Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)
» سلیمان عليه السلام گفت: «زودتر خواهم اصف گفت: انا اتیک به قل آن رتد الیک طرفٰک . » (40/نمل) من پیش از آن که و جم برقم زی ان ت ناخاضر کیم بدین گفتار. سلیمان بر وی متغیر نشد و انکار نکرد و وی را ان مستحیل نیامد, و این به هیچ حال معجز نبود. زیرا که أاصف پیغمبر نبود. پس لامحاله بايد که کرامت باشد. و نيز احوال اصحاب كهف» و سخن گفتن سگ با ایشان و خواب ب ایشان و تقلب ایشان د N , و اظ :زاء ا . “« (18/كهف) این جمله ناقض عادت آست و معلوم آست که معجز نیست. إن دک راف ف و اما اثبات کرامت اولیا به سنت آن است که در حدیث صحیح وارد است که روزی صحابه رضی الله تعالی عنهم گفتند: «یا رسول اللّه! ما را از عجایب امم ماضیه چیزی بگوی! » گفت: «پیش از شما سه کس به جایی میرفتند. چون شبانگاه شد قصد غاری کردند و اندر آنجا شدند. چون پارهای از شب بگذشت, سنگی از کوه درافتاد و آں که کردارھا غ ودرا آنکها کرات کاود اه کت او بکی فت مرا مادری و پدری بود و از مال دنیا چیزی نداشتم که به ایشان دهم بجز بزکی که شیر او به ایشان دادمی. و من هر روز پشتهای هیزم بیاوردمی و بهای آن اندر وجه طعام خود کردمی. شبی بیگاهتر آمدم. تا من آن بزک را بدوشیدم و طعام ایشان در شیر آغشتم,. ایشان خفته بودند. آن قدح در دست من بماند. من بر پای ایستاده و چیزی ناخورده, انتظار بیداری ایشان میبردم تا صبح برامد و ایشان بیدار شدند و م بخوردند, آنگاه بنشستم بار خدایا! اگر من در این راستگویم. مرا فریاد رس! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: ان سن جنیدئی: کرد و شکاقی :یدید اهد. دیگ گفت: مرا دختر عمٌّی بود با جمال,. و دلم پیوسته مشغول وی بودی و هر چند وی را بخواندمی اجابت نکردی. تا وقتی به حیل صد و اند دینار زر بدو فرستادم تا یک شب با من خلوتی کرد. چون به نزدیک من اندر امد ترسی در دلم ا از خداوند. تعالی. دست از وی بداشتم. بار خدایا! اگر من در این راستگویم, مارا فرح فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلم گفت: «آن سنگ جنبیدنۍ دیگر کرد و آن شکاف زیادت سند افا نه جتان که از ان ترون توانند تشد آن: کن یمین گفت: «مرا گروهی مزدوران بودند. چون کاری که میکردم تمام شد همه مزد خود بستدند. یکی از ایشان ناپدید شد. من آن مزد وی به گوسفندی بدادم. یک سال و دو سال و ده سال و چهل سال گذشت, مرد پدید نیامد و من نتایج آن گوسفند نگاه میداشتم. زوزئ :افد و گفت که: من وقتی کار تو کردهام, یاد داری؛ و اکنون مرا به آن مزد حاجت است. او را قفتم بړو و آن گوسفندان جمله حق تست, بران! آن مرد گفت: بر من افسوس میداری؟ گفتم: افسوس e و راست میگویم. آن همه فرا وي دادم و ببرد. بار خدایا! اگر من در این راستگویم. ما را فرج فرست! » پیغمبر صلی الله عليه و سلّم گفت: ٭ان: :ته یکار از ان در گار فزاتر شد تا هر سه یرون آمدنو» و این قعل ناقض عادت بود. و دیگر حډیث جریح راهب است. زاوی نخدت او قر رة انه ر هی الله عه که قفر صلی الله عا و سل كفت که «در بنی اسرائیل راهبی بود جریح نام و مردی 26 مجتهد بود و مادری داشت مستوره. روزی به آرزوی دیدار پسر بیامد وی در نماز بود در صومعه نگشاد. بازگشت. روز دویم و سیم همچنان.
مادرش گفت از : تنگدلی که: یا رب پسر مرا رسوا گردان و به حق منش بگیر! در آن زمانه زنی بود بدسیرت, گفت: من جریح را از راه ببرم. به صومعة وی شد, جریج به او التفات نکرد. با شبانی در آن راه صحبت کرد و حامله شد. چون به شهر آمد. گفت: این از جریح است. چون بار واد مردم قصد صومعة جریح کردند و وی را پیش سلطان آوردند. جریح گفت: ای غلام! پدر تو کیست؟ گفت: مادرم پر تو دروغ همی گوید. پدر من شبانی است. » تم قال الإمامٌ المستغفِرئ, رخفة. اللة: » و الحْجَةٌ عليهم من طريق الآثار كثيرة. مِنْها لاا رالا و ری لهال ا ڀا بتي إن وَقَعَ بينَ العَرَب يَوّما احتلاف قَأتِ الغا الى كثث فيه آنا و رَسُول الله صلى الله عليه و سلّم و كن ,فيه ایک رژفک بکرَةً وَعشيًاً. ل رک الوه فاته یأتیک ررفک بُكَرَةٌ و شتا إثبات لكراماتِ الاولياءِ u “٠ و رَوَى الإمامٌ المستغفرئ رحمه الله باسناده عَنْ جابر بن عيوالله رَضى الله عنه قالَ: «امر ابوبکر رضی الله عنه و قال: إِذ امت فجیئوابی عَلّی الباب, یعنی باب البْيْتِ اذى فيه قبز سول الله صلی الله علیه و سلم قَاذقغوۂ, فان فَنح لکم قادؤئونی۔ قالَ ابن رصق اللو عن قائطلفناء ۽ فدَفَهَتا البابَ و فَلنا: ان هذا ابوبکر رضی الله عنه قد ای ان بقن عند التب ضلن: الل عله ى سلة: قَفَتَحَ البابٍ ولاتڈّرى من فَتح آنا و قال لنا: لّوا ادفو و کرامة. و لا تری شخصاً و لاتری شيئاً. » وروی الإِهام المستغفری پاسناده عن ,مالک بن انس کنا ففق ابن کمن رضي الله عو ار عفرن الطاب ري الله طت الاس المية فال يا سارية بنَ رتوا الجبل الجبل! . من انسترعى الذئبَ فقد ظلم. قال: فأنكر الاس ذكرٍ سارية؛ و ا كال الام لل رسي الله الى غه لا موا عر از ل فقال: )9 م دعُوا عَمَر! فقلما دحَلَ فى شَئءِ الا حَرَجَ تلت أن جاءَ رسول أن سارية لقي ادق فهرَمهم, تُمّ جاءَ بالغنيمة الى سَفُح الل فاراد العَذوٌ أن بخ a سَفح الجَبل, فاتاهم نداء مِنَ السّماءِ: e عى الت َد ظلم. قال: و انوا بژون . ان a هو الى سَهعَّوهٌ . « ورَّوّى الإمام المستغرئ ا باسناده: اله الغا فخت مض اتی اهلها إلى عر وين عاض رى الل عن قدالرا اها الاير ان للا هة ك لابجري ال وا قال لهم: و م ذلک؟ قالوا: اذا كاتث ثنتا عَسَرَةَ ليلة حَلَوْنَ من هذا الشهر عَمَدّنا الى جارية ا فاا فجِعَلنا عليها مِنَ الْخْلٌ و اليا أفضلٌ مايكون, ثم لقنا فى هذا الثيل. فقال عمرؤ: إن هذا الأقر لايکون أبداً فی الإسلام,. و ان الإسلامَ يَهْدِم ما کان قبله. فاقامُوا ثلتّة أشهر لابَجّري قليلاً و لارا خن هموا بالجَلاءِ. فلها فلا رای ذل روه الي عي ال طا ري الل هه ي رضی الله عنه: اٹک قد اصضبت صَبْت الذى قعلت؛ و إن الإسلام يَهَدِم ما كان قبله. ويعت بيطاقة فی داخل کتایه و کێت اليه: ئی قد بَعَنْت الیک ببطاقةۃ فی داخل کتابی فالقھا فی الٹیل۔ فَلَما قَدَمَ الكتابٌ إلى عمروبن العاص أخد البطاقَة فمَتَحَها, فاذا فيها: م اله عمرَ انر المؤمنین, الى نيل مصرَ, اها بعد فاتک ان كنت تَجري من قَبَلک فلاتجر, وإ كان الله الواح القهَّار سبحانه هوالڍِي 7 بجریک قتسال اللّة الواحد الفهار ان بجر یَجّریک. قالقی اليطاقة فى اليل وقد تهيًا آهل المصر للجلاء و الخروج منها للها لاتقوم مَطاخَتهم فپها الا بالئيل. فأصبَحوا و قد أجراةٌ الله تعالى ستَّة عَشَُرَ ذراعا فى ليلةٍ واحدة و قط الله تعالى تلك السْثّة السّوءَ عَنْ اهل مصرَ إلى اليوم.
» و رَوَى الامامٌ المستغفرئ رِحِحَة الله ايضاً باسناده عن نافع أبن عمر رى الله ا قال: «راي عثماڻ رضی الله عنه ليلة فَِلَ صَبيحَتها رسول الله صلى الله عليه و سلم وو قول یا عثمان! إنک ثقَطرٌ عندنا. فيل رصني الله عنه ِن يومو. » و رزوی الإمام المستغفرئة رحكة الله باسناده: «أرٌ افر الموسنن علا یا رضی الله تعالی 27 عنه سأ رجْلاً E ّ إثما كني قال: ما کدبْک_ قال: فاد عُواللة علیک إِنْ كنت كاذباً ان ک. قالَ: ادغ اللة. قَدَعا عليه امير الزن لو رصن الل الوه ي ي و من ألأ َة الا وهه اهي و همچنین از سایر صحابه و تابعین و تيع تابعين و مشايخ طريقت, طبقة بعد طبقةٍِ, نه چندان کرامات و خوارق عادات ظاهر شده قال الاما القشيزة رخمة الله فى رسالته: و لكرة ها تواتز باجناشها بيغتي باجتانسن الكرامأت الأخبارٌ و الحكاياث صار العلمُ بكونها و ظهورها الأولياء علماً قوئ التفی عته الشکوک ومن و هذه الطائفة 9 تواتر عليه حکاياثهم 9 اخباڙهم لم يبق شبهة في ذلک. » فا ا ها و طاول و ا ت ات اا آن امت که هر اه الألتي كو متاهة اكوا ا ةى مطالى اقوال شان كرد اكه ف کان مدنت واا دزی صخا الت و ارات کلالت کور اتن خان افر دو اند و فی کرامات اوا بلک آنکار معخرات افا جی کنت قریفته نشو د و وین وذ تز یاد ندهد و مانا که اعت این ظایفه پر تفت کر مات ان ست که خود را در اعان مراتب ولایت مینمایند و از این امور و احوال ایشان را خبری و اثری نی» نفی ان فی کندا سفن دوا فجت فود و ار فحت هواه می ندند ا ان کد اک صد هزار خارق عادت بر ایشان ظاهر شود چون نه ظاهر ایشان موافق احکام شریعت آست و نه باطن ایشان مطابق آداب طریقت آن آز قبیل مکر و استدراج خواهد بود نه از مقولة ولايت و کرامت و قىن كات اعلام الهدي و عة ارباب القى تصنيف الشيخ إلإمام قطب الأنام. شهاب الڈين ابي عبدالله عمر بن محمد ڍ السشّهروردي, قدسَ الله تعالی روحَه: : «و نعتقد أن للأولياء من أهثّه بعنى أَمة محمد صلي الله عليه و سلم کراماث و إجاباث و هگّذا کان فی رَمَن کل رسولِ کان لهم آتباغ ظَهَرَٿ لهم کراماٿ و مُخرقاٿٹ للعاداتِ. و كراماث الأولياء من تَيَِة معجزاتِ الأنبياء و مَنْ ظهرله و على يده مِنَ المُخرقاتِ و هُو غل ير الإلتزام باجكام الشربعة فة أن زندي وان :الدى طهر لةه مكز و إستدراخ. » القول فى انواع الكرامات و خوارق العادات اغ وار عا دات هار امت جن اناد مدو و اعام موخا و واظم ان افر مستور و ستر امری ظاهر و استجابت دعا و قطع مسافت بعیده در مدت اندک و اطلاع بر امور غایبه از حس و اخبار از آن و حاضر شدن در زمان واحد در امكنة مختلفه 9 احیای موتی و اماتة آحیا و سماع کلام حیوانات 9 نباتات 9 جمادات از تنسبیح و غير آن زاغا ا او ا د اھ و ل و ون الأعمال الثاقصَة للعادة. كألقشي على الماء و الشياحة فى الهواء و گالأكَلِ مِنَ = © الگون و گئشخير الحيواناتِ الوَحشْيّْة و كالفُۇة الظاهرة على أبدانهم كالّذى افْتَلَعَ شجرة برجله مِنٌ أصلها و هو يَدُورُ فى السّماع و صر ب اليد على الحائط فينشق؛ و ا ق اا تالاتا فط را المشار اليه. و بالجمله چون حضرت حق سبحانه و تعالی یکی از دوستان خود را مظهر قدرت 1 کاملة خود گرداند. در هیولای عالم هر نوع تصرفی که خواهد تواند کرد.
وبالحقیقه ان قا ا «والاصلٌ إلّذى به َجْمَعٌ لک هذا كله اه من حَرَق عاد فى تسه مما اشتمرڙّث ليها نفوسن الكَلّق او تَفْسّه فان الله حرق له عادة منلها في مقالتها بُسَّى كرامةً عند العامة. و انا الخاصْةٌ فالكرامةٌ عندهم العناية الالهية التى 28 الوق ال ى خر E ألشسشهم فقتل الكرامة غندنا. و اقا هذه الى ن سَّمّى فى العموم كرامة فالرجال أنِفُوا مِنْ ملاحظتها لمشاركة المستدرج المَمُكوريه ولكونها معاوضة فيخافُوا ان يكونَ حظ عملهم لان الحظوظ محلها الذارٌ الآخرة, فاذا عَجُل منها بشىءِ فرَغُنا ان يکون حظ عمَلِنا, ووت ف اخار وا يصح الخوف مع الكرامة فإِذَنْ ليست بكرامة عادةٍ, فان افترن البُشرى بأثها زيادة لائلقصْ حظاً ولاسيقَّت لحجاب فَحيتَئذٍ يُسَمّى كرامة فالبُشرى على الحقيقة ھی إلكرامة . “« و قال ايضاً: «اجلٌ الكراماتِ e اللَلدّدُ بالطًاعاتِ فى الخَلواتِ و الجَلواتِ, و منها مراعاةٌ الأنفاس مَعَ الله و منها E و منها الّضا عن الله فى جمبعٌ الحالاتِ. و منها البْشّرى لهم من الله بالسّعادة الآبد فى الذار الآخرة. » الل ك ات من سه ال وة ةة قال الإمام القشيرئ رَحمَه الله: : «اعلمُوا رخمکهم الله أن المسلمينَ بعد رسول الله صلى الله عليه و سلّم لم يتسم أفاضلهم فى عصرهم بتسمية عَلّمٍ سوى صحبَة اسول صلی الله عليه و سلم اذلاقضیلة فوقھا فقیل لھم الِطحاتۂ, و لما آئرگھم آهل القضر آلثانى سُمّى مَنْ صَحبَ الصّحابة الثابعينَ ق زاوا ذلک اشرف» هة ثم قيل لِمَنْ کک أتباعٌ الثابعين. ثم ثم احَتلفَ الاس س و تبايَتتِ المراتبُ, فقيل لحَواص الاس فن َة عناية بأمر الذين الها والغاة ا ثم ظهَرَّت ت البذعَة و حصل التداعی بين الفرَق, فكل فرق ادعوا ان فيهم رهادا قالقرد خواةٌ أهلٍ السَنَّة المُراعُونَ أتفات ا الحافظُونَ لوهم ع طوارقی العَفْلّة باسمٌ التَصوّفَ نهر هذا الاسم لهُولاءِ الاكابر المأتين من الهجْرَة . “< پس آنچه مذکور خواهد شد در اين کتاب, اسامی بسیاری از مشایخ طابفه صوفيه خواهد بود و تاریخ ولادت و وفات ایشان و ذکر سیر و احوال و معارف و کرامات و مقامات ایشان, باشد که مطالعه کنندگان را از مطالعه و ملاحظة آن یقینی نسبت به این طایفه حاصل شود و هذیانات جماعتی که نفی کا و مقامات این طايفه میکنند در ایشان سرایت نکند و از غایلة غوایت آن جماعت محفوظ مانند. اعاذنا الله و جميعَ المسلمين من شّرور انفسنا و سیئات اعمالنا و ورای این فواید دیگر هست که بعضی از آن به تفصیل مذکور خواهد شد. قال سيد الطائفة ابوالقاسم جنيد ين محمد الصوفى قداس الله تعالی سره: «حکایاٿث المَشايخ جنڈ جند من جود الله عرَوَجَل پعنی للفلوته « از وی پرسیدند: : «اين حکایات چ ف را؟ » و «حضرت حق سبحانه و تعالی میفرماید: وکا تقض علنک فر آئاء الرْسْل مائثبْث به فؤادک . »(12/هود) یعنی قصههای پیغمبران و اخار ایشان بز تو می خوانته وات احوال ایشان ترا آگاه میکنیم تا دل ترا به آن ثبات باشد و قوت افزاید و چون 1 و رنج به تو رسد و بر تو زور آورد, از اخبار و احوال ایشان شنوی و براندیشی دانی که چون مثل این بارها و رنجها به ایشان رسیده؛ در آن صن کر دة اند و اخنمال و وکل و تفه یش اور دو اند دل جرا نان ات و کرو وض اا ر و ا وو ا و رال اا ل و رر تربیت باشد و قوت و عزم افزاید و در ان از حضرت حق سبحانه ثبات یابد و در 1 و امتحان از او بر درویشی و ناکامی قدم فشارد عزم مردان یابد و سیرت ایشان يرد ے و ایضاً سخنان مشایخ و دوستان حق تعالی دوستی ایشان آرد و دوستی ایشان ترا با ایشان نسبت افکند, چنانکه گفته اند:" «المَودَةٌ احدی القرابتین.
» و گفتهاند: «لاقرابة ا وَلا بعد اَعَد بعد من العداوة . « ولله در الو إخوان صدقِ بيتهم نسب من اللمودة 1 نفدل به شېب 29 و مصطفی را صلی الله علیه و سلّْم پرسیدند از مردی که قومی را دوست میدارد, اما به کردار ایشان نمیرسد. گفت: «المرءٌ مَعَ مَرْ حَت. مرد با آن کس است که دشنت ازرد و در خبر است از مصطفی صلی الله عليه و سلّم که: «روز قیامت بندهای نومید مانده باشد از مفلسی کردار خود حق سبحانه و تعالی گوید: بندة من ! فلان دانشمند که ترا به وی بخشیدم! » پس وقتی که به شناخت نسبت میپیوندد و سبب نجات E وی و گرفتن سیرت ایشان و پی بردن به احسان با ایشان وليتر. ابوالغیاسن:غظاا گکوید: اکر قو انی که دست در :دونسۍ او رتیئ دشت در دو تى دوستان او زن؛ که ردوستی دوستان او دوستی اوست . « و مصطفی صلی الله علبه و سلم گفت: «یا ابن مسعود! اتدری ائ عری الاسلام ا قال «قلت: الله و رسولهة٠اعلم. » قال صل الله عليه . و تله «الولاة فى الله والحب فيه و البغض فيه. » و فضیل عیاض رحمه الله گوید که اللّه تعالی فردا با بنده گوید: «یا ابن آدم! اما زهدک فى الدنيا؛ فانما طلبت الرٍّاحة لنفسک. و اها انقطاعک الي فانما طلبت الع لنفسک. ولكن هل عاديت لى عدۇا او والیت لى ولیا؟ »_ و کفترنن فاده ور سفن . ابات اتن طاهه آن است که انو که اال و اال :و اقوال وی نه چون ایشان است. فی از کردا خود پر کر د و فور خود در حف کزدار ایشان ببیند از عجب و ریا و استحسان بپرهیزد. شخ ال سلاةة ا تو اسةا عل الل الانضارئ المرو دنن الله وود رخا که وز اين کتاب شیح الاسلام مذکور شود مراد ایشان خواهند بود وصيت_ کرده است که: «از هر پیری سخنی یاد گیرید! و اگر نتوانید نام ایشان یاد دارید که به آن بهره یابید! » و نیز فرموده است که: «پیشین نشان در این کار آن است که سخنان مشایخ شنوی, خوش آید و به دل به ایشان گرایی و انکار نیاری! وهرگاه از دوستان خود یکی با تو آن دلیل محرومی و حجاب باشد. و الل ع الخدلا ةا و ر ا ا وو E N باشد. » وال المُشتعاڻ وَعَليه التكلانڻ 1- ابوهاشم الضصوفیى,» قدذس الله سره به کنیت مشهور است. شيخ بوده به شام و در اصل کوفی است و با سفیان تۆّری معاصر بوده و مات سفيان الثورى رحمه الله بالبصرة سنة أحدى وستين و مائه. و سفيان تۈرى گۇند «لولا ابوهاشم الصوفى ما عَرَّفت دقيق الرياء . “« و هم وی گوید: «من ندانستم که صوفی چه بود تا بوهاشم صوفی را ندیدم. » و پیش از وی بزرگان بودند در زهد و ورع و معاملت نیکو, در طریق توکل و طریق محبت, لیکن اول کسی که وی را صوفی خواندند وی بود و پیش از وی کسی را به این نام نخوانده بودند. وین اول اقاهی که واک ضروفان ها کردندان اس کرت رلة شام کردندرق سبب آن بود که روزی امیری ترسا. به شکار رفته بود. در راه دو تن را دید از این طایفه که فراهم رسیدند دست در آغوش یکدیگر کرد ند و قم آنجا: نشنشند :و آنه داشنند ار خوردنی پیش نهادند و بخوردند آنگاه برفند امیر نرا را مغامله رو الفت ایشان با پکدیگر خوش آمد. یکی از ایشان را بخواند E «ندانم. » گفت: «ترا چه بود؟ » گفت: «هیچ چیز. » گفت: «از کجا بود؟ » گفت: «ندانم . « آن «پس اين الفت چه بود که شما را با یکدیگر بود؟
» درویش کت ر که ایق فا راط کے انت کت دشا :را خا هنت که اغا کرای 30 E E E E a a پس آن خانقاه به رمله بساخت. لشيخ الأسلام قڈس سژه: خر داز حل فة ا خير ارات الذياز ٠ ,وفيا ونو ال ورا لار 9 ايضاً له قدس سره: 2 هئ المغالة والاطلال وال . از عله امن الأخات اة و اتوهاشم كفته: لفق الخال بالابر أبن هن [خراج الكر ن القلوت: به ورن كوه کا آسانتر از بیرون کردن کبر و منی از دلها. » ابوهاشم شریک قاضی را دید که از خانة یحیی خالد بیروںن قئاف بگریست و گفت: «اعودٌ بالل من ۾ علم لأينفع. » و هم وی گفته: «أخدٌ المرء نفسه بحسن الادب تأديب اهله. » منصور عمار دمشقی گوید که: «ابوهاشم صوفی بيمار بود بیماری مرگ. وی را گفتم: خود را چون مییابی؟ گفت: بلایی عظيم میبینم؛ اما هوی یعنی مهر و دوستی بیش شيخ الاسلام قدس سره گفت: «اگر به قدر هوی بلا بودی هوی نبودی. » 2- ذوالنون مصری» قدس الله تعالی سژه از طبقة اولی است. نام وی ثوبان بن ابراهيم است. کنیت وی ابوالفيض و ذوالئون لفت امیت ویر ار این سر فته اید اھا اض این شت و وی به إِحْمیم مصر بوده آنجا که قبر شافعی است. رضی الله تعالی عنه. و پدر وی نوبی بوده از موالی قریش و نوبه بلادی است میان صعید مصر و حبشه و وی را تراذراں وده نکی ار ااشان ذوالكفل انست زیی که جکانات فی المواملات قا و قیل اسمه ميمون و ذوالکفل لقب له و ذوالنون شاگرد مالک انس بوده و مذهب وی داشته. فو از وی سماع داشت 9 فقه خوانده بود و پیر وی اسرافیل بوده به مغرب. شیح الاسلام گفت: «ذوالتون از ان است که وی را بنیارایند به کرامات و بنستایند به مقامات. مقام و حال و وقت در دست وی سخره بود و درمانده. امام وقت و یگانة روزگار و سر این طایفه است و همه را نسبت و اضافت به او است. و پیش از وی مشایخ بودند. ولیکن وی پیشین کسی بود که اشارت با عبارت آوز دو از این طریق سکن گفت: و چون جنيد پدید آمد در طبقة دیگر, ترتیب نهاد و بسط کرد و کتب ساخت و چون شبلی پدید امد این علم را با سر منبر برد و آشکارا کرد. » نید کت وا این غل زا ر سردا ها و خا تھا ی ایم هان لی امد و ان اا سر منبر برد و بر خلق آشکارا کرد. » ؟ ذوالنون گفت: «سه سفر کردم و سه علم اوردم: در سفر اول علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام پذیرفت, و در سفر دوم علمی اوردم که خاص پذیرفت و عام نپذپرفت. و در سفر سیم علمی اوردم که نه خاصٌ پذیرفت و نه عام فبقیت شریدا طریدا وحیدا. » شيخ الاسلام گفت قڈس سره که: «اول علم توبه بود که آن را خاص و عام قبول کنند و دوم علم توکل و معاملت و محبّت بود که خاصٌ قبول کند نه عامٌ؛ و سيم علم حقیقت بود که نه به طاقت علم و عقل خلق بود. درنیافتند. وی را مهجور کردند و بروی به انکار برخاستند تا آنگاه که از دنیا برفت. در خیس و ارو و ما چون جنازۀ وی میبردند» گروهی مرغان بر سر جناز وی پر درهم بافتند, چنانکه همة ق ر اانه سانو خود ودند وھچ کس ای ان ران یکی دة ودد مکو ین از 31 وی بر سر جنازۀ مُرّنی؛ شاگرد شافعی, رضی الله تعالی عنهما. پس از آن ذوالنون را قبول پدید آمد.
دیگر روز بر سر قیړ وی نوشته یافتند چناڼکه به خط آدمیان نمیمانست که: _«ذوالنون حبیبٌ الله من مِنَ الشوق قتيل الله . « هرگاه که آن نبشته را بتراشیدندی باز آن را نبشته یافتندی. شیخ الاسلام گفت که: «آن سفر پسیين نه به پای بوده. که به او نه به قدم روند که به همم روند. » ذوالنون گفته: «ما أعرٌ الله عبداً بعر اعَرَلَهُ مِنْ أن يله على ذل تَفْسه. » و هم وی گفته: «أحْمَى الججاب وَاَشَدَُ رؤية ه التفُس و تَذبير ر ها. » و هم وی گفته: «الففكر فى ذات الله جهل, و الاشارةٌ اليه شرك وَحقيقةٌ المعرفة حيرة. » شيخ الاسلام گفت: «حیرت دو است: حيرت عام و آن حيرت الحاد و ضلالت است» و حیرت دیگر در عیان است و آن حيرت یافت است. » و هم وی گفته: «اول گسستن و پیوستن, آخر نه گسستن و نه پیوستن. » لشيخ الاسلام قذس سزه: كيف بحکی وتلل انتين : هھ اا في الأ ل واحد من قش قم الواح د i قهھ و بالواح د جاجد دون ا کو کرو ست و فا کی کیت ال غ و الا بهرب. » الا کک مر یا اوھ و وان ری د صد هزار ناز. » و گفت: «پیشین کسی که موی سفید در پایږمن مالید. احمد چشتی بود که وقتی به سر بازار بیلگران فرامن رسید با ابوسعید معلّم که به نزدیک تربت شیخ ابواسحاق شهریار در گور است به پارس. ایشان با یکدیگر در مناظره بودند که مرید به یا مراد. چون فرا من رسيدند. گفتند: اينک حاکم آمد. من كفت لامرید ولامراد. و لاخبرَ و لاإستخبار. و لاح ولارسم, و هو الكل بالكل. توشیند فرکعی داشکه از سو یر کشند وه بینداخت و بانگی چند بکرد و برفت, و چشتی در پای من افتاد و موی سفید در پای من می مالید. » و هم ذوالنون گفته که: «وقتی با جماعتی در کشتی نشستم تا از مصر به جده روم جوانی مرفع دار با ما در کشتی بود و مرا از وی التماس صحبت میبود, اما هيبت وی مرا مینگذاشت به سخن گفتن با وی. که سخت عزیز روزگار بود و هیچ از عبادت خالیى نه. تا روزی صژهای زر و جواهر از آن مردی غایب شد و خداوند صژه مر آن جوان را متهم کرد. خواستند که با وی جفا کنند من گفتم: با وی از این گونه سخن مکویید تا فن از وی نوی ر سه به نزدیک وی آمدم و با وی به تلطف بگفتم که: این مردمان را صورتی چنین دست داده است. و به تو بدگمان شدهاند و من ایشان را از درشتی و جفا باز داشتم. اکنون چه باید کرد؟ او روی به آسمان کرد و چیزی بگفت. ماهیان دریا بر روی آب آمدند. هر یک جوهری در دهان گرفته. یک جوهر بستد و بدین مرد داد و قدم بر روی آب نهاد و برفت. تشن آن که ض6 برد نود ضده را یقکند: ٤ 9 بیافتند و اهل کشتی ندامت بسیار خوردند . « ذوالنون سیاح بوده؛ میگوید: «وقتی میرفتم جوانی ديدم شوری بود در وی. گفتم: از کجایی ای غریب؟ گفت: غریب بود کسی که با او مؤانست دارد؟ بانگ از قن نواد و بيفتادم بيهوش . . چون به هوش آمدم. گفت: چه شد؟ گفتم: دارو با درد موافق افتاد. » شخ الالام گقت: دس شاو که خن او پیدا بود کسی که اورا دده ود چان در تن او شیدا بود. هرجا که ارام یابد دشمن ارام شود که او وطن غریبان است و 32 دست او بود و درد تو با داروی او موافق بود دامن او را استوار دار!
« ذوالنون مصری به مغرب شد پیش عزیزی که از متقڈمان مشایخ است به جهت مسألهای. غزیزی گفت: «بهر چه امدهای؟ اگر امدهای که علم اۆلين 9 اخرین بیاموزی» این را روی نیست. آین همه خالق داند و اگر آمدهای که او را جویی» آنجا که اول گام برگرفتی, او خود آنجا بود. » شیخ الاسلام گفت که: «او با جویندۀ خود همراه است» دست جویندۀ خود گرفته در طلب خود میتازاند. » س 3- اسرافیل» رحمه الله از قدیمان است. شیخ الاسلام گفت که: «وی از پیران ذوالنون مصری است. از مغرب بوده؛ و به مصر سید بوده؛ وی را سخنان است بسیار در زهد و توکل و معاملات نیکو. » شیخ الاسلام گفت که: «فتح شخرف به مصر شد ششصد فرسخ به یک سؤال به اسرافیل. پرسید از وی: هَل عدب الأشراژ قبل الرّلّل: گفت: مرا صبر ده سه روز! روز چهارم گفت مرا جواب دادند: ار روا بود ثواب پیش از عمل هم روا بود عذاب پیش از رلل. این بگفت و زعقهای بزد و در شورید. پس از آن سه روز بزیست و برقت. » ر 2 شیح الاسلام گفت: «ان سه روز درنگک پس جواب, ان سه روز درنگک خواستن بود. اگر در وقت جواب دادید در وقت برفتید. » شيخ الاسلام گفت: «ربوبیّت هم عین عبودیت است. و قسمتها بکرده پیش از کرد خلق, و خلق زیر حکم و خواست وی اسیر, تا هر یکی را رقم چیست. عاقبت ان کند که خود خواهد. و وی راست حکم؛ و در ان عادل است. کس را چون و چرانیاید و نسزد, که وی کار بر علم و حکمت میکند و کرد. تا سزای هر کس چیست و عنایت وی به کیست. » 4- ابوالاسود مکی» رحمه الله به زیارت عُزیزی رفت. سلام کرد گ گفت: «ايها الشيخ! من دوست توام ابوالاسود. » عزیزی برجست و گفت: «علیک السلام, چونی؟ » و در حال از خود غایب گشت. همان حال بود تا سه بار. شده است. دیدار وی غنیمت گرفت و بازگ 5- ابوالأسود راعی ابوالاسود راعی رحمه الله : نیز از مشایخ بوده. وقتی در بادیه اول ودرا ت «بدرود باش که من رفتم! » خواهر او مطهرۀ او از شیر پر کرد و به وی داد ووی برفت. چون به طهارت احتیاج شد خواست که طهارت کند از مطهره شیر بیرون آمد. از راه بازگشت و گفت: «آب ندارم که طهارت کنم؛ ا اپ وار ار بر فظو ر ار عر ھی کرد وار اوی ورا هرگه طهارت کردی آب فرو آمدی» و چون تشنه و گرسنه شدی شتیر. 6- ابو یعقوب هاشمی اتوت وت ایی اران طا ته ود6 رجه الله الى ٤ وی گفته که: «هرگز مرا فراموش نشود که روز عید با ذوالثون میآمدم» مردمان از کید ار کته ودند ادى کان د والون کت این مزدمان سای می کد که انت خود بگزاردهاند. خود ندانند که از ایشان پذیرفتهاند یا نه یعنی طاعت رمضان بيا تا به یک سوی باز شویم و بر ایشان بگرییم! » 33 شيخ الاسلام گفت: «این حکایت, همان حکایت جوهر و جوهری است. آن که قیمت ندانستی بسفتی و آن که دانستی از سفتن آن ترسان بودی. و عید بازنگرددو به جای خود ترود اهل آن غافل بودند. انان که :نه اهل آن ټوذند. بیدار بودند. آن وعید ذز ایشان آوبخت. » e الاشلام گقت که سباع موضلی گفت که «داود كفت :غل النتلام: خذاونذا مرا گفتی که: دست و روی بشوی خدمت راء اکنون به صحبت میخوانی دل مرا چه چیز بشوید صحبت را؟ گفت: الهموم 9 الاحزان, تیمار 9 اندوه . « شیخ الاسلام گفت که: «در این طریق از این چاره نیست.
» 7- وليد بن عبدالله السشقاء رحمه الله تعالى کنیت وی ابواسحاق است. از اصحاب ذوالنون بود. وی گوید که ذوالنون گفت که: «ر بادیه زنگیی دیدم سیاه, هر گه که اللّه گفتی سپید شدىی. » زذوالنون گوید: «هرکه الله یاد کند در حقیقت صفت وی جدا گردد. » ابوعبدالله رازی گفت: «پیش ولید سقًا رفتم. و میخواستم که در فقر از وی سؤالی کنم. سر برآورد و گفت: اسم فقر آن را مسلم است که هرگز جز حق در خاطر او نیامده است, و قیامت از عهدة اين سخن بيرون میتوانم آمد . “« توقئ و ليد الشقا تة عشرين :و التعانة و قبل سنة تمت و رين :و مايه 8- فضيل بن عياض» قدڏس الله تعالی روحه از طبقة اولی است. کنیت او ابوعلی است. به اصل از کوفه است, و گفتهاند به اصل از خراسان بود از ناحیت مرو. و گفتهاند که وی به سمرقند زاده و با باورد بزرگ شده. و کوقی۔ الاضل اشت. ومر گفتهاند که بخازى الاضل استء والله الى اقلم. E E کک e «من حق را سبحانه و تعالی بر دوستی الوژاق: تقض ى الالة ونت هة حه هذا وَرَبّى في القاس ديع لوکان ځبّک صادقاً لأطعته اند الفح + لفن تحت“ طت شيخ الاسلام گفت قڈس سژه: «هرکه او را بر بیم میپرستد خود را میپرستد و به طمع نجات خود میجنبد. نه به جهت محبت و اطاعت فرمان. و هرکه او را به اميد میپرستد او نیز خود را میپرستد» و به و عم و راخت خود فن خد ەه ا محبت و اطاعت. من او را نه بر بیم و اميد میپرستم چون مزدوران» و نه بر دعوی ا ا او باشد و استحقاق آن دارد عاج فانة :اورا بر فرمان او پړستم. که گفت: : پرست! میپرستم؛ و بر دوستی سثت رسول او صلی الله عليه و سلم و به تقصير خود معترفم. » محمدبن سعید الرّنجی را رحمه الله پرسیدند که: «سفله کیست؟ » گفت: «آن که حق را سشبخانه بر تیم و اميد یرستد. » گفتند: «پس تو چون پرستی؟ » گفت: «مهر و دوستی وی مرا بر خدمت و اطاعت دارد. » شد الاقلاة كحت فصل عات ا هری دعل اوی ار ر هه ود و قد ا و ترس. روزی در مسجد حرام نزدیک زمزم خوانندهای برخواند: وَيَوْمَ القيمة الابه. فة بشنید» E, بزد و جان بداد. « شیح الاسلام گفت: «ازردوست نشان واز عارف جان. » من مات ععشقا قَليَمُّت هكذا لاخيرَ فى عشق بلاموت 34 9- یوسف اسباط یوسف اسباط از متقدمان است. از ایمة شرع است, و سید در زهد و ورع. و خوف و e O ت سنة ست و تسعين و شيخ الاسلام گفت که او گفته که: «دوستان او را سه چیز بدادهاند: حلاوت و مهابت و محبت. » 0- معروف کرخی» قدس الله تعالی سره از طبقة اولی است و از قدمای مشایخ. استاد سری سقطی و غیر او و کنیت وی ابومحفوظ است. نام پدر وی فیروز و بعضی گفتهاند فیروزان. و بعضی گفتهاند معروف ابن علی الکرخی. پدر وی مولی بوده» دربان امام علی بن موسی الژضا رضی الله تعالی عنهما و گویند که بر دست وی مسلمان شده بود. روزی بار داډه بود ازدحام کردند. درپای آمد و در آن هلاک گشت. ووت ا اود طابی فد ال روحه صحبت داشته و مات داود الطائئ سنة خمس و ستين و مائة؛ و معروف در سنه ماتین از دنيا رفقته. و وی گفته است که: «صوفی اینجا مهمان است. تقاضای مهمان بر میزبان جفاست. مهمان که بادب بود منتظر بود نه متقاضی. » شخصی معروف را گفت: «مرا وصیتی کن! » گفت:«إحذر ان لا یراک الله الا فی زئ مسکین.
» شيخ الاسلام گفت که معروف کرخی روزی فرا خواهرزاده خود گفت «چون ترا , به او حاجت بود به من پسوگند بر او ده! :« و مصطفی صلی الله عليه و سلّم در دعا میگفت: «اللهم اث اسئلک بحقٌ الشائلين و شثل معروف عن المحبة, فقال: ال ات اد الخلقء اتما هى من مَواهب الحق و فضله به دعا کردن و زیارت و تبژک ر تھ آنا روند و وجرت ات که هرکه دعا کند مستجاب گردد. 1- ابوسلیمان دارانی» قذس الله روحه از طبقة اولی است. نام وى عبدالرحمان بن احمد بن عطية العئسى است. و بعضى گفتهاند عبدالرحمان بن عطيّة. از قدمای مشایخ بوده. از دارا که دهی است از دههای دمشق, و قبر وی در همان ده است. و وی استاد احمدبن ابی الحواری است, ريحانة الشام. و در سنة خمس عشرة و ماتين برفته از دنيا. u ابوسلیمان را پرسیدند که: «حقیقت معرفت چیست ؟ » گفت: «ان است که مراد جز یکی نبود در دوجهان. » و هم وی گفته که: «در کتاپی خواندهام که حق سبحانه و تعالی گفته است که: کذب من اڈعی محبُتى اذا جنه اللْيلٌ نام عنّی. » و هم وی گفته که: «وقتی که به عراق بودم عابد بودم» و به شام عارفم. » بعضی از این طایفه گفتهاند که: «به شام از آن عارف بود که به عراق عابد بود. اگر آنجا عابدتر بودی اينجا عارفتر بودی. » و هم ابوسلیمان گفته: «ربما ينكتٌ الحقيقةٌ فى قلبى اربعين توا فلا آذنها ان تدخل قلبی الا بشاهدین: الكتاب و السنة» و هم وی گفته که: «هرچیزی که ترا از حق سبحانه مشغول کند بر تو شوم است و هر 35 چیزی که خوی تو از حق باز کند و خوی تو با اسباب کند. ترا دشمن است. و هر نفسی که از تو برآید در غفلت نه در پاد حق سبحانه بر تو داغ است. » و هم وی گفته: «اذا كى القَلْبُ مِنَ الْقَفْدِ صك الژوخ مِنَ الوَجْد. » احمدبن ابی الحواری گوید که ابوسلیمان را گفتم که: «در خلوت نماز گزاردم» از آن لذت یافتم. » پرسید که: «سبب لذت تو چه پود؟ » گفتم: «آن که مرا هیچ کس ندید. » گفت: «انک لضعيفِرٍ حيتُ حَطرٍ بقلي ذِكَرٌ الْكَلقِ . “« وهم وی گفته: «لِکل۔ بى ءِ صدا وَصَدَا نو رالقلب الشَيَعٌ . “« وهم وی گفته: «مَن أظْهَرَ الأئقطاع الى الله ققد E . « وهم وی گفته: «أَلَع الأشياءِ فيما تكن الله وَين الد المُحاسبة 2- داود بن احمد دارانی» رحمه الله تعالى وی برادر ابوسلیمان دارانی است. , 9 صاحب ریاضت عظيم بود و با ابوسلیمان صحصبت داشته بود و سخنان وی در معاملت مٿل سخنان برادر وی بود. احمدبن ابی الحوارى گوید: «از داود پرسیدم که: چه گویی در دلی که آواز خوش در وی اثر میکند؟ گفت: آن دل ضعيف و بیمار بود اورا معالجه بايد کردن». 13- ابوسليمان داود بن نصر! الطائيئ. قدس الله تعالى سره است. و در طریقت مرید حبیب راعی بود. و در جملة علوم حظی وافر داشت و به درجة اعلى بود و در فقه فقيه الفقها بود. عزلت اختیار کرد و از ریاست اعراض کرد و طریق زهد و ورع و تقوی بر دست گرفت. وي را فضایل بسیار است و مناقب مذکور. وی گفته مریدی را که: «ان أَرَذّت السّلامَة سَلمْ على الدتياء وان آرت الکرامَة کو على الاخِرَة. ای سر اگر سلامت خواهی دنیا را وداع کن! و اگر کرامت خواهی بر آخرت تکبیر گوی!
» و از معروف کرخی فذس سه روایت کنند که گفت: «هیچ کس را ندیدم که دنیا را در چشم وی قدر و خطر کمتر بود از داود طایی,؛ که همة دنیا را و اهل آن را به نزدیک وی هیچ مقدار نبود و در فقرا به چشم کمال نگریستی. اگر چه پر آفت بودندی. » در جوانی توبو کرد. وقتی به صيد بیرون رفته بود هاتفی اواز داد که: «ابراهیم ! نه برای این کار آفریدهاند ترا. » وی را آاگاهی پدید امد. دست در طریقت نیکو زد. به مکه رفت و انجا با سفیان ثوری و فضیل عیاض و ابویوسف عسولی صحبت داشت. . و به اک ا کی ےھ ال حال ا وا ی کی کرو واه ات و از اهل کرامات و ولایت است. . > 9و به شام از دنیا رفته. در سنۀ احدی اواثنتین و ستين شخصی با ابراهیم ادهم همراه شد و همراهی وی دیر کشید. چون میخواست که جدا شود. گفت: «شاید که در این صحبت از من رنجه شده باشی. که بی حرمتی فراوان کردم. » ابراهیم گفت: «من ترا دوست بودم. دوستی؛ عیب تو بر من بپوشید. من از دوستی تو خود ندیدم که نیک میکنی يا بد. » 3 وَفَبٌْ من سواک الففل عندی و تفعلۂ فییسشننٰ منک ذاکا عثمان عماره گفت که: «به زمین حجر بودم با ابراهیم بن ادهم و محمد بن ٿثوبان و 30 عاد مُنقٌری؛ سخن می گفتیم. جوانی دورتر نشسته بود. باارادت و نیاز تمام گفت: ای جوانمردان! من مردیام» گرد این کار میگردم. به شب نخسبم و به روز هیچ نخورم. و عمر خویش را بخش کردهام: یک سال حج کنم و یک سال غزا. چون است که مرا بویی نمیرسد و در دل خود هیچ چیز نمییابم؛ و نمیدانم که شما چه میگویید؟ » گفت: «هیچ کس از ما جواب وی باز نداد و در سخن خویش برفتند. اخر یکی از ياران گت که مرا دل و شازروی سسوحت, کوت ای جوانمرد انان که گرداین کار میگردند وان را ان و طالباند, نه در فراوانی طاعت و خدمت میکوشند. در گریستن و تیزبینی میکوشند. » شیخ الاسلام گفت: «این نه آن است که خدمت و طاعت نباید کرد یعنی با آن چیز دیگر میباید. صوفی بیخدمت نبود» اما تصوف نه خدمت است. صوفيان خدمت بنگذارند. بلکه از همة خلق زیادت آرند. اما آنچه کنند بر او نشمارند. یعنی عوض و مزد و مکافات به آن طلب نکنند وا اسار ج ورا داه واد ظاهر به تلبیس گذرانند, و به باطن در جهان دیگر زیند. » ابوالقاسم نصر آبادی گفته: «جَدَبَة مِنْ جَدَباتِ الق ثژبی على عَمَل الثْقَلَيْنٍ. یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا , ان کردان آدکی :و پری. »> ابراهیم ادهم و علی بکار و حُذیفة مرعشی و سلم خواص یاران یکدیگر بودند. با یکدیگر بیعت کردند که هیچ چیز نخوریم, مگر که دانیم که از حلال است. چون درماندند از یافتن حلال بیشبهه. با اندک خوردن آمدند, گفتند: «چندان خوریم که از آن چاره نبود» باری شبهه اندکتر بود. » 5- ابراهیم بن سعد العلوی الحسنى» قدس الله سره كنت او انو اشاق اسک رفاست خستی. از قذبمان: مشانح انست ان اهل غداد از آنجا به شام رفت و آنجا متوطن شد. صاحب کرامات ظاهر بود نظیر آبراهیم ادهم. شیخ الاسلام گفت که: «هزار و دویست و اند شیخ شناسم از این طایفه. دو علوی بودهاند: یکی ابراهیم بن سعد, دیگر حمزۀ علوی صاحب کرامات. » اتراهیم سعد اساد ابوالکارت اولاسئ انست: انوالخارت اولاسی دو اقدای ازادت به خانة خود خایگینه خورده بود بی یاران.
پیش ابراهیم سعد رفت و وی در راه بود پای تنآ نهاد و ابوالحارث را گفت: «دست بیار! » دست به وی داد. پای وی در آب فرو شد. ابراهیم گفت: «پای تو در خایگینه آویخته است! » به این سخن وی را مطالبه و عتاب کرد بر آن کار. پس گفت: و این کاری؛ برو و از خلق عزلت گیر و فراغت دل جوی و گرد کردار گرد! » 6- ابوالحارث الأولاسی» رحمه الله تعالی نام وی فيض بن الخضر است. شاگرد ابراهیم سعد علوی است. وی گفته که: «آبتدای دیدن من ابراهیم سعد را آن بود که در غیر ایام موسم از اولاس O O گفتم که: منهم با شما همراهم. دو تن از ایشان جدا شدند. من ماندم و یک تن, و آن ابراهیم سعد علوی بود. شریف بود حسنی. گفت: کجا میروی؟ گفتم: به شام. گفت: من به کوه لکام می روم بعد از آن جدا شدیم» اا هشه کنانت وی به من میآمد . “« و هم وی گفته که: «روزی با ابراهیم علوی از کوه لکام میآمدم» لشکریی درازگوش زنی را گرفته بود آن زن به ما استغاثه کرد. ابراهیم با آن لشکری سخن گفت. قبول نکرد. دعا کرد آن لشکری و زن هر دو بیفتادند. بعد از آن زن برخاست, و لشکری بمرد. من گفتم: دیگر با تو مصاحبت نمیکنم» که تو مستجاب الدعوهای» میترسم که از من بیادبیی ظاهر شود و بر من دعا کنی. گفت: اتن سی فته نی. پس 37 وصیت کرد و گفت: تا بتوانی به کمتر چیزی از دنیا قناعت کن ! » و هم وي گفته که: «روزی در اولاس نشسته بودم؛ دل من به جهت بیرون رفتن در حرکت آمد. . بییرون آقدم ديدم که شخضی دز ميان دزختان تفار می کزارد. مرا هيبت او فرو گرفت. چون نیک نظر کردم ابراهیم سعد بود. نماز را کوتاه کرد و سلام داد و به کنار بحر آمد و لب بجنبانید. ماهیان بسیار صف کشیده روی به وی نهادند. به خاطر من گذشت که صیادان کجااند. همه متفرزق شدند. پس گفت: ای ابوالحارث! تو مرد این کار نهای. بر تو باد که در این ریگها از خلق پنهان باشی» وبه قلیلی از دنیا بسازی تا اجل تو برسد. و غایب شد. , و دیگر ندیدم او را. » وهم ابوالحارث گفته که: «آوازځ ذوالنون دم وحمت مسال ائ جد عزیمت زیارت وی کردم. چون به مصر رسیدم» گفتند: وی دیروز از دنیا برفت. به سر قبر وی رفتم و بر وک هان کزاردم و بنتاة: مرا خواب در ربود. وی را به خواب دیدم. آنچه ر داشتم از وی سئوال کردم همه را جواب گفت. » 7- ابراهیم ستّنبة هروی» قدس الله روحه کنیت وی ابواسحاق است. صحب ابراهیم ادهم و کان من اقران ابی یزید. وی در اصل از کرمان بوده و در هرات اقامت کرده بوده. از ان وی را هروی گویند و قبر وی در قزوین است. یزار و یتبژک به. وی گفته که: «به صحبت ابراهیم ادهم رسیدم۔ اول مرا دلالت به تجرید کرد از دنیاء بعد از آن مرا دلالت به کسب کرد. کسب میکردم و بر فقرا انفقه میکردم. کسب را بگذار و توگل خود را بر خذای درشت کن تا ترا صدق و بقین خاصل آید! انچه گقت فرمان بردم. بعد از آن فرمود که: به بادیه درآی بر قدم تجرید! به بادیه درآمدم. مرا صدق توکل و اعتماد بر خدای تعالی میسشر شد. » گویند که: «وی را جاهی عظیم بود در هرات. چند حج بکرد بر توکل؛ ر میکرد و میگفت: أللهم اقطعٌ ررّقى عَنْ أَمُوال آَهْلٍ هراة وَرْهَذَهُمْ فىٌ! » وی گفته: «بعد از آن.
روزها گرسنه میماندم و چون به بازار میگذشتم؛ مردم با هم میگفتند: این کسی است که هر شب چندین و چندین درم نفقه میکند. » وقتی به حج رفت بر قدم تجرید و چند روز در بادیه هیچ نخورد و هیچ نیاشامید, گفت: «نفس من با من حدیث کرد که: a E ناگاه شخصی از جانب دست راست با من در سخن آمد و گفت: يا ابراهیم! بُرائى الل في سِرّک؟ به وی نگریستم و گفتم: قد کان ذلک بود آنچه میگویی. یقن گفت: می ذانئ که چندگاه است که من اینجایم هیچ نخورده و هیچ نخواسته» باآن که بر جای مانده و بر زمین افتادهام؟ گفتم: خدای تعالی داناتر است. گفت: هشتاد روز است» و من شرم میدارم از خدای تعالی که خاطری که ترا واقع شده است مرا واقع شود و اگر بر خدای تعالی سوگند دهم که این درخت را زر گرداند. o دیدار وی مرا آگاهی حاصل شد. » روزی بایزید با اصحاب خود نشسته بود گفت: «برخیزید که به استقبال دوستی از دوستان خدای تعالی میرویم ! » چون به دړوازه رسیدند. ابراهیم ستنبه را دیدند که مئ امد :بانزید او راا فت «در خاطر من امد که به استقبال تو آیم و ترا شفیع گردانم به خدای تعالی در حق خویش. » ابراهیم گفت: كوف ل ا ا ف پارهای گل بخشیده باشد. » شیخ در جواب او متحیر شد که سخت زیبا گفت. وی گفته که: «روزی به مجلس بایزید حاضر گشتم. مردمان میگفتند: فلان کس علم از فلان گرفته است. بایزید گفت: مسکینان علم خود از مردگان گرفتند و ما علم از زندهای گرفتیم که هرگز نمیرد. » و هم وی گفته: «مَن ارادأن ييلع الشرفت كل الشرف. فيكت نيعا سيع: الفقر على الغنى. و الجوعَ على الشبع. و الذونَ على المرتفعء و على ار و التواضة على الكبر. و الحزن على الفرح. و الموت على الحيوة. » 38 8- ابراهیم رباطی, رحمه الله تعالی وی مرید اقم سه اسو ریق توکل از وی گرفته است, و قبر وی بر در رباط زنگی رز ادة اسشت کن هزات ونیا اتراشیم هته در قرو چون در راه میرفتند. ابراهیم ستنبه با رباطی گفت که: «با تو هیچ معلومی هست. و با خود هیچ زادی برگرفتهای؟ » رباطی گفت: «نه. » پارهای دیگر برفت. باز گفت: «رباطی! با تو هيچ معلومی هست؟ » گفت: “. » پارهای دیگر برفت, پس بنشست, گفت: «راست بگوی! که پای من گران شد نمیتوانم رفت. » رباطی گفت: «با من چند شراک نعلین است که چون بگسلد در آن کشم . » گفت: «اکنون بگسسته است؟ » گفتم: «نه . » گفت: «پس بینداز که معلوم است. از ان نمیتوانم رفت. » رباطی ان را بینداخت در خشم؛ و میخواست که زودتر دوال بگسلد تا وی را سرزنش کند. قضا را یکی بگسست. دست فرا کرد که بیرون کشد دیگری دید افتاده. همه راه همچنین بود. آخر وی را گفت: «کذا مَنْ عامل الله على الضدق. » شيخ الاسلام گفت که: «وی از متأخران است. » و وی گفته که: « رکو صوفی کف اوست, و بالش او دست أاوست. و خزينة او اوست. یعنی حق؛ سبحانه و تعالی». شيخ الاسلام گفت: «هرکه بر این بیفزاید کاری فرا دست خود دهد که به آن درماند. » و گفت: «صوفیی با دنیا افتاد. گفتند: سبب چه بود؟ گفت: . سبب سوزنی . . به سفر می رفتم؛ گفتم: سوزنی باید. چون فرا دست آمد گفتم: چیزی بايد که در آنچا نهم. o گفتم: کنف در دست نتوان گرفت. رکوهای به دست آوردم. گفتم: حمالی نتوانم کرد. رفیقی, به دست اوزدم. اسباب فراهم پیوست تا به اینجا رسید.
آن همه از آن سوزن شد لابراهيم الخؤاص: لقد وصَك الطريق إليك حقاً اک ا وی ا ال أن وَرَد الشتاءُ, قأنت كهفُ ار 3ال ف فأنت ظفل س 0- ابراهیم الصیاد البغدادی» رحمه الله تعالی کنیت وی ابواسحاق است. و معروف وی را گفته بود که: «لازم گیر فقر را و مترس از آن! » مذهب وی تجرید و انقطاع بود. جنید گوید که: «روزی پیش سرئ سَقّطی آمد. پارهای حصیر ازار خود ساخته, چون سرئ آن را دید یکی از اصحاب را فرمود تا برای وی جبهای از بازار بخرید. گفت: ای ابواسحاق! اتن زا هوش که با من ده دزھ نود يه ان برای تو این جبه را خریدهام. ابراهیم گفت: با فقرا مینشینی و ده درم ذخیره میکنی! و آن را نپوشید. » 5 س 21- ابراهیم اجّری صغیر. رحمه الله تعالی «یهودیی پیش ابراهیم آجری آمد به تقاضای چیزی که پیش وی داشت. بعد از آن که با هم سخن گفتند. یهودی گفت: مرا چیزی بنمای که به آن شرف اسلام و فضل آن را بر دین خود بدانم, تا آیمان آرم. گفت: راست میگویی؟ گفت: آری. ابراهیم گفت: ردای خود را به من ده! ردای وی را بسته و دز فان ردای خود پیجید: و ذر اتش داشخانة انداخت و در عقب . ان درامد وان 39 را برگرفت, وردای خود را از ان بگشاد. ردای یهودی در ان میان سوخته؛ وردای وی بر بیرون سلامت. یهودیىی امان أورد. » 2 اراھ آخزی گن رجه الله الین جنید گوید که از عبدون رَجّاج شنیدم که ابراهیم آجری مرا گفت: «لإِنْ ترد إلى الله عرو جل همک ساعة خير لک ما طلعت عليه الشمُس. » 3- محمدبن خالد الآآجرى» رحمه الله تعالى از مشایخ بزرگ است, جعفر حخُلدی از وی بسیار حکایت میکند. از وی آورند که گفته است: «وقتی که به عمل اجر مشغول بود در ميان خشتهایی که زده بودند میرفتم. ناگاه شنیدم که خشتی مرخشت دیگر را گفت: سلام بر تو باد که امشب به آتش درمیآیم! مزدوران را منع کردم از آن که خشتها را به اتش درارند. و همه را ر ت ان خال:نگذانشته: وقد از ان دیگر خت ته انها به بداد فقام داشت و به رفن باز امد وقتی لشکری از کفار به در سمرقند آمد شبی برخاست و بیرون رفت. وتانکی یزان کر رد جمله درهم افتادند و یکدیگر را بسیار بکشتند, و بامداد هزيمت کردند. وی گفته است: «هرکس ھی کون که ادب چیست؛ من کی کوب ادب ان است که خود را بشناسی. » و وفات أو به سمرقند بود. 5- فتح بن على الموصلى» قدس الله تعالى روحه از بزرگان و,ٍمتقدمان مشایخ موصل است. بشر حافی از نظیران اوست. در سنة عشرین و مأتین برفته از دنیاء پیش از بشر حافی به هفت سال. روز عید اضحی در کویها میگذشت. آن قربانها دید که میکردند. گفت: «الھی! دانی که چیزی ندارم که برای تو قربان کنم. من این دارم. » و پس انگشت بر گلو نهاد و بیفتاد. بنگریستند برفته بود و خطی سیز بر گلوی وی. روزی به خانة بشر حافی امد گفت: «اگر چیزی خوردنی داری بيار! » طعام آوردند. لختی بخورد و باقی در گلیم نهاد و ببرد. دخترکی آن را بدید گفت: «میگویند که فتح امام متوکلان است. انک طعام برداشت و ببرد! :« بشر گفت: «او شما را می ازمود که چون توکل درست شود هيچ زيان ندارد. » شيخ الاسلام گفت که: « چون تجرید درست شود ملک سلیمان معلوم نبود. و چون تجرید درست نشده باشد, استين افزونی از سر دست معلوم بود. » 6- فتح بن شَخْرَّف المروزی» قدس الله تعالی روحه کنیت او ابونصر است. از قدمای مشایخ خراسان است.
با قبا رفتی بر رسم لشكريان. الله ین اخمد جنل کون کہ «از خاک خراسان چون فتح نیامد. » سیزده سال در بغداد بود. از بغداد قوت نخورد. از انطاکیه وی را سویق میآوردند و میخورد. در حالت نزع با خود چیزی میگفت. گوش با او داشتند میگفت: «إلھی! إشتد شَوّقی إلیک. قعجل قد قڏومی علیک! » چون وي را میشستند, بر ساق وی دیدند نبشته به رگ تست وکا ةا وو که «القَتځ لله. » شیخ الاسلام گفت که ابراهیم حربی گفت که: «من حاضر بودم. ديدم آن اتيشتة :زا . » گویند که: «سی و سه بار بر وی نماز کردند قریب سی هزار مردم. » مات للئصف فن اشعان لات و سر و فا 40 7- بشر بن الحارث بن عبدالژحمان الحافی» فُدس سره از طبقة اولی است. کنیت او ابونصر است. و گویند اصل وی از بعض دههای مرو است. E O E سنة و عشرین و مأتین» پیش از احمد حنبل به سالها. ووی را زر قن داشنشد ا ا اء ک ف فون قر قران اتان وی در خا اسک و اخ پای پیش نهاد وی را گفتند: «يا بانصر! چرا یرون ایی و سخن نکویی نضرت دين راو تقویت اهل سنت را؟ » گفت: «هيهات ! احمد حنبل در مقام پیغمبران ایستاده است, که چون وی تواند کرد و وئ كفتة 'اشت:«ما. اعظم مصضيبة من فانة 2 عرو وَجَل. » 28- - بشر طبرانی» فس سره از متقدمان مشایخ طبریه بود و شخت یزرک بود و صاحب کرامت بود. وی را خبر آوردند که مشایخ گفتهاند که: «تا بشر در طبریه بود ما را از روم ایمنی ا ن¿ سخن بشنید. غلامان داشت که قیمت هر یک هزار دینار بود همه را ازاد کرد. ار ا «ما را درویش کردی ! » گفت: «ای پسر! شکر آن را کردم که حق تعالی از من چنین چیزی در دل دوستان خود افکند. » 9- قاسم حَربی. رحمه الله تعالی کان فال مدد وف اسات الأفا جردا بشر حافی به زیارت وی میرفت. روزی بیمار شد. بشر حافی به عیادت وی امد دید که خشتی زیر سر نهاده و یک پاره بوریای کهنه در زیر پهلو انداخته. چون ترون هد همسایگان وی گفتند: «سی سال است که همسایة ماست. هرگز از ما حاجتی نخواست . “ از طبقة اولی است. کنیت او ابوعلی است. و وی در اول صاحب رای بود صاحب حدیت کشت وستی پاکیزه. شاکرد ر کر انت از قدمای مشاتخ تلخ اس استاد جانة اصم. و با ابراهيم E زهد و فتؤت۔ بر طریق توکل ر وفقی ا ابرافتم اقم گت که: E دز ھغاش جگونة ھی ند6 گت ها جون مییابیم شکر میکنیم» ٠ و چون نمییابیم صبر میکنیم . » شقیق گفت: «سگان خراسان همچنین میکنند. » ابراهیم گفت: «پس شما چون میکنید؟ » گفت: «ما چون يابیم ایثار کنیم» و چون نیابیم شکر کنیم. » ابراهیم ادهم بوسه بر سر وی داد و گفت: «استاد تویی. “> و در کتاب سير السّلف اين حکایت را به عکس این آوردة. آنچه اينجا نشجت رة ابراهیم ادهی کرده. اکا تست ته شقیق کر دة و آنجه اجا تست :به قق کرده. آنجا نسبت به ابراهیم ادهم, و الله تعالی اعلم. شقیق گفته که: ا ابونوشنف قاضی در مکلس ابوجفة رض االله هم جار میشدم. مدتی ميان ما مفارقت افتاد. چون به بغداد درآمدم, ابویوسف را ديدم در مجلس قضا, مردمان گرد بر گرد وی جمع گشته. به من نگاه کرد گفت: ايها الشْيخ! چه بوده است که تغییر لباس کردهای؟ گفتم: آنچه تو طلب کردی یافتی و انچه من طلب کردم نیافتم. لاجرم ماتمزده و سوگوار و کبود پوش گشتهام. ابویوسف گریان تىد.
» و وی گفته که: «من از گناه ناکرده بیش از آن میترسم که ازگناه کرده؛ یعنی دانم که چه کردهام. اما ندانم که چه خواهم کرد. > 9 وو کف که" «توکل ان 1 ر" که دل تو ارام کټزد به انچه خدای تعالی وعده فرموده 41 است. » و هم وی گفته: «إصحب الٹاس كما تصحب الثار حُذ مَنْمَعَتها. واکان تحرقک! » ا ولآیت ختلان شید کرزدند و کیر وی :ان 1- داود البلخی» قدس الله تعالی روحه از قدمای مشایخ خراسان است. ابراهیم ادهم گوید که: «در ميان کوفه وة ا دى اخ وة چون فريضة نماز شام گزارد. بعد از آن دو رکعت سبک گزارد و در زیر لب سخنی گفت. از جانب دست راست وی کاسهای ثرید و کوزۀ ابی پیدا امد. خود حورد و مرا قز داد این ف راا راع کک ا و د گنت کت ای قررندا وئ برادر من داود است و وصف حال وی چندان بگفت که هر که در آن مجلس بود بگریسشت. پس گفت: وی از دیهی از دیههای بلخ است که ان ديه بر سایر بقاع افتخار داز که داود از وھ ات پش ان فخ ازمن برس که: را چه آمویت؟ کعم: انم اعطم گفت: کدام اتینت؟ افتم۔ ان در ډل من از آن تز رگتر اسه که بز زان بگذرانم. » 2 ارت بن الاد الخخاستى. كدسن الله روحة از فة آولی: اشک کیت . او اتو غبداللة اسه از ,غلمای شابخ ست و قدماف ایشان. جامع علوم ظاهر و علوم اصول و معاملات و اشارات. و وی را تصانیف بوده. استاد بغدادیان است. به اصل از بصره است. اما در بغداد برفته از دنیا. در سنةۀ ثلاث و اربعین و مأتين, پس از احمد حنبل به دو. سال. ا گفته: «مَنْ صَحَحَ باطتَة يالمُراقَبَة والاخلاص, زيْنَ الله ظاهره بالمجاهَدة واثباع لسنة. » و هم وی گفته: «مَنْ َم بهذب تَفْسَة بالژياضاتِ, لابُفت لَه السّبيلّ إلى ستَنِ الممقامات. » اتوغندالله خفیت کون بخمسة مِنْ سَيُوخِنا, وَالبافُونَ سلموا أحوالهم: حارث الفداشن و الخد و وونةة و اين العطا ي رين عجان القكى كذ س: الله الى اسرارهم لاهم جمُعوا بين العم و الحقايق. » وھ ارت اسي ف «ضفة الود أن لاترى: لتفنفى ملكا و لم انی :تفلک لتفسک صَرْا وَلاتَفُعاً. » گویند حارث محاسبی رحمه الله چهل سال به روز و به شب پشت به دیوار باز ننهاد و جز به دو زانو ننشست. از او پرسیدند که: «چرا خود را به تعب میداری؟ » گفت: «شرم دارم که در حضرت مشاهده بندهوار ننشینم »> بن الحصین. از اجلة مشایخ خراسان است به علم و فتوت و زهد و توکل و با ابوحاتم عطار بصری و حاتم اصم بلخی صحبت داشته. استاد ابوعبدالله جلاء و ابوعبید بسری است. ابوتراب با سیصد رکوهدار در بادیه شد. دو تن با وی بماندند: ابوعبدالله جلاءِ و ابوعبید بسری,و دیگر همه بازگشتند. و وی گفته که: «عارف آن است که هیچ چیز او را تیره نکند. و همه چیز به او روشن شود. » وهم وی گفته که: «نیست از عبادات چیزی با منفعت تر از اصلاح خواطر دلها . « وهم وی گفته: «من سَعَلَ مشغولاً بالله عن الله ركه المقث في الوَفْت. » 42 5 وی ک9 ادا وائرت :لی اح کے ال وای على مه وقد شلک ع رة الصالحين. » 1 وكان هُوَ ايضاً يقول: «بَيْنى وَبَيْنَ الله عَهْدٌ ان لاأمدٌ يَدَى إلى حرام إلا قصرت يدى عَلة. » و هم وی گفته که: «چون اعراض حق سبحانه بندهای را همراه شود. زبان او در اولیای حق به طعن و رد و انکار دراز شود. » و ابوتراب در بادیه در نماز بود باد سّموم وی را بسوخت, یک سال بر پای بماند.
در ۳ 4- ابوتراب الرملی» رحمه الله تعالی وی بود که با اصحاب خود از مکه بیرون رقت . ایشان را گفت: «شما بر راه جاده بروید که من بر راه تبوک میروم . » گفتند: «گرمای سخت است. » گفت: «چاره نیست, لیکن چون به رمله درآیید. در خانة فلان دوست ما فرود آیيد ! » چون به رمله رسیدند. در خانة وی فرود آمدند. برای ایشان چهار قطعه گوشت بریان کرده آور5: ناگاه موشگیری از هوا فرود آمد. و یک قطعه را بربود. _ایشان گفتند: «آن روزی ما نبود. » و باقی را بخوردند. چون بعد از دو روز ابوتراب آمد. از وی پرسیدند که: «در راه هیچ چیزی پافتی؟ » گفت: «نی: کر قلان روز که موشگیری یک پاره تریان کره به من انداخت. » گفتند: «پس ما با هم طعام خوردهایم. که آن را از پیش ما ربوده بود. » ابوتراب گفت: «صدق چنين باشد . « 5- ابوحاتم عطار. قدس الله تعالی روحه از اقران ابوتراب بوده» و استاد ابوسعید خراز و جنيد. گفتهاند: «کان ابوحاتم العطار ظاهره ظاهر الْنجّار و باطنه باطن الأبرار. » و گفتهاند: اول کشی کار علوم اشارات سخ گفت وی بود چون صوفیۍ دیدی با مرقع و فوطه؛ گفتی: «پا قد تَشرَتم اعلامَكم و ضربتم طبولکم. فیالیت شغری فی اللقاءِ ائ رجالٍ تكوتونَ! شخصی به در سرای ابوحاتم عطار شد. در بزد. «کیست؟ » گفت: «درویشی است که میگوید: الله. » ابوحاتم E افتاد و روی بر خاک نهاد و بوسه بر پای وی داد و گفت: «کسی مانده گە می گو بد" الله؟ » وقتی بغداد را آراسته بودند و فسق بسیار میرفت. شبلی را به خواب گفتند: «اگر نه آن بودی که تو می گويي : الله ما همه بغداد بسوختی. » شبلي آن را باز گفت. گفتند: «ها نیز می گوئیم که الله گفت؛ اما ى كود الله فيا بش ٠و فن هى كم الله حقاً بحق. » فل اللّه, ثم دَرهُم(91/انعام) , حَقيقَة € َو ت تيء ء لبس يعر ف إلا المج_زد فيه حزق تجريد شيج الاسلام گفت که: «همة خلق e تک : 9 از هزار در ھی ونر ند: 9 اين قوم می گوپندز یکی و از نشان خود میگریزند. » و س - د إلا كل شىء ما حلا الله باطل ول نعيم لاقحالة زائل و ابوخانم فة «السشاخة ا ا لکن e ا اقران ارت فخا ستی . وار حاتی اسنت: ی اکر زوف کرخی و انان کها ا تانیهاند اکثر نسبت به وی درست کنند. بامداد سه شتنبه. سیم رمضان. سنة ثلاث و 43 خمسین و مأتین پرفته از دنيا. جپید گفته: فار ایت اعد مت السشر :أن عله ون نة طا زاي فخطخ ا الا فين عِلْةٍ الموت. » و هم جنید گفته که: «روزی به خانۀ سری درآمدم. خانة خود را میرّفت نشسته و این بیت میخواند و میگریست: لاقي اللهار ولافن اللحل الك فة فلا أتالئ آأظتال الا ام فضا سری در وقتی که محتضر بود جنید را گفت: «ایاک وَصْحَْبَة الأشرار, ولا تقطعٌ عن الله بصحبة الأخيار! » شيخ الاسلام گفت که جنید گفته که: «وقتی پیش سری سقطی بودم نشسته؛ قومی بر در سرای وی بودند نشسته. سری مرا گفت: کس بر در ف اه ی : نه درویشی است, همین کار میجوید. گفت: وی را بخوان! خواندم. سری با وی در سخن آمد. دیر بماند, و سخن چنان باریک شد که من هيچ در نیافتم. تنگدل گشتم. آخر سری گفت: شاگردي که کردهای؟ گفت: به هرات مرا اشتادی است که گفتٹ: این عل دز خراسان ای و5 فة خان نود E a E نیابی. » سری گفته که: «معرفت از بالا فرود آید چون مرغ پروازکنان.
تا دلی بیند که در او شرم بود و حیا آنجا فرود آید. » و هم وی گفته:«بدايةٌ المعرفة تجريدڈ التفس للشفريد لِلْحَنّ. » وهم وی گفته: «مَنْ تزينَ للٹاس بما ليس فيه, سقط من عَيْنِ الله عڑوجل. » و هم وی گفته که: ر طرف وس هارم جمعی از گرانجانان فژایان به عیادت استدعای دعا کردند. دست برداشتم فة الله علمنا كف تغْو د المَرّضى. » جنید گفته که: «زوزی بر سری سقطی درامدم. مرا کاری فرمود. زود آن را بساختم و پیش وی رفتم. کاغذ پارهای به من داد در وی نوشته که: سَمعْت حاديا يَحّدۇٌ فى البادية و يقول: یکی واا ری وا کی آیکی ج داو ار و ارفنی وتفطعى حَبّلي وَنَهجُريني» 7- على بن الحميد الغضائرى» رحمه الله تعالى از متقدمان مشايخ است. له الاحوالّ البديعة و الأعمالٌ الژفيعة. و كان بُعَدٌ من الأبدال. وی گوید که: «د ر خانة سری بکوفتم. شنیدم که میگفت: اللهك من شعَلني عنک. قاشعل بک عثی! اا د ا ل > اا روزی کرد. » 8-ابوجعفر السماک. رحمه الله تعالی وی بغدادی است. از مشایخ سری سقطی. منزوی و منقطع و متعبد بوده است. جنید گوید که از سری شنیدم که گفت: «روزی ابوجعفر سماک بر من درآمد. دید که ر و ا بیستاد و ننشست. پس به من نگریست و گفت: يا سرا ضرت اء التطالون ! ونار کت و اماع ان خماعت را کرد من نشت روه 39- احمدبن خضروية الىلخى» قدس الله تعالىی سره از طبقة اولی است. کنیت او ابوحامد است. از زر کان مشایخ خراسان است. از بلع 44 بود. با ابوتراب نخشبی و حاتم اصم صحبت داشته بود و بړاهیم ادهم رأ دیده بود. ری کی کا اھ اوھ کا من ال لن الل اء ال از نظیران بایزید و ابوحفص حداد است. در سفر حج ابوحفص را زیارت کرد در نیسابور, و بایزید را در بسطام. ابوحفص را گفتند که: «از این طایفه که را بزرگتر دیدی؟ » گفت: «از احمد خضرویه بزرگتر ندیدم به همت و صدق احوال. » شخصی از احمد طلب وصیت کرد. گفت: «أهِت نفسّک حتي تحييها. » و هم وی گفته: «الطريق واضخ, و الحق لائخ, و الداعى قد أسَمَع, فما الثّحيْرٌ بعد هذا إلا مِنَ القمى. » فی رحمه الله فی سنة اربعینَ و مأتین, و قبره ببلخ بُزار و بُثبرک به. 0- یحیی بن مُعاذ الرازی» رؤح الله تعالی روحه یوسف بن الحسین الرازی گفت: «به صد و بيست شهر رسیدهام به دیدار علما و حکما و مشایخ. هع کن تم و ر ریز کن از بی مواد رای E «إنكسار العاصينَ أحبٌُ ال من صَوَلَة المُطيعين. »_ شیخ الاسلام گفت: E در غرور افکند و معجب شود به خود. و وقت بود که در شغلی افکند یا در معصیتی» و وی را از ان نیکو بیرون ارد. در ان غفلت وی را به خود مشغول کند و نظارۀ خود به وی ارزانی دارد. و ايمن بودن بر هر دو غرور و مکر است. که حکم او در ان ندانی و عاقبت خود در آن نشناسی. باید که دلیر نباشی. که الله تعالی گله میکند از قومی که دلیروار در معصیت وی میروند و میگویند: سَيَعْفِرلنا! اين خود ما را بیامرزند. هیچ چیز در گناه بتر از حقیر داشتن آن نیست. در حقارت آن منگر, در آن نگر که با که میرود! :« یحیی معاذ را گفتند قومیآند که میگویند: «ما به جایی رسیدهآیم که ما را نماز نباید کرد! » گفت: «بگو: رسیدهاید. اما به دوزخ رسیدهآید. » و وی گفته: «صدّق المَحبّة العَمَل بطاعَة المَحبُوب.
» د شم وی گفته که «زاهدان غربای دنیااند و عارقان فریائ آخزت و هم وی گفته که: «حق سبحانه و تعالی قومی را دوست داشت, دل ایشان در خود بست. کسی که کسی را دوست دارد. دل او را در خود بسته دوستر دارد. » وهم وی گوید: «هر که از دوست جز دوست دید وی دوست ندید. » و هم وی گفته که: ا8ل قرفت خش الله اتد دن رمن جا اشن مر انیت کد و هم وی گفته که: «حقیقت محبت آن است که به بژ نیفزاید و به جفا نکاهد. » قال اهل الثاریخ: «خرج يحیى بن معاذ الى بلخ و اقام بها مَدةً, ثم رجع الى نيسابورء و وق أو مض ررد وا ببق ماد ضحت داه بون وی گفته که: «وقتی در مجلس یحیی بودم. یکی را وجدی پدید آمد. دیگری از شیخ پرسید که: وی را چه بوده است؟ گفت: سخن خدای شنید. سژوحدانیّت بر دلش کشف شد صفت انساثیت محو شد. » س 2- بایزید بسطامی» قدس الله تعالی سره از طبقة اولی است. نام وی طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان است. جد او گبری بوده» مسلمان شده. از اقران احمد خضرویه و ابوحفص و یحیی معاذ است, 9 شقيیق بلخی را دیده بود. وفات او در سنة احدی و ستين و ماتين بوده» و در سنة اربع و 45 ثلاثئين نیز گفټهاند و اول درستتر است. و استاد وی کردی بوده؛ وصیت کرده که: «قبر من فروتر از استاد من نهید: حرمت استاد را. » و وی از اصحاب رأی بوده, لکن وی را ولایتی گشاد که مذهب در آن پدید نیامد. شیخ الاسلام گفت که: «بر بایزید فراوان دروغها بستهاند. یکی آن است که وی گفته: شدم خیمه زدم برابر عرش ! » شيخ الاسلام گفت: «این سخن در شریعت کفر است و در حقیقت بعد. حفيقفت درست میکنی به فرادید آوردن خویش؟ حقیقت چیست؟ برستن از خویش. حقفيقفقت به نابود خود درست کن! برابر گفتن خود کفر است. توحید به دوگانگی درست میکنی؟ وابرسیدن میباید نه فرا رسیدن. » حُصری گفت: «اگر عرش بینم کافر باشم. » جنید متمکن بوده. او را بوح نبوده. امر و نھی را بزرگ داشته و کار از اصل گرفته؛ لاجرم همه فرقهها وی را پذیرفتهاند. او را گفتند: «وطن تو کجاست؟ » گفت: ا عرش. یعنی غایت همت من,» و منتهای نظر من» و آرام جان من»و سرانجام کار من آن است, که الله تعالی گفت موسی را که: , ن کون که چون بایزید نماز قَعقَعه از استخوان سينة وی بیروںن فی مدى: و میشنیدندی, از هيبت حق و ت بایزید به در مرگ گفت: «الهي! ماڌکڙک إلا عن عَهلةِ, وما حَدَه مٿ إلا عن فَترَة. هرگز یاد نکردم ترا مگر از سر غفلت. و هرگز ترا نپرستیدم مگر از سرفترت. » این بگفت و برفت. ابوموسی گوید شاگرد وی که بایزید گفت: «اللّه تعالی را به خواب دیدم. گفتم: راه به تو چون است؟ گفت: از خود گذشتی ړسیدی . “« شيخ الاسلام گفت: «راه به شناخت الله تعالی آسان است, راه به یافت او عزیز است. » بایزید را قدس الله سره پس از مرگ به خواب دیدند, گفتند: «حال تو؟ » گفت: «مرا گفتند: ای پیر! چه آوردی؟ گفتم: درویشی به درگاه ملک شود وی را نگویند چه آوردی,. گويند چه خواهی. « وکونا در نیسابور عجوزهای بود عراقیه نام از درها سؤال کردی. ا برفت. به خوابش دیدند. گفتند: «حال تو؟ » گفت:«گفتند: چه آوردی؟ گفتم: آه! همه عمر مرا به این در حوالت میکردند که: دهاد! واكون میگویند چه آوردی! گفت: راست میگوید. از او باز شوید!
» 3- ابوعلی سنّدی» قدڈس الله تعالی روحه در شرح شطحیات شيخ روزبهان بقل اور دة است که وی از استادان بایزید است. بایزید گوپد که: دفن از ابو على غلم فا در تو جد :هن اوخت و ابوعلى از من الحمد و قل هو الله. » 4- ابوحفص حداد- قڈس الله تعالی سژه A E E جهان بود و شيخ ملامت. وپیر بوعثمان حیری است و شاه شجاع کرمانی به وی نسبت درست ا الاسلام گفت که: «وی نمودۀ جهان بود در وقت خود. حق تعالی او را فرا نمود که مرا چنین بايد بود. » قال المؤمل الجصاص الشيرازى رحمه الله «أعطي الجنيد الحِكُمَة, وَأغطى شاق الكرمات الأجوة و عطي او حفص الاغانواغظى انوئريد الشطامى المتقان. 46 و ابوحفص رفیق احمد خضرویه و بایزید است. شاگرد عبدالله مهدی باوردی است. با مات ابوحفص فى سنة اربع a و الاول اکثر و في تاريخ الأمام عبدالله اليافعى انه مات سنة خمس و ستين و و وی گهته که: «حسس ادب ظاهر عنوان حسن ادب باطن است ضلى الله وقله فلم داو خف قله لخفى جوارجةة وقتی به حج میرفت. به بغداد رسید. جنید استقبال کرد. ابوحفص پیر بود مریدان بر سر وی به پای ایستاده بودند و آداب نیکو میورزیدند. جنید گفت: «اصحاب خود را آداب ملوک آموختهای! » گفت: «نگاهداشتن ادب ظاهر دوستان حق راء عنوان ادب باطن است حق را. » وانشد شيخ الاسلام لغيره: ول و تعونت فا طو نة الا وفی وجھو من ذاک عنوان وھ وی کف هی که در فر وى اقغال :و افوا و اخوال ودرا بے هیزان کات فت ون و دوا خر را وارد ر راا جوا ردان تھی فر و هم وی گفته: «الفْتوةٌ أداءٌ الأتصافِ وترك مُطالَبَة الانتصاف. » 5- ابومحمد حداد» رحمه الله یکی از مریدان ابوحفص بود. از گویان نشابور پیش ابوحفص آمد. وی را گفت که: «آهنگری میکن و به درویشان میده و از آن مخور, و برای خود سؤال میکن و میخور! » یک چند چنان میکرد. مردم زبان به وی دراز کردند که: «حرص نگرید که کار میکند 9 سؤال هم میکند! » چون آخر به جای آوردند که حال وی چون است, وی را قبولی پدید آمد. دست احسان بر وی بگشادند. ابوحفص گفت: «چون حال ترا به جائ اوزدند دیک سوال مکن که سوال جر تو خرام شد از آن کازی که فی کنی میخور و میده! » «اگر قصد این طریق داری ي اول خواهی نکن 3 و اگر خواهی مکن. » . « 6- ظالم بن محمد رحمه الله تعالى از بزرگان مشایخ بود ناف او غندا للد نوو لیکن خود راا کالم نام کرد ود کتى: «هرگز از من بندگی نیامد. پس من ظالم باشم . » و وى از اصحاب ابوجعفر حداد بود. وی گفته: «هرکه خواهد که راه بر وی گشاده شود ایق انتنه کار زا ملازمت بايد کرد: ارام گرفتن با دکز خی و از لق کریدتن و کې خوزدن» 7- ابومُزاحم شیرازی» رحمه الله تعالی وی بزرگی بوده از مشایخ فارس, با جنید و شبلی مناقره کرده بود. چون سخن گفتی در معرفت. . مشایخ از او بترسیدندی. صاحب حدیٽتۍ سخت زز گوار بود شیح ابوعبدالله خفیف وی را در کتاب اسامی مشایخ فارس ذکر کرده. در سنة خمس و اربعین و ثلثمائه ازدنیا برفته. وی به زیارت ابوحفص میآمد. ابوحفص و اصحاب وی را چند درم فتوح رسیده بود. فقن به این خلاها پاک کنیم. » انوحقص گفنچ این ما کردذایم۔ هم فا را پاک بای کرد و آنچه فتوح است درویشان را به کار بايد برد.