Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۷ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه پای برنه بر آسمان سرمست تیغ بهرامشاهی اندر دست مه چو پیش آیدت سرش بشکن تیر اگر دم زند زبانش بکن زخمه بستان ز پنجه ناهید تاج بر نه به تارک خورشید تیغ بیرون کن از کف بهرام تندی او به تیغ او کن رام تیر بگشای کوری ابلیس همچو برجاس کن رخ برجیس بر گرای این کبود ایوان را تا نماید نهیب کیوان را نحس کیوان به تیغ اعدا کش بستان سعد کنش چون زاوش هم به نیروی بخت خرد بسای سر کیوان سپر به زیر دو پای چون دوات تو دید بی تلبیس چون قلم سرنگون شود برجیس باز برجیس را بکن دندان ده به تاراج خانه کیوان نیزه یک دم به سوی بالا کن هفت سیاره را ثریا کن زره آسمان ز سر برکش اختران را به طاعت اندر کش میزبانی کن از درنگ اجل کرگس چرخ را به جدی و حمل بره و گاو را بدوز به تیر پس درانداز در تنور اثیر از فلک زان سنان کوه افکن پنج پای دو روی را بر کن قوت و قوت را شرف نو کن شیر را داغ و خوشه را خو کن چستیی کن بکن به قوت خویش از ترازو زبان ز گزدم نیش از شگرفی به تیر خوش ناله بر کمان دوز حلق بزغاله شست را جای تیر شاهی کن آنگه از دلو دام ماهی کن آنگهی چون به دستت آمد بخت بر فلک نه چهار پایه تخت تکیه بر مسند جلالی زن خیمه در ملک لایزالی زن ملک افلاک را قراری ده هریکی را تو اختیاری ده دانی این کی شود مسلم تو چون شود جبرییل آدم تو ای ز دولت همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو چون ترا هست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین هرچه خواهی بکن به دولت تو هست با دولت تو حشمت تو چون گرفتی تو ملک روی زمین رای کن بر شدن به علیین برکش از بهر عالم مطلق چرخ رازق را ز سر ارزق جامه سوکواریش بستان خلعت شادمانیش پوشان هردو عالم چو شد مسخر تو جمع شد جن و انس بر در تو سوی دین خوان پری و مردم را پست کن دیو و دیو مردم را خاصه آن را که نفس بد نیتش گوید ایطاست نقش قافیتش نه نداری ز ملک سرمایه نه نداری ز شرع پیرایه دین حق در حمایت تو شده ست شرع خوب از کفایت تو شده ست شحنه شرع مصطفی شده ای زان زنا کردنی جدا شده ای جان آن کز فنا نفرسوده از تو در تربت است آسوده چون رخ اندر نقاب خاک کشید ز امت خود ترا بدان بگزید تا دهی شرع را همی رونق دست باطل جدا کنی از حق سایه کردگار زان شده ای شرع را حق گزار زان شده ای دین و دولت عیال تیغ تواند کفر و الحاد در گریغ تواند شاد باش ای امین بار خدای یافته دین ز سیرت تو بهای تا ز پنج و چهار بر نپری از شش و هفت و هشت برنخوری تا هوا را به زیر پی ننهی بر سر دل کلاه کی ننهی چون هوا را به طبع کردی قمع این همه گرددت به یک دم جمع ملک دنیا همی نگویم من خال زنگی به خون نشویم من چون به ترک جهان طین گفتی در تقوی به شرط دین سفتی گوید آنگاه جان خیرالناس به زبان سرور و استیناس کی ز بیچون همیشه میمون تو کیست اندر همه جهان چون تو تا جهان باد شادمان بادی کز تو شد دین حق به آزادی جز ترا نیست بر سپهر و زمین ملکی آراسته به دولت و دین

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۸ - فی صفة‌العلماء و امراء الدولة القاهرة و صفة غلمانه و جنده کثّرهم‌اللّٰه عالمانت چو تیغ چیره زبان عاملانت چو نیزه بسته میان وین کمر بستگان که بر در تو بگشادند جمله کشور تو گرچه همواره تند و کین دارند تندی خود ز بهر دین دارند گردن کس به خشم و کین نزنند چون علی جز به امر دین نزنند چون علی زین دو آلتند دلیر مصحف شرع و صفحه شمشیر نیست در غزو و در مقالتشان جز حدید و حدیث آلتشان چون سر ملک جاودان دارند زین جهان این دو را بدان دارند که ز شه سوی سجده گه پویند تنگری تنگری همی گویند نه همه بت پرست چون کفار نه همه حق پرست عابدوار نیستشان جز دو کار در همه گاه سجده کردگار و خدمت شاه دوستان را مبارکند به فال دشمنان را همیشه رنج و وبال از کف پای تا به تارک دل صدهزاران تنند با یک دل تیغداران چو نیزه و چو سنان همه برجسته و ببسته میان جام بر کف بسان ناهیدند تیغ در دست همچو خورشیدند به گه بزم همچو شمس و قمر به گه رزم شیر شرزه نر زنگیانی که پاسبان تواند وز تفاخر بر آسمان تواند گر سیاهند وگرچه کین دارند رای زی نظم ملک و دین دارند همه بر پر دلند همچو انار همه قد پر ز پنجه همچو چنار بر ولی سعد و بر عدو شومند خصم را سنگ و دوست را مومند لشکر از بهر ملک و دین باید خود چنین اند وین چنین باید از پی قهر دشمن و بدخواه گرد بستان ملک شاهنشاه خیمه ها در ممالک فلکند دیو بندان چو لشکر ملکند ملکی کو مسیح پی باشد جز ملک لشکریش کی باشد شاد باش ای گزیده شاهنشاه لشکرت چون ستاره اند و تو ماه گرزها را به تیغ ریزه کنند تیرها را به تیر نیزه کنند جان خصمان ز تیغشان به نفیر ملک را همچو تیر کرده به تیر چون تنوره بزیر این طارم همه آهن دهان و آتش دم برکشد عکس تیغشان به اثر دلق کیمخت کوه را از سر مرگ بازیچه پیش مردیشان گشته حیران ز هم نبردیشان کرگدن هیبت اند و پیل اندام یافته دین ز تیغشان آرام قدشان همچو سرو نورسته جسمشان جمله با غنور رسته همه چون حور و آدمی صورت همه چون شیر و اژدها صولت شست سیمین چو سوی تیر آرند اژدها را به تن اسیر آرند شده اعدای ملک ازیشان خو هم چو ریش کهن ز شانه تو تیغشان از برای جان و جهان تر چو سیحون و گرم چون سیحان چشم بد دور زین سپاه و حشم که نیند از قباد و رستم کم همه بر بادپای گشته سوار کوه آهن تنند و جان اوبار آن بشل پشه را کند پر لعل وین زند در هوا مگس را نعل صدف در آن روان ملک هدف تیرشان کمان فلک صفدرانی که محرم رازند سوی خصم تو ناوک اندازند کز پی تارم شرانگیزان ناوک از سر کنند شب خیزان حصن فغفور ترک خرگاهیست حصن تو دعوت سحرگاهیست تو چنانی که مادحت بستود ورنه ای آن چنانت باید بود گر چنینی برستی از آتش ورنه ای باد روزگارت خوش تا جهانست عز و جاه تو باد هفت اقلیم در پناه تو باد جود و فرهنگ و عقل دین تو باد نقش جاوید بر نگین تو باد من ستودم به طبع اینها را آسمان کردم این زمینها را زانکه پیش تو مدح دیگر کس هست چون پای پیل و پر مگس همچو خورشید باش روشن روی عالم آرای و پادشاهی جوی آفریننده باد یار ترا کافرید او بزرگوار ترا

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۳۹ - ستایش امیرجلال‌الدولة ابوالفتح دولتشاه‌بن بهرامشاه ابن مسعود اناراللّٰه براهینهم تا دل و دولتست و بینایی جود و فرهنگ و هنگ و والایی باد بر دولت دو عالم شاه شاه و فرزند شاه دولتشاه آنکه در روی اوست فر ملوک از پی جوی اوست جر ملوک آن چو خورشید چرخ را در خورد وآن چو بدر فلک سفر پرورد از پی قهر خویش و بدخواهان بنده شاه و خواجه شاهان خامش و عادل و بهی چو ملک هشتم هفت پادشاه فلک رنج دیده چو یوسف از پس ناز در غریبی و پادشا شده باز چون سیاووش رفته زآفت نو وآمده باز همچو کیخسرو همچو یوسف به روز طفلی شاه قهر پرورده گشته از پی گاه گرچه از غش نبود آلوده بوته غربتش بپالوده بود شاه غریب همچون جم بود خرد و بزرگ چون خاتم خرد جرم و بزرگ فرمان بود راست چون خاتم سلیمان بود خرد بود و جهان فراوان دید مردم دیده بود از آن آن دید مردم دیده بی نهان بینی هم به خردی کند جهان بینی نقطه ای نه و این جهان در وی ذره ای نه و آسمان در وی عمر او اندک و خرد بسیار همچو چشم خرد شده بیدار گرچه بسیار سال و مه نشمرد نبود هیچ طفل بخرد خرد دیده از دیده پسندیده همه کشور چو مردم دیده جرم او خرد بود چون اکسیر باز معنی بزرگ و قدر خطیر فکرت او به خشندی و به خشم اندک و دوربین چو مردم چشم دولت از بهر میر دولتشاه جامه از مهر کرد و خانه ز ماه فلک از بهر خدمت در اوی گشته مانند تاج افسر اوی چون توانست بندگی کردن پس بدانست بنده پروردن چون پیمبر به یثرب افتاده آمده باز و مکه بگشاده بوده خوب و نسیب چون یوسف هم به طفلی غریب چون یوسف مایه روح صورت خوبش او چو یوسف پدر چو یعقوبش از درون هم چراغ و هم مونس وز برون هم شمامه هم مجلس بوده بحر کفایتش ز صفا بوده بر درایتش ز وفا آن یکی پر جواهر احسان وآن دگر پر بواهر برهان روی و خویش چنان ملک دل ساز خلق نیکوش منهی غماز از برون گرچه نعت خون دارد مشک غماز اندرون دارد در کفش چون سنان کمر بندد خون همی ریزد و همی خنند گر گریزد ز زشت و از نیکو بوی خلش بگوید اینک او خلق او گویی از پی دل و دین باد زد کاروان خلخ و چین خلق او را که گویی از پی دل بنده گل شد چو بردمید از گل دلش از باغ آن جهانی به خلقتش از آب زندگانی به عزم و حزمش ازل فریب چو صدق خلق و خلقتش ابد شکیب چو عشق آخر از برگ سوسن و گلزار بی نوا کی بود نسیم بهار تا چو خورشید بر دو عالم تافت هردو عالم به خدمتش بشتافت صفت شید در دو ابرو داشت قوت شیر در دو بازو داشت چشم دولت بدو شده است قریر شاهی او همی کند تقریر اوست اکنون سلاله شاهی دولت او را گزیده همراهی زور و زر بهر خلق دار نبیل گل نباشد به رنگ و بوی بخیل عقل او در سحرگه فضلا آفتابیست در شب عقلا عدل او در ولایت تیمار چون نسیم سحر به فصل بهار برگرفت از عطا و عدل و محل گفت و گو از میان عمر و اجل لطف او هفت خوان اسرافیل قهر او چار میخ عزراییل دست رادش به جود پیوستن فارغ است از گشادن و بستن پر گهر همچو گوش و گردن کان آب ظرفش ز روی و موی چکان چون نماید به روح صورت راز چون زند بر فلک به خشم آواز گرچه چشمست چرخ چون عبهر گوش گردد همه چو سیسنبر چشم گوشست بهر آوازش گوش چشم است از پی رازش گرچه با قامت کشیده رود عقل در راه او به دیده رود ور ببیند جمال او را حور از ریاض دل و حیاض حبور کند از بهر زینت جاهش پرده داری خاک درگاهش خرد و جان و طبع در فرمان این سه جوید همی ز عفوش امان تا چه فرماید آن سپهر سرور چو گشاید ز روی پرده نور باره بخت او چو رخش قدر هرگز او در نیاید اندر سر گردن گردنان به طوق سخاش خوش بود بسته بهر جود و عطاش فلکی گرد نیک و بد می گرد چون شدی قطب گرد خود می گرد پدری کو چنین پسر دارد جفت جان دیده ای به سر دارد هرکجا آفتاب و در باشد در و بام از نظاره پر باشد ای امیر بلند پایه چو مهر همره عمر تست دور سپهر نفخ صورست از تو جود و کرم دست بذل تو کور و مرده درم ای بهی طلعت بهان فشان وی قوی طالع قوی فرمان دست جود تو در شب دیجور پایدارست تا به روز نشور زانکه تا خلق را خبر باشد شام بر دشمنت سحر باشد منتهای بدی منی داند برتری در فروتنی داند نخوتش هرچه کم به نیروتر قدرتش هرچه بیش خوش خوتر همه رویش به عدل و دین باشد در امارت عمارت این باشد دارد از یاد کرد منت عار اینت نیکی کن فرامش کار بذل او بر بگیر مقصور است لفظ او از چنین کنم دور است بوسه جای سر و کله پایش مرجع آفتاب و مه رایش خانه اوست خانه شاهی خانه مشتری بود ماهی بندگانند شاه و یزدان را بنده تر پادشاه گیهان را شاه را چشم از او شده روشن رام او شد زمانه توسن این چنین ارج و این چنین تعظیم برسد حکم او به هفت اقلیم جود او شکر را کند زنده جاه او خلق را کند بنده باد هردم برای مقصودش شکر شکر بر سر جودش یارب او را برای خوش نفسان به قصارای آرزو برسان سخنی گفتم از ثنای امیر آمد اکنون گه دعای وزیر

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۰ - فی وصف‌الحال و تمام مدایح السلطان والوزراء والقضاة چون از مدایح سلطان اعظم و شاهنشاه معظم اعزاللٰه انصاره طرفی گفته آمد نه در خور مناقب وی چه در خور طبع قاصر و رای رکیک من بنده عاجز و چون بهمگی مناقب و خصال ستوده وی پادشاه خلد اللٰه ملکه نتوانستیم رسیدن عجز پیش آوردیم و طریق اقتصار و اختصار سپردیم و همان گفتیم که مهتر عالم و سید کاینات و سرور موجودات صلی اللٰه علیه و آله و سلم در شب ملاقات در حضرت ربوبیت گفت لااحصی ثناء علیک انت کما اثنیت علی نفسک و بعد از آن به مناقب و فضایل وزراء و اصحاب قلم و شمایل قضاة و ایمه دین کثرهم اللٰه انجامیدیم و این کتاب را به پایان آوردیم و از هریکی طرفی و شمتی درخور رای قاصر و رکاکت طبع بلید خویش گفتیم و از ایزد جل ذکره درخواسته می آید تا مگر از جمله این ابیات یک بیت بر رای عالی اعلااللٰه پسندیده آید و محل قبول یابد که بدان یک بیت بنده ضعیف با حکمای اولین و آخرین مفاخرت کند چنانکه گویداز کبر من آسمان سای شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۱ - اندر مدح وزراء و صدور و قضاة گوید ای سنایی چو یافتی امکان بنمای اندرین سخن برهان چون شدی فارغ از مدایح شاه به سوی مدح خواجه آر پناه خواجه خواجگان و جماعت دیوان سروران و گزیدگان زمان بعد از آن مهتران و جمع قضاة شکرشان برتر از صیام و صلاة سرفرازان ملکت ایران نام داران خسرو توران خسرو شرق را به هر کاری روز و شب نونهاده بازاری خرم از رایشان جهان یکسر عیب پنهان و آشکار هنر چاکر ملک شاه شد مینو که نبیند کسی در او آهو گر ببینی تو ملکت غزنین باز نشناسی از بهشت برین چون بود شاه را نکو کردار مملکت را فزون شود مقدار شاه و دستور هردو نیکورای هرچه بایست جمله داد خدای شکر این نعمت بی اندازه که شد اندر ممالکش تازه که تواند گزارد برگو هین گشت جنت حوالی غزنین ای بزرگان غزنی و لوهور چشم بد زین زمانه بادا دور یافتید آنچه بود حاجتتان گشت پذرفته آن عبادتتان شه جوان و جهان جوان و زمان در امان همچو روضه های جنان چون بود کردگار بخشنده بدهد هرچه خواست زو بنده کام دلها میسر است اکنون باد یارب از آنچه هست فزون یارب این فضلهات بر بنده دار تا روز حشر پاینده

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاج‌الوزراء ابی‌محمدبن الحسن‌بن منصور گوید سر احرار سیدالوزرا که ورا برگزید بار خدا در محل کفایت و امکان صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحب صاحب ری و کرمان راعی خاص و عام جمله عباد صاحبی به ز صاحب عباد نیست مانند او به هفت اقلیم از صدور جهان حدیث و قدیم بری از عیب و هرچه باشد عار در وزارت بسان صاحب غار پیشوای صدور در عالم ملک را رای او چو خاتم جم ملکت از وی مرفه و نازان هفت سیاره اش چو دم سازان روزی جن و انس در کلکش وحی منزل سرشته در سلکش ظلم و عدل از اشارتش حیران ظلم گریان و عدل ازو خندان درو درگاه عقل و جان سر اوست نردبان پایه فلک در اوست دیده از وی کمال خلق و ادب عقلش اکفی الکفاة کرده لقب خطبه کرده زمانه بر شرفش آسمان دست بوس کرده کفش دایه و مایه خرد قلمش قبله و قبله جای جان قدمش بر زمین آسمان امکانست بر فلک سایه بان رضوانست عقل مدح و خطاب وی گوید عقل خود جز صواب کی گوید آنکه حاتم اگر شود زنده شود از جان و دل ورا بنده فطنت و ذهن پای بر جایش برده تا عرش رایت رایش باشد اندر نظام هردو سرای مرد صاحب حدیث و صاحب رای اندر آن نیمه سنت آرایست وندر این نیمه ملک پیرایست بوده صاحب حدیث بهر خدای هست در شغل ملک صاحب رای صاحب رای شه رویت او ناصح دین شه طویت او مرد کز بهر دین خرد را باخت باخردتر ازو خرد نشناخت عالمی عاملست در ره دین کافی کاملست و با آیین شد ترازوی دین وزارت او زان بدو راست شد امارت او در وزارت قویست بازوی او زان سبب قلب خوان ترازوی او هست در مجلس خداوندی بی بدان را به نیک پیوندی مرد دین را شریعت آموزد شمع در پیش شمس نفروزد خردی را که پیش حق یازد آن خرد پیش شرع دربازد گر زند در صلاح ملک نفس نه ز خود کز خدای بیند بس عالم از بهر بندگی کردن از فلک طوق ساخت در گردن پس از این دهر پر امارت را نسخه زین در برد وزارت را طینتش بر وفای دین مجبول طیبتش در صفای دل مشغول بخشش او به وعده و به سؤال نه امل مال بل امل را مال آفتاب آب آسمان تصویر ماه دیدار و مشتری تأثیر صورت و صیتش آشکار و نهان چشمه چشم چرخ و گوش جهان دینش فارغ ز گوشمال زوال جاهش ایمن ز چشم زخم کمال خط ندانم سیاه تر یا موی دل ندانم ظریف تر یا روی چون دلت بود نافعی از تو شاد شد جان شافعی از تو زانکه در مذهبش قوی رایی دست بر کار و پای بر جایی در ره او خود از چو تو دلبند هیچ زن برنخاست از فرزند آز با جود او چو ممتلیان پست همچون سبال جنبلیان ظلم گریان ز عدل او شب و روز که نشد بعد از آن به خود پیروز آن وزیران که لاف عدل زدند پیش عدلش به ظلم نامزدند تا برانداخت ظلم را خانه نیست در ملک غزنه ویرانه ملک غزنین بهشت را ماند تا درو خواجه کار می راند ظالمان را ز مملکت برکند فتنه در خاندان ظلم افکند سال و مه در نظام دین کوشد کفر و بدعت ز بیم بخروشد در صلابت درین زمان عمریست بنمای ای تن ار چنو دگریست این مثابت بهرزه یافته نیست وین به بالای غیر بافته نیست در ورع همچو شبلی صوفی در نکت بوحنیفه کوفی در حفاظ وفا یگانه شدست اختیار همه زمانه شدست عیش عالم بدو شده تازه هنر او گذشت از اندازه شهر یاری تنی شد او جانست انس و جن مر ورا بفرمانست روز و شب در صلاح کار جهان سال و مه زو بود قرار جهان قبله دانش است و جان شریف کس چنو نیست بردبار و لطیف در زمانه به خط چنو کس نیست با خطش خط مقله جز خس نیست خواجه خواجگان هفت اقلیم کرده سلطان جهان بدو تسلیم پادشاهان ز وی کله یابند بی رهان از لقاش ره یابند همچو گردون همی کله بخشد عفو بستاند و گنه بخشد از هنر تاج گشته بر وزرا در او مأمن همه فضلا تا که بنشست خواجه در بالش بالش آمد ز نار در بالش شهر غزنین چه کرده بود از داد که ورا زین صفت وزیری داد زین سپس اهل غزنی از غم و رنج رسته گشت و نشست بر سر گنج آن کز اندوه فقر می بگریست غم فراموش کرد و شاد بزیست چون خدا راه حکم بگشاید حکمت خود به خلق بنماید زین صفت پیشکار بنشاند کار عالم به حکم او راند شاه بهرامشاه و خواجه وزیر برخی این چنین نکو تقدیر شاه با عدل و خواجه با انصاف نیست این امن و ایمنی ز گزاف هرکجا عدل و امن روی نمود خلق در رأفت و خوشی آسود طن چه داری که اینچنین بنیاد شاه بهرامشه بهرزه نهاد چشم بد دور باد از این سلطان که جهان را به عدل داد امان خواجه را بر ممالکش بگماشت که بدو دین و شرع سربفراشت بر خلایق شده مبارک پی خواجگان پیش وی شده لاشی در محاسن به کار دو جهانی چون محاسن سپید و نورانی تا جهانست شادمانه زیاد جان او جفت رنج و درد مباد تا جهانست باد دلشادان که جهانیست از وی آبادان برکه بر جان و خاندانش باد جان ما جمله در امانش باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۳ - در مدح نظام‌الملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی خواجه بونصر نایب دستور چشم بد زان جمال و دانش دور خلق او هست بی ریا و نفاق خلق او هست بی خلاف و شقاق هم نکو خلق و هم نکو گفتار هم نکو خط و هم نکو دیدار آنچه گوش از کمال خواجه شنید چشم از او صد هزار چندان دید جان و دل را حدیقه و مونس عقل و گل را شمامه و مجلس کانچه دارد ز خلق او اطراف آهوی چین ندارد اندر ناف روح دیدار و عقل گفتارست دولت ایثار و ملت آثارست فضل او در زمان چنان فاشست که ادب بر درش چو فراشست از پی جاه و خدمت سلطان نه برای فلانک و بهمان قبله فاضلان ستانه اوست سرمه عقل گرد خانه اوست مال خود چون خیال بگذارد وآن سلطان چو جان نگه دارد صورتش ابتدای قوت روح سیرتش انتهای سوره نوح کرده از بهر حق بکرد و بگفت عادتش عدت وفا را جفت در ره شاکری فریشته وش راست محنت کن است و محنت کش پیش او از برای سود و زیان صدهزاران دلست و یک فرمان همچو عقل از کی و که و چه و چون فکرتش پی برد درون و برون از پی آفتاب دهرآرای زو برد مشتری اصابت رای رای او قطب دولت مردان ملک و دین گرد رای او گردان همچو عقل از ورای چرخ کبود دیده نابوده هرچه خواهد بود پیش رایش نماند پوشیده بر فلک هیچ روی پوشیده فهمش از جام جم نیاید کم که همه بودنی بدید چو جم دل او از برای به دانی هست مشکات نور ربانی اثر لطف او چو آب زلال خاک روب درش اثیر جلال نیست در کارگاه صنع خدای کار بندی چو خواجه کارگشای چون سرانگشت او قلم گیرد چار طبع عدو الم گیرد عقدی از در کشد ز نوک قلم چون ز سر بر بیاض ساخت قدم پست بالاست پیش عزش عرش تنگ پهناست پیش فرش فرش ابر گریان ز دست و دست گهش صبح خندان ز خاک بوس رهش هست در رشک آن کف و گفتار آب دریا و لؤلؤ شهوار برده آب بهار و آوازه ش لب خندان و چهره تازه ش پیش سر خدایگان از هوش هر زمان حلقه ای کند در گوش گر فلک نیست کلک او هرگاه از گریبان چرا برآرد ماه در یکی فضل او تأمل کن عقل را مال و روح را مل کن تا نبینی به چشم عقل و یقین در دو خط صد نگارخانه چین درج کرده چو سایه و خورشید در شب و روز نام بیم و امید از خط او که دنیی و دینست دیده گل بین و عقل گل چینست همتش آسمان و خلق ملک خاطرش آفتاب و کلک فلک خط او در هوای گلبن راز پشت طاوس دان و سینه باز زاده از روح کلک و نور یقین شب و روز جهان دولت و دین زرده عقل زردی خامه ش ادهم دین سیاهی نامه ش هرکرا نیست چون قلم رایش قلم او قلم کند پایش خط او خط جان اسرافیل کلک او کیل رزق میکاییل صورت خط او که در نامه ست چون نسیم بهارخوش جامه ست کلک او همچو نوک دیده کشان خط او همچو غمزه های خوشان شحنه راه دین صلابت او روح قدسی کمین مثابت او نیست پوشیده زو قلیل و کثیر نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر جاه او همچو ماه ملک نگار کلک او همچو تیغ کارگذار به امان و به خلق حور و پری در تباشیر بشر او بشری برده بیخ سخاش تا عیوق میوه و برگ و شاخ و نرد و عروق طیب ذکرش غذای روح ملک طول عمرش مدار دور فلک باد امرش چو امر روح ملک باد عمرش چو عمر نوح و لمک عقل با وی نشسته در مکتب علم از وی گرفته علم و ادب روح بر مرکب عنایت اوست عقل در مکتب هدایت اوست به گه ضبط مال و عقد حسیب ساحران را زند به علم آسیب کرده از بر به قدرت خلاق حاجت آید مطالعت به کتاب او ز حالی که شاه از او جوید همه از بر به جمله برگوید ملک عالم برش معاینه شد دل او بر مثال آینه شد حبذا رای روشن و پاکش که فلک گشت تخته خاکش خامه اندر بنان او گه سیر بگشاید به خلق بر در خیر بر سر انگشت وی چو گشت سوار آن لطیف نحیف زرد و نزار دوستان را کند دو رخ چون لعل دشمنان را کند سیاه چو نعل انده دشمن است و شادی دوست خیر و شر بسته در زبانه اوست شب آبستنست خامه او گشت مضمر ز فتح نامه او زان زبان سیاه و شخص سپید گشته دشمن ز جان خود نومید تن سپید و سیاه منقارش همه ساله غذا شده قارش در شود هر زمان به بحر سیاه برکشد در ز بهر تاج و کلاه هست همواره با دل بیدار در همه کار عاقل و هشیار مال دنیا اگر ورا باشد همه بر زایرانش بر پاشد چیز را در دلش نماند محل زان ورا نیست در زمانه بدل گرچه رنگش گناه را ماند به گه سیر ماه را ماند ساعتی با دلش چو رهبر شد سایه بان زمانه جانور شد خیمه عمر او هزار طناب ماه خیمه ش برابر مهتاب تا ورا شاه شرق تمکین داد ملک را صدهزار تزیین داد کار ملکت به کاردان فرمود لاجرم رونق دول بفزود چیست بهتر در این جهان جهان مرد را کار و کار را مردان این هم از بخت شاه مشرق بود که بدو رونق عمل بفزود لاجرم عالمی برآسودند به حیات و به مال بر سودند که کسی را گماشت شه به جهان که نخواهد به هیچ خلق زیان به قلم قسم کرد هفت اقلیم هیچ ناکرده ظلم دانگی سیم حاکم مملکت چنین باید تا ز عدلش جهان برآساید تا جهانست عمر خسرو باد که مر او را چنین مثابت داد باد تا باد ملک را بازار شاه از او او ز شاه برخوردار باد تا باد شکل خط همه طول به خدای و خدایگان مشغول شاه را باد عمر تا جاوید خواجگانش چو ماه و چون خورشید صاحب عادل آن صفی وفی صدر دیوان و خواجه مستوفی چشم بد دور ازین چنین دو وزیر که ندارند در زمانه نظیر

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۴ - مدح پادشاه به ترتیب کواکب و بروج دوازده‌گانه آنکه بر مملکت ظهیرست او خلق را در بهی بشیر است او عالم بر و آسمان آمان مایه و مادر نتیجه جان خلق را بر بهی بشیر شده بر همه مملکت ظهیر شده بر عمیدان مملکت سالار شاه را بر گزیده بر هر کار معتمدگاه دخل و خرج جهان کرده از بر به جمله درج جهان لذت روح دان خط خوبش نکند کس به حرف منسوبش گشته از درج یک به یک پیدا همچو برج دوپیکر جوزا عقل گمره ز شکلهای رفیع روح واله ز نقشهای بدیع گر نه ار تنگ مانی است آن خط از چه خطهای مقله گشت سقط با خطش خط خازن و بواب همچو با آب صافیست سراب انس روحست نقطه های خطش چون گشاد از رخ درر سقطش چشم بد دور سخت با معنی ست همچو ار تنگ خامه مانیست لفظ و معنی به یکدگر جفتست زان خرد بر خطش برآشفتست شود آنگه که او گرفت قلم تارک عرش پیش او چو قدم کاغذ نامه همچو روضه نور صورت حرف زلف بر رخ حور در بلاغت ز سرعت قلمش آب آتش فروز گشت دمش باد بی بد نتیجه دل اوست داد بی دد دریچه دل اوست دین ودنیی مسلم دم اوست زانکه دل کعبه معظم اوست صادر و وارد عطاجویان گشته از هر سویی بدو پویان عالمی از عطاش آسوده یافته هرچه در دلش بوده حرمش همچو کعبه محترمست خانه او ز کعبه خود چه کم است صدف در عالم یزدانی دلش اندر ره مسلمانی در میان حریم حرمت او از برای فزود حشمت او دست او با قلم چو یار شود بر معانی سخن سوار شود آب و لؤلؤ و جان صفاوت اوست ابر و دریا و کان سخاوت اوست شاه را گاه سر معتمد اوست در همه کارها ورا مدد اوست صاحب سر خسرو و شاهست زان ز اسرار ملکش آگاهست هر سخن کز زبان شاه آمد در دل خواجه اش پناه آمد گشته اسرار ملک معلومش سر سلطان به جمله مفهومش جود او را کرانه پیدا نیست چون سخایش سحاب و دریا نیست باد لطفش بزیده بر کشور نار عنفش بحار کرده شرر کف او بر سحاب رجحان کرد بحر زا صدهزار تاوان کرد چرخ را نسبت ویست قدیم دهر را هیبت ویست عظیم نیست در مملکت چنو یک تن گاه تدبیر و رای و گاه سخن واقف راز شهریار به دل در دلش راز مملکت حاصل سال و ماه از شد آمد زوار چون حرم گشته بر صغار و کبار همه با کام دل قرین گشته همه با ساز و اسب و زین گشته حزم او همچو خط او ز جلال سحر او همچو مال اوست حلال گر به کار افکند نهان را او مایه بخشد همه جهان را او علم ظاهر چو خنده کرده عیان سر باطن چو غمزه گفته نهان خط او شکل زلف حور بود هرچه عیبست ازو نفور بود نور رویش حدیقه حذقست خط خطش حظیره صدقست خط او خطه معانی بکر نام او نامه مبانی ذکر قلمش چون معانی انگیزد نقشبند معالی آمیزد خط و معنی وی ز ظلمت و نور هست چون زلف حور بر رخ حور هر سوادی ازو بباض ملک هر بیاضی ازو سواد فلک از سواد و بیاضش از پی مزد گشته عقل همه امینان دزد هم نکودار اصل و فضل و کرم هم نگهدار راز دین و حرم چون سر خویش سر نگهدارد ماره چون مار گرزه بگذارد گنج را همچو رنج بگذارد راز را همچو دین نگهدارد زانکه داند که با کمال وجود جز به موضع نکو نیاید جود زانکه دریا و ابر و کان به عطا بکنند از طریق جود خطا لعل کی دید هرکه کانی کند زر کجا یافت هرکه جانی کند اندر آن دم که خوش زبان باشد گوش را لفظ او چو جان باشد فطنت او برآید از پی ساز مور وار از میان خانه راز فلک از جود او عطا جویست راز بارای او سخن گویست راز دارست عزتش زانست خازن راز و حارس جانست ماجرای زمانه دیده دلش هرچه زو خوبتر گزیده دلش وهم او چون نم هوا از گل آن برآرد که باشد اندر دل هر دم آرد پدید زمزم و نیل دست او همچو پای اسماعیل دور دوران عقل جامه او ره مردان چو برق خامه او عملش هست نامه یحیی قلمش هست چون دم عیسی عزم و حزمش ز رای نیکوتر گشته در کارها ورا یاور شده در کار ملک و دین بیدار دین و دولت فزوده زو مقدار شاه را عون در تصرف ملک کرده از رای او تعرف ملک زان نکو اعتقاد و رای رزین شده چون خلد ملکت غزنین به گه دور و سیر خامه او کرده چون روی حور نامه او حور را حرز و هیکلست آن خط که نیابی برآن نهاد و نمط چون سر کلک در زند به دوات بنویسد بصر به سمع برات که من این نوع تا که بودستم نه تو دیده نه من شنیدستم راست گویی که نامه یحیست یا به گاه شفا دم عیسیست پرده معجزات تا بدرید معجزی زان صفت کسی نشنید قلم او سخی تر از کوثر منظر او بهی تر از مخبر قلمش در تجارت عالم بحر و کشتی و باد کرده به هم مأمن و مأخذش نتیجه جان منظر و مخبرش دریچه جان جان پاکش سرشته با سخنش بنده نو زمانه کهنش تا جهانست و هست لیل و نهار از خط و علم باد برخوردار که جهان را ز علم او شب و روز هست دی ماه خوشتر از نوروز دین و دنیا ورا مسخر باد صدر دنیا ورا برادر باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۵ - اندر مدح اصحاب دیوان و ارباب قلم و مشایخ کثّرهم‌اللّٰه پس از این خواجه خواجگان دگر زین دیوان و شمسه لشکر خواجگانی به علم و دانش چیر کلکشان با مثابت شمشیر همه نقاش معنی از خامه در و زر درج کرده در نامه از رخ و خامه نگار نگار صدر دیوان ز هریک چو بهار درجشان همچو درجشان دربار کلکشان همچو ملکشان زردار رویشان مرگ را کند پس دست بویشان عقل را کند سرمست جانشان همچو جای دین پر حر نفسشان چون صدف شکم پر در از پی سرو جویبار صواب دیده ها کرده همچو ابر پر آب همچو عیسی ز خاطر و خامه نقش با جان نموده در نامه حرص را کرده در جهان نوی کلکشان همچو علک معده قوی چون براهیم قابل سعدند چون سماعیل صادق الوعدند روز کارند اهل عقل و بصر سینه شان چرخ و فکرشان اختر عقلشان آسمان آتش گیر تنشان عنکبوت کرگس گیر خصم را تا کنند آبی وار همه بر پردلند همچو انار مال ایشان به نزد ایشان خاک قال ایشان چو حال ایشان پاک هرچه کان داد گوهر و زر و سیم حصر آن گشته پیششان چو سلیم ناز و نعمت ز کلکشان باران دست اعدا قرین شده با ران عالم عقل واله از دلشان صورت نفس کاره از گلشان رونق صدر و زینت دیوان برمیده ز کلکشان دیوان در بناشان نگر تو کلک روان که عطا می دهد به خلق روان مهر و ماه از لقایشان خیره نور و نار از بهایشان تیره مهتران سخن سوار دلیر کلکشان یار گشته با شمشیر همه اندر حساب و خط ماهر همه اندر بیان حق قاهر عالم از نور رایشان انور عقلشان با بیانشان در خور از خطا کلکشان همیشه مصون کس نگوید که این چه یا آن چون در جهان معاملت هریک چون بتازند خامه را پر تگ صفت هریکی ازین اعیان از دو صد جزو یک ورق نتوان زانکه هریک ز راه علم و عمل یار عقلند و حق گزار امل وجنت آن یکی خزینه نور روی و رای یکی هزینه حور کلک این علک وار می خاید هر حوادث که چرخ بنماید روی آن همچو برق می خندد دست این پای فتنه می بندد ملک این حاکی ید موسی کلک آن معجز دم عیسی سازد آنگه که دست شد به نگار کلک هریک ز آبنوس حصار سفته هریکی سفینه نوح نکته هریکی دفینه روح گردد آنگه که چرخ گردد فرش باشد آنگه که فرش جوید عرش شاه و دستور شاه و لشکر شاه گشته از وهم رایشان آگاه کز خیانت بجملگی دورند هم امینند و هم نه مغرورند جز به فرمان یکی نفس نزنند مرد کارند جملگی نه زنند پاک و خالی همه از خیانت دل علم دو جهان بجملگی حاصل از شهنشاه راد نیکو نام مستحق گشته با هزار انعام همه را از خدایگان تشریف نام و نان یافته وضیع و شریف هم به اسب و ستام و زر و درم هیچ را هیچ چیز نبود کم شاه از این خواجگان مرفه و شاد ملک از این خواجگان شده آباد دست ظالم ز مملکت کوتاه شیر اعداش سخره روباه گرگ با میش در بیابان جفت عدل بیدار گشت و فتنه بخفت شاد باش ای به عدل شاهنشاه زین همه خواجگان نیکوخواه چون بود شاه عادل و دستور خواجگان زین صفت همه منظور عالم آسوده از فریب و فتن غزنه مر عدل را شده مسکن تا جهان باد عمر خسرو باد باغ عدلش همیشه بی خو باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۶ - در مدح اقضی‌القضاة جمال‌الدیّن ابوالقاسم محمودبن محمّدِالاثیری چون از این طایفه گذر کردی به دگر طایفه نظر کردی عالم عدل بینی و انصاف همه معنی محض و دور از لاف پیشوای امم مرفه جمع نور اقضی القضاة تابان شمع مفتی اصل و فرع و وارث جود شمع شرع محمدی محمود آنکه در صدر شرع تا بنشست پای فتنه دو دست ظلم ببست گشته در راه دین ز بهر ثبات خاک درگاه او چو آب حیات از غبار غرور عالم خاک دامن و جیب او چو ایمان پاک قفل احکام را ستوده کلید پره و حلقه بی عمود که دید چون ستونی که هست بی افسون خیمه شرع را طناب و ستون دیده بی زحمت خیال و غرور علم نزدیک او به عالم دور از فرازش نبرده سوی نشیب مگر این گنده پیر غرچه فریب دل او سال و ماه مسکن شرع گوش او شاهراه مکمن شرع دین ایزد ز بود او شادان خانه شرع ازوست آبادان دل پاکش چو قبله ایمان عزم و حزمش همه دلیل و بیان روز حکمش بری ز جبر و قدر میل بر وی ندیده هیچ ظفر میل هرگز نکرده در احکام کرده در دین به شرط خویش قیام ظاهر و باطنش ز رشوت پاک میل در طبع او نه در افلاک گر بدی زنده یوسف القاضی به نیابت ازو شدی راضی روز حشر و تغابن و زلزال او دهد زین قضا جواب سؤال نامه او به روز حشر و قضا نامه یحیی است پاک و خلا گر ز حشر است هرکسی را بیم وز مکافات و از عذاب الیم او بود ایمن از همه نکبات نبود در فریق حشر قضات مهتر خلق و سید سادات گفت باشند از سه نوع قضات دو بود هالک و یکی ناجی مژده کاندر بهشت با تاجی آنکه نارد چنو صنایع دهر نیز در هیچ شهر قاضی شهر علم دین تا بدو سپرد قضا جهل رحلت گزید سوی فنا پیشش آن سر که در خزینه بود چون چراغ اندر آبگینه بود اندرین حضرت بزرگ چو جان معنی او پدید و او پنهان جان او را برای عالم غیب کرده خالی ز رسم و سیرت عیب کرده پاک از میان جمع امم صفوت او کدورت از عالم تازه کرده ز بهر یزدان را جان بی عقل و عقل بی جان را نظرش همچو جان پاک مسیح بوده در شرح علم و شرع فصیح کرده دست عنایت دینش متحلی به عقد تمکینش شمع دین صورت و بصیرت او عقل جان سیرت و سریرت او گاه فتوی چو کلک بردارد چتر حق بر فراز سر دارد بی حقیقت قلم نگیرد هیچ تو ز باد هوا ناله مپیچ نه به کس میل و نه ز کسب ملول چون پیمبر به علم دین مشغول زان به بیهوده می نپردازد که همی شغل آخرت سازد بینی از هیچ چشم جان و خرد بگشایی که تا بدو نگرد گر شناسی مقدم از تالی نیست این جا ز حیلتی خالی فحل بودست در همه احوال چه به افعال دین چه در اقوال در رضا دین به نفس نسپارد خشم را در نهاد نگذارد هست چون حوض کوثر از انعام مشرب عذب او ز زحمت عام اهل دین را معین و دلسوز اوست مفتی شرق و غرب امروز اوست زین جهان از پی سرای معاد شده مشغول در کشیدن زاد تا عنان چون بدان جهان تابد عاقبت را چو نام خود یابد متناسب نهاد او با حلم متشابه سواد او با علم چون قدر در سخا ریا نکند چون قضا در عطا خطا نکند هرچه اندر نقاب قوت بود خاطرش را خرد به فعل نمود رای بیدارش از طرسق صواب یک جهان خصم را کند در خواب فضل را بحر بود و عز را کان شرع را دایه بود و دین را جان روی او چون ز رای او بفروخت آفتابی به آفتاب آموخت همچو اقبالش از دو عالم جای لاجرم هست پیر ملک خدای دل او همچو موی اوست سپید باد در باغ شرع تا جاوید

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۷ - در مدح اقضی‌القضاة نجم‌الدّین ابوالمعالی‌بن یوسف‌بن احمد الحدّادی نام او در عمل صحیح الجهد لقبش در وفا کریم العهد همت او ورای جزو و کلست که همه آبها به زیر پلست گر بخواهی تو جانش از معنی کرم و خلق او نگوید نی سایل آز را چو قاورن کرد پنبه از گوش بخل بیرون کرد خواجه ابلیس کز پی دم غیر لیف او لاف زد چو گفت انا خیر کردی ار دیدی این مکارم و جود در سرای وجود رای سجود بیند آنکس که هست بینا دل وانکه از گل دل آورد حاصل سمع آنکو به مجلسش بنشست شمع دارد تو گویی اندر دست جامه عزمش از صیانت پاک عرصه جانش از خیانت پاک دم او همچو عیسی آدم جان عهد او همچو خضر محکم جان عهد او چون پیمبر اندر عهد شخص او همچو عیسی اندر مهد چون ز خورشید قابل قوتست لاجرم عهد او چو یاقوتست نکته او بر صلاح و وفاق گوش ساره ست و مژده اسحق چون تنور زمانه آتش یافت گردن چرخ سیلی خوش یافت خود نراندست در شفا و الم جز به املای شرع و عقل قلم لفظ و نطقش ز عقل و جان مملیست کو ز امر خدای مستملیست جود او چون بهار خوش سلبست بود او چون حیات حق طلبست مایه فرش رسم تحفه اوست سایه عرش طاق صفه اوست هست از روی رتبت و اجلال پشت اسلام و شرع را ز کمال در نظر چون عبارت آراید جبرییلش به طبع بستاند کلک او کز ره جفا دورست همچو انگشت حور پر نورست در کف نقشبند سر ازل در خلاء جلال او چه خلل هست در بادیه در آز و نیاز گرچه راهست دور و زشت و دراز زین سبب نیست در نشیمن جود لاجرم هست در سرای وجود آسمان سخا و احسان اوست ابر انعام و غیث انسان اوست چاکر گفت اوست گفتارم شاکر دست اوست دستارم به دو لفظ نکو که بشنودم یک در اندر فلک بیفزودم مر مرا آب شد ز حیرانی آتش دیگ روح حیوانی گرچه با ما هم از قرونست او از قرون و قران برونست او زاغ را چون همای فر دادست پشه را همچو باشه پر دادست قلم او ز سهوهاست مصون بر علمش علوم گشته زبون زو امیر ولایتی گشتم وز قبول وی آیتی گشتم علم او دستگیر دینداران قلمش چون ربیع با باران عالم از فتویش بر آسوده وز ضلالت جهان بیزدوده کرده برهانش بر جهان آسان متشابه که هست در قرآن گر تبجح کند روا باشد این چنین علمها کرا باشد نیست مانند او به علم اندر متواضع به علم و حلم اندر او تواند نمود مرجان را بی نقاب حروف قرآن را زانکه در تربه سید آسوده ست تا نیابت به شیخ فرموده ست مرد چون کار را بود در خورد هرچه وی گفت شیخ چونان کرد هر خبر کز رسول نقل افتاد شیخ در شرح آن بدادش داد معنی هریکی برون آورد جمله زیبا و نیکو و در خورد مشکلات کلام ایزد بار متشابه که هست در اخبار همه را کرده حل به شکل و بیان لفظهایی که هست در قرآن ابن عباس روزگارست او با معانی بی شمارست او هست با دانش معاذ جبل ایزدش برگزیده عزوجل سخنش همچو روضه نورست نیک نزدیک لیک بس دورست همچو عقل اندک فراوان شو صلح افکن ولیک پنهان شو هم گران هم سبک لقاست چو کان هم سبک هم گران بهاست چو جان گر دواند مرا به پیش الم پیش حکمش به سر دوم چو قلم ور مرا گوید ای سنایی رو بندم از دیده با شمال گرو ور بخواند مرا ز بهر عتاب همه تن دل شوم بسان حباب قدر او بام آسمان برین خوی او دام جبرییل امین کام چون بر بساط نطق آرد گنگ را در نشاط نطق آرد گر کند ز الکن التماس سخن در حدیث آید از نشاط الکن سنگ بر وی به مدح جود کند فلک از نطق او سجود کند سخنش عذب چون نتیجه صبر با بطر چون سرشک دیده ابر خلق و خلقش لطیف چون حورا لفظ و معنی دو مغزه چون جوزا نفس او نقش زندگانی بود که دو مغز و یک استخوانی بود خوی او جان تشنه را مشرب سحر او مر پیاده را مرکب کرده از نکته های عقل انگیز طبع یاران و چشم خاطر تیز در تصفح چو حلم به بردار در تخلص چو علم برخوردار در خرد صفو را مبانی اوست در سخن روح را معانی اوست سیرت پاک او حکیم اوصاف صورت علم او کریم انصاف همه ابرام و ناز بتوان کرد شعر چون هست بکر و معطی مرد باد پیوسته چیره در هر کار وز همه علم خویش برخوردار باد باقی بقای روح و ملک تا بود در مدار چرخ و فلک تا جهانست عز و جاهش باد حکمت و شرع در پناهش باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۸ - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی بعد او خواجه امام امین مفخر شرع و یار و ناصر دین تازه از لفظ او مسلمانی به نژاد و نسب سلیمانی صدر اسلام و دین بدو تازه هنر و علم او بی اندازه علم او همچو آب شوینده نام او همچو باد پوینده علم او وعده سماعیلی جمع او شمع طارم نیلی هرکه از عقل رنگ دارد و بوی بسته اوست همچو دستنبوی ذوق او جان فروز اقرانست پند او بند سوز دیوانست سیما در ره حقیقت و شرع نیست اصلی قدیم تر زین فرع علمشان را ندیده ام به یقین وارثی حق تر از جمال الدین آنکه تا یافت ز آسمان مسند یک زمینست اجمد و احمد شربت شرع دین ز باغ رسول از نسیم قبول کرده قبول همچو دین وعده ش از تخلف دور چون خرد لطفش از تکلف دور عالم علم را گشاده دری که جز او کم تواند آن دگری شد حرام از برای در سفتن جز ورا برملا سخن گفتن جان قرآن همی بیفروزد تا ازو نکته ای درآموزد عشق پنهان ز زحمت خاطر گفته با ذوق مغز جانش سر آن بگفته دل از زبان سروش واین چشیده تن از ولایت گوش سخنش اندک و ملیح ملیح همچو توقیع دوربین فصیح با بد و نیک بی ریا و شکی اول و آخرش یکی چو یکی وقت آن کو کمان به خاطر خویش زه کند از برای ده درویش زه کند تیر چرخ بر گردون زه کند سنگ خاره بر هامون اشهب نطق او چو بشتابد یارب این نکته ها که در یابد کانگهی کو بیان یاسین کرد جبرییلش ز سدره تحسین کرد شاد باش ای امام هردو فریق دیر زی ای گزین هر دو طریق تا تو بر منبری فلک دونست من نگویم که استوا چونست دست معنی چو گرد معنی تاخت زال زر دید و زال زار شناخت ای که می پرسی از طریق مری نکند این سخن جواب کری که چه گوید همی براین کرسی باز گویم اگر ز من پرسی تا چراغ سخاش تابان گشت همچو پروانه جان شتابان گشت جان آن کو چراغ جودش دید زار می سوخت و خوش همی خندید گردد از بهر رتبت و جاهش وز پی خاک روب درگاهش فلک هفتم از زحل خالی چارارکان ز پنج حس حالی چندگویی که وصف خواجه بگوی پای در نه به وصف و دست بشوی در دو بیتت به مختصر کاری باز گویم که مرد هشیاری خواجه در راه عقل و جان ز قیاس در سرای غرور و جمع اناس به سخن هم کمان و هم تیرست به صفت هم مرید و هم پیرست آن کمان پدید و تیر نهان آن مرید خدا و پیر جهان خاک جسمش ز مرتبت صلصال آب چشمش ز معرفت سلسال نطق او از جهان جاویدست دور و نزدیک همچو خورشیدست زاده ذهن او به صفوت نور حلقه و عقد گوش و گردن حور همچو اندر خیال عامی حور سخن سهل او هم ایدر و دور تا چو تو میزبان نو دارد عیسی و خر غذا و جو دارد جان پاکش سخن گشاده برو جان درو معنیی نهاده نه او صیت او در عراق و مصر و دمشق هست غماز دوست روی چو عشق چون در اعراب اسم حرف شود واندر احکام فعل صرف شود ور به بصره حدیث نحو کند بصره از اهل نحو محو کند گشت در باغ بر یزدانی از برای دل مسلمانی غذی بیخ شرع گفتارش میوه شاخ عقل کردارش دل مر او را نموده راه صواب دین مر او را جمال داده خطاب تا ابد زانکه جانش کان دارد روغن اندر چراغدان دارد با امل عمر او چو پیمان بست ز انتقال زوال حال برست از پی باغ شرع چون حیدر آب در جوی اوست از کوثر هست خوی رسول دلجویش هست آب خدای در جویش رنگ او بهر نکهت طیبش کرده تهذیب عشق تذهیبش هرکه یک شب به کوی او بگذشت در سخن مقتدای عالم گشت هرکه روزی به دست دل درماند نسخه دلبری ز رویش خواند چون به مجلس نشاط گفت کند طاق خورشید چرخ جفت کند از پی چشم بد به روضه نور دل به جای سپند سوخته حور او همی سر رمز به داند قاصد از حال راه به داند گویی آمد ز خانه و کویش خوی خوش بر نظاره رویش لب چون لاله خشک و تر نرگس بینی آنگه که ختم شد مجلس عقلا بازگشته طوطی وار خلق چون حلق بلبل از گفتار چشم پر در ز در سفته او گوشها پر گهر ز گفته او عیسی جان مرده خاک درش ملک الموت قهر زنده فرش گاه تقریر و وقت تدبیرش صبح خوش خندد از تباشیرش شد برای امید جان و خرد آنکه او را به جان و دیده خرد دل ز دینش همیشه در ارمست چه ارم زیر گلبن کرمست باغ ایمانش را ز چشمه روی تا ابد آب رویش اندر جوی خود چه دیدند اهل غزنی ازو چه شنیدند اهل معنی ازو که خود او زان نکت که در دل اوست وز ره لطف غیب حاصل اوست از هزاران هزار در نهفت چکنم من که خود یکی بنگفت در خور عقل عامه می گوید به سخن گرد نامه می شوید سخنش با نوا و زینت و برگ خاص بندیست عام گیر چو مرگ وارث مصطفی به علم و وفا نایب مرتضی به علم و سخا رنج ما را از آن دل خوش خوی داده ابر سخا به عشرت خوی برگرفته به قوت ایمان دو گروهی ز عالم تن و جان شده در راه حکمت و تدریس برتر از یونس و ارسطالیس یافته فلسفه شریعت و ره از پی فر دین و فل سفه برگرفته به عقل از امکان فتنه از پنج حس و چار ارکان خاک شوره کند شراب از خلق آب دریا کند گلاب از خلق آری آنکس که صبر پیشه کند پیشه شیر زیر تیشه کند از بسی صبر کرده آتش صبر عذب همچون سرشک دیده ابر از دورن تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون ز زمین خلق را شرط شرع او ابدیست زانکه با عز پرده احدیست داد و دین با خلل نکرده ز کبر دال احمد بدل نکرده ز کبر ای امامی که از پی زینت منبر تست قاب قوسینت پرده چرخ را پدید آورد قفل احکام را کلید آور سر صندوق صدق را بگشای خلق را سر لطف حق بنمای از سخا و فصاحت از سر دین پای برنه به فرق علیین معنیی بخش معن زایده را قسم ده جان قس ساعده را تا به انفاس اوش سر کاریست مر سخن را چه تیز بازاریست هر سخن را که نقش جان دیدم داغ نطقش به زیر ران دیدم همه گویندگان روی زمین پیش نطق تو ای جمال الدین بی غرض پندم ار بهش باشند چو نکو باشد ار خمش باشند هرچه اندر جهان سخن کوشند نزد رمز تو حلقه در گوشند در زمان تو ای امیر سخن شوخ چشمی بود سخن گفتن گرچه الماس نطق می سفتند با بیان تو مفتیان زفتند ظرف حرف تو مخ تفسیرست هرچه جز آن مگر تف سیرست تا که در سر ضمیر ارکانست شمع جمع تو شه ره جانست روح را تازه میزبانی تو غذی صدهزار جانی تو قالبست این جهان و جانش تویی همچو شخصست دین روانش تویی به وجود تو خلق از آن شادست عمر با دانش تو همزادست حالت از اصل سوز فرع آمد قالت از درد ساز شرع آمد دوستان را صبوح روحی تو جان جان را همه فتوحی تو جود اگر نام تو نبردستی زود همچون عدوت مردستی میزبان دشمنانت را مرگست با چنین دعوتی کرا برگست تن که یکدم خلاف تو پذرفت جانش گوید دلت ز من بگرفت تف آن دم نرفته تا لب او مرگ در جل کشیده مرکب او مرگ خوردست بد سگالش را تا نبیند کمال حالش را چون خرد عمر دوستانش باز در لقا و بقاش باد دراز گوشت عالم به زهر اگر خبرست لیکن آن تو آزموده ترست هرکه در سر چراغ دین افروخت سبلت پف کنانش پاک بسوخت سخت بسیار کس بکوشیدند کسوت صورتت نپوشیدند خلعت هرکه آن سری باشد حسد ای خواجه از خری باشد به ثناهاش بد سنا منسوب لیک نامحرمان شده محجوب همه مستورگان عالم راز با ضمیر تو رخ پر آب نیاز هرکسی اسب رمز با تو بتاخت چون نبد مرد مرد را چه شناخت پرده داری سرای غیرت را حیرت افتاد از تو حیرت را خصم از آن آمدند هر خامت نیست کس واقف از الف لامت در کمال حدود و لطف و نواخت بکر ماندی و کس ترا نشناخت هرکه او با یزید نفس بساخت حالت بایزید را چه شناخت در سخا مرد با خطیری تو در سخن فرد بی نظیری تو از کمالت فزوده ای دین را شادی جان اهل غزنین را گرچه بر نقش حرف غزنین است چون قدم سای تست عزبین است حضرت شه بهشت خلد ارزد بی وجود تو حبه ای نرزد با لقای تو ای جمال الدین نیست غزنین بهشت نقدست این مثل تو با تو در جهان ضمیر خود قیاسیست به ز سوسن و سیر زاده نثر تست برهانم شکر این موهبت نکو دانم نظم من بهر نثر تو بودست جان جانها از آن برآسودست خرده نبود بضاعت زیره سوی کرمان بریم برخیره گهر مدحت تو دانم سفت همه دانم ولی نیارم گفت دوستان در نشاط لطف مست دشمنان بر بساط قهرت پست تن همت به جود تو کامل جان حکمت به جد تو حامل ای وجودت ز لطف حق اثری باز جودت ز حسن او خبری هرکه از حق به سوی او نظریست در دل او ز مهر تو اثریست تو طبیب مفسری دگرست تو حبیبی مذکری دگرست محرم سر انبیایی تو مدد قوت اصفیایی تو ای ترا حق نموده راه صواب ای ترا دین جمال کرده خطاب حکمتت اهل استقامت گشت حجتت حالی قیامت گشت نزد نطقت سخن یتیم بماند پیش جودت سخا عقیم بماند هرکه نشنید از تو او چه شنید دیده ای کو ترا ندید چه دید منزل رمزها بریدم من چون تو و چون خودی ندیدم من حاسدان را تو گو زنخ می زن ختم شد نظم و نثر بر تو و من راز را مستمع بیان تو باد آز را مصطنع بنان تو باد باد تا هست اختران را سیر عرض تو عرصه عوارض خیر

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۹ - در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر صدر دین شمسه ایمه عمر که نیارد چنو زمانه دگر شربت شرع و دین ز باغ رسول از نسیم فتوح کرده قبول حافظ شرع بهر پیوندش دیده جان ندیده مانندش از عزازیل ننگری که بتفت دیر بشنید امر و زود برفت از نهیب بزرگ مایه او می گریزد ز سهم سایه او حفظ او تا جناب شرع سپرد دیو نسیان ازو جنابت برد تنش از بس که پاس دین دارد آسمان چشم بر زمین دارد صورت امن او خفیف الحجم لیک مرشد بسان نکته و عجم بینی آن ذات پر لطافت او وان صفای بری ز آفت او هم فصیح سزای گفتارست هم صبیح ملیح دیدارست لاجرم نطقش اندرین منزل همچو عیسی ز گل نماید دل هست رطب اللسان به مدحت او جبرییل از کمال رفعت او هم سرای سرور ازو آباد هم همه دوستان ازو دلشاد چون دعا را نهاد خواهد برخ عیسی آمین کند ز چارم چرخ سوز سینه ش اگر عیان گردد چنبر چرخ رایگان گردد شادی آمد چو او به صدر نشست بر سر دست برنهاده بدست صفت صفوت دل پاکش نعت نطق شگرف و چالاکش پرده عرش و آیه الکرسیست شهد فردوس و حجره قدسیست از مروت لطیف منزل تر ور قناعت خفیف محمل تر هر عبارت کز آن فصیح آید دم بود کز لب مسیح آید هرکه بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خصم در دست خاطرش چیرش کند باشد چو پشت شمشیرش تا بدو خویشتن بیاراید منبر از گریه هیچ ناساید معنی از لفظ او پدید از دور چون رخ حور عین ز پرده نور داده کلکش چنانکه شاه عروس از نقاب تنک خرد را بوس هم درخت وفا از او پربار هم زبان ثنا ازو در کار در دعا دست دل چو برگیرد چرخ چتر رضا به سر گیرد در دعاها چو دست برکند او چرخ را صدهزار در کند او برسد تا به عرش و یابد اجاب نشود نه فلک ز پیش حجاب خلق او همچو زهره قاید دین ذهن او در سخن عطارد دین چون خرد کارهاش روشن و چست چون قضا سطوتش درشت و درست مرده دل مانده بود از پی آز جان چو در دل نشست گاه نیاز زنده کرد از برای یزدان را مال او دل جمال او جان را تا که مالش رسد به هر یاری از جمالش توانگرم باری خاک پایش اگر به دست کند حور از آن خاک آبدست کند غم گریزد چو او شود خندان به تک پای و جامه در دندان حلقه در گوش کرده مردم چشم پیش آن طاق و ابرو و خم چشم اندران کلک و خط و فضل و جمال دست زیر زنخ بمانده خیال خاک پایش اگرچه زو دورست خوش چو آب دهان زنبورست او خرد بهر راه دین دارد عین دین است زان چنین دارد در صلابت چو عمری دگرست مر سر علم را سری دگرست روز و شب ساز آن جهان سازد زان به دیگر عمل نپردازد کار او نیست جز صلاح جهان هست ازو تازه هر زمان ایمان هیچ ناگشته گرد هزل و فضول شده خشنود ازو خدا و رسول نایب شرع مصطفی اویست عالم علم مرتضی اویست علم تأویل بر زبان دارد شرح تنزیل را بیان دارد هرچه با مرتضی بگفت رسول او به جان کرده است جمله قبول تا درآمد به عالم فانی بود شرع رسول را بانی آن چنان علم شرعش از بر شد کان جهانش به جان مصور شد گشت با مرتضی درین ره یار لو کشف گشت بر دلش چو نگار هرکه تن دشمنست و یزدان دوست دانکه والراسخون فی العلم اوست در ثنایش هرآنچه اندیشم سیرتش گویدم که من بیشم عجز پیش آورم من از کارش باد یزدان به حکم در یارش عرض از عرض دین مقید باد تنش از عقل کل مؤید باد بر ز عقل و خرد مکانش باد عمر چون علم جاودانش باد باد این خاک تا ابد دلکش هم چنان چون سمندر از آتش

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵۰ - فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره چونکه بهرامشاه شه باشد مر ورا زین صفت سپه باشد ملکش از ملک جم نیاید کم تر و تازه چو بوستان ارم مملکت آسمان ملک خورشید خواجه چون ماه و قاضیان ناهید عالم آراسته به دولت و داد گشته معدوم در عدم بیداد عرصه مملکت چو باغ بهشت مشک اذفر سرشته با گل و خشت خاک این مملکت شده کافور چشم بد باد از این حوالی دور اهل غزنین چه کرده بود از داد که چنین شان کریم شاهی داد هرچه ز ایزد بخواستید عطا دادتان بخ بخ این گزیده دعا به اجابت دعا چو مقرون گشت هرچه زو خواستند افزون گشت شاه عادل نکو نیت دستور ملک آباد و دست ظالم دور لشکری بر مثال مور و ملخ بحر و بر زان ملا و وادی و شخ صدهزاران سوار جوشن دار که نماند ز دشمنان دیار عدد لشکرش هر آنکه شمرد نشمرد او و عمر پایان برد روز بارش چو برنشست به تخت کار بر دشمنان بگیرد سخت جوش دیوان گذشته از پروین رونق خواجه تا به علیین خواجگان دگر چو مهر و چو ماه رونق گاه و زینت درگاه اهل دیوان همه عدول و قضاة گاه توقیع و عرض و خط و برات به مظالم نشسته اهل قبول قاضیان وجیه و جمع عدول تا ملک بر فلک مکان دارد تا سماک از سمک نشان دارد پادشاه و وزیر و میر و حشم عادل و ناصح و امین حرم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱ - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم چون تو بر ذره ای حساب کنی ور به شبهت بود عتاب کنی ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در نامه کفر لایرضی خود گنه می کنیم و داده رضا پس حوالت کنیم سوی قضا ای ترا راه گشته رای و قیاس بتر از راه و رای خود مشناس راه دینست محکم تنزیل شرح آن مرتضی دهد تأویل جز از این جمله ترهات شمر کار خود کن به قول کس منگر پادشاها مرا بدین بمگیر خود کنم خود کشم جزا و زحیر در صفات تو ظلم نتوان گفت با سگی در جوال نتوان خفت ره نمودی رسل فرستادی بر تو جایز کجاست بیدادی گر تو بر بنده کفر خواسته ای وز مکافات آن نکاسته ای این معانی به ظلم شد منسوب ای منزه ز ظلم و جور و عیوب آنچه ما را به ظلم شد باره بود از نفس شوم اماره او ترا راه راست بنمودست گر تو بر ره روی ترا سودست گر به بد نفس تو شود مایل اینت ظلمی عظیم و بس هایل آنکه او از تو راستی خواهد گویدت گر بدی کنی شاید انبیا را بگو به چه فرستاد چون وی افکند ظلم را بنیاد به بدی حاجت رسل نبود بحر باشد جهان و پل نبود هرکسی از بد آنچه بتواند با کسان در جهان همی راند نیست حاجت به نامه و پیغام بر من و بر تو گشت کار تمام خواجه در خواب غفلتی پیوست روز محشر ترا که گیرد دست از تو پرسند روز رستاخیز کای به خواب اندرون یکی برخیز بازگو تا بدی چرا کردی مال ایتام و بیوه چون خوردی بی گنه را چرا تو خون ریزی تو چه گویی مگر که بستیزی پیش گیری مگر ره انکار گردی از کرده های خود بیزار یا بگویی تو خواستی بر من بر تو پیدا شود عنا و محن خیز و بیهوده ترهات مگوی خویشتن را ره صلاح بجوی چون ز شمشیر لعین خدای به حق برسد این یک سخن بگو مطلق که چرا قرة العیون رسول گشت بر دست شوم تو مقتول گوید آن سگ که آن قضای تو بود وآن چنان فعل بد رضای تو بود گفته باشد خدای را ظالم که نباشد به کار در عالم سوز احمد خدای کی خواهد جگر از وی جدای کی خواهد چه گنه کرد کین جزایش بود که برین ظلمها رضایش بود دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچ گونه چاره مدان خواجه بیمار و برده از هوسی بار خود سوی باردان کسی در شبی باش تا سپیده بام خواب و یقظت بدان ز ناس نیام بیش از این با تو گفت نتوانم که نه من هدهد سلیمانم کز سبا مر ترا کنم آگاه تا بیابی به سوی دانش راه این احاطت مراست کز بلقیس آگهم نیستم چو تو ابلیس ور بگویم تو هم نیاموزی خرقه تا کی دری و کی دوزی یعلمون را خدای در قرآن پیش لایعلمون نهاد مکان زین سخن بس کنم که ننیوشی ور به عمر اندرون بسی کوشی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲ - فی شکایة اهل الزمان اندرین عصر بوالفضولی چند کرده از بر دو فصلک از ترفند هیچ نادیده از علوم اثر هیچ نایافته ز حال خبر همچو خر مانده عاجز معلف کرده عمر عزیز خویش تلف همه در بند لقمه ای و جماع همه را خون حلال بر اجماع همه چون گاو و خر کشنده بار همه اشتر صفت اسیر مهار بی خبر جمله از حقیقت کار همه از علم دین شده ناهار به گه لقمه چون سبع تازان به گه شهوه همچو خر یازان در غضب همچو شیر درنده در طلب همچو مرغ پرنده شهوت آن را که گشت مستولی هردو یکسان امام و مستملی حسد و حقد و خشم و شهوت و آز گردشان اندر آمده چو پیاز نز خدا ترس و نه ز مردم شرم یکسو انداخته ره آزرم همه در جستجوی دانگانه از شریعت به جمله بیگانه شرع را جمله پشت پای زده هریک از رای خویش رای زده کرده منسوخ شرع را احکام همه پیش مراد خویش غلام ای رسول خدای بی همتای از پی امتت ز بهر خدای در مدینه ز روضه سر بردار تا ببینی که کیست بر سر دار دین فروشان گرفته منبر تو زار گشته شبیر و شبر تو باد بدرود شرع و سنت تو وان پسندیده راه امت تو باد بدرود دین و شرع رسول گشت پیدا به جای فضل فضول باد بدرود صدق بوبکری فارغ از عیب و ریب و پر مکری باد بدرود هیبت عمری منهزم گشته جمع دیو و پری باد بدرود سیرت عثمان آنکه بود او مرتب قرآن باد بدرود زخم تیغ علی آنکه او را خدای خواند ولی وان گزیده جماعت اصحاب همه در راه دین اولوالالباب وان ستوده مهاجر و انصار همه در راه شرع نیکوکار و اهل صفه موافقان رسول همه فارغ ز عیب و ریب و فضول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳ - فی‌المعذرة والتقصیر تا به دل بر گنه دلیر شدم زین حیات ذمیم سیر شدم زین حیات ذمیم بی مقصود بهتر آید مرا عدم ز وجود من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوه شدم مرگ بهتر ز زندگانی بد نیست کاره ز مرگ خود بخرد سال و مه بر گناهها مصرم روز و شب بر گناه خود مقرم ای خداوند فرد بی همتای حرمت این رسول راه نمای که مرا زین گروه برهانی تا گذارم جهان به آسانی گرچه دارم گناه بسیاری نیستم در زمانه بازاری دو سبب را امید می دارم گرچه آلوده و گنه کارم که نجاتم دهی بدین دو سبب زین چنین جمع بی خبر یارب آن یکی حب خاندان رسول حب آن شیرمرد جفت بتول وآن دگر بغض آل بوسفیان که از ایشان بدو رسید زیان مر مرا زین سبب نجات دهی وز جهنم مرا برات دهی مایه من به روز حشر این است ظن چنان آیدم که این دین است شکر ایزد که بنده چون دگران نیست اندر شمار بی خبران ای سنا داده مر سنایی را تا بدیدم ره رهایی را که تو بر ظالمان نبخشایی ظالمان را جزا بفرمایی خاصه بر ظالمان آل رسول آنکه دارند جای فضل فضول ختم این بیتها درود رسید اجل اندر قفا و عقل بدید دید چشمم به خواب در یک شب که ز گفتارها ببستم لب عقل دانست وقت رفتن جان آمد و رفت خواهد او ز میان آمدم پیش با خطر سفری بو که یابم بر این خطر گذری چون نصیبم ز دهر این آمد این مرا بیت واپسین آمد ناقص آمد کتاب از آنکه اجل جان ربود و سپر تن به وجل گرچه این بیتها تمام نشد تیغ گفتار در نیام نشد آنچه گفتم نظام او به کمال هست چون شمس و ماه و آب زلال اگر اندر جهان مقام بدی گفت من تا ابد تمام بدی چون برفتم به عذر معذورم پیش استاد دین چو مزدورم یارب این عذر گفته ها بپذیر به خطاها و کردهام مگیر تو که خواننده ای دعاگو باش دین نگهدار و جای جان جو باش چون ترا جای جان برون از جاست پاک جان دار اگر نه بیم عناست که چو خاکی تنت به خاک شود پاک باید که جای پاک شود من ز کردار و گفت ترسانم بو که گیرند هردو آسانم لیکن ای دوست رفتنم زین سان گر بخواهی تو هم کنون آسان کرد خود گرد خود درآوردم آنچه کردم ز دهر آن بردم تو چنان دان که همچنین باشی جهد کن تا مرید دین باشی چون ترا دین بود مرید لحد یافتی خلعت ثنای احد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴ - فی‌الحقیقة والطریقة راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست ورنه یک خطوتست راه بدو بنده باشی شوی تو شاه بدو لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن گفت بگذار و گرد کرد برآی بندهای گران ز خود بگشای ذوق ایمان مگر چشیده نه ای روی تحقیق و صدق دیده نه ای تا ترا رمز واضحات آمد واضحاتت مغیبات آمد در تو رشدی همی نمی بینم ورنه من صبح صادق دینم راه دین بر تو کردمی پیدا تا نبودی تو اهوج و شیدا دوری از سری کار همچو کفور هست اهل الکفور اهل قبور مر ترا چشم و گوش داد خدای راه بنمود مرد راهنمای امر داد و ترا چو حجت شد عذر برخاست و وقت مهلت شد گر شنیدی برستی از دوزخ ورنه بی شک شکستی از برزخ خیز و بنداز خواجه گربه ز کش سر ز فرمان کردگار مکش ورنه کن نام خویشتن فرعون کز خدا و رسل نیابی عون چه تو چه قوم عاد گردنکش ای چو نمرود غره بر آتش باش تا امر حق فراز رسد باش تا پشه را جواز رسد گر ورا نیم پشه کرد هلاک مر ترا پر پشه ای بس پاک از تو چونان برآورند دمار که ز قوم ثمود روز شمار تا کی این میل صحبت نااهل میل نااهل داردت بر جهل پرده تو حجاب دیده تست تن به رنج از دل رمیده تست دل تیره چو تن به کار درآر تا نگیرد ز تو ره انکار در ره دین برو ریاضت کن وز چنین راه بد طهارت کن غیرتت بر بهشت می ناید تا جهنم ترا همی شاید کافرم گر تو زین ره و سیرت هیچ بینی به چشم سر جنت به حق مصطفی و آل رسول که کنی این سخن ز بنده قبول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵ - در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد تا سوی خانه خدای شود به سوی خلق نیک رای شود خلق گشت از قدوم زاهد شاد زآنکه بود او به پند دادن راد گفت هرکس سداد و سیرت او وآن ورع و آن نکو سریرت او گفت مأمون که این چنین دیندار دید باید مرا همی ناچار حاجب خاص را همان ساعت بفرستاد از پی دعوت کرد هرکس به مرد دین ابرام تا بر میر در شود به سلام رفت زاهد بر خلیفه فراز میر مأمون نکرد قصه دراز گفت شاد آمدی ایا زاهد مرحبا مرحبا ایا عابد گفت زاهد نیم خطا گفتی نیست در طبع من چنین زفتی دان که زاهد یقین تویی نه منم بشنو و یادگیر تو سخنم تو به زاهد مرا خطاب مکن خانه دین من خراب مکن گفت مأمون که شرح گوی این را حاجت است این حدیث تعیین را گفت زاهد تو این نمی دانی چون به بیهوده زاهدم خوانی عرضه کردند بر من این دنیی بر سری داد خلد با عقبی مر مرا جمله در کنار نهاد یک زمان دنیی ام نیامد یاد می نخواهم نیم بدان مایل کرده ام حب آن ز دل زایل نیست یک ذره پیش من کونین کرده ام فارغ از همه عینین بیش از این هردو من همی طلبم از پی جست اوست این طربم زاهدی مر ترا مسلم گشت که به دنیا دل تو بی غم گشت شادمانی بدین قدر دنیی یاد ناری ز جنت و عقبی که بدین قدر تو ز خرسندی به امانی بمانده در بندی گشت مأمون خجل از این گفتار داد بر عجز خویشتن اقرار هرکه او بنده گشت دنیی را صید شد مر بلا و بلوی را دین به دنیی مده که درمانی صید را چون سگان کهدانی

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۶ - حکایت آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی بخرید آن حریص بی مایه بدل گاو خر ز همسایه چون برآمد ز بیع روزی بیست از قضا خر بمرد و گاو بزیست سر برآورد از تحیر و گفت کای شناسای رازهای نهفت هرچه گویم بود ز نسناسی چون تو خر را ز گاو نشناسی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۷ - فی مثالب شعراء المدّعین چون ستودی بسی عدولان را سخنی گوی بوالفضولان را آنکه بی آلتند و بی مایه همه عریان چو کیر بی خایه یا طلبکار زرق و تزویرند یا جهان را به حسبه می گیرند شعر برده به گازر و جولاه خواسته زو بهای کفش و کلاه همچو خلقانیان کهن پیرای کرده یک شعر را دو گرده بهای همچو سگ در به در به دریوزه خوانده مر زهر را شکر بوزه مدح شاهان به عامیان برده دیو را هوش خویش بسپرده یک رمه ناحفاظ و نابینا در عبارت فرخچ و نازیبا جای خلخال تاج بنهاده شعرشان همچو ریششان ساده هیچ نشناخته معانی را بد زبانی ز خوش زبانی را تابه از آفتابه نشناسند شکل چرخ از ذوابه نشناسند نزد ایشان کراسه با کاسه هست یکسان چو تاس با تاسه شاه را مدحت امیر برند میر را در علو به تیر برند عامیان را خدایگان خوانند مهتران را به پاسبان خوانند مدح و ذم نزدشان چو یکسانست کس زنشان چو خانه ویرانست همه محتاج لقمه نانند همه بی آلتند و حیرانند همه ناشسته روی و منحوسند همه تطفیل خوی و جاسوسند همه با روی و طلعت شومند زان همه ساله خوار و محرومند بی زبانی ورا زبانی کرد آلت خویش بی زبانی کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۸ - فی مثالب المنحولین وانکه هستند در سخن منحول گاه تکرار در مقوله فضول از عروض و علل زنند نفس سالم و منزحف ز پیش و ز پس در افاعیل و در مفاع و فعول گفته دایم به جای فضل فضول کرده انجام بیت زا آغاز هزج از منسرح نداند باز یک قصیده دویست جا خوانده پیش هر سفله ریش را لانده شده قانع به یک دو دسته تره فرق ناکرده ناسره ز سره یک دو فصل رکیک کرده ز بر کرده از کدیه شهر زیر و زبر بر خباز و کلبه هراس پیش قصاب و مطبخ رواس بر اسکاف و درزی و خفاف زده در شاعری هزاران لاف همگان مدح ناسزا گفته خزف و در به یک نمک سفته در و خرمهره جمع کرده به هم بی خبر در سخن ز بیش و ز کم خلق از افعالشان شده رنجور سال و مه همچو ابلهان مغرور نه هرآنکس که یک دو بیت بخواند ژاژ خایید و دم و ریش بلاند باشد آنکس سخنور و شاعر بر معانی شده بود ماهر کیر خر خلق را مناره بود فرش دهلیز همچو شاره بود هست یکسان چو پشت آینه روی همچو کیر خر است و دستنبوی خلق از ایشان همیشه در رنجند همچو سیم سیاه ده پنجند بگذر از ذکر جاهلان کردن هستشان در خور قفا گردن بی زبانان پر زبانانند همه کورند و دیده بانانند شاه اگر کارها گزیده کند نسلشان از جهان بریده کند خلق از این غم به جمله باز رهند که ز افعال مایه گنهند همه ترک غزاند غارت دوست نیست بر ذره ای از ایشان پوست در هر آن خانه ای که ره یابند در شد آمد بسان سیمابند ایزد این قوم را هلاک کناد دهر از ایشان به جمله پاک کناد چند از این جری بر مثالبشان روح بادا جدا ز قالبشان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۹ - فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال تا توانی به گرد عامه مگرد عامه از نام تو برآرد گرد زان کجا عامه بی خرد باشد صحبت بی خردت بد باشد به همه حال چون خودت خواهد صحبت او روان همی کاهد چه نکو گفت آن خردمندی که سخنهای اوست چون پندی عامه نبود ز کارها آگاه عامه را گوش کر و دیده تباه صحبت عامه اسب و خر باشد هر دوان ضد یکدگر باشد خر تگ از اسب خود نگیرد تیز لیک اسب از خران بگیرد تیز صحبت عامه هرکه هشیارست مثل حداد و مثل عطارست گرچه عطار ندهدت مشک او رسد از ناف مشک او به تو بوی مرد حداد اگر به سور آید جامه ز انگشت او بیالاید با بهان لحظه ای چو بشتابی نام نیکو ازو بسی یابی صحبت عامه هرکرا دیدست سخت زشت است و ناپسندیدست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۰ - در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام عامه تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند دل عامی چو دیده یار است نیم بیمار و نیم بیدار است گنده و بی مزه است صحبت عام چون سگ پخته و چو مردم خام زان گروهی که سوی درویشان نفرت آرد همی خرد زیشان از دل عامی و بخیل و حسود کینه آید ولیک ناید جود مگس و گزدمند مردم دون نیشی اندر دهان یکی در کون نه به دل بر نهد جهان پلید بر سر دیو چتر مروارید ز آفت نیش یک جهان گزدم چشم من پر مژه ست چون گندم روی چون ابر از آن دژم دارند که چو ابر آب در شکم دارند چون خره زان سزای قربانند که خره وار مغ مسلمانند چون مگس روی بهر نان شویند در چو گربه برای خوان جویند مزد باشد برای خندیدن سبلت زن به مزدشان ریدن گاه شوخی پلید چون مگس اند گاه صحبت به غیض چون دنس اند شوخ همچون مگس ولی بانان طعمه عنکبوت بی سامان بهر پیوند جان مهمان را روزه فرموده سال و مه جان را گر یکی میهمان بخوان رسدش کارد گویی به استخوان رسدش گر دهند این گره به کوه آوا نکند که بزرگشان به صدا از پی یک دو لقمه خرد به هیچ کرده بسیار گونه راه بسیچ مردم عامه همچو زنبورست که صلاح از وجودشان دورست هوس دخلشان چودوزخشان دفتر خرجشان چو مطبخشان از پی یک دو لقمه تر و شور بام و دیوار خز چو گربه و مور ریششان سال و مه ببردن چیز از شره مانده بر گذر گه تیز حاصل سفله چیست جز غم و رنج قفص تیز چیست جز قولنج یک دم ار تخته در بغل گیرند خانه خویش در تبل گیرند یک دم ار گوش سوی رود آرند به دو گوز آسمان فرود آرند شکر ایشان بخواهم ارچه به روز بشکند زوبه ساعتی صد گوز ذکرش بر هجاش شیر گواست ریش مادر غرش بکن که رواست آمد از چنگشان ز سبلت حیز در تظلم میان درکه تیز چون نعامه به گاه نان خوردن لیک چون مرغ وقت اه کردن اه کنند از دریغ اه کردن خه کنند از جواب خه کردن عامه مانند گردباد بود که سبک خیز همچو باد بود به یکی باد خوش شود ناچیز صورت مرد دارد و تن حیز عرض عامه بسان نار بود گرچه بی مال و بی تبار بود کرده مجروح چون دد از بیداد که نه دندان نه ناخنش ماناد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۱ - فی مذمة‌الاعداء و نصیحة‌الاولیاء ای منیری نمود مهتابت بس بود سایه ریسمان تابت نشود هیچ مردم مصلح هرگز از دست دیو لایفلح همچو مار از بدی و منحوسی همه ساله شکار طاوسی تا کت آموخت اختیار بدی که میاموز دی و مه خوردی عامه بهر طعام چون انعام با سرپست دام و مست مدام زانکه در کاملان بود همه جود نبود بی فلاح مرد سجود گر هراسد ز بی خرد مردم از بدان ترسد و ز بد مردم آن نترس خدای ترس خودست تن که در طمع نیک و ترس بدست ای عفااللٰه ز دیو سیرتشان که ازین سان بود بصیرتشان گفته مردشان نه از مردیست بلکه از لاف و فتنه و سردیست مرد کان هرزه گوی و بی باکست راز با وی چو کوک با کاکست بشماری بریدن از که و مه گر ز من پرسی از بدان همه به هم دم و هم درم دهد هم درد هم جگر هم ذکر خورد بد مرد نبود هیچ جز بد و بد رگ گر یکی ور هزار بینی سگ این همه خواجگان بی زر و سیم علم شیر و گرگ مال یتیم از کسی در جهان خاموشی نشنود جز به گوش بی گوشی زانکه اندر جهان خاموشی برد بهتر ز بوریا پوشی از پی دخل و خرج عقل و هنر دفترش بی نواتر از دف تر این دبیران که مدبران رهند زان همی از غلام خود نرهند ای ز خود سیرگشته همچو امل بشنو از من ز روی پند و مثل اندرین سرنشیب بی خبران بار بر پشت مانده همچو خران مرد شد مرد کز طمع بگریخت گرد گشت ابر کآب روی بریخت آز عقلت ببرد دین چه برد طمع آبت بریخت جان چه خورد سخن زیرکان همه رمزست هرکه غمرست کار او غمزست پوست باشد که غمز دارد نغز غمز هرگز نیابی اندر مغز جمله زیر جهان اسبابند کشت را باد و مشک را آبند همه هستند و من به نزد خودم خوشه چینی ز خرمن خردم پس همه چون خرند و بی تابند گرد اسبم چگونه دریابند برزگر این مثل نکو گفته ست چشم دلشان از این مثل خفته ست گر ز بنجشک بودمی به فکر اندرین مزرعت شتابان سر آسمان وار سر فراشتمی ارزن اندر زمین نکاشتمی دل درویش را ز روی ستم کرده چون پشت سوسمار ز غم جنگ جستند ارنه بس جستند که چو شه تره بر گذر رستند زان خصومت که با من انگیزند زود چون مرد فرد بگریزند مانده اند این کره از آن دم باز پوست بر پوست همچو گنده پیاز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۲ - اندر خویشان گوید فی‌مذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن این گره را که نام کردی خویش هریکی گزدمند با صد نیش سرگران همچو پای در خوابند پرده در همچو تیز درآبند از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر از جفا زشت گوی یگدگرند وز حسد عیب جوی یکدگرند اهل علت نه خویش یکدگرند همچومهتاب خیش یکدگرند در ضیاع و عقار خویشان را بشناسی چو گرگ میشان را گرچه ایشان اقاربند همه در اقارب عقاربند همه نیک گفت این سخن حکیم عرب نبود خویش اهل ناز و طرب این مثل را نگر نداری سست که اقارب عقاربند درست خویش نزدیک همچو ریش بود بیش کاویش رنج بیش بود همه لرزنده در عنا و عذاب چون زر و سیم سفله بر سیماب آشکارا چو گربه بر سر خوان زیر برتر چو موش در انبان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۳ - اندر مذمّت برادران گوید دوست جو از برادران بگسل که برادر کند پر آذر دل که بود غمز بر پدر خواند مه بود بر تو خواجگی راند تا پدر زنده با تو دمسازست چون پدر مرد خصم و انبازست گر دو نیمه کنی برو سیمت ور نه در دم کند به دو نیمت نه برادر بود به نرم و درشت کز برای شکم بود هم پشت عقل نبود برادری کردن از پی رنج دل جگر خوردن رنج دل باشد و عنای جگر به برادر دویدن از مادر نه قبولش خوش و نه کردن رد همچو اعراب و همزه بر ابجد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۴ - اندر مذمّت خواهران گوید ور ترا خواهر آورد مادر شود از وی سیاه روی پدر تو ز میراث ربعی او را ده فحلی آور ورا سبک مسته گر تو ناری خود آورد بی شک بنویسند بی حضور تو چک نشناسد ز هیچ مرد گریز نکند خود ز مرد و زن پرهیز هم ز ده سالگی گرد در سر شوهر و مال و چیز و زر و گهر زان هوسش خیره لعبت آراید کیر و کالای را همی باید جامه بر تن درد همی به ستیز مانده در انتظار مال و جهیز ور کنی در جهیز او تأخیر همه توفیر تو شود تقصیر نام و ننگت به باد بردهد او بر سرت زود خاک برنهد او مرد بیگانه گردد از خانه خانه ات پر شود ز بیگانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۵ - حکایت هزل کلکی بر مناره کودک خرد برده بود و به ناز می افشرد چون مؤذن بدیدش اندروای پس بگفت ای کلک ز بهر خدای سره کاری همی کنی بر تاز به دو منزل به پیش او شو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۶ - اندر مذمّت فرزند گوید بود فرزند بد بود به دو باب زنده مالت برند و مرده ثواب جهل باشد عدوت پروردن از پی رنج دل جگر خوردن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۷ - اندر مذمّت دختر گوید ور بود خود نعوذباللٰه دخت کار خام آمد و تمام نپخت طالعت گشت بی شکی منحوس بخت میمون تو شود منکوس آنکه از نقش اوت عار آید پی دخترت خواستار آید خان و مان تو پر ز عار شود خانه از بهر وی حصار شود برکس ایمن مباش زان پس تو که نیابی امین برو کس تو هیچ کس را به خود نیاری خواند گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند مرد مهمان به خان نیاری برد نکند امن بر عرابی کرد آتش و پنبه جفت کی گردد خان و مانت به جمله فی گردد گر غلامی خری و گر شاگرد با وی از ناکسی برآید گرد زود دامادیت طمع دارد خویشتن را ز خانه پندارد چه نکو گفت آن بزرگ استاد که وی افکند شعر را بنیاد کانکه را دختر است جای پسر گرچه شاهست هست بد اختر وآنکه او را دهیم ما صلوات گفت کالمکرمات دفن بنات چون بود با بنات نعش فلک بر زمین جفت نعش به بی شک بر فلک چون بنات با نعش است بر زمین هم بنات بر نعش است هرکرا دختر است خاصه فلاد بهتر از گور نبودش داماد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۸ - فی مذمّة الختن کیست این هست مر مرا داماد کرده حمدان ز بهر زن پر باد گه و بیگه درآید از در تو کام و ناکام گشته همسر تو گشته معروف هرکه و هرجای کیست این مر مراست خواهر گای گادن آنگه کند که گیرد زر کس خواهر به زر درد آن خر وان زمانی که سیم نستاند ای بسا گاو و خر که برراند هر تجمل که دارد از پی کیر بدهد وان دنس نگردد سیر چون نماند درم طلاق دهد چک بیزاری و فراق دهد سال و مه گادن به زر کند او چون نماند درم به در کند او خاک بر فرق خواهر و داماد که نگردد کسی از ایشان شاد هرکه خواهد جماع سیم دهد زر به معشوق خود سلیم دهد زانکه داماد تا نیابد سیم نکند فرج خواهرت به دو نیم آنکه او خواهرت همی گاید مرگ بابات را همی پاید دور باد ای برادر از ما دور خواهر و دختر ار چه بس مستور سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۹ - اندر مذمّت عمّ گوید آنکه عم تو و آنکه خال تواند همه در قصد خون و مال تواند عم که بدگوی و پر ستم باشد عم نباشد که درد و غم باشد در مهی خویشتن پدر کرده به گه پرورش به در کرده در کن و در مکن مه خانه در بیار و بده چو بیگانه چون عقاب و چو باز وقت گرفت همچو گنجشک و عکه خوار گرفت همچو کیر جوان به وقت بگیر باز وقت بیار خایه پیر دیدی ار دست و پای بلعم را دردسر آن عمامه عم را گرت بخشد عمامه عم مستان کان بود چون عطای بدمستان کان عمامه نه بهر آن دادست کز وجود تو خوشدل و شادست تا ندیده است پای را هنجار ندهد دست عم ترا دستار انده خال و غم عم بگذار تا بوی شاد خوار و برخوردار ورنه جان کن که دل ستم نکشد عاقل اندوه خال و عم نکشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۰ - اندر مذمّت خال گوید خال کآزار تو گزیده بود همچو خال سفید دیده بود کند آن خالت از خرد خالی بهر میراث مادرت حالی چون زرت باشد از تو جوید رنگ چون بوی مفلس از تو دارد ننگ خواجه خواند چو کار باشد راست پس چو شد کژ غلام زاده ماست شاهزاده بوی چو داری مال داه زاده شوی چو بد شد حال پس تو گویی فلان مرا خالست سنگ دل خال نیست تبخالست رو تو از ننگ خال بی عم باش خال و عم را بمان و بی غم باش تا دو دستت به دامن خالست هردو پایت میان آخالست حکمت اندر عرب فراوانست وز همه خوبتر یکی آنست که عدی چون شد از عداوت خال همنشین سباع و وحش و رمال نشنیدی که راند در امثال رو تو عم غم شمار و خال وبال

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka · 11 · Qur'an & Sunnah