Qur'an&Sunnah

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹ - در مدح خواجه عمید ثقةالملک، طاهر دی دل ما فگار خواهد کرد وز ستم سوگوار خواهد کرد سده بهر نوید فصل بهار باز عهد استوار خواهد کرد پیش چونین نوید گر که ترا به امید بهار خواهد کرد برفشان آن گهر که کافر ازو در سقر زینهار خواهد کرد اژدهایی که اهل بدعت را روز محشر شکار خواهد کرد آنکه می فخر کرد ازو ابلیس جم از آن فخر عار خواهد کرد مو و زرین شود ازو پران چون زبانه چو مار خواهد کرد همچنو بیند آن زمان معیار آن که او را عیار خواهد کرد گوهری کو چو خود کند به مثال آن گهر کبدار خواهد کرد روی سرخی مادرش طلبد آنکه با اوش یار خواهد کرد بی قرار آفریده ای در طبع کیست کش با قرار خواهد کرد تا بینی که همچو هر سال او در زمانه چه کار خواهد کرد در میان هوا ز جنبش خویش فلکی مستعار خواهد کرد چون بنان محاسبش هر شاخ گویی انجم شمار خواهد کرد بینی از وی دو مایه ثنوی چون دو سو آشکار خواهد کرد گل او آن نکرد روز از نور کامشب او از شرار خواهد کرد گوهری کو نگار نپذیرد عالمی چون نگار خواهد کرد جز وی از شمس همچو شمس از نور لیل را چون نهار خواهد کرد دو عرض کاندروست تف و شعاع بر سه جوهر نثار خواهد کرد آبرا لعل پوش خواهد کرد خاک را مشکبار خواهد کرد بر هوایی که سیم بارید ابر امشب او زربار خواهد کرد از تن لاله پوش لولو پاش صد نهان آشکار خواهد کرد آشکاری کوهسار از رنگ چون نهان بهار خواهد کرد کز نهیب بحار او فردا آسمان را بخار خواهد کرد چشم بی دیده فلک را دود دیده ها همچو نار خواهد کرد بر آن آب و رنگ را از عکس چون می و کفته نار خواهد کرد افسر امهات و آبا را بر سر خود فسار خواهد کرد ز آسمانها قلاده خواهد بست از قمر گوشوار خواهد کرد سخت سوی فلک همی پوید کار دیوانه وار خواهد کرد یا پدر زیر خاک می ماند یا پسر اختیار خواهد کرد یا ز تاثیر طبع خود بر گل چون سه عنصر جوار خواهد کرد مگر از بهر خوش دلی فضلا چرخ را تار و مار خواهد کرد تا چو فخر دو کون در یکشب نه فلک را گذار خواهد کرد تا بر سعد اخترش از دود دیده نحس تار خواهد کرد تا نشان یافت رتبت خواجه همتش را شعار خواهد کرد ثقةالملک طاهر آنکه چو آب ایزدش پایدار خواهد کرد وز پی اتفاق و انصافش آب از آتش سوار خواهد کرد آب از امنش سپر شود آنرا که نهنگش شکار خواهد کرد قوت آب عزم او چون چرخ خاک را نامدار خواهد کرد جوهر باد حزم او چون خاک آب را با قرار خواهد کرد آن درختی که آب خشمش خورد دان که آن شاخ وار خواهد کرد آب نظمش درخت فکرت را از خرد بیخ و بار خواهد کرد گلبنی را که آب عونش یافت دان که طبعش چنار خواهد کرد آب گوهر شود در آن کانی که ازو افتخار خواهد کرد خواب را در دو چشم خلق از امن قوت کوکنار خواهد کرد ای که تاثیر آب دولت تو گل اعدات خار خواهد کرد نعمتی را که بحرها نبرد رزق تو خود دمار خواهد کرد آب را تف طبعت از بس جود همه زرین بخار خواهد کرد آتش خشمت آب دریا را همچو آتش نزار خواهد کرد ایزد آن کلک را که لفظ تو یافت آتش آب خوار خواهد کرد ز آب حیوان بقات چون شعرت هر زمان نو شعار خواهد کرد گردد آتش حصار امنش اگر آب را در حصار خواهد کرد تا ز آب حرام عقل و سخن ذات عیب و عوار خواهد کرد آب و آتش برای این مدحت برد و گوهر فخار خواهد کرد ملک دنیا نخواهد آن کو را جود تو با یسار خواهد کرد دشمنت را چو آب اجل سوی مرگ هم ز عرضش مهار خواهد کرد روزگار آب روی داد آن را که برو روزگار خواهد کرد دشمنت زین سپس به عذر جواب خاک فرش عذار خواهد کرد گر نه از بخت بد چو هر عاقل ناله ها زار زار خواهد کرد آب جاه تو آنکسی خواهد کایزدش بختیار خواهد کرد مهترا پا و سر در آب از شرم خویشتن را یسار خواهد کرد چون کف از تف عمامه خواهد بست چون بط از آب ازار خواهد کرد آب من برده گیر اگر با من جود تو همچو پار خواهد کرد آب آنراست نزد هر مهتر چون نبرد او قمار خواهد کرد آمدم چون پر آب آبله من تا دلت چختیار خواهد کرد ای سنایی مبر تو آب از کار کت خرد حق گزار خواهد کرد غوطه ها خورد باید اندر بحر هر که در در کنار خواهد کرد کی بترسد ز زخم مار آنکو خویشتن یار غار خواهد کرد آب دیده مریز کت خواجه با ضیاع و عقار خواهد کرد آب را گرچه میل زی پستیست نظم تو کار نار خواهد کرد تافته گردد آنکه بی اقبال نام خود یادگار خواهد کرد رنجکی بیند آنکه بی کشتی بحر اخضر گذار خواهد کرد تا ز تاثیر نه فلک چار اصل کار کردست و کار خواهد کرد سرورا سرفراز کت نه چرخ افسر هر چهار خواهد کرد ز آبها تا بخار خواهد خواست بادها تا غبار خواهد کرد شادمان زی که در بقات سده این چنین صدهزار خواهد کرد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۰ - در مدح امیر بار سلطان باز جانها شکار خواهد کرد گر جمال آشکار خواهد کرد جای شکرست خلق راکان بت جان به شکل شکار خواهد کرد رایت و رویت منور او ماه را در حصار خواهد کرد بوی آن زلفکان مشکینش مشک را قدر خوار خواهد کرد در خزان از بهار رخسارش کشوری را بهار خواهد کرد غمزه نغز و طره خوش او هیچ دانی چکار خواهد کرد دوریان را به دیر خواهد برد دیریان را به دار خواهد کرد گرچه عقل از چهار خصم برست از دو عالم چهار خواهد کرد لیک بر چارسوی غیرت عشق عقل را سنگسار خواهد کرد جان متواریان حضرت را چون زمان برقرار خواهد کرد بی قراران سبز دریا را چون زمین بردبار خواهد کرد بر سر از خاکپای مرکب او نور از چشم خار خواهد کرد قلب و قالب به خدمت آوردیم تا کدام اختیار خواهد کرد چاکر اوست چشم و گوش رهی گر برین اختصار خواهد کرد خدمت او کند خرد چون او خدمت میر بار خواهد کرد آنکه نعل سمند او در گوش مشتری گوشوار خواهد کرد حور عین بهر توتیا جوید مرکبش گر غبار خواهد کرد از خیال جمال فطنت او روح را غمگسار خواهد کرد دست گردن به دست حاسد او گل خیری چو خار خواهد کرد از طراز آستین بدخواهش غیرت دین غیار خواهد کرد تیغ او روز کین ز خون عدو خاک را لاله زار خواهد کرد آب را سنگ علم او چون خاک با ثبات و وقار خواهد کرد اجل از بیم تیغ خونخوارش الحذار الحذار خواهد کرد باد با خاک روز کوشش او الفرار الفرار خواهد کرد آب در حلق دشمن از قهرت شعله شعله چو نار خواهد کرد عدوش چون ز عمر بر بادست اجلش خاکسار خواهد کرد از برای موافقش گردون ابر را در نثار خواهد کرد بحر در یک نفس به دولت او صد بخور از بخار خواهد کرد از شرف مشتری رکابش را افسر روزگار خواهد کرد جود او همچو ابر نیسانی قطره ها بیشمار خواهد کرد بنده بی آب همچو ماهی باز سر به سوی بحار خواهد کرد گر ز خاک تو آبروی برد مدحتت بنده وار خواهد کرد با تو چون خاک بادوار بسر خویشتن با دوار خواهد کرد ای چو آب اصل لطف همچون خاک نعل چرخم فگار خواهد کرد هست فکرت که میر این معنی عرضه بر شهریار خواهد کرد بیخ جانم به شربتی از جود در تنم استوار خواهد کرد روی چون صد نگار و طبع خوشش کار من چون نگار خواهد کرد عقل در انتظار انعامت روز و شب انتظار خواهد کرد عز و اقبال سرمدی بادت هم برین اختصار خواهد کرد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - سخنی از میراث استادان مبارز او بود کاول غزا با جان و تن گیرد ز کوی تن برون آید به شهر دل وطن گیرد ز آن عقبا نیندیشد بدین دنیا فرو ناید نه جرم بوالحکم خواهد نه جای بوالحسن گیرد اگر خواهد بقا یابد بباید مردنش اول اگر معروفیی باشد که هم از خویشتن گیرد بباید رفت بر چرخش که تا با مه سخن گوید بباید سوخت چون شمعش که صحبت با لگن گیرد نمی دانند رنج ره بدان بر خیره می لافند نه زان وجهست این لقمه که هر کس در دهن گیرد عیار آن است در عالم که در میدان عشق آید مصاف هستی و مستی همه بر هم زدن گیرد نگردد دامن ره رو به آب هفت دریا تر همه او گردد از معنی چو ترک ما و من گیرد چو مرد از غیر فارغ شد ز دنیا سر بگرداند سپاه فقر بی ترتیب پس آمد شدن گیرد از آن اسرار پوشیده که عاشق دارد اندر دل اگر بر خار برخواند همه عالم سمن گیرد تو گفت عاشقان داری و کار فاسقان لابد بدخشان بد به دست آید اگر نعمان یمن گیرد مرا باری نشاید زد به پیش هیچ عاشق دم که هر ساعت غم دنیا به گردم انجمن گیرد پر از زهرست کام من سنایی خوش سخن زانم قیامت زهر باید خورد گر دستم سخن گیرد ولی میراث استادان از این زیبا سخن دارد حسینی باید از معنی که تا جای حسن گیرد درین دلق به صد پاره مرا طبعی ست پر گوهر چو بگشایم ز فضل او جهانی نسترن گیرد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ - در زهد و موعظه وجود عشق عاشق را وجود اندر عدم سازد حقیقت نیست آن عشقی که بر هستی رقم سازد نسازد عشق رنگ از هیچ رویی بهر مخلوقی که رنگ عشق بی رنگی وجود اندر عدم سازد جمال عشق آن بیند که چشم سر کند بینا سماع وصل آن بیند که گوش سر اصم سازد شفا سازد دل و جان را و عاشق را شفا سوزد سقم سوزد رگ و پی را و عاشق را سقم سازد هر آنکس را که دل چو آبنوس آمد بدانگونه نباشد عاشق ار او اشک چون آب به قم سازد یکی باشد یکی هفده چو اندر مجلس ماندن چو دست عشق هژده بر بساط خویش کم سازد کرا در خام خم ندهند چون گوش از پی آوا بود علمی اگر در عاشقی خود را علم سازد علم بودن به عشق اندر مسلم نیست جز آن را که همچون کوس جای خورد بیرون شکم سازد به باغ بندگی باید چو سوسن سرو آزادی هر آنکو وقت کشتن همچو گل خود را خرم سازد اگر چون سیب وقت سرخ رویی دل سیه گردد سپید آمد کرا رخ چون بهی زرد و درم سازد به مهر عشق در ملک خدا آن دهخدا گردد که شادی خانه دل در میان شهر غم سازد کرا خاک ارم از باد انده طاق گرداند نباشد جفت آن آبی که از آتش ارم سازد چو زیر و بم بدان عاشق بنالانی و گریانی که تسکین غم از عشق و نوای از زیر و بم سازد ندارد ملک جم در چشم عاشق وزن چون دارد که دست عاشق از کهنه سفالی جام جم سازد نشست عاشق اندر بتکده واجب کند زیرا که آه عاشقان از بتکده بیت الحرم سازد نباشد نصب و رفع و حفض عاشق را که اندر عشق غم آن دارد کجا بر فعل مستقبل الم سازد عروس عشق بی کس نیست با هر ناکس از کوری کبود ری در کند خود را به عشقش متهم سازد بدان تا شهد عشق از حلق هر نااهل دور افتد طبیب عشق هر ساعت ز شهد خویش سم سازد نشان شیر در تقویم دال آمد از آن معنی هر آن عاشق که شد چون شیر قد چون دال خم سازد دل همچون کباب عشق اندر رگ بسوزد خون اگر چند آن کباب از روی طب قانون دم سازد هر آن چشمی که عشق از طلبه خود سرمه ای دادش سران تا جور بیند که بر خاکش قدم سازد چه می گویم که داند این مگر آن کز دل صافی سنایی وار خود را بنده شاه عجم سازد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۳ - در مدح بهرامشاه روزی که جان من ز فراقش بلا کشد آنروز عرش غاشیه کبریا کشد ما را یکیست وصل و فراقش چو هر دو زوست این غم نه کار ماست که این غم کیا کشد نامرد باشد آنکه وفا نشمرد ازو گر زو دمی ز راه مرادش جفا کشد آن جان بود شریف که دم دم ز دست دوست هر لحظه جام جام زلال بقا کشد هر دل که از قبول غمش روی در کشد اقبال آسمانش به پیش فنا کشد دل کیست تا حدیث خود و یاد خود کند با آن صنم که هودج او کبریا کشد رنجش شکر بلاست از آن عافیت به عشق رنجش همیشه با طرب و مرحبا کشد در موکبی که روح قدس مرکبی کند پیدا بود که لاشه ما تا کجا کشد مرد آن بود که در ره پاکی چو عاشقان خط بر سر صواب و قلم بر خطا کشد بود شما چو نار شود در مصاف عشق شو ما بدا که کینه بود شما کشد در چارسوی حکم چو بانگ بلا بخاست جانهای پاک سوخته پیش صلا کشد زهر آب قهر و غیرت او را ز دست دوست با روی تازه ساغر بر و وفا کشد در دم سوار گشت بر اسب هوای تو وین بار هرزه هرزه خر آسیا کشد رست از عقیله دیده عقل از برای آنک هر ساعتی ز خاک درش توتیا کشد دیده سنایی از قبل چشم شوخ او نوک سنان غمزه به یاد ثنا کشد با چشم شوخ او خوش از آنیم کو به عشق سرمه همه ز خاک در پادشا کشد آن خسروی که بی مدد فضل و عدل او جان در بهشت عدن وبال وبا کشد سلطان یمین دولت بهرامشاه کو عرضش همیشه بار وفا و بقا کشد سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۴ - در مدح امیر اسماعیل بن ابراهیم خورشید چو از حوت به برج حمل آمد گویند ز سر باز جهان در عمل آمد در باغ خلل یافته و گلبن خالی اکنون به بدل باز حلی و حلل آمد فردوس شد امروز جهانی که ازین پیش در چشم همه کس چو رسوم و طلل آمد خورشید ثنای تو همی کرد بر آن دل چون از دم ماهی به سروی حمل آمد گفتی نظر مشتری از مرکز تقدیس ناگاه ز تسدیس به جرم زحل آمد چه جای مه از زینت ماه فلک آمد چه جای محل آلت جاه و محل آمد ای میر اسماعیل که مانند براهیم جود تو نه از مال زعون ازل آمد هم در دم اول که ترا دیدم گفتم کین چون دم آخر به هنر بی بدل آمد آراسته تیر اجل بود مرا جان ورچه ز طرب معده برقص جمل آمد صفرای من از خلق تو شد پیر و عجب نیست زیرا عسل خلق تو خالی زخل آمد در افسر تو نیست سخن لیک چه سودست کز اصل مرا خود سر بی مغز کل آمد خالی ز خلل باد جلال تو ازیراک خود عمر تو چون جود کفت بی خلل آمد تو تازه و نو باش که فرزند حسودت نزد غربا بار نوند وابل آمد

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۵ - در تزییفِ علمای دنیاجوی گفته شد ای سنایی ز جسم و جان تا چند برگذر زین دو بی نوا در بند از پی چشم زخم خوش چشمی هر دو را خوش بسوز همچو سپند چه کنی تو ز آب و آتش یاد چه کنی تو ز باد و خاک نوند چه کنی بود خود که بود تو بود که تو را در امید و بیم افکند تا بوی در نگارخانه کن نرهی هرگز از بیوس و بسند چون گذشتی ز کاف و نون رستی از قل قاف و لام دانشمند همه از حرص و شهوت من و تست علم و اقرار و دعوی و سوگند از همه فقر رستی ار گردی همچو لقمان به لقمه ای خرسند نزد من قبله دوست عقل و هوی هر چه زین هردو بگذری ترفند مهبط این یکی نشیب نشیب مصعد آن دگر بلند بلند مقصد ما چو اوست پس در دین ره چه هفتاد و دو چه هفتصد و اند چو تو در مصحف از هوی نگری نقش قرآن تو را کند در بند ور ز زردشت بی هوی شنوی زنده گرداندت چو قرآن زند طمع و حرص و بخل و شهوت و خشم حسد و کبر و حقد بد پیوند هفت در دوزخند در تن تو ساخته نفسشان درو دربند هین که در دست توست قفل امروز در هر هفت محکم اندر بند همه ره آتش است شاخ زنان که ابد بیخ آن نداند کند ملک اویی از آن همی ترسی تو شوی مالک ار پذیری پند آن نه بینی همی که مالک را نکند هیچ آتشیش گزند دین به دنیا مده که هیچ همای ندهد پر به پرنیان و پرند دین فروشی همی که تا سازی بارگی نقره خنک و زین زرکند خر چنان شد که در گرفتن او ساخت باید ز زلف حور کمند گویی از بهر حشمت علم است اینهمه طمطراق خنک و سمند علم ازین بارنامه مستغنی است تو برو بر بروت خویش مخند مهره گردن خر دجال از پی عقد بر مسیح مبند از پی قوت و قوت دل گرگ جگر یوسفان عصر مرند کفش عیسی مدزد و از اطلس خر او را مساز پشماگند شهوتت خوش همی نمایاند مهر جاه و زر و زن و فرزند کی بود کاین نقاب بردارند تا بدانی تو طعم زهر از قند چند ازین لاف و بارنامه تو در چنین منزلی کثیف و نژند بارمایه گزین که درگذرد این همه بارنامه روزی چند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶ - در مذمت دشمنان و جاهلان این ابلهان که بی سببی دشمن منند بس بلفضول و یافه درای و زنخ زنند اندر مصاف مردی در شرط شرع و دین چون خنثی و مخنث نه مرد و نه زنند مانند نقش رسمی بی اصل و معنی اند گرچه به نزد عامه خطی بس مبینند چون گور کافران ز درون پر عفونتند گرچه برون به رنگ و نگاری مزینند در قعر دوزخند نه جنی نه انسی اند در چاه وحشتند نه یوسف نه بیژنند هم ناکسند گرچه همی با کسان روند هم جولهند گرچه همی بر فلک تنند یکرنگ با زبان دل من همچو آخرت وینان به طبع و جامه چو دنیا ملونند دندانه کلید در دعوی اند لیک همچون زبان قفل گه معنی الکنند زان بی سرند همچو گریبان که از طمع پیوسته پای بوس خسیسان چو دامنند دعوی ده کنند ولیکن چو بنگری هادوریان کوی و گدایان خرمنند دهقان عقل و جان منم امروز و دیگران هرکس که هست خوشه چن خرمن منند فرزند شعر من همه و خصم شعر من گویی نه مردمند همه ریم آهن اند گاهم چو روی مایده خوان به غارتند گاهم چو وزن بیهده خویش بشکنند از راه خشم دشمن این طبع و خاطرند وز درد چشم دشمن خورشید روشنند بس روشن است روز ولیک از شعاع آن بی روزی اند از آنک همه بسته روزنند گر ناممکنم سوی این قوم ممکن است کایشان به نزد جان و خرد ناممکن اند تهمت نهند بر من و معنیش کبر و بس خود در میان کار چو درزی و درزنند درد دل همه فضلای فضولی ام عذر است جمله را اگرم جمله دشمنند من قرص آفتابم روزی ده نجوم ایشان هم اند قرص ولی قرص ارزنند هم خود خورند خویشتن از خشم من از آنک بوالواسعان خشک مزاجان ترمنند از خاطر چو تیر و زبان چو تیغ من پرچین و زردرخ چو زراندود جوشند تا خامشند از سخن خویش آن زمان بر دیگ گنده گشته تو گویی نهنبنند دور از شما و ما چون درآیند در سخن گویی به وقت کوفتن زهر هاونند هان ای سنایی ار چه چنین است تیغ ده کایشان نه آهنند که ریم خم آهن اند درزی صفت مباش بر ایشان که آن همه بر رشته تو خشک تر از مغز سوزنند مشاطه عروس ضمیر تو اند پاک این نغزپیکران که برین سبزگلشن اند شیرآفرین گلشن روحانیان تویی ایشان کی اند گربه نگاران گلخنند تو تخت ساز تا حکما رخت برگرند تو نرد باز تا شعرا مهره برچنند برکن به رفق سبلتشان گرچه دولتند بشکن به خلق گردنشان گرچه گردنند آن کره ای به مادر خود گفت چون که ما آبی همی خوریم صفیری همی زنند مادر به کره گفت برو بیهده مگوی تو کار خویش کن که همه ریش می کنند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۷ کرد رفت از مردمان اندر جهان اقوال ماند همعنان شوخ چشمی در جهان آمال ماند از فصیحان و ظریفان پاک شد روی زمین در جهان مشتی بخیل کور و کر و لال ماند در معنی در بن دریای عزلت جای ساخت وز پی دعوی به روی آبها آخال ماند صدرها از عالمان و منصفان یکسر تهیست صدر در دست بخیل و ظالم و بطال ماند عدل گم گشت و نمی یابد کسی از وی نشان ظلم جای وی گرفت و چند ماه و سال ماند عدل نوشروان و جور معتصم افسانه شد وز بزرگیشان به چشم مردمان تمثال ماند رفت سید از جهان و چند مشکل کرد حل بوحنیفه رفت و زو در گرد عالم قال ماند نیست گویی در جهان جز فیلی از اصحاب فیل شد نجاشی وز فسونش چند گون اشکال ماند شد ملک محمود و ماند اندر زبانها مدح اوی عنصری رفت و ازو گرد جهان امثال ماند خاک شد کسری و از هر دل برون شد مهر او در مداین از بنای قصر او اطلال ماند هر گهی بانگی برآید گرد شهر از مردمان آه و دردا و دریغا خواجه رفت و مال ماند رفت کدبانو کلید اندر کف نوروز داد رفت خواجه ده به دست زیرک جیپال ماند یک گره را خانه ها در غیبت و وزر و بزه یک گره را گنجها بر طاعت و اهمال ماند زین سپس شاید سنایی گر نگویی هیچ مدح زان کجا ممدوح تو خوالی پز و بقال ماند سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۸ - در مدح بهرامشاه عقل کل در نقش روی دلبرم حیران بماند جان ز جانی توبه کرد آنک بر جانان بماند جان ز جان کردست شست آن گه ز خاک پای او جان پیوندیش رفت و جان جاویدان بماند صبح پیش روی او خندید و بر خورشید چرخ نور صادق بی لب و دندان از آن خندان بماند نقش بند عقل و جان را پیش نقش روی او دست در زیر زنخ انگشت در دندان بماند عشق چون دولت به پیش روی او بی غم نشست کفر چون ایمان به پیش روی او عریان بماند کفر و ایمان از نشان زلف و رخسار ویست زان نشان روز و شب در کفر و در ایمان بماند عقل با آن سراندازی به میدان رخش در خم زلفین او چون گوی در چوگان بماند از برای رغم من گویی ازین میدان حسن عیسی مریم برفت و موسی عمران بماند آتش جانان گریبان گیر جان آمد از آنک آنهمه تر دامنی در چشمه حیوان بماند گفتمی کن رنگ با مرجان چه ماند با لبش نی غلط کردم ز خجلت رنگ با مرجان بماند نیست صبرم از میانش تا چو ذات خود مگر بر میانم چون میانش والله ار همیان بماند زخم خوار خویش را بی زخم خود مگذار از آنک خوار گردد پتک کوبنده که از سندان بماند عاقبت از دشنه مژگانش روی اندر کشید عافیت در سلسله زلفینش در زندان بماند بهتر آن تا خاکپایش را به دست آرد مگر چرخ را هرچند جنبش بود سرگردان بماند عقل و جان در خدمت آن بارگه رفتند لیک عقل کارافزای رفت و جان جان افشان بماند هر چه خواهی گو همی فرمای کاندر ذات ما قایل فرمان برفت و قابل فرمان بماند گر قماری کرد جان با او بجانی هم ز جان لاجرم در ما ز دانش مایه صد چندان بماند گوهر جان و جهان ذات سنایی را ازوست گرد می زو ماند ذاتش بی مکان و کان بماند تا نگیرد مرغ مر مرغ سنایی را ز بیم لاجرم چون مرغ عیسی روز از آن پنهان بماند تا جمال قهر و لطفش سایه بر عالم فکند شیر در بستان فنا شد شیر در پستان بماند زلف شیطانیش گر دل برد گو بر باک نیست منت ایزد را که جان در مدحت سلطان بماند خسرو خسرو نسب بهرامشه سلطان شرق آنکه بهرام فلک در سطوتش حیران بماند ملک علت ناکرا خوش خوش ازین عیسی پاک درد رفت الحمدلله و آنچه درمان آن بماند تا شدش معلوم حکم آیت احسان و عدل شد نهان چون جور بخل و عدل چون احسان بماند بر فلک بینی که کیوان رتبتی دارد ولیک از پی ایوان این شه چرخ خود کیوان بماند به گراید رایت رایش بسوی عاطفت زین سبب را خان و خوان خانه بر اخوان بماند چون گشاید دست و دل در عدل و در احسان به خلق بسته احسان و عدلش جمله انسان بماند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۹ - در تغییر احوال مردم و دگرگونی روزگار ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده اند از سر بی حرمتی معروف منکر کرده اند در سماع و پند اندر دیدن آیات حق چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده اند کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد زان که اهل فسق از هر گوشه سر برکرده اند پادشاهان قوی بر داد خواهان ضعیف مرکز درگاه را سد سکندر کرده اند ملک عمرو و زید را جمله به ترکان داده اند خون چشم بیوگان را نقش منظر کرده اند شرع را یک سو نهادستند اندر خیر و شر قول بطلمیوس و جالینوس باور کرده اند عالمان بی عمل از غایت حرص و امل خویشتن را سخره اصحاب لشکر کرده اند گاه وصافی برای وقف و ادرار و عمل با عمر در عدل ظالم را برابر کرده اند از برای حرص سیم و طمع در مال یتیم حاکمان حکم شریعت را مبتر کرده اند خرقه پوشان مزورسیرت سالوس ورز خویشتن را سخره قیماز و قیصر کرده اند گاه خلوت صوفیان وقت با موی چو شیر ورد خود ذکر برنج و شیر و شکر کرده اند قاریان ز الحان ناخوش نظم قرآن برده اند صوت را در قول همچون زیر مزمر کرده اند در مناسک از گدایی حاجیان حج فروش خیمه های ظالمان را رکن و مشعر کرده اند مالداران توانگرکیسه درویش دل در جفا درویش را از غم توانگر کرده اند سر ز کبر و بخل بر گردون اخضر برده اند مال خود بر سایلان کبریت احمر کرده اند زین یکی مشت کبوترباز چون شاهین به ظلم عالمی بر خلق چون چشم کبوتر کرده اند خواجگان دولت از محصول مال خشک ریش طوق اسب و حلقه معلوم استر کرده اند بر سریر سروری از خوردن مال حرام شخص خود فربی و دین خویش لاغر کرده اند از تموز زخم گرم و بهمن گفتار سرد خلق را با کام خشک و دیده تر کرده اند خون چشم بیوگان ست آنکه در وقت صبوح مهتران دولت اندر جام و ساغر کرده اند تا که دهقانان چو عوانان قباپوشان شدند تخم کشت مردمان بی بار و بی بر کرده اند تا که تازیکان چو قفچاقان کله داران شدند خواجگان را بر سر از دستار معجر کرده اند از نفاق اصحاب دارالضرب در تقلیب نقد مؤمنان زفت را بی زور و بی زر کرده اند کار عمال سرای ضرب همچون زر شده است زانکه زر بر مردمان یک سر مزور کرده اند شاعران شهرها از بهر فرزند و عیال شخص خود را همچو کلکی زرد و لاغر کرده اند غازیان نابوده در غزو غزای روم و هند لاف خود افزون ز پور زال و نوذر کرده اند حبه دزدان از ترازوها بر اطراف دکان طبع را در حبه دزدیدن مخیر کرده اند ای دریغا مهدیی کامروز از هر گوشه ای یک جهان دجال عالم سوز سر برکرده اند مصحف یزدان درین ایام کس می ننگرد چنگ و بربط را بها اکنون فزون تر کرده اند کودکان خرد را در پیش مستان می دهند مر مخنث را امین خوان و دختر کرده اند ای مسلمانان دگر گشته ست حال روزگار زان که اهل روزگار احوال دیگر کرده اند ای سنایی پند کم ده کاندرین آخر زمان در زمین مشتی خر و گاو سر و بر کرده اند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۰ - در وصف بهار باز متواری روان عشق صحرایی شدند باز سرپوشیدگان عقل سودایی شدند باز مستوران جان و دل پدیدار آمدند باز مهجوران آب و گل تماشایی شدند باز نقاشان هفت اختر به سعی چارطبع از سرای پنجدر در خانه آرایی شدند باز در رعناسرای طبع طراران چرخ بهر این نوخاستگان در کهنه پیرایی شدند باز بینابودگان همچو نرگس در خزان در بهار از بوی گل جویای بینایی شدند زرد و سرخی باز درکردند خوشرویان باغ تا دگر ره بر سر آن لاف و رعنایی شدند عاشقان در زیر گلبن های پروین پاش باز از بنات النعش اندر شکل جوزایی شدند تا وطاها باز گستردند پیران سپهر قمریان چون مقریان در توی قرایی شدند خسرو سیارگان تا روی بر بالا نهاد اختران قعر مرکز نیز بالایی شدند از پی چشم شکوفه دست های اختران بر صلایه ی آسمان در توتیاسایی شدند تا عیار عشق عیاران پدید آرند باز زرگران نه فلک در مردپالایی شدند تا به اکنون لاییان بودند خلقان چون ز عدل یک الف در لا درافزودند و إلایی شدند غافلان عشرتی چون عاقلان حضرتی خون زر خوردند و اندر خون دانایی شدند از پی نظاره انصاف چار ارکان به باغ هر چه آنجایی ست گویی جمله اینجایی شدند چون دم عیسی چلیپاگر شد اکنون بلبلان بهر انگلیون سراییدن به ترسایی شدند بیدلان در پرده ادبار متواری شدند دلبران در حلقه اقبال پیدایی شدند زاغ ها چون بینوایان دم فروبستند باز بلبلان چون طوطیان اندر شکرخایی شدند عالم پیر منافق تا مرقع پوش گشت خرقه پوشان الاهی زیر یکتایی شدند روزها اکنون پگه خیزند چون مرغان همی روزها مانا چو مرغان هم تماشایی شدند اینت زیباطبع چابک دست کز مشاطگیش آنچنان زشتان بدین خوبی و زیبایی شدند مطربان رایگان در رایگان آباد عشق بی دل و دم چون سنایی چنگی و نایی شدند دلق تا کوتاه تر کردند تاریکان خاک روشنان آسمان در نزهت افزایی شدند سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۱ - در استغنای معشوق طناز و وفای عاشق عاشقانت سوی تو تحفه اگر جان آرند به سر تو که همی زیره به کرمان آرند ور خرد بر تو فشانند همی دان که همی عرق سنگ سوی چشمه حیوان آرند ور دل و دین به تو آرند عجب نبود از آنک رخت خربنده به بنگاه شتربان آرند هر چه هستیست همه ملک لب و خال تو اند چیست کان نیست ترا تا سوی تو آن آرند نوک مژگانت بهر لحظه همی در ره عشق آدم کافر و ابلیس مسلمان آرند چینه دام لبان تو زمان تا به زمان روح را از قفس سدره به مهمان آرند زلف و خالت ز پی تربیت فتنه ما عقل را کاج زنان بر در زندان آرند چشمهامان ز پی تقویت حسن تو باز فتنه را رقص کنان در قفس جان آرند طوبی و سدره به باغ تو و پس مشتی خس دسته مجلس تو خار مغیلان آرند هدیه شان رد مکن انگار که پای ملخی گله مور همی پیش سلیمان آرند خاکپای تو اگر دیده سوی روح برد روح پندارد کز خلد همی خوان آرند از پی چشم بدو چشم نکوی تو همی مردمان مردمک دیده به قربان آرند بوستان از خجلی پوست بیندازد از آنک صورت روی تو در دیده بستان آرند عاشقان از خم زلف تو چه دیدند هنوز باش تا تاب در آن زلف پریشان آرند باش تا سلطنت و کبر تو مشتی دون را از در دین به هوس خانه شیطان آرند باش تا خار سر کوی ترا نرگس وار دسته بندند و سوی مجلس سلطان آرند ای بسا بیخ که در چین و ختن کنده شود تا چو تو مهر گیاهی به خراسان آرند باش تا خط بناگوش و خم زلف تو باز عقل را گوش گرفته به دبستان آرند کی به آسانی عشاق ز دستت بدهند که نه در دست همی چون تویی آسان آرند عقد پروین بخمد چون دم عقرب در حال چون سخن زان دو رده لولو مرجان آرند کافران گمره از آنند که در زلف تواند یک ره آن زلف ببر تا همه ایمان آرند یک ره آن پرده برانداز که تا مشتی طفل رخت جان سوی سراپرده قرآن آرند هردم از غیرت یاری تو اجرام سپهر بر سنایی غم و اندوه فراوان آرند هر زمان لعل و در و سرو و بنفشه تو همی دل و دین و خرد و صبر دگر سان آرند خود چو پروین که مه و مهر همی سجده عشق سر دندان ترا از بن دندان آرند قدر چوگانت ندانند از آن خامی چند باش تا سوختگان گوی به میدان آرند شکل دندان و سر زلف تو زودا که بر او سین و نون و الف و یا همه تاوان آرند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - و ایضا در مذمت دنیا جویان مرحبا بحری که از آب و گلش گوهر برند حبذا کانی کزو پاکیزه سیم و زر برند نی ز هر کانی که بینی سیم و زر آید پدید نی ز هر بحری که بینی گوهر احمر برند در میان صدهزاران نی یکی نی بیش نیست کز میان او به حاصل شاکران شکر برند در میان صد هزاران نحل جز یک نحل نیست کز لعابش انگبین ناب جان پرور برند جانور بسیار دیدستم به دریاها ولیک چون صدف نبود که غواصان ازو گوهر برند گاو آبی در جزیره سنبل و سوسن چرد لاجرم هر جا که خفت از خاک او عنبر برند همچو آهو شو تو نیز از سنبل و سوسن بچر تا بهر جایی ز نافت نافه اذفر برند باغشان از شوخ چشمی گشت شورستان خار طمع آن دارند کز وی سوسن و عنبر برند سوسن و عنبر کجا آید به دست ار روضه ای کاندرو تخم سپست و سیر و سیسنبر برند هر چه کاری بدروی و هر چه گویی بشنوی این سخن حقست اگر نزد سخن گستر برند خواب ناید مرزنی را کاندر آن باشد نیت هفته دیگر مر او را خانه شوهر برند ای بهمت از زنی کم چند خسبی چون ترا هم کنون زی کردگار قادر اکبر برند ور همی گویی که من در آرزوی ایزدم کو نشانی تا ترا باری سوی دلبر برند این جهان دریا و ما کشتی و زنهار اندرو تا نه پنداری که کشتیها همه همبر برند کشتیی را پیش باد امروز در تازان کنند کشتیی را باز از پیش بلا لنگر برند کشتیی را غرق گردانند در دریای غیب کشتیی را هم ز صرصر تا در معبر برند مر یکی را گل دهد تا او به بویش جان دهد و آن دگر را باز جانش ز آتشین خنجر برند مر یکی را سر فرازانند ز آتش از جحیم مر یکی را باز از گوهر همه افسر برند خنده آید مر مرا ز آنها که از سیم ربا درگه رفتن کفن از دیبه شوشتر برند مرد آن مردست که چون پهلو نهد اندر لحد هم به ساعت از بهشتش بالش و بستر برند مرد را باید شهادت چونکه باشد باک نیست گرو را اندر به چین سوی لحد میزر برند تا نباشی غافل و دایم همی ترسی ز حق گر همی خواهی که چون ایمان ترا بر سر برند گر ندادی حق خبر هرگز کرا بودی گمان کز جهان چون بلعمی را نزد حق کافر برند عالم آمد این سخن مخصوص فردا روز حشر عالمان بی عمل از کرد خود کیفر برند یک پرستار و یکی عالم که در دوزخ برند همچنان باشد که از جاهل دوصد کشور برند حسرت آن را کی بود کز دخمه زی دوزخ رود حسرت آن را کش به دوزخ از سر منبر برند منظر و کاشانه پر نقش و نگارست مر ترا چون بمیری هم بر آن کاشانه و منظر برند اشتر و استر فزون کردن سزاوار است اگر بار عصیان ترا بر اشتر و استر برند مضمر آمدن مردن هر یک ولی وقت شدن نسخه قسمت همه یکبارگی مظهر برند مرد عالم را سوی دوزخ شدن چونان بود چونکه ترکی را به سوی خوان خنیاگر برند مضمر آمد مردن هر یک ولی مضمر بهست بانگ خیزد از جهان گر جان ما مضمر برند مرد نابینا اگر در ره بساود با کسی عیب دارند و ورا خصمان سوی داور برند باز اگر بینا بساود منکری باشد درو شاید این معروف رازی جبر آن منکر برند این سخن بر ما پدید آید به ما بر آن زمان کز برای حشرمان فردا سوی محشر برند عاصیا هین زار بگری زان که فردا روز حشر عاصیان را سوی فردوس برین کمتر برند ظالمان را حشر گردانند با آب نیاز عادلان را زی امیرالمومنین عمر برند عالمان را در جنان با غازیان سازند جای ساقیان را در سقر نزدیک رامشگر برند ای سنایی این چنین غافل مباش و باز گرد کآفتابت را به زودی هم سوی خاور برند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - این شعر را حکیم سنایی در پاسخ یکی از شعرا گفته چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند هر که متواریست اکنون خیمه بر صحرا زند دلبر اکنون هر کجا رنگیست رخت آنجا برد عاشق اکنون هر کجا بوییست آه آنجا زند بینوایان را کنون دست صبا بر شاخ گل حجله از دینار بندد کله از دیبا زند هودج متواریان را نقشبند نوبهار قبه از بیجاده سازد پایه از مینا زند بر سر دو راه جان از رنگ و بوی گل همی باد گویی کاروان خلخ و یغما زند از تعجب هر زمان گوید بنفشه کی عجب هر که زلف یار دارد چنگ چون در ما زند عاشقی کو تاکنون بی زحمت لب هر زمان بوسها بر پای این گویای ناگویا زند از برای عاشقان مفلس اکنون بی طمع بلبل خوش نغمه گه شهر و دو گه عنقا زند گاه آن آمد که این معشوقه بدمست از نخست پای در صفرا نهند پس دست در حمرا زند دی گذشت امروز خوش زی زان که دست روزگار زخمه بر سندان عشرت خانه فردا زند گر هزار آوا کنون نوبت زند نشگفت از آنک هر کجا گل شه بود نوبت هزار آوا زند عاشقی باید کنون کز رنگ گل گوید سخن کی شود در دل چو لاف از رنگ نابینا زند ساقیا ما را به یک ساغر یکی کن زان که یار گرد جفتان کم تند او تا زند بر تا زند در ده آن حمرا که رنگش همچو آه عاشقان آتش اندر سعد و نحس گنبد خضرا زند باده ای مان ده که از درگاه حرمنا ی نفس شعله اندر صدر آمنا و صدقنا زند ساقیا منگر بدان کاین می همی از بد دلی سنگ بر قندیل عقل بد دل رعنا زند می چنان ده مر سنایی را که بستانیش ازو تا سنایی بی سنایی بو که دستی وا زند سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۴ - آن شاعر این شعر را در پاسخ حکیم سنایی فرستاد باش تا حسن نگارم خیمه بر صحرا زند شورها بینی که اندر حبة الماوا زند از علای خلق او عالم چو علیین شود پس خطابش قرب سبحان الذی اسری زند کیست کو پهلو زند با آنکه دولتخانه را از بزرگی سر به اوادنی و ما اوحی زند در حجاب کبر یا چون باریا جولان کند تکیه کی بر مسند لا خوف و لا بشری زند در مصاف عاشقان در سینه های بی دلان ضربت قرب وصال از درد ناپیدا زند آنچه نتوانند زد آن دیگران بر هفت رود آن نوا از دست چپ آن ماه بر یکتا زند ای گلی کز گلبنت عالم همه گلزار شد وز گلت بوی تبارک ربنا الاعلا زند برگ دار گلبنت طاها و بیخش والضحا بار او یاسین و شاخش سر به اوادنی زند جوشها در سینه عشاق نیز از مهر تو هر زمانی تف ورای گنبد خضرا زند شکر احسان تو مدح تست ای صاحب جمال نقش مدح تو رقم بر دیده بینا زند این جواب شعر استادم که گفت اندر سرخس چون همی از باغ بوی زلف یار ما زند

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در مدح بهرامشاه روز بر عاشقان سیاه کند مست چون قصد خوابگاه کند راه بر عقل و عافیت بزند ز آنچه او در میان راه کند گاه چون نعل اندر آذر بست یوسفان را اسیر چاه کند گاه چون زلف را ز هم بگشاد تنگ بر آفتاب و ماه کند گاه بیجاده را بطوع و بطبع در سر رنگ برگ کاه کند گه چو دندان سپید کرد بطمع ملک الموت را سیاه کند گه بیندازد از سمن بستر گاه بالین گل گیاه کند گاه زلف شکسته را بر دل حلقه حضرت الاه کند گاه خط دمیده را بر جان نسخه توبه گناه کند گاه بر جبرییل صومعه را چار دیوار خانقاه کند گاه بر دیو هم ز سایه خویش شش سوی صحن خوابگاه کند بوی او کش عدم نبوییدی گاهش از قهر در پناه کند لب او را که بوسه گه بودی گاهش از لطف بوسه خواه کند عشق را گه دلی نهد در بر تا دل اندر برش سیاه کند عقل را گه کله نهد بر سر تا سر اندر سر کلاه کند پیشه آفتاب خود اینست چون کسی نیک تر نگاه کند جامه گازر ار سپید کند روز گازر همو سیاه کند اینهمه می کند ولیک از بیم آه را زهره نی که آه کند از پی آنکه رویش آینه است آه آیینه را تباه کند من غلام کسی که هر چه کند چون سنایی به جایگاه کند همه کردار او به جایگه است خاصه وقتی که مدح شاه کند شاه بهرامشاه آنکه همی دین و دولت بدو پناه کند گور با شرزه شیر از عدلش در میان شعر شناه کند صعوه در چشم باز از امنش از پی بیضه جایگاه کند تارح و زلف دلبران وصاف به گل و مشک اشتباه کند چاه صد باز را اگر خواهد تاج سیصد هزار جاه کند محترز باد ظلم از در او تا چو نحل آرزوی شاه کند سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۶ - در نعت رسول اکرم و اصحاب پاک او روشن آن بدری که کمتر منزلش عالم بود خرم آن صدری که قبله ش حضرت اعظم بود این جهان رخسار او دارد از آن دلبر شدست و آن جهان انوار او دارد از آن خرم بود حاکمی کاندر مقام راستی هر دم که زد بر خلاف آندم اگر یک دم زنی آندم بود راه عقل عاقلان را مهر او مرشد شدست درد جان عاشقان را نطق او مرهم بود صدهزاران جان فدای آنسواری کز جلال غاشیه ش بر دوش پاک عیسی مریم بود از رخش گردد منور گر همه جنت بود وز لبش یابد طهارت گر همه زمزم بود فرش اگر سر برکشد تا عرش را زیر آورد دست آن دارد که از زلفش بر اوریشم بود طلعت جنت ز شوق حضرتش پر خوی شدست دیده دوزخ ز رشک غیبتش پر نم بود از گریبان زمین گر صبح او سر بر زند تا شب حشر از جمالش صد سپیده دم بود با لعمرک انیبا را فکرت رجحان کیست با عفاالله اولیا را زهره یک دم بود با الم نشرح چگویی مشکلی ماند ببند با فترضی هیچ عاصی در مقام غم بود خوش سخن شاهی کز اقبال کفش در پیش او کشته بریان زبان یابد که در وی سم بود خاک را در صدر جنت آبرویش جاه داد آتش ابلیس را از خاک او ماتم بود چرخ را از کاف لولاکش کمر زرین بود خاکرا با حاء احمامش قبا معلم بود خاک زاید گوهری کز گوهران برتر شود بچه زاید آدمی کو خواجه عالم بود هر که در میدان مردی پیش او یکدم زند رخش او گوساله گردد گر همه رستم بود در شبی کو عذر اخطانا همی خواهد ز حق جبرییل آنجا چو طفل ابکم و الکن بود حکم الالله بر فرق رسول الله بین راستی زین تکیه گاهی آدمی را کم بود ماه بر چرخ فلک چون حلقه زلف و رخش گاه چون سیمین سپر گه پاره معصم بود شاه انجم موذن وی گشته اندر شرق ملک زان جمال وی شعار شرع را معلم بود بادوشان فلک را دور او همره شدست خاکپاشان زمین را نعل او ملحم بود سدره طاووس یک پر کز همای دولتش بر پر خود بست از آن مر وحی را محرم بود خضر گرد چشمه حیوان از آن می گشت دیر تا مگر اندر زمین با وی دمی همدم بود تا نهنگش در عجم گرد زمین چون عمرست تا هزبرش در عرب غرنده ابن عم بود نی در آن آثار گرز و ناچخ عنتر بود نه در آن اسباب ملک کیقباد و جم بود با خرد گفتم که فرعی برتر از اصلی شود گفت آری چون بر آن فرع اتفاقی ضم بود گفت ای بوبکر با احمد چرا یکتا شدی گفتهر حرفی که ضعفی یافت آن مدغم بود گفتم ای عمر تو دیدی بوالحکم بس چون برید گفت زمرد کی سزای دیده ارقم بود گفتم ای عثمان بنا گه کشته غوغا شدی گفت خلخال عروس عاشقان ز آندم بود گفتم ای حیدر میی از ساغر شیران بخور گفت فتح ما ز فتح زاده ملجم بود باد را گفتم سلیمان را چرا خدمت کنی گفت از آن کش نام احمد نقش بر خاتم بود ای سنایی از ره جان گوی مدح مصطفا تا ترا سوی سپهر برترین سلم بود

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۷ - در مدح سیف الحق محمد منصور ای رفیقان دوش ما را در سرایی سور بود رفتم آنجا گرچه راهی صعب و شب دیجور بود دیدم اندر راه زی درگاه آن شاه بتان هر چه اندر کل عالم عاشقی مستور بود از چراغ و شمع کس را یاد نامد زان سبب کز جمال خوب رویان نور اندر نور بود کس نثاری کرد نتوانست اندر خورد او زان که اشک عاشقانش لولو منثور بود بوی خوش نمد به کار اندر سراسر کوی او زان که خاک کوی او از عنبر و کافور بود فرش میدانش ز رخسار و لب میخوارگان تکیه گاه عاشقانش دیده های حور بود جویبارش را به جای آب میدیدم شراب زیر هر شاخی هزاران عاشق مخمور بود ای بسا مذکور عالم کو بدو در ننگریست ای بسا درویش دل ریشا که او مذکور بود هر که از وی بود ترسان او بدو نزدیک شد و آنکه از گستاخیش نزدیک تر او دور بود صد هزاران همچو موسی خیره بود اندر رهش زان که هر سنگی در آن ره بر مثال طور بود هرکرا توقیع دادند از جمال و از جلال لن ترانی بر سر توقیع آن منشور بود های های عاشقان با هوی هوی صادقان کس ندانستی که ماتم بود آن یا سور بود مر مرا ره داد دربان دیگران را منع کرد زان که نام من رهی در عاشقی مشهور بود چون در آن شب شخص روحم نزد آن حضرت رسید صورت هستی ندیدم نقش من مقهور بود مصحفی دیدم گرفته آن بت اندر دست راست خط آن از هست ما وز نفی لامسطور بود چون در آن مصحف نظر کردم سراسر خط آن رمزهای مجلس محمدبن منصور بود سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۸ - در مذمت عافیت جویی در جهان دردی طلب کان عشق سوز جان بود پس به جان و دل بخر گر عاقلی ارزان بود چاره تا کی جویی از درمان و درد دل همی رو به ترک جان بگو دردت همه درمان بود تا کی اندر انجمن دعوی ز هجر و وصل یار نیست شو در راه تا هم وصل و هم هجران بود گر همی حق پرسی از من عاشقی کار تو نیست زان که می بینم که میلت با هوا یکسان بود عاشقی بر خواب و خورد و تخت و ملک و سیم و زر شرم بادت ساعتی دل چند جا مهمان بود عشقبازی زیبد آنکس را که جان بازد به عشق ذبح معظم جان او را دیت قربان بود گرد عشق شه مگرد ار عافیت جویی همی ور یقین داری همی گرچه هلاک جان بود سفره ساز از پوست خور از گوشت خمر از خون دل از جگر ده نقل چون قومی ترا بر خوان بود در بلا چندی بماند صابر و شاکر شود داغ غیرت برنهد چون رغبتش با آن بود از برای اوست گویی صفوت اندر گلستان حجت تهدید با اهل ارچه بی تاوان بود این چنین ست ار برانی تعبیه در راه عشق هرکرا در دل محبت آتش اندر جان بود آتش خلت برآور بانگ بر جبریل زن آتش نمرود بین کاندر زمان ریحان بود در دبیرستان عشق از عاشقان آموز ادب تا ترا فردا ز عزت بهره مردان بود مرد باید راه رو از پیش خود برخاسته کو به ترک جان بگوید طالب جانان بود از هوا منطق نیارد هرگز اندر راه دین بندگی را عقل بندد بر در فرمان بود چون به حضرت راه یابد آزمون گیرند ازو هر چه از عزت کمال روضه رضوان بود حور و غلمان در ارم او را نمایند بگذرد دیده از غیرت ببوسد دوست را جویان بود پیک حضرت روز و شب از دوست می آرد پیام در دل او ز انده و از خوف و غم نسیان بود شاد دل روزی نباشد بی بکا از شوق دوست چند بنوازند او را دیده اش گریان بود یک زمان ایمن نباشد زان که دستور خرد گرچه بر منشور او توقیع الرحمن بود ای سنایی تیر عشقت بر جگر معشوق زد زخم را مرهم از آن جو کش چنین پیکان بود چنگ در فرمان او زن عمر خود را زنده دار گر نه فردا روزگارت را به غم تاوان بود

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۹ - از راه پر مخافت عشق گوید سوز و شوق ملکی بر دلت آسان نشود تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود هیچ دریا نکشد زورق پندار تو را تا دو چشمت ز جگر مایه چو طوفان نشود در تماشای ره عشق نیابی تو درست تا ز نهمت چمنت کوه و بیابان نشود ای سنایی نزنی چنگ تو در پرده قرب تا به شمشیر بلا جان تو قربان نشود سخت پی سست بود در طلب کوی وصال هر که را مفرش او در ره حق جان نشود هر که را دل بود از شست لقا راست چو تیر خواب در دیده او جز سر پیکان نشود تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز حلم دلت از معرفت عشق چو بستان نشود گر ز اغیار همی سود پذیرد نظرت خیز تا شوق تو سرمایه عصیان نشود سست همت بود آن دیده هنوز از ره عشق که برون از تک اندیشه غولان نشود مرد باید که درین راه چو زد گامی چند بسته ای گردد چونان که پشیمان نشود سوز این حرف چنانش کند از شوق که گر غرق قلزم شود آن سوز به نقصان نشود مست آن راه چنان گردد کز سینه ش اگر غذی دوزخ سازی که پشیمان نشود چون ز میدان قضا تیر بلا گشت روان جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود موکب جان ستدن چون بزند لشکر شوق او به جز بر فرس خاص به میدان نشود ای خدایی که به بازار عزیزان درت نرخ جان ها به جز از کف تو ارزان نشود آز بی بخش تو حقا که توانگر نشود گبر بی یاد تو والله که مسلمان نشود چون خردنامه نویسد ز سوی جان به دماغ جان بنپذیرد تا نام تو عنوان نشود من ثنا گویم خود کیست که از راه خرد چون بدید این کرم و عز که ثناخوان نشود آن عنایت ازلی باشد در حق خواص ور نه هر بیهده بی فضل به دیوان نشود گبر خواهد که بود طالب این کوی ولیک به تکلف هذیان آیت قرآن نشود هفت سیاره روانند ولیک از رفتن ماه در رفعت و در سیر چو کیوان نشود هر کسی علم همی خواند لیکن یک تن چون جمال الحکما بحر در افشان نشود پرده عصمت خواهد ز گناهان معصوم تا سنایی گه طاعت سوی عصیان نشود

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - در مدح ناصح الملک کمال‌الدین شیخ الحرمین خطیب نوآبادی ای خدایی که رهیت افسر دو جهان نشود تا بر حسب تو فرش قدمش جان نشود چنگ در دامن مهر تو چگونه زند آنک مر ورا خدمت تو قید گریبان نشود سخت پی سست بود در طلب کوی تو آنک مرد را بادیه بر یاد تو بستان نشود هر که در جست لقایت نبود راست چو تیر خواب در دیده او جز سر پیکان نشود هر که جولانگه او حضرت پاکیزه تست هرگز از دور فلک بی سر و سامان نشود چون به میدان تو پیکان بلا گشت روان جان سپر سازد مردانه و پنهان نشود موکب جان ستدن چون بزند لشکر عشق او به جز بر فرس خاص به میدان نشود ای ره آموز که هر کو به تو ره یافت به تو هرگز اندر ره دین گمره و حیران نشود آنکه هستندهم افراشته فضل تو اند هرگز افراشته فضل تو ویران نشود ثمره بندگی از خاک درت می روبند تامگر کارکشان طعمه خذلان نشود کیسه ها دوخته بر درگهت از روی امید زان که بی لطف تو کس در خور غفران نشود گرسنه بوده و پنداشت بسر کرده راه از پذیرفتنشان یار و نگهبان نشود همه از حکم تو افکنده و برداشته اند ورنه از ذات کسی گبر و مسلمان نشود گبر خواهد که بود طالب کوی تو ولیک بتکلف هذیان آیت قرآن نشود هفت سیاره روانند و لیک از رفتن ماه در رفعت و در جرم چو کیوان نشود هر کسی علم همی خواند لیکن یک تن چون جمال الحکما بحر درافشان نشود آن منبه که ز تنبیه وی اندر همه عمر هیچ دل در ره دین معدن عصیان نشود آنکه گه گه کف او بیند ابر از خجلی باز گردد ز هوا مایل باران نشود آنکه در درد بماندی ز بلای شیطان هر کرا مجلس او آیت درمان نشود کند باید به جفا دیده و دندان کسی چاکر او ز بن سی و دو دندان نشود نایب جاه پیمبر تویی امروز و کسی مبتدع باشد کت چاکر فرمان نشود به گل افشان ارم ماند آن مجلس تو مجلسش خرم و خوش جز به گل افشان نشود ای بها گیر دری کز سخن چون گهرت نرخ جانها به جز از گفت تو ارزان نشود هر که شاگرد تو باشد به گه خواندن علم هرگز آن خاطر او دفتر نسیان نشود نامه عقل به یک لحظه بنپذیرد جان تا برآن نامه او نام تو عنوان نشود معده حرص که شد تافته از تف نیاز جز سوی مایده جود تو مهمان نشود نیست یک ملحد و یک مبتدع اندر آفاق که وی از حجت و نام تو هراسان نشود شد نو آباد چو بستان ز جمال تو و خود آن چه جایست که از فر تو بستان نشود به دعا خواست همی اهل نوآباد ترا زان که بی پند تو می خلق به سامان نشود چون ز آرایش کوی تو شود شاد فلک آن که باشد که ز گفتار تو شادان نشود خاصه شهر غلامان تو گشتند چه باک ار مرید تو همه عامه فراوان نشود دیو گریان نشود تا به سخن بر کرسی آن لب پر شکر و در تو خندان نشود سخن راست همی گویی بی روی و به حشر رو که بر تو سخنت حجت و برهان نشود نیست عالم چو تو در هیچ نواحی و کسی صدق این قول چه داند که خراسان نشود مردم از جهد شود عالم نز جامه و لاف جاهل از کسوت و لاف افسر کیهان نشود هر که بیدار نباشد شبی از جهد چو چرخ روز دیگر به سخن شمس درافشان نشود سست گفتار بود درگه پیری در علم هر که در کودکی از جهد سخندان نشود اندر آن تیغ چه تیزی بود از جهد که آن سالها برگذرد کایچ سرافشان نشود علم داری شرف و قدر بجوی ار نه مجوی زان که بی فضل هر ابله سوی دیوان نشود علم باید که کند جای تو کرسی و صدور ورنه از طور کسی موسی عمران نشود معجز موسی داری که کنی ثعبان چوب ور نه صد چوب بینداز که ثعبان نشود علم شمس همی باید و تاثیر فلک ور نه هر پیشه به یک نور همی کان نشود ای چنان در خور هر مدح که مداح ترا شعر در مدحت تو مایه بهتان نشود من ثناخوان توام کیست که از روی خرد چون بدید آن شرف و عز ثناخوان نشود جامه عیدی من باید از این مجلسیانت لیک بی گفت تو اینکار به سامان نشود تا فلک در ضرر و نفع چو گوهر نبود تا پری در عمل و چهر چو شیطان نشود منبر نو به نوآباد مبارک بادت تا به جز حاسد تو پر غم و احزان نشود باد بر درگه یزدانت قبول از پی آنک بنده بر هیچ دری چون در یزدان نشود

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - نه هر که به طور رود موسی عمران شود تا بد و نیک جهان پیش تو یکسان نشود کفر در دیده انصاف تو پنهان نشود تا چو بستان نشوی پی سپر خلق ز شوق دلت از شوق ملک روضه و بستان نشود تا مهیا نشوی حال تو نیکو نشود تا پریشان نشوی کار به سامان نشود تا تو در دایره فقر فرو ناری سر خانه حرص تو و آز تو ویران نشود تا تو خوشدل نشوی در پی دلبر نرسی تا که از جان نبری جفت تو جانان نشود هر که در مصر شود یوسف چاهی نبود و آنکه بر طور شود موسی عمران نشود تو چنان واله نانی ز حریصی که اگر جان شود خالی از جسم تو یک نان نشود صد نمازت بشود باک نداری به جوی چست می باشی تا خدمت سلطان نشود راه مخلوقان گیری و نیندیشی هیچ دیو بر تخت سلیمان چو سلیمان نشود دامن عشق نگهدار که در دیده عقل سرو آزاد تو جز خار مغیلان نشود مرد باید که سخندان بود و نکته شناس تا چو می گوید از آن گفته پشیمان نشود گر فرشته بزند راه تو شیطان تو اوست دیو دیوان تو با دیو به زندان نشود بی خود از هیچ به کفر آیی و این نیست عظیم با خود از هیچ به دین آیی و درمان نشود دست بتگر ببر و زینت بتخانه بسوز گر بت نفس و هوای تو مسلمان نشود کم زن بد دل یک لخت به عذرا نزند عاشق مصلح در مصلحت جان نشود خانه سودا ویران کن و آسان بنشین حامل عاقل با زیره به کرمان نشود خواجه گر مردی زین نکته برون آی و مپای صوفی صافی در خدمت دهقان نشود گر تو رنگ آوری و طیره شوی غم نخورم سنگ اگر لعل شود جز به بدخشان نشود در سراپرده فقر آی و ز اوباش مترس سینه جاهل جز غارت شیطان نشود شربت از دست سنایی خور و ایمن می باش زان که گاه طمع او بر در خصمان نشود سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲ - در عزت عزلت و قناعت گوید درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید که جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید مدار امید ز دهر دو رنگ یک رنگی که خار جفت گلست و خمار جفت نبید به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده که در طویله او با شبه است مروارید ز دور هفت رونده طمع مدار ثبات میان چار مخالف مجوی عیش لذیذ که دیدی از بنی آدم که بر سریر سرور دو دم کشید کز آن صد هزار غم نچشید به شهوتی که برانی چه خوش بوی که همی ز جانت کم شود آن یک دو قطره کز تو چکید نگر چه شوخ جهانیست زان که جفت از جفت خوشی نیافت که تا پاره ای ز جان نبرید چو دل نهادی بر نور روز هم در وقت زمانه گوید خیز و نماز شام رسید چو باز در شب تاری خوشت بباید خفت خروس گوید برجه که نور صبح دمید دو دوست چون بهم آیند همچو پره و قفل که تا دمی رخ هجرانشان نباید دید همی بناگه بینی گرانی اندر حال بیاید و به میانشان فرو خزد چو کلید درین زمانه که دیو از ضعیفی مردم همی سلاح ز لاحول سازد و تعویذ کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت کسی که ریو قناعت ندید هیچ ندید کسی که شاخ حقیقت گرفت بد نگرفت کسی که راه شریعت گزید بد نگزید رهی خوشست ولیکن ز جهل خواجه همی خوشی نیابد ازو همچنان که خار از خید برین سنا نرسد مرد تا سنایی وار روان پاکش ازین آشیانه بر نپرید

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۳ - در مدح بهرامشاه قصه یوسف مصری همه در چاه کنید ترک خندان لب من آمد هین راه کنید آفتاب آمد و چون زهره به عشرت بنشست پیش زهره بچه زهره سخن ماه کنید سخن حور و بهشت و مه و مهر شب و روز چون بدیدید جمالش همه کوتاه کنید نطع را اسب و پیاده رخ و پیل و فرزین همه هیچند شما قبله رخ شاه کنید اول وقت نمازست نماز آریدش پیش کز کاهلی بیهده بیگاه کنید از پی خدمت آن سیمتن خرگاهی همگی خویش کمربند چو خرگاه کنید بندگی درگه او را ز برای دل ما سبب خواجگی و مرتبت و جاه کنید آه را خامش دارید به درد و غم او ناکسان را ز ره آه چه آگاه کنید آفت آینه آهست شما از سر عجز پیش آن روی چو آیینه چرا آه کنید اسم هر قدر که بی دولت او غدر نهید نام هر جاه بر دولت او چاه کنید همه کوهید ولیک از پی آمیزش او مسکن زلف دوتاهش دل یکتاه کنید دل مسکین خود ار مشکین خواهید همی لقب او طرب افزای و تعب گاه کنید چون غزلهای سنایی ز پی مجلس انس خویشتن پیش دو بیجاده او کاه کنید چشمتان از رخش آنگاه خورد بر که شما سرمه از گرد سم اسب شهنشاه کنید شاه بهرامشه آن شه که جزو هر که شهست خدمتش نز سر طوع از سر اکراه کنید شهرهی را که برو مرکب او گام نهد از پی جان غذاجوی چراگاه کنید سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۴ ای حریفان ما نه زین دستیم دستی برنهید باده مان خوشتر دهید و نقلمان خوشتر نهید بام ما دیگر زنید و شام ما دیگر پزید نام ما دیگر کنید و دام ما دیگر نهید هر کسی را جام او با جان او یکسان کنید هر کسی را نقل او با عقل او همبر نهید چند از شش سوی یک دم چار بالشهای ما بر فراز تارک نه چرخ و هفت اختر نهید عیسی و خر هر دو اندر مجلس ما حاضرند کوه بر عیسی برید و کاه پیش خر نهید مجلس آزادگان را از گرانان چاره نیست هین که آمد خام دیگر دیگ دیگر برنهید خنجر نو بر سر بهرام ناچخ زن زنید زخمه نو بر کف ناهید خنیاگر نهید هین که عالم سر به سر طوفان نااهلان گرفت رخ سوی عصمت سرای نوح پیغمبر نهید هر که را رنگیست همچو نیل در آب افکنید هر که را بوییست همچون عود بر آذر نهید نفس را چون بر جگر آبیست آتش در زنید عقل را چون بر کله پشمیست بندش بر نهید ور درین مجلس شما عاشق تر از شمع و می اید پس چو شمع و می قدم در آب و آتش در نهید می قبای آتشین دارد شما در بر کشید شمع تاج آتشین دارد شما بر سر نهید ناحفاظیرا چو سگ ار تاختید از پیش در آن گه با یار آهو چشم برتر بر نهید چون ز روی هستی از من در من ایمانی نماند گر مسلمانید یک ره نام من کافر نهید ور سنایی همچو زنجیرست در حلق شما حلق او گیرید چون حلقه برون در نهید

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۵ - در مدح تاج العصر حسن عجایبی به حسن زشت طالع از طالعت عجایب تر کس ندیدی عجایب دیگر گه به چرخت برد چو قصد دعا گه به خاک آردت چو عزم قدر گه به دستت ببندد از دل پای گه به مهرت ببندد از دل سر گه برهنه ت کند چو آبان شاخ گه بپوشاندت چو آب شجر شجری کرد مر ترا از فضل پس بگسترد پیشت از آن بر قوتی دارد این سخن بی فعل زینتی دارد این چمن بی فر زان که مر آفتاب دولت را هست روزی درین درخت نظر تا نبیند ازو عدوت نشان تا ببیند ازو ولیت ثمر کرده علمت فلک نمونه جهل کرده نفعت جهان نتیجه ضر سخنی گویمت برادروار گر نیوشی و داریم باور عبره کرده سپهر حکمت را چون نگیری ز روزگار عبر در خرابات کم گذر چونه ای چون مزاج شراب آلت شر مکن از کعبتین نرد و قدح با له و منک عمر خویش هدر چون همی بازی و همی مانی بخت بد را بباز بر اختر پیش هر دون مکن چو چنبر پشت پای هر سفله را مگیر چو در که میانه تهی ست گاه سخا سخن دون و سفله چون چنبر نزد دونان حدیث می مگذار پیش حران ز جام می مگذر تا نباشی برین سبک چون جان تا نباشی بر آن گران چو جگر یار دونان همی بوی چون جهل عاقلان زان کنند از تو حذر یکسو افکن ز طبع بی نفسی تات باشد چو روح قدر و خطر دانی از عیبها چو غیب عیان داری از علمها چو عقل خبر نعمتت نی و همتت بی حد دولتت نی و حکمتت بی مر حکمتت را ز فکر تست مزاج خاطرت را ز دانشست گهر دوری از جهل همچو علم علی پاکی از جور همچو عدل عمر شعر تو سحر هست لیک ترا بخت تو هست همچو وقت سحر ماند اندیشه تو زیر قدم گهر طبع تو چو اسکندر ز آب انگور نار طبع مکش ز آتش باده آب روی مبر سوی بالا گرای همچو شرار گرد پستی مگرد همچو مطر خامه هر جای چون قضا به مباز جامه هر وقت چون قدر به مدر همچو نکبا ازین وآن مربای همچو نرگس در این و آن منگر ز اندرون کژ مباش چون زنجیر تا نمانی برون چو حلقه در هر بنان را مباش همچو قلم هر میان را مباش همچو کمر گرد حران در آی همچو سخای سوی مردان گرای همچو هنر نزد ایشان مباش چون کاسه پیش ایشان مگرد چون ساغر تن خویش از سر کهان در دزد جان خویش از می مهان پرور گرچه فسقست هر دو ز اصل ولیک هم بجای خود آخر اولاتر اینک ار چه به طبع یکسانند در تفاوت به یک مکان بنگر گشته با باد سخت خانه خیر مانده بی آب سست آلت غر طبع داری نهاده گردون نظم داری نتیجه کوثر خاطری در نثار چون دریا فکرتی تیز رای چون آذر چه شد ار هست ظاهرت عریان باطنت دارد از هنر زیور از برون گرچه هست عریان بحر از درون هست فرشش از گوهر کمر گوهرین کجا یابی چون دو سر نیستی چو دو پیکر زان زیادت پذیری و نقصان که تو یک رویه ای بسان قمر بی زر و سیمی ای برادر از آنک شوخ چشمیت نیست چون عبهر چشمه خور چو می بپوشد ابر نه برهنه بهست چشمه خور بصر حکمتی برهنه بهی زان که پوشیده نیک نیست بصر هستی ای تاج عصر میر سخن از دلیل و حدیث پیغمبر لیکن این آبگون آتش بار کردت از خاک تخت و باد افسر زان چنینست جامه جانت که تو آب و هوایی از رخ و فر پس نه آب و هوای صافی راست تختش از خاک و خانه از صرصر لقبت گرچه هست زشت حسن هستی از هر چه هست نیکوتر خادمانند نامشان کافور لیک رخشان سیه تر از عنبر مهر بهتر ز ماه لیک به لفظ ماده آمد یکی و دیگر نر چنگ در شاخ هر مهی میزن تو چه دانی ز بخت بوک و مگر باشد از نار طبع یابی نور باشد از شاخ فضل یابی بر ورنه بگذار زان که می گذرد خیر چون شر و منفعت چون ضر چون تو دانا بسیست گرد جهان تنگدل زین سپهر پهناور آن حسن را به زهر کشت مدار تو مدار از زمانه طعم شکر تا همی چرخ پیر عمر خورد از جوانی و عمر خود برخور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶ - در مدح خواجه محمدبن خواجه عمر دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهن زورقیی طرفه به سر از سر کوی فرود آمد متواری وار کرده از غایت دلتنگی ازین گونه خطر ماه غماز شده از دو لبش بوسه ربای باد عطار شده بر دو رخش حلقه شمر کوه از آن کله بگشاده و از غایت لطف ماه بر چرخ شده بسته آن سینه و بر چست بنشسته بر اندام لطیف چو خورش از لطیفی و تری پیرهن توزی تر خط مشکین بر آن عارض کافور نهاد چون بدیدم جگرم خون شد و خونم چو جگر گرچه بس نادره کاریست که خون گردد مشک لیک مشکی که جگر خون کند این نادره تر سرگران از می و چون باد همی رفت و جز او من سبک پای ندیدم که گران دارد سر جعد ژولیده و پرورده ز سه یکی لاله زلف شوریده و پژمرده ز مستی عبهر می نمود از سر مستی و طرب هر ساعت سی و دو تابش پروین ز سهیل و ز قمر خواست کز پیش درم بگذرد از بی خبری چون چنان دید ز غم شد دل من زیر و زبر بانگ برداشتم از غایت نومیدی و عشق گفتم ای عشوه فروشنده انگارده خر از خداوند نترسی که بدین حال مرا بگذاری و کنی از در من بنده گذر چون شنید این ز نکو عهدی و از گوهر پاک آمد و کرد درین چهره من نیک نظر پشت خم داد و نهاد از قبل خدمت و عذر روی افروخته از شرم بر آستانه در گفت معذور همی دار که گر نیستی از پی بیم ولی نعمت و تهدید پدر همچنان چون پدر از زر کمری بست مرا کردمی گرد تو از دست خود از سیم کمر شادمان گشتم از آن عذر و گرفتمش کنار همچو تنگ شکر و خرمن گل تنگ به بر جان و دل زیر قدمهاش نشاندم زین شکر خود بر آن چهره هزاران دل و جان را چه خطر اندرین بود که از نازکی و مستی و شرم خواب مستانه در آن لحظه در آورد حشر سر بر آنجای نهاد آن سمن تازه که بود صد شب اندر غمش از اشک دو چشمم چو شمر او چو تنگ شکر و گشته سراسیمه ز خواب من چون طوطی شده بی خواب در اندیشه خور او شده طاق به آرام و من از بوسه زدن بر دو چشم و دو لبش تا به سحر جفت سهر خواب زاید اگر از شکر و بادام چرا خوابم از دیده ببرد از در بادام و شکر خود که داند که در آن نیم شب از مستی او تا چه برداشتم از بوسه و هر چیزی بر نرم نرم از سمن آن نرگس پر خواب گشاد ژاله ژاله عرق از لاله او کرد اثر رویش از خاک چو برداشتم از خوی شده بود لاله برگش چو گل نم زده در وقت سحر بوسه بر دو لب من داد همی از پی عذر آنت شرمنده نگار آنت شکر بوسه پسر آنت خوش خرمی و عیش که من دیدم دوش چه حدیثی ست که امروزم از آن خرم تر دوش از یار بدم خرم و امروز شدم از رخ خواجه محمد پسر خواجه عمر آنکه تا دست سخا بر همه عالم بگشاد به بدی بسته شدست ساحت ما پای قدر آن سخن سنج شهی کو چو دو بسد بگشاد خانه عقل دو صد کله ببندد ز درر مایه ور گشته ز اسباب دلش خرد و بزرگ سودها کرده ز تاثیر کفش ماده و نر پایه مرتبتش را چو ملک نیست قیاس عرصه مکرمتش را چو فلک نیست عبر خاطرش سر ملک در فلک آینه گون همچنان بیند چون دیده در آیینه صور جنیان زان همه از شرم نهانند که هیچ به ز خود روی ندیدند چنو ز اهل بشر جزوی از خشم وی ار بر فلک افتد به خطا نار کلی شود از هیبت او خاکستر آتش عزمش اگر قصد کند سوی هوا چنبر چرخ بسوزد به یک آسیب شرر شمت حزمش اگر باد برد تحفه به ابر در شود در شکم ابر هوا قطره مطر ای بهی روی ز سعی تو گه بزم سخا وی قوی پشت ز عون تو گه رزم ظفر پسری چون تو نزادند درین شش روزن هفت سیاره و نه دایره و چار گهر هرگز از جود تو نگرفت کس اندازه آز هرگز از خیر تو نشنید کس آوازه شر کلک و گفتار تو پیرایه فضلست و محل لفظ و دیدار تو سرمایه سمعست و بصر شبهی دارد کلک تو به شحنه تقدیر که چنو عنصر نفع آمد و ارکان ضرر عرض او چون عرض جوهر صفرا گه رنگ فرق او چون عرض جوهر سودا به فکر گر نه سالار هنرمندی بودی هرگز نزد سالار شهنشاه نبودیش خطر خاطری داری و فهمی که به یک لحظه کنند تخته قسمت تقدیر خداوند از بر ای جوان بخت نبینی که برین فضل مرا به چسان این فلک پیر گرفته ست به حر مدح گوییم که در تربیت خاطر و طبع در همه عالم امروز چو من نیست دگر طوق دارند عدو پیش درم فاخته وار تام دیدند ز خاطر شجر پر ز ثمر غوک را جامه بهری جوی و من از شرم عدو روزها گشته چو خفاش مرا خانه ستر لیک بی برگ و نوا مانده ام از گردش چرخ همچو طوق گلوی فاخته و شاخ شجر روی من شد چو زر و دیده چو سیم از پی اشک گر بخواهی شود از سیم توام کار چو زر پیش خورشید سخای تو به تعجیل کرم کوه کوه انده من بنده هبا باد و هدر بادی از بخت تو تا از اثر جوهر طبع در جهان آدمی از پای رود مرغ به پر مرغ بر شاخ تو از مدح تو بگشاد گلو آدمی پیش تو از مهر تو بربسته کمر

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۷ - در تهنیت صلح خواجه امام منصور و سیف الحق شیخ الاسلام از خلافست اینهمه شر در نهاد بوالبشر وز خلافست آدمی در چنگ جنگ و شور و شر جز خلاف آخر کرا این دست باشد کورد عصر عالم را به پای و عمر را به سر جز خلاف آخر که داند برگسست اندر جهان چرخ را بند قبای و کوه را طرف کمر گر نبودی تیغ عزراییل را اصل از خلاف زخم او بر هیچ جانداری نگشتی کارگر با خلاف ار یار بودی فاعل اندر بدو نفس یک هیولا کی شدی هرگز پذیرای صور تازیان مر بید را هرگز نخوانندی خلاف گر درو یک ذره هرگز دیده اندی بوی و بر عالمان را از خلافست این همه طاق و جناغ عاملان را از خلافست این همه تیغ و سپر از وفاق ادریس بر رفت از زمین بر آسمان از خلاف ابلیس در رفت از بهشت اندر سقر از وفاق استاد بر صحرای نورانی ملک وز خلاف افتاد در تابوت ظلمانی بشر از خلاف سجده ناکردن ندیدی تا چه کرد صد هزار آزاد مرد پاک را خونها هدر تا به اکنون این سری می کرد لیک اندر سرخس از پی پیوند شیخش سیف حق ببرید سر لاجرم زین صلح جان ها آسمانی شد به زیر لاجرم زین کار دلها آسمانی شد ز بر تا دو نیکو خواه کردند از پی دین آشتی کرد قلب آشتی در قلب بدخواهان اثر لاجرم کار قدمهاشان و دمهاشان کنون شاهراه دوزخست و نعره این المفر اهل بدعت را قیامت نقد شد زین آشتی چون بدید اینجا چو آنجا جمع خورشید و قمر گرچه این بی او تواند کامها راندن به تیغ ورچه او بی این تواند نامها ماند از هنر لیک بهر مشورت را با ملک بهتر وزیر وز برای مصلحت را با علی بهتر عمر رشته تا یکتاست آنرا زور زالی بگسلد چون دو تا شد عاجز آید از گسستن زال زر گل که تنها بویی آخر خشک گرداند دماغ ور شکر تنها خوری هم گرم گردد زو جگر زین دو تنها هیچ قوت ناید اندر جان و دل قوت جان را و دل را گلشکر به گلشکر از برای قوت دل را شکر با گل بهست از برای قوت دین را شما با یکدگر ای ز زیب خلق و خلقت سرو و گل را رنگ و بوی وی ز نور جاه و رایت عقل کل را زیب و فر آنچه اندر حق یوسف کرد یعقوب از وفا شیخ در حق تو آن کردست دانی آنقدر این فدا گوش نیوشا کرد اندر هجر تو و آن فداگر چشم بینا کرد در هجر پسر این ز همت صلح دیده باز نپذیرفت سمع و آن ز نهمت وصل نادیده قرین شد با بصر شیخ گفت آن گوش کاندر هجر او کردم فدا زشت باشد گر بدو رجعت کنم بار دگر در چنین حالی چنین آزاد مردی کرد او می ندیدم در جهان پیری ازو آزاده تر ای ز بخشش بخل را چون کوه کرد مغز خشک وی ز کوشش خصم را چون ابر کرده دیده تر باطنت را دین به صحرا آورید از بهر صلح چون نگه کرد اندرو از ابره به دید آستر گر نماند درد و گردی در میان نبود عجب درد بر دارد شفا و گرد بنشاند مطر در میان یوسف و یعقوب اگر گفتی رود عاقلان دانند کان گفتار نبود معتبر در میان دوستان گه جنگ باشد گاه صلح در مزاج اختران گه نفع باشد گاه ضر دشمنان بد جگر که را بسنبند از کلوخ دوستان نیک دل خم را بشویند از تبر گاه الفت داد باید نیش کژدم را امان وقت خصمی کند باید کام تنین را ز فر طبع تا باشد موافق سرد و گرمش میخوران چون مخالف گشت یا تلخیش ده یا نیشتر ای دریغا گوش او بشنودی ار باری کنون تا تو زین الماس بران چون همی پاشی درر جان همی حاضر کند هر بار تا از روی عشق او ز گوش جان نیوشد دیگران از گوش سر ای ترا یزدان از آن خوان داده نعمت کز شرف ذله پروردان آن خوانند نعمان وز فر هیچ منت نیست کس را بر تو کت حق پرورید گاه در مهد قبول و گاه در سفت ظفر فخر و فر این جهان و آن جهان گشتی چو داد شیرت از پستان فخر و میوت از بستان فر تو بزرگ از آسمانی دیگران از آب و خاک تو عزیز از کردگاری دیگران ز اصل و گهر مرغ کان ایزد کند چون مهر پرد بر سپهر مرغ کان عیسی کند بس خوار باشد پیش خور کی چرا سازد چو مرغ خانگی بر خاکدان هرکرا روح القدس پرورده باشد زیر پر فاسقان را زحمتی هم در خلا هم در ملا عاشقان را رحمتی هم در سفر هم در حضر عالمی را در حضر دلشاد کردی زین حضور کشوری را زان سفر آزاد کردی از سقر آنچه بر صورت پرستان هری کردی عیان هیچ صورت بین ندارد زان معانی جز خبر طیلسان داران دین بودند آنجا نعره زن خانگه داران جان بودند آنجا جامه در حنبلی چون دید چشمت چشم او شد همچو سیم اشعری چون دید رایت روی او شد همچو زر عقل این می گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا جان آن می گفت اذا جاء القدر ضاع الحذر از پی احیاء شرع و معرفت کردی جدا تیرگی ز اصحاب جبر و خیرگی ز اهل قدر این کنون ز الحکم لله نقش دارد بر نگین و آن دگر ز ایاک نعبد حلقه دارد بر کمر زرد گوشان هری را کردی از گفتار نغز چون سیه چشمان جنت گوش و گردن پر گهر در هری این ساحری دیدی به ترک و روم شو تا چلیپا سوختن بینی تو در چین و خزر گر نه عرق منبر تستی در اشجار عراق روح نامی اره ای گشتستی اندر هر شجر گر زر سحر گفت تو دین را نبودی پرورش دایگی این سحر کی کردی به تاثیر سحر تا ز روی مایه مردم را نه از روی نسب چار عنصر مادرند و هفت سیاره پدر باد امرت در زمین چون چار عنصر پیش رو باد نامت در زمان چون هفت سیاره سمر باد رایت بی تباهی باد شخصت بی حدوث باد جاهت بی تناهی باد جانت بی ضرر باد همچون دور همکار تو کارت مستقیم باد همچون دین هم نام تو نامت مشتهر

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr · 8 · Qur'an & Sunnah