Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۸ - جزع ناکردن شیخی بر مرگ فرزندان خود بود شیخی رهنمایی پیش ازین آسمانی شمع بر روی زمین چون پیمبر درمیان امتان در گشای روضه دار الجنان گفت پیغامبر که شیخ رفته پیش چون نبی باشد میان قوم خویش یک صباحی گفتش اهل بیت او سخت دل چونی بگو ای نیک خو ما ز مرگ و هجر فرزندان تو نوحه می داریم با پشت دوتو تو نمی گریی نمی زاری چرا یا که رحمت نیست در دل ای کیا چون تورا رحمی نباشد در درون پس چه اومیدست مان از تو کنون ما باومید تویم ای پیشوا که بنگذاری تو ما را در فنا چون بیارایند روز حشر تخت خود شفیع ما توی آن روز سخت در چنان روز و شب بی زینهار ما به اکرام تویم اومیدوار دست ما و دامن تست آن زمان که نماند هیچ مجرم را امان گفت پیغامبر که روز رستخیز کی گذارم مجرمان را اشک ریز من شفیع عاصیان باشم بجان تا رهانمشان ز اشکنجه گران عاصیان واهل کبایر را بجهد وا رهانم از عتاب نقض عهد صالحان امتم خود فارغ اند از شفاعتهای من روز گزند بلک ایشان را شفاعتها بود گفتشان چون حکم نافذ می رود هیچ وازر وزر غیری بر نداشت من نیم وازر خدایم بر فراشت آنک بی وزرست شیخست ای جوان در قبول حق چو اندر کف کمان شیخ کی بد پیر یعنی مو سپید معنی این مو بدان ای کژ امید هست آن موی سیه هستی او تا ز هستی اش نماند تای مو چونک هستی اش نماند پیر اوست گر سیه مو باشد او یا خود دوموست هست آن موی سیه وصف بشر نیست آن مو موی ریش و موی سر عیسی اندر مهد بر دارد نفیر که جوان ناگشته ما شیخیم و پیر گر رهید از بعض اوصاف بشر شیخ نبود کهل باشد ای پسر چون یکی موی سیه کان وصف ماست نیست بر وی شیخ و مقبول خداست چون بود مویش سپید ار با خودست او نه پیرست و نه خاص ایزدست ور سر مویی ز وصفش باقیست او نه از عرش است او آفاقیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۷۹ - عذر گفتن شیخ بهر ناگریستن بر فرزندان شیخ گفت او را مپندار ای رفیق که ندارم رحم و مهر و دل شفیق بر همه کفار ما را رحمتست گرچه جان جمله کافر نعمتست بر سگانم رحمت و بخشایش است که چرا از سنگهاشان مالش است آن سگی که می گزد گویم دعا که ازین خو وا رهانش ای خدا این سگان را هم در آن اندیشه دار که نباشند از خلایق سنگسار زان بیاورد اولیا را بر زمین تا کندشان رحمة للعالمین خلق را خواند سوی درگاه خاص حق را خواند که وافر کن خلاص جهد بنماید ازین سو بهر پند چون نشد گوید خدایا در مبند رحمت جزوی بود مر عام را رحمت کلی بود همام را رحمت جزوش قرین گشته به کل رحمت دریا بود هادی سبل رحمت جزوی به کل پیوسته شو رحمت کل را تو هادی بین و رو تا که جزوست او نداند راه بحر هر غدیری را کند ز اشباه بحر چون نداند راه یم کی ره برد سوی دریا خلق را چون آورد متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو ور کند دعوت به تقلیدی بود نه از عیان و وحی تاییدی بود گفت پس چون رحم داری بر همه همچو چوپانی به گرد این رمه چون نداری نوحه بر فرزند خویش چونک فصاد اجلشان زد به نیش چون گواه رحم اشک دیده هاست دیده تو بی نم و گریه چراست رو به زن کرد و بگفتش ای عجوز خود نباشد فصل دی همچون تموز جمله گر مردند ایشان گر حی اند غایب و پنهان ز چشم دل کی اند من چو بینمشان معین پیش خویش از چه رو رو را کنم همچون تو ریش گرچه بیرون اند از دور زمان با من اند و گرد من بازی کنان گریه از هجران بود یا از فراق با عزیزانم وصالست و عناق خلق اندر خواب می بینندشان من به بیداری همی بینم عیان زین جهان خود را دمی پنهان کنم برگ حس را از درخت افشان کنم حس اسیر عقل باشد ای فلان عقل اسیر روح باشد هم بدان دست بسته عقل را جان باز کرد کارهای بسته را هم ساز کرد حسها و اندیشه بر آب صفا همچو خس بگرفته روی آب را دست عقل آن خس به یکسو می برد آب پیدا می شود پیش خرد خس بس انبه بود بر جو چون حباب خس چو یکسو رفت پیدا گشت آب چونک دست عقل نگشاید خدا خس فزاید از هوا بر آب ما آب را هر دم کند پوشیده او آن هوا خندان و گریان عقل تو چونک تقوی بست دو دست هوا حق گشاید هر دو دست عقل را پس حواس چیره محکوم تو شد چون خرد سالار و مخدوم تو شد حس را بی خواب خواب اندر کند تا که غیبیها ز جان سر بر زند هم به بیداری ببینی خوابها هم ز گردون برگشاید بابها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت دید در ایام آن شیخ فقیر مصحفی در خانه پیری ضریر پیش او مهمان شد او وقت تموز هر دو زاهد جمع گشته چند روز گفت اینجا ای عجب مصحف چراست چونک نابیناست این درویش راست اندرین اندیشه تشویشش فزود که جز او را نیست اینجا باش و بود اوست تنها مصحفی آویخته من نیم گستاخ یا آمیخته تا بپرسم نه خمش صبری کنم تا به صبری بر مرادی بر زنم صبر کرد و بود چندی در حرج کشف شد کالصبر مفتاح الفرج
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۱ - صبرکردن لقمان چون دید کی داود حلقهها میساخت از سوال کردن با این نیت کی صبر از سوال موجب فرج باشد رفت لقمان سوی داود صفا دید کو می کرد ز آهن حلقه ها جمله را با همدگر در می فکند ز آهن پولاد آن شاه بلند صنعت زراد او کم دیده بود درعجب می ماند وسواسش فزود کین چه شاید بود وا پرسم ازو که چه می سازی ز حلقه تو بتو باز با خود گفت صبر اولیترست صبر تا مقصود زوتر رهبرست چون نپرسی زودتر کشفت شود مرغ صبر از جمله پران تر بود ور بپرسی دیرتر حاصل شود سهل از بی صبریت مشکل شود چونک لقمان تن بزد هم در زمان شد تمام از صنعت داود آن پس زره سازید و در پوشید او پیش لقمان کریم صبرخو گفت این نیکو لباسست ای فتی در مصاف و جنگ دفع زخم را گفت لقمان صبر هم نیکو دمیست که پناه و دافع هر جا غمیست صبر را با حق قرین کرد ای فلان آخر والعصر را آگه بخوان صد هزاران کیمیا حق آفرید کیمیایی همچو صبر آدم ندید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۲ - بقیهٔ حکایت نابینا و مصحف مرد مهمان صبرکرد و ناگهان کشف گشتش حال مشکل در زمان نیم شب آواز قرآن را شنید جست از خواب آن عجایب را بدید که ز مصحف کور می خواندی درست گشت بی صبر و ازو آن حال جست گفت آیا ای عجب با چشم کور چون همی خوانی همی بینی سطور آنچ می خوانی بر آن افتاده ای دست را بر حرف آن بنهاده ای اصبعت در سیر پیدا می کند که نظر بر حرف داری مستند گفت ای گشته ز جهل تن جدا این عجب می داری از صنع خدا من ز حق در خواستم کای مستعان بر قرایت من حریصم همچو جان نیستم حافظ مرا نوری بده در دو دیده وقت خواندن بی گره باز ده دو دیده ام را آن زمان که بگیرم مصحف و خوانم عیان آمد از حضرت ندا کای مرد کار ای به هر رنجی به ما اومیدوار حسن ظنست و امیدی خوش تورا که تورا گوید به هر دم برتر آ هر زمان که قصد خواندن باشدت یا ز مصحفها قرایت بایدت من در آن دم وا دهم چشم تورا تا فرو خوانی معظم جوهرا همچنان کرد و هر آنگاهی که من وا گشایم مصحف اندر خواندن آن خبیری که نشد غافل ز کار آن گرامی پادشاه و کردگار باز بخشد بینشم آن شاه فرد در زمان همچون چراغ شب نورد زین سبب نبود ولی را اعتراض هرچه بستاند فرستد اعتیاض گر بسوزد باغت انگورت دهد در میان ماتمی سورت دهد آن شل بی دست را دستی دهد کان غمها را دل مستی دهد لا نسلم و اعتراض از ما برفت چون عوض می آید از مفقود زفت چونک بی آتش مرا گرمی رسد راضیم گر آتشش ما را کشد بی چراغی چون دهد او روشنی گر چراغت شد چه افغان می کنی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۳ - صفت بعضی اولیا کی راضیاند بهاحکام و لابه نکنند کی این حکم را بگردان بشنو اکنون قصه آن ره روان که ندارند اعتراضی در جهان ز اولیا اهل دعا خود دیگرند که همی دوزند و گاهی می درند قوم دیگر می شناسم ز اولیا که دهانشان بسته باشد از دعا از رضا که هست رام آن کرام جستن دفع قضاشان شد حرام در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص حسن ظنی بر دل ایشان گشود که نپوشند از عمی جامه کبود
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۴ - سؤال کردن بهلول آن درویش را گفت بهلول آن یکی درویش را چونی ای درویش واقف کن مرا گفت چون باشد کسی که جاودان بر مراد او رود کار جهان سیل و جوها بر مراد او روند اختران زان سان که خواهد آن شوند زندگی و مرگ سرهنگان او بر مراد او روانه کو به کو هر کجا خواهد فرستد تعزیت هر کجا خواهد ببخشد تهنیت سالکان راه هم بر گام او ماندگان از راه هم در دام او هیچ دندانی نخندد در جهان بی رضا و امر آن فرمان روان گفت ای شه راست گفتی همچنین در فر و سیمای تو پیداست این این و صد چندینی ای صادق ولیک شرح کن این را بیان کن نیک نیک آنچنان که فاضل و مرد فضول چون به گوش او رسد آرد قبول آنچنانش شرح کن اندر کلام که از آن هم بهره یابد عقل عام ناطق کامل چو خوان پاشی بود خوانش بر هر گونه آشی بود که نماند هیچ مهمان بی نوا هر کسی یابد غذای خود جدا همچو قرآن که به معنی هفت توست خاص را و عام را مطعم دروست گفت این باری یقین شد پیش عام که جهان در امر یزدان است رام هیچ برگی در نیفتد از درخت بی قضا و حکم آن سلطان بخت از دهان لقمه نشد سوی گلو تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا میل و رغبت کان زمام آدمی ست جنبش آن رام امر آن غنی ست در زمین ها و آسمان ها ذره ای پر نجنباند نگردد پره ای جز به فرمان قدیم نافذش شرح نتوان کرد و جلدی نیست خوش کی شمرد برگ درختان را تمام بی نهایت کی شود در نطق رام این قدر بشنو که چون کلی کار می نگردد جز به امر کردگار چون قضای حق رضای بنده شد حکم او را بنده خواهنده شد بی تکلف نه پی مزد و ثواب بلک طبع او چنین شد مستطاب زندگی خود نخواهد بهر خوذ نه پی ذوقی حیات مستلذ هرکجا امر قدم را مسلکی ست زندگی و مردگی پیشش یکی ست بهر یزدان می زید نه بهر گنج بهر یزدان می مرد نه از خوف رنج هست ایمانش برای خواست او نه برای جنت و اشجار و جو ترک کفرش هم برای حق بود نه ز بیم آنکه در آتش رود این چنین آمد ز اصل آن خوی او نه ریاضت نه به جست و جوی او آنگهان خندد که او بیند رضا همچو حلوای شکر او را قضا بنده ای کش خوی و خلقت این بود نه جهان بر امر و فرمانش رود پس چرا لابه کند او یا دعا که بگردان ای خداوند این قضا مرگ او و مرگ فرزندان او بهر حق پیشش چو حلوا در گلو نزع فرزندان بر آن باوفا چون قطایف پیش شیخ بی نوا پس چرا گوید دعا الا مگر در دعا بیند رضای دادگر آن شفاعت و آن دعا نه از رحم خود می کند آن بنده صاحب رشد رحم خود را او همان دم سوخته ست که چراغ عشق حق افروخته ست دوزخ اوصاف او عشقست و او سوخت مر اوصاف خود را مو به مو هر طروقی این فروقی کی شناخت جز دقوقی تا درین دولت بتاخت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۵ - قصهٔ دقوقی رحمة الله علیه و کراماتش آن دقوقی داشت خوش دیباجه ای عاشق و صاحب کرامت خواجه ای در زمین می شد چو مه بر آسمان شب روان راگشته زو روشن روان در مقامی مسکنی کم ساختی کم دو روز اندر دهی انداختی گفت در یک خانه گر باشم دو روز عشق آن مسکن کند در من فروز غرة المسکن احاذره انا انقلی یا نفس سیری للغنا لا اعود خلق قلبی بالمکان کی یکون خالصا فی الامتحان روز اندر سیر بد شب در نماز چشم اندر شاه باز او همچو باز منقطع از خلق نه از بد خوی منفرد از مرد و زن نه از دوی مشفقی بر خلق و نافع همچو آب خوش شفعیی و دعااش مستجاب نیک و بد را مهربان و مستقر بهتر از مادر شهی تر از پدر گفت پیغامبر شما را ای مهان چون پدر هستم شفیق و مهربان زان سبب که جمله اجزای منید جزو را از کل چرا بر می کنید جزو از کل قطع شد بی کار شد عضو از تن قطع شد مردار شد تا نپیوندد به کل بار دگر مرده باشد نبودش از جان خبر ور بجنبد نیست آن را خود سند عضو نو ببریده هم جنبش کند جزو ازین کل گر برد یکسو رود این نه آن کلست کو ناقص شود قطع و وصل او نیاید در مقال چیز ناقص گفته شد بهر مثال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۶ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گرچه راند از مثال و مثل و فرق آن بران جانب قصه دقوقی ای جوان آنک در فتوی امام خلق بود گوی تقوی از فرشته می ربود آنک اندر سیر مه را مات کرد هم ز دین داری او دین رشک خورد با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصان حق بودی مدام در سفر معظم مرادش آن بدی که دمی بر بنده خاصی زدی این همی گفتی چو می رفتی به راه کن قرین خاصگانم ای اله یا رب آنها را که بشناسد دلم بنده و بسته میان و مجملم و آنک نشناسم تو ای یزدان جان بر من محجوبشان کن مهربان حضرتش گفتی که ای صدر مهین این چه عشقست و چه استسقاست این مهر من داری چه می جویی دگر چون خدا با تست چون جویی بشر او بگفتی یا رب ای دانای راز تو گشودی در دلم راه نیاز درمیان بحر اگر بنشسته ام طمع در آب سبو هم بسته ام همچو داودم نود نعجه مراست طمع در نعجه حریفم هم بخاست حرص اندر عشق تو فخرست و جاه حرص اندر غیر تو ننگ و تباه شهوت و حرص نران بیشی بود و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود حرص مردان از ره پیشی بود در مخنث حرص سوی پس رود آن یکی حرص از کمال مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است آه سری هست اینجا بس نهان که سوی خضری شود موسی روان همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آنچ یافتی بالله مه ایست بی نهایت حضرتست این بارگاه صدر را بگذار صدر تست راه
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۷ - سِرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهماالسلام با کمال نبوت و قربت از کلیم حق بیاموز ای کریم بین چه می گوید ز مشتاقی کلیم با چنین جاه و چنین پیغامبری طالب خضرم ز خودبینی بری موسیا تو قوم خود را هشته ای در پی نیکوپیی سرگشته ای کیقبادی رسته از خوف و رجا چند گردی چند جویی تا کجا آن تو با تست و تو واقف برین آسمانا چند پیمایی زمین گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم ره زنید می روم تا مجمع البحرین من تا شوم مصحوب سلطان زمن اجعل الخضر لامری سببا ذاک او امضی و اسری حقبا سال ها پرم به پر و بال ها سال ها چه بود هزاران سال ها می روم یعنی نمی ارزد بدان عشق جانان کم مدان از عشق نان این سخن پایان ندارد ای عمو داستان آن دقوقی را بگو مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی آن دقوقی رحمة الله علیه گفت سافرت مدی فی خافقیه سال و مه رفتم سفر از عشق ماه بی خبر از راه حیران در اله پا برهنه می روی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ تو مبین این پایها را بر زمین زانک بر دل می رود عاشق یقین از ره و منزل ز کوتاه و دراز دل چه داند کوست مست دل نواز آن دراز و کوته اوصاف تنست رفتن ارواح دیگر رفتنست تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نه به گامی بود نه منزل نه نقل سیر جان بی چون بود در دور و دیر جسم ما از جان بیاموزید سیر سیر جسمانه رها کرد او کنون می رود بی چون نهان در شکل چون گفت روزی می شدم مشتاق وار تا ببینم در بشر انوار یار تا ببینم قلزمی در قطره ای آفتابی درج اندر ذره ای چون رسیدم سوی یک ساحل به گام بود بیگه گشته روز و وقت شام مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۹ - نمودن مثال هفت شمع سوی ساحل هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان نور شعله هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عنان آسمان خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موج حیرت عقل را از سر گذشت این چگونه شمعها افروخته ست کین دو دیده خلق ازینها دوخته ست خلق جویان چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه می فزود چشم بندی بد عجب بر دیده ها بندشان می کرد یهدی من یشا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۰ - شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع باز می دیدم که می شد هفت یک می شکافد نور او جیب فلک باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد اتصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما آنک یک دیدن کند ادراک آن سالها نتوان نمودن از زبان آنک یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن بگوش چونک پایانی ندارد رو الیک زانک لا احصی ثناء ما علیک پیشتر رفتم دوان کان شمعها تا چه چیزست از نشان کبریا می شدم بی خویش و مدهوش و خراب تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب ساعتی بی هوش و بی عقل اندرین اوفتادم بر سر خاک زمین باز با هوش آمدم برخاستم در روش گویی نه سر نه پاستم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۱ - نمودن آن شمعها در نظر هفت مرد هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان می شد به سقف لاژورد پیش آن انوار نور روز درد از صلابت نورها را می سترد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۲ - باز شدن آن شمعها هفت درخت باز هر یک مرد شد شکل درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت زانبهی برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوه فراخ هر درختی شاخ بر سدره زده سدره چه بود از خلا بیرون شده بیخ هر یک رفته در قعر زمین زیرتر از گاو و ماهی بد یقین بیخشان از شاخ خندان روی تر عقل از آن اشکالشان زیر و زبر میوه ای که بر شکافیدی ز زور همچو آب از میوه جستی برق نور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۳ - مخفی بودن آن درختان از چشم خلق این عجب تر که بریشان می گذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت ز آرزوی سایه جان می باختند از گلیمی سایه بان می ساختند سایه آن را نمی دیدند هیچ صد تفو بر دیده های پیچ پیچ ختم کرده قهر حق بر دیده ها که نبیند ماه را بیند سها ذره ای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه کاروانها بی نوا وین میوه ها پخته می ریزد چه سحرست ای خدا سیب پوسیده همی چیدند خلق درهم افتاده به یغما خشک حلق گفته هر برگ و شکوفه آن غصون دم بدم یا لیت قوم یعلمون بانگ می آمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید خلق شوربخت بانگ می آمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلا لا وزر گر کسی می گفتشان کین سو روید تا ازین اشجار مستسعد شوید جمله می گفتند کین مسکین مست از قضاء الله دیوانه شدست مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز او عجب می ماند یا رب حال چیست خلق را این پرده و اضلال چیست خلق گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمی آرند نقل عاقلان و زیرکانشان ز اتفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق یا منم دیوانه و خیره شده دیو چیزی مر مرا بر سر زده چشم می مالم به هر لحظه که من خواب می بینم خیال اندر زمن خواب چه بود بر درختان می روم میوه هاشان می خورم چون نگروم باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیم غوره جانسپار ز اشتیاق و حرص یک برگ درخت می زنند این بی نوایان آه سخت در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار باز می گویم عجب من بی خودم دست در شاخ خیالی در زدم حتی اذا ما استیاس الرسل بگو تا بظنوا انهم قد کذبوا این قرایت خوان که تخفیف کذب این بود که خویش بیند محتجب در گمان افتاد جان انبیا ز اتفاق منکری اشقیا جایهم بعد التشکک نصرنا ترکشان گو بر درخت جان بر آ می خور و می ده بدان کش روزیست هر دم و هر لحظه سحرآموزیست خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چونک صحرا از درخت و بر تهیست گیج گشتیم از دم سوداییان که به نزدیک شما باغست و خوان چشم می مالیم اینجا باغ نیست یا بیابانیست یا مشکل رهیست ای عجب چندین دراز این گفت و گو چون بود بیهوده ور خود هست کو من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مهری چرا زد صنع رب زین تنازعها محمد در عجب در تعجب نیز مانده بولهب زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی چند چون قحطست گوش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۴ - یک درخت شدن آن هفت درخت گفت راندم پیشتر من نیکبخت باز شد آن هفت جمله یک درخت هفت می شد فرد می شد هر دمی من چه سان می گشتم از حیرت همی بعد از آن دیدم درختان در نماز صف کشیده چون جماعت کرده ساز یک درخت از پیش مانند امام دیگران اندر پس او در قیام آن قیام و آن رکوع و آن سجود از درختان بس شگفتم می نمود یاد کردم قول حق را آن زمان گفت النجم و شجر را یسجدان این درختان را نه زانو نه میان این چه ترتیب نمازست آنچنان آمد الهام خدا کای بافروز می عجب داری ز کار ما هنوز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۵ - هفت مرد شدن آن هفت درخت بعد دیری گشت آنها هفت مرد جمله در قعده پی یزدان فرد چشم می مالم که آن هفت ارسلان تا کیانند و چه دارند از جهان چون به نزدیکی رسیدم من ز راه کردم ایشان را سلام از انتباه قوم گفتندم جواب آن سلام ای دقوقی مفخر و تاج کرام گفتم آخر چون مرا بشناختند پیش ازین بر من نظر ننداختند از ضمیر من بدانستند زود یکدگر را بنگریدند از فرود پاسخم دادند خندان کای عزیز این بپوشیدست اکنون بر تو نیز بر دلی کو در تحیر با خداست کی شود پوشیده راز چپ و راست گفتم ار سوی حقایق بشگفند چون ز اسم حرف رسمی واقفند گفت اگر اسمی شود غیب از ولی آن ز استغراق دان نه از جاهلی بعد از آن گفتند ما را آرزوست اقتدا کردن به تو ای پاک دوست گفتم آری لیک یک ساعت که من مشکلاتی دارم از دور زمن تا شود آن حل به صحبتهای پاک که به صحبت روید انگوری ز خاک دانه پرمغز با خاک دژم خلوتی و صحبتی کرد از کرم خویشتن در خاک کلی محو کرد تا نماندش رنگ و بو و سرخ و زرد از پس آن محو قبض او نماند پرگشاد و بسط شد مرکب براند پیش اصل خویش چون بی خویش شد رفت صورت جلوه معنیش شد سر چنین کردند هین فرمان توراست تف دل از سر چنین کردن بخاست ساعتی با آن گروه مجتبی چون مراقب گشتم و از خود جدا هم در آن ساعت ز ساعت رست جان زانک ساعت پیر گرداند جوان جمله تلوینها ز ساعت خاستست رست از تلوین که از ساعت برست چون ز ساعت ساعتی بیرون شوی چون نماند محرم بی چون شوی ساعت از بی ساعتی آگاه نیست زانکش آن سو جز تحیر راه نیست هر نفر را بر طویله خاص او بسته اند اندر جهان جست و جو منتصب بر هر طویله رایضی جز بدستوری نیاید رافضی از هوس گر از طویله بسکلد در طویله دیگران سر در کند در زمان آخرجیان چست خوش گوشه افسار او گیرند و کش حافظان را گر نبینی ای عیار اختیارت را ببین بی اختیار اختیاری می کنی و دست و پا برگشا دستت چرا حبسی چرا روی در انکار حافظ برده ای نام تهدیدات نفسش کرده ای
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۶ - پیش رفتن دقوقی رحمة الله علیه به امامت این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد دقوقی پیش رو ای یگانه هین دوگانه بر گزار تا مزین گردد از تو روزگار ای امام چشم روشن در صلا چشم روشن باید ایدر پیشوا در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را گرچه حافظ باشد و چست و فقیه چشم روشن به وگر باشد سفیه کور را پرهیز نبود از قذر چشم باشد اصل پرهیز و حذر او پلیدی را نبیند در عبور هیچ مؤمن را مبادا چشم کور کور ظاهر در نجاسه ظاهرست کور باطن در نجاسات سرست این نجاسه ظاهر از آبی رود آن نجاسه باطن افزون می شود جز به آب چشم نتوان شستن آن چون نجاسات بواطن شد عیان چون نجس خواندست کافر را خدا آن نجاست نیست بر ظاهر ورا ظاهر کافر ملوث نیست زین آن نجاست هست در اخلاق و دین این نجاست بویش آید بیست گام و آن نجاست بویش از ری تا به شام بلک بویش آسمانها بر رود بر دماغ حور و رضوان بر شود اینچ می گویم به قدر فهم تست مردم اندر حسرت فهم درست فهم آبست و وجود تن سبو چون سبو بشکست ریزد آب ازو این سبو را پنج سوراخست ژرف اندرو نه آب ماند خود نه برف امر غضوا غضة ابصارکم هم شنیدی راست ننهادی تو سم از دهانت نطق فهمت را برد گوش چون ریگست فهمت را خورد همچنین سوراخهای دیگرت می کشاند آب فهم مضمرت گر ز دریا آب را بیرون کنی بی عوض آن بحر را هامون کنی بیگهست ار نه بگویم حال را مدخل اعواض را و ابدال را کان عوضها و آن بدلها بحر را از کجا آید ز بعد خرجها صد هزاران جانور زو می خورند ابرها هم از برونش می برند باز دریا آن عوضها می کشد از کجا دانند اصحاب رشد قصه ها آغاز کردیم از شتاب ماند بی مخلص درون این کتاب ای ضیاء الحق حسام الدین راد که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد تو به نادر آمدی در جان و دل ای دل و جان از قدوم تو خجل چند کردم مدح قوم ما مضی قصد من زانها تو بودی ز اقتضا خانه خود را شناسد خود دعا تو بنام هر که خواهی کن ثنا بهر کتمان مدیح از نا محل حق نهادست این حکایات و مثل گرچه آن مدح از تو هم آمد خجل لیک بپذیرد خدا جهد المقل حق پذیرد کسره ای دارد معاف کز دو دیده کور دو قطره کفاف مرغ و ماهی داند آن ابهام را که ستودم مجمل این خوش نام را تا برو آه حسودان کم وزد تا خیالش را به دندان کم گزد خود خیالش را کجا یابد حسود در وثاق موش طوطی کی غنود آن خیال او بود از احتیال موی ابروی ویست آن نه هلال مدح تو گویم برون از پنج و هفت بر نویس اکنون دقوقی پیش رفت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۷ - پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم در تحیات و سلام الصالحین مدح جمله انبیا آمد عجین مدحها شد جملگی آمیخته کوزه ها در یک لگن در ریخته زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست کیشها زین روی جز یک کیش نیست دان که هر مدحی به نور حق رود بر صور و اشخاص عاریت بود مدحها جز مستحق را کی کنند لیک بر پنداشت گم ره می شوند همچو نوری تافته بر حایطی حایط آن انوار را چون رابطی لاجرم چون سایه سوی اصل راند ضال مه گم کرد و ز استایش بماند یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود سر به چه در کرد و آن را می ستود در حقیقت مادح ماهست او گرچه جهل او بعکسش کرد رو مدح او مه راست نه آن عکس را کفر شد آن چون غلط شد ماجرا کز شقاوت گشت گم ره آن دلیر مه به بالا بود و او پنداشت زیر زین بتان خلقان پریشان می شوند شهوت رانده پشیمان می شوند زآنک شهوت با خیالی رانده است وز حقیقت دورتر وا مانده است با خیالی میل تو چون پر بود تا بدان پر بر حقیقت بر شود چون براندی شهوتی پرت بریخت لنگ گشتی و آن خیال از تو گریخت پر نگه دار و چنین شهوت مران تا پر میلت برد سوی جنان خلق پندارند عشرت می کنند بر خیالی پر خود بر می کنند وام دار شرح این نکته شدم مهلتم ده معسرم زان تن زدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۸ - اقتدا کردن قوم از پس دقوقی پیش در شد آن دقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد او طراز اقتدا کردند آن شاهان قطار در پی آن مقتدای نامدار چونک با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند معنی تکبیر اینست ای امیم کای خدا پیش تو ما قربان شدیم وقت ذبح الله اکبر می کنی همچنین در ذبح نفس کشتنی تن چو اسمعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل گشت کشته تن ز شهوتها و آز شد به بسم الله بسمل در نماز چون قیامت پیش حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده ایستاده پیش یزدان اشک ریز بر مثال راست خیز رستخیز حق همی گوید چه آوردی مرا اندرین مهلت که دادم من تورا عمر خود را در چه پایان برده ای قوت و قوت در چه فانی کرده ای گوهر دیده کجا فرسوده ای پنج حس را در کجا پالوده ای چشم و هوش و گوش و گوهرهای عرش خرج کردی چه خریدی تو ز فرش دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم ز خود آن کی شدند همچنین پیغامهای دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین در قیام این گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دوتا او در رکوع قوت استادن از خجلت نماند در رکوع از شرم تسبیحی بخواند باز فرمان می رسد بردار سر از رکوع و پاسخ حق بر شمر سر بر آرد از رکوع آن شرمسار باز اندر رو فتد آن خام کار باز فرمان آیدش بردار سر از سجود و وا ده از کرده خبر سر بر آرد او دگر ره شرمسار اندر افتد باز در رو همچو مار باز گوید سر برآر و باز گو که بخواهم جست از تو مو به مو قوت پا ایستادن نبودش که خطاب هیبتی بر جان زدش پس نشیند قعده زان بار گران حضرتش گوید سخن گو با بیان نعمتت دادم بگو شکرت چه بود دادمت سرمایه هین بنمای سود رو به دست راست آرد در سلام سوی جان انبیا و آن کرام یعنی ای شاهان شفاعت کین لییم سخت در گل ماندش پای و گلیم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹۹ - بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت از هیبت محاسبه حق از انبیا استعانت و شفاعت خواستن انبیا گویند روز چاره رفت چاره آنجا بود و دست افزار زفت مرغ بی هنگامی ای بدبخت رو ترک ما گو خون ما اندر مشو رو بگرداند به سوی دست چپ در تبار و خویش گویندش که خپ هین جواب خویش گو با کردگار ما کییم ای خواجه دست از ما بدار نه ازین سو نه از آن سو چاره شد جان آن بیچاره دل صد پاره شد از همه نومید شد مسکین کیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخر توی و منتها در نماز این خوش اشارتها ببین تا بدانی کین بخواهد شد یقین بچه بیرون آر از بیضه نماز سر مزن چون مرغ بی تعظیم و ساز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۰ - شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی کی غرق خواست شدن آن دقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل در آمد در نماز و آن جماعت در پی او در قیام اینت زیبا قوم و بگزیده امام ناگهان چشمش سوی دریا فتاد چون شنید از سوی دریا داد داد در میان موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و هم ابر و هم موج عظیم این سه تاریکی و از غرقاب بیم تند بادی همچو عزراییل خاست موجها آشوفت اندر چپ و راست اهل کشتی از مهابت کاسته نعره وا ویلها برخاسته دستها در نوحه بر سر می زدند کافر و ملحد همه مخلص شدند با خدا با صد تضرع آن زمان عهدها و نذرها کرده به جان سر برهنه در سجود آنها که هیچ رویشان قبله ندید از پیچ پیچ گفته که بی فایده ست این بندگی آن زمان دیده در آن صد زندگی از همه اومید ببریده تمام دوستان و خال و عم بابا و مام زاهد و فاسق شد آن دم متقی همچو در هنگام جان کندن شقی نه ز چپشان چاره بود و نه ز راست حیله ها چون مرد هنگام دعاست در دعا ایشان و در زاری و آه بر فلک زیشان شده دود سیاه دیو آن دم از عداوت بین بین بانگ زد کای سگ پرستان علتین مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق عاقبت خواهد بدن این اتفاق چشمتان تر باشد از بعد خلاص که شوید از بهر شهوت دیو خاص یادتان ناید که روزی در خطر دستتان بگرفت یزدان از قدر این همی آمد ندا از دیو لیک این سخن را نشنود جز گوش نیک راست فرمودست با ما مصطفی قطب و شاهنشاه و دریای صفا کانچ جاهل دید خواهد عاقبت عاقلان بینند ز اول مرتبت کارها ز آغاز اگر غیبست و سر عاقل اول دید و آخر آن مصر اولش پوشیده باشد و آخر آن عاقل و جاهل ببیند در عیان گر نبینی واقعه غیب ای عنود حزم را سیلاب کی اندر ربود حزم چه بود بدگمانی بر جهان دم بدم بیند بلای ناگهان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۱ - تصورات مرد حازم آنچنانک ناگهان شیری رسید مرد را بربود و در بیشه کشید او چه اندیشد در آن بردن ببین تو همان اندیش ای استاد دین می کشد شیر قضا در بیشه ها جان ما مشغول کار و پیشه ها آنچنانک از فقر می ترسند خلق زیر آب شور رفته تا به حلق گر بترسندی از آن فقرآفرین گنجهاشان کشف گشتی در زمین جمله شان از خوف غم در عین غم در پی هستی فتاده در عدم
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۲ - دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی چون دقوقی آن قیامت را بدید رحم او جوشید و اشک او دوید گفت یا رب منگر اندر فعلشان دستشان گیر ای شه نیکو نشان خوش سلامتشان به ساحل باز بر ای رسیده دست تو در بحر و بر ای کریم و ای رحیم سرمدی در گذار از بدسگالان این بدی ای بداده رایگان صد چشم و گوش بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش پیش از استحقاق بخشیده عطا دیده از ما جمله کفران و خطا ای عظیم از ما گناهان عظیم تو توانی عفو کردن در حریم ما ز آز و حرص خود را سوختیم وین دعا را هم ز تو آموختیم حرمت آن که دعا آموختی در چنین ظلمت چراغ افروختی همچنین می رفت بر لفظش دعا آن زمان چون مادران با وفا اشک می رفت از دو چشمش و آن دعا بی خود از وی می بر آمد بر سما آن دعای بی خودان خود دیگرست آن دعا زو نیست گفت داورست آن دعا حق می کند چون او فناست آن دعا و آن اجابت از خداست واسطه مخلوق نه اندر میان بی خبر زان لابه کردن جسم و جان بندگان حق رحیم و بردبار خوی حق دارند در اصلاح کار مهربان بی رشوتان یاری گران در مقام سخت و در روز گران هین بجو این قوم را ای مبتلا هین غنیمت دارشان پیش از بلا رست کشتی از دم آن پهلوان واهل کشتی را به جهد خود گمان که مگر بازوی ایشان در حذر بر هدف انداخت تیری از هنر پا رهاند روبهان را در شکار و آن ز دم دانند روباهان غرار عشقها با دم خود بازند کین می رهاند جان ما را در کمین روبها پا را نگه دار از کلوخ پا چو نبود دم چه سود ای چشم شوخ ما چو روباهان و پای ما کرام می رهاندمان ز صدگون انتقام حیله باریک ما چون دم ماست عشقها بازیم با دم چپ و راست دم بجنبانیم ز استدلال و مکر تا که حیران ماند از ما زید و بکر طالب حیرانی خلقان شدیم دست طمع اندر الوهیت زدیم تا بافسون مالک دلها شویم این نمی بینیم ما کاندر گویم در گوی و در چهی ای قلتبان دست وا دار از سبال دیگران چون به بستانی رسی زیبا و خوش بعد از آن دامان خلقان گیر و کش ای مقیم حبس چار و پنج و شش نغز جایی دیگران را هم بکش ای چو خربنده حریف کون خر بوسه گاهی یافتی ما را ببر چون ندادت بندگی دوست دست میل شاهی از کجاات خاستست در هوای آنک گویندت زهی بسته ای در گردن جانت زهی روبها این دم حیلت را بهل وقف کن دل بر خداوندان دل در پناه شیر کم ناید کباب روبها تو سوی جیفه کم شتاب تو دلا منظور حق آنگه شوی که چو جزوی سوی کل خود روی حق همی گوید نظرمان در دلست نیست بر صورت که آن آب و گلست تو همی گویی مرا دل نیز هست دل فراز عرش باشد نی به پست در گل تیره یقین هم آب هست لیک زان آبت نشاید آب دست زان که گر آبست مغلوب گلست پس دل خود را مگو کین هم دلست آن دلی کز آسمانها برترست آن دل ابدال یا پیغامبرست پاک گشته آن ز گل صافی شده در فزونی آمده وافی شده ترک گل کرده سوی بحر آمده رسته از زندان گل بحری شده آب ما محبوس گل ماندست هین بحر رحمت جذب کن ما را ز طین بحر گوید من تورا در خود کشم لیک می لافی که من آب خوشم لاف تو محروم می دارد تورا ترک آن پنداشت کن در من درآ آب گل خواهد که در دریا رود گل گرفته پای آب و می کشد گر رهاند پای خود از دست گل گل بماند خشک و او شد مستقل آن کشیدن چیست از گل آب را جذب تو نقل و شراب ناب را همچنین هر شهوتی اندر جهان خواه مال و خواه جاه و خواه نان هر یکی زینها تورا مستی کند چون نیابی آن خمارت می زند این خمار غم دلیل آن شدست که بدان مفقود مستی ات بدست جز به اندازه ضرورت زین مگیر تا نگردد غالب و بر تو امیر سر کشیدی تو که من صاحب دلم حاجت غیری ندارم واصلم آنچنانک آب در گل سر کشد که منم آب و چرا جویم مدد دل تو این آلوده را پنداشتی لاجرم دل ز اهل دل برداشتی خود روا داری که آن دل باشد این کو بود در عشق شیر و انگبین لطف شیر و انگبین عکس دلست هر خوشی را آن خوش از دل حاصلست پس بود دل جوهر و عالم عرض سایه دل چون بود دل را غرض آن دلی کو عاشق مالست و جاه یا زبون این گل و آب سیاه یا خیالاتی که در ظلمات او می پرستدشان برای گفت و گو دل نباشد غیر آن دریای نور دل نظرگاه خدا وانگاه کور نه دل اندر صد هزاران خاص و عام در یکی باشد کدامست آن کدام ریزه دل را بهل دل را بجو تا شود آن ریزه چون کوهی ازو دل محیطست اندرین خطه وجود زر همی افشاند از احسان و جود از سلام حق سلامیها نثار می کند بر اهل عالم اختیار هر که را دامن درستست و معد آن نثار دل بر آنکس می رسد دامن تو آن نیازست و حضور هین منه در دامن آن سنگ فجور تا ندرد دامنت زان سنگها تا بدانی نقد را از رنگها سنگ پر کردی تو دامن از جهان هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان از خیال سیم و زر چون زر نبود دامن صدقت درید و غم فزود کی نماید کودکان را سنگ سنگ تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ پیر عقل آمد نه آن موی سپید مو نمی گنجد درین بخت و امید
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۳ - انکار کردن آن جماعت بر دعا و شفاعت دقوقی و پریدن ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دقوقی کی در هوا رفتند یا در زمین چون رهید آن کشتی و آمد به کام شد نماز آن جماعت هم تمام فجفجی افتادشان با همدگر کین فضولی کیست از ما ای پدر هر یکی با آن دگر گفتند سر از پس پشت دقوقی مستتر گفت هر یک من نکردستم کنون این دعا نه از برون نه از درون گفت مانا این امام ما ز درد بوالفضولانه مناجاتی بکرد گفت آن دیگر که ای یار یقین مر مرا هم می نماید این چنین او فضولی بوده است از انقباض کرد بر مختار مطلق اعتراض چون نگه کردم سپس تا بنگرم که چه می گویند آن اهل کرم یک ازیشان را ندیدم در مقام رفته بودند از مقام خود تمام نه به چپ نه راست نه بالا نه زیر چشم تیز من نشد بر قوم چیر درها بودند گویی آب گشت نه نشان پا و نه گردی به دشت در قباب حق شدند آن دم همه در کدامین روضه رفتند آن رمه در تحیر ماندم کین قوم را چون بپوشانید حق بر چشم ما آنچنان پنهان شدند از چشم او مثل غوطه ماهیان در آب جو سالها درحسرت ایشان بماند عمرها در شوق ایشان اشک راند تو بگویی مرد حق اندر نظر کی در آرد با خدا ذکر بشر خر ازین می خسپد اینجا ای فلان که بشر دیدی تو ایشان را نه جان کار ازین ویران شدست ای مرد خام که بشر دیدی مر ایشان را چو عام تو همان دیدی که ابلیس لعین گفت من از آتشم آدم ز طین چشم ابلیسانه را یک دم ببند چند بینی صورت آخر چند چند ای دقوقی با دو چشم همچو جو هین مبر اومید ایشان را بجو هین بجو که رکن دولت جستن است هر گشادی در دل اندر بستن است از همه کار جهان پرداخته کو و کو می گو به جان چون فاخته نیک بنگر اندرین ای محتجب که دعا را بست حق در استجب هر که را دل پاک شد از اعتلال آن دعااش می رود تا ذوالجلال مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۴ - باز شرح کردن حکایت آن طالب روزی حلال بی کسب و رنج در عهد داود علیه السلام و مستجاب شدن دعای او یادم آمد آن حکایت کان فقیر روز و شب می کرد افغان و نفیر وز خدا می خواست روزی حلال بی شکار و رنج و کسب و انتقال پیش ازین گفتیم بعضی حال او لیک تعویق آمد و شد پنج تو هم بگوییمش کجا خواهد گریخت چون ز ابر فضل حق حکمت بریخت صاحب گاوش بدید و گفت هین ای به ظلمت گاو من گشته رهین هین چرا کشتی بگو گاو مرا ابله طرار انصاف اندر آ گفت من روزی ز حق می خواستم قبله را از لابه می آراستم آن دعای کهنه ام شد مستجاب روزی من بود کشتم نک جواب او ز خشم آمد گریبانش گرفت چند مشتی زد به رویش ناشکفت
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۵ - رفتن هر دو خصم نزد داود علیه السلام می کشیدش تا به داود نبی که بیا ای ظالم گیج غبی حجت بارد رها کن ای دغا عقل در تن آور و با خویش آ این چه می گویی دعا چه بود مخند بر سر و و ریش من و خویش ای لوند گفت من با حق دعاها کرده ام اندرین لابه بسی خون خورده ام من یقین دارم دعا شد مستجاب سر بزن بر سنگ ای منکرخطاب گفت گرد آیید هین یا مسلمین ژاژ بینید و فشار این مهین ای مسلمانان دعا مال مرا چون از آن او کند بهر خدا گر چنین بودی همه عالم بدین یک دعا املاک بردندی بکین گر چنین بودی گدایان ضریر محتشم گشته بدندی و امیر روز و شب اندر دعااند و ثنا لابه گویان که تو ده مان ای خدا تا تو ندهی هیچ کس ندهد یقین ای گشاینده تو بگشا بند این مکسب کوران بود لابه و دعا جز لب نانی نیابند از عطا خلق گفتند این مسلمان راست گوست وین فروشنده دعاها ظلم جوست این دعا کی باشد از اسباب ملک کی کشید این را شریعت خود بسلک بیع و بخشش یا وصیت یا عطا یا ز جنس این شود ملکی تورا در کدامین دفترست این شرع نو گاو را تو باز ده یا حبس رو او به سوی آسمان می کرد رو واقعه ما را نداند غیر تو در دل من آن دعا انداختی صد امید اندر دلم افراختی من نمی کردم گزافه آن دعا همچو یوسف دیده بودم خوابها دید یوسف آفتاب و اختران پیش او سجده کنان چون چاکران اعتمادش بود بر خواب درست در چه و زندان جز آن را می نجست ز اعتماد او نبودش هیچ غم از غلامی وز ملام و بیش و کم اعتمادی داشت او بر خواب خویش که چو شمعی می فروزیدش ز پیش چون در افکندند یوسف را به چاه بانگ آمد سمع او را از اله که تو روزی شه شوی ای پهلوان تا بمالی این جفا در رویشان قایل این بانگ ناید در نظر لیک دل بشناخت قایل را ز اثر قوتی و راحتی و مسندی در میان جان فتادش زان ندا چاه شد بر وی بدان بانگ جلیل گلشن و بزمی چو آتش بر خلیل هر جفا که بعد از آنش می رسید او بدان قوت به شادی می کشید همچنانک ذوق آن بانگ الست در دل هر مؤمنی تا حشر هست تا نباشد در بلاشان اعتراض نه ز امر و نهی حقشان انقباض لقمه حکمی که تلخی می نهد گلشکر آن را گوارش می دهد گلشکر آن را که نبود مستند لقمه را ز انکار او قی می کند هر که خوابی دید از روز الست مست باشد در ره طاعات مست می کشد چون اشتر مست این جوال بی فتور و بی گمان و بی ملال کفک تصدیقش به گرد پوز او شد گواه مستی و دلسوز او اشتر از قوت چو شیر نر شده زیر ثقل بار اندک خور شده ز آرزوی ناقه صد فاقه برو می نماید کوه پیشش تار مو در الست آنکو چنین خوابی ندید اندرین دنیا نشد بنده و مرید ور بشد اندر تردد صد دله یک زمان شکرستش و سالی گله پای پیش و پای پس در راه دین می نهد با صد تردد بی یقین وام دار شرح اینم نک گرو ور شتابستت ز الم نشرح شنو چون ندارد شرح این معنی کران خر به سوی مدعی گاو ران گفت کورم خواند زین جرم آن دغا بس بلیسانه قیاسست ای خدا من دعا کورانه کی می کرده ام جز به خالق کدیه کی آورده ام کور از خلقان طمع دارد ز جهل من ز تو کز تست هر دشوار سهل آن یکی کورم ز کوران بشمرید او نیاز جان و اخلاصم ندید کوری عشقست این کوری من حب یعمی و یصمست ای حسن کورم از غیر خدا بینا بدو مقتضای عشق این باشد نکو تو که بینایی ز کورانم مدار دایرم برگرد لطفت ای مدار آنچنانک یوسف صدیق را خواب بنمودی و گشتش متکا مر مرا لطف تو هم خوابی نمود آن دعای بی حدم بازی نبود می نداند خلق اسرار مرا ژاژ می دانند گفتار مرا حقشان است و کی داند راز غیب غیر علام سر و ستار عیب خصم گفتش رو به من کن حق بگو رو چه سوی آسمان کردی عمو شید می آری غلط می افکنی لاف عشق و لاف قربت می زنی با کدامین روی چون دل مرده ای روی سوی آسمانها کرده ای غلغلی در شهر افتاده ازین آن مسلمان می نهد رو بر زمین کای خدا این بنده را رسوا مکن گر بدم هم سر من پیدا مکن تو همی دانی و شبهای دراز که همی خواندم تورا با صد نیاز پیش خلق این را اگر خود قدر نیست پیش تو همچون چراغ روشنیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۶ - شنیدن داود علیه السلام سخن هر دو خصم وسال کردن از مدعی علیه چونک داود نبی آمد برون گفت هین چونست این احوال چون مدعی گفت ای نبی الله داد گاو من در خانه او درفتاد کشت گاوم را بپرسش که چرا گاو من کشت او بیان کن ماجرا گفت داودش بگو ای بوالکرم چون تلف کردی تو ملک محترم هین پراکنده مگو حجت بیار تا به یک سو گردد این دعوی و کار گفت ای داود بودم هفت سال روز و شب اندر دعا و در سؤال این همی جستم ز یزدان کای خدا روزیی خواهم حلال و بی عنا مرد و زن بر ناله من واقف اند کودکان این ماجرا را واصف اند تو بپرس از هر که خواهی این خبر تا بگوید بی شکنجه بی ضرر هم هویدا پرس و هم پنهان ز خلق که چه می گفت این گدای ژنده دلق بعد این جمله دعا و این فغان گاوی اندر خانه دیدم ناگهان چشم من تاریک شد نه بهر لوت شادی آن که قبول آمد قنوت کشتم آن را تا دهم در شکر آن که دعای من شنود آن غیب دان مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۷ - حکم کردن داود علیه السلام برکشندهٔ گاو گفت داود این سخنها را بشو حجت شرعی درین دعوی بگو تو روا داری که من بی حجتی بنهم اندر شهر باطل سنتی این کی بخشیدت خریدی وارثی ریع را چون می ستانی حارثی کسب را همچون زراعت دان عمو تا نکاری دخل نبود آن تو آنچ کاری بدروی آن آن تست ورنه این بی داد بر تو شد درست رو بده مال مسلمان کژ مگو رو بجو وام و بده باطل مجو گفت ای شه تو همین می گوییم که همی گویند اصحاب ستم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۸ - تضرع آن شخص از داوری داود علیه السلام سجده کرد و گفت کای دانای سوز در دل داود انداز آن فروز در دلش نه آنچ تو اندر دلم اندر افکندی به راز ای مفضلم این بگفت و گریه در شد های های تا دل داود بیرون شد ز جای گفت هین امروز ای خواهان گاو مهلتم ده وین دعاوی را مکاو تا روم من سوی خلوت در نماز پرسم این احوال از دانای راز خوی دارم در نماز این التفات معنی قرة عینی فی الصلوة روزن جانم گشادست از صفا می رسد بی واسطه نامه خدا نامه و باران و نور از روزنم می فتد در خانه ام از معدنم دوزخست آن خانه کان بی روزنست اصل دین ای بنده روزن کردنست تیشه هر بیشه ای کم زن بیا تیشه زن در کندن روزن هلا یا نمی دانی که نور آفتاب عکس خورشید برونست از حجاب نور این دانی که حیوان دید هم پس چه کرمنا بود بر آدمم من چو خورشیدم درون نور غرق می ندانم کرد خویش از نور فرق رفتنم سوی نماز و آن خلا بهر تعلیمست ره مر خلق را کژ نهم تا راست گردد این جهان حرب خدعه این بود ای پهلوان نیست دستوری و گر نه ریختی گرد از دریای راز انگیختی همچنین داود می گفت این نسق خواست گشتن عقل خلقان محترق پس گریبانش کشید از پس یکی که ندارم در یکیی اش شکی با خود آمد گفت را کوتاه کرد لب ببست و عزم خلوتگاه کرد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۰۹ - در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود در فرو بست و برفت آنگه شتاب سوی محراب و دعای مستجاب حق نمودش آنچ بنمودش تمام گشت واقف بر سزای انتقام روز دیگر جمله خصمان آمدند پیش داود پیمبر صف زدند همچنان آن ماجراها باز رفت زود زد آن مدعی تشنیع زفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۰ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی از سر گاو برخیز و تشنیع صاحب گاو بر داود علیه السلام گفت داودش خمش کن رو بهل این مسلمان را ز گاوت کن بحل چون خدا پوشید بر تو ای جوان رو خمش کن حق ستاری بدان گفت وا ویلی چه حکمست این چه داد از پی من شرع نو خواهی نهاد رفته است آوازه عدلت چنان که معطر شد زمین و آسمان بر سگان کور این استم نرفت زین تعدی سنگ و که بشکافت تفت همچنین تشنیع می زد برملا کالصلا هنگام ظلمست الصلا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۱ - حکم کردن داود بر صاحب گاو کی جمله مال خود را به وی ده بعد از آن داود گفتش کای عنود جمله مال خویش او را بخش زود ورنه کارت سخت گردد گفتمت تا نگردد ظاهر از وی استمت خاک بر سر کرد و جامه بر درید که به هر دم می کنی ظلمی مزید یک دمی دیگر برین تشنیع راند باز داودش به پیش خویش خواند گفت چون بختت نبود ای بخت کور ظلمت آمد اندک اندک در ظهور ریده ای آنگاه صدر و پیشگاه ای دریغ از چون تو خر خاشاک و کاه رو که فرزندان تو با جفت تو بندگان او شدند افزون مگو سنگ بر سینه همی زد با دو دست می دوید از جهل خود بالا و پست خلق هم اندر ملامت آمدند کز ضمیر کار او غافل بدند ظالم از مظلوم کی داند کسی کو بود سخره هوا همچون خسی ظالم از مظلوم آنکس پی برد کو سر نفس ظلوم خود برد ورنه آن ظالم که نفس است از درون خصم هر مظلوم باشد از جنون سگ هماره حمله بر مسکین کند تا تواند زخم بر مسکین زند شرم شیران راست نه سگ را بدان که نگیرد صید از همسایگان عامه مظلوم کش ظالم پرست از کمین سگشان سوی داود جست روی در داود کردند آن فریق کای نبی مجتبی بر ما شفیق این نشاید از تو کین ظلمیست فاش قهر کردی بی گناهی را به لاش
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۲ - عزم کردن داود علیه السلام به خواندن خلق بدان صحرا کی راز آشکارا کند و حجتها را همه قطع کند گفت ای یاران زمان آن رسید کان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویم تا بر آن سر نهان واقف شویم در فلان صحرا درختی هست زفت شاخهااش انبه و بسیار و چفت سخت راسخ خیمه گاه و میخ او بوی خون می آیدم از بیخ او خون شدست اندر بن آن خوش درخت خواجه را کشتست این منحوس بخت تا کنون حلم خدا پوشید آن آخر از ناشکری آن قلتبان که عیال خواجه را روزی ندید نه به نوروز و نه موسمهای عید بی نوایان را به یک لقمه نجست یاد ناورد او ز حقهای نخست تا کنون از بهر یک گاو این لعین می زند فرزند او را در زمین او بخود برداشت پرده از گناه ورنه می پوشید جرمش را اله کافر و فاسق درین دور گزند پرده خود را به خود بر می درند ظلم مستورست در اسرار جان می نهد ظالم به پیش مردمان که ببینیدم که دارم شاخها گاو دوزخ را ببینید از ملا مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۳ - گواهی دادن دست و پا و زبان بر سر ظالم هم در دنیا پس همینجا دست و پایت در گزند بر ضمیر تو گواهی می دهند چون موکل می شود بر تو ضمیر که بگو تو اعتقادت وا مگیر خاصه در هنگام خشم و گفت و گو می کند ظاهر سرت را مو به مو چون موکل می شود ظلم و جفا که هویدا کن مرا ای دست و پا چون همی گیرد گواه سر لگام خاصه وقت جوش و خشم و انتقام پس همان کس کین موکل می کند تا لوای راز بر صحرا زند پس موکل های دیگر روز حشر هم تواند آفرید از بهر نشر ای به ده دست آمده در ظلم و کین گوهرت پیداست حاجت نیست این نیست حاجت شهره گشتن در گزند بر ضمیر آتشینت واقف اند نفس تو هر دم بر آرد صد شرار که ببینیدم منم ز اصحاب نار جزو نارم سوی کل خود روم من نه نورم که سوی حضرت شوم همچنان کین ظالم حق ناشناس بهر گاوی کرد چندین التباس او ازو صد گاو برد و صد شتر نفس اینست ای پدر از وی ببر نیز روزی با خدا زاری نکرد یاربی نامد ازو روزی به درد کای خدا خصم مرا خشنود کن گر منش کردم زیان تو سود کن گر خطا کشتم دیت بر عاقله ست عاقله جانم تو بودی از الست سنگ می ندهد به استعفار در این بود انصاف نفس ای جان حر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت چون برون رفتند سوی آن درخت گفت دستش را سپس بندید سخت تا گناه و جرم او پیدا کنم تا لوای عدل بر صحرا زنم گفت ای سگ جد او را کشته ای تو غلامی خواجه زین رو گشته ای خواجه را کشتی و بردی مال او کرد یزدان آشکارا حال او آن زنت او را کنیزک بوده است با همین خواجه جفا بنموده است هر چه زو زایید ماده یا که نر ملک وارث باشد آنها سر به سر تو غلامی کسب و کارت ملک اوست شرع جستی شرع بستان رو نکوست خواجه را کشتی باستم زار زار هم برینجا خواجه گویان زینهار کارد از اشتاب کردی زیر خاک از خیالی که بدیدی سهمناک نک سرش با کارد در زیر زمین باز کاوید این زمین را همچنین نام این سگ هم نبشته کارد بر کرد با خواجه چنین مکر و ضرر همچنان کردند چون بشکافتند در زمین آن کارد و سر را یافتند ولوله در خلق افتاد آن زمان هر یکی زنار ببرید از میان بعد از آن گفتش بیا ای دادخواه داد خود بستان بدان روی سیاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو هم بدان تیغش بفرمود او قصاص کی کند مکرش ز علم حق خلاص حلم حق گرچه مواساها کند لیک چون از حد بشد پیدا کند خون نخسپد درفتد در هر دلی میل جست و جوی و کشف مشکلی اقتضای داوری رب دین سر بر آرد از ضمیر آن و این کان فلان چون شد چه شد حالش چه گشت همچنانک جوشد از گلزار کشت جوشش خون باشد آن وا جستها خارش دلها و بحث و ماجرا چونک پیداگشت سر کار او معجزه داود شد فاش و دوتو خلق جمله سر برهنه آمدند سر به سجده بر زمینها می زدند ما همه کوران اصلی بوده ایم از تو ما صد گون عجایب دیده ایم سنگ با تو در سخن آمد شهیر کز برای غزو طالوتم بگیر تو به سه سنگ و فلاخن آمدی صد هزاران مرد را بر هم زدی سنگهایت صدهزاران پاره شد هر یکی هر خصم را خون خواره شد آهن اندر دست تو چون موم شد چون زره سازی تورا معلوم شد کوهها با تو رسایل شد شکور با تو می خوانند چون مقری زبور صد هزاران چشم دل بگشاده شد از دم تو غیب را آماده شد و آن قوی تر زان همه کین دایمست زندگی بخشی که سرمد قایمست جان جمله معجزات اینست خود کو ببخشد مرده را جان ابد کشته شد ظالم جهانی زنده شد هر یکی از نو خدا را بنده شد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۶ - بیان آنک نفس آدمی بجای آن خونیست کی مدعی گاو گشته بود و آن گاو کشنده عقلست و داود حقست یا شیخ کی نایب حق است کی بقوت و یاری او تواند ظالم را کشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب نفس خود را کش جهان را زنده کن خواجه را کشتست او را بنده کن مدعی گاو نفس تست هین خویشتن را خواجه کردست و مهین آن کشنده گاو عقل تست رو بر کشنده گاو تن منکر مشو عقل اسیرست و همی خواهد ز حق روزیی بی رنج و نعمت بر طبق روزی بی رنج او موقوف چیست آنک بکشد گاو را کاصل بدیست نفس گوید چون کشی تو گاو من زانک گاو نفس باشد نقش تن خواجه زاده عقل مانده بی نوا نفس خونی خواجه گشت و پیشوا روزی بی رنج می دانی که چیست قوت ارواحست و ارزاق نبیست لیک موقوفست بر قربان گاو گنج اندر گاو دان ای کنج کاو دوش چیزی خورده ام ور نه تمام دادمی در دست فهم تو زمام دوش چیزی خورده ام افسانه است هرچه می آید ز پنهان خانه است چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست بر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیا در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بی سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت چاش گندم یافتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بز ابریشم آمد کش کشان جمله قرآن هست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند لشکر زفت حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغی کو به بالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دم در کفن حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون پالای خویش همچنین ز آغاز قرآن تا تمام رفض اسبابست و علت والسلام کشف این نه از عقل کارافزا شود بندگی کن تا تورا پیدا شود بند معقولات آمد فلسفی شهسوار عقل عقل آمد صفی عقل عقلت مغز و عقل تست پوست معده حیوان همیشه پوست جوست مغزجوی از پوست دارد صد ملال مغز نغزان را حلال آمد حلال چونک قشر عقل صد برهان دهد عقل کل کی گام بی ایقان نهد عقل دفترها کند یکسر سیاه عقل عقل آفاق دارد پر ز ماه از سیاهی و سپیدی فارغست نور ماهش بر دل و جان بازغست این سیاه و این سپید ار قدر یافت زان شب قدرست کاختروار تافت قیمت همیان و کیسه از زرست بی ز زر همیان و کیسه ابترست همچنانک قدر تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود گر بدی جان زنده بی پرتو کنون هیچ گفتی کافران را میتون هین بگو که ناطقه جو می کند تا به قرنی بعد ما آبی رسد گرچه هر قرنی سخن آری بود لیک گفت سالفان یاری بود نه که هم توریت و انجیل و زبور شد گواه صدق قرآن ای شکور روزی بی رنج جو و بی حسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب بلک رزقی از خداوند بهشت بی صداع باغبان بی رنج کشت زانک نفع نان در آن نان داد اوست بدهدت آن نفع بی توسیط پوست ذوق پنهان نقش نان چون سفره ایست نان بی سفره ولی را بهره ایست رزق جانی کی بری با سعی و جست جز به عدل شیخ کو داود تست نفس چون با شیخ بیند کام تو از بن دندان شود او رام تو صاحب آن گاو رام آنگاه شد کز دم داود او آگاه شد عقل گاهی غالب آید در شکار برسگ نفست که باشد شیخ یار نفس اژدرهاست با صد زور و فن روی شیخ او را زمرد دیده کن گر تو صاحب گاو را خواهی زبون چون خران سیخش کن آن سو ای حرون چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود صد زبان و هر زبانش صد لغت زرق و دستانش نیاید در صفت مدعی گاو نفس آمد فصیح صد هزاران حجت آرد ناصحیح شهر را بفریبد الا شاه را ره نتاند زد شه آگاه را نفس را تسبیح و مصحف در یمین خنجر و شمشیر اندر آستین مصحف و سالوس او باور مکن خویش با او هم سر و هم سر مکن سوی حوضت آورد بهر وضو واندر اندازد تورا در قعر او عقل نورانی و نیکو طالبست نفس ظلمانی برو چون غالبست زانک او در خانه عقل تو غریب بر در خود سگ بود شیر مهیب باش تا شیران سوی بیشه روند وین سگان کور آنجا بگروند مکر نفس و تن نداند عام شهر او نگردد جز به وحی القلب قهر هر که جنس اوست یار او شود جز مگر داود کان شیخت بود کو مبدل گشت و جنس تن نماند هر که را حق در مقام دل نشاند خلق جمله علتی اند از کمین یار علت می شود علت یقین هر خسی دعوی داودی کند هر که بی تمییز کف در وی زند از صیادی بشنود آواز طیر مرغ ابله می کند آن سوی سیر نقد را از نقل نشناسد غویست هین ازو بگریز اگر چه معنویست رسته و بر بسته پیش او یکیست گر یقین دعوی کند او در شکیست این چنین کس گر ذکی مطلقست چونش این تمییز نبود احمقست هین ازو بگریز چون آهو ز شیر سوی او مشتاب ای دانا دلیر
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۷ - گریختن عیسی علیه السلام فراز کوه از احمقان عیسی مریم به کوهی می گریخت شیر گویی خون او می خواست ریخت آن یکی در پی دوید و گفت خیر در پیت کس نیست چه گریزی چو طیر با شتاب او آنچنان می تاخت جفت کز شتاب خود جواب او نگفت یک دو میدان در پی عیسی براند پس به جد جدعیسی را بخواند کز پی مرضات حق یک لحظه بیست که مرا اندر گریزت مشکلیست از کی این سو می گریزی ای کریم نه پیت شیر و نه خصم و خوف و بیم گفت از احمق گریزانم برو می رهانم خویش را بندم مشو گفت آخر آن مسیحا نه توی که شود کور و کر از تو مستوی گفت آری گفت آن شه نیستی که فسون غیب را ماویستی چون بخوانی آن فسون بر مرده ای برجهد چون شیر صید آورده ای گفت آری آن منم گفتا که تو نه ز گل مرغان کنی ای خوب رو گفت آری گفت پس ای روح پاک هرچه خواهی می کنی از کیست باک با چنین برهان که باشد در جهان که نباشد مر تورا از بندگان گفت عیسی که به ذات پاک حق مبدع تن خالق جان در سبق حرمت ذات و صفات پاک او که بود گردون گریبان چاک او کان فسون و اسم اعظم را که من بر کر و بر کور خواندم شد حسن بر که سنگین بخواندم شد شکاف خرقه را بدرید بر خود تا به ناف بر تن مرده بخواندم گشت حی بر سر لاشی بخواندم گشت شی خواندم آن را بر دل احمق به ود صد هزاران بار و درمانی نشد سنگ خارا گشت و زان خو بر نگشت ریگ شد کز وی نروید هیچ کشت گفت حکمت چیست کآنجا اسم حق سود کرد اینجا نبود آن را سبق آن همان رنج است و این رنجی چرا او نشد این را و آن را شد دوا گفت رنج احمقی قهر خداست رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست ابتلا رنجیست کان رحم آورد احمقی رنجیست کان زخم آورد آنچ داغ اوست مهر او کرده است چاره ای بر وی نیارد برد دست ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت صحبت احمق بسی خون ها که ریخت اندک اندک آب را دزدد هوا دین چنین دزدد هم احمق از شما گرمیت را دزدد و سردی دهد همچو آن کاو زیر کون سنگی نهد آن گریز عیسی نه از بیم بود آمن است او آن پی تعلیم بود زمهریر ار پر کند آفاق را چه غم آن خورشید با اشراق را