Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵ دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال ستاره ها بنگر از ورای ظلمت و نور چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست خدای داند کو را چه واقعه ست و چه حال مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال جراحت همه را از نمک بود فریاد مرا فراق نمک هاش شد وبال وبال چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی نماند حیله حال و نه التفات به قال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۶ اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال چو در بتان زند آتش بتم زهی اقبال چنانک دی ز جمالش هزار توبه شکست اگر رسد عجب امروز هم زهی اقبال نشسته اند در اومید او قطار قطار اگر ز لطف نماید کرم زهی اقبال میان لشکر هجران که تیغ در تیغست سپاه وصل برآرد علم زهی اقبال هزار گل بنماید که خار مست شود هزار خنده برآرد ز غم زهی اقبال به رغم حرص شکم خوار خوان نهد با دل هزار کاسه کشد بی شکم زهی اقبال چو عشق دست برآرد سبک شود قالب دود بگرد فلک بی قدم زهی اقبال چو صبحدم برسد شاه شمس تبریزی چو آفتاب جهان بی حشم زهی اقبال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۷ پیام کرد مرا بامداد بحر عسل که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل سماع شرفه آبست و تشنگان در رقص حیات یابی از این بانگ آب اقل اقل بگوید آب ز من رسته ای به من آیی به آخر آن جا آیی که بوده ای اول به جان و سر که از این آب بر سر ار ریزد هزار طره بروید ز مشک بر سر کل شراب خوار که نامیخت با شراب این آب کشد خمار پیاپی تو باش لاتعجل

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۸ به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل که هر چه خواهی می کن ولی ز ما مسکل تو آن ما و من آن تو همچو دیده و روز چرا روی ز بر من به هر غلیظ و عتل بگفت دل که سکستن ز تو چگونه بود چگونه بی ز دهلزن کند غریو دهل همه جهان دهلند و توی دهلزن و بس کجا روند ز تو چونک بسته است سبل جواب داد که خود را دهل شناس و مباش گهی دهلزن و گاهی دهل که آرد ذل نجنبد این تن بیچاره تا نجنبد جان که تا فرس بنجنبد بر او نجنبد جل دل تو شیر خدایست و نفس تو فرس است چنان که مرکب شیر خدای شد دلدل چو درخور تک دلدل نبود عرصه عقل ز تنگنای خرد تاخت سوی عرصه قل تو را و عقل تو را عشق و خارخار چراست که وقت شد که بروید ز خار تو آن گل از این غم ار چه ترش روست مژده ها بشنو که گر شبی سحر آمد وگر خماری مل ز آه آه تو جوشید بحر فضل اله مسافر امل تو رسید تا آمل دمی رسید که هر شوق از او رسد به مشوق شهی رسید کز او طوق می شود هر غل حطام داد از این جیفه دایه تبدیل در آفتاب فکنده ست ظل حق غلغل از این همه بگذر بی گه آمدست حبیب شبم یقین شب قدرست قل للیلی طل چو وحی سر کند از غیب گوش آن سر باش از آنک اذن من الراس گفت صدر رسل تو بلبل چمنی لیک می توانی شد به فضل حق چمن و باغ با دو صد بلبل خدای را بنگر در سیاست عالم عقول را بنگر در صناعت انمل چو مست باشد عاشق طمع مکن خمشی چو نان رسد به گرسنه مگو که لاتأکل ز حرف بگذر و چون آب نقش ها مپذیر که حرف و صوت ز دنیاست و هست دنیا پل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۹ ز خود شدم ز جمال پر از صفا ای دل بگفتمش که زهی خوبی خدا ای دل غلام تست هزار آفتاب و چشم و چراغ ز پرتو تو ظلالست جان ها ای دل نهایتیست که خوبی از آن گذر نکند گذشت حسن تو از حد و منتها ای دل پری و دیو به پیش تو بسته اند کمر ملک سجود کند و اختر و سما ای دل کدام دل که بر او داغ بندگی تو نیست کدام داغ غمی کش نه ای دوا ای دل به حکم تست همه گنج های لم یزلی چه گنج ها که نداری تو در فنا ای دل نظر ز سوختگان وامگیر کز نظرت چه کوثرست و دوا دفع سوز را ای دل بگفتم این مه ماند به شمس تبریزی بگفت دل که کجایست تا کجا ای دل

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۰ باده ده ای ساقی جان باده بی درد و دغل کار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسل یقطع عن شاربه کل ملال و فشل باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرم غرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخرا ان کذب الیوم صدق ان ظلم الیوم عدل ای قدح امروز تو را طاق و طرنبیست بیا باده خنب ملکی داده حق عز و جل طفت به معتمرا فزت به مفتخرا من سقی الیوم کذی جمله ما دام حصل مست و خوشی خواجه حسن نی نی چنان مست که من کیسه زر مست کند لیک نه چون جام ازل لواء نا مرتفع و شملنا مجتمع و روحنا کما تری فی درجات و دول توبه ما جان عمو توبه ماهیست ز جو از دل و جان توبه کند هیچ تن ای شیخ اجل عشقک قد جادلنا ثم عدا جادلنا من سکر مفتضح شاربه حیث دخل بحر که مسجور بود تلخ بود شور بود در دل ماهی روشش به بود از قند و عسل یا اسدا عن لنا فنعم ما سن لنا حبک قد حببنا فاعف لنا کل زلل بس بود ای مست خمش جان ز بدن رست خمش باده ستان که دگران عربده دارند و جدل اسکت یا صاح کفی واعف عفا الله عفا هات رحیقا به صفا قد وصل الوصل وصل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۱ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال چند از این قیل و قال عشق پرست و ببال تا تو بمانی چو عشق در دو جهان بی زوال یا فرجی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال چند کشی بار هجر غصه و تیمار هجر خاصه که منقار هجر کند تو را پر و بال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال آه ز نفس فضول آه ز ضعف عقول آه ز یار ملول چند نماید ملال تطرب قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال آنک همی خوانمش عجز نمی دانمش تا که بترسانمش از ستم و از وبال تدخل ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال جمله سؤال و جواب زوست و منم چون رباب می زندم او شتاب زخمه که یعنی بنال تصلح میزاننا تحسن الحاننا تذهب احزاننا انت شدید المحال یک دم آواز مات یک دم بانگ نجات می زند آن خوش صفات بر من و بر وصف حال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۲ لجکنن اغلن هی بزه کلکل دغدن دغدا هی کزه کلکل آی بکی سنسن کن بکی سنسن بی مزه کلمه بامزه کلکل لذ لحبی من حرکاتی ارسل کنزا للصدقات خلص روحی من هفواتی اعتق قلبی من شبکاتی رفتم آن جا لنگان لنگان شربت خوردم پنگان پنگان دیدم آن جا قومی شنگان گشته ز ساغر خیره و دنگان صورت عشقی صاحب مخزن شوخ جهانی رندی و رهزن آتش جان را سنگی و آهن هر که نه عاشق ریشش برکن یا رحمونا منه صبونا یا رهبونا عز علینا صدر صدور جاء الینا بدر بدور بات لدینا دنب خری تو ای خر ملعون نی کم گردی نی شوی افزون ای دل و جانم از کژی تو وز فن و مکرت خسته و پرخون لاح صباحی طیب حالی جاء ربیعی هب شمالی خصب غصنی ماء زلالی اسکر قلبی خمر وصال

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۳ کجکنن اغلن اودیا کلکل یوک بلمسک دغدغ کز کل ای سر مستان ای شه مقبل مکرم و مشفق پردل و بی دل اول ججکی کم یازده بلدک کمیه ورما خصمنا ور کل سلسله بنگر گر بکشندت جذب الهی کردت مقبل نبود این هم بی سر و معنی هر متحول بی ز محول مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۴ ایها النور فی الفؤاد تعال غایه الجد و المراد تعال انت تدری حیاتنا بیدیک لا تضیق علی العباد تعال ایها العشق ایها المعشوق حل عن الصد و العناد تعال یا سلیمان ذی الهداهد لک فتفقد بالافتقاد تعال ایها السابق الذی سبقت منک مصدوقه الوداد تعال فمن الهجر ضجت الارواح انجر العود یا معاد تعال استر العیب و ابذل المعروف هکذا عاده الجواد تعال چه بود پارسی تعال بیا یا بیا یا بده تو داد تعال چون بیایی زهی گشاد و مراد چون نیایی زهی کساد تعال ای گشاد عرب قباد عجم تو گشایی دلم به یاد تعال ای درونم تعال گویان تو وی ز بود تو بود و باد تعال طفت فیک البلاد یا قمرا بی محیطا و بالبلاد تعال انت کالشمس اذ دنت و نأت یا قریبا علی العباد تعال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۵ یا منیر البدر قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال کم انادی انظر ونا  نقتبس من نورکم قد رجعنا جانبا من طور انوار الجلال من رأی نورا انیسا یملاء الدنیا هوی للسری منه جمال للعدی منه ملال کل امر منه حق مستحق نافذ ینفع الامراض طرا ینجلی منه الکلال من شکا مغلاق باب فلینل مفتاحه من شکا ضر الظما فلیستقی الماء الزلال لیس ذا اسماء صفر باطل سمیته دعوة التحقیق حال خدعة الدنیا محال حبذا اسواق اشواق ربت ارباحها حبذا نور یکون الشمس فیه کالهلال ما علیکم لو سهرتم لیلة الف الهوی ربما تلقون ضیفا تعرفوا لیل الرحال یا محبا قم تنادم فالمحب لا ینام یا نعوسا قم تفرج حسن ربات الحجال دولتش همسایه شد همسایگان را مژده شو مرغ جان ها را ببخشد کر و فرش پر و بال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۶ یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال بالهوی زلزلتنی و العقل فی الزلزال زال قد رجعنا قد رجعنا جانبا من طورکم انظرونا انظرونا نستقی الماء الزلال کل شیء منکم عندی لذیذ طیب منک طابت کل ارض ان ذا سحر حلال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۷ رشاء العشق حبیبی لشرود و مضل کل قلب لهواه وجد الصبر یصل سنه الوصل قصیر عجل معتجل سنه الهجر طویل و مدید و ممل یملاء الکاس حبیبی و طبیبی و تذر فعلن مفتعلن او فعلاتن و فعل ناول الکاس نهارا و جهارا و قحا لا یخاف رهقا من بمحیاک قتل مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۸ عمرک یا واحدا فی درجات الکمال قد نزل الهم بی یا سندی قم تعال یا فرحی مونسی یا قمر المجلس وجهک بدر تمام ریقک خمر حلال روحک بحر الوفا لونک لمع الصفا عمرک لو لا التقی قلت ایا ذا الجلال تسکن قلب الوری تسکرهم بالهوی تدرک ما لا یری انت لطیف الخیال تسکن ارواحهم تسکر اشباحهم تجلسهم مجلسا فیه کؤوس ثقال

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۹ تعال یا مدد العیش و السرور تعال تعال یا فرج الهم فاتح الاقفال لقاء وجهک فی الهم فالق الاصباح سقا جودک فی الفقر منتهی الاقبال تعال انک عیسی فاحی موتانا تعال و ادفع عنا خدیعه الدجال تعال انک داوود فاتخذ زردا تصون مهجتنا من اصابه الانصال تعال انک موسی تشق بحر ردی لکی تغرق فرعون سییء الافعال تعال انک نوح و نحن فی الطوفان اما سفینه نوح تعد للاهوال فهم صفاتک لکن تصورت بشرا فکم لفضلک امثالهم بلا امثال یحیل طالب دنیا وجودک الاعلی و فی وجودک دنیاه باطل و محال مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۰ آمد بهار ای دوستان منزل سوی بستان کنیم گرد غریبان چمن خیزید تا جولان کنیم امروز چون زنبورها پران شویم از گل به گل تا در عسل خانه جهان شش گوشه آبادان کنیم آمد رسولی از چمن کاین طبل را پنهان مزن ما طبل خانه عشق را از نعره ها ویران کنیم بشنو سماع آسمان خیزید ای دیوانگان جانم فدای عاشقان امروز جان افشان کنیم زنجیرها را بردریم ما هر یکی آهنگریم آهن گزان چون کلبتین آهنگ آتشدان کنیم چون کوره آهنگران در آتش دل می دمیم کآهن دلان را زین نفس مستعمل فرمان کنیم آتش در این عالم زنیم وین چرخ را برهم زنیم وین عقل پابرجای را چون خویش سرگردان کنیم کوبیم ما بی پا و سر گه پای میدان گاه سر ما کی به فرمان خودیم تا این کنیم و آن کنیم نی نی چو چوگانیم ما در دست شه گردان شده تا صد هزاران گوی را در پای شه غلطان کنیم خامش کنیم و خامشی هم مایه دیوانگیست این عقل باشد کآتشی در پنبه پنهان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۱ ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام زان می که در پیمانه ها اندرنگنجد خورده ام مستم ز خمر من لدن رو محتسب را غمز کن مر محتسب را و تو را هم چاشنی آورده ام ای پادشاه صادقان چون من منافق دیده ای با زندگانت زنده ام با مردگانت مرده ام با دلبران و گلرخان چون گلبنان بشکفته ام با منکران دی صفت همچون خزان افسرده ام ای نان طلب در من نگر والله که مستم بی خبر من گرد خنبی گشته ام من شیره ای افشرده ام مستم ولی از روی او غرقم ولی در جوی او از قند و از گلزار او چون گلشکر پرورده ام روزی که عکس روی او بر روی زرد من فتد ماهی شوم رومی رخی گر زنگی نوبرده ام در جام می آویختم اندیشه را خون ریختم با یار خود آمیختم زیرا درون پرده ام آویختم اندیشه را کاندیشه هشیاری کند ز اندیشه بیزاری کنم ز اندیشه ها پژمرده ام دوران کنون دوران من گردون کنون حیران من در لامکان سیران من فرمان ز قان آورده ام در جسم من جانی دگر در جان من قانی دگر با آن من آنی دگر زیرا به آن پی برده ام گر گویدم بی گاه شد رو رو که وقت راه شد گویم که این با زنده گو من جان به حق بسپرده ام خامش که بلبل باز را گفتا چه خامش کرده ای گفتا خموشی را مبین در صید شه صدمرده ام

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۲ این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام این بار من یک بارگی از عافیت ببریده ام دل را ز خود برکنده ام با چیز دیگر زنده ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده ام ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده ام دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته من با اجل آمیخته در نیستی پریده ام امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده ام من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده ام از کاسه استارگان وز خوان گردون فارغم بهر گدارویان بسی من کاسه ها لیسیده ام من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده ام در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون دامان خون آلود را در خاک می مالیده ام مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون یک بار زاید آدمی من بارها زاییده ام چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا زیرا از آن که م دیده ای من صدصفت گردیده ام در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن بی دام و بی گیرنده ای اندر قفس خیزیده ام زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده ام در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن صد جان شیرین داده ام تا این بلا بخریده ام چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده ام پوسیده ای در گور تن رو پیش اسرافیل من کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده ام نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن مانند طاووسی نکو من دیبه ها پوشیده ام پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده ام تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده ام عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده ام خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده ام هر غوره ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا کز خامی و بی لذتی در خویشتن چغزیده ام

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۳ هان ای طبیب عاشقان دستی فروکش بر برم تا بخت و رخت و تخت خود بر عرش و کرسی بر برم بر گردن و بر دست من بربند آن زنجیر را افسون مخوان ز افسون تو هر روز دیوانه ترم خواهم که بدهم گنج زر تا آن گواه دل بود گرچه گواهی می دهد رخساره همچون زرم ور تو گواهان مرا رد می کنی ای پرجفا ای قاضی شیرین قضا باری فروخوان محضرم بی لطف و دلداری تو یا رب چه می لرزد دلم در شوق خاک پای تو یا رب چه می گردد سرم پیشم نشین پیشم نشان ای جان جان جان جان پر کن دلم گر کشتیم بیخم ببر گر لنگرم گه در طواف آتشم گه در شکاف آتشم باد آهن دل سرخ رو از دمگه آهنگرم هر روز نو جامی دهد تسکین و آرامی دهد هر روز پیغامی دهد این عشق چون پیغامبرم در سایه ات تا آمدم چون آفتابم بر فلک تا عشق را بنده شدم خاقان و سلطان سنجرم ای عشق آخر چند من وصف تو گویم بی دهن گه بلبلم گه گلبنم گه خضرم و گه اخضرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۴ ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم وی مطربان ای مطربان دف شما پر زر کنم ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم ای بی کسان ای بی کسان جاء الفرج جاء الفرج هر خسته غمدیده را سلطان کنم سنجر کنم ای کیمیا ای کیمیا در من نگر زیرا که من صد دیر را مسجد کنم صد دار را منبر کنم ای کافران ای کافران قفل شما را وا کنم زیرا که مطلق حاکمم مؤمن کنم کافر کنم ای بوالعلا ای بوالعلا مومی تو اندر کف ما خنجر شوی ساغر کنم ساغر شوی خنجر کنم تو نطفه بودی خون شدی وانگه چنین موزون شدی سوی من آ ای آدمی تا زینت نیکوتر کنم من غصه را شادی کنم گمراه را هادی کنم من گرگ را یوسف کنم من زهر را شکر کنم ای سردهان ای سردهان بگشاده ام زان سر دهان تا هر دهان خشک را جفت لب ساغر کنم ای گلستان ای گلستان از گلستانم گل ستان آن دم که ریحان هات را من جفت نیلوفر کنم ای آسمان ای آسمان حیرانتر از نرگس شوی چون خاک را عنبر کنم چون خار را عبهر کنم ای عقل کل ای عقل کل تو هر چه گفتی صادقی حاکم تویی حاتم تویی من گفت و گو کمتر کنم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۵ باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم هفت اختر بی آب را کین خاکیان را می خورند هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم زآغاز عهدی کرده ام کاین جان فدای شه کنم بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم تا گردن گردن کشان در پیش سلطان بشکنم روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور چون اصل های بیخ شان از راه پنهان بشکنم من نشکنم جز جور را یا ظالم بدغور را گر ذره ای دارد نمک گبرم اگر آن بشکنم هر جا یکی گویی بود چوگان وحدت وی برد گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم خوان کرم گسترده ای مهمان خویشم برده ای گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۶ کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم دکان خود ویران کنم دکان من سودای او چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم چون گشته ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم شمع و چراغ خانه ام چون خانه را تاری کنم یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم در عشق اگر بی جان شوی جان و جهانت من بسم گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته پخته ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری بی خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم جاء الصفا زال الحزن شکرا لوهاب المنن ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم الدار من لا دار له و المال من لا مال له خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره ام چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنی ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم در گوش تو در هوش تو وندر دل پرجوش تو این ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم گر سال ها ره می روی چون مهره ای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۸ ای آسمان این چرخ من زان ماه رو آموختم خورشید او را ذره ام این رقص از او آموختم ای مه نقاب روی او ای آب جان در جوی او بر رو دویدن سوی او زان آب جو آموختم گلشن همی گوید مرا کاین نافه چون دزدیده ای من شیری و نافه بری ز آهوی هو آموختم از باغ و از عرجون او وز طره میگون او اینک رسن بازی خوش همچون کدو آموختم از نقش های این جهان هم چشم بستم هم دهان تا نقش بندی عجب بی رنگ و بو آموختم دیدم گشاد داد او وان جود و آن ایجاد او من دادن جان دم به دم زان دادخو آموختم در خواب بی سو می روی در کوی بی کو می روی شش سو مرو وز سو مگو چون غیر سو آموختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷۹ آمد خیال خوش که من از گلشن یار آمدم در چشم مست من نگر کز کوی خمار آمدم سرمایه مستی منم هم دایه هستی منم بالا منم پستی منم چون چرخ دوار آمدم آنم کز آغاز آمدم با روح دمساز آمدم برگشتم و بازآمدم بر نقطه پرگار آمدم گفتم بیا شاد آمدی دادم بده داد آمدی گفتا بدید و داد من کز بهر این کار آمدم هم من مه و مهتاب تو هم گلشن و هم آب تو چندین ره از اشتاب تو بی کفش و دستار آمدم فرخنده نامی ای پسر گرچه که خامی ای پسر تلخی مکن زیرا که من از لطف بسیار آمدم خندان درآ تلخی بکش شاباش ای تلخی خوش گل ها دهم گرچه که من اول همه خار آمدم گل سر برون کرد از درج کالصبر مفتاح الفرج هر شاخ گوید لاحرج کز صبر دربار آمدم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۰ دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه زیرا که بی حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم آن جوز بی مغزی بود کو پوست بگزیده بود او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۱ هرگز ندانم راندن مستی که افتد بر درم در خانه گر می باشدم پیشش نهم با وی خورم مستی که شد مهمان من جان منست و آن من تاج من و سلطان من تا برنشیند بر سرم ای یار من وی خویش من مستی بیاور پیش من روزی که مستی کم کنم از عمر خویشش نشمرم چون وقف کردستم پدر بر باده های همچو زر در غیر ساقی ننگرم وز امر ساقی نگذرم چند آزمایم خویش را وین جان عقل اندیش را روزی که مستم کشتیم روزی که عاقل لنگرم کو خمر تن کو خمر جان کو آسمان کو ریسمان تو مست جام ابتری من مست حوض کوثرم مستی بیاید قی کند مستی زمین را طی کند این خوار و زار اندر زمین وان آسمان بر محترم گر مستی و روشن روان امشب مخسب ای ساربان خاموش کن خاموش کن زین باده نوش ای بوالکرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم کز بهر این آورده ای ما را ز صحرای عدم تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده ها را بردرد زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم ای دل خموش از قال او واقف نه ای ز احوال او بر رخ نداری خال او گر چون مهی ای جان عم خوبی جمال عالمان وان حال حال عارفان کو دیده کو دانش بگو کو گلستان کو بوی و شم زان می که او سرکه شود زو ترش رویی کی رود این می مجو آن می بجو کو جام غم کو جام جم آن می بیار ای خوبرو کاشکوفه اش حکمت بود کز بحر جان دارد مدد تا درج در شد زو شکم بر ریز آن رطل گران بر آه سرد منکران تا سردشان سوزان شود گردد همه لاشان نعم گر مجلسم خالی بدی گفتار من عالی بدی یا نور شو یا دور شو بر ما مکن چندین ستم مانند درد دیده ای بر دیده برچفسیده ای ای خواجه برگردان ورق ور نه شکستم من قلم هر کس که هایی می کند آخر ز جایی می کند شاهی بود یا لشکری تنها نباشد آن علم خالی نمی گردد وطن خالی کن این تن را ز من مستست جان در آب و گل ترسم که درلغزد قدم ای شمس تبریزی ببین ما را تو این نعم المعین ای قوت پا در روش وی صحت جان در سقم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۳ تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم هر جا نشینم خرمم هر جا روم در گلشنم هر جا خیال شه بود باغ و تماشاگه بود در هر مقامی که روم بر عشرتی بر می تنم درها اگر بسته شود زین خانقاه شش دری آن ماه رو از لامکان سر درکند در روزنم گوید سلام علیک هی آوردمت صد نقل و می من شاهم و شاهنشهم پرده سپاهان می زنم من آفتاب انورم خوش پرده ها را بردرم من نوبهارم آمدم تا خارها را برکنم هر کس که خواهد روز و شب عیش و تماشا و طرب من قندها را لذتم بادام ها را روغنم گویم سخن را بازگو مردی کرم ز آغاز گو هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم گوید که آن گوش گران بهتر ز هوش دیگران صد فضل دارد این بر آن کان جا هوا این جا منم رو رو که صاحب دولتی جان حیات و عشرتی رضوان و حور و جنتی زیرا گرفتی دامنم هم کوه و هم عنقا توی هم عروه الوثقی توی هم آب و هم سقا توی هم باغ و سرو و سوسنم افلاک پیشت سر نهد املاک پیشت پر نهد دل گویدت مومم تو را با دیگران چون آهنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۴ عشقا تو را قاضی برم کاشکستیم همچون صنم از من نخواهد کس گوا که شاهدم نی ضامنم مقضی توی قاضی توی مستقبل و ماضی توی خشمین توی راضی توی تا چون نمایی دم به دم ای عشق زیبای منی هم من توام هم تو منی هم سیلی و هم خرمنی هم شادیی هم درد و غم آن ها توی وین ها توی وز این و آن تنها توی وآن دشت با پهنا توی وآن کوه و صحرای کرم شیرینی خویشان توی سرمستی ایشان توی دریای درافشان توی کان های پر زر و درم عشق سخن کوشی توی سودای خاموشی توی ادراک و بی هوشی توی کفر و هدی عدل و ستم ای خسرو شاهنشهان ای تختگاهت عقل و جان ای بی نشان با صد نشان ای مخزنت بحر عدم پیش تو خوبان و بتان چون پیش سوزن لعبتان زشتش کنی نغزش کنی بردری از مرگ و سقم هر نقش با نقشی دگر چون شیر بودی و شکر گر واقفندی نقش ها که آمدند از یک قلم آن کس که آمد سوی تو تا جان دهد در کوی تو رشک تو گوید که برو لطف تو خواند که نعم لطف تو سابق می شود جذاب عاشق می شود بر قهر سابق می شود چون روشنایی بر ظلم هر زنده ای را می کشد وهم و خیالی سو به سو کرده خیالی را کفت لشکرکش و صاحب علم دیگر خیالی آوری ز اول رباید سروری آن را اسیر این کنی ای مالک الملک و حشم هر دم خیالی نو رسد از سوی جان اندر جسد چون کودکان قلعه بزم گوید ز قسام القسم خامش کنم بندم دهان تا برنشورد این جهان چون می نگنجی در بیان دیگر نگویم بیش و کم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۵ بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم تو حکم می کردی که من خمخانه سیکی شوم خمخانه خاصان شدم دریای غواصان شدم خورشید بی نقصان شدم تا طب تشکیکی شوم نقش ملایک ساختی بر آب و گل افراختی دورم بدان انداختی کاکسیر نزدیکی شوم هاروتیی افروختی پس جادویش آموختی زآنم چنین می سوختی تا شمع تاریکی شوم ترکی همه ترکی کند تاجیک تاجیکی کند من ساعتی ترکی شوم یک لحظه تاجیکی شوم گه تاج سلطانان شوم گه مکر شیطانان شوم گه عقل چالاکی شوم گه طفل چالیکی شوم خون روی را ریختم با یوسفی آمیختم در روی او سرخی شوم در موش باریکی شوم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۶ آمد بهار ای دوستان منزل به سروستان کنیم تا بخت در رو خفته را چون بخت سرو استان کنیم همچون غریبان چمن بی پا روان گشته به فن هم بسته پا هم گام زن عزم غریبستان کنیم جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان ما جان زانوبسته را هم منزل ایشان کنیم ای برگ قوت یافتی تا شاخ را بشکافتی چون رستی از زندان بگو تا ما در این حبس آن کنیم ای سرو بر سرور زدی تا از زمین سر ورزدی سرور چه سیر آموختت تا ما در آن سیران کنیم ای غنچه گلگون آمدی وز خویش بیرون آمدی با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم آن رنگ عبهر از کجا وان بوی عنبر از کجا وین خانه را در از کجا تا خدمت دربان کنیم ای بلبل آمد داد تو من بنده فریاد تو تو شاد گل ما شاد تو کی شکر این احسان کنیم ای سبزپوشان چون خضر ای غیب ها گویان به سر تا حلقه گوش از شما پر در و پرمرجان کنیم بشنو ز گلشن رازها بی حرف و بی آوازها برساخت بلبل سازها گر فهم آن دستان کنیم آواز قمری تا قمر بررفت و طوطی بر شکر می آورد الحان تر جان مست آن الحان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۷ هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییم هر کس که او مکی بود داند که من بطحاییم زان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفران هر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییم مانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلم آن جا همی خواهد دلم زیرا که من آن جاییم هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی خویشتر خواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییم آن برف گوید دم به دم بگدازم و سیلی شوم غلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییم تنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدم تا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییم چون آب باش و بی گره از زخم دندان ها بجه من تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییم برف آب را بگذار هین فقاع های خاص بین می جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییم هر لحظه بخروشان ترم برجسته و جوشان ترم چون عقل بی پر می پرم زیرا چو جان بالاییم بسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدر که چون نیم بی پا و سر در پنجه آن ناییم گر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمن تا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییم ای بی نوایان را نوا جان ملولان را دوا پران کننده جان که من از قافم و عنقاییم من بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از این من طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۸ ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم ای عاشق صافی روان رو صاف چون آب روان کاین آب صافی بی گره جان می فزاید دم به دم از باد آب بی گره گر ساعتی پوشد زره بر آب جو تهمت منه کو را نه ترس است و نه غم در نقش بی نقشی ببین هر نقش را صد رنگ و بو در برگ بی برگی نگر هر شاخ را باغ ارم زان صورت صورت گسل کو منبع جان است و دل تن ریخته از شرم او بگریخته جان در حرم از باده و از باد او بس بنده و آزاد او چون کان فروبر نفس چون که برآورده شکم از بحر گویم یا ز در یا از نفاذ حکم مر نی از مقالت هم ببر می تاز تا پای علم چپ راست دان این راه را در چاه دان این چاه را چون سوی موج خون روی در خون بود خوان کرم در آتش آبی تعبیه در آب آتش تعبیه در آتشش جان در طرب در آب او دل در ندم یا من ولی انعامنا ثبت لنا اقدامنا ای بی تو راحت ها عنا ای بی تو صحت ها سقم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۹ ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهم این مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم ای جان من با جان تو جویای در در بحر خون تا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهر کز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلی کز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخ چون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم تلوین این رخسار بین در عشق بی تلوین شهی گاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدم گر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدم دیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمت من غایه الاحسان او من جوده او من کرم من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتم یا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حال ما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم تبریز این تعظیم را تو از الست آورده ای از مفخر من شمس دین از اول جف القلم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۰ باز آمدم باز آمدم از پیش آن یار آمدم در من نگر در من نگر بهر تو غم خوار آمدم شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین آن جا بیا ما را ببین کاین جا سبک بار آمدم از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم یارم به بازار آمده ست چالاک و هشیار آمده ست ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۱ تا کی به حبس این جهان من خویش زندانی کنم وقت ست جان پاک را تا میر میدانی کنم بیرون شدم ز آلودگی با قوت پالودگی اوراد خود را بعد از این مقرون سبحانی کنم نیزه به دستم داد شه تا نیزه بازی ها کنم تا کی به دست هر خسی من رسم چوگانی کنم آن پادشاه لم یزل داده ست ملک بی خلل باشد بتر از کافری گر یاد دربانی کنم چون این بنا برکنده شد آن گریه هامان خنده شد چون در بنا بستم نظر آهنگ دربانی کنم ای دل مرا در نیم شب دادی ز دانایی خبر اکنون به تو در خلوتم تا آنچ می دانی کنم در چاه تخمی کاشتن بی عقل را باشد روا این جا به داد عقل کل کشت بیابانی کنم دشوارها رفت از نظر هر سد شد زیر و زبر بر جای پا چون رست پر دوران به آسانی کنم در حضرت فرد صمد دل کی رود سوی عدد در خوان سلطان ابد چون غیر سرخوانی کنم تا چند گویم بس کنم کم یاد پیش و پس کنم اندر حضور شاه جان تا چند خط خوانی کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۲ یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم غلغله می شنوم روز و شب از قبه دل از روش قبه دل گنبد دوار شدم تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم دزدد غم گردن خود از حذر سیلی من زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم تا که بدیدم کلهش بی دل و دستار شدم تا که قلندر دل من داد می مذهل من رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج هیچ مگو کز فرج ست اینک گرفتار شدم چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم یار بنالید بسی تا که در این غار شدم نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره در هوس خوبی او جانب گلزار شدم گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم زوبع اندیشه شدم صد فن و صد پیشه شدم کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳ مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه ای در طرب آغشته نه ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بی حد تو کآمد او در بر من با وی ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر و گردش او نور پذیرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۴ دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوه ی مستان نخرم وعده مکن وعده مکن مشتری وعده نی ام یا بدهی یا ز دکان تو گروگان ببرم گر تو بهایی بنهی تا که مرا دفع کنی رو که به جز حق نبری گرچه چنین بی خبرم پرده مکن پرده مدر در سپس پرده مرو راه بده راه بده یا تو برون آ ز حرم ای دل و جان بنده تو بند شکرخنده ی تو خنده ی تو چیست بگو جوشش دریای کرم طالع استیز مرا از مه و مریخ بجو همچو قضاهای فلک خیره و استیزه گرم چرخ ز استیزه من خیره و سرگشته شود زانک دو چندان که ویم گرچه چنین مختصرم گر تو ز من صرفه بری من ز تو صد صرفه برم کیسه برم کاسه برم زانک دورو همچو زرم گرچه دورو همچو زرم مهر تو دارد نظرم از مه و از مهر فلک مه تر و افلاک ترم لاف زنم لاف که تو راست کنی لاف مرا ناز کنم ناز که من در نظرت معتبرم چه عجب ار خوش خبرم چونک تو کردی خبرم چه عجب ار خوش نظرم چونک توی در نظرم بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم تیر تراشنده توی دوک تراشنده منم ماه درخشنده توی من چو شب تیره برم میرشکار فلکی تیر بزن در دل من ور بزنی تیر جفا همچو زمین پی سپرم جمله سپرهای جهان باخلل از زخم بود بی خطر آن گاه بوم کز پی زخمت سپرم گیج شد از تو سر من این سر سرگشته من تا که ندانم پسرا که پسرم یا پدرم آن دل آواره من گر ز سفر بازرسد خانه تهی یابد او هیچ نبیند اثرم سرکه فشانی چه کنی کآتش ما را بکشی کآتشم از سرکه ات افزون شود افزون شررم عشق چو قربان کندم عید من آن روز بود ور نبود عید من آن مرد نی ام بلک غرم چون عرفه و عید توی غره ذی الحجه منم هیچ به تو درنرسم وز پی تو هم نبرم باز توام باز توام چون شنوم طبل تو را ای شه و شاهنشه من باز شود بال و پرم گر بدهی می بچشم ور ندهی نیز خوشم سر بنهم پا بکشم بی سر و پا می نگرم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۵ مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم تا همه جان ناز شود چونک طرب ساز شود تا سر خم باز شود گل ز سرش دور کنم چونک خلیلی بده ام عاشق آتشکده ام عاشق جان و خردم دشمن نقش وثنم وقت بهارست و عمل جفتی خورشید و حمل جوش کند خون دلم آب شود برف تنم ای مه تابان شده ای از چه گدازان شده ای گفت گرفتار دلم عاشق روی حسنم عشق کسی می کشدم گوش کشان می بردم تیر بلا می رسدم زان همه تن چون مجنم گرچه در این شور و شرم غرقه بحر شکرم گرچه اسیر سفرم تازه به بوی وطنم یار وصالی بده ام جفت جمالی بده ام فلسفه برخواند قضا داد جدایی به فنم تا که رگی در تن من جنبد من سوی وطن باشم پران و دوان ای شه شیرین ذقنم دم به دم آن بوی خوشش وان طلب گوش کشش آب روان کرد مرا ساقی سرو و سمنم همره یعقوب شدم فتنه آن خوب شدم هدیه فرستد به کرم یوسف جان پیرهنم الحق جانا چه خوشی قوس وفا را تو کشی در دو جهان دیده بود هیچ کسی چون تو صنم بر بر او بربزنم گرچه برابر نزنم شیشه بر آن سنگ زنم بنده شیشه شکنم پیل به خرطوم جفا قاصد کعبه شده است من چو ابابیل حقم یاور هر کرگدنم صیقل هر آینه ام رستم هر میمنه ام قوت هر گرسنه ام انجم هر انجمنم معنی هر قد و خدم سایه لطف احدم کعبه هر نیک و بدم دایه باغ و چمنم آتش بدخوی بود سوزش هر کوی بود چونک نکوروی بود باشد خوب ختنم گر تو بدین کژ نگری کاسه زنی کوزه خوری سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم وقت شد ای شاه شهان سرور خوبان جهان که به کرم شرح کنی آنک نگوید دهنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۶ باز در اسرار روم جانب آن یار روم نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم تا کی از این شرم و حیا شرم بسوزان و بیا همره دل گردم خوش جانب دلدار روم صبر نمانده ست که من گوش سوی نسیه برم عقل نمانده ست که من راه به هنجار روم چنگ زن ای زهره من تا که بر این تنتن تن گوش بر این بانگ نهم دیده به دیدار روم خسته دام است دلم بر در و بام است دلم شاهد دل را بکشم سوی خریدار روم گفت مرا در چه فنی کار چرا می نکنی راه دکانم بنما تا که پس کار روم تا که ز خود بد خبرش رفت دلم بر اثرش کو اثری از دل من تا که بر آثار روم تا ز حریفان حسد چشم بدی درنرسد کف به کف یار دهم در کنف غار روم درس رییسان خوشی بی هشی است و خمشی درس چو خام است مرا بر سر تکرار روم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۷ زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم چونک من از دست شدم در ره من شیشه منه ور بنهی پا بنهم هر چه بیابم شکنم زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم تلخ کنی تلخ شوم لطف کنی لطف شوم با تو خوش است ای صنم لب شکر خوش ذقنم اصل توی من چه کسم آینه ای در کف تو هر چه نمایی بشوم آینه ممتحنم تو به صفت سرو چمن من به صفت سایه تو چونک شدم سایه گل پهلوی گل خیمه زنم بی تو اگر گل شکنم خار شود در کف من ور همه خارم ز تو من جمله گل و یاسمنم دم به دم از خون جگر ساغر خونابه کشم هر نفسی کوزه خود بر در ساقی شکنم دست برم هر نفسی سوی گریبان بتی تا بخراشد رخ من تا بدرد پیرهنم لطف صلاح دل و دین تافت میان دل من شمع دل است او به جهان من کیم او را لگنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۸ جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم راه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منی چشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نروم ماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توام بنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهان پیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۹ هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم چونکه بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم چونکه توی میر مرا در بر خود گیر مرا خاک تو بادا کلهم دست تو بادا کمرم چونکه تو دست شفقت بر سر ما داشته ای نیست عجب گر ز شرف بگذرد از چرخ سرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۰ تیز دوم تیز دوم تا به سواران برسم نیست شوم نیست شوم تا بر جانان برسم خوش شده ام خوش شده ام پاره آتش شده ام خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم خاک شوم خاک شوم تا ز تو سرسبز شوم آب شوم سجده کنان تا به گلستان برسم چونک فتادم ز فلک ذره صفت لرزانم ایمن و بی لرز شوم چونک به پایان برسم چرخ بود جای شرف خاک بود جای تلف باز رهم زین دو خطر چون بر سلطان برسم عالم این خاک و هوا گوهر کفر است و فنا در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم آن شه موزون جهان عاشق موزون طلبد شد رخ من سکه زر تا که به میزان برسم رحمت حق آب بود جز که به پستی نرود خاکی و مرحوم شوم تا بر رحمان برسم هیچ طبیبی ندهد بی مرضی حب و دوا من همگی درد شوم تا که به درمان برسم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۱ کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشوم دیدم جمعیت تو چونک پریشان نشوم کوه ز کوهی برود سنگ ز سنگی بشود پس من اگر آدمیم کمتر از ایشان نشوم آهن پولاد و حجر در کف تو موم شود من که همه موم توام چونک بدین سان نشوم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۲ دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم تا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم ای که ابیت گفته ای هر شب عند ربکم شرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تو نوبت ملک می زند ای قمر مصورم لذت نامه های تو ذوق پیام های تو می نرود سوی لبم سخت شده ست در برم لابه کنم که هی بیا درده بانگ الصلا او کتف این چنین کند که به درونه خوشترم گشت فضای هر سری میل دل و میسرش شکر که عشق شد همه میل دل و میسرم گفتم عشق را شبی راست بگو تو کیستی گفت حیات باقیم عمر خوش مکررم گفتمش ای برون ز جا خانه تو کجاست گفت همره آتش دلم پهلوی دیده ترم رنگرزم ز من بود هر رخ زعفرانیی چست الاقم و ولی عاشق اسب لاغرم غازه لاله ها منم قیمت کاله ها منم لذت ناله ها منم کاشف هر مسترم او به کمینه شیوه ای صد چو مرا ز ره برد خواجه مرا تو ره نما من به چه از رهش برم چرخ نداش می کند کز پی توست گردشم ماه نداش می کند کز رخ تو منورم عقل ز جای می جهد روح خراج می دهد سر به سجود می رود کز پی تو مدورم من که فضول این دهم وز فن خویش فربهم ز آتش آفتاب او آب شده ست اکثرم بس کن ای فسانه گو سیر شدم ز گفت و گو تا به سخن درآید آنک مست شده ست از او سرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳ آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیده ها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده ام که ره زنم بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشاد تیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته ام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمی خوری پیش کسی دگر برم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۴ کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنم چونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم از گلزار چون روم جانب خار چون شوم از پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرم مجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم چونک کمر ببسته ام بهر چنان قمررخی از پی هر ستاره گو ترک قمر چرا کنم بر سر چرخ هفتمین نام زمین چرا برم غیرت هر فرشته ام ذکر بشر چرا کنم

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۵ میل هواش می کنم طال بقاش می زنم حلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم از دل و جان سکسته ام بر سر ره نشسته ام قافله خیال را بهر لقاش می زنم غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمش هر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ را زخمه به کف گرفته ام همچو سه تاش می زنم دل که خرید جوهری از تک حوض کوثری خفت و بها نمی دهد بهر بهاش می زنم شب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشم چون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنم لذت تازیانه ام کی برسد به لاشه اش چون که گمان برد که من بهر فناش می زنم گر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بود چونک حجاب دل شود زود قفاش می زنم گفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنی گفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنم هر رگ این رباب را ناله نو نوای نو تا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنم در دل هر فغان او چاشنی سرشته ام تا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنم خشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زند من به سخاش می کشم من به عطاش می زنم سخت لطیف می زنم دیده بدان نمی رسد دل که هوای ما کند همچو هواش می زنم خامش باش زین حنین پرده راست نیست این راه شماست این نوا پیش شماش می زنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۶ هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم تا به چه شیوه ها تو را من ز خدا بخواستم تا شوی از سجود من مونس این وجود من خود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلب پاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم آهنیم ز عشق تو خواسته نور آینه آتش و زخم می خورم چونک صفا بخواستم سوی تو چون شتافتم جای قدم نیافتم پاک ز جا ببردیم چون ز تو جا بخواستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۷ دوش چه خورده ای بگو ای بت همچو شکرم تا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کند رنگ تو تا بدیده ام دنگ شده ست این سرم یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش من تا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم سخت دلم همی تپد یک نفسی قرار کن خون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیره ام چونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمین جامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کند ای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون من تنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دی تا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمان تربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم ای صنم ستیزه گر مست ستیزه ات شکر جان تو است جان من اختر توست اخترم چند به دل بگفته ام خون بخور و خموش کن دل کتفک همی زند که تو خموش من کرم