Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل سالخورده پیر زالی تنگدست کرده بودی پیش گورستان نشست سال و ماهش خرقه در پیش بود صد هزاران بخیه بر وی بیش بود هر دمش چون مرده در میرسید او بهر یک بخیه بر میکشید گر شدی یک مرده گر ده آشکار او بهر یک بخیه بردی بکار چون همی افتاد مرگی هر زمان خرقه شد در بخیه صد پاره نهان عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد پیره زن را کار از برگ اوفتاد مرده آوردند بسیارش به پیش در غلط افتاد زن در کار خویش گشت عاجز برد در فریاد دست رشته را بگسست و سوزن را شکست گفت نیست این کار کار چون منی تا کیم از رشته و سوزنی نیزم از سوزن نباید دوختن خرقه بر آتش بخواهم سوختن این چنین کاری که هر ساعت مراست کی شود از سوزن و از رشته راست چون فلک میبایدم سرگشته کاین نه کار سوزنست و رشته چون تو دایم مانده بی عقل و هوش در نیاری این سخن هرگز بگوش زآنک اگر تو بشنوی زین یک سخن در بر تو پیرهن گردد کفن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از عباسه باز گفت ای نطقت کلید گنج راز نیست کس از سیم داران مونست می نیاید خواجه در مجلست گفت کی آید بر من سیم دار کز منش بر هم نماند کار و بار سیم داری کو بمجلس آیدم گر همه چون زر بود مس آیدم جیب در گردن رسن گردانمش پیرهن در بر کفن گردانمش از زفان من بچشم سیم دار چون لحد گردد سرای زرنگار عیب او پوشید نتوانم برو دین او را کفر گردانم برو این چنین کس کی کند رغبت بمن کی درست آید چنین نسبت بمن سوی هر ظالم بود رغبت ترا کی توان کردن بمن نسبت ترا درگه ظالم چه جای مؤمن است هرکه در آتش رود ناایمن است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل مفتیی را دید آن پرهیزگار بر در سلطان نشسته روز بار فتویی پرسید ازو مرد حلیم گفت این چه جای فتویست ای سلیم مرد گفتش بر در شاه و امیر هم چه جای مفتیانست ای خرده گیر
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعة و العشرون سالک طیار شد پیش طیور گفت ای پرندگان نار و نور ای برون جسته ز دام پر بلا صف کشیده جمله فی جوالسما هم زفان مرغ در شهر شماست هم نوا و نور از بهر شماست زآشیان بی صفت پریده اید در جهان معرفت گردیده اید هم ز بال و پر قفس بشکسته اید هم ز دام و بند بیرون جسته اید از شما شد هدهد دلاله کار صاحب انگشتری را راز دار این شما را بس که هدهد یافتست وز چنان شاهی تفقد یافتست شب هوای طشت پروین میکنید تا سحرگه خایه زرین میکنید ای همه بیواسطه بشتافته چینه از تغدوا خماصا یافته زیر سایه غرب تا شرق شما سایه سیمرغ بر فرق شما چون شما را صحبت سیمرغ هست هرچه خواهم تا به شیر مرغ هست طفل راهم چاره شیری کنید می بمیرم تشنه تدبیری کنید چون شنیدند این سخن مرغان باغ شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ مرغ گفت ای بیخبر از حال من زین مصیبت سوخت پر وبال من زین غمم در خون و درگل مانده همچو مرغی نیم بسمل مانده جمله عالم به پر پیموده ام پر و منقارم بخون آلوده ام روز تا شب این طلب میکرده ام خواب را شب خوش بشب میکرده ام عاقبت همچون تو حیران مانده ام بال و پر زین جست و جو افشانده ام هست مرغ عاشق ما عندلیب واو ندارد هیچ جز دستان نصیب گر همایست استخوانی میخورد تا ازو شاهی جهانی میخورد جلوه طاوس منگر این نگر کو فرو آرد بیک میویز سر هدهد از خود نیز در سر میکند در سرش چیزیست سر بر میکند چون شتر مرغی ما سیمرغ دید لاجرم از ننگ ما عزلت گزید گر تو پریدن بپر ما کنی پر بریزی خویش را رسوا کنی سالک آمد پیش پیر بی نظیر داد حالی شرح از زاری چو زیر پیر گفتش هست مرغ از بس کمال جمله معنی علوی را مثال معنیی کان از سر خیری بود صورتش را آخرت طیری بود ذات جان را معنی بسیار هست لیک تا نقد تو گردد کار هست هر معانی کان ترا درجان بود تا نپیوندد به تن پنهان بود چون بتن پیوست آن خاص آن تست نیست خاص آن تو گر در جان تست دولت دین گر میسر گرددت نقد جان با تن برابر گرددت
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت محمود آن جهان را پادشاه در شکاری دور افتاد از سپاه در دهی افتاد ویران سر بسر پیر زالی دید پیش رهگذر گاو میدوشید رویی چون بهی گفت ای زن شربتی شیرم دهی پیرزن گفتش که ای میر اجل شیر را آخر کجاباشد محل شوهر من گر بدی اینجایگاه گاو کردی پیش تو قربان راه گر شتابت نیست مهمانت کنم نقد من گاویست قربانت کنم زان سخن محمود خوش دل گشت ازو شد پیاده زود بر نگذشت ازو گاو را در حال دوشیدن گرفت شیر از پستانش جوشیدن گرفت دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت کان بماهی دست زال پیر ریخت پیرزن چون دید آن بسیار شیر گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر زانکه هر انگشت تو گویی عیان چشمه پر شیر دارد در میان با چنین دستی که این ساعت تراست شیرت از بهر چه میبایست خواست دولتی داری چو دریا بی کنار من ندانم تا چه مردی ای سوار شیرخور نه از من از بازوی خویش زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش خویشتن را نقد چندین شیر ازو من بماهی دیده ام ای میر ازو این همه شیرم که از دست تو زاد این نه پستان داد کاین دست تو داد تا در پی بودند صحرایی سپاه از همه سویی درآمد گرد شاه سجده میبردند پیش روی او حلقه میکردند از هر سوی او پیرزن را حال اومعلوم گشت همچو سنگی بود همچون موم گشت دست و پایش پیش شاه از کار شد خجلت و تشویر او بسیار شد گفت تااکنون که مینشناختم گاو را قربان تو میساختم چون بدانستم برای جان تو خویشتن را میکنم قربان تو از حدیث پیرزن خوش گشت شاه گفت هر حاجت که میباید بخواه گفت آن خواهم که گه گه شهریار اوفتد از لشکر خود بر کنار آیدم مهمان به تنهایی خویش فرد آید سوی سودایی خویش زانکه من بی طاقتم سر تا قدم می ندارم طاقت کوس و علم شاه آن ده را عمارت ساز کرد از برای پیر زن آغاز کرد ده بدو بخشید و زانجا در گذشت پیرزن را این سخن شد سرگذشت چون نبد محمود را دولت مجاز هر کجا میشد بدو میگشت باز دولت آمد اصل مردم هوش دار این قدر دولت که داری گوش دار ور نداری گوش آن اندک قدر چشم بد در حال آید کارگر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شهریاری بود عالی شیوه در جوارش بود کنج بیوه بیوه هر روزی برافکندی سپند در تعجب ماندی شاه بلند خادمی را خواند روزی شهریار داد صد دینارش از زر عیار گفت رو این پیرزن را ده زشاه پس بپرس از وی که هر روزی پگاه این سپند از بهر چه سوزی همی چون نداری یک شبه روزی همی رفت خادم زر بداد و گفت راز پیر زن در حال گفت ای سرفراز هرچه در کل جهان نامش بری عاقبت چشمش رسد تا بنگری از گدایی گرچه جان میسوختم این سپند از بهر آن میسوختم چون گدایی خود آمد در خورم گفتمش چشمی رسد تا بنگرم اینکم تو زر نهادی در کنار آن گدایی رفت و گشتم سیم دار دیدی آخر چون مرا چشمی بدید آن گدایی مرا چشمی رسید فارغ از عالم گدایی راندن بهتر از صد پادشایی راندن چون بود هر روز یک نانت پسند هیچ قیدی نیز درجانت مبند
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل چون به چین افتاد اسکندر ز راه داشتش فغفور چین در چین نگاه کرد بزمی آنچنان شاهانه راست کان صفت ناید بصد افسانه راست چند کاسه پیش اسکندر نهاد پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد گفت بسم الله بکن دستی دراز تا کنند آنگه سپه دستی فراز گفت اسکندر که پیشم قوت نیست کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست کاسه پر جوهر چرا کردی بگو کی خورد مردم چنین خوردی بگو شاه چین گفتش که ای بحر علوم تو نسازی قوت خود جوهر به روم گفت جوهر چون تواند خورد کس گرده دو نان مرا قوتست و بس کار من بی شک چو کار خاص و عام میشود روزی بدو گرده تمام شاه گفتش چون نمیخوردی گهر می نبایستت دو گرده بیشتر مینشد در روم این دو گرده راست کز چنان جاییت بر بایست خاست جمله عالم بزیر پای کرد عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد راه میپیمود با چندین سپاه کرد چندینی رعیت را تباه این دو گرده راست میبایست کرد هم به روم آزاد میبایست خورد چون ازو بشنود اسکندر دلیل کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل در سفر گفت این فتوحم بس بود تا قیامت قوت روحم بس بود ترک گفتم من سفر یکبارگی عزلتی جویم ازین آوارگی هیچکس را در جهان بحر و بر از قناعت نیست ملکی بیشتر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل عامربن قیس قطب نه فلک تره یک روز می زد بر نمک پس خوشی میخورد بی نان تره او مینشد از جای خود یک ذره او سایلی گفتش که ای مرد بلند گشته آخر بدین تره پسند عامرش گفتا که در عالم بسی قانعند الحق بکم زین هم بسی گفت کیست آخر بگو از مردمان کو بکم زین هست قانع این زمان گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید شد بکم زین غره چون دنیا گزید زانکه دنیا در بر دین ذره ای ست صد هزاران ذره در هر تره ای ست پس کسی کو کرد دنیا اختیار گشت قانع او بکم زین صد هزار چون بکم زین می نشاید غره بود پس ز دنیا بیشتر در تره بود آنچه بیشست از همه دنیا مراست گر خورم بیش از همه دنیا رواست هرکه در راه قناعت مرد شد ملک عالم بر دل او سرد شد خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر فارغ آمد از وزیر و از امیر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد پادشا گفت از من حاجتی خواه ای گدا گفت دارم من دو حاجت در جهان بو که از شاهم برآید این زمان اول از دوزخ چو خوش برهانیم در بهشتم آری و بنشانیم پادشاهش گفت ای حیران راه هست این کار خدا از من مخواه بود مجنون را یکی خم پیش در شاه آن خم را ستاده بر زبر گفت دور از پیش خم تا نرم نرم خم شود از تابش خورشید گرم زانکه شب تا روز در خم میشوم گرم و خوش میخسبم و گم میشوم جامه خوابم خمست ای نامور دور ازان سر تا نگردد سردتر نه مرا شد از تو یک حاجت روا نه ز تو درد مرا آمد دوا چون نکردی داروی این درد تو جامه خوابم را مگردان سرد تو آنکه صد تیمار دارش نیست بس چون تواند داشتن تیمار کس
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه را می تاختند کودکانش سنگ می انداختند درگریخت او زود در قصر عمید بود او در صدر آن قصر مشید دید در پیشش نشسته چند کس باز می راندند از رویش مگس بانگ بر وی زد عمید از جایگاه گفت ای مدبر که داد این جات راه گفت بود از دیده من خون چکان زانکه سنگم می زدند این کودکان آمدم کز کودکان بازم خری خود تو صد باره ز من عاجزتری چون ترا در پیش باید چند کس تا ز رویت باز می راند مگس کودکان را چون ز من داری تو باز سرنگونی تو به حق نه سرفراز تو نه ای میری اسیری دایمی زانکه محکومی بحق نه حاکمی میر آن باشد که با او در کمال دیگری را نبود از میری مجال نیست باقی سلطنت بر هیچکس تا بدانی تو که یک سلطانست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل کودکی با خویش تنها ساختی جوز با خود جمله تنها باختی آن یکی پرسید از وی کای غلام از چه تنها جوز میبازی مدام گفت میری دوست میدارم بسی تا همه من میر باشم نه کسی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و العشرون سالک آمد پیش حیوان دردناک نه امید امن ونه بیم هلاک طالب اوحی شده دل پر شعاع سبع هشتم باز میجست از سباع گفت ای جویندگان راهبر در رکوع استاده جمله کارگر از چرا و چند معزول آمده در چرای خویش مشغول آمده در زمین گاو سیاهی از شماست زیر بار گاو ماهی از شماست بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست زیر و بالا سر بسر بگرفته اید کوه و صحرا خشک و تر بگرفته اید گه شما را نیز ظاهر یک خلف ناقة الله بس بود در پیش صف خود مپرسید از سگ اصحاب کهف زانکه جانی دارد او بر عشق وقف از شما پیغامبری را اینت نام گوسفندی میشود قایم مقام وز شما یک ماهی پاکیزه جای یونسی را میشود خلوت سرای وز شما بزغاله بریان به زهر میکند آگاه احمد را ز قهر شاخ دولت از شما بر میدهد مشک آهو گاو عنبر میدهد چون کسی در راه دولت یار گشت دیگری را هم تواند یار گشت هست روی دولت از سوی شما دولتی میخواهم از کوی شما چون شنید این حال مشکل جانور شد زخود زین حال حالی بیخبر گفت ای هم بی خبر هم بی ادب کس ز گاو و خر گهر دارد طلب ما همه دزد ره یکدیگریم یکدگر را میکشیم و میخوریم سر بعالم در نهاده بیقرار نیست ما را جز خور و جز خفت کار آنچه میجویی تو اینجا آن مجوی گوهر دریایی از صحرا مجوی صد هزار از ما بمیرد زار بار تا شود یک ره براقی آشکار گر بلندی یافتست از ما کسی حکم نتوان کرد بر نادر بسی از خر و از گاو نتوان یافت راز پس سر خود گیر زود ای سرفراز سالک آمد پیش پیر بخردان قصه بر گفتش از خیل ددان پیر گفتش هست حیوان و سباع ز آتش نفس مجوسی یک شعاع نفس کافر سرکشی دارد مدام گر سر اندازیش سر بنهد تمام گه مسلمانی دهی گه زر دهی تا که یک لقمه بدین کافر دهی گر طعام نفس خوش گر ناخوشست چون گذر بر نفس دارد آتشست خوش مده نفس مجوسی را طعام تا نبینی ناخوشی او تمام
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل شیر دین سفیان ثوری شمع شرع گفت قوم خویش را کای جمع شرع لذت و خوشی خوردن در طعام بیش چندان نیست کز لب تا بکام این قدر ره صبر کن آسان بود تا خوش و ناخوش ترا یکسان بود میزنی بیهوده همچون سگ تگی تو کیی در صورت مردم سگی تا ترا یک استخوان آید بدست عمر و جانت از دست شد ای سگ پرست تو همای روح را ده استخوان زانکه بس افسوس باشد سگ بدان قوت مردان روح را جان دادنست چیست قوت تو به سگ نان دادنست ای به سگ مشغول گشته ماه و سال چند خواهی بود با سگ در جوال گر به امر سگ شوی در کار تیز از سگان خیزی به روز رستخیز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل موسی عمران یکی شاگرد داشت کو به استادی بسی سر میفراشت شد به شهری دور از موسی مگر مینیامد دیرگاه از وی خبر جست بسیاری ازو موسی نشان محو شد گفتی نشانش از جهان در رهی یک روز موسی میدوید دید مردی را که خوکی میکشید گفت موسی کز کجایی ای غلام گفت هستم از فلان شهر ای امام گفت شاگرد منست آنجایگاه گفت آن شاگرد تست این خوک راه در تعجب ماند موسی زان حدیث تا چگونه گشت خوکی آن خبیث در مناجات آمد او پیش خدای گفت سر این بگو ای رهنمای گفت علم دین که این مرد از تو یافت جانش از دون همتی می بر نتافت رفت از وی دنیی دون صید کرد دین مطلق را بدنیا قید کرد مرد دنیا بود با دنیا بساخت دین خود در شیوه دنیا بباخت لاجرم من مسخ گردانیدمش جامه چون خوک پوشانیدمش امت پیغامبر آخر زمان یافتند از مسخ گردیدن امان آنکه در دنیا امانشان داده ام تا بروز دین زمانشان داده ام گر کسی از امت او این کند خویش را در حشر مسخ دین کند گر نخواهد کرد توبه مرد راه بس که خواهد بود خوک آنجایگاه چند خواهی نفس را پرورد تو صحبت خوکی چه خواهی کرد تو خر ز بیم خوک بگریزد مدام چون تو نگریزی خری باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی را دیگری سخت بز گرفتی تو مرا ای شور بخت گفت مجنونیش چون هستی تو خر گر بزی بیشت نگیرد غم مخور هرکه او صورت پرستی پیشه کرد کی تواند از صفت اندیشه کرد اصل صورت نفس شهوانی تست اصل معنی جان روحانی تست ترک صورت گیر در عشق صفت تا بتابد آفتاب معرفت صورتت جز خلط و خونی بیش نیست مرد صورت مرد دور اندیش نیست هرچه آن از خلط و خون زیبا بود مبتلای آن شدی سودا بود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود برنایی بغایت کاردان تیز فهم و زیرک و بسیار دان از شره پیوسته در تحصیل بود سال تا سالش دو شب تعطیل بود با همه خلق جهان کاری نداشت کار جز تعلیق و تکراری نداشت بود روشن چشم استادش ازو زانکه الحق نیک افتادش ازو هم ز شاگردانش افزون داشتی هم سخن با او دگرگون داشتی داشت استادش بزیر پرده در یک کنیزک همچو خورشیدی دگر تنگ چشمی دلبری جان پروری عالم آرایی عجایب پیکری صورتی از پای تا سر جمله روح لطف در لطف و فتوح اندر فتوح هم بشیرینی شکر را کرده بند هم بتلخی هر ترش را کرده قند دو کندش بر زمین افتاده بود نه ز قصدی خود چنین افتاده بود از دو لعل او شکر میریختی طوطیان را بال و پر میریختی از دو چشمش تیر بیرون میشدی کشته خون آلود در خون میشدی چشم این شاگرد بروی اوفتاد گفت من شاگردم و او اوستاد در جهان استاد نیست اکنون کسم این زمان شاگردی این بت بسم گر بگوید درس عشقم اوستاد بر ره شاگرد خواهم اوفتاد ور نخواهد گفت درس عشق باز من نخواهم کرد درسی نیز ساز روز و شب در عشق آن بت اوفتاد کرد کلی ترک درس و اوستاد شد چو شاخ زعفران از درد او گشت هم رنگ زریری زرد او عشقش آمد عقل او در زیر کرد گر دلی داشت او زجانش سیر کرد گرچه بسیاری بدانش داد داد ذره عشق آن همه بر باد داد علم خوانی کبر و غوغا آورد عشق ورزی شور و سودا آورد هرکه را بی عشق علمی راه داد علم او را حب مال وجاه داد عاقبت یکبارگی بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد آنچه او را با کنیزک اوفتاد واقف آنگشت آخر اوستاد از سر دانش بحیلت قصد کرد از دودست آن کنیزک فصد کرد مسهلی دادش که در کار آمدش بعد ازان حیضی پدیدار آمدش آن کنیزک شد چو شاخ خیزران گشت گلنارش چو برگ زعفران نه نکویی ماند در دیدار او نه طراوت ماند در رخسار او از جمالش ذره باقی نماند آن قدح بشکست و آن ساقی نماند قرب سی مجلس که دارو خورده داشت جمله در یک طشت بر هم کرده داشت خون فصد و حیض هم در طشت بود تا بسر آن طشت درهم گشت بود خواجه آن شاگرد زیرک را بخواند وز پس پرده کنیزک را بخواند اول آن شاگرد را چون جای کرد آن کنیزک پیش او بر پای کرد چون بدید آن مرد برنا روی او نیز دیگر ننگرست از سوی او در تعجب ماند کان زیبا نگار چون چنین بی بهره شد از روزگار سردیی از وی پدیدار آمدش گرمی تحصیل در کار آمدش آن همه بیماری او باد گشت از کنیزک تا ابد آزاد گشت چون بدید استاد آزادی او بر غمش غالب شده شادی او گرمی شاگرد زیرک گشت سرد جانش از عشق کنیزک گشت فرد گفت تا آن طشت آوردند زود سرگشاده پیش او بردند زود گفت ای برنا چه کارت اوفتاد بیقراری شد قرارت اوفتاد آن همه در عشق دل گرمیت کو وانهمه شوخی و بی شرمیت کو روز و شب بود این کنیزک آرزوت سربرآر از پیش و اینک آرزوت روی تو از عشق او زرد از چه شد وان چنین عشقی چنین سرد از چه شد تو همانی و کنیزک نیز هم لیک کم شد از وی این یک چیزهم آنچه دور از روی تو کم گشت ازو درنگر اینک پرست این طشت ازو چون جدا گشت از کنیزک این همه سرد شد عشق تو اینک این همه بر کنیزک باد میپیموده در حقیقت عاشق این بوده تو بره در بی فراست آمدی عاشق خون ونجاست آمدی حالی آن شاگرد مرد کار شد توبه کرد وبا سر تکرار شد چون توحمال نجاست آمدی از چه در صدر ریاست آمدی کار تو گر مملکت راندن بود ور ره تو علم دین خواندن بود چون برای نفس باشد کار تو از سگی در نگذرد مقدار تو
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل در رهی می شد سنایی بی قرار دید کناسی شده مشغول کار سوی دیگر چون نظر افکند باز یک مؤذن دید در بانگ نماز گفت نیست این کار خالی از خلل هر دو را می بینم اندر یک عمل زآنکه هست این بی خبر چون آن دگر از برای یک دو من نان کارگر چون برای نان است کار این دو خام هر دو را یک کار می بینم مدام بلکه این کناس در کار است راست وآن مؤذن غره روی و ریا ست پس درین معنی بلاشک ای عزیز از مؤذن به بود کناس نیز تا تو با نفسی و شیطانی ندیم پیشه خواهی داشت کناسی مقیم گر درخت دیو از دل برکنی جانت را زین بند مشکل برکنی ور درخت دیو می داری به جای با سگ و با دیو باشی هم سرا ی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مرگ را مردی بجان مشتاق شد پیش خواجه بوعلی دقاق شد گفت من از دست شیطان رجیم می ندارم ذره از مرگ بیم هر دمم جان گوییا شیطان برد مرگ نیکوتر بود گر جان برد خواجه گفت ای چاره خواه نیکبخت در سرایت از میان بر کن درخت تا برو گنجشگ ننشیند دگر بی درختت دیو کی بیند دگر تا درونت آشیان دیو هست دایمت از دیو سر کالیو هست چون بسوزی آشیان دیو پاک دیو را با تو چه کار ای دردناک عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۱ - المقالة السادسة و العشرون سالک آمد پیش شیطان رجیم گفت ای مردود رحمن و رحیم ای در اول مقتدای خواندگان وی در آخر پیشوای راندگان ای به یک بیحرمتی مفتون شده وی به یک ترک ادب ملعون شده هفتصد باره هزاران سال تو جمع کردی سر حال و قال تو قال تو اغلال شد حالت محال مسخ گشتی تا نه پرماندی نه بال گر جرس جنبان دولت بوده چون جرس اکنون همه بیهوده نیست کس از تو مصیبت دیده تر خشک لب بنشین مدام ودیده تر در بهشت عدن بودی اوستاد کار تو با قعر دوزخ اوفتاد آنچنان بوده چنین چون آمدی دی ملک امروز ملعون آمدی آتش کفر تو در دین اوفتاد در همه عالم کرا این اوفتاد چون فرشته خویش را دانی دلیر دیوی تو آشکار آمد نه دیر ای فرشته دیو مردم آمدی در پری جفتی چو کژدم آمدی گر بسی بر دیگران فرقت نهند هم کلاه دیو بر فرقت نهند هم دل مؤمن تو داری در دهان هم تویی با خون دل در رگ روان هم ز ماهی جایگه تا مه تراست هم ز مشرق تا بمغرب ره تراست چون جهانی درگرفتی پیش تو آگهم گردان ز کار خویش تو گر رهی دزدیده داری سوی گنج شرح ده تا من برون آیم ز رنج زین سخن ابلیس در خون اوفتاد آتشش از سینه بیرون اوفتاد گفت اول صد هزاران سال من خورده ام این جام مالامال من تا به آخر جام کردم سرنگون درد لعنت آمد از زیرش برون در دو عالم نیست از سر تا به پای هیچ جایی تا نکردم سجده جای بس که بر ابلیس لعنت کردمی خویشتن را شکر نعمت کردمی من چه دانستم که این بد میکنم روز تا شب لعنت خود میکنم ناگهی سیلاب محنت در رسید پس شبیخونی ز لعنت در رسید صد هزاران ساله اعمالم که بود در عزازیلی پر و بالم که بود جمله را سیلاب لعنت پیش کرد تا مرا هم مسخ و هم بی خویش کرد لاجرم ملعون و نافرمان شدم گر فرشته بوده ام شیطان شدم آنکه اول حور را همخوابه کرد این زمانش دیو در گرمابه کرد پای تا سر عین حسرت گشته ام در همه آفاق عبرت گشته ام گر تو از من عبرتی گیری رواست ور بکاری نیز میآیی خطاست صد جهان رحمت چرا بگذاشتی راه لعنت بی خبر برداشتی من ز لعنت دارم الحق دور باش تو نداری تاب لعنت دور باش سالک آمد پیش پیر رهبران قصه برگفت صد عبرت در آن پیر گفتش هست ابلیس دژم عالم رشک و منی سر تا قدم زانکه گفتندش که ای افتاده دور چون شدی در غایت دوری صبور گفت دور استاده ام تیغی بدست باز میرانم از آن در هر که هست تا نگردد گرد آن در هیچکس در همه عالم مرا این کار بس دور استادم دو دیده همچو میغ زآنکه آن رویم بخویش آید دریغ دور استادم که نتوانم که کس روی او بیند به جز من یک نفس دور استادم که من در راه او نیستم شایسته درگاه او دور استادم نه پا نه سر ازو چون بسوزم دور اولیتر ازو دور استادم ز هجران تیره حال چون ندارم تاب قرب آن وصال گرچه هستم رانده در گاه او سر نه پیچم ذره از راه او تا نهادستم قدم در کوی یار ننگرستم هیچ سو جز سوی یار چون شدم با سر معنی هم نفس ننگرم هرگز سر مویی بکس
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل آن شنودی تو که مردی از رجال کرد از ابلیس سرگردان سؤال گفت فرمودت خداوند ودود از چه آدم را نکردی آن سجود گفت میشد صوفیی در منزلی بود در مهد بزر سنگین دلی ماه رویی دختر سلطان عهد برفتاد از باد ناگه پیش مهد چشم صوفی بر جمال او فتاد آتشی در پر و بال او فتاد دید رویی کآفتابش بنده بود صبح صادق را از آن لب خنده بود در دل آن صوفی شوریده حال آتشی بس سخت افکند آن جمال عشق آن سلطان سر جادو پرست در دل صوفی به سلطانی نشست هر زمانش درد دیگر تازه کرد دست کاریهای بی اندازه کرد دل نبود از عشق در فرمان او دل شد و برخاست آمد جان او دختر القصه ازو آگاه شد پیش مهدش خواند تا همراه شد گفت ای صوفی چرا حیران شدی این چه افتادت که سرگردان شدی گفت صوفی را نباشد جز دلی دل تو بردی اینت مشکل مشکلی عشق تو دل برد و جان میخواهدم جان ره عشقت نشان میخواهدم شور ما از ماه تا ماهی رسید هین اگر فریاد می خواهی رسید گر توام درمان کنی من جان برم نی بجان تو که گر درمان برم دخترش گفتا که چندینی مگوی وصل من در پرده چندینی مجوی گرچه شیرینی و نیکوییم هست در فشانی در سخن گوییم هست گر به بینی خواهرم را یک زمان تیر مژگانش کند پشتت کمان آنچه آن را صوفیان گویند آن از جمال خواهرم جویند آن گر تو هستی صوفی اکنون آن طلب ورنه مردی هرزه گویی نان طلب بنگر اکنون گر نداری باورم کز پسم میآید اینک خواهرم گر ببینی روی آن زیبا نگار ننگری در روی چون من صد هزار بنگرست آخر ز پس آن سست عهد تا فرو افکند دختر پیش مهد گفت اگر عاشق بدی یک ذره او کی شدی هرگز به غیری غره او صوفی پخته نبود او خام بود مرد دم بود او و مرغ دام بود خوش بود در عشق من گشتن تباه پس به روی دیگری کردن نگاه این چنین کس را ادب کردن نکوست سر فرو افکندن از گردن نکوست ظن چنان بردم که بس چست آمد او امتحانش کردم و سست آمد او خادمی را خواند و گفتا تن بزن زود صوفی را ببر گردن بزن تا کسی در عشق چون من دلنواز ننگرد هرگز بسوی هیچ باز قصه ابلیس و این قصه یکیست می ندانم تا کرا اینجا شکیست گرچه مردودست هم نومید نیست لعنت او را گوییا جاوید نیست گرچه این دم هست نومیدیش کار در امیدی میگذارد روزگار
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بامدادی رفت ابلیس لعین تا به درگاه نبی العالمین هم ز سلمان هم ز حیدر بارخواست برنیامد کوژ رو را کار راست گفت پیغامبر که او را بار نیست گو برو کو را بر من کار نیست کی بود ابلیس ملعون مرد من یا تواند دید هرگز گرد من عاقبت جبریل میآمد دوان گفت ره ده آن لعین را یک زمان تا غم مهجوری خود گویدت حال درد دوری خود گویدت راه دادش سید و صدر انام چون درآمد کرد سید را سلام گفت میدانم که نوشت باد نوش این که تو رفتی سوی معراج دوش سیدش گفتا که رفتم ای لعین گفت دیدی عرش رب العالمین گفت دیدم عرش و کرسی و فلک جمله اسرار و آیات ملک گفت دیدی عرش را از دست راست گفت دیدم عالم نور و نواست گفت دیدی بر چپ عرش اله وادی منکر بیابانی سیاه گفت دیدم دور بود از راه من گفت بود آن دشت مجلس گاه من گفت دیدی آن علم را سرنگون آن علم آن منست ای رهنمون گفت دیدی منبر بشکسته را حق نهاده بود این دل خسته را منبرم آن بود مجلس گفتمی خویش را زر خلق را مس گفتمی از ملایک هفتصد ره صد هزار زیر آن منبر گرفتندی قرار من روایت از خدا میکردمی یک بیک را آشنا میکردمی من چه دانستم که بیگانه منم عاقل ایشانند و دیوانه منم ظن چنان بردم که هستم دولتی بیخبر بودم ز طوق لعنتی لعنتی را پنج حرف آمد شمار لام و عین ونون و تا و یا کنار دوش سلطانی که معراجت نهاد از لعمرک بر سرت تاجت نهاد پنج حرف آمد لعمرک ای عزیز لام و عین و میم و راو کاف نیز پنج آن تست و پنج آن منست راحت آن تست و رنج آن منست طوق من پنجست و تاج تست پنج آن من خاکست و آن تست گنج گرچه هستی هم رسول و هم امین طوق من میبین و ایمن کم نشین زانکه من هرچند هستم هیچ چیز تاج تو بینم نیم نومید نیز من نیم نومید تو ایمن مباش بی نیازی مینگر ساکن مباش منصبی کآغاز کار ابلیس داشت قدر آن نشناخت ازآن سر میفراشت چون ازان منصب بخاک افتاد خوار قدر دان شد لیک داد از دست کار دیده خورشید بین خیره بود آب چون بر در رود تیره بود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل صاحب اطفالی ز غم میسوختی خار کندی تا شب و بفروختی بود بس درویش و پیر و ناتوان مانده در اطفال و در جفتی جوان تا که نشکستی تنش صد ره نخست دست کی دادیش یک نان درست خانه او در میان دشت بود ناگهی موسی برو بگذشت زود دید موسی را که میشد سوی طور گفت از بهر خداوند غفور از خدا در خواه تا هر روزیم میفرستد بی زحیری روزیم زانکه تا یک گرده دستم میدهد دور گردون صد شکستم میدهد خار باید کند هر روزی مرا تا بدست آید مگر روزی مرا از خدای خویش آن میبایدم کز سر فضلی دری بگشایدم چون بشد موسی و با حق راز گفت قصه آن پیر عاجز باز گفت حق تعالی گفت هرچ آن پیر خواست هیچ در دنیا نخواهد گشت راست لیک دو حاجت که من میدانمش گر بخواهد آن روا گردانمش باز آمد موسی و گفت از خدا نیست جز دو حاجتت اینجا روا چون دوحاجت امرت آمد از اله غیر دنیا هرچه میخواهی بخواه مرد شد در دشت تا خار آورد وآن دو حاجت نیز در کار آورد پادشاهی از قضا در دشت بود بر زن آن خارکش بگذشت زود صورتی میدید بس صاحب جمال در صفت ناید که چون شد در جوال شاه گفتا کیست او را بارکش آن یکی گفتا که پیری خارکش شاه گفتا نیست او در خورد او کس نمیدانم به جز خود مرد او در زمان فرمود زن را شاه دهر تا که در صندوق بردندش به شهر چون نماز دیگری آن خارکش سوی کنج خویش آمد بارکش دید طفلان را جگر بریان شده در غم مادر همه گریان شده باز پرسید او که مادرتان کجاست قصه پیش پیر برگفتند راست پیر سرگردان شد و خون میگریست زانکه بی زن هیچ نتوانست زیست گفت یا رب بر دلم بخشوده وین دوحاجت هم توام فرموده یا رب آن زن را تو میدانی همی این زمان خرسیش گردانی همی گفت این و رفت با عیشی چو زهر از برای نان طفلان سوی شهر شاه چون با شهر آمد از شکار گفت آن صندوق ای خادم بیار چون در صندوق بگشادند باز روی خرسی دید شاه سرفراز گفت گویی او پری دارد مگر هر زمانش صورتی باشد دگر هین برید او را بجای خویش باز تا مگر بر ما پری ناید فراز خارکش در شهر چون بفروخت خار نان خرید و سوی طفلان رفت زار دید خرسی را میان کودکان در گریز از بیم او آن طفلکان خارکش چون خرس را آنجا بدید گفتیی صد تشنه یک دریا بدید گفت یا رب حاجتی ماندست و بس همچنانش کن که بود او این نفس خرس شد حالی چنان کز پیش بود در نکویی گوییا زان بیش بود چون شد آن اطفال را مادر پدید هر یکی را دل ز شادی بر پرید مرد را چون آن دو حاجت شد روا آمد آن فرتوت غافل در دعا ناسپاسی ترک گفت آن ناسپاس کرد حق را شکرهای بی قیاس گفت یارب تا نکو میداریم قانعم گر همچنین بگذاریم پیش ازین از ناسپاسی میگداخت قدر آن کز پیش بود اکنون شناخت
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعةو العشرون سالک دلداده بیدل دلیر پیش جن آمد ز جان خویش سیر گفت ای پوشیده از غیرت جمال خیمه خاص تو از خدر خیال تو چو جان از انس پنهان آمدی نه غلط کردم تو خود جان آمدی مصطفی را لیلةالجن دیده قصه ثقلین ازو پرسیده انس جان انس و جان دانسته در نهان سرجهان دانسته از لطافت نامدی در غور جسم جان رود در جسم و جان داری تو اسم پیش از آدم بعالم بوده تا بعهد مصطفی هم بوده سورتی و سورتی قرآن تراست هر زفانی در دهن گردان تراست هر زفانی مختلف کان در جهانست هم بدانی هم بدان حکمت روانست گر هنر بخشند وگر عیبت دهند بازگویی آنچه از غیبت دهند قبه ملک سلیمان دیده حل وعقد درد ودرمان دیده حصه ثقلین تکلیف آمدست گاه دوزخ گاه تشریف آمدست در دو عالم کار ایشان را فتاد کانچه افتاد انس را جان رافتاد آدمی را چون توانی اوفکند هم توانی نیز ازو برداشت بند بسته بند خودم بندم گشای سوی سر حق دری چندم گشای پیش تو بر بوی آن زین آمدم راستی خواهی بجان زین آمدم جن چو بشنود این سخن جانش نماند یک پری گویی مسلمانش نماند گفت آخر من پری جفت آمده ره بمردم جسته در گفت آمده گر سخن گویم زفان او بود هرچه گویم حال جان او بود گرچه عمری و جهانی دیده ام قوت و قوت ز استخوانی دیده ام هر زمان در خط و در خوابم کنند وز فسون درشیشه آبم کنند آتش من چون بود آب شما من نیارم لحظه تاب شما لاجرم بی صبر و بی آرام من زود سر بر خط نهم ناکام من گه بود کز نور شرع و نور غیب گاه گویم از هنر گاهی ز عیب لیکن این رازی که میجویی تو باز هرگز از غیبم نبود این شیوه راز روزگار خویش و من چندی بری درگذر چون نیست این کار پری سالک آمد پیش پیر کار ساز آنچه پیش آمد ز جنش گفت باز پیر گفتش تا که گشتم رهنمون فعل مس الجن میبینم جنون هرکرا بوی جنون آمد پدید همچو گویی سرنگون آمد پدید هرکه او شوریده چون دریا بود هرچه گوید از سر سودا بود چون بگستاخی رود ز ایشان سخن مرد چون دیوانه باشد رد مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت با مجنون شبی لیلی براز کای بعشق من ز عقل افتاده باز تا توانی با خرد بیگانه باش عقل را غارت کن و دیوانه باش زآنک اگر تو عاقل آیی سوی من زخم بسیاری خوری در کوی من لیک اگر دیوانه آیی در شمار هیچکس را با تو نبود هیچ کار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی عجب نه سر نه بن کز جنون گستاخ میگفتی سخن زاهدی گفتش که ای گستاخ مرد این مگوی و گرد گستاخی مگرد بس خطاست این ره که میجویی مجوی هم روا نیست اینچه میگویی مگوی گفت ایزد چون مرا دیوانه خواست هرچه آن دیوانه گوید آن رواست گر سخنهای خطا باشد مرا چون نیم عاقل روا باشد مرا هیچ عاقل را نباشد یارگی کو بپردازد دلی یکبارگی با جنون از بهر او در ساختم تادلم یکبارگی پرداختم عاقلان را شرع تکلیف آمدست بیدلان را عشق تشریف آمدست تو برو ای زاهد و کم گوی تو مرد نفسی زر طلب زن جوی تو بیدلان را با زر و با زن چکار شرع را و عقل را با من چکار
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه با عیشی چو زهر روز عیدی بود بیرون شد ز شهر دید خلقی بی عدد آراسته هر یک از دستی دگر برخاسته او میان جمله میشد بی خبر ژنده در بر برهنه پا و سر آرزو کردش که چون آن خلق راه جامه نو باشدش در عیدگاه رفت القصه سوی ویرانه پس خوشی آغاز کرد افسانه در دعا آمد که ای دانای راز جامه و نان مرا کاری بساز چون بروز عید آن میخواستی کاین جهان خلق را آراستی من چو خلقان نیز جان دارم ببین نه لباسی ونه نان دارم ببین نقد کن عیدی برای چون منی کفشی و دستاری و پیراهنی گر دهیم این هرچه گفتم ماحضر می نخواهم هیچ تاعید دگر گرچه بسیاری بگفت آن بیقرار می نشد چیزی که میخواست آشکار گفت دستاریم کن این لحظه راست جامه و کفشم اگر ندهی رواست مدبری بر بام آن ویرانه بود این سخن بشنود از دیوانه زود ژنده دستاریش بود اندر جهان سوی او انداخت و از وی شد نهان چون بدید آن ژنده مجنون از شگفت گشت سودایی و صفرا درگرفت زود در پیچید نومید و اسیر سوی بام انداخت گفتا هین بگیر این چو من دیوانه چون بر سر نهد جبرییلت را ده این تادر نهد عاقلی گر گوید این شیوه سخن هم بشرعش حد زن و هم زجر کن این سخن گر عاقلی گوید خطاست لیکن از دیوانه و عاشق رواست این سخن دیوانگان را خوش بود عاشقان را گرمی و آتش بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل موسی عاشق امام غرب و شرق چون همه تن بودش اندر عشق غرق بر زمین زد لوح توریت و شکست کرد محکم ریش هارون را بدست چون زعشق افتاد آمد راستش حق نه این کرد ونه زان وا خواستش تا بدانی کانچه عاشق را رواست گر کسی دیگر روادارد خطاست گه بود کان یک سخن گستاخ وار از بسی طاعت فزون آید بکار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بیدلی بودست جانی بیقرار سربرآوردی و گفتی زار زار کای خدا گر مینداند هیچکس آنچه با من کرده در هر نفس باری این دانم که تو دانی همه پس بکن چیزی که بتوانی همه این چه با من میکنی در هر دمی می برآید از دلت آخر همی عزم جان داری ز من بربوده دل اینچه کردی هرگزت نکنم بحل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه سرافراشته سر بسوی آسمان برداشته خوش زفان بگشاد و گفت ای کردگار گر ترا نگرفت دل زین کار و بار دل مرا بگرفت تا چندت ازین دل نشد سیر ای خداوندت ازین عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در برفی نشست همچو آتش برف میخورد از دو دست آن یکی گفتش چرا این میخوری چیزی الحق چرب و شیرین میخوری گفت چکنم گرسنه دارم شکم گفت از برف آن نگردد هیچ کم گفت حق را گو که میگوید بخور تا شود گرسنگیت آهسته تر هیچ دیوانه نگوید این سخن میخورم نه سر پدید این را نه بن گفت من سیرت کنم بی نان شگرف کرد سیرم راست گفت اما زبرف
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه یک گرده خواست گفت من بی برگم این کار خداست مرد مجنون گفتش ای شوریده حال من خدا را آزمودم قحط سال بود وقت غز ز هر سو مرده و او نداد از بی نیازی گرده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه پرسید راز کای فلان حق را شناسی بی مجاز گفت چون نشناسمش صد باره من زانک ازو گشتم چنین آواره من هم ز شهر و هم زخویشان دور کرد دل زمن برد و مرا مهجور کرد روز و شب در دست دارد دامنم جمله من او را شناسم تا منم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل بود ازان اعرابی شوریده رنگ کرد روزی حلقه کعبه بچنگ گفت یارب بنده تو برهنه ست وی عجب برهنگیم نه یک تنه ست کودکانم نیز عریان آمدند لاجرم پیوسته گریان آمدند من ز مردم شرم میدارم بسی تو نمیداری چه گویم با کسی چند داری برهنه آخر مرا جامه ده این زمان فاخر مرا مردمان چون آن سخن کردند گوش برزدندش بانگ کای جاهل خموش از طواف آن قوم چون گشتند باز مرد اعرابی همی آمد به ناز از قصب دستار وز خز جامه داشت گوییا ملک جهان را نامه داشت باز پرسیدند ازو کای بی نوا این که دادت گفت این که دهد خدا چون من آن گفتم مرا این داد او وین فرو بسته درم بگشاد او آنچه گفتم بود آن ساعت روا زآنکه به دانم من او را از شما عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی نکردی یک نماز کرد یک روزی نماز آغاز باز سایلی گفتش که ای شوریده رای گوییا خشنودی امروز از خدای کاین چنین گرمی بطاعت کردنش سر نمیپیچی ز فرمان بردنش گفت آری گرسنه بودم چو شیر چون مرا امروز حق کردست سیر میگزارم پیش او نیکو نماز زآنکه او با من نکویی کرد ساز کار گو چون مردمان کن هر زمان تا کنم من نیز هم چون مردمان عشق میبارد ازین شیوه سخن خواه تو انکار کن خواهی مکن شرع چون دیوانه را آزاد کرد تو به انکارش نیاری یاد کرد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل چون تجلی بر رخ موسی فتاد شور ازو در جمله دنیا فتاد هرکه را بر رویش افتادی نظر پیش او در باختی حالی بصر چون تجلی از رخش پیدا شدی هرکه دیدی زود نابینا شدی گرچه میبستی ز هر نوعی نقاب همچنان میتافتی آن آفتاب گر نهان بودی رخش گر آشکار می ربودی دیدهها را برقرار رفت سوی حضرت و گفت ای خدای چون کنم با این رخ دیده ربای دیده و سر در سر این شد بسی می نیارد دید روی من کسی امرش آمد از خدای ذوالجلال کآنکه در شوری کند ناگاه حال پس بدرد خرقه در شور عشق بی سر و بن گم شود در زور عشق گر ازان خرقه کنی خود را نقاب برنیاید زآن نقاب آن آفتاب گر به شور عشق نیست ایمان ترا این حکایت بس بود برهان ترا گر ازین مجلس ترا یک درد نیست در ره او شور و سودا خرد نیست اهل سودا را که هستند اهل راز هست با او گه عتاب و گاه ناز ناز ایشان ذره در قرب حق بر جهانی زاهدی دارد سبق
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۴ - الحكایة و التمثیل گفت آن دیوانه بس بی برگ بود زیستن بر وی بتر از مرگ بود در شکم نان برجگر آبی نداشت در همه عالم خور و خوابی نداشت از قضا یک روز بس خوار و خجل سوی نیشابور میشد تنگدل دید از گاوان همه صحرا سیاه همچو صحرای دل از ظلم و گناه باز پرسید او که این گاوان کراست گفت این ملک عمید شهر ماست رفت از آنجا چشمها خیره شده دید صحرای دگر تیره شده بود زیر اسب صحرایی نهان اسب گفتی باز میگیرد جهان گفت این اسبان کراست اینجایگاه گفت هست آن عمید پادشاه رفت لختی نیز آن ناهوشمند دید صحرایی دگر پر گوسفند گفت آن کیست چندینی رمه مرد گفت آن عمیدست این همه رفت لختی نیز چون دروازه دید ماه وش ترکان بی اندازه دید هر یکی رویی چو ماه آراسته جمله همچون سرو قد پیراسته دل ز در گوش ایشان در خروش خواجگان شهرشان حلقه بگوش در جهان حسن آن هر لشگری ختم کرده نیکویی و دلبری گفت مجنون کاین غلامان آن کیست وین همه سرو خرامان آن کیست گفت شهر آرای عمیدند این همه بنده خاص عمیدند این همه چون درون شهر رفت آن ناتوان دید ایوانی سرش در آسمان کرده دکانی ز هر سویی دراز عالمی سرهنگ آنجا سر فراز هر زمان خلقی فراوان میرسید شور ازان ایوان به کیوان میرسید کرد آن دیوانه از مردی سؤال کآن کیست این قصر با چندین کمال گفت این قصر عمیدست ای پسر تو که باشی چون ندانی این قدر مرد مجنون دید خود رانیم جان وز تهی دستی نبودش نیم نان آتشی در جان آن مجنون فتاد خشمگین گشت و دلش درخون فتاد ژنده داشت او ز سر بر کند زود پس به سوی آسمان افکند زود گفت گیر این ژنده دستار اینت غم تا عمیدت را دهی این نیز هم چون همه چیزی عمدیت را سزاست در سرم این ژنده گر نبود رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۵ - الحكایة و التمثیل بیدلی از خویش دست افشانده بود تنگدل از دست تنگی مانده بود چون برو شد دور بی برگی دراز رفت سوی مسجدی دل پر نیاز روی را در خاک میمالید زار همچو زیر چنگ مینالید زار زار میگفت ای سمیع و ای بصیر زود دیناری صدم ده بی زحیر زانکه میدانی که چون درمانده ام در میان خاک و خون درمانده ام گفت بسیاری ولی سودی نداشت خشمگین شد زآنکه بهبودی نداشت گفت یارب گر نمیبخشی زرم این توانی مسجد افکن بر سرم زین سخن دیوانه در شست اوفتاد زانکه اندر سقف چرست اوفتاد بام مسجدخاک ریزی ساز کرد مرد مجنون کان بدید آغاز کرد گفت یا رب جلدی آن را کاین زمان بر سرم اندازی این سقف گران هرکه زر خواهد تو انکارش کنی بام مسجد بر سر انبارش کنی چونکه این را جلدی و آن را نه گر مرا بکشی تو تاوان را نه عاقبت چون خاک ریز آغاز کرد جامه در دندان گریز آغاز کرد نیست چون بی روستایی هیچ عید عید این دیوانگان دارد مزید زآنکه چون دیوانگان وقت بیان روستاییی درآمد در میان
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۱۶ - الحكایة و التمثیل گاو ریشی بود در برزیگری داشت جفتی گاو و او طاق از خری از قضا در ده وبای گاو خاست از اجل آن روستایی داو خواست گاو را بفروخت حالی خر خرید گاویش بود و خری بر سر خرید چون گذشت از بیع ده روز از شمار شد وبای خر در آن ده آشکار مرد ابله گفت ای دانای راز گاو را از خر نمیدانی تو باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۱ - المقالة الثامنة و العشرون سالک از خون کرد ادیم چهره رنگ رفت پیش آدمی با عیش تنگ گفت ای خورشید بینش آمده قطب کل آفرینش آمده قابل بار امانت آمدی در امانت بی خیانت آمدی این جهان را وان جهان را سروری وی عجب تو خود ز هر دو برتری هم ملایک جمله در خدمت تراست هم دو گیتی جمله پرنعمت تراست هم قیامت عرض لشکرگاه تست دوزخ و جنت سر دو راه تست هم کلام و رؤیت از حضرت تراست کن فکان در قبضه قدرت تراست طی شود هم آسمان و هم زمی وز تو مویی را نخواهد بد کمی جمله را در کار تو خواهند باخت تا ابد با کار تو خواهند ساخت از ازل ملک ابد خوردن تراست خوشتر از خوشتر طلب کردن تراست از تو شد ای اهل گنج و مرد کار گنج مخفی حقیقت آشکار چون کمالی بود برتر از جهان ناقصی بایست آن را تشنه جان تا گرفت آن کند بر قدر خویش از هلال آرد بصحرا بدر خویش قدر داند قرب را از بعد راه قرب را دایم بجان دارد نگاه مردم آمد از دو عالم مرد این نیست کس جز آدمی در خورد این چون چنین ره سوی گنجی برده در طریق گنج رنجی برده گر بسوی گنج راهم میدهی تا ابد از چاه جاهم میدهی زین سخن شد آدمی بیهوش ازو دل چو دریا آمدش در جوش ازو گفت آخر زآشکارا و نهان کیست سرگردانتر از ما در جهان بسته تکلیف و پندار آمده نه شده گم نه پدیدار آمده با جهانی پر عقوبت پیش در هر زمان بیم صعوبت بیشتر هم درین عالم بزیر صد حجاب هم دران عالم اسیر صد حساب آفتاب ما شود تاریک حال گر بود یک ذره ایمان را زوال زین چنین کاری که ما را اوفتاد آتشی در سنگ خارا اوفتاد سنگ نتوانست بار آن کشید وآدمی باری چنان از جان کشید ای دریغا رنج برد ما همه زندگی نیست اینکه مرد ما همه غرقه دریای حیرت آمدیم پای تا سر عین حسرت آمدیم مانده گه در حرص و گه در آز باز کشته گشته در غم ناز ونیاز دور شو از ما چه میخواهی رهی ورنه همچون ما در افتی درچهی زآدمی این راه مشکل کم طلب گر رهی میبایدت زآدم طلب سالک آمد پیش پیر و بار خواست پیش او برگفت آن اسرار راست پیر گفتش هست جان آدمی کل کل و خرمی در خرمی هرکه او در جان مردم اوفتاد هر دوعالم در دلش گم اوفتاد هرکه او در عالم جان ره برد از ره جان سوی جانان ره برد ره بجان بردن بجانان بردنست لیک اول ره سوی جان بردنست هست جانان را بجان راهی نهان لیک دزدیده ست آن راه از جهان جان گران ره باز یابد سوی او تا ابد دزدیده بیند روی او چون جهانی غیرت از هر سوی بود روی او دزدیده دیدن روی بود هست راهی سوی هر دل شاه را لیک ره نبود دل گمراه را گر برون حجره شه بیگانه بود غم مخور چون در درون هم خانه بود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل چون ایاز از چشم بدرنجور شد عاقبت از چشم سلطان دور شد ناتوان بر بستر زاری فتاد در بلا و رنج و بیماری فتاد چون خبر آمد به محمود از ایاس خادمی را خواند شاه حق شناس گفت میرو تا به نزدیک ایاز پس بدو گوی ای ز شاه افتاده باز دور از روی تو زآن دورم ز تو کز غم رنج تو رنجورم ز تو تاکه رنجوریت فکرت میکنم تا تو رنجوی ندانم یا منم گر تنم دور اوفتاد از هم نفس جان مشتاقم بدو نزدیک بس مانده ام مشتاق جانی از تو من نیستم غایب زمانی از تو من چشم بد بدکاری بسیار کرد نازنینی را چو تو بیمار کرد این بگفت و گفت در ره زود رو همچو آتش آی و همچون دود رو پس مکن در ره توقف زینهار همچو آب از برق میرو برق وار گر کنی در راه یک ساعت درنگ ما دو عالم بر تو گردانیم تنگ خادم سرگشته در راه ایستاد تا بنزدیک ایاز آمد چو باد دید سلطان را نشسته پیش او مضطرب شد عقل دوراندیش او لرزه بر اندام خادم اوفتاد گوییا در رنج دایم اوفتاد گفت با شه چون توان آویختن این زمان خونم بخواهد ریختن خورد سوگندان که در ره هیچ جای نه باستادم نه بنشستم ز پای می ندانم ذره تا پادشاه پیش ازمن چون رسید اینجایگاه شاه اگردارد وگرنه باورم گر در این تقصیر کردم کافرم شاه گفتش نیستی محرم درین کی بری تو راه ای خادم درین من رهی دزدیده دارم سوی او زانکه نشکیبم دمی بی روی او هر زمان زان ره بدو آیم نهان تا خبر نبود کسی را در جهان راه دزدیده میان ما بسی است رازها در ضمن جان ما بسی است از برون گرچه خبر خواهم ازو در درون پرده آگاهم ازو راز اگر میپرسم از بیرونیان در درون با اوست جانم در میان جان چو گردد محو در جانان تمام جان همه جانان بگیرد بر دوام گرچه در صورت بود رنگ دوی جز یکی نبود ولیکن معنوی گر دو تار ریسمان پیدا شود چون تو برهم تابیش یکتا شود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل گشت محمود و ایاز دلنواز هردو در میدان غزنین گوی باز هر دو با هم گوی تنها باختند گوی همچون عشق زیبا باختند گاه این یک اسب تاخت و گاه آن گاه این یک گوی باخت و گاه آن ز آرزوی آن غلام و پادشاه گشت چوگان آسمان و گوی ماه گرد میدان عالمی نظارگی فتنه هر دو شده یکبارگی چون بماندند آن دو مرغ دلنواز در بر یکدیگر استادند باز شاه گفتش ای جهان روشن ز تو به تو میبازی ز من یا من ز تو گفت شه فتوی کند از رای خویش شه یکی نظارگی را خواند پیش گفت گوی از ما که به بازد بگوی اسب در میدان که به تازد بگوی بود آن نظارگی صاحب نظر گفت چشمم کور باد ای دادگر گر شما را من دو تن میدیده ام جز یکی نیست اینچه من میدیده ام چون نگه کردم بشاه حق شناس بود از سر تا قدم جمله ایاس چون ایاست را نگه کردم نهان بود هفت اعضای او شاه جهان گر دو تن را در نظر آوردمی در میان هر دو حکمی کردمی لیک چون هر دو یکی دیدم عیان حکم نتوان کرد هرگز درمیان چون سخن شایسته گفت آن مرد راه گوهر بازو درو انداخت شاه تا بود معشوق را در خود نظر عاشق از وی کی تواند خورد بر تا نظر معشوق را بر عاشق است جان عاشق عشق او را لایق است هر دو را بر یکدگر باید نظر تاخورد آن بر ازین این زان دگر هر دو میباینده یک ذات آمده بی دو بودن در ملاقات آمده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل کودکی بود از جمالش بهره مهر و مه در جنب رویش زهره از لطافت وز ملاحت وز خوشی وز سراندازی بتیغ سرکشی آنچه او داشت ای عجب کس آن نداشت گر کسی بیدل نشد زو جان نداشت عاشقیش افتاد همچون سنگ رست در کمال عشق چون معشوق جست هرچه بودش در ره معشوق باخت وز دو گیتی با غم معشوق ساخت خلق را گر اندک و بسیار نیست از غم معشوق بهتر کار نیست رفته بود القصه آن شیرین پسر سوی گرمابه چو میآمد بدر کرد روی خود در آیینه نگاه دید الحق رویی از خوبی چو ماه از دو رخ دو رخ نهاده مهر را ماه دو رخ بر زمین آن چهر را سخت زیبا آمدش رخسار خویش شد بصد دل عاشق دیدار خویش خواست تاعاشق ببیند روی او رفت نازان و خرامان سوی او بر رخ چون مه نقاب انداخته آتشی در آفتاب انداخته عاشقش را چون ازو آمد خبر چون قلم پیش پسر آمد بسر گفت یا رب این چه فتح الباب بود گوییا بخت بدم در خواب بود از چه گشتی رنجه و چون آمدی در کدامین شغل بیرون آمدی گفت از حمام بر رفتم چو ماه روی خود در آینه کردم نگاه سخت خوب آمد مرا دیدار خویش خواستم شد همچو تو در کار خویش دل چنانم خواست کز خلق جهان جز تو رویم کس نبیند این زمان لاجرم از رخ فرو هشتم نقاب تاتو بینی روی من چون آفتاب این بگفت و پرده از رخ برفکند چون شکر پاسخ به پاسخ درفکند عاشقش گفتا شبت خوش باد رو من شدم آزاد تو آزاد رو عشق من بر تو ازآن بود ای پسر کز جمال خویش بودی بیخبر نه ترا بر خود نظر افتاده بود نه لبت ازخود فقع بگشاده بود چون تو این دم خویش را خوب آمدی لاجرم معشوق معیوب آمدی من شدم فارغ تو هم با خویش ساز عاشق خود باش و عشق خویش باز شرط هر معشوق خود نادیدنست شرط هر عاشق بخون گردیدنست شرط معشوقی چو بشنودی تمام شرط عاشق چیست بی صبری مدام عاشق آن بهتر که بی صبری بود دل چو برق و دیده چون ابری بود ور بود در عشق یک ساعت صبور نیست عاشق هست از معشوق دور
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت روزی پادشاه عصر خویش بر کنار بام شد بر قصر خویش کودکی را دید زیبا و لطیف مشت میزد سخت پیری را ضعیف زیر قصر آمد وزو پرسید حال کز چه او را میدهی این گوشمال گفت او را میبباید زد بسی تا نیارد کرد این دعوی کسی دعوی عشق منش میبوده است پس سه روز و شب فرو آسوده است نه طلب کرده مرا نه جسته باز مانده در عشق این چنین آهسته باز از همه عالم گزیدست او مرا شد سه روز اکنون که دیدست او مرا کرده او دعوی من از دیرگاه زین بتر در عشق کی باشد گناه شاه گفتا زین بتر باید زدن هر دم از نوعی دگر باید زدن صبر از معشوق عاشق چون کند کی تواند کرد تا اکنون کند هرکه بی معشوق میگیرد قرار کی توان بر ضرب کردن اختصار زان که هر کو نان این دیوان خورد بس قفا کو در قفای آن خورد عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل صوفیی میرفت و جانی پرغمش پای بازی زد قفایی محکمش چون قفای سخت خورد آنجایگاه کرد آن صوفی مگر از پس نگاه مرد گفت از چه ز پس نگرنده کاینت باید خورد تا تو زنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة و العشرون سالک آمد پیش آدم خون فشان تا ازان دم یابد از آدم نشان گفت ای بنیاد فطرت ذات تو دو جهان پر شور ذریات تو تا ابد اعجوبه عالم تویی اصل کرمنا بنی آدم تویی در زمین و آسمان لشکر تراست جسم و جان و جزو و کل یکسر تراست مرکز دنیا و دین مطلق تویی نقطه عالم صفی حق تویی هم تویی بر صورت اصل آمده صورتی از صورتش فصل آمده هم خمیر دست حق دایم تراست جان بحق بیواسطه قایم تراست هم دلت را اصبعین قدرتست جان پاکت مرغ خاص حضرتست چون تو داد نقطه مردم دهی هشت جنت را بیک گندم دهی طفل ره بودی که در زیر و زبر سجده کردندت ملایک سر بسر باز چون در راه دین بالغ شدی از دوعالم تا ابد فارغ شدی گرملک بسیار عالم دیده بود کس بنامی زان همه نرسیده بود جمله را تعلیم هر اسم از تو خاست وز مسمی ذره قسم از تو خاست چون تو استاد ملایک آمدی جمله مملوک و تو مالک آمدی از مسمی ابجدی در حد من در من آموز ای اب و هم جد من چند سوزم جان پرسوزم ببین روز من شب شد شب و روزم ببین آدم معصوم گفت ای مرد راه می بباید شد ترا تا پیشگاه پیشگاه دولت دین مصطفاست پیش او شو تا شود این کار راست گرچه میدانم دوای این طلب نیست با او این دوا کردن ادب درحضور او ز ما دولت مخواه دولت آنجا جوی و آنجا جوی راه زانکه فردا انبیا و اولیاش جمله ره جویند در زیر لواش هرکه در راه محمد ره نیافت تا ابد گردی ازین درگه نیافت دولت دنیا و دین درگاه اوست انبیا را قبله خلوتگاه اوست دولت آنجا جوی و دین آنجا طلب مرجع اهل یقین آنجا طلب پیش گیر اکنون ره و عالم ببین نوح بر راهست او را هم ببین سالک آمد پیش پیر سرفراز در میان آورد با او نقد راز پیر گفتش هست آدم اصل کل عز را بفروخته بخریده ذل جسته از تخت خداوندی کنار بندگی را کرده در دل اختیار از بهشت عدن آزاد آمده در غم بنده شدن شاد آمده بود نور قدسی هم پیراهنش خواست کان بیرون فتد از گردنش زانکه او را بندگی مطلوب بود لاجرم در بندگی محبوب بود بندگی راترک جنت گفت پاک عاشق آسا از بهشت آمد بخاک
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بنده را امتحان میکرد شاه خواند یک روزیش پیش خود پگاه گفت این دم دامن من بر سرآر با من از یک جیب آنگه سربرآر تا چو با من یک گریبانت بود هرچه آن من بود آنت بود چون میان ما یکی حاصل شود گر خیالست ازدویی باطل شود جسم وجانم جسم و جان تو بود هرچه هست آن من آن تو بود بنده نادان بجست از جایگاه کرد بیرون سر ز جیب پادشاه گشت با شاه جهان هم پیرهن ذره نشناخت حد خویشتن چون برون آورد سر از جیب شاه خویشتن را سر ندید آنجایگاه شه چو در بیحرمتی بشناختش تاکه دم زد سر ز تن انداختش هرکه پای از حد خود برتر نهد سر دهد بر بادو دین بر سر نهد هرکه در بی حرمتی گامی نهاد در شقاوت خویش را دامی نهاد بنده را تا ادب نبود نخست بندگی از وی کجا آید درست چون بلای قرب دید آدم ز دور سوی ظلمت آشیان آمد ز نور دید دنیا کشت زار خویشتن لاجرم کرد اختیار خویشتن نیست دنیا بد اگر کاری کنی بد شود گر عزم دیناری کنی عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن یکی در پیش شیر دادگر ذم دنیا کرد بسیاری مگر حیدرش گفتا که دنیا نیست بد بد تویی زیرا که دوری از خرد هست دنیا بر مثال کشتزار هم شب و هم روز باید کشت و کار زانکه عز و دولت دین سر بسر جمله از دنیاتوان برد ای پسر تخم امروزینه فردا بر دهد ور نکاری ای دریغا بر دهد گر ز دنیا دین نخواهی برد تو زندگی نادیده خواهی مرد تو دایما در غصه خواهی ماند باز کار سخت و مرد سست و ره دراز پس نکوتر جای تو دنیای تست زانکه دنیا توشه عقبای تست تو بدنیا در مشو مشغول خویش لیک در وی کار عقبی گیر پیش چون چنین کردی ترا دنیا نکوست پس برای دین تو دنیا دار دوست هیچ بیکاری نه بیند روی او کار کن تا ره دهندت سوی او عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل پور ادهم کو دلی بیخویش داشت قرب صد اشهب در آخور بیش داشت گرچه دارالملک حکمش بلخ شد بلخ شد تصحیف یعنی تلخ شد جان شیرینش که پر تعظیم بود یافت قلب بلخ کابراهیم بود چون غم فقرش درآمد شاد شد فقر چون دید از همه آزاد شد گرچه روی دین ازو آراستند شد سوی حمام سیمش خواستند بر درحمام در حال اوفتاد همچو مرغی بی پر وبال اوفتاد گفت چون در خانه شیطان مرا نیست با دستی تهی فرمان مرا رایگان در خانه رحمن شدن کی توان نتوان شدن نتوان شدن چون بدید آدم که سرکار چیست قصد دنیا کرد و عمری خون گریست گر توهم فرزند اویی خون گری کم مباش از ابر ز ابر افزون گری خون گری چون نیست بر گریه مزید کآب چشم افتاد چون خون شهید نرگس چشمت گر آرد شبنمی نقد گردد آب رویت عالمی قطره اشک تو در سودا و شور آتش دوزخ بمیراند بزور هرچه زاینجا میبری آن زان تست نیک و بد درد تو و درمان تست توشه ز اینجا بر که آدم گوهری کان بری آنجا کز اینجا آن بری