Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۵۹ - حکایت آن شیخ صفی ابوتراب نسفی که در اثنای جهاد بین الصفین بالین استراحت نهاد بوتراب آن گهر بحر شرف کابرو یافت ازو خاک نسف با خود آن دم که جهادیش نماند مرکب جهد سوی اعدا راند چو شد از هر دو طرف صف ها راست بانگ جنگ آوری از صفها خاست آمد از بارگی خویش به زیر با دلی همچو دل شیر دلیر زیر پهلو ز ردا فرش انداخت تیغ همخوابه سپر بالین ساخت شد میان دو صف آنگونه به خواب که شنیدند نخیرش اصحاب مدت خواب چو گشتش سپری از سپر جست سرش دورتری پشتی لشکر بیداران شد رخنه بند صف همکاران شد سایلی گفت که در روز نبرد که ز هیبت بدرد زهره مرد دارم از خواب تو بسیار شگفت شیخ خندان شد ازان نکته و گفت گر بود ایمنیت روز مصاف کم ز شب های عروسی و زفاف از قدمگاه توکل دوری قایمی بر قدم مغروری مرد را کش نه به دل زنگ شکیست بستر خواب و صف جنگ یکیست کار اگر مشکل اگر آسان است همه با فضل ازل یکسان است چون تو را عقد یقین آمد سست هر چه آید به تو از سستی توست جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۰ - مناجات در روی به ریاض توکل آوردن و از آنجا استشمام نسیم رضا کردن ای دو عالم همه اجزا و تو کل خار صحرای توکل ز تو گل جزو را معرفت کل تو دهی توشه راه توکل تو دهی خاصگان را تو شوی راهنمون سوی روزی ز سببها بیرون گه پی تشنه لب پر تب و تاب چشمه آب برآری ز سراب گاه بر گرسنه از بی بر شاخ ریزی از بهر غذا میوه فراخ مرد ره را جگر شیر دهی بار او بر کتف شیر نهی چون شود بر کتف شیر سوار تازیانه دهیش از دم مار جان جامی که درین گرداب است مرکز دایره اسباب است ده به گلزار توکل راهش ساز ازان روضه تماشاگاهش غنچه آن چو شود نافه گشا به مشامش برسان بوی رضا جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۱ - عقد هژدهم در رضا که گره کراهت از دل گشادن است و تلخی ها را چاشنی شیرین دادن ای درین مرحله تنگ بساط مانده در ربقه اندوه و نشاط گاه از دور فلک خشنودی گاهی آزرده و خشم آلودی باش همچون گل خندان خرم چند چون غنچه کشی رو در هم نستی بحر فغان چندین چیست رویت از باد هوا پر چین چیست نیستی کوه چرا عربده ساز هر چه گویند تو را گویی باز راست چون چنگی بی زخمه خموش چون رسد زخمه درآیی به خروش زخمه بر چنگ برای طرب است تو به آن غمزده ای این عجب است کشته خنجر مرتاضی باش هر ریاضت که رسد راضی باش غایت کار کزان سوره بیست جز رضینا بقضاء الله نیست رافع رنج مقامات رضاست فاتح گنج کرامات رضاست بی رضا روضه رضوان مطلب فیض سرچشمه حیوان مطلب تلخ را بر دل خود شیرین کن خوردن آن به خوشی آیین کن نوک پیکان قضا بر جان خور در جبین چین مفکن همچو سپر بر سرت اره پر دندانه گر رسد فرق مکن از شانه بلکه آن پیش دل کارآگاه نیست جز کنگره افسر جاه ور کند رنگ قفایت نیلی دست بیداد جهان از سیلی دارش از دولت اقبال نوید گل نیلوفر بستان امید ور نهد از شرر مشعل مهر آتشین داغ به جان تو سپهر دانش از پرورش لطف ازل تازه تر لاله صحرای امل مشنو از شاخ به جز بوی بهی گرچه آبی بود از میوه دهی تلخی میوه مبین و آسیبش خور ازین باغ چون شیرین سیبش گره از دل بگشا همچون نی به گره بند نشستن تا کی بکش از بند گشایی المی تا برآید به خوشی از تو دمی بند بر بند بود کار جهان زین هوس ها که بود در تو نهان از هوس ها چو ببری پیوند ننهی از بوالهوسی بر خود بند بند ایام گشاد تو شود سیر گردون به مراد تو شود هر که دارد ز مرادات فراغ نامرادی ننهد بر وی داغ نبودش خواست درین تنگ قفس غیر چیزی که خدا خواهد و بس هر چه آید به وی از بند و گشاد باشد اندر همه در عین مراد دل وی از همه خرم گردد رنج و غم گرد دلش کم گردد با همه بندگی آزاد زید با صد اندوه و الم شاد زید هرگزش هیچ گزندی نرسد رنجش از رنج پسندی نرسد هیچ شغلی نشود پرده هش هیچ تلخش نکند روی ترش در جراحت همه راحت بیند بخل را عین سماحت بیند هر چش از رنج و بلا پیش آید یک به یک را به رضا پیش آید تو هم ای غافل ازین قافله باش پای دل بسته بدین سلسله باش مجرمی جایزه عفو طلب تا زنی دست به دامان طرب رشته عفو چو یابی ز عفو چاک دین را کن ازین رشته رفو گرچه این جایزه خوش جایزه ایست جایزت نیست برین جایزه ایست پای بیرون کش ازین تنگ فضا بارگی ران سوی اقلیم رضا کلک عفوی که نه رضوان نمط است خط آن حجت بعد و سخط است
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۲ - حکایت آن بنده گنهکار که چون دولت عفوش دست داد بر آن نیستاد و پای در میدان طلب رضا نهاد با ادب بنده ای از به طلبی گام زن شد به ره بی ادبی بس ادب ورز که از لغزش پای مرکز بی ادبی سازد جای خواجه را ساخت چو آتش غضبش سوختن خواست به داغ ادبش رفت و با اشک ندامت ریزی کرد آغاز شفیع انگیزی مقبلی زد قدم همراهی با وی از بهر شفاعت خواهی خواجه بخشید گناهش به شفیع بخشش از اهل کرم نیست بدیع بنده آن مژده بخشش چو شنود چشمه خون ز دل و دیده گشود چهره از خون جگر گلگون کرد دامن از سیل مژه پرخون کرد با وی آن مرد شفاعت پیشه گفت کای غافل بی اندیشه از پس عفو گنه گریه ز چیست کس بدینسان که تو گریی نگریست خواجه گفت از مژه زان خون پالاست کز پی عفو طلبگار رضاست عفوش از قول زبان حاصل شد به رضاجویی دل مایل شد عفو من خاص برای دل توست غرض از عفو رضای دل توست چون بود دل ز کسی ناخشنود به زبان عفو کیش دارد سود هر چه او کرد به صورت بحل است لیک خشنودی دل کار دل است جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۳ - مناجات در مقام رضا طلبیدن و از آنجا رخت به سر منزل محبت کشیدن ای رضا بخش ریاضت کیشان رایض طبع رضا اندیشان قبله همت کارآگاهان قاضی حاجت حاجت خواهان دل راضی به قضایت طلبیم روضه حسن رضایت طلبیم بی رضای تو گل باغ نعیم هست بر سینه ما داغ جحیم از سخط لاله این باغ مکن باغ را بر دل ما داغ مکن باغ ما شیفته شبنم توست داغ ما سوخته مرهم توست شبنم جود بدین باغ فرست مرهم لطف بدین داغ فرست بنده جامی که طلبگار رضاست مانده در کشمکش خوف و رجاست دامن از خوف و رجایش نفشان بر سر خوان رضایش بنشان بنهش جام محبت بر دست سازش از نشوه آن بیهش و مست جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۴ - عقد نوزدهم در محبت که میل دل است به مطالعه کمال صفات و انجذاب روح به مشاهده جمال ذات ای دلت شاه سراپرده عشق جان تو زخم بلا خورده عشق عشق پروانه شمع ازل است داغ پروانگیش لم یزل است بی قراری سپهر از عشق است گرم رفتاری مهر از عشق است خاک یک جرعه ازان جام گرفت که درین دایره آرام گرفت دل بی عشق تن بی جان است جان ازو زنده جاویدان است گوهر زندگی از عشق طلب گنج پایندگی از عشق طلب مرده خوان هر که نه از وی زنده ست نیست دان هر چه نه زو پاینده ست عشق هر جا بود اکسیرگر است مس ز خاصیت اکسیر زر است گونه چون زر عشاق گواست کانچه شد گفته بود روشن و راست عشق نی کار جهان ساختن است بلکه نقد دل و جان باختن است عشق نی دلق بقا دوختن است بلکه با داغ فنا سوختن است عاشق آن دان که ز خود باز رهد نغمه ترک خودی ساز دهد نه ره دولت و دنیا سپرد نه سوی نعمت عقبی نگرد قبله همت او دوست بود هر چه جز دوست همه پوست بود آنچه با دوست دهد پیوندش شود از فرط محبت بندش گر دمد خار ز پیرامن او که سوی دوست کشد دامن او بود آن خار به از گلزارش عین راحت شمرد آزارش وانچه از دوست حجابش گردد بر رخ وصل نقابش گردد گرچه خود مردمک دیده بود پیش چشمش نه پسندیده بود غم او شادی جانش باشد نام او ورد زبانش باشد گر به ذکرش گذراند همه سال ننشیند به دلش گرد ملال گوی گردد خم چوگانش را سر نهد ضربت فرمانش را نزند دم چو بگوید که بمیر شود از جام اجل جرعه پذیر نشود رنجه ز بد خوبی او نزید جز به رضا جویی او ترک خشنودی اغیار کند به رضای دل او کار کند خیره ماند چو جمالش بیند لال گردد چو دلالش بیند باشد از لذت صحبت رقصان لیک شوقش نپذیرد نقصان هر دمش حیرت دیگر زاید هر نفس شوق دگر افزاید گرچه در بحر بود کشتی وار عاقبت خشک لب آید به کنار هر نفس صد نفر از حور و پری گر کند بر نظرش جلوه گری کم فتد جانب آنها نظرش نفرت افزون شود از هر نفرش غنچه سان باشدش از روز بهی دل پر از یار و ز اغیار تهی نه چو نرگس که چو بگشاید چشم بر همه خار و گلش آید چشم گل همان در نظرش خار همان نشود بهر گل از خار رمان به رخ تازه گل و خشک گیاه نکند جز به یکی چشم نگاه نیست این قاعده عشق و وفا نیست این لازمه صدق و صفا یا مکن بیهده از عشق خروش یا نظر زانچه نه معشوق بپوش
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۵ - حکایت آن پیر خمیده پشت که در طریق محبت قالب راست بر زمین ننهاد و به سبب کجروی خود از نظر معشوق راست بین افتاد چارده ساله مهی بر لب بام چون مه چارده در حسن تمام بر سر سرو کله گوشه شکست بر گل از سنبل تر سلسله بست داد هنگامه مشعوقی ساز شیوه جلوه گری کرد آغاز او فروزان چو مه و کرده هجوم بر در و بامش اسیران چو نجوم ناگهان پشت خمی همچو هلال دامن از خون چو شفق مالامال کرد در قبله او روی امید ساخت فرش ره او موی سفید گوهر اشک به مژگان می سفت وز دو دیده گهر افشان می گفت کای پری با همه فرزانگیم نام رفت از تو به دیوانگیم لاله سان سوخته باغ توام سبزه وش پی سپر باغ توام نظر لطف به حالم بگشای رنگ اندوه ز جانم بزدای نوجوان حال کهن پیر چو دید بوی صدق از نفس او نشنید گفت کای پیر پراکنده نظر رو بگردان به قفا باز نگر که در آن منظره گل رخساریست که جهان از رخ او گلزاریست او چو خورشید فلک من ماهم من کمین بنده او و او شاهم عشقبازان چو جمالش نگرند من که باشم که مرا نام برند پیر بیچاره چو آن سو نگریست تا ببیند که در آن منظره کیست زد جوان دست و فکند از بامش داد چون سایه به خاک آرامش کان که با ما ره سودا سپرد نیست لایق که دگر جا نگرد هست آیین دو بینی ز هوس قبله عشق یکی باشد و بس جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۶ - مناجات در طلب شوق که ثمره شجره محبت است و شجره ثمره دریافت صحبت ای فروزان ز تو کاشانه چرخ پر می عشق تو خمخانه چرخ ما درین خمکده مستان توییم دست بر فرق ز دستان توییم یافتیم از تو چو پیمانه شکست دست ما گیر که رفتیم ز دست گرچه در قید سیاهیم و سفید از تو بی قیدیی داریم امید به که از ما برهانی ما را دامن از ما بفشانی ما را دل جامی که به عشقت گرو است ناقه کوشش او کندرو است پای دل مانده به گل مپسندش از دو عالم بگسل پیوندش رو به ره دار ز آوارگیش کندپایی ببر از بارگیش زاد راه از کرم خویش دهش شادمانی به غم خویش دهش محمل عشق مقامش گردان ربقه شوق زمامش گردان
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۷ - عقد بیستم در شوق که کمندیست برازنده کنگره وصال و زمامیست رساننده به سر منزل اتصال ای دلت را به کف شوق زمام سیر عاشق شود از شوق تمام شوق اگر قاید راهت نشود کعبه وصل پناهت نشود شوق قلاب دل دوران است جاذب خاطر مهجوران است شوق کوتاه کند راه دراز بر رخ مرد ببندد در آز شوق برقیست نشیمن افروز مانع ره شده را خرمن سوز کوه هر رنج که در راه بود پیش مشتاق کم از کاه بود چون زند شعله شوق از دل تاب نشود کشته به صد دریا آب هر چه تسکین ویت دسترس است آن نه شوق است هوا و هوس است به هوس گام طلب نتوان زد خیمه در کوی طرب نتوان زد هوس آیین هوسناک بود جان عاشق ز هوس پاک بود هوس ابریست ز باران خالی سایه اش مایه بی اقبالیست نه ازو کشت امل آب خورد نه ز تن تب نه ز دل تاب برد خواجه دل بسته در اسباب جهان کشتی افکنده به گرداب جهان خفته بر نطع امل مست غرور طبعش ازنفس و هوا پر شر و شور چشمش از طلعت شاهد روشن گشته در کاخ بطالت روزن دل او پردگی پرده آز مانده در پرده ازو چهره راز دستش از بازوی خذلان رنجه زده در دامن حرمان پنجه پای او رهسپر کوی خطا گام پیمای پی نفس و هوا معده غارتگر هر پخته و خام خورده در هم چه حلال و چه حرام گوشش از قول نصیحتگر کر رام با زمزمه رامشگر ژاژخایی هنر دندانش هزل دستور لب خندانش شبش آبستن هر فسق و فساد روز او پرده در صدق و سداد با چنین فعل و صفت گر ناگاه بشنود خارقی از اهل الله که فلان پیر جهان پیما گشت قدم خشک ز دریا بگذشت وان دگر پرده عادت بدرید کرد پرواز و چو مرغان بپرید وان دگر کرد سوی کوه نظر کوه سنگ از نظر او شد زر وان دگر زد به کرامت قدمی کرد طی بادیه ای را به دمی وان دگر لشکر همت انگیخت لشکری را به دعایی خون ریخت زین مقالات فتد در دل او کین مقامات شود حاصل او چند روزی ره مردان گیرد شیوه راهنوردان گیرد لیکن آن شیوه از صدق تهی ندهد بهره بجز دل سببی صدق باید که بود شوق فزای تا به مقصود شود راهنمای شوق صادق چو کشد محمل مرد کعبه وصل کند منزل مرد هیچ مانع نگذارد در راه تا در آن کعبه کند منزلگاه بلکه پندار وجود ار به مثل افکند در ره مقصود خلل کشتی آساش به هم در شکند رخت هستیش به دریا فکند چون در آن موج ز خود شوید دست افتدش ماهی مقصود به شست
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۸ - حکایت آن کنیزک و غلام که بر کنار دجله دست از زندگانی خود شستند و به غرقه شدن در آب از خشک لبی ساحل فراق خلاصی جستند بر لب دجله چو شد سبز بساط زد سراپرده خلیفه به نشاط داشت در ستر خلافت دو نگار هر دو مه طلعت و خورشید عذار آن یکی پردگی پرده ناز چنگ ناهید ازو یافته ساز عکس گلگونه رخسارش گل بنده حلقه زلفش سنبل وان دگر ساده غلامی چون ماه سوده بر چرخ کله گوشه جاه سرو قدش ز قبا یافته زیب عقل را نرگس او داده فریب هر دو بودند به هم عاشق زار عشقشان برده ز دل صبر و قرار لیکن از دست رقیبان غیور می طپیدند ز یکدیگر دور مجلس از باده چو دیگرگون شد پردگی را غم عشق افزون شد پرده ای نو ز پس پرده بساخت چنگ را هم به همان پرده نواخت گفت صوتی که دگر وقت رسید کاید از پرده گشادیم پدید سوختم از دل غمخواره خویش به که سازم پس ازین چاره خویش دست زد پرده ز رخسار گشاد تشنه لب رو به سوی دجله نهاد بیخودی کرد و دل از خود پرداخت بار خود در خطر موج انداخت بود مه طلعت و ماهی اندام کرد در آب چو ماهی آرام می زدش شعله شوق از دل تاب خواست تسکین دهد آن شعله به آب دید چون حال وی آن طرفه غلام خویش را در پیش انداخت چو دام گشته صد چشم هواخواهی را یافت در موج شط آن ماهی را هر دو گشتند هم آغوش به هم رازگوی از لب خاموش به هم لب به لب روی به رو بنهادند دست در گردن هم جان دادند جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۶۹ - مناجات در اظهار شوق و حیرت و طلب ترقی به مقام غیرت ای سراسیمه شوق تو فلک سر نپیچیده ز طوق تو ملک داغ بر جان و دل از شوق توییم بنده داغ و سگ طوق توییم گرنه با طوق وفا تیزتگیم در ره تو چو سگان کم ز سگیم میل غیر از دل ما بیرون کن شوق خود روز به روز افزون کن گر می از ساغر وصلت نکشیم به جگر خواری شوق تو خوشیم هست بهر تو جگر خواری ما عزت ما و دگر خواری ما باد در لجه این بحر سراب جامی از خواری تو عزت یاب گر کند بخت ره آموزی را داغ شوق تو شود روزی او هر چه جز شوق تو در جان فگار کارد افسوس و دریغ آرد بار تا کند قطع ز افسوس و دریغ بنه اندر کفش از غیرت تیغ
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۰ - عقد بیست و یکم در غیرت که عبارت است از حمیت محبت صاحب سیر به قطع تعلق غیر از محبوب یا قطع التفات محبوب از غیر ای به هر غیر گشاده نظری در دلت نیست ز غیرت اثری می کنی دعوی غیرتناکی لیکن از معنی غیرت پاکی غیرت و دیدن اغیار که چه غیر بین و خبر از یار که چه دیدن غیر ز غیرت دور است غیر بین در دو جهان مغرور است دیده کو دیدن شه را شاید به رخ غیر نظر نگشاید عشق شاه آمد و غیرت چاووش به که چاووش به صد بانگ و خروش منع اغیار کند از در شاه غیر را در حرمش ندهد راه حرم شاه حریم دل توست شاه همواره مقیم دل توست غیر شه را به حرم راه مده به گدا محرمی شاه مده شاه جو شاه نگر شاه پرست هر چه جز شاه بشوی از وی دست دست در دامن شه محکم دار دل به داغ غم او خرم دار هر چه جز وی ز دلت بیرون کن داغ شوقش به دلت افزون کن مکن آن داعیه چون بوالهوسان که بتابی رخ مهرش ز کسان فیض مهرش که جهان را عام است حصر بر خود نه حد هر خام است خواست ابلیس که آن فیض کرم باز برد به فریب از آدم آن خود از وی نتوانست برید لیک ازان شیوه کشید آنچه کشید کرد ازان شیوه پر شیون خویش لعن را طوق نه گردن خویش اینقدر بس ز تو غیرت که به دل شوی از هر چه نه او مهر گسل رشته مهر بدو پیوندی با وی انباز دگر نپسندی نه که صد کس به وی انباز کنی عشقبازی به همه ساز کنی گاه با شاهد مهوش باشی به هواداری او خوش باشی گاه خیمه به در شاه زنی دست دل در کمر جاه زنی گه سوی میر کنی روی امید سازی از حرص سیه روی سفید گه کنی جای ز ایوان وزیر تا شوی از کرمش جایزه گیر این همه قاعده کافری است به خداوند شریک آوری است نیست بر شرکت کس رخصت ده حکم لایغفر ان یشرک به چرک شرک از دل خود پاک بشوی پاک شو پس سوی پاک آور روی مبر آنجا دل آلایشناک صحبت پاک نیابد جز پاک دل که در خون نزد پر ز غمش کی سزد مرغ حریم حرمش جان که ناید به لب از شوق و نیاز با لبش گو که چه سان گوید راز دیده کز دل نکنی خونبارش نیست شایستگی دیدارش دمبدم شوی به خون دیده خویش پس طلبگاری دیدار اندیش هر که از محنت هجران نگریست کی تواند رخ جانان نگریست نیست خوش گنج چو رنجی نکشی رنج کش گرطلبی گنج خوشی
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۱ - حکایت دیده وری که به چشمی که در وقت وداع محبوب نگریست بعد از ملاقات به جمال وی ننگریست بیدلی داغ دل افروزی داشت در دل از آتش او سوزی داشت عمرها مست لقایش می بود بسته در قید وفایش می بود دمبدم جلوه دیگر می دید از جمالش گل دیگر می چید چرخ از آنجا که ستم دین ویست قطع یاران ز هم آیین ویست خواست تا خانه براندازدشان خانه در کوی دگر سازدش صبح دولت متواری گردد روز صحبت شب تاری گردد بر جدایی دل خود بنهادند بر سر ره به وداع استادند عاشق دلشده برداشت فغان بر رخ از خون جگر اشک فشان لیک یک دیده او اشک فشاند وان دگر زآتش دل خشک بماند چشم تر ناشده را زد مسمار تا نبیند پس ازان طلعت یار رشکش آمد که به چشمی که نریخت اشک چون رشته صحبت بگسیخت بار دیگر به جمالش نگرد بلکه دیدن به خیالش گذرد بعد یکچند رسیدند به هم ساغر وصل کشیدند به هم سالها همنفس هم بودند در یکی زاویه همدم بودند هرگز آن دیده به رویش نگشاد کامش از دولت دیدار نداد جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۲ - مناجات در طلب آتش غیرت افروختن و موانع مقام قرب سوختن ای ز غیرت رقم غیر زدای زین صقیل آینه غیر نمای جلوه گر در همه اغیار تویی وز همه گشته نمودار تویی در همه کون و مکان غیر تو کو تا کسی بر تو برد غیرت ازو گرد گشتیم درین خانه بسی نیست غیر تو درین خانه کسی هر کسی جسته به غیری پیوند کرده دل را به غم غیر تو بند جامی از غیر تو بر دوخته چشم وز خیال رخت افروخته چشم چشمش از طلعت خود روشن ساز بر دلش کن در آن گلشن باز رو بگردان ز در دورانش هجرت آموز ز مهجورانش سوز او ساز فزون روز به روز ز آتش غیرت غیریت سوز وادی بعد بر او کوته کن به سراپرده قربش ره کن جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۳ - عقد بیست و دوم در قرب که عبارت است از استغراق وجود سالک در عین جمع به غیبت از همه چیز تا غایتی که از صفت قرب نیز ای زده در صف دوران دم قرب ره فراوان ز تو تا عالم قرب روز قرب آمد و دوری شب تار روز چون نیست به شب گیر قرار دور ازین روز شب تاریکی چند چون صبحدم از نزدیکی چون دهد دولت نزدیکی دست به ادب بایدت از دور نشست گر به نزدیکی خود مغروری غم خود خور که به غایت دوری پاکبازان که دم قرب زدند نام خود بر درم قرب زدند پا کشیدند ازین دیر مغاک رخت بردند ز مطموره خاک بر سر آب نهادند قدم برتر از باد کشیدند علم گرم از آتش بگذشتند چو دود پای کوبان به سر چرخ کبود یک یک اوراق فلک طی کردند روی در کرسی و عرش آوردند ساختند از سر کرسی پایه عرش افکند به سرشان سایه سر بدان سایه فرو نامدشان خواب در سایه نکو نامدشان مدد از دولت سرمد جستند ظلمت سایگی از خود شستند صد در از لطف گشود ایشان را قرب بر قرب فزود ایشان را چشمشان سرمه اقبال کشید دیدن قرب نشد پرده دید غرقه در وصل و ز وصل آگه نی جز ازان قبله اصل آگه نی پرده قربتشان آمده جا فارغ از پرده در خوف و رجا لیکن آنان که ز قرب آگاهند جان ز آگاهی آن می کاهند گرچه از قرب نوازش یابند هر دم از بیم گدازش یابند که مباد آن به زوال انجامد به دل اندوه و ملال آرامد حالشان باشد ازان دیگرگون دیده پر آب بود دل پر خون چهره دولتشان گردد زرد نفس عشرتشان آید سرد شعله در رشته جان اندازد شمع سان از تف آن بگدازند
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۴ - حکایت سؤال و جواب ذوالنون با آن عاشق مفتون والی مصر ولایت ذوالنون آن به اسرار حقیقت مشحون گفت در مکه مجاور بودم در حرم حاضر و ناظر بودم ناگه آشفته جوانی دیدم نه جوان سوخته جانی دیدم لاغر و زرد شده همچو هلال کردم از وی ز سر مهر سؤال که مگر عاشقی ای شیفته مرد که بدین گونه شدی لاغر و زرد گفت آری به سرم شور کسیست کش چو من عاشق رنجور بسیست گفتمش یار به تو نزدیک است یا چو شب روزت ازو تاریک است گفت در خانه اویم همه عمر خاک کاشانه اویم همه عمر گفتمش یکدل و یکروست به تو یا ستمکار و جفاجوست به تو گفت هستیم به هر شام و سحر به هم آمیخته چون شیر و شکر گفتمش یار تو ای فرزانه با تو همواره بود همخانه سازگار تو بود در همه کار بر مراد تو بود کارگزار لاغر و زرد شده بهر چه ای سر به سر درد شده بهر چه ای گفت رو رو که عجب بی خبری به کزین گونه سخن درگذری محنت قرب ز بعد افزون است جگر از هیبت قربم خون است هست در قرب همه بیم زوال نیست در بعد جز امید وصال آتش بیم دل و جان سوزد شمع امید روان افروزد جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۵ - مناجات در انتقال از حال قرب به حیا ای که چون روح به تن نزدیکی چون رگ جان به بدن نزدیکی بلکه نزدیکتری از رگ جان لیک دورند ازین فهم کجان قرب تو گر ننهد پیش قدم بازگردد همه عالم به عدم گر ز ما دور نشیند همه کس مایه هستی ما قرب تو بس دور و نزدیک ز تو بهره ورند وز سماط کرمت طعمه خورند در رهت قطع مسافت دوریست وصل جستن به سفر مهجوریست چیست قرب تو ز خود ببریدن دامن از کون و مکان در چیدن روز جامی که ز قربت دور است تیره گشته چو شب دیجور است از فروغ رخ خود نورش ده مرهمی بر دل رنجورش نه تا دهد نیر قرب تو ضیا درکشد روی به جلباب حیا
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۶ - عقد بیست و سیم در حیا که محافظت ظاهر و باطن است از مخالفت احکام الهی به سبب مراقبه نظر حق سبحانه و تعالی ای برافکنده ز رخ ستر حیا هیچ ازین کار حیا نیست تو را خیره چشمی چه کنی اختروار همچو خورشید حیایی پیش آر دل تو مزرعه تخم وفاست نم آن مزرعه باران حیاست نشود سبزه زبستان نو خیز ناشده ابر بر آن باران ریز خوی که بر رخ ز حیا دارد گل زان بسی نشو و نما دارد گل غنچه کز شرم به رخ بسته نقاب زان نقاب است زر و گوهر یاب لعل و زر باشد ازان حاصل او منبسط گشته ز شادی دل او لاله کز شرم به دل دارد داغ سرخرو گشته از آنست به باغ بنگر آن سوسن شرمنده که چون از زبان نامده حرفیش برون لاجرم در صف سوری و سمن شد به آزادی مشهور چمن خیره چشم است به بستان نرگس که دهد جام به مستان نرگس زان سبب دیده اش از نور تهی مانده بی خاصیت نوردهی خوی که از شرم نشیند به جبین تازه رو باشد ازو شاهد دین آنکه بر صخره صما شب تار که بود در تگ چه در بن غار از نفوذ بصر نور فشان بیند از رهروی مور نشان ناظر حال تو باشد شب و روز تو هم از ناظریش دیده فروز ناظر ناظری او می باش حاضر حاضری او می باش بو که شرمندگیت آید پیش که بتابی ز گنه خاطر خویش در مقامی که کنی قصد گناه گر کند کودکی از دور نگاه شرم داری ز گنه در گذری پرده عصمت خود را ندری شرم بادت که خداوند جهان که بود واقف اسرار نهان بر تو باشد نظرش بیگه و گاه تو کنی در نظرش قصد گناه جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۷ - حکایت یوسف و زلیخا که پرده پوشی زلیخا پرده گشای دیده یوسف آمد تا حق را ناظر خود یافت و از نظر زلیخا روی بتافت چون زلیخا ز مه کنعانی ماند در دایره حیرانی بازوی عشق بر او زور آورد تلخی هجر در او شور آورد کردش از انجمن پیدایی جای در زاویه تنهایی شد حجاب از نظر اصحابش پرده غلقت الابوابش دامن عصمتشان کرد رها میل همت به و هم بها شوق بستد ز کف هر دو زمام هر دو گشتند ز هم طالب کام ناگهان جست زلیخا از جای از سر تخت طرب پرده ربای تا شود مانع دیدار کسی پرده پوشید به رخسار کسی یوسفش گفت به صد گونه شگفت که چه چیز است پس پرده نهفت گفت دارم صنمی از زر ناب پای تا سر گهر و لعل خوشاب سالها شد که هوادار ویم روی بر خاک پرستار ویم شرمم آید که پس از چندین سال بیندم فاش درین ناخوش حال گفت یوسف که نه قاصر نظرم من بدین شرم سزاوارترم تو ازین پیکر بی نفع و ضرر که خود آراستی از گوهر و زر مانده ای روی خجالت در پیش دیده می بندیش از دیدن خویش من ازان پاک که نفع و ضر ازوست بحر و کان پر زر و پر گوهر ازوست چون نباشم خجل و شرمنده سر تشویر به پیش افکنده این سخن گفت و به در روی نهاد بر زلیخا در حرمان بگشاد
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۸ - مناجات در طلب حیا از نقایص بشریت و تحقیق به خصایص حریت ای اولی اجنحه مرغان سر خویش برده از شرم تو زیر پر خویش کار آدم ز حیایت شده سخت ستر خود ساخته از برگ درخت شب ز انجم نظر افروخته ایست چشم خجلت به زمین دوخته ایست صبحدم گرد درت کار سپهر اشکریزی بود از گرمی مهر بنده جامی که کمین بدنه توست در ره عجز سرافکنده توست چون مه آورده رخ اندر کمی است حلقه گشته به در محرمی است محرم حلقه رازش گردان وز در بیهده بازش گردان گر بود حرص و هوا را بنده ساز ازان بندگیش شرمنده چون به شرمندگی افتاده شود هر چه شرم آرد ازان ساده شود زن رقم بر ورق سادگیش حرف آزادی و آزادگیش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۷۹ - عقد بیست و چهارم در حریت که طوق بندگی حق را گردن نهادن است و ربقه بندگی خلق از گردن گشادن ای ملک زاده اقلیم وجود پدرت خیل ملک را مسجود سایبان حرمت چرخ برین تختگاه قدمت گوی زمین ولقد کرمنا تاج سرت وحملناهم رخش سفرت کوه در خدمت تو بسته کمر کان پی زینت تو داده گهر بحر هم نیز به کار تو در است بهر تو حیله ور و حیله گر است که دهد حقه در از صدفت که نهد پنجه مرجان به کفت از پی مطبخ تو جانوران گله گله به در و دشت چران باغ صد میوه خوش پرورده نقل بزم تو مهیا کرده هر چه زیر فلک بی سر و بن هست القصه چه نوی چه کهن همه بهر تو و تو بهر خدای یکدم از رقده غفلت به خود آی بازگونه مکن این وضع بدیع که وضیعی نبود کار رفیع نیستی باد چو صاحب هوسی در میاویز به هر خار و خسی نیستی آب چو آلوده دلی در میامیز به هر لای و گلی نیستی خاک بنه زین پستی قدم سعی به بالادستی گرم رو آمده چون آتش باش هر چه پیش آید ازان سرکش باش از خسان سرکشی آزادگی است به خسان بستگی افتادگی است تا به کی بنده هر خس باشی بنده هر کس و ناکس باشی چیست خس هر چه نه شاه ازل است کش به هستی نه عوض نی بدل است از همه بگسل و با او پیوند بنه از بندگیش بر خود بند بو که از بند غم آزاد شوی به غم بندگیش شاد شوی شاه فرد است مشو بیهده گرد فرد شو بهر طلبگاری فرد دست ز آلایش کونین بشوی ترک آسایش کونین بگوی پای بیرون نه ازین دیرین دیر دل بپرداز ز آویزش غیر بنده ای شو ز دو کون آزاده لوحی از نقش تعلق ساده گر برآرد ز زمین باد دمار ننشیند به ضمیر تو غبار ور ز موجت گذرد آب ز سر نشود دامن تجرید تو تر ور جهان شعله زند آتش وش وقت تو گردد ازان آتش خوش زیر این دایره زنگاری گل بود خار و عزیزی خواری رونق گل مطلب از خارش مشو از بهر عزیزی خوارش آن زمان خلعت عزت یابی که رخ از عزت او برتابی
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد خارکش پیری با دلق درشت پشته خار همی برد به پشت لنگ لنگان قدمی برمی داشت هر قدم دانه شکری می کاشت کای فرازنده این چرخ بلند وی نوازنده دلهای نژند کنم از جیب نظر تا دامن چه عزیزی که نکردی با من در دولت به رخم بگشادی تاج عزت به سرم بنهادی حد من نیست ثنایت گفتن گوهر شکر عطایت سفتن نوجوانی به جوانی مغرور رخش پندار همی راند ز دور آمد آن شکرگزاریش به گوش گفت کای پیر خرف گشته خموش خار بر پشت زنی زینسان گام دولتت چیست عزیزیت کدام عمر در خارکشی باخته ای عزت از خواری نشناخته ای پیر گفتا که چه عزت زین به که نیم بر در تو بالین نه کای فلان چاشت بده یا شامم نان و آبی که خورم و آشامم شکر گویم که مرا خوار نساخت به خسی چون تو گرفتار نساخت به ره حرص شتابنده نکرد به در شاه و گدا بنده نکرد داد با این همه افتادگیم عز آزادی و آزادگیم جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۱ - مناجات در توجه از مقام حریت به فتوت ای غمت مایه ده شادی ما بر درت بندگی آزادی ما بنده خاص تو را نیست پسند بر دل از بندگی غیر تو بند فارغ است از دو جهان در دو جهان نه عیان بسته چیزی نه نهان جا گرفته به سر خشک زمین گشته در کوی فنا خاک نشین نشده خاطر او بند به هیچ نه دلش یافته پیوند به هیچ تافته روی ز روی همه کس روی در روی تو آورده و بس جامی از بندگی خویش ملول دارد از خواجگیت چشم قبول بر درت عز قبولیش بده در رهت اذن دخولیش بده بر وی افشان ز ره خود گردی بر دلش نه ز غم خود دردی افکن از منزل بی دردانش رخت در کوی جوانمردانش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۲ - عقد بیست و پنجم در فتوت که بار خود از گردن خلق نهادن است و زیر بار خلق ایستادن ای که از طبع فرومایه خویش می زنی گام پی وایه خویش خاطر از وایه خود خالی کن زین هنر پایه خود عالی کن بهر خود گرمی جز سردی نیست سردی آیین جوانمردی نیست چند روزی ز قوی دینان باش در پی حاجت مسکینان باش شمع شو شمع که خود را سوزی تا به آن بزم کسان افروزی با بد و نیک نکوکاری ورز شیه یاری و غمخواری ورز ابر شو تا که چو باران ریزی بر گل و خس همه یکسان ریزی چشم بر لغزش یاران مفکن به ملامت دل یاران مشکن در گذر از گنه و از دگران چون ببینی گنهی در گذران باش چون بحر ز آلایش پاک ببر آلایش از آلایشناک همچو دیده به سوی خویش مبین خویش را از دگران بیش مبین بس عمارت که بود خانه رنج بس خرابی که شود پرده گنج با همه باش به صلح آوریی که نگنجد به میان داوریی همچو آن بیخته خاک از خس و خار که زند آب بر آن ابر بهار کف پا رانبود زان دردی پس پا را نرسد زان گردی ور سوی داوریت افتد رای به که با خود کنی از بهر خدای بت خود را بشکن خوار و ذلیل ناور شو به فتوت چو خلیل بت تو نفس هواپرور توست که به صد گونه خطا رهبر توست بسط کن بر همه کس خوان کرم بذل کن بر همه همیان درم گر براهیمی و گر زردشتی روی در هم مکش از هم پشتی بازکش پای ز آزار همه دست بگشای به ایثار همه هر چه بدهی به کسی باز مجوی دل ز اندیشه آن پاک بشوی آنچه بخشند چه بسیار و چه کم نیست بر گشتن ازان طور کرم طفل چون صاحب احسان گردد زود از داده پشیمان گردد هر چه خندان بدهد نتواند که دگر گریه کنان نستاند تا توانی مگشا جیب کسان منگر در هنر و عیب کسان عیب بینی هنر چندان نیست هدف قصد هنرمندان نیست هر چه نامش نه پسندیده کنی بهتر آنست که نادیده کنی دل ز اندیشه آن داری دور دیده از دیدن آن سازی کور بو که از چون تو نکو کرداری به دل کس نرسد آزاری
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۳ - حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می بیند آن جوانمرد زنی زیبا خواست خانه دل به خیالش آراست لیک ازان پیش که بینند به هم وز پی وصل نشینند به هم آن صنم عارضه ای پیدا کرد بر سر بستر و بالین جا کرد زآتش تب به رخش تاب نماند زآبله در گل او آب نماند اختر منخسف افزون ز شمار ماند بر ماه رخش ثابت وار قرص خورشید رخش پر زده شد خوان خوبیش به هم بر زده شد مرد دلداده چو آن قصه شنید دیده بر بست و به رخ پرده کشید هر دم از درد فغانی می کرد دردمندانه بیانی می کرد که ازین درد که آمد به سرم مانده از نور سواد بصرم بعد یکچند برآورد نفیر که فغان از اثر چرخ اثیر کز دلم نقد شکیبایی برد وز کفم گوهر بینایی برد پس ازان هر دو به هم پیوستند شاد و ناشاد به هم بنشستند مرد کورانه معاشی می کرد زن ز کوریش دریغی می خورد آن نکو زن چه پس از سالی بیست که درین دیر پر آفات بزیست خیمه در عالم تنهایی زد مرد حالی دم بینایی زد لب گشادند حریفان به سؤال شرح جستند ز کیفیت حال گفت آن روز که آن غیرت حور ماند از آبله در عین قصور نظر از جمله جهان در بستم فارغ از دیدن او بنشستم تا نداند که من آن می بینم دامن خاطر ازو می چینم در دلش ناید ازان اندوهی به ضمیرش نرسد مکروهی چون ازین دیر فنا رخت ببست به سراپرده جاوید نشست فارغ از وهم غم افزایی خویش کردم اقرار به بینایی خویش همه گفتند که احسنت ای مرد وز حریفان به جوانمردی فرد غایت دین مروت اینست حد آیین فتوت اینست جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۴ - مناجات در انتقال از فتوت به صدق ای جوانمردی مردان از تو جنبش راهنوردان از تو ما برای تو جهانگردانیم در وفای تو جوانمردانیم جز به سر نیست جهانگردی ما جز به جان نیست جوانمردی ما فرخ آن کس که سرافرازی یافت در رهت پایه جانبازی یافت سر تویی خیل سرافرازان را جان تویی پیکر جانبازان را جامی از رنج طلب آمده سیر بر درت می گذرد دیر به دیر تیر غفلت بکش از کیش او را گرمیی ده به ره خویش او را چون صبا تیز عنانش گردان در طلب گرد جهانش گردان با دلی تنگ درونی تیره شد بر او بیهده گویی چیره فیض نوریش ده از عالم صدق تا چو صبح از تو برآرد دم صدق
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۵ - عقد بیست و ششم در صدق که عبارت از آنست که ظاهر و باطن برابر بود و بلکه باطن از ظاهر خوبتر ای گرو کرده زبان را به دروغ برده بهتان ز کلام تو فروغ این نه شایسته هر دیده ور است که زبانت دگر و دل دگر است از ره صدق و صفا دوری چند دل قیری رخ کافوری چند روی در قاعده احسان کن ظاهر و باطن خود یکسان کن یکدل و یکجهت و یکرو باش وز دورویان جهان یکسو باش از کجی خیزد هر جا خللیست راستی رستی نیکو مثلیست راست جو راست نگر راست گزین راست گو راست شنو راست نشین تیر اگر راست رود بر هدف است ور رود کج ز هدف بر طرف است رورقم های الف بی بنگر که الف از همه باشد برتر رو بنه تخته ابجد به کنار که درآید الف اول به شمار گر سبب جوید حکمت طلبی نیست جز راستی آن را سببی راست رو است که سرور باشی در حساب از همه برتر باشی صدق اکسیر مس هستی توست پایه افراز فرو دستی توست اثر کذب بود هیچکسی به کسی گر رسی از صدق رسی صبح کاذب زند از کذب نفس نور او یک دو نفس باشد و بس صبح صادق چو بود صدق پسند علم نورش از آنست بلند دل اگر صدق پسندیت دهد بر همه خلق بلندیت دهد وگر از کذب گزیند علمی علم او بنشیند به دمی صدق پیش آر که صدیق شوی گوهر لجه تحقیق شوی گرچه صدیق نبی راست خلف باشدش بر دگر اصناف شرف گر بر این قاعده برهان خواهی به که برهانش ز قرآن خواهی آنست صدیق که دل صاف شود دعوی او همه انصاف شود وعده او به وفا انجامد دلش از غش به صفا آرامد در درون تخم امانت فکند وز برون خار خیانت بکند بر فتد بیخ نفاق از گل او سرزند شاخ وفاق از دل او نه در او رنگ تکلف باشد نه در او بوی تصلف باشد دامن همت صدیقان گیر در ره خدمت صدیقان میر بو که بر جان تو خالی ز قصور از صفای دلشان ریزد نور مس قلب تو ازان زر گردد سنگ بی قدر تو گوهر گردد
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۶ - حکایت کعبه روی که به سبب راستی از کید ناراستی برست و آن ناراست به برکت راستی وی به راستان پیوست رهروی کعبه تمنا می داشت لیکنش مادر ازان وا می داشت کعبه اش بود بلی مادر او طوف می کرد به گرد سر او نیک زن رخت چو زین خانه ببست ثمن خانه اش آورد به دست زان ثمن کرد چو آمد به شمار جیب را مخزن پنجه دینار شد عصا در کف و نعلین به پای در ره کعبه بیابان پیمای چون ز ره مرحله ای چند برید ناگهش راهزنی پیش رسید گفت ای شیخ چه داری در جیب جیب پر زر بود از صوفی عیب بود چون راسترو و راست سرشت شیوه راستی از دست نهشت گفت در جیب پی توشه راه نیست دینار زرم جز پنجاه راهزن گفت برون آور هان هر چه داری به تنگ جیب نهان بستد آن را و یکایک بشمرد بوسه ها داد و بدو باز سپرد گفت کافتاد ازین راستیم در کم و کاست کم و کاستیم صدقت از کذب رهانید مرا پایه بر چرخ رسانید مرا ناوک صدق توام صید تو ساخت آهوی دام و سگ قید تو ساخت پس به الحاح و نیازی غالب ساخت بر مرکب خویشش راکب که به این راحله ره را کن طی که منت می رسم اینک از پی سال دیگر به جهان دست فشاند در پی او به حرم راحله راند هر دو بودند به هم پیر و مرید تا اجل رشته صحبت ببرید جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۷ - مناجات در انتقال از صدق به اخلاص ای ز نورت علم صبح سفید صادقان را به تو خوش صبح امید ما چو صبح از تو به صدقیم علم جز به مهرت ز ازل نازده دم تا به کی جامه جان چاک زنیم علم صدق بر افلاک زنیم انجم اشک چو گردون ریزیم چون شفق اشک به خون آمیزیم تاب مهری به دل ما افکن تا شود زان نفس ما روشن برسانیم به روشن نفسی ناکسان را به مقامات کسی هست در کشمکش نفس نژند جامی از ناکسی خود گله مند مده از گرم روان واپسیش برهان از کسی و ناکسیش گرچه راهی به خطا پیموده از عمل های ریاآلوده به خلاصی ز ریا خاصش کن حلقه کوب در اخلاصش کن
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۸ - عقد بیست و هفتم در اخلاص که پای همت بر سر هوا نهادن است و گردن ارادت از ربقه ریا گشادن ای به خود رسته که چون شاخ گیا می دهد جنبش تو باد هوا تا کی از باد هوا جنبیدن چون هوا نیست خوش آرامیدن هست جنبش ز هوا عادت خس جنبش از بهر خدا باید و بس چون هوا آید جنبش کم کن کوه سان پا به زمین محکم کن ور خدا خواندت از سر کن پای بر هوا پا نه و در راه درآی دام ازین وادی خونخوار بکش دامن از صحبت اغیار بکش روی در قبله یکرویی کن خلق بگذار و خداجویی کن تا کی از دین ببری رونق را کز پی خلق پرستی حق را چون نباشد نظر کس به تو باز دانه چین مرغ شوی وقت نماز نهی آن گونه پی سجده جبین کو پی دانه برد سر به زمین وقت سجده که سوی خانه بود مدت چیدن یک دانه بود نه در آن سجده وقاری بودت نه به دل هوش و قراری بودت ور بود همچو تویی حاضر تو که در آن سجده بود ناظر تو دیر ماند سر تو سجده شناس همچو در کاه سر گاو خراس سجده جز بهر خدا شرک بود شرک بر چهره جان چرک بود رشحی از چشمه اخلاص بجوی وز رخ جان خود آن چرک بشوی چیست اخلاص دل از خود کندن کار خود را به خدا افکندن نقد دل از همه خالص کردن روی چون زر به خلاص آوردن دل به اسباب جهان نا دادن دیده بر حور جنان ننهادن ساختن از دو جهان قبله یکی تافتن روی ز هر وهم و شکی گر بری ره به چنین اخلاصی باشی اندر صف مردان خاصی خطبه قرب به نام تو بود جرعه وصل به کام تو بود لهو تو جد شود و سهو صواب هزل تو مایه احسان و ثواب محرم کعبه اقبال شوی محرم پرده اجلال شوی جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۸۹ - حکایت آن عجمی که کلمات عربی شنید دعا و استغفار پنداشت دست اخلاص به آمین برداشت هر چند آن دعا نبود آثار مغفرت روی نمود عربی چند به هم ذوق کنان لب گشادند به نادر سخنان یکی از نجد حکایت می کرد یکی از وجد شکایت می کرد یکی از ناقه و محمل می گفت یکی از وادی و ساحل می گفت یکی از عشق به خوبان عرب یکی از سعی در اسباب طرب ناگهان مخلصی از ملک عجم زد به سر منزل آن قوم قدم به فنون ادبش راه نبود وز زبان عرب آگاه نبود شد گمانش که دعا می خوانند سخن از حمد و ثنا می رانند طلب عفو گنهکاریهاست بر در لطف عفو زاریهاست او هم آنجا به تواضع بنشست گریه و آه و فغان در پیوست هر چه آن قوم بیان می کردند با هم اسرار عیان می کردند او به تقلید همان را می گفت گوهر اشک به مژگان می سفت حشو می گفت و دعا می پنداشت ذم همی خواند و ثنا می پنداشت لیک چون بر لبش آن خاص کلام بود در معنی اخلاص تمام یافت درباره وی حکم دعا داد خاصیت غفران و رضا شد ازان دعوت از نخوت دور جرم از عفو و گناهان مغفور کرد از اخلاص ز تقصیر بری بر مس قلب خود اکسیر گری
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۰ - مناجات در انتقال از اخلاص به جود ای ز بیمت دل عشاق دو نیم خطر مخلص راه تو عظیم وای مخلص اگرش آید پیش خطر دیدن اخلاص ز خویش دید اخلاص ز خود اشراک است نعت اشراک نه از ادراک است کار مخلص همه نقص است و خلل کسر او تا نه به فتح است بدل کسر مخلص ز وی و فتح ز توست کسر او هست به فتح تو درست بی تو جامی تنی آمد بی روح بر تن ای روح فشان گنج فتوح هر عمارت که زدی ویران کن همچو گنجش به خود آبادان کن کیست او تا دم اخلاص زند تا قدم در حرم خاص زند دار در سایه انعام خودش بهره مند از کرم عام خودش مکن از حرص و هوا پا بستش گوهر جود نه اندر دستش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۱ - عقد بیست و هشتم در بذل و جود که اول آن اعطای درهم و دینار است و آخر آن بذل وجود ای درم گرد تو بسیار شده دین تو در سر دینار شده گنج جود است کف تو مپسند از هر انگشت بر آنجا دو سه بند دست بسته بود از مرد درشت بهر آزار درم جویان مشت مشت پرز که نماید مدخل مشت پر کرده بود بر سایل کف بی جود وی از خوی نه خوب بر گدایان ز قفا سیلی کوب پنجه خود به مساحت بگشای بر درم جود در راحت بگشای غنچه سان خرده چه پیچی به ورق خرج کن همچو گل آن را به طبق موجب قبض بود جمع درم مایه بسط و طرب بذل و کرم بین کفت را که به بیشی و کمی قبض و بسط از درم و بی درمی باش چون حقه که هست از زر و مال خواه پر خواه تهی بر یک حال نه چو همیان که زر و بی زریش می دهد فربهی و لاغریش عقد همیان که پر از سیم و زر است بر میان تو چو زرین کمر است بر میان همچو کمر مپسند آن جز پی خدمت حاجتمندان گنج از امساک بود خاک به سر کان ز امساک شود زیر و زبر هر چه داری ز در و گوهر ناب ریز بر خاک و برآ خوش چو سحاب بار فقر ار فکنی از یک تن بار منت منهش بر گردن کوهی از فقر اگر آید پیش کاهی از منت ازان باشد بیش چون عطابخش خدا آمد و بس به که دانا ننهد منت کس در کرم حیله گری بیش نیی جود را رهگذری بیش نیی چیست چندین عظموت و جبروت پشت لب بر زدن و باد بروت کیسه بیشتر از کان که شنید کاسه گرمتر از آش که دید هر زر و مال که بخشیده دهی باید از وجه پسندیده دهی به ستم سیم ستانی ز کسان تا کشی خوان کرم بهر خسان نیست لایقتر ازین هیچ کرم کز کسان بازکشی دست ستم قحبه کز کسب زنا بخشد زر بخل صد بار ز جودش بهتر جود او دود شرارت شرر است بخل او نخل سعادت ثمر است مالت از دزد به تاراج افتد به که نی در کف محتاج افتد ابر باید که به صحرا بارد زان چه حاصل که به دریا بارد می دهد سبزه و گل صحرا را می کند آبله رو دریا را دل فاسق که به زر شاد کنی مجلس فسق وی آباد کنی به می و نقل کنی یاوریش مطرب و شاهد و شمع آوریش ظلم زور ز زر یافته هست ظلم را تیغ زراندود به دست از زر و سیم بر او جود مکن ظلم را تیغ زر اندود مکن هر چه بخشی که بگیری دگری آن نه جود است که بیع است و شری تخم تلبیس بود دانه به دام نیست بر گرسنه مرغان انعام صید گر دانه که می افشاند می کند حیله که جان بستاند همتی ورز درین کاخ منیر همچو خورشید ببخش و مپذیر فیض خور نیست به هر شیب و فراز بهر نفعی که به وی گردد باز بر عطا صیت و ثنایی مطلب وز عطاخواه جزایی مطلب ور فتد زو دو صدت گنج به چنگ باز ده ورچه کشد کار به جنگ
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۲ - حکایت اعرابی که در معامله احسان و کرم بدره دینار و درم مهمانان به تخویف از زخم نیزه باز پس گردانید آن عرابی به شتر قانع و شیر در یکی بادیه شد مرحله گیر ناگهان جمعی از ارباب قبول شب در آن مرحله کردند نزول خاست مردانه به مهمانیشان شتری برد به قربانیشان روز دیگر ره پیشینه سپرد بهر ایشان شتر دیگر برد عذر گفتند که باقیست هنوز چیزی از داده دوشین امروز گفت حاشا که ز پس مانده دوش دیگ جود آیدم امروز به جوش روز دیگر به کرم ورزی پشت کرد محکم شتری دیگر کشت بعد ازان بر شتری راکب شد بهر کاری ز میان غایب شد قوم چون خوان نوالش خوردند عزم رحلت ز دیارش کردند دست احسان و کرم بگشادند بدره زر به عیالش دادند دور ناگشته هنوز از دیده میهمانان کرم ورزیده آمد آن طرفه عرابی از راه دید آن بدره در آن منزلگاه گفت کین چیست زبان بگشودند صورت حال بدو بنمودند خاست بدره به کف و نیزه به دوش وز پی قوم برآورد خروش کای سفیهان خطا اندیشه وی لییمان خساست پیشه بود مهمانیم از محض کرم نه چو بیع از پی دینار و درم داده خویش ز من بستانید پس رواحل به ره خود رانید ور نه تا جان برود از تنتان در تن از نیزه کنم روزنتان داده خویش گرفتند و گذشت وان عرابی ز قفاشان برگشت جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۳ - مناجات در انتقال از جود به قناعت ای محیط کرمت عرش صدف عرشیان در طلبت باده به کف ما که لب تشنه احسان توییم کشتی افتاده به طوفان توییم نظر لطف بر این کشتی دار به سلامت برسانش به کنار خیمه ما به سوی ساحل زن صدف هستی ما را بشکن پرده ظلمت ما را بگشای صفوت گوهر ما را بنمای جامی از هستی خود گشته ملول دارد از فضل تو امید قبول بر سر خوان عطایش بنشان دامن از گرد خطایش بفشان بنگر اندوه وی و شادش کن بنده پیر شد آزادش کن بینشش ده که تو را بشناسد نعمتت را ز بلا بشناسد کمر خدمت طاعت بخشش افسر عز قناعت بخشش
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۴ - عقد بیست و نهم در قناعت که بر حد ضرورت وقوف نمودن است و چشم طمع به زیادتی نگشودن ای کمر بسته به صد حرص چو مور وای تو گر بری این حرص به گور خرمن هستی تو شد جو جو بهر دانه تو چنین در تک و دو چون شود هیچ ندانم حالت دور گردون چو کند پامالت در کمین خانه دوران دو رنگ زخم زد بر دل تو کبر پلنگ حرص در جان تو موش است بکوش تا به زخمش نرسد آفت موش گر دو عالم زبر و زیر شود دیده حرص کجا سیر شود صاد کز سلک حروفش زیری یافت چشمیست تهی از سیری چند در آز شوی عمر گسل چیست زین عمر درازت حاصل دلت از آز بپرداز که هست ماهی از آز گرفتار به شست خاطر از آز تهی کن که مدام مرغ را آز کند بسته دام حرص در کن مکن دین هنر است حرص درکش مکش خود خطر است گلخن حرص بود تیره و تنگ کن به گلزار قناعت آهنگ گل که از خاک قناعت خیزد نافه در ناف ریاحین بیزد کنز لایفنی از وی گهریست مال لاینفد از وی خبریست آن گهر زیور گوش خرد است وین خبر مایه عمر ابد است فاقد قاف قناعت عنقا نیست جز ناعب انواع غنا گنج خالی ز قناعت رنج است هم قناعت که قناعت گنج است دنیی کم که تو را هست پسند چو دهد دست بدان شو خرسند کم که نزدیک به کارت سازد به ز بسیار که دور اندازد قانع از رنج طلب آسوده ست طامع اندر طلب بیهوده ست هر چه دادند به آن داده بساز سوی ناآمده گردن مفراز در قناعت که تو را دسترس است گر همین عزت نفس است بس است گر عنان سوی قناعت تایی زندگانی خوش آندم یابی هست زیر فلک گردنده قانع آزاده و طامع بنده نیست جز قاعده بیخردی از طمع بندگی همچون خودی جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۵ - حکایت آن حکیم که از تره زار جهان به شاخی چند قناعت کرده بود و از خوان جهانیان دندان طمع برکنده می شد آن خاصگی شاه به دشت بر کنار تره زاری بگذشت تره کاری ز قضا بر لب جوی بود ز آلودگی گل تره شوی زان تره هر چه همی ماند در آب طعمه می ساخت حکیمی به شتاب خاصگی گفت بدو کای سره مرد کس ندیدم که بدینسان تره خورد تره تو که نه نان دیده نه دوغ ندهد کار تو را هیچ فروغ گر چو ما خدمتی شاه شوی صاحب مرتبه و جاه شوی دسته تره که بر خوان بودت پهلوی بره بریان بودت لقمه بره که با تره خوری به ز هر تره که بی بره خوری گفت با خاصگی آن مرد حکیم کای ز جاه آمده در چاه مقیم گر چو ما راه قناعت سپری به حرمگاه قناعت گذری باشد از خوان جهان تره بست خوردن بره نیفتد هوست کمر خدمت شاهت چو کمند نفکند گردن اقبال به بند شاه از خلعت شاهی بیرون نیست جز چون تو یکی مرد زبون پیش شمشیر سر افکنده شوی به که پیش چو خودی بنده شوی در دیاری که ز فقر آبادیست بندگی خاک ره آزادیست
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۶ - مناجات در انتقال از قناعت به تواضع ای به زندان غمت شاد همه بند تو بنده و آزاد همه روی در قبله احسان توییم بندی و بنده فرمان توییم سر ما افسر طاعت ز تو یافت دل ما عز قناعت ز تو یافت حرص ما بر تو ز حد بیرون است هر چه گوییم ازان افزون است زان گرفتار صنایع نشویم کز تو جز هم به تو قانع نشویم جامی از حرص و قناعت رسته در رهت محمل طاعت بسته بارش از راه به منزل برسان رختش از موج به ساحل برسان شعله در خرمن پندارش زن سکه بر صفحه دینارش زن زآتش عشق شراریش بده بر در قرب قراریش بده پشت کبرش که ندیده ست شکست به لگدکوب تواضع کن پست جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۷ - عقد سی ام در تواضع که شاخ سربلندی شکستن است و بر خاک نیازمندی نشستن ای گذشته سرت از چرخ برین جز به منت ننهی پا به زمین می روی دامن اجلال کشان آستین بر سر کونین فشان گرد راهت که گذشته ست ز میغ داری از دیده خورشید دریغ صد سلام ار شنوی از پس پیش به علیکی نگشایی لب خویش این چه جاه است و جلالت که توراست وین چه طغیان و ضلالت که توراست نه ز چشمت به فقیران نظری نه ز پایت به اسیران گذری پری از خویش و ز جز خویش تهی از همه در نظر خویش بهی حکم بر عاقبت کار بود جز خدا زان که خبردار بود شو چو مردان منی از خویش افکن نه منی جوی و منی گیر چو زن هست اصل گهرت ماه منی تا کی از بد گهری ما و منی باد پندار برون کن ز دماغ کت ازین باد شود کشته چراغ راه بیرون ز بصارت مسپر در حقیران به حقارت منگر بس گدا صورت همت عالی جیبش از نقد امانی خالی پیش چشمش چو شود تیز نگاه لعب شطرنج بود شاهی شاه نایدش صبحگهان پیش ضمیر غیر بازیچه شب میر و وزیر وای تو گر به چنین آگاهی به حقارت نگری ناگاهی دین و دنیات همه هیچ شود رشته جانت گلو پیچ شود به ز خود بین همه نیک و بد را در ره نیک و بد افکن خود را سر نه آنجا که همه پای نهند بوسه زن پا که به هر جای نهند مرد سرکش ز هنرها عاریست پشت خم خاصیت پرباریست شاخ بی میوه کشد سر به قیام شاخ پر میوه شود خم به سلام چون تکبر ز لعین بر زد سر شود لگدکوب ابی واستکبر وز تواضع به صفی داد خدا مژده تاب علیه و هدی سر فرازی مکن از کیسه پری که بود کار فلک کیسه بری چون برد کیسه تو دزد فلک شور دعویگریت را چه نمک مفلس از جیب تهی کی لافد پسته چون پوچ بود نشکافد سر نهادن که نه از بهر خداست سرنگونی ز پی نفس دغاست سگ پی لقمه چو دم جنباند عاقل آن را نه تواضع خواند بهتر از سبلت آن کس دم سگ که بر او بهر طمع جنبد رگ هر تواضع که پی منفعت است از خسان آن نه تواضع صفت است طمع از خلق گدایی باشد گر همه حاتم طایی باشد سره گر خواند یکی ناسره ات سر فرو کن به ته توبره ات کانچه گفت او به ته توبره هست یا نه بر تو سخن ناسره بست ز اول و آخر خود یادی کن خویش را هم به خود ارشادی کن وین زمان نیز ببین تا که چه یی نکته دان شو به یقین تا که چه یی گر چنین نامه خود بر خوانی بار نامه پس از این نتوانی
جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۸ - حکایت پیر آزاده با جوان محتشم زاده محتشم زاده از نخوت جاه می خرامید ظریفانه به راه به تبختر قدمی برمی داشت وز تکبر علمی می افراشت عارفی پشت دو تا در ژنده دلی از نور الهی زنده گفت کای تازه جوان تند مرو پند سنجیده پیران بشنو این روش نیست چو خوش پیش خدای بازکش زین روش ناخوش پای طبع او از سخن پیر آشفت بانگ برداشت ز نادانی و گفت کای ز گفتار تو بر من باری می شناسی که کیم گفت آری اولت بود یکی قطره آب که ازان شستن ثوب است ثواب از شکم تا به کنار آمده ای از ره بول دو بار آمده ای و آخرت جیفه افتاده به خاک کرده پنهان به یکی تیره مغاک بر تو آن پرده به فرض ار بدرند چشم نابسته کسان کم گذرند در میانه که سراسر خوشی است روز و شب کار تو سرگین کشی است تنت آراسته از گوهر و در چون شکنبه شکم از سرگین پر گر به خود نیست شناساوریت لب گشادم به شناساگریت از من این نکته فراموش مکن مدحت مدحگران گوش مکن جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۹۹ - مناجات در انتقال از تواضع به حلم و مدارا ای وجود همه پیش تو عدم چرخ را پشت تواضع ز تو خم با همه رفعت خود عرش برین بر درت روی مذلت به زمین هر که خود را به رهت خوار افکند کنگر عزت خود ساخت بلند همه را عزت و خواری از توست مکنت کارگزاری از توست ما به خونخواری خواریت خوشیم از کسان منت عزت نکشیم عزتی کان نه ز تو خواری ماست خواریی کز تو سبکباری ماست جامی از عزت و خواری رسته کمر شکرگزاری بسته کز تواضع چو سر افراختیش سایه بر کبر نینداختیش نیستش چون به سر از کبر کلاه دارش از خاصیت کبر نگاه به کف خشم عنان مسپارش روی در حلم و مدارا دارش جامی » هفت اورنگ » سبحةالابرار » بخش ۱۰۰ - عقد سی و یکم در بعض دیگر از فضایل نوع انسان چون حلم و مدارا و عفو و احسان ای رخ افروخته از آتش خشم خرمنت سوخته از آتش خشم از خسان آتشی افروخته ای تر و خشک خود ازان سوخته ای خار خشکی که ز تو صد خرمن شود از یک شرر آتش روشن آب حلمی بزن این آتش را در ته پای کش این سرکش را دهن از گفتن بیهوده ببند لبت آلوده به ناخوش مپسند بهر آزار مکش تیغ زبان بر زبونان مگذر تیغ زنان هر زمان پهن مکن از سر کین پنجه در سیلی مشتی مسکین دمبدم بر تنی از جرم بری پر مکن مشت ز بیدادگری لب فرو بند به دندان ستم بازکش از لگد ظلم قدم چون ستوران حرون چند ز حد می بری زخم به دندان و لگد خشم کم کن که بود روز جزا ترک خشمت سپر خشم خدا سازد ارد دست نگیرد سپرت دوزخ آماج سهام شررت رویت امروز به بهروزی کن بهر فردات سپردوزی کن حلم اگر چند گران است چو کوه می رسد بر دل ازان رنج و ستوه رو در آن کوه کن از موج عقب پیش ازان کت گذرد موج ز لب حلم کشتی و غضب طوفان است صاحب حلم چو کشتیبان است زور طوفانش چو کشتی شکند موج طوفان به هلاکش فکند سال ها راه گنه پیمودی قدم سعی به ره فرسودی هر چه کردی نپسندید خدای که خلد نشتر خاریت به پای تو هم این شیوه بیاموز آخر زآتش قهر میفروز آخر خرده بر کم خردان بیش مگیر رنج نیکان و بدان پیش مگیر هر که غمگین کندت شادش کن وان که بندت نهد آزادش کن نیکی اندیش بداندیشان باش مصلحت کوش خطاکیشان باش گنج دان رنج جفاکاران را باغ خوان داغ دل آزاران را پیشه کن عفو به خوبی و خوشی گذر از ناخوشی کینه کشی در صف عفو و کرم منتظمی بهتر از کشمکش منتقمی کینه خواهی روش احسان نیست هر که احسان نکند انسان نیست مشو از ورزش بی احسانی خارج از دایره انسانی هر دم از دیو پریشان چه شوی وز غضب سخره شیطان چه شوی همه تن پای شده همچون گوی اندرین معرکه داری تک و پوی دیو افتاده تو را در دنبال می دهد گردشت از حال به حال