Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۷ - مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه این سخن گفت و از زمین برخاست غضب آمیز و خشمگین برخاست چون درآمد به خانه ریا گفت کز چه رو خاطرت چنین آشفت گفت از آن رو که جمعی از انصار به هوایت کشیده اند قطار همه یکدل به دوستداری تو یکزبان بهر خواستگاری تو گفت انصاریان کریمانند در حریم کرم مقیمانند بهر ایشان پیمبر مختار خواسته ست از خدای استغفار از برای چه دوستدارانند وز هوای که خواستگارانند گفت بهر یگانه ای ز کرام عالی اندر نسب عیینه به نام گفت من هم شنیده ام خبرش نسبتی نیست با کسی دگرش چون کند وعده در وفا کوشد وز جفای زمانه نخروشد هر چه آید به دست او بدهد چشم بر دست دیگران ننهد پدرش گفت می خورم سوگند به خدایی که نبودش مانند که تو را هیچگه به وی ندهم نقد وصلت به دامنش ننهم واقفم از فسانه تو و او زانچه بوده میانه تو و او گفت باری مرا چه بازار است که ازان خاطر تو دربار است نه خیالی ز روی من دیده ست نه گیاهی ز باغ من چیده ست لیک چون سبق یافت سوگندت به اجابت نمی کنم بندت قوم انصار پاکدینانند در زمان و زمین امینانند بر مقالاتشان مگردان پشت رد ایشان مکن به قول درشت مکن از منع کامشان پر زهر گر نمی بایدت گران کن مهر نرخ کالا ز حد چو در گذرد رغبت از جان مشتری ببرد گفت احسنت خوب گفتی خوب کم فتد نکته اینچنین مرغوب آنگه آمد برون و با ایشان گفت کای زمره وفاکیشان کرد ریا قبول این پیوند لیکن او گوهریست بی مانند مهر او هم به قدر او باید تا سر او به آن فرو آید باشد او گوهری جهان افروز کیست قایم به قیمتش امروز جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۸ - قبول کردن معتمر آنچه پدر ریا خواست و عقد بستن ایشان به یکدیگر معتمر گفت آن منم اینک هر چه خواهی ضمان منم اینک خواست چندان زر تمام عیار که مثاقیل آن رسد به هزار بعد ازان نیز ده هزار درم سیم خالص نه بیش ازان و نه کم جامگی صد ز بردهای یمن صد دیگر ازان فزون به ثمن نافه ها مشک و طبله ها عنبر عقدهای مرصع از گوهر معتمر گفت تا سه چار نفر زود کردند بر مدینه گذر هر چه جستند حاضر آوردند مجلس عقد منعقد کردند عقد بستند آن دو مفتون را شاد کردند آن دو محزون را دو اسیر کمند یکدیگر چشم بد را سپند یکدیگر رخ به رخ شادمان شدند از هم لب به لب کامران شدند از هم این شد آن را به بوسه مرهم داغ آن شد این را به خنده غنچه باغ تنگ با هم چو غنچه شب خفتند همچو گل صبحگاه بشکفتند تافته روی شغل از همه کار شغلشان بوسه بود و کار کنار تا به چل روز کارشان این بود حاصل روزگارشان این بود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۵۹ - فرستادن پدر ریا را بعد از چهل روز همراه عیینه به مدینه و پیش گرفتن حرامیان و هلاک شدن بر دست ایشان بعد چل روز کز نشاط و سرور حال بگذشتشان بدین دستور داد اجازت پدر که ریا را ماه شهر و غزال صحرا را به عروسی سوی مدینه برند وز غریبی ره وطن سپرند بهر وی خوش عماریی پرداخت برگ گل را ز غنچه محمل ساخت سی شتر از نفایس و اجناس جمله نادر به چشم جنس شناس با دو صد عز و حشمت و جاهش کرد سوی مدینه همراهش هر دو با هم عیینه و ریا شاد و خرم شدند ره پیما معتمر با جماعت انصار نیز بر کار خویش شکرگزار که دو عاشق به هم رسانیدند دل و جانشان ز غم رهانیدند همه غافل از آنکه آخر کار بر چه خواهد گرفت کار قرار ماند تا با مدینه یک فرسنگ جمعی از رهزنان بی فرهنگ بر میان تیغ و در بغل نیزه وز کمر کرده خنجر آویزه همه خونین لباس و دزد شعار همه تیغ آزمای و نیزه گذار تنگ چشمان قحط سالی جوع صیدشان ضب شکارشان یربوع عیش شیرینشان ز دوغ ترش فارغان از فروغ دانش و هش همچو گرگان طعمه ناخورده بر بره و میش حمله آورده غافل از گوشه ای کمین کردند رو در آن قوم پاکدین کردند چون عیینه هجوم ایشان دید غیرت عاشقی در او جنبید شد چو شیران در آن مصاف دلیر گاه با نیزه گاه با شمشیر چند تن را به سینه چاک افکند چون سگانشان به خون و خاک افکند آخر از زخم تیغ صاعقه بار داد آن قوم را چو دیو فرار لیک نامقبلی ز کین داری ضربتی زد به سینه اش کاری قفس آسا به تن فتادش چاک مرغ او کرد رو به عالم پاک دوستان در خروش و گریه چو میغ که برفت از جهان عیینه دریغ گوش ریا چو آن خروش شنید موکنان بر سر عیینه دوید دید نقش زمین نگاری را غرق خون نازنین شکاری را گشته از چشمه سار سینه تنگ خلعت سروش ارغوانی رنگ دست سیمین خضاب ازان خون کرد چهره گلگونه جامه گلگون کرد چهره بر خون و خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای عیینه تو را چه حال افتاد کآفتاب تو را زوال افتاد سیرم از عمر بی لقای تو من کاشکی بودمی به جای تو من عقل بر عشق من زند خنده که بمیری تو زار و من زنده این بگفت و ز جان برآورد آه رفت با آه جان او همراه زندگی بی وی از وفا نشمرد روی بر روی او نهاد و بمرد ترک هجرانسرای فانی کرد روی در وصل جاودانی کرد دوستان از ره وفاداری برگرفتند نوحه و زاری چون کند طوطی از قفس پرواز به خروش و فغان نیاید باز عاقبت لب ز نوحه دربستند بهر تجهیزشان کمر بستند دیده از غم پر آب و سینه کباب پاک شستندشان به مشک و گلاب از حریر و کتان کفن کردند در یکی قبرشان وطن کردند در ته خاک غرق خونابه تا قیامت شدند همخوابه
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۰ - رسید معتمر بعد از چندگاه به سر قبر ایشان و بر آنجا درختی دیدن پر خطهای زرد و سرخ بعد شش سال معتمر یا هفت به سر روضه نبی می رفت راه عمدا بر آن دیار افکند بر سر قبرشان گذار افکند دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند چون به عبرت نگاه کرد در آن دید خطهای سرخ و زرد بر آن بود زردی ز رویشان اثری سرخی از چشم خونفشان خبری با کسی گفت ازان زمین به شگفت چه درخت است این به حیرت گفت که درختیست این سرشته عشق رسته از تربت دو کشته عشق بلکه بر خاک آن دو تن علمیست بر وی از شرح حالشان رقمیست زاهل دل هر که آن رقم خواند حال آن کشتگان غم داند جانشان غرق فیض رحمت باد کس چو ایشان ازین جهان مرواد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۱ - قصه تحفه مغنیه تاجری می گذشت در بغداد رهگذارش به خان برده فتاد زان طرف بانگی آمدش در گوش که همی گفت مرد برده فروش کو حریفی مقامر و چالاک کانچه دارد به کف ببازد پاک کیسه از سیم و زر بپردازد خانه و خانگی براندازد بخرد شاهدی چو ماه تمام تحفه ای از بهشت تحفه به نام روی او عکسی از چراغ حرم قد او گلبنی ز باغ ارم زلف او دام راه ره طلبان لعل او کام جان خشک لبان چشم او چشمه خیز فتنه و ناز خال او تخم شوق اهل نیاز چون خرامد برد به لطف خرام از مقیمان سر و غیب آرام چون نشیند ز پا به حسن و وقار باز دارد سپهر را ز مدار گر برآرد به مطربی آواز جان رفته به مرده آرد باز طایر روح را به نغمه چنگ به ریاض بقا دهد آهنگ تاجر اوصاف آن پری چو شنید در دلش آرزوی او جنبید جلوه آن مهش ز روزن گوش غارت عقل گشت و آفت هوش ای بسا کس که روی دوست ندید وز خبر گوشمال عشق کشید آن خبرها که از خدای جهان داد پیغمبر آشکار و نهان که کریم است و خالق و رازق بهر آن بود تا شوی عاشق همچنین از نبی و آل کرام یا ز اصحاب و اولیای عظام این صفت ها و حال های شریف که در آنها کتب شده تصنیف همه از بهر عشقبازی توست که شوی در طریق عشق درست لیک چندان حجاب تو بر تو بر تو بینم تنیده از هر سو که نیاید ز چشم تو نظری نه ز گوشت شنیدن خبری
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۲ - خریدن تاجر تحفه را و به خانه بردن و جذبه رسیدن مر او را تاجر القصه شد عزایم خوان بهر تسخیر آن پری سوی خان دیده چون از رخش منور یافت دیده را از شنیده بهتر یافت دید ماهی عجب رباینده برتر از مدحت ستاینده صد خریدار پیشش استاده بیع او در مزاد افتاده تاجر از جمله پای پیش نهاد کرد بر هر چه هر که گفت مزاد تا درآورد عاقبت به شمار از درم در بهاش بیست هزار فتنه عالمی خرید و ببرد خانه ویرانگری به خانه سپرد روزگاری حریف او می بود به غنا و نوا و رود و سرود لیک می دید ازو ربودگیی واندر آن هر دمش فزودگیی تا یکی روز بر گرفت آهنگ به نوای لب و نوازش چنگ گفت کای غمگسار غمخواران مرهم سینه دل افگاران همدم ناله سحر خیزان رازدار ز دیده خونریزان دستگیر فتادگان از پای ره به جا آر رفتگان از جای جای در پرده دلم کردی پرده خلق منزلم کردی عشق تو شعله زد ز خرمن من بکش از دست خلق دامن من نیست جز بندگیت زندگیم بند هر کس مکن به بندگیم به جمال و کمال تو سوگند که مرا تا غمت به دام افکند غم دیگر نیافت ره به دلم تخم دیگر نرست ز آب و گلم آنچنان پر شد از توام رگ و پی که شود پر سبوی و خم از می تو کس بی کسان و من بی کس بی کسی را به غور کار برس از کف این و آن خلاصم کن به کرم های خویش خاصم کن این بگفت و فتاد در گریه خون ز مژگان گشاد در گریه گشت از چنگ خود کنار گزین برگرفت از کنار و زد به زمین آنچه بودی ز آرزو پیوست در کنارش چو آرزو بشکست تاجر و هر که بود با تاجر اندر آن بزم دلگشا حاضر همه گفتند کش ز زیبایی در سر افتاده است سودایی عشق ماهی چنین رهش زده است زخم بر جان آگهش زده است لیک هر چند گفت و گو کردند از چپ و راست جست و جو کردند هیچ روشن نشد که آن مه کیست وانکه بر وی زد از بتان ره کیست قرب یک سال آنچنان می بود همدم گریه و فغان می بود نه به شب خواب و نی به روز قرار نه ز لب خنده نز زبان گفتار از طعام و شراب بست دهان تاجر از حال او رسید به جان در بسی کار آزمونش کرد عاقبت جزم بر جنونش کرد بردش از قصر چون نگارستان همچو دیوانگان به مارستان دل به ناکام بر جفاش نهاد بند آهن به دست و پاش نهاد او هم آنجا ز دیده خون می راند شعرها حسب حال خود می خواند اشکریزان ترانه ای می گفت غزل عاشقانه ای می گفت
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۳ - رسیدن شیخ بزرگوار سری سقطی قدس الله تعالی سره به سر وقت تحفه و آگاهی یافتن از حالی وی هم در آن وقت ها سری سقطی آن سریع طریق حق نه بطی یک شبی وقت خویش باز نیافت لذت سجده نیاز نیافت قبضی آمد پدیدش اندر دل بر وی ادراک سر آن مشکل بامدادان قدم به سیر نهاد روی در بقعه های خیر نهاد به مزارات اهل دل بگذشت عقده قبض او گشاده نگشت گفت ازین درد دل چو بیمارم سوی بیمارخانه رو آرم محنت اهل ابتلا بینم بو که این درد را دوا بینم چو به بیمارخانه پای نهاد گره از کار بسته اش بگشاد نظری هر طرف همی افکند دید زیبا کنیزکی در بند که سرشکی چو ژاله می بارد بر گل زرد لاله می کارد دست بر دل ترانه می گوید غزل عاشقانه می گوید شیخ پاکیزه سر چو دید آن حال از مقیمان بقعه کرد سؤال کین پریرو چراست در زنجیر برگرفته چنان فغان و نفیر جمله گفتند کز فلان خانه تحفه است این که گشت دیوانه بند کردندش از پی اصلاح باشد آید مزاج او به صلاح تحفه آن گفت و گوی را چو شنید از جگر آه دردناک کشید اشک خونین ز دیده افشانان بانگ برداشت کای مسلمانان من نه مجنون که نیک هشیارم آید از طعنه جنون عارم مست آنم که باده مست ازوست نعره رند می پرست ازوست شور عشقش زده ست بر من راه از همه غافلم وز او آگاه عاقلم پیش یار و فرزانه پیش ارباب جهل دیوانه عقل و فهم شما زبون من است کمترین بنده جنون من است مانده در قید این جنون باشم به که دانا و ذوفنون باشم شیخ چون گفت و گوی تحفه شنید خاطرش رخت سوی تحفه کشید سوخت از گفته دلاویزش کرد از اشک خود گهر ریزش تحفه چون ز آتش نهانی او دید از دیده اشک رانی او گفت این گریه ایست بر صفتش وای تو چون رسی به معرفتش بشناسی چنانکه هست او را جلوه گر از بلند و پست او را بعد ازان ساعتی ز خویش برفت پرده هستیش ز پیش برفت چون ازان بیهشی به هوش آمد باز در نعره و خروش آمد شیخ گفت ای کنیز پاک سیر چیست گفت ای سری بگوی خبر شیخ گفت ای به دولت ارزانی لقب و نام من چه می دانی گفت تا دوست را شناخته ام با غمش نرد عشق باخته ام بر دل من ز رازهای جهان هیچ رازی نمانده است نهان شیخ گفت ای ز عشق در تب و تاب کیست معشوق تو بگوی جواب گفت معشوقم آن که جانم داد در ستایشگری زبانم داد به شناسایی خودم بنواخت ساخت روشن دلم به نور شاخت از رگ جان بود به من اقرب نیست دور از برم نه روز و نه شب بعد ازان شهقه ای بزد که مگر مرغ جانش به لامکان زد پر بار دیگر به خویش باز آمد در سخن های دلنواز آمد شیخ فرمود کش رها کردند بندش از دست و پا جدا کردند گفت ازین پس نیی به بند گرو هر کجا خاطر تو خواهد رو تحفه گفت ای به علم و دانش بیش از همه چون روم به خاطر خویش کان که از عشق سینه ریشم کرد بنده بندگان خویشم کرد تا نه راضی شود خداوندم رفتن از جای خویش نپسندم شیخ خندید کای گرامی یار تو ز من نکته دانتری بسیار روشنم گشت ازین سخن اکنون که تویی هوشیار و من مجنون
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۴ - به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی تحفه و شیخ در سخن بودند رازگوی نو و کهن بودند تاجر دین و دل ز دست شده در لگدکوب غصه پست شده ناگهانی ز در درون آمد سوی آن بندی زبون آمدی شیخ را چون بدید خرم شد دلش از کار تحفه بی غم شد گفت شاید به یمن همت او سهل گردد بلا و محنت او بعد تسلیم چهره نمناک بهر تعظیم شیخ سود به خاک شیخ گفت که این حد من نیست کین کنیزک ز من به این اولیست پس ازان شیخ رو به تاجر کرد رغبت بیع تحفه ظاهر کرد کرد تاجر فغان که واویلاه که شد احوال من ز فقر تباه نیست در دستت آن گشاد ای شیخ که توانی بهاش داد ای شیخ از درم شد بهاش بیست هزار کی برآید ز دستت این مقدار همه مالم ز دست شد بیرون در بهای کنیزک و اکنون نه کنیزک به دست نی مالم محرمی کو که پیش او نالم شیخ رفت و به خانه دانگی نه جز دعا را غریو و بانگی نه دست برداشت کای اله کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم آبرو بخش اشک ریختگان خاک ذلت به چهره بیختگان کارساز فتادگان از کار بار بردار ماندگان در بار مانده در بار تحفه است دلم سخنی گفته ام وز آن خجلم کار من تنگ شد ز تنگدلی سرخروییم ده درین خجلی در گنجینه کرم بگشای قیمت تحفه ام کرم فرمای شیخ را بود رو به خاک نیاز که برآمد ز سوی در آواز در چو بگشاد دید کرده مقام بر درش خواجه ای و چار غلام همه بر آستان او زده صف هر یکی شمع و بدره ای در کف اذن خواهان درآمدند از در بر زمین نیازمندی سر پنج بدره ز سیم پاک عیار هر یکی در شمار پنج هزار پیش شیخ زمانه بنهادند بر سر پای خدمت استادند شیخ پرسیدشان ز صورت حال خواجه فرمود در جواب سؤال که مرا شب به خواب بنمودند صورت فقر شیخ و فرمودند که دلش بهر تحفه دربار است قیمت تحفه را طلبگار است قیمت تحفه بر به خدمت شیخ تا شوی بهره ور ز همت شیخ شیخ با خواجه بامداد پگاه رو نهادند سوی تحفه به راه چون رسیدند از قضا تاجر نیز شد بی توقفی حاضر عرضه کردند بدره ها بر وی گفت من کی فروشم او را کی قیمت تحفه هست ازان افزون کش بدینها کنم ز دل بیرون می فزودند در بها ز کرم تا رسید آن به چل هزار درم گفت تاجر ز دیده ریزان آب که شبم گفت کردگار به خواب که بود تحفه برگزیده ما او خود و غیر خود رمیده ما خط آزادیش بلا اکراه می دهم خالصا لوجه الله غیر او هر چه دارم از زر و سیم به فقیران همی کنم تسلیم همه را می دهم برای خدای بو که حاصل کنم رضای خدای خواجه چون گوش کرد آن سخنان دست بر رو نهاد گریه کنان گفت گویا که خالق معبود نیست از کار و بار من خشنود که مرا ساخت زین شرف نومید سوخت جانم به حسرت جاوید به کف من ز ملک و مال اکنون هر چه هست آمدم ازان بیرون همه کردم سبیل راه خدای که خدایم بس است در دو سرای تحفه از بند بندگی چو رهید از سر و بر هر آنچه بود کشید جای اطلس پلاس ساخت لباس موی مشکین نهفت در کرباس پا نهاد از حریم بقعه بیرون چون پری شد به ستر غیب درون شیخ با آن دو تن ز دنبالش متحیر ز صورت حالش پرس پرسان چو آمدند پدر نه خبر یافتند ازو نه اثر هر سه کردند متفق با هم روی در بادیه به عزم حرم خواجه در ره به درد و داغ بمرد تن به بوم استخوان به زاغ سپرد مغز سر طعمه کلاغان ساخت دیده منقارگاه زاغان ساخت تاجر و شیخ پا بیفشردند ریگ کوبان به کعبه پی بردند با دل بی غش و درونه صاف شیخ می کرد گرد خانه طواف آمد آواز ناله ایش به گوش کش برآمد ز جان خسته خروش وز پی ناله نکته ایش نهفت شد شنیده که بیدلی می گفت کای چراغ شب سیه روزان مایه شادی غم اندوزان آگهی بخش جهان آگاهان رهنمای فتاده از راهان درد عشقت شفای بیماری زخم تو مرهم دل افگاری هر که از شوق توست در تب و تاب نشود جز به وصل تو سیراب هر که زد در محبت تو نفس مونس جان او تو باشی و بس از غمت هر که بی قرار آمد تا نبیند تو را نیارامد چون مناجات او سری بشنید سوی آن چون سرشک خویش دوید سر برآورد کای سری چونی کاندرین درد بادت افزونی شیخ گفتا کیی تو باز نمای که فتادم ز ناله تو ز پای گفت تن زن که هست رسوایی ناشناسی پس از شناسایی تحفه ام من خلاص کرده تو صد نوا یافته ز پرده تو شیخ دیدش به خاک افتاده چشم ها در مغاک افتاده سر و سیمین او خلال شده ماه رخسار او هلال شده الف قامتش چو نون گشته طره سرکشش نگون گشته چشمی و صد هزار قطره خون لبی و صد هزار ناله فزون شیخ گفتا که تحفه حال بگوی وصف احسان ذوالجلال بگوی چون ز یار و دیار ببریدی از کرم های او چها دیدی تحفه گفت از هزار تاریکی داد بارم به قرب و نزدیکی بر سریر محبتم بنشاند وزدو صد رنج و محنتم برهاند شیخ گفتا که آن ستوده شیم کت خریدی به چل هزار درم بود همراه ما به راه حجاز در غمت مرد رو به خاک نیاز تحفه گفتا که آن گرانمایه در جنان با من است همسایه دادش آنها خدا که کم دیده دیده و گوش نیز نشنیده شیخ گفتا که آن کریم نهاد که تو را کرد از کرم آزاد بر امیدت درین طوافگه است چشم بنهاده هر طرف به ره است تحفه پنهان ره دعاش سپرد بر در کعبه اوفتاد و بمرد ناگهان تاجر از عقب برسید تحفه را اوفتاده مرده بدید او هم از بیدلی به خاک افتاد پیش آن پاک جان پاک بداد هر دو را شیخ گور کرد و کفن بعد حج رو نهاد سوی وطن رحمت حق نثار ایشان باد جای ما در جوار ایشان باد
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۵ - قصه ملاقات ذوالنون مصری قدس الله تعالی سره در حرم مکه با آن کنیزک و مقالات ایشان با یکدیگر لقمه ماهی فنا ذوالنون سالی آمد به عزم حج بیرون گفت دیدم که در میان طواف رفت نوری به آسمان ز مطاف پشت خود را به خانه بنهادم واندر آن داد فکر می دادم ناله ای ناگهم رسیده به گوش که برآمد ز من فغان و خروش در پی ناله برگرفتم راه دیدم آنجا کنیزکی چون ماه اندر استار کعبه آویزان اشک خونین ز هر مژه ریزان برگرفته نوا که یا مولای لیس الا هواک جوف حشای کیست مقصود من تو دانی وبس نیست محبوب من به غیر تو کس آه ازین اشک سرخ و چهره زرد که مرا در غم تو رسواکرد سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ چه عجب گر به سینه کوبم سنگ با دلی گرم و سینه ای بریان گشتم از درد یاریش گریان در مناجات باز لب بگشود کای خداوند کارساز ودود به حق آنکه دوستدار منی در همه کار و بار یار منی که به محض کرم بیامرزم از گنه گرچه کوه البرزم شیخ چون این سخن شنید ازو گفت ازینسان مگوی بلکه بگو به حق آنکه دوستدار توام در همه کار و بار یار توام چه وقوفت بود ز یاری او یا ز آیین دوستداری او گفت شیخا جماعتی هستند که ز جام هوای او مستند اول او دوست داشت ایشان را پس به دل مهر کاشت ایشان را نکنی فهم این سخن الا که بخوانی فسوف یأتی الل ه بقوم یحبهم و یحب ونه ای حبیب گشته محب گر نه او دوست داردت ز نخست کی بود دوستداری از تو درست عشق او تخم عشق ما و شماست خواستگاری نخست از وی خاست عشق او شخص و عشق ما سایه سایه از شخص می برد مایه تا نه شخص است ایستاده به پای بهر اثبات سایه ژاژ مخای ما نبودیم و خواست از وی بود ما ازآن خواست یافتیم وجود شیخ گفتا که ای به فهم لطیف از چه روی چنین ضعیف و نحیف گفت مست محبت مولا هست دایم مریض در دنیا چون دوای محب او درد است به امید شفا نه در خورد است تا نیابد ز دوست بوی وفا زان مرض نیستش امید شفا گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ که نه روشن بود جهان بی شیخ به قفا وانگر چون وا نگرید گرچه مالید چشم هیچ ندید باز چون رو به جانب او تافت اثری زو بجز خیال نیافت ماند حیران که مرغ سان چون رفت که به یکدم ز دام بیرون رفت
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق بود شوخی نشسته بر لب بام با فروزان رخی چو ماه تمام بر شکسته کلاه گوشه ناز گشته نازش هلاک اهل نیاز پیری آمد سفید موی شده پشتی از بار دل دو توی شده روی خود را به خاک می مالید وز دل دردناک می نالید کای پسر از تو سینه چاک شدم رحمتی کز غمت هلاک شدم پیش ازان کز غمت بمیرم زار حاجت من به یک نگاه برآر گفت با او پسر به عشوه گری من که باشم که تو به من نگری در برابر نگر برادر من که به خوبیست صد برابر من پیر مسکین چو آن طرف نگریست تا ببیند که در برابر کیست دست زد آن به خون خلق دلیر وز لب بامش اوفکند به زیر کان که ما را به عشق نام برد در رخ دیگری چرا نگرد جامی از غیر دوست دیده بدوز ور نه از دیده خون فشان شب و روز گر نه از وصل بهره ور باشی باری از هجر نوحه گر باشی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۷ - مناجات شیخ ابوعلی دقاق قدس سره بر بالای منبر کشته عشق بوعلی دقاق آن در آیین عشقبازی طاق روزی این درد از دلش زد سر به مناجات گفت در منبر کای خداوند آسمان و زمین نه مکان از تو خالی و نه مکین جلوه گر در بلند و پست تویی قصه کوتاه هر چه هست تویی از تو با خلق لافها زده ام در چندین گزافها زده ام روز محشر که سازیم زنده مکن از روی خلق شرمنده گر ندانی سزای خویشتنم کسوت صوفیان مکن ز تنم که اگر مؤمنم و گر گبرم نیست از زی صوفیان صبرم در کفم رکوه و عصایی نه در بوادی دوزخم سر ده تا به هر وادیی که روی آرم نوحه جانگداز بردارم بر خود از درهای گوناگون ریزم از دیده آب و از دل خون چون نباشد به قربتم فرمان پرورم جان به نوحه حرمان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۸ - به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن هم ز وی آورند کآخر کار چون شد این درد بر دلش بسیار چهره خور چو زرد فام شدی شیخ دین بر کنار بام شدی اشک چون ریختی گهر سفتی رو به خورشید کردی و گفتی کای جهانگرد آسمان پیمای شب تاریک کاه روز افزای ز اول بامداد کز سر کوه سر زدی با هزار فر و شکوه تا به اکنون که کردی از تگ و پوی زرد رو در دیار فرقت روی تیغ آهیخته زیر پا دیدی کوههای بلند ببریدی بس بیابان ژرف پی در پی که به یک قرص گرم کردی طی از بسی بحرها به زورق زر برگذشتی ز موج ناشده تر ده به ده کو به کو شهر به شهر یافتند از فروغ فیض تو بهر هیچ جا دلشکسته ای دیدی وز خود و خلق رسته ای دیدی کش ازین غم به دل بود دردی یا ازین راه بر رخش گردی سخنان گفتی اینچنین بسیار تا شدی آفتاب نادیدار بعد ازان آمدی فرو از بام همچنان بی قرار و بی آرام بی قراری عشق بی تمکین جز به مردن نباشدش تسکین بلکه آنان که مست این جام اند چون بمیرند هم نیارامند
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۶۹ - دیدن بعضی اصحاب بعد از وفات وی را قدس سره به خواب هم ز وی آورند کز اصحاب دید شخصیتش بعد مرگ به خواب که بسی شور و بی قراری داشت گریه و اضطراب و زاری داشت گفت شیخا چه حالت است تو را که ز مردن ملالت است تو را گویی از حال خود نه خرسندی که بدین عالم آرزومندی گفت آری بس آرزومندم که به دنیا برد خداوندم نه پی جاه و مال و زینت و زر نه پی وعظ و مجلس و منبر بلکه از بهر آنکه تا پیوست جز عصایی نباشدم در دست به همه کویها درآرم سر یک به یک خانه را بکوبم در صاحب خانه را دهم آواز کای پی هیچ مانده از همه باز عمر بگذشت در پریشانی بنگر کز چه باز می مانی جامی انفاس عمر مغتنم است انقطاع حیات دمبدم است کار امروز را مباش اسیر بهر فردا ذخیره ای برگیر روز عمرت به وقت عصر رسید عصر تو تا نماز شام کشید خفتن خواب مرگ نزدیک است موج گرداب مرگ نزدیک است پیش ازین همچو سینه تاریکان منشین بی خبر ز نزدیکان جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۰ - در ذکر موت و اهوال آن صرصر مرگ را ببین چه فن است سر شکن بیخ کن ثمر فکن است شاخ پیوندها شکسته اوست بیخ امیدها گسسته اوست وی فکنده ست ازین درخت بلند میوه نارسیده فرزند چند کردن به حول و قوت فخر کثمود الذین جابوا الصخر رو به قرآن بخوان که باد چه کرد یا جنود ثمود و عاد چه کرد دست بگسل ز نقل و باده و جام یاد کن زان که ریزدت در کام ساقی مرگ جام تلخ مذاق حین یلتف ساقکم بالساق پیش از آن دم که بر سر بستر پیچدت پایها به یکدیگر پای ازین تنگنای بیرون نه رخت ازین تیره جای بیرون نه آن بود پا برون نهادن تو رخت از اینجا برون نهادن تو که ببری ز غیر حق پیوند نهی از بندگیش بر خود بند الم مرگ قطع پیوند است زانچه اکنون دلت به آن بند است بندها را چو بگسلی امروز به همین قطع و اصلی امروز چون بمیری ز خویش پیش از مرگ نخوری زخم نیش بیش از مرگ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۱ - اشارة الی قوله علیه السلام من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی قحافه بود ازین گونه مرده بوبکر رسته از کید زرق و حیله و مکر زان چو دیدش نبی که می پیمود ره درین تیره خاکدان فرمود هر که خواهد ز خلق کهنه و نو نگرد مرده روان گو رو آهوی مشک نافه را بنگر پسر بو قحافه را بنگر او چنین مرده و گروه شقاق می زنندش ز جهل طعن نفاق کان صدق و نفاق یعنی چه غرق وصل و فراق یعنی چه بود آیینه تمام صفا عکس بینندگان در او پیدا هر که سویش ز نیک و بد می دید اندر او عکس روی خود می دید طعنه بر وی ز جان پر کینه طعن زشتان بود بر آیینه زشت ننهد ز بد سرشتی خویش جز بر آیینه عیب زشتی خویش
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیل زنگی روی چون در دوزخ بینیی همچو موری مطبخ ننمودی به پیش رویش زشت لاف کافوری ار زدی انگشت چشم ها گرد و چشمخانه مغاک گردکان در کوی فتاده ز خاک دو لبش طبع کوب و دل رنجان همچو بر روی هم دو بادنجان دهنش در خیال فرزانه فرجه ای ز کدوی پر دانه دید آیینه ای به ره برداشت بر تماشای خویش دیده گماشت هر چه از عیب خود معاینه دید همه را از صفات آینه دید گفت اگر روی بودیت چو من صد کرامت فزودیت چو من خواری تو ز بد سرشتی توست بر ره افکندنت ز زشتی توست اگرش چشم تیزبین بودی گفت و گویش نه اینچنین بودی عیبها را همه ز خود دیدی طعن آیینه کم پسندیدی مرد دانا به هر چه در نگرد عیب بگذارد و هنر نگرد هست در عیبها هنر بینی از میان صدف گهر چینی بر هنر هر که عیب بگزیند از میان گهر صدف چیند جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۳ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم مثل المؤمن مثل النحلة لا تأکل الا طبیبا و لا تضع الا طبیبا گفت خیرالبشر رسول خدای آن فزون از همه به دانش و رای که بود مؤمن بلند محل به مثل راست همچو منج عسل مگس شهد چون رود در باغ دارد از غیر طیبات فراغ همچنین مؤمنان نیکوکار از جهان طعمه های نیکوخوار عیب پوشند و در هنر نگرند گل و ریحان طیبات خورند شهدهای ثنای گوناگون از ممر زبان دهند برون از نبی آنچه حجت این است الخبیثات للخبیثین است هر که بینی ز ناقص و کامل نیست الا به جنس خود مایل اولیا یار اولیا باشند اشقیا جفت اشقیا باشند ور دو ضد را به هم قرین یابی راز بردار و همنشین یابی دان که جنسیت نهانی هست که به ظاهر بر آن نیابی دست جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۴ - مشکل شدن مصاحبت زاغ و کبوتر بر آن حکیم و حل گشتن آن زد حکیمی به طرف باغ قدم دید زاغ و کبوتری با هم هر دو فارغ نشسته بر یک شاخ در زبان آوری به هم گستاخ مانده حیران به فهم خرده شناس کین نه بر وفق حکمت است و قیاس صحبت جنس جز به جنس که دید الفت بی مناسبت که شنید ناگه از شاخ آمدند فرو به تمنای آب بر لب جو بر سر خاک در شتاب شدند لنگ لنگان به سوی آب شدند دید از آنجا که تیز فرهنگیست که میانشان مناسبت لنگیست لنگی پا رساند بر همشان در تکاپوی ساخت همدمشان که تو را شوق آن شود جامی که رهی همچو میوه از خامی شیوه نارسیدگان بگذار رسم و راه رسیدگان بردار تا ز خامی خویش و هیچ کسی به مقام رسیدگی برسی سوی پاکان توجهی می کن به تکلف تشبهی می کن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۵ - قال رسول الله صلی الله علیه و سلم من تشبه بقوم فهو منهم هر که در زی پاک کیشان است به حدیث نبی از ایشان است با تو گویم که زی ایشان چیست گر توانی به زی ایشان زیست اتباع شریعت نبوی اقتدای طریق مصطفوی تن به آداب او درآوردن دل به اخلاق او بپروردن کردن سر به وحدت مطلق در شهود خدای مستغرق اگر اینها نه حد خود دانی جهد کن آنقدر که بتوانی کل ما لیس کله یدرک کله لا یجوز ان یترک
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۶ - خلاص شدن مسخره فرعونیان از غرقه شدن به واسطه آنکه خود را به صورت موسی علیه السلام برآوردی و مسخرگی کردی زآل فرعون بود ناسره ای هرزه گو مسخ روی مسخره ای بود بر صورت کلیم الله گاه و بیگاه با عصا و کلاه پیش فرعونیان ز ناسرگی مثل موسی شدی به مسخرگی سر به تقلید وی برآوردی هر چه دیدی ز وی همان کردی ماتم غرق را چو زد جبریل جامه عمر قبطیان در نیل نشد آن مسخره هلاک ز غرق ریخت موسی ز درد خاک به فرق کای نکوکار ازاین تبه کردار از همه بیش دیده ام آزار وی بدین مکرمت چه ارزنده ست که همه مرده اند و وی زنده ست گفت حق کای گزیده وی یکچند ساختی با تو خویش را مانند هر که بر صورت گزیده ماست به عذاب مخالفان نه سزاست آن تشبه که از عداوت خاست بین که چون مرگ کاه و عمر فزاست آن که از محض دوستی خیزد کس چه داند که تا چه انگیزد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۷ - اعتذار کردن از اقتصار این دفتر از سلسلة الذهب بر همین مقدار بود در دل چنان که این دفتر نبود از نصف اولین کمتر لیک خامه ز جنبش پیوست چون بدینجا رسید سر بشکست چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز سازدم گزلک عزیمت تیز دهم از سر تراش آن خامه برسانم به مقطع این نامه ور نه آن را که خاطر صافیست اینقدر هم که گفته شد کافیست داشت جهدی دبیر چرخ برین در رقم کردن حروف سنین چون رقومش به صاد و ضاد رسید خامه را حکم ایستاد رسید هم بر این حرف این خجسته کلام ختم شد والسلام والاکرام جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱ - مقدمه حمد ایزد نه کار توست ای دل هر چه کار تو بار توست ای دل پشت طاقت به عاجزی خم ده واعترف بالقصور عن حمده و توسل بافضل الصلوات و تقرب باصلح الدعوات بنبی الهدی و احبابه وارثی علمه و آدابه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲ - این معدلت نامه ایست متحف به سلاطین که سلاله طین فطرت آدم اند و لهوی را که آخر آن فناست و آن شغل به زخارف دنیاست از دل ایشان بیرون برده اند و صورت عافیت از آن بلا را عاقبت خیر ایشان کرده که حرز خلد ملکهم حاشیه صحیفه روزگار ایشان باد و دعای دام بقائهم دام مرغ اجابت شکار ایشان بعد حمد حق و درود نبی نیست پوشیده بر ذکی و غبی که ظلال الله اند پادشهان راحت رنجیدیدگان جهان سایه بان ساخته ز چتر سیاه زآفتاب حوادث اند پناه چترشان مختصر به پیش نظر ظلش از نور مهر شامل تر ملک اگر جمع اگر پریشان است اثر عدل و ظلم ایشان است عدل ایشان کند به دانش و داد خانه ملک را قوی بنیاد ظلم ایشان به کین نوی و کهن خلق را بر کند ز بیخ و ز بن ملک کشت است و عدل ابر پر آب ملک دادت خدا به عدل شتاب تخم کشتی در آبیاری کوش دارش از تشنگی و خواری گوش کشت بی آب هیچ بر ندهد چون شجر خشک شد ثمر ندهد عدل چون ملک را شود معمار هیچ چیز دگر نیاید کار هم سپاهی ز شاه گردد شاد هم رعیت ازو شود آباد هم خلایق رهد ز محنت و بیم هم خزاین شود پر از زر و سیم دشمنان گردن نیاز نهند شیوه انقیاد ساز دهند
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۳ - قصه قاصد فرستادن قیصر روم به نوشیروان تا معلوم کند که با وی در چه مقام است درصدد صلح است یا در معرض جنگ و انتقام است قیصر روم سوی نوشیروان قاصدی هوشمند کرد روان قاصد شاه هوشمند سزد تا ز خامی خیال کج نپزد چون فرستاد از خرد زنده ست آن خردمندی فرستنده ست بعد ماهی که رنج راه کشید به در بارگاه شاه رسید دید شاهی به عدل بنشسته در به روی ستمگران بسته می فرستاد سوی هر کشور عاملی زیرک و خرد پرور نکته های گرانبها می سفت هر یکی را جداجدا می گفت که چو منزل به هر دیار کنید با رعایا به رفق کار کنید مرد دهقان چو تنگدست بود وز لگدکوب فاقه پست بود نامراد و امین نهید او را تخم و گاو و زمین دهید او را آبیاری کنید کشتش را نعمت خوبی دهید زشتش را کشت او را رسد چو وقت درو مکنیدش درون به غصه گرو دانه را چون کند جدا از کاه از سر راستی کنید نگاه حق او زانچه هست کم مکنید به جوی خاطرش دژم مکنید قوت جان و تن ز دهقان است قوت روح و بدن ز دهقان است گر نیابد جهان ز دهقان بهر قحط خیزد ز کارخانه دهر ور رسد تاجری به شهر شما در تردد ز لطف و قهر شما کار او را به لطف پیش آیید بار او را به قهر مگشایید تاجران منهیان اخبارند از بد و نیکتان خبر دارند با همه کارتان به نیکی باد تا کنند از شما به نیکی یاد اهل جمعیتند پیشه وران بهر نظم معاش کارگران آب ایشان به خیر و شر مبرید سلک ایشان ز یکدگر مدرید نرخ ها را نهید میزانی خالی از هر قصور و نقصانی تا در این تگنای جانفرسای کم نهد کس ز نرخ بیرون پای به سخای یمین و بذل یسار ببرید از دل غریبان بار جامه کودکان بیارایید خانه بیوگان بیندایید چون شود تازه عالم از نوروز سبزه و گل شود جهان افروز دعوت خلق را سماط نهید عشرت و عیش را نشاط نهید ببرید از دل فقیران زنگ به نوای نی و نوازش چنگ تا به آنها چو گوش بگشایند از غم و رنج دی بیاسایند چون گشایید دست جود و کرم بر تهی کیسگان به بذل درم هر زمان شرح آن کرم مدهید منت بذل آن درم منهید که ز منت کرم شود مفقود در عداد ستم شود معدود نیست منت خورای نفس کریم باشد آن مقتضای طبع لییم قاصد روم را چو این سخنان گشت مسموع شد شگفت ازان شاه ازو آن شگفت را دریافت پرده در رفع آن شگفت شکافت گفت ما را خدایگان خوانند چون خدا مالک جهان دانند در رسوم خدایگانی ما مهربانی بود نشانی ما گر نه بر خلق مهربان باشیم نایبان خدا چه سان باشیم قاصد روم چون به روم رسید وان سخن شاه روم ازو بشنید گفت الحق که شاه شاهان اوست سرور تاج ملکخواهان اوست رمه ماییم و او شبان رمه در بد و نیک پاسبان همه به که بر خاک پاش تاج نهیم بنده او شویم و باج دهیم
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۴ - پایه دعاگویی جناب خداوندگاری چنان بلند است که مادام که قلم بلند بالا پای بر قبه قصر قصه قیصر و کنگر ایوان داستان نوشیروان ننهاد سر او به آن نرسید لاجرم سر کرده و سر بر آن درآورده همواره این رقم می زند که سایه دولتش پاینده باد و آفتاب معدلتش تابنده کاش نوشیروان کنون بودی عدلش از پیشتر فزون بودی تا ز دعوی عدل شرمنده خسرو روم را شدی بنده کردی از بندگی سرافرازی پیش شاه مجاهد غازی پشت بر پشت شاه و شاه نشان بندگانش ز جاه شاه وشان مهبط العز و العلا سلطان بایزید الدرم شه دوران منبع جود و مجمع الطاف مخزن عدل و معدن انصاف خاک ایران زمین ازو گلشن جان یونانیان ازو روشن کاشف عقده های یونانی شارح نکته های ایمانی رای او گنج علم را مفتاح روی او بزم ملک را مصباح کرده طبعش به فکرت صافی در کلام خدای کشافی نه مجسطی ز شرح او جسته نه قلیدس ز قدح او رسته در خیالات هییت افلاک طبع او در نهایت ادراک مطمین در مواقف تأیید مطلع بر مقاصد تجرید لفظ و خطش مطالع انوار نظم و نثرش طوالع اسرار بیش ازین گر به فرض راندی حرف از علوم عرب چه نحو و چه صرف سیبویهش شدی بز اخفش ریش جنبان ازان فواید خوش حظ خود چون ز علم برگیرد سوی اعداء ره سفر گیرد آن غزا مایه بلا گردد بر عدو صورت عزا گردد تیغ او آفتاب رخشان است گشته طالع بر اوج ایمان است گشته زو ظلمت ضلالت دور عالم از پرتو هدی پر نور رمحش آن اژدهای خونخوار است کش درون مخالفان غار است بنگر آن اژدها که چون هر دم درکشد عمر مدبری در دم تیرش آن جره باز تیز پر است که پران ز آشیانه ظفر است بر صف خصم اگر گذار کند مرغ جان همه شکار کند چون نهد پشت خود به مسند جاه کند اندر جهان به عدل نگاه رسم ظلم از زمانه برخیزد ظالم از هر کرانه بگریزد شیر با گاو صلح جوی شود گرگ با میش نرم خوی شود بگذرد از شکار رنگ پلنگ با دو رنگی شود به او یکرنگ چون نهد سر به خواب خوش خرگوش گیردش سگ به مهر در آغوش به دم از روی او مگس راند تا بر او خواب را نشوراند بوز خوف سیاست شه را ندرد پوستین روبه را ور شود پوستینش را روزی چاکی آید به پوستین دوزی تیهو ایمن ز باز چون دراج که کند نقد عمرشان تاراج هم ازان ایمنی شود سپری سر زند قهقهه ز کبک دری خواهم از جود او سخن رانم چون کفش در و گوهر افشانم باز گویم که گوهر افشانی پیش دستش بود ز نادانی ابر نیسان که درفشان آمد آب دریا که بیکران آمد گه شمرد آن به سبحه انگشت یا که پیمود این به مکیل مشت بسط کرده بساط فضل و کرم طی شده باز نامه حاتم هر گدایی ز جود او معنی ست پیش او ذکر معن بی معنی ست کان ز دستش به کوه برده پناه ساخته زیر سنگ منزلگاه ور ببخشد ادای احسان را به یکی دفعه حاصل کان را بحر پر شور کرده در عمان گوهر خویش در صدف پنهان وان صدف را به قعر داده مقر زیر و بالای او هزار خطر زان هراسان که چون فتد به کفش ندهد از تاج خویشتن شرفش بلکه بر فرق هر گدا ریزد همچو باران که بر گیا ریزد جامیا تا کی این سخنرانی در مدیح جناب سلطانی تو که باشی که مدح او گویی کام خاطر ز مدح او جویی از ثنا و مدیح دست بردار به دعای صریح دست برآر کای خداوند کردگار کریم ایزد فرد و پادشاه قدیم با وجودت ازل چو دی و پریر با بقایت ابد نه چندان دیر نه فلک نقطه ای ز پرگارت هفت دریا نمی ز ادرارت مدت صنع تو چو لمح بصر بل کزان نیز اقرب و اقصر می نگویم که این و آتش ده گویم آتش بده که آتش به هر چه دانی سعادت دو سرای در توفیق آن بر او بگشای آن دوام است امر دم مشتق اشتقاقیست بس لطیف الحق از زبان مسبحان سپهر نیکخواهان جاهش از سر مهر دم دم کوس او چه صبح و چه شام هست تکرار امر او به دوام به نفاذ امرشان قرین بادا همه را بر وی آفرین بادا
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۵ - ظلم پادشاه چون سیلی حبیب است که هر چند سخت آید سست نماید و ظلم دیگران چون مشت پراکنده رقیب که هر چند سست نماید سخت آید ای به شاهی کشیده سر به سپهر خاک پای تو گشته افسر مهر داد فضل خدایت آن پایه که شدی مر خدای را سایه از تکبر مبر به گردون سر سایه را جای بر زمین خوشتر جای سایه گر آسمان بودی خلق را کی ز خور امان بودی هر که را تیغ خور به فرق سر است سایه او را ز زخم آن سپر است حق نشاندت به تخت دادگری تا کنی پیش تیغ ها سپری نه که خود تیغ خونفشان باشی آفت جان این و آن باشی عدل را رو به چرخ والا کن ظلم را در چه عدم جا کن بیخ ظالم ز باغ ملک بکن شاخ ظلم از درخت دین بشکن ترسم این شاخت آورد زان بیخ بار تعییر و میوه توبیخ دست ظالم اگر نیاری بست که نیارد به کار خلق شکست بر جهان شهریار اوست نه تو صاحب اقتدار اوست نه تو ده ز اورنگ خسروی پشتش خاتم ملک کن در انگشتش ظلم یک کس کشیدن آسان است ظلمجو چون دو شد فراوان است تیز کز یک طرف رسد به مرد به سپر دفع آن تواند کرد ور ز هر سو سه و چهار بود چاره یا مرگ یا فرار بود جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۶ - پیغام فرستادن سلطان به پادشاه روم که اگر چه من بنده زاده ام اما قرار مملکت بر این وجه داده ام که هیچ قوی بازو را مجال آن نمانده است که دست تطاول به مال ضعیفی دراز کند و اگر ناگاه دراز دستی واقع شود به موجب فرموده من بود و انصاف دادن پادشاه روم که هر کسی را دست ضبط و سیاست چنین بالا بود می شاید که همه زبردستان زیردستان او باشند شاه غزنین چو واقفی ز علوم کرد تعیین به باجخواهی روم گفت با او که گر کنند سؤال از تو آن صاحبان جاه و جلال که بود بنده زاده ای محمود این خیال از کجاش روی نمود تو چه خواهی جواب ایشان گفت وین غبار از ضمیر ایشان رفت گفت شاها چو این سؤال به توست به که گردد جوابش از تو درست گفت برگو که آری او بنده ست لیک ازین بندگی نه شرمنده ست زانکه دادش خدای آن شاهی که کسی را ز ماه تا ماهی نرسد دست ظلم بگشادن گو شمال فروتران دادن ظلم کردن جز او نیارد کس چشمه ظلم ازو تراود و بس رومیان این سخن چو بشنفتند به تعجب به یکدگر گفتند که مر او را رسد امیری ما بهره جستن ز باجگیری ما برتر از وی چو شهریاری نیست باج او گر دهیم عاری نیست
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۷ - عادل که از حرف عین چشم عالمی بر وی است و از دال و لام دل جهانیش در پی آن به که در همه چشم ها خود را نغز نماید و به همه دل ها نیکو درآید در نغز کاری پیشوایی باشد و در نیکوکرداری راهنمایی اهل عالم نه پیرو خردند بلکه بر دین پادشاه خودند همه آیین شاه خود گیرند همه بر دین شاه خود میرند ای مباهی به دولت شاهی وز قوانین مملکت آگاهی روی در قبله نجات آور پی به سر چشمه حیات آور آنچنان زی که زیستن شاید هر که آنسان زید بیاساید مپسند آنچه شرع نپسندد مگشای آن دری که او بندد هر چه جز شرع و دین به هم بر زن دست در دامن پیمبر زن راست است او خوش آنکه راست شوی وآوری رو به راه راستروی همچو او شاه راستان گردی در همین شیوه داستان گردی کجروان روی در ره تو نهند وز کجی همچو راستان برهند جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۸ - حکایت آن پادشاه صاحب شکوه که با سپاه انبوه به پای دیوار بستانی که شاهد نار پستان درخت انار سر از دیوار برکرده بود گذشت نه هیچ کس به وی چشم خیانت باز کرد و نه دست تصرف دراز در خزان عدل پیشه سلطانی گذر افکند بر دهستانی بود از گونه گونه رنگ رزان غیرت کارگاه رنگرزان دید یک جا که کرده از دیوار سر برون شاخی از درخت انار حقه های عقیق تازه و تر بر وی آویخته ز شوشه زر در دل خویشتن شمرد آن را به امین خرد سپرد آن را او همی رفت و لشکر انبوه می رسیدش ز پی گروه گروه روز دیگر که بازگشت از راه در همان شاخسار کرد نگاه دید بر وی انارها بر جای آمد از زین فرو به شکر خدای سر به سجده نهاد تا دیری شکرگوی ایستاد تا دیری کای خداوند عدل عدل آموز در جهان آفتاب عدل افروز تخم عدلم به دل تو کاشته ای سپهم را بر آن تو داشته ای ور نه از ما گروه بس گستاخ دیر ماند این انارها بر شاخ
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۹ - حکایت پیر دهقان و خم پر خوشه گندم یافتن وی و تفحص نمودن پادشاه که آن در کدام تاریخ بوده است در زمان گذشته دهقانی گاو می راند گرد ویرانی ناگهان آلت زراعت او بر زمین شد فرو در آن تک و پو آشکارا شد از زمین یک خم پر درونش ز خوشه گندم خوشه هایی چو دانه های گهر زرگرانش غلاف کرده ز زر دانه های بزرگ و رخشنده دیده را فیض نور بخشنده حالی آن را به پیش شاه رساند شاه آن را بدید و حیران ماند گفت کز سالدیده دهقانان قصه های نو و کهن دانان باز پرسید کین که افزوده ست حیرت ما کجا و کی بوده ست کهنه پیری که بر حدود دویست دور گردون نیافتش سر ایست گفت بود این به دور آن سلطان که دو صاحب خرد در آن دوران یکی از دیگری رزی بخرید آمد از رز خمی بزرگ پدید خمی از زر و گوهر آکنده شد خرنده بر فروشنده که بیا خم خویش گرد آور بهره برگیر ازان زر و گوهر گفت رو رو که آن خریده توست بهره از وی جز از تو نیست درست هر دو زان گفت و گو بیازردند داوری پیش پادشا بردند پادشا داشت پیش ازان خبری کان دو دارند دختر و پسری داد پیوند هر دو را با هم کردشان زان زر و گهر خرم هر دو خصم آمدند با هم راست وز میان جنگ و داوری برخاست پیر گفتا که آن نه از ما بود اثر عدل شاه والا بود خاک از عدل او چو زر می شد کشت ما خوشه گهر می شد ظلم شاهان ز حد گذشت امروز هست بر ما هزار شکر هنوز که نه در خوشه بلکه در خرمن گندم ما نمی شود ارزن جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۰ - در کلمه عدل، عین که چون چشم بر سر آمده است مفتوح است و دال که چون دل در درون قرار گرفته ساکن یعنی باید که صاحب عدل را علی الدوام چشم بصر و بصیرت به حال رعایا مفتوح بود و اغماض از آن جایز نه و دل او از تظلم مظلومان در مرکز عدل آرمیده و جنبش و اضطراب در آن ممکن نه شاه باید که چشم باز بود بر بد و نیک سرفراز بود چشم او باز باشد از چپ و راست تا ز عالم برون برد کم و کاست هر که بیند که او نه راسترو است دل و جانش به کجروی گرو است همچو تیر کجش بیندازد کیش خود را ازو بپردازد نه که همچون کمان کشد سوی خویش سازدش جایگه به پهلوی خویش باید او را دلی ز حلم چو کوه کش نگیرد ز دادخواه ستوه دادخواهی اگر ز تنگدلی نسبت او کند به سنگدلی نشود از حدیث او بی سنگ وز جفا گوییش بلند آهنگ ور جهد از زبان او شرری که چو آتش کند در او اثری گو درون را چو آب صافی کن وآتشش را به آن تلافی کن ور نریزد بر آتش او آب زان افتد روز حشر در تب و تاب
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۱ - حکایت بیوه زنی از نسا و باورد که سخنی درشت پرداخت و سلطان محمود را گرم ساخت و به سخنی دیگر نرم گردانید و به سر حد دادخواهی رسانید پیش سلطان عاقبت محمود که شه تختگاه غزنین بود پیر زالی ز خطه باورد خط باوردیان برون آورد که عوانی ز خلعت دین عور چشم جانش ز نور ایمان کور به تغلب گرفت باغش را ساخت جا کلبه فراغش را شاه دادش مثال عدل طراز که عوان ملک او گذارد باز لیکن آن بد سرشت زشت خصال تافت گردن از امتثال مثال گفت مشکل که این عجوز دگر سوی غزنین کند هوای سفر بار دیگر عجوز بی سامان بر زد از ظلم آن عوان دامان روی در دار ملک غزنین کرد شیوه دادخواهی آیین کرد شاه گفتش ببر مثال دگر کش نباشد ازان مجال گذر گفت شاها مثال را چه کنم مایه قیل و قال را چه کنم آن که اول مثال تو نشنید خواهد آخر مثال تو بدرید شه شد از حکم طبع سخت سخن که رو از غصه خاک بر سر کن پیرزن گفت با دل صد چاک که رهی بر سر از چه ریزد خاک خاک بهتر به فرق سلطانی که ندارد نفاذ فرمانی گرچه خوانند شاه و سلطانش گوش ننهد کسی به فرمانش شه چو بشنید قول آن دلریش شد پشیمان از سخت گویی خویش بحلی خواسته زو به صد خجلی داد فرمان ز بعد آن بحلی که گروهی ز رحم گردن تاب سختدل چون فرشتگان عذاب گرمخویی کنند و دم سردی در حق آن عوان باوردی همچو دزدان کشند بر دارش بلکه همچون سگان به دیوارش با چنین خواریش چو خون ریزند آن مثالش به گردن آویزند کان که از حکم شاه سر تابد پس جزاها کزین بتر یابد چون سیاست بر این قرار گرفت ظلمجوی از میان کنار گرفت نام ظالم خود از جهان گم باد غیبت او حضور مردم باد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۲ - چون حرف نخست از ظالم برود جز سه حرف الم نماند این اشارت به آن است که چون سر به گریبان عدم در خواهد کشید جز الم چیزی نخواهد دید و لفظ سیاست که متضمن سه حرف یاس است مبنی از آن معنی است که می باید که سیاست ظالم متضمن یاس کلی وی بود از ارتکاب مظالم معدلت سیر تا جهاندارا زیر حکمت سکندر و دارا عالم از عدل تو پر آوازه فضل و جودت برون ز اندازه عدل را زاد راه فردا کن ظلم را همنشین عنقا کن عدل خواهی که بر مزید شود ظلم باید که ناپدید شود چون بود شاه معدلت پیشه واندر آن منقبت یک اندیشه گو سپه را ز ظلم دار نگاه زانکه ظلم شه است ظلم سپاه گرگ چون در رمه روان باشد جرم بر دامن شبان باشد ظلم شاخ است و بیخ آن ظالم شاخ را بیخ پرورد دایم گر فتد از تو شاخی در کم و کاست بجهد شاخ دیگر از چپ و راست بیخ را بر کن از نشیمن بود تا توانی ز رنج شاخ آسود تیغ از ظالمان مدار دریغ عدل را دار در حمایت تیغ چون سیاست کم از گناه بود مجرمان را چه انتباه بود زجر کم دفع ظلم نتواند فصد ناقص مرض بشوراند
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۳ - حکایت پیر زالی که راه بر سنجر گرفت و از بیراهی یک دو ظالم دادخواهی کرد و ظلم ایشان را از راه برداشت بود در مرو شاهجان زالی همچو زال جهان کهنسالی روزی آمد ز خنجر ستمی بر وی از یک دو لشکری المی از تظلم زبان چو خنجر کرد روی در رهگذار سنجر کرد دید کز راه می رسد سنجر برده از سرکشی به کیوان سر بانگ برداشت کای پریشان کار گوش خود سوی سینه ریشان دار گوش سنجر چو آن نفیر شنید بارگی سوی گنده پیر کشید گفت کای پیرزن چه افتادت که ز گردون گذشت فریادت گفت من ز رنجکش یکی زالم کمتر از صد به اندکی سالم خفته در خانه ام سه چار یتیم دلشان بهر نیم نان به دو نیم غیر نان جوین نخورده طعام کرده شیرین دهان ز میوه به نام با من امسال گفت و گو کردند وز من انگور آرزو کردند سوی ده جستم از وطن دوری تن نهادم به رنج مزدوری دستم اینک چو پنجه مزدور ز آبله پر چو خوشه انگور چون ز ده دستمزد خود ستدم شد پر از آرزویشان سبدم بادل خرم و لب خندان رو نهادم به سوی فرزندان یک دو بیدادگر ز لشکر تو در ره عدل و ظلم یاور تو بر من خسته غارت آوردند سبدم ز آرزو تهی کردند هیچ کس را چو من ز طالع بد بر نیامد تهی ز آب سبد تو چنین فارغ و جگر خواران از جفای تو خون دل باران این چه شاهی و مملکتداریست در دل خلق تخم غم کاریست دست از عدل و داد داشته ای ظالمان بر جهان گماشته ای گرچه امروز نیست حد کسی که برآرد ز ظلم تو نفسی چون هویدا شود سرای نهفت چه جواب خدای خواهی گفت دی نبودت به تارک سر تاج وز تو فردا کند اجل تاراج به یک امروزت این سرور که چه در سر این نخوت و غرور که چه کنگر تاج تو چو اره کشید از جهان بیخ عافیت ببرید قبه چتر تو چو گشت بلند سایه ظلم بر جهان افکند خلقی از تاب مهر بی مایه با صد افسردگی در آن سایه تو چنین گرم در جهالت خویش گام زن در ره ضلالت خویش تو نهاده به تخت پشت فراغ میوه عیش می خوری زین باغ مانده در باغ ظلم بیوه زنان مضطر از دست ظلم میوه کنان بیوگان در فغان ز میوه بری تو گشاده دهان به میوه خوری پیش ازان کت اجل دهان بندد خصمت از اشک دوستان خندد چشم بگشا چو عاقبت بینان بنگر حال زار مسکینان شاه سنجر چو حال او دانست صبر بر حال خویش نتوانست دست بر رو نهاد و زار گریست گفت با خود که این چه کارگریست تف بر این خسروی و شاهی ما تف بر این زشتی و تباهی ما شرم ما باد ازین جهانداری شرم ما باد ازین جهانخواری ما قوی شاد و دیگران ناشاد ما خوش آباد و ملک ناآباد بعد ازان گفت کان دو ظالم را وان دو سر دفتر مظالم را دفتر عمر پاره پاره کنند تا همه ظالمان نظاره کنند بیوه زن را عطا مقرر کرد از زر و قلب زر توانگر کرد داد با زر یکی رزش معمور تا ازان کودکان خورند انگور کردش از عدل و جود خود خوشنود در جهان تا که بود ازان خوش بود
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۴ - به خواب دیدن عبدالله عمر رضی الله عنهما بعد از دوازده سال پدر خود را و خبر دادن وی از مناقشه در حساب و مضایقه در حقوق عباد دید پور عمر به چشم خیال مر عمر را پس از دوازده سال گفت بابا تو را چه حال افتاد که ز حال منت نیامد یاد گفت از وقت مرگ تا امروز حالتی داشتم عجب جانسوز از سؤال مظالم مردم دست و پا کرده بود عقلم گم پای میشی شکست در بغداد در پلی سخت سست و بی بنیاد هیچ وزری نه زان به گردن من صاحبش دست زد به دامن من که چرا از عمارت آن پل داشتی دست ای خلیفه کل تا در آن تنگنای حادثه زای رفت از دست بیزبانی پای بود قایم چنان به عدل عمر که شد اندر جهان به عدل سمر عدل او روی در نهایت کرد تا که در نام او سرایت کرد نامش از عدل چون مکمل شد کسر در وی به فتح مبدل شد لشکرش زان ز کسر پشت نداد شد موفق به فتح جمله بلاد با چنین عدل چون محاسب گشت بنگر تا چه حد معاتب گشت آن که عدلش ز ظلم خالی نیست نامش از نعت عدل عالی نیست بلکه جز راه ظلم کم سپرد حال فردای او چه سان گذرد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۵ - حکایت غازان که از برای یک توبره کاه آتش در خرمن ظالمی انداخت و از پرتو آن عالمی را روشن ساخت سرور خیل غازیان غازان بر سر دشمنان دین تازان روزی از شهر کرد عزم شکار در رهش بر دهی فتاد گذار به تعدی گرفت ناسره ای از فقیری ز کاه توبره ای خواست از وی فقیر دهقان داد به سیاستگریش فرمان داد گفت با شه وزیر وزر اندوز بهر ظلمی هزار عذر آموز کای شهنشه برای مشتی کاه به سیاست مریز خون سپاه شاه گفت ای به کار عدل زبون گر نریزم برای کاهش خون کاه را چون گرفت جو خواهد جان دهقان برای جو کاهد ور ز جو نیز دارمش معذور بر وی آرد برای گندم زور ور جهد از سیاست گندم طمع آرد به خانه مردم آتش افتد چو در در خانه بایدش ز آب کشت مردانه کز در خانه چون به بام رسد کی کس از کشتنش به کام رسد پس بفرمود تا کنند سپاه خرمنی کاه گرد بر سر راه جا به بالای خرمنش سازند واندر آن خرمن آتش اندازند آتش افتاد چون در آن خرمن شد جهان از فروغ آن روشن ظلمت ظلم از جهان برخاست جان ظالم فتاد در کم و کاست علم نور عدل بر سر زد سر بر این نه رواق اخضر زد
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۶ - حکایت هرمز بن کسری و منادی فرمودن وی سپاه را که به کشت کس درمیایید و بریدن گوش آن کس که آن منادی را گوش نکرد پور کسری که داشت هرمز نام دل به عدلش گرفته بود آرام چون برون آمدی ز شهر سپاه این منادی زدی به هر سر راه که عناون در کف هوس منهید پای در کشتزار کس منهید فی المثل هر که خوشه ای شکند پر کاهی ز خرمنی بکند همچو خوشه به تیر دوزندش خرمن از برق تیغ سوزندش از قضا آن که نایب پسرش بودی و راهبر به خیر و شرش روزی از همرهی سلطان ماند اسب در کشتزار دهقان راند زین خیانت خبر به شاه رسید به سیاستگریش گوش برید یعنی آن کس که گوش بر ما نیست به منادی ماش پروا نیست بهر عبرت گرفتن که و مه گوش اگر بر سرش نباشد به بعد ازان گفت تا کشد ز احسان پسر او غرامت دهقان همچنین از سپاه او دگری پیش شاه و سپاه معتبری بر کنار رزی گذر می کرد به تماشای رز نظر می کرد ناگه از پهلویش جنیبت جست خوشه غوره ای ز تاک شکست صاحب باغ برگرفت فغان کای برافتاده از تو کیش مغان اصل دین مغان کم آزاریست جستی آزارم این چه دینداریست می روم ای به دین خود دو دله تا کنم از تو پیش شاه گله زو سپاهی چو نام شه بشنید زهره او ز بیم شه بدرید کمری داشت بر میان از زر گردش آویزه خوشه های گهر دست زد وان کمر روان بگشاد پیش آن مرد باغبان بنهاد که به تاوان خوشه ای که شکست بین که دادم چه خوشه هات به دست اگر آن بود خوشه انگور باشد اینها ز گوهر منثور رگ جانم ز تن گسیخته گیر خونم از تیغ شاه ریخته گیر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱۷ - حکایت پادشاهی که گوش وی گرفته بود و سامعه وی خلل پذیرفته و بر ناشنیدن آواز دادخواهان و سؤال محتاجان تأسف می خورد و اظهار تلهف می کرد بر در بارگاه یا سر راه داد خواهد ز من به ناله و آه بنهم گوش خود به فریادش بدهم همچو عادلان دادش یا چو خیزد نفیر محتاجی دیده ز احداث دهر تاراجی کار او را دهم ز بخشش ساز ناامید از درم نگردد باز خسروی را که بود صاحب هوش بسته شد از سماع روزن گوش نه طبیبان علاج دانستند نه حکیمان دوا توانستند جزع بی قیاس ظاهر کرد فزع بی شمار پیش آورد نیکخواهی به فضل و علم علم گفت کای خسرو ستوده شیم گر ز ده حس یکی کم است تو را دل چرا بسته غم است تو را این همه شور و اضطراب که چه وین همه ترک خورد و خواب که چه شکر می کن کزانت دردی نیست بر ضمیرت ز درد گردی نیست رستی از رنج ناخوش آوازان جستی از دام کید غمازان بر دلت بس ز نور صدق فروغ بسته شو گو ره هزار دروغ گوش اگر رفت هوش باقی باد گفت و گوی سروش باقی باد شاه گفت ای دلت به دانش خوش وز تو روشن ضمیر دانش کش نه مرا گوش بهر آن باید که بدان بانگ مطربان آید به نوای طرب کنم آهنگ بشنوم صوت عود و نغمه چنگ رقص را در درونه جای دهم بر بساط نشاط پای نهم گوشم از بهر آن بود در کار که اگر بر کسی رسد آزار