Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۳ - رفتن آن اعرابی به دیار لیلی و خبر وفات مجنون را به وی رساندن و اظهار کردن لیلی آن معنی را پیش از گفتن اعرابی فهرست نویس این جریده بر خاتمت این رقم کشیده کان اعرابی حریف موزون چون شد فارغ ز دفن مجنون بر آهویی تک جمازه بنشست احرام حریم یار او بست می شد دل و جان درد پرورد تا پی به دیار لیلی آورد پرسان پرسان به خانه خانه می گشت به قصد آن یگانه تا برد به سوی خیمه اش راه دیدش بیرون خیمه چون ماه نی ماه که مهر عالم افروز نی مهر که آتش جهانسوز مه حلیه و مشتری حمایل حوری شیم و پری شمایل از دورش اگر چه دید و بشناخت خود را به شناختن نینداخت پرسید که ای مه تمامی کامروز مقیم این مقامی لیلی که به رخ مه تمام است مأواش کجا و او کدام است گفتا منم آن و رو بگرداند می راند ز دیده اشک و می خواند کین دل که به پهلوی چپش جاست از وی نشنیده ام بجز راست هر لحظه کند حدیث با من کان خاک نشین چاک دامن کاواره توست در بیابان بهر تو به کوه و در شتابان از محنت فرقت تو مرده ست تنها و غریب جان سپرده ست ای وای ز بی نصیبی او وز بی کسی و غریبی او بگریست عرابی و فغان کرد کای خاک تو ماه آسمان گرد والله که دل تو راست گفته ست وین گوهر راز راست سفته ست مجنون ز غم تو مرد مسکین وز هجر تو جان سپرد مسکین کرده ست غزالی اندر آغوش بر یاد تو شربت اجل نوش جز دام و ددش کسی به سر نه وز بی کسیش غمی بتر نه من مرده به سر رسیدم او را تنهاو غریب دیدم او را رفتم به دیارش از سر سوز با اهل قبیله اش هم امروز جان خاک ره وفاش کردیم بردیم و به خاک جاش کردیم این گرد نشسته بر جبینم راه آوردیست زان زمینم لیلی چو شنید این خبر را بنهاد به جای پای سر را افتاد میان اشک بسیار چون عکس در آب جو نگونسار از عمر ملول و از بقا سیر بی هوش و خرد فتاد تا دیر وان دم کامد به خویشتن باز این تازه نشید کرد آغاز کافسوس که آرزوی جان رفت وآرام ز جان ناتوان رفت من قالب و قیس بود جانم بی جان به چه حیله زنده مانم زد کوس رحیل جانم اینک من هم ز عقب روانم اینک بی او روزی که زار میرم وز کار جهان کنار گیرم نزدیک ویم نهید بستر تا بر کف پای وی نهم سر بی دایه خود ز دل کشم وای صد بوسه زنم به خاک آن پای روزی که ز جسم ناتوانم بی پوست و مغز استخوانم چون نی گردد در آن نشیمن از ناوک غم هزار روزن هر روزن ازان شود دهانی وز درد برآورد فغانی با قیس رمیده راز گوید غم های گذشته باز گوید چون خیزد از استخوانم آواز او نیز همین نوا کند ساز با هم باشیم بی غرامت وز گفت و شنید تا قیامت وان دم که نم حیات ریزند پژمرده تنان ز خاک خیزند آریم به دست یکدگر دست خیزیم به پای دست بر دست گردیم به هم در آن مواقف هر یک ز حریف خویش واقف هر جای که سرنوشت باشد گر دوزخ اگر بهشت باشد با یکدیگر مقام گیریم وز هم به فراغ کام گیریم این گفت و به خیمه سایه انداخت بیت الحزنی ز خانه برساخت تا بود درین جهان چنین بود با محنت و درد همنشین بود آن کیست که در جهان چنین نیست وز فرقت دوستان حزین نیست یارب که برافتد از زمانه آیین فراق جاودانه
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۴ - بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را لیلی چو ز داغ مرگ مجنون چون لاله نشست غرقه در خون شد عرصه دهر بر دلش تنگ زد ساغر عیش خویش بر سنگ افتاد در آن کشاکش درد از راحت خواب و لذت خورد تابنده مهش ز تاب خود رفت نورسته گلش ز آب خود رفت دل را به درون چو غنچه خون کرد گلگونه ز اشک لاله گون کرد بی وسمه گذاشت ابروان را بی شانه کمند گیسوان را وآخر که تبش به تن درآمد تاراج گل و سمن درآمد تب کرد به قصد جانش آهنگ نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ آمد به کمانی از خدنگی زد سرخ گلش به زرد رنگی دینار جمال وی درم شد نقش درمش نفیر غم شد تبخاله نهاد بر دلش خال شد بر ساقش گشاده خلخال بر بالش نالشش سرآمد بستر بر وی چو نشتر آمد بودش بدن ضعیف لاغر یک رشته ز تار و پود بستر نیلی گل غم ز باغ او رست شد رونق سرو و ارغوان سست بار دل درد پرور او خم داد قد صنوبر او آگه چو شدند همدمانش در خلوت راز محرمانش کز مردن آن غریب مهجور بر بستر غم فتاد رنجور بستند میان به چاره سازیش گفتند همه به دلنوازیش کای گلبن باغ کامرانی وای سرو ریاض زندگانی دیباچه دفتر صباحت عنوان صحیفه ملاحت کار تو ره وفا سپردن در شیوه مهر پا فشردن آن روز که زنده بود مجنون زین رنجکده نرفته بیرون می رفت به جان ره وفایت نگرفته کسی دگر به جایت خوش بود وفا سپردن از تو در مهر قدم فشردن از تو زیرا که ز مهر مهر زاید وآیین وفا وفا فزاید وامروز که رخت بست ازین کوی وآورد به عالم دگر روی این مهر و وفا چه سود دارد وین محنت تو چه راحت آرد با مرده مزی به سوگواری کس زنده نشد به سوگواری زین وسوسه خویش را تهی کن زین غم دل ریش را تهی کن بر باد هوا مده جوانیت مگذر ز صفای زندگانیت بشنید چو گفت و گوی ایشان بگشاد نظر به سوی ایشان کای بی خبران ز آتش من وز داغ دل بلاکش من زین شمع سخن که می فروزید صد باره دل مرا مسوزید من سوخته فراق یارم با سوختن دگر چه کارم من زنده به بوی قیس بودم تا قصه مرگ او شنودم بیزار شدم ز زندگانی بیگانه ز راحت جوانی زو بود به باغ عمر برگم وامروز برای اوست مرگم زین غم که برآتشم نشانده ست جز مرگ خلاصیی نمانده ست وصلش کاینجام دست ازان بست باشد که در آن جهان دهد دست خوش آنکه ز غم خلاص گردم با دوست حریف خاص گردم با او باشم به کامرانی در عشرتگاه جاودانی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۵ - صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند چون از نفس خزان درختان گشتند به باد داده رختان از خلعت سبز عور ماندند وز برگ و بهار دور ماندند گلزار ز هر گل و گیاهی شد رنگرزانه کارگاهی بنمود هزار رنگ بی قیل صباغ فلک ز یک خم نیل طاووس درخت پر بینداخت سلطان چمن سپر بینداخت از پنجره های لاجوردی کم شد سیهی فزود زردی بستان ز هوای سرد بفسرد تب لرزه ز رخ طراوتش برد گرداب شمر در آن علیلی قاروره نمایی و دلیلی شد هر شاخی ز برگ و بر پاک بر دوش درخت مار ضحاک از خون خوردن انار خندان آلوده به خون نمود دندان به گشت چو عاشقی رخش زرد از درد نشسته بر رخش گرد نارنج به شاخ پیش بینا گوی زر و صولجان مینا عناب ز برگ زرد پیدا اشک و رخ عاشقان شیدا رز کرده گهی ز شاخ انگور عقد در ناب و ساعد حور گاه از سر دار طارم تاک آویخته زنگیان بی باک گه داده به دست دستبوسان رنگین انگشت نوعروسان امرود به شاخ خود نشسته بر دسته عود گوشه بسته بادام به عبرت ایستاده صد چشم به هر طرف نهاده باغی تهی از گل و شکوفه بغداد بدل شده به کوفه بغداد به کوفگی نشانمند با کرگس و کوف گشته خرسند در زاویه زوال یابی عالم ز خزان بدین خرابی وان غیرت گلرخان بغداد یعنی لیلی گلی چمن زاد افتاد به خار خار مردن تن بنهاده به جان سپردن گریان شد کای ستوده مادر پاکیزه فراش پاک چادر ای مریم مهد مهرجویی بلقیس سبای نیکخویی یک لحظه به مهر باش مایل کن دست به گردنم حمایل روی شفقت بنه به رویم بگشا نظر کرم به سویم زین پیش ز گفت و گوی مردم بر من نامد تو را ترحم نگذاشتیم به دوست پیوند تا فرقت وی به مرگم افکند مرد او ز غم فراق و من نیز دل بنهادم به مرگ و تن نیز روزم بی او به شب رسیده جانم محمل به لب کشیده محمل چو ببندد از لبم هم بهرم فکنی بساط ماتم بین غرقه به خون نشیمنم را وز سیل مژه بشو تنم را از خلعت عصمتم کفن کن رنگش ز سرشک لعل من کن زان رنگ ببخش رو سفیدیم کانست علامت شهیدیم از آتش سینه مجمرم ساز وز دود جگر معطرم ساز بر بند عصابه نیازم زان ساز به عشق سرفرازم بر رخ داغم ز دود غم کش زان نیل سعادتم رقم کش یاد آر حریف مقبلم را وآراسته ساز محملم را روی سفرم به خاک او کن جایم به مزار پاک او کن بشکاف زمین به زیر پایش زن حفره به قبر دلگشایش نه بر کف پای او سر من ساز از کف پایش افسر من تا حشر که در وفاش خیزم آسوده ز خاک پاش خیزم مادر چو شنید آرزویش از درد نهاد رو به رویش بگریست که ای خجسته فرزند وز صحبت من گسسته پیوند زین پیش اگر نه بر مرادت رفتم دل ازان حزین مبادت آن روز نبود بی غباری در کار تو هیچم اختیاری وامروز که باشد اختیارم مقصود تو را به جان برآرم لیلی چو مراد خود روا دید از ذوق چو تازه گل بخندید رو سوی دیار یار دیرین افشاند به خنده جان شیرین مادر می دید جانفشانیش می سوخت ز حسرت جوانیش می کند ز سر به پنجه های موی می کوفت به کف طپانچه بر روی روی از ناخن خراش می کرد ناخن ناخن تراش می کرد از آه به سینه چاک می زد بر خویش در هلاک می زد دستی ننهاد بر دل خویش جز وقت طپانجه بر دل ریش بر دل کف راحتش همین بود تسکین جراحتش همین بود دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ بر سینه به درد کوفتی سنگ در سنگ زدن چو گرم گشتی سنگ از گرمیش نرم گشتی چون برد به سر به گریه و سوز روزی که مباد کس بدان روز آهنگ به ساز رفتنش کرد ترتیب جهاز رفتنش کرد زان بیش که خواستی دل او آراسته ساخت محمل او بر محمل او چو نخل بستند از شاخ خزان ورق شکستند یعنی که گلی بدین لطیفی شد رهزنش آفت خریفی نگذشته هنوز نوبهارش در جان ز خزان خلید خارش او خفته به هودج عروسی مادر به رهش به خاکبوسی او رفته به دوش مهربانان مادر ز عقب سرشک رانان او رانده به وصل دوست محمل مادر ز فراق سنگ بر دل بردندش ازان قبیله بیرون یکسر به حظیره گاه مجنون خاکش به جوار دوست کندند در خاک چو گوهرش فکندند پهلوی هم آن دو گوهر پاک خفتند فراز بستر خاک شد روضه آن دو کشته غم سر منزل عاشقان عالم باران کرم نثارشان باد سرسبز کن مزارشان باد ایشان بستند رخت ازین حی ما نیز روانه ایم در پی هر دم هوسی نشاید اینجا جاوید کسی نپاید اینجا گردون که به عشوه جان ستانیست زه کرده به قصد ما کمانیست زان پیش کزین کمان کین توز بر سینه خوریم تیر دلدوز آن به که به گوشه ای نشینیم زین مزرعه خوشه ای بچپینیم زان خوشه کنم توشه خویش گیریم ره نجات در پیش از هستی خود نجات یابیم وز عمر ابد حیات یابیم عمری که درین حیات فانیست برقی ز سحاب زندگانیست در برق ورق گشاد نتوان بر نور وی اعتماد نتوان نور ازل و ابد طلب کن آن را چو بیافتی طرب کن آن نور نهفته در گل توست تابنده ز مشرق دل توست دل را به خیال گل میارای وین روزنه را به گل میندای چون روزنه را به گل ببستی در ظلمت آب و گل نشستی شد نور تو زین حجاب مستور خود گو که چه بهره یابی از نور ای نور ازل در آرزویت از ظلمتیان بتاب رویت ظلمت که حجاب نور باشد آن به که ز دیده دور باشد خوش آنکه شوی ز پای تا فرق چون ذره در آفتاب خود غرق هر چند نشان خویش جویی کم یابی اگر چه بیش جویی دلگرم شوی به آفتابی خود را همه آفتاب یابی بی برگی تو شود همه برگ ایمن گردی ز آفت مرگ جایی دل تو مقام گیرد کانجا جز مرگ کس نمیرد اینست حیات جاودانی رمزی گفتیم اگر بدانی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۶ - در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی گیتی که نشیمن زوال است آسوده دلی در او محال است ماتمکده ایست تیره و تنگ در وی ز وفا نه بوی نی رنگ هر گل که برآید از گل او چاک است ز خار غم دل او هر لاله که بردمد ز باغش باشد ز فنا به سینه داغش سروش که کله به چرخ ساید از باد اجل ز پا درآید گردون که حواله گاه عامه ست در ماتم خود کبود جامه ست خورشید کش از فلک حصاریست از بیم و زوال رعشه داریست انجم که برین بلند طاقند درمانده به داغ احتراقند ارکان که درین سرای پستند از هم شب و روز درشکستند گه باد کشد چراغ آتش گه گردد ازو سموم ناخوش گه خاک شود بر آب چیره سازد گهرش چو خویش تیره گاهی شود آب سیل بی باک صد چانه زند به سینه خاک روزی دو سه گر شوند ناکام در طینت تو به یکدگر رام آن رام شدن نه جاودانیست دامی پی مرغ زندگانیست این دام درد به یکدم از هم وین مرغ کند ز دامگه رم زیرک مرغی که پر نینداخت در حلقه دام کار خود ساخت بگشاد ز خود رهی نهانی تا نزهتگاه جاودانی چون دام ز پیش برگرفتند وارکان ره خویش برگرفتند او نیز به جای خویشتن رفت زین تنگ قفس سوی چمن رفت بیرون ز مضیق بیم و امید برداشت نوای عیش جاوید نادان مرغی که دام نشناخت بر روضه جان نظر نینداخت بر دولت خود ببست ره را معشوقه گرفت دامگه را از گیسوی دام و خال دانه شد بند به عشق جاودانه معشوقه چو روی ازو بپوشید در قطع ره فراق کوشید افتاد جدا ز وصل معشوق بگذشت فغان او ز عیوق لیکن چو فراق دیدنی بود فریاد و فغان کجا کند سود معشوقه گرفته در بغل نی جز حسرت و درد ازو به دل نی بختش چو بدین وبال باشد آسودگیش محال باشد جامی به کسی مگیر پیوند کاخر دل ازو ببایدت کند از خلق جهان جلیس خود شو زین وحشتیان انیس خود شو بیگانه شو از برون سرایی با جوهر خود کن آشنایی کرده ز برونیان فراموش با جوهر خویش شو هم آغوش معشوق ازل که در بر توست آیینه طلب ز جوهر توست در هر چه زنی به غیر خود چنگ بر آینه تو گردد آن زنگ تا آینه تو غرق زنگ است نزهتگه وصل بر تو تنگ است زآیینه خویش زنگ بزدای راهی به حریم وصل بگشای چون آینه تو ساده گردد آن ره بر تو گشاده گردد چندان تابد لوامع نور ک آیینه شود هم از میان دور مغزت یابد رهایی از پوست از پوست جدا تو مانی و دوست نی نی که تو نیز هم نمانی با او باشی ز خود نهانی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۷ - در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین از فضل و ادب دهد قبولت دارد نگه از ره فضولت شغلی که نباید و نشاید از پاکی جوهرت نیاید در کسب کمال بایدت جهد در به طلبی به سر بری عهد گرداب طلب وسیع دور است دریای علوم دور غور است قانع نشوی به هر چه یابی از خوب به خوبتر شتابی لیکن مکش از فراخ درسی خط بر ورق خدای ترسی چون فلسفیان دین برانداز از فلسفه کار دین مکن ساز پیش تو رموز آسمانی افسون زمینیان چه خوانی یثرب اینجا مشو چو دونان اکسیر طلب ز خاک یونان گر حرف شناس دین زبون نیست از سور مدینه ره برون نیست در نیفه نافه مشک چین است در ناف مدینه مشک دین است تا نافه گشای گشته آن ناف مشک است گرفته قاف تا قاف ارباب هوا همه زکامند زان نکهت ازان تهی مشامند قدوه ز مقیم آن حرم کن سر در ره اقتدا قدم کن بر شارع ناقه اش نظر نه هر جا که قدم نهاد سر نه زین گونه چو باشی اقتدایی آخر برساندت به جایی هشدار که باشد اندرین راه از حشمت و جاه کند صد چاه از کور دلی ز ره نیفتی چون کوردلان به چه نیفتی هشدار که رهزنان تقدیر ز سیم و زرند کرده زنجیر زنجیری سیم و زر نگردی ساکن نشوی ز رهنوردی هشدار که هر ز ره فتاده غولیست میاه ره ستاده ناگه ندمد به سر فسونت وز راه نیفکند برونت ره نیست جز آنکه مصطفی رفت تا مقعد صدق راست پا رفت می کن برهش نگاه و می رو می بین پی او به راه و می رو زان ره که ز پای او نشان نیست برگرد که جز هلاک جان نیست در طبع تو گر قبول پند است این پند که گفته شد بسنده ست گفتیم سخنی که گفتنی بود سفتم گهری که سفتنی بود از کار بشد زبان و دستم خاموش شدم قلم شکستم ای تازه نظر به لوح کونین چون مردم دیده قرالعین سال تو اگر چه هفت و هشت است دل را به هوات بازگشت است این لطف که در سرشت داری دارم به خدای امیدواری کان روز که سربلند گردی دانا دل و هوشمند گردی
جامی » هفت اورنگ » لیلی و مجنون » بخش ۵۸ - در ختم کتاب و خاتمه خطاب هر چند چو بحر تلخکامی این کام تو را بس است جامی کز موج معانی ات ز سینه افتاد به ساحل این سفینه فرخنده تر از سفینه نوح آرام دل و سکینه روح از جودت طبع هر جوادی بر جودی جودش ایستادی نی نی که ز بحر جود مانده بر خشک سفینه ای ست رانده با خشک لبی سفینه آسا لب تر نکند به هفت دریا از لع همت آفتابی ست وز دفتر دولت انتخابی ست نوباوه باغ زندگانی سرمایه عیش جاودانی افسون فسون گران بابل افسانه عاشقان بیدل خوش قصه ای از شکسته حالان نو نکته ای از زبان لالان مرهم نه داغ دل فگار ان تسکین ده درد بی قرار ان مشاطه حسن خوبرویان دلاله طبع مهرجویان مرغی ز فضای گلشن راز از گلبن شوق نغمه پرداز بر نغمه او سماع جان ها در جنبش ازو همه روان ها بازار پری رخان ازو تیز آه دل عاشقان سحر خیز بینی ز لطیفه های کارش خاصیت موسم بهارش گل را به نشاط خنده آرد از دیده ابر اشک بارد سحری ست نتیجه سحرها بحری ست خزینه گهرها شیرین شکری ست نو رسیده از نی شکر قلم چکیده زین قند چکیده نیم قطره وز شکر ناب صد قمطره کو مرغ شکر شکن نظامی کش دارم ازین شکر گرامی جلاب خورد ز رشح این جام شیرین سازد ازین شکر کام صد بحرش اگر ذخیره باشد آب در خانه تیره باشد با کوزه کهنه از زر ناب تشنه ز سفال نو خورد آب کو خسرو تختگاه دلی آن لطف طبیعتش جبلی تا تحفه تخت و تاجم آرد وز کشور خود خراجم آرد از گنج ضمیر نکته انگیز بر گفته من کند گهر ریز سبحان الله این چه سودا ست وز دایه طبعم این چه غوغا ست من کیستم و ز من که گوید زین نوع سخن سخن که گوید رسمی ست که خلق قدر کالا از پایه وی نهند بالا خر مهره فروش می زند بانگ فیروزه دو صد عدد به یک دانگ فیروزه نهد سفال را نام تا میل کند طبیعت عام من نیز سفال ریزه ای چند کردم با هم به حیله پیوند گشتم به سفال خود خروشان بر قاعده گهر فروشان هر کس که خرد به قول شاباش پاداش جزای خیر باداش گرچه نه سخن بلندم افتد از هر سخن آن پسندم افتد میل زاغان به بچه خویش از بچه طوطیان بود بیش شعری که ز خاطر خردمند زاید به مثل بود چو فرزند فرزند به صورت ار چه زشت است در چشم پدر نکو سرشت است ای ساخته تیز خامه را نوک زان کرده عروس طبع را دوک می کن زان نوک خوشنویسی زان دوک ز مشک رشته ریسی می زن رقمی به لوح انصاف دراعه عیب پوش می باف چون شعر نکو بود خط نیک باشد مدد نکوییش لیک گردد ز لباس خط ناخوب در دیده عیب جویی معیوب گر می نشوی نکویی افزای کم زن پی عیبناکی ش رای بیهوده مسای خامه خویش آلوده مساز نامه خویش حرفی که به خط بد نویسی در وی همه عیب خود نویسی گر عیب مرا کنی شماری معیوبی خود بپوش باری در خوبی خط اگر نکوشی از بهر خدا ز تیز هوشی حرفی که نهی به راستی نه کز هر هنری ست راستی به وان دم که نویسی اش سراسر با نسخه راست کن برابر چون خود کردی فساد از آغاز اصلاح به دیگران مینداز آب دهنت ز طبع بی باک چون افکندی بپوشش از خاک کوتاهی این بلند بنیاد در هشتصد و نه فتاد و هشتاد ورتو به شمار آن بری دست باشد سه هزار و هشتصد و شصت شد عرض ز طبع فکرت اندیش در طول چهار مه کمابیش در یک دو سه ساعتی ز هر روز شد طبع بر این مراد فیروز گر ساعت ها فراهم آیند بر یک دو سه هفته کی فزایند هر چند که قدر این تهی دست زین نظم شکسته بسته بشکست زو حقه چرخ درج در باد ز آوازه او زمانه پر باد پاکان به نیاز صبحگاهان آمرزشم از خدای خواهان
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱ - آغاز الهی کمال الهی توراست جمال جهان پادشاهی توراست جمال تو از وسع بینش برون کمال از حد آفرینش فزون بلندی و پستی نخوانم تو را مقید به اینها ندانم تو را نه تنها بلندی و پستی تویی که هستی ده هست و هستی تویی تویی جمله و غیر تو هیچ نیست درین نکته یک مو خم و پیچ نیست چو بیرونی از عقل و وهم و قیاس تو را چون شناسم من ناشناس وز آن رو که پیدا و پنهان تویی به هر چه افتدم چشم دل آن تویی جهان نیست جز ساده وش نامه ای بر او صنع تو حرفکش خامه ای خرد هست ازان نامه حرف نخست که دیباچه نامه زان شد درست بود آخرین حرف ازان آدمی بر او ختم شد منصب خاتمی ز آغاز این نامه تا ختم کار گر آرد یکی نامجو در شمار همه دفتر فضل و انعام توست مفصل شده نسخه نام توست نگویم که نامت هزار و یکیست که با آن هزاران هزار اندکیست بهشت است منزلگه زیرکی که کوشد در احصای صد کم یکی بجنبان بدین سبحه انگشت من وزآن مهره گردان قوی پشت من بود در رهت سبحه خوانی سپهر که گردد از مهره سان ماه و مهر به تسبیح خوانی تو می خوانیش از آنست این مهره گردانیش طبایع که با یکدگر جنگی اند ز تدبیر تو رو به یکرنگی اند ز توست آب با آتش آمیخته ز تو خاک در باد آویخته شد از صلح ایشان درین کهنه دیر بسی خیر ظاهر که الصح خیر ازان صلح کانها پر از گوهر است زمین پر درختان بار آور است وز آنست در جانور زندگی پس از زندگی وصف پایندگی وز آنست در آدمی دین و داد ز دانش به هر کار بند و گشاد تویی کز تو کس را نباشد گزیر در افتادگی ها تویی دستگیر ندارم ز کس دستگیری هوس ز دست تو می آید این کار و بس ز تو گر فزایش و گر کاهش است نه چون فیض خورشید بی خواهش است بدانی و خواهی و آنگه کنی به قانون حکمت به آن ره کنی عبث را درین کارگه راه نیست ولی هر سر از هر سر آگاه نیست به ما اختیاری که دادی به کار ندادی در آن اختیار اختیار چو سر رشته کار در دست توست کننده به هر کار پابست توست سزد گر ز حیرت برآریم دم چو مختار باشیم و مجبور هم فلک با همه صیت و طاق و طرنب نجنبد ز جا تا نگویی بجنب اگر بی تو موری بجنبد ز جای در آن جنبش او هم بود یک خدای ز شرکت زند در جهان خواجه دم وگر خود شریک است در یک درم بدین عوی آن کو کشد سر ز راه دو شاخش نهد شحنه لااله نشسته ست در طبع هر زیرکی که دارد دو گیتی مؤثر یکی یکی جوی جامی دو جویی مکن به میدان وحدت دو گویی مکن یکی اصل جمعیت و زندگیست دویی تخم مرگ و پراکندگیست
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۲ - مناجات در اظهار افتادگی عجز و پیری و به پایمردی عنایت استدعای دستگیری کرم گسترا عاجز و مضطرم بگستر سحاب کرم بر سرم به عجز و ضعیفی و پیریم بین ز اسباب قوت فقیریم بین نه دستی که کاری برآید ازو نه پایی که راهی گشاید ازو به بخشایش و لطف دستی گشای ببخشا بر این پیر بی دست و پای جوانی که با دل سیاهی گذشت به موی سیه در تباهی گذشت سیه مویی از من چو برتافت روی تو نیز از دل من سیاهی بشوی چو شد مویم از نور پیری سفید مگردان ز نور خودم ناامید دلم را که آمد سیاهی پسند ز نور علی نور کن بهره مند سیاهی دل شد مرا تو به توی به دل رفت گویی سیاهی ز مو بسی در دل این آرزو آیدم که از دل سیاهی به مو آیدم ز موی سفید خودم در حجاب کنم از سواد دل آن را خضاب گرفتم که از دل شود مو سیاه چگونه کنم راست پشت دوتاه چنان مانده ام در نماز خضوع که نایم دگر با قیام از رکوع زمانه کمان وار پشتم شکست ز تا سرکشم بر آن چله بست کنون می کشم زین کمان تیر آه هدف می کنم سینه مهر و ماه چه حاصل ازین تیر گردون گذر چو هرگز نشد صید کامی شکار نیندازم آن را ز شست هوس غرض چیست از آنم تو دانی و بس نخواهم ز تو خلعت خسروی کزان گرددم پشت دولت قوی نخواهم ز تو علم و فضل و هنر کز افضال و احسان شوم بهره ور نخواهم ز تو شغل اهل صلاح کزان گرددم حور و جنت مباح دلی خواهم از تو پر از درد و داغ کش از غیر درد تو باشد فراغ دلی خواهم آزاده از تاب و پیچ در او غیر یاد تو نگذشته هیچ دلی خواهم از هر غم و درد پاک زاندوه نایاب تو دردناک که تا کنج نابود منزل کنم ز عالم همه رو در آن دل کنم کنم نیست نقش کم و بیش را در آن نیستی گم کنم خویش را کشم سر به جلباب گم بودگی ز گم بودگی یابم آسودگی چو ماهی شوم غرق دریای ژرف زبان را فرو بندم از صوت و حرف برم ره به جایی سخن مختصر که باشم ز نوی و کهن بی خبر تو بینی به من خویشتن را نه من تو گویی به من این سخن را نه من نیایم دگر باز ازان نیستی شوم مخزن راز ازان نیستی بدین پایه جامی کسی یافت دست که در بند هستی نشد پای بست ز ناقص فروغان نظر برگرفت فروغ از چراغ پیمبر گرفت
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۳ - در نعت خواجه ای که دیباچه کمال او «کنت نبیا و آدم بین الماء و الطین » است و روزنامه حال خجسته مآل او «انا سید الأولین و الآخرین » سر سروران تاج آزادگان سپهدار خیل فرستادگان مه ابطحی نیر یثربی کش آن مشرقی گرد و این مغربی به حکم شریعت طریقت اساس به نور طریقت حقیقت شناس جهان را مطاع و خدا را مطیع اسیران روز جزا را شفیع محمد که شمع ازل نور اوست قلم اولین حرف منشور اوست در گنج هستی به او باز شد دلش مخزن گوهر راز شد خرد تشنه فیض تعلیم او ترشح کش از چشمه میم او چو شد شمع این سبز قندیل را به پروانگی خواند جبریل را به کف داد دارای عرش مجید ز انگشت تسبیح خوانش کلید بدان قفل از حقه مه گشاد ز اعجاز رخشان گهر جلوه داد شب کفر تاریک چون پر زاغ برافروخت زان گوهر شبچراغ همی کرد در کشور محرمی نبوت سلیمان او خاتمی چو خاتم درین طاق فیروزه رنگ ازان بسته می داشت بر سینه سنگ به ختمیت آن دم که شد متصف ازان خاتمش بود مهر کتف چو خاتم که گیرد به دندان نگین شدش سنگ اعدا به دندان قرین چون آن سنگ شد با سهیلش رفیق ز عکسش برآورد رنگ عقیق گر از لعل گویای او سبحه ران نشد چون شد اندر کفش سبحه خوان ببین آن لب معجز آهنگ را که چون سبحه خوان می کند سنگ را تن پاکش از ظلمت سایه دور زمین از فروغ رخش غرق نور دریغ آمدش سایه از فرش خاک ازان سایه انداخت بر عرش پاک گذشت از سپهر برین پایه اش که تا عرش آساید از سایه اش جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴ - پایه معراج سخن را بلند ساختن و سخن پایه معراج خواجه پرداختن شبی کز شرف غیرت روز بود کواکب در او گیتی افروز بود تو گویی درین گنبد دلفروز ز مشکین مشبک همی تافت روز همه روشنان دیده در هم زده شهب میل در دیده غم زده رسید از سر سدره روح الامین رسانید ز اوج فلک بر زمین براقی به جستن چو رخشنده برق یکی شعله از نور پا تا به فرق چو آهوی چین بی خطا پیکری چو طاووس فردوس جولانگی تذروی رسیده ز باغ بهشت فروزنده تر از چراغ بهشت ز روشن بریشم مشعر تنش ز مشک سیه زیور گردنش مدور سرینی معنبر دمی برون از حد وصف پا و سمی ز بی داغیش بر دل ماه داغ چو کافور با چشم او پر زاغ چو سوسن درین بوستان تیز گوش طلسمی عجب بر سر گنج هوش چو رخش خرد بر فلک خوش خرام چو تیر نظر بر زمین تیز گام نبودی ز همواری گام او ز جنبش رهی تا به آرام او چو کشتی شدی رفتنش آشکار ز تغییر وضع یمین و یسار به همراهیش گر زدی تیر کس فتادی به فرسنگ ازو تیر پس پیمبر بر آن بارگی شد سوار چو برگ سمن بر نسیم بهار عنان عزیمت ز بطحا بتافت به یکدم ز بطحا به اقصی شتافت ز اقصی علم سوی بالا کشید سراپرده بر چرخ والا کشید براقش قدم بر سر ماه زد پی مقدمش ماه خرگاه زد عطارد ز وی جز عطا کد نکرد به رویش سیوال عطا رد نکرد به یمنش ز خط خطا باز رست ورق را قلم زد قلم را شکست ز تار طرب زهره بگسست چنگ که بر مطربان عیش ازو گشت تنگ بر آمد به گردون چو مه بی نقاب فرو شد ز شرمش به خود آفتاب پی صید بهرام مشکین کمند چو انداخت چون گورش آمد به بند به هر بنده دیدش کرم گستری بدو بایع خویش شد مشتری زحل با علوش ز صدر جلال چو ماه نو آمد به صف نعال ثوابت فتادند خوار و دژم به راهش چو افشانده مشتی درم ز هر نقش لوح نهم ساده شد پی حرف تعلیمش آماده شد چو گرد از پی مفرش آب و گل بساط سماطی کطی السجل ز حد جهت پای بیرون نهاد قدم از حد هر کس افزون نهاد بدید آنچه موسی بجست و ندید شنید آنچه موسی چنان کم شنید دل پاک او مخزن راز گشت فقیر آمد اما غنی بازگشت ازین بام نه پایه آمد فرود به گوهر گرانمایه آمد فرود نثاری که بر فرق اصحاب ریخت ز درج دو لب گوهر ناب ریخت ازان گوهر افشان توانگر شدند توانگر چه کانهای گوهر شدند به تخصیص آنان که بی تخت و تاج گرفتند از تاجداران خراج یکی ثانی اثنین در کنج غار که چون مار شد ناوک جان شکار تن خود سپر کرد بی ترس و باک که زخمی نیاید بر آن جان پاک دوم آنکه از سکه عدل اوست کزین گونه دینار دین سرخ روست سیم شرمگینی که شد بی قصور ز شمع نبوت نصیبش دو نور چهارم که آن ابر دریا نثار نم او کرم برق او ذوالفقار چو عنصر چهارند و زیشان به پای تو را قالب دین درین تنگنای ره اعتدال ار نداری نگاه میانشان شود قالب دین تباه چو هر سفله بی اعتدالی مکن دل از مهر این چار خالی مکن شو از مهر دل خوشه چین همه که کین یکی هست کین همه مزن طعن انکار بر کارشان چو جامی به جان دوست می دارشان بود روز تنهایی و بی کسی بدین دوستداری به جایی رسی
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵ - در دعای دولتخواهی حضرت ولایت پناهی عبیداللهی لازالت ایام بقائه مصونة عن التناهی و مأمونة عن اصابة الدواهی به فیض ازل هر که را همرهیست دل روشنش هم پر و هم تهیست پر از چیست از جذب پیران راه تهی از چه زآویزش مال و جاه خوش آن سر که پا سوی پیران نهاد کف اندر کف دستگیران نهاد کم نقش صورت پسندان گرفت دل ساده از نقشبندان گرفت شد از نقش صورت پرستی تهی ز اشراق نور عبیداللهی ندادم سخن را ز القاب رنگ که می دارد این نام از القاب ننگ ازین نام دل را به سری ره است که تقریر القاب ازان کوته است ازان محو در بی نشانی شود وز این لوح کلک معانی شود به هر جا کشد بی نشانی علم نشان کی تواند زد آنجا قدم ایا محو گشته نشان ها ز تو پر از نور دل ها و جان ها ز تو به چشم ار نه ناظر به نور توام چو بستم نظر در حضور توام چو خورشید از دور نوری ببخش مرا غایت از من حضوری ببخش تو را هست دست تصرف دراز مگیر از سر غایبان دست باز مرا دست همت به فتراک توست سرم گر به گردون رسد خاک توست به فتراک خود صیدوارم ببند وز آن حلقه گردان مرا سر بلند ز طوق تو سر درنیارم به کس به عالم همین طوقداریم بس چو شد طوق گردن مرا شوق تو ببین شوقم ای من سگ طوق تو مسوز ای درت قبله عشاق را به حرمان اسیران مشتاق را ز دیوان فقرم طرازی فرست ز لوح فنا حرف رازی فرست کزان حرف بازار تیزی کنم ز لب گوهر راز ریزی کنم به شکرت شوم مرغ شکر شکن به هر حلقه گوش گوهرفکن نهالی ز آب و گلم خاسته ست کزو باغ طبع من آراسته ست نهال نه طفلی نو آورده ای به شیر ولای تو پرورده ای یکی شب به خواب آنچنان دیدمش که چون غنچه در خرقه پیچیدمش به پیش تو آوردم امیدوار به حرمت گرفتی سرش بر کنار نهادی به لطفش دهان بر دهان فرو ریختیش از دهان در دهان عجب شربت صافی و دلپذیر به شیرینی و رنگ چون شهد و شیر چنان پر برآمد ازان کام او که لبریز شد گوهرین جام او ز تو چشم آن دارم ای بحر جود که هر چند دیر آمدم زود زود دهی آب کشت خراب مرا کنی راست تعبیر خواب مرا گماری بر احوال من همتی صدف ریزه ام را دهی قیمتی کشی قطره ام را به دردانگی ز طفلی به مردی و مردانگی بود بر پی رهنوردان رود به مردانگی راه مردان رود الا تا به خوبی و فرخندگی بود شمع خورشید را زندگی به تو شمع روشندلان زنده باد بر آفاق نور تو تابنده باد
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۶ - در مدحت سایه خدا که سایه بودن وی مر آن حضرت را چون آفتاب بر همه ذرات عالم روشن است لازال ممدودا علی مفارق العالمین دلم را چو فکرت بدینجا رسید به مداحی شاه والا کشید زمان را امان و امان را ضمان درین نه صدف او و خور توامان ملاذ الوری ملجاء الخافقین هژ بر ظفر صید سلطان حسین ز چترش سپهر برین سایه ای ز قدرش فلک کمترین پایه ای چو خورشید کو آسمان را گرفت به میغ زرافشان جهان را گرفت جهانگیری او به خود بود و بس نبودش در آن منت از هیچ کس به تختش همه خسروان سوده تاج به تیغش همه سرکشان داده باج فلک چون ببیند کمانش ز بیم به قربانیش آورد سبز ا دیم چو از زه فتد بر کمانش گره برآید ز قوس قزح بانگ زه چو جنبد خدنگش ازان سهم تیر نشیند به خاک از سپهر اثیر چو رمحش کند با فلک سرکشی شود زان تغابن شهاب آتشی به بهرام چرخ ار کمند افکند به خاکش ز اوج بلند افکند به خود و سپر درنیاورد سر که پاس خداوند بودش سپر زره بر تن خود نکرد استوار که دریا که دیده ست در چشمه سار نگهدار آن کس که یزدان بود چه آسیبش از چرخ گردان بود زهی بهر معماری این سرای تو را ز آب و گل بر کشیده خدای درین پر خلل چار دیوار خویش مشو یک زمان غافل از کار خویش به هر جا فتد رخنه فتنه زای به یک مشت گل دست رحمت گشای مبادا که دور از گل تازه ای شود رخنه تنگ دروازه ای درآید ز دروازه خیل بلا بگیرد در و بام سیل بلا به هر جا بود زین سرا خانه ای شود خالی از گنج ویرانه ای صدای خوش است این کهن طاق را که عدل است معموری آفاق را ز عدل است این گوی گردان به پای ز عدل است این تنگ میدان به جای اگر عدل نبود نماند جهان به هم در رود آشکار و نهان هر آن دل که از عدل جان پرورد کجا رو به ظلمات ظلم آورد بترسد ز ظلم آن که سالم هش است که نفرین مظلوم ظالم کش است
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۷ - جواب از این سؤال که چون دعای مظلوم مستجاب است چرا دعای اکثر مظلومان از اجابت در حجاب است شنیدم که این نکته را ساده ای بپرسید روزی ز آزاده ای که بسیار مظلوم را دیده ایم فراوان دعاهاش بشنیده ایم یکی خصم را بسته غم نکرد سر مویی از فرق او کم نکرد بگفت آن که سنگ از دمش موم نیست اگر زیر تیغ است مظلوم نیست ستمکش اگر نی ستمگر بود قبول دعایش مقرر بود وگر شغل او هم ستم پیشگیست دعای وی از کوته اندیشگیست چو باشد دلش را سوی ظلم رو نیاید دعایش فرو جز به رو درین ظلمت آباد پر گفت و گوی بسی ظالمانند مظلوم روی غلام از ستم چوب بر خر شکست به پاداش آن خواجه اش سر شکست زد انبان آن بیوه را رخنه موش برآورد گربه ز جانش خروش بر آن مور گنجشک هم زور کرد ازو دیگری معده معمور کرد نیابد امان دیگری نیز هم ز چیزی شود پست و ناچیز هم همی رو چنین تا رسد سلسله به جایی کز آنجا نشاید گله از آنجا همه عدل مطلق بود حق محض و خیر محقق بود چو آنجا رسیدی خموشی به است ز هر گفت و گو تیز هوشی به است بیا ساقیا برگ عشرت بساز مکن در به روی حریفان فراز که از دولت شه نه کاووس و کی بگیریم جام و بنوشیم می بیا مطربا مرحبایی بزن دعایی بگوی و نوایی بزن که طبع شه از هر غم آزاد باد به عدلش همه عالم آباد باد جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۸ - گوش خالی فرزند ارجمند را به گوهر پند گوهر بند کردن و لوح ساده اش را به نقوش نصیحت نشانمند ساختن بیا ای جگر گوشه فرزند من بنه گوش بر گوهر پند من صدف وار بنشین دمی لب خموش چو گوهر فشانم به من دار گوش شنو پند و دانش به آن یار کن چو دانستی آنگه به آن کار کن ز گوش ار نیفتد به دل نور هوش چه سوراخ موش و چه سوراخ گوش به دانش که با آن کنش یار نیست به جز ناخردمند را کار نیست نیاید ز دل سرمه دانیت خوش چو نبود ازان دیده ات سرمه کش بزرگان که تعلیم دین کرده اند به خردان وصیت چنین کرده اند که ای همچو خورشید روشن ضمیر چو صبح از صفا شیوه صدق گیر به هر کار دل با خدا راست دار که از راستکاری شوی رستگار به طاعت چه حاصل که پشتت دوتاست چو روی دلت نیست با قبله راست همی باش روشندل و صاف رای به انصاف با بندگان خدای به هر ناکس و کس درین کارگاه ز خود می ده انصاف و از کس مخواه دم صبحگاهان چو گردان سپهر بر آفاق مگشای جز چشم مهر ازان چرخ را برتری حاصل است که هر ذره را مهر او شامل است چو باید بزرگیت پیرانه سر به چشم بزرگی به پیران نگر همی کن به پیران بی کس کسی کزین شیوه دانم به پیری رسی به تخصیص پیری که سرور بود به پیری به هم پیر پرور بود به خردان به چشم حقارت مبین بسا خرد صدر بزرگی نشین بود قیمت گوهر از آب و رنگ چه غم زانکه خرد است نسبت به سنگ به هر دشمنی کان برونی بود وگر دشمنیهاش خونی بود به حلم و مدارا چو کوه آی پیش ز تیغ جفایش مکش فرق خویش به خصم درونی که آن نفس توست ز تو بردباری نباشد درست در آزار او تیغ خونریز باش به خونریزیش دمبدم تیز باش نصیحتگری بر دل دوستان بود چون دم صبح بر بوستان به باغ ار نباشد صبا بهره ده ز دل غنچه را کی گشاید گره به درویش محتاج بخشش نمای فرو بسته کارش به بخشش گشای بود او چو لب تشنه کشت و تو میغ چرا داری از کشت باران دریغ ز نادان که اسراردان سخن نباشد بگردان عنان سخن چو گردد ازو خرمنت شعله خیز پی کشتن شعله روغن مریز تواضع کن آن را که دانشور است به دانش ز تو قدر او برتر است بود دانش آب و زمین بلند ز آب روان کی شود بهره مند کی افتد به کف مرد را در ناب سر خود نبرده فرو زیر آب زبان سوده شد زین سخن خامه را ورق شد سیه زین رقم نامه را چه خوش گفت دانا که در خانه کس چو باشد ز گوینده یک حرف بس همان به که در کوی دل ره کنیم زبان را بدین حرف کوته کنیم بیا ساقی و طرح نو درفکن گلین خشت از طارم خم بکن برآور به خلوتگه جست و جوی به آن خشت بر من در گفت و گوی بیا مطرب و عود را ساز ده ز تار ویم بر زبان بند نه چو او پرده سازد شوم جمله گوش نشینم ز بیهوده گویی خموش
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۹ - در نصیحت نفس مفلس از بضاعت طاعت و دلالت وی به طریق تجرید و قناعت دلا دیده دوربین برگشای درین دیر دیرینه دیرپای ببین غور دور شبانروزیش به خورشید و مه عالم افروزیش نگویم قدیم است از آغاز کار که باشد قدم خاصه کردگار حدوث ار چه شد سکه نام او نداند کس آغاز و انجام او شب و روز او چون دو یغمایی اند دو پیمانه عمر پیمایی اند دو طرار هشیار و تو خفته مست پی کیسه ببریدنت تیز دست ز نقد امانی تو را کیسه پر به جان دشمن کیسه پر کیسه بر چو کیسه به سیم و زر آکنده است دل کیسه داران پراکنده است یکی جمع شو زین پراکندگی تهی کن دل از کیسه آکندگی به عبرت نظر کن که گردون چه کرد فریدون کجا رفت و قارون چه کرد پی گنج بردند بسیار رنج کنون خاک ریزند بر سر چو گنج پی عزت نفس خواری مکش ز حرص و طمع خاکساری مکش چه خوش گفت آن صوفی سفره دار که نبود جهان جز یکی سفره وار ازین سفره بنگر که در مرگ و زیست نصیب تو با این همه خلق چیست نصیب تو زان نیست یک لقمه بیش منه بهر آن رنج بر جان خویش اگر خواهدت از جگر خون چکید نخواهد نصیب تو افزون رسید طلب را نمی گویم انکار کن طلب کن ولیکن به هنجار کن به مردار جویی چو کرکس مباش گرفتار هر ناکس و کس مباش پی لقمه چون سگ تملق مکن به فتراک دونان تعلق مکن رهان گردن از بار غل طمع فشان دامن از خار ذل طمع طمع پای دل را به جز بند نیست طمع کار مرد خردمند نیست طمع هر کجا حلقه بر در زند خرد خیمه زانجا فراتر زند میامیز چون آب با هر کسی میاویز چون باد در هر خسی نیابی به جز ناکسی از کسان نبینی به جز دیده ریش از خسان خلاصی تو زآبرو ریختن چه بخشد به مردم نیامیختن خوش آن کو درین لاجوردی رواق ز آمیزش جفت طاق است طاق دلش بسته خویش و پیوند نیست به سودای بیگانگان بند نیست بود عیسی آساش همت قوی به تنها نشینی و یکتا روی نه زین دامگه بند بر گردنش نه زین خاکدان گرد بر دامنش کفش صفر و زان قدر او چون عدد یکی گشته ده ده رسیده به صد ازان صفر بختش به فرخندگی به هر گوش ازو حلقه بندگی ز گیتی به هر خشک و تر ساخته ز هر آرزو سینه پرداخته نگشته چو گل پایبند خسان نیاورده سر در کمند کسان ببندد ز پیرامن شهر بار کشد گردن از منت شهریار بر اهل ولایت نیاید پدید که تا ننگ والی نباید کشید
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۰ - حکایت آن از قافله حاجیان دور افتاده با آن پیر زال در بادیه قناعت بر قدم توکل ایستاده یکی کعبه رو گم شد از قافله نه همراه او زاد نی راحله پی طعمه هر چند همت گماشت نیامد به چشمش گه شام و چاشت ز زنگار گون گرد خوان سپهر به جز گرده ماه یا قرص مهر ندید از نم چشمه سار سراب به جز کاسه چشم حسرت پر آب همی گشت چون باد در گرد و خاک به هر دشت و وادی به صد ترس و باک سیه خانه ای دید ناگه ز دور خوش آینده چون خال بر روی حور منور شدش چشم ها زان سواد خضروار رو در سیاهی نهاد زنی یافت چون نافه اش پوست خشک بر او گشته کافور موی چو مشک به فرقش ز عز قناعت قناع ز فرمان حرصش سر امتناع بدو گفت کای مادر مهربان که باشد ز وصف تو قاصر زبان ز بی قوتیم تنگ گشته نفس به یک خشک نانم به فریاد رس بگفتا که دارم من از نان فراغ نخورده درین دشت نان جز کلاغ بود فارغ از فکر نان خاطرم اگر دارمش آرزو کافرم دمی باش کز مار یا سوسمار کنم ماهیی ریگ پرور شکار نه تابه ست بر آتش اینجا نه دیگ کنم پخته از تف تفسیده ریگ نشست از سر پای آن رهنورد به حکم ضرورت ازان طعمه خورد چو شد سیر ازان شوره خورده کباب بجنبید در طبع او میل آب نشان داد یک چشمه آبش ز دور چو اشک ستمدیدگان تلخ و شور بدو گفت ازان چشمه چون بازگشت که ای بانوی بر و خاتون دشت چرا رو نیاری به ده یا به شهر که گیری ز هر نعمت و ناز بهر بگفتا که هر جای شهر و ده است یکی سفله بر خلق فرمانده است قناعت نمودن به ناکام و کام بدین ناگوار آب و ناخوش طعام ازان به که بهر شکم بخردی بود زیر فرمان همچون خودی بیا ساقی و زان می دلپسند که گردد ازو سفله همت بلند فرو ریز یک جرعه در جام من که دولت زند قرعه بر نام من بیا مطرب و زان نو آیین سرود که بر روی کار آرد آبم ز رود درین کاخ زنگاری افکن خروش فرو بند از کوس شاهیم گوش
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۱ - گفتار در فضایل سخن و سخنوری و تقریب نظم این منظومه از عیب تکلف بری که نامزد است به خردنامه اسکندری سخن ز آسمان ها فرود آمده ست بر اقلیم جان ها فرود آمده ست گشاده ز اقلیم جان پر و بال چو طاووس در جلوه گاه خیال گهی گشته بر نی چو طفلان سوار به روم آمده از ره زنگبار چو عباسیان در عبای سیاه سواد بصر ساخته جلوه گاه گهی بادپای نفس زیر ران برون رانده از رهگذار زبان فرود آمده زین فضای فراخ به دهلیزه تنگ کاخ صماخ ز ذوق قدومش دل تیزهوش بود دیده بر روزن چشم و گوش ازان بنگرد جلوه ناز او وز این بشنود دلکش آواز او ازان جلوه کون و مکان پر شعاع وز این نغمه جان و جهان در سماع بود تابش ماه و مهر از سخن بود گردش نه سپهر از سخن دو حرفند از دفترش کاف و نون به هستی شده نیست را رهنمون سخن گر نبودی نبودی قلم به لوح بیان سر نسودی قلم قلم زوست نالان به چنگ دبیر نوای طرب زن به لحن صریر زبان مغنی برون زان صدا بود چون تنی مانده از جان جدا تهی زان نوا چنگ و دف نغز نیست چه حاصل ازان پوست کش مغز نیست سخن مایه سحر و افسون بود به تخصیص وقتی که موزون بود ازان سحر بستم زبان چند بار وز آن نادر افسون شدم توبه کار ولیکن چو بود آن مرا در سرشت نگشت از سرم حرف آن سرنوشت دگر باره گشتم به آن حرف باز سخن را به هر صورتی حرفه ساز زدم عمری از بی مثالان مثل سرودم به وصف غزالان غزل قلم وار از سر قدم ساختم ز مشکین خطان نامه پرداختم دم از ساده رویان رعنا زدم غزل را ز مه خیمه بالا زدم نمودم ره راست عشاق را ز آوازه پر کردم آفاق را به قصد قصاید شدم تیز گام برآمد به نظم معمام نام ز بیچارگی ها درین چارسوی به قول رباعی شدم چاره جوی کنون کرده ام پشت همت قوی دهم مثنوی را لباس نوی کهن مثنوی های پیران کار که مانده ست ازان رفتگان یادگار اگرچه روان بخش و جان پرور است در اشعار نو لذت دیگر است به چندین هنر پیر آراسته ست ولی نی چو خوبان نوخاسته ست دل نونیازان کوی امید خط سبز خواهد نه موی سفید نظامی که استاد این فن ویست درین بزمگه شمع روشن ویست ز ویرانه گنجه شد گنج سنج رسانید گنج گهر را به پنج چو خسرو به آن پنج هم پنجه شد وز آن بازوی فکرتش رنجه شد کفش بود ازان گونه گوهر تهی دهش ساخت لیک از زر ده دهی زر از سیم اگر چند برتر بود بسی کمتر از در و گوهر بود من مفلس عور دور از هنر نه در حقه گوهر نه در صره زر درین کارگاه فسون و فسوس ز مس ساختم پنج گنج فلوس من و شرمساری ز ده گنج شان که این پنج من نیست ده پنج شان ولی داشت چون زور پایم نوی زدم گام همت به چابک روی گشادم به مفتاح عزم درست در گنج گفتار را وز نخست ز لب تحفه آوردم احرار را به کف سبحه بسپردم ابرار را وز آن پس چو کلک تصرف زدم رقم بر زلیخا و یوسف زدم چو طفلان ز نی چون فرس تاختم به لیلی و مجنون فرس ساختم چو زین چار شد طبع من کامیاب کنون آورم رو به پنجم کتاب به یک سلک خواهم چو گوهر کشید خردنامه ها کز سکندر رسید خردنامه زان اختیار من است که افسانه خوانی نه کار من است ز اسرار حکمت سخن راندن به از قصه های کهن خواندن ز بهرام گورش نراندم سخن نکشتم به باغ خود آن سرو بن چو معموره عمر شد خاک تود ز معماری هفت پیکر چه سود بر آن بحر یک مثنوی داشتم که تخم حقایق در او کاشتم همه نکته های حکیمان دین حکایات ارباب کشف و یقین چو این گوهرم بود زان بحر ژرف مکرر نراندم در آن بحر حرف سخن گرچه باشد چو آب زلال ز تکرار خیزد غبار ملال چو افتاد بی آن به کارم خلل تلافی ش کردم به نعم البدل شدم از دگر بحر گوهرفشان وز آن کردم ابرار را سبحه خوان دریغا که بگذشت عمر شریف به جمع قوافی و فکر ردیف کند قافیه تنگ بر من نفس ازان چون ردیفم فتد کار پس نیاید برون حرفی از خامه ام که نبود سیه رویی نامه ام چو بر دست نبود شش انگشت خوش چرا سازم از خامه انگشت شش ز راه خرد خط چو بیرونی است به کف خامه انگشت افزونی است حضور دل از دست دادم به نقد که بکر سخن را درآرم به عقد رمید از من آن وین نگردید رام گرفت آن هوا وین نیامد به دام کنون می دهد دور چرخم به یاد به ضرب المثل قصه غوک و خاد
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۲ - حکایت آن خاد که گوش بر افسانه غوک نهاد و نقد را به امید نسیه از دست بداد یکی خاد مرغ هوایی شکار فرو ماند از ضعف پیری ز کار ز بال و پرش زور پرواز رفت به صید غرض چنگش از ساز رفت ز بی قوتیش خاست از جان نفیر وطن ساخت گرد یکی آبگیر پس از مدتی کردن آنجا درنگ در افتاد غوکیش ناگه به چنگ برآورد فریاد بیچاره غوک که ای سورم از دست تو گشته سوک مکن یک زمان در هلاکم شتاب زمام شتاب از هلاکم بتاب نیم من به جز طعمه طبع کوب نه در کام نیکم نه در معده خوب تنم نیست جز پوستی ناگوار به آن کی قناعت کند گوشتخوار اگر لب گشایی به آزادیم فرستی به دل مژده شادیم به هر لحظه زآیین سحر و فسون به تو ماهیی را شوم رهنمون در آب روان پرورش یافته از الوان نعمت خورش یافته تن او همه گوشت سر تا به دم ازو پوست دور استخوان نیز گم به پشت آبگون وز شکم سیم ناب به چشمان چو عکس کواکب در آب چو در شب سپهر از نثار کرم همه پشت و پهلوی او پر درم نه در طبع اهل خرد رد چو من یکی لقمه از وی به از صد چو من گشا لب گرت هست ازین وعده بیم به تلقین سوگندهای عظیم چو خاد این سخن را ز وی گوش کرد تهی معده گی را فراموش کرد به تلقین سوگند لب ها گشاد ز منقار او غوک بیرون فتاد به یک جستن افتاد در آبگیر به حرمان دگر باره شد خاد اسیر گرسنه به خاک تباهی نشست نه غوکش به پنجه نه ماهی به شست منم همچو آن خاد حرمان زده ره خرمی بر دل و جان زده ز فکر سخن رفته از دل حضور ز نقصان فکرم سخن پر قصور به دستم ز محرومی بخت من نه جمعیت دل نه لطف سخن بیا ساقیا ساغر می بیار فلک وار دور پیاپی بدار ازان می که آسایش دل دهد خلاصی ز آلایش گل دهد بیا مطربا عود بنهاده گوش به یک گوشمال آورش در خروش خروشی که دل را به هوش آورد به دانا پیام سروش آورد
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۳ - آغاز سخن گستری به شروع در خردنامه اسکندری شناسای تاریخ های کهن چنین رانده است از سکندر سخن که مشاطه دولت فیلقوس چو آراست روی زمین چون عروس ز دمسازی این عروسش به بر خدا داد پیرانه سر یک پسر پسر نی که گردون صدف گوهری فروزان ز اوج شرف اختری ز بخشنده نامان چرخ کبود پی نامش اسکندر آمد فرود چو بگذشت سال وی از هفت و هشت وزو فر شاهی فروزنده گشت پدر صاحب عهد خود ساختش به تاج کیانی سر افراختش قوی پنجگان را بدو داد دست سران را ز جز خدمتش پای بست چو بیعت گرفتش ز گردنکشان به سرچشمه علم دادش نشان فرستاد پیش ارسطالسش که گردد ز نابخردی حارسش بدو داد پیغام کای فیلسوف که خورشید تو رسته است از کسوف سپهر خرد را تویی آفتاب ز فیض تو یونان زمین نوریاب ز دانش شود کار گیتی به ساز ز بی دانشی کار گردد دراز ز دل سر زند سر دانش نخست که بر دست و پا کار گردد درست اگر در جهان نبود آموزگار شود تیره از بی خرد روزگار تفاوت بود اهل تمییز را به هر کس ندادند هر چیز را همان به که نادان به دانا رود که از دانشش کار بالا رود چو نادان ز دانا کند سرکشی نبیند ز دوران گیتی خوشی اگر شاه دوران نباشد حکیم بود در حضیض جهالت مقیم ازو شیوه جهل خیزد همه وزو میوه ظلم ریزد همه ازو حظ بد کامگاری بود نصیب نکو خاکساری بود سکندر که پرورده مهدم اوست بر او رنگ شاهی ولیعهدم اوست ز هر نقش لوح دلش ساده است وی نقش را قابل افتاده است به قانون اقبال داناش کن بر اسباب دولت تواناش کن ز حکمت بدانسان کنش بهره مند که سازد پس از مرگ نامم بلند دهد گوهرش را عدالت شرف مرا گردد اندر عدالت خلف شود عرصه دهر آباد ازو دل و جان غمدیدگان شاد ازو ارسطالس این نکته ها چون شنود به درس سکندر زبان را گشود به حکمت چراغ دل افروختش ره حل هر مشکل آموختش سکندر که طبع هنر سنج داشت به امکان درون از هنر گنج داشت نشد ضایع اندر طلب رنجهاش ز امکان به فعل آمد آن گنجهاش به نقادی فکر روشن که بود گذشت از رفیقان به هر فن که بود به امداد استاد و همکار نیز بدانست اسرار بسیار چیز ز دل حرف نابخردی کاسته به علم طبیعی شد آراسته کشید از جمال طبایع نقاب ز اجسام و اعراض شد بهره یاب وز آن پس ره جهل کاهی گرفت فروغ از علوم الهی گرفت به یزدان شناسی علم برفراخت ز دانش پژوهی خدا را شناخت شد از فسحت خاطر آگهش ریاض ریاضی تماشاگهش ز اقلیدس اقلیدش آمد به دست طلسمات گنج مجسطی شکست کمالات وی شد ز قوت سرای به سر منزل فعل محمل گشای نهالش درین باغ کون و فساد شکوفه برآورد و بر نیز داد شد از گردش چرخ دیرین اساس حقایق پذیر و دقایق شناس بلی حکمت آنست پیش حکیم که بر راه دانش شود مستقیم به نور دل پاک حکمت پرست برد پی به هر چیز آنسان که هست چو تحسین صورت نه مقدور اوست در آرایش باطن آورده روست کشد خامه در دفتر آب و گل ز دانش دهد زیور جان و دل
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۴ - معارضه حکیم و لئیمی که صورت این چون سیرت آن آراسته بود و صورت آن چو سیرت این ناپیراسته حکیمی نه بر صورت دلپسند ز سرمایه حسن نابهره مند ز حد تناسب برون پیکرش به هم ناملایم ز پا تا سرش قدی راست چون همت سفله پست رخی همچو زلف بتان پر شکست ز آسیب لنگی ش پا پر خلل ز نیروی گیراییش دست شل ز قوت تهی حقه مشت او به فرمان او نی یک انگشت او فضولی بدو گفت دور از قبول که ای طبع دانا ز شکلت ملول بدین شکل ناخوش ز حکمت ملاف ندیده کس از تیره گل آب صاف هر آن میوه کش نیست خوش رنگ و بوی ز شیرینی طعم او دست شوی به چشم عنایت مشو ناظرش که عنوان باطن بود ظاهرش بخندید از آن هرزه گویی حکیم بدو گفت کای هرزه گوی سلیم ز من این هنر بس که جان کاستم به نقش حقایق دل آراستم مصیقل شد آیینه سان سینه ام دو عالم مصور در آیینه ام ز من یافت اجناس عالم نوی شدم عالمی نو ولی معنوی به تکمیل معنی که مقدور بود قصور تکاسل ز من دور بود چو تحسین صورت به تدبیر من نیامد مزن طعن تقصیر من به صنع از تو گر طعنه ای راجع است به تحقیق آن طعنه بر صانع است به این طعنه کم ده زبان را گشاد مده خرمن دین و دانش به باد بیا ساقی آن باده عیب شوی که از خم فتاده به دست سبوی بده تا دمی عیب شویی کنم درون فارغ از عیب جویی کنم بیا مطرب و پرده ای خوش بساز وز آن پرده کن چشم عیبم فراز که تا گردم از عیب جویی خموش شوم بر سر عیب ها پرده پوش
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۵ - داستان آفتاب دولت فیلقوس به سر دیوار رسیدن و آیینه اسکندری را در مقابله آن داشتن و فروغ آن را در وی دیدن و سلطنت رابه ربقه تصرف وی در آوردن و از استاد وی ارسطو طلب وصیت کردن سکندر چو ز آلایش جهل پاک شد از علم یونانیان بهره ناک ز ناسازی روزگار شموس نگونسار شد دولت فیلقوس درین شش جهت کارگاه خیال مزاجش بگشت از حد اعتدال درین وحشت آباد پر قال و قیل به گوش آمدش بانگ طبل رحیل فرستاد پیش ارسطو کسی ستایشگری کرد با او بسی بدو گفت کای کوه فر و شکوه سردین پرستان دانش پژوه مرا بازوی عمر سستی گرفت تنم کسوت نادرستی گرفت بیا زود همراه شاگرد خویش پذیرنده کرد و ناکرد خویش که بر کار عمر اعتمادی نماند وز این بند امید گشادی نماند کمین کرد بر جان کمند اجل به سر برد میدان سمند امل ارسطو چو زین قصه آگاه شد به آن قبله ملک همراه شد رخ آورد در خدمت فیلقوس سرافراخت از دولت پایبوس ملک فیلقوس آن شه سرفراز به روی سکندر چو شد دیده باز حکیمان آن ناحیت را بخواند طفیل سکندر به مجلس نشاند بفرمود تا از پی آزمون بپرسندش از مشکلات فنون ز هر نکته کردند او را سؤال برون آمد از عهده قیل و قال به انصاف گردن برافراشتند به تحسین او بانگ برداشتند که شاها سکندر همه بخردیست دلش روشن از پرتو ایزدیست نمانده ست هیچ آرزو در دلش که نبود ز دانشوری حاصلش بر آن کس هزار آفرین بیش باد که بر وی در گنج حکمت گشاد جهان را ز بی حکمتی نیست بیم چو باشد در او حاکم اینسان حکیم ز حکمت نزاید به جز عدل و داد ز حکمت چه امکان ظلم و فساد چو شد واقف حال او فیلقوس بر اهل ممالک چه روم و چه روس دگرباره دادش به شاهی رواج بدو کرد تسلیم اورنگ و تاج همه سرکشان خاک راهش شدند سلاح آوران سپاهش شدند وز آن پس در آن پیر حکمت شناس رخ آورد و کرد این مراد التماس که ای گنج حکمت قلم تیز کن خردنامه ای از نو انگیز کن که اسرار شاهی بدان در بود قلاووز راه سکندر بود به هر کار کآرد درین عرصه روی نخستین از آنجا شود بهره جوی گر آن کار باشد به وفق خرد به پای کفایت بدان پی برد وگرنه بدارد ازان کار دست کند بر سریر فراغت نشست ارسطو چو بشنید آن سر نغز تهی خامه را داد از اندیشه مغز به نام خدای اول آغاز کرد وز آن پس خردنامه ای ساز کرد همه شرح حکم الهی در او همه بسط دستور شاهی در او سراسر صلاح معاد و معاش ز بدکاری مفسدان دور باش چو آن طرفه نامه به عنوان رسید تک و پوی خامه به پایان رسید دل فیلقوس از غم آزاد شد وز آن خوش رقم خاطرش شاد شد برآمد ز وی همره جان دمی وز آن دم به خون غرقه شد عالمی ازین غم دلی کو زبون نیست نیست ز تیغ اجل غرق خون نیست نیست خردمند را زان جگر خون بود که هر لحظه گیتی دگرگون بود گهی مرگ باشد گهی زندگی گهی پادشاهی گهی بندگی پدر را کند جا به تخته ز تخت پسر را کند زان جگر لخت لخت پسر را برد از قبا در کفن پدر را زند چاک در پیرهن خوش آن زیرک مغز بین زیر پوست که از مرگ هر کس چه دشمن چه دوست نیارد به دل جز غم خویشتن ندارد به جز ماتم خویشتن نه از مردن خصم خرم شود نه از ماتم دوست در هم شود بود از غم خویش دردیش خاص که از دشمن و دوست باشد خلاص بیا جامی از این و آن در گذر وز این دار و گیر جهان درگذر پی دوستان سوکداری مکن ز خون جگر اشکباری مکن مبین مرگ بدخواه را برگ خویش به یاد آر ازان نوبت مرگ خویش ز آیینه ات زنگ غفلت زدای به هر نیک و بد چشم عبرت گشای نگویم که بر نیک و بر بد گری ببین مرگ ایشان و بر خود گری غم دور و نزدیک چندین مخور کس از تو به تو نیست نزدیکتر
جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۱۶ - حکایت آن پیر که جوان گریان را دید و موجب گریه او را پرسید جهاندیده پیری به سودای گشت قدم زد ز خانه به پهنای دشت برآورده گوری نو از دور دید وز آنجا صدایی به گوشش رسید چو آهو سوی گور شد تیزگام که تا بیند آنجا که شد صید دام کسی دید افتاده در خون و خاک ز سینه کشان ناله دردناک ز خون جگر از مژه اشکریز به دست تظلم به سر خاکبیز بدو گفت کای سخره مرگ و زیست تو را این همه ماتم از بهر کیست به خاک اندرت کیست مدفون شده که حالت بدینسان دگرگون شده جفاکاری روزگار درشت به حرمان ز اصلت شکسته ست پشت و یا تندباد قضا و قدر فکنده ز شاخ تو نورس ثمر و یا دست چرخت زده خنجری جدا کرده از هم صدف گوهری و یا مانده ای از مهی مهرکیش بدومیلت از خویش و پیوند بیش بگفتا کز اینها همه نیست هیچ ز چیز دگر دارم این تاب و پیچ همی گریم از بهر چیزی دگر کز اینها به من هست نزدیکتر قوی پنجه خصمیم همسایه بود که از حشمت و جاه پر مایه بود نبود از جفای ویم ای عجب نه آسایش روز و نی خواب شب شنیدم که دیروز بهر شکار درین دشت می راند مرکب سوار چنان شست بگشاد بر آهویی که نگشاد از آنسان قوی بازویی بدان گونه زد زخم صید زبون که پیکانش از پهلو آمد برون چو از زخم او صید شد دردمند به بالای او خویشتن را فکند چنانش به دل نوک پیکان خلید که چون آهویش رشته جان برید ز آزار پیکان در آن کارزار شکار افکن افتاد همچون شکار برآورده پیش تو این خاک اوست به خاک اندرون جسم ناپاک اوست بدان آمدم تا بدو بگذرم به چشم شماتت در او بنگرم چو کردم بدین نیت اینجا درنگ درآمد به چشمم یکی لوح سنگ نوشته بر آن نکته ای جانگداز که ای کوته اندیش دامن دراز مکش دامن ناز بر خاک ما ته خاک بین سینه چاک ما تو هم روزی از خانه تنها شوی گرفتار این خانه چون ما شوی چنان بر دل این نکته ام کار کرد که آسیب آن جانم افگار کرد کنون می کنم گریه بر خویشتن ز من نیست نزدیکتر کس به من بیا ساقی آن جام غفلت زدای به دل روزن هوشمندی گشای بده تا ز حال خود آگه شویم به آخر سفر روی در ره شویم بیا مطرب و ناله آغاز کن شترهای ما را حدی ساز کن که تا این شترهای کاهل خرام شوند اندرین مرحله تیزگام