Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱ یا ساقی المدامه حی علی الصلا املا زجاجنا بحمیا فقد خلا جسمی زجاجتی و محیاک قهوتی یا کامل الملاحه و اللطف و العلا ما فاز عاشق بمحیاک ساعه الا و فی الصدود تلاشی من البلا الموت فی لقایک یا بدر طیب حاشاک بل لقاؤک امن من البلا لما تلا هواک صفاتا لمهجتی فیها حمایم یتلقین ما تلا اسقیتنی المدامه من طرفک البهی حتی جلا فؤادی من احسن الجلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲ یا من لواء عشقک لا زال عالیا قد خاب من یکون من العشق خالیا نادی نسیم عشقک فی انفس الوری احیاکم جلالی جل جلالیا الحب و الغرام اصول حیاتکم قد خاب من یظلل من الحب سالیا فی وجنه المحب سطور رقیمه طوبی لمن یصیر لمعناه تالیا یا عابسا تفرق فی الهم حاله بالله تستمع لمقالی و حالیا یا من اذل عقلک نفس الهوی تعی من ذله النفوس سریعا معالیا یا مهملا معیشته فی محبه اسکت کفی الا له معینا وکالیا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳ جاء الربیع مفتخرا فی جوارنا جاء الحبیب مبتسما وسط دارنا طیبوا و اکرموا و تعالوا التشربوا عند الحبیب مبتشرا فی عقارنا من رام مغنما و تصدی جواهرا فلیلزم الجواری وسط بحارنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴ اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا و هل اتیک حدیث جلا العقول جلا الست من یتمنی الخلود فی طرب الا انتبه و تیقظ فقد اتاک اتی یقر عینک بدر و فی جبینته سعاده و مرام و عزه و سنا و سکره لفؤادی من شمایله کانها ملات کاسنا و اسقانا عجایب ظهرت بین صفو غرته تلالات لسناه بمهجتی و صفا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵ اتاک عید وصال فلا تذق حزنا و نلت خیر ریاض فنعم ما سکنا و زال عنک فراق امر من صبر و محنه فتنتنا و خاب من فتنا فهز غصن سعود و کل جنا شجر فقر عینک منه و نعم ذاک جنا فطب تجوت من اصحاب قریه ظلمت و نال قلبک منهم شقاوه و عنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶ یا من بنا قصر الکمال مشیدا لا زال سعدا بالسعود مؤیدا هز القلوب و ردها بصدوده فغدا دماء العاشقین مبددا یا ساکنین محال العشق فی قلق تظنون ان العشق یترککم سدا لا و الذی حاز الملاحه و البها و لم یبق للعشاق حیلا و لا یدا و ذلک شمس الدین مولا و سیدا و تبریز منه کالفرادیس قد غدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷ ورد البشیر مبشرا ببشاره احیی الفؤاد عشیه بورودها فکان ارضا نورت بربیعها فکان شمسا اشرقت بخدودها یا طاعنی فی صبوتی و تهتکی انظر الی نار الهوی و وقودها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸ یا کالمینا یا حاکمینا یا مالکینا لا تظلمونا یا ذاالفضایل زهر الشمایل سیف الدلایل لا تظلمونا یا نعم ساقی حلو التلاقی مر الفراقٖ لا تظلمونا فی القلب بارق مثل الطوارق بین المشارق لا تظلمونا نادی المنادی فی کل وادی لا بالعنادٖ لا تظلمونا افدیک روحی عند الصبوحٖ یا ذا الفتوحٖ لا تظلمونا هذا فؤادی فی العشق بادی فی الحب عادی لا تظلمونا إسمع کلامی نومی جرامی عند الکرامٖ لا تظلمونا عشقی حصانی نحو المعانی هذا کفانی لا تظلمونا العشق حالٖ ملک و مالٖ نومی محال لا تظلمونا

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹ یا مخجل البدر اشرقنا بلالا یا ساقی الروح اسکرنا بصهبا لا تبخلن و اوفر راحنا مددا حتی تنادم فی اخذ و اعطا دعنا ینافس فی الصهباء من سکر بالسکر یذهل عن وصف و اسما خوابی الغیب قد املاتها مددا راحا یطهر عن شح و شحنا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰ بی یار مهل ما را بی یار مخسب امشب زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم این بار ببین چونیم این بار مخسب امشب ای طوق هوای تو اندر همه گردن ها ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب صیدیم به شست غم شوریده و مست غم ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب ای سرو گلستان را وی ماه شبستان را این ماه پرستان را مازار مخسب امشب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱ ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب وز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب هر جا که بپری تو ویران شود آن مجلس ای خواب در این مجلس تا درنپری امشب امشب به جمال او پرورده شود دیده ای چشم ز بی خوابی تا غم نخوری امشب و اللیل اذا یغشی ای خواب برو حاشا تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب گر خلق همه خفتند ای دل تو بحمدالله گر دوش نمی خفتی امشب بتری امشب با ماه که همخویم تا روز سخن گویم کای مونس مشتاقان صاحب نظری امشب شد ماه گواه من استاره سپاه من وز ناوک استاره ای مه سپری امشب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲ زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب زان نور همه عالم هر شیوه همی نالم تا بشنود احوالم ای دوست مخسب امشب گاهی به پریشانی گاهی به پشیمانی زین عیش همی مانی ای دوست مخسب امشب یک روز تو گر خواری یک روز تو مرداری از ما چه خبر داری ای دوست مخسب امشب بیرون شو از این هر دو بیگانه شو ای مردو قم قد ضحک الورد ای دوست مخسب امشب از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم شمس الحق تبریزم ای دوست مخسب امشب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳ مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب ای باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴ بریده شد از این جوی جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب از آن آبی که چشمه خضر و الیاس ندیدست و نبیند آن چنان آب زهی سرچشمه ای کز فر جوشش بجوشد هر دمی از عین جان آب چو باشد آب ها نان ها برویند ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب برای لقمه ای نان چون گدایان مریز از روی فقر ای میهمان آب سراسر جمله عالم نیم لقمه ست ز حرص نیم لقمه شد نهان آب زمین و آسمان دلو و سبویند برون ست از زمین و آسمان آب تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود که تا بینی روان از لامکان آب رهد ماهی جان تو از این حوض بیاشامد ز بحر بی کران آب در آن بحری که خضرانند ماهی در او جاوید ماهی جاودان آب از آن دیدار آمد نور دیده از آن بام ست اندر ناودان آب از آن باغ ست این گل های رخسار از آن دولاب یابد گلستان آب از آن نخل ست خرماهای مریم نه ز اسباب ست و زین ابواب آن آب روان و جانت آنگه شاد گردد کز این جا سوی تو آید روان آب مزن چوبک دگر چون پاسبانان که هست این ماهیان را پاسبان آب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵ الا ای روی تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بی گه گشت بشتاب مرا در سایه ات ای کعبه جان به هر مسجد ز خورشیدست محراب غلط گفتم که اندر مسجد ما برون در بود خورشید بواب از این هفت آسیا ما نان نجوییم ننوشیم آب ما زین سبز دولاب مسبب اوست اسباب جهان را چه باشد تار و پود لاف اسباب ز مستی در هزاران چه فتادیم برون مان می کشد عشقش به قلاب چه رونق دارد از تو مجلس جان زهی چشم و چراغ جان اصحاب بخندد باغ دل زان سرو مقبل بجوشد خون ما زین شاخ عناب فتوح اندر فتوح اندر فتوحی توی مفتاح و حق مفتاح ابواب ز نفط انداز عشق آتشینت زمین و آسمان لرزان چو سیماب بر مستانش آید می به دعوی خلق گردد برانندش به مضراب خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی که آن خوبی نمی گنجد در القاب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶ مخسب ای یار مهمان دار امشب که تو روحی و ما بیمار امشب برون کن خواب را از چشم اسرار که تا پیدا شود اسرار امشب اگر تو مشترییی گرد مه گرد بگرد گنبد دوار امشب شکار نسر طایر را به گردون چو جان جعفر طیار امشب تو را حق داد صیقل تا زدایی ز هجران ازرق زنگار امشب بحمدالله که خلقان جمله خفتند و من بر خالقم بر کار امشب زهی کر و فر و اقبال بیدار که حق بیدار و ما بیدار امشب اگر چشمم بخسبد تا سحرگه ز چشم خود شوم بیزار امشب اگر بازار خالی شد تو بنگر به راه کهکشان بازار امشب شب ما روز آن استارگان ست که درتابید در دیدار امشب اسد بر ثور برتازد به جمله عطارد برنهد دستار امشب زحل پنهان بکارد تخم فتنه بریزد مشتری دینار امشب خمش کردم زبان بستم ولیکن منم گویای بی گفتار امشب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۷ ای در غم تو به سوز و یارب بگریسته آسمان همه شب گر چرخ بگرید و بخندد آن جذبه خاک باشد اغلب از بس که بریخت اشک بر خاک شد خاک ز اشک او مطیب از گریه آسمان درآمد صد باغ به خنده مذهب من بودم و چرخ دوش گریان او را و مرا یکی ست مذهب از گریه آسمان چه روید گل ها و بنفشه مرطب وز گریه عاشقان چه روید صد مهر درون آن شکرلب آن چشم به گریه می فشارد تا بفشارد نگار غبغب این گریه ابر و خنده خاک از بهر من و تو شد مرکب وین گریه ما و خنده ما از بهر نتیجه شد مرتب خاموش کن و نظاره می کن اندر طلب جهان و مطلب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸ آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب از درون سو کاه تاب و از برون سو ماهتاب چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دام دزدان در ضمیر و رمز شاهان در خطاب عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل تا نمانی ز آب و گل مانند خر اندر خلاب چون به سگ نان افکنی سگ بو کند آنگه خورد سگ نه ای شیری چه باشد بهر نان چندین شتاب در هر آن مردار بینی رنگکی گویی که جان جان کجا رنگ از کجا جان را بجو جان را بیاب تو سؤال و حاجتی دلبر جواب هر سؤال چون جواب آید فنا گردد سؤال اندر جواب از خطابش هست گشتی چون شراب از سعی آب وز شرابش نیست گشتی همچو آب اندر شراب او ز نازش سر کشیده همچو آتش در فروغ تو ز خجلت سر فکنده چون خطا پیش صواب گر خزان غارتی مر باغ را بی برگ کرد عدل سلطان بهار آمد برای فتح باب برگ ها چون نامه ها بر وی نبشته خط سبز شرح آن خط ها بجو از عنده ام الکتاب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹ یا وصال یار باید یا حریفان را شراب چونک دریا دست ندهد پای نه در جوی آب آن حریفان چو جان و باقیان جاودان در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب همرهان آب حیوان خضریان آسمان زندگی هر عمارت گنج های هر خراب آب یار نور آمد این لطیف و آن ظریف هر دو غمازند لیکن نی ز کین بل ز احتساب آب اندر طشت و یا جو چون ز کف جنبان شود نور بر دیوار هم آغاز گیرد اضطراب عرق جنسیت برادر جون قیامت می کند خود تو بنگر من خموشم وهو اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰ کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب وآن حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب گرچه از شمع تو می سوخت چو پروانه دلم گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب شب به پیش رخ چون ماه تو چادر می بست من چو مه چادر شب می بدریدم همه شب جان ز ذوق تو چو گربه لب خود می لیسید من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب سینه چون خانه زنبور پر از مشغله بود کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب دام شب آمد جان های خلایق بربود چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب آنکه جان ها چو کبوتر همه در حکم وی اند اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱ هله صدر و بدر عالم منشین مخسب امشب که براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب چو طریق بسته بودست و طمع گسسته بودست تو برآ بر آسمان ها بگشا طریق و مذهب نفسی فلک نیاید دو هزار در گشاید چو امیر خاص اقرا به دعا گشاید آن لب سوی بحر رو چو ماهی که بیافت در شاهی چو بگوید او چه خواهی تو بگو الیک ارغب چو صریر تو شنیدم چو قلم به سر دویدم چو به قلب تو رسیدم چه کنم صداع قالب ز سلام خوش سلامان بکشم ز کبر دامان که شده ست از سلامت دل و جان ما مطیب ز کف چنین شرابی ز دم چنین خطابی عجب ست اگر بماند به جهان دلی مودب ز غنای حق برسته ز نیاز خود برسته به مشاغل اناالحق شده فانی ملهب بکش آب را از این گل که تو جان آفتابی که نماند روح صافی چو شد او به گل مرکب صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب دو جهان ز نفخ صورت چو قیامتست پیشم سوی جان مزلزلست و سوی جسمیان مرتب به سخن مکوش کاین فر ز دلست نی ز گفتن که هنر ز پای یابید و ز دم دید ثعلب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲ در هوایت بی قرارم روز و شب سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان می خواستند جان و دل را می سپارم روز و شب تا نیابم آن چه در مغز منست یک زمانی سر نخارم روز و شب تا که عشقت مطربی آغاز کرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب می زنی تو زخمه و بر می رود تا به گردون زیر و زارم روز و شب ساقیی کردی بشر را چل صبوح زان خمیر اندر خمارم روز و شب ای مهار عاشقان در دست تو در میان این قطارم روز و شب می کشم مستانه بارت بی خبر همچو اشتر زیر بارم روز و شب تا بنگشایی به قندت روزه ام تا قیامت روزه دارم روز و شب چون ز خوان فضل روزه بشکنم عید باشد روزگارم روز و شب جان روز و جان شب ای جان تو انتظارم انتظارم روز و شب تا به سالی نیستم موقوف عید با مه تو عیدوارم روز و شب زان شبی که وعده کردی روز وصل روز و شب را می شمارم روز و شب بس که کشت مهر جانم تشنه است ز ابر دیده اشکبارم روز و شب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳ مجلسی خوش کن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بکوب این ننالد تا نکوبی بر رگش وان دگر در نفی و در سوزست خوب مجلسی پرگرد بر خاشاک فکر خیز ای فراش فرش جان بروب تا نسوزی بوی ندهد آن بخور تا نکوبی نفع ندهد این حبوب نیر اعظم بدان شد آفتاب کو در آتش خانه دارد بی لغوب ماه از آن پیک و محاسب می شود کو نیاساید ز سیران و رکوب عود خلقانند این پیغمبران تا رسدشان بوی علام الغیوب گر به بو قانع نه ای تو هم بسوز تا که معدن گردی ای کان عیوب چون بسوزی پر شود چرخ از بخور چون بسوزد دل رسد وحی القلوب حد ندارد این سخن کوتاه کن گرچه جان گلستان آمد جنوب صاحب العودین لا تهملهما حرقن ذا حرکن ذا للکروب من یلج بین السکاری لا یفق من یذق من راح روح لا یتوب اغتنم بالراح عجل و استعد من خمار دونه شق الجیوب این تنجو ان سلطان الهوی جاذب العشاق جبار طلوب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴ هیچ می دانی چه می گوید رباب ز اشک چشم و از جگرهای کباب پوستی ام دور مانده من ز گوشت چون ننالم در فراق و در عذاب چوب هم گوید بدم من شاخ سبز زین من بشکست و بدرید آن رکاب ما غریبان فراقیم ای شهان بشنوید از ما الی الله المآب هم ز حق رستیم اول در جهان هم بدو وا می رویم از انقلاب بانگ ما همچون جرس در کاروان یا چو رعدی وقت سیران سحاب ای مسافر دل منه بر منزلی که شوی خسته به گاه اجتذاب زانک از بسیار منزل رفته ای تو ز نطفه تا به هنگام شباب سهل گیرش تا به سهلی وارهی هم دهی آسان و هم یابی ثواب سخت او را گیر کو سختت گرفت اول او و آخر او او را بیاب خوش کمانچه می کشد کان تیر او در دل عشاق دارد اضطراب ترک و رومی و عرب گر عاشق است همزبان اوست این بانگ صواب باد می نالد همی خواند تو را که بیا اندر پیم تا جوی آب آب بودم باد گشتم آمدم تا رهانم تشنگان را زین سراب نطق آن بادست کآبی بوده است آب گردد چون بیندازد نقاب از برون شش جهت این بانگ خاست کز جهت بگریز و رو از ما متاب عاشقا کمتر ز پروانه نه ای کی کند پروانه ز آتش اجتناب شاه در شهرست بهر جغد من کی گذارم شهر و کی گیرم خراب گر خری دیوانه شد نک کیر گاو بر سرش چندان بزن کاید لباب گر دلش جویم خسیش افزون شود کافران را گفت حق ضرب الرقاب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵ آواز داد اختر بس روشن ست امشب گفتم ستارگان را مه با منست امشب بررو به بام بالا از بهر الصلا را گل چیدن ست امشب می خوردن ست امشب تا روز دلبر ما اندر برست چون دل دستش به مهر ما را در گردن ست امشب تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست تا روز چنگیان را تن تن تن ست امشب تا روز ساغر می در گردش است و بخشش تا روز گل به خلوت با سوسن ست امشب امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم شادی آنکه ماهت بر روزن ست امشب داوود وار ما را آهن چو موم گردد که آهن رباست دلبر دل آهن ست امشب بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد کان زار ترس دیده در مأمن ست امشب بر روی چون زر من ای بخت بوسه می ده کاین زر گاز دیده در معدن ست امشب آن کاو به مکر و دانش می بست راه ما را پالان خر بر او نه کاو کودن ست امشب شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین وآن نیزه درازش چون سوزن ست امشب خرگاه عنکبوت است آن قلعه حصینش برگستوان و خودش چون روغن ست امشب خاموش کن که طامع الکن بود همیشه با او چه بحث داری کاو الکن ست امشب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶ رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب بنشین میان مستان اینک مه و کواکب آن روز پرعجایب وان محشر قیامت گشته ست پیش حسنت مستغرق عجایب چون طیبات خواندی بر طیبین فشاندی طیب تر از تو کی بود ای معدن اطایب جان را ز تست هر دم سلطانیی مسلم این شکر از کی گویم از شاه یا ز صاحب در جیب خاک کردی ارواح پاک جیبان سر کرده در گریبان چون صوفیان مراقب عشق تو چون درآمد اندیشه مرد پیشش عشق تو صبح صادق اندیشه صبح کاذب ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران چون وصل گوش داری زان کس که نیست غایب جان چیست فقر و حاجت جان بخش کیست جز تو ای قبله حوایج معشوقه مطالب نک نقد شد قیامت اینک یکی علامت طالع شد آفتابت از جانب مغارب درکش رمیدگان را محنت رسیدگان را زان جذبه های جانی ای جذبه تو غالب تا بیند این دو دیده صبح خدا دمیده دام طلب دریده مطلوب گشته طالب عشق و طلب چه باشد آیینه تجلی نقش و حسد چه باشد آیینه معایب کو بلبل چمن ها تا گفتمی سخن ها نگذشت بر دهان ها یا دست هیچ کاتب نه از نقش های صورت نه از صاف و نه از کدورت نه از ماضی و نه حالی نه از زهد نه از مراتب عقلم برفت از جا باقیش را تو فرما ای از درت نرفته کس ناامید و غایب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷ کار همه محبان همچون زرست امشب جان همه حسودان کور و کرست امشب دریای حسن ایزد چون موج می خرامد خاک ره از قدومش چون عنبر ست امشب دایم خوشیم با وی اما به فضل یزدان ما دیگریم امشب او دیگرست امشب امشب مخسب ای دل می ران به سوی منزل کان ناظر نهانی بر منظر ست امشب پهلو منه که یاری پهلوی تست آری برگیر سر که این سر خوش زان سرست امشب چون دستگیر آمد امشب بگیر دستی رقصی که شاخ دولت سبز و ترست امشب والله که خواب امشب بر من حرام باشد کاین جان چو مرغ آبی در کوثر ست امشب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸ خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب تا سجده های شکر کند پیشت آفتاب دامان تو گرفتم و دستم بتافتی هین دست درکشیدم روی از وفا متاب گفتی مکن شتاب که آن هست فعل دیو دیو او بود که می نکند سوی تو شتاب یا رب کنم ببینم بر درگه نیاز چندین هزار یا رب مشتاق آن جواب از خاک بیشتر دل و جان های آتشین مستسقیانه کوزه گرفته که آب آب بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب وقتی که او سبک شود آن باد پای اوست لنگانه برجهد دو سه گامی پی سحاب تا خنده گیرد از تک آن لنگ برق را و اندر شفاعت آید آن رعد خوش خطاب با ساقیان ابر بگوید که برجهید کز تشنگان خاک بجوشید اضطراب گیرم که من نگویم آخر نمی رسد اندر مشام رحمت بوی دل کباب پس ساقیان ابر همان دم روان شوند با جره و قنینه و با مشک پرشراب خاموش و در خراب همی جوی گنج عشق کاین گنج در بهار برویید از خراب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹ واجب کند چو عشق مرا کرد دل خراب کاندر خرابه دل من آید آفتاب از پای درفتاده ام از شرم این کرم کان شه دعام گفت همو کرد مستجاب بس چهره کو نمود مرا بهر ساکنی گفتم که چهره دیدم و آن بود خود نقاب از نور آن نقاب چو سوزید عالمی یا رب چگونه باشد آن شاه بی حجاب بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم واگشت و لقمه کرد و مرا خورد چون عقاب برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب آن را که لقمه های بلاها گوار نیست زانست کو ندید گوارش از این شراب زین اعتماد نوش کنند انبیا بلا زیرا که هیچ وقت نترسد ز آتش آب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۰ بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خواب آورد آتشی که نمیرد به هیچ آب بنگر به خانه تن و بنگر به جان من از جام عشق او شده این مست و آن خراب میر شرابخانه چو شد با دلم حریف خونم شراب گشت ز عشق و دلم کباب چون دیده پر شود ز خیالش ندا رسد احسنت ای پیاله و شاباش ای شراب دریای عشق را دل من دید ناگهان از من بجست در وی و گفتا مرا بیاب خورشیدروی مفخر تبریز شمس دین اندر پیش دوان شده دل های چون سحاب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱ زشت کسی کو نشد مسخره یار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بکوب مسخره باد گشت هر چه درختست و کشت و آنچ کشد سر ز باد خار بود خشک و چوب هر چه ز اجزای تو رو ننهد سر کشد پای بزن بر سرش هین سر و پایش بکوب چونک نخواهی رهید از دم هر گول گیر خاک کسی شو کز او چاره ندارد قلوب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲ به جان تو که مرو از میان کار مخسب ز عمر یک شب کم گیر و زنده دار مخسب هزار شب تو برای هوای خود خفتی یکی شبی چه شود از برای یار مخسب برای یار لطیفی که شب نمی خسبد موافقت کن و دل را بدو سپار مخسب بترس از آن شب رنجوریی که تو تا روز فغان و یارب و یارب کنی به زار مخسب شبی که مرگ بیاید قنق کرک گوید به حق تلخی آن شب که ره سپار مخسب از آن زلازل هیبت که سنگ آب شود اگر تو سنگ نه ای آن به یاد آر مخسب اگر چه زنگی شب سخت ساقی چستست مگیر جام وی و ترس از آن خمار مخسب خدای گفت که شب دوستان نمی خسبند اگر خجل شده ای زین و شرمسار مخسب بترس از آن شب سخت عظیم بی زنهار ذخیره ساز شبی را و زینهار مخسب شنیده ای که مهان کام ها به شب یابند برای عشق شهنشاه کامیار مخسب چو مغز خشک شود تازه مغزیت بخشد که جمله مغز شوی ای امیدوار مخسب هزار بارت گفتم خموش و سودت نیست یکی بیار و عوض گیر صد هزار مخسب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳ رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب که ابر را عربان نام کرده اند رباب چنانک ابر سقای گل و گلستانست رباب قوت ضمیرست و ساقی الباب در آتشی بدمی شعله ها برافروزد بجز غبار نخیزد چو دردمی به تراب رباب دعوت بازست سوی شه بازآ به طبل باز نیاید به سوی شاه غراب گشایش گره مشکلات عشاقست چو مشکلیش نباشد چه درخورست جواب جواب مشکل حیوان گیاه آمد و کاه که تخم شهوت او شد خمیرمایه خواب خر از کجا و دم عشق عیسوی ز کجا که این گشاد ندادش مفتح الابواب که عشق خلعت جانست و طوق کرمنا برای ملک وصال و برای رفع حجاب به بانگ او همه دل ها به یک مهم آیند ندای رب برهاند ز تفرقه ارباب ز عشق کم گو با جسمیان که ایشان را وظیفه خوف و رجا آمد از ثواب و عقاب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴ تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب برو که عشق و غم او نصیب ماست بخسب ز آفتاب غم یار ذره ذره شدیم تو را که این هوس اندر جگر نخاست بخسب به جست و جوی وصالش چو آب می پویم تو را که غصه آن نیست کو کجاست بخسب طریق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و ریاست بخسب صباح ماست صبوحش عشای ما عشوه ش تو را که رغبت لوت و غم عشاست بخسب ز کیمیاطلبی ما چو مس گدازانیم تو را که بستر و همخوابه کیمیاست بخسب چو مست هر طرفی می فتی و می خیزی که شب گذشت کنون نوبت دعاست بخسب قضا چو خواب مرا بست ای جوان تو برو که خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب به دست عشق درافتاده ایم تا چه کند چو تو به دست خودی رو به دست راست بخسب منم که خون خورم ای جان توی که لوت خوری چو لوت را به یقین خواب اقتضاست بخسب من از دماغ بریدم امید و از سر نیز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب لباس حرف دریدم سخن رها کردم تو که برهنه نه ای مر تو را قباست بخسب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵ چشم ها وا نمی شود از خواب چشم بگشا و جمع را دریاب بنگر آخر که بی قرار شدست چشم در چشم خانه چون سیماب گشت شب دیر و خلق افتادند چون ستاره میانه مهتاب هم سیاهی و هم سپیدی چشم از می خواب هر دو گشت خراب جمله اندیشه ها چو برگ بریخت گرد بنشست بر همه اسباب عقل شد گوشه ای و می گوید عقل اگر آن تست هین دریاب بنگی شب نگر که چون دادست جمله خلق را از این بنگاب چشم در عین و غین افتادست کار بگذشت از سؤال و جواب آن سواران تیزاندیشه همه ماندند چون خران به خلاب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶ چونک درآییم به غوغای شب گرد برآریم ز دریای شب خواب نخواهد بگریزد ز خواب آنک بدیدست تماشای شب بس دل پرنور و بسی جان پاک مشتغل و بنده و مولای شب شب تتق شاهد غیبی بود روز کجا باشد همتای شب پیش تو شب هست چو دیگ سیاه چون نچشیدی تو ز حلوای شب دست مرا بست شب از کسب و کار تا به سحر دست من و پای شب راه درازست برانیم تیز ما به درازا و به پهنای شب روز اگر مکسب و سوداگریست ذوق دگر دارد سودای شب مفخر تبریز توی شمس دین حسرت روزی و تمنای شب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷ یار آمد به صلح ای اصحاب ما لکم قاعدین عند الباب نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار یا اولی الالباب آفتاب جمال سینه گشاد فاخلعوا فی شعاعه الاثواب ادب عشق جمله بی ادبیست أمة العشق عشقهم آداب باده عشق ننگ و نام شکست لا ریوسا تری و لا اذناب لذت عشق با دماغ آمیخت کامتزاج العبید بالارباب دختران ضمیر سرمستند وسط روض القلوب و الدولاب گر شما محرم ضمیر نه اید فاسیلوهن من وراء حجاب شمس تبریز جام عشق از تو و خذ الکبد للشراب کباب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸ علونا سماء الود من غیر سلم و هل یهتدی نحو السماء النوایب ایعلرا ظلام الکون نور و دادنا و قد جاوز الکونین هذا عجایب فان فارق الایام بین جسومنا فوالله ان القلب ما هو غایب فقلبی خفیف الظعن نحو احبتی و ان ثقلت عن ظعنهن الترایب علیکم سلامی من صمیم سریرتی فانی کقلبی او سلامی لایب و کیف یتوب القلب عن ذنب ودکم فقلبی مدا عما خلاکم لنایب حواب لمن قد قال عابد بعله اری البعل قد بالت علیه الثعالب جواب نصیرالدین لیث فضایل اری الود قد بالت علیه الارانب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹ امسی و اصبح بالجوی اتعذب قلبی علی نار الهوی یتقلب ان کنت تهجرنی تهذبنی به انت النهی و بلاک لا اتهذب ما بال قلبک قد قسی فالی متی ابکی و مما قد جری اتعتب مما احب بان اقول فدیتکم احیی بکم و قتیلکم اتلقب و اشرتم بالصبر لی متسلیا ما هکذی عشقوا به لا تحسبوا ما عشت فی هذا الفراق سویعه لو لا لقاؤک کل یوم ارقب انی اتوب مناجیا و منادیا فانا المسی بسیدی و المذنب تبریز جل به شمس دین سیدی ابکی دما مما جنیت و اشرب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۰ ابشروا یا قوم هذا فتح باب قد نجوتم من شتاب الاغتراب افرحوا قد جاء میقات الرضا من حبیب عنده ام الکتاب قال لا تأسوا علی ما فاتکم اذ بدی بدر خروق اللحجاب ذا مناخ اوقفوا بعراننا ذا نعیم لیس یحصیه الحساب ان فی عتب الهوی الف الوفا ان فی صمت الولا لطف الخطاب قد سکتنا فافهموا سر السکوت یا کرام الله اعلم بالصواب

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱ آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده ست تا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر می زده ست چرخ و زمین گریان شده وز ناله اش نالان شده دم های او سوزان شده گویی که در آتشکده ست بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده ست چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده ست صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی زین واقعه در شهر ما هر گوشه ای صد عربده ست نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده ست گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی نی خون کس را ریخته ست نی مال کس را بستده ست آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده ست تو عشق را چون دیده ای از عاشقان نشنیده ای خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده ست ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا کاین روح باکار و کیا بی تابش تو جامدست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲ آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل تا که کنار گیرمت خوش خوش و می فشانمت آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت آمده ام که بوسه ای از صنمی ربوده ای بازبده به خوشدلی خواجه که واستانمت گل چه بود که کل تویی ناطق امر قل تویی گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت جان و روان من تویی فاتحه خوان من تویی فاتحه شو تو یک سری تا که به دل بخوانمت صید منی شکار من گرچه ز دام جسته ای جانب دام باز رو ور نروی برانمت شیر بگفت مر مرا نادره آهوی برو در پی من چه می دوی تیز که بردرانمت زخم پذیر و پیش رو چون سپر شجاعتی گوش به غیر زه مده تا چو کمان خمانمت از حد خاک تا بشر چند هزار منزلست شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت هیچ مگو و کف مکن سر مگشای دیگ را نیک بجوش و صبر کن زانک همی پزانمت نی که تو شیرزاده ای در تن آهوی نهان من ز حجاب آهوی یک رهه بگذرانمت گوی منی و می دوی در چوگان حکم من در پی تو همی دوم گرچه که می دوانمت

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳ آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت وان نفسی که بیخودی یار چه کار آیدت آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه ای وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت آن نفسی که باخودی بسته ابر غصه ای وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت آن نفسی که باخودی یار کناره می کند وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده ای وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت جمله بی قراریت از طلب قرار توست طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت جمله بی مرادیت از طلب مراد توست ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آیدت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴ درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت درآ تا خانه هستی بپردازم همین ساعت صلا زن پاکبازی را رها کن خاک بازی را که یک جان دارم و خواهم که دربازم همین ساعت کمان زه کن خدایا نه که تیر قاب قوسینی که وقت آمد که من جان را سپر سازم همین ساعت چو بر می آید این آتش فغان می خیزد از عالم امانم ده امانم ده که بگدازم همین ساعت جهان از ترس می درد و جان از عشق می پرد که مرغان را به رشک آرم ز پروازم همین ساعت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵ که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا که تا دل ها خنک گردد که دل ها سخت بریانست نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست که این سو عاشقان باری چو عود کهنه می سوزد و آن معشوق نادرتر کز او آتش فروزانست خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت مگیر آشفته می گویم که جان بی تو پریشانست تو مستان را نمی گیری پریشان را نمی گیری خنک آن را که می گیری که جانم مست ایشانست اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست بخندد چشم مریخش مرا گوید نمی ترسی نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم هزاران جان همی بخشد چه شد گر خصم یک جانست منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست که جان ذره ست و او کیوان که جان میوه ست و او بستان که جان قطره ست و او عمان که جان حبه ست و او کانست سخن در پوست می گویم که جان این سخن غیبست نه در اندیشه می گنجد نه آن را گفتن امکانست خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶ حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی آلت صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون فریادکنان پیشت کای معطی بی حاجت انگشتری حاجت مهریست سلیمانی رهنست به پیش تو از دست مده صحبت بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی کاو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در این حضرت ای عشق توی کلی هم تاجی و هم غلی هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت از نیست برآوردی ما را جگری تشنه بردوخته ای ما را بر چشمه این دولت خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند در جزو ببین کل را این باشد اهلیت در غوره ببین می را در نیست ببین شیء را ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید خاکی ز کجا یابد بی روح سر و سبلت کف می زن و زین می دان تو منشاء هر بانگی کاین بانگ دو کف نبود بی فرقت و بی وصلت خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷ از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست کز غیرت لطف آن جان در قلقی مانده ست بنوشته بر آن دفتر حرفی ز شکر خوشتر از خجلت آن حرفش مه در عرقی مانده ست عمر ابدی تابان اندر ورق بستان نی خوف ز تحویلی نی جای دقی مانده ست نامش ورقی بوده ملک ابد اندر وی اسرار همه پاکان آن جا شفقی مانده ست پیچیده ورق بر وی نوری ز خداوندی شمس الحق تبریزی روشن حدقی مانده ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸ بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت پرباد چرا نبود سرمست چنین دولت هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری صد رطل درآشامم بی ساغر و بی آلت مرغان هوایی را بازان خدایی را از غیب به دست آرم بی صنعت و بی حیلت خود از کف دست من مرغان عجب رویند می از لب من جوشد در مستی آن حالت آن دانه آدم را کز سنبل او باشد بفروشم جنت را بر جان نهم جنت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹ بیایید بیایید که گلزار دمیده ست بیایید بیایید که دلدار رسیده ست بیارید به یک بار همه جان و جهان را به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده ست بر آن زشت بخندید که او ناز نماید بر آن یار بگریید که از یار بریده ست همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده ست چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت مگر نامه اعمال ز آفاق پریده ست بکوبید دهل ها و دگر هیچ مگویید چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده ست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰ بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگس مخمور مرا دید بگریختم از خانه خمار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد آن کس که در انبوهی اسرار مرا یافت ای مژده که آن غمزه غماز مرا جست وی بخت که آن طره طرار مرا یافت دستار ربود از سر مستان به گروگان دستار برو گوشه دستار مرا یافت من از کف پا خار همی کردم بیرون آن سرو دو صد گلشن و گلزار مرا یافت از گلشن خود بر سر من یار گل افشاند وان بلبل وان نادره تکرار مرا یافت من گم شدم از خرمن آن ماه چو کیله امروز مه اندر بن انبار مرا یافت از خون من آثار به هر راه چکیدست اندر پی من بود به آثار مرا یافت چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان آن شیر گه صید به کهسار مرا یافت آن کس که به گردون رود و گیرد آهو با صبر و تأنی و به هنجار مرا یافت در کام من این شست و من اندر تک دریا صاید به سررشته جرار مرا یافت جامی که برد از دلم آزار به من داد آن لحظه که آن یار کم آزار مرا یافت این جان گران جان سبکی یافت و بپرید کان رطل گران سنگ سبکسار مرا یافت امروز نه هوش است و نه گوش است و نه گفتار کان اصل هر اندیشه و گفتار مرا یافت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱ زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست دیوانه شدم بر سر دیوانه قلم نیست از دور ببینی تو مرا شخص رونده آن شخص خیالست ولی غیر عدم نیست پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست من بی من و تو بی تو درآییم در این جو زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست این جوی کند غرقه ولیکن نکشد مرد کو آب حیاتست و به جز لطف و کرم نیست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲ این خانه که پیوسته در او بانگ چغانه ست از خواجه بپرسید که این خانه چه خانه ست این صورت بت چیست اگر خانه کعبه ست وین نور خدا چیست اگر دیر مغانه ست گنجی ست در این خانه که در کون نگنجد این خانه و این خواجه همه فعل و بهانه ست بر خانه منه دست که این خانه طلسم ست با خواجه مگویید که او مست شبانه ست خاک و خس این خانه همه عنبر و مشک ست بانگ در این خانه همه بیت و ترانه ست فی الجمله هر آن کس که در این خانه رهی یافت سلطان زمین ست و سلیمان زمانه ست ای خواجه یکی سر تو از این بام فروکن کاندر رخ خوب تو ز اقبال نشانه ست سوگند به جان تو که جز دیدن رویت گر ملک زمین ست فسون ست و فسانه ست حیران شده بستان که چه برگ و چه شکوفه ست واله شده مرغان که چه دام ست و چه دانه ست این خواجه چرخ ست که چون زهره و ماه ست وین خانه عشق است که بی حد و کرانه ست چون آینه جان نقش تو در دل بگرفته ست دل در سر زلف تو فرورفته چو شانه ست در حضرت یوسف که زنان دست بریدند ای جان تو به من آی که جان آن میانه ست مستند همه خانه کسی را خبری نیست از هر کی درآید که فلان ست و فلانه ست شوم ست بر آستانه مشین خانه درآ زود تاریک کند آنک ورا جاش ستانه ست مستان خدا گرچه هزارند یکی اند مستان هوا جمله دوگانه ست و سه گانه ست در بیشه شیران رو وز زخم میندیش که اندیشه ترسیدن اشکال زنانه ست کان جا نبود زخم همه رحمت و مهر ست لیکن پس در وهم تو ماننده فانه ست در بیشه مزن آتش و خاموش کن ای دل درکش تو زبان را که زبان تو زبانه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳ اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست تو ابر در او کش که به جز خصم قمر نیست ای خشک درختی که در آن باغ نرسته ست وی خوار عزیزی که در این ظل شجر نیست بسکل ز جز این عشق اگر در یتیمی زیرا که جز این عشق تو را خویش و پدر نیست در مذهب عشاق به بیماری مرگست هر جان که به هر روز از این رنج بتر نیست در صورت هر کس که از آن رنگ بدیدی می دان تو به تحقیق که از جنس بشر نیست هر نی که بدیدی به میانش کمر عشق تنگش تو به بر گیر که جز تنگ شکر نیست شمس الحق تبریز چو در دام کشیدت منگر به چپ و راست که امکان حذر نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴ از اول امروز حریفان خرابات مهمان توند ای شه و سلطان خرابات امروز چه روزست بگو روز سعادت این قبله دل کیست بگو جان خرابات هرگز دل عشاق به فرمان کسی نیست کاو مست خرابست به فرمان خرابات صد زهره ز اسرار به آواز درآمد کز ابر برآ ای مه تابان خرابات ما از لب و دندان اجل هیچ نترسیم چون زنده شدیم از بت خندان خرابات بر گاو نهد رخت و به عشق آید جان مست کاین رخت گرو کن بر دربان خرابات هر جان که به شمس الحق تبریز دهد دل او کافر خویش است و مسلمان خرابات

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵ همه خوف آدمی را از درونست ولیکن هوش او دایم برونست برون را می نوازد همچو یوسف درون گرگی ست کاو در قصد خونست بدرد زهره او گر ببیند درون را کاو به زشتی شکل چونست بدان زشتی به یک حمله بمیرد ولیکن آدمی او را زبونست الف گشته ست نون می بایدش ساخت که تا گردد الف چیزی که نونست اگر نه خود عنایات خداوند بدیده ستی چه امکان سکون ست نه عالم بد نه آدم بد نه روحی که صافی و لطیف و آبگون ست که او را بود حکم و پادشاهی نپنداری که این کار از کنونست نمی گویم که در تقدیر شه بود حقیقت بود و صد چندین فزونست خداوندی شمس الدین تبریز ورای هفت چرخ نیلگونست به زیر ران او تقدیر رامست اگر چه نیک تندست و حرونست چو عقل کل بویی برد از وی شب و روز از هوس اندر جنونست که پیش همت او عقل دیده ست که همت های عالی جمله دونست کدامین سوی جویم خدمتش را که منزلگاه او بالای سونست هر آن مشکل که شیران حل نکردند بر او جمله بازی و فسونست نگفتم هیچ رمزی تا بدانی ز عین حال او این ها شجونست ایا تبریز خاک توست کحلم که در خاکت عجایب ها فنونست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶ بده یک جام ای پیر خرابات مگو فردا که فی التأخیر آفات به جای باده درده خون فرعون که آمد موسی جانم به میقات شراب ما ز خون خصم باشد که شیران را ز صیادیست لذات چه پرخونست پوز و پنجه شیر ز خون ما گرفتست این علامات نگیرم گور و نی هم خون انگور که من از نفی مستم نی ز اثبات چو بازم گرد صید زنده گردم نگردم همچو زاغان گرد اموات بیا ای زاغ و بازی شو به همت مصفا شو ز زاغی پیش مصفات بیفشان وصف های باز را هم مجردتر شو اندر خویش چون ذات نه خاکست این زمین طشتیست پرخون ز خون عاشقان و زخم شهمات خروسا چند گویی صبح آمد نماید صبح را خود نور مشکات مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۷ ببستی چشم یعنی وقت خواب است نه خوابست آن حریفان را جواب است تو می دانی که ما چندان نپاییم ولیکن چشم مستت را شتاب است جفا می کن جفاات جمله لطف است خطا می کن خطای تو صواب است تو چشم آتشین در خواب می کن که ما را چشم و دل باری کباب است بسی سرها ربوده چشم ساقی به شمشیری که آن یک قطره آب است یکی گوید که این از عشق ساقیست یکی گوید که این فعل شراب است می و ساقی چه باشد نیست جز حق خدا داند که این عشق از چه باب است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸ سماع از بهر جان بی قرارست سبک برجه چه جای انتظارست مشین این جا تو با اندیشه خویش اگر مردی برو آن جا که یارست مگو باشد که او ما را نخواهد که مرد تشنه را با این چه کارست که پروانه نیندیشد ز آتش که جان عشق را اندیشه عارست چو مرد جنگ بانگ طبل بشنید در آن ساعت هزار اندر هزارست شنیدی طبل برکش زود شمشیر که جان تو غلاف ذوالفقارست بزن شمشیر و ملک عشق بستان که ملک عشق ملک پایدارست حسین کربلایی آب بگذار که آب امروز تیغ آبدارست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹ سماع آرام جان زندگان ست کسی داند که او را جان جان ست کسی خواهد که او بیدار گردد که او خفته میان بوستان ست ولیک آن کاو به زندان خفته باشد اگر بیدار گردد در زیان ست سماع آن جا بکن کآن جا عروسی ست نه در ماتم که آن جای فغان ست کسی کاو جوهر خود را ندیده ست کسی کآن ماه از چشمش نهان ست چنین کس را سماع و دف چه باید سماع از بهر وصل دلستان ست کسانی را که روشان سوی قبله ست سماع این جهان و آن جهان ست خصوصا حلقه ای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میان ست اگر کآن شکر خواهی همان جاست ور انگشت شکر خود رایگان ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰ دگربار این دلم آتش گرفته ست رها کن تا بگیرد خوش گرفته ست بسوز ای دل در این برق و مزن دم که عقلم ابر سوداوش گرفته ست دگربار این دلم خوابی بدیده ست که خون دل همه مفرش گرفته ست چو سایه کل فنا گردم ازیرا جهان خورشید لشکرکش گرفته ست دلم هر شب به دزدی و خیانت ز لعل یار سلطان وش گرفته ست کجا پنهان شود دزدی دزدی که مال خصم زیر کش گرفته ست بسی جان که همی پرد ز قالب ولی پایش حریف کش گرفته ست ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفته ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱ بیا کامروز ما را روز عیدست از این پس عیش و عشرت بر مزیدست بزن دستی بگو کامروز شادی ست که روز خوش هم از اول پدیدست چو یار ما در این عالم که باشد چنین عیدی به صد دوران که دیدست زمین و آسمان ها پرشکر شد به هر سویی شکرها بردمیدست رسید آن بانگ موج گوهرافشان جهان پرموج و دریا ناپدیدست محمد باز از معراج آمد ز چارم چرخ عیسی دررسیدست هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست میی کز جام جان نبود پلیدست زهی مجلس که ساقی بخت باشد حریفانش جنید و بایزیدست خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست کنون من خفتم و پاها کشیدم چو دانستم که بختم می کشیدست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲ مرا چون تا قیامت یار اینست خراب و مست باشم کار اینست ز کار و کسب ماندم کسبم اینست رخا زر زن تو را دینار اینست نه عقلی ماند و نی تمیز و نی دل چه چاره فعل آن دیدار اینست گل صدبرگ دید آن روی خوبش به بلبل گفت گل گلزار اینست چو خوبان سایه های طیر غیبند به سوی غیب آ طیار این ست مکرر بنگر آن سو چشم می مال که جان را مدرسه و تکرار اینست چو لب بگشاد جان ها جمله گفتند شفای جان هر بیمار اینست چو یک ساغر ز دست عشق خوردند یقینشان شد که خود خمار اینست گرو کردی به می دستار و جبه سزای جبه و دستار اینست خبر آمد که یوسف شد به بازار هلا کو یوسف ار بازار اینست فسونی خواند و پنهان کرد خود را کمینه لعب آن طرار اینست ز ملک و مال عالم چاره دارم مرا دین و دل و ناچار اینست میان گر پیش غیر عشق بندم مسیحی باشم و زنار اینست به گرد حوض گشتم درفتادم جزای آن چنان کردار اینست دلا چون درفتادی در چنین حوض تو را غسل قیامت وار اینست رخ شه جسته ای شهمات اینست چو دزدی کردی ای دل دار اینست مشین با خود نشین با هر که خواهی ز نفس خود ببر اغیار اینست خمش کن خواجه لاغ پار کم گو دلم پاره ست و لاغ پار اینست خمش باش و در این حیرت فرورو بهل اسرار را کاسرار اینست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳ ز همراهان جدایی مصلحت نیست سفر بی روشنایی مصلحت نیست چو ملک و پادشاهی دیده باشی پس شاهی گدایی مصلحت نیست شما را بی شما می خواند آن یار شما را این شمایی مصلحت نیست چو خوان آسمان آمد به دنیا از این پس بی نوایی مصلحت نیست در این مطبخ که قربانست جان ها چو دونان نان ربایی مصلحت نیست بگو آن حرص و آز راه زن را که مکر و بدنمایی مصلحت نیست چو پا داری برو دستی بجنبان تو را بی دست و پایی مصلحت نیست چو پای تو نماند پر دهندت که بی پر در هوایی مصلحت نیست چو پر یابی به سوی دام حق پر که از دامش رهایی مصلحت نیست همای قاف قربی ای برادر هما را جز همایی مصلحت نیست جهان جوی و صفا بحر و تو ماهی در این جو آشنایی مصلحت نیست خمش باش و فنای بحر حق شو به هنبازی خدایی مصلحت نیست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴ به جان تو که سوگند عظیمست که جانم بی تو دربند عظیمست اگر چه خضر سیرآب حیاتست به لعلت آرزومند عظیمست سخن ها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پند عظیمست هر آن کز بیم تو خاموش باشد اگر چه خر خردمند عظیمست هر آن کس کو هنر را ترک گوید ز بهر تو هنرمند عظیمست فکندم خویش را چون سایه پیشت فکندن پیشت افکند عظیمست که بغداد تو را داد بزرگست سمرقند تو را قند عظیمست حریصم کرد طمع داد قندت اگر چه بنده خرسند عظیمست بریدستی مرا از خویش و پیوند که دل را با تو پیوند عظیمست خمش کن همچو عشق ای زاده عشق اگر چه گفت فرزند عظیمست رکاب شمس تبریزی گرفتم که زین شمس زرکند عظیمست

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵ بگو ای یار همراز این چه شیوه ست دگرگون گشته ای باز این چه شیوه ست عجب ترک خوش رنگ این چه رنگست عجب ای چشم غماز این چه شیوه ست دگربار این چه دامست و چه دانه ست که ما را کشتی از ناز این چه شیوه ست دریدی پرده ما این چه پرده ست یکی پرده برانداز این چه شیوه ست منم آن کهنه عشقی که دگربار گرفتم عشق از آغاز این چه شیوه ست بدان آواز جان دادن حلالست زهی آواز دمساز این چه شیوه ست مسلمانان شما این شور بینید که مثلش نیست هنباز این چه شیوه ست شراب و عشق و رنگم هر سه غماز یکی پنهان سه غماز این چه شیوه ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶ شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت برای بنده خود لطف ها گفت چه گویم من مکافات تو ای جان که نیکی تو را جانا خدا گفت ولیکن جان این کمتر دعاگو همه شب روی ماهت را دعا گفت مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷ قرار زندگانی آن نگارست کز او آن بی قراری برقرارست مرا سودای تو دامن گرفته ست که این سودا نه آن سودای پارست منم سوزان در آتش های نو نو مرا با یارکان اکنون چه کارست همی نالد درون از بی قراری بدان ماند که آن جان نگارست چو از یاری تو را جان خسته گردد نمی داند که اندر جانش خارست تو در جویی و خارت می خراشد نمی دانی که خاری در سرا رست گریزان شو از آن خار و به گل رو که شمس الدین تبریزی بهارست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸ صدایی کز کمان آید نذیریست که اغلب با صدایش زخم تیریست مؤثر را نگر در آب آثار کاثر جستن عصای هر ضریریست پس لا تبصرونت تبصرونی ست بصر جستن ز الهام بصیریست تو هر چه داری نه جویانش بودی طلب ها گوش گیری و بشیریست چنان کن که طلب ها بیش گردد کثیرالزرع را طمع وفیریست مشو نومید از ظلمی که کردی که دریای کرم توبه پذیریست گناهت را کند تسبیح و طاعات که در توبه پذیری بی نظیریست شکسته باش و خاکی باش این جا که می جوید کرم هر جا فقیریست کرم دامن پر از زر کرد و آورد که تا وا می خرد هر جا اسیریست عزیزی بخشد آن کس را که خواری ست بزرگی بخشد آن را که حقیریست که هستی نیستی جوید همیشه زکات آن جا نیاید که امیریست ازیرا مظهر چیزیست ضدش از این دو ضد را ضد خود ظهیریست تو بر تخته سیاهی گر نویسی نهان گردد که هر دو همچو قیریست بود فرقی ز تری تا ترست خط چو گردد خشک پنهان چون ضمیریست خمش کن گرچه شرحش بی شمارست طبیعت ها عدو هر کثیریست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹ مبر رنج ای برادر خواجه سخت است به وقت داد و بخشش شوربخت است اگر چه باغ را نیمی گرفته است ولیکن سخت بی میوه درخت است گشاده ابروست و بسته کیسه مشو غره که او را سیم و رخت است دو دستش را به تخته دوختستند چه سود ار خواجه بر بالای تخت است وجودش گر چه یک پاره ست چون کوه سخا اش مرده است و لخت لخت است

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰ ز بعد وقت نومیدی امیدی ست به زیر کوری اندر سینه دیدی ست نبینی نور چون دانی تو کوری سیه نادیده کی داند سپیدی ست قرین صد هزاران نقش و معنی نهان تصریف سلطان وحیدی ست که جنباننده این نقش و معنی ست چو بادی رقص های شاخ بیدی ست مشو نومید از دشنام دلدار که بعد رنج روزه روز عیدی ست که یبقی الحب ما بقی العتاب که هر نقصی کشاننده مزیدی ست رها کن گفت به از گفت یابی یقین هر حادثی را خود ندیدی ست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱ طبیب درد بی درمان کدام است رفیق راه بی پایان کدام است اگر عقلست پس دیوانگی چیست وگر جانست پس جانان کدام است چراغ عالم افروز مخلد که نی کفرست و نی ایمان کدام است پر از در است بحر لایزالی درونش گوهر انسان کدام است غلامانه است اشیا را قباها میان بندگان سلطان کدام است یکی جزو جهان خود بی مرض نیست طبیب عشق را دکان کدام است خرد عاجز شد اندر فکر عاجز که سرکش کیست سرگردان کدام است بت موزون به بتخانه بسی جست که موزونات را میزان کدام است چه قبله کرده ای این گفت و گو را طلب کن درس خاموشان کدام است مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲ چو با ما یار ما امروز جفتست بگویم آنچ هرگز کس نگفته ست همه مستند این جا محرمانند میندیش از کسی غماز خفته ست خزان خفت و بهاران گشت بیدار نمی بینی درخت و گل شکفته ست اگر یک روز باقی باشد از دی زمین لب بسته است و گل نهفته ست هلا در خواب کن اوباش تن را که گوهرهای جانی جمله سفته ست خمش کن زردهی زان در نیابی وگر محرم شوی بستان که مفتست مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳ زهی می کاندر آن دستست هیهات که عقل کل بدو مستست هیهات بر آن بالا برد دل را که آن جا سر نیزه زحل پستست هیهات هر آن کو گشت بی خویش اندر این بزم ز خویش و اقربا رسته ست هیهات چو عنقا برپرد بر ذروه قاف که پیشش که کمربسته ست هیهات عجایب بین که شیشه ناشکسته هزاران دست و پا خسته ست هیهات مرا گویی که صبر آهسته تر ران چه جای صبر و آهسته ست هیهات بده آن پیر را جامی و بنشان که این جا پیر بایسته ست هیهات خصوصا جان پیری ها که عقل ست که خوش مغزست و شایسته ست هیهات از آن باغ و ریاض بی نهایت همه عالم چو گلدسته ست هیهات چو گلدسته ست پوسیده شود زود به دشتی رو کز او رسته ست هیهات میی درکش به نام دلربایی که بس زیبا و برجسته ست هیهات ز بس خون ها که او دارد به گردن خرد را طوق بسکسته ست هیهات شکن هایی که دارد طره او بهای مشک بشکسته ست هیهات خمش کردم خموشانه به من ده که دل را گفت پیوسته ست هیهات

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî) · 6 · Qur'an & Sunnah