Necmeddîn Râzî (Dâye) — Mirsâdü'l-İbâd
نجمالدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل هفتم قال الله تعالی رجال لا تلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله و قال النبی صلی الله علیه و سلم التاجر الصدوق الامین یحشر مع الانبیاء والمرسلین یوم القیامه بدانک تجارت دو نوع است تجارت دنیا و تجارت آخرت و تجارت دنیا هم بر دو نوع است یکی آنک از بهر نفع دنیاوی است و بس دوم آنک از بهر نفع آخرتی است و نفع دنیاوی خود تبع بود که من کان یرید حرث الاخره نزد دله فی حرثه اما آن تجارت که از برای نفع دنیاوی است و بس بغایت مذموم است و حاصلش بیحاصلی و وزر و وبال و حساب و تبعت آخرت ربح آن همه خسران است و زیادتش همه نقصان و سودش همه زیان زیاده المرء فی دنیاه نقصان و ربحه غیر محض الخیر خسران حق تعالی این تجارت را بالهوقرین میکند که قل ما عندالله خیر من اللهو و من التجاره و خواجه علیه السلام میفرماید التجار یحشرون یوم القیامه فجارا الا من اتقی و بر وصدق تاجران دنیا را که دریشان تقوی و نیکویی و صدق نبود فجار میخواند و حق تعالی میفرماید و ان الفجار لفی جحیم یصلونها یوم الدین و اما آن تجارت که برای نفع آخرتی است آن است که حق تعالی میفرماید رجال لاتلهیهم تجاره و لا بیع عن ذکرالله الایه و این آیت را مفسران دو معنی گفته اند یکی آنک بتجارت آخرتی تعلق دارد یعنی مردانی اند که بصورت تجارت و بیع دنیاوی مشغول نشوند تا از خدای و ذکر خدای باز نمانند اینها بتجارت آخرت مشغولند نفس و مال بجملگی بذل راه حق تعالی کرد ه اند و بکلی از دنیا اعراض نموده چنانک میفرماید یا ایها الذین آمنو هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیم الی ان کنتم تعلمون معنی دوم آن است که بتجارت دنیاوی تعلق دارد ولیکن تجارتی که برای نفع آخرتی است یعنی مردانی اند که صورت تجارت وبیع و شری بر صورت ایشان اگرچه رود ولیکن دل ایشان از ذکر خدای باز نماند و تفسیر این آیت بدین معنی مناسب تر است زیرا که هم درین آیت میفرماید که و اقام الصلوه و ایتاء الزکوه و از نماز کردن و زکوه دادن باز نمانند و زکوه وقتی توان داد که بتجارت دنیاوی مشغول بودند و الا آنک مال بکلی دربازد و از دنیا اعراض کند او زکوه نتواند داد پس شرایط آنک تجارت برای ربح آخرت کند و صحبت انبیا و رسل آن است که تقوی را شعار ودثار خویش سازد و مال را مال خدای داند و نیت آن کند که در مال خدای برای بندگان خدای بامر خدای و رضای خدای تصرف میکنم تا آنچ بران ربح پدید آید آن را بر بندگان خدای صرف کنم و خود را و عیال خود یکی از آن جمله شمارد و از امانت و دیانت هیچ دقیقه فرو نگذارد و در خرید و فروخت انصاف نگاه داردف بمساهله خرد و فروشد که خواجه علیه السلام میفرماید رحم الله آمراسهل البیع و سهل الشری و البته در بیع و شری سوگند براست و دروغ نخورد که حق تعالی بایع حلاف را دشمن دارد و بر اندک ربحی قناعت کند که برکت قرین قناعت است و حرمان قرین حرص که الحریص محروم و در امانت کوشد و از خیانت احتراز کند که خواجه علیه السلام میفرماید الامانه تجر الرزق و الخیانه تجرالفقر و متاع را دران وقت که خرد نکوهش نکند و دران وقت که فروشد مدح نگوید و عیب آن پنهان نکند و هنری که آن را باشد فرا ننماید و غلام نخرد و نفروشد که خریدن غلام معرض آفت وتهمت است و فروختن غلام نوعی از فتنه است وگفته اند اتقوا مواضع التهم الا غلامی سقط که از بهر سلاح یا خدمت دارند که خرید و فروخت آن سهل تر بود و بهرشهر که برسد باید که از مزارها و مواضع متبرک بپرسد و آنجا رود و بنیازی تمام زیارت آن بجای آرد و از زهاد و عباد و مشایخ و ایمه و گوشه نشینان و عزیزان هر شهری بحث کند و بهر جا برود و خدمت ایشان بصدق دریابد و هر کس را با ندک و بسیار تبرکی دلداری کند و آن را غنیمت شمرد که در سفر هیچ غنیمت و رای دریافت صحبت مردان حق و خدمت ایشان نیست و درویشان و ضعیفان را در هر شهر بآنچ تواند مدد کند و باید که از هر سفر که بکند یا بهر معامله و معارضه که در حضر کرده باشد آنچ ریح بودجمله در وجه خیرات نهد الا آنقدر که نفقه عیال کند و البته در بند جمع مال و ادخار و تکثیر نباشد که حق تعالی میفرماید الذین یکنزون الذهب و الفضه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرهم بعذاب الیم الی قوله فذوقوا ما کنتم تکنزون بایدکه زندگانی چنان کند که چون وقت سفر آخرت در آید جمله سود و سرمایه خویش از پیش بفرستاده باشد تا از پس مال خویش تواند رفتن همچون بازرگانی که بسفری خواهد رفت مال را از پیش بفرستد او را در شهر قرارو آرام نماند و در ان کوشد که تا چگونه از پس مال برود و آن ساعت که وقت رحیل کاروان باشد او را ازان وقت خوشتر نبود و چنان کند که آنچ از وی بازماند بقدر کفافی بفرزندان دهد و باقی وقفی و خیری کند که بعد از وی صدقه جاریه بود والا دریغ باشد که او رنج برد و دیگری برخورد در حدیث میآید از خواجه علیه السلام که روز قیامت آن حسرت که بر چهار کس باشد در عرصات بر اهل اولین و آخرین بر هیچ کس نبود اول بر عالمی که جمعی بعلم او کار کرده باشند بقول او و او بعلم خویش کار نکرده باشد در عرصات بیند که آن جمع را ببهشت میبرند و او را بدوزخ گوید آوخ اینها بعلم من کار کردند بهشت یافتند و من بعلم خویش کار نکردم دوزخ یافتم دوم خواجه ای که بنده ای دارد خواجه بفساد مشغول شود و بنده بصلاح چون در عرصات بیند که غلام او را ببهشت میبرند و او را بدوزخ گوید آوخ بنده من طاعت کرد بهشت یافت و من خواجه او فساد کردم دوزخ یافتم سیم شخصی که طاعت بسیار کرده باشد از هر نوع اما بر کسی ظلم کرده بود و یکی را دشنام داده و از یکی بمظلمه ای برده و یکی را غیبت کرده و بهتان نهاده و یکی را زده ورنجانیده چون در عرصات آید این خصمان میآیند یکی نماز میبرد ویکی روزه میبرد و یکی زکوه میبرد یکی حج تا آن شخص مفلس ماند از گناه آن خصمان برگیرند و بر گردان او نهند و او را بدوزخ میبرند و خصمان را ببهشت گوید آوخ طاعت بسیار من کردم و گناه ایشان مرا بگناه ایشان بدوزخ میبرند و ایشان را بطاعت من ببهشت چهارم صاحب مالی بود که مال بود که مال به رنج فراوان بدست آورد و نخورد و با خود نبرد اینجا بوارثی بگذارد وارث بدان مال خیرات کند و صدقات دهد تا جمله در راه خدای صرف کند هر دو را در عرصات آورند آن صاحب مال را بحساب آن مواخذت کنند و بسوبال آن بدوزخ برند و آن وارث را بخیرات آن ببهشت برند صاحب مال گوید آوخ رنج من بردم و مال از حلال وحرام جمع کردم بوبال آن مرا بدوزخ میباید شد و از انتفاع آن دیگری بهشت میرود هیچ قومی را این حسرت نبود که این چهار قوم را پس سعی بلیغ باید کرد تا حق تعالی ازین آفات محفوظ دارد و بازرگان امین براستکاری و راست گفتاری و راست کرداری بدرجه رستگاری و رستگاران رسد چنانک خواجه علیه السلام فرمود التاجر الصدوق الحدیث و راستکاری آن است که دل ونیت با خدای راست دارد و آنچ کند از بهر خدای کند و راست گفتاری آن است که با خلق راست گوید و راست رو باشد و مکر و حیلت و خدیعت نکند و راست کرداری آن است که بر جاده شریعت باشد و از روش طریقت نیز با خبر بود و گوش دارد تا جانب مصالح دنیا بر جانب مصالح دین درهیچ وقت مرجح نداردو در هیچ حالت بشغل دنیاوی از کار دینی باز نماند و در کل احوال ذاکر حق و طالب آخرت بود تا ازان زمره باشد که حق جل وعلا میفرماید رجال لا تلهیهم تجاره ولابیع عن ذکرالله وحق تعالی ایشان را مردان میخواند یعنی هر که نه بدین مثابت است مرد نیست هرکرا عقل و دین جمع شود جز بمقام مردی سر فرو نیارد و بجماشی این گنده پیر رعنای قتاله دنیا فریفته نشود للشیخ شیخنا مجدالدین البغدادی قدس الله روحه العزیز عاقل چو بسیرت جهان در نگرد اقبال زمانه را بیک جو نخرد پیوسته دران بود که تا آخر کار زین دام بلا چگونه بیرون گذرد و صلی الله علی محمد و آله
نجمالدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » فصل هشتم قال الله تعالی یا ایهاالذین امنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم الایه و قال النبی صلی الله علیه و سلم ان اطیب ما یأکل الرجل من کسب یده بدانک حرفت و صنعت نتیجه علم و قدرت و شناخت روح است که تا این شایت دروی بقوت بوده است اکنون بواسطه استعمال آلات و ادوات جسمانی بکار فرمایی عقل که وزیر روح است و نایب او از قوت بفعل میآید و از غیب بشهادت میپیوندد عاقل صاحب بصیرت بدین دریچه بصانعی و صنع تواند نگریست تا همچنان که ذات روح خویش را بدین صفات موصوف شناخت و دانست که روح او حی بود که اگر حی نبودی فعل ازو صادر نشدی و دانست که عالم است که اگر عالم نبودی این صنعتهای لطیف مناسب ازو در وجود نیامدی و دانست که مرید است که بی ارادت فعل از فاعل در وجود نیاید خاصه در زمانی دون زمانی تخصیص زمان در ایجاد فعل از فاعل اختیار و ارادت اثبات کند نه چنانک فلسفی سرگشته گوید که صانع عالم را در ایجاد فعل ارادت و اختیار نیست کفری بدین صریحی و جهلی بدین غایت و دلیری و گستاخیی بدین عظیمی علیهم لعاین الله و علی محبیهم و مستبعیهم الی یوم الدین و دانست که روح سمیع و بصیر و متکلم است و اگر نه این صفات در قالب پدید نیامدی و دانست که قادرست که بی قدرت فعل محال بود و دانست که باقی است که بقای قالب نتیجه بقای روح است و چون این هشت صفت ذاتی روح شناخت واثر این صفات در قالب خویش مشاهده کرد و از نتیجه این صفات قالب خودرا متحرک و متصرف دید تا چندین حرفت های لطیف و صنعتهای ظریف از وی در وجود میاید و روح را هر روز علمی میافزاید بداند که روح را مکملی باید وجود او بدو نیست و او نبود پس ببود و او را موجدی باید که او را از عدم بوجود آورد و آن موجد حضرت خداوندی است جل وعلا و او – سبحانه و تعالی – باید که بدین هشت صفت که صفات کمال است موصوف باشدتاایجاد موجودات تواند کرد و باید که ذات او بخود قایم بود و الا باحتیاج و تسلسل انجامد و این صفات باید که بذات او قایم بود و ازلی و ابدی باشد و الا از قبیل اعراض بود و ذات محل حوادث گردد و تباهی لازم آید و این روا نبود پس فاعل و قادر و صانع مطلقا حضرت خداوندی را شناسد و روح را بنیابت و خلافت حق در عالم صغری که قالب میخوانند بر کار کرده حق داند و افاعیل حق از دو نوع داند یکی بواسطه شخص انسانی که خلیفه حق است و یکی بی واسطه آنچ بواسطه است هم دو قسم است یکی در عالم صغری دوم در عالم کبری آنچ در عالم صغری است و آن قالب انسان است بواسطه روح است و آلات و ادوات نفسانی روح چون نفس نامیه و نفس حیوانی و قوای بشری و اما آنچ در عالم کبری است که جهاین میخوانند بواسطه روح است و آلات و ادوات نفسانی چانک گفتیم و جسمانی چون حواس پنجگانه و جوارح و اعضا این حرفتها و صنعتها که ظاهر میشود از آدمی نتیجه آن افاعیل است و اما آنچ بی واسطه شخص انسانی است از افاعیل حق آن است که نتیجه آن در آفاق و انفس ظاهر میشود اما در آفاق آسمانی بدین بلندی آراسته بدان کواکب درخشان که وزیناها للناظرین و از عکس آن کواکب در خاک تیره چندین گلها ولاله ها وآبهای روشن وانواع اشجار و ازهار و اثمار و نبات و حیوان و عناصر مفرد و مرکب و معادن و غیر آن که ان فی خلق السموات والارض و اختلاف اللیل و النهار و الفلک التی تجری فی البحر الایه و اما در انفس از یک قطره آب شخصی بدین ظریفی باسمع و بصر و کلام و جوارح و اعضای بدین لطیفی پدید آورده که انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج بنتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا چون صاحب دولت صاحب بصیرت بنور ارایت حق که سنریهم آیاتنا فی الافاق و فی انفسهم آیات حق را که نتیجه افاعیل اوست در آینه نفس خویش مشاهده کند و این قالب که جهان کوچک است و نبود پس ببود ساخته و پرداخته حق شناسد و روح را بخلافت در وی بر کار کرده حق داند و بیند که چون تصرف روح از وی منقطع میشود این قالب بر جای قایم نمی ماند میافتد و خراب میشود یقین شناسد که در عالم بزرگ که جهان است صانعی فاعلی میباید که بر کار بود تا از نتیجه افاعیل او چندین احوال و آثار مختلف پدید میآید و صنعتهای بدین لطیفی آشکارا میشود که اگر متصرفی قادر کامل حکیم در وی بر کار نبودی چنین قایم نبودی و نماندی و هر وقت که تصرف قدرت قادر از ان منقطع شود در حال فرو افتد و خراب گردد و از وی اثر نماند درین مقام حقیقت من عرف نفسه فقد عرف ربه روی نماید و سر و فی انفسکم افلا تبصرون کشف افتد پس محقق گشت که چون محترفه و اهل صنایع را دیده بصیرت گشاده شود بدریچه صنع و صانعی خویش بیرون نگرند جمال صنع و صانعی بر نظر ایشان تجلی کند چنانک آن بزرگ گفت ما نظرت فی شیء الا و رأیت الله فیه ودیده بصیرت ایشان آنگاه گشاده شود که دیده هوای نفس از مطالعه مزخرفات دنیاوی و مستلذات نفسانی وشهوات حیوانی بربندند و بحقیقت بداند که جهان بر مثال خانقاهی است و حضرت خداوندی در وی بمثابت شیخ و خادم آن خواجه علیه الصلوه ازینجا فرمود سیدالقوم خادمهم و باقی خلایق بر دو نوع اند یا خدمتکاران یا مخدومان چنانک در خانقاه ازین دونوع بیرون نباشد یا عمله خانقاه باشند که شیخ هر یک را بخدمتی نصب کرده باشد و عهده آن در گردن او کرده یا جمعی طالبان مجد باشند که از غلبات شوق محبت و دردطلب پروای هیچ کار و هیچ کس ندارند و روی از خلق وهوای نفس بگردانیده باشند و سوی دیوار ریاضت و مجاهدت آورده ما پشت سوی جهان شادی کردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش و این هر دو طایفه را شیخ بخادم سپرده تا هریک را در مقام خویش برکار میدارد و مدد و معاونت مینماید و دلالت و ارشاد میفرماید تاآنها که عمله اند خدمت طلبه میکنند و طلبه بفراغت و جمعیت بطاعت و عبودیت مشغول میباشند که اگر در خانقاه جمله طلبه بودندی هریک را خدمت خویش بایستی کرد همه مشغول ماندندی و از طلب فرو افتادندی زیراک طلب کار فارغان است چنانک حق تعالی خواجه را علیه الصلوه والسلم فرمود فاذا فرغت فآنصب در عشق تو برخاسته ام از همه کار کین کار کسی نیست که کاری دارد پس در خانقاه دنیا خلق دو طایفه اند یکی مخدومان که روی بعالم آخرت و خدمت حق آورده اند حق تعالی که شیخ این خانقاه است دنیا را با هر که دروست خدمت ایشان فرموده است که یا دنیای اخدمی من خدمنی و استخدمی من خدمک و دیگر طایفه دنیا طلبانند که بمثابت عمله اند هر یک را درین خانقاه بخدمتی نصب کرده اند از پادشاهان تا بازاریان هر که هستند مگر آن طایفه که بعبودیت خاص مشغول اند و خلاصه آفرینش اند که و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون معنی این آیت چنان بود که از جن وانس هر که بر کاری و در کاری اند جمله از برای آنند تا آن مخلصان که از محبت دنیا و هوای نفس وتصرف شیطان خلاص یافته اند بفراغت بعبودیت حق و پرورش دین مشغول باشند که و ما امروا الا لیعبدوالله مخلصین له الدین پس چنانک در خانقاه عمله بکار طلبه مشغول باشند و آن را وسیلت تقرب بحق سازند حق تعالی از آنچ بدان خواص میرساند از الطاف خداوندی نصیبی بعمله که خدمتکارانند میرساند وقتی این ضعیف در خراسان جمعی درویشان را بخلوت نشانده بود و درویشی را بخدمت ایشان نصب کرده در بعضی مکاشفات چنان میدید که از حضرت خداوندی امداد لطف بهر یک از خلوتیان میرسید و از هر خلوتیی نصیبی خاص بدان خادم میرسید که خدمت ایشان میکرد همچنین اهل دنیا که عمله خانقاه جهانند اگر دران حرفت و صنعت خویش هریک نیت چنان کند که این شغل از برای بندگان خدای میکنم که بدین حرفت محتاج باشند تا قضای حاجت مسلمانی براید و مطیعی بفراغت بحق مشغول شود که اگر هر کسی بمایحتاج خویش از حرفتها و صنعتها مشغول شد از کار دین و دنیا بازماندی دنیا خراب گشتی و کس را فراغت طاعت و جمعیت مخلصانه نماندی حضرت خداوندی از کمال حکمت و غایت قدرت هر شخصی را بخدمتی و حرفتی نصب کرده است که پنجاه سال و صد سال بدان خدمت و حرفت مشغول باشند که زهره ندارند که یک روز کاری دیگر کنند و چون اهل هر حرفت و صنعت که درین خانقاه بدان خدمت قیام مینماید آنچ کند بر وفق فرمان شیخ کند که حضرت جلت است و بدلالت و هدایت و ارشاد خادم که محمد رسول الله است صلی الله علیه و سلم و شفقت و امانت و دیانت بجای آرد ودر کل احوال بر جاده شریعت ثابت قدم باشد و کسب خویش را از مال حرام و مال با شبهت محفوظ دارد چنانک زیادت نستاند و کم ندهد و با کسی که مال او حرام باشد معامله نکند مگر که نداند و هرگز در حرفت و صنعت خویش کار معیوب و روی کشیده نکند وانصاف نگاه دارد و چون کسی را یابد که در ان حرفت نداند و بهای آن متاع نشناسد بر وی اسب ندواند و بقیمت افزون بدو نفروشد الا بهمان که بشناسنده فروشد و از غل و غش نیک احتراز کند که خواجه علیه السلام روزی در بازار میرفت قدری گندم دید ریخته و میفروختند دست مبارک در میان گندم برآورد دستش تر ببود گفت این چیست صاحب گندم گفت یا رسول الله بارانش رسیده است خواجه علیه الصلوه فرمود چرا آنچ تر بود بر روی نکردی تا همه کس بدیدی آنگه فرمود که من غشنا فلیس منا یعنی هر که با امتان من خیانت اندیشید و کار مغشوش کند از امت من نیست و در آن کوشد که از دسترنج و کسب او نصیبی بعزیزی و راحتی بدرویشی رسد در روایت میآید که داود علیه السلام با حق تعالی مناجات کرد گفت خداوندا میخواهم که همنشین خویش را در بهشت ببینم حق تعالی فرمود فردا از شهر بیرون رو اول کسی که ترا پیش آید او بود چون داود علیه السلام بیرون رفت شخصی را دید که پشتواری هیزم در پشت میامد بر وی سلام کرد و از احوال پرسید که معامله تو با حضرت خداوندی چه چیز است که بدان وسیلت مرتبه مرافقت و مجالست انبیا یافته ای در بهشت گفت من هر روز ازین پشتواری هیزم بدست خویش جمع کنم و بر پشت بشهر آرم و بیک درم بفروشم مادری دارم ودودانگ در وجه نفقه اونهم و دودانگ در وجه نفقه عیال و دودانگ بر درویشان و محتاجان صرف کنم داود علیه السلام گفت برو که حق است ترا که رفیق انبیا باشی پس داود علیه السلام گفت بیا بنزدیک من می باش تامن هر روز یک درم بتو میدهم و تو چنانک در بهشت رفیق من خواهی بود اینجا هم رفیق من باشی آن درویش گفت من این مرتبه که در بهشت رفیق تو خواهم بود بکسب دست و رنجبری و بارکشی یافته ام چون دست ازان بدارم این مرتبه نماند من هم برین منوال بار میکشم و خدمت خدای و بندگان خدای میکنم تا اجل در رسد مرا درین یابد و حق تعالی بندگان خویش را بلطف خداوندی هم برین مرتبه دلالت میکند و این وظیفه در پیش مینهد که یا ایهاالذین آمنوا انفقوا من طیبات ما کسبتم میفرماید نفقه کنید از مال حلال که شما کسب کرده اید و اینجا نفقه بمعنی صدقه است یعنی از آنچ کسب میکنید هم نفقه خویش میکنید و هم بدرویشان صدقه میدهید و تاکید این معنی جایی دیگر میفرماید فکلوا منها و اطعموا البایس الفقیر و خواجه علیه السلام کسب را حلال ترین مالها نهاده چنانک فرمود ان اطیب ما یأکل الرجل من کسب یده چون محترفه که عمله خانقاه جهانند بدین شرایط که نمودیم قیام نمایند حضرت خداوندی از هر ثواب و درجه ومقام که بخاصگان و مقربان و محبوبان خویش دهد از انبیا و اولیا علیهم السلام نصیبی از آن بدین جماعت دهد که خدمتکاران و محبان ایشان بوده اند و فردا ایشان را با آن بزرگان حشر کنند چنانک میفرماید فاولیک مع الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء والصالحین و حسن اولیک رفیقا اما هر چند که ازین جماعت طوایف مختلف که درین باب بر هشت صنف نهادیم و در هشت فصل شرح سلوک واحوال ایشان دادیم خواهند که از ذوق مشارب مردان و مقامات مقربان با نصیبه تر باشند در اوراد طاعات و ظایف ذکر و بیداری شب و تجرد باطن از محبت دنیا و تقلیل طعام و کسر نفس و ترک شهوات و مراقبه دل و ترک رعونات میافزایند و بدانچ از تزکیت نفس و تصفیه دل و تحلیه روح در فصول آن بیان کرده ایم قیام مینمایند بقدر وسع و یقین دانند که هر چند رنج بیش برد ثمره بیش یابد برنج اندرست ای خردمند گنج نیابد کسی گنج نابرده رنج و اگر از اتفاقات حسنه آن اقبال دست دهد که بخدمت شیخی از مشایخ طریقت که سلوک این راه بعنایت حق یافته است و طبیب حاذق وقت گشته مشرف گردد و معالجت دینی بنظر و استصواب او کند تا بر شهپر همت او و پناه دولت او بادیه خونخوار نفس اماره قطع کند که در هر منزل و مرحله صدهزار هزار صادق و صدیق چون بی دلیل رفتند جان نازنین بباد دادند و جمال کعبه مقصود در نیافتند و چنین مشایخ که طبیبان حاذق اند و دلیلی و رهبری راشایند اگرچه در هر قرن و عصر عزیز الوجود و عدیم النظیر بوده اند اما درین روزگار بیکبارگی کبریت احمر و عنقای مغرب گشته اند و عجب تر آنک اگر نبادری آن کبریت احمر یافته شود در آن موضع از خاک تیره نامتلفت ترست و آن عنقای مغرب از غراب غربت محروم تر از غایت بی نظری اهل روزگار و استغراق خلق بدنیا و بیخبری از مرگ و کار آخرت و حساب وصراط و ثواب و عقاب و مرجع و معاد یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الاخره هم غافلون در نظر نابینا کحل اغبر چه قیمت آرد و جال خرشد چه قدر دارد و مع هذا از غیرتی که حق را بر خاصگان خویش است تتق عزت بواسطه مدعیان کذاب که درین عصر خود را چون کابلی ناک ده بطبیبی حاذق فرا مینمایند بر روی خواص خویش فرو گذاشته است ومدعی را قبه غیرت صاحب معنی گردانیده تا از نظر نامحرمان این حدیث محفوظ مانند که اولیایی تحت قبایی لا یعرفهم غیری خلیلی مالی لااری غیر شاعر فکم منهم الدعوی و منی القصاید اجل فاعلما ان الیوف کثیره ولکن سیف الدوله الیوم واحد مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن بی جمال یوسف و بی عشق یعقوب از گزاف تو تیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن ولیکن هر صاحب سعادت را که بمیل عنایت از مکحله هدایت کحل درد طلب در دیده جان کشند باد عاطفت را از مهب رأفت بحاجبی بفرستند تا پرده غیرت از درخرگاه عزت براندازد و جمال کمال آن طبیب حاذق دین و دلیل و رهبر عالم یقین بر نظر او عرضه کنند و اگر طالب صادق در مشرق بود و طبیب حاذق در مغرب که یا طالب را بسر مطلوب رساند یا مطلوب را بدر طالب آرد گر دولت درد دین ترا دست دهد یا باد ارادت و طلب بر تو جهد یا موی کشان ترا بر شیخ برد یا او بدواسبه روی سوی تو نهد اللهم اجعلنا من عبادک الصالحین و خواصک المقربین الهادین المهدیین و انزلنا حظیره قدسک مع اهل انسک من الانبیاء و المرسلین و اختم لنا ولامه محمد علیه الصلوه السلام بخاتمه الفایزین و صلی الله علی محمد و آله اجمعین آمین رب العالمین
نجمالدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب پنجم » خاتمه تحریر دوم مرصاد العباد پرداخته شد این کتاب مشحون بحقایق علوم مکنون بتوفیق و تأیید خداوند بیچون و فیض فضل قادر کن فیکون و فر دولت میمون و یمن همت همایون پادشاه دین پرور وسلطان عدل گستر خسرو کیخسرو روش کیقباد قباد نهاد اعلی الله فی الدارین اعلام دولته و نشر فی الخافقین جناح سلطنته بر دست منشی این معانی و مشید این مبانی الفقیر الی الله ابوبکر عبدالله بن محمدبن شاهاور الاسدی الرازی روز دوشنبه اول ماه مبارک رجب ماه خدای عظم الله برکته و بارک علینا هلاکه و بدره سال بر ششصد وبیست از هجرت بمحروسه سیواس حرسها الله تعالی امید بعنایت بی علت و عاطفت حضرت جلت چنان است که بدین توسل و تقرب ماجور بود نه مجبور و این کتاب در حضرت سلطنت منظور باشد نه مهجور چه این گنج حقایق را سرسری مطالعه نتوان کرد و بعمرهای درزا بر رموز و دقایق آن اطلاع نتوان یافت و هر چند این معانی غیبی را ازین روشن تر و مبرهن تر همانا در سلک بیان نتوان کشید ولیکن حل بعضی از مشکلات از رموز و اشارات که زبان مرغان را ماندهم سلیمان وشی تواند کرد چنانک این ضعیف گوید هر دل نکشد بار بیان سخنم هر جان نچشد ذوق ز جان سخنم زین گونه معما که زبان سخن است هم من دانم که ترجمان سخنم و اماآنچ ملتمس این ضعیف است در اتمام این خدمت از ان حضرت آسمان رفعت نه مال وجاه دنیاوی است با آنک بچنین واقعه هایل و مصیبت عام حاشا عن حضره السلطنه از وطن بغربت افتاده است و از مسرت بکربت و از کثرت بقلت و از جمعیت بتفرقت و نگویم از عزت بمذلت که عزت فقر هرگز روی ذلت نبیند و فقر و فخر همزادند که الفقر فخری الله یعلم و الایام تعرفنا انا کرام و لکنا مفالیس اما ملتمس و مأمول آن است که در اوقات خلوات و ساعات فراغات بدست نیاز و کلید اخلاص در این خزانه خانه اسرار الهی که پر نقود مواهب نامتناهی است میگشاید و سر درجهای ابواب و فصول آن که پر جواهر ثمین حقایق و اصول است برمیاندازد و بدیده بصیرت از سر خلوص عقیدت غرر در آن را مطالعه میفرماید و زکوه آن را بعامل اعمال و وکیل استعمال میرساند تا بر مستحقان روحانی و جسمانی که مصارف زکوه و اصناف صدقه اند صرف میکند تا آنچ این بیچاره بچندین موضع در قلم آورده است که پادشاه دین پرور و سلطان عدل گستر جهان و جهانیان را محقق شود و فواید آن بجملگی عالم و عالمیان برسد واین معنی و سیلتی شگرف باشد این ضعیف را در حضرت سلطان حقیقی بندامت و خجالت مأخوذ و معاتب و معاقب نگردد ان شاء الله تعالی شها توقعم از خدمتی چنین کردن نه جبه بود و نه دستار و طیلسان وردا نه جاه و منصب و نه احتشام بود و قبول نه مال و نعمت و ثروت نه حرمت دنیا نه نیز شیر و می و انگبین نه میوه و باغ نه خلد و حور و قصور و نه سایه طوبی بلی دو چیز تمنای داعیت بودست که باز حاصل هر دو همی شود بیکی یکی تمتع شاه جهان که دایم باد دوم بیان مقامات و کشف دین هدی که تا بدین دو وسیلت رسم بمقعد صدق که هست مقصد و مقصود حضرت مولی اگر زکوه دهد شه بعامل اعمال ازین خزانه شوم سرخ روی در عقبی غرامتی نکشم زانچ در قلم آمد خجالتی نبرم زانچ کرده ام آنها ادیب صابر ازین باب ای شه عالم چه سخت خوب یکی بیت میکند انشا بصد قصیده ترا خوانده ام کریم و رحیم چنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی شها هزار مجلد کتاب باید چنین برای حضرت تو ساخت ازین معنی سزد از عاطفت پادشاهانه که این تحفه درویشانه بعین الرضا ملحوظ و محفوظ گرداند و برزلات قدم مخلصانه و هفوات قلم دعاگویانه رقم عفو ملوکانه کشد و آن را از جمله کلام العشاق یطوی و لایروی داند ختم کتاب از برای مبارکی بر دعای منظوم کرده اید تا ختامه مسک باشد یا رب تو مرین سایه یزدانی را بگذار بدین جهان جهانبانی را اندر کنف عاطفت خویشش دار این حامی بیضه مسلمانی را والحمدلله رب العالمین و صلی الله علی سیدنا محمد و آله اجمعین
Mevcut metnin sonu.