Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

نسر کت قی :الخال جو در ھر شرنگون از اسب بیفتاد و گردنش بشکست. » و هم شیخ عمو گوید که: «یکی درآمد و گفت: ای باب! دعا کن تا باران آید! دعا کرد, باران درایستاد. دیگر هفته همان مرد آمد گفت: دعا کن تا بازایستد که همة خان و مان فرود آمد! دعا کرد باران بازایستاد. » و صاحب کشف المحجوب گوید که: «باب را عجوزه‌ای بود فاطمه نام. چون قصد زیارت باب کردم و نزدیک وی رسیدم» گفت: به چه آمدی؟ گفتم: تا شيخ را بینم به صورت, و وی به من نظری کند به شفقت. گفت: ای پسر! من خود از فلان روز ترا می‌بینم و تا از منت غایب نگردانند. می‌خواهمت دید. روز را جاب کردم ان روژ ابتدای توبة من بود. پس گفت: ای پسر! سپردن مسافت کار کودکان است. پس از این زیارت به همت کن! که شخص که رای آن نکند که زیارت وی کنند و اندر حضور اشباح هیچ چیز نبسته است. پس گفت: ای فاطمه! آنچه داری بيار تا این درویش بخورد! طْبَّق انگور تازه بیاورد و وقت آن نبود و بر آن رطبی چند و به فرغانه رطب ممکن نبود. » 5 ايو متضور عفر تى اخم الأضفهاتىي. رحمة الله الى شیخ الاسلام گفت که: «وی شيخ صفاهان وده و پزرگ :و اماه عالم به علوم ظاهر و علوم حقايق, یگانة مشایخ در وقت خود. حنبلی مذهب بود. شيخ احمد کوفانی وی را دیده بود. وی را گفتم که: از وی هیچ سخن یاد داری؟ گفت: روزی در ميان سخن می‌گفت که: الفقير عزبزة وئ زا گفتة؛ E‏ وئر انطاوم الففراة کو در فون غلم امل بود و در راضخ و ابات هان عظیم داشت ضصاحب کات ل است دوو را ضایف شار ایت ورای أن در اة طریقت و حقیقت و مسکن وی طوس بوده است و قبر وی انجاست. و مرید ابومحمد مرتعش است و سری سقطی و سهل تستری رأ دیده بود. گویند که ماه رمضان به بغداد رسید. در مسجد شونیزیه وی را خلوتخانه‌ای دادند و امامت درویشان به وی تفویض نمودند تا عید مامت کرد و درتراویح پنج ختم کرد. هر شب خادم قرصی به خانة وی اوردی چون روز عید شد برفت. خادم E‏ همه بر جای بود. ابونصر سراج قڈس سژه گوید: «التاس فى حفط الآداب على ثلاث طبقات: الطبَقة الاولى آهل الذنياء و أدبْهّم فى البلاغة و الفصاحة و حفظ العلوم و أشمار الملوک و أشعار العرب. و الثاني َل الڈين. و أدهم فى رياضة التّفوس و تأديب الَجَوارج و حفظ الحدود 9 ترک الشهوات. ٠‏ 9 الثالثة اهل الخصوصية. و دنهم فی طهارة لقاو 9 مُراعاة الأسرارِ و الوفاء بالغهود و حفظ الأوقإتِ وقلة الألّفات بالخواطر و استواء السرٌ و العلانية وو الطلّب و اوقات الْجّْصُور و مقامات القُرْب . “« وقتی شب زمستان_ بود» و در آتشدان اتش می سوخت. در معارف سخنی می‌رفت. شیخ را حالتی پدید آمد. روی به آتشدان نهاد و در میان آتش خدای را سجده‌ای آورد و روی وي را از اتش اسیبی نرسید. شخ راء از ان شؤال کردند. گفت: «کسی که بر در گاه او آبروی خود ریخته بود, آتش روی وی نتواند سوخت. » از وی آرند که گفته: «هر جنازه‌ای که به پیش خاک من بگذرانند. مغفور بود. » و به 179 حکم اين بشارت» اهل طوس جنازه‌ها را پیش خاک وی آوردندی. 9 زمانی بداشتندی انگاه ببردندی . 7 اتوالفشل. س الخسي اشر حى زخمة الله الف نام وی محمد بن الحسن است. وی مرید ابونصر سراج است و پیر شيخ ابوسعید ابوالخیر. هرگاه شیخ ابوسعید را قبضی بود قصد خاک شیخ ابوالفضل کردی. خواجه ابوطاهر فرزند شیخ ابوسعید گوید که: «روزی شیخ ما را قبضی رسید.

در ميان مجلس گریان شد. و همة جمع گریان شدند. گفت: هرگاه ما را قبضی بودی. روی سوی خاک پیر ابوالفضل کردیمی به بسط بدل شدی. ستور زین کنيد! در وقت E ‏ چون به صحرا رسیدند. شيخ گشاده گشت و وقت را صفت بدل گشت. درویشان به تعره و فریاد برامدند و شخ را از قر معنی سخن می‌رفت. چون به سرخس رسید از راه به سر خاک پیر شد و از قال این بیت درخواست: معدن شادی است این معدن جود و قبلة ما روى يار قبلة هر كس حرم م و شیخ را دست گرفته بودند و گرد آن خاک طواف می‌کرد و نعره می‌زد و درویشان سر و پای برهنه در خاک می‌غلطیدند. چون آرامي پدید آمد. شيخ گفت: این روز راتاریخی سازید که بهتر ازاین روز نبینید۔ بعد از آن هر مرید را که اندیشۀ حچ بودی, شیخ وی را بر سر خاک پیر ابوالفضل فرستادی و گفتی: آن خاک را زیارت کن و هفت E ‏ صاحب کتاب کشف المحجوب بزرگی را نام می‌برد و می‌گوید که: «به سرخس از وی شنیدم که گفت: کودک بودم و به محلتی رفته بودم به طلب برگ توت از برای کرم فیله و بر درختی شده بودم گرمگاهی. و شاخه‌های آن درخت می‌زدم. شيخ ابوالفضل بر آن کوی گذشت و مرا ندید. هیچ شک نکردم که از خود غایب بود بر حکم انبساط زیر اون د و گفت: بار خدایا! یک سال بیش است که مرا دانگی نداده‌ای که موی خود بتراشم. با دوستان چنین کنند؟ گفت: در حال همة اوراق و اغصان و اصول درختان زرین دیدم. آنگاه گفت: عجب کاری که گشایش دل ‏ a ‏ «روزی لقمان به نزدیک ابوالفضل حسن آمد. وی را دید جزوی اندر دست» گفت: با اباالفضل! اندر اين جزو چه می‌خواهی؟ گفت: هکان که تو اندز نزک آن: گفت: بسن این خلاف چرزاست؟ گفت: E‏ از من می‌پرسی که چه می‌خواهی. از مستی هشیار شو و از هشیاری بیدار گرد تا خلاف برخیزد و بدانی که من و تو چه می‌طابیم. » شیخ ابوالفضل حسن سرخسی وقتی از هوادرآمد و بر درختی نشست,» یکی آن بدید. شيخ ابوالفضل گفت: «چه هی‌نگری. این ترا می‌باید؟ » گفت: «مفی باید. » گفت: «از آن نمی‌یابی که می‌باید بعني که من طلب نکرده‌ام . “« شيخ ابوسعید گوید قدس الله ا سره که: «پير ابوالفضل در می‌گذشت. گفتنڊ: ايها الشیخ! ترا کجا دفن کنیم؟ جواب نداد. گفتند: به فلان گورستان بریمت؟ گفت: اللّه! اللْه! مرا آنجا نبرید! گفتند: چرا؟ گفت: برای آن که آنجا خواجگانند و امامانند و بزرگانند ما باری کیستیم؟ گفتند: پس کجا دفن کنیم؟ گفت: به سر تل مرا در گور کد خا افا و گناهکارانند و خراباتیانند ودوال‌بازانند. را دی انخادر گور گند کة در خور 83ا ایقانند و طافت ان دران ندارت فاا این کاهکاران کی زه که ایشان به رحمت او نزدیکتر باشند. » و هم شيخ ابوسعید فرموده: «سَمعت الشْيحَ اباالْقَضْل, مُحُمّدبن الحسن؛ شيخ وقته سرخ ول الفاضى لو والمُشتقبل لابنتظر ما فى الوت يتير وهذا صِقَةُ الفودة ثم قال : حفعة الخودتة شان خشن الأفقار الى الله تعالى و هذا ن اكل 180 الود وخسن لذ وة تر سول الل ضلى الله قله و هلم و فو الذى لس للقن ‏ . “« چون شیخ ابوالفضل از دنیا برفت. یاران وی مرقع بیگانه در وی پوشیدند دیگر دوز در مسجد نشسته بودند کسی در مسجد باز کرد و مرقع ر در مسجد انداخت و گ «این مرقع بیگانة شما را نخوآهم. » و برفت. 8- خالوی نیسابوری» رحمه الله تعالی نام وی احمد است. به سرخس بوده و به سرخس برفته. رزوی بوده با ولایات ظاهر و کرامات بسیار.

وی را مریدی بود محمدبن حسن نام همة دنیایی خود بر وی پاشیده بود. شیح الاسلام گفت: «پیر را یک مرید تمام بود. سخن را یک گوش تمام بود. تا همه جهان روشن شود یک صبح تمام بود. » _ خالوی نیسابوری فراوان با محمد حسن گفتي: «انچه فرامن می دهند تازه فرا تو می دهم تازه. » شیح الاسلام گفت: «محقق ان بود که سخن تازه فرا وی می‌دهند و وی تازه فرا مریدان می دهد. “»> وقتی که خالو از دنیا می رفت کارسازی کفن وی می‌کردند. گفت: «من كفن شما را نخواهم. که او خود مرا در کنار عنایت گرفت. » و جان بداد. 9- شیخ ابوالعٹاس القصاب الآملی» قڈس الله تعالی سژه عبدالله الطبری است و وی مرید ابومحمد جُریری. صاحب کرامات عظیم و فراست تیز بود و قبله و غوث زمان خویش بود. تا زنده بود رحلت به وی بود. وی گفته بود: «این بازارک ما به آخر با خرقانی افتد. > پس از وی به خرقانی افتاد. وی را گفتند که: «شیخ سُلّمی طبقات کرده مشایخ را . » گفت: «نام من در ان ميان نیاورده؟ » گفتند: «نه. » گفت: «هیچ نکرده. » وی امی بوده. اما کلام و نکته‌های عالی داشته. یکی از ايمُه طبرستان گفته که: «از افضال خدای تعالی یکی آن است که کسی را بی تعلیم و تعلم چنان گرداند که چون ما را در اصول دین و دقایق توحید چیزی مشکل شود از وی بپرسیم» و ان ابوالعباس قصاب أاست. » شیح الاسلام گفت که: «وی در ایام من بوده است. همواره با شیح مو ھی دقه که: می‌خواهم سه پیر را زیارت کنم: شیخ ابوالعباس به آمل و شيخ احمد نصر را به نشابور و شیخ ابوعلی سياه را به مرو. وی گفت که ار د راو ر ا ا ببرم. او خود بمرد و روزی نبود. لیکن پیوسته کسی می‌امدی از نزدیک وی به خانقاه شیخ عمو و من احوال وی و سخن وی می‌پرسیدم هیچ کس را احوال و سخن وی چنان معلوم نیست که مرا. » وی گفته که: «وقت کیمیاست. » شیخ احمد کوفانی گفت که: «وی همه شب فریاد می‌کردی و سخن می‌گفتی,» به گفتی: ما بکی شیء ما بکی شیء لیس کمثله شیء یعنی مابقی شیء. » شیح الاسلام گفت که: «من دو تن دیده‌ام که ازوی سخن بتمام باز توانستندی گفت: یکی شیخ ابوعلی گازر حکایت آن جوان و سگ که دید که گفتند: کار به نماینده است نه بیننده؛ وی گفته از او و دیگر شيخ محمد قصاب آملی؛ شاگرد وی. » شيخ الاسلام گفت که: «بوالفارس کرمانشاهی کس فرستاد به شیخ ابوالعباس که: اینجا قحط افتاده است, دعا کن! شیخ سیبی آنجا فرستاد باران آمد و قحط برخاست. » شیخ ابوالعباس نماز بسیار کردی. وقتی نماز می‌کرد یکی از درویشان درزیی می‌کرد. 181 جامه‌اى می دوخت» همانا بتکلف می‌دوخت. هر زمانی که شيخ سلام نماز بازدادی او را دیدی هر درزي که راست نیامده بودی باز می‌کردی. کت کان تی ص ھی :تی صَتّمی» یعنی آن بت تست. بت تست که ان را می‌پرستی. » شيخ ابوسعيد ابوالخیر گوید قڈس الله تعالی سره که: «شخصی به نزدیک شیخ ابوالعباس راف واز وی طلب کرامات کرد. شیح ابوالعباس گفت: نمی بینی چیست که ان ته از کزامات اشست ‏ مر فضایی نود از ندر قکایۍ اموه چیری به او هودد و او را بربودند و به بغداد تاختند پیش شبلی, و از بغداد به مکه تاخت, از مکه به مدینه ا از مدینه به بیت المقدس تاخت.

به بیت المقدس خضر را به او نمودند ودر دل خصر افگند تا وی را بول کر و ضحیت افتاد و اینجا باز آورذ و عالمی زا روی به وی نهاد تا از خراباتها می‌آیند و از ظلمتها بیزار می‌شوند وتوبه می‌کنند و نعمتها فدا می کنند و ازاطراف عالم سوختگان می‌آیند و از ما او را می‌جویند۔ کرامات بیش از این بود؟ آن مرد گفت: ای شیخ! کراماتی بايد که ببینم. شیخ گفت: نیک ببین! نه کرم او است که پسر بزکشی در صدر بزرگان نشیند و به زمین فرو نشود و این دیوار بر وی نیفتد و این خانه به سر وی فرو نیاید؟ بی مُلک و ملک ولایت دارد بى الت e‏ روزی خورد و خلق را خوراند. این نه کرامات است؟ » و هم شيخ ابوسعید گفته که: «ما در آمل بودیم که مردی از مصر بیامد که حدیث شيخ ابوالعباس شنیده بود و وی خدای نادانی بود از مصر به آمل آمده بود تا صوفیگری کند و شیخ را از جای ببرد. چون درآمد. سلام نگفت و پای افزار بیرون نکرد و در طهارت جای شد. E E e‏ ن ‏ هيچ نماند. گفت: شیخ خود را بگویید تا کلا آرد! و ایشان کوزه را کلا گویند. با شيخ گفتند, گفت: دیگر کلا ببرید! گفتند: هرچه اینجا بود همه بشکست. گفت: از بازار بیاورید! دیر می‌آوردند, آن غافل از طهارت جای بیرون آمد و گفت: چرا کلا نیارید؟ اگر کلا نداری. شیخ را بگویید تا بیاید و ریش خود را فرا من دهد تا بدان استنجا کنم! شيخ این سخن بشنید, از جای بجست و محاسنی دراز داشت و سفید. بر دو دست e‏ غافل بشکست و در پای شیخ افتاد و گفت: ای شیخ! از نو مسلمان می‌شوم. » روزی کودکی اشتری را زمام گرفته بود با بار گران و در بازار آمل می‌کشید. گل بود پای اشتر از جای بشد و بیفتاد و خرد بشکست. مردمان قصد آن کردند که آن بار از وی فرو گیرند. شیخ از آنجا می‌گذشت گفت: «اینجا چه بوده است؟ » حال را بازگفتند. زمام شتر را بگرفت و روی سوی آسمان کرد و گفت: «این اشتر را درست کن! و اگر درست نخواهی کرد چرا دل قصابی به گریستن این کودک بسوختی؟ » در حال اتر برخاست و دررفتن آمد. وی گفته که: «همه عالم را اگر خواهند یا نه با خداوند خوی بايد کرد و الا در رنج باشند, زیرا که چون خوی با وی کنی در بلامُّبلی بینی بلا بر تو بلا نیاید و رنجه دل نگردی, که خداوند تعالی به رضا و سخط ما تقدیر خود را متغیر نکند پس رضا به حکم موجب راحت است. کا وى کا دلش براحت شود و هرکه از وی اعراض کند به ورود قضا رنجه دل گردد. » 0- شيخ احمد نصر, رحمه اللّه تعالی وی از کبار مشایخ بوده. معاصر شیخ ابوالعباس قضاب است و حخصری را دیده. دران وقت که شيخ ابوسعید ابوالخیر از مهینه عزیمت زیارت و صحبت شيخ ابوالعباس کرده بود شیخ احمد نصر در شهر نسا بود, در خانقاهی که بر بالای شهر استِ بر کنار گورشان که قاف فاخ وا رت بررکان انجاست و اناد ا احا اقا اراو ات ای او الل عله ووا e‏ نزدیک شهر نسا رسید, به شهر نسا درنیامد و به زیر شهر بر ديهها گذشت و روی به بَسمه که دهی است که قبر محمد علیان آ: نجاست نهاد. شيخ احمد 182 نصر از صومعه‌ای که در آن خانقاه داشت سر بیرون کرد و با جمعی صوفیان که آنجا بودند گفت: «هرکه را می‌باید که شاهباز طریقت را مید آنک می كدر به نة با ند شد تا وی را آنجا دریابد.

» احمد نصر بیست حج گزارده بود و بیشتر احرام از خراسان بسته بود. یک روز در حرم از اسرار و حقایق این طایفه چیزی در عبارت اصحاب طامات باز گفت. دویست و هشتاد تن از پیران در حرم بودند گفتند: «تو این سخن چرا گفتی؟ » وی را از حرم بیرون کردند. در همان ساعت حَصریي از خانۀ خود در بغداد بیرون آمد و خادم را گفت: «آن جوان خراسانی که هر سال می‌آید. چون بیاید راهش ندهی! » چون احمد به بغداد آمد. به در خانة حصری شد. خادم گفت: «شیخ در فلان وقت بیرون آمد و گفت: وی را بار ندهی! » احمد چون بشنید بیهوش بیفتاد و آن چند شبانروز برداشت. آخر روزی a‏ «آن ترک ادب که بر تو گذشته. غرامت ت ان را بايد که به روم شوی و یک سال روز خوکبانی کنی و شب مرا در آنجای -در طرسوس که کافران از هالمانان کر که اد و وران کر هاا به زوز تاز کی وچ هار که نک اعت نخسبی! شاید که دلهای پیران ترا قبول کند. » احمد چون صادق بود فی الحال به شيخ فرمود قیام نمود. بعد از آن به در خانة شيخ آمد. خادم گفت: ا هقفت بار شت به طلب تی بیزون آمده انت اکا شیع پیرور امد و گت «يا احمد. و ولدي و قَرّة عینی! » وی از شادی لبیک زد و روی به حرم نهاد. پیران حرم استقبال وی کردند و گفتند: «یا ولداه و قرَة عیناه! » 1 شخ انو على شا ر ححة الله تعالي صر. و با استاد ابوعلی دقاق صحبت داشته بود و در ابتدا دهقانی کردی. گویند سی سال روزه داشت که کس ندانست. هر بامداد چون از خانه بیرون آمدی, دو نان برداشتی و گفتی: «با شریک خود به صحرا بخورم. » و در راه به درویشان دادی و اگر در راه شریکان گفتندی: «چیزی خوری؟ » > گفتی: «به خانه خورده‌ام . “« ۶ وی گفته: «در صحرا هر بیل که به زمین فرو بردمی» دیگران را خاک برمی‌آمدی و مرا همه نور دل برمی‌امدی . “« شيخ الاسلام گفت که مردی وی را گفت که: «هیچ کس بود که عیب خلق داند؟ » گفت: «بود. » گفت: «پس الله تعالی ساتر العیوب نبود. » شیخ ابوعلی گفت: «خویشتن را از من بپوش! » فی الحال آن مرد بیاماسید و جامه بر وی پاره شد و وی برهنه گشت. پیش شیخ تضرع و زاری کردند تا دعا کرد و ان مرد به حال خود باز امد. وقتی شخصی را دید از ده خویش کاغذی در دست, گفت: «آن چیست؟ » گفت: «فتوایی است که امام ابوعلی» که مُفتی آن وقت بود جواب ‏ است . » گفت: «آن را پیش امام باز بر که در جواب ب خطا کرده است! » آن شخص فتوی را پیش امام برد. چون اما فتاهل کرد دانست که خطا کرده است. از آن شخض پر شید که «این فتوی را به شيخ داده بودی و وی آن را بخواند؟ » گفت: «شیخ خط نمی ‌تواند ا ابوعلی برخاست و پیش وی آمد و گفت: «اگر آن بوعلی نبودی, این بوعلی به دوزځ رسیيده بودی. » و قات وک ته هرو بود دن غا نة آرت و رین وار نها 0ة 2- ابوعلی الداق» رحمه الله تعالى نام وی حسن بن محمد الدقاق است, زبان وقت بود در نیسابور و امام فن خود بود» و در زمان خود بی نظیر. بیانی صریح و لسانی فصیح داشت. مشایخ بسیار دیده بود و مرید نصرابادی بود و مذکری کردی. در نیسابور برفته از دنیا در ماه ذوالقعده.

سنة 183 الاسلام گفت که: «وی هر سال جایی رفتی و به شهر دیگر مقام کردی و آخر باز مدی. »> استاد ابوالقاسم قشیری داماد وی بود و شاگرد وی و مجالس وی جمع کرده بود. دقاق شوری داشت و گرم بود. وی می‌گفتی: «می‌باید که به خیابان هری کوک کنم. یعنی بانگرٍ زنم. که وی در کار هریوگان دور فرا رفته بود. » گفتند: «به هری شوی ترا به تعره بکشند» زرا که هن که دو مجلس وق نره زدی: وئ دز پرابز آن تعزه زدی. شیخ الاسلام گفت که شيخ عمو گفت که: «در مجلس دقاق بودم؛ کسی وی را از نزول پرسید. به این دوت جواب داد ليلق ل أبصَ ڙما أ سَ فما بأكرم مِنْ رت يَمَشيى الى عد اتف زايرآ هن عر وَعَڍٍ وَقالَ لى اوک و E‏ ق قلیک بالوعد» وی گفته که: «چون مدعیی ببینید. دامن وی محکم گیرید! که معنی داران و محققان برفتند. » صاحب کتاب کشف المحجوب گوید که: «از پیری شنیدم که گفت: روزی به مجلس وی درآمدم, به نیت آن که از نوکل بپرسم. ‏ به آن میل کرد گفتم: ابا الأستاد! توکل چه باشد؟ گفت: آن که طمع از دستار مردم کوتاه کنی! این بگفت و دستار را به من انداخت. » بوعلی دقاق گفته: «اگر هر که را رد کنند برود و باز نیاید. میدان خالی ماند. » شيخ الاسلام گفت: «نه رد است. ناز است. باز ای که قصه دراز است. « هم ابوعلی دقاق گفته: «درخت خودروی که کسی آن را نپرورده باشد برگ برآرد ولی بار نیارد و اگر ارد بی مزه آرد. » پس گفت: «من این طریق از نصرآبادی گرفتم و او ار فلي واوا ی هرگز پیش نصرآبادی نرفتم تا غسل نکردم. >, روزی به ری رسید. یکی وی را بشناخت گفت: «آن استاد ابوعلی دقاق است. » بزرگان آمدند و استدعای درس کردند. قبول نکرد. إلحاج بسیار کړدند و منبر نهادند تا وعظ گوید. به منبر بالا رفت و اشا ړت به راست کرد و گفت: «الله اکبر» و روی به قبله کرد ورگفت: رطان من اللا (72/توبه) و به جانب چپ اشارت کرد و گفت: «واللة حَبْر وَألقی» (73/طه) خلق به یک بار به هم برآمدند و غریو برخاست و ‏ استاد در میان ان مشغله از منبر فرود امد و برفت. بعد از آن وی را طلب کردند نیافتند. مریدی داشت بازرگان, بیمار شد. سنخ به غنادت وی امد و برس که" «ترا چه شد؟ » گفت: «شب برخاستم که وضو سازم» تابی بر پشت من افتاد و دردی سخت پدید آمد و تب در پیوست. » استاد گفت: «ترا به این فضولی چه کار که نماز شب کنی؟ ترا مردار دنیا از خویشتن دور می‌باید کرد. کسی را که سر درد کند طلا بر پا نهد هرگز به نشود. و چون دست نجس گردد. آستین شوید هرگز پاک نگردد. » و هم استاد ابوعلی گفته در مناجات خویش: «خداوندا مرا ووا ر لافها زده‌ام بر سر منبر. و اگر رسوا خواهی کرد در پیش مجلسیانم رسوا مگردان! مرا همچنین در مرقع صوفیان رها کن و رکوه به یک دستم ده و عصا به دیگر دست! که من شیوۀ صوفیان» دوست می‌دارم. انگاه مرا با رکوه و عصا و مرقع سر به وادیی از وادیهای دوزخ در ده تا من ابدالاآبدین خونابة فراق می‌خورم دران وادی نوحه می‌کنم و برنگونساری خویش می ‌گریم و ماتم بازماندگی خویش می‌دارم! تا باری اگر قرب توام نبود نوحة توام بود. » و هم وی گفته: «خداوندا! ما دیوان خود به گناه ا سفید کردی. ای خالق سیاه و سفید! فضلی بکن و سياه کردۂۀ ما را در کار سفید کردۂ خویش کن!

» استاد ابوالقاسم قشیری پس از وفات وی را به خواب دید که بسیار بیقراری می‌کرد و 184 می گریست. گفت: «ای استاد! چه بوده است. مگر بازگشتن به دنیا می‌بایدت؟ » گفت: «آری. ولی نه برای مصلحت دنیا واته برای ان که مجلش ‏ گویم > اما از هر ان که ميان دربندم و عصایی برگیرم و همه روز به یک یک درمی‌شوم و حلقه و عصا بر در می‌زنم و می يم که نمی‌دانید از که باز می‌مانید! » گویند که در آخر عمر چندان درد بر استاد پدید افده بود که هر اچخرږ روژی بر اة برآمدی و روی به آفتاب کردی و گفتی: «ای سرگردان مملکت! امروز چون بودی و چون گذرانیدی؟ هیچ جای بر اندوهگین این حدیث تافتی؟ هیچ جای از زیر و زبر شدگان اين واقعه خبری پافتی؟ » هم از این جنس می‌گفتی تا آفتاب فرو شدی. و گویند که سخن وی در آخر حیات چنان شد که کس فهم نمی‌کرد و طاقت نمی‌داشت. مردم اندک. هفده یا هژده کس, به مجلس وی آمدی. شیخ الاسلام گفته که: «چون بوعلی دقاق را سخن عالی شد. مجلس او از خلق خالی تىد. » 3- ابوعلی الشبّویی المروزیى» رحمه الله تعالى نام وی محمدبن محمدبن عمر بن شبویه است. کان لسان الوقت بناحیته و عديم اللظر هه ار اضحات او القاس ضار انت و فى ارت مشا الصوفة: الفا شم ن العاسم انوا لها سن ن فت الاماة اخهدن ماز ا محمدبن عمر بن شبو الفربرى. شيخ ابوسعید ابوالخیر گوید قدس الله تعالی سره که: «استاد ابوعلی دقاق به نزدیک پیر شبویی آمد و ما به مرو بودیم و پیر شبویی صحیح بخاری یادداشت و ما صحیح بخآری از وی سماع داریم و پیر را از این معنی آگاهی تمام بوده است و استاد ابوعلی دقاق را با این سخن وی آورد. پیر شبویی استاد ابوعلی را گفت که: ما را از این معنی نفسی زن! استاد ابوعلی گفت: این سخن بر ما بسته است گشاده نیست. گفت: روا بود ما نیاز خویش حاضر کنیم تا ترا بر نیازما سخن بگشاید, آن معنی آتش است ونیاز سوخته. استاد ابوعلی اجابت کرد مجلس نهاد و وی را بر سر منبر سخن نمی‌گشاد که مردم اهل آن نبودند۔ پیر شبویی از در مسجد درآمد. استاد را چشم بر وی افتاد سخنش بگشاد. چون مجلس به ار ر سند یس یوی کیت تو آنی که بودی, این ما بودیم . نیاز بايد هیچ راهی به خداوند از نیاز نزدیکتر نیست. اگر بر سنگ خاره افتد. چشمة آب بگشاید. » روزی در تابستان در گرمگاه روز که خاک و گرد بود ابوعلی شبویی را دیدند که می‌رفت۔ گفتند: دایها الشخ! کجا میروی؟ » گفت: «به فلان خانقاه هی‌روم که آنخا درویشانند. و من نبشته‌ام که در روزی صد و بیست رحمت از آسمان بر درویشان ارد که تکضسصض دوقت وله اکنون کی روم که انها قلوله کم اشد که ان ان رحمت نیز بر من بارد. » بزرگان گفته‌اند: «خویشتن را در میان ایشان در خوران و خویشتن را از ایشان و از دوستان ایشان فرا نمای, اگرچه دانی که چگونه رسوایی! تا فردا که گویند: تو سای گویی من از دوستان ایشانم. و چون سخن ایشان شنوی اکچ مغنى انی ‏ از سر جنبانان ایشانم. گویند: یا که ترا حقی است, مگر بدان سیب برهی. 185 از جملة مشاهیر علمای عصر و کبار مشایخ دهر بوده است, و نشست وی در مهینه بوده است وآنجا از دنیا رفته؛ ډړ سنة ثمان و ثلثمائة. شح اتوشفید او الکیر فشن الله الین روت گفغه اسیک که در کو د کی ور اوقت که قرآن می‌خواندم؛ بدرم بابوبوالخیر مرا به نماز آدپنه می برد.

در رام پیر ابوالقاسم فر باس پش امد مت آی آوالخوا این کودی ان کیسبت ؟ درم کعبت آنقاست: ‏ گشت. گفت: یا اباالخیر! ما نتوانستیم رفت از این جهان, که جای خالی می‌دیدیم و درویشان ضایع می ماندند. اکنون که فرزند ترا دیدیم ایمن گشتیم که ولایتها را از این دک نصیب خواهد بود. پس پدرم را گفت: چون از نماز بیرون ایی او را به نزدیک آر! چون از نماز فارغ شدیم» پدرم ما را به نزدیک پیر ابوالقاسم برد. چون در صومعة وی شدیم و پیش وی نشستیم, طاقی و ا صومعه, پیر ابوالقاسم پدرم را گفت: وز ری کا ارک را طا ت و کر پدر ما را بر گرفت, دست دراز کردیم و آن قرص را از آن طاق فرو گرفتیم. قرصی بود جوین کر موا دس رار ری انر وو شيخ ابوالقاسم آن قرص از ما بستد و چشم پر آب کرد و آن قرص به دو نیمه ساخت. و ا بخور! و یک نیمه خود بخورد و پدرم را هیچ نصیب نداد. پدرم گفت: ای شیخ! چه سبب بود که ما را از این تبرک نصیب نکردی؟ شيخ ابوالقاسم گفت: ای ابوالخیر! سی سال است تا این قرص بر این طاق نهاده‌ایم. و ما را وعده کرده اند که: این قرص در دست آن کس که گرم خواهد شد جهانی به وی زنده خواهد گشت و ختم این حدیث بر وی خواهد بود. اکنون این بشارت ترا تمام باشد که آن کس این پسر تو خواهد بود. » شیخ ابوسعید قڈس سژه گفته است که: «روزی پیش ابوالقاسم بشریاسین بودیم». ما را گفت: ای پسر! خواهی که با خدای سخن گویی؟ گفتیم: خواهیم» چرا نخواهیم؟ گفت: هر وقت که در خلوت باشی, این گوی و بیش از این مگوی: کر بز ٹن . من زان شود هر فویی یک شکر تو از هزار نتوانم کرد 5- شيخ لقمان سرخسی» قدس الله تعالى سره وی در ابتدا مجاهدة بسیار داشته است و معاملة باحتیاط؛ ناگاه کشفی افتادش که عقلش برفت. گفتند: «لقما ن! آن چه بود و این چیست؟ » گفت: «ھرچنذ:بند گی بیش کردم بیش می‌بایست. درماندم. گفتم: الهی! پادشاهان را چون بنده‌ای پیر شود آزادش کنند. تو پادشاه_ گزیزی: در بندگی تو پیر گشتم. آزادم کن! » گفت: «ندایی شنیدم که: اي لقمان! آزادت کردیم . “ نشان آزادی آن بود که عقل از وی برگرفتند۔ پس وی از عقلای مجانین بوده است. و انود او التو ار ه است ك لمان اراو کروی خدای اوت ری ته از امر ونهی. » و هم شیخ ابوسعید ابوالخیر گفته که: «شبی جماعت خفته بودند و در خانقاه بسته بود وھا با پیز ابوالفضل دز شر ضفه نشسته بودنم و سخئى مى زفقت در مغارف. مسأله مشکل شد. لقمان را دیدیم که از بام خانقاه درپرید و در پیش ما بنشست و آن مسأله را بگفت. چنانکه اشکال برخاست. باز بر پرید و به بام بیرون شد. پیر ابوالفضل گفت: آی بوسعید! مرف این مرد فی نی فته می‌بینم. . گفت: اقتدا را نشاید. گفتة" چرا؟ گفت: از آن که علم ندارد. » از شیخ ابوسعید پرسیدند در سرخس که: «ظریف کیست؟ » گفت: «در شهر شما 186 لقمان. » گفتند: «سبحان اللّه! در شهر ما خود هیچ کس از وی بشولیده‌تر و شوخگین تر نیست! » شیخ گفت: «شما را علط افتاده است. ظریف پاکیزه بود و پاکیزه ان باشد که با هیچ چیزش پیوند نباشد و هیچ کس را از وی بی‌پیوندتر و بی علاقه‌تر و پاکیزه‌تر نمی‌بینم که در همه عالم با هیچ چیز پیوند ندارد نه با دنیا نه با آخرت نه با نفس.

» و هم شیخ ابوسعید گفته است که: «ما در سرخس بودیم پیش پیر ابوالفضل حسن ‏ ا اا ا U‏ را به فلان رباط برید! سه روز است تا آنجاست و هیچ سخن نگفته است. امروز گفت: تیو اب الفصل را کو که لقان یوون ی اوالفل چون آن سکن یه کت جا رویم! با جماعت آنجا شدند. چون ان او راد سی کرد بیو اوالفصل بر بالین وی بنشست. وی درب پیر می‌نگریست و نفسی گرم میزد و هیچ لب نمی‌جنبانید۔ یکی از جمع گفت: لا الة الا اللّه! لقمان تبسمي کرد و گفت: آی جوانمرد! ما خراج داده‌ایم و برات ستده و باقی بر توحید داریم . آن درویش گفت: آخز وشن ا با :اد می‌باید داد! لقمان گفت: ما را عربده می‌فرمایی بر درگاه حق؟ پیر ابوالفضل را خوش آمد گفت: همچنين است. ای و اش ون وف ر می‌نگریست و هیچ تغیر در نظرش پدید نیامد. بعضی گفتند: تمام شد. بعضی گفتند: نشد هنوز نظرش راست و درست است. پیر ابوالفضل گفت: تمام شده است وليکن نشسته‌ایم وی چشم فراز نکند. چون پیر ابوالفضل برخاست. لقمان چشم بر هم نهاد. “> وی به دامغان می بودہ e‏ شیخ الاسلام گفت که: «شیخ محمد قصاب شاگرد ابوالعباس قصاب بود. مذگری کردی. شیخ ابوالعباس وی را از مجلس داشتن بازداشته بود که عام را سخن نگوید که سخن وی بلند شده بود. وی بزرگ بود همة دامغان جیفه‌ای بود و وی روح آن. » و هم شیخ الاسلام گفت: «اگر خرقانی و محمد قصاب به جای بودندی من شما را به وی فرستادی نه به خرقانی که وی شما را سودمندتر بودی از خرقانی, یعنی خرقانی منتهی بود مرد از وی بهره کم یافتی. »> _ شيخ الاسلام گفت که محمد قصاب با من گفت که: «هریوگان صفاتی باشند یعنی به رحمت و عفو و کرم گرایند بیش از صفات نبینند. و معاملة صوفیان با ذات است با مُعطی است نه با عطا و هرچه جز اوست حجاب است از او. » 67 شاو الم 2 انی و اة عا ته نام وی علی بن جعفر است. یگانه و غوث روزگار خود بود و قبلة وقت, که در روزگار وی رحلت به وی بود. _ شیخ ابوالعباس قصاب گفته بود که: «این بازارک ما با خرقانی افتد, یعنی رحلت و زیارت. » پس از وفات وی به خرقانی گشت. چنانکه گفته بود و انتساب شيخ ابوالحسن در تصوف به سلطان العارفین. شیخ ابویزید بسطامی است قذڈس الله E ‏ عاشورای سنة خمس و عشرين و اربعمائة از دنيا برفته. روزی با اصحاب خود گفت که: «چه چیز بهتر بود؟ » گفتند: «شیخا هم تو بگوی! « گفت: «دلی که در وی همه یاد کرد او بود. » از وی پرسیدند که: «صوفی کیست؟ » گفت: «صوفی به مرقع و سجاده صوفی نبود و صوفی به رسوم و عادات صوفی نبود, صوفی ان بود که نبود. » 187 و هم وی گفته که: «صوفی روزی بود که به آفتابش حاجت نبود, و شبی بود که به ماه و ستاره‌اش حاجت نبود و نیستیی است که به هستیش حاجت نبود. » _ از وی پرسیدند که: «مرد به چه داند که وی بیدار است؟ » گفت: «به آن که چون حق را یاد کند. از فرق تا قدمش از یاد کرد حق خبر داشته باشد. » و از وی پرسیدند که: «صدق چیست؟ » گفت: «صدق آن است که دل سخن گوید. نغنی۔ ان گرد که در دلنن بود و ازوی پرسیدند که: «اخلاص چیست؟ » گفت: «هرچه برای حق کنی اخلاص است و هرچه برای خلق کنی ریاست. » و از وی پرسیدند که: «که را رسد در فنا و بقا سخن گفتن؟

» گفت: «کسی را که به نک تان ابرنشم از اسان :در او ته ا بادی بیاید که درختها و بناها بیفکند و همة کوهها برکند وهمۀ دریاها انباشته کند و وی را E‏ و وی گفته است که: «هرگز با کسی صحبت مدارید که شما گویید خدا و او گوید چیز دیگر. » و هم وی گفته که: «اندوه طلب کن تا آب چشمت پدید آید. که حق گریندگان را دوست می‌دارد. » 1 و هم وی گفته: «اگر کسی سرودی بگوید و به آن حق را خواهد, بهتر از آن بود که قرآن خواند وبدان حق را نخواهد. » و هم وی گفته که: «وارث رسول آن کس بود که به فعل رسول اقتدا کند, : نه آن بود کروی اغاق کد گفته است: «آن خواهم که نخواهم . “« و وی گفته که: «این هم خواستی است. » وهم وی گفته: «امروز چهل سال إست تا در یک وقتم؛ و حق به دلم می‌نگرد به جز خود را نمی‌بیند۔ ما بَقِی فى لِعَيْر الله شیءٌ ولا في صَذری لَعَيْره قراژ. » و هم وی گفته که: د جھل: شال اشت ہا تفنسم :یک ریت آتب سز د می خواهد یا رنت دوع ترش می‌خواهد هنوز وی را نداده‌ام. » و هم وی گفته: «علما و عاد در جهان بسيارند. قرا از ان اند بودن که روز به ننفت ا ا و ر ا ا ا و هم وی گفته که: «روشن‌ترین دلها آن بود که در آن خلق نبود, و بهترین کارها آن بود که در ان اندیشة مخلوق نبود و حلا لرن نها ان نوو که بد حه تو بوت ورن رفیقان آن بود که زندگانیش با حق بود. » 8- شيخ ابوعبداللّه الڈاستانى» رحمه الله تعالى نام وی محمد بن علی الڈاستانی است و لقب وی شيخ المشایخ. عالِم بوده به انواع علوم و از محتشمان درگاه حق بود. و وی را کلامی مهڈب است و اشاراتی لطیف. از اقران شیخ ابوالحسن بود و نسبت ارادت وی به سه واسطه به شيخ عمی بسطامی که برادرزادۀ سلطان العارفین و مرید وی است می‌رسد. در ماه رجب سنة سبع عشر و اربعمائة برفته ازدنیا و عمر وی پنجاه و نه سال بود. صاحب کشف المحجوب گوید که: : «من از شیخ سهلکی که از اصحاب وی بود شنیدم که گفت: وقتی اندر بسطام ملخ آمد و همة کشتها و درختها از بسیاری آن سياه شد و مردم دست به خروش بردند. شیخ مرا گفت: این چه مشغله است؟ گفتم: ملخ آمده است و مردمان بدان رنجه دل می‌باشند. نش بر ځاست و نه بام رامد و زوق ته آسمان کرد. در حال همۀ ملخها برخاستند. نماز دیگر را یکی نمانده بود و هیچ کس را یک شاخ به زیان نشده. » 9- شیخ ابوسعید بن ابی الخیر, قڈس الله تعالی سژه 188 مُشرف القلوب ورو و و وه وی را مسخر بودند. پیر وی در طریقت E a O ‏ لقمان مجنون بر سر ان نشسته. قصد وی کردم و بر ان بالا شدم. وی پاره بر پوستین می‌دوخت و ما به وی می‌نگریستیم و حضرت شيخ چنان ایستاده بوده است که سایۀ وی بر پوستین لقمان افتاده بود چون آن پاره بر پوستین دوخت» گفت: l‏ باسعيد! ما ترا با این پاره بر پوستین دوختیم. پس برخاست ودست ما بگرفت و می‌برد تا به خانقاه پیر ابوالفضل. و وی را آواز داد. وی بیرون آمد گفت: یا اباالفضل این را نگاهدار که از شماست! E‏ برگرفت و در آنجا نظر می‌کرد. ما را چنانچه عادت دانشمندان بود طلبی در سینه پدید آمد که: در آن جزو چیست؟ پیر بدانست گفت: يا باسعيد!

,صد و بيست و چهار هزار پیغمبر را که به خلق فرستادند گفتند: با خلق بگویید که: اللّه! ایشان آمدند. کسانی که این کلمه گفتند در این کلمه مستغرق شدند. شیخ گفت: ان منخن ان :شد وا راد خواب نگذاشت. بامداد پیش از آفتاب نراقن از پیر دستوری خواستیم و به درس تفسیر پیش بوعلی فقیه آمدیم. چوری بنشستیيم» . خواجه بوعلی را اول درس این آیت بود: قل الله ته دوش قى و00 ا ا ر گشادند به سماع این کلمه و ما را از ما فرا ستدند. خواجه بوعلی آن تغیر در ما بدید گفت: دوش کجا بوده‌ای؟ گفتم: به نزد پیر ابوالفضل. گفت: انر ونان انچا شو که حرام بود ترا از آن معنی با این آمدن. ما بنزد پیر ابوالفضل شدیم واله و متحیر همه اتن کلمه گنه چون پر انو الفضل ها زا دیک كفت تا با سعدا N O‏ قتان کوخ نکی تو این رر ةة گفتم: ای شیخ! چه می‌فرمایی؟ گفت: درآی و بنشین و این کلمه را باش! که این کلمه با تو کارها دارد. و چون پیر ابوالفضل به رحمت حق تعالی پیوست و ما را در مدت حیات پیر هر اشکال که بودی به وې رجوع افتادی. حل اشکال ما را هیچ کس متعین نبود الا شيخ ابوالعباس. به امل رفتیم بنزدیک شیخ ابوالعباس» و یک سال پیش وی بودیم. » گویند که شیخ ابوالعباس راء در جماعت خانة ‏ موضعی بود که چهل و یک سال در آنجا نشسته بود درميان جع اگر شب درویشی نماز افزونی کردی؛ E‏ «ای o‏ بخسب يا نماز مکن» چنانکه دیگران را. و وی را در برابر خود خانگکی داده بود. یک شب شيخ ابوالعباس از صومعه بیرون امد مگر فصد کرده بود و رگش گشاده شده بود و شيخ ابوسعيد از آن حال خبر داشت. برخاست و زود از زاوي خود بیروں آمد و پیش شتخ امد و :دتشت وی :بشت و بشنت و جاهة از وی باز كرد و جامة خویش پیش وی داشت, شیخ بستد و درپوشید, پس جامة شیخ را بشست و نمازي کرد و بر ریسمان افکند و هم در شب خشک شد. بمالید و درنوردید و پیش شيخ اورد. شیخ اشارت کرد که: «ترا درباید پوشید ! » شيخ ابوسعید درپوشید و به زاوي خود رفت. چون بامداد شد, جماعت برخاستند و حاضر آمدند در شیخ ابوالعباس نگریستند جامة شيخ ابوسعید دیدند و در شيخ ابوسعید جامة شيخ ابوالعباس, در تعجب ماندند. شیخ ابوالعباس گفت: «آری. دوش نثارها رفت همه نصیب این جوان مهنکی آمد. مبارکش باد! » شیخ ابوسعید گفته است: «روزی ابوالعباس درامدند و بنشستند و گفتند: ما را با یکدیگر سخنی رفته است. ر یکی می‌گوید: اندوه ازل و ابد تمام‌تر و یکی می‌گوید: شادی ازل و ابد تمام‌تر, شيخ چه می‌گوید: شیخ دست به روی فرود آورد و 189 كفت الحمدللّه که منزلگاه پسر قصاب نه اندوه است و نه شادی. ا ف صباڅ ولامَساء. اندوه و شادی صفت تست و هرچه صفت تست مُحدّث است و محدث را به قدیم راه نیست. پس گفت: پسر قصاب بندۀ خدای است در امر و نھی؛ رھی در متابعت سنت. اگر کسی دعوی راه جوانمردان می‌کند گواهش این است. چون آن دو کس بیرون شدند پرسیديم ,که: آن دو کس که بودند؟ گفتند: یکی و هم شیخ ابوسعید گفته است که: دجون ‏ کردیم؛ گفت: بازگرد و با مهنه شو, تا روزی چند این عَلم بر در سرای تو زنند. ما به حکم ا اشاز ت او نار امد با هزار لفت و قوچ پیری بوده است به مرو از مشایخ ماوراء النهر, نام وی محمد ابونصر حبیبی و هرگز شيخ را ندیده بود.

وقتی خواجه ابوبکر خطیب که از ایم مرو بود و در درس قفال تسخ زا دیده بود نه خهت شغلی قضد تشابور کرد مخهد ځڼیبیئ به . تزدیک وی آمذ که «شنیدم که عزم نشابور داری. مرا سۇالى است. می‌خواهم که از شیخ ابوسعید پبرسی و جواب بازآری ولیکن بايد که او نداند که این سؤال من کرده‌آم. » گفت: «آن سوال ست ؟ » قت" «از وی بپرس که: آثار را محو بود؟ » گفت: «من این یاد نتوانم داشت بر کاغذی بنویس : ! « بنوشت و به وی داد. خواجه ابوبکر خطیب گفت که: «چون به نشابور آمدم و در کاروانسرای فرود آمدم. دو صوفی درآمدند و آواز دادند که: خواجه امام آبوبکر خطیب در کاروان مرو کدام است؟ آواز دادم که: منم. گفتند: شیح ابوسعيد سلام می‌رساند ِ9 می‌گوید که: ما آسوده نه‌ایم که تودر فرود آمدی, بايد که به نزد ما آیی! گفتم: به گرمابه شوم و غسل کنم آ نگاه بیایم. و از آن سلام و پیام حالی عظیم بر من آمد. که یقین دانستم که کس وی را خبر نداده است. به گرمابه شدم و غسل کردم. چون برآمدم. آن دو درویش را ديدم ایستاده با عود و گلاب. گفتند: شیخ ما را به خدمت فرستاده است. چون پیش شيخ آمدم و شيخ مرا بدید گفت: أهلا لشعدى والژأسول وَحبَّذا وجة الرَشُول لحب وجه الْمُرسِل سلام کردم. جواب داد و گفت: اگر تو رسالت آن پیر را خوار می‌داری. سخن او به نزدیک ما عزیز است. تا از موو وون افد ای :فا منرل نه هتزل کی تھ ارک بيا تا چه داری و آن پیر چه گفته است! از هيبت شیخ سؤال از خاطرم رفته بود. کاغذ را بیرون آوردم و به شيخ دادم. شیخ گفت: اگر جواب اکنون گویم بر تو لازم شود که باز گردی. شغلی که داری بگزار و چون بروی جواب ب گویم. تا در شا بور نودم ذز شت پیش شیع ولاتدرٌ(28/مدثر), ا اثر کجا ماند؟ سر در پیش افکندم و گفتم که: ‏ نشد. گفت: این در بیان دانشمندی نیاید, این بیتها یاد گیر و با وی بگوی: از من اثٹری نماند. , این عشق از E‏ ا کی ا ت ‏ چون به مرو امدم. در وقت پیر محمد حبیبی بیامد. قصه را جمله با وی بگفتم. و ان بيتها برخواندم۔ چون بشنید, نعره‌ای بزد و بیفتاد و از آنجا دو کس او را بیرون بردند. و هفتم روز در خاک بود. > شيخ قڈس سژه گفته است: «بر رسته دگر باشد و بر بسته دگر. > آنچه از علوم تعلی به تقریر نان دارد: و متفسک ان طابفه اا وخا آباءنا على آذه (23/زخرف) است. , بربسته است. ‏ 190 بیابان غرورش سرابی می‌نماید. چون ناصیة ملک الموت پدید آید, پیراية عاریت از سر زبان بردارند و رسوایی مرد ظاهر شود و آنچه تعلق به دل دارد. بر رسته است و از وی توقع ثمرات بسیار در دین و دنيا. روزی قؤال در پیش شیخ این بیت می‌خواند: اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن ‏ تابرلب تو بوسه دهم چونش بخ gوانی‏ شیخ گفت: «این بیت که گفته است؟ » گفتند: «عماره. » گفت: «خیزید تا به زیارت e E‏ در را یگانگی نه نه کفر است و نه دين کو نرو و ا و هم حضرت شيخ فرموده‌اند که: «این ابیات را در پیش جنازۂ ما برخوانید: خوبتر اندر جهان از این چه بود کار؟ دوست بر دوست رفت و یار بر یار ان همه اندوه بود و این همه شادی a a‏ شیخ را پرسیدند از معنی این خبر که: «تَقَكڙٌ ساعَةٍ خير مِنْ عِبادَة سَتَةٍ. » شيخ گفت: «اندیشة یک ساعته در نیستی خود.

, بهتر از عبادت یک ساله در اندیشةۀ هستی خود. » بعد از آن گفت: تاروی ترا بدیدم ای شمع طراز نه کار کنم نه روزه دارم نه نماز چون با تو :وم مجاز من جمله نماز چون بی تو بوم نماز من جمله مجاز استاد ابوالصالح. که مقری شیخ بود. بیمار شد. حضرت شيخ مرابوبکر مؤب راء که ادیب فرزندان شیخ بود بخواند و بفرمود که: «دوات و قلم و پاره‌ای کاغذ بیار تا برای بوصالح چیزی بنویسم. » دوات و قلم و کاغذ آورد شیخ گفت: «بنویس: حورا به نظارۀ نگارم صف زد رضوان به عجب بماند و کف بر کف کک کال :شه بر آن رکان فط ف رد زد اتذال ر ھم جنک در ضف رد خواجه ابوبکر فود آن را بنوشت و به نزدیک ابوصالح بردند و بر وی بستند. در حال صحت یافت و همان روز بیرون آمد. روزی شيخ بیرون آمد و در زیر درختی نشست که برگ آن زرد شده بود و این بیت خواند: تو از مهر زرد و من از مهر زرد تو از مهر ماه و من از مهر ماه شیخ را گفتند: «فلان تر زوئ اټ می زود ! » گفت: «سهل است. بَرَّغّی و صعوه‌ای نیز بر اب برود. » گفتند: «فلان کس در هوا می‌پرد ! » گفت: «زغنی و مگسی نیز در هوا می‌پرد. » گفتند: «فلان کس در یک لحظه از شهری به شهری می‌رود! » گفت: «شیطان نیز در یک نفس از مشرق به مغرب می‌رود. این چنین چیزها را بس قیمتی نیست, مرد ان بود که در میان خلق نشیند و داد و ستد کند و زن خواهد و با خلق درآمیزد و یک لحظه از خدای خود غافل نباشد. » شیخ را پرسیدند که: «تصوف چیست؟ » گفت: «آنچه در سر داری بنهی» و آنچه در کف داری, بدهی و از آنچه بر تو آید نجهی. » و هم شيخ گفته: «الله و بس» + و ‏ سواه هوس» و انقطعَ التفس. » 191 و هم شيخ گفته: «حجاب میان بنده و خدای» زمین و آسمان نیست» عرش و کرسی نیست, پنداشت و منی تو حجاب است. از ميان برگیر و به خداوند رسیدی. » شيخ فرموده‌اند که: «در سفر بودیم» به دیهی رسیدیم گفتیم: اينجا از پيران هيچ کس بوده است؟ گفتند: پیری بوده است که وی را داد می‌گفته‌اند. گفتیم: هیچ کس هست که وی را دیده باشد؟ گفتند: اینجا پیری است دیرینه که وی را دیده است. فرستادیم تا ان سی نامهد مردی بشکوه بود. پرسیدیم که: تو داد را دیده‌ای؟ گفت: کودک بودم که وی را دیدم. گفتیم که: از وی چه شنیدی؟ گفت: مرا قوت آن نبود که سخن وی دانستمی, لیکن یک سخن یاد دارم از او. روزی مرقع داری از راه رسید و به نزدیک وی درآمد و سلام کرد و گفت: پای افزار بیرون کنم. ايها السیخ که به تو بیاسایم. که گرد همه عالم بگشتم خود نیاسودم و آسوده‌ای نیز ندیدم. پیر گفت: چرا از خویش دست نداشتی تا تو خود بیاسودی و خلق هم به تو بیاسودندی؟ ما گفتیم: این سخنی تمام انست . که آن پیر کفته: برتز 1 ز این سخن نباشد. » و هم شيخ فرموده‌اند: صل این بیت ار باشد که مرد را به او باز نگذارند. رسول لن الاو غل و سلح هی أ الهم لاتكلني إلى تسى طرفة عَيْن ولا اقل مِنْ ذلک, مرا یک چشم زدن به خود باز مگذار و کم از آن! » «ما به مرو بودیم. پیری صراف را بدیدم گفت: ای شیخ! در همه عالم هیچ کس را نگذارد تا شربت آب به من دهد.

یا بر من سلام کند و همه خلق می‌خواهند تا ساعتی از خود برهند و من می‌خواهم که بدانم که یک ساعت کجا ایستاده‌ام. به آخر عمر اتی در وی افتاد و بسوخت. » و هم شيخ فرموده‌اند: «ولّذکژٌ الله اکبر ذکر خداوند بزرگتر است» نه چنانکه : تو او را یاد کنی, E E‏ ترا بباید جست این حدیث را و به جد فراپیش بايد گرفت. آن مرد گفت با آن پیرزن که؛: خدای را کجا جویم؟ گفت: دوست مادر! کجاش جّستی که نیافتی؟ هرکجاش جویی يابی. مَنْ طلبَ وَجَدَ, هر که جست یافت و هرکه جوید یابد. » E‏ «جوانی به نزدیک پیری درشد و گفت: ای پیر مرا سخنی بگوی! پیر ساعتی سر فرو برد و تفکر کرد پس سر برآورد و گفت: ای جوان! انتظار جواب می‌بری؟ گفت: آری. پیر گفت: هرچه دون حق اسټ جل جلاله پکرای سخن نکند و هرچه سخنٍ حق است عر و علا به عبارت درنیاید. ان الله الیئ اله فو ان توضف یوصفی او يُذکر بذکر. » یکی از این طایفه گفته است که: «مدتی پیش شيخ ابوسعید بودم. خواستم که به e ‏ چون به بغداد روی و ترا پرسند که چه دیدی و چه فایده گرفتی. چه خواهی گفت؟ گویی رویی و ریشی دیدم؟ گفتم: تا شيخ چه فرماید. شیخ گفت: هر که تازي داند این بیتها پر وی خوان: ‏ قہالوا: حُراساڻ رجت شيا لبس ةة فى جماله ٹانی قَفْلْث: اتك رؤا مَحاس ته فَمَطاع الشمُس هن حُراسان و هرکه تازی نداند این رباعی بروی خوان: ۴ سبزی و بهشت نو بهار از تو برند انی که به خلد یادگار از تو برند در چینستان نقش و نگار از تو برند ایران همه فال روزگار از تو برند» خدمت شیخ از استاد ابوعلی دقاق پرسید که: «این حديث بر دوام بود؟ » استاد گفت: «نه. » شيخ سر در پیش انداخت. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! اين حديث بر دوام بود؟ » گفت: «نه. » شيخ دیگر بار سر در پیش افکند. ساعتی دیگر سر برآورد و گفت: «ای استاد! این حدیث بر دوام بود؟ » گفت: «اگر بود نادر بود. » شيخ دست بر هم زد و گفت: «این از آن نادرهاست. « خدمت شيخ شب جمعه. وقت نمازخفتن, چهارم شعبان. سنة اربعين و اربعمائة از دنيا 192 رفته و عمر ایشان هزار ماه بوده است. 0- شیخ ابوالقاسم کژگانی» قڈس الله تعالی سژه نام وی علی است. در وقت خود بی نظیر بود و در زمان خود بی بدیل. نسبت وی به سه واسطه که شیخ ابوعثمان مغربی و شيخ ابوعلی کاتب و شيخ ابوعلی رودباری‌اند به سیدالطایفه جنید می‌رسد. وی را حالتی قوی بوده است. چنانکه همه را روی به درگاه وی بوده است. در کشف واقعة مریدان آیتی بوده است ظاهر. صاحب کشف المحجوب گوید که: «وقتی مرا واقعه‌ای افتاد. طریق حل آن بر من دشوار شد قصد شیخ ابوالقاسم کژگانی کردم. ودی فم که بر در سر ۍ وی بود تنها بود. واقعة مرا بعینها با ستونى . من ناپرسیده جواب خود یافتم. گفتم: ايها الشيّخ! اين واقعة من است. e‏ ای پسر! این ستون را خدای تعالی در این ساعت با من ناطق گردانید تا از من این سؤال کرد. » روزی شیخ ابوسعید و شیخ ابوالقاسم قدس الله تعالی روحهما در طوس با هم نشسته بودند بر یک تخت, و جمعی درویشان در پیش ایشان ایستاده. بر دل درویشی گذشت که: «آیا منزلت این دو بزرگ چیست؟ » شيخ ابوسعید روی به آن درویش کرد و گفت: «هر که خواهد دو پادشاه به هم بیند در یک وقت. در یک جای؛ بر یک تخت گو در نگر!

» آن درویش چون بشنید, در آن هر دو بزرگ نگریست. حق تعالی حجاب از پیش ا ا و ا بدبد. پس به دلش بگذشت که: «آیا خداوند تبارک و تعالی را امروز در زمین هيچ بنده‌ای است بزرگوارتر از این هر دو شخص؟ » شیخ ابوسعید روی به ان درویش و گفت: «مختصر ملکی بود 8 ور رور ر ان ا وو وو وا م هزار فرا نرسد, و هفتاد هزار بنرسد! » 71 خواخة مطقر بن أخمد بن خمدان فدهن الله تخالى روخة کنیت وی ابواحمد است. خدای تعالی دربالش ریاست در این قصه بر وی بگشاد و تاج کرامت بر سر وی نهاد و وی را بیانی نیکو بود و عبارتی عالی در فنا و بقا. شيخ ابوسعید ابوالخیر قدس سره فرموده‌اند که: «ما را به این ر از راه بندگی آوردند و خواجه مظفر را از راه خداوندی, یعنىی ما ر ا کر مشاهدت يافتیم؛ وى از مشاهدت به مجاهدت أمد. » 1 صاحب کشف المحجوب گوید که: «من از وی شنیدم که گفت: آنچه بندگان را به قطع بوادی و مَفاوز و فیافی روی نمود» من در بالش و صدر یافتم و اصحاب رعونت این قول را از ان پیر به دعوی بردارند و ان از نقص ایشان بود و به هیچ حال عبارت از صدق حال دعوی نباشد خاصه که با اهل آن. » روزی خواجه مظفر در نوقان می‌گفت که: «کار ما با شیخ ابوسعید همچنان است که پیمانه‌ای ارزن یک دانه شيخ ابوسعید است و باقی من. یکی از مریدان شیخ آنجا حاضر بود. از سرگرمی برخاست و پای افزار کرد و پیش شیخ آمد و آنچه از خواجه مظفر شنیده بود بگفت: شیخ گفت: برو و خواجه مظفر را بگو که: ان یکی هم تویی! ما هیچ چیز نیستیم. » 2 شوق طو سى دمن الله الى وة نام وی محمد است. از عقلای مجانین بوده است و سخت بزرگوار و صاحب حالت بکمال. در شهر طوس می بودہه است, و قبر وی انجاست. در آن وقت که شيخ ابوسعید ابوالخیر از مهینه عزیمت نشابور کرده بود به یکی از دیهها که در نواحی طوس بود رسید. در نشی :راا کف «به شهر طوس بايد رفت به 193 نزدیک خواجه محمد معشوق,. و با وی گفت که: دستوری هست که به شهر و ولایت تو دراییم؟ » چون ان درویش برفت» شيخ بفرمود تا اسب زین کردند و بر اثر وی سوار شدند و همه صوفیان در خدمت شيخ. چون به یک فرسنگی شهر رسید, به موضعی که از آنجا شهر را بتوان دید. اسب شیخ بایستاد و همه جمع بایستادند. چون آن درویش پیش معشوق رسید و پیغام شیخ بگزارد. معشوق تبسم کرد و گفت: «برو بگوی تا درآید. » چون معشوق این سخن بگفت. شيخ از آنجا اسب براند و جمع روان شدند. در راه آن درویش به شيخ رسید و سخن معشوق بازگفت. شیخ هم از راه پیش معشوق آمد و وی شیخ را استقبال کرد و دربرگرفت و گفت: «فارغ باش که این نوبت که اینجا زنندہ روزی چند را بر درگاه تو خواهند آورد. » عين القضات همدانی در بعضی از رسایل خود نوشته است که: «محمد معشوق نماز نکردی. ار خواخه محمد موه وار خواجه امام فوع الى رضي الله تعالی عنهم. نودم که رور امت صدیفان را ههه این تهنا بود که کا شکی خاکی بودندی که رور محمد معشوق قدم بر ان خاک نهاده بودی. این محهد ترکی قبا بسته بود. یک روز در جامع طوس امد. شیخ ابوسعید ابوالخیر رحن الله عة مجلس هى دنفت اين محمد بندی بر قبا زد و شيخ ابوسعید را ا ا چون ساعتی برآمد. شیخ ابوسعید گفت که: ای سلطان عصر و ای سرور وجود!

بند قبا واگشای که بند بر هفت آسمان و زمین نهادی! :« 373- آعتر على غو رخمة الله الى عین القضات در بعض مکتوبات خود در بیان آن که به هیچ گونه حضور و غیبت یکسان تود یلگه ذل با وجوه قرت القلوب قاضای فرت الابدان هم کا می گوید که امیر گلی :قو یری بزرگ بود مریدی داشت او را محمد شهرآبادی نام یک روز این مرید را بفرستاد تا از بازار چیزی آرد. این مرید برفت و همانا چیزی حاضر نبود. در وقت خود را بفروخت و آن چیز که پیر خواسته بود بخرید و بدو فرستاد. چون چند روز بر این واقعه برآمد. آن کس که آن مرید را خریده بود مگر واقف شد بر حقیقت کار او زا کسیل :کرت ا ین بتر افد چون درآمد. امیر علی با او گفت: ای جوانمرد! چندين هزار سال خان ما در عیب در فشق افرش تو فی سوخت. این پس یود که اتن فزاق ظاهر نیز درمی‌بایست؟ یک هفته قرب ظاهر هم بباید. » و هم وی گوید در بیان حال جماعتی که بی راهبری راه نامسلوک رفتند. بعضی از یشان را مغلوبی در پناه خود نگاهداشت و مستی سایبان سر ایشان شد و هرکه با تمیز بود سرش برداشتند: و از جملة مغلوبان ان دو ترکمان بودند که حسین قصاب از ایشان حکایت کرد که: «با کاروانی عظیم در راهی می‌رفتم, ناگاه دو ترکمان از ميان آن کاروان بیرون شدند و راه نامسلوک را در پیش گرفتند. با خود گفتم که این دو ترکمان مگر راهی می‌دانند نزدیک‌تر از این راه معهود. پی بر پی ایشان نهادم و می رفتم. . و کاروان را همچنان بگذاشتم. شبی بود تاریک, چون پاره‌ای راه برفتم. ناگاه روی ماه پوشیده شد به ابری سیاه. من راه گم کردم. ولیکن چاره نمی‌دانستم جز رفتن. 8 : می‌رفتم. چون صبح رسید. کوهی پدید امد. ان دو ترکمان مردوار پای بر ان کوه نهادند و به یک ساعت بر آن بالا شدند من نیز جانی می‌کندم» ساعتی بیفتادمی و ساعتی رھ ار خوسر ان کیو هد اغات ظلوع می کرد الفکر اهي لے خیمه‌هایی بی نهایت زده و در آن ميان خیمه‌ای ديدم عظيم, پرسیدم که: آن خیمه از آن کیست؟ گفتند: از آن سلطان است. پای راست از رکاب بیروںن آوردم. آوازی به کونشة رسد که سلطان در خیمه نیست, برنشسته است و به شکار شده. مرا عقل زایل شد پای چپ در رکاب بماند و پای راست بازآورده. هنوز در انتظار آنم که سلطان بازگردد. 194 عين القضات, گوید که: «آن دو ترکمان یکی محمد معشوق بوده است و یکی امیرعلی کو الل ال ارا 4- شیخ ابوعبدالرحمان السّلّمی الٹیسابوری» رحمه الله تعالی نام وی محمد بن حسین بن محمد بن موسی السلمی است. صاحب تفسیر حقایق و طبقات مشایخ است, و غیر ان مصتّفات بسیار دارد. مرید شیخ ابوالقاسم نصرابادی است و خرقه از دست وی دارد, و نصرابادی مرید شبلی است. و شيخ ابوسعید ابوالخیر بعد از وفات پیر ابوالفضل به صحبت وی رسیده و از دست وی خرقه پوشیده. شیخ ابوسعید گفته که: «نزدیک شیخ ابوعبدالرحمان سّلمی درشدیم, اول را دیدیم. مرا گفت: ترا تذکره‌ای نویسم به خط خویش. گفتيم: . بنویيس ۰ ! بنوشت به خط خویش: سمعت جَڈى ابا عمروبن تيد السّلمى يقول: سَمعْبٌ اباالقاسم الجنيد بن محمد البغدادى يقول: الأصوف هو اللو من زا5 عَلیک يالْْلْقِ زاد علیک بالڭصۇف. واخسن ها قنل. في تفسير الخلق ما قال الشيخ الأمام ابوشهل الضعلوكى: الخلق هو الاعراض عن الاعتراض. » صاحب کتاب فتوحات مکيّه قڈس الله الى نة فى التات الخادى و السن ومانة: في المقام الذى بين الضديقية و الثبوة.

می‌گوید که: «در محژم سن سبع و تسعین و جما ةة اتن ماه ور افده و من در سفر بودم در بلاد مغرب حيرت بر من غالب شد و به جهت تنهایی و انفراد وحشتی عظيیم ړوی نمود. و نمی‌دانستم که نام آن مقام چیست با وجود آن که مرا حاصل بود. پس با آن حیرت و وحشت از آن منزلی که بودم رحلت کردم, و بعد از نماز دیگر به خانۀ شخصی که میان من و وی مؤانست تمام بود فرود آمدم و از آن حيرت و وحشت با وی سخن می‌گفتم. ناگاه ديدم که سایة شخصی ظاهر شد. از جای خود برجستم. گفتم: شاید که کسی باشد که نزدیک وی مرا قررجی حاصل آید. مرا معانقه کرد. کون تال کردم ددم که شخ ابو ندال جمان تفلفن است که روح وی در صورت جسدانۍ متمثل شده است و حقٌ سبحانه به جهت رحمت تر فن وی راه من فر ستادھ با وی کفتم که تزا در این مقام می سة! كفت :که در این مقام قبض روح من کرده‌اند, و در این مقام از دنیا به عقبی رفته‌آم و همیشه در اين ¿ مقامم. پس ذکر وحشت و عدم مؤانست خود در آن مقام کردم. گفت: الغريبُ مُستَۇڃشٍ. پس گفت: بعد ان سَبَقَّتْ لك العِنايَةٌ الألهيةٌ بالحصول في هدا المَقام, قَاحْمَدٌ الله يا أخي! درا کیا ان کد اشر ل ا ور ای اما باشی! وی را گفتم: با اباعبدالرچمان! این مقام را هیچ نامی نمی‌دانم که به آن نامش خوانم. گفت: هذا ر سى مَقامُ القربة. فَتَحَفَق به! » ¿ ابوعبدالرحمان گفته است: «ألذي لاد لِلصّوفي منه شیئان: الصّدق فى الأحوال. وَالاَدَتُ في المَعاملات . “« N E ‏ ا ا ا ا ا 0 ابوعلی ثقفی صحبت داشته است 9 شبلی را دیده بود. مجاهدة دایم داشت ودر علوم ساملت کامل بود: چون شيخ ابوعبدالرحمان متولد شد هر ملکی که داشت بفروخت و به صدقه د[د. او را گفتند: «پسری آمد هیچ برای وی بازنگرفتی؟ » گفت: «اگر صالح بود هُوَ يتوڵی الطالحين (196/اعراف), و اگر مفسد بود من آلت فساد نداده باشم. » 195 6- ابوسهل الضّعلوكى. » رحمه الله تعالى نام وی محمد بن سليمان الصّعلوكى الفقير. كان إمامَ وقته فى علوم السْريعَة و واحد زاو ل ت ا او حا و المرتغش و ابا على الثقفي و راق اباالحسن الفوشنجى و ابانصر الضفار اللمسابورى: وان :چن السّماع طَيْبَ الوَفْتِ. شیخ اپوعیدالرحمان سلمی گوید که: «ابوسهل صعلوکی را از سماع پرسیدند. گفت: يَسْتَحبٌ لأهل الحقايق و بُباڅ لأهل الْعِلْم وَبَكَرُةٌ لأهل الفِشق والفجور. » وی گفته که: «هرگز دست در جیب نکرده‌ام و گره بر چیزی نزده‌ام و مرا قفل و کلیدی نبوده است. » و هم وي گفته: «قد تعذی ف ی :ان کون ھر ی ابوعبدالله ختنی گفته که: «خواجه مشعوف است به سخن سجع. چرا چنين نگفت, که این به است: قد تَجَٰی مَنْ تَمَٹّی أن یکون كَمَنْ تَعنّی؟ » شیخ الاسلام گفت: «این به است, و هیچ کس چنان نگفته که من که: او را به طلب نیابند اما طالب يابد. » و تُوفى ابوسهل الصعلوكى بنيسابور فى ذى القعدة سنة تسع و ستين و ثلثمائة» و e‏ انوالط ت فول ن :مهد بر موان الخو كي امام فن رخبت ن اة و يو ا ل «من ر تَصَدَرَ قبل أوانه. قَقَد تصڈى لهوانه . “« روزی سهل صعلوکی در درس گفت,که: «مَحْميّة یعنی اهل وی گفت که: : در همة قران مرا این شگفتتر می‌آید که اللّه تعالی با موسی می‌گوید که: واصطتغنک لسی(41/طه) . » شیخ الاسلام گفت که: «مرا حسد است بر این سخن که وی گفته. » 7- شيخ ابوالقاسم الفشیری» رحمه اللّه تعالى ا a a ‏ ‏ “نوكي قى.

رتت الأخر سنة جمس و سن و 7 په صاحب کشف المحجوب گوید که: «امام قشیری را از ابتدای حالش پرسیدم. گفت: مرا وقتی سنگی می‌بایست از بهر روزن خانه. هر سنگ که برمی‌گرفتم گوهری می‌شد, می‌انداختم. و این از ان بود که هر دو به نزدیک وی یکسان بود. لابل که هنوز جوهر خوارتر بود که وی را ارادت آن نبود و ارادت سنگ داشت. » و هم صاجب کشف المحجوب گوید که: «از وی شنیدم که گفت: مثلٌ الصُوفی كَمَثلِ البرّسام أله هَڏيان وآخِرُه سکونڻ. فاذا تمکنت حرست کو و هم قشیری گفته است: «الٹوحیڈ: سُقوط الرَسّم عِند ظُهور الاسم, قَناءٌ الأغيارٍ عند طلوع تلاشى الخلائق عند ظهور الحقائق, فَقَد روية الأغيار عند وَجِْدِ فة الجَبّارء جل دكزه. » و ما أنشد لنفسه: سّقی اللة وقتاً ک2 اا يوجهكم وَيْغْرُ الھوی فقي ‏ الأنس ضاچک أقمنا راتا والعيونٌ قری رة وأضنحت يو E a‏ سوافک 8- شيخ ابوالعباس شقانی» رحمه الله تعالی نام وی احمد بن محمد إاست. در فنون علوم چه اصول و چه فروع امام بود و مشایخ بسیار دریافته بود و از کرای اهل تصوف بود. صاحب کشف المحجوب گوید: «مرا با وی انسی عظيیم بود و وی را بر من شفقتی 196 صادق و در بعض علوم استاد من بود و هرگز از هیچ صنف کسی ندیدم که شرع را به تزذیک وی تحظیم بیشتر بود از ان که به نزدیک او پیوسته از دتیا و عقبی نفور بودی و وجرا یز بست مالین اس که به بقن واه بود و آن. آن انیت که هی‌پاد که خداوند تعالی مرا به عدمی برد که هرگز آن عدم را وجود نباشد, زیرا که هرچه هست از مقامات و کرامات جمله حجاب و بلااند, و آدمی عاشق حجاب خود شده. نیستی در ذیذار قن آز :ارام یا خجابت: و چون حق تعالی هستیی است که عدم بر وی روا نباشد. ‏ شىد؟ » و هم صاحب کشف الهحجوب گويد که: «روزی پیش ابوالعباس درآمدم. وی را ديدم که می‌خواند: صَرَب الله مَّلاً عَبْداً لوكا لايَقَدِر على شیءٍ(75/نحل). و ھی کر نندت :و تفر فی ر5 شدانیی که اروا ذاهد رفت كك اها اله ةا ایز حه جال ازست؟ گفت: يازده سال است تا وردم اینجا رسیده است و از اینجا درنمی‌توانم گذشت. » روزی شيخ ابوسعید E‏ اکابر سادات نشابور بود به سلام شيخ امده بود ودر پهلوی شيخ نشسته. شیح ابو الیاهن:شقانی درام شح او زا بالای سند اجل تشاد شد جل از آن رجه شه و داوریی در اندرون وی پدید آمد. شپخ روی به سِيّد اجل کرد و گفت: «شما را که دودار ند یرای مطاف صلی الله عله وسل وف دارند و اینها را که دوست دارند برای خدای دوست دارند. » شیخ ابوالعباس شقانی گوید که: «روزی به خانه آمدم. سگکی زرد ديدم به جایی _ خفته. پنداشتم که از محله درامده است. قصد راندن وی کردم. به زیر دامن من درامد و ناپدیدار شد. » 9- ابوالفضل محمد بن الحسن الحَبّلى» رحمه الله تعالى وی غیر شیخ ابوالفضل بن حسن سرخسی است. وی در بیت الجن وفات کرده است که دیهی است بر سر عقبه؛ نزدیک به دمشق. صاحب کشف المحجوب گوید که: «اقتدای من در طریقت به آاوست. عالم بوده به علم تفسیر و روایات. مرید حُصری بود و صاحب س وی؛» و از اقران ابوعمرو قزوینی و ابوالحسن سال به. و شصت سال به حکم عزلت به گوشه‌ها می‌گریخت و نام خود O ‏ عمری نیکو یافت. و آیات و کرامات وی بسیار است. اما لباس و رسوم متصوفه نداشتی و با اهل رسم شدید بود و من هرگز از وی مَهیب‌تر مرد ندیدم. از وی شنیدم که گفت: الدنيا يَوْمٌ وَلنا فيها صوه مٌ.

دنیا یک روزه است و ما را در آنجا وظیفه روزه است. ‏ ریختم» بر خاطر من گذشت که چون کارها به تقدیر و ا ا ا ا ای پسر! دانستم آنچه اندیشیدی. هر حکمی را سببی است. چون حقٌ تعالی خواهد که عوان بچه‌ای را تاج مملکت دهد نخست وی را توبه دهد و به خدمت دوستی مشغول کند تا این خدمت کرامت وی را سبب گردد. وقتی دیگر از بیت الجن قصد دمشق داشت. باران آمده بود و ما در گل به دشواری می رفتیم؛ . نگاه کردم نعلین شیخ خشک بود. با وی گفتم, گفت: آر یا فن همت از راه توکل برداشته‌ام و باطن خود را از راه وحشت نگاهداشته. خداوند تعالی قدم مرا از وَحَل نگاهداشته است. » و هم صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی گفت که: وقتی اولیای خدای تعالی را اجتماعی بود در بادیه. پیر من حصری مرا با خود ببرد. گروهی را دیدم که هر یک بر بختیی می آمدند: خضزری با ايشان التفات نكرد. تا جوانۍ ديدم می‌آمد با نعلین گسسته و عصای شکسته و پای از کار شده؛ سر برهنه. اندام سوخته. نحیف و نزار گشته. 197 حصری برجست و پیش وی باز رفت, و وی را به درجه‌ای بلند بنشاند. من متعجب یڈ قد ا آن ار س ردم که ان که نود؟ کے ولتی . اسک ای وای خدات e‏ 0- على بن عثمان بن ابی على الجلابی الغزنوى» رحمه الله تعالی است و به صحبت بسیاری از مشایخ دیگر رسیده است. صاحب کتاب کشف المحجوب است که از کتب معتبرۀ مشهوره در این فن است, و لطایف و حقايق بسیار در ان کتاب جمع کرده است. وی گفته که: «از شیخ المشایخ ابوالقاسم کُرگانی رضی الله تعالی عنه پرسیدم که: درویش را کمترین چیز چه باید تا اسم فقر را سزاوار گردد؟ گفت: سه چیز باید و کم از سه چیز نشاید. یکی بايد که پاره‌ای راست بداند دوخت, ودیگر سخنی راست بداند گفت و شنود و دیگر پای راست بر زمین داند زد. گروهی از درویشان با من حاضر a‏ چون به منزل خود باز آمدیم, گفتیم: اید تا جر کی در, ا ا E‏ اکے اراس دوزی راست باشد. و سخن راست آن باشد که به حال شنود نه به مُنیت و به حق وجڈ در آن تصرف کند نه به هزل و به زندگانی مر آن را فهم کند نه به عقل. و پای راست بر زمین زدن آن باشد کو به وجد بر زمین زنډ نه به لهو. و این اسشځن را تنه یشن آن بزرگ نقل کردند, گفت: آضات گل: جبره الله تعالی. » و هم وی گفته که: «وقتی به مهنه بر سر قبر شيخ ابوسعید نشسته بودم تنها. کبوتری ديدم سفید که بیامد و در زیر آن فوطه شد که بر گور فکنده بودند. چون برخاستم و نگاه کردم در زیر فوطه هیچ نبود. روز دوم همان بدیدم و روز سیم نیز E‏ آن فرو ماندم. تا شبی وی را به خواب ديدم و از وی آن واقعه پرسیدم؛ گفت: ان کبوتر صفای معاملت من است که هر روز به منادمت در گور من آید. » س 31- خواجه احمد حمّادی سرخسی» رحمه الله تعالى صاحب کشف المحجوب گوید که: «وی مبارز العباد وقت بود و مدتی رفیق من بود و از روزگار وی بسی عجایبها دیدم. روزی از وی پرسیدم که: ابتدای تو چگونه بود؟ : وقتی من از سرخس و به بیابان درآمدم بر سر اشتران, و مدتی آنجا بودم و پیوسته دوست داشتمی که زه بودمی و نصيب خویش به دیگری دادمی» 9 قول خدای تعالی در پیش دل من تازه همی بودی که: وَيُوْثِرونَ على أَنْعُسِهمٌ(9/حشر) و بدین طایفه اعتقادی داشتم.

روزی شیری از بیابانی برامد و اشتری را از آنِ من بشکست و بر سر بالایی شد و بانگی بکرد. رجه اندر دان شه شاع ودند از انو اغ چون بانگ وی بشنیدند بر وی جمع شدند. وی بیامد و اشتر را از هم بدرید و هیچ نخورد و باز بر سر بالا شد. سباع به جمله از گرگ و شغال و روباه و امثالشان درافتادندو سیر بخوردند» و وی می‌بود تا همه بازگشتند. آنگاه بیامد و قصد کرد که لختی از آن بخورد» روباهی از دور پدید آمد. شیر بازگشت و بر بالا شد تا آن روباه نیز چندان که بایست بخورد و برفت. شیر فرو امد و لختی بخورد و من از دور نظاره می‌کردم به ذکت رفن به اتی فضیح سرا فت ہا اجا انار بر لقف کار گان :بود و نار مردان دین جان باشد. چون من این برهان از وی بدیدم؛ دست از همه شغل بداشتم و 198 2- ادیب گمَندی» رحمه الله تعالی وی از معاصران صاحب کتاب کشف المحجوب است. گویند که بیست سال بر پای ایستاده بود جز به تشهد نماز ننشستی. ازوی پرسیدند که: «چرا نمی‌نشینی؟ » گفت: «مرا هنوز درجة ان نیست که اندر مشاهدۀ حق بنشینم. » 3- ابوالحسن مثنی» رحمه الله تعالی نام وی على بن مثٹّی است. , شیخ ابوسعید ابوالخیر گوید که: «من جوان بودم, به انت اا یک او اسک راف د ار عا کل او ی ود ا شا صحبت کرده بود و میان ایشان نقارها رفته بود. در بر من نشسته بود درویشی مرا کت زیر ابوالخهن رسن ا ما را ار ای کا ی ویو من کو تما الشح! ما را از شاو نی گوی! کت جرا تمت ار زسول صلی الله عله و سلم ویک بکؤی؟ نقتم ار فر د ورگوی! ار فت كد رسول صل الله علبة و سلح ف است که: ا فرو نیامدی مگر سورة الكهف. خود تمام بودی. » و هم شیخ ابوسعید گوید که از شیخ اپوالحسن شنیدم که گفت: «در جامع بغداد بر کار مجلس شیلی اساد شخصی آنا رسد در کشوت این خو پرسید که اا الي غالا داد د د ها الشائل عن الوصل, أسقط العطقفَتَيِنِ و قد وصلّت. سایل گفت: یا ابابکر! ما القطمَتان؟ شبلی گفت: قامَ دُروةٌ بين بدیکم فحجیتگم عن الله پس سایل گفت: یا اپابکر! ماتلک الِذْروهةُ؟ گفت: الڈنیا و العقبى كذا قال را ملك من ثري الذثا وملك هَن ثري الأخرة(152/آل: رانا فا ن بر الله عار ان لى هت ارتل الله الله واا مك وال ال الله امن هة هو ولاكاة اح ماشو الا هی سجاه انه وخا اترک 2 بعد از آن غش کرد و بیخود وی را برداشته به خانة وی بردند. » 4- شيخ احمد نجار استرابادی» رحمه الله تعالی شيخ الاسلام گفت که: «وی شیخ خراسان است و با شبلی و مرتعش صحبت داشته. شبلی وقتی شارب وی باز کرده بود. وی گفته که: هر گر پس از آن تاز تیایست کرد 35- شیح ابوزرعة رازی» رحمه الله تعالىی نام وی احمد بن محمد است. شیخ الاسلام گفت که: «من سیزده تن دیده‌ام که وی را دیده‌اند. » شاگرد شبلی است. وی را گفتند: «همه روز طیبت می‌کنی؟ » گفت: «من هيچ مايه ندارم به غير از این که درویشان از سخن من می‌خندند. « شيخ الاسلام گفت که: «وی را پس از مرگ به خواب دیدند. گفتند: حال تو چون شد؟ گفت: مرا پیش خواند و گفت: تویې که زره پوشیدی در دین من با خلق؟ من . اک گنت قل ولت دیل فلت لی فل جا لی راا م اه روی دل به سوی من نداشتی؟

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl) · 9 · Qur'an & Sunnah