Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۸ هر دم ای دل سوی جانان می روی وز نظرها سخت پنهان می روی جامه ها را چاک کردی همچو ماه در پی خورشید رخشان می روی ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان می روی پیش مهمانان به صورت حاضری سوی صورتگر به مهمان می روی چون قلم بر دست آن نقاش چست در میان نقش انسان می روی همچو آبی می روی در زیر کاه آب حیوانی به بستان می روی در جهان غمگین نماندی گر تو را چشم دیدی چون خرامان می روی ای دریغا خلق دیدی مر تو را چون نهان از جمله خلقان می روی حال ما بنگر ببر پیغام ما چون به پیش تخت سلطان می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹۹ بار دیگر عزم رفتن کرده ای بار دیگر دل چو آهن کرده ای نی چراغ عشرت ما را مکش در چراغ ما تو روغن کرده ای الله الله کاین جهان از روی خود پرگل و نسرین و سوسن کرده ای الله الله تا نگوید دشمنی دوستی و کار دشمن کرده ای الله الله بندگان را جمع دار ای که عالم را تو روشن کرده ای بار دیگر تو به یک سو می نهی عشقبازی ها که با من کرده ای الله الله کز نثار آستین نفس بد را پاکدامن کرده ای کان زرکوبان صلاح الدین که تو همچو مه از سیم خرمن کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۰ بوی مشکی در جهان افکنده ای مشک را در لامکان افکنده ای صد هزاران غلغله زین بوی مشک در زمین و آسمان افکنده ای از شعاع نور و نار خویشتن آتشی در عقل و جان افکنده ای از کمال لعل جان افزای خویش شورشی در بحر و کان افکنده ای تو نهادی قاعده عاشق کشی در دل عاشق کشان افکنده ای صد هزاران روح رومی روی را در میان زنگیان افکنده ای با یقین پاکشان بسرشته ای چونشان اندر گمان افکنده ای چون به دست خویششان کردی خمیر چونشان در قید نان افکنده ای هم شکار و هم شکاری گیر را زیر این دام گران افکنده ای پردلان را همچو دل بشکسته ای بی دلان را در فغان افکنده ای جان سلطان زادگان را بنده وار پیش عقل پاسبان افکنده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۱ فارغم گر گشت دل آواره ای از جهان تا کم بود غمخواره ای آفتاب عشق تو تابنده باد تا بریزد هر کجا استاره ای آفتابی کو به کوه طور تافت پاره گشت و لعل شد هر پاره ای تابشش بر چادر مریم رسید طفل گویا گشت در گهواره ای هر کی او منکر شود خورشید را کور اصلی را نباشد چاره ای چون عصای عشق او بر دل بزد صد هزاران چشمه بین از خاره ای چشم بد گرچه که آن چشم من است دور بادا از چنین رخساره ای صد دکان مکر در بازار عشق این چنین در بست از مکاره ای شمس تبریزی به پیش چشم تو حلقه حلقه هر کجا سحاره ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۲ ای درآورده جهانی را ز پای بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای چیست نی آن یار شیرین بوسه را بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای آن نی بی دست و پا بستد ز خلق دست و پای و دست و پای و دست پای نی بهانه ست این نه بر پای نی است نیست الا بانگ پر آن همای خود خدای است این همه روپوش چیست می کشد اهل خدا را تا خدای ما گدایانیم و الله الغنی از غنی دان آنچ بینی با گدای ما همه تاریکی و الله نور ز آفتاب آمد شعاع این سرای در سرا چون سایه آمیز است نور نور خواهی زین سرا بر بام آی دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل دل نخواهی تنگ رو زین تنگنای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳ باوفا یارا جفا آموختی این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکار جان ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یار آشنا آموختی جانت گر خواهد صنم گویی بلی این بلی را زان بلا آموختی عشق را گفتم فروخوردی مرا این مگر از اژدها آموختی آن عصای موسی اژدرها بخورد تو مگر هم زان عصا آموختی ای دل ار از غمزه اش خسته شدی از لبش آخر دوا آموختی شکر هشتی و شکایت می کنی از یکی باری خطا آموختی زان شکرخانه مگو الا که شکر آن چنان کز انبیا آموختی این صفا را از گله تیره مکن کاین صفا از مصطفی آموختی هر چه خلق آموختت زان لب ببند جمله آن شو کز خدا آموختی عاشقا از شمس تبریزی چو ابر سوختی لیکن ضیا آموختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۴ عاقبت از عاشقان بگریختی وز مصاف ای پهلوان بگریختی سوی شیران حمله بردی همچو شیر همچو روبه از میان بگریختی قصد بام آسمان می داشتی از میان نردبان بگریختی تو چگونه دارویی هر درد را کز صداع این و آن بگریختی پس روی انبیا چون می کنی چون ز تهدید خسان بگریختی مرده رنگی و نداری زندگی مرده باشی چون ز جان بگریختی دستمزد شادمانی صبر توست رو که وقت امتحان بگریختی صبر می کن در حصار غم کنون چون ز بانگ پاسبان بگریختی کی ببینی چشم تیرانداز را چون ز تیر خرکمان بگریختی زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید چون تو از زخم زبان بگریختی رو خمش کن بی نشانی خامشی است پس چرا سوی نشان بگریختی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۵ اندرآ در خانه یارا ساعتی تازه کن این جان ما را ساعتی این حریفان را بخندان لحظه ای مجلس ما را بیارا ساعتی تا ببیند آسمان در نیم شب آفتاب آشکارا ساعتی تا ز قونیه بتابد نور عشق تا سمرقند و بخارا ساعتی روز کن شب را به یک دم همچو صبح بی درنگ و بی مدارا ساعتی تا ز سینه برزند آن آفتاب همچو آب از سنگ خارا ساعتی تا ز دارالملک دل برهم زند ملک نوشروان و دارا ساعتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۶ گوید آن دلبر که چون همدل شدی با هوس همراه و هم منزل شدی از میان نقش ها پنهان شدی در جهان جان ها حاصل شدی هم برآوردی سر از لطف خدا هم به شمشیر خدا بسمل شدی پیش آتش رو تو از نقصان مترس چونک از آتش چنین کامل شدی عشرت دیوانگان را دیده ای ننگ بادت باز چون عاقل شدی چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای چون نمردی چون در آب و گل شدی آستین شه صلاح الدین بگیر ور نگیری باطل باطل شدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۷ آفتابا سوی مه رویان شدی چرخ را چون ذره ها برهم زدی آتشی در کفر و ایمان شعله زد چون بگستردی تو دین بیخودی پست و بالا عشق پر شد همچو بحر چشمه چشمه جوش جوش سرمدی عالمی پرآتش عشاق بود بر سر آتش تو آتش آمدی هر سحرگه پیش قانون های تو سجده آرد دین پاک احمدی بی وجودی گر تو را نقصان نهد بی وجودان را چه نیکی یا بدی خاک پای شمس تبریزی ببوس تا برآری سر ز سعد و اسعدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۸ باوفاتر گشت یارم اندکی خوش برآمد دی نگارم اندکی دی بخندید آن بهار نیکوان گشت خندان روزگارم اندکی خوش برآمد آن گل صدبرگ من سبزتر شد سبزه زارم اندکی صبحدم آن صبح من زد یک نفس زان نفس من برقرارم اندکی ابر من دی بر لب دریا نشست خاک شو تا بر تو بارم اندکی خوش ببارم خاک را گل ها دهم باش کاندر دست خارم اندکی مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو صبر کن تا سر بخارم اندکی نی غلط گفتم که اندر عشق او کافرم گر صبر دارم اندکی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۹ هست امروز آنچ می باید بلی هست نقل و باده بی حد بلی هست ای ساقی خوب از بامداد کان شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشته ست از پگاه ساقی صد زهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اشکسته قلم لوح شست از هوز و ابجد بلی مطرب ناهید بربط می نواخت هر چه می گفت آن چنان آمد بلی دفتر عشقش چو برخواند خرد پرشکر گردد دل کاغذ بلی گشت حاصل آرزوی دل نعم گشت هر سعدی کنون اسعد بلی چونک سلطان ملاحت داد داد داد بستانیم از هر دد بلی بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست کز سخن دیگر سخن زاید بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۰ باز گردد عاقبت این در بلی رو نماید یار سیمین بر بلی ساقی ما یاد این مستان کند بار دیگر با می و ساغر بلی نوبهار حسن آید سوی باغ بشکفد آن شاخه های تر بلی طاق های سبز چون بندد چمن جفت گردد ورد و نیلوفر بلی دامن پر خاک و خاشاک زمین پر شود از مشک و از عنبر بلی آن بر سیمین و این روی چو زر اندرآمیزند سیم و زر بلی این سر مخمور اندیشه پرست مست گردد زان می احمر بلی این دو چشم اشکبار نوحه گر روشنی یابد از آن منظر بلی گوش ها که حلقه در گوش وی است حلقه ها یابند از آن زرگر بلی شاهد جان چون شهادت عرضه کرد یابد ایمان این دل کافر بلی چون براق عشق از گردون رسید وارهد عیسی جان زین خر بلی جمله خلق جهان در یک کس است او بود از صد جهان بهتر بلی من خمش کردم و لیکن در دلم تا ابد روید نی و شکر بلی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۱ طبع چیزی نو به نو خواهد همی چیز نو نو راهرو خواهد همی سر نو خواهی که تا خندان شود سر دو گوش سرشنو خواهد همی جان پاکان طالب جان زر است جان حیوان کاه و جو خواهد همی گفته مستان ساقیا هل من مزید ساقی از مستان گرو خواهد همی رو به سر چون سیل تا بحر حیات جوی کن کان آب گو خواهد همی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۲ با من ای عشق امتحان ها می کنی واقفی بر عجزم اما می کنی ترجمان سر دشمن می شوی ظن کژ را در دلش جا می کنی هم تو اندر بیشه آتش می زنی هم شکایت را تو پیدا می کنی تا گمان آید که بر تو ظلم رفت چون ضعیفان شور و شکوی می کنی آفتابی ظلم بر تو کی کند هر چه می خواهی ز بالا می کنی می کنی ما را حسود همدگر جنگ ما را خوش تماشا می کنی عارفان را نقد شربت می دهی زاهدان را مست فردا می کنی مرغ مرگ اندیش را غم می دهی بلبلان را مست و گویا می کنی زاغ را مشتاق سرگین می کنی طوطی خود را شکرخا می کنی آن یکی را می کشی در کان و کوه وین دگر را رو به دریا می کنی از ره محنت به دولت می کشی یا جزای زلت ما می کنی اندر این دریا همه سود است و داد جمله احسان و مواسا می کنی این سر نکته است پایانش تو گوی گرچه ما را بی سر و پا می کنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۳ باز چون گل سوی گلشن می روی با توام گرچه که بی من می روی صدزبان شد سوسن اندر شرح تو گلرخا خوش سوی سوسن می روی سوی مستان با دو لعل می فروش از برای باده دادن می روی شاهدان استاره وار اندر پیت تو بکش چون ماه روشن می روی در کی خواهی آتشی دیگر زدن با دل چون سنگ و آهن می روی آفتابا ذره ام رقصان تو پیش تو چون سوی روزن می روی تا درآرد شمس تبریزی به چشم سرمه وار ای دل به هاون می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۴ ناگهان اندر دویدم پیش وی بانگ برزد مست عشق او که هی هیچ می دانی چه خون ریز است او چون توی را زهره کی بوده ست کی شکران در عشق او بگداختند سربریده ناله کن مانند نی پاک کن رگ های خود در عشق او تا نبرد تیغ او پایت ز پی بر گلستانش گدازان شو چو برف تا برآرد صد بهار از ماه دی یا درآ و نرم نرمک مرده شو تا تو را گویند ای قیوم حی حبس کن مر شیره را در خنب حق تا بجوشد وارهد از نیک و بی شمس تبریزی بیا در من نگر تا ببینی مر مرا معدوم شی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۵ خوش بود گر کاهلی یک سو نهی وز همه یاران تو زوتر برجهی هست سرتیزی شعار شیر نر هست دم داری در این ره روبهی برفروز آتش زنه در دست توست یوسفت با توست اگر خود در چهی گر غروب آمد به گور اندرشدی باز طالع شو ز مشرق چون مهی گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت پس بجنب ای قد تو سرو سهی برجهان تو اسب را ترکانه زود که به گوش توست خوب خرگهی سارعوا فرمود پس مردانه رو گفت شاهنشاه جان نبود تهی همچو زهره ناله کن هر صبحگاه وآنگه از خورشید بین شاهنشهی بدر هر شب در روش لاغرتر است بعد کاهش یافت آن مه فربهی وقت دوری شاه پروردت به لطف تا چه ها بخشد چو باشی درگهی بس کن آخر توبه کردی از مقال در خموشی هاست دخل آگهی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۶ مرحبا ای پرده تو آن پرده ای کز جهان جان نشان آورده ای برگذر از گوش و بر جان ها بزن ز آنک جان این جهان مرده ای درربا جان را و بر بالا برو اندر آن عالم که دل را برده ای ماه خندانت گواهی می دهد کان شراب آسمانی خورده ای جان شیرینت نشانی می دهد کز الست اندر عسل پرورده ای سبزه ها از خاک بررستن گرفت تا نماید کشت ها که کرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۷ هیچ خمری بی خماری دیده ای هیچ گل بی زخم خاری دیده ای در گلستان جهان آب و گل بی خزانی نوبهاری دیده ای چونک غم پیش آیدت در حق گریز هیچ چون حق غمگساری دیده ای کار حق کن بار حق کش جز ز حق هیچ کس را کار و باری دیده ای هیچ دل را بی صقال لطف او در تجلی بی غباری دیده ای بی جمال خوب دلدار قدیم جز خیالی دل فشاری دیده ای از نشاط صرف ناآمیخته شرح ده ای دل تو باری دیده ای در جهان صاف بی درد و دغل بی خطر ایمن مطاری دیده ای چون سگ کهف آی در غار وفا ای شکاری چون شکاری دیده ای لب ببند و چشم عبرت برگشا چونک دیده اعتباری دیده ای شمس تبریزی بگیرد دست تو گر ز چشم بد عثاری دیده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۸ می زنم حلقه در هر خانه ای هست در کوی شما دیوانه ای مرغ جان دیوانه آن دام شد دام عشق دلبری دردانه ای عقل ها نعره زنان کآخر کجاست در جنون دریادلی مردانه ای ای خدا مجنون آن لیلی کجاست تا به گوشش دردمیم افسانه ای زانکه گوش عقل نامحرم بود از فسون عاشقان بیگانه ای سلسله زلفی که جان مجنون او است میل دارد با شکسته شانه ای شهر ما پرفتنه و پرشور شد الغیاث از فتنه فتانه ای زوتر ای قفال مفتاحی بساز کز فرج باشد ورا دندانه ای هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱۹ گر سران را بی سری درواستی سرنگونان را سری درواستی از برای شرح آتش های غم یا زبانی یا دلی برجاستی یا شعاعی زان رخ مهتاب او در شب تاریک غم با ماستی یا کسی دیگر برای همدمی هم از آن رو بی سر و بی پاستی گر اثر بودی از آن مه بر زمین ناله ها از آسمان برخاستی ور نه دست غیر تستی بر دهان راست و چپ بی این دهان غوغاستی گر از آن در پرتوی بر دل زدی یا به دریا یا خود او دریاستی ور نه غیرت خاک زد در چشم دل چشمه چشمه سوی دریاهاستی نیست پروای دو عالم عشق را ور نه ز الا هر دو عالم لاستی عشق را خود خاک باشی آرزو است ور نه عاشق بر سر جوزاستی تا چو برف این هر دو عالم در گداز ز آتش عشق جحیم آساستی اژدهای عشق خوردی جمله را گر عصا در پنجه موساستی لقمه ای کردی دو عالم را چنانک پیش جوع کلب نان یکتاستی پیش شمس الدین تبریز آمدی تا تجلی هاش مستوفاستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۰ ای بهار سبز و تر شاد آمدی وی نگار سیمبر شاد آمدی درفکندی در سر و جان فتنه ای ای حیات جان و سر شاد آمدی درفکن اندر دماغ مرد و زن صد هزاران شور و شر شاد آمدی از بر سیمین تو کارم زر است ای بلای سیم و زر شاد آمدی پای خود بر تارک خورشید نه ای تو خورشید و قمر شاد آمدی لعل گوید از میان کان تو را سوی آن کوه و کمر شاد آمدی شمس تبریزی که عالم از رخت هست مست و بی خبر شاد آمدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۱ ساقی این جا هست ای مولا بلی ره دهد ما را بر آن بالا بلی پیش آن لب های آری گوی او بنده گردد شکر و حلوا بلی هست چشمش قلزم مستی نعم هست جعدش مایه سودا بلی این همه بگذشت آن سرو سهی خوش برآید همچو گل با ما بلی چون بخسبم زیر سایه نخل او من شوم شیرین تر از خرما بلی هم عسس هم دزد ای جان هر شبی سیم دزدد زان قمرسیما بلی چون برآید آفتاب روی او دزد گردد عاجز و رسوا بلی ناشتاب آن کس که او حلوا خورد در دماغ او کند صفرا بلی بس کن آن کس کو سری پنهان کند روید از سر گلشن اخفیٰ بلی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۲ هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می هم بهاری در میان ماه دی هر طرف از عشق تو پر سوخته آفتاب و صد هزاران همچو دی چون همیشه آتشت در نی فتد رفت شکر زین هوس در جان نی سر بریدی صد هزاران را به عشق زهره نی جان را که گوید های و هی عاشقان سازیده اند از چشم بد خانه ها زیر زمین چون شهر ری نیست از دانش بتر اشکنجه ای وای آنک ماند اندر نیک و بی آن زنان مصر اندر بیخودی زخم ها خورده نکرده وای وی در شب معراج شاه از بیخودی صدهزاران ساله ره را کرده طی برشکن از باده های بیخودان تخته بندی ز استخوان و عرق و پی شمس تبریزی تو ما را محو کن ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۳ باد بین اندر سرم از باده ای نوش کردم از کف شه زاده ای جان چو اندر باده او غوطه خورد بر سر آمد تابناکی ساده ای چشم جان می دید نقشی بوالعجب هر طرف زیبانگاری شاده ای هر دو گامی مست عشقی خفته ای بر سر او ساقیی استاده ای زان هوس شد پای دل ها بسته ای زان طرب شد پر جان بگشاده ای نوش نوش مستیان بر عرش رفت تا گرو شد زهد را سجاده ای شمس تبریزی سر این دولت است در نهان او دولتی آماده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۴ آه از عشق جمال حوره ای کو گرفت از عاشقانش دوره ای زندگی نوبه نو از کشتنش صحتی تازه شد از رنجوره ای گر گهر داری ببین حال مرا در تک دریا ز دریا دوره ای گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت چون شدم می چون کنم انگوره ای جان بسوز و سرمه کن خاکسترش تا نماند در دو عالم کوره ای تا کند جان های بی جان در سماع گرد آن شهد ازل زنبوره ای تا کند آن شمس تبریزی به حق جمله ویران هات را معموره ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۵ ای دلی کز گلشکر پرورده ای ای دلی کز شیر شیران خورده ای وی دلی کز عقل اول زاده ای حاتم از دست سلیمان برده ای طاقت عشقت ندارد هیچ جان این چه جان است این چه جان آورده ای آفتابی کآفتاب از عکس او است زیر دامن طرفه پنهان کرده ای هم چراغ صد هزاران ظلمتی هم مسیح صد هزاران مرده ای این شرابی را که ساقی گشته ای از کدام انگورها افشرده ای هم زمستان جهان را میوه ای دستگیر صد هزار افسرده ای کار زرکوبان چو زر کردی چو زر شه صلاح الدین که تو صدمرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۶ گر در آب و گر در آتش می روی آن نمی دانم برو خوش می روی در رخت پیداست والله رنگ او رو که سوی یار مه وش می روی نقش ها را پشت و پایی می زنی سوی نقش نامنقش می روی ذوق جان ها می زند بر جان تو مست و دست انداز و سرکش می روی در پی تو می دود اقبال رو گر به عرش و گر به مفرش می روی آنک در سر داری از سودای یار چه عجب گر تو مشوش می روی شه صلاح الدین برآ زین شش جهت گرچه ظاهر اندر این شش می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۷ ز کجا آمده ای می دانی ز میان حرم سبحانی یاد کن هیچ به یادت آید آن مقامات خوش روحانی پس فراموش شدستت آن ها لاجرم خیره و سرگردانی جان فروشی به یکی مشتی خاک این چه بیع است بدین ارزانی بازده خاک و بدان قیمت خود نی غلامی ملکی سلطانی جهت تو ز فلک آمده اند خوبرویان خوش پنهانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۸ آنچ در سینه نهان می داری درنیابند چه می پنداری خفته پنداشته ای دل ها را که خدایت دهدا بیداری هر درخت آنچ که دارد در دل آن بدیده ست گلی یا خاری ای چو خفاش نهان گشته ز روز تا ندانند که تو بیماری به خدا از همگان فاشتری گرچه در پیشگه اسراری پیش خورشید همان خفاشی گرچه ز اندیشه چو بوتیماری چنگ اگرچه که ننالد دانند کو چه شکل است به وقت زاری ور بنالد ز غمی هم دانند کو ندارد صفت هشیاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲۹ ای خیالی که به دل می گذری نی خیالی نی پری نی بشری اثر پای تو را می جویم نه زمین و نه فلک می سپری گر ز تو باخبران بی خبرند نه تو از بی خبران باخبری مونس و یار دلی یا تو دلی تو مقیم نظری یا نظری ایها الخاطر فی مکرمه قف زمانا بخداء البصر لا تعجل به مرور و نوی بدل اللیل بضؤ السحر حسن تدبیرک قد صاغ لنا الهیولی به حسان الصور گر صور جان و هیولی خرد است عشق تو دیگر و تو خود دگری این هیولی پدر صورت هاست ای تو کرده پدران را پدری نی هیولای همه آبی بود چه کند آب چو آبش ببری گر هیولا و صور جان افزاست دگرم عشوه مده تو دگری از هیولا است صور ریگ روان ریگ را هرزه چرا می شمری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۰ تو چرا جمله نبات و شکری تو چرا دلبر و شیرین نظری تو چرا همچو گل خندانی تو چرا تازه چو شاخ شجری تو به یک خنده چرا راه زنی تو به یک غمزه چرا عقل بری تو چرا صاف چو صحن فلکی تو چرا چست چو قرص قمری تو چرا بی بنه چون دریایی تو چرا روشن و خوش چون گهری عاقلان را ز چه دیوانه کنی ای همه پیشه تو فتنه گری ساکنان را ز چه در رقص آری ز آدمی و ملک و دیو و پری تو چرا توبه مردم شکنی تو چرا پرده مردم بدری همه دل ها چو در اندیشه توست تو کجایی به چه اندیشه دری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۱ از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل گر از وساوس دل یک دم امان بیابی درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی تبریز در محقق از شمس ملت و حق در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۲ چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی درهای آسمان را شب سخت می گشاید نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی عیسی روزگاری سیاح باش در شب در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی شب رو که راه ها را در شب توان بریدن گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی در سایه خدایی خسپند نیکبختان زنهار ای برادر جای دگر نخسپی چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی زیرا برادرانت دارند قصد جانت هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۳ ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی وقت نماز آمد برجه چرا نشستی بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان که مه بود به بالا سایه بود به پستی همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر حلقه در فلک زن زیرا درازدستی سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید با جان بی چگونه چونی چگونه استی امشب خراب و مستی فردا شود ببینی چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۴ گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی خضرت چرا نخوانم کآب حیات خوردی پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی گردت چرا نگردم چون خانه خدایی پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی فاروق چون نباشی چون از فراق رستی صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی ای جان چون فرشته از نور حق سرشته هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی غم را شکار بودی بی کردگار بودی چون گرد کار گشتی با کردگار گشتی گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی باش از در معانی در حلقه خموشان در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۵ گرچه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی ورچه ز چشم دوری در جان و سینه یادی گرچه به نقش پستی بر آسمان شدستی قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند چون اشتر عرب را از جا به جای حادی از صد هزار تربه بشناخت جان مجنون چون بوی گور لیلی برداشت در منادی چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد الشمس قد تلالا من غیر احتجاب و النصر قد توالی من غیر اجتهاد الروح فی المطار و الکأس فی الدوار و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۶ ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی ای گل چمن بیارا می خند آشکارا زیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را کاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۷ از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی اشتر در او نگنجد با آن همه درازی آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی رطل گران شه را این مرغ برنتابد بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی تا برنتابد آن را پشت هزار تازی شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم از آتشی که خیزد در پرده حجازی چون عشق او بغرد وین پرده ها بدرد با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۸ آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی در دل چگونه آید از راه بی قیاسی گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی گردان و چشم بسته چون استر خراسی می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی ای نفس مطمینه اندر صفات حق رو اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳۹ ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب کرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی روزی دو همره آمد جان غریب با تن چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی دستور می دهی تا گویم تمام این را تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۰ چون زخمه رجا را بر تار می کشانی کاهل روان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی دامان جان بگیری تا یار می کشانی ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را دزدان نقد دل را بر دار می کشانی سوداییان جان را از خود دهی مفرح صفراییان زر را بس زار می کشانی مهجور خارکش را گلزار می نمایی گلروی خارخو را در خار می کشانی موسی خاک رو را بر بحر می نشانی فرعون بوش جو را در عار می کشانی موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد ماری کنی عصا را چون مار می کشانی چون مار را بگیرد یابد عصای خود را این نعل بازگونه هموار می کشانی آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی و آن کو در آب آید در نار می کشانی ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده سر را برهنه کرده دستار می کشانی ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش چون در غمش بکشتی در غار می کشانی خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۱ ای گوهر خدایی آیینه معانی هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی از غیرت الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی از آسمان نمودی صد ماه آسمانی اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی در راه رهروان را رنج و طلب نبودی خوف فنا نبودی اندر جهان فانی یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد هم برق تو رساند او را به لامکانی انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما تا نعره ها برآید از لعل های کانی یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی جانی رسید ما را از شمس حق تبریز کان جان همی نماید در غیب دلستانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۲ اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد بگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی صدپاره شد دل من و آواره شد دل من امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی در قرص مه نگه کن هر روز می گدازد تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب کفو سماع جان ها این نای و دف تر نی نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۳ گرمی مجوی الا از سوزش درونی زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی بیمار رنج باید تا شاه غیب آید در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۴ ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش در کوی عشق گردان امروز در گدایی قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی آتش که او نخندد خاکستر است و دودی شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی آن خر بود که آید در بوستان دنیا خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی خاوند بوستان را اول بجوی ای خر تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد مهمانیی بکردش باکار و باکیایی بریانه های فاخر سنبوسه های نادر شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی بگذشت چند سالی در انتظار این دم بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی می گفت ای مسبب برساز یک بهانه زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی این میرداد رشوت پنهان و آشکارا تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را در پیش کرد مه را از بهر روشنایی منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو سجده کنان و جویان اسرار اولیایی چون موسی پیمبر از بهر خضر انور کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی چون پر جبرییلی کو پیک عرش آمد تا زان سفر دهد او احکام را روایی مه کو منور آمد دایم مسافر آمد ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان دستی نهان که نبود کس را از او رهایی این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی دررفت آن معلا در شهر همچو دریا از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی عقلش پرید از سر پا را نماند پایی پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو حیران شده رعیت با میرهای هایی نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی جان روی در تو دارد که قبله دعایی این جمله بد بدایت کو باقی حکایت واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی صدر الرجال حقا فی مصدر البلا والله ما علونا الا باعتنا یا سادتی و قومی یوفون بالعهود ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۵ ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی اما چو جمله عالم ملک تو است کلی بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی داوود را فریبی در دام ملک و دولت و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی آن را به دانه بردی وین را به دام بردی آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی فرعون عالمی را بفریبد و نداند کان خاین دغا را هم در دغا فریبی ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان ای پربها که او را تو بی بها فریبی ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۶ دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی دی بایزید بودی و اندر مزید بودی و امروز در خرابی دردی فروش و مستی دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی امروز بس خرابی هم جام آفتابی نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی افزونی از مساکن بیرونی از معادن آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی آن بسته را گشودی رستی تمام رستی حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی خامش مده نشانی گرچه ز هر بیانی شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۷ یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی چندین قدح بخوردی جامی به من ندادی تو از شراب مستی من هم ز بوی مستم بو نیز نیست اندک در بزم کیقبادی بسیار عاشقان را کشتی تو بی گناهی در رنج و غم نکشتی کشتی ز ذوق و شادی ای تو گشاد عالم ای تو مراد آدم خانه چرا گرفتی در کوی بی مرادی زیرا چراغ روشن در ظلمت شب آید درمان به درد آید این است اوستادی بستی زبان و گوشم تا جز غمت ننوشم نی نکته عمیدی نی گفته عمادی تبریز شمس دین را خدمت رسان ز مستان سجده کن و بگویش اوحشت یا فؤادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۸ ای کرده رو چو سرکه چه گردد ار بخندی والله ز سرکه رویی تو هیچ برنبندی تلخی ستان شکر ده سیلی بنوش و سر ده خندان بمیر چون گل گر ز آنک ارجمندی چون مو شده ست آن مه در خنده است و قهقه چت کم شود که گه گه از خوی ماه رندی بشکفته است شوره تو غوره ای و غوره آخر تو جان نداری تا چند مستمندی با کان غم نشینی شادی چگونه بینی از موش و موش خانه کی یافت کس بلندی بالای چرخ نیلی یابند جبرییلی وز خاک پای پاکان یابند بی گزندی زان رنگ روی و سیما اسرار توست پیدا کاندر کدام کویی چه یار می پسندی چون چشم می گشاید در چشم می نماید گر ز آنک ریش گاوی ور شیر هوشمندی قارون مثال دلوی در قعر چه فرو شد عیسی به بام گردون بنمود خوش کمندی گر دلو سر برآرد جز آب چه ندارد پاره شود بپوسد در ظلمت و نژندی ای لولیان لالا بالا پریده بالا وارسته زین هیولا فارغ ز چون و چندی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴۹ در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی یک هست نیست رنگی کز او است هر وجودی هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته و آن غیب همچو آتش در پرده های دودی دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش بگذر ز دود هستی کز دود نیست سودی از دود گر گذشتی جان عین نور گشتی جان شمع و تن چو طشتی جان آب و تن چو رودی گر گرد پست شستی قرص فلک شکستی در نیست برشکستی بر هست ها فزودی بشکستی از نری او سد سکندری او ز افرشته و پری او روبندها گشودی ملکش شدی مهیا از عرش تا ثریا از زیر هفت دریا در بقا ربودی رفتی لطیف و خرم زان سو ز خشک و از نم در عشق گشته محرم با شاهدی به سودی تبریز شمس دینی گر داردش امینی با دیده یقینی در غیب وانمودی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۰ ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو مانند آفتابش در کان زر کشیدی کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی آوه که شد فضولی در خون چند گولی رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده زیرا که بی دلان را وقت سحر کشیدی ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی در آخر ستوران در پیش خر کشیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۱ زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری چون موی از آن شدم من تا تو سرم بخاری زان دست شستم از خود تا دست من تو گیری زان چون خیال گشتم تا در دلم گذاری زان روز و شب دریدم در عاشقی گریبان تا تو ز مشرق دل چون مه سری برآری زان اشکبار گشتم چون ابر در بهاران تا نوبهار حسنت بر من کند بهاری حمال آن امانت کان را فلکت نپذرفت گشتم به اعتمادی کز لطف توست یاری شاها به حق آنک بر لوح سینه هر دم از بهر بت پرستان نوصورتی نگاری بنمای صورتی را کان لوح درنگنجد تا بت پرست و بتگر یابند رستگاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۲ گر از شراب دوشین در سر خمار داری بگذار جام ما را با این چه کار داری ور تازه ای نه دوشین بنشین بیا بنوش این تا از خیال پیشین زنهار سر نخاری تا سنگ را پرستی از دیگران گسستی دریا تو را نشاید گر سیل یاد آری در بارگاه خاقان سودای پرنفاقان زنبیل هر گدایی در پیش شهریاری فهرست یاد کینی با لطف ساتکینی اندر بهشت وآنگه در شعله های ناری زین سر اگر ببینی مویی ز خوب چینی نی پرده زیر ماند نی نعره های زاری نی غوره ای بجوشی نی سرکه ای فروشی الا شراب نوشی انگور می فشاری انگور این وجودت افشردن تو سودت انگار کین نبودت تا چند مهر کاری وقتی که دررمیدی تو سوی شمس تبریز آن جا خدای داند کاندر چه لاله زاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۳ بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری داوود روزگاری با نغمه زبوری یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت گفتم که آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان برین دم گردان و بی قراری وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین دل نام تو نگوید از غایت غیوری خورشید چون برآید خود را چرا نماید با آفتاب رویت از جاهلی و کوری بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی این نیست از ستیری این نیست از ستوری تره فروش کویش این عقل را نگیرد تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری بازآمده ست بازی صیاد هر نیازی ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری بازآمدی به خانه ای قبله زمانه والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۴ گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری در هر دو حال خود را از یار وانگیری پا واگرفتن تو هر دو ز حال کفر است صد کفر بیش باشد در عاشقان نفیری پاکت شود پلیدی چون از صنم بریدی گردد پلید پاکی چون غرقه در غدیری دنبال شیر گیری کی بی کباب مانی کی بی نوا نشینی چون صاحب امیری بگذار سر بد را پنهان مکن تو خود را در زیرکی چو مویی پیدا میان شیری خوردی تو زهر و گفتی حق را از این چه نقصان حق بی نیاز باشد وز زهر تو بمیری زیر درخت خرما انداز همچو مریم گر کاهلی به غایت ور نیز سست پیری از سایه های خرما شیرین شوی چو خرما وز پختگی خرما تو پختگی پذیری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۵ چون روی آتشین را یک دم تو می نپوشی ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین زین سان که تو نهادی قانون می فروشی سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم نی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی روپوش برنتابد گر تاب روی این است پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش بس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۶ دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی عاشق چو قند باید بی چون و چند باید جانی بلند باید کان حضرتی است سامی هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن زنار روم گم کن در عشق زلف شامی در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است نادان علم اهل است دانای علم عامی از کوی بی نشانش زان سوی جهل و دانش وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی بر بام عشق بی تن دیدم چو ماه روشن بر در بمانده ام من زان شیوه های بامی گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من از شیوه ویم من مست شراب جامی آن چهره ی چو آتش در زیر زلف دلکش گردن ببسته جان خوش در حلقه های دامی گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۷ اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی چندین هزار خانه کی گشت از زمانه تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور در خاطر مهندس و اندر دل فلانی چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی تبریز شمس دین را از لطف لابه ای کن کز باغ بی زمانی در ما نگر زمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۸ مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی این کاهلان ره را در کار می کشانی ای عشق چون درآیی در عالم جدایی این بازماندگان را تا یار می کشانی کوری رهزنان را ایمن کنی جهان را دزدان شهر دل را بر دار می کشانی مکار را ببینی کورش کنی به مکری چون یار را ببینی در غار می کشانی بر تازیان چابک بندی تو زین زرین پالانیان بد را در بار می کشانی سوداییان ما را هر لحظه می نوازی بازاریان ما را بس زار می کشانی عشاق خارکش را گلزار می نمایی خودکام گل طرب را در خار می کشانی آن کو در آتش آید راهش دهی به آبی و آن کو دود به آبی در نار می کشانی موسی خاک رو را ره می دهی به عزت فرعون بوش جو را در عار می کشانی این نعل بازگونه بی چون و بی چگونه موسی عصاطلب را در مار می کشانی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۹ ای آنک جمله عالم از توست یک نشانی زخمت بر این نشانه آمد کنون تو دانی زخمی بزن دگر تو مرهم نخواهم از تو گر یک جهان نماند چه غم تو صد جهانی در شرح درنیایی چون شرح سر حقی در جان چرا نیایی چون جان جان جانی ماییم چون درختان صنع تو باد گردان خود کار باد دارد هر چند شد نهانی زان باد سبز گردیم زان باد زرد گردیم گر برگ را بریزی از میوه کی ستانی در نقش باغ پیش است در اصل میوه پیش است تو اولین گهر را آخر همی رسانی خواهم که از تو گویم وز جز تو دست شویم پنهان شوی و ما را در صف همی کشانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۰ رقصان شو ای قراضه کز اصل اصل کانی جویای هر چه هستی می دانک عین آنی خورشید رو نماید وز ذره رقص خواهد آن به که رقص آری دامن همی کشانی روزی کنار گیری ای ذره آفتابی سر بر برش نهاده این نکته را بدانی پیش آردت شرابی کای ذره درکش این را خوردی و محو گشتی در آفتاب جانی شد ذره آفتابی از خوردن شرابی در دولت تجلی از طعن لن ترانی ما میوه های خامیم در تاب آفتابت رقصی کنیم رقصی زیرا تو می پزانی احسنت ای پزیدن شاباش ای مزیدن از آفتاب جانی کو را نبود ثانی مخدوم شمس دینم شاهنشهی ز تبریز تسلیم توست جان ها ای جان و دل تو دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۱ در رنگ یار بنگر تا رنگ زندگانی بر روی تو نشیند ای ننگ زندگانی هر ذره ای دوان است تا زندگی بیابد تو ذره ای نداری آهنگ زندگانی گر ز آنک زندگانی بودی مثال سنگی خوش چشمه ها دویدی از سنگ زندگانی در آینه بدیدم نقش خیال فانی گفتم چه ای تو گفتا من زنگ زندگانی اندر حیات باقی یابی تو زندگان را وین باقیان کیانند دلتنگ زندگانی آن ها که اهل صلحند بردند زندگی را وین ناکسان بمانند در جنگ زندگانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۲ با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی رنجور و ناتوانم نایی مرا ببینی دیدی که سخت زردم پنداشتی که مردم آخر چگونه میرد آنک تواش قرینی یا سیدی و روحی حمت فلم تعدنی یا صحتی شفایی لم تستمع حنینی بس احتراز کردم صبر دراز کردم امروز ناز کردم با اصل نازنینی امشب چو مه برآید داوود جان بیاید ای رنج موم گردی گر برج آهنینی شب بنده را بپرسد وز بی گهی نترسد شب نیز مست گردد بی نقل و ساتکینی ای ناله چند ناله افزونتری ز ژاله بر بنده کمینه تو نیز در کمینی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۳ می زن سه تا که یک تا گشتم مکن دوتایی یا پرده رهاوی یا پرده رهایی بی زیر و بی بم تو ماییم در غم تو در نای این نوا زن کافغان ز بی نوایی قولی که در عراق است درمان این فراق است بی قول دلبری تو آخر بگو کجایی ای آشنای شاهان در پرده سپاهان بنواز جان ما را از راه آشنایی در جمع سست رایان رو زنگله سرایان کاری ببر به پایان تا چند سست رایی از هر دو زیرافکند بندی بر این دلم بند آن هر دو خود یکست و ما را دو می نمایی گر یار راست کاری ور قول راست داری در راست قول برگو تا در حجاز آیی در پرده حسینی عشاق را درآور وز بوسلیک و مایه بنمای دلگشایی از تو دوگاه خواهند تو چارگاه برگو تو شمع این سرایی ای خوش که می سرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۴ دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است این رنگ و نقش دام است مکر است و بی وفایی چون جان جان ندارد می دانک آن ندارد بس کس که جان سپارد در صورت فنایی گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی در شک و در قیاسی زین ها که می نمایی گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی ای همرهان و یاران گریید همچو باران تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۵ ای برده اختیارم تو اختیار مایی من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی گفتم غمت مرا کشت گفتا چه زهره دارد غم این قدر نداند کآخر تو یار مایی من باغ و بوستانم سوزیده خزانم باغ مرا بخندان کآخر بهار مایی گفتا تو چنگ مایی و اندر ترنگ مایی پس چیست زاری تو چون در کنار مایی گفتم ز هر خیالی درد سر است ما را گفتا ببر سرش را تو ذوالفقار مایی سر را گرفته بودم یعنی که در خمارم گفت ار چه در خماری نی در خمار مایی گفتم چو چرخ گردان والله که بی قرارم گفت ار چه بی قراری نی بی قرار مایی شکرلبش بگفتم لب را گزید یعنی آن راز را نهان کن چون رازدار مایی ای بلبل سحرگه ما را بپرس گه گه آخر تو هم غریبی هم از دیار مایی تو مرغ آسمانی نی مرغ خاکدانی تو صید آن جهانی وز مرغزار مایی از خویش نیست گشته وز دوست هست گشته تو نور کردگاری یا کردگار مایی از آب و گل بزادی در آتشی فتادی سود و زیان یکی دان چون در قمار مایی این جا دوی نگنجد این ما و تو چه باشد این هر دو را یکی دان چون در شمار مایی خاموش کن که دارد هر نکته تو جانی مسپار جان به هر کس چون جان سپار مایی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۶ هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی ای خواجه خانه بازآ بی گاه شد کجایی برگ قفس نداری جز ما هوس نداری یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده دل بر وفای ما نه در ما روی تو را به کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه زوتر از جمله باوفاتر آخر چه بی وفایی لطفت به کس نماند قدر تو کس نداند عشقت به ما کشاند زیرا به ما تو شایی گر چشم رفت خوابش از عاشقی و تابش بر ما بود جوابش ای جان مرتضایی گر شاه شمس تبریز پنهان شود به استیز در عشق او تو جان بیز تا جان شوی بقایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۷ آمد ز نای دولت بار دگر نوایی ای جان بزن تو دستی وی دل بکوب پایی تابان شده ست کانی خندان شده جهانی آراسته ست خوانی در می رسد صلایی بر بوی نوبهاری بر روی سبزه زاری در عشق خوش عذاری ما مست و های هایی او بحر و ما سحابی او گنج و ما خرابی در نور آفتابی ما همچو ذره هایی شوریده ام معافم بگذار تا بلافم مه را فروشکافم با نور مصطفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۸ ای چنگیان غیبی از راه خوش نوایی تشنه دلان خود را کردید بس سقایی جان تشنه ابد شد وین تشنگی ز حد شد یا ضربت جدایی یا شربت عطایی ای زهره مزین زین هر دو یک نوا زن یا پرده رهاوی یا پرده رهایی گر چنگ کژ نوازی در چنگ غم گدازی خوش زن نوا اگر نی مردی ز بی نوایی بی زخمه هیچ چنگی آب و نوا ندارد می کش تو زخمه زخمه گر چنگ بوالوفایی گر بگسلند تارت گیرند بر کنارت پیوند نو دهندت چندین دژم چرایی تو خود عزیز یاری پیوسته در کناری در بزم شهریاری بیرون ز جان و جایی خامش که سخت مستم بربند هر دو دستم ور نه قدح شکستم گر لحظه ای بپایی من پیر منبلانم بر خویش زخم رانم من مصلحت ندانم با ما تو برنیایی هم پاره پاره باشم هم خصم چاره باشم هم سنگ خاره باشم در صبر و بی نوایی از بس که تند و عاقم در دوزخ فراقم دوزخ ز احتراقم گیرد گریزپایی چون دید شور ما را عطار آشکارا بشکست طبل ها را در بزم کبریایی تبریز چون برفتم با شمس دین بگفتم بی حرف صد مقالت در وحدت خدایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶۹ بوی کباب داری تو نیز دل کبابی در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی ای خواجه ترک ره کن ما را حدیث شه کن بگشا دهان و اه کن گر مست آن شرابی دوشم نگار دلبر می داد جام از زر گفتا بکش تو دیگر گر مست نیم خوابی گفتم که برنخیزم گفتا که برستیزم هم بر سرت بریزم گر مستی و خرابی چون ریخت بر من آن را دیدم فنا جهان را عالم چو بحر جوشان من گشته مرغ آبی ای خواجه خشم بنشان سر را دگر مپیچان ما را چه جرم باشد گر ز آنک درنیابی سر اله گفتم در قعر چاه گفتم مه را سیاه گفتم چون محرم نقابی ای خواجه صدر عالی تا تو در این حوالی گه بسته سؤالی گه خسته جوابی ای شمس حق تبریز بستم دهان ازیرا هر دیده برنتابد نورت چو آفتابی