Qur'an&Sunnah

Sa'dî — Gülistân

سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۱ منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که بر این واقف بود گفت تو بر اوج فلک چه دانى چیست که ندانى که در سرایت کیست سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۲ خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شأن او اذا نهق الخطیب ابوالفوارس له شغب یهد اصطخر فٰارس مردم قریه به علت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش گفت تو را خوابی دیده ام خیر باد گفتا چه دیدی گفت چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی بر این قول اتفاق کردند و برفت پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که این جا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم امیر از خنده بی خود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۴ ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت گفت تو را مشاهره چند است گفت هیچ گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی گفت از بهر خدا می خوانم گفت از بهر خدا مخوان گر تو قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱ حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید هر که سلطان مرید او باشد گر همه بد کند نکو باشد و آن که را پادشه بیندازد کسش از خیل خانه ننوازد کسی به دیده انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو فرشته ایت نماید به چشم کروبی

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲ گویند خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست خواجه با بنده پری رخسار چون در آمد به بازی و خنده نه عجب کاو چو خواجه حکم کند واین کشد بار ناز چون بنده سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۳ پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ار گریزم باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد زمانی به فکرت فرو رفت و گفت هر کجا سلطان عشق آمد نماند قوت بازوی تقویٰ را محل پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴ یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت باری به نصیحتش گفتند از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و گفت دوستان گو نصیحتم مکنید که مرا دیده بر ارادت اوست جنگجویان به زور پنجه و کتف دشمنان را کشند و خوبان دوست شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن تو که در بند خویشتن باشی عشق باز دروغ زن باشی گر نشاید به دوست ره بردن شرط یاری است در طلب مردن گر دست رسد که آستینش گیرم ور نه بروم بر آستانش میرم متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد دردا که طبیب صبر می فرماید وین نفس حریص را شکر می باید آن شنیدی که شاهدی به نهفت با دل از دست رفته ای می گفت تا تو را قدر خویشتن باشد پیش چشمت چه قدر من باشد آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می گوید و نکته های بدیع از او می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف ب ت ندانی گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بلکه حلقه به گوش ایشانم آن گه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت عجب است با وجودت که وجود من بماند تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند این بگفت و نعره ای زد و جان به حق تسلیم کرد عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۵ یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آن جا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند به جز آن یک هنر سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶ شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد سریٰ طیف من یجلو بطلعته الدجیٰ شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش ور شکرخنده ایست شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدى اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که از غیرت و مضادت خالی نباشد اذٰا جیتنی فی رفقة لتزورنی و ان جیت فی صلح فأنت محارب به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۸ یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۹ دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر ملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری به لطافتش گفتم دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰ در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر إذٰا بدٰا آن که نبات عارضش آب حیات می خورد در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد اتفاقا به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم برو هر چه می بایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر شنیدمش که همی رفت و می گفت شپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر فقدت زمان الوصل و المرء جاهل بقدر لذیذ العیش قبل المصٰایب باز آی و مرا بکش که پیشت مردن خوشتر که پس از تو زندگانی کردن اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی امروز بیامدی به صلحش کش فتحه و ضمه بر نشاندی تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه کآتش ما سرد شد چند خرامی و تکبر کنی دولت پارینه تصور کنی پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست سبزه در باغ گفته اند خوش است داند آن کس که این سخن گوید یعنی از روی نیکوان خط سبز دل عشاق بیشتر جوید بوستان تو گندنازاری ست بس که بر می کنی و می روید گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش این دولت ایام نکویی به سر آید گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده ست جواب داد ندانم چه بود رویم را مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده ست سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۱ یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد مٰا تقول فی المرد گفت لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند امرد آن گه که خوب و شیرین است تلخ گفتار و تندخوی بود چون به ریش آمد و به لعنت شد مردم آمیز و مهرجوی بود

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التمر یانع و النٰاطور غیر مانع هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از او به سلامت بماند گفت اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان نماند و ان سلم الإنسان من سوء نفسه فمن سوء ظن المدعی لیس یسلم شاید پس کار خویشتن بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳ طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین علی الصباح به روی تو هر که برخیزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد عجب آن که غراب از مجاورت طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی پارسا را بس این قدر زندان که بود هم طویله رندان بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ناجنس خیره درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است کس نیاید به پای دیواری که بر آن صورتت نگار کنند گر تو را در بهشت باشد جای دیگران دوزخ اختیار کنند این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است زاهدی در سماع رندان بود زآن میان گفت شاهدی بلخی گر ملولی ز ما ترش منشین که تو هم در میان ما تلخی جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته تو هیزم خشک در میانی رسته چون باد مخالف و چو سرما ناخوش چون برف نشسته ای و چون یخ بسته سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴ رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند نگار من چو در آید به خنده نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی چو آستین کریمان به دست درویشان طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم نه ما را در میان عهد و وفا بود جفا کردی و بدعهدی نمودی به یک بار از جهان دل در تو بستم ندانستم که برگردی به زودی هنوزت گر سر صلح است باز آی کز آن مقبول تر باشی که بودی

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن گل به تاراج رفت و خار بماند گنج برداشتند و مار بماند دیده بر تارک سنان دیدن خوشتر از روی دشمنان دیدن واجب است از هزار دوست برید تا یکی دشمنت نباید دید سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶ یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم ظمأ بقلبی لا یکاد یسیغه رشف الزلال ولو شربت بحورا خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روی اوفتد هر بامداد مست می بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت مقدمه ی نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا و کان المتعدي عمروا گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم بلیت بنحوي یصول مغاضبا علي کزید فیٖ مقابلة العمرو علیٰ جر ذیل لیس یرفع رأسه و هل یستقیم الرفع من عامل الجر لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست اگر بگویی به فهم نزدیک تر باشد کلم الناس علی قدر عقولهم گفتم طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان به خدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر در این خطه چندی برآسایی تا به خدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم به حکم این حکایت بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل برگشایی بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گل بسیار شد پیلان بلغزند این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم بوسه دادن به روی دوست چه سود هم در این لحظه کردنش بدرود سیب گویی وداع بستان کرد روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد إن لم أمت یوم الوداع تأسفا لا تحسبوني في المودة منصفا

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸ خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن گر تضرع کنی و گر فریاد دزد زر باز پس نخواهد داد مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاری ست مشکل گفتم مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او مگر ملایکه بر آسمان وگر نه بشر به حسن صورت او در زمی نخواهد بود به دوستی که حرام است بعد از او صحبت که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر آن که قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست گردش گیتی گل رویش بریخت خاربنان بر سر خاکش برست بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت و رب صدیق لامنی فی ودادها الم یرها یوما فیوضح لی عذری کاش کآنان که عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی تا به جای ترنج در نظرت بی خبر دست ها بریدندی تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذٰلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند ما مر من ذکر الحمیٰ بمسمعی لو سمعت ورق الحمی صاحت معی یا معشر الخلان قولوا للمعا فیٰ لست تدری ما بقلب الموجع تندرستان را نباشد درد ریش جز به هم دردی نگویم درد خویش گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در عمر خود ناخورده نیش تا تو را حالی نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پیش سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰ قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای فکند این دیده شوخ می کشد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود آن شاهدی و خشم گرفتن بینش و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب از دست تو مشت بر دهان خوردن خوش تر که به دست خویش نان خوردن همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید انگور نوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند نه در هر سخن بحث کردن رواست خطا بر بزرگان گرفتن خطاست الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم دارد از آبروی کسی بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسیله بی جواب ولیکن ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بیکران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد هر که زر دید سر فرو آورد ور ترازوی آهنین دوش است فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود برداشتن به گفتن بیهوده خروس قاضی در این حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت پنجه در صید برده ضیغم را چه تفاوت کند که سگ لاید روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قبل مشرق گفت الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی ست ملک بشنید و گفت این چیست گفت به آستین ملالی که بر من افشانی طمع مدار که از دامنت بدارم دست اگر خلاص محال است از این گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقل است و خلاف شرع که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد مصلحت آن بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت هر که حمال عیب خویشتنید طعنه بر عیب دیگران مزنید

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱ جوانی پاکباز و پاکرو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر در این گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش چنین کردند یاران زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۱ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت دمی چند گفتم بر آرم به کام دریغا که بگرفت راه نفس دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای در این حالت گفت چه گویم ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی که از دهانش به در می کنند دندانی قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت که از وجود عزیزش به در رود جانی گفتم تصور مرگ از خیال خود به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ار چه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند دیده بر کرد و بخندید و گفت دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف خواجه در بند نقش ایوان است خانه از پایبند ویران است پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید چون مخبط شد اعتدال مزاج نه عزیمت اثر کند نه علاج

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد از جمله می گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان تا توانم دلت به دست آرم ور بیازاری ام نیازارم ور چو طوطی شکر بود خورشت جان شیرین فدای پرورشت نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد وفاداری مدار از بلبلان چشم که هر دم بر گلی دیگر سرایند خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار گفت چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری لما رأت بین یدی بعلها شییا کأرخیٰ شفة الصایم تقول هذا معه میت و انما الرقیة للنایم زن کز بر مرد بی رضا برخیزد بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد پیری که ز جای خویش نتواند خاست الا به عصا کی اش عصا برخیزد فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید چون مدت عدت بر آمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی جور و جفا می دید و رنج و عنا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم با این همه جور و تندخویی بارت بکشم که خوبرویی با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگری در بهشت بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۳ مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند شب های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده است شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت سالها بر تو بگذرد که گذار نکنی سوی تربت پدرت تو به جای پدر چه کردی خیر تا همان چشم داری از پسرت

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۴ روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای گریوه ای سست مانده پیرمردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتن است گفتم چون روم که نه پای رفتن است گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن ای که مشتاق منزلی مشتاب پند من کار بند و صبر آموز اسب تازی دو تگ رود به شتاب و اشتر آهسته می رود شب و روز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۵ جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فرا هم روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمریده پرسیدمش چگونه ای و چه حالت است گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم ما ذا الصبیٰ و الشیب غیر لمتی و کفیٰ بتغییر الزمان نذیرا چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی زرع را چون رسید وقت درو نخرامد چنان که سبزه نو دور جوانی بشد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز قوت سرپنجه شیری گذشت راضی ام اکنون به پنیری چو یوز پیرزنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۶ وقتی به جهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده به کنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی چه خوش گفت زالی به فرزند خویش چو دیدش پلنگ افکن و پیل تن گر از عهد خردیت یاد آمدی که بیچاره بودی در آغوش من نکردی در این روز بر من جفا که تو شیرمردی و من پیرزن سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۷ توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیکخواهان گفتندش مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی به اندیشه فرورفت و گفت مصحف مهجور اولیتر است که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان دریغا گردن طاعت نهادن گرش همراه بودی دست دادن به دیناری چو خر در گل بمانند ور الحمدی بخواهی صد بخوانند سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸ پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیرزنانم عیشی نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد پر هفتا ثله جونی می کند عشغ مقری و خی بنی چش روشت زور باید نه زر که بانو را گزر ی دوست تر که ده من گوشت

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۹ شنیده ام که در این روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت بخواست دخترکی خوبروی گوهرنام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت که خان ومان من این شوخ دیده پاک برفت میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان که سر به شحنه و قاضی کشید و سعدی گفت پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست تو را که دست بلرزد گهر چه دانی سفت سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱ یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مر این را تربیتی می کن مگر که عاقل شود روزگاری تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد و مرا دیوانه کرد چون بود اصل گوهری قابل تربیت را در او اثر باشد هیچ صیقل نکو نداند کرد آهنی را که بدگهر باشد سگ به دریای هفتگانه بشوی که چو تر شد پلیدتر باشد خر عیسی گرش به مکه برند چون بیاید هنوز خر باشد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۲ حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید و سیم و زر در سفر بر محل خطر است یا دزد به یک بار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده وگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن وقتی افتاد فتنه ای در شام هر کس از گوشه ای فرا رفتند روستازادگان دانشمند به وزیری پادشا رفتند پسران وزیر ناقص عقل به گدایی به روستا رفتند

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۳ یکی از فضلا تعلیم ملک زاده ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی باری پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند برداشت پدر را دل به هم بر آمد استاد را گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمی داری که فرزند مرا سبب چیست گفت سبب آن که سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی العموم و پادشاهان را علی الخصوص به موجب آنکه بر دست و زبان ایشان هر چه رفته شود هر آینه به افواه بگویند و قول و فعل عوام الناس را چندان اعتباری نباشد اگر صد ناپسند آید ز درویش رفیقانش یکی از صد ندانند وگر یک بذله گوید پادشاهی از اقلیمی به اقلیمی رسانند پس واجب آمد معلم پادشه زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان أنبتهم الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش کردن که در حق عوام هر که در خردیش ادب نکنند در بزرگی فلاح از او برخاست چوب تر را چنان که خواهی پیچ نشود خشک جز به آتش راست ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای آمد خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۴ معلم کتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بدخوی مردم آزار گداطبع ناپرهیزگار که عیش مسلمانان به دیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه به دست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری شکنجه کردی القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را به مصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم که سخن جز به حکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند به اعتماد حلم او ترک علم دادند اغلب اوقات به بازیچه فرا هم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی استاد معلم چو بود بی آزار خرسک بازند کودکان در بازار بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و به جای خویش آورده انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملایکه دیگر چرا کردند پیرمردی ظریف جهاندیده گفت پادشاهی پسر به مکتب داد لوح سیمینش بر کنار نهاد بر سر لوح او نبشته به زر جور استاد به ز مهر پدر

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۵ پارسازاده ای را نعمت بیکران از ترکه عمان به دست افتاد فسق و فجور آغاز کرد و مبذری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد باری به نصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روان است و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد که دخل معین دارد چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که می گویند ملاحان سرودی اگر باران به کوهستان نبارد به سالی دجله گردد خشک رودی عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل به تشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رای خردمند است خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی خورند از بیم سختی برو شادی کن ای یار دل افروز غم فردا نشاید خورد امروز فکیف مرا که در صدر مروت نشسته باشم و عقد فتوت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده هر که علم شد به سخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم نام نکویی چو برون شد به کوی در نتوانی که ببندی به روی دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دم گرم من در آهن سرد او اثر نمی کند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته اند بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ما علیک گرچه دانی که نشنوند بگوی هر چه دانی ز نیکخواهی و پند زود باشد که خیره سر بینی به دو پای اوفتاده اندر بند دست بر دست می زند که دریغ نشنیدم حدیث دانشمند تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش به صورت بدیدم که پاره پاره به هم بر می دوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش به هم بر آمد و مروت ندیدم در چنان حالی ریش درویش به ملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی درخت اندر بهاران بر فشاند زمستان لاجرم بی برگ ماند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۶ پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی چند بر او سعی کرد و به جایی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی گفت بر رای خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی در همه سنگی نباشد زر و سیم بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان میکند جایی ادیم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۷ یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندان که تعلق خاطر آدمی زاد به روزی ست اگر به روزی ده بودی به مقام از ملایکه در گذشتی فراموشت نکرد ایزد در آن حال که بودی نطفه مدفون و مدهوش روانت داد و طبع و عقل و ادراک جمال و نطق و رای و فکرت و هوش ده انگشتت مرتب کرد بر کف دو بازویت مرکب ساخت بر دوش کنون پنداری ای ناچیز همت که خواهد کردنت روزی فراموش

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۸ اعرابیی را دیدم که پسر را همی گفت یا بنی انک مسیول یوم القیامة ماذا اکتسبت و لا یقال بمن انتسبت یعنی تو را خواهند پرسید که عملت چیست نگویند پدرت کیست جامه کعبه را که می بوسند او نه از کرم پیله نامی شد با عزیزی نشست روزی چند لاجرم همچنو گرامی شد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۹ در تصانیف حکما آورده اند که کژدم را ولادت معهود نیست چنانکه دیگر حیوانات را بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوست ها که در خانه کژدم بینند اثر آن است باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم گفت دل من بر صدق این سخن گواهی می دهد و جز چنین نتوان بودن در حالت خردی با مادر و پدر چنین معاملت کرده اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب پسری را پدر وصیت کرد کای جوانبخت یاد گیر این پند هر که با اهل خود وفا نکند نشود دوست روی و دولتمند کژدم را گفتند چرا به زمستان به در نمی آیی گفت به تابستانم چه حرمت است که به زمستان نیز بیایم سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۰ فقیره درویشی حامله بود مدت حمل بسر آورده و مر این درویش را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عز و جل مرا پسری دهد جز این خرقه که پوشیده دارم هر چه در ملک من است ایثار درویشان کنم اتفاقا پسر آورد و سفره درویشان به موجب شرط بنهاد پس از چند سالی که از سفر شام باز آمدم به محلت آن دوست برگذشتم و از چگونگی حالش خبر پرسیدم گفتند به زندان شحنه در است سبب پرسیدم کسی گفت پسرش خمر خورده است و عربده کرده است و خون کسی ریخته و خود از میان گریخته پدر را به علت او سلسله در نای است و بند گران بر پای گفتم این بلا را به حاجت از خدای عز و جل خواسته است زنان باردار ای مرد هشیار اگر وقت ولادت مار زایند از آن بهتر به نزدیک خردمند که فرزندان ناهموار زایند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۱ طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم بر آمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد و بس آن که در بند رضای حق جل و علا بیش از آن باشی که در بند حظ نفس خویش و هر آن که در او این صفت موجود نیست به نزد محققان بالغ نشمارندش به صورت آدمی شد قطره آب که چل روزش قرار اندر رحم ماند و گر چل ساله را عقل و ادب نیست به تحقیقش نشاید آدمی خواند جوانمردی و لطف است آدمیت همین نقش هیولانی مپندار هنر باید که صورت می توان کرد به ایوان ها در از شنگرف و زنگار چو انسان را نباشد فضل و احسان چه فرق از آدمی تا نقش دیوار به دست آوردن دنیا هنر نیست یکی را گر توانی دل به دست آر

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۲ سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یاللعجب پیاده عاج چو عرصه شطرنج به سر می برد فرزین می شود یعنی به از آن می گردد که بود و پیادگان حاج بادیه به سر بردند و بتر شدند از من بگوی حاجی مردم گزای را کاو پوستین خلق به آزار می درد حاجی تو نیستی شتر است از برای آنک بیچاره خار می خورد و بار می برد سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۳ هندویی نفط اندازی همی آموخت حکیمی گفت تو را که خانه نیین است بازی نه این است تا ندانی که سخن عین صواب است مگوی وآنچه دانی که نه نیکوش جواب است مگوی سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۴ مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار رفت که دوا کن بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند در دیده او کشید و کور شد حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد ندهد هوشمند روشن رای به فرومایه کارهای خطیر بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش به کارگاه حریر سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را از بزرگان ایمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آن است که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که به روزگار سوده گردد و خلایق بر او گذرند و سگان بر او شاشند اگر به ضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایت است وه که هر گه که سبزه در بستان بدمیدی چه خوش شدی دل من بگذر ای دوست تا به وقت بهار سبزه بینی دمیده بر گل من سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۶ پارسایی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده ای را دست و پای استوار بسته عقوبت همی کرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عز و جل اسیر حکم تو گردانیده است و تو را بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی به جای آر و چندین جفا بر وی مپسند نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری بر بنده مگیر خشم بسیار جورش مکن و دلش میازار او را تو به ده درم خریدی آخر نه به قدرت آفریدی این حکم و غرور و خشم تا چند هست از تو بزرگتر خداوند ای خواجه ارسلان و آغوش فرمانده خود مکن فراموش در خبر است از خواجه عالم صلی الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را به بهشت برند و خواجه فاسق را به دوزخ بر غلامی که طوع خدمت توست خشم بی حد مران و طیره مگیر که فضیحت بود به روز شمار بنده آزاد و خواجه در زنجیر

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی از بلخ بامیانم سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی به بدرقه همراه من شد سپرباز چرخ انداز سلحشور بیش زور که به ده مرد توانا کمان او زه کردندی و زورآوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنان که دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهاندیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران به گوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده نیفتاده بر دست دشمن اسیر به گردش نباریده باران تیر اتفاقا من و این جوان هر دو در پی هم دوان هر آن دیوار قدیمش که پیش آمدی به قوت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی به زور سرپنجه بر کندی و تفاخرکنان گفتی پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست یکی چوبی و در بغل آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پایی بیار آنچه داری ز مردی و زور که دشمن به پای خود آمد به گور تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان نه هر که موی شکافد به تیر جوشن خای به روز حمله جنگاوران بدارد پای چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامه ها رها کردیم و جان به سلامت بیاوردیم به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه در آرد به زیر خم کمند جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد به جنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند نبرد پیش مصاف آزموده معلوم است چنان که مسأله شرع پیش دانشمند سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۸ توانگرزاده ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته و خشت پیروزه در او به کار برده به گور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک بر آن پاشیده درویش پسر این بشنید و گفت تا پدرت زیر آن سنگ های گران بر خود بجنبیده باشد پدر من به بهشت رسیده بود خر که کمتر نهند بر وی بار بی شک آسوده تر کند رفتار مرد درویش که بار ستم فاقه کشید به در مرگ همانا که سبکبار آید وآن که در نعمت و آسایش و آسانی زیست مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید به همه حال اسیری که ز بندی برهد بهتر از حال امیری که گرفتار آید سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱۹ بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هر آن دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند فرشته خوی شود آدمی به کم خوردن وگر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد مراد هر که برآری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته کریمان را به دست اندر درم نیست خداوندان نعمت را کرم نیست مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زایران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیردستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی تو کی به دولت ایشان رسی که نتوانی جز این دو رکعت و آن هم به صد پریشانی اگر قدرت جود است و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر شب پراکنده خسبد آن که پدید نبود وجه بامدادانش مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تنگ دستی صورت نبندد یکی تحرمه عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل پس عبادت اینان به قبول اولی تر است که جمع اند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید أعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا احب و در خبر است الفقر سواد الوجه فی الدارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای ست که مرد میدان رضای اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ی ابرار پوشند و لقمه ی ادرار فروشند ای طبل بلندبانگ در باطن هیچ بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ روی طمع از خلق بپیچ ار مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر أن یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیا به ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می دهد که اولیک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محروم است و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم تشنگان را نماید اندر خواب همه عالم به چشم چشمه آب حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان برکشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند إلا به سفاهت و نظر نکنند إلا به کراهت علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بر دارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کم است و به نعمت بیش به صورت توانگر است و به معنی درویش گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار وگر گاو عنبر است گفتم مذمت اینان روا مدار که خداوند کرم اند گفت غلط گفتی که بنده درم اند چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتاب اند و بر کس نمی تابند بر مرکب استطاعت سواران اند و نمی رانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و أذی ندهند مالی به مشقت فراهم آرند و به خست نگه دارند و به حسرت بگذارند چنان که حکیمان گویند سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بردارد گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته ای إلا به علت گدایی وگرنه هرکه طمع یک سو نهد کریم و بخیلش یکی نماید محک داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست گفتا به تجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بدارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند آن را که عقل و همت و تدبیر و رای نیست خوش گفت پرده دار که کس در سرای نیست گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقل است اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود دیده اهل طمع به نعمت دنیا پر نشود همچنان که چاه به شبنم هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را به شره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد و از عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد سگی را گر کلوخی بر سر آید ز شادی برجهد کاین استخوانی ست وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لییم الطبع پندارد که خوانی ست اما صاحب دنیا به عین عنایت حق ملحوظ است و به حلال از حرام محفوظ من همانا که تقریر این سخن نکردم و برهان بیان نیاوردم انصاف از تو توقع دارم هرگز دیده ای دست دعایی بر کتف بسته یا بی نوایی به زندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده إلا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقب ها گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احصانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توأمند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی برجای است آن دگر بر پای است شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آن که شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می شود یکی آن که هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سرو خرامان را پای از خجالت او در گل به خون عزیزان فرو برده چنگ سر انگشت ها کرده عناب رنگ محال است که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی من کان بین یدیه ما اشتهیٰ رطب یغنیه ذٰلک عن رجم العناقید اغلب تهی دستان دامن عصمت به معصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کاین شتر صالح است یا خر دجال چه مایه مستوران به علت درویشی در عین فساد افتاده اند و عرض گرامی به باد زشت نامی بر داده با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند حاتم طایی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه بر او پاره کردندی گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم گفتم نه که بر مال ایشان حسرت می خوری ما در این گفتار و هر دو به هم گرفتار هر بیدقی که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت درباخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح کاو را جز آن مبالغه مستعار نیست دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست تا عاقبت الامر دلیلش نماند ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند چون آزر بت تراش که به حجت با پسر برنیامد به جنگش برخاست که لین لم تنته لارجمنک دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم او در من و من در او فتاده خلق از پی ما دوان و خندان انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آن که توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گل است خار است و با خمر خمار است و بر سر گنج مار است و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند نظر نکنی در بوستان که بیدمشک است و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور اگر ژاله هر قطره ای در شدی چو خرمهره بازار از او پر شدی مقربان حق جل و علا توانگران اند درویش سیرت و درویشان اند توانگرهمت و مهین توانگران آن است که غم درویش خورد و بهین درویشان آن است که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغل اند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند بر این صفت که بیان کردی قاصرهمت کافرنعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند وگر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بردارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند گر از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست بط را ز طوفان چه باک و راکبات نیاق فی هوادجها لم یلتفتن الی من غاص فی الکثب دونان چو گلیم خویش بیرون بردند گویند چه غم گر همه عالم مردند قومی بر این نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نام اند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه پدر به جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد خدای خواست که بر عالمی ببخشاید تو را به رحمت خود پادشاه عالم کرد قاضی چو سخن بدین غایت رسانید وز حد قیاس ما اسب مبالغه درگذرانید به مقتضای حکم قضا رضا دادیم و از مامضی درگذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن بر این بود مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش که تیره بختی اگر هم بر این نسق مردی توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱ مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۲ موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد خواهی که ممتع شوی از دنیا و عقبا با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد عرب گوید جد و لاتمنن فان الفایدة الیک عایدة یعنی ببخش و منت منه که نفع آن به تو باز می گردد درخت کرم هر کجا بیخ کرد گذشت از فلک شاخ و بالای او گر امیدواری کز او بر خوری به منت منه اره بر پای او شکر خدای کن که موفق شدی به خیر ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت منت منه که خدمت سلطان کنی همی منت شناس از او که به خدمت بداشتت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۳ دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر او کتابی چند آن تهی مغز را چه علم و خبر که بر او هیزم است یا دفتر سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۴ علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵ عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است بی فایده هر که عمر در باخت چیزی نخرید و زر بینداخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۶ ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان به صحبت خردمندان از آن محتاج ترند که خردمندان به قربت پادشاهان پندی اگر بشنوی ای پادشاه در همه عالم به از این پند نیست جز به خردمند مفرما عمل گرچه عمل کار خردمند نیست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۷ سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحث و ملک بی سیاست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۸ رحم آوردن بر بدان ستم است بر نیکان عفو کردن از ظالمان جور است بر درویشان خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۹ به دوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن به خیالی مبدل شود و این به خوابی متغیر گردد معشوق هزار دوست را دل ندهی ور می دهی آن دل به جدایی بنهی

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰ هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخلص باشد که مر آن دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل خامشی به که ضمیر دل خویش با کسی گفتن و گفتن که مگوی ای سلیم آب ز سرچشمه ببند که چو پر شد نتوان بستن جوی سخنی در نهان نباید گفت که بر انجمن نشاید گفت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۱ دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان ماند که آتش اندک را مهمل می گذارد امروز بکش چو می توان کشت کآتش چو بلند شد جهان سوخت مگذار که زه کند کمان را دشمن که به تیر می توان دوخت سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۲ سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل میان دو تن آتش افروختن نه عقل است و خود در میان سوختن در سخن با دوستان آهسته باش تا ندارد دشمن خونخوار گوش پیش دیوار آنچه گویی هوش دار تا نباشد در پس دیوار گوش سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۳ هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴ چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید با مردم سهل خوی دشخوار مگوی با آن که در صلح زند جنگ مجوی تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید عرب گوید آخر الحیل السیف چو دست از همه حیلتی در گسست حلال است بردن به شمشیر دست سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۵ بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۶ هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۷ نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد و راه دست چپ گیر