Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)
و چنین گفتهاندکه اول درم ودینار کهدردنیا بزدنداپلیس آثرا بر گرفت ودرچشم مالید و بوسه همیداد وهمیگنت: هر کهتر دوست داردینده منستو بحبی بی معاف ز تخرفان علية یگ بد: دینار ودرم که دم است ودست بویمبرید تاافسون وی بندانید اگرنه زهر وی ترا هلاك کند گفتند افسون وی چیست گفت : دخلی ازحلال بود وخرحی بحقد مسامة بی عبدا (ماك اندر نز دیکعمر بو بدا لهز بز شد وقت وفاتویو گفت یاآهیر الموّمنین کار 0ِِ_ِ دی کههیچکس گر ده است :سیزده فرزند داری وایشان را درمی ودیناری بنگذاشتی کت مرا راست باز نشانید » ویرا باز نشاندند » گفت: ملک ابشائر تیک ندادم و ملک دیگری بابشان ندادم » و فرزندان من ازدو بیروننه اند: یاشاسته و مطییع باشند باناشاسته که شاسته و مطیمحق سبحانهوتعالیباشد ویرا خودحق سبحانه وتعالیبسندهاست» دا گرناشایسته است بپرصفت که افتد باك ندارم. ومحمد بن کمبالقر کی مرحمهاله علیه_ مال بسیار داشت گفتند برای کود کان بگذار , گفت نه» که این مال برای خوبش بگذار ۶ نزد حق سبحانه تعالی» وخدایرا سبحانه و تعالی بگذارم برای فرزندان تا ایشانرا خود نیکو دار د. دبحیی وی معا ۳ بد دومصیبت است مالدار ۱ را بوقت مر ک که هیحکسر اآن نیست:یکی آنکه مال همه ازوی فر استاننده دیگر آنکه ویر یمه بگیر ند و ثعو 3 - بالله منذلکت ِ# س [6- دوز وی هداب و واه اد سا او ها او 9 وا و و 9 و ۱9۱9 ۱۱ و ات تن ۵ و تا ات ون تا تن و ی ی و ری و و ی سا هم ی مق و ما و و و و و و و[ و و و و و و و و و و و وه ۵ و نم و وه ی اي و ی و راه سلو دی بو دن ۳ ۳ بدانکه مالهرچندنکوهیده استبوجوه نیز ستوده است ازوجپی: که اندروی هم شزست و هم خبر » و از اینست که حق سبحانه وتعالی وی را خیر خوانده است در قر آن و گفته ۰ آن رگ خير أً الوصية . الایه » ورسول - علیه السلم- گفته است : نيك چیزی است مالشایسته مرد شایسته را » ؛ و کنت : کادالفشران- یکون کف رابیم آ نست که درویشی بکفر ادا کند» وسبب آنست که کس ی کهخویشتن را اندر مانده وحاجتمند يك من نان همیبیند و اندران حان همی کند وفرزندان و اهل خویش را رنجور همی بیند و آندر دنیا تعمتپاء سبار همیبیند شیطان باوی گوید : این چه عدلست و این چه انصافست که از خدای همیبینی داین چه قسمت ناهموار است که کرده است که ظالمی وفاسقی را چندان مال داده است که نداند که چه دارد وچه کند و بیجارء را از کت هلالک می کند ويكدرم بوی نمیدهد ؟ گر حاحت تو نمیداند خوداندر علم خلل است واگر تواندو نمیدهد اندر جود ورحمت خلل اشت واگر برای آننمیدهدتا اندر خرتئواب دهد بیر نج -کرسنگی و اب 2 آ نداد چرا همیندهد ؟ وا گر نمیتو اند داد پس قدرت بکمال نسست : ودر حمله : اعتفاد کردن که وی رحیم است وجود است و کریم است وهمه عالم را اندر رنج همی دارد وخزانه وی بر نعمت و نمیدهد » این دشوار بود دشیطان اینجا راه وسوسه یابد؛ ومستلهٌ قدر که سر آن برهمه پوشیدهاست فراپیشویدارد تاباشد که خشم برویغالب شود » فلك را وروز کار را دشنام دادن گیرد و همیگوید : فلك خرف شده است و روز گار تعارز _ شده است و نعمت بنامستحقان میدهد » واگر با وی گویند که این فاكت و این روز کار مسخرهست آندر قدرت آفر ید کار ؟
اگر گوید نیت کر نود وأ کر گوید هست حفا بر خدای سیحانه وتعالی گفته باشد و آن نیز کفر بود . و ب-دین گفت رسول علیه السلم: « لا نسیوآلدهر ذان اه هو آلدهر - دهررا تارفن ۳ دهر خدای است »که آنکه شما تقو التگاه کار همی دانید و 1 دهر نام کسر دهادد خدای سبحانه وتعالی ۳ مساز درویشیبویکفر آ ید , الا اندرحق کسی که ادمان -۵۳6- ۵ ۵۵۱ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ لابق با چام ۱۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ما سا باب ۵ ۵ ۱ ان ها با بر ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ نا ۵ 5 و اه ار و و ۵ 8 ۵ ۵ 0 ار و 5 ۵ ۵ ۵ 0 و و و و ۵ اد را ار با هه و و و ۵ و و ۳ وی جنان غالب بود که از خدایتعالی بدردیشیراضی بود وداند که خبروی اندر ا ی که درویش بود »وچون بیشتر خلق بدین صفت نباشند اولیتر آن بودکه قدررکفایتی دارند» پس مال ازین سیب اژوجهی محمودست . وحه دیگر آنکه مقصود همه زیر کان سعادت خر نست ؛ ورسیدن بدانمسکن مت پسه نوع نعمت : یکیاندر نفس است چون علم وخلق نیکو » و یکی اندر ن است وآن تن درستی وسلامتست یکی یرون تناست وان ازدنبافدر کیا شنت وخسیسترین آن نعمت است که بیرونتن است و آن مال است ؛ و خسیسترینمال زر وسیم است که اندر وی هیچ منفعت نیست» لیکناز برای نان وجامه است ونان وحامه بر ای تست و تن بر ای حمالی حواس است و حواس برای آست که دام عفل باشد وعقل بر ای نست که چر آغو نوردل است تافرا حضر تالبیت بیند ومعر فتحاصل کند که هعرفتحق سبحانه و تعالی تخم همه سعادن است بس غابت همه خدایسیحانه و تعالی است : اول ودست و آخروی؛ این همه زاهست بوی » هر که این بدانست از مال دنیا آن مقدار فراگیردکه اندرین راه بکار آ ید وبافی زهر قانل شناسد : مال وی شایسته بود مرد شایسته را ومحمود باشد . وبرای این گفت رسول - علیه السلم که : پارب قوت آلمحمد بقدر کفایت کن : که دانست که هرچه بیشاز کفایت است از وی بوی کفر آید . یس هز که این بدانست هر گز مال دوست ندارد » هر که چیزی برای عرصض دیگر طلب کند آن غرص را دوست داشته باشد نه آن چیز را » پسهر کهمال را دوست دارد اندر نشس خورش و ۳ ومعکوس است وحششت وی نشناخته است ؛ و ببرای این گفت دسول - صاميالة علیه و سل - : « تمس عبدالدینار و لهس عبدالدر هم - ت نسارست ده دیاز و ۳ نسارست نده درهم» 4-5 هر که اندربندچیزی بود ند آن بود . و برای این و ابر اهیم خلیل علیهالسلم « و اجنبنیو بنی الا تعبدالاصنام » یعنی: مراوفرزندان مرا اذبتپرستیدننگاهدار بدین بت زر وسیم را خواست »که بت همه خلق اینست که روی بویدار ندهچهمنصب انبیا - علیپم السلم - بزرگتراز نست که ازبت پرستیدن ترسند .
سا۳م- بیدا کر دن فایدها و آذات مالبشر ح و تفصیل بدانکه مال همحون مارست : اندر ویهم زهر ست دهم تریاق » تازهر از تریاق نکنيم ۰ وعلم دی بماعی آشکار نشود 4 دس واید و آفات وی مك سک تعففشالن ت 9 ۱ زا رد داه مال ۱ اما فایدهاء سال دوقسم تاه ی دنیاوی واين را بشرح حاجت نبود : که همه کس شناد و دیگر دینی است » و آن سه نوع است : ۱ بو 3 آو ل انست که برخویشتن نفقه کنی با اندرعبادت يا اندرساز عبادت؛ اما عبادت چون حج وغزا بود که مالی که برخویشتن بکار برد . آندرعین عیادت بود ؛ واماا نچه اندرساز عبادت بود نان و جامه و قدرکفایت بود که بدان سوت عبادتبا و فراعت همه عبادتما اما 3 که هرچه حز بدانببادت نتوان ر بت نمزعین عبادن بود وهر کرا در کفایت نبود همهروز بتن وبدل بطلب کفایت مشغول بود و از ءبادت که لباب آندذکر وفکرست بازماند : بس قدر کفایت که برای فراغت عبادت بود عبن عبادت بود وازفواید دین بود وازحمله دنیانباشد » واين درنیت واندیشه 1 دد) 7 له دل چه بود : اکرقبلة دل فراعت راه آخرت بود قدر کفایت زاد راه دود وهماز راه بود . شیخ بو القاسم گر ۳) نی رارحمةالهعلیه _ ضیاعی بود حلال که از آن کفایت ۲ یآ مدی 4 ت و هو رده بودند » از خو اجه ابو عایی فار مدی - ر حمةالنعله 5 شنبدم که از آن هت بر ۴1 فتو گفت اینبانو کل ببشترمتو کلان عوض نکن و بحقبقت ۳ شناسد که بمراقبت دل مشغول بود که بداند که فراغت از کفایت جه مددها دهند دز رفتن راه دین را . او ِ( دو م آنکهبمر دمان دهند ؛ واین چپار قسم بود : قسم او لصدفه بوده وئو ات ار ویر کات دعاء دروشان وهمت اشان: خشنودی ایشان اندر دین و دنیا بزر ک بود » و کسی که مال ندارد ازین عاجز بود . قسم دوم مروت باشد :که میزبانی کند وبا برادران - اگرچه توانگر و ۵۷ شک بی کند وهدیه دهد ومواسات کند وبحق مردمان قیام کند و دسمپا بجای آورد» که این ۳1 چه با توا ۳ ان بود محمود باشد ؛ وصفت سخا بدین ایا 1 وسخا بزرگترین اخلاقست چنانکه مدح وی بیاید . قسیم مه 1۳ عرصخویش بدان نگاه دارد» چنانکه مثلابشاءردهد ویعوان دهد وبکسانی که بوی طمع دارند وا گرندهد زبان درازکنند وغیبت گوبند و فحش دهند .
و رسول - علیهالسلم کفته است: « هرچه بدان عرض خویش اززبانبد ذویان نگاه دارندات صدقبود که راه غیبت وفحش بریشانبسته بو د ,و افت دلمشغولی بدان ازخو یشتن بازداشته بو د » که ۳3 نکند باشد که وی نبزاندر مکافات بدو عداوت نیزدرازشود » واين نیزجز بمال نتوان کرد ؛ فسم <هار مانکه ی نیدهد کهخدمت وی کنند: که هر کر که همه کارهای خویش بدست خویش کند چون رفتن دشستنویختن وخریدن وساختن دغبر آنهمه روز کار وی بشود ؛ وفرض عین هر کسی آنست که دیگری بدان قبام نتواندکرد» وآن دکروفکرست , وهرچه نیابت را بدان راهست روز کاربدان ببردن دریغ بود: که مر مختصرست و احل نز دیکک و راه سفر آخرت دراز وزاد وی بسیارباید و هر نشسی عنیمتی ور کت ارت بپیچ کار کهاز آن گز پر بود مشغول نباید بود ؛ واینحز بمال راست نباید که اندر و حه خدمتکار ان کند تا این رنحیا از وی باز دارند ؛ و کارها بنفس خویش کردن سبب ثواب بود ولیکن این کار کسی بود که درجة وی چنانباشد که طاعت وی بتن باشد نه بدل » اما کسی که اهل معاملتبودبطریقعلم »کار وی باید که دیگریکند تاسبب فراغت وی بود بکاریکه عزیزاز آن بود که بتن کند . «و 2 ماو م آن بو د که - معدن زد هی دلیکن خر ات عام کند : جو ۷ پلپا و رباطها و مساجد و بیمارستان و وقف بر دردیشان و غیر این » خبرات ع-ام بودوروز گار دراز بماند ودعاو بر کتازسمر ک دیهمی رسد » واین نیز جز بمالنتوان کرد : ایست فواید مالاندردین . امافو ایدوی اندردنیا پوشیدهنیست که بدانعز یز بودومکرم شودواز خاقبی نباز بو د وخلق بوی حاجتمند باشندودوستان؛ بر ادران بسیار بدست آو ردودر دلهمکنان محیوببود و بحشم حقارت بو ینتگر ند و امثالاین ۱ -۵۲ ۸- و و وه وا و اد و وا و ات اه و و و و و با هک هه مه ۵ ها و و و و و و و 5 8 ۵ و سا ۵ 8 ۵ ۵ نا و و و ۵ ۵ و اه و و و و و و و و ها ۵ ۵ و و هه 8 ۱ و و و ۱ و و و و و و و او و و هو 9 9 ۱ 1 نات ما ل و آفاتوی بعضیدرد نیاست و بعضی دردین ؛ امادیشی #9 نوع 0 او م6 او ل 1 نکه راه معصبت وفست: بروی آسان کنده وشپوات اندرباطن آدمی متقاضی معاصی اج ولک. ن عجز بک ی ازاسباب ی ۰ جون قدرت ۳ یبد ا کردرمعصیت افتد هلاك شود و اک کته صبر با قدرتدشوار تر بود . نو دو؟ آنکه اگر مرداندردین قویباشدواز معصیت خویشتن نگاه تواند داشت از تنماندر مباحات نگاه نتواند داشت : و کرا اینتوانایی باشدک با قدرت توانگرینانجوین خوزد وحامد درشت بوشد چنانکه سلیمان - علیه السلم- همی کرد اندرملکت وفرمانر دایی که از کسبدست باندك طعاممختصر وحامه درشت قانم بود داین کس چون درتنعم افتادوتنبران ژاست تا ستادوعادتفر تنعم کرد اران صبر نتوان کر دودنبابیشت ویشود ومر درا کاره باشد » و همیشهاساب تنعی از حالال بدست نتواند آو ردواز شپاتبدست 9 دن گر دو بیقوتسلطان بدستنتو اندآ ورد اندرمداهنت وریاو نفاقو خیانتسلاطینافتد» چونبایشان نزديكشوداندرخطر صدو کراهیتایشان افتد ؛ وچون هقرب گر دد مراورا حسد کنند ودشمنان بدید آیندکه قصدوی کنند و بر نحانند )ووی نبز درمکافات آن ایستدو بعداوت برخیزد ومنافست ومحاسدت دید ا ۰ واین اخلاق سبهمه معصیتپاست که در دغ وغیبت وبد خواستن خلق وحمله معاصی دل و ربان آزانبدید ید ؛ و معنی دوستی نا هن همه گناهانست اینست کهاین همه شاخپا فروع ویست.
واین نهيك آفتست ونه دهو نه صد بل؟ ۰ خود اندر عددنیاید » کهاینهاویهٌاست کهقعر آنیدا تسست» چنانکههاو یه دورخ که برای این قوم آفریدهاند ۱ نو 2 سوم وازاین هیحکس خلاص نیابد الاعش عصمه الاه ۳ : آنکه اگر معصیت نگندوتنعم نکندواز شبپاتدور باشدوراهو رع نگاهدارد تاازحلال با رفس بنود ) آخر تک داشت آن دل مشغولبود و آندل مشغو اورا ازد کر خدایسرحانه و تعالی و ازفکر درحلال وعظمتحق سیحانهو تعالی بازژدار د سر ولبات همهعیادات آنست که دکرحق تعالی برویغالبشود چنانکهانس بوی گرد واز هرچه جزویاست مکر نکه خدایش نگاهدارد . ۱ ما آ۵- مستغنیشود و ایندلی فار غخو اهد که هیچچیز دیگر مشغول نیو د » ومالدار ۳3 ضیاع دارد پیشتر اوقات اندرفکر عمارتوخصومتشرکاءو گز اردن خر اجومحاسبت برذیگران باشد » و اگر تچارتداردا ند رخصومت انبازو تقصبر ویوندیر سفر ومعاملتی طلب کردن کهسو دآن سار بود » همیشه درین ومثل ین مشغول بود» وا ِِ کم سفدد و دیگر چپار بایدارد همینسبیل بود » هیچ مال بی«شغلهتر از آن یود که بمثل کنجیدار د ندر ر زمین و هدر حاحت <ر 6 مرکرزی » همست بنگاه داشتن آن و بیم آنکه ی د و طمع کند یابداند مشغولباید بود؛ووادیپاء اندیشه اهلدنیا رانهایت نبودو هر که تب اهد که بادنیا باشد وفار 2 بود همحنانباشد ی خواهد که در ات شودو تر نشودواین ممکن تشه دا ات و اید و آذات مال ۰ جون زیر کان دراین نگاه کر دند بدانستند که قدر کنایت ازوی تریاق است وزیادت آن همه زهرست ؛ ورسول - علیهالسام - اهل بیت خویش را قدر کفایت خواست و گفت هر که از کفایت زیادت فرا گرفت هلال خویش همی گرد ونمیداند؛ اما بیکبار برانداختن تاهیچ نماند و بحاحت خویش دلمشغول باشد این مکر وه است ونشاید درشرع چنانکه حق تعالی گنت : و لاتسطع-ا کل السط فنقعد ماوما محسور] ۱ . ید[ ر دن [ ات طمح وحرص و ژایده ناوت یدانکه طمع ازجملهٌ اخلاقمذموم است » ومذلت اندر حال تقد بودوخجلت باخر کار جون طمع بر تیاید ۳ و سباراخلاق بل از وی تو لد کف : که هر که ۳ طمع دارد با وی مداهنت کند و نفاق کند وبعبارت ریا کند و براستخفاف وباطل وی یی دیف و ادمی را خرنسن فرنتهآنن که بدانکه دارد هر کز قناعت نکند ۱و حز قناعت از حرص وطمم نرهد ۰ ورسول - صلیالة علیه وسلم -گفت : اگر آدمی را رو وادی () برزر بود و ادی سیوم خواهد» وحز خال اندرون دمی برنگرداند 6 »و گفت - علیهالصلوة والسلام - : « همهچیز از آدمی ببر گردد الا دوچیز: امید زندگانی و ددستی مال » » و گفت : « خنبکک آنکسی که ۳ اسالام بوی نمودند و در کنات وآنرا (یعنی دستت راد بغشش) مکشا تا ملامتزده و حسرتخورده ناشینی وادی: دزه ه ساموت هه رف رن ده بط هه هه اه رن اه ۵ ۵ ۵ب هه ۵ ۵ 5 5 ۵ ۵ 85 ۵ ۵ هه ها هه ار هر ها ها هر اه هه ره هه اه هه مه مر مه جر هه هه ۵ همه هو با اه مه ها شا هه موسر هر هه هش هس ههد ۵ بوی دادند و بدان قناعت کرد ۰ و گفت : « روحالقدس درمن دمید که هیچ بنده نمیرد تا روزی وی بتمام نرسد » ازخدای تعالی بشرسید وطلب دئیا بآهستگی کنید ۰ یعنی مبالغت برحر ص مکنیدو از حد میرید و کفت , «از شبهتها حذر کنتاعابدترین خلق باشی ؛ وبا نحه داری قناعت کن تاشا کرترین خلق توباشی» وخلقر اا رسد که خودراسندی نا مومنباشی » .
وءوف بیمالك - ر ضی نع نه گفت : نز دبکرسو ل علیهالسلم_ بودیم هفت با هت کن. : ات : سعت دکتنن بارسول خدای؛ گفتیم: بر جه سعت کنیم گت تفت نکنید که خدای رابیر ستیدوپنج نماز بمایدازید وهر چهفر مابد بسمع وطاعت یشر وید ویک سخن آهسته گفت و ازهیحکس سئُو ال یت واین قوم س ازان جنان بودند که ۳ تازیانه از دست ایشان بیفتادی فرا کس نگفتندی که بمن ده وموسی علیهالسلم -گفت : یارب ازبندگان تو که توانگرترهگفت: آ نکه قناعت بکند بدانجه من بدهم ؛ گفت : کهعادلتر «کفت : نکه انصاف از خود بدهد». و معجمد بی و اسی و علیه 5 نان خ یکت در آبکردی ومیخوردیومی گفتی 4٩ هر که بدین قناعت کند ازهمه خلق بی نباز بود . اب هسعو۵ ۷1 رضیالنه عنه -: هرروز فرشتهمنادیکند که : یابسر آدم اندکی که ترا کفایت بود ببتراز بسیاری کهترا کفایت: توا د وازآن بطرو غفلت بود و سمیط بن عجلان 1 بد که : شکمتو بدستی ۱ پیش نیست چرا باید که ترآبدوزخ برد ؛ و درخبرست 45 : حق تعالسی میگ بث » با بن آ دم ۳3 همه دنبا تر ادهم نصیب تواز ان حزقوتی نخواهد بود چون بیش ازقوت ندهم و مشغله وحساببردیگر ان نبم چه نیسکوگی ف وم از ان بود کهباتو 1 ده باشم ,و یکی اک 2 ید : هیچکس , بر نج صبورتر ازحر بصمطمع نبود ) و یک را عیش خوشتر از فانع نبود » 2 هیحکس اندوهکن ت-ر ازحسود نیو د 1 وهیچکس سبکبارتراز آ کس نبود که بترگ دنیا بگوید : وهبچکس پشیمانتر از عالم بد کردارنبود . شعبی - رحمةالعلیه - همی گوید که : صیادی گنجشکی بگرفت- گفت مرا چه خواهی ؟ رد + گفتبکشم وبخورم گفت ازخوردن من چیزی نیایده! گر مرا رهاکنی سه سخن بتوآموزم کهترا بپتراز خوردن من "گفت بگوی ؛ مرغ گفت رگ سخر دردستتوبگو :9 ان قت که مرارها کنیو یکی آنوقت که بر کو ه شوم -۵۶۱- ی اولبگوتی گفت: هرچه ازدست تو بشدبدانحسرت مخورارها کرد و بر درخت ۱ نشست گفتدیگر گر ی» گفتمحا لهر کز باور مکن ویر بدو برسر کو ه ن#ستو گفت ای بدبخت اگرمرا بکشتی اندرشکم هن دودانه مرو آرید بود هریکی بست منقال » توا نگری شدی که هر گزدرهیشیبتوراه نیافتی » مهرد انگدت در دندان گرفتودریغ وحسرت همیخورد گفت باری سیوم بگوی . گفت تو آندوسخن فراموش کردیسیوم چکنی ؛ ترا گفتم بر گذشته اندوه مخور و گفتم محال باورمکن » بدانکهپرو بال و ات من ده منقال ناشد ۰ اندرشکم من دو مروارید چپل منمال چگونه صورت بشدد و اگربودی چون از دست توبشد عم خوردن چهفایده ؟ این بت وببر ید ) این مثل بر ای آن گفته همی آید تا معاوم شو د که چون طمع ید ان همه محالات باوز کذد . رای ا(سماگ - علیه_ گو رد: طمع رسنیاستبر گردنو بندیاست بربای رسن از گردن خود بیرون کن تابند ازپای برخیزد . بدا کر دن ولا ج سقر ص و طمح ۱ بدانکه داروی وی معجونی است از تلخی صیر و شیرینی علم و از دشواری عمل » وهمه داروهای بیماریدل ازین اخلاط باشد » وحاصل اینعلاج پنج چیزست : علاج عمل است : چنانکه خرج خویش با اندکی آورد : بجامه درشت ونان تهی اول قناعت کند ونان خورش گاه گاه . که ایتقدر بیطمع و بیحرص بت ۱ ورسول- علیهالسلم - گفت : سهچیزست که نجات خلق اندر آنست ترسیدن ازخدای سبحانه وتعالی ندرسة و آ شکاراء وخرج کردن بنو ِ" دردرو شید تو انگری»وانصاف دادن اندرخشم وخشنودی .
و یکی ب-ودردا را دید رضی النه عنه - که هستهُ خرما میچید ومیگفت : رقق در معشت نگاهداشتن از فقه مرد بود . ورسول علیهالصلوة وسلم - گفت : «هر که خرج نوا کندحق تعالی اورا بینیاز کند . وهر 45 خرجبینوا کند وبرا درویشیداد» وهر کهخدایرا باد کند حق تعالیو بر دوست دارد » ؟ و گفت علیهالصلوة والسلام - : « خرج بتدییر و آهستگی بك نیمه معیشت است . ولاج آنکه چون کفابت روز باقت دل ا زدر هستقمل جندان ی که امل وی دو) دراز شود و 1 ام نگیرد در طلب آن وشیطان اورا غلمه کندچنانکه گفت: " خرج کردن بنوا : اقتصاد ومیانه روی . --۵25۱- ا و و ا 3 ۵ و واو وو و و ا ن 5 ط [ هه ها و سا ها ها با اه و ۵ ۱ ۱ و و ۵ و و و و و ۵ ۵ و و و و 5 و و با هه ۵ و او تاو ۵و الشبطان بعد کم الفقر و بأه ر کم با لفحفاء (۱ ۰ ۳ ۳۳ نرا ازبیم رنج درویشی فر دا امروز ید اندر رنح دارد 2 بر توهمیخندد که باشد که حود فر دا نیارد ر ۳-1 مایت رنج آن بیشاز آن نو اهد بود که امروز بنقد خحود رادر آن افکند 1 وحذرازین بدان بود که بداند روزی بسیبحرصحر بص زیادت شود 2 1 نچه معدرست لا بدبررسد رسول - صلیالنه علیه وسلم - با بو مسعوه بگذشت واوراسخت اندوهگان درد اور گفت :غم بسیار بردل منه که هرچه تقدیر کرده باشد بشود و نحه روزی تست برسد لاید ؛ وباید که بداند که روزی بنده بیشتراز جابی بود ؟ ۵ نیندارد » چنانکه گفت « ومن بتقالله بحعل 4-1 مخر جاو بر زق- 4 من حیث لا بحتسب (» وسفیان وری گفت : پرهیز گار باش که هر کز ز هیچ پرهیز کار از کرسد ی نمرد » یعنی حق سبحانه و تعا یدلخلق ؛ بر لو چنان گر دا ند که بشغقت کفایت توناخواستههمیرسانند 2 رو حارم ۱ علبه گنت هر جه هست دوو-م وت : 1 نچهروری همست بیتعجیل من بر سده و ن<۵4 روری من نسست بحپب همه اهل ا سمان ورمین بمن ثر سرد ج ولا ج آنکه بداندکه اگر طمم نکند وصیر کند رنجور شود » وا گر طمع کند و سیو ۲ م09 هم خوار شود رهم رنجوروباین رملوم"" باشد وأندر خطر عقاب اخرت بو د 4 وبدان تواب باید زسنوده بو 1 اخر رنجی با ثواب وستود گیدعز نفس او لیتر از دنجی با مدلت ونکوهش دبیم عقوت . و رسول. صالی النه علیهوسلم گفت ِ «عزمومن اندران بود که ازخلقبینیاز باشد » » د علیبن ابیطالب -کرم الله وجپه گوید که : « هر که ترا بوی حاجت است اسپروی گشتی ؛ وه کرا بتو حاجتستامیر ویگشتی > . ولاح آنکه اندیشه کند ۳ این حرص و طمع برای چه می کند : اگربرای تنعم ۱ چهار) شکم همیکند خر وگاو ازوی بیش خورد ؛ وا گر برای شوت فرجکند خو له وخرس ازوی بیش بود» وا گر بر ای تجمل وجامةٌ نیکو کند حپودانرا نی ند آن باشد ِ وا گرطمعببرد وباند کی قناعت کندخویشتن را هیچ نظی نبیند گرا نبیا و او لیاء وچون مانند این قوم باشد بپتر که مانند حانوران . شیطان شما را بدرویشی وعده میدهد و بکارزشت فرمان میدهد ۲ هر که ازخدا بتر سد راهی برایش میگذارد وازجایی که نمید ند روزی او را میرساند. سر ژ نش شده .
-6۶۲- ا نکه از افت مالباندیشد : که چون بسیاربود اندردنیا اندرخطر أفات بود واندر ۱ خرت بسانصد سال دس از درویشان در بات شود و باید که همیشه از کسیر نگردکه دون ودی باشد 5 د نبا و بدان شکر کل 4 ودرتو انکران ۳ د . و رسول - صلی النهءلیه و سلم ۳ 9 ید : « در ۳ ت بد که دونشما باشد در دنبا 6 ؛ وابلیی همدشف فر مینماید که چرا صاعت کت فاان وفلان چندین مال دارند ؟ ؛ وچون کر رون چر <ذر کنی» فلانرفلانعالم حذر نمی کنند وحر ام همی خورند ؟ ودردنیا کسی فرا پیش میدارد که نی رود » و در دین آن را که کم ازنو بود :وسعادت تواندو ۳۹ اینبود ۱ که همیشه بابد اندر دین درز رگان هنقی نگهکنی تاخو بشعن 3 امقصر بینی ۳ در دنیا اندر در وشان نکه کنیتاخو تن ه ۹ ۰ دید کر دن ذطل و و آب مسیعاوت وه ۰ بدانکه هر که مال ندارد باید که حال وی قناعت بود نه حرص و چون دارد حال وی سخاوت بود نه بخل که رسول علیهالسللام - فرموده است : «سخادرختی- ی اندر بپشت 4 هر که دی باشد دست اندرشاخ دی رده باشد و ویر هحی بر د ۳ ببپزشت 4 و بخلدرختی استآندر دورخ » وهر که بخمل نود اور هحی بردتابدوزخ» 1 و گفت : « دو خلق است که خدای سبحانه و تعالی نرا دوست همیدار د : رخاوخوی نملث » و دوخلق است که نرا دشمندشمن همیدارد بل وحوی ید و گفت:«حن سبحانه وتعالی هیچ ولی نیافر ید بخبل و بدخو 6 و کفت : « گناه سخی فر گذارند» که هرگاه که ویرا عسرتی بود دستگیر او حق تعالی باشد ». ورسول - علیهالسلم - قومی را اندر غزا بگرفت و همه را بکشت الایکی ؛ علی رضیاله عنه - گفت : با رسولانةٌ چون همه راکیش یکی و گناه یکی وخدا یکی این یکی را چرانکشتی « گفت زیرا که چير یل ۳ علیهالسلم 7 مر <بر داد که دی سخیاست و گفت ِ» طعام سخیداروست وطعام بخیلعلت» و گفت:«سخی بجدایسبحانهو تعالیو ببپشتو بردمان 3 دیکست واز دو رخ دور : وبخیل بخدایسبحانه وتعالیو بسپشت و بمردمان دورست و بدورخ نزديك »۰ و گفت - صلی له علیه وسلم : « حق تعالی جاهل سخی را دوستر -۵46- ۱ دارد ازعابد خیل » وبدترین علتما بخیلی ات ٩: واندرخبرس ت که :اج تعالی 2حی کرد بموسی - علیه لسلم - که سامری را بمکش که وی سخی است » آ زار : علی - رضی ال عنه - گوید «چوندننا بر نو اقال کند خرج کن که از خرج کم نشود » وجون ازتوبگریزدخرجکن کهبنماند 1 . یکی قصهُّ نوشت بحسین بنعلی رضیاله عنهما - » فراستد و گفت حاجت تو رواست » گفتند چرا نبشته برنخواندی ؛ ۳ سم ازخدایتعالی کهازدل بستادناو بیشمن اژمن برسد . ومحمد بیالمنکدر رسوم4 ار علبه 9" روات کند از امذر ه خادم4 ۶ 4 - رضی الهعنها که وی گفت 4 عید الل4 ز بر - رضی ره غنیا تب دواغر ارو( صد و هشتاد هزار درم سیم مش عا جه فرستاد » طبق خواست وهمه بمستحقان قسمت کرد » شبانگاه نان بردم و پارء روغن رت ۳ رو ژه گشاید و گفتم بااعالموهنین این همهخر ج کر دی ۳3 بيكت درممار 3 شت خر بدی چه بو د : گفت 5 باددادی بخریدمی .
و چون معاو 4 به مد زنه بگذشت <سین فر ۱ <سن - ز ضیالهعذهها گفت سالام بروی مکن چون معاو 4 بیرونشد <سی گفت مارا وام است از یس ویبشد و وام ود بگفت شتری از س مانده بود معاو به بر سید که باز آنچه است ؛ گفتند زرست هشتاد هز ار دینار » گفت همچنان (حسی تسلیم کنید تا در وح4 وام کند . وا وا ل<سیمداینی و : حسن و حسین و عیدا له <هفر ِ رضوان ۳ علیپم اجمعین هر سث بحج ممشدند ) سثر زاد بگذاشته بودند برحای 6 ونشنه بنزديك پیردنی اد عرب بگذشتند رن هیچ شراب داری ؛ گفتدارم » گو سفندیداشت بدوشید و شیر بایشان داد گفتند هیچطعام داری؟ کفت ندارم فان کوسخا بکشید و بخورید بکفتنن و بخوردند ویکفتند مااز فربشیم چونازین سفر باز یم نرديك ما تا باتونیکویی کنیم و برفتند ؛ چونشوهر وی باز مد خشمگن شد و کشت : گو سفندی بو میدادی که خود نمیدانی که اىشان کهاند » پس روز گاری ی ما پیر ذن و شوهر وی بسیب درویشی بمدینه افتادند و برای قوت سر کین شتر هیچیدند میفروختند و بدان روز کار همی کردند . يكث روز آنبیرزن 9۹ فروشد حسن بدرسر ای خویش نشسته بوداورا بشناخت گفت : ۳ ببرزن هر اهمی دانی گفت نه » گفتهن آن مپمان تو آمفلان ۰ سمرمود تاویر اهز ار کیسه - جوال -۵26- و با اه و و و ود اه و و ۵ ۵ ۵ ۵ ۹ ۱ ۱ هت و و ۵ کر 6 0 ۲ هب ۵ و و و اد ها ۵ ام هر ها ۵ ۵ و ۵ 8 و ان و ۵ 6 و اب و ۵ و ۵ ۱ و و و 8 زد و اه و و و و و و نا با و ار و اش و ۵ و اب ال 5 وا و سا اد ربب م۳ 1 وهز ار دینار بدهند و وی را باعلام <ویش نرديك چجسین - دضخی لد عم فر ستاد » گفت بر ادرم ترا چه داد ؛ گفت هزار گوسفند و هزار دیثار » حسین نیز هم چندان بداد وغلامخود همراه کرد تا بنزديك عبدالل4 ببی جعفر - رضیالنه عنهما و حال یگفت ؛ گفت ایشان هر دوچند دادند ؛ گفت دوهزار 3 سفند و دو هزار دینار » کفت گر ابتدا پیش ما رسیدی ایشانر اندر رنج تفکندی : بعنی همچندانبدادمی که ایشانر بایستی داد » و شرمود تا دو هز ار دینار و دو هزار گوسفند بوی دأدند » رن نعمتبیش شوهرشد . مردی درعرب سخا معروف بود ؛ بمرد » قومی از قرف ند کر و دای ترس کوی ای فروی آهفم اه کته تن یی آز ابشان شتری داشت ۳ ده رابخواب دید که گفت ن شتر تو یت فرواشی ؟ گفتفر وشم وازروی نجیبی ۳ بازمانده بود باوفروخت و آن مر ده آن شتر را رابکشت , چوناز خواب ببدار شدند شتر را کشته دیدند ديك بر نادند وسختند و بخوردند »چون باز گشتندکار دانیبیش اف یکیدر مبان کاروآنان خداو ند شتر را آو ازمیداد و نام آومیبرد ومیگفت هیچ نجیبی خریده ازفلان مرده ؛ گنت خربده ام لیکن درخو اب و قصه بگفت ؛ گفت آن نجیب اشست بگیر که من اورا بخو اب دیدم که گفت ۳ پسرمنی ۳1 تجیب هن بفلانکس ده . و )بو سعید خر گرشی روات کند که: اندرمصر مردیبود کهدره بشانرابایمردی کردی» دردیشی رافر ژندی مد وهی چیز نداشت » گفت نز ديلك وی رفتم بیامد و از هر کسسئوال کرد هیج فتوح هودین برخاست ومرا برسر گوری برد و بنشست و گفت .
خدایبرتورحمت کناد ؛ توبودی کهاندوهدرو یشان همی بردی وهرچهباستی همیدادی ؛ امروزیرای کودلاین مر دسیار جپل کردم هیچ فتوح نبود » پس برخاست ودیناری داشت بدو نیم کرد و راك نیمه بمنداد و گفت این باوامبتو دادم تاچیزی تن یگ وان مردرا محتسب گفتندی گفت فراستدم و کار کودك تمام کردم وبساختم » محتسب آنشب مرده رایخواب دید که گفت هرچه کفتی شنیدم امروز لیکن ۳ درجواب دستورینیست ؛ اکنون بخانه منشو و کودکان رابکی آنجاکه و 3 و یانصد دینار اثدر تحاست بدانمرد دهند محتسب دیکر روز برفت و چنانکه شنیده بود بکرد و پانصد دینار نجیب : شترخوب واصیل سا" ؟ ۵- فان مانهه ف رتقانه وی اکن رایع مت واه زوشیار ات بر کر گفتندو ی مرده است و سخاوت میکندما زندهایم بخیلی کنیم حمله نز ديك آن مرد برد چنانکه گفتهبود » مرديكدینار بر گرفت و بدونيم کرد و يك نیمه از جهت وام با ویداد و گر نیمهخود باز گر وت ومابقی تن ۳3 و بدروشان ده که مر احاحت بیش اذین نبود » بوسعید خر گوشی گفت که ازینرمه نمیدا نم که کدام بهتر است و سحی نر ِ و گنت جون امصر رسیدم سرای اد طلب کردم ۳ کودکان وی مانده بودند ایشانر بدیدم و برایشان سیمای خیر بود» این آبت مر باد مد : « و کانا بو هما صالحاً ۱ وعجب مدار از بر کات سخاوت ۵٩ ازیسمر لك بماند و بطزیق خواب اعر بف افتد » کهعادت خلیل - علیهالسلم -مهمان داشتن بود وان ضیافت سازو قان وی تااینغایت بمانده است و ر بیع بنسلیمان حکایت کند که شافعی رحمةالنه علیه (مکه رسیدودههزار دینار باویبود» خیمه بیرون مکه بزد رن برر ازاریرخت هر کهو برا سلام 1 دی رک کف بو یدادی تا نماز پیشین بکر د ازار بفشاند هیچ چیز نمانده بود یکی رلک روز ر کاب وی بگرفت تا بر نشست ؛ ر بیع راگفت چپار صد دینار بوی ده وعذرخواه . بگروز علی - رضی ال عذه - ات گفتندچر همی 13 ی ۳0 هت رورستناهیج مپماندر خانه من نر شیاه اشت یکی نر ديك دژزستی
«# و گفت جمار صد درم وام دارم » بویداد روگ رن وی گفت : جون خواستی ۱ دادن ,گفت از آن می گریم که ازوی غافل ماندهام تاویر ابدانحاحت آمدکه برمن سئوال کرد . بیدا کردن مذمت بخل حق تعالی میگوید : « وهی بوقشح نفسه فاو لّكهما (مفلحون - آ نرا که از شح" 0( وا وانهترت بفالاح رسید 6 و گفت سبحانه و تمقدس و تعالی: ولا احسینا لد ین ببتحاون بما آ تیم ال(4 من فصله خیر لهم بل هوشر تلهم سیطو ون بما بداو! به نوم لقمامة گفت : « میندار آنکسان که بخیلیههی 9 باز آأنکه خدای ایشانر داده است که آن خیر ابشانست ؛ بلکه شر ایشانست و زود باشد که هر چه بدان بخیلی همی تن طو قی کندد ودر ۳3 دن ابشان افکنند اندر قیامت » . و ۱- وپدرشان مردایکی بود - بخل آميخته بحرص 9۷ فا و و ۱ رسول - صلی 1 علیه وسام _ گفت : « دور باشید از بخل که آن قوم که یه بش از شا بودهاند ببخل هللالگ شدند و بخل ایشان را : ۳ داشت تا خونپا بریختند وحرامرا حالال داشتند » و گفت + «سه چیز مپلك است : بخل چونمطاع بود » بعنیتو شرمان ویکار کنی وبا وی خلاف ۳ » وهوای باطل که از بیآن فر آشوی » و عجبمرد بحویشتن ۲ . 2 (و سهرل جدر ی - رحمةالهعلیه -_ همی گوی که : 23 مهرد اندرنزديك رسول ِ صلی ان علبه وسام شید ثل دبای شتری بخو استند بداد جون بیرون شد ند بیش ۶هر شعر کر دند عهر حکابت کرد با زسول- صلی ان ءلیهوسام ۰۰ س رسول گفت ت فلان بیشآذین بستد وش؟ رنکرد ۱ فد گنت : : هر 45 از شما بیاید و بالصاح از من چیزی فرا ستاند و ببرد ان 7 ۳9 ۷ ش است چرا میدهی + گفت زیراکه الحاح کند دحق تعالی نسسندد که بخیل باشم و ندهم و گفت شما همی گوبید که بخیل معذورترازظالمبود؛ چه ظلم است نزديك حق تعالی عظیمتر از بخل » سو کند یاد کردست حق تعالی بعزت وعظمت خویش که هیچ بخیل را اندر رن نگذارد ۰ ,اک روزرسول - علیه لسلم ۲ طوافهمی کرد ۰ مک دستاندرحلقه کعره زدهبود وهمی گفت: بحرمت این خانه که 0 پیامر زه گفت کداهتو یت یگ ؟ گفت گناه منعظیمتر از اناست صفتنوان کرد گفت گناهتو عظیفعر نت باز هن 6 کف گناهمن؛ گفت گناهتو عظبمتر استبا سمان؛ وت گناهمن رت و عظیمتر ست باعرش ؟
گفت گناه هن » کشت کناه نو عظیمتر تا ۳ حق تعالی 1 گفتحقتعالی» گفت جست که چنین نومید شده آزرحمت حق تعالی + گفت مال سار دارم واگر سایلی بدیدار ۳۳۷ پندارم که آ تشی آمد که اندر من افتد رسول 5 علیهالسام _ گت : دوربشاز من تا مرا باتش خویش نسوزی بدان خدایکه مرا براه راست فرستاد 4-5 اگکر میان د کن ومقام هزارسال نماز کنی وچندان بگر 7 0 ۷ چشم تو جویها روان شود ودرختپا برو ید 1۹۴ اندر بخیلی بمیری حای توحز دورخ نبود » و يمك " بخل از کفرست و کفر آندر ۹ ش است ؛ وبحك اشنيده که حق تعالی هم ی گوید : «ومی بل فا نما ببعلعن ای و می بو ق شیح فسه فاو لك وی ن» و آعت ۵ ی گوید که هررور بر هر جع دو فر شته مو کل اج ومنادی همی اد کت وایرتوه 7 شام بارت ۳1 مال نگاه دارد بروی تلف کن راکر یه کند 0 بو خلیفه - ر ها علبه همی کو بدکه : بخیل را تعدیل نکنم ِ وگو اهی نشنوم که بخلو بر بر آن دارد که استقصا کندوزیادت حق خودستاند دیحیی ان ذ کر با-علیهم السلام ۱ ابلیس را دید » کفت کیست که وبرا دشمن تر داری و یت وم ویرا دوسترداری؟ ؛ گفت پارسایبخیلرا دوستردارم که جان همی کند و بخل نراحبطه همی کند»و فاسق سخی را دشمنتر دارم کهخو ش همیخور دوهمیرو ند همی ار سم کهحق تعالی سیب سخاوت وی بروی رحمت کند با ویر توبه دهد . بیدا کر دن لو آب ارثار بدانه ایثار از سخا عظیمتر ست » که سخی آن باشد که آنچه بدا محتاج نیاشد بدهد » واسار آن بود که با آانکه محتاج بود بدهد . وجنانکه کمال سخاوت اثارست و آن باشد که باز آنکه محتاج بو د بدهد » کمال بیخل بدان بود که باحاجت از خود دریغ دارد ۷ وا بود خود علاج آن نکند ؛ در دل وی آرژوها بود و منتظر همیباشد تا از کسی بخواهد » و ازمال خود بنتواند خربد . وئواب ایثار عظیم : است وحقتعالی برا نصار بدین ثنا گفت : « و بو رون علیافسهم و (وکان بهم خصاصه» و رسول - علیه السلم گفقت : « هر که جبزی یادد ۹6 ویب را آرژوی آن باشد آرزوی خویش اندر باقی کند ٩ وبدهد حق تعالیدیرا بیامرزد » عایشه رضیالهعنها می گوید : اندرخانه رسول -علییه (سلم بر گر سیر نخوردیم » و توانستیم و لیکنایثار کردیم . ورسول را علبیه السلم - مپمان فر رسید واندرخانه هیچچیز نبود » بکیاز انصار در آ مدو ویرا بخانه برد وطعاماندك داشتند چر اغ بکشتند وطعام پیشوینهادند 2 دست همی آوردند 2همی بردند 2 نمیخورد ند ۳ مپمان ب<ورد » دیگرروز رسول- علییهالسلم - گفت : « حق تعالی عجب داشت از خلق شماو سخاء شما با ترشیت و این آیت فرود 1 : «و بق ثر ونعایا فسهم و لو کان ام خصاصة» و موی علیه ااسلم - گفت با رب منز ات مجمدفر امن نمای » گفتطاقت آن نداری لیکن ازدر حات وی یکی فراتو نمائیم چون فرا نمود یم آن بود که از نوز عظمت آن مدهوش شود ؛ گفت بار خدایا این بحه یافت ؛ گفت بایثار با خلق » گفت : با موسی هیچ پنده اندر جانشینوعوض. عادل نشناسم. موشکافی. (ع) درباقی کردن: تمام کردنو دست برداشتن. ساب ات عمر خویش ح ی ایثار گید که نه شرم دارم که با او حساب کنم ثو اب وی پشت باشد هر ککحا که خواهد .
و عیدالل4 بن جعفر بکبار اندر خر ماستان فر ود آمد ؛ علام سیاه نگاه بان آن بود » سه ت نوی برای غلام » ندر 1 » غلام یکی فراوی انداخت بخورد» دیگر بینداخت بخورد ِِ« بینداخت بخورد عبدا له گفت اجر ۳ زو خناست ۲ کت این که دبدی ۱ گفت چر حمله با سك دادی ؛ گفت: ی سكنبود » اینازجای دور آ مدهبود نخواستم که 5 رسنه باشد گفتم توامروز چه خوری + گفتصبر کنم ؛گفت سبحانلله مرا از سخاوتملامت همیکنند »اینغلام ازمنسخی ترست : شرهود تا خرمااستانرا بخر بدند و آن غلاءرا بخر بدند ) وبراآزاد کردو آن خرهااستانرا بوی داد . ورسو ل-صای الهعلیدو سلم از قصد کفر انمیگر بت علی رضیالنهعنه - برجای وی بخفت نا اگر کافران قصد کنند خویشتن را فدا کرده باشده حق حلال حلاله وحی ۳ د احیر یل د میکاژیل که میان شما برادر یافگندم وعمر یکی درازتر کردم » کیست ازشماکهایثار کند ؛هریکیازیشان آن عمردرازترین هیخو ات( پر خو د» حق تعال وت چر جنان انکنید که علی 1 تن ۱ را محمد برادری دادم جان خویشتن فدا کرد وویرا ایثار کرد و برجای ویبخفت هردو بزمین شوید وویرا از دشمن نگاه دارید » بيآمدند » چیر ایسل نزديكسروی بایستاد و میکائیل نزديك پای ویگفت بخ بح "۲ با پسر بو طالب که حق تعالی بافرشتگان خویش بتو مباهاتمی کند» واين ابت فر ود مد که »ومی ألناس می بشری فسه) بتفاء مرضاتالله ۱" . الایه » . و حسی انطاکی رحماله علیه - از بزرگان مشایخ " بود » سیوچند کس از اصحاب وی 3 ۳۹۳ بودند ونان نمام نداشتند آنحه بو 3 پاره کردند وهمه اندر پیش بنهاد ندوچراغ بر گرفتندو بنشستند ,چون چراغباز آوردند همه همچنان برحای بود وهریکی بمّصد ایثار دست بداشته بودند و نخورده تا رفیق بخجورد . و <ذ بفهعدو ی 2 علیه کون :رورجنگ تیو وه )٩( یار خلقشپید شدند ) من آببرگرفتم 2 پسرعم خوش راطلب کر دم و ۳ بنزديك وی بر دم » ویرا يك نفسمانده بود: گنتم آبخواهی ؟ گفت خواهم ۱ دیگری گفت آه ۱ اشارت کرد که مزد - حقوق . ۰ خوشا بحال تو ۰ وازمردما ن کسانی هستزد که نفسخو درا بر ای بدست آوردنخشنودی دای 1۳ ی فر و شند ( تبوك چالی استمیان شام و مدیذه یکی از گ ای حرت رسول سا نو ۵ه است سوت اد ۱ اول پیش او بر ۳ نجابرد) هشام بر العاص بود ۳ نز ديك شدهبود ۳ اب ۳ دیگر یکنت آه هشام کف دشر بای ده » چون نز ديكوی شدمحانبداده بو ۵ 4 باژ نز ديكوی ۱ مد بمر ده نو د باز نزديك بسرعم ۱ مدم دمر ده بو ۵ ۲ چنین گویند که هیحعکس از دنیا برون نشدچنانکه ندر یبا آمدمگر بشر حافی کهدر وفتحاندادن سایلیدرشد وچیزی ازویخواست » هیچ چیز نداشت »۳ براهن 6 آننیزیر کشید ۰ ۱ ربوی داد وحامه بعاریتخواست واندر بو شید وفر مان بافت ٩ ۱ ۰ ۰ ۰ بدا کر دل سول سیتوا وت و بل در ی بدانکههر کسی <ویشتن سخحی پندارد ودیگران ویر بخیل بنداز ند ۱ پسلابد حقیقتاین ساردشناخت کها بن بیماری عظیم است - تابدانندو عللاج کنند » و هیچکس نباشد کههر چه ازویخو اهند بدهد اگر بدین بخیل شود همه بخیل باشد .
واندرین سخن بسبار گفته ند ولیکن بیشترین بر آنند که :هر که نجهشرعبروی واجب کرده ات منم کندبخیل بامد 1 وچون اسان نتو اند دادیخیل باشد 4 و اون «سنده تیسرت : نرديك ماهر که نان را تانیا دهد و کشت باقصاب که بكسیر کم ات بخبل باشد 0 هر که نله زن وفر زندان چنان دهد که اضی ت#دیر کر دهباشد و اندريك لقمه ورای ان فا بت ون بخیل باشد 4 وهر که نان در بش دارد وجون درویشی از دور ببایت ینپان کند بخمل بود. س در سرت نست کهبخیل انبو د که ۱ نجه دادنی باشد در هب و مالاز برایحکمتی آفریدهاند چون حکمتدادن اقتضاکند امساك بخیلی باشد ؛ و داد: شا بود کهشرع فرماید وبا مروت فرماید که ببایدداد وواجبشرع معلوماست وشرع «داناقتصار ۳1 دهاست 4٩ بخبلانطاقت ۲ ن دار ند جنا نکه گفت: « آن سا لکمو هرا فییتهم تیخلواو بر ح اصفا نکم ؛ اما واحب مروت باحوال مردمان و بمقدار مال ویکسیکه بل بای باشد بگردد : سچیز ها بود که بعادت از توا نگران رت بود وازدرویشان نبود» و بااهل وعبال زشت بود وبا بیگانه نبود» وبا دوستان زشت بو د و بادبگران نمو ۵ ۰ وازیبر ال و بو ۵ وازحوانان نبود » 2 ازمردان دش بود 2 اززنان نبود» وازمپمانان زشت بود ومثل آن در معامله و بیم زشت نبود» پس حد )۱ فرمان یافتن. اژ د نما رفن ۲ مصو د آست که کسی گوشت و نان خر دده ۳ باین بپانه که کم دادهانده س بد هد بغیلاست اگر آنر ) مالدنیارا ) ازشما بغواهند واصرار ورزند شل خواهید کرد و کینه های شما بر ون می فتد -۵6٩- دب-+-پب---پ-سدپپپ۰سصصصسصصصسپپپبسسچ« . سس این 0 #مال تگاه داشتن مقصودست ) و لیکن ء غرص باشد که اناد داشتن مالمقصودنر بود » وچونعرض مپم نر بود امسالك بخل بود» و چون نگاه داشت مپمتر بودد<رح بتبذیر بو داینخودمدموم باشد 4 سچونمپمان فر ارسد مروتنگاهداشتن از مال نگاهداشتن هپمتر و هنع ویبدین عذر که منز 13 بدادهام زشت بود و بخل باشد» و چون همسایه گرسنه بود و ویرا طعاع بسیار بود منم بخل بود . و اما چون واجبشرع ومروت بدادی ومال بسیار بماند طلب ثواب آخرت بصدقات هپم ت0۳ و نگاهداشتن مال ازبپر نوایب "آروزگار نیز مپم است . لیکن تقدیم آن بر غرض و اب بخل استنزدیک بزر گان و نز درك عوامبخلنیشت » چهنظر عوام بیشترمقصود بر دئبا بود ۳ بنظر هر کسی بگرده" اگر برواجب ود ومردت اختصار کند از بخل خلاص بافت ؛ دلیکن م درحه با از پابد که , را بیقر ایک و جذداز نکههمی افزاید ویرا درسخاوت درحه ,دید همی آ ید » وثواب آنساید اگر انداگ باشد و ۳ سساز » هریکی برهقدار خویش » وسخی آنبود که دادن بروی دشوار نمود کهچون بتکلفدهد سخی نباشد » وا ۳1 تا و شکر ومکافات چذم دارد سخی نبود . وجواد و سخی آن بود که بیفرص دهد »واین از دیمحالاست که این صفت حق تعالیاست و لیکن چون آدمی بدو ت و نامنیکو کفات کند ۳ ابمجازسخی کو برد که عوص اندر حال طلب نمیکند . سخی ندارد که حان فدا کند اندر دوستی حق تعالی واندر آخرت هیچ عوض چشم ندارد » اندر دنب این باشد اما مجی در دون انبود کهباا بلکه دزسیجق تعالی خجود باعث ری بو دیس ۳ ود کر دنخود عینغرص بو دو لذت بود » و چون چیزی چشم داردمعاوضه بودنه سخاوت .
[ما علم ۱ است که اول سیت خل شناسی : که هر بماری که سیب ی بدانی علاج ان پتوان 2 سب وی دردستی شهو نا ارت که بی مال بوی نتوان رسید و بامید ز ند گانی ح از بپم » که اگر بخیل بداند که ز ندگانی وی ركث روز با تال نمانده است خرج بر وی اسانتر شود ء گر که فرزند دارد که بقای فرزند همچون -96- شایخو د داند و بخل ویمحکمتر شود . وبرای این گفث ت رسول ۳ علمه السلم _ که : «فرز ندکان بخیلی وبددلی ۲و جهالتست » »ووقتی باشد که ازدوستی مالشهونیباطل تو لد کندیا بر ای شپوت مالخو دعین مالمعشوق ویشود »نیز بسیار بو د که چندانکه بزید مالدارد وضیاع و اسپابودخل ضیاع که ویرا و زن وفرزند ویرانا بقيامتبسنده است - برون تقدبسیار کهدارد ۳ وا گر بیمارشود خودر اعلاج نکند وز کوة بندهد ) و نگاهداشتن زر آندر زمین شپوت وی بود باز آنکه 1۳ که بمبرد و دشمنان وی و 9 ولیکن بخیل ویرا ازخرج کردن مانع بود ۰ و این بیماریعظيم است که کمتر علاج پذیر د وا کنو ن چون سیب بشناختی علاج دوستی شهو أت بقناعت توان گر د باند کی وصبر برترك شهوات تاازمال مستغنیشود وعلاحاهید زندگانی بدان کند که ازمر ك بسیار اندیشد واندرهم تایان خود نگردد که چگونه غافل وبیخبر مردند و حسرت بردند ومال دشمنان تفت گر دند ؛ وبیمدر #یشی فر زندانر بدان علاج کند که بدآند که نکه ایشانرا بیافرید روزیایشانبدیشانهمتقدیر کرد وا گر تقدیر بدرویشی کرده است ببخیلی وی :وا ت نشو ند 1" ن آنمال راضایم 5 در واگر توانگری تقد بر ۳-1 دهاست ازحای دیگر بدست ند » ومیبیند که بسیار تو 2 کِ ند که اژ پدرهیچ هبر اث نیافتند و بسیار کسان مبراث بافتند وهمه اضایم کردند و بداند که ۳1 فرزند مطیع حقتعالی بو دحود ویرا کفایت کند و اگر ندروژشی مصلعت دین2 دنبای وی پاشد تامال اندر فساد پکارنبرد ودیگر دراخبار که درمذمت بخلومدح سضا آمده تامل کند و بمذدیشد که جای بخیلحجز ۳ ثست ۳ اه طاعت بسبار دارد واو را چهفایده خوا هد بو داز مالبیش از آنکه خودرااردو رخ و ناخشنودی حقتعالی بارخرد ودیگر اندر حال بخیلان تاملکندکه چگونه بردلپا گران باشد و همکنان ایشانرا دشمندار ند ومذمت کنند : باید که بداند که وینیز اندر چشم هر دمان همخنان ۳1 ان وخسیس وحفیر باشد . اینست علاجهای علمی » چوندرین تأمل کند تماما گر بیماری بیحد نیست چنا که علاجبهپذیر د رعبت خرج اندروی حر کت کند باید + تعمل مشفول شودوخاطر اول ۲۳ نگاهدار د وزود خرج کردن گیر د . آبوااحسن بوشنحی ترس چیزیکه نخسینبار بخاطر خطور کند .
6۵6 - درطبارت حای مر بدی راآواز داد که پیراهن من گیر و بدرویش ده » گفتچرا صبر نکردی تابیرون آمدی ؛ گفت ترسیدم کهخاطری دیگر دز آیدکه ازان منم کند ؛ و همکن نبود که بخیلی بشود الابدادن مال » وجنانکه عاشق ازعشق نر هد تاسفر ینکند کهاز معشوق حدآشود » علاجعشق مالهم حداشدن است ازمال » و بحقرقت ار در دربا اندازد واز عشقدی برهد او لیتر از آنکه ببخیلی نگاهدارد » واز حلیا وعلاج هاء لطیف یکی انس ت که خویشتن نام نیکو فر بفته کنف ید : خر ج کن تامردمان تراسخیدانند و نیکو گویند : شرهریا وجاهرا برشرهمال مسلط کند تاچون ازویبرهد آنگاه ریارا علاج کند » چنانکه کودکانر ازشیر باز کنند و بچیزی سکوت دهند که ویدوست دارد تااندر مشفولی آن شبرر فراموش کند واین طریقی نيك است اندر خبایث اخلاق کهصفتی را برصفتی متا ات 3 تابقو ت آناز ویبرهد » وان همحنان بود که خونازحام4باب نشو ید پبولبشو و ابشورآندو ببر و ناهن لباب بشو ید وهر کهبخل بر باپبردیلدی برلیدی شسته باشد» لیکن چون,رر باق ار ۳ دسو و ده باشد »بلکها گر برریا قرار گیرد هم سودکرده باشد » گرچه بخل ورءونت ثناءنیکو هر دو از کوی بشریت است ؛ ولیکن انز وتف یگنت نیز گلخن است و گلشن است و بخل گاخن کوی بشریت است و سخاات بریا گلشن کوی بشر یت است ؛ و سخاوت برای ریا حرام نیت که ربادر عبادتح ام 9 بسودادن وداشتر له رااز کوی بشریتبیرون است ومحهودتمام اینست » س بخیلرا نرسد که اعتر اض کند که فلانخرج بریا همی کند » کهخر جبر با نیکوتر ازامسالو بخلبیریا » چنانکهاندر گلشن بودن نیکوتر که اندر گلخن بودن . علاج بخل پنست که گفته 1 دادن ت کلف ور نجپیشه 9 تا نگاه کهطبم گر دد . بعضیاز شیوخ علاج مربدان بدان کردهاند که هیچکس را بنگذاشتندی که زاو ,4 جداداشتی ودل بر آن بنیادی جون در دی که دلبر ان ناد ویرا بازاو بدیگر فرستادی وزوایهُ و یبدیگر ی بخشدی ؛ و ۳1 دبدی که کفشنو در بای گر دی که دل ۱( ۳ ویبدان بازنگریستی گفتی تابدبگریدادی . ورسول - صلیالهعلیهوسلم - شرالد نعلین توبکرد ۰ نگاهدر نمار چشموی بران افتاد » گت ان کته باز اورردو ناو ۱ )۱( سعه شش ۵4و را ها ار ار سا ان و و دا دا اس اسآ با بیرون کرد » وچون چنین کرد معلومشد که 23 " راز مال هیچ علاجی نیست حز بجدا کردن ازخود » تادست ازمال فار غ نباشد دلفار غ نبود » وازین بو د کهدر دیش فر اخدلبو د .
چونمال بردی جمعشد لذتجمع بشناسدو بخیل گر دد » و هر چهنباشد دلازان فارغبود بکیبادشاهیرا قدحیببروزه مرصع بجو اهر هد ,هداد چنانکه اندر حپان نظطیر آن نیو ۵ » حکیمی حاضر بود گفت چگو نه همی بیمی ای حکیم : وت همی بیذم که مصیبتی است با درویشی کشت قتن ازین از هر دو یمن بودی تک بشکند مصیبتی اشت: ۸5 آن را مثل ئست و ۳ بدزدند درویشی و حاجتی تا آ نگاه کقیا ست ۳1 ۹۳ اتفاق افتاد که بشکست » عظیم رنجو ر شد و گفت: حکیم انیت گت : ۱ بیدا کر دن افسو ۳ مأل بدانکه مدّل مال همحو نمارست کهاندروی زهرونر باك است - چنانکه گفتيم- وهر که افسون مارنداند و دست بوی برد هلاكشود بان شب است کهزو : رت که کسی گوید اندرصحابه 5انی بودند که تن چونء,دال <س ایعوف ر ضی العنه ؛ س درتو انگر ی عیبی نیست ,و۱ بنهمحنان بو د که کو دی و هی" ب می بیند که دست فر امار کند واندر سله جمم همی کند ؛ بندار د کهازان همی بر و د که نرم است واندر دست خوش است وی نیز بگرفتن ایستد وناگاه هلا شود . و افسون مال پنج است : او لآنکه بدا که مال را بحه آفر بدهآند چنانکه گفتیم که بر ای ساز قو ت و حامه ومسکن که ضرورت تن آدمی اسشت وان بر ای حواس است ؛ وحواس برای عاست وعقل برای دل » تا بمعرفت حقتعالی ار استه شود ؛ چون این بدانستدل اندر وی مدز مصود وی بندد واندران معصود کت وی بکاردارد ؛ دو ؟ آنکه حرت دخل نگاه دارد تا ازحرام وشیت و ازحهتی که اندرمروت قح کند - چون رشوت و گدایی ومزد حمامی وامثال این - نبود ؛ سو ۲ آنکه دار وی گام داردا بش ازحاحت جمع نگنه ؛ وهر چهریادت کت ابیت که درگ راد راه دین,دان حاحتست حق اهل حاحت شذاعسد» چون 9ب ام و وا اد و و وا و وان وا و و هم 0 ۵ ها مرا اب و و اد وه ۵ ها و با ها خن ار هد لا و با ها و هل با و ار رب را نا ار ور سب و و و بو و ۵ و ۴ ۱ ۵ ۵ ۵ اب ها و چا و و اب نا اه ها و ها و ها دا با هر ان ۵ نا و ۱۲ مب با ما چپار 1 1 نکه ۳ ج ۳ داردتاجز باقتصار بکار نبر د و باندك قناعن کندو بحق خرح کند ؛ که خرج کردن نه بحق همجون کسب کردن نه ازحق است ؛ سسام پنجم آنکه ثبت اندر دخل وخرج ق 2 ات درست کند و نیکو + ۱ نحه تفش و رد برای فر اعتعیادت بدست او رد؛ و آنحه دست بدارد بر آیزهده استحقار- دنیا دست بدارد » وبرای آن تا دل ازانديشه ویصیانت کند که بذ کرحقتعالیپردازد» و أنحه نگاه دارد برای حاحتی میم نگاه دارد که آندر راه دین بود وا ندرفر اغتراه دین » ومنتظر حاحت باشد تاخر ج کند ! وجون چنین کند مال ویر زیان نداردو نصیب وی ازمال تریاق باشد نه زهر.
و برای این گفت علیمر تضی- رضیالنه عنه -: « اگر کسیهرچه روی زمین مالستندست 1 وردویزاهدست اگرچه توا ۳ ۲ اک بتر د همه دک و نه برایحق تعالی است - وی زژاهد نیست» » باید کهنیت کارعبادت و ر مگ ت بودتابرحر کت که کند- 1 همهوضا حاحت بود با طعامخوردن بود - همه عبادت بود وبرهمه ثواب یابد که راه دين را بپمه حاحتست» ولیکن کار نیت دارد » وچون بسفترخلق ازین عاحز باشند واین افسون وعزایم " نشناسد _واگر شناسد بکارندارند - ازلیتر آن بودکه ازمال بسیاردور بوندتا توانند : که گر بسیاری مال سیب بطروغفات بو دأخر از در حات آ خر وم بکند واین خسرا نی تمام باشد ۱ وچونعبدالرحمی عوف - رضی ال عنه - فرمان یافت بسیارمال ازوی بماند؛ ی ازصحابه گفتند که ما از وی همیترسیمازین مال بسیار کهگذاشت کعب اخبار کنت ی ۵ ۵2 هی در سید ) ما الی که از حلال بدست آورد 2 سوق ۳ ر 1 بگذاشت حلال بود چه بیم بود؟ خبربه اوذر رسید ) بیرون مد خشمناگشد و استخوانشتری بذست ؟ 9 رز کی راهمی <ست تا بز ند » کب گت و سرای عذمان اندر شد و دررس بشت وی نان شد » بوذر اندر شد 1 : هانایحپود بحه توهمی گویی چهزیان بدانکهاز عبدالر <من وق بازمانده و رسولعلرهالسلم يك روز به "حد همی شد دمن باوی بودم » گفت با وذر نتم بارس اند »گت : 5 ورد قفا افشفیه . < ت۵8 و و وب هب اب هه هر و با اب که هه بخ با ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ ۵ و ۵ اه نا 55 اه با 0 8 5 ۵ با ها ما ها سر و و ها با و هه و ود ۵ و و و و و و ها وا و و بای و از و و ها ما ما هه ۵ ۵ مال داران کمترینان و وایس ترینانند اندر قیامت » الا آنکه از راست ودچب ویش و پس اندر راه حق تعالی نفةه کنند » بابو ذر نخواهم که مرا چند و هاحد زر باشد و همه در راه خدای تعاای نفقه کنم و آن روز -4 بمیرم از من دو قراط باز ماند » رسول - علیهالسلم ۳ چنان گفته باشد و ت-وجود بچه + چنینگویی دروغ رای این بگفت وهیحکسدیر ۱ حوأبنداد . يلك روز کاروانی ی ور ازبازر گانی از می باز رسبدند بانكوغلبه اندر مدینه افتاد» عا یشه - رضی ال عنپا - گفت این چیست ؟ بگفتن که شتر ان عبدآلر <می اند » گفت : ر است گفت زرسو ل - علیهالسلم؛ خبر به عبدالر <می رسید » بدین کلمه دل مشغو ل شد » آندر وقت بیش عادشه و گفت : با عابشه رسول چه 1 : رسو ل گنت بپشت بمن نمودند درو یشان اصحاب را ددم همی شدند و همیدویدند پشتاب » وهیج توا نگر را نددم مگر عبدا ار سا ن عوف را که نمیتوانسترفت 8۹ دلب بدست و بای ۳ اندریشتشد) ی ِ عیدالر حمن کرت این شتران و هرچه برینشتران است سبل کردم . و حملهغلامانر آزاد کردم تا باشدکه من نیز با ایشان بهم بتوانم رفت .
رسول - علیهالسلم - گفت : افتفاین صن ار ۶و انگر آن امت من که ببپشت شوند تو باشی » اندر نتوانی شد مگر بجهد وحیله وخزیدن واز بزرگان یکی همی کوید که نخواهم که هرروز هزار دیثار کسبکنم از حالال واندر راه حق تعالی نفقه کنم » وا گرچه بدان از نماز وجماعتباز نمانم » گفتند چر ۱+ کفت تا اندر مو وف سوّال نگو یند : بنده من از کسا ۲۷ ردیو بحه خر ج 2 دی و بحه نفقه کر دي + گنت طاقت آن سئوال وحساب ندار م . رسو دصای ال علیه و سلم ۳ گفت : مردی را بیاورند روز قیامت که مال ازحر ام کسب ۳ [ ده باشد و بح ام خرج کردهو بدوزخ بر ند » ودیگری را بیاورند که مال از حالال کسب کرده باشد و بحرام خرج کرده و بدورخ برند » ودیگری را بیاورند که از حرام کسب کرده باشد و بحلال خرجکرده بدوزخ برند» پسچمارم را بیاورند کهاز حراع کسب کرده باشد و بحلال و بحقخرج کرده 4 ک 0 این را بدارید که اندر طلب این مال 2 کرده بود آندر طبار نی با اندر ر کوعی با اندر سحودی ونه بوقت خویش ونه بشرط 13 ده باشد گو: بد با رذب ازحلال کسب 5 ردم و بحق خر ج کر دم واندر هیچ فر 1 قصیر نردم » ون » باشد که حامه ابریشمین و آسپ و تحمل داشتی باشی و بر ت۵۷ سس ر گنسو) هك سبیل فخر و بار نامه بخرامیده باشی » گوید بار خدایا اندر هیچ فر یضه تقصیر نگر دم وبدین مال تفاخر ۳ دم ) ۳3 ید باشد که اندر حق یتیمی با یک با همسابه تا خویشی قصیر ۳1 ده باشی : 3 بد بارخداباازحلال بدست آو ردم و بحق جر ج کر دم و اندر فرایض تقصیر نکردم و بدین مال فخر نکردم و اندرحق همه تقصير نکردم مس این همه بیایند ودروی آ ویزندو گویند بارخدابا ویر ااندر میان ما مال دادی و نعمت دیرا ازحق ما بیر هیچ تقصیر ۳ اش روتها کنون ۱ بااست و بش ۱ ین نعمت بباور و بپر شمه که بخوردی پر لذنی که بیافتی شکر آن ساور همحئین هی پر سنْد , وبدین سیب بوده است که هیج بزر کی را اندر توا نکر رغبت نبوده است :که اگر عذاب نباشد حساب باشدبدین صفت » باکه رسول -علبه السلم که قدوء ِ" متاستدرو یشی بر ایاین اختبار کر د تاامت بشناسند کهدر دیشی بپتر از تو ۳9 ٍَِِ عمر آن حصین 5 ید که مرا با رسول - علیهالسلم گستاخی بود » یكثروز گفت ببا تابعیادت قاطمه شویم» چون بدرخانهو یرسیدمدر بز دو گفت: السلامعلیکم,در آیم؟ گفتدر آی گفت من ۳ رامیت یتنا رسر لاله بر همه ندامنهیچیز نیست مکر کلیمی کینه گفت بسراندر گیرو بخویشتنفرا گیر گفت ۳ 6 بایبرهنهبماند» ازاری کپنه بویداد کهاین برس فر ۳۹1 ۲ پسآندر شدو گفتچگو نفرزند عزیز ؟ وی گفت سخت بیمار ودردمند ؛ ورنج از آن زیادت همیشودکه گرسنهام با این بیماری و هیچ چیز ندارم و نمیبابم که بخرم وطافت گرسنگی نمیدارم » رسولاله ات ۳ اس هجو ۱ و گفت ۳ مکن که بخدای که سیو6 روزست که هیچ نحشیدهام . من بر خدایتعالی از و گرامیترم وا گرخواستهمی بدادی ولیکن آ خرت بر دنبا اختیار کردهام ؛ أنگاه دست بر دوش وی زد و گفت : بشارت باد تر که سیده زنان اهل بوشتی » گفت آسیه زن ثر عون ومادر عءسیمر یم چهاند ؟
گفتهر یکی از ابشان سبده زنانعالم خویشاند وتو سیده زنان همه عالمی » وشما همهاندر خانها باشید بقصب ات و در وینه بانگو نه ر نج و زه مشفله » سس کفتبسنه کن بپسرعمدن وشوه رجوش؛ که ر ۱ نقفت دش در دهام کهسیدست ازدرد نماو سدذسرت اندر آخر ت. ورو ت کر دهآند پیشوا ۰ ذبر چد [ میغته بیاتوت ) مقصود خانهای بوشتی است )۰ 7 ات ده ۰۹ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰ ۰٩ ببس سصصسصسد«بد<«««-«س<«-<««««« ۰« ۱۳ " مردی ۳ با #بسی ف علیه الم . کشت :خواهم که اندر صووعیت تو پاش م باویبهم برفتند» ت بکناره ۳ بکنار حجوی 4 و سره نان ض ۰ مر د 7 «دار درل رِ تکرمهبی - علیها لس بگذشتند آهویی همی آمد با دوبچه. عیسی - علیهالسلم - یکی را آواز داد نزديك و و بر ا نکد ت واندر دقت بریان شد وهردو 70099۴ شد مشُرمان خدای تعالی 4 پس آن مرد را گفت بدان خدای که این معحزه بتو نمود بگونا نان کجاشد ؛گفت ندانم» از نجابرفتندبرودی آب رسیدند » عیسی -علیهالسلم دست وی ئ فت وهردو بررو ی آب بگذشتند گفت بدا خدای که 1 معحز ه شو نمود بگوتا نان کجا شد ؟ گفت ندانم » ازانجا برفتند و بجائی رسیدند که ریک بسیار بود » عبسی علیه السلم آن ر یک جمح کر د وگفت هر مان خدای زر کر د» همه۵رر شد» بس سه قسمت کرد و گفت يك قسمت مرا ويك قسمت ترا و يك قسمتآنراکه نان دارد » مرد از حرص زر که بدید مقر مد که نان من دارم » عبسی - علیهالسلم ۳ گفت هرسه ترا وبوی بگذاشت وبرفت » دومردفرا وی رسدند وخواستند که ویرا بکشند و زر ببر ند گفت مر مکشید وهریکی از ماسیکی ؛ بر گرد مس پس گفتندیکی را بفرستیم تا ما را طعامی آرد این مرد بشد و طعام خرید و بانخسویش گفت افسوس باشد که این زر ببرند » منزهراندرین طعام کنم تا ایشان بخورند و بمبرند ومنجمله زربر گیرم» و آن دو کس گفتند <ه بودست که زر بوی باید داد » چون باز 1 ویر بکشیم و زر ها بر گیریم چون باز آمد وبرا بکشتند وایشان هردو طعام بخوردندو بمردند » زر حمله بماند» عیسی - علیها لسلم 7 بر آ نا بگذشت زرحمله تجا دیدو هر سه کشته ؛ گفت بااصحاب دنیا چنین باشد ازویحذر کنید » پس آذین حکایتمعلوم شد که اگراستاد باشد و معزم باشد اوامتر که اندرمال ننگرد و گردوی نگردد ت بقدر حاحت که مار افساء را خرهللاك بدست ماربود : -۵9٩- ۵ ها ها و با و داد اه دا و و اه ها اج ها و ها وا ود واه دا و وا وا و و او و و و ها و اه ها و و و وه و ها و ها و ما ۵ 8 ها و ها سا و و و هه ار و هس و و مج و هه ما او ها شا و و نا ها ار و و و و اس و و ود ام و اه ها ماه و ها هب هن [ندر ولا ج دور سمٌیجاه و سعشومی بدانکه بیشتر خلق که هااك شدهاند اندر طلب حاه وحشمت ونام نیکو وئتاء خلق شدهاند » و بدینسیب اندر منافست وعداوت ومعصیتپا سیار افتادهاند » و چون شهوتغالیشدراه دی بردده شدودل باق وخیایث اخلاق لو دهشد.