیست سال است که دل گم کرده ام این خود محال است کسی کاو از دل خود نیست آگاه چگونه در دل دیگر برد راه
عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت زلیخا عزیزی از زلیخا کرد درخواست که چون یوسف ببردت دل بگو راست که گر این دل تو داری می کنی ناز اگر می خواهی از یوسف تو دل باز زلیخا خورد سوگندی قوی دست که گر موییم از دل آگهی هست نمی دانم دلم عاشق چرا شد وگر عاشق شد او باری کجا شد چو یوسف هیچ دل محکم ندارد زلیخا نیز این دل هم ندارد چو نه این یک نه آن بر کار بوده ست نه این دلبر نه آن دلدار بوده ست کنون این دل کجا شد در میانه چه گویم زین طلسم و این بهانه زهی چوگان که گویی را چنان کرد که از مشرق سوی مغرب دوان کرد پس آنگه گفت هان ای گوی چالاک به هش رو تا نیفتی در گو خاک که گر تو کژ روی ای گوی در راه بمانی تا ابد در آتش و چاه چو سیر گوی بی چوگان نباشد گناه از گوی سرگردان نباشد اگرچه آن گنه نه کردن تست ولیکن آن گنه در گردن تست عطار » الهی نامه » بخش هفتم » تمثیل بزرگی گفت ازل همچون کمان است هزاران تیر هر دم زو روان است ز دیگر سو ابد آماج گاهی نه زین سو و نه زان امکان راهی همی هر تیر کآید از کمان راست عنایت بود تیر انداز را خواست ولی هر تیر کآید کوژ از راه همی بر تیر نفرین بارد آنگاه ازین حالی عجب تر می ندانم دلم خون گشت دیگر می ندانم عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت ابوبکر سفاله چنین گفته ست بوبکر سفاله که با او هست پیوسته حواله همی گویند در آبم نشانده که هرگز تر مگرد ای باز مانده که گرچه غرقه ای اما چنانی که گر تر گردی از تر دامنانی مشو تر گرچه در آبی همیشه درین معرض چه سنجد شیر بیشه که داند تا درین اندوه مردان چگونه زار در خونند گردان اگر این درد بودی حاصل تو جهانی خون گرفتی از دل تو عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت سلطان محمود با دیوانه در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده بر او چون فرود آمد زمانی تو گفتی داشت اندوه جهانی نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد نه از اندوه خود یک دم گذر کرد شهش گفتا که چه اندوه داری که گویی بر دلت صد کوه داری زبان بگشاد مرد از پرده راز که ای پرورده در صد پرده ناز گرت هم زین نمد بودی کلاهی ترا بودی درین اندوه راهی ولیکن در میان پادشایی چه دانی سختی و درد جدایی که مومی با عسل خفته به صد ناز نه از آتش خبر دارد نه از گاز ولی هرگه که از وی شمع سازند ز سوز ش روشنی جمع سازند چو اشک از آتش آید افسر او بداند آنچه آید بر سر او تو هم این دم نه ای از خویش آگاه ولی آن دم که برگیرندت از راه به هر یک یک نفس روشن بدانی که مرده بوده ای در زندگانی
عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت درخت بریده درختی سبز را ببرید مردی برو بگذشت ناگه اهل دردی چنین گفت او که این شاخ برومند که ببریدند ازو این لحظه پیوند ازان ترست و تازه بر سر راه که این دم زین بریدن نیست آگاه هنوزش نیست آگاهی ز آزار شود یک هفته دیگر خبردار ز حال خود خبر نه این زمانت ولی چون بر لب آید مرغ جانت بدام از دانه بینی مرغ جان را که این دانه دهد مرغی چنان را چو آدم مرغ جان را داد دانه بیفتاد از بهشت جاودانه ولی آدم اگر گندم نخوردی همی مردم به جز مردم نخوردی ز تو گر مرغ و حیوان می گریزند چو زیشان می خوری زان می گریزند عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت حسن بصری و رابعه رضی الله عنهما حسن یک روز رفت از بصره بیرون به پیش رابعه آمد به هامون بسی بز کوهی و نخچیر و آهو به گردش صف زده بودند هر سو حسن را چون ز راهی دور دیدند ز پیش رابعه یک سر رمیدند حسن چون دید آن در وی اثر کرد زمانی غیرتش زیر و زبر کرد به صدق از رابعه پرسید آنگاه که از بهر چه حیوانات این راه ز تو نگریختند از من رمیدند مگر با خود مرا نااهل دیدند ازو پس رابعه پرسید رازی که چه خوردی تو گفتا پی پیازی درین ساعت مرا ای پاک خاطر پیازی بود و اندک پیه حاضر به خون دل یکی پیه آبه کردم درین دم کآمدم بیرون بخوردم چو از وی رابعه بشنید این راز بر آورد ای عجب مردانه آواز که خوردی پیه این مشتی پریشان چگونه از تو نگریزند ایشان اگر کم خوردنی باشد چو مورت بود کم خوردن کرمان گورت اگر هر روز یک خرما کنی قوت مسلم مانی از کرمان تابوت چو کرمانت برای بند بندست به یک خرما ازین کرمان بسند ست چنین تو پشت کرم از آب و نانی شکم پر کرده در پهلو ازانی نه ای بی مبرز و بی مطبخ ای مرد دلت نگرفت ازین دو دوزخ ای مرد ز یک دوزخ به دیگر دوزخ آیی که از مبرز به سوی مطبخ آیی چو نشکیبی دمی از لوت و از لات به سودا چند پیمایی خیالات ترا گفتند جان را ده طهارت تو تن را می کنی دایم عمارت به باطن حرمتت باید همیشه که جز خدمت به ظاهر نیست پیشه کسی گفت آتشی در خویشتن زن چو خوردی لقمه ای بنشین و تن زن عطار » الهی نامه » بخش هفتم » حکایت موسی علیه السلام به موسی گفت حق کای مرد اسرار چو تنها می نشینی دل نگه دار وگر با خلق باشی مهربان باش در آن ساعت نگهدار زبان باش وگر در ره روی سر پیش می دار نظر بر پیش چشم خویش می دار وگر ده سفره پیش آرند خلقت نگه می دار آنجا نیز حلقت چو تو بس بی طعام ناتمامی میان در بسته از بهر طعامی چنان کان طفل حیران می درآید به رزقش شیر پستان می فزاید همی کان طفل را تقدیر کردند به رزقش در دو پستان شیر کردند چو با تو رزق دایم همبر افتاد چرا این خلق در یکدیگر افتاد همه سودا ست ای سودایی آخر همی سودا چه می پیمایی آخر اگر تو عاقلی سودا بینداز تو امروزی غم فردا بینداز