Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۴ کی غم خورد آنکه شاد مطلق باشد وان دل که برون ز چرخ ازرق باشد تخم غم را کجا پذیرد چو زمین آن کز هوسش فلک معلق باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۵ کی گفت که آن زنده جاوید بمرد کی گفت که آفتاب امید بمرد آن دشمن خورشید در آمد بر بام دو دیده ببست و گفت خورشید بمرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۶ لبهای تو آنگه که با ستیز بود در هر دو جهان از تو شکرریز بود گر در دل تنگ خود تو ماهی بینی از من بشنو که شمس تبریز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۷ لعلیست که او شکر فروشی داند وز عالم غیب باده نوشی داند نامش گویم و لیک دستوری نیست من بنده آنم که خموشی داند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۸ ما بسته بدیم بند دیگر آمد بیدل شده و نژند دیگر آمد در حلقه زلف او گرفتار بدیم در گردن ما کمند دیگر آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۰۹ هر لحظه میی به جان سرمست دهد تا جان و دلم به وصل پیوست دهد این طرفه که یک قطره آب آمده است تا دریای پر گهرش دست دهد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۰ ما می خواهیم و دیگران میخواهند تا بخت کرا بود کرا راه دهند ما زان غم او به بازی و خنداخند عقل و ادب و هرچه بد از ما برکند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۱ ماهی که کمر گرد قمر می بندد غمگینم از اینکه خوشدلم نپسندد چون بیندم او که من چنین گریانم پنهان پنهان شکر شکر میخندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۲ ماییم ز عشق یافته مرهم خود بر عشق نثار کرده هر دم دم خود تا هر دم ما حوصله عشق رود در هر دم ما عشق بیابد دم خود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۳ مردان رهت که سر معنی دانند از دیده کوته نظران پنهانند این طرفه تر آنکه هرکه حق را بشناخت مؤمنشد و خلق کافرش میخوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۴ مردان رهش زنده به جان دگرند مرغان هواش ز آشیان دگرند منگر تو بدین دیده بدیشان کایشان بیرون ز دو کون در جهان دگرند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۵ مردیکه به هست و نیست قانع گردد هست و عدم او را همه تابع گردد موقوف صفات و فعل کی باشد او کز صنع برون آید و صانع گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۶ مرغ دل من ز بسکه پرواز آورد عالم عالم جهان جهان راز آورد چندان به همه سوی جهان بیرون شد کاین هر دو جهان به قطره ای باز آورد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۷ مرغی که ز باغ پاکبازان باشد هم سرکش و هم سرخوش و شادان باشد گر سر بکشد ز سرکشان میرسدش کاندر سر او غرور بازان باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۸ مرغی ملکی زانسوی گردون بپرد آن سوی که سوی نیست بیچون بپرد آن مرغ که از بیضه سیمرغ بزاد جز جانب سیمرغ بگو چون بپرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۱۹ مستان غمت بار دگر شوریدند دیوانه دلانت سر مه را دیدند آمد سر مه سلسله را جنبانید بر آهن سرد عقل را بندیدند
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۰ مشکین رسنت چو پرده ماه شود بس پرده نشین که ضال و گمراه شود ور چاه زنخدانت ببیند یوسف آید که بر آن رسن در این چاه شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۱ مطرب خواهم که عاشق مست بود در کوی خرابات تو پابست بود گر نیست بود شاه و گر هست بود یارب بده آن کس که ازین دست بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۲ معشوقه چو آفتاب تابان گردد عاشق به مثال ذره گردان گردد چون باد بهار عشق جنبان گردد هر شاخ که خشک نیست رقصان گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۳ معشوقه خانگی بکاری ناید کو عشوه نماید و وفا ننماید معشوقه کسی باید کاندر لب گور از باغ فلک هزار در بگشاید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۴ مگذار که غصه در میانت گیرد یا وسوسه های این جهانت گیرد رو شربت عشق در دهان نه شب و روز زان پیش که حکم حق دهانت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۵ مگذار که وسوسه زبونت گیرد چون مار به حیله و فسونت گیرد تا آن مه بی چون کند آهنگ گرفت حیران شود آسمان که چونت گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۶ من بنده آن قوم که خود را دانند هردم دل خود را ز علط برهانند از ذات و صفات خویش خالی گردند وز لوح وجود خود اناالحق خوانند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۷ من بنده یاری که ملالش نبود کانرا که ملالست وصالش نبود گوییکه خیالست و ترا نیست وصال تا تیره بود آب خیالش نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۸ من بی خبرم خدای خود میداند کاندر دل من مرا چه میخنداند باری دل من شاخ گلی را ماند کش باد صبا بلطف می افشاند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۹ من چوب گرفتم به کفم عود آمد من بد کردم بدیم مسعود آمد گوید که در صفر سفر نیکو نیست کردم سفر و مرا چنین سود آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۰ مه را طرفی به ماه رو می ماند چیزیش بدان فرشته خو می ماند نی نی ز کجا تا به کجا مه که بود جان بنده او بدو خود او می ماند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۱ مه رویان را یکان یکان برشمرید باشد به غلط نام مه ما ببرید ای انجمنی که در پس پرده درید بر دیده پر آتش من در گذرید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۲ می آ ید یار و چون شکر میخندد وز مرتبه بر شمس و قمر میخندد این یک نظری که در جهان محرم او است هم پنهانی بدان نظر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۳ می جوشد دل که تا به جوش تو رسد بی هوش شده است تا به هوش تو رسد می نوشد زهر تا بنوش تو رسد چون حلقه شده است تا بگوش تو رسد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۴ می گوید عشق هرکه جان پیش کشد صد جان و هزار جان عوض بیش کشد در گوش تو بین عشق چها میگوید تا گوش کشانت بسوی خویش کشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۵ نی آب روان ز ماهیان سیر شود نی ماهی از آن آب روان سیر شود نی جان جهان ز عاشقان تنگ آید نی عاشق از آن جان جهان سیر شود
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۶ گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی به هستیت بگرایند ور پست شوی نگنجی در عالم وانگاه تو را بی تو به تو بنمایند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۷ و هو معکم از او خبر می آید در سینه از این خبر شرر می آید زانی ناخوش که خویش نشناخته ای چون بشناسی دگر چه در می آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۸ هان ای دل خسته وقت مرهم آمد خوش خوش نفسی بزن که آن دم آمد یاریکه از او کار شود یاران را در صورت آدمی به عالم آمد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۳۹ هر جا به جهان تخم وفا برکارند آن تخم ز خرمنگه ما می آ رند هرجا ز طرب ساز نی بردارند آن شادی ماست آن خود پندارند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۰ هر چند دلم رضا او می جوید او از سر شمشیر سخن می گوید خون از سر انگشت فرو می چکدش او دست به خون من چرا می شوید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۱ هرچیز که بسیار شود خوار شود گر خوار شود به خانه پار شود گر سیر شود از همه بیزار شود یارش به بهای جان خریدار شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۲ هر دل که بسوی دلربایی نرود والله که به جز سوی فنایی نرود ای شاد کبوتری که صید عشق است چندانکه برانیش بجایی نرود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۳ هر روز دلم نو شکری نوش کند کز ذوق گذشته ها فراموش کند اول باده ز عاشقی نوش کند آنگاه دهد به ما و مدهوش کند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۴ هر شب که دل سپهر گلشن گردد عالم همه ساکن چو دل من گردد صد آه برآورم ز آیینه دل آیینه دل ز آه روشن گردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۵ هر شب که ز سودای تو نوبت بزنند آن شب همه جان شوند هرجا که تنند در چادر شب چه دختران دارد عشق گر غم آید سبلت و ریشش بکنند مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۶ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۷ هر عمر که بی دیدن اصحاب بود یا مرگ بود به طبع یا خواب بود آبی که ترا تیره کند زهر بود زهری که ترا صاف کند آب بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۸ هر قبض اثر علت اولی باشد صورت همه مقبول هیولی باشد هر جزو ز کل بود ولی لازم نیست کانجا همه کل قابل اجزا باشد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴۹ هرگز حق صحبت قدیمت نبود واندیشه این سیه گلیمت نبود بر دیده نشینی و بدل درباشی ور آتش و آب هیچ بیمت نبود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۰ هر کو بگشاده گرهی می بندد بر حال خود و حال جهان میخندد گویند سخن ز وصل و هجران آخر چیزیکه جدا نگشت چون پیوندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۱ هر لحظه همی خوانمش از راه بعید کو سوره یوسف است و قرآن مجید گفتم که دلم خون شد و از دیده دوید گفت آنکه ترا دید کس را ندوید
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۲ هر لقمه خوش که بر دهان میگردد میجوشد و صافش همه جان میگردد خورشید و مه و فلک از آن میگردد تا هرچه نهان بود عیان میگردد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۳ هر موی زلف او یکی جان دارد ما را چو سر زلف پریشان دارد دانی که مرا غم فراوان از چیست زانست که او ناز فراوان دارد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۴ هستی اثری ز نرگس مست تو بود آب رخ نیستی هم از هست تو بود گفتم که مگر دست کسی در تو رسد چون به دیدم که خود همه دست تو بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۵ هشدار که فضل حق بناگاه آید ناگاه آید بر دل آگاه آید خرگاه وجود خود ز خود خالی کن چون خالی شد شاه به خرگاه آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۶ هل تا برود سرش به دیوار آید سر بشکند و جامه به خون آلاید آید بر من سوزن و انگشت گزان کان گفته سخنهای منش یاد آید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۷ هم کفرم و هم دینم و هم صافم و درد هم پیرم و هم جوان و هم کودک خرد گر من میرم مرا مگویید که مرد کو مرده بدو زنده شد و دوست ببرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۸ همواره خوشی و دلکشی نامیزد هشدار مکن کژ که قدح میریزد در عالم باد خاک بر سر کردن شک نیست که هر لحظه غباری خیزد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۵۹ یاد تو کنم دلم تپیدن گیرد خونابه ز دیده ام چکیدن گیرد هرجا خبر دوست رسیدن گیرد بیچاره دلم ز خود رمیدن گیرد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۰ یاران یاران ز هم جدایی مکنید در سر هوس گریز پایی نکنید چون جمله یکید دو هوایی مکنید فرمود وفا که بی وفایی مکنید مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۱ یاری خواهم که فتنه انگیز بود آتشدل و خونخواره و خونریز بود با چرخ و ستارگان به استیز بود در بحر رود چو آتش تیز بود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۲ یاریکه مرا در غم خود می بندد غمگینم از آنکه خوشدلم نپسندد چون بیند او مرا که من غمگینم پنهان پنهان شکر شکر می خندد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۳ یک سو مشکوة امر پیغام نهاد یک سوی دگر هزار گون دام نهاد هر نیک و بدی که اول و آخر رفت او کرد ولی بهانه بر عام نهاد مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۴ یک لحظه اگر نفس تو محکوم شود علم همه انبیات معلوم شود آن صورت غیبی که جهان طالب اوست در آینه فهم تو مفهوم شود مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۵ آن جمع کن جان پراکنده بیار وان مستی هر خواجه و هر بنده بیار آواز بکش رضای پاینده بیار ز آواز سرافیل شوم زنده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۶ آن زلف سیاه و قد رعناش نگر شیرینی آن لعل شکرخاش نگر گفتم که زکوة حسن یک بوسه بده برگشت و به خنده گفت سوداش نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۷ آن ساقی روح دردهد جام آخر این مرغ اسیر بجهد از دام آخر گردد فلک تند مرا رام آخر وز کرده پشیمان شود ایام آخر
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۸ آن کس که ترا دیده بود ای دلبر او چون نگرد بسوی معشوق دگر در دیده هر آنکه کرد سوی تو نظر تاریک نماید به خدا شمس و قمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۶۹ از عاشق بدنام بیا ننگ مدار ورنه برو این مصطبه را تنگ مدار از دردی خم به جز مرا دنگ مدار ای خونی خونخواره ز ما چنگ مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۰ امروز من از تشنه دهانی و خمار نی دل دارم نه عقل و نه صبر و قرار می آیم و می روم چو انگور افشار آخر قدح شیره به عصار بسیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۱ اندیشه دهرت ز چه بگداخت جگر طبع تو مزاج دهر نشناخت مگر پندار که نطفه ای نینداخت پدر انگار که گلخنی نپرداخت قدر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۲ ای آمده ز آسمان درین عالم دیر و آورده خبرهای سموات به زیر ز آواز تو آدمی کجا گردد سیر یارب تو بده دمدمه پنجه شیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۳ ای آنکه دلت باید بر وی مگذر زاهد شو و از چشم به خوبان منگر اما چه کند چشم که بیرون و درون بیچاره عشق اوست بیچاره نظر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۴ ای بوده سماع آسمانرا ره و در وی بوده سماع مرغ جانرا سر و پر اما به حضور تست آن چیز دگر مانند نماز از پس پیغمبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۵ ای خاک درت ز آب کوثر خوشتر اندر ره تو پای من از سر خوشتر چون بانگ دف عشق ترا ماه شنید مه گشت دو تا و گفت چنبر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۶ ای دلبر عیار دل نیکوفر از جمله نیکوان توی نیکوتر ای از شکرت دهان گلها پر زر وز هجر کبود پوش تو نیلوفر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۷ ای دل بگذر ز عشق و معشوق و دیار گر دیده وری ز هر سه بندی زنار در توبه نیستی شو و باک مدار کاین فقر منزه است ز یار و اغیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۸ ای زاده ساقی هله از غم بگذر ای همدم روح قدس از دم بگذر گفتی که ز غم گریختم شاد شدم شادی روان خود از این هم بگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۷۹ ای ظل تو از سایه طوبی خوشتر ای رنج تو از راحت عقبی خوشتر پیش از رخ تو طالب معنی بودم ای نقش تو از هزار معنی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۰ ای عشق خوشی چه خوش که از خوش خوشتر آتش به من اندر زن کاتش خوشتر هر شش جهت از عشق خوش آباد شدست با این همه بیرون شدن از شش خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۱ ای مرد سماع معده را خالی دار زیرا چو تهیست نی کند ناله زار چون پر کردی شکم ز لوت بسیار خالی مانی ز دلبر و بوس و کنار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۲ این صورت باغست و در او نیست ثمر تو رنجه مشو بیهده سوگند مخور یا کار معلق و فریبست و غرر خود از تو نجست کس از این جنس خبر
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۳ بالا بنگر دو چشم را بالا دار صاحب نظری کن و نظر با ما دار مردانه و مرد روی دل اینجا دار آوردم و آمدم تو دانی یاد آر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۴ بالا منشین که هست پستی خوشتر هشیار مشو که هست مستی خوشتر در هستی دوست نیست گردان خود را کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۵ با همت باز باش و یا هیبت شیر در مخزن جان درآی با دیده سیر رو زود بدانجا که نه زود است و نه دیر بر بالا رو که خود نه بالا است نه زیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۶ بسیار بخوانده ام دستان و سمر از عاشق و معشوق و غم و خون جگر پای علم عشق همه عشق تو است تو خود دگری شها و عشق تو دگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۷ تا بتوانی مدام می باش به ذکر کز ذکر ترا راه نمایند به فکر محرم چو شدی در حرم اجلالش بینی به یقین جمال معشوقه بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۸ تا چند کشی سخره نفس بیکار تا چند خوری چو اشتران خوشه خار تا چند دوی از پی نان و دینار ای کافر و کافر بچه آخر دین دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۸۹ چون از رخ یار دور گشتم به بهار با غم بچه کار آید و عیشم بچه کار از باغ بجای سبزه گو خار بروی وز ابر بجای قطره گو سنگ ببار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۰ چون بت رخ تست بت پرستی خوشتر چون باده ز جام تست مستی خوشتر در هستی عشق تو چنین نیست شدم کان نیستی از هزار هستی خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۱ چون دید رخ زرد من آن شهره نگار گفتا که دگر به وصلم امید مدار زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۲ خواهی بستان حلقه مستان بنگر خواهی سر خر به خودپرستان بنگر اکنون سر خر نیز به بستان آمد کون خر اگر نه ای به بستان بنگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۳ خورشید همی زرد شود بر دیوار ما نیز همی زرد شویم از غم یار گاه از غم یار و گه ز نادیدن یار گر کار چنین ماند خدایا زنهار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۴ در باغ در نیامدم گرد آور درویش و تهی روم من راهگذر خواهی که برون روم مرا بگشا در ور نگشایی گمان بد نیز مبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۵ در خاک در وفای آن سیمین بر میکار دل و دیده میندیش ز بر از من بشنو تا نشوی زیر و زبر والله که خبر نداری از زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۶ در مصطبه ها گرد و خرابات نگر پیچیدن مستان به ملاقات نگر در کعبه عشق سوی میقات نگر هیهات شنو ز روح و هیهات نگر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۷ در نوبت عشق چشم باشد در بار چون او بگذشت دل بروید چو بهار این دم چو بهار است ز روی دلدار چون کار به نوبت است دم را هشدار
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۸ دست و دل ما هرچه تهی تر خوشتر و آزادی دل ز هرچه خوشتر خوشتر عیش خوش مفلسانه یک چشم زدن از حشمت صد هزار قیصر خوشتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۹۹ دوری ز برادر منافق بهتر پرهیز ز یار ناموافق بهتر خاک قدم یار موافق حقا از خون برادر منافق بهتر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۰ رفتم به سر گور کریم دلدار میتافت ز گلزار تنش چون گلزار در خاک ندا کردم خاکا زنهار آن یار وفادار مرا نیکو دار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۱ روی چو مهت پیش چراغ اولی تر روی حبشی کرده به داغ اولی تر این حلقه چو باغست تو بلبل ما را رقص بلبل میان باغ اولی تر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۲ زان ابروی چون کمانت ای بدر منیر دل شیشه پرخون شود از ضربت تیر گویم ز دل و شیشه و خون چیست نظیر بردارم جام باده و گوید گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۳ ساقی گفتم ترا می ساده بیار وان زنده کن مردم آزاده بیار گفتی که در این دور فلک بادی هست تا باد رسیدن ای صنم باده بیار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۴ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر آغاز پری نهاد پیمانه عمر خوش باش که تا چشم زنی خود بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۵ طبعم چو حیات یافت از جلوه فکر آورد عروس نظم در حجره ذکر در هر بیتی هزار دختر بنمود هر یک به مثال مریم آبستن و بکر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۶ فرمود خدا به وحی کای پیغمبر جز در صف عاشقان بمنشین بگذر هر چند ز آتشت جهان گرم شود آتش میرد ز صحبت خاکستر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۷ گر جان داری بیار جان باز آخر آنجای که برده ای ز آغاز آخر یک نکته شنید جان از آنجا آمد صد نکته شنید چون نشد باز آخر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۸ گر در سر و چشم عقل داری و بصر بفروش زبان را و سر از تیغ بخر ماهی طمع از زبان گویا ببرید ز این رو نبرند از تن ماهی سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۰۹ گر گل کارم بیتو نروید جز خار ور بیضه طاوس نهم گردد مار ور بر گیرم رباب بر درد تار ور هشت بهشت برزنم گردد چار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۰ گفتم بنما که چون کنم بمیر گفتم که شد آب روغنم گفت بمیر گفتم که شوم شمع من پروانه ای رو تو شمع روشنم گفت بمیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۱ گفتم چشمم گفت سحابی کم گیر گفتم جگرم گفت سرابی کم گیر گفتم که دلم گفت کبابی کم گیر گفتم که تنم گفت خرابی کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۲ گر رنگ خزان دارم و گر رنگ بهار تا هردو یکی نشد نیامد گل و خار در ظاهر خار و گل مخالف دیدار بر چشم خلاف دید خندد گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۳ گفتی که بیا که باغ خندید و بهار شمعست و شراب و شاهدان چو نگار آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود و آنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۴ گوش ما را بی دم اسرار مدار چشم ما را بی رخ دلدار مدار بزم ما را بی می خمار مدار ما را نفسی بیخودت ای یار مدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۵ ای بسته حجاب پردها را بردار تا کس نرود دگر به صید مردار رحم آر که مسیریان را از جوع آب گرمی شدست یلغون بازار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۶ ماییم چو حال عاشقان زیر و زبر وز دلبر ما هر دو جهان زیر و زبر از زیر و زبر منزه آمد شه ما وانکس که از او جست نشان زیر و زبر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۷ مجموع تن و قالب خود را بنگر جوقی مستند و خفته بر همدیگر مونس خواهی صلای بیداری زن بر خفته منه پای و ازو در مگذر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۸ مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بیسر و پای دستگیری دارد من بیسر و بی پای توام دستم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۱۹ من دم نزنم از این جهان دمگیر من در طربم همه جهان ماتم گیر بیدق ببری ز ما ولی شه نبری ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۰ من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۱ من مسخره تو نیستم ای فاجر تا مسخرگی نمایمت بس نادر ویران کنمت چنانکه باید کردن عاجز شود از عمارتت هر عامر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۲ می آید گرگ نزد ما وقت سحر هم فربه میرباید و هم لاغر تا چند کنی خرخر اندر بستر بر وی زن آب ای که خاکت بر سر مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۳ هر دم دل جمع را برنجاند یار ماننده چرخیان بگرداند یار یکدم همه را براند از پیش و دمی چون فاتحه شان به عشق برخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۴ هر دم دل خسته ام برنجاند یار یا سنگدلست یا نمیداند یار از دیده به خون نبشته ام قصه خویش می بیند و هیچ بر نمیخواند یار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۵ هین وقت صبوحست می ناب بیار زیرا مرگست زندگانی هشیار یا ناله این رباب بی دل بپذیر یا پاس دل کباب پر داغ بدار مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۶ آمد آمد آنکه نرفت او هرگز بیرون نبد آن آب از این جو هرگز او نافه مشک و ما همه بوی وییم از نافه شنیده ای جدا بو هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۷ آمد بر من دوش نگاری سر تیز شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز با روی چو آفتاب بیدارم کرد یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۸ آمد دی دیوانه و شبهای دراز ماییم و شب تیره و سودای دراز ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است آنرا که دلیست تا کند پای دراز
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۲۹ آن تاب که من دانم و تو ای دل سوز ای دوست شب و روز ز دل می افروز نی نی که غلط گفتم ای عشق آموز عشق تو و سودای تو آنگه شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۰ آن یار نهان کشید باز دستم امروز از دست شدم بند گسستم امروز یک مست نیم هزار مستم امروز دیوانه دیوانه پرستم امروز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۱ ای تنگ شکر از ترشان چشم بدوز آتش بزن و هرچه به جز عشق بسوز دکان شکرفروش و آنگه ترشی برف و سرمای وآنگهی فصل تموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۲ ای جان سماع و روزه و حج و نماز وی از تو حقیقت شده بازی و مجاز امروز منم مطربت ای شمع طراز وز چرخ بود نثار و قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۳ ای جان لطیف بیغم عشق مساز در هر نفسش هزار روزه است و نماز پیداست سراپا همه سودا و مجاز آخر به گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۴ ای دل ز جفای دلستانان مگریز دزدی خواهی ز پاسبانان مگریز می جوی نشان ز بی نشانان مگریز صد جان بده و ز درد جانان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۵ ای دل همه رخت را در این کوی انداز پیراهن یوسف است بر روی انداز ماهی بچه ای عمر نداری بی آب اندیشه مکن خویش در این جوی انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۶ ای ذره ز خورشید توانی بگریز چون نتوانی گریخت با وی مستیز تو همچو سبویی و قضا همچون سنگ با سنگ مپیچ و آب خود را بمریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۷ ای صلح تو با بنده همه جنگ آمیز تا کی بود این دوستی ننگ آمیز آمیزش من با تو اگر میجویی دریاب ز آب دیده رنگ آمیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۸ ای عشق تو داده باز جان را پرواز لطف تو کشیده چنگ جان را در ساز یک ذره عنایت تو ای بنده نواز بهتر ز هزار ساله تسبیح و نماز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۳۹ ای عشق نخسبی و نخفتی هرگز در دیده خفتگان نیفتی هرگز باقی سخنی هست نگویم او را تو نیز نگویی و نگفتی هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۰ ای کرده ز نقش آدمی چنگی ساز جانها همه اقوال تو از روی نیاز ای لعل لبت توانگری عمر دراز یک هدیه از آن لعل به قوال انداز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۱ ای لاله بیا و از رخم رنگ آموز وی زهره بیا و از دلم چنگ آموز و آنگه که نوای وصل آهنگ کند ای بخت بد بیا و آهنگ آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۲ امروز خوشم به جان تو فردا نیز هم آبم و هم گوهرم و دریا نیز هم کار و گیای دوست کارافزا نیز هر لاف که دل زند بگویم ما نیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۳ امروز مرو از برم ای یار بساز ای گلبن صد برگ بدین خار بساز ای عشوه فروش با خریدار بساز ای ماه تمام با شب تار بساز
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۴ امشب که گشاده است صنم با ما راز ای شب چه شبی که عمر تو باد دراز زاغان سیاه امشب اندر طربند با باز سپید جان شده در پرواز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۵ بازآمدم اینک که زنم آتش نیز در توبه و در گناه و زهد و پرهیز آورده ام آتشی که می فرماید کای هرچه به جز خداست از جا برخیز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۶ بازی بودم پریده از عالم راز تا بو که برم ز شیب صیدی بفراز اینجا چه نیافتم کسی را دمساز زان در که بیامدم برون رفتم باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۷ بنمای بمن رخ ای شمع طراز تا ناز کنم نه روزه دارم نه نماز تا با تو بوم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۸ جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روز تا پیشتر از مرگ نمیری دو سه روز دنیا زن پیریست چه باشد گر تو با پیر زنی انس نگیری دو سه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹ زنها مشو غره به بیباکی باز زیرا که پری دارد از دولت باز مرغی تو ولیک مرغ مسکین و مجاز با باز شهنشاه تو شطرنج مباز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۰ درد تو علاج کس پذیرد هرگز یا از تو مراد میگریزد هرگز گفتی که نهال صبر در دل کشتی گیرم که بکاشتم بگیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۱ در سر هوس عشق تو دارم همه روز در عشق تو مست و بیقرارم همه روز مر مستان را خمار یک روزه بود من آن مستم که در خمارم همه روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۲ دل آمد و گفت هست سوداش دراز شب آمد و گفت زلف زیباش دراز سرو آمد و گفت قد و بالاش دراز او عمر عزیز ماست گو باش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۳ دل بر سر تو بدل نجوید هرگز جز وصل تو هیچ گل نبوید هرگز صحرای دلم عشق تو شورستان کرد تا مهر کسی دگر نروید هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۴ زین سنگدلان نشد دلی نرم هنوز زین یخ صفتان یکی نشد گرم هنوز نگرفت دباغت آخر این چرم هنوز نگرفت یکی را ز خدا شرم هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۵ شب گشت و خبر نیست مرا از شب و روز روز است شبم ز روی آن روز افروز ای شب شب از آنی که از او بیخبری وی روز برو ز روی او روز آموز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۶ صد بار بگفتمت ز مستان مگریز جان در کفمان سپار و بستان مگریز از من بشنو گریز پا سر نبرد گر جان خواهی ز حلقه جان مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۷ صد بار بگفت یار هرجا مگریز گر بگریزی به جز سوی ما مگریز هر گه ز خیال گرگ ترسان گردی در شهر گریز سوی صحرا مگریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۸ گر بکشندم نگردم از عشق توباز زیرا که ز چنگ ما برون شد آواز گویند مرا سرت ببریم به گاز پیراهن عمر خود چه کوته چه دراز
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۵۹ گر در ره عشق او نباشی سرباز زنهار مکن حدیث عشقی سرباز گر روشنی میطلبی همچون شمع پروانه صفت تو خویشتن را در باز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۰ گر گوهر طاعتی نسفتم هرگز ور گرد بدی ز دل نرفتم هرگز نومید نیم ز بارگاه کرمت زیرا که ترا دو من نگفتم هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۱ ماییم و توی و خانه خالی برخیز هنگام ستیز نیست ای جان مستیز چون آب و شراب با حریفان آمیز چندانکه رسم به جای کژ دار و مریز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۲ ماییم و دمی کوته و سودای دراز در سایه دل فکنده دو پای دراز نظاره کنان بسوی صحرای دراز صد روز قیامت است چه جای دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۳ ماییم و هوای یار مه رو شب و روز چون ماهی تشنه اندر این جو شب و روز زین روز شبان کجا برد بو شب و روز خود در شب وصل عاشقان کو شب و روز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۴ مردانه بیا که نیست کار تو مجاز آغاز بنه ترانه بی آغاز سبلت می مال خواجه شهری تو آخر ز گزاف نیست این ریش دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۵ معشوقه ما کران نگیرد هرگز وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز هم صورت و هم آینه والله که ویست این آینه زنگی نپذیرد هرگز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۶ من بودم و دوش آن بت بنده نواز از من همه لابه بود و از وی همه ناز شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید شبرا چه گنه حدیث ما بود دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۷ من سیر نگشته ام ز تو یار هنوز وامم داری نبات بسیار هنوز گر از سر خاک من برآید خاری لب بگشاید به عشقت آن خار هنوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۸ من همتیم کجا بود چون من باز عرضه نکنم به هیچکس آز و نیاز با خویشتنم خوش است در پرده راز گه صید و گهی قید و گهی ناز و گه آز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۶۹ میگوید مرمرا نگار دلسوز میباید رفت چون به پایان شد روز ای شب تو برون میای از کتم عدم خورشید تو خویش را بدین چرخ بدوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۰ نی چاره آنکه با تو باشم همراز نی زهره آنکه بی تو پردازم راز کارم ز تو البته نمیگردد ساز کار من بیچاره حدیثی است دراز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۱ هین وقت صبوحست میان شب و روز غیر از مه وخورشید چراغی مفروز زان آتش آب گونه یک شعله برآر در بنگه اندیشه زن و پاک بسوز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۲ یاری خواهی ز یار با یار بساز سودت سوداست با خریدار بساز از بهر وصال ماه از شب مگریز وز بهر گل و گلاب با خار بساز مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۳ یک شب چو ستاره گر نخسبی تا روز تابد به تو اینچنین مه جان افروز در تاریکیست آب حیوان تو مخسب شاید که شبی در آب اندازی پوز
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۴ آمد آمد ترش ترش یعنی بس میپندارد که من بترسم ز عسس آن مرغ دلی که نیست در بند قفس او را تو مترسان که نترسد از کس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۵ احوال دلم هر سحر از باد بپرس تا شاد شوی از من ناشاد بپرس ور کشتن بیگناه سودات شود از چشم خود آن جادوی استاد بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۶ از حادثه جهان زاینده مترس وز هرچه رسد چو نیست پاینده مترس این یکدم عمر را غنیمت میدان از رفته میندیش وز آینده مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷ از روز قیامت جهان سوز بترس وز ناوک انتقام دلدوز بترس ای در شب حرص خفته در خواب دراز صبح اجلت رسید از روز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۸ ای یوسف جان ز حال یعقوب بپرس وی جان کرم ز رنج ایوب بپرس وی جمله خوبان بر تو لعبتگان حال دل ما ز هجرنا خوب بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۹ جانا صفت قدم ز ابروت بپرس آشفتگیم ز زلف هندوت بپرس حال دلم از دهان تنگت بطلب بیماری من ز چشم جادوت بپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۰ چون روبه من شدی تو از شیر مترس چون دولت تو منم ز ادبیر مترس از چرخ چو آن ماه ترا همراه است گر روز بگاهست وگر دیر مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۱ دارد به قدح می حرامی که مپرس یک دشمن جان شگرف حامی که مپرس پیشم دارد شراب خامی که مپرس می خواند مرمرا به نامی که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۲ دلدار چنان مشوش آمد که مپرس هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس گفتم که مکن گفت مکن تا نکنم این یک سخنم چنان خوش آمد که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۳ رو در صف بندگان ما باش و مترس خاک در آسمان ما باش و مترس گر جمله خلق قصد جان تو کنند دل تنگ مکن از آن ما باش و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۴ رو مرکب عشق را قوی ران و مترس وز مصحف کژ آیت حق خوان و مترس چون از خود و غیر خود مسلم گشتی معشوق تو هم توی یقین دان و مترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۵ رویم چو زر زمانه می بین و مپرس این اشک چو ناردانه می بین و مپرس احوال درون خانه از من مطلب خون بر در آستانه می بین و مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۶ زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس زین تیر قبا بخش کمر دوز بترس وانگه آید چو زاهدان توبه کند آنروز که توبه کرد آنروز بترس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۷ عاشق چو نمی شوی برو پشم بریس صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس در کاسه سر چو نیستت باده عشق در مطبخ مدخلان برو کاسه بلیس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۸ مر تشنه عشق را شرابیست مترس بی آب شدی پیش تو آبیست مترس گنجی تو اگر بیت خرابیست مترس بیدار شو از جهان که خوابیست مترس
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۹ هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس زانسان شده ام بی سر و سامان که مپرس ای مرغ خیال سوی او کن گذری وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۰ آتش در زن ز کبریا در کویش تا ره نبرد هیچ فضولی سویش آن روی چو ماه را بپوش از مویش تا دیده هر خسی نبیند رویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۱ آن دل که من آن خویش پنداشتمش بالله بر هیچ دوست نگذاشتمش بگذاشت بتا مرا و آمد بر تو نیکو دارش که من نکو داشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۲ آن دم که حق بنده گزاری همه خوش وز مهر سر بنده بخاری همه خوش از خانه برانیم بزاری همه خوش چون عزم کنم هم بگذاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۳ آندیده که هست عاشق گلزارش مشغول کجا کند سر هر خارش گر راست بود یار دهد پرگارش ور کژ نگردد راست نیاید کارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۴ آنرا که رسول دوست پنداشتمش من نام و نشان دوست درخواستمش بگشاد دهانرا که بگوید چیزی از غایت غیرت تو نگذاشتمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۵ آن رند و قلندر نهان آمد فاش در دیده من بجو نشان کف پاش یا او است خدایا که فرستاده خداش ای مطرب جان یک نفسی با ما باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۶ آنکس که نظر کند به چشم مستش از رشک دعای بد کنم پیوستش وانکس که به انگشت نماید رخ او گر دسترسم بود ببرم دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۷ از آتش تو فتاده جانم در جوش وز باده تو شده است جانم مدهوش از حسرت آنکه گیرمت در آغوش هرجای کنم فغان و هر سوی خروش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۸ امروز حریف عشق بانگی زد فاش گر اوباشی جز بر اوباش مباش دی نیست شده است بین میندیش ز لاش فردا که نیامده است از وی متراش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۹۹ اندر بر خویشم بفشاری همه خوش بر راه زنان مرگ گماری همه خوش چون مرگ دهی از پس آن برگ دهی از مرگ حیاتها برآری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۰ ای باد صبا به کوی آن دلبر کش احوال دلم بگوی اگر باشد خوش ور زانکه برای خود نباشد دلکش زنهار مرا ندیده ای دم درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۱ ای جان جهان و روشنایی همه خوش آرام دلی و آشنایی همه خوش بر ما گذری اگر کنی سلطانی ور بوسه مزید بر فزایی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۲ ای چشم بیا دامن خود در خون کش وی روح برو قماش بر گردون کش بر لعل لبت هر آنکه انگشت نهاد مندیش و زبانش از قفا بیرون کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۳ گفتی چونی بیا که چون روزم خوش چون روز همی درم می دوزم خوش تا روی چو آتشت بدیدم چو سپند می سوزم و می سوزم و می سوزم خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۴ گه باده لقب نهادم و گه جامش گاهی زر پخته گاه سیم خامش گه دانه و گاه صید و گاهی دامش این جمله چراست تا نگویم نامش
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۵ مرغان رفتند بر سلیمان بخروش کاین بلبل را چرا نمی مالی گوش بلبل گفتا به خون ما در بمجوش سه ماه سخن گویم و نه ماه خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۶ من شیشه زنم بر آن دل سنگ خوشش تا جنگ کند بشنوم آن جنگ خوشش تا بفروزد به خشم آن رنگ خوشش تا بخراشد مرا بدان چنگ خوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۷ ناگه بزدم دست بسوی جیبش سرمست شدم ز لذت آسیبش دستم نرسید سوی جیبش اما المنة الله که بر دم سیبش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۸ نیمی دف من به موش دادی همه خوش باقی به کف بنده نهادی همه خوش با درف دریده در سماع آمده ایم ای با تو مراد و بیمرادی همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۰۹ هان ای دل تشنه جوی را جویان باش بی پای میای و دایما پویان باش با آنکه درون سینه بی کام و زبان سرچشمه هر گفت توی گویان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۰ هرچند ملولی نفسی با ما باش مگریز ز یاران و درین غوغا باش یا همچو دلم واله و شیدایی شو یا بهر نظاره حاضر سودا باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۱ ای دل برو از عاقبت اندیشان باش در عالم بیگانگی از خویشان باش گر باد صبا مرکب خود میخواهی خاک قدم مرکب درویشان باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۲ ای روز نشاط روشنی وقت تو خوش وی عالم عیش و ایمنی وقت تو خوش در سایه زلف تو دمی میخسبم تو نیز موافقت کنی وقت تو خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۳ ای روی چو آفتاب تو شادی کش وی موی تو سرمایه ده جمله حبش تنها تو خوشی و بس در این هر دو جهان باقی تبع تواند گشته همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۴ ای زلف پر از مشک تتاری همه خوش اندر طلب چو من نگاری همه خوش در فصل بهار و نوبهاری همه خوش چون قند و نبات در کناری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۵ ای سودایی برو پی سودا باش در صورت شیدای دلت شیدا باش با سایه خود ز خوی خود در جنگی خود سایه تست خصم تو تنها باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۶ ای عشق بیا به تلخ خویان خو بخش ای پشت جهان به حسن چوپان رو بخش از باغ جمال تو چه کم خواهد شد زان سیب زنخدان دو سه شفتالو بخش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۷ ای کرده به پنج شمع روشن هر شش ای اصل خوشی و هرچه داری همه خوش تا چند چو الحمد مرا می خوانی همچون بقره بگیر گوش من و کش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۸ ای گنج بیا زود به ویرانه خویش وی زلف پریشان مشو از شانه خویش وی مرغ متاب روی از دانه خویش ای خانه خدا درآی در خانه خویش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱۹ ای یار مرا موافقی وقتت خوش بر حال دلم چو لایقی وقتت خوش خواهم به دعا که عاشقان خوش باشند ور زانکه تو نیز عاشقی وقتت خوش
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۰ با دل گفتم ز دیگران بیش مباش رو مرهم ریش باش چون نیش مباش خواهی که ز هیچکس به تو بد نرسد بدگوی و بدآموز و بداندیش مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۱ با پیر خرد نهفته میگویم دوش کز من سخن از سر جهان هیچ مپوش نرمک نرمک مرا همی گفت بگوش دانستنی است گفتنی نیست خموش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۲ با ما چه نه ای مشو رفیق اوباش کاول قدمت دمند و آخر پرخاش گل باش و بهر سخن که خواهی میخند مرد سره باش و هرکجا خواهی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۳ بر جان و دل و دیده سواری همه خوش واندر دل و جان هرچه بکاری همه خوش خوش چشمی و محبوب عذاری همه خوش فریاد رس جان فکاری همه خوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۴ بر دل چو شکفته گشت اسرار غمش ندهم به گل همه جهان خار غمش بایست سوی جهان فانی گردیم زین پس رخ زرد ما و دیوار غمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۵ بر من بگریست نرگس خمارش تا خیره شدم ز گریه بسیارش گر نرگس او به سرمه آلوده بدی آلوده شدی ز سرمه ها رخسارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۶ بیچاره دل سوخته محنت کش در آتش عشق تو همی سوزد خوش عشقت به من سوخته دل گرم افتاد آری همه در سوخته افتد آتش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۷ پیوسته مرید حق شو و باقی باش مستغرق عشق و شور و مشتاقی باش چون باده بجوش در خم قالب خویش وانگاه به خود حریف و هم ساقی باش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۸ تا بتوانی تو جامه عشق مپوش چون پوشیدی ز هر بلایی مخروش در جامه همی سوز و همی باش خموش کاخر ز پس نیش بود روزی نوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۲۹ تا در نزنی بهر چه داری آتش هرگز نشود حقیقت وقت تو خوش عیاران را ز آتش آمد مفرش عیار نه ای ز عاشقان پا درکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۰ جان جانی بیا میان جان باش چون عقل و خرد تاج سر مردان باش تو دولت و بخت همه ای در دو جهان چون دولت و بخت دو جهان گردانباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۱ چون رنگ بدزدید گل از رخسارش آویخت صبا چو رهزنان بردارش بسیار بگفت بلبل و سود نداشت تا بو که صباا به جان دهد زنهارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۲ خاییدن آن لب که چشیدی شکرش مالیدن دستی که کشیدی بسرش نگذارد آنکه او به جان و جگرش آب حیوان همی رسد از اثرش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۳ دانم که برای ما نخفتی همه دوش بر صفه سرد با یکی بالاپوش آن نیز فراموش نگردد ما را ای بوده عزیزتر از دیده و گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۴ در انجمنی نشسته دیدم دوشش نتوانستم گرفت در آغوشش رخ را به بهانه بر رخش بنهادم یعنی که حدیث می کنم در گوشش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۵ در حلقه مستان تو ای دلبر دوش میخانه درون کشیدم از خم سر جوش بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر میخوردم و میزدم همی دوش خروش
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۶ در مجلس سلطان بشکستم جامش تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش والله که چنان فتاده ام در دامش کز پخته او نمی شناسم خامش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۷ دلدار مرا وعده دهد نشنومش بر مصحف اگر دست نهد نشنومش گوید والله که نشنوی نشنومت خواهد که به اینها بجهد نشنومش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۸ دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش می بی لب نوشین تو کی گردد نوش دیدار ترا چشم همی دارد چشم آواز ترا گوش همی دارد گوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۳۹ رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش بی آنکه دلم سیر شد از دیدارش او رفت و نماند در دلم تیمارش آری برود گل و بماند خارش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۰ سودای توام در جنون می زد دوش دریای دو چشم موج خون می زد دوش تا نیم شبی خیل خیالت برسید ورنی جانم خیمه برون می زد دوش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۱ سوگند بدان دل که شده است او پستش سوگند بدان جان که شده است او مستش سوگند بدان دم که مرا میدیدند پیمانه به دستی و به دستی دستش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۲ شب چیست برای ما زمان نالش وان را که نه عاشق است او را مالش وان عاشق ناقصی که نوکار بود گوشش نشود گرم به شب بی بالش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۳ کاری کردم نگه نکردم پس و پیش آنرا که چنان کند چنین آید پیش آندم که قضا کار کند ای درویش در خانه گریزد خرد دوراندیش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۴ گر می کشدم غم تو هر دم مکش هل تا بکشندم همه عالم تو مکش آنرا که خود انداخته ای پای مزن وانرا که تو زنده کرده ای هم تو مکش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۵ گر ناله کنم گوید یعقوب مباش ور صبر کنم گوید ایوب مباش اشکسته بخواهدم و چون سر بکشم بر سر زندم که سر مکش چوب مباش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۶ گفتم چشمم گفت که جیحون کنمش گفتم که دلم گفت که پر خون کنمش گفتم که تنم گفت در این روزی چند رسوا کنم وز شهر بیرون کنمش مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۷ الجوهر فقر و سوی الفقر عرض الفقر شفاء و سوی الفقر مرض العالم کله خداع و غرور والفقر من العالم کنزو غرض مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۸ امروز سماعست و سماعست و سماع نورست شعاعست و شعاعست و شعاع این عشق مطاعست و مطاعست و مطاع از عقل وداعست و وداعست و وداع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴۹ عشقست زهر چه آن نشاید مانع گر عشق نبودی ننمودی صانع دانی که حروف عشق را معنی چیست عین عابد و شین شاکر و قافست قانع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۰ عاشق گردد بگرد اطلال و ربوع زاهد گردد بگرد تسبیح و رکوع بر نان تند این و آن دیگر بر لب آب کانرا عطش آمده است و این را غم جوع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۱ مهمان توایم ما و مهمان سماع ای جان معاشران و سلطان سماع هم بحر حلاوتی و هم کان سماع آراسته باد از تو میدان سماع
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۲ هر روز بیاید آن سپهدار سماع چون باد صبا بسوی گلزار سماع هم طوطی و عندلیب در کار سماع هم گردد هر درخت پربار سماع مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۳ ای بنده سردی به زمستان چون زاغ محروم ز بلبل و گلستان ز باغ دریاب که این دم اگرت فوت شود بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۴ بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ آییم به باغ با تو ای چشم و چراغ چون سوسن و گل ز خویش بیرون آییم چون آب روان رویم از باغ به باغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۵ گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ لیکن چو فرو شود کسی را خورشید در پیش نهد بجای خورشید چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۶ گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ من آن توام بخسب ایمن به فراغ ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۷ گویند که عشق بانگ و نامست دروغ گویند امید عشق خامست دروغ کیوان سعادت بر ما در جانست گویند فراز هفت بامست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۸ گویند که یار را وفا نیست دروغ گویند پس از هجر لقا نیست دروغ گویند شراب جانفزا نیست دروغ گویند که این به پای ما نیست دروغ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۵۹ از دل سوی دلدار شکافست شکاف وانکس که نداند این معافست معاف هر روز در این حلقه مصافست مصاف می پنداری که این گزافست گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۰ امروز طوافست طوافست طواف دیوانه معافست معافست معاف نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف وصل است و زفافست زفافست زفاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۱ با زنگی امشب چو شدستی به مصاف از سینه خود سینه شب را بشکاف در کعبه عشاق طوافی چو کنی دریاب که کعبه می کند با تو طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۲ در فقر فقیر باش و در صفوت صاف با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۳ گویند مرا چند بخندی ز گزاف کارت همه عشرتست و گفتت همه لاف ای خصم چو عنکبوت صفرا میباف سیمرغ طربناک شناسد سر قاف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۴ مهمان تو نیست دو سه روز و گزاف خوان تو گرفته است از قاف به قاف گر فتنه شود کسی معافست معاف بر شمع کند همیشه پروانه طواف مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۵ آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت گفتم به تو جفت و از همه عالم تاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۶ آنکس که ترا بدید ای خوب اخلاق در حال دهد کون و مکان را سه طلاق مه را چه طراوت و زحل را چه محل با طلعت آفتاب اندر افاق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۷ ای داروی فربهی و جان عاشق فربه ز خیال تو روان عاشق شیرین ز دهان تو دهان عاشق جان بنده ات ای جان و جهان عاشق
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۸ تمکین و قرار من که دارد در عشق مستی و خمار من که دارد در عشق من در طلب آب و نگارم چون باد کار من و بار من که دارد در عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۶۹ لو کان اقل هذه الاشواق للشمس لا ذهلت عن الاشراق لو قسم ذوالهوی علی العشاق العشر لهم ولی جمیع الباقی مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۰ هر دل که طواف کرد گرد در عشق هم کشته شد به آخر از خنجر عشق این نکته نوشته اند بر دفتر عشق سر اوست ندارد آنکه دارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۱ هر روز بنو برآید آن دلبر عشق در گردن ما درافکند دفتر عشق این خار از آن نهاد حق بر در عشق تا دور شود هرکه ندارد سر عشق مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۲ چون گشت طلسم جسم آدم چالاک با خاک درآمیخته شد گوهر پاک آن جسم طلسم را چو بشکست افلاک پاکی بر پاک رفت و خاکی در خاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۳ حاشا که شود سینه عاشق غمناک یا از جز عشق دامنش گردد چاک حاشا که بخفت عاشقی اندر خاک پاکست و کجا رود در آن عالم پاک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۴ خندید فرح تا بزنی انگشتک گردید قدح تا بزنی انگشتک بنمودت ابروی خود از زیر نقاب چون قوس قزح تا بزنی انگشتک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۵ در بحر صفا گداختم همچو نمک نه کفر و نه ایمان نه یقین ماند و نه شک اندر دل من ستاره ای شد پیدا گم گشت در آن ستاره هر هفت فلک مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۶ آنجا که عنایتست چه صلح و چه جنگ ور کار تو نیکست چه تسبیح و چه جنگ وانکس که قبولست چه رومی و چه زنگ تسلیم و رضا باید ورنه سر و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۷ با همت باز باش و با کبر پلنگ زیبا به گه شکار و پیروز به جنگ کم کن بر عندلیب و طاووس درنگ کانجا همه آفتست و اینجا همه رنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۸ برزن به سبوی صحبت نادان سنگ بر دامن زیرکان عالم زن چنگ با نااهلان مکن تو یک لحظه درنگ آیینه چو در آب نهی گیرد زنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۷۹ چون چنگ خودت بگیرم اندر بر تنگ وز پرده عشاق برآرم آهنگ گر زانکه در آبگینه خواهی زد سنگ در خدمت تو بیایم اینک من و سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۰ می گردد این روی جهان رنگ به رنگ وز پرده همی بیند معشوقه شنگ این لرزه دلها همه از معشوقیست کز عشق ویست نه فلک چون مادنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۱ یک چند میان خلق کردیم درنگ ز ایشان بوفا نه بوی دیدیم نه رنگ آن به که نهان شویم از دیده خلق چون آب در آهن و چو آتش در سنگ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۲ آنکس که ترا دید و نخندید چو گل از جان و خرد تهیست مانند دهل گبر ابدی باشد کو شاد نشد از دعوت ذوالجلال و دیدار رسل
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۳ آن می که گشود مرغ جان را پر و بال دل را برهانید ز سیری و ملال ساقی عشق است و عاشقان مالامال از عشق پذیرفته و بر ماست حلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۴ آواز گرفته است خروشان مینال زیرا شنواست یار و واقف از حال آواز خراشان و گلوی خسته نالان ز زوال خویش در پیش کمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۵ از عقل دلیل آید و از عشق خلیل این آب حیات دان و آن آب سبیل در چرخ نیابی تو نشان عاشق در چرخ درآیی بنشانهای رحیل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۶ از من زر و دل خواستی ای مهر گسل حقا که نه این دارم و نی آن حاصل زر کو زر کی زر از کجا مفلس و زر دل کو دل کی دل از کجا عاشق و دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۷ اسرار حقیقت نشود حل به سوال نی نیز به درباختن حشمت و مال تا دیده و دل خون نشود پنجه سال از قال کسی را نبود راه به حال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۸ این عشق کمالست و کمالست و کمال وین نفس خیالست خیالست و خیال این عشق جلالست و جلالست و جلال امروز وصالست و وصالست و وصال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۸۹ این نکته شنو ز بنده ای نقش چگل هرچند که راهیست ز دل جانب دل در چشم تو نیستم تو در چشم منی تو مردم دیده ای و من مردم گل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۰ پر از عیسی است این جهان مالامال کی گنجد در جهان قماش دجال شورابه تلخ تیره دل کی گنجد چون مشک جهان پر است از آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۱ جانی دارم لجوج و سرمست و فضول وانگه یاری لطیف و بیصبر و ملول از من سوی یار من رسولست خدای وز یار بسوی من خدایست رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۲ چون آمده ای در این بیابان حاصل چون بیخبران مباش از خود غافل گامی میزن به قدر طاقت منشین کاسوده خفته دیر یابد منزل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۳ چون دم زدی از مهر رخ یار ای دل ترتیب دم و قدم نگهدار ای دل خود را به قدم ز غیر او خالی کن تا دم نزنی بی دم دلدار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۴ حاشا که کند دل به دگر جا منزل دور از دل من که گردد از عشق خجل چشمم چو شکفت غیر آب تو نخورد هم سرمه دیده ای و هم قوت دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۵ الخمر و من الزق ینادیک تعال واقطع لوصالنا جمیع الاشغال فربا و صفاء و سبقنا الحوال کی نعتق بالنجدة روح العمال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۶ در خاموشی چرا شوی کند و ملول خو کن به خموشی که اصولست اصول خود کو خموشی آنکه خمش میخوانی صد بانک و غریو است و پیامست و رسول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۷ در عشق نوا جزو زند آنگه کل در باغ نخست غوره است آنگه مل اینست دلا قاعده در فصل بهار در بانگ شود گربه و آنگه بلبل
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۸ عشقی به کمال و دلربایی به جمال دل بر سخنو زبان ز گفتن شده لال زین نادره تر کجا بود هرگز حال من تشنه و پیش من روان آب زلال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۹۹ عشقی دارم پاکتر از آب زلال این باختن عشق مرا هست حلال عشق دگران بگردد از حال به حال عشق من و معشوق مرا نیست زوال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۰ عمری به هوس در تک و تاز آمد دل تا محرم جان دلنواز آمد دل در آخر کار رفت و جان پاک بسوخت انصاف بده که پاکباز آمد دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۱ عندی جمل و من اشتیاق و فضول لا یمکن شرحها به کتب و رسول بل انتظر الزمان و الحال یحول ان یجمع بیننا فتصغی و اقول مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۲ مردا منشین جز که به پهلوی رجال خوش باشد آینه به پهلوی صقال یارب چه طرب دارد جان پهلوی جان آن سنگ بود فتاده پهلوی سفال مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۳ ممکن ز تو چون نیست که بردارم دل آن به که به سودای تو بسپارم دل گر من به غم عشق تو نسپارم دل دل را چه کنم بهر چه می دارم دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۴ نومید مشو امید می دار ای دل در غیب عجایب است بسیار ای دل گر جمله جهان قصد به جان تو کنند تو دامن دوست را نه بگذار ای دل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۵ هم شاهد دیده ای و هم شاهد دل ای دیده و دل ز نور روی تو خجل گویند از آن هر دو چه حاصل کردی جز عشق ز عاشقان چه آید حاصل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۶ کاچی سازی که روز برفست و وحل دانی که ز بهر چیست این رسم و عمل یعنی که به صورت او نم و تر میریست این در معنی نبات و کاچیست و عسل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۷ یا من هوب سیدی و اعلی و اجل یا من انا عبده و ادنی و اقل حاشاک تملنی و یوشیک تعل ان لم یکن الوابل بالوصل فطل مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۸ آمد بت خوش عربده می کیشم بنشست چو یک تنگ شکر در پیشم در بر بنهاد بربط و ابریشم وین پرده همی زد که خوش و بی خویشم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰۹ آمد شد خود به کوی تو می بینم میل دل و دیده سوی تو می بینم گیرم که همه جرم جهان من کردم آخر نه جهان بروی تو می بینم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۰ آن باده که بر جسم حرامست حرام بر جان مجرد آن مدامست مدام در ریز مگو که این تمامست تمام آغاز و تمام ما کدامست کدام مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۱ آن خوش سخنان که ما بگفتیم به هم در دل دارد نهفته این چرخ به خم یک روز چو باران کند او غمازی برروید سر ما ز صحن عالم مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱۲ آنکس که به آب دیده اش میجویم در جستن او روان چو آب جویم امروز به گاه آمد و گفتا که سماع نگذاشت که من دست نمازی شویم