Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۵ گر من از اسرار عشقش نیک دانا بودمی اندر آن یغما رفیق ترک یغما بودمی ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی در میان حلقه های شور و غوغا بودمی گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان در سر و دل ها روان مانند سودا بودمی گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم جا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش آب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق من نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی گر نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی کو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۶ آتشینا آب حیوان از کجا آورده ای دانم این باری که الحق جان فزا آورده ای مشرق و مغرب بدرد همچو ابر از یک دگر چون چنین خورشید از نور خدا آورده ای خیره گان روی خود را از ره و منزل مپرس چون بر ایشان شعله های کبریا آورده ای احمقی باشد اگر جانی بمیرد بعد از این چون چنین دریای جوشان از بقا آورده ای از قضا و از قدر مر عاشقان را خوف نیست چون قدر را مست گشته با قضا آورده ای می نگنجد جان ما در پوست از شادی تو کاین جمال جان فزا از بهر ما آورده ای شمس تبریزی جفا کردی و دانم این قدر کز میان هر جفایی صد وفا آورده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۷ ای مهی کاندر نکویی از صفت افزوده ای تا بسی درهای دولت بر فلک بگشوده ای ای بسا کوه احد کز راه دل برکنده ای ای بسا وصف احد کاندر نظر بنموده ای جان ها زنبوروار از عشق تو پران شده تا دهان خاکیان را زان عسل آلوده ای ای سبک عقلی که از خویشش گرانی داده ای وی گران جانی که سوی خویشتن بربوده ای شاد با گوش مقیم اندر مقالات الست چون ز بی چشمان مقالات خطا بشنوده ای در رخ پرزهر دونان کمترک خندیده ای هر خسی را از ضرورت در جهان بستوده ای فارغی از چرب و شیرین در حلاوت های خود چرب و شیرین باش از خود ز آنک خوش پالوده ای ای همه دعویت معنی ای ز معنی بیشتر ای دو صد چندانک دعوی کرده ای بنموده ای ای که می جویی مثال شمس تبریزی تو هم روزگاری می بری و اندر غم بیهوده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸ آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای صاعقه است از برق او بر جان هر بیچاره ای چون ز پیش رشته ای در لعل چون آتش بتافت موج زد دریای گوهر از میان خاره ای این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای هشت منظر شد بهشت و هر یکی چون دفتری هشت دفتر درج بین در رقعه ای رخساره ای تا چه مرغ است این دلم چون اشتران زانو زده یا چو اشترمرغ گرد شعله آتشخواره ای هم دکان شد این دلم با عشقت ای کان طرب خوش حریفی یافت او هم در دکان هم کاره ای ز آفتاب عشق تو ذرات جان ها شد چو ماه وز سعادت در فلک هر ساعتی استاره ای نقش تو نادیده و یک یک حکایت می کند چون مسیح از نور مریم روح در گهواره ای شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۹ پیش شمع نور جان دل هست چون پروانه ای در شعاع شمع جانان دل گرفته خانه ای سرفرازی شیرگیری مست عشقی فتنه ای نزد جانان هوشیاری نزد خود دیوانه ای خشم شکلی صلح جانی تلخ رویی شکری من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانه ای با هزاران عقل بینا چون ببیند روی شمع پر او در پای پیچد درفتد مستانه ای خرمن آتش گرفته صحن صحراهای عشق گندم او آتشین و جان او پیمانه ای نور گیرد جمله عالم بر مثال کوه طور گر بگویم بی حجاب از حال دل افسانه ای شمع گویم یا نگاری دلبری جان پروری محض روحی سروقدی کافری جانانه ای پیش تختش پیرمردی پای کوبان مست وار لیک او دریای علمی حاکمی فرزانه ای دامن دانش گرفته زیر دندان ها ولیک کلبتین عشق نامانده در او دندانه ای من ز نور پیر واله پیر در معشوق محو او چو آیینه یکی رو من دوسر چون شانه ای پیر گشتم در جمال و فر آن پیر لطیف من چو پروانه در او او را به من پروانه ای گفتم آخر ای به دانش اوستاد کاینات در هنر اقلیم هایی لطف کن کاشانه ای گفت گویم من تو را ای دوربین بسته چشم بشنو از من پند جانی محکمی پیرانه ای دانش و دانا حکیم و حکمت و فرهنگ ما غرقه بین تو در جمال گل رخی دردانه ای چون نگه کردم چه دیدم آفت جان و دلی ای مسلمانان ز رحمت یاری ای یارانه ای این همه پوشیده گفتی آخر این را برگشا از حسودان غم مخور تو شرح ده مردانه ای شمس حق و دین تبریزی خداوندی کز او گشت این پس مانده اندر عشق او پیشانه ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۰ بار دیگر ملتی برساختی برساختی سوی جان عاشقان پرداختی پرداختی بار دیگر در جهان آتش زدی آتش زدی تا به هفتم آسمان برتاختی برتاختی پرده هفت آسمان بشکافتی بشکافتی گوی را در لامکان انداختی انداختی سوی جانان برشدی دامن کشان دامن کشان جان ها را یک به یک بشناختی بشناختی درزدی در طور سینا آتشی نو آتشی کوه را و سنگ را بگداختی بگداختی بود در بحر حقایق موج ها در موج ها بر سر آن بحر جان می باختی می باختی صبر کردی تا که دریا رام گشت و رام گشت بهر کشتی بادبان افراختی افراختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱ هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی در دل هر خار غم گلزار جان افزاستی گر نه جوشاجوش غیرت کف برون انداختی نقش بند جان آتش رنگ او با ماستی ور نبودی پرده دار برق سوزان ماه را این زمین خاک همچون آسمان درواستی در ره معشوق جان گر پا و پر کار آمدی ذره ذره در طریقش باپر و باپاستی دیده نامحرمان گردیده بودی عشق را خود طناب خیمه های جمله بر دریاستی گر نه خون آمیز بودی آب چشم عاشقان بر سر هر آب چشمی نقش آن میناستی روز و شب گر دیده بودی آتش عشق مرا گرم رو بودی زمانه دی ز من فرداستی خاک باشی خواهد آن معشوق ما ور نی از او جای هر عاشق ورای گنبد خضراستی حسن شمس الدین تبریزی برافکندی نقاب گر نه اندر پیش او فراش لا لالاستی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۲ سر نهاده بر قدم های بت چین نیستی ز آنک مسی در صفت خلخال زرین نیستی راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی در رخ جان رنگ او دیدم بپرسیدم از او سر چنین کرد او که یعنی محرم این نیستی دوش آمد خواجه ای بر در بگفتش عشق او سیم و زر داری ولیکن مرد زرین نیستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۳ این چه چتر است این که بر ملک ابد برداشتی یادآوردی جهان را ز آنک در سر داشتی زلف کفر و روی ایمان را چرا درساختی ز آنک قصد مؤمن و ترسا و کافر داشتی جان همی تابید از نور جلالت موج موج ز آنک تو در بحر جان دریا و گوهر داشتی پیش حیرتگاه عشقت جمله شیران در طلب بس که لرزیدند و افتادند و تو برداشتی هم تو جان را گاه مسکین و اسیر انداختی هم تواش سلطان و شاهنشاه و سنجر داشتی صد هزاران را میان آب دریا سوختی صد هزاران را میان آتشی تر داشتی در یکی جسم طلسم آدمی اندر نهان ای بسی خورشید و ماه و چرخ و اختر داشتی در چنین جسم چو تابوتی میان خون و خاک این شهید روح را هر لحظه خوشتر داشتی آفتابا پیش تو هر ذره ای کو شکر کرد مر دهان شکر او را پر ز شکر داشتی از نمک های حیاتت این وجود مرده را تازه و خوش بو چو ورد و مشک و عنبر داشتی شمس تبریزی ز عشقت من همه زر می زنم ز آنک تو بالا و پست عشق پرزر داشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۴ ای ملامت گر تو عاشق را سبک پنداشتی تا به پیش عاشقان بند و فسون برداشتی گه مثال و رمز گویی گه صریح و آشکار تخم را اندر زمین ریگ ما چون کاشتی ای زمین ریگ شرمت نیست از انبار تخم فارغی چون تخم ها را تو عدم انگاشتی ای زمین تخم گیر آخر توی هم اصل تخم کز نتیجه خویش شاخ سنبلی افراشتی چونک هر جزوی به غیر اصل خود پیوند نیست تو چرا طیره شدی و پند و جنگ آغاشتی ریش خندی می کند بر پند تاب عاشقی کی شود سرد آتشی از پند و جنگ و آشتی ماهتاب ار چه جهان گیرد تو در تبریز باش در شعاع شمس دین زیرا که مرغ چاشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۵ ای تو جان صد گلستان از سمن پنهان شدی ای تو جان جان جانم چون ز من پنهان شدی چون فلک از توست روشن پس تو را محجوب چیست چونک تن از توست زنده چون ز تن پنهان شدی از کمال غیرت حق وز جمال حسن خویش ای شه مردان چنین از مرد و زن پنهان شدی ای تو شمع نه فلک کز نه فلک بگذشته ای تا چه سر است اینک تو اندر لگن پنهان شدی ای سهیلی کآفتاب از روی تو بیخود شده ست خیر باشد خیر باشد کز یمن پنهان شدی مشک تاتاری به هر دم می کند غمزی به خلق چونک سلطان خطایی وز ختن پنهان شدی گر ز ما پنهان شوی وز هر دو عالم چه عجب ای مه بی خویشتن کز خویشتن پنهان شدی آن چنان پنهان شدی ای آشکار جان ها تا ز بس پنهانی از پنهان شدن پنهان شدی شمس تبریزی به چاهی رفته ای چون یوسفی ای تو آب زندگی چون از رسن پنهان شدی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۶ ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی دست بر در نه درآ در خانه خویش آمدی نیست بر هستی شکستی گرد چون انگیختی چون تو پس کردی جهان چونی چو واپیش آمدی در دو عالم قاعده نیش است وآنگه ذوق نوش تو ورای هر دو عالم نوش بی نیش آمدی خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نوی هم قدیمی هم نوی بیگانه و خویش آمدی بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی کیش هفتاد و دو ملت جمله قربان تواند تا تو شاهنشاه باقربان و باکیش آمدی ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی ماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی عقل و حس مهتاب را کی گز تواند کرد لیک داندی خورشید بی گز کز مهان بیش آمدی عشق شمس الدین تبریزی که عید اکبر است کی تو را قربان کند چون لاغری میش آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۷ تا بنستانی تو انصاف از جهود خیبری جان به جانان کی رسانی دل به حضرت کی بری جعفر طیاروار ار آب و از گل کی رهی تا نخندی اندر آتش همچو زر جعفری دل نبیند آنک باشد جسم و جان را او حجاب سر ندارد آنک بنهد پا در این ره سرسری تا دو چشمت بسته باشد اندر این بازارگاه سخت ارزان می فروشی لیک انبان می خری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۸ در دو چشم من نشین ای آن که از من من تری تا قمر را وانمایم کز قمر روشن تری اندرآ در باغ تا ناموس گلشن بشکند ز آنک از صد باغ و گلشن خوش تر و گلشن تری تا که سرو از شرم قدت قد خود پنهان کند تا زبان اندرکشد سوسن که تو سوسن تری وقت لطف ای شمع جان مانند مومی نرم و رام وقت ناز از آهن پولاد تو آهن تری چون فلک سرکش مباش ای نازنین کز ناز او نرم گردی چون زمین گر از فلک توسن تری زان برون انداخت جوشن حمزه وقت کارزار کز هزاران حصن و جوشن روح را جوشن تری زان سبب هر خلوتی سوراخ روزن را ببست کز برای روشنی تو خانه را روشن تری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۹ بی گهان شد هر رفتن سوی روزن ننگری آتشی اندرزنی از سوی مه در مشتری منگر آخر سوی روزن سوی روی من نگر تا ز روی من به روزن های غیبی بنگری روی زرینم به هر سو شش جهت را لعل کرد تا ز لعل تو بیاموزید رویم زرگری شش جهت گوساله ای زرین و بانگش بانگ زر گاوکان بر بانگ زر مستان سحر سامری شیرگیرا گاو و گوساله به بانگ زر سپار چونک شیر و شیرگیر جام صرف احمری دشمن اسلام زلف کافرت ما را بگفت دور شو گر مؤمنی و پیشم آ گر کافری گفتمش این لاف ها از شمس تبریزیستت گفت آری و برون آورد مهر دلبری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۰ در میان جان نشین کامروز جان دیگری کاین جهان خیره است در تو کز جهان دیگری خوش خرام ای سرو جان کامروز جان دیگری خوش بخند ای گلستان کز گلستان دیگری آب خلقان رفت جمله در هوای آب و نان یوسفا در قحط عالم آب و نان دیگری تو جهان زندگی و این جهان بندگی تو ز شاه شه نشان والله نشان دیگری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۱ عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی وز برای امتحان بر نقد مردان آتشی داغ سلطان می نهند اندر دل مردان عشق تخت سلطان در میان و گرد سلطان آتشی آفتابش تافته در روزن هر عاشقی ما پریشان ذره وار اندر پریشان آتشی الصلا ای عاشقان کاین عشق خوانی گسترید بهر آتشخوارگانش بر سر خوان آتشی عکس این آتش بزد بر آینه گردون و شد هر طرف از اختران بر چرخ گردان آتشی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۲ آخر ای دلبر تو ما را می نجویی اندکی آخر ای ساقی ز غم ما را نشویی اندکی آخر ای مطرب نگویی قصه دلدار ما گر نگویی بیشتر آخر بگویی اندکی گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی در جمال و حسن و خوبی در جهانت یار نیست شکرستانی ولیکن ترش رویی اندکی این غزل را بین که خون آلود از خون دل است بوی خون دل بیابی گر ببویی اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۳ ساقیا شد عقل ها هم خانه دیوانگی کرده مالامال خون پیمانه دیوانگی صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی ما دوسر چون شانه ایم ایرا همی زیبد به عشق در سر زنجیر زلفش شانه دیوانگی در چنین شمعی نمی بینی که از سلطان عشق دم به دم در می رسد پروانه دیوانگی پنبه در گوشند جان و دل ز افسانه دو کون تا شنیدند از خرد افسانه دیوانگی کفش های آهنین جان پاره کرد اندر رهش چون در او آتش بزد جانانه دیوانگی عقل آمد با کلید آتشین آن جا ولیک جز کلید او نبد دندانه دیوانگی چونک عقل از شمس تبریزی به حیرت درفتاد تا شده یاران و ما دیوانه دیوانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۴ چون تو آن روبند را از روی چون مه برکنی چون قضای آسمانی توبه ها را بشکنی منگر اندر شور و بدمستی من ای نیک عهد بنگر آخر در میی کاندر سرم می افکنی اول از دست فراقت عاشقان را تی کنی وآنگه اندر پوستشان تا سر همه در زر کنی مه رخا سیمرغ جانی منزل تو کوه قاف از تو پرسیدن چه حاجت کز کدامین مسکنی چون کلام تو شنید از بخت نفس ناطقه کرد صد اقرار بر خود بهر جهل و الکنی چون ز غیر شمس تبریزی بریدی ای بدن در حریر و در زر و در دیبه و در ادکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۵ ای خوشا عیشی که باشد ای خوشا نظاره ای چون به اصل اصل خویش آید چنین هر پاره ای هر طرف آید به دستش بی صراحی باده ای هر طرف آید به چشمش دلبری عیاره ای دلبری که سنگ خارا گر ز لعلش بو برد جان پذیرد سنگ خارا تا شود هشیاره ای باده دزدید از لبان دلبر من یک صفت لاجرم در عشق آن لب جان شده میخواره ای صبحدم بر راه دیری راهبم همراه شد دیدمش هم درد خویش و دیدمش هم کاره ای یک صراحی پیشم آورد آن حریف نیک خو گشت جانم زان صراحی بیخودی خماره ای در میان بیخودی تبریز شمس الدین نمود از پی بیچارگان سوی وصالش چاره ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۶ آه کان سایه خدا گوهردلی پرمایه ای آفتاب او نهشت اندر دو عالم سایه ای آفتاب و چرخ را چون ذره ها برهم زند وز جمال خود دهدشان نو به نو سرمایه ای عشق و عاشق را چه خوش خندان کنی رقصان کنی عشق سازی عقل سوزی طرفه ای خودرایه ای چشم مرده وام کرده جان ز بهر عشق او ز آنک در دیده بدیده جان از آن سر پایه ای قهر صد دندان ز لطفش پیر بی دندان شده عقل پابرجا ز عشقش یاوه و هرجایه ای صد هزاران ساله از هست و عدم زان سوتری وز تواضع مر عدم را هست خوش همسایه ای کوه حلمی شمس تبریزی دو عالم تخت تو بر نهان و آشکارش می نگر از قایه ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۷ گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی در درون ظلمت سودا ورا داناییی یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت کز سر سودا نداند پستی از بالاییی موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی عقل پابرجای من چون دید شور بحر او با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینه ها عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی دوش دیدم عشق را می کرد از خون سرشک بر سر بام دلم از هجر خون انداییی هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی گرد دارایی جان مظلم ناپایدار گشت جان پایداری از چنان داراییی یک دمی مرده شو از جمله فضولی ها ببین هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی چون بزادی همچو مریم آن مسیح بی پدر گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی نام مخدومی شمس الدین همی گو هر دمی تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی خون چو می جوشد منش از شعر رنگی می دهم تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه اینک اکنون در فراقش می کنم جان ساییی در هوای سایه عنقای آن خورشید لطف دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم در طلب می داردم از بوی و از بویاییی آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بی دلی ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی او همه دیده ست اندر درد و اندر رنج من من نمی تانم که گویم نیستش بیناییی من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو من نیم در عشق او امروزی و فرداییی در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی چون خیالش نیم شب در سینه آید می نگر هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی در شکرریز لبش جان ها به هنگام وصال هر سر مویی تو را بوده ست شکرخاییی چون میی در عشق او تا کهنه تر تو مستتر کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو قطره ای گشته ست و ننماید همی دریاییی بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش می کند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی چهره های یوسفان و فتنه انگیزان دهر از گدایی حسن او دارند هر زیباییی گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی نفس و شیطان در غرور باغ لطفت می چرند ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود گر تو از رخسار یک دم پرده ها بگشاییی ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۸ گرچه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی و آنک نفی محض باشد گرچه اثباتی کنی آنک او رد دل است از بددرونی های خویش گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی مدح سر زشت او یا ترک زلاتی کنی آن تکلف چند باشد آخر آن زشتی او بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم جز که در رنجش قضاگو دفع حاجاتی کنی مر مناجات تو را با او نباشد همدم او جز برای حاجتش با حق مناجاتی کنی آن مراعات تو او را در غلط ها افکند پس ملازم گردد او وز غصه ویلاتی کنی آن طرب بگذشت او در پیش چون قولنج ماند تا گریزی از وثاق و یا که حیلاتی کنی آن کسی را باش کو در گاه رنج و خرمی هست همچون جنت و چون حور کش هاتی کنی از هواخواهان آن مخدوم شمس الدین بود شاید او را گر پرستی یا که چون لاتی کنی ور نه بگریز از دگر کس تا به تبریز صفا تا شوی مست از جمال و ذوق و حالاتی کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰۹ ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی زهره آمد ز آسمان و می زند سرخوانیی جبرییل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل می کند عجل سمین را از کرم بریانیی روز مهمانی است امروز الصلا جان های پاک هین ز سرها کاسه زیبا در چنین مهمانیی بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مر مرا بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی می کشید آن بو مرا تا جانب مطبخ شدم مطبخی پرنور دیدم مطبخی نورانیی گفتمش زان کفچه ای تا نفس من ساکن شود گفت رو کاین نیست ای جان بهره انسانیی چون منش الحاح کردم کفچه را زد بر سرم در سر و عقلم درآمد مستی و ویرانیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۰ ای بداده دیده های خلق را حیرانیی وی ز لشکرهای عشقت هر طرف ویرانیی ای مبارک چاشتگاهی کآفتاب روی تو عالم دل را کند اندر صفا نورانیی دم به دم خط می دهد جان ها که ما بنده توایم ای سراسر بندگی عشق تو سلطانیی تا چه می بینند جان ها هر دمی در روی تو وز چه باشد هر زمانیشان چنین رقصانیی از چه هر شب پاسبان بام عشق تو شوند وز چه هر روزی بودشان بر درت دربانیی این چه جام است این که گردان کرده ای بر جان ها آب حیوان است این یا آتشی روحانیی این چه سر گفتی تو با دل ها که خصم جان شدند این چه دادی درد را تا می کند درمانیی روستایی را چه آموزید نور عشق تو تا ز لوح غیب دادش هر دمی خط خوانیی شمس تبریزی فروکن سر از این قصر بلند تا بقایی دیده آید در جهان فانیی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۱ از هوای شمس دین بنگر تو این دیوانگی با همه خویشان گرفته شیوه ی بیگانگی وحش صحرا گشته و رسوای بازاری شده از هوای خانه ی او صد هزاران خانگی صاعقه هجرش زده برسوخته یک بارگی عقل و شرم و فهم و تقوا دانش و فرزانگی من ز شمع عشق او نان پاره ای می خواستم گفت بنویسید توقیعش پی پروانگی ای گشاده قلعه های جان به چشم آتشین ای هزاران صف دریده عشقت از مردانگی ای خداوند شمس دین صد گنج خاک است پیش تو تا چه باشد عاشق بیچاره ای یک دانگی صد غریو و بانگ اندر سقف گردون افکنیم من نی ام در عشق پابرجای تو یک بانگی عقل را گفتم میان جان و جانان فرق کن شانه ی عقلم ز فرقش یاوه کرده شانگی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۲ ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای و آن طرف کاین باده بودت از کجا ره برده ای با کدامین چشم تو از ظلمتی بگذشته ای با کدامین پای راه بی رهی بسپرده ای با کدامین دست بردی حادثات دهر را از جمال دلربایی آینه بسترده ای نی هزاران بار خون خویشتن را ریختی نی هزاران بار تو در زندگی خود مرده ای نی هزاران بار اندر کوره های امتحان درگدازیدی چو مس و همچو مس بفسرده ای نی تو بر دریای آتش بال و پر را سوختی نی تو بر پشت فلک پاهای خود افشرده ای چون از این ره هیچ گردی نیست بر نعلین تو از ورای این همه تو چونک اهل پرده ای چشم بگشا سوی ما آخر جوابی بازگو کز درون بحر دانش صافیی نی درده ای گفت جانم کز عنایت های مخدوم زمان صدر شمس الدین تبریزی تو ره گم کرده ای گر یکی غمزه رساند مر تو را ای سنگ دل از ورای این نشان ها که به گفت آورده ای بی علاج و حیله ها گر سنگ باشی در زمان گوهری گردی از آن جنسی که تو نشمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۳ اقتلونی یا ثقاتی ان فی قتلی حیاتی و مماتی فی حیاتی و حیاتی فی مماتی اقتلونی ذاب جسمی قدح القهوه قسمی هله بشکن قفس ای جان چو طلبکار نجاتی ز سفر بدر شوی تو چو یقین ماه نوی تو ز شکست از چه تو تلخی چو همه قند و نباتی چو توی یار مرا تو به از این دار مرا تو برسان قوت حیاتم که تو یاقوت زکاتی چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی حرکت کن حرکت هاست کلید در روزی مگرت نیست خبر تو که چه زیباحرکاتی به چنین رخ که تو داری چه کشی ناز سپیده که نگنجد به صفت در که چه محمودصفاتی بنه ای ساقی اسعد تو یکی بزم مخلد که خماری است جهان را ز می و بزم نباتی به حق بحر کف تو گهر باشرف تو که به لطف و به گوارش تو به از آب فراتی مثل ساغر آخر تو خرابی عقولی که چو تحریمه اول سر ارکان صلاتی کرمت مست برآید کف چون بحر گشاید بدهد صدقه نپرسد که تو اهل صدقاتی به کرم فاتح عقدی به عطا نقده نقدی برهان منتظران را ز تمنای سباتی نه در ابروی تو چینی نه در آن خوی تو کینی به عدو گوید لطفت که بنینی و بناتی رسی از ساغر مردان به خیالات مصور ز ره سینه خرامان کنساء خفرات و جوار ساقیات و سواق جاریات تو بگو باقی این را انا فی سکر سقاتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۴ خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری خنک آن دم که بگویی که بیا عاشق مسکین که تو آشفته مایی سر اغیار نداری خنک آن دم که درآویزد در دامن لطفت تو بگویی که چه خواهی ز من ای مست نزاری خنک آن دم که صلا در دهد آن ساقی مجلس که کند بر کف ساقی قدح باده سواری شود اجزای تن ما خوش از آن باده باقی برهد این تن طامع ز غم مایده خواری خنک آن دم که ز مستان طلبد دوست عوارض بستاند گرو از ما بکش و خوب عذاری خنک آن دم که ز مستی سر زلف تو بشورد دل بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری خنک آن دم که بگوید به تو دل کشت ندارم تو بگویی که بروید پی تو آنچ بکاری خنک آن دم که شب هجر بگوید که شبت خوش خنک آن دم که سلامی کند آن نور بهاری خنک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری خورد این خاک که تشنه تر از آن ریگ سیاه است به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری دخل العشق علینا بکؤوس و عقار ظهر السکر علینا لحبیب متوار سخنی موج همی زد که گهرها بفشاند خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۵ بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی چو نه میری نه وزیری بن سبلت به چه مالی چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی بشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن بستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی بفروش از رز خویشت همه انگور حلالی تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری بستان نور چو سایل که تو امروز هلالی هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اختر که همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم که شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان بنگر مجلس عالی که توی مجلس عالی نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری عسسی دان غم خود را به در شحنه و والی عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک را همه در روی درافتند که بس خوب خصالی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۶ که شکیبد ز تو ای جان که جگرگوشه جانی چه تفکر کند از مکر و ز دستان که ندانی نه درونی نه برونی که از این هر دو فزونی نه ز شیری نه ز خونی نه از اینی نه از آنی برود فکرت جادو نهدت دام به هر سو تو همه دام و فنش را به یکی فن بدرانی چه بود باطن کبکی که دل باز نداند چه حبوب است زمین در که ز چرخ است نهانی کلهش بنهی وآنگه فکنی باز به سیلی چه کند بره مسکین چو کند شیر شبانی کله و تاج سرم را پی سیلی تو باید که مرا تاج توی و جز تو جمله گرانی به کجا اسب دواند به کجا رخت کشاند ز تو چون جان بجهاند که تو صد جان جهانی به چه نقصان نگرندت به چه عیبی شکنندت به کی مانند کنندت که به مخلوق نمانی به ملاقات نشان ده ز خیالات امان ده مکشش زود زمان ده که تو قسام زمانی هله ای جان گشاده قدم صدق نهاده همه از پای فتاده تو خوش و دست زنانی شه و شاهین جلالی که چنین باپر و بالی نه گمانی نه خیالی همه عینی و عیانی چه بود طبع و رموزش به یکی شعله بسوزش به یکی تیر بدوزش که بسی سخته کمانی هله بر قوس بنه زه ز کمینگاه برون جه برهان خویش از این ده که تو زان شهر کلانی چو همه خانه دل را بگرفت آتش بالا بود اظهار زبانه به از اظهار زبانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۷ مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی هله ای دیده و نورم گه آن شد که بشورم پی موسی تو طورم شدی از طور کجایی اگرم خصم بخندد و گرم شحنه ببندد تو اگر نیز به قاصد به غضب دست بخایی به تو سوگند بخوردم که از این شیوه نگردم بکنم شور و بگردم به خدا و به خدایی بکن ای دوست چراغی که به از اختر و چرخی بکن ای دوست طبیبی که به هر درد دوایی دل ویران من اندر غلط ار جغد درآید بزند عکس تو بر وی کند آن جغد همایی هله یک قوم بگریند و یکی قوم بخندند ره عشق تو ببندند به استیزه نمایی اگر از خشم بجنگی وگر از خصم بلنگی و اگر شیر و پلنگی تو هم از حلقه مایی به بد و نیک زمانه نجهد عشق ز خانه نبود عشق فسانه که سمایی است سمایی چو مرا درد دوا شد چو مرا جور وفا شد چو مرا ارض سما شد چه کنم طال بقایی سحرالعین چه باشد که جهان خشک نماید بر عام و بر عارف چو گلستان رضایی هله این ناز رها کن نفسی روی به ما کن نفسی ترک دغا کن چه بود مکر و دغایی هله خاموش که تا او لب شیرین بگشاید بکند هر دو جهان را خضر وقت سقایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۸ صنما چونک فریبی همه عیار فریبی صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی دل آشفته نگیری خرد خفته نگیری تو بدان نرگس خفته همه بیدار فریبی ز غمت سنگ گدازد رمه با گرگ بسازد رمه و گرگ و شبان را تو به یک بار فریبی چه کنم جان و بدن را چه کنم قوت تن را که تو جبار جهانی همه بیمار فریبی قمر زنگی شب را تو کنی رومی مه رو همه کوران سیه را تو به انوار فریبی همه را گوش بگیری شنوایی برسانی همه را چشم گشایی و به دیدار فریبی تو نه آنی که فریبی ز کسی صرفه بجویی تو همه لطف و عطایی تو به ایثار فریبی تو صلاح دل و دینی تو در این لطف چنینی که کمین خار فنا را سوی گلزار فریبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱۹ اگر او ماه منستی شب من روز شدستی اگر او همرهمستی همه را راه زدستی وگر او چهره مستی به سر دست بخستی ز کجا عقل بجستی ز کجا نیک و بدستی وگر او در صمدیت بنمودی احدیت به خدا کوه احد هم خوش و مست احدستی و اگر باغ نه مستی که در او میوه برستی ز کجا میوه تازه به درون سبدستی سبد گفت رها کن سوی آن باغ نهان شو اگر این گفت نبودی نه مدد بر مددستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۰ چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینی همه آسایش جانی همه آرایش عیدی سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نی همه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری و اگر پرده دری تو همه را پرده دریدی دل کفر از تو مشوش سر ایمان به می ات خوش همه را هوش ربودی همه را گوش کشیدی همه گل ها گرو دی همه سرها گرو می تو هم این را و هم آن را ز کف مرگ خریدی چو وفا نبود در گل چو رهی نیست سوی کل همه بر توست توکل که عمادی و عمیدی اگر از چهره یوسف نفری کف ببریدند تو دو صد یوسف جان را ز دل و عقل بریدی ز پلیدی و ز خونی تو کنی صورت شخصی که گریزد به دو فرسنگ وی از بوی پلیدی کنیش طعمه خاکی که شود سبزه پاکی برهد او ز نجاست چو در او روح دمیدی هله ای دل به سما رو به چراگاه خدا رو به چراگاه ستوران چو یکی چند چریدی تو همه طمع بر آن نه که در او نیست امیدت که ز نومیدی اول تو بدین سوی رسیدی تو خمش کن که خداوند سخن بخش بگوید که همو ساخت در قفل و همو کرد کلیدی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۱ تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری تو یکی شهر بزرگی نه یکی بلکه هزاری همه اجزات خموشند ز تو اسرار نیوشند همه روزی بخروشند که بیا تا تو چه داری توی دریای مخلد که در او ماهی بی حد ز سر جهل مکن رد سر انکار چه خاری همه خاموش به ظاهر همه قلاش و مقامر همه غایب همه حاضر همه صیاد و شکاری همه ماهند نه ماهی همه کیخسرو و شاهی همه چون یوسف چاهی ز تو اندر چه تاری همه ذرات چو ذاالنون همه رقاص چو گردون همه خاموش چو مریم همه در بانگ چو قاری همه اجزای وجودت به تو گویند چه بودت که همه گفت و شنودت نه ز مهر است و ز یاری مثل نفس خزان است که در او باغ نهان است ز درون باغ بخندد چو رسد جان بهاری تو بر این شمع چه گردی چو از آن شهد بخوردی تو چو پروانه چه سوزی که ز نوری نه ز ناری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۲ تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری تو کبیری تو کبیری تو کبیر ابن کبیری تو اصولی تو اصولی تو اصول ابن اصولی تو خبیری تو خبیری تو خبیر ابن خبیری تو لطیفی تو لطیفی تو لطیف ابن لطیفی تو جهانی دو جهان را به یکی کاه نگیری هله ای روح مصور هله ای بخت مکرر نه ز خاکی نه ز آبی نه از این چرخ اثیری تو از آن شهر نهانی که بدان شهر کشانی نشوی غره به چیزی نه ز کس عذر پذیری همگی آب حیاتی همگی قند و نباتی همگی شکر و نجاتی نه خماری نه خمیری به یکی کرم منکس بدهی دیبه و اطلس نکند بر تو زیان کس که شکوری و شکیری به عدم درنگریدم عدد ذره بدیدم به پر عشق تو پران برهیده ز زحیری اگرت بیند آتش همگی آب شود خوش اگرت بیند منکر برهد او ز نکیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۳ ز کجایی ز کجایی هله ای مجلس سامی نفسی در دل تنگی نفسی بر سر بامی هله ای جان و جهانم مدد نور نهانم ستن چرخ و زمینی هوس خاصی و عامی عجب از خلوتیانی عجب از مجلس جانی عجب از ارمن و رومی عجب از خطه شامی عجب آن چیست مشعشع رخت از نور مبرقع که مه و مهر به پیشش کند از عشق غلامی به گلستان جمالت چو رسد دیده عاشق به سوی باغ چه آید مگر از غفلت و خامی سیدی انت من این صاد حسناک ندامی نظر الحق تعالی لک فی البهجه حامی قمر سار الینا حبه فرض علینا سطع العشق لدینا طرد العشق منامی شجر طاب جناه شجر الخلد فداه وجد القلب مناه و کلوا منه کرامی سر خنبی که ببستی به کرم بازگشایی خرد هر دو جهان را بربایی به تمامی بشنیدیم که دیکی ز پی خلق بپختی که از او یابد اباها همگی ذوق طعامی ز عدم هر چه برآید چو مصفا نظر آید به دو صد دام درآید چو تواش دانه دامی ز رخ یوسف خوبان همه زندان چو گلستان چو چنین باشد زندان تو چرا در غم وامی هله خاموش مپرسش که کسی قرص قمر را بنپرسد که چه نامی و کیی وز چه مقامی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۴ مه ما نیست منور تو مگر چرخ درآیی ز تو پرماه شود چرخ چو بر چرخ برآیی کی بود چرخ و ثریا که بشاید قدمت را و اگر نیز بشاید ز تو یابند سزایی همه بی خدمت و رشوت رسد از لطف تو خلعت نه عدم بود من و ما که بدادی من و مایی ز من و ماست که جانی بگشاده ست دکانی و اگر نه به چه بازو کشد او قوس خدایی غلطی جان غلطی جان همه خود را بمرنجان نه مسیحی که به افسون به دمی چشم گشایی به سحرگاه و مشارق که شود تیره رخ مه کی بود نیم چراغی که کند نورفزایی چه کشیمش چه کشیمش تو بیا تا که کشیمش که چراغ خلق است این بر آن شمع سمایی مشکی را مشکی را مشکی پرهوسی را چه کشانی چه کشانی به مطارات همایی چو رخ روز ببیند ز بن گوش بمیرد ز چه رفتی ز چه مردی تو چنین سست چرایی زر و مال تو کجا شد پر و بال تو کجا شد عم و خال تو کجا شد و تو ادبار کجایی هله بازآ هله بازآ به سوی نعمت و ناز آ که منت بازفرستم ز پس مرگ و جدایی پر و بال تو بریدم غم و آه تو شنیدم هله بازت بخریدم که نه درخورد جفایی ز پس مرگ برون پر خبر رحمت من بر که نگویند چو رفتی به عدم بازنیایی کتب الله تعالی کرم الله توالی فتدلی و تجلی بعث العشق دوایی فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن خمش و آب فرورو سمک بحر وفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۵ مثل ذره روزن همگان گشته هوایی که تو خورشیدشمایل به سر بام برآیی همه ذرات پریشان ز تو کالیوه و شادان همه دستک زن و گویان که تو در خانه مایی همه در نور نهفته همه در لطف تو خفته غلط انداز بگفته که خدایا تو کجایی همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت همه شه زاده دولت شده در لبس گدایی چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی مگر این نام نقیبی بود از رشک رقیبی چه رقیبی چه نقیبی همه مکر است و دغایی بجز از روح بقایی به جز از خوب لقایی مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۶ همه چون ذره روزن ز غمت گشته هوایی همه دردی کش و شادان که تو در خانه مایی همه ذرات پریشان همه کالیوه و شادان همه دستک زن و گویان که تو خورشیدلقایی همه در بخت شکفته همه با لطف تو خفته همه در وصل بگفته که خدایا تو کجایی همه همخوابه رحمت همه پرورده نعمت همه شه زاده دولت شده در دلق گدایی چو من این وصل بدیدم همه آفاق دویدم طلبیدم نشنیدم که چه بد نام جدایی بجز از باطن عاشق بود آن باطل عاشق که ورای دل عاشق همه فعل است و دغایی تو بر آن وصل خدایی تو بر آن روح بقایی مده از جهل گوایی هله تا ژاژ نخایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۷ بده ای دوست شرابی که خدایی است خدایی نه در او رنج خماری نه در او خوف جدایی چو دهان نیست مکانش همه اجزاش دهانش ز زمین نیست نباتش که سمایی است سمایی ببرد بو خبر آن کس که بود جان مقدس نبود مرده که کرکس کندش مرده ربایی به دل طور درآید ز حجر نور برآید چو شود موسی عمران ارنی گو به سقایی می لعل رمضانی ز قدح های نهانی که به هر جات بگیرد تو ندانی که کجایی رمضان خسته خود را و دهان بسته خود را تو مپندار کز آن می نکند روح فزایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۸ خبری است نورسیده تو مگر خبر نداری جگر حسود خون شد تو مگر جگر نداری قمری است رونموده پر نور برگشوده دل و چشم وام بستان ز کسی اگر نداری عجب از کمان پنهان شب و روز تیر پران بسپار جان به تیرش چه کنی سپر نداری مس هستیت چو موسی نه ز کیمیاش زر شد چه غم است اگر چو قارون به جوال زر نداری به درون توست مصری که توی شکرستانش چه غم است اگر ز بیرون مدد شکر نداری شده ای غلام صورت به مثال بت پرستان تو چو یوسفی ولیکن به درون نظر نداری به خدا جمال خود را چو در آینه ببینی بت خویش هم تو باشی به کسی گذر نداری خردا نه ظالمی تو که ورا چو ماه گویی ز چه روش ماه گویی تو مگر بصر نداری سر توست چون چراغی بگرفته شش فتیله همه شش ز چیست روشن اگر آن شرر نداری تن توست همچو اشتر که برد به کعبه دل ز خری به حج نرفتی نه از آنک خر نداری تو به کعبه گر نرفتی بکشاندت سعادت مگریز ای فضولی که ز حق عبر نداری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۹ تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری چه خوش است این صبوری چه کنم نمی گذاری سر این خدای داند که مرا چه می دواند تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری تو از او نمی گریزی تو بدو همی گریزی غلطی غلط از آنی که میان این غباری ز شه ار خبر نداری که همی کند شکارت بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی قراری چو به ترس هر کسی را طرفی همی دواند اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد همه را مخوف دیدی جز از این همه ست باری به هلاک می دواند به خلاص می دواند به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۰ هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی بزن آب سرد بر رو بجه و بکن علالا که ز خوابناکی تو همه سود شد زیانی که چراغ دزد باشد شب و خواب پاسبانان به دمی چراغشان را ز چه رو نمی نشانی بگذار کاهلی را چو ستاره شب روی کن ز زمینیان چه ترسی که سوار آسمانی دو سه عوعو سگانه نزند ره سواران چه برد ز شیر شرزه سگ و گاو کاهدانی سگ خشم و گاو شهوت چه زنند پیش شیری که به بیشه حقایق بدرد صف عیانی نه دو قطره آب بودی که سفینه ای و نوحی به میان موج طوفان چپ و راست می دوانی چو خدا بود پناهت چه خطر بود ز راهت به فلک رسد کلاهت که سر همه سرانی چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد سفر درشت گردد چو بهشت جاودانی تو مگو که ارمغانی چه برم پی نشانی که بس است مهر و مه را رخ خویش ارمغانی تو اگر روی و گر نی بدود سعادت تو همه کار برگزارد به سکون و مهربانی چو غلام توست دولت کندت هزار خدمت که ندارد از تو چاره وگرش ز در برانی تو بخسپ خوش که بختت ز برای تو نخسپد تو بگیر سنگ در کف که شود عقیق کانی به فلک برآ چو عیسی ارنی بگو چو موسی که خدا تو را نگوید که خموش لن ترانی خمش ای دل و چه چاره سر خم اگر بگیری دل خنب برشکافد چو بجوشد این معانی دو هزار بار هر دم تو بخوانی این غزل را اگر آن سوی حقایق سیران او بدانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۱ چو نماز شام هر کس بنهد چراغ و خوانی منم و خیال یاری غم و نوحه و فغانی چو وضو ز اشک سازم بود آتشین نمازم در مسجدم بسوزد چو بدو رسد اذانی رخ قبله ام کجا شد که نماز من قضا شد ز قضا رسد هماره به من و تو امتحانی عجبا نماز مستان تو بگو درست هست آن که نداند او زمانی نشناسد او مکانی عجبا دو رکعت است این عجبا که هشتمین است عجبا چه سوره خواندم چو نداشتم زبانی در حق چگونه کوبم که نه دست ماند و نه دل دل و دست چون تو بردی بده ای خدا امانی به خدا خبر ندارم چو نماز می گزارم که تمام شد رکوعی که امام شد فلانی پس از این چو سایه باشم پس و پیش هر امامی که بکاهم و فزایم ز حراک سایه بانی به رکوع سایه منگر به قیام سایه منگر مطلب ز سایه قصدی مطلب ز سایه جانی ز حساب رست سایه که به جان غیر جنبد که همی زند دو دستک که کجاست سایه دانی چو شه است سایه بانم چو روان شود روانم چو نشیند او نشستم به کرانه دکانی چو مرا نماند مایه منم و حدیث سایه چه کند دهان سایه تبعیت دهانی نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر ز سبو همان تلابد که در او کنند یا نی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۲ صنما چنان لطیفی که به جان ما درآیی صنما به حق لطفت که میان ما درآیی تو جهان پاک داری نه وطن به خاک داری چه شود اگر زمانی به جهان ما درآیی تو لطیف و بی نشانی ز نهان ها نهانی بفروزد این نهانم چو نهان ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبان مرغان تو به لب چه شهد بخشی چو زبان ما درآیی به جهان ملک توی بس نکشد کمان تو کس بپرم چو تیر اگر تو به کمان ما درآیی بخرام شمس تبریز که تو کیمیای حقی همه مس ما شود زر چو به کان ما درآیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۳ سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری سوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به باز پران پی سایه اش همی دو به شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا بستان ز اوج موجش در شاهوار باری چو شکار گشت باید به کمند شاه اولی چو برهنه گشت باید به چنین قمار باری بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جان بنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالا به سماع زهره ما بزنید تار باری به میان این ظریفان به سماع این حریفان ره بوسه گر نباشد برسد کنار باری به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودن پی این قرار برگو دل بی قرار باری ز سبو فغان برآمد که ز تف می شکستم هله ای قدح به پیش آ بستان عقار باری پی خسروان شیرین هنر است شور کردن به چنین حیات جان ها دل و جان سپار باری به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردم دل من رمید کلی ز دکان و کار باری من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازی دل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگوید هله مطرب معانی غزلی بیار باری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۴ به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی چه بود حیات بی او هوسی و چارمیخی چه بود به پیش او جان دغلی کمین غلامی قدحی دو چون بخوردی خوش و شیرگیر گردی به دماغ تو فرستد شه و شیر ما پیامی خنک آن دلی که در وی بنهاد بخت تختی خنک آن سری که در وی می ما نهاد کامی ز سلام پادشاهان به خدا ملول گردد چو شنید نیکبختی ز تو سرسری سلامی به میان دلق مستی به قمارخانه جان بر خلق نام او بد سوی عرش نیک نامی خنک آن دمی که مالد کف شاه پر و بالش که سپیدباز مایی به چنین گزیده دامی ز شراب خوش بخورش نه شکوفه و نه شورش نه به دوستان نیازی نه ز دشمن انتقامی همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش همه را نظاره می کن هله از کنار بامی ز تو یک سؤال دارم بکنم دگر نگویم ز چه گشت زر پخته دل و جان ما ز خامی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۵ ز گزاف ریز باده که تو شاه ساقیانی تو نه ای ز جنس خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنب باده نرسد به جرعه تو ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی می و نقل این جهانی چو جهان وفا ندارد می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل و جان به فدای آن ملاحت جز صورتی که داری تو به خاکیان چه مانی بزن آتشی که داری به جهان بی قراری بشکاف ز آتش خود دل قبه دخانی پر و بال بخش جان را که بسی شکسته پر شد پر و بال جان شکستی پی حکمتی که دانی سخنم به هوشیاری نمکی ندارد ای جان قدحی دو موهبت کن چو ز من سخن ستانی که هر آنچ مست گوید همه باده گفته باشد نکند به کشتی جان جز باده بادبانی مددی که نیم مستم بده آن قدح به دستم که به دولت تو رستم ز ملولی و گرانی هله ای بلای توبه بدران قبای توبه بر تو چه جای توبه که قضای ناگهانی تو خراب هر دکانی تو بلای خان و مانی زه کوه قاف گیری چو شتر همی کشانی عجب آن دگر بگویم که به گفت می نیاید تو بگو که از تو خوشتر که شه شکربیانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۶ به چه روی پشت آرم به کسی که از گزینی سوی او کند خدا رو به حدیث و همنشینی نه که روی و پشت عالم همه رو به قبله دارد که ز کیمیاست مس را برهیدن از مسینی همگان ز خود گریزان سوی حق و نعل ریزان که ز کاسدی رسانمان به لطافت و ثمینی نه زمین ستان بخفته ز رخ فلک شکفته ز فلک نبات یابد برهد از این زمینی دهد آن حبوب علوی به زمین خوشی و حلوی به بهار امانتی ها بنماید از امینی هله ای حیات حسی بگریز هم ز مسی سوی آسمان قدسی که تو عاشق مهینی ز برای دعوت جان برسیده اند خوبان که بیا به معدن و کان بهل این قراضه چینی به خدا که ماه رویی به خدا فرشته خویی به خدا که مشک بویی به خدا که این چنینی تو که یوسف زمانی چه میان هندوانی برو آینه طلب کن بنگر که روی بینی به صفا چو آسمانی به ملاطفت چو جانی به شکفتگی چنانی به نهفتگی چنینی به خزینه خوب رختی ز قدیم نیکبختی به نبات چون درختی به ثبات چون یقینی شده ام چو موم ای جان به هوای مهر سلطان برسان به موم مهرش که گزیده تر نگینی هله بس که کاسه ها را به طعام او است قیمت و اگر نه خاک نه ارزد همه کاسه های چینی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۷ هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی برسد وصال دولت بکند خدا خدایی ز کرم مزید آید دو هزار عید آید دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی شکر وفا بکاری سر روح را بخاری ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی هله عاشقان صادق مروید جز موافق که سعادتی است سابق ز درون باوفایی به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی بنگر به نور دیده که زند بر آسمان ها به کسی که نور دادش بنمای آشنایی خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۸ صفت خدای داری چو به سینه ای درآیی لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باشد چه جهان های دیگر که ز غیب برگشایی ز تو است این تقاضا به درون بی قراران و اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی نه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی ز چه خاک می پرستی نه تو قبله دعایی چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان که گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی سخنم خور فرشته ست من اگر سخن نگویم ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی چه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن غلطم بگو که شمسا همه روی بی قفایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹ بکشید یار گوشم که تو امشب آن مایی صنما بلی ولیکن تو نشان بده کجایی چو رها کنی بهانه بدهی نشان خانه به سر و دو دیده آیم که تو کان کیمیایی و اگر به حیله کوشی دغل و دغا فروشی ز فلک ستاره دزدی ز خرد کله ربایی شب من نشان مویت سحرم نشان رویت قمر از فلک درافتد چو نقاب برگشایی صنما تو همچو شیری من اسیر تو چو آهو به جهان کی دید صیدی که بترسد از رهایی صنما هوای ما کن طلب رضای ما کن که ز بحر و کان شنیدم که تو معدن عطایی همگی وبالم از تو به خدا بنالم از تو بنشان تکبرش را تو خدا به کبریایی ره خواب من چو بستی بمبند راه مستی ز همه جدام کردی مده از خودم جدایی مه و مهر یار ما شد به امید تو خدا شد که زهی امید زفتی که زند در خدایی همه مال و دل بداده سر کیسه برگشاده به امید کیسه تو که خلاصه وفایی همه را دکان شکسته ره خواب و خور ببسته به امید آن نشسته که ز گوشه ای درآیی به امید کس چه باشی که توی امید عالم تو به گوش می چه باشی که توی می عطایی به درون توست یوسف چه روی به مصر هرزه تو درآ درون پرده بنگر چه خوش لقایی به درون توست مطرب چه دهی کمر به مطرب نه کم است تن ز نایی نه کم است جان ز نایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰ منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهایی به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی در خیبر است برکن که علی مرتضایی بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی بسکل ز بی اصولان مشنو فریب غولان که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی تو به روح بی زوالی ز درونه باجمالی تو از آن ذوالجلالی تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی مگریز ای برادر تو ز شعله های آذر ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد که خلیل زاده ای تو ز قدیم آشنایی تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی