Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۵ چو بگشادم نظر از شیوه تو بشد کارم چو زر از شیوه تو توی خورشید و من چون میوه خام به هر دم پخته تر از شیوه تو چو زهره می نوازم چنگ عشرت شب و روز ای قمر از شیوه تو به هر دم صد هزار اجزای مرده شود چون جانور از شیوه تو چرا ازرق قبای چرخ گردون چنین بندد کمر از شیوه تو چرا روی شفق سرخ است هر شام به خونابه جگر از شیوه تو ز شیوه ماهت استاره همی جست گرفتم من بصر از شیوه تو به خوبی همچو تو خود این محال است چنان خوبی به سر از شیوه تو ز انبوهی نباشد جان سوزن ز عاشق وین حشر از شیوه تو عجب چون آمد اندر عالم عشق هزاران شور و شر از شیوه تو اگر نه پرده آویزی به هر دم بدرد این بشر از شیوه تو اگر غفلت نباشد جمله عالم شود زیر و زبر از شیوه تو چرایم شمس تبریزی چو شیدا به گرد بام و در از شیوه تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۶ خداوندا چو تو صاحب قران کو برابر با مکان تو مکان کو زمان محتاج و مسکین تو باشد تو را حاجت به دوران و زمان کو کسی کو گفت دیدم شمس دین را سؤالش کن که راه آسمان کو در آن دریا مرو بی امر دریا نمی ترسی برای تو ضمان کو مگر بی قصد افتی کو کریم است خطاکن را ز عفو او غمان کو چو سجده کرد آیینه مر او را بر آن آیینه زنگار گمان کو همو تیر است همو اسپر همو قوس چه گفتم آن طرف تیر و کمان کو هر آن جسمی که از لطفش نظر یافت نظیرش در ولایت های جان کو بجز از روی عجز و فقر و تسلیم ببرده سر از او از انس و جان کو ز غیرت حق شد حارس و گر نی مر او را از کی بیم است پاسبان کو به پیشانی جان ها داغ مهرش کسی بی داغ مهرش در قران کو به نوبتگاه او بین صف کشیده به خدمت گر همی جویی مهان کو نباشد خنده جز از زعفرانش بجز از عشق رویش شادمان کو بجز از هجر آن مخدوم جانی دل و جان را به عالم اندهان کو خداوند شمس دین از بهر الله که لایق در ثنای او دهان کو زبان و جان من با وصل او رفت به شرح خاک تبریزم زبان کو همه کان هست محتاج خریدار بدان حد بی نیازی هیچ کان کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۷ گران جانی مکن ای یار برگو از آن زلف و از آن رخسار برگو ز باغ جان دو سه گلدسته بربند حکایت های آن گلزار برگو ز حسنش گفتنی بسیار داری ملولی گوشه نه بسیار برگو ز یاد دوست شیرینتر چه کار است هلا منشین چنین بی کار برگو چه گفتی دی که جوشیده ست خونم بیا امروز دیگربار برگو ز یاد عالم غدار بگذر ز لطف عالم الاسرار برگو ز لاف فتنه تاتار کم کن ز ناف آهوی تاتار برگو ز عشق حسن شمس الدین تبریز میان عاشقان آثار برگو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۸ در این رقص و در این های و در این هو میان ماست گردان میر مه رو اگر چه روی می دزدد ز مردم کجا پنهان شود آن روی نیکو چو چشمت بست آن جادوی استاد درآ در آب جو و آب می جو تو گویی کو و کو او نیز سر را به هر سو می کند یعنی که کو کو ز کوی عشق می آید ندایی رها کن کو و کو دررو در این کو برو دامان خاقان گیر محکم چو او باشد چه اندیشی ز باجو برو پهلوی قصرش خانه ای گیر که تا ایمن شوی از درد پهلو گریزان درد و دارو در پی تو زهی لطف و زهی احسان و دارو سیه کاری و تلخی را رها کن بر ما زو بیا غلطان چو مازو از او یابد طرب هم مست و هم می از او گیرد نمک هم رو و هم خو از او اندیش و گفتن را رها کن لطیف اندیش باشد مرد کم گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸۹ بازم صنما چه می فریبی تو بازم به دغا چه می فریبی تو هر لحظه بخوانیم کریمانه ای دوست مرا چه می فریبی تو عمری تو و عمر بی وفا باشد ما را به وفا چه می فریبی تو دل سیر نمی شود به جیحون ها ما را به سقا چه می فریبی تو تاریک شده ست چشم بی ماهت ما را به عصا چه می فریبی تو ای دوست دعا وظیفه بنده ست ما را به دعا چه می فریبی تو آن را که مثال امن دادی دی با خوف و رجا چه می فریبی تو گفتی به قضای حق رضا باید ما را به قضا چه می فریبی تو چون نیست دواپذیر این دردم ما را به دوا چه می فریبی تو تنها خوردن چو پیشه کردی خوش ما را به صلا چه می فریبی تو چون چنگ نشاط ما شکستی خرد ما را به سه تا چه می فریبی تو ما را بی ما چه می نوازی تو ما را با ما چه می فریبی تو ای بسته کمر به پیش تو جانم ما را به قبا چه می فریبی تو خاموش که غیر تو نمی خواهیم ما را به عطا چه می فریبی تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۰ دیدی که چه کرد آن پری رو آن ماه لقای مشتری رو گشتند بتان همه نگونسار در حسن خلیل آزری رو شد کفر چو شمع های ایمان کورد به سوی کافری رو شد جمله جهان بهشت خندان زان سرو روان عبهری رو دارد دو هزار سحر مطلق وای ار آرد به ساحری رو افروخت بهار چون گل سرخ بر رغم دل مزعفری رو کافور نثار کرد خورشید بر چهره شام عنبری رو شد شیشه زرد همچو لاله زان باده لعل احمری رو فربه شد عشق و زفت و لمتر بنهاد خرد به لاغری رو بر باده لعل زد رخ من تا چند نهد به زرگری رو بس کن هله فتنه را مشوران یا برگردان ز شاعری رو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۱ ای رونق نوبهار برگو وی شادی لاله زار برگو بی غصه می فروش می نوش بی زحمت شاخ خار برگو ای بلبل و ای هزاردستان برگو صفت بهار برگو ای حلقه به گوش و عاشق گل گوش و پس سر مخار برگو شرح قد سرو و چهره گل بر عرعر و بر چنار برگو چون رفت خزان و رو نهان کرد بر سرو رو آشکار برگو گر پرسندت که جان رز چیست بر برگ نظر مدار برگو صد شیر و هزار گونه خرگوش خواهی که کنی شکار برگو خواهی که شود قبول عذرت ز اشکوفه خوش عذار برگو خواهی که بری قرار مستان زان نرگس پرخمار برگو امروز سر شراب داریم ساقی شو و بر نهار برگو مستی آمد ملولیت رفت صد بار و هزار بار برگو ای جام شرابدار برگرد وی چنگ لطیف تار برگو از بهر ثواب و رحمت حق ای عارف حق گزار برگو ما منتظر توایم بشتاب بی زحمت انتظار برگو تشنیع مزن که صله ای نیست نک آوردم نثار برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۲ ای عارف خوش کلام برگو ای فخر همه کرام برگو هر ممتحنی ز دست رفته بر دست گرفت جام برگو قایم شو و مات کن خرد را وز باده باقوام برگو تا روح شویم جمله می ده تا خواجه شود غلام برگو قانع نشوم به نور روزن بشکاف حجاب بام برگو بپذیر مدام خوش ز ساقی چون مست شدی مدام برگو آن جام چو زر پخته بستان زان سوختگان خام برگو مبدل شد و خوش حطام دنیا چون رستی از این حطام برگو لب بستم ای بت شکرلب بی واسطه و پیام برگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۳ ای صید رخ تو شیر و آهو پنهان ز کجا شود چنان رو چندانک توانیش تو می پوش می بند نقاب توی بر تو در روزن سینه ها بتابید خورشید ز مطلع ترازو اندر عدم و وجود افکند صد غلغله عشق که تعالوا ای قند دو لعل تو خردسوز وی تیر دو چشم تو جگرجو سی بیت دگر بخواست گفتن مستیش کشید گوش از آن سو سی بیت فروختم به یک بیت بیتی که گشاده شد در آن کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۴ آن وعده که کرده ای مرا کو این جا منم و تو وانما کو با جمله پلاس خوش نباشد آن عهد پلاس را وفا کو لب بسته چو بوبک ربابی آن داد و گشاد و آن عطا کو ای وعده تو چو صبح صادق آن شمع و چراغ و آن ضیا کو تا چند ز ناسزا و دشنام آن دلداری و آن سزا کو خیزید به سوی من کشیدش ای طایفه یاری شما کو ای سنگ دلان جواب گویید کان کان عقیق و کیمیا کو یا سحر نمود و چشم ما بست آن ساحر و آن گره گشا کو یا پر بگشاد و در هوا رفت ای مرغ ضمیر آن هوا کو والله که نرفت و رفتنی نیست ماییم ز خویش رفته ما کو ماکو به همان طرف که انداخت ای در کف صنع ما چو ماکو هین مشک سخن بنه به جو رو می خواندت آب کان سقا کو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵ خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو وای آن کس کو در این ره بی نشان تو رود چو نشان من توی ای بی نشان بی من مرو وای آن کو اندر این ره می رود بی دانشی دانش راهم توی ای راه دان بی من مرو دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۶ از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او می ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او دام های عشق او گر پر و بالم بسکلد طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او چند پرسی مر مرا از وحشت و شب های هجر شب کجا ماند بگو در دولت ایام او خون ما را رنگ خون و فعل می آمد از آنک خون ها می می شود چون می رود در جام او وعده های خام او در مغز جان جوشان شده عاشقان پخته بین از وعده های خام او خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می خورند در لقای عاشقان کشته بدنام او آن سگان کوی او شاهان شیران گشته اند کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می تو ببین در چشم مستان لطف های عام او دست بر رگ های مستان نه دلا تا پی بری از دهان آلودگان زان باده خودکام او شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۷ ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو نقش هایی دیدم از گلزار تو گلزار تو کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شوی خط هایی دارم از اقرار تو اقرار تو می گدازم می گدازم هر زمان همچون شکر از شکرها رسته از گفتار تو گفتار تو شب همه خلقان بخفته چشم من بیدار و باز همچو بخت و طالع بیدار تو بیدار تو چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو ای دم هشیاریم بی هوش هشیاری تو ای دم بی هوشیم هشیار تو هشیار تو چشمه ها بر دل بجوشد هر دم از دریای تو چشم دل پرک زن انوار تو انوار تو شمس تبریزی که عالم اندک اندک بود از عطا و بخشش بسیار تو بسیار تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۸ جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو گر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو خشم هرگز برنخیزد جز ز کبر و ما و من هر دو را چون نردبان زیر آر و بر افلاک شو هر کجا تو خشم دیدی کبر را در خشم جو گر خوشی با این دو مارت خود برو ضحاک شو گر ز کبر و خشم بیزاری برو کنجی بخست ور ز کبر و خشم دلشادی برو غمناک شو خشم سگساران رها کن خشم از شیران ببین خشم از شیران چو دیدی سر بنه شیشاک شو لقمه شیرین که از وی خشم انگیزان مخور لقمه از لولاک گیر و بنده لولاک شو رو تو قصاب هوا شو کبر و کین را خون بریز چند باشی خفته زیر این دو سگ چالاک شو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۹ ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو در میان هفت دریا دامن تو خشک کو در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی آه سرد و اشک گرم و چهره های زرد کو هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست تا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۰ ای صبا بادی که داری در سر از یاری بگو گر نگویی با کسی با عاشقان باری بگو قصه کن در گوش ما گر دیگران محرم نیند با دل پرخون ما پیغام دلداری بگو آن مسیح حسن را دانم که می دانی کجاست با کسی کز عشق دارد بسته زناری بگو بانگ برزن عاشقی را کو به گل مشغول شد گو که شرمت باد از آن رخ ترک گلزاری بگو ای صبا خوش آمدی چون بازگردی سوی دوست حال من دزدیده اندر گوش عیاری بگو سوسنی با صد زبان گر حال من با او بگفت تو چو نرگس بی زبان از چشم اسراری بگو با چنان غیرت که جان دارد بگفتم پیش خلق شمس تبریزی بگویم گفت جان آری بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۱ در گذر آمد خیالش گفت جان این است او پادشاه شهرهای لامکان این است او صد هزار انگشت ها اندر اشارت دیده شد سوی او از نور جان ها کای فلان این است او چون زمین سرسبز گشت از عکس آن گلزار او نعره ها آمد به گوشم ز آسمان این است او هین سبکتر دست درزن در عنان مرکبش پیش از آن کو برکشاند آن عنان این است او جمله نور حق گرفته همچو طور این جان از او همچو گوهر تافته از عین کان این است او رو به ماه آورد مریخ و بگفتش هوش دار تا نلافی تو ز خوبی هان و هان این است او شمس تبریزی شنیدستی ببین این نور را کز وی آمد کاسدی های بتان این است او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۲ ای جهان برهم زده سودای تو سودای تو چاشنی عمرم از حلوای تو حلوای تو دامن گردون پر از در است و مروارید و لعل می دوانند جانب دریای تو دریای تو جان های عاشقان چون سیل ها غلطان شده تا بریزد جمله را در پای تو در پای تو جان های عاشقان چون سیل ها غلطان شده می دوانند جانب دریای تو دریای تو ای خمار عاشقان از باده های دوش تو وی خراب امروزم از فردای تو فردای تو من نظر کردم به جان ساده ی بی رنگ خویش زرد دیدم نقشش از صفرای تو صفرای تو چون نظر کردم نکو من در صفای گوهرت ماه رخ بنمود از سیمای تو سیمای تو ماه خواندم من تو را بس جرم دارم زین سخن مه کی باشد کاو بود همتای تو همتای تو این چنین گوید خداوند شمس تبریزی بنام ای همه شهر دلم غوغای تو غوغای تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۳ جسم و جان با خود نخواهم خانه خمار کو لایق این کفر نادر در جهان زنار کو هر زمان چون مست گردد از نسیم خمر جان تا در خمخانه می تازد ولیکن بار کو سوی بی گوشی سماع چنگ می آید ولیک چنگ جانان است آن را چوب یا اوتار کو چونک او بی تن شود پس خلعت جان آورند کاندر او دستان حایک یا که پود و تار کو کبر عاشق بوی کن کان خود به معنی خاکیی است در چنان دریا تکبر یا که ننگ و عار کو چون مشامت برگشاید آیدت از غار عشق طرفه بویی پس دوی هر سو که آخر غار کو رنگ بی رنگی است از رخسار عاشق آن صفا آن وفا و آن صفا و لطف خوش رخسار کو آمدت مژده ز عمر سرمدی پس حمد کو کاندر آن عمرت غم امسال و یاد پار کو صحبت ابرار و هم اشرار کان جا زحمت است در حریم سایه آن مهتر اخیار کو شمس حق و دین خداوند صفاهای ابد در شعاع آفتابش ذره هشیار کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۴ عاشقی بر من پریشانت کنم نیکو شنو کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو گر دو صد خانه کنی زنبوروار و موروار بی کس و بی خان و بی مانت کنم نیکو شنو تو بر آنک خلق مست تو شوند از مرد و زن من بر آنک مست و حیرانت کنم نیکو شنو چون خلیلی هیچ از آتش مترس ایمن برو من ز آتش صد گلستانت کنم نیکو شنو گر که قافی تو را چون آسیای تیزگرد آورم در چرخ و گردانت کنم نیکو شنو ور تو افلاطون و لقمانی به علم و کر و فر من به یک دیدار نادانت کنم نیکو شنو تو به دست من چو مرغی مرده ای وقت شکار من صیادم دام مرغانت کنم نیکو شنو بر سر گنجی چو ماری خفته ای ای پاسبان همچو مار خسته پیچانت کنم نیکو شنو ای صدف چون آمدی در بحر ما غمگین مباش چون صدف ها گوهرافشانت کنم نیکو شنو بر گلویت تیغ ها را دست نی و زخم نی گر چو اسماعیل قربانت کنم نیکو شنو دامن ما گیر اگر تردامنی تردامنی تا چو مه از نور دامانت کنم نیکو شنو من همایم سایه کردم بر سرت از فضل خود تا که افریدون و سلطانت کنم نیکو شنو هین قرایت کم کن و خاموش باش و صبر کن تا بخوانم عین قرآنت کنم نیکو شنو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۵ دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو کاندرون کعبه می جستم که آن محراب کو کعبه جان ها نه آن کعبه که چون آن جا رسی در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو بلک بنیادش ز نوری کز شعاع جان تو نور گیرد جمله عالم لیک جان را تاب کو خانقاهش جمله از نور است فرشش علم و عقل صوفیانش بی سر و پا غلبه قبقاب کو تاج و تختی کاندرون داری نهان ای نیکبخت در گمان کیقباد و سنجر و سهراب کو در میان باغ حسنش می پر ای مرغ ضمیر کایمن آباد است آن جا دام یا مضراب کو در درون عاریت های تن تو بخششی است در میان جان طلب کان بخشش وهاب کو در صفت کردن ز دور اطناب شد گفت زمان چون رسیدم در طناب خود کنون اطناب کو چون برون رفتی ز گل زود آمدی در باغ دل پس از آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان جز گل و ریحان و لاله و چشمه های آب کو چون هزاران حسن دیدی کان نبد از کالبد پس چرا گویی جمال فاتح الابواب کو ای فقیه از بهر لله علم عشق آموز تو ز آنک بعد از مرگ حل و حرمت و ایجاب کو چون به وقت رنج و محنت زود می یابی درش بازگویی او کجا درگاه او را باب کو باش تا موج وصالش دررباید مر تو را غیب گردی پس بگویی عالم اسباب کو ار چه خط این بوابت هوس شد در رقاع رقعه عشقش بخوان بنمایدت بواب کو هر کسی را نایب حق تا نگویی زینهار در بساط قاضی آ آنگه ببین نواب کو تا نمالی گوش خود را خلق بینی کار و بار چون بمالی چشم خود را گویی آن را تاب کو در خرابات حقیقت پیش مستان خراب در چنان صافی نبینی درد و خس و انساب کو در حساب فانیی عمرت تلف شد بی حساب در صفای یار بنگر شبهت حساب کو چون میت پردل کند در بحر دل غوطی خوری این ترانه می زنی کاین بحر را پایاب کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۶ ای برادر عاشقی را درد باید درد کو صابری و صادقی را مرد باید مرد کو چند از این ذکر فسرده چند از این فکر زمن نعره های آتشین و چهره های زرد کو کیمیا و زر نمی جویم مس قابل کجاست گرم رو را خود کی یابد نیم گرمی سرد کو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۷ در خلاصه عشق آخر شیوه اسلام کو در کشوف مشکلاتش صاحب اعلام کو آهوی عرشی که او خود عاشق نافه خود است التفات او به دانه طوف او بر دام کو گرچه هر روزی به هجران همچو سالی می بود چونک از هجران گذشتی لیل یا ایام کو جانور را زادنش از ماده و نر وز رحم در ولادت های روحانی بگو ارحام کو ساقیا هشیار نتوان عشق را دریافتن بوی جامت بی قرارم کرد آخر جام کو هست احرامت در این حج جامه هستیت را از سر سرت بکندن شرط این احرام کو چونک هستی را فکندی روح اندر روح بین جوق جوق و جمله فرد آن جایگه اجرام کو وین همه جان های تشنه بحر را چون یافتند محو گشتند اندر آن جا جز یکی علام کو دور و نزدیک و ضیاع و شهر و اقلیم و سواد زین سوی بحر است از آن سو شهر یا اقلام کو آنچ این تن می نویسد بی قلم نبود یقین آنک جان بر خود نویسد حاجت اقلام کو هوش و عقل آدمیزادی ز سردی وی است چونک آن می گرم کردش عقل یا احلام کو اندر آن بی هوشی آری هوش دیگر لون هست هوش بیداری کجا و رأیت احلام کو مرغ تا اندر قفس باشد به حکم دیگری است چون قفس بشکست و شد بر وی از آن احکام کو با حضور عقل آثام است بر نفس از گنه با حضور عقل عقل این نفس را آثام کو در مساس تن به تن محتاج حمام است مرد در مساس روح ها خود حاجت حمام کو گر شوی تو رام خود رامت شود جمله جهان گر تو رستم زاده ای این رخشت آخر رام کو گر تو ترک پخته گویی خام مسکر باشدت پس تو را در جام سر آثار و بوی خام کو چون بخوردی بی قدم بخرام در دریای غیب تو اگر مستی بیا مستانه ای بخرام کو فرض لازم شد عبادت عشق را آخر بگو فرض و ندب و واجب و تعلیم و استلزام کو عشقبازی های جان و آنگهی اکراه و زور عشق بربسته کجا و ای ولی اکرام کو رنج بر رخسار عاشق راحت اندر جان او رنج خود آوازه ای آن جا به جز انعام کو خدمتی از خوف خود انعام را باشد ولیک خدمتی از عشق را امثال کالانعام کو یک قدم راه است گر توفیق باشد دستگیر پس حدیث راه دور و رفتن اعوام کو لیک سایه آن صنم باید که بر تو اوفتد آن صنم کش مثل اندر جمله اصنام کو آن خداوند به حق شمس الحق و دین کفو او در همه آبا و در اجداد و در اعمام کو درخور در یتیمش کی شود آن هفت بحر گر نظیرش هست در ارواح یا اجسام کو در رکاب اسپ عشقش از قبیل روحیان جز قباد و سنجر و کاووس یا بهرام کو دیده را از خاک تبریز ارمغان آراد باد ز آنک جز آن خاک این خاکیش را آرام کو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸ ناله ای کن عاشقانه درد محرومی بگو پارسی گو ساعتی و ساعتی رومی بگو خواه رومی خواه تازی من نخواهم غیر تو از جمال و از کمال و لطف مخدومی بگو هم بسوزی هم بسازی هم بتابی در جهان آفتابی ماهتابی آتشی مومی بگو گر کسی گوید که آتش سرد شد باور مکن تو چه دودی و چه عودی حی قیومی بگو ای دل پران من تا کی از این ویران تن گر تو بازی برپر آن جا ور تو خود بومی بگو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۹ ای ز رویت تافته در هر زمانی نور نو وی ز نورت نقش بسته هر زمانی حور نو کژ نشین و راست بشنو عقل ماند یا خرد ساقیی چون تو و هر دم باده منصور نو کی تواند شیشه ای را ز آتشی برداشتن یا می کهنه کی داند ساختن ز انگور نو می چشان و می کشان روشن دلان را جوق جوق تازه می کن این جهان کهنه را از شور نو عشق عشرت پیشه ای که دولتت پاینده باد روز روزت عید تازه هر شبانگه سور نو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۰ طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او شه من باده فرستد به چه رو می نپرستم هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۱ ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو که خطا بود از این رو و صواب است از آن رو ز همان رو که زد آتش ز همان رو کشد آتش ز همان روی که مردم کندم زنده همان رو همه عشاق که مستند ز چه رو دیده ببستند که بدانند که بی چشم توان دید به جان رو نبود روی از این سو همه پشت است از این سو که نگنجید در این حد و نه در جان و مکان رو به یکی لحظه چریدند همه جان ها و پریدند که نباید که ز نقصان شود از چشم نهان رو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۲ تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او بشکن خمار را سر که سر همه شکست او بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر صدفی است بحرپیما که در آورد به دست او چو درآمد آن سمن بر در خانه بسته بهتر که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او چه بهانه گر بت است او چه بلا و آفت است او بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او شده ایم آتشین پا که رویم مست آن جا تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او به کسی نظر ندارد به جز آینه بت من که ز عکس چهره خود شده است بت پرست او هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او نه غم و نه غم پرستم ز غم زمانه رستم که حریف او شدستم که در ستم ببست او تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۳ خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او برهد از خر تن در سفر مصدر او خلع نعلین کند وز خود و دنیا بجهد همچو موسی قدم صدق زند بر در او همچو جرجیس شود کشته عشقش صد بار یا چو اسحاق شود بسمل از آن خنجر او سر دیگر رسدش جز سر پردرد و صداع مغفرت بنهد بر فرق سرش مغفر او کیله رزقش اگر درشکند میکاییل عوضش گاه بود خلد و گهی کوثر او پدر و مادر و خویشان چو به خاکش بنهند شود او ماهی و دریا پدر و مادر او عشق دریای حیات است که او را تک نیست عمر جاوید بود موهبت کمتر او می رود شمس و قمر هر شب در گور غروب می دهدشان فر نو شعشعه گوهر او ملک الموت به صد ناز ستاند جانی که بود باخبر و دیده ور از محشر او تن ما خفته در آن خاک به چشم عامه روح چون سرو روان در چمن اخضر او نه به ظاهر تن ما معدن خون و خلط است هیچ جان را سقمی هست از این مقذر او در چنین مزبله جان را دو هزاران باغ است پس چرا ترسد جان از لحد و مقبر او آنک خون را چو می ناب غذای جان کرد بنگر در تن پرنور و رخ احمر او هله دلدار بخوان باقی این بر منکر تا دو صد چشمه روان گردد از مرمر او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۴ خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات آن زمانی که درآییم به بستان من و تو اختران فلک آیند به نظاره ما مه خود را بنماییم بدیشان من و تو من و تو بی من و تو جمع شویم از سر ذوق خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر در بهشت ابدی و شکرستان من و تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۵ گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو ای که درد سخنت صاف تر از طبع لطیف گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر ور مرا می نبری با خود از این خوان تو مرو با تو هر جزو جهان باغچه و بستان ست در خزان گر برود رونق بستان تو مرو هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل ست ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو هست طومار دل من به درازی ابد برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت که ز صد بهتر و ز هجده هزاران تو مرو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶ تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو بهر آرام دلم نام دلارام بگو پرده من مدران و در احسان بگشا شیشه دل مشکن قصه آن جام بگو ور در لطف ببستی در اومید مبند بر سر بام برآ و ز سر بام بگو ور حدیث و صفت او شر و شوری دارد صفت این دل تنگ شررآشام بگو چونک رضوان بهشتی تو صلایی درده چونک پیغامبر عشقی هله پیغام بگو آه زندانی این دام بسی بشنودیم حال مرغی که برسته ست از این دام بگو سخن بند مگو و صفت قند بگو صفت راه مگو و ز سرانجام بگو شرح آن بحر که واگشت همه جان ها او است که فزون است ز ایام و ز اعوام بگو ور تنور تو بود گرم و دعای تو قبول غم هر ممتحن سوخته خام بگو شکر آن بهره که ما یافته ایم از در فضل فرصت ار دست دهد هم بر بهرام بگو وگر از عام بترسی که سخن فاش کنی سخن خاص نهان در سخن عام بگو ور از آن نیز بترسی هله چون مرغ چمن دم به دم زمزمه بی الف و لام بگو همچو اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر سخنی بی نقط و بی مد و ادغام بگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۷ چهره زرد مرا بین و مرا هیچ مگو درد بی حد بنگر بهر خدا هیچ مگو دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو دیٖ خیال تو بیامد به در خانه دل در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو تو چو سرنای منی بی لب من ناله مکن تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو گفتم ار هیچ نگویم تو روا می داری آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی همه آتش سمن و برگ و گیا هیچ مگو همه آتش گل گویا شد و با ما می گفت جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۸ همه خوردند و برفتند و بماندم من و تو چو مرا یافته ای صحبت هر خام مجو همه سرسبزی جان تو ز اقبال دل ست هله چون سبزه و چون بید مرو زین لب جو پر شود خانه دل ماه رخان زیبا گرهی همچو زلیخا گرهی یوسف رو حلقه حلقه بر او رقص کنان دست زنان سوی او خنبد هر یک که منم بنده تو هر ضمیری که در او آن شه تشریف دهد هر سوی باغ بود هر طرفی مجلس و طو چند هنگامه نهی هر طرفی بهر طمع تو پراکنده شدی جمع نشد نیم تسو هله ای عشق که من چاکر و شاگرد توام که بسی خوب و لطیف ست تو را صورت و خو گرمی مجلسی و آب حیات همه ای همه دل گشته و فارغ شده از فرج و گلو هله ای دل که ز من دیده تو تیزترست عجب آن کیست چو شمس و چو قمر بر سر کو آنک در زلزله اوست دو صد چون مه و چرخ و آنک که در سلسله اوست دو صد سلسله مو هفت بحر ار بفزایند و به هفتاد رسند بود او را به گه عبره به زیر زانو او مگر صورت عشق ست و نماند به بشر خسروان بر در او گشته ایاز و قتلو فلک و مهر و ستاره لمع از وی دزدند یوسف و پیرهنش برده از او صورت و بو همه شیران بده در حمله او چون سگ لنگ همه ترکان شده زیبایی او را هندو لب ببند و صفت لعل لب او کم کن همه هیچند به پیش لب او هیچ مگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۹ من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از این بی خبری رنج مبر هیچ مگو دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد در ره دل چه لطیف ست سفر هیچ مگو گفتم ای دل چه مه ست این دل اشارت می کرد که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشرست گفت این غیر فرشته ست و بشر هیچ مگو گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۰ هله ای شاه مپیچان سر و دستار مرو هله ای ماه که نغزت رخ و رخسار مرو در همه روی زمین چشم و دل باز که راست مکن آزار مکن جانب اغیار مرو مبر از یار مبر خانه اسرار مسوز گل و گلزار مکن جانب هر خار مرو مکن ای یار ستیزه دغل و جنگ مجوی هله آن بار برفتی مکن این بار مرو بنده و چاکر و پرورده و مولای توایم ای دل و دین و حیات خوش ناچار مرو هله سرنای توام مست نواهای توام مشکن چنگ طرب را مسکل تار مرو هله مخمور چه نالی بر مخمور دگر پهلوی خم بنشین از بر خمار مرو هله جان بخش بیا ای صدقات تو حیات به از این خیر نباشد به جز این کار مرو خاتم حسن و جمالی هله ای یوسف دهر سوی مکاری اخوان ستمکار مرو هله دیدار مهل برمگزین فکر و خیال از عیان سر مکشان در پی آثار مرو هله موسی زمان گرد برآر از دریا دل فرعون مجو جانب انکار مرو هله عیسی قران صحت رنجور گران از برای دو سه ترسا سوی زنار مرو هله ای شاهد جان خواجه جان های شهان شیوه کن لب بگز و غبغبه افشار مرو هله صدیق زمانی به تو ختم است وفا جز سوی احمد بگزیده مختار مرو جبرییل کرمی سدره مقام و وطنت همچو مرغان زمین بر سر شخسار مرو تو یقین دار که بی تو نفسی جان نزید در احسان بگشا و پس دیوار مرو همه رندان و حریفان و بتان جمع شدند وقت کار است بیا کار کن از کار مرو هله باقی غزل را ز شهنشاه بجوی همگی گوش شو اکنون سوی گفتار مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۱ سر و پا گم کند آن کس که شود دلخوش از او دل کی باشد که نگردد همگی آتش از او گرد آن حوض همی گردی و عاشق شده ای چون شدی غرق شکر رو همه تن می چش از او چون سبوی تو در آن عشق و کشاکش بشکست بر لب چشمه دهان می نه و خوش می کش از او عسلی جوشد از آن خم که نه در شش جهت است پنج انگشت بلیسند کنون هر شش از او آن چه آب است کز او عاشق پرآتش و باد از هوس همچو زمین خاک شد و مفرش از او آه عاشق ز چه سوزد تتق گردون را ز آنک می خیزد آن آتش و آن آهش از او شمس تبریز که جان در هوس او بگریست گشت زیبا و دلارام و لطیف و کش از او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۲ سر عثمان تو مست است بر او ریز کدو چون عمر محتسبی دادکنی این جا کو چه حدیث است ز عثمان عمرم مستتر است و آن دگر را که رییس است نگویم تو بگو مست دیدی که شکوفه ش همه در است و عقیق باده ای کو چو اویس قرنی دارد بو ای بسا فکرت باریک که چون موی شده ست وز سر زلف خوش یار ندارد سر مو مست فکرت دگر و مستی عشرت دگر است قطره ای این کند آنک نکند زان دو سبو بس کن و دفتر گفتار در این جو افکن بر لب جوی حیل تخته منه جامه مشو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۳ ای همه سرگشتگان مهمان تو آفتاب از آسمان پرسان تو چشم بد از روی خوبت دور باد ای هزاران جان فدای جان تو چون فدا گردند جاویدان شوند ز آنک اکسیر است جان را کان تو گاو و بزغاله و بره گردون چرخ باد ای ماه بتان قربان تو ز آنک قربان ها همه باقی شوند در هوای عید بی پایان تو در سرای عصمت یزدان توی بخت و دولت روز و شب دربان تو ای خدا این باغ را سرسبز دار در بهارستان بی نقصان تو تا ملایک میوه از وی می کشند می چرند از نخل و سیبستان تو این شکرخانه همیشه باز باد پرنبات و شکر پنهان تو آب این جو ای خدا تیره مباد تا به هر سو می رود ز احسان تو این دعا را یا رب آمین هم تو کن ای دعا آن تو آمین آن تو چنگ و قانون جهان را تارهاست ناله هر تار در فرمان تو من بخفتم تو مرا انگیختی تا چو گویم در خم چوگان تو ور نه خاکی از کجا عشق از کجا گر نبودی جذبه های جان تو خاک خشکی مست شد تر می زند آن توست این آن توست این آن تو دی مرا پرسید لطفش کیستی گفتم ای جان گربه در انبان تو گفت ای گربه بشارت مر تو را که تو را شیری کند سلطان تو من خمش کردم توام نگذاشتی همچو چنگم سخره افغان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۴ ای بمرده هر چه جان در پای او هر چه گوهر غرقه در دریای او آتش عشقش خدایی می کند ای خدا هیهای او هیهای او جبرییل و صد چو او گر سر کشد از سجود درگهش ای وای او چون مثالی برنویسد در فراق خون ببارد از خم طغرای او هر کی ماند زین قیامت بی خبر تا قیامت وای او ای وای او هر کی ناگه از چنان مه دور ماند ای خدایا چون بود شب های او در نظاره عاشقان بودیم دوش بر شمار ریگ در صحرای او خیمه در خیمه طناب اندر طناب پیش شاه عشق و لشکرهای او خیمه جان را ستون از نور پاک نور پاک از تابش سیمای او آب و آتش یک شده ز امروز او روز و شب محو است در فردای او عشق شیر و عاشقان اطفال شیر در میان پنجه صدتای او طفل شیر از زخم شیر ایمن بود بر سر پستان شیرافزای او در کدامین پرده پنهان بود عشق کس نداند کس نبیند جای او عشق چون خورشید ناگه سر کند برشود تا آسمان غوغای او مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۵ شکر ایزد را که دیدم روی تو یافتم ناگه رهی من سوی تو چشم گریانم ز گریه کند بود یافت نور از نرگس جادوی تو بس بگفتم کو وصال و کو نجاح برد این کو کو مرا در کوی تو از لب اقبال و دولت بوسه یافت این لبان خشک مدحت گوی تو تیر غم را اسپری مانع نبود جز زره هایی که دارد موی تو آسمان جاهی که او شد فرش تو شیرمردی کو شود آهوی تو شاد بختی که غم تو قوت اوست پهلوانی کو فتد پهلوی تو جست و جویی در دلم انداختی تا ز جست و جو روم در جوی تو خاک را هایی و هویی کی بدی گر نبودی جذب های و هوی تو آب دریا تا به کعب آید ورا کو بیابد بوسه بر زانوی تو بس که تا هر کس رود بر طبع خویش جمله خلقان را نباشد خوی تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۶ ای بکرده رخت عشاقان گرو خون مریز این عاشقان را و مرو بر سر ره تو ز خون آثار بین هر طرف تو نعره خونین شنو گفتم این دل را که چوگانش ببین گر یکی گویی در آن چوگان بدو گفت دل کاندر خم چوگان او کهنه گشتم صد هزاران بار و نو کی نهان گردد ز چوگان گوی دل کاندر آن صحرا نه چاه است و نه گو گربه جان عطسه شیر ازل شیر لرزد چون کند آن گربه مو زر کان شمس تبریزی است این صاف باشد گر بجویی جو به جو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۷ مطربا اسرار ما را بازگو قصه های جان فزا را بازگو ما دهان بربسته ایم امروز از او تو حدیث دلگشا را بازگو من گران گوشم بنه رخ بر رخم وعده آن خوش لقا را بازگو ماجرایی رفت جان را در الست بازگو آن ماجرا را بازگو مخزن انا فتحنا برگشا سر جان مصطفی را بازگو مستجاب آمد دعای عاشقان ای دعاگو آن دعا را بازگو چون صلاح الدین صلاح جان ماست آن صلاح جان ها را بازگو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۸ جان ما را هر نفس بستان نو گوش ما را هر نفس دستان نو ماهیانیم اندر آن دریا که هست روز روزش گوهر و مرجان نو تا فسون هیچ کس را نشنوی این جهان کهنه را برهان نو عیش ما نقد است وآنگه نقد نو ذات ما کان است وآنگه کان نو این شکر خور این شکر کز ذوق او می دهد اندر دهان دندان نو جمله جان شو ار کسی پرسد تو را تو کیی گو هر زمانی جان نو من زمین را لقمه ام لیکن زمین رویدش زین لقمه صد لقمان نو زرد گشتی از خزان غمگین مشو در خزان بین تاب تابستان نو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲۹ ای غذای جان مستم نام تو چشم و عقلم روشن از ایام تو شش جهت از روی من شد همچو زر تا بدیدم سیم هفت اندام تو گفته بودی کز توام بگرفت دل من نخواهم در جهان جز کام تو منتظر بنشسته ام تا دررسد از پی جان خواستن پیغام تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۰ صوفیانیم آمده در کوی تو شیء لله از جمال روی تو از عطش ابریق ها آورده ایم کاب خوبی نیست جز در جوی تو هابده چیزی به درویشان خویش ای همیشه لطف و رحمت خوی تو حسن یوسف قوت جان شد سال قحط آمدیم از قحط ما هم سوی تو صوفیان را باز حلوا آرزو است از لب حلوایی دلجوی تو ولوله در خانقاه افتاد دوش مشک پر شد خانقاه از بوی تو دست بگشا جانب زنبیل ما آفرین بر دست و بر بازوی تو شمس تبریزی توی خوان کرم سیر شد کون و مکان از طوی تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۱ می دوید از هر طرف در جست و جو چشم پرخون تیغ در کف عشق او دوش خفته خلق اندر خواب خوش او به قصد جان عاشق سو به سو گاه چون مه تافته بر بام ها گاه چون باد صبا او کو به کو ناگهان افکند طشت ما ز بام پاسبانان درشده در گفت و گو در میان کوی بانگ دزد خاست او بزد زخمی و پنهان کرد رو گرد او را پاسبانی درنیافت کش زبون گشته ست چرخ تندخو بر سر زخم آمد افلاطون عقل کو نشان ها را بداند مو به مو گفت دانستم که زخم دست کیست کو است اصل فتنه های تو به تو چونک زخم او است نبود چاره ای آنچ او بشکافت نپذیرد رفو از پی این زخم جان نو رسید جان کهنه دست ها از خود بشو عشق شمس الدین تبریزی است این کو برون است از جهان رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۲ به حریفان بنشین خواب مرو همچو ماهی به تک آب مرو همچو دریا همه شب جوشان باش نی پراکنده چو سیلاب مرو آب حیوان نه که در تاریکی است بطلب در شب و مشتاب مرو شب روان فلکی پرنورند تو هم از صحبت اصحاب مرو شمع بیدار نه در طشت زر است به زمین در تو چو سیماب مرو شب روان را بنماید مه رو منتظر شو شب مهتاب مرو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۳ ای ترک ماه چهره چه گردد که صبح تو آیی به حجره من و گویی که گل برو تو ماه ترکی و من اگر ترک نیستم دانم من این قدر که به ترکی است آب سو آب حیات تو گر ازین بنده تیره شد ترکی مکن به کشتنم ای ترک ترک خو رزق مرا فراخی از آن چشم تنگ توست ای تو هزار دولت و اقبال توبه تو ای ارسلان قلج مکش از بهر خون من عشقت گرفت جمله اجزام موبه مو زخم قلج مبادا بر عشق تو رسد از بخل جان نمی کنم ای ترک گفت و گو بر ما فسون بخواند ککجک ای قشلرن ای سزدش تو سیرک سزدش قنی بجو نام تو ترک گفتم از بهر مغلطه زیرا که عشق دارد صد حاسد و عدو دک تور شنیدم از تو و خاموش ماندام غماز من بس است در این عشق رنگ و بو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۴ ای دیده من جمال خود اندر جمال تو آیینه گشته ام همه بهر خیال تو و این طرفه تر که چشم نخسپد ز شوق تو گرمابه رفته هر سحری از وصال تو خاتون خاطرم که بزاید به هر دمی آبستن است لیک ز نور جلال تو آبستن است نه مهه کی باشدش قرار او را خبر کجاست ز رنج و ملال تو ای عشق اگر بجوشد خونم به غیر تو بادا به بی مرادی خونم حلال تو سر تا قدم ز عشق مرا شد زبان حال افغان به عرش برده و پرسان ز حال تو گر از عدم هزار جهان نو شود دگر بر صفحه جمال تو باشد چو خال تو از بس که غرقه ام چو مگس در حلاوتت پروا نباشدم به نظر در خصال تو در پیش شمس خسرو تبریز ای فلک می باش در سجود که این شد کمال تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۵ آمد خیال آن رخ چون گلستان تو و آورد قصه های شکر از لبان تو گفتم بدو چه باخبری از ضمیر جان جان و جهان چه بی خبرند از جهان تو آخر چه بوده ای و چه بوده ست اصل تو آخر چه گوهری و چه بوده ست کان تو دلاله عشق بود و مرا سوی تو کشید اول غلام عشقم و آن گاه آن تو بنهاد دست بر دل پرخون که آن کیست هر چند شرم بود بگفتم کز آن تو بر چشم من فتاد ورا چشم گفت چیست گفتم مها دو ابر تر درفشان تو از خون به زعفران دلم دید لاله زار گفتم که گلرخا همه نقش و نشان تو هر جا که بوی کرد ز من بوی خویش یافت گفتم نکو نگر که چنینم به جان تو ای شمس دین مفخر تبریز جان ماست در حلقه وفا بر دردی کشان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۶ جانا توی کلیم و منم چون عصای تو گه تکیه گاه خلقم و گه اژدهای تو در دست فضل و رحمت تو یارم و عصا ماری شوم چو افکندم اصطفای تو ای باقی و بقای تو بی روز و روزگار شد روز و روزگار من اندر وفای تو صد روز و روزگار دگر گر دهی مرا بادا فدای عشق و فریب و ولای تو دل چشم گشت جمله چو چشمم به دل بگفت بی کام و بی زبان عجب وصف های تو زان دم که از تو چشم خبر برد سوی دل دل می کند دعای دو چشم و دعای تو می گردد آسمان همه شب با دو صد چراغ در جست و جوی چشم خوش دلربای تو گر کاسه بی نوا شد ور کیسه لاغری صد جان و دل فزود رخ جان فزای تو گر خانه و دکان ز هوای تو شد خراب درتافت لاجرم به خرابم ضیای تو ای جان اگر رضای تو غم خوردن دل است صد دل به غم سپارم بهر رضای تو از زخم هاون غم خود خوش مرا بکوب زین کوفتن رسد به نظر توتیای تو جان چیست نیم برگ ز گلزار حسن تو دل چیست یک شکوفه ز برگ و نوای تو خامش کنم اگر چه که گوینده من نیم گفت آن توست و گفتن خلقان صدای تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۷ این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو یا کینه را نهفتن یا عفو و حسن خو یا آنک ماجرا نکنی به هر فرصتی یا برکنی ز خویش تو آن کین تو به تو از یار بد چه رنجی از نقص خود برنج کان خصم عکس توست مپندارشان تو دو از کبر و بخل غیر مرنج و ز خویش رنج زیرا که از دی آمد افسردگی جو ز افسردگی غیر نرنجید گرم عشق کاندر تموز مردم تشنه ست برف جو آن خشم انبیا مثل خشم مادر است خشمی است پر ز حلم پی طفل خوبرو خشمی است همچو خاک و یکی خاک بر دهد نسرین و سوسن و گل صدبرگ مشک بو خاکی دگر بود که همه خار بر دهد هر چند هر دو خاک یکی رنگ بد عمو در گور مار نیست تو پرمار سله ای چون هست این خصال بدت یک به یک عدو در نطفه می نگر که به یک رنگ و یک فن است زنگی و هندو است و قریشی باعلو اعراض و جسم جمله همه خاک هاست بس در مرتبه نگر که سفول آمد و سمو چون کاسه گدایان هر ذره بر رهش آن را کند پر از زر و در دیگری تسو از نیک بد بزاید چون گبر ز اهل دین وز بد نکو بزاید از صانعی هو گویی فسوس باشد کز من فسوس خوار صرفه برد نه خود من صرفه برم از او این مایه می ندانی کاین سود هر دو کون اندر سخاوت است نه در کسب سو به سو خود را و دوستان را ایثار بخش از آنک بالادو است حرص تو بی پای چون کدو در جود کن لجاج نه اندر مکاس و بخل چون کف شمس دین که به تبریز کرد طو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۸ ای کرده چهره تو چو گلنار شرم تو پرهیز من ز چیست ز تو یار شرم تو گلشن ز رنگ روی تو صد رنگ ریخته ست چون گل چرا دمید ز رخسار شرم تو من صد هزار خرقه ز سودا بدوختم کان جمله را بسوخت به یک بار شرم تو صافی شرم توست نهان در حجاب غیب دردی بریخت بر رخ گلزار شرم تو آن دل که سنگ بود ز شرم تو آب ریخت یا رب چه کرد در دل هشیار شرم تو خون گشت نام کوه که نامش شده ست لعل چون درفتاد در که و کهسار شرم تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳۹ رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید من دوستدار خواجه ام آخر نیم عدو گفتند خواجه عاشق آن باغبان شده ست او را به باغ ها جو یا بر کنار جو مستان و عاشقان بر دلدار خود روند هر کس که گشت عاشق رو دست از او بشو ماهی که آب دید نپاید به خاکدان عاشق کجا بماند در دور رنگ و بو برف فسرده کو رخ آن آفتاب دید خورشید پاک خوردش اگر هست تو به تو خاصه کسی که عاشق سلطان ما بود سلطان بی نظیر وفادار قندخو آن کیمیای بی حد و بی عد و بی قیاس بر هر مسی که برزد زر شد به ارجعوا در خواب شو ز عالم وز شش جهت گریز تا چند گول گردی و آواره سو به سو ناچار می برندت باری به اختیار تا پیش شاه باشدت اعزاز و آبرو گر ز آنک در میانه نبودی سرخری اسرار کشف کردی عیسیت مو به مو بستم ره دهان و گشادم ره نهان رستم به یک قنینه ز سودای گفت و گو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۰ ننشیند آتشم چو ز حق خاست آرزو زین سو نظر مکن که از آن جاست آرزو تردامنم مبین که از آن بحر تر شدم گر گوهری ببین که چه دریاست آرزو شست حق است آرزو و روح ماهی است صیاد جان فداست چه زیباست آرزو چون این جهان نبود خدا بود در کمال ز آوردن من و تو چه می خواست آرزو گر آرزو کژ است در او راستی بسی است نی کز کژی و راست مبراست آرزو آن کان دولتی که نهان شد به نام بد آن چیست کژ نشین و بگو راست آرزو موری است نقب کرده میان سرای عشق هر چند بی پر است و به پرواست آرزو مورش مگو ز جهل سلیمان وقت او است زیرا که تخت و ملک بیاراست آرزو بگشای شمس مفخر تبریز این گره چیزی است کو نه ماست و نه جز ماست آرزو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۱ هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو نیکوست حال ما که نکو باد حال تو خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست آن رطل های می که به ما داد وقت تو از قوت شراب به فریاد جام تو وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو در جای می نگنجد از فخر جای تو که می کند ز عشق و فرهاد وقت تو

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۲ تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو دود دل لاله ها ز آتش جان رنگ تو پشت بنفشه به خم از کشش بار تو غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود مستک و سرسبز شد از لب خمار تو از سر مستی عشق گفتم یار منی ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو بر دل من خط توست مهر الست و بلی منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت های از این کش مکش های از این کار تو خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان در دل تن عشق دل در دل دلدار تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۳ آینه جان شده چهره تابان تو هر دو یکی بوده ایم جان من و جان تو ماه تمام درست خانه دل آن توست عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو روح ز روز الست بود ز روی تو مست چند که از آب و گل بود پریشان تو گل چو به پستی نشست آب کنون روشن ست رفت کنون از میان آن من و آن تو قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست تا به ابد چیره باد دولت خندان تو ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۴ سیر نیم سیر نی از لب خندان تو ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش جان منی چون یکی است جان من و جان تو تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب دور بگردان که من بنده دوران تو پیش کشی می کنی پیش خودم کش تمام تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو گرچه دو دستم بخست دست من آن تو است دست چه کار آیدم بی دم و دستان تو عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو گفت که هم بر دری واقف و هم در بری خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 37 · Qur'an & Sunnah