Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Bostân

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز نه گردن کشان را بگیرد به فور نه عذرآوران را براند به جور وگر خشم گیرد ز کردار زشت چو بازآمدی ماجرا درنوشت اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش وگر بنده چابک نباشد به کار عزیزش ندارد خداوندگار وگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در رزق بر کس نبست دو کونش یکی قطره از بحر علم گنه بیند و پرده پوشد به حلم ادیم زمین سفره عام اوست بر این خوان یغما چه دشمن چه دوست اگر بر جفاپیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی بری ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی ملکش از طاعت جن و انس پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس چنان پهن خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد لطیف کرم گستر کارساز که دارای خلق است و دانای راز مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی یکی را به سر بر نهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی به آتش برد ز آب نیل گر آن است منشور احسان اوست ور این است توقیع فرمان اوست پس پرده بیند عمل های بد هم او پرده پوشد به آلای خود به تهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم وگر دردهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب بر احوال نابوده علمش بصیر به اسرار ناگفته لطفش خبیر به قدرت نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و بنهاد گیتی بر آب زمین از تب لرزه آمد ستوه فروکوفت بر دامنش میخ کوه دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده ست بر آب صورتگری نهد لعل و پیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ ز ابر افکند قطره ای سوی یم ز صلب افکند نطفه ای در شکم از آن قطره لولوی لالا کند وز این صورتی سروبالا کند بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکی ست مهیاکن روزی مار و مور اگر چند بی دست وپای اند و زور به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست هست دگر ره به کتم عدم در برد وز آنجا به صحرای محشر برد جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم در این ورطه کشتی فرو شد هزار که پیدا نشد تخته ای بر کنار چه شب ها نشستم در این سیر گم که دهشت گرفت آستینم که قم محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط نه ادراک در کنه ذاتش رسید نه فکرت به غور صفاتش رسید توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید که خاصان در این ره فرس رانده اند به لااحصیٖ از تک فرومانده اند نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشی اش دردهند یکی باز را دیده بردوخته ست یکی دیده ها باز و پر سوخته ست کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد ره باز بیرون نبرد بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده ست کشتی برون اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب بازآمدن پی کنی تأمل در آیینه دل کنی صفایی به تدریج حاصل کنی مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند به پای طلب ره بدان جا بری وز آنجا به بال محبت پری بدرد یقین پرده های خیال نماند سراپرده إلا جلال دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست در این بحر جز مرد راعی نرفت گم آن شد که دنبال داعی نرفت کسانی کز این راه برگشته اند برفتند بسیار و سرگشته اند خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید مپندار سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۲ - فی نعت سید المرسلین علیه الصلوة و السلام کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم امام رسل پیشوای سبیل امین خدا مهبط جبرییل شفیع الوری خواجه بعث و نشر امام الهدی صدر دیوان حشر کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرتو نور اوست شفیع مطاع نبی کریم قسیم جسیم نسیم وسیم یتیمی که ناکرده قرآن درست کتب خانه چند ملت بشست چو عزمش برآهخت شمشیر بیم به معجز میان قمر زد دو نیم چو صیتش در افواه دنیا فتاد تزلزل در ایوان کسری فتاد به لا قامت لات بشکست خرد به اعزاز دین آب عزی ببرد نه از لات و عزی برآورد گرد که تورات و انجیل منسوخ کرد شبی بر نشست از فلک برگذشت به تمکین و جاه از ملک درگذشت چنان گرم در تیه قربت براند که بر سدره جبریل از او بازماند بدو گفت سالار بیت الحرام که ای حامل وحی برتر خرام چو در دوستی مخلصم یافتی عنانم ز صحبت چرا تافتی بگفتا فراتر مجالم نماند بماندم که نیروی بالم نماند اگر یک سر موی برتر پرم فروغ تجلی بسوزد پرم نماند به عصیان کسی در گرو که دارد چنین سیدی پیشرو چه نعت پسندیده گویم تو را علیک السلام ای نبی الوری درود ملک بر روان تو باد بر اصحاب و بر پیروان تو باد نخستین ابوبکر پیر مرید عمر پنجه بر پیچ دیو مرید خردمند عثمان شب زنده دار چهارم علی شاه دلدل سوار خدایا به حق بنی فاطمه که بر قولم ایمان کنم خاتمه اگر دعوتم رد کنی ور قبول من و دست و دامان آل رسول چه کم گردد ای صدر فرخنده پی ز قدر رفیعت به درگاه حی که باشند مشتی گدایان خیل به مهمان دارالسلامت طفیل خدایت ثنا گفت و تبجیل کرد زمین بوس قدر تو جبریل کرد بلند آسمان پیش قدرت خجل تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل تو اصل وجود آمدی از نخست دگر هرچه موجود شد فرع توست ندانم کدامین سخن گویمت که والاتری زانچه من گویمت تو را عز لولاک تمکین بس است ثنای تو طه و یس بس است چه وصفت کند سعدی ناتمام علیک الصلوة ای نبی السلام

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۳ - سبب نظم کتاب در اقصای عالم بگشتم بسی به سر بردم ایام با هر کسی تمتع به هر گوشه ای یافتم ز هر خرمنی خوشه ای یافتم چو پاکان شیراز خاکی نهاد ندیدم که رحمت بر این خاک باد تولای مردان این پاک بوم برانگیختم خاطر از شام و روم دریغ آمدم زآن همه بوستان تهیدست رفتن سوی دوستان به دل گفتم از مصر قند آورند بر دوستان ارمغانی برند مرا گر تهی بود از آن قند دست سخن های شیرین تر از قند هست نه قندی که مردم به صورت خورند که ارباب معنی به کاغذ برند چو این کاخ دولت بپرداختم بر او ده در از تربیت ساختم یکی باب عدل است و تدبیر و رای نگهبانی خلق و ترس خدای دوم باب احسان نهادم اساس که منعم کند فضل حق را سپاس سوم باب عشق است و مستی و شور نه عشقی که بندند بر خود بزور چهارم تواضع رضا پنجمین ششم ذکر مرد قناعت گزین به هفتم در از عالم تربیت به هشتم در از شکر بر عافیت نهم باب توبه است و راه صواب دهم در مناجات و ختم کتاب به روز همایون و سال سعید به تاریخ فرخ میان دو عید ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج که پر در شد این نامبردار گنج بمانده ست با دامنی گوهرم هنوز از خجالت به زانو سرم که در بحر لؤلؤ صدف نیز هست درخت بلند است در باغ و پست الا ای خردمند پاکیزه خوی خردمند نشنیده ام عیب جوی قبا گر حریر است و گر پرنیان به ناچار حشوش بود در میان تو گر پرنیانی نیابی مجوش کرم کار فرما و حشوش بپوش ننازم به سرمایه فضل خویش به دریوزه آورده ام دست پیش شنیدم که در روز امید و بیم بدان را به نیکان ببخشد کریم تو نیز ار بدی بینیم در سخن به خلق جهان آفرین کار کن چو بیتی پسند آیدت از هزار به مردی که دست از تعنت بدار همانا که در فارس انشای من چو مشک است بی قیمت اندر ختن چو بانگ دهل هولم از دور بود به غیبت درم عیب مستور بود گل آورد سعدی سوی بوستان به شوخی و فلفل به هندوستان چو خرما به شیرینی اندوده پوست چو بازش کنی استخوانی در اوست

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی مرا طبع از این نوع خواهان نبود سر مدحت پادشاهان نبود ولی نظم کردم به نام فلان مگر باز گویند صاحبدلان که سعدی که گوی بلاغت ربود در ایام بوبکر بن سعد بود سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران نوشیروان جهانبان دین پرور دادگر نیامد چو بوبکر بعد از عمر سر سرفرازان و تاج مهان به دوران عدلش بناز ای جهان گر از فتنه آید کسی در پناه ندارد جز این کشور آرامگاه فطوبی لباب کبیت العتیق حوالیه من کل فج عمیق ندیدم چنین گنج و ملک و سریر که وقف است بر طفل و درویش و پیر نیامد برش دردناک غمی که ننهاد بر خاطرش مرهمی طلبکار خیر است امیدوار خدایا امیدی که دارد برآر کله گوشه بر آسمان برین هنوز از تواضع سرش بر زمین گدا گر تواضع کند خوی اوست ز گردن فرازان تواضع نکوست اگر زیردستی بیفتد چه خاست زبردست افتاده مرد خداست نه ذکر جمیلش نهان می رود که صیت کرم در جهان می رود چنویی خردمند فرخ نژاد ندارد جهان تا جهان است یاد نبینی در ایام او رنجه ای که نالد ز بیداد سرپنجه ای کس این رسم و ترتیب و آیین ندید فریدون با آن شکوه این ندید از آن پیش حق پایگاهش قوی است که دست ضعیفان به جاهش قوی است چنان سایه گسترده بر عالمی که زالی نیندیشد از رستمی همه وقت مردم ز جور زمان بنالند و از گردش آسمان در ایام عدل تو ای شهریار ندارد شکایت کس از روزگار به عهد تو می بینم آرام خلق پس از تو ندانم سرانجام خلق هم از بخت فرخنده فرجام توست که تاریخ سعدی در ایام توست که تا بر فلک ماه و خورشید هست در این دفترت ذکر جاوید هست ملوک ار نکو نامی اندوختند ز پیشینگان سیرت آموختند تو در سیرت پادشاهی خویش سبق بردی از پادشاهان پیش سکندر به دیوار رویین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ تو را سد یأجوج کفر از زر است نه رویین چو دیوار اسکندر است زبان آوری کاندر این امن و داد سپاست نگوید زبانش مباد زهی بحر بخشایش و کان جود که مستظهرند از وجودت وجود برون بینم اوصاف شاه از حساب نگنجد در این تنگ میدان کتاب گر آن جمله را سعدی انشا کند مگر دفتری دیگر املا کند فروماندم از شکر چندین کرم همان به که دست دعا گسترم جهانت به کام و فلک یار باد جهان آفرینت نگهدار باد بلند اخترت عالم افروخته زوال اختر دشمنت سوخته غم از گردش روزگارت مباد وز اندیشه بر دل غبارت مباد که بر خاطر پادشاهان غمی پریشان کند خاطر عالمی دل و کشورت جمع و معمور باد ز ملکت پراکندگی دور باد تنت باد پیوسته چون دین درست بداندیش را دل چو تدبیر سست درونت به تأیید حق شاد باد دل و دین و اقلیمت آباد باد جهان آفرین بر تو رحمت کناد دگر هرچه گویم فسانه ست و باد همینت بس از کردگار مجید که توفیق خیرت بود بر مزید نرفت از جهان سعد زنگی به درد که چون تو خلف نامبردار کرد عجب نیست این فرع از آن اصل پاک که جانش بر اوج است و جسمش به خاک خدایا بر آن تربت نامدار به فضلت که باران رحمت ببار گر از سعد زنگی مثل ماند یاد فلک یاور سعد بوبکر باد

سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۵ - مدح محمد بن سعد بن ابوبکر اتابک محمد شه نیکبخت خداوند تاج و خداوند تخت جوان جوان بخت روشن ضمیر به دولت جوان و به تدبیر پیر به دانش بزرگ و به همت بلند به بازو دلیر و به دل هوشمند زهی دولت مادر روزگار که رودی چنین پرورد در کنار به دست کرم آب دریا ببرد به رفعت محل ثریا ببرد زهی چشم دولت به روی تو باز سر شهریاران گردن فراز صدف را که بینی ز دردانه پر نه آن قدر دارد که یکدانه در تو آن در مکنون یکدانه ای که پیرایه سلطنت خانه ای نگه دار یارب به چشم خودش بپرهیز از آسیب چشم بدش خدایا در آفاق نامی کنش به توفیق طاعت گرامی کنش مقیمش در انصاف و تقوی بدار مرادش به دنیا و عقبی برآر غم از دشمن ناپسندش مباد وز اندیشه بر دل گزندش مباد بهشتی درخت آورد چون تو بار پسر نامجوی و پدر نامدار از آن خاندان خیر بیگانه دان که باشند بدخواه این خاندان زهی دین و دانش زهی عدل و داد زهی ملک و دولت که پاینده باد نگنجد کرمهای حق در قیاس چه خدمت گزارد زبان سپاس خدایا تو این شاه درویش دوست که آسایش خلق در ظل اوست بسی بر سر خلق پاینده دار به توفیق طاعت دلش زنده دار برومند دارش درخت امید سرش سبز و رویش به رحمت سفید به راه تکلف مرو سعدیا اگر صدق داری بیار و بیا تو منزل شناسی و شه راهرو تو حقگوی و خسرو حقایق شنو چه حاجت که نه کرسی آسمان نهی زیر پای قزل ارسلان مگو پای عزت بر افلاک نه بگو روی اخلاص بر خاک نه بطاعت بنه چهره بر آستان که این است سر جاده راستان اگر بنده ای سر بر این در بنه کلاه خداوندی از سر بنه به درگاه فرمانده ذوالجلال چو درویش پیش توانگر بنال چو طاعت کنی لبس شاهی مپوش چو درویش مخلص برآور خروش که پروردگارا توانگر تویی توانا و درویش پرور تویی نه کشور خدایم نه فرماندهم یکی از گدایان این درگهم تو بر خیر و نیکی دهم دسترس وگر نه چه خیر آید از من به کس دعا کن به شب چون گدایان به سوز اگر می کنی پادشاهی به روز کمر بسته گردن کشان بر درت تو بر آستان عبادت سرت زهی بندگان را خداوندگار خداوند را بنده حق گزار سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۶ - حکایت حکایت کنند از بزرگان دین حقیقت شناسان عین الیقین که صاحبدلی بر پلنگی نشست همی راند رهوار و ماری به دست یکی گفتش ای مرد راه خدای بدین ره که رفتی مرا ره نمای چه کردی که درنده رام تو شد نگین سعادت به نام تو شد بگفت ار پلنگم زبون است و مار وگر پیل و کرکس شگفتی مدار تو هم گردن از حکم داور مپیچ که گردن نپیچد ز حکم تو هیچ چو حاکم به فرمان داور بود خدایش نگهبان و یاور بود محال است چون دوست دارد تو را که در دست دشمن گذارد تو را ره این است روی از طریقت متاب بنه گام و کامی که داری بیاب نصیحت کسی سودمند آیدش که گفتار سعدی پسند آیدش

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خفته و گرگ درد گوسفند برو پاس درویش محتاج دار که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چو بیخند و سلطان درخت درخت ای پسر باشد از بیخ سخت مکن تا توانی دل خلق ریش وگر می کنی می کنی بیخ خویش اگر جاده ای بایدت مستقیم ره پارسایان امید است و بیم طبیعت شود مرد را بخردی به امید نیکی و بیم بدی گر این هر دو در پادشه یافتی در اقلیم و ملکش بنه یافتی که بخشایش آرد بر امیدوار به امید بخشایش کردگار گزند کسانش نیاید پسند که ترسد که در ملکش آید گزند وگر در سرشت وی این خوی نیست در آن کشور آسودگی بوی نیست اگر پای بندی رضا پیش گیر وگر یک سواری سر خویش گیر فراخی در آن مرز و کشور مخواه که دلتنگ بینی رعیت ز شاه ز مستکبران دلاور بترس از آن کاو نترسد ز داور بترس دگر کشور آباد بیند به خواب که دارد دل اهل کشور خراب خرابی و بدنامی آید ز جور رسد پیش بین این سخن را به غور رعیت نشاید به بیداد کشت که مر سلطنت را پناهند و پشت مراعات دهقان کن از بهر خویش که مزدور خوش دل کند کار بیش مروت نباشد بدی با کسی کز او نیکویی دیده باشی بسی شنیدم که خسرو به شیرویه گفت در آن دم که چشمش ز دیدن بخفت بر آن باش تا هرچه نیت کنی نظر در صلاح رعیت کنی الا تا نپیچی سر از عدل و رای که مردم ز دستت نپیچند پای گریزد رعیت ز بیدادگر کند نام زشتش به گیتی سمر بسی بر نیاید که بنیاد خود بکند آن که بنهاد بنیاد بد خرابی کند مرد شمشیر زن نه چندان که دود دل طفل و زن چراغی که بیوه زنی برفروخت بسی دیده باشی که شهری بسوخت از آن بهره ورتر در آفاق کیست که در ملکرانی به انصاف زیست چو نوبت رسد زین جهان غربتش ترحم فرستند بر تربتش بد و نیک مردم چو می بگذرند همان به که نامت به نیکی برند خداترس را بر رعیت گمار که معمار ملک است پرهیزگار بد اندیش توست آن و خون خوار خلق که نفع تو جوید در آزار خلق ریاست به دست کسانی خطاست که از دستشان دست ها بر خداست نکوکارپرور نبیند بدی چو بد پروری خصم خون خودی مکافات موذی به مالش مکن که بیخش برآورد باید ز بن مکن صبر بر عامل ظلم دوست که از فربهی بایدش کند پوست سر گرگ باید هم اول برید نه چون گوسفندان مردم درید چه خوش گفت بازارگانی اسیر چو گردش گرفتند دزدان به تیر چو مردانگی آید از رهزنان چه مردان لشکر چه خیل زنان شهنشه که بازارگان را بخست در خیر بر شهر و لشکر ببست کی آن جا دگر هوشمندان روند چو آوازه رسم بد بشنوند نکو بایدت نام و نیکی قبول نکو دار بازارگان و رسول بزرگان مسافر به جان پرورند که نام نکویی به عالم برند تبه گردد آن مملکت عن قریب کز او خاطر آزرده آید غریب غریب آشنا باش و سیاح دوست که سیاح جلاب نام نکوست نکو دار ضیف و مسافر عزیز وز آسیبشان بر حذر باش نیز ز بیگانه پرهیز کردن نکوست که دشمن توان بود در زی دوست غریبی که پر فتنه باشد سرش میازار و بیرون کن از کشورش تو گر خشم بر وی نگیری رواست که خود خوی بد دشمنش در قفاست وگر پارسی باشدش زاد و بوم به صنعاش مفرست و سقلاب و روم هم آن جا امانش مده تا به چاشت نشاید بلا بر دگر کس گماشت که گویند برگشته باد آن زمین کز او مردم آیند بیرون چنین قدیمان خود را بیفزای قدر که هرگز نیاید ز پرورده غدر چو خدمتگزاریت گردد کهن حق سالیانش فرامش مکن گر او را هرم دست خدمت ببست تو را بر کرم همچنان دست هست شنیدم که شاپور دم در کشید چو خسرو به رسمش قلم در کشید چو شد حالش از بی نوایی تباه نبشت این حکایت به نزدیک شاه چو بذل تو کردم جوانی خویش به هنگام پیری مرانم ز پیش عمل گر دهی مرد منعم شناس که مفلس ندارد ز سلطان هراس چو مفلس فرو برد گردن به دوش از او بر نیاید دگر جز خروش چو مشرف دو دست از امانت بداشت بباید بر او ناظری بر گماشت ور او نیز در ساخت با خاطرش ز مشرف عمل بر کن و ناظرش خدا ترس باید امانت گزار امین کز تو ترسد امینش مدار امین باید از داور اندیشناک نه از رفع دیوان و زجر و هلاک بیفشان و بشمار و فارغ نشین که از صد یکی را نبینی امین دو همجنس دیرینه را هم قلم نباید فرستاد یک جا به هم چه دانی که همدست گردند و یار یکی دزد باشد یکی پرده دار چو دزدان ز هم باک دارند و بیم رود در میان کاروانی سلیم یکی را که معزول کردی ز جاه چو چندی برآید ببخشش گناه بر آوردن کام امیدوار به از قید بندی شکستن هزار نویسنده را گر ستون عمل بیفتد نبرد طناب امل به فرمانبران بر شه دادگر پدروار خشم آورد بر پسر گهش می زند تا شود دردناک گهی می کند آبش از دیده پاک چو نرمی کنی خصم گردد دلیر وگر خشم گیری شوند از تو سیر درشتی و نرمی به هم در به است چو رگ زن که جراح و مرهم نه است جوان مرد و خوش خوی و بخشنده باش چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش نیامد کس اندر جهان کاو بماند مگر آن کز او نام نیکو بماند نمرد آن که ماند پس از وی به جای پل و خانی و خان و مهمان سرای هر آن کاو نماند از پسش یادگار درخت وجودش نیاورد بار وگر رفت و آثار خیرش نماند نشاید پس مرگش الحمد خواند چو خواهی که نامت بود جاودان مکن نام نیک بزرگان نهان همین نقش بر خوان پس از عهد خویش که دیدی پس از عهد شاهان پیش همین کام و ناز و طرب داشتند به آخر برفتند و بگذاشتند یکی نام نیکو ببرد از جهان یکی رسم بد ماند از او جاودان به سمع رضا مشنو ایذای کس وگر گفته آید به غورش برس گنهکار را عذر نسیان بنه چو زنهار خواهند زنهار ده گر آید گنهکاری اندر پناه نه شرط است کشتن به اول گناه چو باری بگفتند و نشنید پند بده گوشمالش به زندان و بند وگر پند و بندش نیاید بکار درختی خبیث است بیخش برآر چو خشم آیدت بر گناه کسی تأمل کنش در عقوبت بسی که سهل است لعل بدخشان شکست شکسته نشاید دگرباره بست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت ولیکن فرو مانده بی برگ سخت دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حراق و او در میان سوخته به شهری در آمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار که طبعی نکونامی اندیش داشت سر عجز در پای درویش داشت بشستند خدمتگزاران شاه سر و تن به حمامش از گرد راه چو بر آستان ملک سر نهاد نیایش کنان دست بر بر نهاد درآمد به ایوان شاهنشهی که بختت جوان باد و دولت رهی نرفتم در این مملکت منزلی کز آسیب آزرده دیدم دلی ندیدم کسی سرگران از شراب مگر هم خرابات دیدم خراب ملک را همین ملک پیرایه بس که راضی نگردد به آزار کس سخن گفت و دامان گوهر فشاند به نطقی که شه آستین برفشاند پسند آمدش حسن گفتار مرد به نزد خودش خواند و اکرام کرد زرش داد و گوهر به شکر قدوم بپرسیدش از گوهر و زاد و بوم بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت به قربت ز دیگر کسان بر گذشت ملک با دل خویش با گفت و گو که دست وزارت سپارد بدو ولیکن بتدریج تا انجمن به سستی نخندند بر رای من به عقلش بباید نخست آزمود به قدر هنر پایگاهش فزود برد بر دل از جور غم بارها که نا آزموده کند کارها چو قاضی به فکرت نویسد سجل نگردد ز دستاربندان خجل نظر کن چو سوفار داری به شست نه آنگه که پرتاب کردی ز دست چو یوسف کسی در صلاح و تمیز به یک سال باید که گردد عزیز به ایام تا بر نیاید بسی نشاید رسیدن به غور کسی ز هر نوع اخلاق او کشف کرد خردمند و پاکیزه دین بود مرد نکو سیرتش دید و روشن قیاس سخن سنج و مقدار مردم شناس به رای از بزرگان مهش دید و بیش نشاندش زبردست دستور خویش چنان حکمت و معرفت کار بست که از امر و نهیش درونی نخست در آورد ملکی به زیر قلم کز او بر وجودی نیامد الم زبان همه حرف گیران ببست که حرفی بدش بر نیامد ز دست حسودی که یک جو خیانت ندید به کارش نیامد چو گندم تپید ز روشن دلش ملک پرتو گرفت وزیر کهن را غم نو گرفت ندید آن خردمند را رخنه ای که در وی تواند زدن طعنه ای امین و بد اندیش طشتند و مور نشاید در او رخنه کردن به زور ملک را دو خورشید طلعت غلام به سر بر کمر بسته بودی مدام دو پاکیزه پیکر چو حور و پری چو خورشید و ماه از سدیگر بری دو صورت که گفتی یکی نیست بیش نموده در آیینه همتای خویش سخنهای دانای شیرین سخن گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن چو دیدند کاوصاف و خلقش نکوست به طبعش هواخواه گشتند و دوست در او هم اثر کرد میل بشر نه میلی چو کوتاه بینان به شر از آسایش آنگه خبر داشتی که در روی ایشان نظر داشتی چو خواهی که قدرت بماند بلند دل ای خواجه در ساده رویان مبند وگر خود نباشد غرض در میان حذر کن که دارد به هیبت زیان وزیر اندر این شمه ای راه برد به خبث این حکایت بر شاه برد که این را ندانم چه خوانند و کیست نخواهد به سامان در این ملک زیست سفر کردگان لاابالی زیند که پرورده ملک و دولت نیند شنیدم که با بندگانش سر است خیانت پسند است و شهوت پرست نشاید چنین خیره روی تباه که بد نامی آرد در ایوان شاه مگر نعمت شه فرامش کنم که بینم تباهی و خامش کنم به پندار نتوان سخن گفت زود نگفتم تو را تا یقینم نبود ز فرمانبرانم کسی گوش داشت که آغوش را اندر آغوش داشت من این گفتم اکنون ملک راست رای چو من آزمودم تو نیز آزمای به ناخوب تر صورتی شرح داد که بد مرد را نیکروزی مباد بداندیش بر خرده چون دست یافت درون بزرگان به آتش بتافت به خرده توان آتش افروختن پس آنگه درخت کهن سوختن ملک را چنان گرم کرد این خبر که جوشش برآمد چو مرجل به سر غضب دست در خون درویش داشت ولیکن سکون دست در پیش داشت که پرورده کشتن نه مردی بود ستم در پی داد سردی بود میازار پرورده خویشتن چو تیر تو دارد به تیرش مزن به نعمت نبایست پروردنش چو خواهی به بیداد خون خوردنش از او تا هنرها یقینت نشد در ایوان شاهی قرینت نشد کنون تا یقینت نگردد گناه به گفتار دشمن گزندش مخواه ملک در دل این راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت دل است ای خردمند زندان راز چو گفتی نیاید به زنجیر باز نظر کرد پوشیده در کار مرد خلل دید در رای هشیار مرد که ناگه نظر زی یکی بنده کرد پری چهره در زیر لب خنده کرد دو کس را که با هم بود جان و هوش حکایت کنانند و ایشان خموش چو دیده به دیدار کردی دلیر نگردی چو مستسقی از دجله سیر ملک را گمان بدی راست شد ز سودا بر او خشمگین خواست شد هم از حسن تدبیر و رای تمام به آهستگی گفتش ای نیک نام تو را من خردمند پنداشتم بر اسرار ملکت امین داشتم گمان بردمت زیرک و هوشمند ندانستمت خیره و ناپسند چنین مرتفع پایه جای تو نیست گناه از من آمد خطای تو نیست که چون بدگهر پرورم لاجرم خیانت روا داردم در حرم برآورد سر مرد بسیاردان چنین گفت با خسرو کاردان مرا چون بود دامن از جرم پاک نباشد ز خبث بداندیش باک به خاطر درم هرگز این ظن نرفت ندانم که گفت آنچه بر من نرفت شهنشاه گفت آنچه گفتم برت بگویند خصمان به روی اندرت چنین گفت با من وزیر کهن تو نیز آنچه دانی بگوی و بکن تسبم کنان دست بر لب گرفت کز او هر چه آید نیاید شگفت حسودی که بیند به جای خودم کجا بر زبان آورد جز بدم من آن ساعت انگاشتم دشمنش که بنشاند شه زیردست منش چو سلطان فضیلت نهد بر ویم ندانی که دشمن بود در پیم مرا تا قیامت نگیرد به دوست چو بیند که در عز من ذل اوست بر اینت بگویم حدیثی درست اگر گوش با بنده داری نخست ندانم کجا دیده ام در کتاب که ابلیس را دید شخصی به خواب به بالا صنوبر به دیدن چو حور چو خورشیدش از چهره می تافت نور فرا رفت و گفت ای عجب این تویی فرشته نباشد بدین نیکویی تو کاین روی داری به حسن قمر چرا در جهانی به زشتی سمر چرا نقش بندت در ایوان شاه دژم روی کرده ست و زشت و تباه شنید این سخن بخت برگشته دیو به زاری برآورد بانگ و غریو که ای نیکبخت این نه شکل من است ولیکن قلم در کف دشمن است مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک وزیری که جاه من آبش بریخت به فرسنگ باید ز مکرش گریخت ولیکن نیندیشم از خشم شاه دلاور بود در سخن بی گناه اگر محتسب گردد آن را غم است که سنگ ترازوی بارش کم است چو حرفم برآید درست از قلم مرا از همه حرف گیران چه غم ملک در سخن گفتنش خیره ماند سر دست فرماندهی برفشاند که مجرم به زرق و زبان آوری ز جرمی که دارد نگردد بری ز خصمت همانا که نشنیده ام نه آخر به چشم خودم دیده ام کز این زمره خلق در بارگاه نمی باشدت جز در اینان نگاه بخندید مرد سخنگوی و گفت حق است این سخن حق نشاید نهفت در این نکته ای هست اگر بشنوی که حکمت روان باد و دولت قوی نبینی که درویش بی دستگاه به حسرت کند در توانگر نگاه مرا دستگاه جوانی برفت به لهو و لعب زندگانی برفت ز دیدار اینان ندارم شکیب که سرمایه داران حسنند و زیب مرا همچنین چهره گلفام بود بلورینم از خوبی اندام بود در این غایتم رشت باید کفن که مویم چو پنبه ست و دوکم بدن مرا همچنین جعد شبرنگ بود قبا در بر از نازکی تنگ بود دو رشته درم در دهن داشت جای چو دیواری از خشت سیمین به پای کنونم نگه کن به وقت سخن بیفتاده یک یک چو سور کهن در اینان به حسرت چرا ننگرم که عمر تلف کرده یاد آورم برفت از من آن روزهای عزیز به پایان رسد ناگه این روز نیز چو دانشور این در معنی بسفت بگفت این کز این به محال است گفت در ارکان دولت نگه کرد شاه کز این خوبتر لفظ و معنی مخواه کسی را نظر سوی شاهد رواست که داند بدین شاهدی عذر خواست به عقل ار نه آهستگی کردمی به گفتار خصمش بیازردمی به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ ز صاحب غرض تا سخن نشنوی که گر کار بندی پشیمان شوی نکونام را جاه و تشریف و مال بیفزود و بدگوی را گوشمال به تدبیر دستور دانشورش به نیکی بشد نام در کشورش به عدل و کرم سالها ملک راند برفت و نکونامی از وی بماند چنین پادشاهان که دین پرورند به بازوی دین گوی دولت برند از آنان نبینم در این عهد کس وگر هست بوبکر سعد است و بس بهشتی درختی تو ای پادشاه که افکنده ای سایه یک ساله راه طمع بود از بخت نیک اخترم که بال همای افکند بر سرم خرد گفت دولت نبخشد همای گر اقبال خواهی در این سایه آی خدایا به رحمت نظر کرده ای که این سایه بر خلق گسترده ای دعا گوی این دولتم بنده وار خدایا تو این سایه پاینده دار صواب است پیش از کشش بند کرد که نتوان سر کشته پیوند کرد خداوند فرمان و رای و شکوه ز غوغای مردم نگردد ستوه سر پر غرور از تحمل تهی حرامش بود تاج شاهنشهی نگویم چو جنگ آوری پای دار چو خشم آیدت عقل بر جای دار تحمل کند هر که را عقل هست نه عقلی که خشمش کند زیردست چو لشکر برون تاخت خشم از کمین نه انصاف ماند نه تقوی نه دین ندیدم چنین دیو زیر فلک که از وی گریزند چندین ملک

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳ - گفتار اندر بخشایش بر ضعیفان نه بر حکم شرع آب خوردن خطاست وگر خون به فتوی بریزی رواست که را شرع فتوی دهد بر هلاک الا تا نداری ز کشتنش باک وگر دانی اندر تبارش کسان بر ایشان ببخشای و راحت رسان گنه بود مرد ستمکاره را چه تاوان زن و طفل بیچاره را تنت زورمند است و لشکر گران ولیکن در اقلیم دشمن مران که وی بر حصاری گریزد بلند رسد کشوری بی گنه را گزند نظر کن در احوال زندانیان که ممکن بود بی گنه در میان چو بازارگان در دیارت بمرد به مالش خساست بود دستبرد کز آن پس که بر وی بگریند زار به هم باز گویند خویش و تبار که مسکین در اقلیم غربت بمرد متاعی کز او ماند ظالم ببرد بیندیش از آن طفلک بی پدر وز آه دل دردمندش حذر بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال پسندیده کاران جاوید نام تطاول نکردند بر مال عام بر آفاق اگر سر به سر پادشاست چو مال از توانگر ستاند گداست بمرد از تهیدستی آزاد مرد ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۴ - در معنی شفقت بر حال رعیت شنیدم که فرماندهی دادگر قبا داشتی هر دو روی آستر یکی گفتش ای خسرو نیکروز ز دیبای چینی قبایی بدوز بگفت این قدر ستر و آسایش است وز این بگذری زیب و آرایش است نه از بهر آن می ستانم خراج که زینت کنم بر خود و تخت و تاج چو همچون زنان حله در تن کنم به مردی کجا دفع دشمن کنم مرا هم ز صد گونه آز و هواست ولیکن خزینه نه تنها مراست خزاین پر از بهر لشکر بود نه از بهر آذین و زیور بود سپاهی که خوشدل نباشد ز شاه ندارد حدود ولایت نگاه چو دشمن خر روستایی برد ملک باج و ده یک چرا می خورد مخالف خرش برد و سلطان خراج چه اقبال ماند در آن تخت و تاج رعیت درخت است اگر پروری به کام دل دوستان بر خوری به بی رحمی از بیخ و بارش مکن که نادان کند حیف بر خویشتن مروت نباشد بر افتاده زور برد مرغ دون دانه از پیش مور کسان بر خورند از جوانی و بخت که بر زیردستان نگیرند سخت اگر زیردستی در آید ز پای حذر کن ز نالیدنش بر خدای چو شاید گرفتن به نرمی دیار به پیکار خون از مشامی میار به مردی که ملک سراسر زمین نیرزد که خونی چکد بر زمین شنیدم که جمشید فرخ سرشت به سرچشمه ای بر به سنگی نوشت بر این چشمه چون ما بسی دم زدند برفتند چون چشم بر هم زدند گرفتیم عالم به مردی و زور ولیکن نبردیم با خود به گور چو بر دشمنی باشدت دسترس مرنجانش کاو را همین غصه بس عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در گردنت

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۵ - حکایت در شناختن دوست و دشمن را شنیدم که دارای فرخ تبار ز لشکر جدا ماند روز شکار دوان آمدش گله بانی به پیش به دل گفت دارای فرخنده کیش مگر دشمن است این که آمد به جنگ ز دورش بدوزم به تیر خدنگ کمان کیانی به زه راست کرد به یک دم وجودش عدم خواست کرد بگفت ای خداوند ایران و تور که چشم بد از روزگار تو دور من آنم که اسبان شه پرورم به خدمت بدین مرغزار اندرم ملک را دل رفته آمد به جای بخندید و گفت ای نکوهیده رای تو را یاوری کرد فرخ سروش وگر نه زه آورده بودم به گوش نگهبان مرعی بخندید و گفت نصیحت ز منعم نباید نهفت نه تدبیر محمود و رای نکوست که دشمن نداند شهنشه ز دوست چنان است در مهتری شرط زیست که هر کهتری را بدانی که کیست مرا بارها در حضر دیده ای ز خیل و چراگاه پرسیده ای کنونت به مهر آمدم پیشباز نمی دانیم از بداندیش باز توانم من ای نامور شهریار که اسبی برون آرم از صد هزار مرا گله بانی به عقل است و رای تو هم گله خویش باری بپای در آن تخت و ملک از خلل غم بود که تدبیر شاه از شبان کم بود سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۶ - گفتار اندر نظر در حق رعیت مظلوم تو کی بشنوی ناله دادخواه به کیوان برت کله خوابگاه چنان خسب کآید فغانت به گوش اگر دادخواهی برآرد خروش که نالد ز ظالم که در دور توست که هر جور کاو می کند جور توست نه سگ دامن کاروانی درید که دهقان نادان که سگ پرورید دلیر آمدی سعدیا در سخن چو تیغت به دست است فتحی بکن بگو آنچه دانی که حق گفته به نه رشوت ستانی و نه عشوه ده طمع بند و دفتر ز حکمت بشوی طمع بگسل و هرچه دانی بگوی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۷ - هم در این معنی خبر یافت گردن کشی در عراق که می گفت مسکینی از زیر طاق تو هم بر دری هستی امیدوار پس امید بر در نشینان برآر نخواهی که باشد دلت دردمند دل دردمندان برآور ز بند پریشانی خاطر دادخواه براندازد از مملکت پادشاه تو خفته خنک در حرم نیمروز غریب از برون گو به گرما بسوز ستاننده داد آن کس خداست که نتواند از پادشه دادخواست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۸ - حکایت در معنی شفقت یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی در انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود از روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که شد بدر سیمای مردم هلال چو در مردم آرام و قوت ندید خود آسوده بودن مروت ندید چو بیند کسی زهر در کام خلق کیش بگذرد آب نوشین به حلق بفرمود و بفروختندش به سیم که رحم آمدش بر غریب و یتیم به یک هفته نقدش به تاراج داد به درویش و مسکین و محتاج داد فتادند در وی ملامت کنان که دیگر به دستت نیاید چنان شنیدم که می گفت و باران دمع فرو می دویدش به عارض چو شمع که زشت است پیرایه بر شهریار دل شهری از ناتوانی فگار مرا شاید انگشتری بی نگین نشاید دل خلقی اندوهگین خنک آن که آسایش مرد و زن گزیند بر آرایش خویشتن نکردند رغبت هنرپروران به شادی خویش از غم دیگران اگر خوش بخسبد ملک بر سریر نپندارم آسوده خسبد فقیر وگر زنده دارد شب دیر باز بخسبند مردم به آرام و ناز بحمدالله این سیرت و راه راست اتابک ابوبکر بن سعد راست کس از فتنه در پارس دیگر نشان نبیند مگر قامت مهوشان یکی پنج بیتم خوش آمد به گوش که در مجلسی می سرودند دوش مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود مر او را چو دیدم سر از خواب مست بدو گفتم ای سرو پیش تو پست دمی نرگس از خواب نوشین بشوی چو گلبن بخند و چو بلبل بگوی چه می خسبی ای فتنه روزگار بیا و می لعل نوشین بیار نگه کرد شوریده از خواب و گفت مرا فتنه خوانی و گویی مخفت در ایام سلطان روشن نفس نبیند دگر فتنه بیدار کس سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۹ - حکایت اتابک تکله در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عبادت نشست که دریابم این پنج روزی که هست چو می بگذرد جاه و ملک و سریر نبرد از جهان دولت الا فقیر چو بشنید دانای روشن نفس به تندی برآشفت کای تکله بس طریقت به جز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست تو بر تخت سلطانی خویش باش به اخلاق پاکیزه درویش باش به صدق و ارادت میان بسته دار ز طامات و دعوی زبان بسته دار قدم باید اندر طریقت نه دم که اصلی ندارد دم بی قدم بزرگان که نقد صفا داشتند چنین خرقه زیر قبا داشتند

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۰ - حکایت ملک روم با دانشمند شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت سر دست مردی و جهدم بتافت چه تدبیر سازم چه درمان کنم که از غم بفرسود جان در تنم بگفت ای برادر غم خویش خور که از عمر بهتر شد و بیشتر تو را این قدر تا بمانی بس است چو رفتی جهان جای دیگر کس است اگر هوشمند است و گر بی خرد غم او مخور کاو غم خود خورد مشقت نیرزد جهان داشتن گرفتن به شمشیر و بگذاشتن بدین پنج روزه اقامت مناز به اندیشه تدبیر رفتن بساز که را دانی از خسروان عجم ز عهد فریدون و ضحاک و جم که بر تخت و ملکش نیامد زوال نماند به جز ملک ایزد تعال که را جاودان ماندن امید ماند چو کس را نبینی که جاوید ماند که را سیم و زر ماند و گنج و مال پس از وی به چندی شود پایمال وز آن کس که خیری بماند روان دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگی کز او نام نیکو نماند توان گفت با اهل دل کاو نماند الا تا درخت کرم پروری گر امیدواری کز او بر خوری کرم کن که فردا که دیوان نهند منازل به مقدار احسان دهند یکی را که سعی قدم پیشتر به درگاه حق منزلت بیشتر یکی باز پس خاین و شرمسار بترسد همی مرد ناکرده کار بهل تا به دندان گزد پشت دست تنوری چنین گرم و نانی نبست بدانی گه غله برداشتن که سستی بود تخم ناکاشتن سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۱ - حکایت مرزبان ستمگار با زاهد خردمند مردی در اقصای شام گرفت از جهان کنج غاری مقام به صبرش در آن کنج تاریک جای به گنج قناعت فرو رفته پای شنیدم که نامش خدادوست بود ملک سیرتی آدمی پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش که در می نیامد به درها سرش تمنا کند عارف پاکباز به دریوزه از خویشتن ترک آز چو هر ساعتش نفس گوید بده به خواری بگرداندش ده به ده در آن مرز کاین پیر هشیار بود یکی مرزبان ستمکار بود که هر ناتوان را که دریافتی به سرپنجگی پنجه برتافتی جهان سوز و بی رحمت و خیره کش ز تلخیش روی جهانی ترش گروهی برفتند از آن ظلم و عار ببردند نام بدش در دیار گروهی بماندند مسکین و ریش پس چرخه نفرین گرفتند پیش ید ظلم جایی که گردد دراز نبینی لب مردم از خنده باز به دیدار شیخ آمدی گاه گاه خدادوست در وی نکردی نگاه ملک نوبتی گفتش ای نیکبخت به نفرت ز من در مکش روی سخت مرا با تو دانی سر دوستی است تو را دشمنی با من از بهر چیست گرفتم که سالار کشور نیم به عزت ز درویش کمتر نیم نگویم فضیلت نهم بر کسی چنان باش با من که با هر کسی شنید این سخن عابد هوشیار بر آشفت و گفت ای ملک هوش دار وجودت پریشانی خلق از اوست ندارم پریشانی خلق دوست تو با آن که من دوستم دشمنی نپندارمت دوستدار منی چرا دوست دارم به باطل منت چو دانم که دارد خدا دشمنت مده بوسه بر دست من دوستوار برو دوستداران من دوست دار خدادوست را گر بدرند پوست نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل که خلقی بخسبند از او تنگدل

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۲ - گفتار اندر نگه داشتن خاطر درویشان مها زورمندی مکن با کهان که بر یک نمط می نماند جهان سر پنجه ناتوان بر مپیچ که گر دست یابد برآیی به هیچ عدو را به کوچک نباید شمرد که کوه کلان دیدم از سنگ خرد نبینی که چون با هم آیند مور ز شیران جنگی برآرند شور نه موری که مویی کز آن کمتر است چو پر شد ز زنجیر محکمتر است مبر گفتمت پای مردم ز جای که عاجز شوی گر درآیی ز پای دل دوستان جمع بهتر که گنج خزینه تهی به که مردم به رنج مینداز در پای کار کسی که افتد که در پایش افتی بسی تحمل کن ای ناتوان از قوی که روزی تواناتر از وی شوی به همت برآر از ستیهنده شور که بازوی همت به از دست زور لب خشک مظلوم را گو بخند که دندان ظالم بخواهند کند به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت خورد کاروانی غم بار خویش نسوزد دلش بر خر پشت ریش گرفتم کز افتادگان نیستی چو افتاده بینی چرا نیستی بر اینت بگویم یکی سرگذشت که سستی بود زین سخن درگذشت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی چنان قحط سالی شد اندر دمشق که یاران فراموش کردند عشق چنان آسمان بر زمین شد بخیل که لب تر نکردند زرع و نخیل بخوشید سرچشمه های قدیم نماند آب جز آب چشم یتیم نبودی به جز آه بیوه زنی اگر بر شدی دودی از روزنی چو درویش بی رنگ دیدم درخت قوی بازوان سست و درمانده سخت نه در کوه سبزی نه در باغ شخ ملخ بوستان خورده مردم ملخ در آن حال پیش آمدم دوستی از او مانده بر استخوان پوستی وگرچه به مکنت قوی حال بود خداوند جاه و زر و مال بود بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی چه درماندگی پیشت آمد بگوی بغرید بر من که عقلت کجاست چو دانی و پرسی سؤالت خطاست نبینی که سختی به غایت رسید مشقت به حد نهایت رسید نه باران همی آید از آسمان نه بر می رود دود فریادخوان بدو گفتم آخر تو را باک نیست کشد زهر جایی که تریاک نیست گر از نیستی دیگری شد هلاک تو را هست بط را ز طوفان چه باک نگه کرد رنجیده در من فقیه نگه کردن عالم اندر سفیه که مرد ارچه بر ساحل است ای رفیق نیاساید و دوستانش غریق من از بینوایی نیم روی زرد غم بینوایان رخم زرد کرد نخواهد که بیند خردمند ریش نه بر عضو مردم نه بر عضو خویش یکی اول از تندرستان منم که ریشی ببینم بلرزد تنم منغص بود عیش آن تندرست که باشد به پهلوی بیمار سست چو بینم که درویش مسکین نخورد به کام اندرم لقمه زهر است و درد یکی را به زندان درش دوستان کجا ماندش عیش در بوستان

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۴ - حکایت شبی دود خلق آتشی برفروخت شنیدم که بغداد نیمی بسوخت یکی شکر گفت اندران خاک و دود که دکان ما را گزندی نبود جهاندیده ای گفتش ای بوالهوس تو را خود غم خویشتن بود و بس پسندی که شهری بسوزد به نار اگر چه سرایت بود بر کنار به جز سنگدل ناکند معده تنگ چو بیند کسان بر شکم بسته سنگ توانگر خود آن لقمه چون می خورد چو بیند که درویش خون می خورد مگو تندرست است رنجور دار که می پیچد از غصه رنجوروار تنکدل چو یاران به منزل رسند نخسبد که واماندگان از پسند دل پادشاهان شود بارکش چو بینند در گل خر خارکش اگر در سرای سعادت کس است ز گفتار سعدیش حرفی بس است همینت بسنده ست اگر بشنوی که گر خار کاری سمن ندروی سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۵ - اندر معنی عدل و ظلم و ثمرهٔ آن خبرداری از خسروان عجم که کردند بر زیردستان ستم نه آن شوکت و پادشایی بماند نه آن ظلم بر روستایی بماند خطا بین که بر دست ظالم برفت جهان ماند و با او مظالم برفت خنک روز محشر تن دادگر که در سایه عرش دارد مقر به قومی که نیکی پسندد خدای دهد خسروی عادل و نیک رای چو خواهد که ویران شود عالمی کند ملک در پنجه ظالمی سگالند از او نیکمردان حذر که خشم خدای است بیدادگر بزرگی از او دان و منت شناس که زایل شود نعمت ناسپاس اگر شکر کردی بر این ملک و مال به مالی و ملکی رسی بی زوال وگر جور در پادشایی کنی پس از پادشایی گدایی کنی حرام است بر پادشه خواب خوش چو باشد ضعیف از قوی بارکش میازار عامی به یک خردله که سلطان شبان است و عامی گله چو پرخاش بینند و بیداد از او شبان نیست گرگ است فریاد از او بد انجام رفت و بد اندیشه کرد که با زیردستان جفا پیشه کرد به سختی و سستی بر این بگذرد بماند بر او سالها نام بد نخواهی که نفرین کنند از پست نکو باش تا بد نگوید کست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۶ - حکایت برادران ظالم و عادل و عاقبت ایشان شنیدم که در مرزی از باختر برادر دو بودند از یک پدر سپهدار و گردن کش و پیلتن نکو روی و دانا و شمشیر زن پدر هر دو را سهمگین مرد یافت طلبکار جولان و ناورد یافت برفت آن زمین را دو قسمت نهاد به هر یک پسر زآن نصیبی بداد مبادا که بر یکدگر سر کشند به پیکار شمشیر کین برکشند پدر بعد از آن روزگاری شمرد به جان آفرین جان شیرین سپرد اجل بگسلاندش طناب امل وفاتش فرو بست دست عمل مقرر شد آن مملکت بر دو شاه که بی حد و مر بود گنج و سپاه به حکم نظر در به افتاد خویش گرفتند هر یک یکی راه پیش یکی عدل تا نام نیکو برد یکی ظلم تا مال گرد آورد یکی عاطفت سیرت خویش کرد درم داد و تیمار درویش خورد بنا کرد و نان داد و لشکر نواخت شب از بهر درویش شبخانه ساخت خزاین تهی کرد و پر کرد جیش چنان کز خلایق به هنگام عیش برآمد همی بانگ شادی چو رعد چو شیراز در عهد بوبکر سعد خدیو خردمند فرخ نهاد که شاخ امیدش برومند باد حکایت شنو کان گو نامجوی پسندیده پی بود و فرخنده خوی ملازم به دلداری خاص و عام ثناگوی حق بامدادان و شام در آن ملک قارون برفتی دلیر که شه دادگر بود و درویش سیر نیامد در ایام او بر دلی نگویم که خاری که برگ گلی سرآمد به تأیید ملک از سران نهادند سر بر خطش سروران دگر خواست کافزون کند تخت و تاج بیافزود بر مرد دهقان خراج طمع کرد در مال بازارگان بلا ریخت بر جان بیچارگان به امید بیشی نداد و نخورد خردمند داند که ناخوب کرد که تا جمع کرد آن زر از گربزی پراکنده شد لشکر از عاجزی شنیدند بازارگانان خبر که ظلم است در بوم آن بی هنر بریدند از آنجا خرید و فروخت زراعت نیامد رعیت بسوخت چو اقبالش از دوستی سر بتافت به ناکام دشمن بر او دست یافت ستیز فلک بیخ و بارش بکند سم اسب دشمن دیارش بکند وفا در که جوید چو پیمان گسیخت خراج از که خواهد چو دهقان گریخت چه نیکی طمع دارد آن بی صفا که باشد دعای بدش در قفا چو بختش نگون بود در کاف کن نکرد آنچه نیکانش گفتند کن چه گفتند نیکان بدان نیکمرد تو برخور که بیدادگر بر نخورد گمانش خطا بود و تدبیر سست که در عدل بود آنچه در ظلم جست یکی بر سر شاخ بن می برید خداوند بستان نگه کرد و دید بگفتا گر این مرد بد می کند نه با من که با نفس خود می کند نصیحت بجای است اگر بشنوی ضعیفان میفکن به کتف قوی که فردا به داور برد خسروی گدایی که پیشت نیرزد جوی چو خواهی که فردا به وی مهتری مکن دشمن خویشتن کهتری که چون بگذرد بر تو این سلطنت بگیرد به قهر آن گدا دامنت مکن پنجه از ناتوانان بدار که گر بفکنندت شوی شرمسار که زشت است در چشم آزادگان بیافتادن از دست افتادگان بزرگان روشندل نیکبخت به فرزانگی تاج بردند و تخت به دنباله راستان کج مرو وگر راست خواهی ز سعدی شنو

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۷ - صفت جمعیت اوقات درویشان راضی مگو جاهی از سلطنت بیش نیست که ایمن تر از ملک درویش نیست سبکبار مردم سبک تر روند حق این است و صاحبدلان بشنوند تهیدست تشویش نانی خورد جهانبان به قدر جهانی خورد گدا را چو حاصل شود نان شام چنان خوش بخسبد که سلطان شام غم و شادمانی به سر می رود به مرگ این دو از سر به در می رود چه آن را که بر سر نهادند تاج چه آن را که بر گردن آمد خراج اگر سرفرازی به کیوان بر است وگر تنگدستی به زندان در است چو خیل اجل بر سر هر دو تاخت نمی شاید از یکدگرشان شناخت سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۸ - حکایت عابد و استخوان پوسیده شنیدم که یک بار در حله ای سخن گفت با عابدی کله ای که من فر فرماندهی داشتم به سر بر کلاه مهی داشتم سپهرم مدد کرد و نصرت وفاق گرفتم به بازوی دولت عراق طمع کرده بودم که کرمان خورم که ناگه بخوردند کرمان سرم بکن پنبه غفلت از گوش هوش که از مردگان پندت آید به گوش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۹ - گفتار اندر نکوکاری و بدکاری و عاقبت آنها نکوکار مردم نباشد بدش نورزد کسی بد که نیک افتدش شر انگیز هم بر سر شر شود چو کژدم که با خانه کمتر شود اگر نفع کس در نهاد تو نیست چنین گوهر و سنگ خارا یکی است غلط گفتم ای یار شایسته خوی که نفع است در آهن و سنگ و روی چنین آدمی مرده به ننگ را که بر وی فضیلت بود سنگ را نه هر آدمی زاده از دد به است که دد ز آدمی زاده بد به است به است از دد انسان صاحب خرد نه انسان که در مردم افتد چو دد چو انسان نداند به جز خورد و خواب کدامش فضیلت بود بر دواب سوار نگون بخت بی راهرو پیاده برد ز او به رفتن گرو کسی دانه نیکمردی نکاشت کز او خرمن کام دل برنداشت نه هرگز شنیدیم در عمر خویش که بدمرد را نیکی آمد به پیش سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۰ - حکایت شحنه مردم آزار گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم به جز بد ندید بیافتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی به فریاد کس که می خواهی امروز فریادرس همه تخم نامردمی کاشتی ببین لاجرم بر که برداشتی که بر جان ریشت نهد مرهمی که دلها ز ریشت بنالد همی تو ما را همی چاه کندی به راه به سر لاجرم در فتادی به چاه دو کس چه کنند از پی خاص و عام یکی نیک محضر دگر زشت نام یکی تشنه را تا کند تازه حلق دگر تا به گردن در افتند خلق اگر بد کنی چشم نیکی مدار که هرگز نیارد گز انگور بار نپندارم ای در خزان کشته جو که گندم ستانی به وقت درو درخت زقوم ار به جان پروری مپندار هرگز کز او بر خوری رطب ناورد چوب خرزهره بار چو تخم افکنی بر همان چشم دار

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۱ - حکایت حجاج یوسف حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بیانداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را به پرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای عجب داشت سنگین دل تیره رای چو دیدش که خندید و دیگر گریست بپرسید کاین خنده و گریه چیست بگفتا همی گریم از روزگار که طفلان بیچاره دارم چهار همی خندم از لطف یزدان پاک که مظلوم رفتم نه ظالم به خاک پسر گفتش ای نامور شهریار یکی دست از این مرد صوفی بدار که خلقی بر او روی دارند و پشت نه رای است خلقی به یک بار کشت بزرگی و عفو و کرم پیشه کن ز خردان اطفالش اندیشه کن شنیدم که نشنید و خونش بریخت ز فرمان داور که داند گریخت بزرگی در آن فکرت آن شب بخفت به خواب اندرش دید و پرسید و گفت دمی بیش بر من سیاست نراند عقوبت بر او تا قیامت بماند نخفته ست مظلوم از آهش بترس ز دود دل صبحگاهش بترس نترسی که پاک اندرونی شبی بر آرد ز سوز جگر یا ربی نه ابلیس بد کرد و نیکی ندید بر پاک ناید ز تخم پلید سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۲ - در نواخت رعیت و رحمت بر افتادگان مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد تو را نیز در پرده ننگ مزن بانگ بر شیرمردان درشت چو با کودکان برنیایی به مشت یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند خردمند را مکن جور بر خردکان ای پسر که یک روزت افتد بزرگی به سر نمی ترسی ای گرگک کم خرد که روزی پلنگیت بر هم درد به خردی درم زور سرپنجه بود دل زیردستان ز من رنجه بود بخوردم یکی مشت زورآوران نکردم دگر زور بر لاغران الا تا به غفلت نخفتی که نوم حرام است بر چشم سالار قوم غم زیردستان بخور زینهار بترس از زبردستی روزگار نصیحت که خالی بود از غرض چو داروی تلخ است دفع مرض

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۳ - حکایت در این معنی یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف جسد که می برد بر زیردستان حسد که شاه ار چه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است ندیمی زمین ملک بوسه داد که ملک خداوند جاوید باد در این شهر مردی مبارک دم است که در پارسایی چنویی کم است نرفته ست هرگز ره ناصواب دلی روشن و دعوتی مستجاب نبردند پیشش مهمات کس که مقصود حاصل نشد در نفس بخوان تا بخواند دعایی بر این که رحمت رسد ز آسمان برین بفرمود تا مهتران خدم بخواندند پیر مبارک قدم برفتند و گفتند و آمد فقیر تنی محتشم در لباسی حقیر بگفتا دعایی کن ای هوشمند که در رشته چون سوزنم پای بند شنید این سخن پیر خم بوده پشت به تندی برآورد بانگی درشت که حق مهربان است بر دادگر ببخشای و بخشایش حق نگر دعای منت کی شود سودمند اسیران محتاج در چاه و بند تو ناکرده بر خلق بخشایشی کجا بینی از دولت آسایشی ببایدت عذر خطا خواستن پس از شیخ صالح دعا خواستن کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان در پیت شنید این سخن شهریار عجم ز خشم و خجالت بر آمد بهم برنجید و پس با دل خویش گفت چه رنجم حق است این که درویش گفت بفرمود تا هر که در بند بود به فرمانش آزاد کردند زود جهاندیده بعد از دو رکعت نماز به داور برآورد دست نیاز که ای برفرازنده آسمان به جنگش گرفتی به صلحش بمان ولی همچنان بر دعا داشت دست که شه سر برآورد و بر پای جست تو گفتی ز شادی بخواهد پرید چو طاووس چون رشته در پا ندید بفرمود گنجینه گوهرش فشاندند در پای و زر بر سرش حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت مرو با سر رشته بار دگر مبادا که دیگر کند رشته سر چو باری فتادی نگه دار پای که یک بار دیگر بلغزد ز جای ز سعدی شنو کاین سخن راست است نه هر باری افتاده برخاسته ست سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۴ - گفتار اندر بی‌وفائی دنیا جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت ربود که در بند آسایش خلق بود به کار آمد آنها که برداشتند نه گرد آوریدند و بگذاشتند

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۵ - در تغیر روزگار و انتقال مملکت شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال به جز ملک فرمانده لایزال چو نزدیک شد روز عمرش به شب شنیدند می گفت در زیر لب که در مصر چون من عزیزی نبود چو حاصل همین بود چیزی نبود جهان گرد کردم نخوردم برش برفتم چو بیچارگان از سرش پسندیده رایی که بخشید و خورد جهان از پی خویشتن گرد کرد در این کوش تا با تو ماند مقیم که هرچ از تو ماند دریغ است و بیم کند خواجه بر بستر جان گداز یکی دست کوتاه و دیگر دراز در آن دم تو را می نماید به دست که دهشت زبانش ز گفتن ببست که دستی به جود و کرم کن دراز دگر دست کوته کن از ظلم و آز کنونت که دست است خاری بکن دگر کی بر آری تو دست از کفن بتابد بسی ماه و پروین و هور که سر بر نداری ز بالین گور سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۶ - حکایت قزل ارسلان با دانشمند قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای شنیدم که مردی مبارک حضور به نزدیک شاه آمد از راه دور حقایق شناسی جهاندیده ای هنرمندی آفاق گردیده ای بزرگی زبان آوری کاردان حکیمی سخنگوی بسیاردان قزل گفت چندین که گردیده ای چنین جای محکم دگر دیده ای بخندید کاین قلعه ای خرم است ولیکن نپندارمش محکم است نه پیش از تو گردن کشان داشتند دمی چند بودند و بگذاشتند نه بعد از تو شاهان دیگر برند درخت امید تو را بر خورند ز دوران ملک پدر یاد کن دل از بند اندیشه آزاد کن چنان روزگارش به کنجی نشاند که بر یک پشیزش تصرف نماند چو نومید ماند از همه چیز و کس امیدش به فضل خدا ماند و بس بر مرد هشیار دنیا خس است که هر مدتی جای دیگر کس است چنین گفت شوریده ای در عجم به کسری که ای وارث ملک جم اگر ملک بر جم بماندی و بخت تو را کی میسر شدی تاج و تخت اگر گنج قارون به دست آوری نماند مگر آنچه بخشی بری سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۷ - حکایت چو الب ارسلان جان به جان بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر در نشیب پدر رفت و پای پسر در رکیب چنین است گردیدن روزگار سبک سیر و بدعهد و ناپایدار چو دیرینه روزی سرآورد عهد جوان دولتی سر برآرد ز مهد منه بر جهان دل که بیگانه ای است چو مطرب که هر روز در خانه ای است نه لایق بود عیش با دلبری که هر بامدادش بود شوهری نکویی کن امسال چون ده تو راست که سال دگر دیگری دهخداست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی شنیدم که از پادشاهان غور یکی پادشه خر گرفتی به زور خران زیر بار گران بی علف به روزی دو مسکین شدندی تلف چو منعم کند سفله را روزگار نهد بر دل تنگ درویش بار چو بام بلندش بود خودپرست کند بول و خاشاک بر بام پست شنیدم که باری به عزم شکار برون رفت بیدادگر شهریار تکاور به دنبال صیدی براند شبش در گرفت از حشم باز ماند به تنها ندانست روی و رهی بینداخت ناکام شب در دهی یکی پیرمرد اندر آن ده مقیم ز پیران مردم شناس قدیم پسر را همی گفت کای شادبهر خرت را مبر بامدادان به شهر که این ناجوانمرد برگشته بخت که تابوت بینمش بر جای تخت کمر بسته دارد به فرمان دیو به گردون بر از دست جورش غریو در این کشور آسایش و خرمی ندید و نبیند به چشم آدمی مگر کاین سیه نامه بی صفا به دوزخ برد لعنت اندر قفا پسر گفت راه دراز است و سخت پیاده نیارم شد ای نیکبخت طریقی بیندیش و رایی بزن که رای تو روشن تر از رای من پدر گفت اگر پند من بشنوی یکی سنگ برداشت باید قوی زدن بر خر نامور چند بار سر و دست و پهلوش کردن فگار مگر کان فرومایه زشت کیش به کارش نیاید خر پشت ریش چو خضر پیمبر که کشتی شکست وز او دست جبار ظالم ببست به سالی که در بحر کشتی گرفت بسی سالها نام زشتی گرفت تفو بر چنان ملک و دولت که راند که شنعت بر او تا قیامت بماند پسر چون شنید این حدیث از پدر سر از خط فرمان نبردش به در فرو کوفت بیچاره خر را به سنگ خر از دست عاجز شد از پای لنگ پدر گفتش اکنون سر خویش گیر هر آن ره که می بایدت پیش گیر پسر در پی کاروان اوفتاد ز دشنام چندان که دانست داد وز آن سو پدر روی در آستان که یارب به سجاده راستان که چندان امانم ده از روزگار کز این نحس ظالم بر آید دمار اگر من نبینم مر او را هلاک شب گور چشمم نخسبد به خاک اگر مار زاید زن باردار به از آدمی زاده دیوسار زن از مرد موذی به بسیار به سگ از مردم مردم آزار به مخنث که بیداد بر خود کند از آن به که با دیگری بد کند شه این جمله بشنید و چیزی نگفت ببست اسب و سر بر نمد زین بخفت همه شب به بیداری اختر شمرد ز سودا و اندیشه خوابش نبرد چو آواز مرغ سحر گوش کرد پریشانی شب فراموش کرد سواران همه شب همی تاختند سحرگه پی اسب بشناختند بر آن عرصه بر اسب دیدند شاه پیاده دویدند یکسر سپاه به خدمت نهادند سر بر زمین چو دریا شد از موج لشکر زمین یکی گفتش از دوستان قدیم که شب حاجبش بود و روزش ندیم رعیت چه نزلت نهادند دوش که ما را نه چشم آرمید و نه گوش شهنشه نیارست کردن حدیث که بر وی چه آمد ز خبث خبیث هم آهسته سر برد پیش سرش فرو گفت پنهان به گوش اندرش کسم پای مرغی نیاورد پیش ولی دست خر رفت از اندازه بیش بزرگان نشستند و خوان خواستند بخوردند و مجلس بیاراستند چو شور و طرب در نهاد آمدش ز دهقان دوشینه یاد آمدش بفرمود و جستند و بستند سخت به خواری فکندند در پای تخت سیه دل برآهخت شمشیر تیز ندانست بیچاره راه گریز سر ناامیدی برآورد و گفت نشاید شب گور در خانه خفت نه تنها منت گفتم ای شهریار که برگشته بختی و بد روزگار چرا خشم بر من گرفتی و بس منت پیش گفتم همه خلق پس چو بیداد کردی توقع مدار که نامت به نیکی رود در دیار ور ایدون که دشوارت آمد سخن دگر هر چه دشوارت آید مکن تو را چاره از ظلم برگشتن است نه بیچاره بی گنه کشتن است مرا پنج روز دگر مانده گیر دو روز دگر عیش خوش رانده گیر نماند ستمکار بد روزگار بماند بر او لعنت پایدار تو را نیک پند است اگر بشنوی وگر نشنوی خود پشیمان شوی بدان کی ستوده شود پادشاه که خلقش ستایند در بارگاه چه سود آفرین بر سر انجمن پس چرخه نفرین کنان پیرزن همی گفت و شمشیر بالای سر سپر کرده جان پیش تیر قدر نبینی که چون کارد بر سر بود قلم را زبانش روان تر بود شه از مستی غفلت آمد به هوش به گوشش فرو گفت فرخ سروش کز این پیر دست عقوبت بدار یکی کشته گیر از هزاران هزار زمانی سر اندر گریبان بماند پس آن گه به عفو آستین برفشاند به دستان خود بند از او برگرفت سرش را ببوسید و در بر گرفت بزرگیش بخشید و فرماندهی ز شاخ امیدش برآمد بهی به گیتی حکایت شد این داستان رود نیکبخت از پی راستان بیاموزی از عاقلان حسن خوی نه چندان که از غافل عیب جوی ز دشمن شنو سیرت خود که دوست هرآنچ از تو آید به چشمش نکوست وبال است دادن به رنجور قند که داروی تلخش بود سودمند ترش روی بهتر کند سرزنش که یاران خوش طبع شیرین منش از این به نصیحت نگوید کست اگر عاقلی یک اشارت بست

سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۹ - حکایت مأمون با کنیزک چو دور خلافت به مأمون رسید یکی ماه پیکر کنیزک خرید به چهر آفتابی به تن گلبنی به عقل خردمند بازی کنی به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشتها کرده عناب رنگ بر ابروی عابد فریبش خضاب چو قوس قزح بود بر آفتاب شب خلوت آن لعبت حور زاد مگر تن در آغوش مأمون نداد گرفت آتش خشم در وی عظیم سرش خواست کردن چو جوزا دو نیم بگفتا سر اینک به شمشیر تیز بینداز و با من مکن خفت و خیز بگفت از چه بر دل گزند آمدت چه خصلت ز من ناپسند آمدت بگفت ار کشی ور شکافی سرم ز بوی دهانت به رنج اندرم کشد تیر پیکار و تیغ ستم به یک بار و بوی دهن دم به دم شنید این سخن سرور نیکبخت برآشفت تند و برنجید سخت همه شب در این فکر بود و نخفت دگر روز با هوشمندان بگفت طبیعت شناسان هر کشوری سخن گفت با هر یک از هر دری دلش گرچه در حال از او رنجه شد دوا کرد و خوشبوی چون غنچه شد پری چهره را همنشین کرد و دوست که این عیب من گفت یار من اوست به نزد من آن کس نکوخواه توست که گوید فلان خار در راه توست به گمراه گفتن نکو می روی جفایی تمام است و جوری قوی هر آن گه که عیبت نگویند پیش هنر دانی از جاهلی عیب خویش مگو شهد شیرین شکر فایق است کسی را که سقمونیا لایق است چه خوش گفت یک روز دارو فروش شفا بایدت داروی تلخ نوش اگر شربتی بایدت سودمند ز سعدی ستان تلخ داروی پند به پرویزن معرفت بیخته به شهد ظرافت برآمیخته سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۳۰ - حکایت درویش صادق و پادشاه بیدادگر شنیدم که از نیکمردی فقیر دل آزرده شد پادشاهی کبیر مگر بر زبانش حقی رفته بود ز گردن کشی بر وی آشفته بود به زندان فرستادش از بارگاه که زورآزمای است بازوی جاه ز یاران کسی گفتش اندر نهفت مصالح نبود این سخن گفت گفت رسانیدن امر حق طاعت است ز زندان نترسم که یک ساعت است همان دم که در خفیه این راز رفت حکایت به گوش ملک باز رفت بخندید کاو ظن بیهوده برد نداند که خواهد در این حبس مرد غلامی به درویش برد این پیام بگفتا به خسرو بگو ای غلام مرا بار غم بر دل ریش نیست که دنیا همین ساعتی بیش نیست نه گر دستگیری کنی خرمم نه گر سر بری بر دل آید غمم تو گر کامرانی به فرمان و گنج دگر کس فرومانده در ضعف و رنج به دروازه مرگ چون در شویم به یک هفته با هم برابر شویم منه دل بر این دولت پنج روز به دود دل خلق خود را مسوز نه پیش از تو بیش از تو اندوختند به بیداد کردن جهان سوختند چنان زی که ذکرت به تحسین کنند چو مردی نه بر گور نفرین کنند نباید به رسم بد آیین نهاد که گویند لعنت بر آن کاین نهاد وگر بر سرآید خداوند زور نه زیرش کند عاقبت خاک گور بفرمود دلتنگ روی از جفا که بیرون کنندش زبان از قفا چنین گفت مرد حقایق شناس کز این هم که گفتی ندارم هراس من از بی زبانی ندارم غمی که دانم که ناگفته داند همی اگر بینوایی برم ور ستم گرم عاقبت خیر باشد چه غم عروسی بود نوبت ماتمت گرت نیکروزی بود خاتمت