Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۹ - در صفت ضعف و پیری و سد باب منفعت گیری عمرها شد تا درین دیر کهن تار نظمم بسته بر عود سخن هر زمان از نو نوایی می زنم دم ز دیرین ماجرایی می زنم رفت عمر و این نوا آخر نشد کاست جان وین ماجرا آخر نشد پشت من چون چنگ خم گشت و هنوز هر شبی در ساز عودم تا به روز عود ناساز است و کرده روزگار دست مطرب را ز پیری رعشه دار نغمه این عود موزون چون بود لحن این مطرب به قانون چون بود وقت شد کین عود را خوش بشکنم بهر بوی خوش در آتش افکنم خام باشد عود را ناخوش زدن خوش بود در عود خام آتش زدن بو که عطر افشان شود این عود خام عقل و دین را زان شود خوشبو مشام عقل و دین را تقویت دادن به است زانکه این تن روی در سستی نه است رخنه ها در رسته دندان فتاد کی توان بر خوردنی دندان نهاد هم قواطع از بریدن کند گشت هم طواحن ز آرد کردن در گذشت خوردنم می باید اکنون طفل سان نان خاییده به دندان کسان قامتم شد کوز و ماندم سر به پیش گشته ام مایل به سوی اصل خویش مادرم خاک است و من طفل رضیع میل مادر نیست از طفلان بدیع زود باشد کآرمیده ز اضطراب در کنار مادر افتم مست خواب از دو چشم من نیاید هیچ کار از فرنگی شیشه ناکرده چهار درد پا تا گشت همزانوی من شد پس زانو نشستن خوی من پای من در خاستن باشد زبون تا نگردد ساعدم تن را ستون این خلل ها مقتضای پیری است وای آن کو مبتلای پیری است هر خلل کز پیری افتد در مزاج نیست مقدور طبیب آن را علاج جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۰ - حکایت آن پیر هشتاد ساله که پیش طبیب رسید و از وی علاج ضعف خود پرسید و جواب دادن طبیب که علاج تو آنست که جوان شوی و از هشتاد به چهل واپس روی کرد پیری عمر وی هشتاد سال از حکیمی حال ضعف خود سؤال گفت دندانم ز خوردن گشته سست ناید از وی شغل خاییدن درست چون نگردد لقمه نرمم در دهان هضم آن بر معده می آید گران هضم در معده چو باشد ناتمام قوت اعضا چه سان بخشد طعام منتی باشد ز تو بر جان من گر بری این سستی از دندان من گفت با آن پیر دانشور حکیم کای دلت از محنت پیری دو نیم چاره ضعفت پس از هشتاد سال جز جوانی نیست وان باشد محال رسته دندان تو گردد قوی گر ازین هشتاد چل واپس روی لیک چون واپس شدن مقدور نیست گر به این سستی بسازی دور نیست چون اجل از تن جدایی بخشدت از همه سستی رهایی بخشدت

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۱ - در سبب نظم کتاب و باعث عرض این خطاب ضعف پیری قوت طبعم شکست راه فکرت بر ضمیر من ببست در دلم فهم سخندانی نماند بر لبم حرف سخنرانی نماند به که سر در جیب خاموشی کشم پا به دامان فراموشی کشم نسبتی دارد به حال من قوی این دو بیت از مثنوی مولوی کیف یأتی النظم لی و القافیه بعد ما ضاعت اصول العافیه قافیه اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من کیست دلدار آن که دلها دار اوست جمله جانها مخزن اسرار اوست دارد او از خانه خود آگهی به که داری خانه او را تهی تا چو بیند دور از او بیگانه را جلوه گاه خود کند آن خانه را هر که را باشد ز دانش بهره مند غیر ازین معنی کجا افتد پسند لیک شاهان نیز او را سایه اند از صفات و ذات او پر مایه اند ذکر ایشان در حقیقت ذکر اوست فکر در اوصاف ایشان فکر اوست لاجرم با دعوی تقصیر من مدحت شه شد گریبانگیر من لیک مدحش را درین دیرینه کاخ بود دربایست میدان فراخ می کنم میدان آن زین مثنوی می دهم آیین مدحش را نوی ور نه بودم مثنوی ها ساخته خاطر از امثالشان پرداخته خاصه نظم این کتاب از بهر اوست مظهر آیات لطف و قهر اوست تا چو تقریبی شود انگیخته باشم اندر ذکر او آویخته در ثنایش نغز گفتاری کنم در دعایش ناله و زاری کنم چون ندارم دامن قربی به دست بایدم در گفت و گوی او نشست جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۲ - حکایت مجنون که در بادیه از انگشت قلم کرده بر تخته ریگ چون رمالان رقمی می زد گفتند این نوشتن چیست و این نوشته برای کیست گفت این نام لیلی است که به نوشتن آن می نازم چون او به دست نیست با نام او عشق می بازم دید مجنون را یکی صحرانورد در میان بادیه بنشسته فرد ساخته بر ریگ ز انگشتان قلم می زند حرفی به دست خود رقم گفت ای مفتون شیدا چیست این می نویسی نامه سوی کیست این هر چه خواهی در سوادش رنج برد تیغ صرصر خواهدش حالی سترد کی به لوح ریگ باقی ماندش تا کسی دیگر پس از تو خواندش گفت شرح حسن لیلی می دهم خاطر خود را تسلی می دهم می نویسم نامش اول وز قفا می نگارم نامه عشق و وفا نیست جز نامی ازو در دست من زان بلندی یافت قدر پست من ناچشیده جرعه ای از جام او عشق بازی می کنم با نام او

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۳ - گفتار در موفق شدن جناب خلافت پناهی اجتناب از بعض مناهی وفقه الله سبحانه للتقوی و المغفرة فی الدنیا و الآخرة حبذا شاهی که در عهد شباب شد ز توبه همچو پیران بهره یاب گرچه از باده لب آلود از نخست زان به آب توبه آخر لب بشست جام می با آن همه آب طرب ماند دور از مجلس او خشک لب خم گرفته معده خالی از حرام گوشه ای چون زاهدان نیکنام گشته مرحوم از حریم بزم او دستی اندر سر به صد حسرت سبو گرچه بودی زو صراحی سر فراز مانده زان با گردن خود دست باز کی برد پیمانه سوی باده پی باده پیماییست زین پس کار وی جمله حیوانات را چشم است و گوش خاص انسان باشد و بس عقل و هوش دشمن هوش است می ای هوشمند دوست را مغلوب دشمن کم پسند با دو صد خرمن زر کامل عیار نیم جو هوش ار فروشد روزگار بخرد آن بهتر که عمری خون خورد تا خرد آن نیم جو هوش و خرد نی که گیرد یک دو جرعه می به کف نقد دانش را کند یک سر تلف پا نهد از حد دانایی برون رخت خویش آرد به سر حد جنون عمرها می خوردی و بیخود شدی بنده فرمان نیک و بد شدی زان همه می خواری و خرم دلی حاصل تو چیست جز بی حاصلی آنچنان صد سال دیگر گر خوری پی به چیزی غیر ازین مشکل بری عیش پارین را که کردی می شناس سال دیگر را بر آن می کن قیاس جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۴ - حکایت آن پاره دوز به خرقه پاره دوزی اسباب معیشت اندوز که هر میوه تازه که رسیدی از آن مقداری خریدی و پیش عیال و اطفال خود بردی و با ایشان خوردی و گفتی به این خرسند باشید و چهره همت خود را به اندیشه زیادت نخراشید که طعم این میوه همه سال جز این نیست و مرا استطاعت خریدن بیش ازین نی پاره دوزی بود در اقصای ری مطمین بر پاره دوزی رای وی با خمیده پشتی از بار عیال داشت مشتی طفلکان خردسال بود بر دلق معاش خویشتن روز و شب از پاره دوزی وصله زن چون رسیدی میوه های سال نو خاطرش بودی به هر میوه گرو سوی اهل خود به صد گونه حیل آمدی هم جیب ازان پر هم بغل پیش ایشان ریختی آن را دلیر تا بخوردندی همه زان میوه سیر بعد ازان گفتی که ای افتادگان بر فراش محنت و غم زادگان گر فتد صد بار ازین میوه به چنگ جمله را اینست طعم و بوی و رنگ ترک آز و آرزومندی کنید طبع را مایل به خرسندی کنید من چو خاکم زیر پای فقر پست بیش ازینم برنمی آید ز دست

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۵ - در بیان آنکه امضای عزیمت بر ترک گناه در مشیت حق است سبحانه و تعالی اگر امضا کند شکر باید کرد والا عذر باید آورد توبه چون شیشه قضا آمد چو سنگ شیشه را با سنگ نبود تاب جنگ چون قضا با توبه آید سازگار توبه را باشد بنایی استوار ور نیاید سازگار او قضا خوش نباشد جز به حکم او رضا توبه ده توبه شکن هر دو قضاست نسبت اینها به خود کردن خطاست گر دهد توفیق توبه شکری گوی ور نه عاصی وار راه عذر پوی توبه از ماضی پشیمان گشتن است وز معاصی حالیا بگذشتن است عزم کردن کاندر استقبال هم بر معاصی باشدت اقبال کم گر به فرض این عزم تو ناید درست کاختیار آن نه اندر دست توست یکدم از اصلاح آن غافل مخسب گرچه افتادی به گل در گل مخسب عزم می کن کز گنه باز ایستی جاودان با توبه دمساز ایستی بو که فضل حق به ره باز آردت یمن این عزم از گنه باز آردت جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۶ - حکایت آن می‌پرست که به مراتب کمال پیوست‌؛ از وی سبب آن پرسیدند گفت این از برکت آن یافتم که هرگز جام می بر لب نیاوردم که بر عزیمت آن بوده باشم که به جام دیگر آلوده گردم می پرستی رو به راه توبه کرد وز گنه جا در پناه توبه کرد یافت از توبه مقامات بلند وآمدش صید ولایت در کمند سال ها در کار می بشتافتی این کرامت از چه خصلت یافتی گفت هر گاهی که جام می به لب می نهادم بهر شادی و طرب کم گذشتی بر ضمیر من که باز دست خود آرم به جام می فراز غیر ازین معنی نگشتی در دلم کز نشاط می دل خود بگسلم یمن این نیت مرا توفیق داد صد در دولت به روی من گشاد جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۷ - اشارت به خوابی که ناظم در اثنای این دیباچه دیده و تعبیر آن چنانچه خود کرده آرمیده چون رسیدم شب بدینجا زین خطاب در میان فکرتم بربود خواب خویش را دیدم به راهی بس دراز پاک و روشن چون ضمیر اهل راز نی ز بادش گرد را انگیزشی نی به خاکش آب را آمیزشی بود القصه رهی بی گرد و گل من در آن ره گام زن آسوده دل ناگه آواز سپاهی پر خروش از قفا آمد در آن راهم به گوش بانگ چاووشان دلم از جا ببرد هوشم از سر قوتم از پا ببرد چاره می جستم پی دفع گزند آمد اندر چشمم ایوانی بلند چون شتابان سوی آن بردم پناه تا شوم ایمن ز آسیب سپاه از میانشان والد شاه زمن آن به نام و صورت و سیرت حسن بارگیر ی چرخ رفعت زیر ران رخ فروزنده چو مهر و مه بر آن جامه های خسروانی در برش بسته کافوری عمامه بر سرش تافت سوی من عنان خندان و شاد بر من از خنده در راحت گشاد چون به پیش من رسید آمد فرود بوسه بر دستم زد و پرسش نمود خوش شدم زان چاره سازی ها که کرد شاد ازان مسکین نوازی ها که کرد در سخن با من بسی گوهر فشاند لیک از آنها هیچ در گوشم نماند صبحدم کز روی بستر خاستم از خرد تعبیر این درخواستم گفت این لطف و رضا جویی شاه بر قبول نظم تو آمد گواه یک نفس زین گفت و گو منشین خموش چون گرفتی پیش در اتمام کوش چون شنیدم از وی این تعبیر را چون قلم بستم میان تحریر را بو کزان سرچشمه ای کاین خواب خاست آید این تعبیر از آنجا نیز راست

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۸ - حکایت تعبیر معبر خواب آن ساده‌مرد را بر سبیل سخریه و استهزا و راست آمدن آن تعبیر بی‌شایبه تبدیل و تغییر رفت پیش آن معبر ساده ای از ره عقل و خرد افتاده ای گفت دیدم صبحدم خود را به خواب در دهی سرگشته ویران و خراب هر کجا از دور دیدم خانه ای بود بی دیوار و در ویرانه ای چون نهادم در یکی ویرانه پای کرد پای من درون گنج جای آن معبر گفت با مسکین به طنز کای گرانمایه به گنج کنت کنز آهنین نعلینی اندر پا فکن سنگ خارا بر شکاف و کوه کن هر زمان می کش به یک ویرانه رخت پای خود را بر زمین می کوب سخت هر کجا پایت خورد غوطه به خاک کن به ناخن های دست آن را مغاک چون دهی آن خاک را زینسان شکست شک ندارم کافتدت گنجی به دست چون به صدق اعتقاد آن ساده مرد رفت و بر قول معبر کار کرد شد فرو در جست و جو نابرده رنج در نخستین گام پای او به گنج صدق می باید به هر کاری که هست تا فتد دامان مقصودت به دست گر فتد در صدقت اندک تاب و پیچ جست و جوی تو همه هیچ است هیچ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۱۹ - آغاز مقال در شرح صورت حال سلامان و ابسال شهریاری بود در یونان زمین چون سکندر صاحب تاج و نگین بود در عهدش یکی حکمت شناس کاخ حکمت را قوی کرده اساس اهل حکمت یک به یک شاگرد او حلقه بسته جمله گرداگرد او شاه چون دانست قدرش را شریف ساختش در خلوت و صحبت حریف جز به تدبیرش نرفتی نیم گام جز به تلقینش نجستی هیچ کام در جهانگیری ز بس تدبیر کرد قاف تا قافش همه تسخیر کرد خلق را از عدل و جودش ساخت کار شد بدان بنیاد ملکش استوار شاه چون نبود به نفس خود حکیم تا حکیمی نبودش یار و ندیم قصر ملکش را بود بنیاد سست کم فتد قانون حکم او درست خالی از نعت و نشان عدل و ظلم فرق نتواند میان عدل و ظلم ظلم را بندد به جای عدل کار عدل را داند به سان ظلم عار عالم از بیداد او گردد خراب چشمه سار ملک و دین از وی سراب نکته ای خوش گفته است آن دوربین عدل دارد ملک را قایم نه دین کفر کیشی کو به عدل آید فره ملک را از ظالم دیندار به جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۰ - اشاره به آنچه حق سبحانه و تعالی در شأن پادشاهان عجم به داوود علیه السلام کرده است گفت با داوود پیغمبر خدای کامت خود را بگوی ای نیک رای کز عجم چون پادشاهان آورند نام ایشان جز به نیکی کم برند گرچه بود آتشپرستی دینشان بود عدل و راستی آیینشان قرن ها زیشان جهان معمور بود ظلمت ظلم از رعایا دور بود بندگان فارغ ز غم فرسودگی داشتند از عدلشان آسودگی

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۱ - ظاهر شدن آرزوی فرزند از شاه کامیاب و سخن راندن حکیم در آن باب چون به تدبیر حکیم نامدار یافت گیتی بر شه یونان قرار سر به سر گیتی مسخر ساختش ثانی اثنین سکندر ساختش یک نگین وار از همه روی زمین خارجش نگذاشت از زیر نگین شه شبی در حال خویش اندیشه کرد شیوه نعمت شناسی پیشه کرد خلعت اقبال بر خود چست یافت هر چه از اسباب دولت جست یافت غیر فرزندی که در عز و شرف از پس رفتن بود او را خلف در ضمیر شه چو این اندیشه خاست گفت با دانای حکمت پیشه راست گفت ای دستور شاهی پیشه ات آفرین بادا بر این اندیشه ات هیچ نعمت بهتر از فرزند نیست جز به جان فرزند را پیوند نیست حاصل از فرزند گردد کام مرد زنده از فرزند ماند نام مرد چشم تو تا زنده ای روشن به اوست خاک تو چون مرده ای گلشن به اوست دستت او گیرد اگر افتی ز پای پایت او باشد اگر مانی به جای پشت تو از پشتیش گردد قوی عمرت از دیدار او یابد نوی اوست بران در صف هیجا چو تیغ تیرباران بر سر اعدا چو میغ چون به همکاران شود دشمن شکن او به جان کوشش کند ایشان به تن دشمنت را شیوه از وی شیون است خاصه گویی بهر قهر دشمن است جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۲ - حکایت آن اعرابی که بر فرزندان خود نام سباع درنده نهاده بود و بر خدمتگاران نام بهایم چرنده آن مسافر بهر دولت یابیی ماند شب در خانه اعرابیی جمله فرزندانش از خرد و بزرگ یافت همنام ددان چون شیر و گرگ هر که بود از خادمانش یکسره گوسفندش نام بودی یا بره گفت با او کای سپهدار عرب آیدم زین نامها امشب عجب گفت فرزندان که در خیل منند مستعد از بهر قهر دشمنند خادمان از بهر خدمتگاریند متصل در شغل مهمانداریند گرگ باید قهر دشمن را و شیر تا بود بر کشتن دشمن دلیر بهر خدمت بره به یا گوسفند تا ز فعل او نیابد کس گزند جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۳ - در مذمت فرزند ناخلف اینکه گفتم حال فرزند نکوست کش به اصل خویش پیوند نکوست آن که باشد بد سگال و بد سرشت در سرشت او هزاران خوی زشت به بود کز سلک دوران داریش پیش گیری شیوه بیزاریش نوح را فرزند چون نااهل بود فطرت او بر غرور و جهل بود داغ بر وی لیس من اهلک کشید روی بیرون رفتن از طوفان ندید چون نباشد حال هر فرزند نیک از خدا می کن طلب فرزند لیک آنچنان فرزند کآخر در دعا مرگ او جستن نباید از خدا

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۴ - حکایت شخصی که در ولادت فرزند از بزرگی استمداد همت کرده بود و باز از برای خلاصی از شر وی از همان بزرگ استمداد می کرد پیش شیخی رفت آن مرد فضول بهر بی فرزندیش خاطر ملول گفت با من دار شیخا همتی تا ببخشد کردگارم دولتی تازه سروی روید از آب و گلم کز وجود او بیاساید دلم یعنی آید در کنارم یک پسر کز جمال او شود روشن بصر شیخ گفتا خویش را رنجه مدار واگذار این کار را با کردگار در هر آن کاری که آری روی و رای مصلحت را از تو به داند خدای گفت شیخا من بدین مقصود اسیر مانده ام از من عنایت وامگیر از دعا شو قاصد بهبود من تا به زودی رو دهد مقصود من شیخ حالی در دعا برداشت دست بر نشان افتاد تیر او ز شست یک پسر چون آهوی چین مشکبار از شکارستان غیبش شد شکار چون نهال شهوت و شاخ هوا یافت در آب و گلش نشو و نما با حریفان باده نوشیدن گرفت در پی هر کام کوشیدن گرفت مست شد جا بر کنار بام کرد دختر همسایه را بدنام کرد شوهر دختر ز پیش او گریخت ورنه خونش را به خنجر خواست ریخت شحنه را دادند ازین صورت خبر بدره های زر طمع کرد از پدر روز و شب این بود کار و بار او فاش شد در شهر و کو کردار او نی نصیحت را اثر بودی در او نی سیاست کارگر بودی در او چون پدر زین کار و بار آمد به تنگ باز زد در دامن آن شیخ چنگ که ندارم غیر تو فریادرس رحم کن بر من به فریادم برس کن دعای دیگر اندر کار او وز سر من دور کن آزار او شیخ گفت آن روز من گفتم تو را که مکن الحاح و بگذر زین دعا عفو می خواه از خدا و عافیت کین بود در هر دو عالم کافیت چون ببندی بار رحلت زین دیار نی پسر نی دخترت آید به کار بنده ای در بندگی بی بند باش هر چه می آید بدان خرسند باش جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۵ - مذمت کردن حکیم شهوت را که ولادت فرزندان بی آن معهود نیست از شه یونان حکیم تیزهوش کرد چون افسانه فرزند گوش گفت شاها هر که او شهوت نراند در غم محرومی از فرزند ماند چشم عقل و علم کور از شهوت است دیو پیش دیده حور از شهوت است هر کجا غوغای شهوت کرد زور می برد از دل خرد از دیده نور سیل شهوت هر کجا طوفان کند خانه اقبال را ویران کند راه شهوت پر گل و لای بلاست هر که افتاد اندرین گل برنخاست هر که یک جرعه می شهوت چشید تا ابد روی خلاصی را ندید زان می اندک به حرمت خوار شد کاندکش مستدعی بسیار شد از می اندک چو یک جرعه چشی در مذاق تو نشنید زان خوشی آن خوشی در بینی ات گردد مهار در کشاکش داردت لیل و نهار تا نبازی جان به راه نیستی نبودت ممکن کزان باز ایستی

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۶ - حکایت آن کریمی که دعوت سفله را اجابت نکرد تا صحبت با سفلگان عادت وی نگردد چون سوی اینان لییمی پی برد لقمه ای چند از طعام وی خورد چون بخواند سفله دیگر مرا سویش آن لذت شود رهبر مرا محو گردد نامم از سلک کرام در شمار سفلگان مانم تمام سفله ای مهمانیی آغاز کرد سفلگان شهر را آواز کرد خواند یک صاحب کرم را نیز هم تا به خوانش رنجه فرماید قدم گفت باشد نفس نادان و لییم زین دو وصف او دلی دارم دو نیم جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۷ - در مذمت زنان که محل شهوت موقوف علیه فرزندان است چاره نبود اهل شهوت را ز زن صحبت زن هست بیخ عمر کن زن چه باشد ناقصی در عقل و دین هیچ ناقص نیست در عالم چنین دور دان از سیرت اهل کمال ناقصان را سخره بودن ماه و سال پیش کامل کاو به دانش سرور است سخره ناقص ز ناقص کمتر است بر سر خوان عطای ذوالمنن نیست کافر نعمتی بدتر ز زن گر دهی صد سال زن را سیم و زر پای تا سر گیری او را در گهر جامه از دیبای ششتر دوزیش خانه از زرین لگن افروزیش لعل و در آویزه گوشش کنی شرب زرکش ستر شب پوشش کنی هم به وقت چاشت هم هنگام شام خوانش آرایی به گوناگون طعام چون شود تشنه ز جام گوهری آبش از سر چشمه خضر آوری میوه چون خواهد ز تو همچون شهان نار یزد آری و سیب اصفهان چون فتد از داوری در تاب و پیچ جمله اینها پیش او هیچ است هیچ گویدت ای جانگداز عمر کاه هیچ چیز از تو ندیدم هیچ گاه گرچه باشد چهره اش لوح صفا خالی است آن لوح از حرف وفا در جهان از زن وفاداری که دید غیر مکاری و غداری که دید سال ها دست اندر آغوشت کند چون بتابی رو فراموشت کند گر تو پیری یار دیگر بایدش همدمی از تو قوی تر بایدش چون جوانی آید او را در نظر جای تو خواهد که او بندد کمر جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۸ - حکایت سلیمان علیه السلام و بلقیس که از مقام انصاف سخن گفته اند بود بلقیس و سلیمان را سخن روزی اندر کشف سر خویشتن هر دو را دل بر سر انصاف بود خاطر از رنگ رعونت صاف بود گفت شاه دین سلیمان از نخست گرچه بر من ختم ملک آمد درست در نیاید روز و شب کس از درم تا من از اول به دستش ننگرم کو چه تحفه بهر من آرد به کف کش فزاید پیش من عز و شرف بعد ازان بلقیس از سر نهفت زد دم و از حال خویش این نکته گفت کز جهان بر من جوانی نگذرد کاندر او چشمم به حسرت ننگرد در دلم ناید که ای کاش این جوان بودیم دمساز جان ناتوان این بود حال زنان نیک خوی از زن بدخو نشاید گفت و گو خواجه فردوسی که دانی بخردش بر زن نیک است نفرین بدش کی زن بدگونه نیک آیین بود پیش نیکان در خور نفرین بود

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲۹ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند بی موافقت زنان و دایه گرفتن از برای تربیت وی کرد چون دانا حکیم نیکخواه شهوت زن را نکوهش پیش شاه ساخت تدبیری به دانش کاندر آن ماند حیران فکرت دانشوران نطفه را بی شهوت از صلبش گشاد در محلی جز رحم آرام داد بعد نه مه گشت پیدا زان محل کودکی بی عیب و طفلی بی خلل غنچه ای از گلبن شاهی دمید نفحه ای از ملک آگاهی وزید تاج شد از گوهر او سربلند تخت شد از بخت او فیروزمند صحن گیتی بی وی و چشم فلک بود آن بی مردم این بی مردمک زو به مردم صحن آن معمور شد چشم این از مردمک پر نور شد چون ز هر عیبش سلامت یافتند از سلامت نام او بشکافتند سالم از آفت تن و اندام او زآسمان آمد سلامان نام او چون نبود از شیر مادر بهره مند دایه ای کردند بهر او پسند دلبری در نیکویی ماه تمام سال او از بیست کم ابسال نام نازک اندامی که از سر تا به پای جز جزوش خوب بود و دلربای بود بر سر فرق او خطی ز سیم خرمنی از مشک را کرده دو نیم گیسویش بود از قفا آویخته زو به هر مو صد بلا آویخته قامتش سروی ز باغ اعتدال افسر شاهان به راهش پایمال بود روشن جبهه اش آیینه رنگ ابروی زنگاریش بر وی چو زنگ چون زدوده زنگ ازو آیینه وار شکل نونی مانده از وی بر کنار چشم او مستی که کرده نیم خواب تکیه بر گل زیر چتر مشک ناب گوش ها نکته نیوش از هر طرف گوهر گفتار را سیمین صدف بر عذارش نیلگون خطی جمیل رونق مصر جمالش همچو نیل زان خط ار چه بهر چشم بد کشید چشم نیکان را بلا بی حد رسید رسته دندان او در خوشاب حقه در خوشابش لعل ناب در دهان او ره اندیشه گم گفت و گوی عقل فکرت پیشه گم از لب او جز شکر نگرفته کام خود کدام است آن لب و شکر کدام رشحی از چاه زنخدانش گشاد وز زنخدانش معلق ایستاد زو هزاران لطف ها آمد پدید غبغبش کردند نام ارباب دید همچو سیمین لعبت از سیمش تنی چون صراحی بر کشیده گردنی بر تنش پستان چو آن صافی حباب کش نسیم انگیخته از روی آب زیر پستانش شکم رخشنده نور در سفیدی عاج و در نرمی سمور دید مشاطه چو آن لطف شکم گفت این از صفحه گل نیست کم کرد چون وی این اشارت سوی آن از سر انگشت اشارت شد نشان آن نشان را واصفان خواندند ناف نافی از وی نافه را در دل شکاف هر که دیدی آن میان کم ز مو جز کناری زو نکردی آرزو از گل نسرین سرینش خرمنی از خسان مستور زیر دامنی مخزن لطف از دو دست او دو نیم آستین از هر یکی همیان سیم در کف او راحت آزردگان سیلی غفلت بر از افسردگان آرزوی اهل دل در مشت او قفل دل ها را کلید انگشت او خون ز دست او درون عاشقان رنگ حنایش ز خون عاشقان هر سر انگشتش خضاب و ناخضاب فندق تر بود یا عناب ناب ناخنانش بدرهای مختلف بدرهای او ز حینا منخسف شکل او مشاطه چون آراسته از سر هر یک هلاکی کاسته چون سخن با ساق و ران او کشید زان زبان در کام می باید کشید زانکه می ترسم رسد جایی سخن کان سخن آید گران بر طبع من بود آن سری ز نامحرم نهان هیچ کس محرم نه آن را در جهان بلکه دزدی پی به آن آورده بود هر چه آنجا بود غارت کرده بود در بر آن سیمین صدف بشکافته گوهر کام خود آنجا یافته هر چه باشد دیگری را دست زد بهتر از چشم قبولش دست رد

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۰ - حکایت آن موسوس سودایی که به سبب آلایش جانوران دریایی دست از آب دریا شست و آبی پاکیزه تر از آب دریا جست آن موسوس بر لب دریا نشست تا کند بهر تقرب آبدست دید دریایی پر از ماهی و مار چغز و خرچنگش هزار اندر هزار هر طرف مرغان آبی در شناه غوطه زن از قعر دریا قوت خواه گفت دریایی که چندین جانور گردد اندر وی به صبح و شام در کی سزد کز وی بشویم دست و روی شستم اکنون دست خود زین شست و شو چشمه ای خواهم به سان زمزمی کوته از وی دست هر نامحرمی کانچه شد آلوده از آلودگان فارغند از وی جگر پالودگان جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۱ - قیام نمودن ابسال به دایگی سلامان و دامن بر زدن در پرورش آن پاکیزه دامان شاه چون دایه گرفت ابسال را تا سلامان همایون فال را آورد در دامن احسان خویش پرورد از رشحه پستان خویش چشم او چون بر سلامان اوفتاد زان نظر چاکش به دامان اوفتاد شد به جان مشعوف لطف گوهرش همچو گوهر بست در مهد زرش در تماشای رخ آن دل فروز رفت ازو خواب شب و آرام روز روز تا شب جد او و جهد او بود در بست و گشاد مهد او گه تنش را شستی از مشک و گلاب گه گرفتی شکرش در شهد ناب مهر آن مه بس که در جانش نشست چشم مهر از هر که غیر او ببست گر میسر گشتیش بی هیچ شک کردیش جا در بصر چون مردمک بعد چندی چون ز شیرش باز کرد نوع دیگر کار و بار آغاز کرد وقت خفتن راست کردی بسترش سوختی چون شمع بالای سرش بامداد از خواب چون برخاستی همچو زرین لعبتش آراستی سرمه کردی نرگس شهلای او چست بستی جامه بر بالای او کج نهادی بر سرش زرین کلاه وز برش آویختی زلف سیاه با مرصع بندهای لعل و زر بر میان نازکش بستی کمر کردی اینسان خدمتش بیگاه و گه تا شدش سال جوانی چارده چارده بودش به خوبی ماه رو سال او شد چارده چون ماه او پایه حسنش بسی بالا گرفت در همه دلها هوایش جا گرفت شد یکی صد حسن او وان صد هزار صد هزاران دل ز عشقش بی قرار با قد چون نیزه بود آن دلپسند آفتابی گشته یک نیزه بلند نیزه واری قد او چون سر کشید بر دل هر کس ازو زخمی رسید زان بلندی هر کجا افکند تاب سوخت جان عالمی زان آفتاب جبهه اش بدر و از او نیمی نهان با هلال منخسف کرده قران بینی اش زیر هلال منخسف در میان ماه کافوری الف چشم مستش آهوی مردم شکار جلوه گاهش در میان لاله زار ملک خوبی را به رخها شاه بود شوکت شاهی به او همراه بود خانم شاهیش لعل آتشین گنج در و گوهرش زیر نگین تازه سیبش میوه باغ بهشت آفرین بر دست آن کین میوه کشت چشمه سار لطف سیب غبغبش تشنگان را آمده جان بر لبش گردن او سرفراز مهوشان در کمندش گردن گردنکشان پاکبازان از پی دفع گزند از دعا بر بازویش تعویذبند پست ازو قدر همه زورآوران زیر دستش ساعد سیمینبران ساعدش را از یسار و از یمین جان فشانان نقد جان در آستین پنجه اش داده شکست سیم ناب دست هر پولاد بازو داده تاب نقد راحت از دو کف در مشت او حسن خاتم ختم بر انگشت او هر چه در وصف جمالش گفته شد گوهری از بحر صورت سفته شد گوش جان را کن به سوی من گرو شمه ای دیگر ز احوالش شنو

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۲ - در صفت حدت فهم و جودت نظم و نثر وی لطف طبعش در سخن مو می شکافت لفظ نشنیده به معنی می شتافت پیش ازان کش لفظ در گوش آمدی معنیش در ربقه هوش آمدی هر چه نظم از بحر طبعش یک گهر هر چه نثر از باغ لطفش یک ثمر چون ثریا پایه نظمش بلند چون بنات النعش نثرش ارجمند در لطایف لعل او حاضر جواب در دقایق فهم او صافی چو آب خط او چون خط خوبان دل فریب خوشنویسان زان چو عاشق ناشکیب چون گرفتی خامه مشکین رقم آفرین کردی بر او لوح و قلم جانش از هر حکمتی محفوظ بود نکته های حکمتش محفوظ بود در ادای حکمت یونانیان گفتیش یونانیان نعم البیان جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۳ - در صفت بزم عیش سازی و سرود عشرت پردازی وی شب که از هر کار دل پرداختی با حریفان نرد عشرت باختی بزمگاهی چون بهشت آراستی مطربان حور پیکر خواستی چون دماغ او شدی از باده گرم برگرفتی از میان جلباب شرم گاه با قوال دمساز آمدی با مغنی نغمه پرداز آمدی تن تنش را از لب شکر شکن چون مسیحا جان درآوردی به تن گه شدی همراه نایی رهسپر کرد از لبها نیش را نیشکر بانگ نی را با شکر آمیختی گوش را شکر به دامن ریختی گاهی از چنگی گرفتی چنگ را تیز کردی سوزناک آهنگ را فندق تر ریختی بر خشک تار در تر و در خشک افکندی شرار گاهی از بربط چو طفل خردسال در کنار خود به زخم گوشمال ناله های دردناک انگیختی بالغان را از مژه خون ریختی گاه می شد بلبل آوا در غزل گاه می زد دست در قول و عمل هر شب اینش کار بودی تا سحر با حریفان اینچنین بردی به سر جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۴ - صفت چوگان باختن وی با همسران و گوی بردن وی از دیگران چون تن از خواب سحر آسودیش بامدادان عزم میدان بودیش صبحدم چون شاه این نیلی تتق بارگی راندی به میدان افق شه سلامان نیز مست و نیمخواب پای کردی سوی میدان در رکاب با گروهی از نژاد خسروان خردسال و تازه روی و نوجوان هر یکی در خیل خوبان سروری آفت ملکی بلای کشوری صولجان بر کف به میدان تاختی گوی زرکش در میان انداختی یک به یک چوگان زنان جویان حال گرد یک مه حلقه کرده صد هلال گرچه بودی زخم چوگان از همه بود چابکتر سلامان از همه گوی بردی از همه با صد شتاب گوی مه بود و سلامان آفتاب با هلالی صولجان دنبال ماه حال گویان می شدی تا حالگاه گوی اگر صدبار از آنجا باز پس آمدی هر بار حال این بود و بس آری آن کس را که دولت یار شد وز نهال بخت برخودار شد هیچ چوگان زیر این چرخ کبود گوی نتواند ز میدانش ربود

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۵ - در صفت کمانداری و تیراندازی وی شه چو گشتی بعد چوگان باختن چون کمان مایل به تیر انداختن از کمانداران خاص اندر زمان خواستی ناکرده زه چاچی کمان بی مدد آن را به زه آراستی بانگ زه از گوشه ها برخاستی دست مالیدی بر آن چالاک و چست تا بن گوشش کشیدی از نخست گاه بنهادی سه پر مرغی بر آن رهسپر کردی به هنجار نشان گر نشان بودی ازین فیروزه سفر نقطه ای بی شک شدی آن نقطه صفر ور گشادی تیر پرتابی زشست بودیش خط افق جای نشست گر نه مانع سختی گردون شدی از خط دور افق بیرون شدی در سر تیرش نرستی از خطر گاه صید آهو به پا تیهو به پر پی سوی مقصود بردی راست پا همچو طبع راست محفوظ از خطا جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۶ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی بود در جود و سخا دریا کفی بل کش از بحر عطا دریا کفی پر شدی از فیض آن ابر کرم عرصه گیتی ز دینار و درم نسبتش کم کن به دریا کو ز کف گوهر افکندی به بیرون وین صدف ز ابر بودی دست جود او فره ابر باشد قطره بخش او بدره ده بزم جودش را چو می آراستم نسبتش با معن و حاتم خواستم لیک اندر جنب وی بی قال و قیل معن باشد مبخل و حاتم بخیل بس که دستش داشتی با بسط خوی تافتی انگشت او از قبض روی قبض کف گر خواستی انگشت او خم نکردی پشت خود در مشت او گر گذشتی بر در او سایلی از جفای فاقه خون گشته دلی بس که بر وی بار احسان ریختی تک زنان از بار آن بگریختی جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۷ - حکایت گریختن قطران شاعر از بسیاری عطای ممدوح خود فضلون بود قطران نکته دانی سحرساز قطره ای از کلک او دریای راز بهر دریا بخشش فضلون لقب گفت مدحی سر به سر فضل و ادب طبع فضلون چون بر آن اقبال کرد دامنش از مال مالامال کرد روز دیگر مدحت او را بخواند ضعف اول سیم و زر بر وی فشاند همچنین روز دگر این کار کرد روزها این کار را تکرار کرد شد ز بس تضعیف چندان آن صله که به تنگ آمد ازانش حوصله چون درآمد شب چو برق از جای جست وز حریم فضل فضلون بار بست بامدادانش طلب کرد و نیافت گفت مسکین روی ازین دولت بتافت بودیم تا دست بر بذل درم با ویم این بود دستور کرم لیکن او را تاب این بخشش نبود در سفر زین آستان کوشش نمود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۸ - اشارت به آنکه مقصود ازین مدحت ها مدحت شهریار کامگاریست خلدالله ملکه و سلطانه شب خرد آن ناصح شیرین خطاب کرد مشفق وار آواز عتاب گفت جامی فکرت بیهوده چند سودن این کلک نافرسوده چند هر که بر ملک بقا فیروز نیست دی به فرض ار بوده است امروز نیست گم مکن سر رشته مقصود را مدح کم گو شاه ناموجود را گفتم ای سرچشمه دانشوری بر تو ختم اندیشه نطق آوری قصد من زین مدح شاه دیگر است کافسر اقبالش اکنون بر سر است هفت کشور سخره فرمان اوست هفت دریا رشحه احسان اوست وصف خاصان به ز عام اندر نهفت باد صافی وقت آن عارف که گفت خوشتر آن باشد که وصف دلبران گفته آید در لباس دیگران هر کس آری محرم این راز نیست بر رخ هر محرم این در باز نیست

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۳۹ - حکایت عاشقی که دفع گمان اغیار را وصف معشوق خود در لباس آفتاب و ماه و غیر آن کردی عاشقی در گوشه ای بنشسته بود گفت و گو با خویش در پیوسته بود هر دم از نو داستانی ساختی ناشنیده قصه ای پرداختی گه ز مه گفتی گهی از آفتاب گاهی از برگ گل سنبل نقاب گه ز قد سرو کردی نکته راست گاه ازان خس کش ز خاک پای خاست غافلی از دور آن را می شنید خاطرش زان هرزه گویی می رمید گفت با وی کای به عشقت رفته نام عاشق از معشوق خود راند کلام عاشق و نام کسان گفتن که چه گوهر وصف خسان سفتن که چه گفت کای دور از نشان عاشقان فهم نتوانی زبان عاشقان ز آفتاب و مه غرض یار من است سر این بر نکته دانان روشن است گل که گفتم لطف رویش خواستم ذکر سنبل رفت و مویش خواستم سرو چه بود قامت رعنای او من خسم رسته ز خاک پای او گر تو واقف از زبان من شوی جز حدیث عشقش از من نشنوی جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۰ - به کمال رسیدن اسباب جمال سلامان و ظاهر شدن عشق ابسال بر وی و حیله نمودن تا وی را نیز گرفتار خود گرداند چون سلامان را شد اسباب جمال از بلاغت جمع در حد کمال سرو نازش تازگی را سر گرفت باغ لطفش رونق دیگر گرفت نارسیده میوه ای بود از نخست چون رسیدن شد بر آن میوه درست خاطر ابسال چیدن خواستش وز پی چیدن چشیدن خواستش لیک بود آن میوه بر شاخ بلند بود کوتاه آرزو را زان کمند شاهدی پر عشوه بود ابسال نیز کم نه ز اسباب جمالش هیچ چیز با سلامان عرض خوبی ساز کرد شیوه جولانگری آغاز کرد گاه بر رسم نغوله پیش سر بافتی زنجیره ای از مشک تر تا بدان زنجیره دانا پسند ساختی پای دل شهزاده بند گاه مشکین موی را بشکافتی فرق کرده زان دو گیسو تافتی یعنی از وی کام دل نایافتن تا کیم خواهد بدینسان تافتن گه نهادی چون بتان دل فروز بر کمان ابروان از وسمه توز تا ز جان او به زنگاری کمان صید کردی مایه امن و امان چشم خود را کردی از سرمه سیاه تاش بردی زان سیه کاری ز راه برگ گل را دادی از گلگونه زیب تا بدان رنگش ز دل بردی شکیب دانه مشکین نهادی بر عذار تا بدان مرغ دلش کردی شکار گه گشادی بند از تنگ شکر گه شکستی مهر بر درج گهر تا چو شکر بر دلش شیرین شدی وز لب گویاش گوهر چین شدی گه نمودی از گریبان گوی زر زیر آن طوق مرصع از کمر تا کشیدی با همه فرخندگی گردنش را زیر طوق بندگی گه به کاری دست سیمین در زدی زان بهانه آستین را بر زدی تا نگارین ساعد او آشکار دیدی و کردی به خون چهره نگار گه ز بهر خدمتی کردی قیام سخت تر برداشتی از جای گام تا ز بانگ جنبش خلخال او تاجور فرقش شدی پامال او بودی القصه به صد مکر و حیل جلوه گر در چشم او در هر محل صبح و شامش روی در خود داشتی یکدمش غافل ز خود نگذاشتی زانکه می دانست کز راه نظر عشق دارد در دل عاشق اثر جز به دیدار بتان دلپذیر عشق در دلها نگردد جایگیر

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۱ - حکایت زلیخا که بر همه اطراف منزل خود تصویر جمال خود کرد تا یوسف به هر طرف نگرد صورت وی بیند به وی میل کند بین زلیخا را که جان پر امید ساخت کاخی چون دل صوفی سفید هیچ نقش و هیچ رنگی نی در او چون رخ آیینه زنگی نی در او نقشبندی خواست آنگه چیره دست تا به هر جا صورت او نقش بست هیچ جای از نقش او خالی نماند شادمان بنشست و یوسف را بخواند پرده از رخسار زیبا برگرفت وز مراد خود حکایت در گرفت یوسف از گفت و شنیدش رو که تافت صورت او دید رو هر سو که تافت صورت او را چو پی در پی بدید آمدش میلی به وصل وی پدید بر سر آن شد که کام او دهد شکر کامی به کام او نهد لیک برهانی ز غیبش رو نمود عصمت یزدانیش دریافت زود دست خویش از کام او ناکام داشت کامگاری را به هنگامش گذاشت جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۲ - تأثیر کردن حیله های ابسال در سلامان و مایل شدن به سوی وی چون سلامان با همه حلم و وقار کرد در وی عشوه ابسال کار در دل از مژگان او خارش خلید وز کمند زلف او مارش گزید ز ابروانش طاقت او گشت طاق وز لبش شد تلخ شهدش در مذاق نرگس جادوی او خوابش ببرد حلقه گیسوی او تابش ببرد اشک او از عارضش گل رنگ شد عیشش از یاد دهانش تنگ شد دید بر رخسار او خال سیاه گشت از آن خال سیه حالش تباه دید جعد بیقرارش بر عذار ز آرزوی وصل او شد بیقرار شوقش از پرده برون آورد لیک در درون اندیشه ای می کرد نیک که مبادا گر چشم طعم وصال طعم آن بر جان من گردد وبال آن نماند با من و عمر دراز مانم از جاه و جلال خویش باز دولتی کن مرد را جاوید نیست بخردان را قبله امید نیست جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۳ - حکایت آن زاغ بر لب دریای شور که حواصل وی را آب شیرین می داد اما وی را آن قبول نیفتاد بود همچون بوم زاغی روز کور جا گرفته بر لب دریای شور بودی از دریای شور آبشخورش دادی آن شورابه طعم شکرش از قضا مرغی حواصل نام او حوصله سر چشمه انعام او سایه دولت به فرق او فکند نامدش شورابه دریا پسند گفت پیش آی ای ز شوری در گله کآب شیرینت دهم از حوصله گفت ترسم کآب شیرین چون چشم طعم آب شور گردد ناخوشم زآب شیرین مانم و باشد نفور طبع من ز آبشخور دریای شور بر لب دریا نشسته روز و شب در میان هر دو مانم تشنه لب به که سازم هم به آب شور خویش تا نیاید رنج بی آبیم پیش

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۴ - رفتن ابسال به خلوت پیش سلامان و تمتع یافتن ایشان از صحبت یکدیگر چون سلامان مایل ابسال شد طالع ابسال فرخ فال شد یافت آن مهر قدیم او نوی شد بدو پیوند امیدش قوی فرصتی می جست تا بیگاه و گاه یابد اندر خلوت آن ماه راه کام دل از لعل او حاصل کند جان شیرین با لبش واصل کند تا شبی سویش به خلوت راه یافت نقد جان بر دست پیش او شتافت همچو سایه زیر پای او فتاد وز تواضع رو به پای او نهاد شه سلامان نیز با صد عز و ناز کرد دست مرحمت سویش دراز چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت کام جان از چشمه نوشش گرفت هر دو را از بوسه شد آغاز کار زانکه بوس آمد قلاووز کنار بس که می سودند با هم لب به لب شد لبالب هر دو را جام طرب گرچه لبهاشان به هم بسیار سود ماند باقی آنچه اصل کار بود بهر سودایی که در سر داشتند پرده شرم از میان برداشتند شد گشاده در میان بندی که بود سخت تر شد میل پیوندی که بود داشت شکر آن یکی شیر این دگر شد به هم آمیخته شیر و شکر کام جان پر شیر و شکر بودشان تا شکر خواب سحر بربودشان جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۵ - بیدار شدن سلامان از خواب شب و طلب داشتن ابسال را به مجلس طرب صبحدم کین شاهد مشکین نقاب بهر خواب آلودگان از زر ناب میل ها زین طاق زنگاری کشید دیده ها را کحل بیداری کشید خاست شهزاده ز بستر کامیاب چشمی از بیداری شب نیمخواب خار خاری از خمار شب در او جنبشی از شوق یار شب در او خاطرش از بهر دفع آن خمار جرعه ای می خواست لیک از لعل یار یار را بی زحمت اغیار خواند پهلوی خود بر سر مسند نشاند برقع شرم از جمالش باز کرد عشرت دوشینه با او ساز کرد روز دیگر بر همین دستور بود چشم زخم دهر از ایشان دور بود روز هفته هفته شد مه ماه سال ماه و سالی خالی از رنج و ملال همتش آن بود کان عیش و طرب نی به روز افتد ز یکدیگر نه شب لیک دور چرخ می گفت از کمین نیست دأب من که بگذارم چنین ای بسا صحبت که روز انگیختم چون شب آمد سلک آن بگسیختم وی بسا دولت که دادم وقت شام صبحدم را نوبت آن شد تمام

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۶ - حکایت اعرابیی که خوان خلیفه را پسندید و گفت بعد ازین اینجا دایم خواهم رسید و جواب گفتن خلیفه که شاید مگذارند و گفتن اعرابی که آن وقت تقصیر از شما خواهد بود نه از من روی در بغداد کرد اعرابیی در تمنای غنیمت یابیی بعد چندین روز بار انتظار بر سر خوان خلیفه یافت بار پیش او افتاد خالی از گزند یک طبق پالوده از جلاب قند چرب و شیرین چون زبان اهل دل نرم و نازک چون لب هر دل گسل ایمن از آزار مشتی ژاژخای چون نهد بر لب نهد بر معده جای چون دهان از خوردن آن ساخت پاک با خلیفه گفت دور از ترس و باک کای تو را بر ذروه افلاک مهد بستم اکنون با خدای خویش عهد کاندرین مهمانسرای سبز فام از برای چاشت یا امید شام جز سوی خوان تو ننهم گام خویش تا ازین پالوده گیرم کام خویش شد خلیفه زان سخن خندان و گفت ای ز تو پوشیده اسرار نهفت شاید اینجا بار ندهندت دگر زحمت آمد شدن چندین مبر گفت تقصیر از تو باشد آن زمان نی ز من ای قبله امن و امان می کنم من صرف وسع خویشتن چون تو نگذاری چه باشد جرم من جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۷ - آگاه شدن حکیم و پادشاه از حال سلامان و ابسال و سرزنش کردن سلامان را و تنگ شدن احوال بر او چون سلامان شد حریف ابسال را صرف وصلش کرد ماه و سال را باز ماند از خدمت شاه و حکیم هر دو را شد دل ز هجر او دو نیم چون ز حال او خبر جستند باز محرمان کردندشان دانای راز بهر پرسش پیش خویشش خواندند با وی از هر کجا حکایت راندند نکته ها گفتند از نو و کهن تا به مقصود از طلب آمد سخن شد یقین کان قصه از وی راست بود داستانی بی کم و بی کاست بود هر یک اندر کار وی رایی زدند در خلاصش دستی و پایی زدند بر نصیحت یافت کار آخر قرار کز نصیحت نیست بهتر هیچ کار از نصیحت ناقصان کامل شوند وز نصیحت مدبران مقبل شوند از نصیحت زنده گردد هر دلی وز نصیحت حل شود هر مشکلی ناصحان پیغمبرانند از نخست گشته کار عقل و دین زیشان درست هر که از پیغمبری دم زد بر او جز نصیحت ز آسمان نامد فرو جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۸ - نصیحت کردن پادشان سلامان را شاه با وی گفت کای جان پدر شمع بزم افروز ایوان پدر دیده اقبال من روشن به توست عرصه آمال من گلشن به توست سالها چون غنچه دل خون کرده ام تا گلی چون تو به دست آورده ام همچو گل از دست من دامن مکش خنجر خار جفا بر من مکش در هوای توست تاجم فرق سای وز برای توست تختم زیر پای رو به معشوقان نابخرد منه افسر دولت ز فرق خود منه دست دل در شاهد رعنا مزن تخت شوکت را به پشت پا مزن منصب تو چست چوگان باختن رخش زیر ران به میدان تاختن نی گرفتن زلف چون چوگان به دست پهلوی سیمینبران کردن نشست در شکارستان اگر تیر افکنی گاه آهو گاه نخجیر افکنی به کز این آهووشان شیر گیر بینمت نخجیروار آماج تیر در صف مردان روی شمشیر زن وز تن گردان شوی گردن فکن به که از مردان مرد افکن جهی پیش شمشیر زنی گردن نهی ترک این کردار کن بهر خدای ور نه خواهم زین غم افتادن ز پای سالها بهر تو ننشستم ز پا شرم بادت کافکنی از پا مرا

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۴۹ - اشارت به خونریزی شیرویه خسرو را و نامبارکی آن بر وی غرقه خون چون خسرو از شیرویه خفت نکته ای خوش در حق شیرویه گفت که بدان شاخی که آب از اصل خورد سر کشید از آب و قصد اصل کرد اصل را چون کند و شد میدان فراخ خشک و بی بر بر زمین افتاد شاخ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۰ - جواب گفتن سلامان پادشاه را چون سلامان آن نصیحت گوش کرد بحر طبع او ز گوهر جوش کرد گفت شاها بنده رای توام خاک پای تخت فرسای توام هر چه فرمودی به جان کردم قبول لیکن از بی صبری خویشم ملول نیست از دست دل رنجور من صبر بر فرموده ات مقدور من بارها با خویش اندیشیده ام در خلاصی زین بلا پیچیده ام لیک چون یادم ازان ماه آمده ست جان من در ناله و آه آمده ست ور فتاده چشم من بر روی او کرده ام روی از دو عالم سوی او در تماشای رخ آن دلپسند نی نصیحت مانده بر یادم نه پند جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۱ - حکایت روباه و روباه بچه گفت با روباه بچه مادرش چون به باغ میوه آمد رهبرش میوه چندان خور که بتوانی به تگ رستگاری یافتن ز آسیب سگ گفت ای مادر چو بینم میوه را کی توانم کار بست این شیوه را حرص میوه پرده هوشم شود وز گزند سگ فراموشم شود جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۲ - نصیحت کردن حکیم سلامان را چون شه از پند سلامان شد خموش شد حکیم اندر نصیحت سخت کوش گفت کای نوباوه باغ کهن آخرین نقش بدیع کلک کن حرفخوان دفتر هفت و چهار خط شناس صفحه لیل و نهار خازن گنجینه آدم تویی نسخه مجموعه عالم تویی قدر خود بشناس و مشمر سرسری خویش را کز هر چه گویم برتری آن که دست قدرتش خاکت سرشت حرف حکمت در دل پاکت نوشت پاک کن از نقش صورت سینه را روی در معنی کن آن آیینه را تا شود گنج معانی سینه ات غرق نور معرفت آیینه ات چشم خویش از طلعت شاهد بپوش بیش ازین در صحبت شاهد مکوش چیست شاهد صورتی پر عار و عیب از هوس نی دامنش پاک و نه جیب بر چنین آلودگی مفتون مشو وز حریم عافیت بیرون مشو نطفه در تن مایه بخش جان توست قوت اعضا قوت ارکان توست ای ز شهوت با تن و جان در ستیز گوش دارش خواهی و خواهی بریز بودی از آغاز عالی مرتبه بر فراز چرخ بودت کوکبه شهوت نفست به زیر انداخته در حضیض خاک بندت ساخته جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۳ - حکایت خروس و مؤذن با خروس آن تاجدار سرفراز آن مؤذن گفت در وقت نماز هیچ دانا وقت نشناسد چو تو وز فوات وقت نهراسد چو تو با چنین دانایی ای دستانسرای کنگر عرشت همی بایست جای ماکیانی چند را کرده گله چند گردی در ته هر مزبله گفت بود اول مرا پایه بلند شهوت نفسم بدین پستی فکند گر ز نفس و شهوتش بگذشتمی در ته هر مزبله کی گشتمی در ریاض قدس محرم بودمی با خروس عرش همدم بودمی

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۴ - جواب گفتن سلامان حکیم را چون سلامان از حکیم اینها شنید بوی حکمت بر مشام او وزید گفت ای جان فلاطون از تو شاد صد ارسطو زیر فرمان تو باد عقل ها بودند از آغاز ده ساختی ده را تو اکنون یازده من نهاده روی در راه توام کمترین شاگرد درگاه توام هر چه گفتی عین حکمت یافتم در قبول آن به جان بشتافتم لیک بر رای منیرت روشن است کاختیار کار بیرون از من است قدرت فاعل به قدر قابل است قابلیت نی به جعل جاعل است هر چه آن را من ز اول قابلم کی توانم کز وی آخر بگسلم بلکه هست از قدرت فاعل بدر بر خلاف آن برون دادن اثر جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۵ - حکایت پیر روستایی با پسر ساده مردی شد مسافر با پسر هر دو را بر یک خرک بار سفر بود پای از محنت ره ریششان بر سر آن کوهی آمد پیششان کوهی از بالا بلندی پر شکوه موج زن دریایی اندر پای کوه بر سر آن کوه راهی نیک تنگ کز عبورش بود پای وهم لنگ هیچ کس زانجا نیارستی گذار تا نکردی از شکم پا همچو مار هر چه افتادی ازان باریک راه قعر دریا بودیش آرامگاه ناگهان شد آن خرک زانجا خطا زد پسر بانگ از قفایش کای خدا شد خرم زین ره خطا نگذاریش هر کجا باشد سلامت داریش پیر گفتا بانگ کم زن ای پسر کاختیار از دست او هم شد بدر گر تو حکم راست خواهی خیز راست اختیار اینجا گمان بردن خطاست جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۶ - تنگ شدن کار بر سلامان از ملالت بسیار شاه و حکیم را گذاشتن و با ابسال راه گریز برداشتن هر کجا از عشق جانی در هم است محنت اندر محنت و غم در غم است خاصه عشقی کش ملامت یار شد گفت و گوی ناصحان بسیار شد از ملامت سخت گردد کار عشق وز ملامتگر فزون تیمار عشق بی ملامت عشق جان پروردن است چون ملامت یار شد خون خوردن است چون سلامان آن ملامت ها شنید جان شیرینش ز غم بر لب رسید مهر ابسال از درون او نکند لیک شوری در درون او فکند مشرب عذب و صالش تلخ شد غره ماه نشاطش سلخ شد بر نیامد هیچ جا از وی دمی کش نیفتاد از ملامت ماتمی جانش از تیر ملامت ریش گشت در دل اندوهی که بودش بیش گشت می بکاهد از ملامت جان مرد صبر بر وی کی بود امکان مرد می توان یک زخم خورد از تیغ تیز چون پیاپی شد چه چاره جز گریز روزها اندیشه کاری پیشه کرد بارها در کار خویش اندیشه کرد با هزار اندیشه در تدبیر کار یافت کارش بر فرار آخر قرار کرد خاطر از وطن پرداخته محملی از بهر رفتن ساخته چون درآمد شب روان محمل ببست تنگ با ابسال در محمل نشست هم سلامان نغز هم ابسال نغز محمل از هر دو چو بادام دو مغز وقت رفتن رفته سر بر دوش هم گاه خفتن خفته در آغوش هم هر دو را پهلو به پهلو متصل بود محمل تنگ ازان رفتن نه دل یار بی اغیار چون در بر بود خانه هر چند تنگتر بهتر بود بلکه هر جا یار را افتد درنگ کی بود بر عاشق دلخسته تنگ

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۷ - حکایت فراخ بودن زندان تنگ بر زلیخا در مشاهده یوسف علیه السلام یوسف کنعان چو در زندان نشست بر زلیخا آمد از هجران شکست خان و مان بر وی چو زندان تنگ شد سوی زندان هر شبش آهنگ شد گفت با او فارغی از داغ عشق ناچشیده میوه ای از باغ عشق چند ازین بستانسرای نازنین چون گنهکاران شوی زندان نشین گفت باشد از جمال دوست دور عرصه آفاق بر من چشم مور ور کنم با او به چشم مور جای خوشترم باشد ز صد بستانسرای جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۸ - در دریا نشستن سلامان و ابسال و به جزیره خرم رسیدن و در آنجا آرام گرفتن و مقیم شدن چون سلامان هفته ای محمل براند پندگویان را بر او دستی نماند از ملامت ایمن و فارغ ز پند بار خود بر ساحل بحری فکند دید بحری همچو گردون بی کران چشم های بحریان چون اختران قاف تا قاف امتداد دور او تا به پشت گاو و ماهی غور او کوه پیکر موج ها در اضطراب گشته کوهستان از آنها روی آب یا نه بختی اشتران از هر طرف از سر مستی به لب آورده کف ماهیان در وی نمایان بی دریغ همچو جوهر از صقالت داده تیغ بلکه پیدا پیش چشم خرده بین چون خطای نقش بر دیبای چین کرده سطح آب را هر جا دو نیم همچو نیلی دیبه را مقراض سیم گر بجنبیدی نهنگش زین نشیب جوز هر خوردی بر این بالا نهیب چون سلامان بحر را نظاره کرد بهر اسباب گذشتن چاره کرد کرد پیدا زورقی چون ماه نو بر کنار بحر اخضر تیز دو هر دو رفتند اندر او آسوده حال شد مه و خورشید را منزل هلال شد روان از بادبان پر ساخته همچو بط سینه بر آب انداخته راه را بر خود به سینه می شکافت روی در مقصد به سینه می شتافت بود بر شکل کمان لیکن ز تیر تیزپرتر می گذشت از آبگیر از پس ماهی که زورق راندند وز دم دریا ز رونق ماندند شد میان بحر پیدا پیشه ای وصف آن بیرون ز هر اندیشه ای هیچ مرغ اندر همه عالم نبود کاندر آن عشرتگه خرم نبود یک طرف در جلوه با هم جوق جوق چون تذرو از تاج و چون قمری ز طوق یک طرف صف صف همه دستانسرای ساز دستان کرده از منقار و نای نو درختان شاخ در شاخ اندر او در نوا مرغان گستاخ اندر او میوه در پای درختان ریخته خشک و تر با یکدگر آمیخته چشمه آبی به زیر هر درخت آفتاب و سایه گردش لخت لخت شاخ بود از باد دستی رعشه دار مشت پر دینار از بهر شمار چون نبودی نیک گیرا مشت او ریختی از فرجه انگشت او گوییا باغ ارم چون رو نهفت غنچه پیدایش آنجا شکفت یا بهشت عدن بی روز حساب بر گرفت از روی خویش آنجا نقاب چون سلامان دید لطف بیشه را از سفر کوتاه کرد اندیشه را با دلی فارغ ز هر امید و بیم گشت با ابسال در بیشه مقیم هر دو شادان همچو جان و تن به هم هر دو خرم چون گل و سوسن به هم صحبتی ز آویزش اغیار دور راحتی ز آمیزش تیمار دور نی ملامت پیشه با ایشان به جنگ نی نفاق اندیشه با ایشان دو رنگ گل در آغوش و خراش خار نی گنج در پهلو و رنج مار نی هر زمان در مرغزاری کرده خواب هر نفس از چشمه ساری خورده آب گاه با بلبل به گفتار آمده گاه با طوطی شکر خوار آمده گاه با طاووس در جولانگری گاه در رفتار با کبک دری قصه کوته دل پر از عیش و طرب هر دو می بردند روز خود به شب خود چه زان بهتر که باشد با تو یار در میان و عیبجویان در کنار در کنار تو بجز مقصود نی مانع مقصود تو موجود نی

جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۵۹ - حکایت گفتن وامق به آن که پرسید مقصود تو از این جست و جوی چیست خورده دانی گفت با وامق به راز کای ز داغ عشق عذرا در گداز می بری عمری به سر در جست و جوی چیست مقصودت ز جست و جو بگوی گفت مقصود آنکه با عذرا به هم روی خویش اندر یکی صحرا نهم در میان بادیه گیرم وطن بر سر یک چشمه باشم خیمه زن دوست زانجا دور و دشمن نیز هم جان ز خلق آسوده و تن نیز هم گر روم هر سو دو صد فرسنگ بیش نایدم از آدمی دیار پیش دیده گردد مو به مو اعضای من قبله رویم شود عذرای من با هزاران دیده رو سویش کنم تا ابد نظاره رویش کنم بلکه از نظاره هم یکسو شوم وز دویی آزاد گردم او شوم تا دویی باقی بود دوری بود جان اسیر داغ مهجوری بود چون نهد عاشق به کوی وصل گام جز یکی می در نگنجد والسلام جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۰ - آگاه شدن شاه از رفتن سلامان و خبر نایافتن از حال وی و آیینه گیتی نمای را کار فرمودن و حال وی را دانستن شه چو شد آگاه بعد از چند گاه زان فراق جانگداز عمر کاه ناله بر گردون رسانیدن گرفت وز دو دیده خون چکانیدن گرفت گفت کز هر جا خبر جستند باز کس نبود آگاه ازان پوشیده راز داشت شاه آیینه گیتی نمای پرده ز اسرار همه گیتی گشای چون دل عارف نبود از وی نهان هیچ حالی از بد و نیک جهان گفت کان آیینه را آرند پیش تا در آن بیند رخ مقصود خویش چون بر آن آیینه افتادش نظر یافت از گمگشتگان خود خبر هر دو را عشرت کنان در بیشه دید وز غم ایام بی اندیشه دید با هم از فکر جهان بودند دور وز همه اهل جهان یکسر نفور هر یکی شاد از لقای دیگری هیچشان غم نی برای دیگری شاه چون جمعیت ایشان بدید رحمتی آمد بر ایشانش پدید بی ملامت کردن خاطر خراش هر چه دانستی ز اسباب معاش هر سر مویی فرو نگذاشتی جمله را آنجا مهیا داشتی ای خوش آن روشندل پاکیزه رای کآورد شرط مروت را بجای هر کجا بیند دو همدم را به هم خورده جام شادی و غم را به هم جانشان صافی ز زنگ تفرقه جامشان ایمن ز سنگ تفرقه اندر آن اقبالشان یاری کند واندر آن دولت مددگاری کند نی که از هم بگسلد پیوندشان وافکند بر رشته جان بندشان هر چه بر ارباب آفات آمده ست یکسر از بهر مکافات آمده ست نیک کن تا نیک پیش آید تو را بد مکن تا بد نفرساید تو را جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۶۱ - حکایت مکافات یافتن پرویز آنچه با فرهاد کرد از شیرویه کوهکن کانبازی پرویز کرد روی در شیرین شورانگیز کرد دید شیرین سوی خود میل دلش شد به حکم آنکه دانی مایلش غیرت عشق آتش سوزان فروخت خرمن تمکین خسرو را بسوخت کرد حالی حیله ای تا زال دهر ریخت اندر ساغر فرهاد زهر رفت آن بیچاره جانی پر هوس ماند با شیرین همین پرویز و بس چرخ کین کش هم همین آیین نهاد در کف شیرویه تیغ کین نهاد تا به یک زخمش ز شیرین ساخت دور وز سریر عشرتش انداخت دور