Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - فی التوحید باری عز اسمه حمد پاک از جان پاک آن پاک را کو خلافت داد مشتی خاک را آن خرد بخشی که آدم خاک اوست جزو و کل برهان ذات پاک اوست آفتاب روح را تابان کند در گل آدم چنین پنهان کند چون گل آدم به صحرا آورد اینهمه اعجوبه پیدا آورد چون درون نطفه ای جانی نهد آفتابی در سپندانی نهد کلبه روح القدس قلبی کند قالبش چون دحیة الکلبی کند از بن انگشت عین او آورد بحر دل در اصبعین او آورد کوه را چون ظله آسان او کند بحر را گهواره جنبان او کند شیر از انگشت خلیل او آورد عیسیی از جبرییل او آورد طفل را در مهد پیغامبر کند وز همه پیرانش بالغ تر کند کوه را در گردن عوج افکند شور در یأجوج و مأجوج افکند شیرخواری را به تقریر آورد وز میان فرث و دم شیر آورد خاک را مهد بنی آدم کند باد را نه ماهه مریم کند آب موج آرنده را پل سازد او وآتش سوزنده را گل سازد او گرگ را بر پیرهن گویا کند وز دم پیراهنی بینا کند بنده ای را منصب شاهی دهد از چنان چاهی چنان جاهی دهد از عصایی سنگ را زمزم کند گندمی تخم عصی آدم کند مرده را از زنده پیدا آورد زنده از مرده به صحرا آورد برف و آتش جفت یکدیگر کند تا ز هر دو قدسیی سر برکند گربه را از عطسه شیر آورد گاو را از گربه در زیر آورد انگبین را پرده کافوری کند وانگهش آن پرده زنبوری کند ماه را بر رخ سیاهی او نهد گاو را بر پشت ماهی او نهد سنگ را از بیم خویش آبی کند آب را از خوف سیمابی کند صدهزاران راز در موری نهد در دلش از شوق خود شوری نهد گه ملک را گیرد و صلبش کند گه جناحش بشکند قلبش کند جعفر طیار را پر برنهد شهر دین را از علی در بر نهد گه زنی آرد ز مردی بی زنی گاه مردی از زنی بی بیزنی گاه از مرغی کند خنیاگری گاه از نحلی کند حلواگری او دهد سنگی و کرمی در میانش او نهد کرمی و برگی دردهانش دود را بی آتشی انجم کند سنگ آتش آرد و هیزم کند سنگ سرد از آتش دل گرم ازوست چوب خشک از میوه تر نرم ازوست گه ز ادهم اشهبی می آورد گاه از روزی شبی می آورد نیش را در نوش شمع او می نهد ماه را با مهر جمع او می نهد پشه ای را صف شکن می آورد در مصافش پیل تن می آورد تا سر یحیی است غارت می کند پس به حی ماندن اشارت میکند ملک در دست شبانی می نهد منت او بر جهانی می نهد دیو را انگشتری در می کند دیو مردم را پری در می کند صدهزاران ساله طاعت کردنی طوق لعنت می کند در گردنی ذات یونس را چو سر حوت داد در درون بطن حوتش قوت داد آب را در پای عیسی خاک کرد وز دمش در خاک جان پاک کرد آنچنان غیبی نهان پیدا نمود از بن جیبی ید بیضا نمود گه دو خاکی را به بالا راه داد گه سه قدسی را به شیب چاه داد شادی روحانیان از مهر اوست گریه کروبیان از قهر اوست قطره ای را در مکنون می دهد نقطه ای را دور گردون می دهد هم ز خونی منعقد دل می کند هم خلیفه از کفی گل می کند عقل سرکش را به شرع افکنده کرد تن به جان و جان به ایمان زنده کرد خوان گردون پیش درگاه او نهاد قرص مهر و کاسه ماه او نهاد چون در آب بحر موج آغاز کرد هر دو را زآمد شدن هم باز کرد از درخت سبز شمعی برفروخت تا چو پروانه کلیمش پر بسوخت آتشی در دست دشمن درگرفت تا خلیلش طبع اسمندر گرفت کلب را در کهف کلب روم کرد آهن و پولاد را چون موم کرد کره ای گردون به حق میآورد در ره او گر طبق می آورد گرد خاکی سرنگونش درکشید وز شفق دامن به خونش درکشید در غمش راهی که گردون می رود سرنگون در خاک و در خون می رود سنگ را و مرغ را هم ناله ساخت مرغ آورد و زسنگش ژاله ساخت مرغ مستش حرب پیل آغاز کرد در میان کعبه سنگ انداز کرد مور راهش از کمر چستی گرفت با سلیمان لاجرم کستی گرفت نحل او چون وحی او معلوم کرد بس که شیرین کاریی چون موم کرد عنکبوت او چو دام انداز شد آنچنان مرغی به دامش باز شد اوست آن یک کز دو حرف نامدار کرد پیدا در سه بعد ارکان چار پنج حس در شش جهت سالار کرد هفت را در هشتمین دوار کرد نه فلک چون ده یکی خواست از درش از دو عالم جای آمد بر ترش چون بهشتم در دو شش را بار داد چار را نه داد و نه را چار داد مردمی در آب شور و گوشه ای کز جهان پیه آبه بودش توشه ای آب حیوان بود در تاریکی اش تیز رو آورد در باریکی اش بر سیاه و بر سپیدش شاه کرد روشنش در تیرگی چون ماه کرد همچو ماهی چرخ بر طاقش نشاند خلق را در عهد و میثاقش نشاند گه چراغ و گاه چشمش نام کرد در چراغش روغن بادام کرد در خلافت جامه پوشیدش سیاه کرد دیبای سپیدش بارگاه ز ابروان کژ دو حاجب راست کرد هر دو را پیوستگی درخواست کرد زاندرون بنشاند فراشی به کار تا ز دل آبی زند وقت غبار از برون دو پرده دار طرفه کرد تا نیارد غول قصد غرفه کرد صف کشید از مژه و بر در نشاند تا کسی که اوباش بود از در براند همچو یوسف گرچه جایش چاه داد تا به هفتم آسمانش راه داد هر زمانی در تماشای نظر بر طبق میریختش نقد دگر در سوادش مردمی را زین داد بر طبق نقدی که دادش عین داد وهم را در راه او جاسوس ساخت تا ز نامحسوس صد محسوس ساخت در خزینه داری آوردش خیال تا همه چیزی بسازد حسب حال کرد مشرف حفظ چابک کار را تا نگهبانی کند اسرار را در دلش گنجی نهاد از معرفت دادش از جان جام جم عیسی صفت شاه چون در صدر هر کاری بکرد حل و عقد ملک بسیاری بکرد در درون پرده مفرش ساختش خواب را همخوابه خوش ساختش خواب چون در شاه شاهد کار کرد از سنان مژه در مسمار کرد دو صدف را روی بر رو برگشاد حقه سی و دو لؤلؤ برگشاد بیست و نه چشمه در افشان باز کرد رسته سی و دو در آغاز کرد از صدف لا را نهنگ آسا نمود تا دهن بگشاد الا الله نمود شد نهنگ لا به سرهنگی عزیز زان کمر دادش چو قاف و تیغ نیز کرد ظاهر قاف را عنقا نواز تا کند سیمرغ معنی بال باز عین را نونی در او پیدا نمود تا صدف را چشمه زیبا نمود بست بر فتراک موری طاوسین داد اهل سر خود را یا و سین چون صدف را پردگی بسیار بود پردگی را پرده فرض کار بود پس ده و دو پرده را بگشاد جای تا کسی ننهد برون از پرده پای بست لایق پرده عشاق را تا نوایی میدهد آفاق را چون مخالف دید ازو واخواست کرد تا پس پرده مخالف راست کرد آن یکی را در نهاوند اوفکند وان دگر را بسته دربند اوفکند پس زفان با تیغ و بانگ راه زن بر حسینی زد به آواز حسن عاقبت سوز فراق آمد پدید از سپاهان و عراق آمد پدید در صدف تیغ زفان بر کار کرد تا کله بنهاد هرکه انکار کرد بی چنین تیغی که دانستی به هش شور و تیز و تلخ و شیرین و ترش گر ترش تیزی کند وآید به زور تلخیش نکند ز شیرینی و شور در گهر افشاندن آویزش نمود با سر تیز او سر تیزش نمود نطق اگر بودش درشت و لفظ گرم خوش خورم کآمد چو تیغی چرب و نرم چون صدف شد راست گردان گشت تیغ گوهر افشانی برآمد بی دریغ چور اگر شکر نچیند گو مچین کور اگر گوهر نبیند گو مبین ای شده هر دو جهان از تو پدید ناپدید از جان و جان از تو پدید ای درون جان برون ناآمده وی برون جان درون ناآمده تو برونی و درون در تویی نه برون و نه درون بل هر دویی چون به ذات خویش بیچون آمدی نه درون رفتی نه بیرون آمدی هر دو عالم قدرت بی چون تست هم تویی چیزی اگر بیرون تست چون جهان را اول و آخر تویی جزو و کل را باطن و ظاهر تویی پس تو باشی جمله دیگر هیچ چیز چون تو باشی خود نباشد هیچ نیز ای ز جسم و جان نهان دیدار تو گم شده عقل و خرد در کار تو هست عقل و جان و دل محدود خویش کی رسد محدود در معبود خویش ای ز پیدایی خود بس آشکار چون تو هستی چون بود کس آشکار هم خرد بخش خردمندان تویی هم خداوند خداوندان تویی جمله را در خاک اندازی نخست پس به بادیشان کنی آخر درست بر در حکمت ز ماهی تا به ماه در کمر بینم ز کوهی تا به کاه عرش چون بویی نیافت از هیچ جای عرش را کرسی بشد در زیر پای کرسی از خود محو شد از بس که جست ثبت العرش اصل می باید نخست لوح را چون بی تو جان پر سوز شد با سر لوح نخستین روز شد تا قلم بشکافت از آلای تو چون قلم در خط شد از سودای تو می زند چرخ آسمان از شوق این می نگنجد در همه روی زمین از پی گردت زمین را هر زمان دست مانده ست از دعا بر آسمان مهر از بهر سگ کویت ز شرم شد ز رنگ و گرده ای آورد گرم مه که در اول چو نعلی زآتش است چون ز تست آن نعل در آتش خوش است صبحدم بر یاد تو یک خنده کرد خلق را از دم چو عیسی زنده کرد روز یافت از تو به نو جانی دگر زانکه هر روزی تو در شانی دگر زنگی شب چون نزولت هر شبست خنده زن دندان سپید از کوکبست ابر را بی تست دل پر برق رشک روی او و صدهزاران دانه اشک رعد را تسبیح آورده به جوش آب برده برقش آورده خروش برق را چون بی تو صافی درد بود لاجرم تا زاد حالی مرد زود آتش از سوز تو آب خویش برد تا چو آتش تشنه آب اندیش مرد باد آمد خاکساری پای بست خاک پاش کوی تو بادی به دست ابر را چون شوق تو آتش فروخت آبرویش ریخت چون آتش بسوخت خاک ره را باد سرد از بهر تست خاک بر سر سر به باد از قهر تست کوه را دل خون شد از تقریر تو آب ازو میریزد از تشویر تو بحر چون از آب شد لب خشک ماند کشتی از شوقت همه بر خشک راند جمله گلهای رنگارنگ پاک میٖ فرو ریزد ز شوق تو به خاک چون شکوفه از شکفتن سیر شد ز اشتیاقت روز طفلی پیر شد جام زر بر دست نرگس می نهی نقره ای را میر مجلس می نهی لاله را بر کوه کردی در کمر تا کلاه افکند در خون جگر یاسمین چون بر زمینت سر نهاد چار ترکی آسمان گون برنهاد شد بنفشه خرقه پوش کوی تو سر به بر در مست های و هوی تو سوسنت چون شکر گفت از ده زبان بنده گشت آزاد از هفت آسمان غنچه پیکان بود گل لعل ای عجب لعل پیکانیش دادی زین سبب دفتر گل بین که می خواند به حق حمد تو پر زر دهان از هر ورق چند گویم کآنچه گویم آن نه ای چند جویم کانچه جویم آن نه ای چون نمی دانم چگونه من ز تو چون نمی یابم چه جویم من ز تو جمله یک ذاتست اما متصف جمله یک حرف و عبارت مختلف جمله یک ذاتست من دانا نیم گرچه یک راهست من بینا نیم هر زمان این راه بی پایان تر است خلق هر ساعت در او حیران تر است تا ابد این راه منزل رفتنی ست جمله در خونابه دل رفتنی ست قصه ای که ان نه دل و نه جان شناخت کی توان دانست و کی بتوان شناخت هرکه او این راز مشکل پی برد گر بود صد جانش یک جان کی برد چاره این چیست در خون آمدن وز وجود خویش بیرون آمدن چون نمی یابم سر این رشته باز همچو سوزن مانده ام سرگشته باز نیست جز واماندگی بشتافتن زانکه هست این یافتن نایافتن چرخ می خواهد که این سر پی برد او به سرگردانی این ره کی برد حل و عقد اینچنین سلطانیی کی توان کردن به سر گردانیی چیست از سرگشتگی بیش این زمان گر نمی دانی بدان از آسمان گر فلک گر مهر و مه گر اختر است هر شب و هر روز سرگردان تر است در تو گر سرگشتگی را راه نیست جان تو از جان من آگاه نیست نیست آسان وصل یار بی نظیر گر امید وصل داری خود بمیر گر توانی یافت بی رنجی وصال صدق پیش آور برون رو از خیال در طریق عشق بی آویز شو خاک گرد و همچو آتش تیز شو تو چو طین لازبی در وقت کار لاجرم آویز داری بیشمار کار زآتش بایدت آموختن مذهبی دارد عجب در سوختن چون بسوزد هرچه میخواهد ز پیش جمله بگذارد شود با جای خویش دیو دل از سیم و زر برداشته ست سیم و زر جمله به تو بگذاشته ست زآنکه دیو از آتشست و تو ز خاک تو بگیری او بسوزد جمله پاک گرچه دنیای دنی اقطاع اوست آتشست او زآن ندارد هیچ دوست آن ندیدی تو که ابلیس لعین زآتشی ننهاد رویش بر زمین گفت من از آتش افروزنده ام سجده نکنم زآنکه من سوزنده ام حق چو آتش را سرافراز آفرید سر به سجده چون تواند آورید دوزخ از آتش چنین شد صعبناک از که دارد آتش سوزنده باک زندگانی گر خوش و گر ناخوشست در زمین و باد و آب و آتشست در میان چار خصم مختلف کی توانی شد به وحدت متصف گرمی ات در خشم و شهوت می کشد خشکی ات در کبر و نخوت می کشد سردی ات افسرده دارد بر دوام تربت رعنایی ات آرد مدام هر چهار از یکدگر پوشیده اند روز و شب با یکدگر کوشیده اند گاه این یک غالب آید گاه آن چون تو رفتی خواه این و خواه آن دشمن یکدیگرند این هر چهار کی شوندت هرگز ایشان دوستدار تو به هم با دشمنان در پوستی چشم می داری ز دشمن دوستی گر تو خواهی تا ز روی ایمنی پشت آرد در تو چندین دشمنی همچنان کز چار خصم مختلف شد تنت هم معتدل هم متصف جانت را عشقی بباید گرم گرم ذکر را رطب اللسانی چرب و نرم زهد خشکت باید از تقوی و دین وآه سردت باید از بردالیقین تا چو گرم و سرد و خشک و تر بود اعتدال جانت نیکوتر بود هرکه را جان معتدل شد اینچنین سنگ جسمش لعل دل شد اینچنین ور به عکس این بود ننگی بود ننگ نبود لعل اگر سنگی بود جهد کن ای از رعونت راه بین تا نگردی همچو ابلیس لعین از ملایک بوده شیطانی شوی ز اهرمن گردی و هامانی شوی از مقام بلعمی کلبت کنند یا نه چون بر صیصیا صلبت کنند جهد کن ای لعل بوده شاه را تا نگردی مسخ و ملعون راه را در چنین ره قلب بسیاری کنند از زری مس از گلی خاری کنند ساحران دیده عصایی را امین گفته آمنا برب العالمین پس جهودان کور در پیغامبری سجده کرده پیش گاوی از خری از عصایی ساحر ایمان یافته پس جهود از گاو کفران یافته تو چنان دانی که این بازار عشق هست چون بازار بغداد و دمشق زنده از بادی کفی خاک آدمست گر جز این چیزی دیگر هست آن دمست عشق را امروز و فردا کی بود کفر و دین اینجا و آنجا کی بود یارب آن خود چه نظر بوده ست پاک کآشکارا کرد آدم را ز خاک این همه اعجوبه در وی گرد کرد عرشیان را بر درش شاگرد کرد آنچه خاکی بود کز پستی فرش چون گهر از زیر بر شد فوق عرش آن به فوق العرش از آن تحویل خواست کز یدالله و پر جبریل خواست آسمان و عرش و عنصر چیست پوست خاک الحق جمله را مغزی نکوست بعد خاک از قرب آن کامل تر است کآنکه آن مهجورتر واصل تر است هر کمان کز پس کشندش بیشتر تیر او بیشک شود در پیشتر تا ز پس نرود به ره در حیله ساز کی تواند جست ز آب رود باز ز اشتیاقش ذره ذره بود خاک آتشش از جان برآورده هلاک دوزخش در مغز و تن ذره شده نه به خود چون دیگران غره شده لاجرم اندر امانت پیش شد قرب او را هر دو عالم بیش شد ملک را سلطان و مالک آمد او بلکه مسجود ملایک آمد او جسم آدم صورت جان آمده است گوهر جان جسم جانان آمده است لاجرم او جان جان آمد ترا بی جهان جان و جهان آمد ترا چون برون آیی ز جسم و جان تمام تو نمانی حق بماند والسلام گنج خود در قعر جان بایست برد تا کسی آنجا نیارد دست برد لیک چون ابلیس بوی جان نیافت برد دست و دست برد آن نیافت این چه درگاهیست قفلش بی کلید وین چه دریاییست قعرش ناپدید گر بدین دریا درآیی یک دمی حیرت جانسوز بینی عالمی یک دمت را صد جهان حیرت دهند ذره حیرت به صد حسرت دهند چون تو دریایی نه ای نظاره کن گرد خشکی گرد و کشتی پاره کن معرفت چه لایق هر ناکس است کلکم فی ذاته حمقی بس است هرچه دانی آن تو باشی بیشکی ور ندانی از خران باشی یکی ها ز باطن واو از ظاهر بود معنی هو اول و آخر بود گر به های هو اشارت می کنی ور ز واو او عبارت می کنی ها بیفکن واو را آزاد کن بنده شو بی ها و واوش یاد کن چون برونست او ز هر چیزی که هست جز خیالی نیست زو چیزی به دست تا چنان کآن هست ننماید ترا دیده و دانسته چون آید ترا هرچه بینی جز خیالی بیش نیست هرچه دانی جز محالی بیش نیست

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن مریدی پیش شیخ نامدار نام حق میگفت بیرون از شمار شیخ اورا گفت ای بس ناتمام نیست حق را در حقیقت هیچ نام زآنکه هرچش آن تو خوانی آن نه اوست آن تویی و هرچه دانی آن نه اوست گر توصد دریا در آشامی بزور همچو کوهی باش و چون دریا مشور تو مباش آخر چنان کز جرعه ره به پهلو میروی چون رقعه هفت دریا نوش کن پس در زحیر ز آرزوی قطره دیگر بمیر تشنه او میر گر تو زنده خاک این درباش اگر تو بنده کاسه چندین ملیس ای بوالعجب چون بخوردی کاسه دیگر طلب هرکه آبستن نشد از درد این او زنی باشد نباشد مرد این ذره درد خدا در دل ترا بهتر از هر دو جهان حاصل ترا خلق در هر نوع و هر راهی که مرد چون همه جاوید آن خواهند برد من درین پستی درین دردم مقیم تا همین دردم بود فردا ندیم زنده زین دردم بدنیا هر نفس همدمم در گور این دردست و بس در قیامت مونسم این درد باد پیشه من مجلسم این درد باد گر بهشتی باشم و گر دوزخی باد جانم مست این درد ای اخی هرکرا این درد نیست او مرد نیست نیست درمان گر ترا این درد نیست خالقا بیچاره کوی توام سرنگون افتاده دل سوی توام ای جهانی درد همراهم ز تو درد دیگر وام میخواهم ز تو رنج برد کوی تو رنجی خوشست درد تو در قعر جان گنجی خوشست هرچه میخواهی توانی کرد تو بیش گردان هر دمم این درد تو گر نماند درد تو عطار را او نخواهد کافر و دین دار را درد تو باید که جان میسوزدش پای بر آتش جهان میسوزدش درد تو باید دلم را درد تو لیک نه در خورد من در خورد تو درد چندانی که داری میفرست لیک دل را نیز یاری میفرست دل کجا بی یاریت دردی کشید کاینچنین دردی نه هر مردی کشید خالقا تا این سگم در باطنست راه جانم سوی تو ناایمنست یا بحکم شرع در کارش فکن یا بکلی در نمکسارش فکن از خودی این سگ خودبین بسم گر نباشم من تو باشی این بسم تو بسی داری چو من در هر پسی من ندارم تا ابد جز تو کسی در میانم چون کشیدی از کنار در میانم بر کنار از اختیار در میان راه تنها مانده ام کس ندارم بی سر وپا مانده ام ای کس هر بی کسی بس بیکسم بی کسیم را کسی باشی بسم گر من بی کس ندارم هیچ کس همدم من تا ابد یاد تو بس

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل چون همی شد غرقه فرعون آن زمان از لژن پر کرد جبریلش دهان نیمه قول شهادت گفته بود در دگر نیمه ز عالم رفته بود از کرم گفتی که ای روح الامین گر تمام این قول گفتی آن لعین چارصد سالش گناه کافری کردمی محو از کمال قادری خالقا گر ز اهل عادت بوده ام باری آخر در شهادت بوده ام پس مرا فرعون نفسی هست نیز کو ندارد جز شهادت هیچ چیز پیش از مرگ این شهادت گفته است برشهادت خاستست و خفته است محو گردان کبر و فرعونی او باز خر جان را ز صد لونی او جان چو صید تست در شستش مده زیر دست تست از دستش مده چون به کیلان ازل پیش ازگناه از گناه آمد گلیم دل سیاه من بدست خود سپیدش چون کنم وز در تو ناامیدش چون کنم تو توانی کرد مویی را چو قیر نه ببوی علتی همرنگ شیر گر سیاه آمد مرا رنگ گلیم تو سپیدش کن چو مویم ای کریم از در خویشم مگردان ناامید از سر لطفی سیاهی کن سپید در ره بیم و امید افتاده ام در سیاه و در سپید افتاده ام هر نفس جرمیم درهم میرسد وز تو انعامی دمادم میرسد هم در این عالم نکو میداریم هم در آن عالم فرو نگذاریم گر کنندم ذره ذره عالمی کی شوم غایب ز درگاهت دمی تا زفان ازگرمی گفتم بسوخت گفت چون آتش جهان بر من فروخت یارب از دست زفانم باز خر دست برنه وز جهانم باز خر مستم و بیهوش هشیاریم ده خفته ام بی خویش بیداریم ده چون در آوردی بآسایش رسان چون ببخشیدی ببخشایش رسان نفس اگر آلود در آرایشم تو بقدست پاک کن ز آلایشم گر ز بی آبی شدم آتش فروز چون زجودت تشنه ام جانم مسوز ور ز نادانی ببودم تیره هوش تو ز فضلت با من نادان مکوش ور بدست خود دریدم پرده باز تو ز سترت پرده کن بر من فراز ور بباد جهل دادم روزگار تو زعفوت در پذیر و درگذار ور شکستم شیشه چون طفلی اسیر تو زلطفت برچو من طفلی مگیر چون شکستم شیشه و روغن بریخت از تو جز در تو نمیدانم گریخت پای تا سر زاریم چه رگ چه پوست همچو چنگی زانکه میداری تودوست گر کنی در پای قهرت مضطرم صد نثار لطف ریزی بر سرم ور بتیغ عدل مجروحم کنی فضل خود را مرهم روحم کنی ور شکافی ز انتقامم سینه باز صد در مهرم کنی زان کینه باز خوف اگر یک عقبه بنمایی مرا از رجا صد عقده بگشایی مرا گرچه بنماییم بخل و خشم من جودت آری و رضادر چشم من از عذاب خویش اگر بیمم دهی درس زاری زود تعلیمم دهی ور رهی تاریک پیش آری مرا صد چراغ از لطف خویش آری مرا گر تو سر در بحر پرشورم دهی آشنا آموزی و زورم دهی در کشی با صد جهان جرمم ز راه تا دهم از ننگ خود باتو پناه گرچه جنبش از من آرام از تو است گر ز من گامی است صد گام از تو است گرچه هست از بخششت آسایشی هیچ بخشش نیست چون بخشایشی ای وفا بر تو جفا بر من مگیر وی عطا بر تو خطا بر من مگیر گر نخواهد خواست عذرم هیچکس عذر خواه جرم من عفو تو بس بود عین عفو تو عاصی طلب عرصه عصیان گرفتم زین سبب چون بستاریت دیدم کارساز هم بدست خود دریدم پرده باز رحمتت را تشنه دیدم آب خواه آب روی خویش بردم از گناه چون ترا محیی مطلق دیده ام خویشتن کشتن محقق دیده ام چشم بر صد بحر حب افکنده ام لاجرم خود را جنب افکنده ام تو معزی و دلیل آورده ام خویش را پیشت ذلیل آورده ام گشتم از دریای فضلت باخبر آمدم دستی تهی تشنه جگر دیده ام آب حیاتت عالمی می بمیرم ز آرزوی شبنمی میکنم طوفان جود تو طلب میرسم از خشک سالی خشک لب از کمان حکم و تقدیری که رفت جان هدف سازم بهر تیری که رفت من بیک تیر آیم از صد جان برون گر بدست خود کنی پیکان برون چون همه دانی چه میگویم ترا چون تو درجانی چه میجویم ترا زآنچه گفتم چون شدم بیخویش از آن هرچه گویم بیش از آنی بیش از آن خالقا آن دم که دم ماند دوام همدمی میباید از لطف توام چون درآید وقت آن وقت ای کریم تو مرا قوت ده آن وقت ای عظیم تادر آن وقت از جهان جانستان خویشتن را میفشانم جاودان گردرآید یک نسیم از سوی تو پای کوبان جان دهم درکوی تو یک دمم باتو در آن دم می تمام ای همه توآن دمم ده والسلام

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - فی نعت الرسول صلی اللّه علیه و سلم آنچه فرض دین نسل آدمست نعت صدر وبدر هر دو عالمست آفتاب عالم دین پروران خواجه فرمان ده پیغامبران پیشوای انبیا و مرسلین مقتدای اولین و آخرین صادق القول زمین و آسمان صد جهان در یک جهان پاک ازجهان مرجع خلق و امام کاینات فعل او هم حجت و هم معجزات گوهر دریای تقوی ذات او تا ابدداعی حق دعوات او پایمرد هر دو عالم آمده دستگیر نسل آدم آمده عقل کل جزوی ز عکس جان او کل شده هر جزو از ایمان او نوبت منشور او ادنی زده لانبی بعدی این طغرازده طفل راهش آدم پیر آمده سوی شرعش از پی شیر آمده جلوه کرده آفتاب روی او آسمان صد سجده برده سوی او نقطه و نوباوه کونین اوست قدوه و اعجوبه ثقلین اوست آنکه در صورت بمعنی عالمیست زافرینش آفرینش هر دمیست هشت جنت جرعه از جام او هر دوعالم از دومیم نام او نیست عالم را مگر یک میم قسم پس محمد را دومیم آمد ز اسم لاجرم یک عالم از یک میم اوست وان دوم عالم ز دیگر نیم اوست خواجه اولاد عالم اوست بس شمع جمع هر دو عالم اوست بس قطب اصل او بود پیدا و نهان سر از آن بر کرد از ناف جهان او نبی السیف از آن بی حیف بود کو علی دین کحدالسیف بود او نبی بود ازدرون واز برون قال نحن الاخرون السابقون حجتش کنت نبیا از درونست دعوتش مهر رسالت از برونست مایه بخش هر دوعالم نور اوست بر جهان و جان مقدم نور اوست پرتو هر دو جهان عکس دلش شش درهفت آسمان یک منزلش آنکه از دو ثلث دین اعزاز یافت سوزن از نورش بشب در بازیافت چیست والشمس آفتاب روی او چیست واللیل آیت گیسوی او نوش داروی همه دلها ازوست حل وعقد کل مشکلها ازوست هرکجا شق شد زمین مشکلات گشت طالع آفتاب کاینات چون زمین راشق بود اول بدو مشکل پوشیده گردد حل بدو قطب عرش و فرشو کرسی اوست بس چون گذشت از حق چه پرسی اوست بس بی صبا گل کی برآید از قبا او گل غیبست منصور از صبا ز ابتدا تا انتها در کار بود از قدم تا فرق در اسرار بود ز ملینی باخدیجه زابتداش کلمینی یا حمیرا ز انتهاش چون بیفزود او نبوت را جمال جان ماضی کرد از استقبال حال کار جسمش دق عظمی بود بس جانش ازواشتد شوقی زد نفس سینه او را برای فتح باب طشت آورد آفتاب و کوثر آب جان پاکش تا ابد ز آب حیات دست شست از جمله کون وکاینات تا که طشت از سینه او دور شد طشت چرخ از عکس او پرنور شد تا که شد نعل براق او هلال هر سر ماهی شود نو از کمال آفتاب از خوان او یک گرده بود گرچه از حد بیش گرمی کرده بود بود کیوان هندو چوبک زنش زنگی شب از قمر طبلک زنش زهره دایم خاک روبی بردرش مشتری اقضی القضاة لشکرش هم ز کین مریخ دشمن سوز او هم عطارد طفل نو آموز او در بر لطفش که جان عالمیست آب حیوان قطره و کوثر نیست در بر خلقش که خلق آنست و بس حله فردوس خلقانست و بس در بر جودش متاع خشک و تر یک جوآرد وزن اما خشک تر در بر علمش بدست کبریا هم ملایک خوشه چین هم انبیا در بر حلمش که کوه ساکنست در زمین صد لرزه ناایمنست چون زغیب الغیب سر از سر بتافت نور را همرنگ خود کرد آنچه یافت یوسف صدیق را بر روی زد خیمه خوبیش سو تا سوی زد حلق داود از خوشی پرجوش کرد خلق را از حلق او مدهوش کرد بر کف موسی زد و پیدا نمود تا همه عالم ید بیضا نمود سایه آنگه بر دم عیسی فکند شور ازو در جمله دنیا فکند چون محمد اصل پیشان اوفتاد آن او کافتاد بر جان اوفتاد از دو عالم لاجرم در پیش بود وین عجب تر جان او درویش بود جان چو آن حق بد آن او نبود جز بدرویشی نشان او نبود پادشاهی بود احمد از احد ملک او الفقر فخری تا ابد آفرینش را چو مقصود اوست بس او بود جاوید حق را دوست بس در همه آفاق پیغامبر نبود تا یکی پیغامبرش هم بر نبود لیک ختم جمله پیغامبران بود مستغنی نه همچون دیگران تا بود چون مصطفی پیغامبری چون بود در سایه او دیگری در فروع آفتاب خاوری چون کند آخر چراغی رهبری نه پیمبر گفت اگر اکنون کلیم زنده بودی پیروم بودی مقیم عیسی مریم که شد بر آسمان پس روی او کند آخر زمان هندو او شد مسیح نامدار زان مبشر نام کردش کردگار بعد ازو پیغامبری امکان نداشت پیش ازو کس بیش ازو ایمان نداشت یافت اندر عهد او ایمان کمال نیست برتر ازکمال الا زوال چون بحد ممکن خویش آمد او لاجرم از انبیا پیش آمد او بشنو از قرآن مشو بیهوده گم حجت الیوم اکملت لکم هیچ امت این شرف هرگز نیافت هیچ پیغامبر دگر این عز نیافت اختلاف امت آمد رحمتش خود چگویم ز اتفاق امتش

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۵ - فی معراج النبی صلی الله علیه و اله و سلم یک شبی در تاخت جبریل امین گفت ای محبوب رب العالمین صد جهان جان منتظر بنشسته اند در گشاده دل بتو در بسته اند هفت طارم را ز دیدارت حیات تابرآیی زین رواق شش جهات انبیا را دیدهها روشن کنی قدسیان را جانها گلشن کنی این جهان و آن جهان درهم زنی پس علم در دزوه عالم زنی چون برفتی از جهان وز جان همی قربت جان و جهان یابی دمی مصطفی را کین سخن در گوش شد جان چون دریای او پرجوش شد از وثاق ام هانی ز اشتیاق در کشید ام الکتابش بر براق همچنان میزد عنان تا آسمان تا که بگذشت از زمان و از مکان هردو عالم خواستارش آمدند با طبقهای نثارش آمدند او در آن معراج جانی ننگریست زانکه سر کار دانست او که چیست بود سر تیز او چو سوزن لاجرم همچو سوزن بود چشمش بر قدم برنداشت او چشم چون سوزن ز پای یک سر سوزن نماند او هیچ جای لاجرم یک سوزنش دشمن نماند همچو عیسی بسته سوزن نماند تا نیابد سوزن این سررشته باز کی تواند رفت در راهی دراز حق تعالی از کرم چندان نمود کان بکس در قرنها نتوان نمود زان نمودش سر کل کاینات تا بداند خواجه خورشید ذات کین همه سرش چو مه بیرون زمیغ کرد روشن نیست یعنی زو دریغ لیک پیغامبر بدان میننگریست یعنی اوداند مرا مقصود چیست دیده را دیدار و جان را داغ بس ورنه بی اودیده را ما زاغ بس اول آدم را که طفل پیرزاد برگرفت از خاک و لطفش شیر داد بود آدم بی پدر بی مادری او بپروردش زهی جان پروری حله پوشیدش از عریان خویش چیست عریان یعنی از ایمان خویش اولش اسما همه تعلیم داد وز مسمی آخرش تعظیم داد بعد ازان در صدر شد تدریس را درس ما اوحی بگفت ادریس را در مصیبت نوح راتصدیق کرد نوحه شوق حقش تعلیق کرد روی از آنجا سوی ابراهیم داد صد سبق از خلتش تعلیم داد در عقب یعقوب را درمانش داد درد دین را کلبه احزانش داد سوی یوسف رفت هم سیر فلک وز ملاحت کرد حسنش خوش نمک سوی اسماعیل شد جانیش داد کشته بود از عشق قربانیش داد کار موسی را بسی غورش نمود برتر از صد طور صد طورش نمود از نبی داود را صد راز گفت سر مکنون زبورش باز گفت پس سلیمان را دران سلطان سری داد در شاهی فقر انگشتری کرد ایوب نبی را نومحل ملک کرمان با بهشتش زد بدل رهبر یونس شد از ماهی بماه کردش از مه تا بماهی پادشاه تشنه او بود خضر پاک ذات بر لبش زد قطره آب حیات چون سر بریده یحیی بدید با حسین خویش در سلکش کشید سوی عیسی آمد و مفتیش کرد در هدایت تا ابد مهدیش کرد گرچه داد او کارها را صد نظام ذره با او نبود او والسلام عاقبت چون پشت بر افلاک کرد عزم خلعت خانه لولاک کرد همچنان میرفت تا رفتن نماند محمدت میگفت تا گفتن نماند در کشش افتاد در هر جذبه قطع کردی صد چو عالم عقبه صد هزاران دم بزد آن جایگاه شد بهر دم صد هزاران ساله راه چون دگر یارای راه و دم نماند جز یکی اندر یکی محرم نماند کرسیش از نور بنهادند پیش بی نهایت پرده بگشادند پیش هیبت و عزت چو بیحد اوفتاد لرزه در جان احمد اوفتاد میم احمد محو شد پاک آن زمان تا احد ماندو شد احمد از میان چون زفان را میکند این حال لال از زبان لال باید گفت حال از چنین جایی که جای جای نیست قسم ما جز وای وای وای نیست چون زنم من زین مقام صعب لاف مور چون در پشت گیرد کوه قاف گرچه دارد مور چون کوهی کمر این دگر باشد بلاشک آن دگر زان کمر چون نسبتی آمد پدید عاشقان را رغبتی آمد پدید عاقبت با خویش دادندش ز خویش هرچه گویی بیش دادندش ز پیش چون محمد با خود آمد خود نبود ای عجب گویی که او خود خود نبود چون دو خواجه خواستندی در عرب دوستی یکدگر کردن طلب دو کمان بر هم فکندندی تمام یعنی خود این دو یکی شد بردوام چون دو تن در اصل یک ذات آمدی نام این عقد المساقات آمدی ای عجب این عقد چون بسته شدی خون وفعل و قول پیوسته شدی مال این یک مال آن یک آمدی حال این یک حال آن یک آمدی در یکی با یک دوی برخاستی هم منی و هم توی برخاستی همچنان آن شب سخن گوی الست با نبی عقد مساقاتی ببست دوکمان قاب قوسین ای عجب در هم افکندند از صدق و طلب چون چنین عقدیش حاصل شد ز دوست قول وفعلش جمله قول و فعل اوست دو کمان ابروش بنگر تو نخست تاشود آن قاب قوسینت درست گر در این عالم کمان را زاغ بود آن کمان را زاغ از مازاغ بود قاب قوسین از عدد آمد پدید طاق ابروش از احد آمد پدید جفت طاق او محقق اوفتاد جفت با خود طاق با حق اوفتاد قوس ابرو هر دوچون پیوسته شد طاق گشت و از دو بودن رسته شد قاب قوسین آیت دل بستگیست کانچه دو ابرو بیک پیوستگیست چون پیمبر بسته این عقد شد جانش را توحید مطلق نقد شد در رسید از حضرت عزت خطاب شد همی هر ذره صد آفتاب حق تعالی گفتش ای دلبند خلق گر بنام من بود سوگند خلق من بتو سوگند خوردم اینت قدر پس لعمرک یاد کردم اینت صدر زیر بنگر باز کن نرگس ز هم تا چه میبینی تو در زیر قدم مصطفی چون کرد فرمان را نگاه دید زیر خویش مشتی خاک راه گفت چندانی که افتادت نظر وانچه زیر پایت آمد سر بسر خاک پای تست ای صدر انام جمله در کار تو کردم والسلام گفت یا رب میکشد اینم همه زانکه مشتی خاک میبینم همه این چه وزن آرد که خاک پای تست دوستی را بخشم این چه جای تست مصطفی گفتا که در پیش خدای خواستم تا سجده آرم بجای چون بسجده سر فرو بردم براه خویش را دیدم میان خوابگاه چون دو عالم دید و صاحب راز گشت دید بستر گرم وقت باز گشت بسترش چون سرد گشتی آن زمان کو برون بود از زمان و از مکان ای برون هر دو عالم جای تو هر دو عالم چیست خاک پای تو آسمان یک حلقه از گیسوی تست خرقه پوش خانقاه کوی تست آسمان شد ای گل سرخت عرق از گل ده برگ رویت نه ورق ای قیام فاستقم معراج تو قم فانذر ای لعمرک تاج تو آمدت اقره ز دل خواننده وز الم نشرح بجان داننده تو نه طفل الف بی خواندن خط تست از لوح مولی خواندن لاجرم امی مطلق آمدی صامت از خود ناطق از حق آمدی هرکلامی کان تو گویی از حقست زانکه جانت از نور جانان مشتقست هر طعامی کان سوی حلقت رسید آن ز حلق خالق خلقت رسید گر نیابی تا ابدبوی طعام قوت یطعمنی و یسقینی تمام ای زمین و آسمان خاک درت عرش و کرسی خوشه چین جوهرت تا که یک جان دارم و تا زنده ام بند بندت را بصد جان بنده ام در زفانم جز ثنای تو مباد نقد جانم جز وفای تو مباد نیستم من مرد وصف ذات تو اینقدر هم هست از برکات تو وصف عقلم گر مبارز آمدست عقل قاصر وصف عاجز آمدست آنکه او وصف از خداداند شنید وصف کس آنجا کجا داند رسید من نمیگویم که حسان توام تا منم خاک سگی زان توام گر نخواهی کرد سوی ما نظر تا ابدخواهیم گفت این المفر امت خویشم شمر کین یک سخن مینمایم آنچه میخواهی بکن زانکه نقلست این حکایت زان تو از ثقات ساکن دیوان تو

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۶ - فی الحكایة و التمثیل چون پیمبر آمد از معراج باز عایشه گفتش که ای دریای راز راز بشنودی بگوش جان زحق با دل من در میان نه یک سبق گفت حق گفت ای نبی از حرمتت گر بود یک دوزخی از امتت دارم آن یک دوزخی را دوستر از بهشتی صد ز یک امت دگر گر مرا در امتی خط میدهی با گناهم از کرم خط مینهی مینگویم کز کسی بیشم شمر از شمار امت خویشم شمر چون برات و قدر دو شب زان تست پس دو روز عید دو مهمان تست گر براتی میدهی از آتشم میرسد از قدر تو عیدی خوشم گر مرا کسریست در معنی دین جبر کسر من کن ای کسری دین چون شکستم جبر من دایم بود کسر را دانی که جر لازم بود بود طوفان شفاعت پیش تو آمدم با قحط طاعت پیش تو بر در تو کم بضاعت آمدم برامید یک شفاعت آمدم تا ز دریای شفاعت یک دمی بر لب خشگم چکانی شبنمی زان شفاعت چون شود نومید کس مشفع اندر آخرت هستی تو بس نیست گر بر خویشتن رحمت مرا رحمتت بس ای ولی نعمت مرا ای وجودت رحمت خلق آمدست درنگر جانم که بر حلق آمدست خلعتش ز ایمان روز افزون فرست آنگهش از حلق من بیرون فرست دست آن داری که جان را جان کنی درد دل را تا ابد درمان کنی گر رفیق جان کنی ایمان پاک جان بنازد تن بیاساید بخاک در بن چاه لحد ای شمع دین میبسم یک موی تو حبل المتین من بدان موی از زحیر آیم برون همچو مویی از خمیر آیم برون چون کنم یاد از گناه خویشتن ذکر دیوان سیاه خویشتن شرم میدارم کز آن یاد آورم دل از آن خجلت بفریاد آورم چند خواهم بود مست خویشتن داد میخواهم ز دست خویشتن بس بود در پیش چون تو پادشاه خامشی جان من فریاد خواه آتش تشویر من تادیده شد آب رویم از جگر بادیده شد نقد من قلبیست درویش از همه تو به کم بر گیر ای بیش از همه کار من از یک نظر گردان تمام زانکه کار تست کردن والسلام

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - فی فضیلة امیرالمؤمنین ابوبكر رضی الله عنه تا نبی صدیق را محرم گرفت صبح صادق عرصه عالم گرفت صبح صدق از مشرق عزت بتافت قاف تا قاف جهان عزت بیافت جمله عالم ازو پر نور گشت چشم بد یا کور شد یا دور گشت صدق میبارد ز یک یک کار او گر ندانی بحث کن اسرار او چون نبی از خوان حی لایموت در محیط صدر او میریخت قوت بسته بودش هفت سقف دلفروز کو نخوردی قوت جز تا هفت روز گاه مال و گاه جان میباخت او با رسول و با خدا میساخت او مصطفا گفتا خداوند جلیل بود و خواهد بود جاویدم خلیل گر مرا بودی خلیلی جز احد آن ابوبکر منستی تا ابد یک تجلی خلق را عام آمدست خاص آن او را ز انعام آمدست مرده گر میرود بر روی خاک هست از قول نبی صدیق پاک چون صفات نفس در وی مرده بود سر بصدق زندگی آورده بود او بدین عالم نیفتاده ز خویش جان بدان عالم فرستاده ز پیش جان او چون آن جهانی گشته بود غرق دریای معانی گشته بود آن جهانی داشت جان تا بود او برد هم جان همچنان تا بود او چون در آن عالم بود جان یکی هرچه گوید صدق گوید بی شکی لاجرم پیوسته در تحقیق بود هم خلیفه بود و هم صدیق بود جان او چون زان جهان میگفت راز صدق او در در خلافت کرد باز فتنه کز خواب نبی بیدار شد او بتنهایی خود در کار شد تانشاند از راه خویش آن فتنه را دست بگشاد و ببست آن رخنه را گر نبودی صدق ورای آن امام از مسلمانی نماندی بیش نام عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - فی فضایله در شب معراج پیش ذوالجلال مصطفا کرد از خداوند این سیوال گفت چونی یا علیم و ای عزیز گفت با بوبکر من چونی تو نیز عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه آنکه خاک پای او عیوق بود خواجه هر دو جهان فاروق بود عارفی در امر معروف آمده واقفی اما نه موقوف آمده حق تعالی جمله دادش داد بود لاجرم حق آنچه دادش داد بود عین دلش خلق را عین الحیات عین نامش حل عقد مشکلات این خطاب آن که حق کردی خطاب بر زفان روشن ترش از آفتاب چون زفان حق زفان او رواست دیده حق نیز آن او رواست چون زفان و دیده زین سان بود قصه یاساریه آسان بود گر سخن چون وحی خواهی قول اوست دیو گشته لال از لاحول اوست سایه ذاتش چنان سر تیز بود کز نهیبش دیو را پرهیز بود سایه کز بالای او چستی گرفت با همه دیوان بهم کستی گرفت سایه دین آفتاب رای اوست سایه باری چست بر بالای اوست هفده فرض آورده در پیش خدای در درون هفده من دلقی بجای مال و ملکش بود دلق و دره زان نمیترسید از کس ذره خشت میزد او و قیصر دل دو نیم دور ازو بر سنگ میزد سر ز بیم شب نخفت از بیم او یک شهریار او همه شب پاسبانی داشت کار زو شکسته دل جهانی صف شکن کرده اوسقایی هر بیوه زن گر نکردی عمر بر فرمان گذر عمر را عمره زدی زود از عمر تا بزد بولؤلؤش زخمی چو برق لؤلؤ خوشاب در خون کرد غرق روشنایی از جهان در پرده شد کان چراغ هشت جنت مرده شد نی نمرد او زنده جاوید گشت گر چراغی بود صد خورشید گشت او چراغی بود نور روشنش از درستی و درشتی روغنش

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۰ - فی فضائله مصطفی کرد از خدا نقل این کلام گفت از خلقم مباهاتست عام پس بفاروقم مباهاتست خاص نیست از اخلاص کس را این خلاص عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۱ - فی فضیلة امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه چون خلافت رونق از عثمان گرفت شرق تا غرب جهان ایمان گرفت از کمال فضل حق وز جهد او شدجهان بر دین حق در عهد او بود دریای حیا و کوه حلم جان پاکش غرقه دریای علم در سخا همتاش در عالم نبود در وفای دین نظیرش هم نبود چون پسند خواجه کونین شد در دودامادیش ذی النورین شد بود هم خیلش دو نور راستین زان دو نورش دو علم برآستین آن دو نورش چون دو چشم جان او بل دو قطب عالم عرفان او آن دو نورش چون دو کونش معتبر پیش هر یک هر دو کونش مختصر چون پیمبر عین ایمان خواندش هم دم خود قاف قرآن خواندش تا ز صاد صور برناید نفس قاف قرآن را همی سیمرغ بس سخت بود از غصه مشتی عام را کو بود رحمت ذوی الارحام را آنکه هست اهل غضب در کل حال کی تواند دید رحمت را جمال او بقرآن خواندن بنشسته بود کشتی دریای قرآن بسته بود چون بتیغ کشتنش بردند دست او چنان کشته بکشتی درنشست لاجرم چون کرد بی سر دشمنش کرد قرآن ختم آن سر بی تنش چون بآخر برد قرآن تن بزد دشمنان خویش را گردن بزد عشق قرآن چون رگی با جانش داشت هم رگ و هم تن همه قرآنش داشت از رگش چندانکه دایم خون چکید تا اجل در عشق قرآن خون دوید لاجرم قران چو شاهد بر جمال تا ابد آن قطره خونش کرد خال نی که آن یک قطره خون چون گشت خشک مشک قرآن گشت گر خونست مشک نی که آن یک قطره چون بیرون فتاد قلب قرآن گشت و قلب از خون فتاد عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۲ - فی فضائله حق تعالی گفت با روح الامین باز پرس از رحمة للعالمین کای نبی خشنودم ازعثمان خویش هست او خشنود از رحمن خویش

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۳ - فی فضیلة امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه رونقی کان دین پیغامبر گرفت از امیرمؤمنان حیدر گرفت چون امیر نحل شیر فحل شد ز آهن او سنگ موم نحل شد میر نحل از دست و جان خویش بود زانکه علمش نوش وتیغش نیش بود گفت اگر در رویم آید صد سپاه کس نبیند پشت من در حرب گاه روستم گر اهل و گر نااهل بود چون ز زالی یافت مردی سهل بود مردی او از خدای لایزال وان رستم یا ز دستان یا ز زال شیر حق با تیغ حق دین پروری همچو زال و رستم دستان گری او دو مغز است از حسین و از حسن بل دو مغز است او ازین هر دو سخن لافتی الا علیش از مصطفاست وز خداوند جهانش هل اتی است ازدو دستش لافتی آمد پدید وز سه قرصش هل اتی آمد پدید آن سه قرص او چون بیرون شد براه سرنگون آمد دو قرص مهر و ماه چون نبی موسی علی هارون بود گر برادرشان نگویی چون بود هر دو هم تخماند و هم دم آمده موسی و هارون همدم آمده او چو قلب آل یاسین آمدست قلب قران یا و سین زین آمدست قلب قرآن قلب پر قرآن اوست وال من والاه اندر شأن اوست ناقة الله بود در سنگ ای عجب سنگ شق شد ناقه آمد در طلب چون علی فزت و رب الکعبه گفت ناقة الله شیر حق را بر گرفت گر بحق میگویی الحق بود خوش اشتر حق شیر حق را بارکش گر شتر شد ریسمانی در دهن با حسین طفل از خلق حسن آنکه اشتر گشت از بهر پسر او فرستاد اشتر از بهر پدر اشتر حق کشته اشقی الاولین شیر حق را کشته اشقی الاخرین عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۴ - فی فضائله مصطفا گفته ست چون آدم بعلم نوح فهم آنگاه ابراهیم حلم باز یحیی زهد و موسی بطش کیست گر نمیدانی شجاع دین علیست عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۵ - فی فضیلة حسن رضی اللّه عنه نور چشم مصطفی و مرتضی شمع جمع انبیاء واولیا جمع کرده حسن خلق و حسن ظن جمله افعال چون نامش حسن روی او در گیسوی چون پر زاغ همچو خورشیدی همه چشم و چراغ در مروت چون جهان پرپیچ دید خواست تا جمله ببخشد هیچ دید جد وی کز وی دو عالم بود پر ساختی خود را برای او شتر در نمازش بر کتف بنشاندی قرة العین نمازش خواندی این چنین عالی اب و جد کان اوست جمله آفاق ابجد خوان اوست زهر را با جد خود شد این پسر قتل را شد آن دگر یک با پدر آن لبی کو شیر زهرا خورد باز مصطفی دادش بدان لب قبله باز چون توان کردن گذر که زهر را خون توان کردن جگر این قهر را نام خصمش گرچه پرسیدند باز تن زد و تن کشته در دل داد راز نوش کرد آن زهر و غمازی نکرد جان بداد و ترک جان بازی نکرد زهر شد زیر وبر افکند از زبر آن جگر گوشه پیمبر را جگر لخت لختش از جگر خون اوفتاد تاکه در خون جانش بیرون اوفتاد سرخدید از خون جان صد جای او هر که شد درخون جانش وای او

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه کیست حق را و پیمبر را ولی آن حسن سیرت حسین بن علی آفتاب آسمان معرفت آن محمد صورت و حیدر صفت نه فلک را تا ابد مخدوم بود زانکه او سلطان ده معصوم بود قرة العین امام مجتبی شاهد زهرا شهید کربلا تشنه او را دشنه آغشته بخون نیم کشته گشته سرگشته بخون آن چنان سرخود که برد بی دریغ کافتاب از درد آن شد زیر میغ گیسوی او تا بخون آلوده شد خون گردون از شفق پالوده شد کی کنند این کافران با این همه کو محمد کو علی کو فاطمه صد هزاران جان پاک انبیا صف زده بینم بخاک کربلا در تموز کربلا تشنه جگر سر بریدندش چه باشد زین بتر با جگر گوشه پیمبر این کنند وانگهی دعوی داد ودین کنند کفرم آید هرکه این را دین شمرد قطع باد از بن زفانی کین شمرد هرکه در رویی چنین آورد تیغ لعنتم از حق بدو آید دریغ کاشکی ای من سگ هندوی او کمترین سگ بودمی در کوی او یا درآن تشویر آبی گشتمی در جگر او را شرابی گشتمی عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۷ - فی التعصب ای تعصب بند بندت کرده بند چند گویی چند از هفتاد و اند در سلامت هفتصد ملت ز تو لیک هفتاد و دو پر علت ز تو هست کیش و راه و ملت بیشمار تا تو بشماری نیابی روزگار هر زمان خونی دگر نتوان گرفت با همه کس تیغ بر نتوان گرفت تو یکی پس در یکی رو بیشکی تا یکی اندر یکی باشد یکی بی تعصب گرد و بی تقلید شو شرک سوز و غرقه توحید شو گر تو هستی دوربین و راز دان پس طبیعت از شریعت باز دان تا کنی تو پس روی صدیق را یا علی آن عالم تحقیق را چون تو بر تقلید باشی کار ساز شرع را از طبع کی دانی تو باز گر تو بر تقلید خواهی رفت راه کوه باشی نه جوی ارزی نه کاه کرهء خر بر شریعت کی رود یا رود جز بر طبیعت کی رود کرهء خر کز پس مادر رود چون بتقلیدی رود هم خر رود چون صحابه غرق توحید آمدند نه چو تو پس رو بتقلید آمدند تو در ایشان گرتصرف میکنی در چراغ چارمین پف میکنی چون صحابه یک بیک آزاده اند در هدایت چون نجوم افتاده اند گر کسی در یک تن از آن قوم پاک کرد طعنی بر ستاره ریخت خاک گر ستاره یک بیک خواهند رفت جمله آخر در فلک خواهند رفت هر یکی چون از فلک تابنده اند رهبرند و راهرو تا زنده اند نور بخشند و جهان افروز پاک گر تو کوری مینبینی زان چه باک

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۸ - الحكایة و التمثیل نیک مردی بود از زن پای بست پیش رکن الدین اکافی نشست پس ز دست زن بسی بگریست زار گفت بی او یکدمم نبود قرار نه طلاقش میتوانم داد من نه توانم گشت از او آزاد من زانکه جانم زنده از دیدار اوست رونقم از نازش بسیار اوست لیک ترک دین و سنت میکند زانکه بر بوبکر لعنت میکند گرچه میرنجانمش هر وقت سخت مینگوید ترک این آن شور بخت نه ازو یک روز بتوانم برید نه ازو این قول بتوانم شنید میسزد گردل ازین پر خون کنم در میان این دو مشکل چون کنم خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش هر زمان سرگشته تر گردانیش گر بگویی از سر لطفیش راز او دگر نکند زفان هرگز دراز اعتقادی کژ درو بنشانده اند نقلهای کژ برو برخوانده اند گفته اند او را که بوبکر از مجاز کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز باز کرد آل پیمبر را ز کار کرد بر باطل خلافت اختیار ملک بودش آرزو بگشاد دست نی بحق بر جای پیغمبر نشست او چنین بوبکر دانستست راست بر چنین بوبکر بس لعنت رواست لعنتی کو کرد ما هم میکنیم ما هم این لعنت دمادم میکنیم گر چنین جایی ابوبکری بود آن نه بوبکری که بومکری بود گر چنین بوبکر را دشمن شوی گر بدیده تیره روشن شوی لیک چون بوبکر صدیق آمدست جان او دریای تحقیق آمدست صبح صادق از دم جان سوز اوست آفتاب از سایه هر روز اوست صدق او سر دفتر هفت آسمانست قدس او سر جمله هر دو جهانست جان پاکش را دو عالم هیچ نیست ذره در جانش میل و پیچ نیست هست بوبکر این چنین نه آن چنان دوستان را می مپرس از دشمنان گر بدی گفتند مشتی بی فروغ در حق اوآن دروغست آن دروغ هست بوبکر آنکه بر سنت رود گر چنین نبود بر او لعنت رود گر چنین گویی زنت آید براه پس زفان در بند آید از گناه مرد شد شادان وبا زن گفت راز توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز از صحابه سی هزار و سه هزار از میان جانش کردند اختیار او کجا در بندآب و جاه بود کاب و جاه او همه الله بود آنکه از عرش و فلک فارغ بود شک نباشد کز فدک فارغ بود عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۹ - الحكایة ‌و التمثیل فاطمه خاتون جنت ناگهی پیش سید رفت در خلوتگهی گفت کرد از آس دستم آبله یک کنیزک از تو میخواهم صله تا مرا از آس رنجی کم رسد تا کیم از آس چندین غم رسد آس گردونم چو یک ارزن بود آس کردن خود چه کار من بود وی عجب در پیش حیدر روزگار بود آن ساعت غنیمت بیشمار دست بگشاد و ببخشید آن همه هیچ نگذاشت از برای فاطمه یک دعاش آموخت زیبا و عزیز گفت این بهتر ترازان جمله چیز چون نماند از انبیا میراث باز کار چندینی مکن برخود دراز هان چگویی ظلم بود این یا نبود بود این شفقت همه دین یا نبود آنکه او از فقر فخر آمد عزیز کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز هست دنیا دشمن حق بی مجاز دشمن حق کی گذارد دوست باز گر سر دین داری ای بی پا و سر راه دین این نیست زین ره در گذر دین تو از بهر خلاص خویش دار در دو عالم درد خاص خویش دار بی شک این نادادن اینجا دین بود در فدک صدیق را هم این بود درد حق گر دامن جان گیردت این تعصب کی گریبان گیردت انس حضرت جانفزایت بس بود تا که تو هستی خدایت بس بود

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۰ - الحكایة ‌و التمثیل کوفیی را گفت مرد راز جوی مذهب تو چیست با من باز گوی گفت این که پرسد ای کاره لقا باد پیوسته خدایم را بقا

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۱ - فی الصفات عشق چیست از قطره دریا ساختن عقل نعل کفش سودا ساختن فکر چیست اسرار کلی حل شدن کوه کندن در دل خردل شدن ذوق چیست آگاه معنی آمدن نه بتقوی نه بفتوی آمدن صحو چیست از خود بخود ره یافتن پس زخود خود را منزه یافتن محو چیست ازخویش بی خویش آمدن پس ز هر دو نیز درویش آمدن وجد چیست از صبح صادق خوش شدن بی حضور آفتاب آتش شدن فقد چیست از صبح با شام آمدن هم ز عشق خویش در دام آمدن عیب چیست از عین پرده ساختن خویشتن را زنده مرده ساختن شکر چیست از خار گل پنداشتن جزو را نادیده کل پنداشتن عین چیست آیینه خویش آمدن خویش را بی خویش در پیش آمدن شوق چیست از خویش بیرون آمدن بر امید مشک در خون آمدن لطف چیست از ذره ذره شدن عذر کمتر ذره را غره شدن قهر چیست ازمور پیل انگاشتن پشه را جبرییل انگاشتن بسط چیست از هردو عالم سر زدن خویش بر صد عالم دیگر زدن قبض چیست ازجان و دل تن ساختن خانه در سوراخ سوزن ساختن قرب چیست اندر بر آتش شدن یا چو پروانه شدن تا خوش شدن بعد چیست ازجسم جان انگاشتن قعر دوزخ آسمان انگاشتن خوف چیست از امن آزاد آمدن در بهشت عدن ناشاد آمدن عمر چیست از مرگ بیرون زیستن مرگ از پس کردن اکنون زیستن عیش چیست از زندگی مرده شدن پیش هر دردی پس پرده شدن وقت چیست از یک سر موی آمدن صد بلا چون موی در روی آمدن حال چیست از نفس متواری شدن پس به استقبال جباری شدن راه چیست از جان پناهی یافتن گنج را دزدیده راهی یافتن سیر چیست از جزو خود بیرون شدن ذرهگی بگذاشتن گردون شدن حب چیست از پیش جان برخاستن پیش جانان جان فشان برخاستن انس چیست از خود رهایی یافتن در سویدا آشنایی یافتن مهر چیست از سنگ پستان ساختن طفل خود را هر دو کیهان ساختن وصل چیست از نیستی هست آمدن پس ازین هر دو برون مست آمدن نفخه چیست از لا هو الا هو شدن پس دو عالم ناف یک آهو شدن شرح چیست از غش بتحقیق آمدن موی را چون قرع و انبیق آمدن شرم چیست از لطف ناآمیختن سایه خود دیدن و بگریختن چاره چیست از بود نابود آمدن پس بهیچ از جمله خشنود آمدن جهد چیست از دیده دریا ریختن در روش از آب گرد انگیختن جذبه چیست از یک نظر ذره شدن بر پر جبریل بر سدره شدن جود چیست از جمله با هیچ آمدن هیچ را فی الجمله بی پیچ آمدن عدل چیست انصاف خود را خواستن هیچ انصاف از کسی ناخواستن فضل چیست اسرار را محرم شدن تا ابد جان پیش صورت کم شدن ذوق چیست از وعده شبنم داشتن چشم بر دریای اعظم داشتن امر چیست از بندگی جان داشتن ذره ذره محو فرمان داشتن نهی چیست از درد در دیر آمدن غیر دیدن در ولا غیر آمدن حسن چیست از رشح سرگردان شدن در رخ انموذجی حیران شدن قبح چیست آیینه را پشت آمدن از همه تن با یک انگشت آمدن نفع چیست از شمع کار آموختن جمله را افروختن خود سوختن صبر چیست آتش مزاجی داشتن سوختن مردن همه بگذاشتن جد چیست از جان وفادار آمدن بس بیک یک موی در کار آمدن هزل چیست آب فراست ریختن یا گلابی بر نجاست ریختن سهو چیست از پرده بر در ماندن زیر باران خفتن و تر ماندن حلم چیست از ذروه عرش آمدن گاو و ماهی را بهم فرش آمدن توبه چیست اینجمله را درهم زدن خیمه زین عالم بدان عالم زدن سجده چیست از ننگ خود در گل شدن در دل گل عرش جان حاصل شدن قصد چیست از دیده کوری ساختن مردمک سوراخ موری ساختن حج چیست از پا و سر بیرون شدن کعبه دل جستن و در خون شدن عفو چیست آزار جان برداشتن جرم خلقان جرم خود پنداشتن کبر چیست آبی بهاون کوفتن وز منی بر دوست و دشمن کوفتن عجب چیست آهن ز گرمی سوختن دیو را ابلیستی آموختن جنگ چیست از جان عنانی داشتن هر سر مویی سنانی داشتن صلح چیست از ذات خود پنهان شدن سایه گشتن نیک و بد یکسان شدن خشم چیست از خود خیالی داشتن دوزخی را بر سفالی داشتن کینه چیست از سینه زندان کردنست اژدها در حقه پنهان کردنست بخل چیست از تشنگی جان دادنست همچو بوتیمار بحر افتادنست جبن چیست از سایه پژمردنست چون شکوفه از دمی افسردنست مکر چیست از زهر حلوا کردنست وانگه آن حلوا ز سودا خوردنست امن چیست از جان طمع ببریدنست خویش را چون سایه بیجان دیدنست ذل چیست از نفس پاک افتادنست زیر پای سگ چو خاک افتادنست عز چیست از نیک خود گردیدنست در معز خویش خود را دیدنست صدق چیست در راستی به بودنست در کمانی سر بسر زه بودنست کذب چیست از یخ فقع جوشیدنست تیر را اندر کمان پوشیدنست حرص چیست از جهل گرد آوردنست چون شود کوهی بزیرش مردنست ذنب چیست از راه سر پیچیدنست با نجاست مشک در پیچیدنست قطع چیست از جان بسفل افتادنست شیشه از دست طفل افتادنست حدس چیست اصل خدایی دیدنست صدق صبح آشنایی دیدنست طبع چیست از گل بگل افتادنست همچو خر بر یک نسق استادنست یأس چیست آزردن دلخستگانست هم بریدن از همه پیوستگانست ضعف چیست از ضعف زیر افتادنست قوت پیلی را بموری دادنست کشف چیست از خاک در خون جستنست وز درون پرده بیرون جستنست برچیست از تشنگی خود مردنست جمله را سیراب احسان کردنست وعظ چیست از کوه چشمه زادنست گفتنت وصفیت آندادنست صمت چیست ازدام هستی جستنست هر دو لب از ما سوی الله بستنست خلق چیست از خاک مفرش کردنست با سگان همکاسگی خوش کردنست ربح چیست از بند مطلق گشتنست فانی خود باقی حق گشتنست خسر چیست از جهل گوهر سودنست یک نفس مشغول هستی بودنست صبر چیست آهن سکاهن کردنست پشم را در دیده آهن کردنست شکر چیست انعام دایم دیدنست پس در آن انعام منعم دیدنست علم چیست از ذره قافی کردنست تا ابد گردش طوافی کردنست زهد چیست آزاد دنیا بودنست دیده بان راه عقبی بودنست فقر چیست از گمرهی ره کردنست وز دو عالم دست کوته کردنست زرق چیست از نقطه ساکن بودنست وز بلای خویش ایمن بودنست رزق چیست از زهر قند آوردنست آسمان را در کمند آوردنست جوع چیست اصل دو عالم خوردنست هم ز جوع آخر بزاری مردنست روزه چیست از غیر درگه بستنست ازوجود و از عدم ره بستنست فرق چیست اندر جهان پیوستنست ذره ذره چیز در جان بستنست ذکر چیست از درد درمان بردنست بر در دل نقب بر جان بردنست قبله چیست آیات کبری دیدنست ذره ذره روی مولی دیدنست کعبه چیست اندر جوار افتادنست تو بتو در ناف عالم زادنست توشه چیست از کل کل پربودنست پس تهی بر هیچ ره پیمودنست حرف چیست از درد چیزی گفتنست شیرمردی پیش حیزی گفتنست قال چیست از قشر روغن خوردنست کوزه را با آب روشن خوردنست حیله چیست از عقل عزم جستنست پنبه و آهن بهم پیوستنست غصه چیست ازکور ره نادیدنست در سقر برف سیه نادیدنست قصه چیست از مشکلی آشفتنست وانچه نتوان گفت هرگز گفتنست شعر چیست این جمله در بگشادنست شرح چندینی عجایب دادنست گرچه بود اینجایگه جولان راز مصلحت نبود سخن کردن دراز هم برین صد بیت کردم اختصار زانکه گر گویم بچربد از هزار هر دلی را کین قدر معلوم شد آن دگرها نرم تر از موم شد چون صفات راه را پایان نبود بیش از این گفتن مرا امکان نبود

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۲ - در شعر گوید شعر و عرش و شرع از هم خاستند تا دو عالم زین سه حرف آراستند نور گیرد چون زمین از آسمان زین سه حرف یک صفت هر دو جهان آفتاب ار چه سمایی گشته است در سنا جنس سنایی گشته است از کمال شعر و شوق شاعری چرخ را بین ازرقی و انوری باز کن چشم و ز شعر چون شکر از بهشت عدن فردوسی نگر شعر را اقبال جمشیدی ببین مهر را شمسی و خورشیدی ببین ور ز بالا سوی ارکان بنگری هم شهابی بینی و هم عنصری ور درین علمت کند شاهی هوس علم اگر در چین است خاقانی ت بس چون بهشت و آسمان و آفتاب چون عناصر باد و آتش خاک و آب نسبتی دارند با این شاعران پس جهان شاعر بود چون دیگران عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۳ - الحكایة و التمثیل بود روزی حلقه پر اهل فضل هر کسی می کرد حرفی نیز نقل تا سخن آمد به شعر و شاعری هر کسی می گفت حرفی سرسری مدح و ذم شعر میگفتند باز شد سخن بر هر دو قوم آنجا دراز بو محمد ابن خازن پیش رفت در کمال شعر بیش اندیش رفت گفت هم موزون و هم زیباست شعر در حقیقت احسن الاشیاست شعر زانکه بر هر چیز کامیزد دروغ تا ابد آن چیز گردد بی فروغ گفت نیکو را کند در حال زشت ور بود نیکو نکوتر از بهشت کذب اگر در شعر گردد آشکار در جوار شعر گردد چون نگار آنچه کذب از وی چنین زیبا شود میسزد گر احسن الاشیا شود آنچه زیبا میشود ازوی دروغ صدق او را چون بود یارب فروغ چون شنیدند این دلیل اهل هنر متفق گشتند با او سر بسر شعر را کردند بهتر چیز نام کی تواند بود ازین برتر مقام شعر چون در عهد ما بد نام ماند پختگان رفتند و باقی خام ماند لاجرم اکنون سخن بی قیمتست مدح منسوخست وقت حکمتست دل ز منسوخ و ز ممدوحم گرفت ظلمت ممدوح در روحم گرفت تا ابد ممدوح من حکمت بس است در سر جان من این همت بس است

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۴ - الحكایة و التمثیل آن امام دین چنین گفته ست راست کان چنان قربی که نزدیک خداست اهل لطف و طبع را کس در جهان آن نیابد آشکارا و نهان از زفانها هر سخن بیرون رود از زفان شاعران موزون رود آنکه بود او سرور پیغامبران گفت در زیر زفان شاعران هست حق را گنجهای بیشمار سر آن یک میندانند از هزار هم قوافی کان خوش و یکسان بود زان سخن بسیار در قرآن بود گر قوافی را رواجی نیستی بر سر هر خطبه تاجی نیستی نظم ونثری کان میان امتست از قوافی آن سخن را حرمتست گر پیمبرمی نخواندی شعر راست پادشا جولاهه گر نبود رواست چون جهودان ساحرش میخواندند بت پرستان شاعرش میخواندند حق تعالی گفت این بس ظاهرست کو بحق نه ساحر ونه شاعرست شاعری در منصب پیغامبری همچو حجامیست در اسکندری آنکه باشد هر دو کونش ارزنی خوشه چینی چون کند در خرمنی حق چو گفتش نیست شاعر زان نبود ورنه او را در سخن تاوان نبود بود او هم در عرب هم در عجم افصح الفصحاء فی کل الامم شاعران را نطق او خاموش کرد در لفظش حلقهشان در گوش کرد هم فصیحان پیش او الکن شدند هم ظریفان جهان کودن شدند باز با جبریل گفت ای محترم من نیم قاری نبود او لاجرم هر دو عالم زیر پایش بود خاک گر نبود او قاری و شاعر چه باک شعر از طبع آید و پیغامبران طبع کی دارند همچون دیگران روح قدسی را طبیعت کی بود انبیا را جز شریعت کی بود در سخن آمد بسی و اندکی گر بسنجی وزن گیرد بیشکی شعر گفتن همچو زر پختن بود در عروض آوردنش سختن بود لیکن آن کس را که زر باشد بسی کی تواند سختن آن هرگز کسی گر بسنجی زر زر موزون بود ور بسی باشد ز وزن افزون بود زر چو در میزان نمیگنجد بسی پس زر بسیار چون سنجد کسی زر بسی سختن نه بس کاری بود چون توان سختن چو بسیاری بود چون پیمبر خواجه اسرار بود در خور سرش سخن بسیار بود چون بسختن در نمیآید زرش همچنان ناسخته میشد از برش گر زر سخته دهد مرد کریم گرچه موزون باشد آن باشد سلیم چون زر ناسخته او پخته بود سخت اگر گفتی سخن هم سخته بود حاتم طی را ترازو کی نکوست لیک فرش بخل را زوطی نکوست پادشا را زور بازو بس بود دست زر پاشش ترازو بس بود عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۵ - الحكایة و التمثیل گفت شهزادی مگر پیش پدر خواند یک روزی غلامی را بدر گفت برخیز ای غلام چست کار نیم جو زر تره خر پیش من آر شاه گفت ای مدبر و ای هیچکس تو خسیسی هیچ ناید از تو خس شاه را کز نیم جو اندیشه است گو ترا تره فروشی پیشه است زین قدر آنرا که آگاهی بود کی سزاوار شهنشاهی بود

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۶ - فی الحكایة و التمثیل مصطفی کو بود دل جان را ز قدر منبری بنهاد حسان را ز قدر بر سر منبر فرستادش پگاه تا ادا میکرد شعر آنجایگاه گه ثنا گفتیش گه آراستی گاه از وی قطعه درخواستی بنگرید ای منکران بیوفا تا کرا بنهاد منبر مصطفی گفت حسان را ز احسان و کرم هست جبریل امین با تو بهم خواجه دنیا و دین شمع کرام خواند ایشان را امیران کلام شعر را جاوید چون نبود مزید اصدق قول عرب قول لبید مصطفی گفته ست شعر نامدار چون سخنهای دگر دارد شمار زشت او زشت و نکوی اونکوست زشت دشمن دار نیکو دار دوست از ابوبکر وعمر هم شعر خواست اشعر از هر دو علی مرتضا است نظم حسانی و اشعار حسن هست منقول از حسین و از حسن شافعی را شعر هم بسیار هست وز امامان دگر اشعار هست شعر اگر حکمت بود طاعت بود قیمتش هر روز و هر ساعت بود شعر بر حکمت پناهی یافتست کو به یؤتی الحکمه راهی یافتست شعر مدح و هزل گفتن هیچ نیست شعر حکمت به که در وی پیچ نیست عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۷ - فی الحكایة و التمثیل بود درعهد عمر مردی قوی چون ادا کردی نماز معنوی خلق را در پیش خود بنشاندی شعر درمحراب خوش میخواندی خواندن اشعار او بعد از نماز منکران گفتند با فاروق باز گفت پیش او بریدم این زمان پیش او بردندش آخر مردمان چون عمر را دید مرد از جای جست دست او بگرفت و در پیشش نشست گفت فاروقش که تو بعد از نماز شعر خوانی شعرهای دلنواز گفت چیزی می درآید غیبیم همچنان میخوانم از بی عیبیم گفت برخوان مرد شعر آغاز کرد مرغ دل فاروق را پرواز کرد شعر او در ذم نفس خویش بود حکمت باریک و دور اندیش بود سخت دلخوش شد ز شعر او عمر حفظ کرد و باز میگفت آنقدر گفت این شعرم که برخواندی تمام هم عمر این شعر میگوید مدام شعر چون اینست تا بتوانیش جهد باید کرد تا میخوانیش شعر نیک و بد تو از خود میکنی نیک اگر بد میکنی بد میکنی عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۸ - فی الحكایة و التمثیل اصمعی میرفت در راهی سوار دید کناسی شده مشغول کار نفس را میگفت ای نفس نفیس کردمت آزاد از کار خسیس هم ترا دایم گرامی داشتم هم برای نیک نامی داشتم اصمعی گفتش تو باری این مگوی این سخن اینجا در آن مسکین مگوی چون تو هستی در نجاست کارگر آن چه باشد در جهان زین خوارتر گفت باشد خوارتر افتادنم بر در همچون تویی استادنم هرکه پیش خلق خدمتگر بود کار من صد بار ازو بهتر بود گرچه ره جز سر بریدن نبودم گردن منت کشیدن نبودم عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۲۹ - فی الحكایة و التمثیل گفت سقراط حکیم آن مرد پاک در رهی میشد پیاده دردناک سایلی گفتش ملوک روزگار جمله میجویندت و تو بر کنار معتقد داری بسی اسبی بخواه تا پیاده رفتنت نبود براه گفت هم بر پای من بار تنم به که بار منتی برگردنم هرچه در عالم طلب دارد یکی زان بسی بهتر فراغت بیشکی در سخن گرچه بلاغت باشدم آن بلاغت در فراغت باشدم گر شوم سرگشته هر بی خبر نه بلاغت ماندم نه شعر تر گرچه شه را منصب اسکندریست بنده کردن خویشتن را از خریست

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۰ - فی الحكایة و التمثیل خسروی در کوه شد بهر شکار بود بقراط آن زمان در کنج غار همچو حیوانی گیه میخورد خوش هر سویی بیخود نگه میکرد خوش از حشم یک تن بدید اورا ز راه گفت عمری کرد استدعات شاه تا تو باشی همنشینش روز و شب میگریزی می نیایی در طلب نفس قانع کو گوایی میکند در حقیقت پادشایی میکند گفت بقراطش که ای مغرور شاه گر تو قانع بودیی هم از گیاه برگیه چون من بسنده کردیی کی تن آزاد بنده کردیی چون دهد نفسی بدین اندک رضا با چه کار آید مر او را پادشا تا چه خواهم کرد مشتی خام را بیقراری چند بی آرام را این دمم تا مرگ برگ خویش هست هرچه خواهم بیش از آنم پیش هست زر چه خواهم کرد اگر قارون نیم چند خواهم گشت اگر گردون نیم برگ عمرم هست بنشینم خوشی میگذارم عمر شیرینم خوشی عمر روزی پنج و شش می بگذرد خواه ناخوش خواه خوش میبگذرد چون چنین می بگذرد عمری که هست چیست جز باد از چنین عمری بدست

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۱ - فی الحكایة و التمثیل سایلی در مجمعی بر پای خاست گفت در بصره حسن مهتر چراست گفت از آن کامروز در صدق و مجاز هست خلقی را بعلم او نیاز واو بیک جو نیست حاجتمند کس او بدنیا کی بود در بند کس او ز جمله فارغست از زاد وبرگ خلق حاجتمند او تا روز مرگ مهتری اینست در هر دو جهان لاجرم او مهتر آمد این زمان ای دل از خون می کن از جان جام ساز خلق را نه دم ده و نه دام ساز چون ترا نانی و خلقانی بود هر سر موی تو سلطانی بود هر که او از دست خوکان نان خورد هیچ شک نبود که خون جان خورد با سگان همسفرگی تا کی کنی آفتابی ذرهگی تا کی کنی زین بخیلان درگذر مردانه وار خویشتن بر شمع زن پروانه وار گر کنی زین قوم قولنجی حذر کی بود ز امساک ایشانت خبر خویش را پروانه کن وز پر مپرس جان فشان و تن زن و دیگر مپرس شیرنر چون دید آتش نیست چیر شیر پروانه بود پروانه شیر تو قدم در شیر مردی نه تمام تا کی از انعام این انعام عام مرد دین شو محرم اسرار گرد وز خیال فلسفی بیزار گرد نیست از شرع نبی هاشمی دورتر از فلسفی یک آدمی شرع فرمان پیمبر کردنست فلسفی را خاک بر سر کردنست فلسفی را شیوه زردشت دان فلسفه با شرع پشتاپشت دان فلسفی را عقل کل می بس بود عقل ما را امر قل می بس بود در حقیقت صد جهان عقل کل گم شود از هیبت یک امر قل عقل را گر امر ندهد زندگی کی تواند کرد عقلی بندگی رهبر عقلت از آن سست آمدست کو بنفس خویش خود رست آمدست عین عقل خویش را کن محو امر تا نگردد عین عقلت محو خمر عقل اگر از خمر ناپیدا شود کی بسر امر قل بینا شود عقل را قل باید و امر خدای تا شود هم رهبر و هم رهنمای عقل اگر جزو و اگر کل ماندت عین عقلت بفکنی قل ماندت عین عقلت چون زقل افتاد راست عقل اگر سر پیچد از قل این خطاست علم عقل تو بفرمان رفتنست نه بعقل فرد حیران رفتنست علم جز بهر حیات حق مخوان وز شفاخواندن نجات خود مدان علم دین فقه است و تفسیر و حدیث هرکه خواند غیر این گردد خبیث مرد دین صوفیست و مقری و فقیه گرنه این خوانی منت خوانم سفیه این سه علم پاک را مغز نجات حسن اخلاقست و تبدیل صفات این سه علمست اصل و این سه منبع است هرچه بگذشتی ازین لاینفع است این سخن حقا که از تهدید نیست این ز دیده میرود تقلید نیست من درین هر علم بویی برده ام پیش هر رنگی رکویی برده ام چون بدانستم که دین اینست و بس هیچ نیست آنها یقین اینست و بس ترک کردم اینهمه تا سوختند تا از آن ترکم کلاهی دوختند آسمان با ترک زر پشت دوتاه در کبودی شد ز سوک این کلاه این کلاه بی سرانست ای پسر گر دهندت با تو مینازی بسر گر کلاه فقر خواهی سر ببر وز خود و هر دو جهان یکسر ببر این سخن دانم که طامات آیدت ترهایی پر خرافات آیدت کی بود یارای آن خفاش را کو به بیند آفتاب فاش را عقل را در شرع باز و پاک باز بعد از آن در شوق حق شو بی مجاز تاچو عقل و شرع و شوق آید پدید آنچه میجویی بذوق آید پدید چل مقامت پیش خواهد آمدن جمله هم درخویش خواهد آمدن این چله چون در طریقت داشتی با حقیقت کرده آمد آشتی چون بجویی خویش را در چل مقام جمله در آخر تو باشی والسلام

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۲ - آغاز كتاب گوش شو از پای تا سر بی حجاب تا نهم با تو اساس این کتاب بوی او گر هیچ بتوانی شنود گوی از کونین بتوانی ربود گر کسی را هست در ظاهر گمان کین سخن کژ میرود همچون کمان آن ز ظاهر گوژ میبیند ولیک هست در باطن بغایت نیک نیک آن که سالک با ملک گوید سخن وز زمین و آسمان جوید سخن یا گذر بر عرش و بر کرسی کند یا ازین و ان سخن پرسی کند استفادت گیرد او از انبیا بشنود از ذره ذره ماجرا از زبان حال باشد آن همه نه زبان قال باشد آن همه در زبان قال کذبست آن ولیک در زبان حال پر صدقست و نیک گر زفان حال نشناسی تمام تو زفان فکرتش خوان والسلام او چو این از حال گوید نه ز قال باورش دار و مگو این را محال چون روا باشد همه دیدن بخواب گر کسی در کشف بیند سر متاب گرچه در ره کشف شیطانی بود لیک هم ملکوت و روحانی بود ذوق و تقوی باید و شوق خدا تا کند دو نوع شرع این را جدا گر ترا روزی درین میدان کشند آن رقم بینی که بر مردان کشند آنگهی زین شیوه معنی صد هزار بینی و دانی و داری استوار هست این شیوه سخن چون اجتهاد نیک و بد را کرد باید اعتقاد یا خطاست و یا صواب این بیشکی پس بود این دو  جزا این را یکی زین بیان مقصود من آنست و بس تا که از سالک زنم با تو نفس کو بر جبریل رفت و فوق عرش باز فوق العرش آمد تا بفرش یا بر افلاک شد پیش ملک یا بزیر خاک شد سوی سمک آن همه بر کذب ننهی بشنوی نه ز قال از حال آن را بگروی اولت این اصل بر هم مینهم با تو این بنیاد محکم مینهم تا چو زین شیوه سخن بینی بسی بر سر انکار ننشینی بسی زانکه این زیبا کتاب خاص و عام هست ازین شیوه که گفتم والسلام راه رو را سالک ره فکر اوست فکرتی کان مستفاد از ذکر اوست ذکر باید گفت تا فکر آورد صد هزاران معنی بکر آورد فکرتی کز وهم عقل آید پدید آن نه غیبست آن ز نقل آید پدید فکرت عقلی بود کفار را فکرت قلبیست مرد کار را سالک فکرت که در کار آمدست نه ز عقل از دل پدیدار آمدست اهل دل را ذوق و فهمی دیگرست کان زفهم هر دو عالم برترست هرکه را آن فهم در کار افکند خویش در دریای اسرار افکند

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۳ - الحكایة ‌و التمثیل کرد حیدر را حذیفه این سؤال گفت ای شیر حق و فحل رجال هیچ وحیی هست حق را در جهان در درون بیرون قرآن این زمان گفت وحیی نیست جز قرآن ولیک دوستان را داد فهمی نیک نیک تا بدان فهمی که همچون وحی خاست در کلام او سخن گویند راست فکرت قلبی که سالک آمده ست زبده کل ممالک آمده ست ز ابتدا تا انتهای کار او می بگویم فهم کن اسرار او در سه ظلمت نطفه ای نه دل نه دین از لوشن شد جمع وز ماء مهین گرد گشت آنگاه چون گویی نخست تاکند سرگشتگی بر خود درست در میان خون بنه ماه تمام ساخت از خون رحم خود را طعام عاقبت چیزی برو تافت آن مپرس جسم این بودت که گفتم جان مپرس سرنگونسار از رحم بیرون فتاد همچو خاکی در میان خون فتاد شد پدید آب مهین آغاز کار یعنی اومید چنان پاکی مدار در سه ظلمت می دوید و می نشست یعنی آن نورت نخواهد داد دست همچو گویی گرد بودن خوی کرد یعنی از سرگشتگی چون گوی گرد نه مه اندر خون تنش باز اوفتاد یعنی از خون خوردن آغاز اوفتاد سرنگون آمد به دنیا غرق خون یعنی از فرقت قدم کن سرنگون لب به شیر آورد آنگه اشک بار یعنی اشک افشان که هستی شیرخوار دید پستان را سیه تا چند گاه یعنی اکنون عیش کن تلخ و سیاه بعد از آن در شد بطفلی بی قرار یعنی از طفلان نیاید هیچ کار در جوانی رفت از بیگانگی یعنی این شاخی ست از دیوانگی بعد از آن عقلش شد از پیری تباه یعنی از پیر خرف دولت مخواه بعد از آن غافل فروشد زیر خاک یعنی او بویی نیافت از جان پاک هر که او در قید چندین پیچ پیچ جان نیابد باز میرد هیچ هیچ تا نیابی جان دوراندیش را کی توانی خواند مردم خویش را نیست مردم نطفه ای از آب و خاک هست مردم سر قدس و جان پاک صد جهان پرفرشته در وجود نطفه ای را کی کنند آخر سجود آرزو می نکندت ای مشت خاک تا شود این مشت خاکت جان پاک تا ز نطفه قرب جان یابد کسی درد باید برد بی درمان بسی چاره این کار سرگردانی است داروی این درد بی درمانی است ز ابتدای نطفه تا این جایگاه درنگر تا چند در پیش است راه هردلی را کاین طلب حاصل بود تا قیامت مست لایعقل بود سالک فکرت ز درد این طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود تا تن کند با جان بدل دررساند تن به جان پیش از اجل کار کار فکرت است این جایگاه زانکه یک دم سر نمی یپیچد ز راه کار فکرت لاجرم یک ساعتت بهتر از هفتادساله طاعتت سالک فکرت به جان درمانده سرنگون چون حلقه بر در مانده نه به پیری سر فرو می آمدش نه طریق خود نکو می آمدش نه ز خود خشنود نه از خلق هم نه خوش از زنار نه از دلق هم نه ز سگ دانست خود را بیشتر نه ز خود دیده کسی درویشتر نه همه نه هیچ نه جزو و نه کل نه بد ونه نیک نه عز و نه ذل نه کژ و نه راست ونه تقلید نیز نه تن ونه جان و نه توحید نیز نه گمانی نه یقینی نه شکی نه بسی نه اوسطی نه اندکی نه قرینی نه یکی نه همدمی نه رفیقی نه کسی نه محرمی نه دلی نه دیده نه سینه نه تنی نه مهری و نه کینه نه مسلمان دولتی نه کافری وین تحیر را نه پایی نه سری نه کم از یک قطره از پیشان نشان نه کم از یک ذره از پایان بیان نه کسی جوینده از پایندگان نه کسی گوینده از آیندگان نه ز حال رفتگان دل را خبر نه ز کار خفتگان جان را اثر نه ز چندان قافله گردی پدید نه میان مشغله مردی پدید نه کسی را کفر نه ایمان تمام نه یکی را درد و نه درمان تمام نه سری پیدا و نه راهی پدید راه را در هر قدم چاهی پدید نه نصیحت بوده دامن گیر کس نه شریعت دیده جز تقصیر کس جمله در غوغای غفلت مانده جمله در معلول و علت مانده صد هزاران خلق درهم آمده جمله در یغمای عالم آمده آن یکی زین میبرد این یک از آن آن یقین دارد ازین این شک از آن آن یکی چون خوک گمراهی شده وان دگر از حیله روباهی شده آن یکی چون پیل در زور آمده وآن دگر از حرص چون مور آمده آن یکی سگ طبع و سگ سیرت شده وآن دگر چون موش پر حیلت شده آن یکی از دانه در دام آمده وآن دگر از سوختن خام آمده آن یکی مردار خواری چون عقاب وآن دگر فریاد خواهی چون غراب آن یکی از غصه در خشم آمده وآن دگر از شرک بد چشم آمده آن یکی آبستن قاضی شده وآن بحیض شحنگی راضی شده آن یکی را عین مجهول آمده وآن دگر چون عین معلول آمده آن چو شیری طبل غریدن زده وآن چو گرگی بانگ دریدن زده این کشیده جمله در خود چون نهنگ وآن دریده جمله برخود چون پلنگ این چو ماهی تازه روی آب باز وآن چو مرغی در هوا پر کرده باز این ملک وش دیو مردم آمده و آن پری جفتی چو کژدم آمده این چو نمرودی بدوزخ ساختن و آن چو شداد از بهشت افراختن این مرصع ریش چون فرعون پیس وآن چو هامان گاوریشی کاسه لیس این ز کینه سینه تا سر غرور و آن ز اجره حجره تا در فجور این ز سردی همچو یخ افسرده کار و آن ز گرمی همچو آتش بیقرار این ز کوری همچونرگس جلوه کن و آن ز کری ناشنیده یک سخن آن ترش رویی چو سرکه آمده و آن لژن طبعی چو برکه آمده این همه از مکر افسون ساخته و آن همه از کبر معجون ساخته این سموم بخل را همدم شده و آن ریا و عجب را محرم شده این حسد را بر جسد طغرا زده و آن ریا را از هوا سودا زده این بعذری چون زنان درمانده و آن چون طفلان صد هجا برخوانده این چو خوشه در ربا خوردن عیان و آن چو داسی حرف علت در میان هم مدرس از دروغ قول خویش مانده در ادرار همچون بول خویش هم مذکر همچو مرغ چارچوب خلق مجلس دست زن او پای کوب عارفان هم گردن گاو آمده باسری هر یک چو غرقاوآمده صوفیان در صدق و صفوت پیچ پیچ اشتهاشان بوده صادق نیز هیچ زاهدان با روی همچون خار پشت راست چون در سرکه سوهان درشت عابدان دم از جو خوشه زده لیک چون فرزین بهرگوشه زده هم بزرگان جمله متواری شده هم عزیزان نقطه خواری شده پای مردان دست خوش گشته همه شاهبازان بار کش گشته همه اهل صفه گشته همدم کوف را صوف جسته پنبه کرده صوف را اهل دل با روی چون زر خشک لب تن زده تابوکه روز آید بشب روی در دیوار کرده اهل راز گفته راز خویش با دیوار باز هرکسی در مذهب و راهی دگر هر دلی از شبهه در چاهی دگر فلسفی در کیف و در کم مانده سفسطی در نفی عالم مانده جمله بر تقلید سر افراشته پیشوایان را چو خود پنداشته ای تعصب را توانش کرده نام شبهه را اسرارو دانش کرده نام این کلام آموخته بهر جدل و آن بمنطق در شده بهر حیل این خلاقی خوانده از بهر غلو و آن منجم گشته از بهر علو هر خسی غرقه شده تحصیل را لیک نه تحصیل را تفضیل را صد هزاران شهوت بی پا و سر حلقه کرده گرد جان از بام ودر سالک سرگشته بی عقل و هوش صد جهان میدید چون دریا بجوش دید یک یک ذره را طلاب حق اوفتاده جمله در گرداب حق خاک عالم جمله بر غربال کرد ترک عقل و شبهه و اشکال کرد خاک عالم صد هزاران بار بیخت در بی بر تخته دینار ریخت آخر از حق دستگیری آمدش با سر غربال پیری آمدش آفتابی در دو عالم تافته عالمی اختر ازو ره یافته محو گشته فانی مطلق شده در جهان عشق مستغرق شده هم منیت در هویت باخته هم سری در سرمدیت باخته تا بپیشان دیده ره را گام گام تا بپایان رفته در در بام بام نه زمانی در زمانی مانده در مکان نه در مکانی مانده دیده سر ذره ذره در دو کون ذره نادیده هیچ از هیچ لون در جهان و از جهان بیرون شده در میان و از میان بیرون شده ساکن دایم مسافر آمده غایبی پیوسته حاضر آمده همچو خورشیدی جهان زوغرق نور واو خود از سرگشتگی خود نفور پیر ره کبریت احمر آمدست سینه او بحر اخضر آمدست هرکه او کحلی نساخت از خاک پیر خواه پاک و خواه گو ناپاک میر راه دور است و پر آفت ای پسر راه رو را میبباید راهبر گر تو بی رهبر فرودایی براه گر همه شیری فرود افتی بچاه کور هرگز کی تواند رفت راست بی عصاکش کور را رفتن خطاست گر تو گویی نیست پیری آشکار تو طلب کن در هزار اندر هزار زانکه گر پیری نماند در جهان نه زمین بر جای ماند نه زمان پیر هم هست این زمان پنهان شده ننگ خلقان دیده در خلقان شده کی جهان بی قطب باشد پایدار آسیا از قطب باشد بر قرار گر نماند در زمین قطب جهان کی تواند گشت بی قطب آسمان گر ترا دردیست پیر آید پدید قفل دردت را پدید آید کلید پاکبازان را که سلطان میکنند از برای درد درمان میکنند چون نداری درد درمان کی رسد چون نه بنده تو فرمان کی رسد تا زدرد خود نگردی سوخته کی کند آتش ترا افروخته درد پیش آری تو درمان باشدت جان دهی اومید جانان باشدت سالک القصه چو پیری زنده یافت خویش را در پیش او افکنده یافت جانش از شادی او آمد بجوش از میان جانش شد حلقه بگوش سایه پیرش چنان بر جان فتاد کافتابش در تنورستان فتاد نور ظاهر گشت و ظلمت میگریخت عشق آمد عقل و حشمت میگریخت صد هزاران گل که در ناید بگفت در گلستان دل سالک شکفت چون چنین گلها درون جان بدید وز دو چشم خون فشان باران بدید همچو رعدی در خروش افتاد زار همچو برقی خنده میزد بی قرار گاه اندر خنده گه در گریه بود این نبود از کسب او این هدیه بود جذبه بود از عنایت در رسید کفر بگریخت و هدایت در رسید سالها باید که تا یک قطره آب در دل دریا شود در خوشاب قطره باران اگرچه پر بود بحر را در عمرها یک در بود گر شدی هر قطره در یتیم هر یتیمی مصطفا بودی مقیم عاقبت چون گشت سالک بی قرار در رهش افکند پیر نامدار گفت در ره رهزنانت خفته اند تو مخسب اینجا کن آنچت گفته اند راه دور است ای پسر هشیار باش خواب با گور افکن و بیدار باش کار هر کس هرکسی را اوفتاد همچو تو این غم بسی را اوفتاد جهد آن کن تا درین راه دراز تو بیک ذره نمانی بسته باز هرکجا کانجا بمانی بسته تو تا ابد آنجا بمانی خسته تو واعظت در سینه درد وداغ بس بلبل جان ترا مازاغ بس راست میروجهد میکن هوش دار بار میکش خار میخور گوش دار سالک عاشق مزاج و سخت کوش همچو آتش آمد از سودا بجوش هرچه بود از شور و سودا برفکند برهنه خود را بدریا درفکند چون سر شکر و شکایت بر نهاد سر براه بی نهایت در نهاد باز بود آن صبح دولت روز او طفل ره شد عقل پیراموز او صد هزاران راه گوناگون بدید صد هزاران قلزم پرخون بدید صد جهان میتافت از هر سوی او صد فلک میگشت در پهلوی او صد محیط موج زن با خویش داشت صد بهشت و دوزخ اندر پیش داشت گشت حیران سالک افتاده کار لاشه مرده راه دور افتاده بار گر بسی در زد کسش نگشاد در ور بسی پر زد کسش نگشاد پر میطپید و میچخید و میدوید میکشید و میبرید و میپرید گر بپایان رفت شد پیشان ز دست ور بپیشان رفت شد پایان ز دست گر نمیشد هر دمش میخواندند ور همی شد هر دمش میراندند در ره صد پیچ پیچی اوفتاد او همه میجست هیچی اوفتاد لاجرم عقلش شد و دیوانه گشت وز خرد یکبارگی بیگانه گشت نکته دیوانگان آغاز کرد بال و پر مرغ مستی باز کرد گفت ای دردی که درمان منی جان جانی کفرو ایمان منی گر مرا صد کوه بر گردن نهی آن همه بر جان خود بی من نهی من که باشم تا چنین دردی کشم دامن خود در چنین گردی کشم بس عجب دردی نمیدانم ترا این قدر دانم که میخوانم ترا گر بگریم گوییم از گریه چند ور بخندم گوییم بگری مخند گر نخفتم خواب بهتر بینیم ور بخفتم خواب دیگر بینیم گر کنم گویی مکن بشنو سخن ور نخواهم کرد خواهی گفت کن ور خورم گویی مخور ای بیخبر ور نخواهم خورد خواهی گفت خور با تو چتوان خورد نتوان خورد هیچ با تو چتوان کرد نتوان کرد هیچ خواستن از تو نه زشت و نه نکوست نه ترا دشمن توان گفتن نه دوست