Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۸ ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی این ها همه کردی و در آن گور خزیدی تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی آن آهن تو نرم شد امروز ببینی که قفل دری یا جهت قفل کلیدی طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی رد فلکی این دم اگر جان پلیدی با جمله روان ها به تک روح روانی سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی با خالق آرام تو آرام گرفتی وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی امروز تو را بازخرد از غمش آن نور کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی کز خاک همان رست که در خاک دمیدی خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۹ برخیز که صبح است و صبوح است و سکاری بگشای کنار آمد آن یار کناری برخیز بیا دبدبه عمر ابد بین رستند و گذشتند ز دم های شماری آن رفت که اقبال بخارید سر ما ای دل سر اقبال از این بار تو خاری گنجی تو عجب نیست که در توده خاکی ماهی تو عجب نیست که در گرد و غباری اندر حرم کعبه اقبال خرامید از بادیه ایمن شده وز ناز مکاری گردان شده بین چرخ که صد ماه در او هست جز تابش یک روزه تو ای چرخ چه داری آن ساغر جان که ملک الموت اجل شد نی شورش دل آرد و نی رنج خماری بس کن که اگر جان بخورد صورت ما را صد عذر بخواهد لبش از خوب عذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۰ مگریز ز آتش که چنین خام بمانی گر بجهی از این حلقه در آن دام بمانی مگریز ز یاران تو چو باران و مکش سر گر سر کشی سرگشته ایام بمانی با دوست وفا کن که وفا وام الست است ترسم که بمیری و در این وام بمانی بگرفت تو را تاسه و حال تو چنان است کز عجز تو در تاسه حمام بمانی می ترسی از این سر که تو داری و از این خو کان سر تو به رنجوری سرسام بمانی با ما تو یکی کن سر زیرا سر وقت است تا همچو سران شاد سرانجام بمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۱ گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی از جنبش او جنبش این پرده نبینی از تابش آن مه که در افلاک نهان است صد ماه بدیدی تو در اجزای زمینی ای برگ پریشان شده در باد مخالف گر باد نبینی تو نبینی که چنینی گر باد ز اندیشه نجنبد تو نجنبی و آن باد اگر هیچ نشیند تو نشینی عرش و فلک و روح در این گردش احوال اشتر به قطارند و تو آن بازپسینی می جنب تو بر خویش و همی خور تو از این خون کاندر شکم چرخ یکی طفل جنینی در چرخ دلت ناگه یک درد درآید سر برزنی از چرخ بدانی که نه اینی ماه نهمت چهره شمس الحق تبریز ای آنک امان دو جهان را تو امینی تا ماه نهم صبر کن ای دل تو در این خون آن مه توی ای شاه که شمس الحق و دینی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۲ زان جای بیا خواجه بدین جای نه جایی کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست زین شهره چراگاه تو محروم چرایی جاندار سراپرده سلطان عدم باش تا بازرهی از دم این جان هوایی گه پای مشو گه سر بگریز از این سو مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست نی راه به خود دانی و نی راه نمایی مستان ازل در عدم و محو چریدند کز نیست بود قاعده هست نمایی جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی همچون ختن غیب پر از ترک خطایی این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز هم نور زمینی تو و خورشید سمایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۳ ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دم باده او گفت ای خواجه منصور تو بر دار چرایی در غار فتم چون دل و دلدار حریفند دلدار چو شد ای دل در غار چرایی آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش ای باغ چنین تازه و پربار چرایی گر راه نبرده ست دلت جانب گلزار خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است ای جان سراسیمه پری دار چرایی ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی زان زلف چلیپا پی زنار چرایی گر از می شمس الحق تبریز نه مستی پس معتکف خانه خمار چرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۴ یک روز مرا بر لب خود میر نکردی وز لعل لبت جامگی تقریر نکردی زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم حیران و پریشانم و تعبیر نکردی یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را دیوانه آن زلف چو زنجیر نکردی بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی در کعبه خوبی تو احرام ببستیم بس تلبیه گفتیم و تو تکبیر نکردی بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت شد پیر دلم پیروی پیر نکردی با قوس دو ابروی تو یک دل به جهان نیست تا خسته بدان غمزه چون تیر نکردی بس عقل که در آیت حسن تو فروماند وز وی به کرم روزی تفسیر نکردی در بردن جان ها و در آزردن جان ها الحق صنما هیچ تو تقصیر نکردی در کشتنم ای دلبر خون خوار بکردم صد لابه و یک ساعت تأخیر نکردی در آتش عشق تو دلم سوخت به یک بار وز بهر دوا قرص تباشیر نکردی بیمار شدم از غم هجر تو و روزی از بهر من خسته تو تدبیر نکردی خورشید رخت با زحل زلف سیاهت صد بار قران کرد و تو تأثیر نکردی بر خاک درت روی نهادم ز سر عجز وز قصه هجرانم تحریر نکردی خامش شوم و هیچ نگویم پس از این من هر چاکر دیرینه چو توفیر نکردی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۵ بخوردم از کف دلبر شرابی شدم معمور و در صورت خرابی گزیدم آتش پنهان پنهان کز او اندر رخم پیداست تابی هزاران نکته در عالم بگفتم ز عشق و هیچ نشنیدم جوابی گهی سوزد دلم گه خام گردد به مانند دلم نبود کبابی مرا آن مه یکی شکلی نموده ست که سیصد مه نبیند آن به خوابی منم غرقه به بحر انگبینی که زنبور از کفش یابد لعابی بهشت اندر رهش کمتر حجابی خرد پیش مهش کمتر سحابی جهان را جمله آب صاف می بین که ماهی می درخشد اندر آبی اگر با شمس تبریزی نشینی از آن مه بر تو تابد ماهتابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۶ چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی برآری کار محتاجان نخسبی تو نور خاطر این شب روانی برای خاطر ایشان نخسبی شبی بر گرد محبوسان گردون بگردی ای مه تابان نخسبی جهان کشتی و تو نوح زمانی نگاهش داری از طوفان نخسبی شب قدری که دادی وعده آن روز دراندیشی از آن پیمان نخسبی مخسب ای جان که خفتن آن ندارد چه باشد چون تو داری آن نخسبی توی شه پیل و پیش آهنگ پیلان چو کردی یاد هندستان نخسبی تو نپسندی ز داد و رحمت خویش که بستان را کنی زندان نخسبی اگر خسبی نخسبد جز که چشمت توی آن نور جاویدان نخسبی خمش کردم نگویم تا تو گویی سخن گویان سخن گویان نخسبی چو روی شمس تبریزی بدیدی سزد کز عشق آن سلطان نخسبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۷ دلا چون واقف اسرار گشتی ز جمله کارها بی کار گشتی همان سودایی و دیوانه می باش چرا عاقل شدی هشیار گشتی تفکر از برای برد باشد تو سرتاسر همه ایثار گشتی همان ترتیب مجنون را نگه دار که از ترتیب ها بیزار گشتی چو تو مستور و عاقل خواستی شد چرا سرمست در بازار گشتی نشستن گوشه ای سودت ندارد چو با رندان این ره یار گشتی به صحرا رو بدان صحرا که بودی در این ویرانه ها بسیار گشتی خراباتی است در همسایه تو که از بوهای می خمار گشتی بگیر این بو و می رو تا خرابات که همچون بو سبک رفتار گشتی به کوه قاف رو مانند سیمرغ چه یار جغد و بوتیمار گشتی برو در بیشه معنی چو شیران چه یار روبه و کفتار گشتی مرو بر بوی پیراهان یوسف که چون یعقوب ماتم دار گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۸ دریغا کز میان ای یار رفتی به درد و حسرت بسیار رفتی بسی زنهار گفتی لابه کردی چه سود از حکم بی زنهار رفتی به هر سو چاره جستی حیله کردی ندیده چاره و ناچار رفتی کنار پرگل و روی چو ماهت چه شد چون در زمین خوار رفتی ز حلقه دوستان و همنشینان میان خاک و مور و مار رفتی چه شد آن نکته ها و آن سخن ها چه شد عقلی که در اسرار رفتی چه شد دستی که دست ما گرفتی چه شد پایی که در گلزار رفتی لطیف و خوب و مردم دار بودی درون خاک مردم خوار رفتی چه اندیشه که می کردی و ناگاه به راه دور و ناهموار رفتی فلک بگریست و مه را رو خراشید در آن ساعت که زار زار رفتی دلم خون شد چه پرسم من چه دانم بگو باری عجب بیدار رفتی چو رفتی صحبت پاکان گزیدی و یا محروم و باانکار رفتی جوابک های شیرینت کجا شد خمش کردی و از گفتار رفتی زهی داغ و زهی حسرت که ناگه سفر کردی مسافروار رفتی کجا رفتی که پیدا نیست گردت زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴۹ منم فانی و غرقه در ثبوتی به دریاهای حی لایموتی مگر من یوسفم در قعر چاهی مگر من یونسم در بطن حوتی وجود ظاهرم تا چند بینی که اطلس هاست اندر برگ توتی فقیرم من ولیکن نی فقیری که گردد در به در در عشق لوتی ز بهر قهر جان لوت خوارم بمالیده چو جلادان بروتی به غیر عشق شمس الدین تبریز نیرزد پیش بنده تره توتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۰ تو آن ماهی که در گردون نگنجی تو آن آبی که در جیحون نگنجی تو آن دری که از دریا فزونی تو آن کوهی که در هامون نگنجی چه خوانم من فسون ای شاه پریان که تو در شیشه و افسون نگنجی تو لیلیی ولیک از رشک مولی به کنج خاطر مجنون نگنجی تو خورشیدی قبایت نور سینه است تو اندر اطلس و اکسون نگنجی توی شاگرد جان افزا طبیبی در استدلال افلاطون نگنجی تو معجونی که نبود در ذخیره ذخیره چیست در قانون نگنجی بگوید خصم تا خود چون بود این تو از بی چونی و در چون نگنجی چنین بودی در اشکمگاه دنیا بگنجیدی ولی اکنون نگنجی مخوان در گوش ها این را خمش کن تو اندر گوش هر مفتون نگنجی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱ کریما تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی عزیزا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که خلاص مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل پرخون که چندی چو حلقه بر درت گرچه مقیمم چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۲ نگارا تو در اندیشه درازی بیاوردی که با یاران نسازی نه عاشق بر سر آتش نشیند مگر که عاشقی باشد مجازی به من بنگر که بودم پیش از این عشق ز عالم فارغ اندر بی نیازی قضا آمد بدیدم ماه رویی گرفتم من سر زلفش به بازی گناه این بود افتادم به عشقی چو صد روز قیامت در درازی ز خونم بوی مشک آید چو ریزد شهید شرمسارم من ز غازی نصیحت داد شمس الدین تبریز که چون معشوق ای عاشق ننازی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۳ گر این سلطان ما را بنده باشی همه گریند و تو در خنده باشی وگر غم پر شود اطراف عالم تو شاد و خرم و فرخنده باشی وگر چرخ و زمین از هم بدرد ورای هر دو جانی زنده باشی به هفتم چرخ نوبت پنج داری چو خیمه شش جهت برکنده باشی همه مشتاق دیدار تو باشند تو صد پرده فروافکنده باشی چو اندیشه به جاسوسی اسرار درون سینه ها گردنده باشی دلا بر چشم خوبان چهره بگشا که اندیشد که تو شرمنده باشی بدیشان صدقه می ده چون هلالند تو بدری از کجا گیرنده باشی اگر خالی شوی از خویش چون نی چو نی پر از شکر آکنده باشی برو خرقه گرو کن در خرابات چو سالوسان چرا در ژنده باشی به عشق شمس تبریزی بده جان که تا چون عشق او پاینده باشی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۴ ببین این فتح ز استفتاح تا کی ز ساقی مست شو زین راح تا کی در این اقداح صورت راح جانی است نظاره صورت اقداح تا کی چو مرغابی ز خود برساز کشتی صداع کشتی و ملاح تا کی تو سباحی و از سباح زادی فسانه و باد هر سباح تا کی نفخت فیه جان بخشی است هر صبح فراق فالق الاصباح تا کی چو جان بالغان لوحی است محفوظ مثال کودکان ز الواح تا کی چو فرموده ست رزقت ز آسمان است زمین شوریدن ای فلاح تا کی از آن باغ است این سیب زنخدان قناعت بر یکی تفاح تا کی جراحت راست دارو حسن یوسف دوا جستن ز هر جراح تا کی ز هر جزوت چو مطرب می توان ساخت ز چشمت ساختن نواح تا کی چو نفس واحدیم از خلق و از بعث جدا باشیدن ارواح تا کی دهان بربند در دریا صدف وار دهان بگشاده چون تمساح تا کی دهان بربند و قفلی بر دهان نه ز ضایع کردن مفتاح تا کی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۵ تو نقشی نقش بندان را چه دانی تو شکلی پیکری جان را چه دانی تو خود می نشنوی بانگ دهل را رموز سر پنهان را چه دانی هنوز از کات کفرت خود خبر نیست حقایق های ایمان را چه دانی هنوزت خار در پای است بنشین تو سرسبزی بستان را چه دانی تو نامی کرده ای این را و آن را از این نگذشته ای آن را چه دانی چه صورت هاست مر بی صورتان را تو صورت های ایشان را چه دانی زنخ کم زن که اندر چاه نفسی تو آن چاه زنخدان را چه دانی درخت سبز داند قدر باران تو خشکی قدر باران را چه دانی سیه کاری مکن با باز چون زاغ تو باز چتر سلطان را چه دانی سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی نگهبانی است حاضر بر تو سبحان تو حیوانی نگهبان را چه دانی تو را در چرخ آورده ست ماهی تو ماه چرخ گردان را چه دانی تجلی کرد این دم شمس تبریز تو دیوی نور رحمان را چه دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۶ نه آتش های ما را ترجمانی نه اسرار دل ما را زبانی برهنه شد ز صد پرده دل و عشق نشسته دو به دو جانی و جانی میان هر دو گر جبریل آید نباشد ز آتشش یک دم امانی به هر لحظه وصال اندر وصالی به هر سویی عیان اندر عیانی ببینی تو چه سلطانان معنی به گوشه بامشان چون پاسبانی سرشته وصل یزدان کوه طور است در آن کان تاب نارد یک زمانی اگر صد عقل کل بر هم ببندی نگردد بامشان را نردبانی نشانی های مردان سجده آرد اگر زان بی نشان گویم نشانی از آن نوری که حرف آن جا نگنجد تو را این حرف گشته ارمغانی کمر شد حرف ها از شمس تبریز بیا بربند اگر داری میانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۷ دلا تا نازکی و نازنینی برو که نازنینان را نبینی در این رنگی دلا تا تو بلنگی نیایی در چنان تا تو چنینی در آیینه نبینی روی خوبان که تا با خوی زشتت همنشینی تو زیبا شو که این آیینه زیباست تو بی چین شو که آیینه است چینی مشو پنهان که غیرت در کمین است همی بیند تو را کاندر کمینی ز خود پنهان شدی سر درکشیدی ببستی چشم تا خود را نبینی به لب یاسین همی خوانی ولیکن ز کینه جمله تن دندان چو سینی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۸ اگر درد مرا درمان فرستی وگر کشت مرا باران فرستی وگر آن میر خوبان را به حیلت ز خانه جانب میدان فرستی وگر ساقی جان عاشقان را میان حلقه مستان فرستی همه ذرات عالم زنده گردد چو جانم را بر جانان فرستی وگر لب را به رحمت برگشایی مفرح سوی بیماران فرستی به دربان گفته ای مگذار ما را مرا هر دم بر دربان فرستی منم کشتی در این بحر و نشاید که بر من باد سرگردان فرستی همی خواهم که کشتیبان تو باشی اگر بر عاشقان طوفان فرستی مرا تا کی مها چون ارمغانی به پیش این و پیش آن فرستی دل بریان عاشق باده خواهد تو او را غصه و گریان فرستی یکی رطلی گران برریز بر وی از آن رطلی که بر مردان فرستی دل و جان هر دو را در نامه پیچم اگر تو نامه پنهان فرستی تو چون خورشید از مشرق برآیی جهان بی خبر را جان فرستی چه باشد ای صبا گر این غزل را به خلوتخانه سلطان فرستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۹ کسی کاو را بود در طبع سستی نخواهد هیچ کس را تندرستی مده دامن به دستان حسودان که ایشان می کشندت سوی پستی زیان تر خویش را و دیگران را نباشد چون حسد در جمله هستی هلا بشکن دل و دام حسودان وگر نی پشت بخت خود شکستی از این اخوان چو ببریدی چو یوسف عزیز مصری و از گرگ رستی اگر حاسد دو پایت را ببوسد به باطن می زند خنجر دودستی ندارد مهر مهره او چه گشتی ندارد دل دل اندر وی چه بستی اگر در حصن تقوا راه یابی ز حاسد وز حسد جاوید رستی اگر چه شیرگیری ترک او کن نه آن شیر است کش گیری به مستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰ چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتی فرورفتی به خود غمخواره گشتی تو را من پاره پاره جمع کردم چرا از وسوسه صدپاره گشتی ز دارالملک عشقم رخت بردی در این غربت چنین آواره گشتی زمین را بهر تو گهواره کردم فسرده تخته گهواره گشتی روان کردم ز سنگت آب حیوان به سوی خشک رفتی خاره گشتی توی فرزند جان کار تو عشق است چرا رفتی تو و هرکاره گشتی از آن خانه که تو صد زخم خوردی به گرد آن در و درساره گشتی در آن خانه که صد حلوا چشیدی نگشتی مطمین اماره گشتی خمش کن گفت هشیاریت آرد نه مست غمزه خماره گشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱ کجا شد عهد و پیمانی که کردی کجا شد قول و سوگندی که خوردی نگفتی چرخ تا گردان بود گرد از این سرگشته هرگز برنگردی نگفتی تا بود خورشید دلگرم نکاهد گرم ما را هیچ سردی نگفتی یک دل و مردانه باشیم به جان جمله مردان و به مردی مرا گویی اگر من جور کردم بدان کردم که پیش از من تو کردی چرا شاید که با چون من گدایی چو تو شاهنشهی گیرد نبردی میان ما و تو سرکنگبین است ز من سرکه ز تو شکرنوردی چو من سرکه فروشم پس تو شکر بیفزا چون به شیرینی تو فردی منم خاک و چو خاکی باد یابد تو عذرش نه مگویش گرد کردی نباشد راه را عار از چو من گرد که زر را عار نبود رنگ زردی شهاب آتش ما زنده بادا چو القاب شهاب سهروردی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ دلا رو رو همان خون شو که بودی بدان صحرا و هامون شو که بودی در این خاکستر هستی چو غلطی در آتشدان و کانون شو که بودی در این چون شد چگونه چند مانی بدان تصریف بی چون شو که بودی نه گاوی که کشی بیگار گردون بر آن بالای گردون شو که بودی در این کاهش چو بیماران دقی به عمر روزافزون شو که بودی زبون طب افلاطون چه باشی فلاطون فلاطون شو که بودی ایم هو کی اسیرانه چه باشی همان سلطان و بارون شو که بودی اگر رویین تنی جسم آفت توست همان جان فریدون شو که بودی همان اقبال و دولت بین که دیدی همان بخت همایون شو که بودی رها کن نظم کردن درها را به دریا در مکنون شو که بودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۳ مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم پدیدآرنده چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چون است پنهان زهی قفل و زهی این بی کلیدی جنون طرفه پیدا گشت در جان جنون را عقل ها کرده مریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خم منزه از کبودی و سپیدی دو دیده در عدم دوز و عجب بین زهی اومیدها در ناامیدی اگر دریای عمانی سراسر در آن ابری نگر کز وی چکیدی در آن دکان تو تخته تخته بودی اگر خود این زمان عرش مجیدی در اقلیم عدم ز آحاد بودی در این ده گرچه مشهور و وحیدی همان جا رو چنان ز آحاد می باش از آن گلشن چرا بیرون پریدی بر این سو صد گره بر پایت افتاد ز فکر وهمی و نکته عمیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۴ از این تنگین قفس جانا پریدی وزین زندان طراران رهیدی ز روی آینه گل دور کردی در آیینه بدیدی آنچ دیدی خبرها می شنیدی زیر و بالا بر آن بالا ببین آنچ شنیدی چو آب و گل به آب و گل سپردی قماش روح بر گردون کشیدی ز گردش های جسمانی بجستی به گردش های روحانی رسیدی بجستی ز اشکم مادر که دنیاست سوی بابای عقلانی دویدی بخور هر دم می شیرینتر از جان به هر تلخی که بهر ما چشیدی گزین کن هر چه می خواهی و بستان چو ما را بر همه عالم گزیدی از این دیگ جهان رفتی چو حلوا به خوان آن جهان زیرا پزیدی اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت برون بیضه عالم پریدی در این عالم نگنجی زین سپس تو همان سو پر که هر دم در مزیدی خمش کن رو که قفل تو گشادند اجل بنمود قفلت را کلیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۵ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و نشاط و عیش آری صلا کز شش جهت درها گشاده ست ز قعر بحر پیدا شد غباری صلا کاین مغزها امروز پر شد ز بوی وصل جانی جان سپاری صلا که یافت هر گوشی و هوشی ز بی هوشی مطلق گوشواری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری در آن میدان که دیاری نمی گشت به هر گوشه ست روحانی سواری چو هیزم اندر این آتش درآیید که تا هفتم فلک دارد شراری میان شوره خاک نفس جزوی به هر سویی درختی جویباری تو اندر باغ ها دیدی که گیرد درختی مر درختی را کناری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۶ به تن این جا به باطن در چه کاری شکاری می کنی یا تو شکاری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مثال باز سلطان است هر نقش شکار است او و می جوید شکاری چه ساکن می نماید صورت تو درون پرده تو بس بی قراری لباست بر لب جوی و تو غرقه از این غرقه عجب سر چون برآری حریفت حاضر است آن جا که هستی ولیکن گر بگوید شرم داری به هر شیوه که گردد شاخ رقصان نباشد غایب از باد بهاری مجه تو سو به سو ای شاخ از این باد نمی دانی کز این باد است یاری به صد دستان به کار توست این باد تو را خود نیست خوی حق گزاری از او یابی به آخر هر مرادی همو مستی دهد هم هوشیاری بپرس او کیست شمس الدین تبریز بجز در عشق او تا سر نخاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۷ مبارک باد بر ما این عروسی خجسته باد ما را این عروسی چو شیر و چون شکر بادا همیشه چو صهبا و چو حلوا این عروسی هم از برگ و هم از میوه ممتع مثال نخل خرما این عروسی چو حوران بهشتی باد خندان ابد امروز فردا این عروسی نشان رحمت و توقیع دولت هم این جا و هم آن جا این عروسی نکونام و نکوروی و نکوفال چو ماه و چرخ خضرا این عروسی خمش کردم که در گفتن نگنجد که بسرشت است جان با این عروسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۸ خبر واده کز این دنیای فانی به تلخی می روی یا شادمانی عجب یارا ز اصحاب شمالی عجب ز اصحاب ایمان و امانی عجب همراز نفس سگ پرستی عجب همراه شیر راه دانی عجب در آخرین بازی شدی مات عجب بردی اگر بردی تو جانی بسی کژباز کاندر آخر کار ببرد از اتفاق آسمانی بود رویت به قبله اندر آن گور گر اهل قبله بودی در نهانی ازیرا گور باشد چون صلایه پی تحویل های امتحانی چو دانه فاسدی را دفن کردی بروید زو درخت بامعانی بسی طبل اجل پیشین شنیدی مگو مرگم درآمد ناگهانی اگر در عمر آهی برکشیدی یقین امروز کاندر ظل آنی وگر با آه راهی نیز رفتی شهنشاهی و شمع ره روانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۹ برفتیم ای عقیق لامکانی ز شهر تو تو باید که بمانی سفر کردیم چون استارگان ما ز تو هم سوی تو که آسمانی یکی صورت رود دیگر بیاید به مهمانخانه ات زیرا که جانی که مهمانان مثال چار فصلند تو اصل فصل هایی که جهانی خیال خوب تو در سینه بردیم شفق از آفتاب آمد نشانی به پیشت ماند دل با ما نیامد دل از تو کی رود چون دلستانی سر دل ها به زیر سایه ات باد که دل ها را در این مرعا شبانی فروریزید دندان های گرگان از آنگه که نمودی مهربانی بهل تا بحر گوید قصه خویش که تا باری ببینی قصه خوانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۰ خوشی آخر بگو ای یار چونی از این ایام ناهموار چونی به روز و شب مرا اندیشه توست کز این روز و شب خون خوار چونی از این آتش که در عالم فتاده ست ز دود لشکر تاتار چونی در این دریا و تاریکی و صد موج تو اندر کشتی پربار چونی منم بیمار و تو ما را طبیبی بپرس آخر که ای بیمار چونی منت پرسم اگر تو می نپرسی که ای شیرین شیرین کار چونی وجودی بین که بی چون و چگونه ست دلا دیگر مگو بسیار چونی بگو در گوش شمس الدین تبریز که ای خورشید خوب اسرار چونی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۱ بر من نیستی یارا کجایی به هر جایی که هستی جان فزایی ز خشم من به هر ناکس بسازی به رغم من به هر آتش درآیی چو بینی مر مرا نادیده آری چنین باشد وفا و آشنایی عزیزی بودم خوارم ز عشقت در این خواری نگر کبر خدایی برای تو جدا گردم ز عالم که تا ناید مرا بوی جدایی سبک روحا گران کردی تو رو را که یعنی قصد دارم بی وفایی تو در دل جورها داری همی کن که تا روز قیامت جان مایی الا ای چرخ زاینده چنین ماه نزایی و نزایی و نزایی به کوه قاف شمس الدین تبریز همایی و همایی و همایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۲ دلا در روزه مهمان خدایی طعام آسمانی را سرایی در این مه چون در دوزخ ببندی هزاران در ز جنت برگشایی نخواهد ماند این یخ زود بفروش بیاموز از خدا این کدخدایی برون کن خرقه کان زین چار رقعه ست ترابی آتشی آبی هوایی برهنه کن تو جزو جان و بنما ز خرقه گر به کل بیرون نیایی بیامد جان که عذر عشق خواهد که عفوم کن که جان عذرهایی در این مه عذر ما بپذیر ای عشق خطا کردیم ای ترک خطایی به خنده گوید او دستت گرفتم که می دانم که بس بی دست و پایی تو را پرهیز فرمودم طبیبم که تو رنجور این خوف و رجایی بکن پرهیز تا شربت بسازم که تا دور ابد باخود نیایی خمش کردم که شرحش عشق گوید که گفت او است جان را جان فزایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۳ سؤالی دارم ای خواجه خدایی که امروز این چنین شیرین چرایی کی باشد مه که گویم ماه رویی کی باشد جان که گویم جان فزایی مثالی لایق آن روی خوبت بسی شب ها ز حق کردم گدایی رها کن این همه با ما تو چونی تو جانی و به چونی درنیایی تو صدساله ره از چونی گذشتی میان موج های کبریایی هوای خویشتن را سر بریدی ز میل نفس خود کردی جدایی همه میل دل معشوق گشتی به تسلیم و رضا و مرتضایی از این هم درگذشتم چونی ای جان که این دم رستخیز سحرهایی همی پیچی به صد گون چشم ما را به صد صورت جهان را می نمایی زمانی صورت زندان و چاهی زمانی گلستان و دلربایی همان یک چیز را گه مار سازی گهی بخشی درختی و عصایی به دست توست بوقلمون همه چیز ز انسان و ز حیوان و نمایی گهی نیل است و گاهی خون بسته گهی لیل است و گه صبح ضیایی بدین خوف و رجاها منعقد شد که از هر ضد ضد بر می گشایی سؤالی چند دارم از تو حل کن که مشکل های ما را مرتجایی سؤال اول آن است ای سخندان که هم اول هم آخر جان مایی چو اول هم توی و آخر توی هم ز کی دانم وفا و بی وفایی دوم آن است ای آن کت دوم نیست که رنج احولی را توتیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۴ هلا ای آب حیوان از نوایی همی گردان مرا چون آسیایی چنین می کن که تا بادا چنین باد پریشان دل به جایی من به جایی نجنبد شاخ و برگی جز به بادی نپرد برگ که بی کهربایی چو کاهی جز به بادی می نجنبد کجا جنبد جهانی بی هوایی همه اجزای عالم عاشقانند و هر جزو جهان مست لقایی ولیک اسرار خود با تو نگویند نشاید گفت سر جز با سزایی چراخواران چراشان هم چراخوار ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی نه موران با سلیمان راز گفتند نه با داوود می زد که صدایی اگر این آسمان عاشق نبودی نبودی سینه او را صفایی وگر خورشید هم عاشق نبودی نبودی در جمال او ضیایی زمین و کوه اگر نه عاشق اندی نرستی از دل هر دو گیاهی اگر دریا ز عشق آگه نبودی قراری داشتی آخر به جایی تو عاشق باش تا عاشق شناسی وفا کن تا ببینی باوفایی نپذرفت آسمان بار امانت که عاشق بود و ترسید از خطایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۵ بیاموز از پیمبر کیمیایی که هر چت حق دهد می ده رضایی همان لحظه در جنت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی رسول غم اگر آید بر تو کنارش گیر همچون آشنایی جفایی کز بر معشوق آید نثارش کن به شادی مرحبایی که تا آن غم برون آید ز چادر شکرباری لطیفی دلربایی به گوشه چادر غم دست درزن که بس خوب است و کرده ست او دغایی در این کو روسبی باره منم من کشیده چادر هر خوش لقایی همه پوشیده چادرهای مکروه که پنداری که هست او اژدهایی من جان سیر اژدرها پرستم تو گر سیری ز جان بشنو صلایی نبیند غم مرا الا که خندان نخوانم درد را الا دوایی مبارکتر ز غم چیزی نباشد که پاداشش ندارد منتهایی به نامردی نخواهی یافت چیزی خمش کردم که تا نجهد خطایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۶ سبک بنواز ای مطرب ربابی بگردان زوتر ای ساقی شرابی که آورد آن پری رو رنگ دیگر ز چشمه زندگی جوشید آبی چه آتش زد نهان دلبر به دل ها که مجلس پر شد از بوی کبابی چرا ای پیر مجلس چنگ پرفن نگویی ناله نی را جوابی نی نه چشم زان چشمان چه گوید چنین بیدار باشد مست خوابی دل سنگین چو یابد تاب آن چشم شود در حال او در خوشابی گدازد هر دو عالم بحر گیرد چون آن مه رو براندازد نقابی ایا ساقی به اصحاب سعادت بده حالی تو باری خمر نابی قدم تا فرق پر دارید از این می که بوی شمس تبریزی بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۷ سلام علیک ای مقصود هستی هم از آغاز روز امروز مستی توی می واجب آید باده خوردن توی بت واجب آید بت پرستی به دوران تو منسوخ است شیشه بگردان آن سبوهای دودستی بیا بشنو حدیث پوست کنده همه مغزم چو در مغزم نشستی هلا ای یوسف خوبان به مصر آ ز قعر چه به حبل الله رستی بگیر ای چرخ پیر چنبری پشت رسن را سخت کز چنبر بجستی منم لولی و سرنا خوش نوازم بده شکر نیم را چون شکستی به دو بوسه مخا از خشم لب را تو ده نان چون دکان ها را ببستی بلی گو نی مگو ای صورت عشق که سلطان بلی شاه الستی بلی تو برآردمان به بالا بلی ما فرود آرد به پستی خمش کن عشق خود مجنون خویش است نه لیلی گنجد و نی فاطمستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۸ اگر خورشید جاویدان نگشتی درخت و رخت بازرگان نگشتی دو دست کفشگر گر ساکنستی همیشه گربه در انبان نگشتی اگر نه عشوه های باد بودی سر شاخ گل خندان نگشتی چه گویم گر نبودی آن که دانی به هر دم این نگشتی آن نگشتی فلک چتر است و سلطان عقل کلی نگشتی چتر اگر سلطان نگشتی اگر آواز سرهنگان نبودی نگشتی اختر و کیوان نگشتی کریمی گر ندادی ابر و باران یکی جرعه به گرد خوان نگشتی درونت گر نبودی کیمیاگر به هر دم خون و بلغم جان نگشتی نهان از عالم ار نی عالمستی دل تاریک تو میدان نگشتی نهان دار این سخن را ز آنک زرها اگر پنهان نبودی کان نگشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷۹ ز ما برگشتی و با گل فتادی دو چشم خویش سوی گل گشادی ز شرم روی ما گل از تو بگریخت ز گل واگشتی اینجا سر نهادی نهادی سر که پای من ببوسی نیابی بوسه گل را بوسه دادی بدان لب ها که بوی گل گرفته ست نیابی بوسه گرچه اوستادی برای رفع بویش این دو لب را همی مالم به خاکت من ز شادی کجا بردارم این لب از تو ای خاک ولی فتنه توی گل را تو زادی تو آن خاکی که از حق لطف دزدی تو دزدی و مریدی و مرادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۰ چنین باشد چنین گوید منادی که بی رنجی نبینی هیچ شادی چه مایه رنج ها دیدی تو هر روز تأمل کن از آن روزی که زادی چه خون از چشم و دل ها برگشاده ست که تا تو چشم در عالم گشادی خداوندا اگر آهن بدیدی ز اول آن کشاکش کش تو دادی ز بیم و ترس آهن آب گشتی گدازیدی نپذرفتی جمادی ولیک آن را نهان کردی ز آهن به هر روز اندک اندک می نهادی چو آهن گشت آیینه به آخر بگفتا شکر ای سلطان هادی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۱ کجا شد عهد و پیمان را چه کردی امانت های چون جان را چه کردی چرا کاهل شدی در عشقبازی سبک روحی مرغان را چه کردی نشاط عاشقی گنجی است پنهان چه کردی گنج پنهان را چه کردی تو را با من نه عهدی بود ز اول بیا بنشین بگو آن را چه کردی چنان ابری به پیش ما چه بستی چنان خورشید خندان را چه کردی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۲ به بخت و طالع ما ای افندی سفر کردی از این جا ای افندی چراغم مرد و دودم رفت بالا دو چشمم ماند بالا ای افندی زمین تا آسمان دود سیاه ست سیه پوشید سودا ای افندی در این عالم مرا تنها تو بودی بماندم بی تو تنها ای افندی کجا بختی که اندر آتش تو ببیند حال ما را ای افندی همی گویم افندی ای افندی جوابم گوی و بازآ ای افندی چه بازآیم چه گویم من که رفتم ورای هفت دریا ای افندی چه حیران و چه دشمن کام گشتم تو رحمت کن خدایا ای افندی همی ترسم که تا آن رحمت آید نماند بنده برجا ای افندی تتیپایش افندی این چه کردی تتیپا ثا تتیپا ای افندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۳ نگارا تو گلی یا جمله قندی که چون بینی مرا چون گل بخندی نگارا تو به بستان آن درختی که چون دیدم تو را بیخم بکندی چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی که چونی در فراقم دردمندی من آنم کز فراقت مستمندم تو آنی که هلاک مستمندی در این مطبخ هزاران جان به خرج است ببین تو ای دل مسکین که چندی چو حلقه بر درت سر می زنم من چه چاره چون تو بر بام بلندی بیا ای زلف چوگان حکم داری که چون گویم در این میدان فکندی سپند از بهر آن باشد که سوزد دلا می سوز دلبر را سپندی بیا ای جام عشق شمس تبریز که درد کهنه را تو سودمندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۴ شنودم من که چاکر را ستودی کی باشم من تو لطف خود نمودی تو کان لعل و جان کهربایی به رحمت برگ کاهی را ربودی یکی آهن بدم بی قدر و قیمت توام آیینه ای کردی زدودی ز طوفان فناام واخریدی که هم نوحی و هم کشتی جودی دلا گر سوختی چون عود بوده وگر خامی بسوز اکنون که عودی به زیر سایه اقبال خفتم برون پنج حس راهم گشودی بدان ره بی پر و بی پا و بی سر به شرق و غرب شاید شد به زودی در آن ره نیست خار اختیاری نه ترسایی است آن جا نه جهودی برون از خطه چرخ کبودش رهیده جان ز کوری و کبودی چه می گریی بر خندندگان رو چه می پایی همان جا رو که بودی از این شهدی که صد گون نیش دارد بجز دنبل ببین چیزی فزودی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۵ دگرباره شه ساقی رسیدی مرا در حلقه مستان کشیدی دگرباره شکستی توبه ها را به جامی پرده ها را بردریدی دگربار ای خیال فتنه انگیز چو می بر مغز مستان بردویدی بیا ای آهو از نافت پدید است که از نسرین و نیلوفر چریدی همه صحرا گل است و ارغوان است بدان یک دم که در صحرا دمیدی مکن ای آسمان ناموس کم کن که از سودای ماه من خمیدی بگو ای جان وگر نی من بگویم که از شرم جمالش ناپدیدی بگویم ای بهشت این دم به گوشت که بی او بسته ای و بی کلیدی چو خاتونان مصری ای شفق تو چو دیدی یوسفم را کف بریدی بدیدم دوش کبریتی به دستت یقین کردم که دیکی می پزیدی تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود پس دیوار چیزی می شنیدی نه عیدی که دو بار آید به سالی به رغم عید هر روزی تو عیدی خداوندا به قدرت بی نظیری که حسنی لانظیری برتنیدی چنین نوری دهی اشکمبه ای را چنینی را گزافه کی گزیدی بگو ای گل که این لطف از کی داری نه خار خشک بودی می خلیدی تو هم ای چشم جنس خاک بودی بگفتی من چه بینم هم بدیدی تو هم ای پای برجا مانده بودی دوانیدت دواننده دویدی دم عیسی و علمش را عدوی عجب ای خر بدین دعوت رسیدی چو مال این علم ماند مرد ریگت نه تو مانی نه علمی که گزیدی جهان پیر را گفتم جوان شو ببین بخت جوان تا کی قدیدی بیا امید بین که نیک نبود در این امید بی حد ناامیدی بدو پیوندم از گفتن ببرم نبرم زان شهی که تو بریدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۶ اگر یار مرا از من برآری من او گشتم بگو با او چه داری میان ما چو تو مویی نبینی تو مانی در میان شرمساری ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا نباشد عار گر بحری است عاری بیا ای دست اندر آب کرده کلوخ خشک خواهی تا برآری تو خواهی همچو ابر بازگونه که باران از زمین بر چرخ باری چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق روا باشد که آن سر را بخاری قراری یابی آنگه بر لب عشق چو ساکن گشته ای در بی قراری مکن یاد کسی ای جان شیرین که نشناسد خزان را از بهاری نداند عطسه را زان لاغ دیگر نداند شیر از روبه عیاری بگفتم ای ونک غوطی بخوردم در آن موج لطیف شهریاری شدم از کار من از شمس تبریز بیا در کار گر تو مرد کاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۷ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و وصال و عیش آری بکن ای موسی جان خلع نعلین که اندر گلشن جان نیست خاری کبوترها سراسر باز گردند که افتاد این شکاران را شکاری شود سرهای مستان فارغ از درد چو سر درکرد خمر بی خماری بخور که ساعتی دیگر نبینی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری برآور بینی و بوی دگر جوی که این بینی است آن بو را مهاری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۸ صلا ای صوفیان کامروز باری سماع است و شراب و عیش آری صلا که ساعتی دیگر نیابی ز مشرق تا به مغرب هوشیاری چنان در بحر مستی غرق گردند که دل در عشق خوبی خوش عذاری از این مستان ننوشی های و هویی وزین خوبان نبینی گوشواری در این مستان کجا وهمی رسیدی گر این مستان ننالند از خماری به صد عالم نگنجد از جلالت چنین سلطان و اعظم شهریاری ولیکن چون غبار انگیخت اسپش به وهم آمد کر و فر سواری دهان بربند کاین جا یک نظر نیست که بشناسد سواری از غباری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸۹ منم غرقه درون جوی باری نهانم می خلد در آب خاری اگر چه خار را من می نبینم نیم خالی ز زخم خار باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی که خالی نیست جان از خارخاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر به دریا درشدم مرغاب واری که غسل آرم برون آیم به پاکی به خنده گفت موج بحر کاری مثال کاسه چوبین بگشتم بر آن آبی که دارد سهم ناری نمی دانم که آن ساحل کجا شد که پیدا نیست دریا را کناری تو شمس الدین تبریز ار ملولی به هر لحظه چه افروزی شراری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۰ چو عشق آمد که جان با من سپاری چرا زوتر نگویی کآری آری جهان سوزید ز آتش های خوبان جمال عشق و روی عشق باری چو جان بیند جمال عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برج نوری درون برج نوری اه چه ناری چو اشترمرغ جان ها گرد آن برج غذاشان آتشی بس خوشگواری ز دور استاده جانم در تماشا به پیش آمد مرا خوش شهسواری یکی رویی چو ماهی ماه سوزی یکی مریخ چشمی پرخماری که جان ها پیش روی او خیالی جهان در پای اسب او غباری همی رست از غبار نعل اسبش بیابان در بیابان خوش عذاری همی تازید عقلم اندک اندک همی پرید از سر چون طیاری همین دانم دگر از من مپرسید که صد من نیست آن جا در شماری من آن آبم که ریگ عشق خوردش چه ریگی بلک بحر بی کناری چو لاله کفته ای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدین نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۱ نگفتم دوش ای زین بخاری که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جان ها که شکر روید از حق شکر باشد ز هر حسیش جاری اگر صد خنب سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سر مستی نداده ست حذر کن تا سر مستی نخاری از آن سر چون سر جان را شراب است همی نوشد شراب اختیاری ز تو خنده همی پنهان کند او که او خمری است و تو مسکین خماری چو داد آن خواجه را سرکه فروشی چه شیرین کرد بر وی سوکواری گوارش خر از آن رخسار چون ماه کز آن یابند مردان خوشگواری درآید در تن تو نور آن ماه چنان کاندر زمین لطف بهاری ببخشد مر تو را هم خلعت سبز رهاند مر تو را از خاکساری تصورها همه زین بوی برده برون روژیده از دل چون دراری تفضل ایها الساقی و اوفر و لکن لا براح مستعار و صبحنا بخمر مستطاب فان الیمن جما فی ابتکار و مسینا بخمر من صبوح و دم و اسلم ایا خیر المداری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۲ به جان تو پس گردن نخاری نگویی می روم عذری نیاری بسازی با دو سه مسکین بی دل اگر چه بی دلان بسیار داری نگویی کار دارم در پی کار چه باشی بسته تو خاوندگاری تو گویی می روم رنجور دارم نه رنجوران ما را می گذاری ز ما رنجورتر آخر کی باشد که در چشمت نیاییم از نزاری خوری سوگند که فردا بیایم چه دامن گیردت سوگند خواری تو با سوگند کاری پخته ای سر که بر اسرار پنهانی سواری تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز که بی مه شب بود دلگیر و تاری تو آبی ما مثال کشت تشنه مگرد از ما که آب خوشگواری بپاش ای جان درویشان صادق چه باشد گر چنین تخمی بکاری چه درویشان که هر یک گنج ملکند که شاهان راست ز ایشان شرمساری به تو درویش و با غیر تو سلطان ز تو دارند تاج شهریاری که مه درویش باشد پیش خورشید کند بر اختران مه شهسواری منم نای تو معذورم در این بانگ که بر من هر دمی دم می گماری همه دم های این عالم شمرده ست تو ای دم چه دمی که بی شماری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۳ به تن با ما به دل در مرغزاری چو دربند شکاری تو شکاری به تن این جا میان بسته چو نایی به باطن همچو باد بی قراری تنت چون جامه غواص بر خاک تو چون ماهی روش در آب داری در این دریا بسی رگ هاست صافی بسی رگ هاست کان تیره است و تاری صفای دل از آن رگ های صافی است بدان رگ پی بری چون پر برآری در آن رگ ها تو همچون خون نهانی ور انگشتی نهم تو شرم داری از آن رگ هاست بانگ چنگ خوش رگ ز عکس و لطف آن زاری است زاری ز بحر بی کنار است این نواها کی می غرد به موج از بی کناری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۴ مرا بگرفت روحانی نگاری کناری و کناری و کناری بزد با من میان راه تنگی دوچاری و دوچاری و دوچاری ز جان برخاست ز آتش های عشقش بخاری و بخاری و بخاری مبادا هیچ دل را زین چنین عشق قراری و قراری و قراری سکست این کره تند دل من فساری و فساری و فساری نهاده بر سرش افسار سودا غباری و غباری و غباری فتاده در سرش از شمس تبریز خماری و خماری و خماری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۵ متاز ای دل سوی دریای ناری که می ترسم که تاب نار ناری وجودت از نی و دارد نوایی ز نی هر دم نوایی نو برآری نیستانت ندارد تاب آتش وگرچه تو ز نی شهری برآری میان شهر نی منشین بر آذر که هر سو شعله اندر شعله داری اگر نی سوی آتش میل دارد چو میل رزق سوی رزق خواری نیاز آتش است آن میل تنها که آتش رزق می خواهد به زاری به هر چت نی بفرماید تو نی کن خلاف نی بکن از شهریاری خلافش کردی و نی در کمین است چو نی کم شد سر دیگر نخاری پدید آید تو را ناگه وجودی نه نی دارد نه شکر آنچ داری یکی نوری لطیفی جان فزایی در او می های گوناگون کاری گشایی پر و بالی کز حلاوت نمایی لطف های لاله زاری میان این چنین نوری نماید دگر خورشید و جان ها چون ذراری به نور او بسوزی پر خود را ز شیرینی نورش گردی عاری ز ناله واشکافد قرص خورشید که گل گل وادهد هم خار خاری زبان واماند زین پس از بیانش زبان را کار نقش است و نگاری نگار و نقش چون گلبرگ باشد گدازیده شود چون آب واری بر آن ساحل که ای ن گل ها گدازید اگر خواهی تو مستی و خماری همی گو نام شمس الدین تبریز کز او این کارها را برگزاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۶ مرا در خنده می آرد بهاری مرا سرگشته می دارد خماری مرا در چرخ آورده ست ماهی مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آواز چنگی نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در شراری جمال گلستان آن کس برآراست که پنهان شد چو گل در جان خاری دلم گوید که ساقی را تو می گو که جانم مست آن باقی است باری دلم چون آینه خاموش گویاست به دست بوالعجب آیینه داری کز او در آینه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۷ بدید این دل درون دل بهاری سحرگه دید طرفه مرغزاری در او آرامگاه جان عاشق در او بوس و کنار بی کناری که فردوسش غلام آن گلستان بهشت از سبزه زارش شرمساری به هر جانب یکی حلقه سماعی به زیر هر درختی خوش نگاری اگر پیری درآید همچو کافور شود گل عارضی مشکین عذاری چو شیر اسکست جان زنجیرها را رمید آن سو چو مجنون بی قراری برفتم در پی جان تا کجا شد در آن رفتن مرا بگشاد کاری بدیدم طرفه منزل های دلکش ولیک از جان ندیدم من غباری بگو راز مرا تا بازآید وگر ناید بیا واپس تو باری نشانی ها بیاور ارمغانی که تا تن را کنم من دارداری کیست آن مه خداوند شمس تبریز خداخلقی عجیبی نامداری

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۸ خداوندا زکات شهریاری ز من مگذر شتاب ار مهر داری هلا آهسته تر ای برق سوزان که شد چشمم ز تو ابر بهاری نمی تاند نظر کاندر رکابت رسد در گرد مرکب از نزاری عنان درکش پیاده پروری کن که خورشیدی و عالم بی تو تاری جدایی نیست این تلخی نزع است گلوی ما به هجران می فشاری چو سایه می دود جان در پی تو گذشت از سایه جان در بی قراری به روی او دلا بس باده خوردی بدین تلخی از آن رو در خماری چه باشد ای جمالت ساقی جان خماری را به رحمت سر بخاری نه دست من گرفتی عهد کردی که ما را تا قیامت دست یاری ز دست عهد تو از دست رفتم به جان تو که دست از من نداری کی یارد با تو دیگر عهد کردن که تو سنگین دلی بی زینهاری تو خیره کشتری یا چشم مستت که بر خسته دلانش می گماری حدیث چشم تو گفتم دلم رفت به دریای فنا و جان سپاری دل من رفت عشقت را بقا باد در اقبال و مراد و کامکاری بزی ای عشق بهر عاشقان را ابد تا کارشان را می گذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹۹ ندارد مجلس ما بی تو نوری که مجلس بی تو باشد همچو گوری بیایی یا بدان سومان بخوانی ز فضلت این کرامت نیست دوری خلایق همچو کشت و تو بهاری به تو یابد شقایقشان ظهوری تجلی کن که تا سرمست گردند کنند اجزای عالم مست شوری چو دریای عتاب تو بجوشد برآید موج طوفان از تنوری چو گردون قبول تو بگردد شود جمله مصیبت ها سروری خمش بگذار این شیشه گری را مبادا که زند بر شیشه کوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۰ ز هر چیزی ملول است آن فضولی ملولش کن خدایا از ملولی به قاصد تا بیاشوبد بجنگد بدو گفتم ملولی هست گولی بخورد آن بازی من خشمگین شد مرا گفتا خمش دیوانه لولی نگوید هیچ را بد مرد این راه مبین بد هیچ را ور نی تو غولی بگفتم عین انکار تو بر من نه بد دیدن بود یا بی حصولی مرا گفت او تناقض های بینا بود از مصلحت نه از بی اصولی محالی گر بگوید مرد کامل تو عین حال دانش ای حلولی گهی درد که داند گه بدوزد گهی شاهی کند گاهی رسولی به تأویلات تو او درنگنجد که تو هستی فصولی او اصولی ز خود منگر در او از خود برون آ که بر بی حد ندارد حد شمولی خمش ای نفس تازی هم بگویم دوباره لا تقولی لا تقولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۱ مرا هر لحظه قربان است جانی تو را هر لحظه در بنده گمانی دو چشم تو بیان حال من بس که روشنتر از این نبود بیانی جهان چون نی هزاران ناله دارد که یک نی دید از شکرستانی از آن شکرستان دیدم نشان ها ندیدم از تو شیرینتر نشانی مثال عشق پیدایی و پنهان ندیدم همچو تو پیدا نهانی جهان جویای توست و جای آن هست مثل بشنو که جان به از جهانی نه ای بر آسمان ای ماه لیکن شود هر جا که تابی آسمانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۲ مگیر ای ساقی از مستان کرانی که کم یابی گرانی بی گرانی بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن که به از سرو نبود سایه بانی چو نور از ناودان چشم ریزد یقین بی بام نبود ناودانی عجب آن بام بالای چه خانه ست مبارک جا مبارک خاندانی که را بود این گمان که بازیابیم نشانی زین چنین فتنه نشانی دلی که چون شفق غرقاب خون بود پر از خورشید شد چون آسمانی ز حرص این شکم پهلو تهی کن که تا پهلو زنی با پهلوانی عجب ننگت نمی آید برادر ز جانی کو بود محتاج نانی که آب زندگانی گفت ما را که جز دکان نان داری دکانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۳ ز مهجوران نمی جویی نشانی کجا رفت آن وفا و مهربانی در این خشکی هجران ماهیانند بیا ای آب بحر زندگانی برون آب ماهی چند ماند چه گویم من نمی دانم تو دانی کی باشم من که مانم یا نمانم تو را خواهم که در عالم بمانی هزاران جان ما و بهتر از ما فدای تو که جان جان جانی مرا گویی خمش نی توبه کردی که بگذاری طریق بی زبانی به خاک پای تو باخود نبودم ز مستی و شراب و سرگرانی به خاموشی به از خنبی نباشم نمی ماند می اندر خم نهانی شراب عشق جوشانتر شرابی است که آن یک دم بود این جاودانی رخ چون ارغوانش آن کند آن که صد خم شراب ارغوانی دگر وصف لبش دارم ولیکن دهان تو بسوزد گر بخوانی عجب مرغابی آمد جان عاشق که آرد آب ز آتش ارمغانی ز آتش یافت تشنه ذوق آبش کند آتش به آبش نردبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۴ برون کن سر که جان سرخوشانی فروکن سر ز بام بی نشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش می کشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری که عاشق چون قراضه ست و تو کانی سقط های چو شکر باز می گوی که تو از لعل ها در می فشانی زهی آرامگاه جمله جان ها عجب افتاد حسن و مهربانی ز خوبی روی مه را خیره کردی به رحمت خود چنانتر از چنانی به هر تیری هزار آهو بگیری زهی شیری که بس سخته کمانی به هر بحری که تازی همچو موسی شکافد بحر تا در وی برانی همه جان در شکر دارند از وصل که هر یک گفت ما را نیست ثانی به کوه طور تو بسیار موسی ز غیرت گفته نی نی لن ترانی ز شمس الدین بپرس اسرار لن را که تبریز است دریای معانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۵ مرا هر لحظه منزل آسمانی تو را هر دم خیالی و گمانی تو گویی کو طمع کرده ست در من جهانی زین خیال اندر زیانی بر آن چشم دروغت طمع کردم که چون دوزخ نمودستت جنانی بر آن عقل خسیست طمع کردم که جان دادی برای خاکدانی چه نور افزاید از برق آفتابی چه بربندد ز ویرانی جهانی ز یک قطره چه خواهد خورد بحری ز یک حبه چه دزدد گنج و کانی چه رونق یا چه آرایش فزاید ز پژمرده گیایی گلستانی به حق نور چشم دلبر من که روشنتر از این نبود نشانی به حق آن دو لعل قندبارش که شرح آن نگنجد در دهانی که مقصودم گشاد سینه ای بود نه طمع آنک بگشایم دکانی غرض تا نانی آن جا پخته گردد نه آنک درربایم از تو نانی ز بهمان و فلان تو فارغ آیند طمع آن نی که گویندم فلانی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۶ چه دلشادم به دلدار خدایی خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنگر یار ما را چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسم چو پیلند سوار اسب فرهنگ و کیانی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز فرزین بند شاهان بقایی چه بودی گر بدانستی مهی را شکسته اختری در بی وفایی وگر مه را نداند ماه ماه است چگونه مه نه ارضی نی سمایی که ارضی و سمایی را غروب است فتد بی اختیارش اختفایی ظهور و اختفای ماه جانی به دست او است در قدرت نمایی بسوز ای تن که جان را چون سپندی به دفع چشم بد چون کیمیایی که چشم بد به جز بر جسم ناید به معنی کی رسد چشم هوایی کناری گیرمش در جامه تن که جان را زو است هر دم جان فزایی خیالت هر دمی این جاست با ما الا ای شمس تبریزی کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷ کجایید ای شهیدان خدایی بلاجویان دشت کربلایی کجایید ای سبک روحان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی کجایید ای شهان آسمانی بدانسته فلک را درگشایی کجایید ای ز جان و جا رهیده کسی مر عقل را گوید کجایی کجایید ای در زندان شکسته بداده وام داران را رهایی کجایید ای در مخزن گشاده کجایید ای نوای بی نوایی در آن بحرید کاین عالم کف اوست زمانی بیش دارید آشنایی کف دریاست صورت های عالم ز کف بگذر اگر اهل صفایی دلم کف کرد کاین نقش سخن شد بهل نقش و به دل رو گر ز مایی برآ ای شمس تبریزی ز مشرق که اصل اصل اصل هر ضیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۸ تو هر روزی از آن پشته برآیی کنی مر تشنه جانان را سقایی تو هر صبحی جهان را نور بخشی که جان جان خورشید سمایی مباد آن روز کز تو بازماند دو دیده ای چراغ و روشنایی تو دریایی و می گویی جهان را درآ در من بیاموز آشنایی لب و لنج کفوری را دریدی بدان دریای امواج عطایی گشادی چشم و گوش خاکیان را همه حیران که چون بر می گشایی گلوی جان بسوزید از حلاوت چنین شیرین چنین حلوا چرایی اگر چون آسیا گردم شب و روز ز تو باشد که آب آسیایی وگر این آسیا جوید سکونت ز چرخ تو نمی یابد رهایی هر آن سنگی که در چرخش کشیدی بیابد کان بیابد کیمیایی به تو جنبد جهان جان جهانی اگر چه او نداند که کجایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۹ دلاراما چنین زیبا چرایی چنین چست و چنین رعنا چرایی گرفتم من که جانی و جهانی چنین جان و جهان آرا چرایی گرفتم من که الیاسی و خضری چو آب خضر عمرافزا چرایی گرفتم من که دنیایی و دینی چو دنیا مایه سودا چرایی گرفتم گنج قارونی به خوبی چو موسی با ید بیضا چرایی ز رشکت دوست خون دوست ریزد بدین حد شنگ و سرغوغا چرایی چو نور تو گرفت از قاف تا قاف نهان از دیده چون عنقا چرایی ندارد هیچ حلوا طبع صهبا تو هم حلوا و هم صهبا چرایی ز عشق گفت تو با خود بجنگم که پیش چون ویی گویا چرایی

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۰ بیا ای غم که تو بس باوفایی که ابر قطره های اشک هایی زنی درویش آمد سوی عباس که تعلیمم بده نوعی گدایی در حیلت خدا بر تو گشاده ست تو آموزی گدایان را دغایی تو نعمانی در این مذهب بگو درس که خوش تخریج و پاکیزه ادایی من مسکین دمی دارم فسرده ندارم روزیی از ژاژخایی مرا یک کدیه گرمی بیاموز که تو بس نرگدا و اوستایی بدانک انبیا عباس دینند در استرزاق آثار سمایی ز انواع گدایی های طاعات که برجوشد بدان بحر عطایی ز صوم و از صلات و از مناسک ز نهی منکر و شیر غزایی که بی حد است انواع عبادات و انواع ثقات و ابتلایی بدو گفتا برو کاین دم ملولم ببر زحمت مکن طال بقایی مکرر کرد آن زن لابه کردن که نومیدم مکن ای لالکایی مکرر کرد استا دفع راهم که سودت نیست این زحمت فزایی ملولم خاطرم کند است این دم ندارد این نفس مکرم کیایی سجود آورد و گریان گشت آن زن که طفلانم مرند از بی نوایی بسی بگریست پس عباس گفتش همین را باش کاستاتر ز مایی دو عباسند با تو این دو چشمت تلین القاسیین بالبکا به آب دیده چون جنت توان یافت روان شو چیز دیگر را چه پایی که آب چشم با خون شهیدان برابر می روند اندر روایی کسی را که خدا بخشید گریه بیاموزید راه دلگشایی بجز این گریه را نفعی دگر هست ولی سیرم ز شعر و خودنمایی ولیکن خدمت دل به ز گریه ست که اطلس می کند پنجه عبایی که دل اصل است و اشک تو وسیلت که خشک و تر نگنجد در خدایی خمش با دل نشین و رو در او نه که از سلطان دل صاحب لوایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۱ بیا ای یار کامروز آن مایی چو گل باید که با ما خوش برآیی خدایا چشم بد را دور گردان خداوندا نگه دار از جدایی اگر چشم بد من راه من زد به یک جامی ز خویشم ده رهایی نهادم دست بر دل تا نپرد تو دل از سنگ خارا درربایی نه من مانم نه دل ماند نه عالم اگر فردا بدین صورت درآیی بیا ای جان ما را زندگانی بیا ای چشم ما را روشنایی به هر جایی ز سودای تو دودی است کجایی تو کجایی تو کجایی یکی شاخی ز نور پاک یزدان که جان جان جمله میوه هایی به لطف از آب حیوان درگذشتی کند لطفش ز لطف تو گدایی اگر کفر است اگر اسلام بشنو تو یا نور خدایی یا خدایی خمش کن چشم در خورشید درنه که مستغنی است خورشید از گدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۲ بیا جانا که امروز آن مایی کجایی تو کجایی تو کجایی به فر سایه ات چون آفتابیم همایی تو همایی تو همایی جهان فانی نماند ز آنک او را بقایی تو بقایی تو بقایی چه چنگ اندر تو زد عالم که او را نوایی تو نوایی تو نوایی چو عاشق بی کله گردد تو او را قبایی تو قبایی تو قبایی خمش کردم ولی بهر خدا را خدایی کن خدایی کن خدایی