Ferîdüddîn Attâr — Mantıku't-Tayr
عطار » منطقالطیر » فیوصف حاله » حکایت ابوسعید مهنه با قایمی که شوخ بر بازوی او میآورد بوسعید مهنه در حمام بود قایمش افتاده مردی خام بود شوخ شیخ آورد تا بازوی او جمع کرد آن جمله پیش روی او شیخ را گفتا بگو ای پاک جان تا جوان مردی چه باشد در جهان شیخ گفتا شوخ پنهان کردنست پیش چشم خلق ناآوردنست این جوابی بود بر بالای او قایم افتاد آن زمان در پای او چون به نادانی خویش اقرار کرد شیخ خوش شد قایم استغفار کرد خالقا پروردگارا منعما پادشاها کارسازا مکرما چون جوانمردی خلق عالمی هست از دریای فضلت شبنمی قایم مطلق تویی اما به ذات وز جوان مردی ببایی در صفات شوخی و بی شرمی ما در گذار شوخ ما را پیش چشم ما میار
دستیاب متن ختم۔