Qur'an&Sunnah

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۷ - درآمدن زلیخا همراه عزیز مصر به مصر و بیرون آمدن مصریان و طبق های نثار بر عماری زلیخا افشاندن سحرگاهان که زد چرخ مکوکب ز زرین کوس کوس رحلت شب کواکب نیز محفل برشکستند به همراهی شب محمل ببستند شد از رخشانی آن زر فشان کوس به رنگ پر طوطی دم طاووس عزیز آمد به فر شهریاری نشاند از خیمه مه را در عماری سپه را از پس و پیش و چپ و راست به آیینی که می بایست آراست ز چتر زر به فرق نیکبختان به پا شد سایه ور زرین درختان مرصع زین به پای هر درختی شده مسند برای نیکبختی درخت و سایه و مسند روانه نشسته نیکبخت اندر میانه طرب سازان نواها ساز کردند شتررانان حدی آغاز کردند شد از بانگ حدی و غلغل لحن فلک ها را طبق پر دشت را صحن ز بس رفتار کز اسپ و شتر بود در و دشت از هلال و بدر پر بود گهی کنده به هر سوی از تک و پوی هلال از زخم ناخن بدر را روی گهی طالع شده فرخنده بدری هلال از وی شده ناچیز قدری زمین را کرده ریش اسپ از سم خویش کف پای شتر مرهم بر آن ریش پی مست آهوان زین نشیمن صهیل بادپایان ارغنون زن پی آسودگان هودج ناز نفیر ساربانان پرده پرداز کنیزان زلیخا خرم و خوش که رست از دیو هجران آن پریوش عزیز و اهل او هم شادمانه که شد زینسان بتی بانوی خانه زلیخا تلخ عمر اندر عماری رسانده بر فلک فریاد و زاری که ای گردون مرا زینسان چه داری چنین بی صبر و بی سامان چه داری ندانم در حق تو من چه کردم که افکندی چنین در رنج و دردم نخست از من به خوابی دل ربودی به بیداری هزارم غم فزودی گه از دیوانگی بندم نهادی گه از فرزانگی بندم گشادی چو شد از تو شکست خود درستم خطا کردم که از تو چاره جستم چه دانستم که وقت چاره سازی ز خان و مان مرا آواره سازی مرا بس بود داغ بی نصیبی فزون کردی بر آن درد غریبی چو باشد جانگدازی چاره سازیت معاذالله چه باشد جانگدازیت منه در ره دگر دام فریبم میفکن سنگ بر جام شکیبم دهی وعده کزین پس کامیابی وز آن آرام جان آرام یابی بدین وعده بغایت شادمانم ولی گر بختم این باشد چه دانم زلیخا با فلک این گفت و گو داشت که آن برداشت را آمد فرو داشت برآمد بانگ رهدانان به تعجیل که اینک شهر مصر و ساحل نیل هزاران تن سواره یا پیاده خروشان بر لب نیل ایستاده عزیز مصر را در حق گزاری به کف بهر نثار آن عماری طبق های زر از زر و درم پر طبق های دگر از گوهر و در گهرریزان بر او صاحب نثاران چو بر طرف چمن بر غنچه باران ز بس کفها زر و گوهر فشان شد عماری در زر و گوهر نشان شد نمی آمد ز گوهر ریز مردم در آن ره مرکبان را بر زمین سم چو گشتی سم اسبی آتش افکن ز لعل و نعل بودی سنگ و آهن همه صف ها کشیده میل در میل نثار افشان گذشتند از لب نیل به نیل اندر شد از درهای شاهی چو پر گوهر صدف هر گوش ماهی شد از بذل درم ریزان بسیار نهنگش نیز چون ماهی درم دار بدین آرایش شاهانه رفتند به دولت سوی دولتخانه رفتند سرایی بلکه در دنیا بهشتی ز فرشش ماه خشتی مهر خشتی در آن دولتسرا تختی نهاده به زیبایی ز هر تختی زیاده در او برده به کار استاد زر کار پی گوهر نشانی زر به خروار به پای تخت زر مهدش رساندند گهروارش به تخت زر نشاندند ولی جانش ز داغ دل نرسته ازان زر بود در آتش نشسته مرصع تاج بر فرقش نهادند میان تخت و تاجش جلوه دادند ولیکن بود ازان تاج گرانسنگ به زیر کوه از بار دل تنگ فشاندندش به تارک گوهر انبوه ولی بود آن بر او باران اندوه ز گوهرها که بردی حور ازان رشک به چشمش درنیامد جز در اشک کسی کش دل ز هجران لخت لخت است ز یک لختیست گر مایل به تخت است در آن میدان که را باشد سر تاج که صد سر می رود آنجا به تاراج چو چشم از اشک نومیدی بود پر کجا باشد در او گنجایی در

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۸ - عمر گذرانیدن زلیخا در مفارقت یوسف علیه السلام و تلهف و تأسف وی بر آن مدی اللیالی و الایام چو دل با دلبری آرام گیرد ز وصل دیگر کی کام گیرد کجا پروانه پرد سوی خورشید چو باشد سوی شمعش روی امید نهی صد دسته ریحان پیش بلبل نخواهد خاطرش جز نکهت گل ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد تماشای مهش کی در خور افتد چو خواهد تشنه جانی شربت آب نیفتد سودمندش شکر ناب زلیخا را در آن فرخنده منزل همه اسباب حشمت بود حاصل غلامی بود پیش رو عزیزش نبود از مال و زر کم هیچ چیزش پرستاران گلبوی گل اندام پرستاریش را بی صبر و آرام کنیزان دل آشوب دلارای پی خدمتگری ننشسته از پای غلامان قصب پوش کمربند ز سر تا پای شیرین چون نی قند سیه فامانی از عنبر سرشته ز شهوت پاکدامن چون فرشته مقیمان حریم پاکبازی امینان حرم در کارسازی ز خاتونان مصری همنشینان به رعنایی و خوبی نازنینان همه همقامت و همزاد با او ز ذوق همنشینی شاد با او زلیخا با همه در صفه بار که یکسان باشد آنجا یار و اغیار بساط خرمی افکنده بودی درون پر خون و لب پر خنده بودی به ظاهر با همه گفت و شنو داشت ولی دل جای دیگر در گرو داشت لبش با خلق در گفتار می بود ولی جان و دلش با یار می بود ازان یاریگران در شادی و غم نبودش با کسی پیوند محکم به صورت بود با مردم نشسته به معنی از همه خاطر گسسته ز وقت صبح تا شب کارش این بود میان دوستان کردارش این بود چو شب بر چهره مشکین پرده بستی چو مه در پرده اش تنها نشستی خیال دوست را در خلوت راز نشاندی تا سحر بر مسند ناز به زانوی ادب بنشستیش پیش به عرض او رسانیدی غم خویش ز ناله چنگ محنت ساز کردی سرود بیخودی آغاز کردی بدو گفتی که ای مقصود جانم به مصراز خویشتن دادی نشانم عزیز مصر گفتی خویش را نام عزیزی روزیت بادا سرانجام به فرقم تاج عزت از عزیزیت به روی آثار دولت از کنیزیت به مصر امروز مهجور و غریبم ز اقبال وصالت بی نصیبم ندانم تا به کی سوزم بدین داغ چراغ محنت افروزم بدین داغ بیا و رونق باغ دلم باش به وصلت مرهم داغ دلم باش به نومیدی کشید از عشق کارم سروش غیب کرد امیدوارم بدان امیدم اکنون زنده مانده ز دامن گرد نومیدی فشانده به نوری کز جمالت بر دلم تافت یقین دانم که آخر خواهمت یافت ز شوقت گرچه خونبار است چشمم به سوی شش جهت چار است چشمم خوشا وقتی که از راهی برآیی به برج دیده چون ماهی درآیی چو دیدار تو بینم نیست گردم بساط هستی خود درنوردم کنم سر رشته پندار خود گم شوم از بیخودی در کار خود گم مرادیگر به جای من نبینی چو جان آیی به جان من نشینی نهم یکسو خیال ما و من را تو را یابم چو جویم خویشتن را تویی از هر دو عالم آرزویم تو را چون یافتم از خود چه گویم سحر کردی بدین گفتار شب را نبستی زین سخن تا روز لب را چو باد صبح جستن کردی آغاز بر آیین دگر دادی سخن ساز چه گفتی گفتی ای باد سحر خیز شمیم مشک در جیب سمن بیز تماشاگاه سرو و سوسن آرای ز سنبل جعدتر بر روی گل سای به شاخ از برگ جنبانی جلاجل شود رقصان درخت پای در گل به معشوقان بری پیغام عاشق بدین جنبش دهی آرام عاشق ز دلداران نوازش نامه آری کنی غمدیدگان را غمگساری کس از من در جهان غمدیده تر نیست ز داغ هجر ماتمدیده تر نیست دلم بیمار شد دلداریی کن غمم بسیار شد غمخواریی کن به عالم هیچ منزلگه نباشد کت آنجا گاه و بیگه ره نباشد ز در ور خود بود زآهن درآیی چو در بندند از روزن درآیی ببخشا بر چو من بی راه و رویی بکن از جانب من جست و جویی درآ در دار ملک شهریاران برآ بر تختگاه تاجداران به هر شهری خبر پرس از مه من به هر تختی نشان جو از شه من گذار افکن به هر باغ و بهاری قدم نه بر لب هر جویباری بود بر طرف جویی زین تک و پوی به چشم آید تو را آن سرو دلجوی به صحرای ختن نه از کرم گام به صورتخانه چین گیر آرام تماشا کن ز روی او مثالی به دام آور به بوی او غزالی چو گیرد رای رفتن زین دیارت به هر کوه و دری کافتد گذارت اگر پیش آیدت کبک خرامان به یاد او بزن دستش به دامان وگر بینی به راهی کاروانی در او سالار گشته دلستانی به چشم من ببین آن دلستان را بدین کشور رسان آن کاروان را بود کان دلستان را چون ببینم گلی از گلبن امید چینم ز وقت صبح تا خورشید تابان به جولانگاه روز آمد شتابان دلی پر درد و چشم خونفشان داشت به باد صبحدم این داستان داشت چو شد خورشید شمع مجلس روز زلیخا همچو خور شد مجلس افروز پرستاران به پیشش صف کشیدند رفیقان با جمالش آرمیدند به آن صافی دلان پاک سینه بجای آورد رسم و راه دینه به هر روز و شبی این بود حالش بدین آیین گذشتی ماه و سالش چو در خانه دل او تنگ گشتی به عزم گشت تیزآهنگ گشتی گهی با داغ سینه ز آه و ناله به دشت افراختی خیمه چو لاله ازان گلرخ به لاله راز گفتی ز داغ دل سخن ها باز گفتی گهی چون سیل هر وادی به تعجیل شدی با دیده گریان سوی نیل نهادی در میان با او غم خویش زدی بر نیل دلق ماتم خویش به سر می برد ازینسان روزگاری به ره می داشت چشم انتظاری که یارش از کدامین ره برآید چو خور طالع شود چون مه برآید بیا جامی که همت برگماریم ز کنعان ماه کنعان را بیاریم زلیخا با دلی امیدوار است نظر بر شاهراه انتظار است ز حد بگذشت درد انتظارش دوا بخشی کنیم از وصل یارش

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۲۹ - آغاز حسد بردن اخوان و دور انداختن یوسف را علیه السلام از کنعان دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که چون یوسف به خوبی سربرافراخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردمش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آنسان لطفها پیش که بر وی رشکشان هر دم شدی بیش درختی بود در صحن سرایش به سبزی و خوشی بهجت فزایش چو سکان صوامع سبزپوشی ز جنبش تیز وجدی پر خروشی ستاده در مقام استقامت فکنده بر زمین ظل کرامت پی تسبیح هر برگش زبانی بنامیزد عجب تسبیح خوانی گذشته شاخ ازین فیروزه کاخش ملایک گشته گنجشکان شاخش به هر فرزند کش دادی خداوند ازان خرم درخت سدره مانند هماندم تازه شاخی بردمیدی که با قدش برابر سر کشیدی چو در راه بلاغت پا نهادی به دستش زان عصای سبز دادی به جز یوسف که از تأیید بختش عصا لایق نیامد زان درختش نهال باغ جان بود او نشاید که با او شاخ چوبی همسر آید شبی پنهان ز اخوان با پدر گفت که ای بازوی سعیت با ظفر جفت دعا کن تا کفیل کار و کشتم برویاند عصایی از بهشتم که از عهد جوانی تا به پیری کند هر جا که افتم دستگیری دهد در جلوه گاه جنگ و بازی مرا بر هر برادر سرفرازی پدر روی تضرع در خدا کرد برای خاطر یوسف دعا کرد رسید از سدره پیک ملک سرمد عصایی سبز در دست از زبرجد نه زخم تیشه ایام دیده نه رنج اره دوران کشیده قوی قوت گران قیمت سبک سنگ نیالوده به ننگ روغن و رنگ پیام آورد کین فضل الهیست ستون بارگاه پادشاهیست چو شد یوسف ازان تحفه قوی دست ز حسرت حاسدان را پشت بشکست بر ایشان آن عصا از دست هستی گرانتر آمد از صد چوبدستی به خود بستند ازان هر یک خیالی نشاندند از حسد در دل نهالی از اول طبع را زان زندگی زاد ولی آخر بر شرمندگی داد جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۰ - خواب دیدن یوسف علیه السلام که آفتاب و ماه و یازده ستاره وی را سجده می برند و شنیدن اخوان آن را و زیادت شدن حسد ایشان خوش آن کز بند صورت باز رسته ز سحر چشمبندان چشم بسته دلش بیدار و چشمش در شکر خواب ندیده کس چنین بیدار در خواب بپوشیده ز ناپاینده دیده ولی پوشیده آینده دیده شبی یوسف به پیش چشم یعقوب که پیش او چو چشمش بود محبوب به خواب خوش نهاده سر به بالین به خنده لعل نوشین کرد نوشین ز شیرین خنده آن لعل شکرخند به دل یعقوب را شوری در افکند چو یوسف نرگس سیراب بگشاد چو بخت خویش چشم از خواب بگشاد بدو گفت ای شکر شرمنده تو چه موجب داشت شکر خنده تو بگفتا خواب دیدم مهر و مه را ز رخشنده کواکب یازده را که یکسر داد تعظیمم بدادند به سجده پیش رویم سر نهادند پدر گفتا که بس کن زین سخن بس مگوی این خواب را زنهار با کس مباد این خواب را اخوان بدانند به بیداری صد آزارت رسانند ز تو در دل هزاران غصه دارند درین قصه کیت فارغ گذارند نیارند از حسد این خواب را تاب که بس روشن بود تعبیر این خواب پدر کرد این وصیت لیک تقدیر به بادی بگسلد زنجیر تدبیر به یک تن گفت یوسف آن فسانه نهاد آن را به اخوان در میانه شنیدستی که هر سر کز دو بگذشت به اندک وقت ورد هر زبان گشت حکیمی گفت کان دو جز دو لب نیست کزان سر بگذرانیدن ادب نیست بسا سر کز دو لب افتد به بیرون درون صد دلاور را کند خون چه خوش گفت آن نکو گوی نکوکار که سر خواهی سلامت سر نگهدار چو وحشی مرغی از بند قفس جست دگر نتوان به دستان پای او بست چو اخوان قصه یوسف شنیدند ز غصه پیرهن بر خود دریدند که یا رب چیست در خاطر پدر را که نشناسد ز نفع خود ضرر را نمی دانیم کز طفلی چه آید که طفلی جز طفیلی را نشاید به هر یک چند بر بافد دروغی دهد زان گوهر خود را فروغی خورد آن پیر مسکین زو فریبی شود از صحبت او ناشکیبی کند قطع نکو پیوندی ما برد مهر پدر فرزندی ما پدر کرده ست ازینسان سربلندش نیفتد اینقدر حشمت پسندش هوس دارد که ما از تیرگی پاک به سجده پیش او افتیم بر خاک نه تنها ما که مادر با پدر هم نباید جاه جویی اینقدر هم پدر را ما خریداریم نی او پدر را ما هواداریم نی او اگر روز است در صحرا شبانیم وگر شب خانه اش را پاسبانیم بر اعدا قوت بازویش از ماست بر احباب آب رویش از ماست بجز حیلتگری از وی چه دیده ست کز اینسان بر سر ما برگزیده ست بیا تا کار خود را چاره سازیم به هر راهش توان آواره سازیم چو با ما بر سر غمخوارگی نیست دوای او به جز آوارگی نیست بباید چاره سازی را کمر بست نرفته اختیار چاره از دست چو خاری بر دمد از شور بختی بباید کند ناگشته درختی به قصد چاره سازی عهد بستند به عزم مشورت یکجا نشستند

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۱ - مشورت کردن برادران با یکدیگر که چه حیله سازند که یوسف را از پیش پدر دور سازند چو گردد کشته پنهان ماند این راز ز کشته بر نیاید هرگز آواز یکی گفت این به بی دینیست راهی که اندیشیم قتل بی گناهی اگر اسب جفا رانیم آخر نه تا کشتن مسلمانیم آخر غرض زین بقعه بیرون بردن اوست نه کشتن یا زدن یا بردن اوست همان به کافکنیمش از پدر دور به هایل وادیی محروم و مهجور بیابانی در او جز دام و دد نی به جز روباه و گرگ از نیک و بد نی نباشد آب او جز اشک نومید نباشد نان او جز قرص خورشید نه در وی سایه ای جز در شب تار نه در وی بستری جز نشتر خار چو یکچند اندر او آرام گیرد به مرگ خویشتن بی شک بمیرد نگشته تیغ ما رنگین به خونش رهیم از تیغ نیرنگ و فسونش دگر یک گفت قتل دیگر است این چه جای قتل ازان هم بدتر است این به یکدم زیر خنجر جان سپردن به است از گرسنه یا تشنه مردن صواب آنست کاندر دور و نزدیک طلب داریم چاهی تنگ و تاریک ز صدر عزت و جاه افکنیمش به صد خواری در آن چاه افکنیمش بود کانجا نشیند کاروانی برآساید در آن منزل زمانی به چاه اندر کسی دلوی گذارد به جای آب ازان چاهش برآرد به فرزندیش گیرد یا غلامی کند در بردن وی تیزگامی شود پیوند او زینجا بریده به وی از ما گزندی نارسیده چو گفت او قصه چاه پر آسیب شدند آنان همه بر چه سراشیب ز غور چاه مکر خود نه آگاه همه بی ریسمان رفتند در چاه گرفته با پدر در دل نفاقی بر آن تزویر کردند اتفاقی وز آن پس رو به کار خود نهادند به فردا وعده آن کار دادند چو آید مشکلی پیش خردمند کزان مشکل فتد در کار او بند کند عقل دگر با عقل خود یار که تا در حل آن گردد مددگار ز یک شمعش نگیرد نور خانه فروزد شمع دیگر در میانه ولی هست این سخن در راست بینان به صدر راستی بالانشینان نه در کجرو حریفان کج اندیش که گردد از دو کجرو کجروی بیش چو مجلس ساختند اخوان یوسف برای مشورت در شان یوسف یکی گفت او ز حسرت خون ما ریخت به خونریزیش باید حیله انگیخت ز دشمن ریز خون چون یافتی دست که از دستش به خونریزی توان رست

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۲ - رفتن برادران پیش پدر و درخواست کردن که یوسف را علیه السلام همراه خود به صحرا برند جوانمردان که از خود رستگانند به کنج بیخودی بنشستگانند ز قید طبع و کید نفس پاکند به راه درد و کوی عشق خاکند نه زیشان بر دل مردم غباری نه از مردم بر ایشان هیچ باری به ناسازی عالم سازگارند به هر باری که آید بردبارند چو شب خسپند بی کین و ستیزند سحر زانسان که شب خسپند خیزند حسد ورزان یوسف بامدادان به فکر دینه خرم طبع و شادان زبان پر مهر و سینه کینه اندیش چو گرگان نهان در صورت میش به دیدار پدر احرام بستند به زانوی ادب پیشش نشستند در زرق و تملق باز کردند ز هر جایی سخن آغاز کردند بیان کردند هر نوی و کهن را رسانیدند تا اینجا سخن را که از خانه ملالت خاست ما را هوای رفتن صحراست ما را اگر باشد اجازت قصد داریم که فردا روز در صحرا گذاریم برادر یوسف آن نور دو دیده ز کمسالی به صحرا کم رسیده چه باشد کش به ما همراه سازی به همراهیش ما را سر فرازی به کنج خانه مانده روز تا شب فارسله غدا نرتع و نلعب گهی با او ره صحرا نوردیم گهی بر پشت کوه و پشته گردیم گهی از گوسفندان شیر دوشیم گهی شیرین و خندان شیر نوشیم ز فرش سبزه بازیگاه سازیم به هر لاله به بازی راه سازیم رباییم از سر لاله کلاهش کنیم از فرق یوسف جلوه گاهش زده بالا به سان کبک دامان میان سبزه سازیمش خرامان به یک جا گله آهو چرانیم ز یک سو گرگ را زهره درانیم بود طبعش به اینها شاد گردد ز اندوه وطن آزاد گردد ز جد گرچه هزار اعجوبه سازی نخندد طبع کودک جز به بازی چو یعقوب این سخن بشنید ازیشان گریبان رضا پیچید ازیشان بگفتا بردن وی کی پسندم کزان گردد درون اندوهمندم ازان ترسم کزو غافل نشینید ز غفلت صورت حالش نبینید درین دیرینه دشت محنت انگیز کهن گرگی بر او دندان کند تیز بدان نازک بدن دندان رساند تنش را بلکه جانم را دراند چو آن افسونگران این را شنیدند فسون دیگر از نو در دمیدند که آخر ما نه زانسان سست راییم که هر ده تن به گرگی بس نیاییم نه گرگ ار شیر مردمخوار باشد به چنگ ما چو روبه خوار باشد چو زیشان کرد یعقوب این سخن گوش ز عذر انگیختن گردید خاموش به صحرا بردن یوسف رضا داد بلا را در دیار خود صلا داد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۳ - بردن برادران یوسف را از پیش پدر و در راه هدایت خود چاه ضلالت کندن و وی را بی هیچ جنایت در چاه افکندن فغان زین چرخ دولابی که هر روز به چاهی افکند ماهی دل افروز غزالی در ریاض جان چرنده نهد در پنجه گرگ درنده چو یوسف را به آن گرگان سپردند فلک گفتا که گرگان بره بردند به چشمان پدر تا می نمودند ز یکدیگر به مهرش می ربودند گهی آن بر سر دوشش گرفتی گه این تنگ اندر آغوشش گرفتی چو پا بر دامن صحرا نهادند بر او دست جفا کاری گشادند ز دوش مرحمتبارش فکندند میان خاره و خارش فکندند برهنه پا قدم بر خار می زد به گل از خار و خس مسمار می زد فکنده کفش ره بر خاره می کرد کف سیمین ز خاره پاره می کرد کف پایی که می بودش ز گل ننگ ز خون در خار و خارا گشت گلرنگ چو ماندی پس ازان ده سخت پنجه طپانچه کردیش رخساره رنجه به تیغ قطع باد آن دست کوتاه که سرپنجه زند با پنجه ماه چو رفتی پیش کردی خم سیلی قفایش چون رخ بدخواه نیلی ببسته از فقا اولیست دستی که بیند آن قفا از وی شکستی چو با ایشان شدی پهلو به پهلو رسیدی مالش گوشش ز هر سو کسی کان گوش را مالد به انگشت جز انگشتش مبادا هیچ در مشت به زاری هر که را دامن کشیدی به بیزاری گریبانش دریدی به گریه هر که را در پا فتادی به خنده بر سر او پا نهادی به ناله هر که را آواز کردی نواهای مخالف ساز کردی چو شد نومید ازیشان گریه برداشت ز خون دیده بر گل لاله می کاشت گهی در خون و گه در خاک می خفت ز اندوه دل صد چاک می گفت کجایی ای پدر آخر کجایی ز حال من چنین غافل چرایی بیا بنگر کنیزک زادگان را ز راه عقل و دین افتادگان را که با کام دلت در دل چه دارند حق الطاف تو چون می گذارند گلی کز روضه جانت دمیده ست بر او باران احسانت چکیده ست چنان از تشنگی در تاب مانده که نی رنگ اندر او نی آب مانده نهال نازپرورد بهشتی که در بستانسرای عمر کشتی چنان از باد جور افتاده بر خاک کزو جوید بلندی خار و خاشاک مهی کز وی شبت را نور بودی ز ظلمت های دوران دور بودی رسیدش از فلک زانسان وبالی که جوید لمعه نور از هلالی بدینسان بود حالش تا سه فرسنگ ازو صلح و وزآن سنگین دلان جنگ ازو نرمی و زیشان سخترویی ازو گرمی و زیشان سرد گویی ز ناگه بر لب چاهی رسیدند ز رفتن بر لب چاه آرمیدند چهی چون گور ظالم تنگ و تیره ز تاریکیش چشم عقل خیره لب او چون دهان اژدهایی پی قوت از برون مردم ربایی درونش چون درون مردم آزار برای مردم آزاری پر از مار مدار نقطه اندوه دورش برون از طاقت اندیشه غورش محیطش پر کدورت مرکزش دور هوایش پر عفونت چشمه اش شور نفس زن گر در او یکدم نشستی نفس را بر نفس زن ره ببستی چو ایشان دفع آن گلچهره مه را پسندیدند آن نابهره چه را دگر بار از جفاشان داد برداشت به نوعی ناله و فریاد برداشت که گر آن سنگ را معلوم گشتی ز سوزش نرمتر از موم گشتی ولی آن ساز تیزآهنگ تر شد دل چون سنگ ایشان سنگ تر شد چه گویم کز جفا ایشان چه کردند دلم ندهد که گویم آنچه کردند بر آن ساعد که گر بر وی رسیدی حریر خلد ازان آزار دیدی رسن بستند از موی بز و میش بر او شد هر سر مویی یکی نیش میانش را که بودی موی مانند به پشمین ریسمان دادند پیوند کشیدند از بدن پیراهن او چو گل از غنچه عریان شد تن او به قد خود بریدند از ملامت لباسی تا به دامان قیامت فرو آویختند آنگه به چاهش در آب انداختند از نیمه راهش ز خوبی بود خورشید جهانتاب فکندش چرخ چون خورشید در آب برون از آب در چه بود سنگی نشیمن ساخت آن را بی درنگی چه دولت یافت آخر بنگر آن سنگ که کان گوهری شد بس گرانسنگ ز لعل بی گدازش شکر آیین شد آن شورابه همچون شهد شیرین شد از نور رخش آن چاه روشن چو شب روی زمین از ماه روشن شمیم گیسوان عطر سایش عفونت را برون برد از هوایش ز فر طلعت او هر گزنده سوی سوراخ دیگر شد خزنده به تعویذ اندرش پیراهنی بود که جدش را ز آتش مأمنی بود فرستادش به ابراهیم رضوان ازان رو شد برا و آتش گلستان رسید از سدره جبریل امین زود ز بازوی وی آن تعویذ بگشود برون آورد از آنجا پیرهن را بدان پوشید آن پاکیزه تن را ازان پس گفت ای مهجور غمناک پیامت می رساند ایزد پاک که روزی این خیانت پیشگان را گروه ناصواب اندیشگان را ز تو دلریش تر پیشت رسانم فکنده پیش سر پیشت نشانم بر ایشان این جفاها را شماری وزیشان حال خود پوشیده داری تو دانی مو به مو کایشان کیانند سر مویی تو را ایشان ندانند ز جبریل این سخن یوسف چو بشنود ز رنج و محنت اخوان برآسود نمود آن تخته سنگش تختگاهی نشست آنجا چو نیکو بخت شاهی به تسکین دادن جان حزینش ندیم خاص شد روح الأمینش

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۴ - رسید کاروان به سر چاه و یوسف را بیرون آوردن و یک بار دیگر عالم را به آفتاب جمال وی روشن کردند بنامیزد چه فرخ کاروانی کز ا یشان آب جویان کاروانی چو دلوی برکشد ناگه ز چاهی شود طالع ز برج دلو ماهی سه روز آن ماه در چه بود تا شب چو ماه نخشب اندر چاه نخشب چو چارم روز ازین فیروزه خرگاه برآمد یوسف شب رفته در چاه ز مدین کاروانی رخت بسته به عزم مصر با بخت خجسته ز راه افتاده دور آنجا فتادند پی آسودگی محمل گشادند خوش آن گمره که راه آرد به جایی که باشد همچو یوسف رهنمایی به گرد چاه منزلگاه کردند به قصد آب رو در چاه کردند نخست آمد سعادتمند مردی به سوی آب حیوان رهنوردی به تاریکی چاه آن خضر سیما فرو آویخت دلو آب پیما به یوسف گفت جبریل امین خیز زلال رحمتی بر تشنگان ریز نشین در دلو چون خورشید تابان ز مغرب سوی مشرق شو شتابان کنار چاه را دور افق کن افق را باز نورانی تتق کن ز رویت پرتوی بر عالم افکن جهان را از سر نو ساز روشن روان یوسف ز روی سنگ برجست چو آب چشمه و در دلو بنشست کشید آن دلو را مرد توانا به قدر دلو و وزن آب دانا بگفت امروز دلو ما گران است یقین چیزی به جز آب اندر آن است چو آن ماه جهان آرا برآمد ز جانش بانگ یا بشری برآمد بشارت کز چنین تاریک چاهی برآمد بس جهان افروز ماهی بشارت کز میان چشمه شور برآمد آبی از شورآبگی دور در آن صحرا گلی بشکفت او را ولی از دیگران بنهفت او را نهانی جانب منزگهش برد به یاران خودش پوشیده بسپرد بلی چون نیکبختی گنج یابد اگر پنهان ندارد رنج یابد حسودان هم در آن نزدیک بودند ز حال او تفحص می نمودند همی بردند دایم انتظارش که تا خود چون شود انجام کارش ز حال کاروان آگاه گشتند خبرجویان به گرد چاه گشتند نهان کردند یوسف را ندایی برون نامد ز چاه الا صدایی به سوی کاروان کردند آهنگ که تا آرند یوسف را فراچنگ پس از جهد تمام و جد بسیار میان کاروان آمد پدیدار گرفتندش که ما را بنده است این سر از طوق وفا تابنده است این به کار خدمت آمد سست پیوند ره بگریختن گیرد به هر چند ز نیکو بندگی فارغ نهاد است فروشیمش اگر چه خانه زاد است چو گیرد بنده بد بندگی پیش ز نیکویی کند بد بندگی بیش به آن باشد که بفروشی به هیچش نداری از بدی در تاب و پیچش در اصلاحش ازین پس می نکوشیم به هر قیمت که باشد می فروشیم جوانمردی که از چه بر کشیدش به اندک قیمتی زیشان خریدش به مالک بود مشهور آن جوانمرد به فلسی چند مملوک خودش کرد وز آن پس کاروان محمل ببستند به قصد مصر در محمل نشستند زیانکار آن که جنس جان فروشد چنان جنسی چنین ارزان فروشد خراج مصر و یک دیدار از وی متاع جان و یک گفتار از وی ولی این نرخ را یعقوب داند زلیخایی خریداری تواند دهد گنج سعادت ناخردمند ستاند رو کشیده درهمی چند

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۵ - رسانیدن مالک یوسف را علیه السلام به حوالی مصر و خبر یافتن پادشاه از آن و عزیز را به استقبال ایشان فرستادن چو مالک را برون از دست رنجی فرو شد پای ازان سودا به گنجی نمی آمد به روی آن دلارای در آن ره بر زمین از شادیش پای به بویش جان همی پرورد و می رفت دو منزل را یکی می کرد و می رفت به مصر آمد چو نزدیک از ره دور میان مصریان شد قصه مشهور که آمد مالک اینک از سفر باز به عبرانی غلامی گشته دمساز بر اوج نیکویی تابنده ماهی به ملک دلبری فرخنده شاهی ندیده با هزاران دیده افلاک چو او نقشی به صورتخانه خاک چو شاه مصر این آوازه بشنید ازین غیرت بسی بر خویش پیچید که خاک مصر بستان جمال است به از گلهای این بستان محال است گلی کز روضه فردوس خیزد ز شرم رویشان بر خاک ریزد عزیز مصر را گفتا روان شو به استقبال سوی کاوران شو به چشم خود ببین آن ماهرو را بیاور رو بدین درگاه او را عزیز از مصر رو در کاروان کرد نظر در روی آن آرام جان کرد چنان دیدار او از خود ربودش که بیخود خواست تا آرد سجودش ولی یوسف سرش از خاک برداشت به پیش روی خویشش سجده نگذاشت که سر جز پیش آن کس خم مبادت که بر گردن ز سر منت نهادت عزیز آنگه ز مالک شد طلبکار کش آرد تا در شاه جهاندار بگفتا ز آمدن فکری نداریم ولی از لطف تو امیدواریم که ما را این زمان معذور داری به آسایش درین منزل گذاری بود روزی سه چار آسوده گردیم که از رنج سفر بی خواب و خوردیم غبار از روی و چرک از تن بشوییم تن پاکیزه سوی شاه پوییم عزیز مصر چون این نکته بشنید به خدمتگاری شه باز گردید به شاه از حسن یوسف شمه ای گفت به غیرت ساخت جان شاه را جفت اشارت کرد کز خوبان هزاران به دارالملک خوبی شهریاران همه زرین کله بنهاده بر سر همه زرکش قبا پوشیده در بر کمرهای مرصع بر میانشان به خنده در شکر ریزی دهانشان چو گل از گلشن خوبی بچینند ز گلرویان مصری برگزینند که چون آرند یوسف را به بازار کنندش عرض بر چشم خریدار کشند اینان بدین شکل و شمایل به دعوی داریش صف در مقابل شود ور خود بود مهر جهانگرد ازین آتش رخان بازار او سرد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۶ - به آب نیل درآمدن یوسف علیه السلام و غبار سفر از خود شستن و به قصد بارگاه پادشاه مصر در هودج نشستن به چارم روز موعود یوسف خور چو زد از ساحل نیل فلک سر به یوسف گفت مالک کای دلارای تو همچون خور کنار نیل کن جای ز خود کن گرد ره را شست و شویی ز خاکت نیل را ده آبرویی به حکم مالک آن خورشید تابان به سوی نیل شد حالی شتابان به زیر پیرهن برد از برون دست سمن را پرده نیلوفری بست کلاه زرفشان از فرق بنهاد ز زرین بیضه خود زاغ شب زاد کشید آنگه چنان پیراهن از فرق که جیبش غرب مه شد دامنش شرق نمود آن دوش و بر از عطف دامن چنان کز دور گردون صبح روشن ازار نیلگون بسته به تعجیل چو سیمین سروری آمد بر لب نیل ز چرخ نیلگون برخاست فریاد که شد نیل از قدوم آن مه آباد به جای نیل من بودی چه بودی ز پا بوسش من آسودی چه بودی بر آن شد خور که خود را افکند پیش به رود نیل ریزد چشمه خویش نبیند چشمه خود چون سزایش طفیل نیل شوید دست و پایش به دریا پا نهاد از سوی ساحل چو مه در برج آبی ساخت منزل به طلعت بود خورشید جهانتاب چو نیلوفر فرو رفت اندر آن آب تنش در آب چون عریان درآمد به تن آب روان را جان درآمد گشاد از هم مسلسل گیسوان را به رخ زنجیر بست آب روان را مهیا ساخت بهر صید خواهی معنبر دامی از مه تا به ماهی گهی می ریخت آب از دست بر سر ز پروین ماه را می بست زیور گهی می داد از کف مالش گل ز پنجه شانه می زد شاخ سنبل چو گرد از روی و چرک از تن فرو شست چو سروی از کنار نیل بر رست ز مفرش دار مالک پیرهن خواست به جلباب سمن گل را بیاراست کشید آنگه به بر دیبای زرکش به چندین نقش های خوش منقش به زرین تاج مه را قدر بشکست کمربند مرصع بر میان بست فرو آویخت زلفین دلاویز هوای مصر ازان شد عنبر آمیز بدان خوبیش در هودج نشاندند به قصد قصر شه مرکب براندند نمود از قصر بیرون تختگاهی که شاه آنجا کشیدی رخت گاهی به پیشش خیل خوبان صف کشیده پی دیدار یوسف آرمیده فراز تخت هودج را نهادند جهانی چشم بر هودج ستادند قضا را بود ز ابر تیره آن روز نهفته آفتاب عالم افروز به یوسف گفت مالک کای دلارام ز هودج نه به سوی تختگه گام تو خورشیدی ز عارض پرده بگشای ز نور خویش عالم را بیارای چو یوسف برج هودج را بپرداخت چو خور بر چشم مردم پرتو انداخت گمان شد ناظران را کافتاب است که طالع گشته از نیلی سحاب است نظر کردند در مهر جهانتاب بدانستند کز وی نیست آن تاب هنوز او در پس ابر است مستور ز روی یوسف است آن تابش نور ز حیرت کف زنان اهل نظاره فغان برداشتند از هر کناره که یا رب کیست این فرخنده اختر که هم ماه است ازو شرمنده هم خور بتان مصر سر در پیش ماندند ز لوحش حرف نسخ خویش خواندند بلی هر جا شود مهر آشکارا سها را جز نهان بودن چه یارا

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۷ - رسدن زلیخا به درگاه پادشاه و سبب ازدحام پرسیدن و جمال یوسف را علیه السلام دیدن و وی را شناختن زلیخا بود ازین صورت تهی دل کزو تا یوسف آمد یک دو منزل ولی جانش ازان معنی خبر داشت ز داغ شوق سوزی در جگر داشت نمی دانست کان شوق از کجا خاست به حیلت سازیش تسکین همی خواست به صحرا شد برون تا زان بهانه ز دل بیرون دهد اندوه خانه به سختی چند روز آنجا به سر برد بر آن محنت بسی دندان بیفشرد گرفت اسباب عیش و خرمی پیش ولی هر لحظه شد اندوه او بیش چو در صحرا به خرمن سیلش افتاد دگر باره به خانه میلش افتاد به پشت بارگی هودج نشین شد به منزلگاه خود رحلت گزین شد اگر چه روی در منزلگهش بود گذر بر ساحت قصر شهش بود چو دید آن انجمن گفت این چه غوغاست که گویی رستخیز از مصر برخاست یکی گفت این پی فرخنده نامیست بساط عرض کنعانی غلامیست غلامی نی که رخشان آفتابی به دارالملک خوبی کامیابی زلیخا دامن هودج برانداخت چو چشمش بر غلام افتاد بشناخت برآمد از دلش بی خواست فریاد ز فریادی که زد بی خود بیفتاد روان هودج کشان هودج براندند به خلوتخانه خاصش رساندند چو شد منزلگهش آن خلوت راز ز حال بی خودی آمد به خود باز ازو پرسید دایه کای دلفروز چرا کردی فغان از جان پر سوز لب شیرین به افغان چون گشادی بدان تلخی چرا بی خود فتادی بگفت ای مهربان مادر چه گویم که گردد آفت من هر چه گویم در آن مجمع غلامی را که دیدی ز اهل مصر وصف او شنیدی ز عالم قبله گاه جان من اوست فدایش جان من جانان من اوست به خوابم روی زیبا وی نموده ست شکیب از جان شیدا وی ربوده ست به تن در تب به دل در تاب ازویم ز دیده غرق خون ناب ازویم درین کشور ز سودایش فتادم بدین شهر از تمنایش فتادم ز خان و مان مرا آواره او ساخت درین آوارگی بیچاره او ساخت به هر محنت که دیدی چند سالم که بود از راحت گیتی ملالم همه از آرزوی روی او بود ز شوق قامت دلجوی او بود ز کوه افزون بود بار من امروز ندانم چون شود کار من امروز مه من شاه ایوان که گردد به رخ شمع شبستان که گردد کدامین دیده گردد روشن از وی کدامین خانه گردد گلشن از وی که یابد از لب جانبخش او کام که گیرد در پناه سروش آرام کمند جعد مشکینش که بافد ز وصل نخل سیمینش که لافد که بازد حاصل خود در بهایش که سازد کحل دیده خاک پایش مرا به گردد از وی حال یا نی رسد دستم بدین اقبال یا نی چو دایه آتش او دید کز چیست چو شمع از آتش او زار بگریست بگفت ای شمع سوز خود نهان دار غم شب رنج روز خود نهان دار صبوری پیشه کردی روزگاری مکن جز صبر نیز امروز کاری بود کز صبر امیدت برآید ز ابر تیره خورشیدت برآید

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۸ - به معرض بیع درآوردن مالک یوسف را علیه السلام و خریدن زلیخا وی را به اضعاف آنچه دیگران می خریدند چه خوش وقتی و خرم روزگاری که یاری بر خورد از وصل یاری برافروزد چراغ آشنایی رهایی یابد از داغ جدایی چو یوسف شد به خوبی گرم بازار شدندش مصریان یکسر خریدار به هر چیزی که هر کس دسترس داشت در آن بازار بیع او هوس داشت شنیدم کز غمش زالی برآشفت تنیده ریسمانی چند می گفت همین بس گرچه بس کاسد قماشم که در سلک خریدارانش باشم منادی بانگ می زد از چپ و راست که می خواهد غلامی بی کم و کاست رخ او مطلع صبح صباحت لب او گوهر کان ملاحت ز سیمای صلاحش چهره پر نور به اخلاق کرامش سینه معمور نیارد بر زبان جز راستی هیچ نباشد در کلام او خم و پیچ یکی شد زان میانه اول کار به یک بدره زر سرخش خریدار ازان بدره که چون خواهی شمارش بیابی از درست زر هزارش خریداران دیگر رخش راندند به منزلگاه صد بدره رساندند بر آن افزود دولتمند دیگر به قدر وزن یوسف مشک اذفر بر آن دانای دیگر ساخت افزون به وزنش لعل ناب و در مکنون بدین قانون ترقی می نمودند ز انواع نفایس می فزودند زلیخا گشت ازین معنی خبردار مضاعف ساخت آنها را به یک بار خریداران دیگر لب ببستند پس زانوی نومیدی نشستند عزیز مصر را گفت ای نکو رای برو بر مالک این قیمت بپیمای بگفتا آنچه من دارم دفینه ز مشک و گوهر و زر در خزینه به یک نیمه بهایش برنیاید ادای آن تمام از من کی آید زلیخا داشت درجی پر ز گوهر نه درجی بلکه برجی پر ز اختر بهای هر گهر زان درج مکنون خراج مصر بودی بلکه افزون بگفتا کین گهرها در بهایش بده ای گوهر جانم فدایش عزیز آورد باز از نو بهانه که دارد میل آن شاه زمانه که در خیل وی این پاکیزه دامان بود سر دفتر دیگر غلامان بگفتا رو سوی شاه جهاندار حق خدمتگزاری را بجا آر بگو بر دل جز این بندی ندارم که پیش دیده فرزندی ندارم سرافرازی فزا زین احترامم که آید زیر فرمان این غلامم به برجم اختر تابنده باشد مرا فرزند و شه را بنده باشد چو شاه این نکته سنجیده بشنید ز بذل التماسش سر نپیچید اجازت داد تا حالی خریدش ز مهر دل به فرزندی گزیدش به سوی خانه بردش خرم و شاد زلیخا شد ز بند محنت آزاد به مژگان گوهر شادی همی سفت دو چشم خود همی مالید و می گفت به بیداریست یا رب یا به خواب است که جان من ز جانان کامیاب است به شبهای سیه کی بود امیدم که گردد روزی این روز سفیدم شبم را صبح فیروزی برآمد غم و رنج شباروزی سرآمد شدم با نازنین خویش همراز سزد اکنون که بر گردون کنم ناز درین محنتسرا بی غم چو من کیست پس از پژمردگی خرم چو من کیست چه بودم ماهیی در ماتم آب طپان بر ریگ تفسان از غم آب درآمد سیلی از ابر کرامت به دریا برد ازان ریگم سلامت که بودم گمره در ظلمت شب رسیده جان ز گمراهیم بر لب برآمد از افق رخشنده ماهی به کوی دولتم بنمود راهی که بودم خفته ای بر بستر مرگ خلیده در رگ جان نشتر مرگ درآمد ناگهان خضر از در من به آب زندگی شد یاور من بحمدالله که دولت یاریم کرد زمانه ترک جان آزاریم کرد هزاران جان فدای آن نکوکار که آورد اینچنین نقدی به بازار چه غم گر حقه گوهر شکستم چو آمد معدن گوهر به دستم به پیش نقد جان گوهر چه باشد طفیل دوست باشد هر چه باشد جمادی چند دادم جان خریدم بنامیزد عجب ارزان خریدم کی از نقد خود آن کس بهره بیند که عیسی بدهد و خر مهره چیند اگر خرمهره را بدرود کردم چو عیسی آن من شد سود کردم به شعر فکرت این اسرار می بیخت سرشک از چشم گوهربار می ریخت گهی در روی یوسف لال می بود ز داغ هجر فارغ بال می بود گه از هجر گذشته یاد می کرد به وصلش خاطر خود شاد می کرد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۳۹ - داستان دختر بازغه نام از نسل عاد که به مال و جمال نظیر خود نداشت و غایبانه عاشق جمال یوسف شد و در آن آیینه جمال حقیقت دید و از مجاز به حقیقت رسید نه تنها عشق از دیدار خیزد بسا کین دولت از گفتار خیزد درآید جلوه حسن از ره گوش ز جان آرام برباید ز دل هوش ندارد بیش ازین دلاله کاری که گوید قصه زیبانگاری ز دیدن هیچ اثر نی در میانه کند عاشق کسان را غایبانه به ملک مصر زیبا دختری بود که نسل عادیان را سروری بود زده درج عقیقش خنده بر در ز شکر خند او مصر از شکر پر ز بس شیرین که شکر خند او بود دل نیشکر اندر بند او بود چو شکر ریختی از لعل خندان شکر انگشت بگرفتی به دندان شکر بود از دهانش با دل تنگ نبات از رشک لعلش شیشه بر سنگ چو در لطف از نباتش لب فره شد نبات اندر دل شیشه گره شد نبات ار چند دادی شیشه را دل نمی شد با لب لعلش مقابل نبود ایمن ز لعل می پرستش که با آن پر دلی آرد شکستش جهان را فتنه بود آن غیرت حور ز شیرین شکر او مصر پر شور سران ملک در سوداش بودند بتان شهر ناپرواش بودند ولی بر چرخ می سود افسر او به هر کس در نمی آمد سر او ز عز و مال و استغنای جاهش نمی افتاد سوی کس نگاهش حدیث یوسف و وصفش چو بشنید به ماه روی او مهرش بجنبید چو شد گفت و شنید آن پیاپی شد آن اندیشه محکم در دل وی به دیدن میلش افتاد از شنیدن بلی باشد شنیدن تخم دیدن نصاب قیمتش معلوم خود ساخت ز ترتیب نصابش دل بپرداخت هزار اشتر همه پاکیزه گوهر پر از دیبا و مشک و گوهر و زر ز انواع نفایس هر چه بودش که دادن در بها لایق نمودش مرتب کرد و راه مصر برداشت به مخزن از ذخایر هیچ نگذاشت فتاد از مقدمش آوازه در مصر برآمد های و هویی تازه در مصر به مصر آمد سری در راه یوسف خبر پرسان ز جولانگاه یوسف چو از جولانگه یوسف نشان یافت دل خرم به سوی او عنان تافت جمالی دید بیش از حد ادراک چو جان ز آلودگی آب و گل پاک به گیتی مثل او نادیده هرگز ز کس مانند او نشنیده هرگز نخست از دیدن او بی خود افتاد ز ذوق بی خودی گشت از خود آزاد وز آن پس بیهشی هشیاری آورد ز خواب غفلتش بیداری آورد زبان بگشاد و پرسش کرد آغاز جواهر جست ازان گنجینه راز بگفت ای از تو کار نیکویی راست بدین خوبی جمالت را که آراست که لامع ساخت خورشید جبینت که آمد خرمن مه خوشه چینت کدامین خامه زن نقش تو پرداخت کدامین باغبان سرو تو افراخت که زد پرگار طاق ابرویت را که داد این تاب بند گیسویت را گل سیراب تو آب از کجا خورد بدین آبش درین بستان که پرورد به سروت خوب رفتاری که آموخت به لعلت نغز گفتاری که آموخت مه روی تو لوح نامه کیست سر زلف تو حرف خامه کیست که بینا نرگست را چشم بگشاد ز خواب نیستی بیداریش داد که بر درج درت زد قفل یاقوت که دل را قوت آمد روح را قوت که کندت در زنخدان چاه غبغب که ز آب زندگی کردش لبالب که خال عنبرینت زد به رخسار نشیمن ساخت زاغی را ز گلزار چو یوسف این سخن ها کرد ازو گوش غذای جان فشاند از چشمه نوش بگفتا صنعت آن صانعم من که از بحرش به رشحی قانعم من فلک یک نقطه از کلک کمالش جهان یک غنچه از باغ جمالش ز نور حکمتش خورشید تابی ز بحر قدرتش گردون حبابی جمالش بود پاک از تهمت عیب نهفته در حجاب پرده غیب ز ذرات جهان آیینه ها ساخت ز روی خود به هر یک عکسی انداخت به چشم تیز بینت هر چه نیکوست چو نیکو بنگری عکس رخ اوست چو دیدی عکس سوی اصل بشتاب که پیش اصل نبود عکس را تاب معاذالله ز اصل ار دور مانی چو عکس آخر شود بی نور مانی نباشد عکس را چندان بقایی ندارد رنگ گل چندان وفایی بقا خواهی به روی اصل بنگر وفا جویی به سوی اصل بگذر غم چیزی رگ جان را خراشد که گاهی باشد و گاهی نباشد چو دانا دختر این اسرار بشنید بساط عشق یوسف درنوردید به یوسف گفت چون وصفت شنیدم به دل داغ تمنایت کشیدم گرفتم پیش راه آرزویت ز سر پا ساختم در جست و جویت چو دیدم روی تو افتادم از پای به جان دادن ته پایت زدم رای ولی چون گوهر اسرار سفتی نشان زان منبع انوار گفتی به تحقیق سخن بشکافتی موی مرا از مهر خود برتافتی روی حجاب از روی امیدم گشودی ز ذره ره به خورشیدم نمودی کنون بر من در این راز باز است که با تو عشق ورزیدن مجاز است چو باشد بر حقیقت چشم بازم به افتد ترک سودای مجازم جزاک الله که چشمم باز کردی مرا با جان جان همراز کردی ز مهر غیر بگسستی دل من حریم وصل کردی منزل من اگر هر موی من گردد زبانی ز تو رانم به هر یک داستانی نیارم گوهر شکر تو سفتن سر مویی ز احسان تو گفتن پس آنگه کرد پدرود وی و رفت برست از مایه و سود وی و رفت بنا کرد از پس رفتن به تعجیل عبادتخانه ای بر ساحل نیل دلی از ملک و مال عالم آزاد به مسکینان و محتاجان صلا داد که ملک و مال وی تاراج کردند به قوت یک شبش محتاج کردند به جای تاج از گوهر مرصع قناعت کرد با فرسوده مقنع به جای بستن زرین عصابه به سر بربست پشمین پای تابه تن خود ز اطلس و اکسون بپرداخت لباس آیینه آسا از نمد ساخت به دست وی چو گوهر دار یاره سفالین سبحه آمد در شماره به کنج آن عبادتخانه ره کرد ز عالم رو در آن محرابگه کرد ز گلخن دامن خاکستر آورد به خلوت بستر سنجاب گسترد ز خارا زیر سر بنهاد بالش درآمد گیتی از دردش به نالش در آن معبد به سر می برد تا بود به طاعت پای می افشرد تا بود چو در طاعتگری عمرش سرآمد به جان دادن چو مردان خوش برآمد نپنداری که جان را رایگان داد فروغ روی جانان دید و جان داد دلا مردانگی زین زن بیاموز به ماتم شیوه بین شیون بیاموز غم خود خور اگر این غم نداری بکن ماتم گر این ماتم نداری به سر شد عمر در صورت پرستی دمی ز اندیشه صورت نرستی به هر دم حسن صورت را زوالیست ز حالی هر زمان گردان به حالیست مزن هر دم قدم در سنگلاخی ز شاخی هر زمان منشین به شاخی نشیمن برتر از کون و مکان گیر فراز کاخ معنی آشیان گیر بود معنی یکی صورت هزاران مجو جمعیت از صورت شماران پریشانی بود هر جا شمار است وز آن رو در یکی کردن حصار است چو تاب حمله دشمن نداری به آن کز جنگ او باشی حصاری

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۰ - تربیت کردن زلیخا یوسف را علیه السلام و خدمتگاری نمودن وی مر او را به آنچه دسترس وی بود چو دولت گیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتگاری یوسف میان بست ز زرکش جامه های خز و دیبا به قدش همچو قدش چست و زیبا مذهب تاج ها زرین کمرها مرصع هر یک از رخشان گهرها چو روز سال هر یک سیصد و شصت مهیا کرد و فارغ بال بنشست به هر روزی که صبح نو دمیدی به دوشش خلعتی از نو کشیدی چو از زر تاج کردی خسرو شرق به تاج دیگرش آراستی فرق چو سر افراختی سرو روانش به آیین دگر بستی میانش رخ آن آفتاب دلفریبان نشد طالع دو روز از یک گریبان دوبار آن تازه سرو گلشن راز به یک افسر نشد هرگز سرافراز نیست آن لب شکر از یک کمربند میان خود مکرر از نی قند چو تاج زر به فرقش بر نهادی هزاران بوسه اش بر فرق دادی که چون تو خاک پایش تاج من باد به اوج سروری معراج من باد چو پیراهن کشیدی بر تن او شدی همراز با پیراهن او تنم گفتی ز تو یک تار بادا وز آن تن چون تو برخوردار بادا قبا بر قد آن سرو دلارا چو کردی راست گفتی مر قبا را که دارم آرزو زان سرو گلرنگ که همچون تو در آغوشش کشم تنگ کمر چون چست کردی بر میانش گذشتی این تمنا بر زبانش که گر دستم کمر بودی چه بودی ز وصلش بهره ور بودی چه بودی مسلسل گیسویش چون شانه کردی مداوای دل دیوانه کردی به هم دربافتی از عنبر خام شکار جان خود را عنبرین دام به قصد خورد شام و طعمه چاشت به نعمت خانه خود روز و شب داشت مهیا کرده خوانهای ملون به نعمت های گوناگون مزین پی حلواش قند و مغز بادام گرفتی از لب و دندان او وام برای میوه های گونه گونه ز سیمین سیب او کردی نمونه گهی از سینه های مرغ در پیش کبابش ساز کردی چون دل خویش گهی دادی چو لعل آبدارش مرباهای خاص خوشگوارش چو کردی شربتش از شکر ناب شدی همچون نبات از شرم او آب به هر چیزش کز اینها میل دیدی روان چون جان خود پیشش کشیدی شبانگه کش خیال خواب بودی ز روز و رنج او بی تاب بودی بیفکندی فراش دلپذیرش نهادی مهد دیبا و حریرش نهالش را ز گل کردی نهالین گلش را از سمن یا لاله بالین فسون خواندی بسی و افسانه گفتی غبار خاطرش ز افسانه رفتی چو بستی نرگسش را پرده خواب شدی با شمع همدم در تب و تاب دو مست آهوی خود را تا سحرگاه چرانیدی به باغ حسن آن ماه گهی با نرگسش همراز گشتی گهی با غنچه اش دمساز گشتی گهی از لاله زارش لاله چیدی گهی از گلستانش گل چریدی گرفتی گه ز نوشین چشمه اش لب گهش گرد ذقن گشتی چو غبغب گهی با گیسویش کردی سخن ساز که ای همسر شده با گلبن ناز مرا از دیده زان خونابه پاشی که دیوی با پری همخوابه باشی بدین افسوس پشت دست خایان رساندی شب چو گیسویش به پایان به روزان و شبان این بود کارش نبود از کار او یکدم قرارش غمش خوردی و غمخواریش کردی به خاتونی پرستاریش کردی بلی عاشق همیشه جان فروشد به جان در خدمت معشوق کوشد به مژگان از ره او خار چیند به چشم از پای او آزار چیند به چشم و جان نشیند حاضر او بود کافتد قبول خاطر او

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۱ - شرح دادن یوسف علیه السلام قصه محنت راه و زحمت چاه را و آگاه شدن زلیخا از آنکه اندوهی که آن روز داشته است به سبب آن بوده است سخن پرداز این شیرین فسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان عم فرجام رفت نه در خانه به کاری بند گشتی نه بر بیرون به کس خرسند گشتی مژه پر آب و دل پر خون همی رفت درون می آمد و بیرون همی رفت بدو گفت آن بلند اقبال دایه که ای مه پایه خورشید سایه مبادت از جفای چرخ تابی ز بیداد زمانه اضطرابی نمی دانم که امروزت چه حال است که جانت غرق دریای ملال است چو آن برگی که گرداند نسیمش که بر یک جا نبیند کس مقیمش گهی بر پشت افتد گاه بر روی گه آن سو باشدش جنبش گه این سوی به یک منزلگه آرامی ندارد به جز گردندگی کامی ندارد بگو کین بی قراری از که داری ز نو رنجی که داری از که داری بگفتا من ز خود حیرانم امروز به کار خویش سرگردانم امروز غمی دارم ندانم کین غم از چیست ز جانم سر زده این ماتم از کیست نهانی دردی آرامم ببرده ست به جور دور ایام سپرده ست منم خاکی به خود ساکن نهادی که پیچیده ست در وی گردبادی وجودش گرچه از جنبش تهی نیست ولی از حال بادش آگهی نیست چو یوسف همنشین شد با زلیخا شباروزی قرین شد با زلیخا شبی پیش زلیخا راز می گفت غم و اندوه پیشین باز می گفت به تقریب سخن بگشاد ناگاه زبان در شرح راه و قصه چاه زلیخا چون حدیث چاه بشنید به سان ریسمان بر خویش پیچید فتاد اندر دلش کان روز بوده ست که جانش در غم جانسوز بوده ست حساب روز و مه چون نیک برداشت به پیش او یقین شد آنچه پنداشت بلی داند دلی کاگاه باشد که از دلها به دلها راه باشد خصوصا از دل صد چاک عاشق که باشد در ره معشوق صادق ز هر چاکش بود بگشاده راهی سوی معشوق ازان راهش نگاهی ازان ره پرتو احوال جانان فتد بر چشم جان ناتوانان اگر خاری خلد در پای دلدار دل عاشق شود افگار ازان خار وگر بادی وزد بر زلف محبوب فتد در جان عاشق زان صد آشوب وگر گردی نشیند بر عذارش شود خم پشت عاشق زیر بارش شنیدستم که روزی کرد لیلی به قصد فصد سوی نیش میلی چو زد لیلی به حی نیش از پی خون به وادی رفت خون از دست مجنون بیا جامی ز بود خود بپرهیز ز پندار وجود خود بپرهیز گرت فخری و ننگی هست از توست ورت بویی و رنگی هست از توست مصفا شو ز مهر و کینه خویش مصیقل کن رخ آیینه خویش بود نور جمال شاهد غیب بتابد چون کلیم اللهت از جیب شود چشم دلت روشن بدان نور نماند سر جانان بر تو مستور

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۲ - تمنا کردن یوسف علیه السلام شبانی را به حکم آنکه هیچ پیغمبری نبوده است که شبانی نکرده است و مهیا ساختن زلیخا اسباب شبانی وی را خوش آن بیدل که دولتیار گردد به گرد خاطر دلدار گردد برون آید تمام از خواهش خویش دهد در خواهش او کاهش خویش چو خواهد جان روانی بر لب آرد ببوسد خاک او و جان سپارد چو جوید دل کند دل را ز غم خون دهد در دم ز راه دیده بیرون چو گوید خیز از سر پای سازد به خدمتگاری او سر فرازد اگر راند نتابد سر چو خامه وگر خواند نپیچد رو چو نامه به حکم آنکه امت پروری را شبان لایق بود پیغمبری را ز یوسف با هزاران کامرانی همی زد سر تمنای شبانی زلیخا آن تمنا را چو دریافت به تحصیل تمنایش عنان تافت نخستین خواست ز استادان یک فن که کردند از برایش یک فلاخن رسن همچون خور از زر تافتندش جو گیسوی معنبر بافتندش زلیخا نیز می پخت آرزویی که گنجانم در او خود را چو مویی چو نتوان بی سبب خود را بر او بست ببوسم گاه گاهش زان سبب دست وگر می گفت این را چون پسندم که یک مو بار خود بر وی ببندم مرصع ساخت بهر زیب و زیور چو مژگان خودش از در و گوهر به جنبش گر فتادی لعل خوشرنگ ز بی مقداری افکندیش چون سنگ وز آن پس داد فرمان تا شبانان رمه در کوه و در صحرا چرانان جدا سازند نادر بره ای چند چو گردون چر بره بی مثل و مانند چو آهوی ختن سنبل چریده ز گرگان هرگز آسیبی ندیده زره سان پشمشان چون موی زنگی ز ابریشم فزون در تازه رنگی ز فربه دنبه ها یکسر گران بار به راه از بس گرانی نرم رفتار به هر وادی چو رفتندی چرا زن تو گویی موج می زد سیل روغن به روی موج باد از سر فرازی گرفته صنعت زنجیر سازی میان آن رمه یوسف شتابان چو در برج حمل خورشید تابان چو مشکین آهوی تنها فتاده به سوی گوسفندان رو نهاده زلیخا صبر و هوش و عقل و جان را سبک دنباله کش کرده شبان را نگهبانان موکل ساخت چندی که دارندش نگاه از هر گزندی بدینسان بود تا می خواست کارش نبود از دست بیرون اختیارش اگر می خواست در صحرا شبان بود وگر می خواست شاه ملک جان بود ولی در ذات خود بود آن پریزاد ز شاهی و شبانی هر دو آزاد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۳ - مطالبه کردن زلیخا وصال یوسف را علیه السلام و استغنا نمودن یوسف از وی چو بندد بیدلی دل در نگاری نگیرد کار او هرگز قراری اگر نبود به کف نقد وصالش به نسیه عشق بازد با خیالش ولی خونش بود از دل چکیده که افتد کار وی از دل به دیده چو یابد بهره چشم اشکبارش فتد اندیشه بوس و کنارش وگر بوس و کنارش هم دهد دست ز بیم هجر باشد رنجه پیوست امید کامرانی نیست در عشق صفای زندگانی نیست در عشق بود آغاز آن خون خوردن و بس بود انجامش از خود مردن و بس به راحت کی بود آن کس سزاوار که خون خوردن بود یا مردنش کار زلیخا بود یوسف را ندیده به خوابی و خیالی آرمیده به جز دیدارش از هر جست و جویی نمی دانست خود را آرزویی چو دید از دیدن او بهره مندی ز دیدن خواست طبع او بلندی به آن آورد روی جست و جو را که آرد در کنار آن آرزو را ز لعل او به بوسه کام گیرد ز سروش با کنار آرام گیرد بلی نظارگی کاید سوی باغ ز شوق گل چو لاله سینه پر داغ نخست از روی گل دیدن شود مست ز گل دیدن به گل چیدن برد دست زلیخا وصل را می جست چاره ولی می کرد ازان یوسف کناره زلیخا بود خون از دیده ریزان ولی می بود ازو یوسف گریزان زلیخا داشت بس جانسوز داغی ولی می داشت زان یوسف فراغی زلیخا رخ بدان فرخ لقا داشت ولی یوسف نظر بر پشت پا داشت زلیخا بهر یک دیدن همی سوخت ولی یوسف ز دیدن دیده می دوخت ز بیم فتنه روی او نمی دید به چشم فتنه جوی او نمی دید نیارد عاشق آن دیدار در چشم که با یارش نیفتد چشم بر چشم ز عاشق دمبدم اشکی و آهی نباشد جو به امید نگاهی چو یار از حال عاشق دیده پوشد سزد کش خون دل از دیده جوشد زلیخا را چو این غم بر سر آمد به اندک فرصتی از پا درآمد برآمد در خزان محنت و درد گل سرخش به رنگ لاله زرد به دل ز اندوه بودش بار انبوه سهی سروش خمید از بار اندوه برفت از لعل لب آبی که بودش نشست از شمع رخ تابی که بودش نکردی شانه موی عنبرین بوی جز این پنجه که می کندی به آن موی به سوی آینه کم رو گشادی مگر زانو که بر وی رو نهادی ز بس کز دل فشاندی خون تازه نگشتی چهره اش محتاج غازه همه عالم به چشمش چون سیه بود به چشمش سرمه را کی جایگه بود ز سرمه زان سیه چشمی نمی جست که اشک از نرگس او سرمه می شست زلیخا را چو شد زین غم جگر ریش زبان سرزنش بگشاد بر خویش که ای کارت به رسوایی کشیده ز سودای غلام زر خریده تو شاهی بر سریر سرفرازی چرا با بنده خود عشق بازی به معشوقی چو خود شاهی طلب دار که شاهی را بود شاهی سزاوار عجب تر آنکه از عجبی که دارد به وصل چون تویی سر در نیارد زنان مصر اگر دانند حالت رسانند از ملامت صد ملامت همی گفت این و لیکن آن یگانه نه زانسان در دل او داشت خانه کش از خاطر توانستی برون کرد بدین افسانه دردش را فسون کرد بلی چون دلبری با جان درآمیخت نیارد جان ازو پیوند بگسیخت برد پیوند جان از تن به یک دم ولی با او بود جاوید محکم چه خوش گفت آن به داغ عشق رنجور که بوی از مشک و رنگ از گل شود دور ولی بیرون بود ز امکان عاشق که گوید ترک جانان جان عاشق

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۴ - پرسیدن دایه از زلیخا سبب گداختن و سوختن وی را در مشاهده شمع جمال یوسف علیه السلام زلیخا را چو دایه آنچنان دید ز دیده اشکریزان حال پرسید که ای چشمم به دیدار تو روشن دلم از عکس رخسار تو گلشن دلت پر رنج و جانت پر ملال است نمی دانم تو را اکنون چه حال است تو را آرام جان پیوسته در پیش چه می سوزی ز بی آرامی خویش در آن وقتی که از وی دور بودی اگر می سوختی معذور بودی کنون در عین وصلی سوختن چیست به داغش شمع جان افروختن چیست که را از عاشقان این دست داده ست که معشوقش به خدمت سر نهاده ست همین بس طالع فرخنده تو که سلطان تو آمد بنده تو مهی لایق به تاج پادشاهی به فرمان تو شد دیگر چه خواهی به رویش خرم و دلشاد می باش ز غم های جهان آزاد می باش ز سرو لاله رنگش کام می گیر به رفتار خوشش آرام می گیر لبش می بین و جان می پرور از وی زلال کامرانی می خور از وی زلیخا چون شنید اینها ز دایه سرشکش را دل از خون داد مایه ز ابر دیده خون دل فرو ریخت به پیشش قصه مشکل فرو ریخت بگفت ای مهربان مادر همانا نیی چندان به سر کار دانا نمی دانی که من بر دل چه دارم وز آن جان و جهان حاصل چه دارم به خدمت پیش رویم ایستاده ولی بی خدمتی را داد داده ز من دوری نباشد هیچگاهش ولی نبود به من هرگز نگاهش بر آن تشنه بباید زار بگریست که بر لب آن باید تشنه اش زیست چو رویم شمع خوبی برفروزد دو چشم خود به پشت پای دوزد بدین اندیشه آزارش نجویم که پشت پاش به باشد ز رویم چو بگشایم بدو چشم جهان بین به پیشانی نماید صورت چین بر آن چین سرزنش از من روا نیست که از وی هر چه می آید خطا نیست ز ابرویش مرا در دل گره هاست کزان کج نیست کارم بی گره راست چنین کز وی گره بر کارم افتد نظر کردن به وی دشوارم افتد دهانش کز سخن با من به تنگ است به جز خون خوردنم از وی چه رنگ است ز لعلش در دهانم آب گردد به چشمم آب خون ناب گردد قدش کامد نهال آرزویم ز رحمت کم شود مایل به سویم چو خواهم از نهالش سیب چینم نچیده سیب صد آسیب بینم ز چاه غبغبش چون کام خواهم به چاه غم کند آرامگاهم به رشکم ز آستین او که پیوست به دستان یافته بر ساعدش دست ز دامانش زنم در جیب جان چاک که دارد پیش پایش روی بر خاک چو دایه این سخن بشنید بگریست که با حالی چنین مشکل توان زیست فراقی کافتد از دوران ضروری به از وصلی بدین تلخی و شوری غم هجران همین یک سختی آرد چنین وصلی دو صد بدبختی آرد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۵ - فرستادن زلیخا دایه را به نزدیک یوسف علیه السلام و مطالبه مقصود کردن و ابا نمودن وی از آن زلیخا با غم با این درازی چو دید از دایه رحم چاره سازی بگفت ای از تو صد یاریم بوده به هر کاری هواداریم بوده مرا یک بار دیگر یاریی کن ز غمخواریم بین غمخواریی کن قدم از تارک من کن به سویش زبان من شو و از من بگویش که ای سرکش نهال ناز پرورد رخت را در لطافت ناز پرورد ز بستان جمال و گلشن ناز نرسته چون قدت سروی سرافراز ز جان و دل گل و آبی سرشتند در او شاخی ز باغ سدره کشتند چو برگ سربلندی داد آن شاخ سهی سرو تواش خواندند گستاخ عروس دهر تا در زادن افتاد ز تو پاکیزه تر فرزند کم زاد به فرزندیت آدم چشم روشن ز گلروییت عالم گشته گلشن کمال حسن تو حد بشر نیست پری از خوبی تو بهره ور نیست پری را گر نبودی شرمساری نماندی از تو در کنج تواری فرشته گرچه بر چرخ برین است به پیش روی تو سر بر زمین است فلک زینسان بلندت ساخت پایه فکن بر مبتلای خویش سایه زلیخا گرچه زیبا دلرباییست فتاده در کمندت مبتلاییست ز طفلی داغ تو بر سینه دارد ز سودایت غمی دیرینه دارد به ملک خود سه بارت دیده در خواب وز آن عمریست مانده در تب و تاب گهی چون آب در زنجیر بوده ست گهی چون باد در شبگیر بوده ست کنون هم گشته زین سودا چو مویی ندارد جز تو در دل آرزویی بر او ناکرده نقد زندگی گم ترحم کن خوش است آخر ترحم به لب هستی زلال زندگانی چه باشد قطره ای بر وی فشانی به قد هستی نهال میوه آور چه باشد گر خورد از میوه ات بر رضا ده تا ز لعلت کام گیرد بود سوز دلش آرام گیرد قدم نه تا سراندازد به پایت رطب چیند ز نخل دلربایت چه کم گردد ز جاه چون تو شاهی اگر گاهی کنی سویش نگاهی هوس دارد که با چندان عزیزی کند پیش کنیزانت کنیزی چو یوسف این فسون از دایه بشنود به پاسخ لعل گوهربار بگشود به دایه گفت کای دانا به هر راز مشو بهر فریب من فسون ساز زلیخا را غلام زر خریدم بسا از وی عنایت ها که دیدم گل و آبم عمارت کرده اوست دل و جانم وفا پرورده اوست اگر عمری کنم نعمت شماری نیارم کردن او را حق گزاری سری بر خط فرمانش نهاده به خدمتگاریم اینک ستاده ولی گو بر من اندیشه مپسند که پیچم سر ز فرمان خداوند ز بدفرمای نفس معصیت زای نهم در تنگنای معصیت پای به فرزندی عزیزم نام برده ست امین خانه خویشم شمرده ست نیم جز مرغ آب و دانه او خیانت چون کنم در خانه او خدای پاک را در هر سرشتی جداگانه بود کاری و کشتی بود پاکیزه طینت پاک کردار زنازاده نباشد جز زناکار ز مردم سگ ز سگ مردم نزاید ز گندم جو ز جو گندم نیاید به سینه سر اسراییل دارم به دل دانایی از جبریل دارم اگر هستم نبوت را سزاوار بود ز اسحاقم استحقاق این کار گلی ام رازها در وی نهفته ز گلزار خلیل الله شگفته معاذالله که کاری پیشه سازم که دارد از ره این قوم بازم زلیخا زین هوس گو دور می دار دل خویش و مرا معذور می دار که من دارم ز فضل ایزد پاک امید عصمت از نفس هوسناک

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۶ - رفتن زلیخا به خود پیش یوسف علیه السلام و تضرع نمودن و عذر گفتن یوسف علیه السلام از تحصیل مراد وی چو دایه با زلیخا این خبر گفت ز گفت او چو زلف خود برآشفت به رخسار از مژه خون جگر ریخت ز بادام سیه عناب تر ریخت خرامان ساخت سرو راستین را به سر سایه فکند آن نازنین را بدو گفت ای سر من خاک پایت سرم خالی مبادا از هوایت ز مهرت یک سر مویم تهی نیست سر مویی ز خویشم آگهی نیست خیال توست جان اندر تن من کمند توست طوق گردن من اگر جان است غم پرورده توست وگر تن جان به لب آورده توست ز حال دل چه گویم خود که چون است ز چشم خونفشان یک قطره خون است چنان در لجه عشق توام غرق کزو خالی نیم از پای تا فرق ز من فصاد هر رگ را که کاود به جای خون غمت بیرون تراود چو یوسف این سخن بشنید بگریست زلیخا آه زد کین گریه از چیست مرا چشمی تو چون خندان نشینم که چشم خویش را در گریه بینم چو از مژگان شانی قطره آب چو آتش افکند در جان من تاب ز معجزهای حسن توست دانم که از آب افکنی آتش به جانم چو یوسف دید ازو اندوه بسیار شد از لب همچو چشم خود گهربار بگفت از گریه زانم دل شکسته که نبود عشق کس بر من خجسته چو زد عمه به راه مهر من گام به دزدی در جهانم ساخت بدنام ز اخوانم پدر چون دوستر داشت نهال کین من در جانشان کاشت ز نزدیک پدر دورم فکندند به خاک مصر معجورم فکندند شود دل دمبدم خون در بر من که تا عشقت چه آرد بر سر من بلی سلطان معشوقان غیور است ز شرکت ملک معشوقیش دور است نمی خواهد چه زانجام و چه زآغاز درین منصب کسی را با خود انباز به رعنایی چو سروی سرفرازد چو سایه زیر پایش پست سازد به زیبایی چو ماهی رخ فروزد ز برق غیرتش خرمن بسوزد رسد خور چون به اوج چرخ دوار به سوی مغربش سازد نگونسار چو مه را پر برآید قالب از نور کند رنج محاقش زار و رنجور زلیخا گفت کای چشم و چراغم فروغ تو ز مه داده فراغم نمی گویم که در چشمت عزیزم کنیزان تو را کمتر کنیزم نیاید زین کنیز کمترینه به جز شوق درون و سوز سینه ز من کز جان فزون می دارمت دوست گمان دشمنی بردن نه نیکوست کسی آزار جان خود نخواهد به هیچ آفت روان خود نکاهد مرا از تیغ مهرت دل دو نیم است تو را از کین من چندین چه بیم است بکن لطفی و از لب کام من ده زمانی رام شو آرام من ده بزن یک گام در همراهی من ببین جاوید دولتخواهی من جوابش داد یوسف کای خداوند منم پیشت به بند بندگی بند برون از بندگی کاری ندارم به قدر بندگی فرمای کارم خداوندی مجوی از بنده خویش بدین لطفم مکن شرمنده خویش کیم من تا تو را دمساز گردم درین خوان با عزیز انباز گردم بباید پادشاه آن بنده را کشت که زد بر یک نمکدان با وی انگشت مرا به گر کنی مشغول کاری که در وی بگذرانم روزگاری ز خدمتگاریت سر بر نیارم به صد جهدت حق خدمت گذارم ز خدمت بندگان آزاد گردند به منشور عنایت شاد گردند ز نیکو خدمتان خاطر شود شاد نگردد بنده بد خدمت آزاد زلیخا گفت کای فرخنده گوهر که هستم پیش تو از بنده کمتر به هر جایی که کاری آیدم پیش بود آنجا به پا صد کارگر بیش نه خوش باشد که ایشان را گذارم به هر کاری تو را در بار دارم بود پای از برای ره سپردن نباید دیده را چون پا شمردن به جای پا چو ره پر خار بینی اگر دیده نهی آزار بینی چو یوسف این سخن بشنید ازو گفت که ای جان و دلت با مهر من جفت چو صبح از صادقی در مهر رویم مزن دم جز به وفق آرزویم مرا چون آرزو خدمتگذاریست خلاف آن نه رسم دوستداریست دلی کو مبتلای دوست باشد مراد او رضای دوست باشد رضای خود ببازد در رضایش نهد روی رضا بر خاک پایش ازان یوسف همی داد این سخن ساز که تا در صحبت از خدمت رهد باز ز صحبت داشت بیم فتنه و شور به خدمت خواست تا گردد ازان دور خوش آن پنبه که از آتش گریزد چو نتواند که با آتش ستیزد

جامی » هفت اورنگ » یوسف و زلیخا » بخش ۴۷ - فرستادن زلیخا یوسف را علیه السلام به جانب باغ و تهیه اسباب وی کردن چمن پیرای باغ این حکایت چنین کرد از کهن پیران روایت که چون یوسف ز لبهای شکر خا فشاند این تازه شکر بر زلیخا زلیخا داشت باغی و چه باغی کزان بر دل ارم را بود داغی به گردش ز آب و گل سوری کشیده گل سوری ز اطرافش دمیده درختانش کشیده شاخ در شاخ به تنگ آغوشی هم نیک گستاخ چنارش را قدم بر دامن سرو حمایل دست ها در گردن سرو نشسته گل ز غنچه در عماری به فرقش نارون در چتر داری چمن نارنج بن را صحن میدان به کف نارنج و شاخش گوی و چوگان در آن میدانگه خالی ز آفت ربوده از همه گوی لطافت قد رعنا کشیده نخل خرما گرفته باغ را زو کار بالا ز حلوا خرمنی هر خوشه از وی گرفته خسته جانان توشه از وی به سان دایگان پستان انجیر پی طفلان باغ از شیره پر شیر بدان هر مرغک انجیر خواره دهان برده چو طفل شیر خواره فروغ خور به صحنش نیم روزان ز زنگاری مشبک ها فروزان به هم آمیخته خورشید و سایه ز مشک و زر زمین را داده مایه ز جنبش لمعه های نور در ظل دف گل را شده زرین جلاجل عنادل زان جلاجل نغمه پرداز درین فیروزه کاخ افکنده آواز ز باد و سایه وز بیدش هزاران طپیده ماهیان بر جویباران به رفت و روب باغ از خوب و ناخوب کشیده سایه هر شاخ جاروب ز خط سبزه خاکش لوح تعلیم کشیده جوی آبش جدول از سیم ازان لوح مجدول خرده دانان رموز صنع حی پاک خوانان گل سرخش چو خوبان ناز پرورد به رنگ عاشقان روی گل زرد صبا جعد بنفشه تاب داده گره از طره سنبل گشاده سمن با لاله و ریحان هم آغوش زمین از سبزه تر پرنیان پوش به هم بسته در آن نزهتگه حور دو حوض از مرمر صافی بلور میانشان چون دو دیده فرق اندک به عینه هر یکی چون آن دگر یک نه از تیشه در آن زخم تراشی نه از خم تراش آن را خراشی نه آن را بند پیدا و نه پیوند شده بند اندر آن فکر خردمند تصور کرده با خود هر که دیده که بی بند است و پیوند آفریده زلیخا بهر تسکین دل تنگ چو کردی جانب آن روضه آهنگ یکی بودی لبالب کرده از شیر یکی از شهد گشتی چاشنی گیر پرستاران آن ماه فلک مهد ازان یک شیر نوشیدی وز این شهد میان آن دو حوض افراخت تختی برای همچو یوسف نیکبختی به ترک صحبتش گفتن رضا داد به خدمت سوی آن باغش فرستاد به گل مرغ چمن زد داستانی که خوش باغی و نیکو باغبانی چو باشد باغ و بستان جنت ایوان نشاید باغبان جز حور و رضوان صد از زیبا کنیزان سمنبر همه دوشیزه و پاکیزه گوهر چو سرو ناز قایم ساخت آنجا پی خدمت ملازم ساخت آنجا بدو گفت ای سر من پایمالت تمتع زین بتان کردم حلالت اگر من پیش تو بر تو حرامم وز این معنی به غایت تلخکامم به سوی هر که خواهی گام بردار ز وصل هر که خواهی کام بردار بر آن کامی که ایام جوانی بود وقت نشاط و کامرانی کنیزان را وصیت کرد بسیار که ای نوشین لبان زنهار زنهار به جان در خدمت یوسف بکوشید اگر زهر آید از دستش بنوشید به هر جا جان طلب دارد ببازید به جانبازی برای او بتازید به هر حکمی که راند شاد باشید به زیر حکم او منقاد باشید ولی از هر که گردد بهره بردار مرا باید کند اول خبردار همی زد گوییا چون ناشکیبی به لوح آرزو نقش فریبی که هرک افتد پسند وی ازان خیل به وقت خواب سوی او کند میل نشاند خویش را پنهان به جایش خورد بر از نهال دلربایش به زیر نخل رعنایش نشیند رطب چیند ولی دزدیده چیند چو یوسف را فراز تخت بنشاند نثار جان و دل در پایش افشاند کنیزان را به پیش او به پا کرد به خدمت سرو بالاشان دو تا کرد دل و جان پیش یار خویش بگذاشت به تن راه دیار خویش برداشت خوش آن عاشق که بر فرمان معشوق بود خوش بر دلش هجران معشوق چو خواهد خاطر معشوق دوری کند بر محنت هجران صبوری چو نبود وصل دلبر رای دلبر بود صد بار هجر از وصل خوشتر

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri) · 17 · Qur'an & Sunnah