Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۲ - دعاکردن موسی آن شخص را تا بایمان رود از دنیا موسی آمد در مناجات آن سحر کای خدا ایمان ازو مستان مبر پادشاهی کن برو بخشا که او سهو کرد و خیره رویی و غلو گفتمش این علم نه درخورد تست دفع پندارید گفتم را و سست دست را بر اژدها آنکس زند که عصا را دستش اژدرها کند سر غیب آن را سزد آموختن که ز گفتن لب تواند دوختن درخور دریا نشد جز مرغ آب فهم کن والله اعلم بالصواب او به دریا رفت و مرغ آبی نبود گشت غرقه دست گیرش ای ودود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۳ - اجابت کردن حق تعالی دعای موسی را علیه السلام گفت بخشیدم بدو ایمان نعم ور تو خواهی این زمان زنده ش کنم بلک جمله مردگان خاک را این زمان زنده کنم بهر ترا گفت موسی این جهان مردنست آن جهان انگیز کانجا روشنست این فناجا چون جهان بود نیست بازگشت عاریت بس سود نیست رحمتی افشان بر ایشان هم کنون در نهان خانه لدینا محضرون تابدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وبال پس ریاضت را به جان شو مشتری چون سپردی تن به خدمت جان بری ور ریاضت آیدت بی اختیار سر بنه شکرانه ده ای کامیار چون حقت داد آن ریاضت شکر کن تو نکردی او کشیدت ز امر کن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۴ - حکایت آن زنی کی فرزندش نمی‌زیست بنالید جواب آمد کی آن عوض ریاضت تست و به جای جهاد مجاهدانست ترا آن زنی هر سال زاییدی پسر بیش از شش مه نبودی عمرور یاسه مه یا چار مه گشتی تباه ناله کرد آن زن که افغان ای اله نه مهم بارست و سه ماهم فرح نعمتم زوتر رو از قوس قزح پیش مردان خدا کردی نفیر زین شکایت آن زن از درد نذیر بیست فرزند این چنین در گور رفت آتشی در جانشان افتاد تفت تا شبی بنمود او را جنتی باقیی سبزی خوشی بی ضنتی باغ گفتم نعمت بی کیف را کاصل نعمتهاست و مجمع باغها ورنه لا عین رات چه جای باغ گفت نور غیب را یزدان چراغ مثل نبود آن مثال آن بود تا برد بوی آنک او حیران بود حاصل آن زن دید آن را مست شد زان تجلی آن ضعیف از دست شد دید در قصری نبشته نام خویش آن خود دانستش آن محبوب کیش بعد از آن گفتند کین نعمت وراست کو بجان بازی به جز صادق نخاست خدمت بسیار می بایست کرد مر ترا تا بر خوری زین چاشت خورد چون تو کاهل بودی اندر التجا آن مصیبتها عوض دادت خدا گفت یا رب تا به صد سال و فزون این چنینم ده بریز از من تو خون اندر آن باغ او چو آمد پیش پیش دید در وی جمله فرزندان خویش گفت از من کم شد از تو گم نشد بی دو چشم غیب کس مردم نشد تو نکردی فصد و از بینی دوید خون افزون تا ز تب جانت رهید مغز هر میوه بهست از پوستش پوست دان تن را و مغز آن دوستش مغز نغزی دارد آخر آدمی یکدمی آن را طلب گر زان دمی

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۵ - در آمدن حمزه رضی الله عنه در جنگ بی زره اندر آخر حمزه چون در صف شدی بی زره سرمست در غزو آمدی سینه باز و تن برهنه پیش پیش در فکندی در صف شمشیر خویش خلق پرسیدند کای عم رسول ای هزبر صف شکن شاه فحول نه تو لا تلقوا بایدیکم الی تهلکه خواندی ز پیغام خدا پس چرا تو خویش را در تهلکه می در اندازی چنین در معرکه چون جوان بودی و زفت و سخت زه تو نمی رفتی سوی صف بی زره چون شدی پیر و ضعیف و منحنی پرده های لا ابالی می زنی لا ابالی وار با تیغ و سنان می نمایی دار و گیر و امتحان تیغ حرمت می ندارد پیر را کی بود تمییز تیغ و تیر را زین نسق غمخوارگان بی خبر پند می دادند او را از غیر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان سوی مردن کس به رغبت کی رود پیش اژدرها برهنه کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق سپاه خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنک کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست و آنک مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرورا در خطاب الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای حشربینان سارعوا الصلا ای لطف بینان افرحوا البلا ای قهربینان اترحوا هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آینه هم زنگی است آنک می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رسته ست ار نکوی ست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیر ت از خودست گر به خاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قز دری خود رشته ای دانک نبود فعل همرنگ جزا هیچ خدمت نیست همرنگ عطا مزد مزدوران نمی ماند به کار کان عرض وین جوهر ست و پایدار آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیم است و زر ست و طبق گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی تو همی گویی که من آزاده ام بر کسی من تهمتی ننهاده ام تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر او زنا کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم کس را به عود نه جزای آن زنا بود این بلا چوب کی ماند زنا را در خلا مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت چونک پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق حمد و تسبیحت نماند مرغ را گرچه نطفه مرغ بادست و هوا چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ود ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین این سبب ها آن اثر ها را نماند کس نداند چونش جای آن نشاند این سبب ها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست چون ز خشم آتش تو در دل ها زدی مایه نار جهنم آمدی آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچ از وی زاد مرد افروز بود آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند آن سخن های چو مار و کزدمت مار و کزدم گشت و می گیرد دمت اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیز ت گشت یار وعده فردا و پس فردای تو انتظار حشرت آمد وای تو منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز که آسمان را منتظر می داشتی تخم فردا ره روم می کاشتی خشم تو تخم سعیر دوزخ است هین بکش این دوزخت را کاین فخ است کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خاکستر ست آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین تا نبینی نور دین آمن مباش که آتش پنهان شود یک روز فاش نور آبی دان و هم در آب چفس چونک داری آب از آتش مترس آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او سوی آن مرغابیان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن به هم ماننده اند همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست هر دو دلالان بازار ضمیر رخت ها را می ستایند ای امیر گر تو صراف دلی فکرت شناس فرق کن سر دو فکر چون نخاس ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه گوی و مشتاب و مران

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۷ - حیله دفع مغبون شدن در بیع و شرا آن یکی یاری پیمبر را بگفت که منم در بیعها با غبن جفت مکر هر کس کو فروشد یا خرد همچو سحرست و ز راهم می برد گفت در بیعی که ترسی از غرار شرط کن سه روز خود را اختیار که تانی هست از رحمان یقین هست تعجیلت ز شیطان لعین پیش سگ چون لقمه نان افکنی بو کند آنگه خورد ای معتنی او ببینی بو کند ما با خرد هم ببوییمش به عقل منتقد با تانی گشت موجود از خدا تابه شش روز این زمین و چرخها ورنه قادر بود کو کن فیکون صد زمین و چرخ آوردی برون آدمی را اندک اندک آن همام تا چهل سالش کند مرد تمام گرچه قادر بود کاندر یک نفس از عدم پران کند پنجاه کس عیسی قادر بود کو از یک دعا بی توقف بر جهاند مرده را خالق عیسی بنتواند که او بی توقف مردم آرد تو بتو این تانی از پی تعلیم تست که طلب آهسته باید بی سکست جو یکی کوچک که دایم می رود نه نجس گردد نه گنده می شود زین تانی زاید اقبال و سرور این تانی بیضه دولت چون طیور مرغ کی ماند به بیضه ای عنید گرچه از بیضه همی آید پدید باش تا اجزای تو چون بیضه ها مرغها زایند اندر انتها بیضه مار ارچه ماند در شبه بیضه گنجشک را دورست ره دانه آبی به دانه سیب نیز گرچه ماند فرقها دان ای عزیز برگها هم رنگ باشد در نظر میوه ها هر یک بود نوعی دگر برگهای جسمها ماننده اند لیک هر جانی بریعی زنده اند خلق در بازار یکسان می روند آن یکی در ذوق و دیگر دردمند همچنان در مرگ یکسان می رویم نیم در خسران و نیمی خسرویم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی چون بلال از ضعف شد همچون هلال رنگ مرگ افتاد بر روی بلال جفت او دیدش بگفتا وا حرب پس بلالش گفت نه نه وا طرب تا کنون اندر حرب بودم ز زیست تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست این همی گفت و رخش در عین گفت نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت تاب رو و چشم پر انوار او می گواهی داد بر گفتار او هر سیه دل می سیه دیدی ورا مردم دیده سیاه آمد چرا مردم نادیده باشد رو سیاه مردم دیده بود مرآت ماه خود که بیند مردم دیده ترا در جهان جز مردم دیده فزا چون به غیر مردم دیده ش ندید پس به غیر او که در رنگش رسید پس جز او جمله مقلد آمدند در صفات مردم دیده بلند گفت جفتش الفراق ای خوش خصال گفت نه نه الوصالست الوصال گفت جفت امشب غریبی می روی از تبار و خویش غایب می شوی گفت نه نه بلک امشب جان من می رسد خود از غریبی در وطن گفت رویت را کجا بینیم ما گفت اندر حلقه خاص خدا حلقه خاصش به تو پیوسته است گر نظر بالا کنی نه سوی پست اندر آن حلقه ز رب العالمین نور می تابد چو در حلقه نگین گفت ویران گشت این خانه دریغ گفت اندر مه نگر منگر به میغ کرد ویران تا کند معمورتر قومم انبه بود و خانه مختصر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۹ - حکمت ویران شدن تن به مرگ من چو آدم بودم اول حبس کرب پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب من گدا بودم درین خانه چو چاه شاه گشتم قصر باید بهر شاه قصرها خود مر شهان را مانسست مرده را خانه و مکان گوری بسست انبیا را تنگ آمد این جهان چون شهان رفتند اندر لامکان مردگان را این جهان بنمود فر ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر گر نبودی تنگ این افغان ز چیست چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست در زمان خواب چون آزاد شد زان مکان بنگر که جان چون شاد شد ظالم از ظلم طبیعت باز رست مرد زندانی ز فکر حبس جست این زمین و آسمان بس فراخ سخت تنگ آمد به هنگام مناخ جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ خنده او گریه فخرش جمله ننگ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی همچو گرمابه که تفسیده بود تنگ آیی جانت پخسیده شود گرچه گرمابه عریضست و طویل زان تبش تنگ آیدت جان و کلیل تا برون نایی بنگشاید دلت پس چه سود آمد فراخی منزلت یا که کفش تنگ پوشی ای غوی در بیابان فراخی می روی آن فراخی بیابان تنگ گشت بر تو زندان آمد آن صحرا و دشت هر که دید او مر ترا از دور گفت کو در آن صحرا چو لاله تر شکفت او نداند که تو همچون ظالمان از برون در گلشنی جان در فغان خواب تو آن کفش بیرون کردنست که زمانی جانت آزاد از تنست اولیا را خواب ملکست ای فلان همچو آن اصحاب کهف اندر جهان خواب می بینند و آنجا خواب نه در عدم در می روند و باب نه خانه تنگ و درون جان چنگ لوک کرد ویران تا کند قصر ملوک چنگ لوکم چون جنین اندر رحم نه مهه گشتم شد این نقلان مهم گر نباشد درد زه بر مادرم من درین زندان میان آذرم مادر طبعم ز درد مرگ خویش می کند ره تا رهد بره ز میش تا چرد آن بره در صحرای سبز هین رحم بگشا که گشت این بره گبز درد زه گر رنج آبستان بود بر جنین اشکستن زندان بود حامله گریان ز زه کاین المناص و آن جنین خندان که پیش آمد خلاص هرچه زیر چرخ هستند امهات از جماد و از بهیمه وز نبات هر یکی از درد غیری غافل اند جز کسانی که نبیه و کامل اند آنچ کوسه داند از خانه کسان بلمه از خانه خودش کی داند آن آنچ صاحب دل بداند حال تو تو ز حال خود ندانی ای عمو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۱ - بیان آنک هرچه غفلت و غم و کاهلی و تاریکی‌ست همه از تن است کی ارضی است و سفلی غفلت از تن بود چون تن روح شد بیند او اسرار را بی هیچ بد چون زمین برخاست از جو فلک نه شب و نه سایه باشد نه دلک هر کجا سایه ست و شب یا سایگه از زمین باشد نه از افلاک و مه دود پیوسته هم از هیزم بود نه ز آتش های مستنجم بود وهم افتد در خطا و در غلط عقل باشد در اصابت ها فقط هر گرانی و کسل خود از تن است جان ز خفت جمله در پریدن است روی سرخ از غلبه خون ها بود روی زرد از جنبش صفرا بود رو سپید از قوت بلغم بود باشد از سودا که رو ادهم بود در حقیقت خالق آثار اوست لیک جز علت نبیند اهل پوست مغز کو از پوست ها آواره نیست از طبیب و علت او را چاره نیست چون دوم بار آدمی زاده بزاد پای خود بر فرق علت ها نهاد علت اولی نباشد دین او علت جزوی ندارد کین او می پرد چون آفتاب اندر افق با عروس صدق و صورت چون تتق بلک بیرون از افق وز چرخ ها بی مکان باشد چو ارواح و نهی بل عقول ماست سایه های او می فتد چون سایه ها در پای او مجتهد هر گه که باشد نص شناس اندر آن صورت نیندیشد قیاس چون نیابد نص اندر صورتی از قیاس آنجا نماید عبرتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۲ - تشبیه نص با قیاس نص وحی روح قدسی دان یقین وان قیاس عقل جزوی تحت این عقل از جان گشت با ادراک و فر روح او را کی شود زیر نظر لیک جان در عقل تاثیری کند زان اثر آن عقل تدبیری کند نوح وار ار صدقی زد در تو روح کو یم و کشتی و کو طوفان نوح عقل اثر را روح پندارد ولیک نور خور از قرص خور دورست نیک زان به قرصی سالکی خرسند شد تا ز نورش سوی قرص افکند شد زانک این نوری که اندر سافل است نیست دایم روز و شب او آفل است وانک اندر قرص دارد باش و جا غرقه آن نور باشد دایما نه سحابش ره زند خود نه غروب وا رهید او از فراق سینه کوب این چنین کس اصلش از افلاک بود یا مبدل گشت گر از خاک بود زانک خاکی را نباشد تاب آن که زند بر وی شعاعش جاودان گر زند بر خاک دایم تاب خور آنچنان سوزد که ناید زو ثمر دایم اندر آب کار ماهی است مار را با او کجا همراهی است لیک در که مارهای پر فن اند اندرین یم ماهییها می کنند مکرشان گر خلق را شیدا کند هم ز دریا تاسه شان رسوا کند واندرین یم ماهیان پر فن اند مار را از سحر ماهی می کنند ماهیان قعر دریای جلال بحرشان آموخته سحر حلال بس محال از تاب ایشان حال شد نحس آنجا رفت و نیکوفال شد تا قیامت گر بگویم زین کلام صد قیامت بگذرد وین ناتمام

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۳ - آداب المستمعین والمریدین عند فیض الحکمة من لسان الشیخ بر ملولان این مکرر کردنست نزد من عمر مکرر بردنست شمع از برق مکرر بر شود خاک از تاب مکرر زر شود گر هزاران طالب اند و یک ملول از رسالت باز می ماند رسول این رسولان ضمیر رازگو مستمع خواهند اسرافیل خو نخوتی دارند و کبری چون شهان چاکری خواهند از اهل جهان تا ادبهاشان بجاگه ناوری از رسالتشان چگونه بر خوری کی رسانند آن امانت را بتو تا نباشی پیششان راکع دوتو هر ادبشان کی همی آید پسند کامدند ایشان ز ایوان بلند نه گدایانند کز هر خدمتی از تو دارند ای مزور منتی لیک با بی رغبتیها ای ضمیر صدقه سلطان بیفشان وا مگیر اسپ خود را ای رسول آسمان در ملولان منگر و اندر جهان فرخ آن ترکی که استیزه نهد اسپش اندر خندق آتش جهد گرم گرداند فرس را آنچنان که کند آهنگ اوج آسمان چشم را از غیر و غیرت دوخته همچو آتش خشک و تر را سوخته گر پشیمانی برو عیبی کند آتش اول در پشیمانی زند خود پشیمانی نروید از عدم چون ببیند گرمی صاحب قدم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۴ - شناختن هر حیوانی بوی عدو خود را و حذر کردن و بطالت و خسارت آنکس کی عدو کسی بود کی ازو حذر ممکن نیست و فرار ممکن نی و مقابله ممکن نی اسپ داند بانگ و بوی شیر را گرچه حیوانست الا نادرا بل عدو خویش را هر جانور خود بداند از نشان و از اثر روز خفاشک نیارد بر پرید شب برون آمد چو دزدان و چرید از همه محروم تر خفاش بود که عدو آفتاب فاش بود نه تواند در مصافش زخم خورد نه بنفرین تاندش مهجور کرد آفتابی که بگرداند قفاش از برای غصه و قهر خفاش غایت لطف و کمال او بود گرنه خفاشش کجا مانع شود دشمنی گیری بحد خویش گیر تا بود ممکن که گردانی اسیر قطره با قلزم چو استیزه کند ابلهست او ریش خود بر می کند حیلت او از سبالش نگذرد چنبره حجره قمر چون بر درد با عدو آفتاب این بد عتاب ای عدو آفتاب آفتاب ای عدو آفتابی کز فرش می بلرزد آفتاب و اخترش تو عدو او نه ای خصم خودی چه غم آتش را که تو هیزم شدی ای عجب از سوزشت او کم شود یا ز درد سوزشت پر غم شود رحمتش نه رحمت آدم بود که مزاج رحم آدم غم بود رحمت مخلوق باشد غصه ناک رحمت حق از غم و غصه ست پاک رحمت بی چون چنین دان ای پدر ناید اندر وهم از وی جز اثر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۵ - فرق میان دانستن چیزی به مثال و تقلید و میان دانستن ماهیت آن چیز ظاهرست آثار و میوه رحمتش لیک کی داند جز او ماهیتش هیچ ماهیات اوصاف کمال کس نداند جز به آثار و مثال طفل ماهیت نداند طمث را جز که گویی هست چون حلوا ترا کی بود ماهیت ذوق جماع مثل ماهیات حلوا ای مطاع لیک نسبت کرد از روی خوشی با تو آن عاقل چو تو کودک وشی تا بداند کودک آن را از مثال گر نداند ماهیت یا عین حال پس اگر گویی بدانم دور نیست ور ندانم گفت کذب و زور نیست گر کسی گوید که دانی نوح را آن رسول حق و نور روح را گر بگویی چون ندانم کان قمر هست از خورشید و مه مشهورتر کودکان خرد در کتابها و آن امامان جمله در محرابها نام او خوانند در قرآن صریح قصه اش گویند از ماضی فصیح راست گو دانیش تو از روی وصف گرچه ماهیت نشد از نوح کشف ور بگویی من چه دانم نوح را همچو اویی داند او را ای فتی مور لنگم من چه دانم فیل را پشه ای کی داند اسرافیل را این سخن هم راستست از روی آن که بماهیت ندانیش ای فلان عجز از ادراک ماهیت عمو حالت عامه بود مطلق مگو زانک ماهیات و سر سر آن پیش چشم کاملان باشد عیان در وجود از سر حق و ذات او دورتر از فهم و استبصار کو چونک آن مخفی نماند از محرمان ذات و وصفی چیست کان ماند نهان عقل بحثی گوید این دورست و گو بی ز تاویل محالی کم شنو قطب گوید مر ترا ای سست حال آنچ فوق حال تست آید محال واقعاتی که کنونت بر گشود نه که اول هم محالت می نمود چون رهانیدت ز ده زندان کرم تیه را بر خود مکن حبس ستم مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۶ - جمع و توفیق میان نفی و اثبات یک چیز از روی نسبت و اختلاف جهت نفی آن یک چیز و اثباتش رواست چون جهت شد مختلف نسبت دوتاست ما رمیت اذ رمیت از نسبتست نفی و اثباتست و هر دو مثبتست آن تو افکندی چو بر دست تو بود تو نه افکندی که قوت حق نمود زور آدم زاد را حدی بود مشت خاک اشکست لشکر کی شود مشت مشت تست و افکندن ز ماست زین دو نسبت نفی و اثباتش رواست یعرفون الانبیا اضدادهم مثل ما لا یشتبه اولادهم همچو فرزندان خود دانندشان منکران با صد دلیل و صد نشان لیک از رشک و حسد پنهان کنند خویشتن را بر ندانم می زنند پس چو یعرف گفت چون جای دگر گفت لایعرفهم غیری فذر انهم تحت قبابی کامنون جز که یزدانشان نداند ز آزمون هم بنسبت گیر این مفتوح را که بدانی و ندانی نوح را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۷ - مسلهٔ فنا و بقای درویش گفت قایل در جهان درویش نیست ور بود درویش آن درویش نیست هست از روی بقای ذات او نیست گشته وصف او در وصف هو چون زبانه شمع پیش آفتاب نیست باشد هست باشد در حساب هست باشد ذات او تا تو اگر بر نهی پنبه بسوزد زان شرر نیست باشد روشنی ندهد ترا کرده باشد آفتاب او را فنا در دو صد من شهد یک اوقیه خل چون در افکندی و در وی گشت حل نیست باشد طعم خل چون می چشی هست اوقیه فزون چون برکشی پیش شیری آهوی بیهوش شد هستی اش در هست او روپوش شد این قیاس ناقصان بر کار رب جوشش عشقست نه از ترک ادب نبض عاشق بی ادب بر می جهد خویش را در کفه شه می نهد بی ادب تر نیست کس زو در جهان با ادب تر نیست کس زو در نهان هم بنسبت دان وفاق ای منتجب این دو ضد با ادب با بی ادب بی ادب باشد چو ظاهر بنگری که بود دعوی عشقش هم سری چون به باطن بنگری دعوی کجاست او و دعوی پیش آن سلطان فناست مات زید زید اگر فاعل بود لیک فاعل نیست کو عاطل بود او ز روی لفظ نحوی فاعلست ورنه او مفعول و موتش قاتلست فاعل چه کو چنان مقهور شد فاعلیها جمله از وی دور شد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۸ - قصه وکیل صدر جهان کی متهم شد و از بخارا گریخت از بیم جان باز عشقش کشید رو کشان کی کار جان سهل باشد عاشقان را در بخارا بنده صدر جهان متهم شد گشت از صدرش نهان مدت ده سال سرگردان بگشت گه خراسان گه کهستان گاه دشت از پس ده سال او از اشتیاق گشت بی طاقت ز ایام فراق گفت تاب فرقتم زین پس نماند صبر کی داند خلاعت را نشاند از فراق این خاکها شوره بود آب زرد و گنده و تیره شود باد جان افزا وخم گردد وبا آتشی خاکستری گردد هبا باغ چون جنت شود دار المرض زرد و ریزان برگ او اندر حرض عقل دراک از فراق دوستان همچو تیرانداز اشکسته کمان دوزخ از فرقت چنان سوزان شدست پیر از فرقت چنان لرزان شدست گر بگویم از فراق چون شرار تا قیامت یک بود از صد هزار پس ز شرح سوز او کم زن نفس رب سلم رب سلم گوی و بس هرچه از وی شاد گردی در جهان از فراق او بیندیش آن زمان زانچه گشتی شاد بس کس شاد شد آخر از وی جست و همچون باد شد از تو هم بجهد تو دل بر وی منه پیش از آن کو بجهد از وی تو بجه

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۹ - پیدا شدن روح القدس بصورت آدمی بر مریم بوقت برهنگی و غسل کردن و پناه گرفتن بحق تعالی همچو مریم گوی پیش از فوت ملک نقش را کالعوذ بالرحمن منک دید مریم صورتی بس جان فزا جان فزایی دلربایی در خلا پیش او بر رست از روی زمین چون مه وخورشید آن روح الامین از زمین بر رست خوبی بی نقاب آنچنان کز شرق روید آفتاب لرزه بر اعضای مریم اوفتاد کو برهنه بود و ترسید از فساد صورتی که یوسف ار دیدی عیان دست از حیرت بریدی چو زنان همچو گل پیشش برویید آن ز گل چون خیالی که بر آرد سر ز دل گشت بی خود مریم و در بی خودی گفت بجهم در پناه ایزدی زانک عادت کرده بود آن پاک جیب در هزیمت رخت بردن سوی غیب چون جهان را دید ملکی بی قرار حازمانه ساخت زان حضرت حصار تا به گاه مرگ حصنی باشدش که نیابد خصم راه مقصدش از پناه حق حصاری به ندید یورتگه نزدیک آن دز برگزید چون بدید آن غمزه های عقل سوز که ازو می شد جگرها تیردوز شاه و لشکر حلقه در گوشش شده خسروان هوش بیهوشش شده صد هزاران شاه مملوکش برق صد هزاران بدر را داده به دق زهره نی مر زهره را تا دم زند عقل کلش چون ببیند کم زند من چگویم که مرا در دوخته ست دمگهم را دمگه او سوخته ست دود آن نارم دلیلم من برو دور از آن شه باطل ما عبروا خود نباشد آفتابی را دلیل جز که نور آفتاب مستطیل سایه کی بود تا دلیل او بود این بس استش که ذلیل او بود این جلالت در دلالت صادقست جمله ادراکات پس او سابقست جمله ادراکات بر خرهای لنگ او سوار باد پران چون خدنگ گر گریزد کس نیابد گرد شه ور گریزند او بگیرد پیش ره جمله ادراکات را آرام نی وقت میدانست وقت جام نی آن یکی وهمی چو بازی می پرد وآن دگر چون تیر معبر می درد وان دگر چون کشتی با بادبان وآن دگر اندر تراجع هر زمان چون شکاری می نمایدشان ز دور جمله حمله می فزایند آن طیور چونک ناپیدا شود حیران شوند همچو جغدان سوی هر ویران شوند منتظر چشمی به هم یک چشم باز تا که پیدا گردد آن صید به ناز چون بماند دیر گویند از ملال صید بود آن خود عجب یا خود خیال مصلحت آنست تا یک ساعتی قوتی گیرند و زور از راحتی گر نبودی شب همه خلقان ز آز خویشتن را سوختندی ز اهتزاز از هوس وز حرص سود اندوختن هر کسی دادی بدن را سوختن شب پدید آید چو گنج رحمتی تا رهند ازحرص خود یکساعتی چونک قبضی آیدت ای راه رو آن صلاح تست آتش دل مشو زآنک در خرجی در آن بسط و گشاد خرج را دخلی بباید زاعتداد گر هماره فصل تابستان بدی سوزش خورشید در بستان شدی منبتش را سوختی از بیخ و بن که دگر تازه نگشتی آن کهن گر ترش رویست آن دی مشفق است صیف خندانست اما محرقست چونک قبض آید تو در وی بسط بین تازه باش و چین میفکن در جبین کودکان خندان و دانایان ترش غم جگر را باشد و شادی ز شش چشم کودک همچو خر در آخرست چشم عاقل در حساب آخرست او در آخر چرب می بیند علف وین ز قصاب آخرش بیند تلف آن علف تلخست کین قصاب داد بهر لحم ما ترازویی نهاد رو ز حکمت خور علف کان را خدا بی غرض دادست از محض عطا فهم نان کردی نه حکمت ای رهی زانچ حق گفتت کلوا من رزقه رزق حق حکمت بود در مرتبت کان گلوگیرت نباشد عاقبت این دهان بستی دهانی باز شد کو خورنده لقمه های راز شد گر ز شیر دیو تن را وابری در فطام اوبسی نعمت خوری ترک جوشش شرح کردم نیم خام از حکیم غزنوی بشنو تمام در الهی نامه گوید شرح این آن حکیم غیب و فخرالعارفین غم خور و نان غم افزایان مخور زانک عاقل غم خورد کودک شکر قند شادی میوه باغ غمست این فرح زخمست وآن غم مرهمست غم چو بینی در کنارش کش به عشق از سر ربوه نظر کن در دمشق عاقل از انگور می بیند همی عاشق از معدوم شی بیند همی جنگ می کردند حمالان پریر تو مکش تا من کشم حملش چو شیر زانک زان رنجش همی دیدند سود حمل را هر یک ز دیگر می ربود مزد حق کو مزد آن بی مایه کو این دهد گنجیت مزد و آن تسو گنج زری که چو خسپی زیر ریگ با تو باشد ان نباشد مرده ریگ پیش پیش آن جنازه ت می دود مونس گور و غریبی می شود بهر روز مرگ این دم مرده باش تا شوی با عشق سرمد خواجه تاش صبر می بیند ز پرده اجتهاد روی چون گلنار و زلفین مراد غم چو آیینه ست پیش مجتهد کاندرین ضد می نماید روی ضد بعد ضد رنج آن ضد دگر رو دهد یعنی گشاد و کر و فر این دو وصف از پنجه دستت ببین بعد قبض مشت بسط آید یقین پنجه را گر قبض باشد دایما یا همه بسط او بود چون مبتلا زین دو وصفش کار و مکسب منتظم چون پر مرغ این دو حال او را مهم چونک مریم مضطرب شد یک زمان همچنانک بر زمین آن ماهیان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۰ - گفتن روح القدس مریم راکی من رسول حقم به تو آشفته مشو و پنهان مشو از من کی فرمان اینست بانگ بر وی زد نمودار کرم که امین حضرتم از من مرم از سرافرازان عزت سرمکش از چنین خوش محرمان خود درمکش این همی گفت و ذباله نور پاک از لبش می شد پیاپی بر سماک از وجودم می گریزی در عدم در عدم من شاهم و صاحب علم خود بنه و بنگاه من در نیستیست یکسواره نقش من پیش ستیست مریما بنگر که نقش مشکلم هم هلالم هم خیال اندر دلم چون خیالی در دلت آمد نشست هر کجا که می گریزی با توست جز خیالی عارضی و باطلی کو بود چون صبح کاذب آفلی من چو صبح صادقم از نور رب که نگردد گرد روزم هیچ شب هین مکن لاحول عمران زاده ام که ز لاحول این طرف افتاده ام مر مرا اصل و غذا لاحول بود نور لاحولی که پیش از قول بود تو همی گیری پناه ازمن به حق من نگاریده پناهم در سبق آن پناهم من که مخلصهات بود تو اعوذ آری و من خود آن اعوذ آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت یار را اغیار پنداری همی شادیی را نام بنهادی غمی اینچنین نخلی که لطف یار ماست چونک ما دزدیم نخلش دار ماست اینچنین مشکین که زلف میر ماست چونکه بی عقلیم این زنجیر ماست اینچنین لطفی چو نیلی می رود چونکه فرعونیم چون خون می شود خون همی گوید من آبم هین مریز یوسفم گرگ از توام ای پر ستیز تو نمی بینی که یار بردبار چونکه با او ضد شدی گردد چو مار لحم او و شحم او دیگر نشد او چنان بد جز که از منظر نشد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۱ - عزم کردن آن وکیل ازعشق کی رجوع کند به بخارا لاابالی‌وار شمع مریم را بهل افروخته که بخارا می رود آن سوخته سخت بی صبر و در آتشدان تیز رو سوی صدر جهان می کن گریز این بخارا منبع دانش بود پس بخاراییست هرک آنش بود پیش شیخی در بخارا اندری تا به خواری در بخارا ننگری جز به خواری در بخارای دلش راه ندهد جزر و مد مشکلش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنکس را که یردی رفسه فرقت صدر جهان در جان او پاره پاره کرده بود ارکان او گفت بر خیزم هم آنجا واروم کافر ار گشتم دگر ره بگروم واروم آنجا بیفتم پیش او پیش آن صدر نکواندیش او گویم افکندم به پیشت جان خویش زنده کن یا سر ببر ما را چو میش کشته و مرده به پیشت ای قمر به که شاه زندگان جای دگر آزمودم من هزاران بار بیش بی تو شیرین می نبینم عیش خویش غن لی یا منیتی لحن النشور ابرکی یا ناقتی تم السرور ابلعی یا ارض دمعی قد کفی اشربی یا نفس وردا قد صفا عدت یا عیدی الینا مرحبا نعم ما روحت یا ریح الصبا گفت ای یاران روان گشتم وداع سوی آن صدری که میر است و مطاع دم بدم در سوز بریان می شوم هرچه بادا باد آنجا می روم گرچه دل چون سنگ خارا می کند جان من عزم بخارا می کند مسکن یارست و شهر شاه من پیش عاشق این بود حب الوطن

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۲ - پرسیدن معشوقی از عاشق غریب خود کی از شهرها کدام شهر را خوشتر یافتی و انبوه‌تر و محتشم‌تر و پر نعمت‌تر و دلگشاتر گفت معشوقی به عاشق کای فتی تو به غربت دیده ای بس شهرها پس کدامین شهر ز آنها خوشترست گفت آن شهری که در وی دلبرست هرکجا باشد شه ما را بساط هست صحرا گر بود سم الخیاط هر کجا که یوسفی باشد چو ماه جنتست ارچه که باشد قعر چاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۳ - منع کردن دوستان او را از رجوع کردن به بخارا وتهدید کردن و لاابالی گفتن او گفت او را ناصحی ای بی خبر عاقبت اندیش اگر داری هنر درنگر پس را به عقل و پیش را همچو پروانه مسوزان خویش را چون بخارا می روی دیوانه ای لایق زنجیر و زندان خانه ای او ز تو آهن همی خاید ز خشم او همی جوید ترا با بیست چشم می کند او تیز از بهر تو کارد او سگ قحطست و تو انبان آرد چون رهیدی و خدایت راه داد سوی زندان می روی چونت فتاد بر تو گر ده گون موکل آمدی عقل بایستی کز ایشان کم زدی چون موکل نیست بر تو هیچ کس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس عشق پنهان کرده بود او را اسیر آن موکل را نمی دید آن نذیر هر موکل را موکل مختفیست ورنه او در بند سگ طبعی ز چیست خشم شاه عشق بر جانش نشست بر عوانی و سیه روییش بست می زند او را که هین او رابزن زان عوانان نهان افغان من هرکه بینی در زیانی می رود گرچه تنها با عوانی می رود گر ازو واقف بدی افغان زدی پیش آن سلطان سلطانان شدی ریختی بر سر به پیش شاه خاک تا امان دیدی ز دیو سهمناک میر دیدی خویش را ای کم ز مور زان ندیدی آن موکل را تو کور غره گشتی زین دروغین پر و بال پر و بالی کو کشد سوی وبال پر سبک دارد ره بالا کند چون گل آلو شد گرانیها کند مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق گفت ای ناصح خمش کن چند چند پند کم ده زانکه بس سختست بند سخت تر شد بند من از پند تو عشق را نشناخت دانشمند تو آن طرف که عشق می افزود درد بوحنیفه و شافعی درسی نکرد تو مکن تهدید از کشتن که من تشنه زارم به خون خویشتن عاشقان را هر زمانی مردنی ست مردن عشاق خود یک نوع نیست او دو صد جان دارد از جان هدی وآن دوصد را می کند هر دم فدی هر یکی جان را ستاند ده بها از نبی خوان عشرة امثالها گر بریزد خون من آن دوست رو پای کوبان جان برافشانم برو آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهم زین زندگی پایندگی ست اقتلونی اقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتا فی حیات یا منیر الخد یا روح البقا اجتذب روحی وجد لی باللقا لی حبیب حبه یشوی الحشا لو یشا یمشی علی عینی مشی پارسی گو گرچه تازی خوشترست عشق را خود صد زبان دیگرست بوی آن دلبر چو پران می شود آن زبان ها جمله حیران می شود بس کنم دلبر در آمد در خطاب گوش شو والله اعلم بالصواب چونک عاشق توبه کرد اکنون بترس کو چو عیاران کند بر دار درس گرچه این عاشق بخارا می رود نه به درس و نه به استا می رود عاشقان را شد مدرس حسن دوست دفتر و درس و سبق شان روی اوست خامشند و نعره تکرار شان می رود تا عرش و تخت یارشان درس شان آشوب و چرخ و زلزله نه زیادات است و باب سلسله سلسله این قوم جعد مشکبار مسأله دورست لیکن دور یار مسأله کیس ار بپرسد کس ترا گو نگنجد گنج حق در کیسه ها گر دم خلع و مبارا می رود بد مبین ذکر بخارا می رود ذکر هر چیزی دهد خاصیتی زانک دارد هر صفت ماهیتی آن بخاری غصه دانش نداشت چشم بر خورشید بینش می گماشت هرکه در خلوت به بینش یافت راه او ز دانش ها نجوید دستگاه با جمال جان چو شد هم کاسه ای باشدش ز اخبار و دانش تاسه ای دید بر دانش بود غالب فرا زان همی دنیا بچربد عامه را زانکه دنیا را همی بینند عین وآن جهانی را همی دانند دین

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۵ - رو نهادن آن بندهٔ عاشق سوی بخارا رو نهاد آن عاشق خونابه ریز دل طپان سوی بخارا گرم و تیز ریگ آمون پیش او همچون حریر آب جیحون پیش او چون آبگیر آن بیابان پیش او چون گلستان می فتاد از خنده او چون گل    ستان در سمرقندست قند اما لبش از بخارا یافت و آن شد مذهبش ای بخارا عقل افزا بوده ای لیکن ازمن عقل و دین بربوده ای بدر می جویم از آنم چون هلال صدر می جویم درین صف نعال چون سواد آن بخارا را بدید در سواد غم بیاضی شد پدید ساعتی افتاد بیهوش و دراز عقل او پرید در بستان راز بر سر و رویش گلابی می زدند از گلاب عشق او غافل بدند او گلستانی نهانی دیده بود غارت عشقش ز خود ببریده بود تو فسرده درخور این دم نه ای با شکر مقرون نه ای گرچه نیی رخت عقلت با توست و عاقلی کز جنودا لم تروها غافلی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۶ - در آمدن آن عاشق لاابالی در بخارا وتحذیر کردن دوستان او را از پیداشدن اندر آمد در بخارا شادمان پیش معشوق خود و دارالامان همچو آن مستی که پرد بر اثیر مه کنارش گیرد و گوید که گیر هرکه دیدش در بخارا گفت خیز پیش از پیدا شدن منشین گریز که ترا می جوید آن شه خشمگین تا کشد از جان تو ده ساله کین الله الله درمیا در خون خویش تکیه کم کن بر دم و افسون خویش شحنه صدر جهان بودی و راد معتمد بودی مهندس اوستاد غدر کردی وز جزا بگریختی رسته بودی باز چون آویختی از بلا بگریختی با صد حیل ابلهی آوردت اینجا یا اجل ای که عقلت بر عطارد دق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند نحس خرگوشی که باشد شیرجو زیرکی و عقل و چالاکیت کو هست صد چندین فسونهای قضا گفت اذا جاء القضا ضاق الفضا صد ره و مخلص بود از چپ و راست از قضا بسته شود کو اژدهاست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه می دانم که هم آبم کشد هیچ مستسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم گویم آنگه که بپرسند از بطون کاشکی بحرم روان بودی درون خیک اشکم گو بدر از موج آب گر بمیرم هست مرگم مستطاب من بهر جایی که بینم آب جو رشکم آید بودمی من جای او دست چون دف و شکم همچون دهل طبل عشق آب می کوبم چو گل گر بریزد خونم آن روح الامین جرعه جرعه خون خورم همچون زمین چون زمین و چون جنین خون خواره ام تا که عاشق گشته ام این کاره ام شب همی جوشم در آتش همچو دیگ روز تا شب خون خورم مانند ریگ من پشیمانم که مکر انگیختم از مراد خشم او بگریختم گو بران بر جان مستم خشم خویش عید قربان اوست و عاشق گاومیش گاو اگر خسپد وگر چیزی خورد بهر عید و ذبح او می پرورد گاو موسی دان مرا جان داده ای جزو جزوم حشر هر آزاده ای گاو موسی بود قربان گشته ای کمترین جزوش حیات کشته ای برجهید آن کشته ز آسیبش ز جا در خطاب اضربوه بعضها یا کرامی اذبحوا هذا البقر ان اردتم حشر ارواح النظر از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حمله دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگ جو مرگ او آبست و او جویای آب می خورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان می رمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستک زنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست همچو گویی سجده کن بر رو و سر جانب آن صدر شد با چشم تر جمله خلقان منتظر سر در هوا کش بسوزد یا برآویزد ورا این زمان این احمق یک لخت را آن نماید که زمان بدبخت را همچو پروانه شرر را نور دید احمقانه در فتاد از جان برید لیک شمع عشق چون آن شمع نیست روشن اندر روشن اندر روشنیست او به عکس شمعهای آتشیست می نماید آتش و جمله خوشیست مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۹ - صفت آن مسجد کی عاشق‌کش بود و آن عاشق مرگ‌جوی لا ابالی کی درو مهمان شد یک حکایت گوش کن ای نیک پی مسجدی بد بر کنار شهر ری هیچ کس در وی نخفتی شب ز بیم که نه فرزندش شدی آن شب یتیم بس که اندر وی غریب عور رفت صبحدم چون اختران در گور رفت خویشتن را نیک ازین آگاه کن صبح آمد خواب را کوتاه کن هر کسی گفتی که پریانند تند اندرو مهمان کشان با تیغ کند آن دگر گفتی که سحرست و طلسم کین رصد باشد عدو جان و خصم آن دگر گفتی که بر نه نقش فاش بر درش کای میهمان اینجا مباش شب مخسپ اینجا اگر جان بایدت ورنه مرگ اینجا کمین بگشایدت وان یکی گفتی که شب قفلی نهید غافلی کاید شما کم ره دهید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد تا یکی مهمان در آمد وقت شب کو شنیده بود آن صیت عجب از برای آزمون می آزمود زانک بس مردانه و جان سیر بود گفت کم گیرم سر و اشکمبه ای رفته گیر از گنج جان یک حبه ای صورت تن گو برو من کیستم نقش کم ناید چو من باقیستم چون نفخت بودم از لطف خدا نفخ حق باشم ز نای تن جدا تا نیفتد بانگ نفخش این طرف تا رهد آن گوهر از تنگین صدف چون تمنوا موت گفت ای صادقین صادقم جان را برافشانم برین مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۱ - ملامت کردن اهل مسجد مهمان عاشق را از شب خفتن در آنجا و تهدید کردن مرورا قوم گفتندش که هین اینجا مخسپ تا نکوبد جانستانت همچو کسپ که غریبی و نمی دانی ز حال کاندرین جا هر که خفت آمد زوال اتفاقی نیست این ما بارها دیده ایم و جمله اصحاب نهی هر که آن مسجد شبی مسکن شدش نیم شب مرگ هلاهل آمدش از یکی ما تابه صد این دیده ایم نه به تقلید از کسی بشنیده ایم گفت الدین نصیحه آن رسول آن نصیحت در لغت ضد غلول این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگ پوستی بی خیانت این نصیحت از وداد می نماییمت مگرد از عقل و داد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۲ - جواب گفتن عاشق عاذلان را گفت او ای ناصحان من بی ندم از جهان زندگی سیر آمدم منبلی ام زخم جو و زخم خواه عافیت کم جوی از منبل براه منبلی نی کو بود خود برگ جو منبلی ام لاابالی مرگ جو منبلی نی کو به کف پول آورد منبلی چستی کزین پل بگذرد آن نه کو بر هر دکانی بر زند بل جهد از کون و کانی بر زند مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را آن قفس که هست عین باغ در مرغ می بیند گلستان و شجر جوق مرغان از برون گرد قفس خوش همی خوانند ز آزادی قصص مرغ را اندر قفس زان سبزه زار نه خورش ماندست و نه صبر و قرار سر ز هر سوراخ بیرون می کند تا بود کین بند از پا برکند چون دل و جانش چنین بیرون بود آن قفس را در گشایی چون بود نه چنان مرغ قفس در اندهان گرد بر گردش به حلقه گربگان کی بود او را درین خوف و حزن آرزوی از قفس بیرون شدن او همی خواهد کزین ناخوش حصص صد قفس باشد بگرد این قفس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۳ - عشق جالینوس برین حیات دنیا بود کی هنر او همینجا بکار می‌آید هنری نورزیده است کی در آن بازار بکار آید آنجا خود را به عوام یکسان می‌بیند آنچنانک گفت جالینوس راد از هوای این جهان و از مراد راضیم کز من بماند نیم جان که ز کون استری بینم جهان گربه می بیند بگرد خود قطار مرغش آیس گشته بودست از مطار یا عدم دیدست غیر این جهان در عدم نادیده او حشری نهان چون جنین کش می کشد بیرون کرم می گریزد او سپس سوی شکم لطف رویش سوی مصدر می کند او مقر در پشت مادر می کند که اگر بیرون فتم زین شهر و کام ای عجب بینم بدیده این مقام یا دری بودی در آن شهر وخم که نظاره کردمی اندر رحم یا چو چشمه سوزنی راهم بدی که ز بیرونم رحم دیده شدی آن جنین هم غافلست از عالمی همچو جالینوس او نامحرمی اونداند کآن رطوباتی که هست آن مدد از عالم بیرونی است آنچنانک چار عنصر در جهان صد مدد آرد ز شهر لامکان آب و دانه در قفس گر یافتست آن ز باغ و عرصه ای درتافتست جانهای انبیا بینند باغ زین قفس در وقت نقلان و فراغ پس ز جالینوس و عالم فارغند همچو ماه اندر فلکها بازغند ور ز جالینوس این گفت افتراست پس جوابم بهر جالینوس نیست این جواب آنکس آمد کین بگفت که نبودستش دل پر نور جفت مرغ جانش موش شد سوراخ جو چون شنید از گربگان او عرجوا زان سبب جانش وطن دید و قرار اندرین سوراخ دنیا موش وار هم درین سوراخ بنایی گرفت درخور سوراخ دانایی گرفت پیشه هایی که مر او را در مزید کاندرین سوراخ کار آیدگزید زانک دل بر کند از بیرون شدن بسته شد راه رهیدن از بدن عنکبوت ار طبع عنقا داشتی از لعابی خیمه کی افراشتی گربه کرده چنگ خود اندر قفس نام چنگش درد و سرسام و مغص گربه مرگست و مرض چنگال او می زند بر مرغ و پر و بال او گوشه گوشه می جهد سوی دوا مرگ چون قاضیست و رنجوری گوا چون پیاده قاضی آمد این گواه که همی خواند ترا تا حکم گاه مهلتی می خواهی از وی در گریز گر پذیرد شد و گرنه گفت خیز جستن مهلت دوا و چاره ها که زنی بر خرقه تن پاره ها عاقبت آید صباحی خشم وار چند باشد مهلت آخر شرم دار عذر خود از شه بخواه ای پرحسد پیش از آنک آنچنان روزی رسد وانک در ظلمت براند بارگی برکند زان نور دل یکبارگی می گریزد از گوا و مقصدش کان گوا سوی قضا می خواندش

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۴ - دیگر باره ملامت کردن اهل مسجد مهمان را از شب خفتن در آن مسجد قوم گفتندش مکن جلدی برو تا نگردد جامه و جانت گرو آن ز دور آسان نماید به نگر که به آخر سخت باشد ره گذر خویشتن آویخت بس مرد و سکست وقت پیچاپیچ دست آویز جست پیشتر از واقعه آسان بود در دل مردم خیال نیک و بد چون در آید اندرون کارزار آن زمان گردد بر آنکس کار زار چون نه شیری هین منه تو پای پیش کان اجل گرگست و جان تست میش ور ز ابدالی و میشت شیر شد آمن آ که مرگ تو سرزیر شد کیست ابدال آنک او مبدل شود خمرش از تبدیل یزدان خل شود لیک مستی شیرگیری وز گمان شیر پنداری تو خود را هین مران گفت حق ز اهل نفاق ناسدید باسهم ما بینهم باس شدید در میان همدگر مردانه اند در غزا چون عورتان خانه اند گفت پیغامبر سپهدار غیوب لا شجاعة یا فتی قبل الحروب وقت لاف غزو مستان کف کنند وقت جوش جنگ چون کف بی فنند وقت ذکر غزو شمشیرش دراز وقت کر و فر تیغش چون پیاز وقت اندیشه دل او زخم جو پس به یک سوزن تهی شد خیک او من عجب دارم ز جویای صفا کو رمد در وقت صیقل از جفا عشق چون دعوی جفا دیدن گواه چون گواهت نیست شد دعوی تباه چون گواهت خواهد این قاضی مرنج بوسه ده بر مار تا یابی تو گنج آن جفا با تو نباشد ای پسر بلک با وصف بدی اندر تو در بر نمد چوبی که آن را مرد زد بر نمد آن را نزد بر گرد زد گر بزد مر اسپ را آن کینه کش آن نزد بر اسپ زد بر سکسکش تا ز سکسک وارهد خوش پی شود شیره را زندان کنی تا می شود گفت چندان آن یتیمک را زدی چون نترسیدی ز قهر ایزدی گفت او را کی زدم ای جان و دوست من بر آن دیوی زدم کو اندروست مادر ار گوید ترا مرگ تو باد مرگ آن خو خواهد و مرگ فساد آن گروهی کز ادب بگریختند آب مردی و آب مردان ریختند عاذلانشان از وغا واراندند تا چنین حیز و مخنث ماندند لاف و غره ژاژخا را کم شنو با چنینها در صف هیجا مرو زانک زادوکم خبالا گفت حق کز رفاق سست برگردان ورق که گر ایشان با شما همره شوند غازیان بی مغز همچون که شوند خویشتن را با شما هم صف کنند پس گریزند و دل صف بشکنند پس سپاهی اندکی بی این نفر به که با اهل نفاق آید حشر هست بادام کم خوش بیخته به ز بسیاری به تلخ آمیخته تلخ و شیرین در ژغاژغ یک شی اند نقص از آن افتاد که همدل نیند گبر ترسان دل بود کو از گمان می زید در شک ز حال آن جهان می رود در ره نداند منزلی گام ترسان می نهد اعمی دلی چون نداند ره مسافر چون رود با ترددها و دل پرخون رود هرکه گوید های این سو راه نیست او کند از بیم آنجا وقف و ایست ور بداند ره دل با هوش او کی رود هر های و هو در گوش او پس مشو همراه این اشتردلان زانک وقت ضیق و بیمند آفلان پس گریزند و ترا تنها هلند گرچه اندر لاف سحر بابلند تو ز رعنایان مجو هین کارزار تو ز طاوسان مجو صید و شکار طبع طاوسست و وسواست کند دم زند تا از مقامت برکند

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۵ - گفتن شیطان قریش را کی به جنگ احمد آیید کی من یاریها کنم وقبیلهٔ خود را بیاری خوانم و وقت ملاقات صفین گریختن همچو شیطان در سپه شد صد یکم خواند افسون که اننی جار لکم چون قریش از گفت او حاضر شدند هر دو لشکر در ملاقات آمدند دید شیطان از ملایک اسپهی سوی صف مؤمنان اندر رهی آن جنودا لم تروها صف زده گشت جان او ز بیم آتشکده پای خود وا پس کشیده می گرفت که همی بینم سپاهی من شگفت ای اخاف الله ما لی منه عون اذهبوا انی اری ما لاترون گفت حارث ای سراقه شکل هین دی چرا تو می نگفتی اینچنین گفت این دم من همی بینم حرب گفت می بینی جعاشیش عرب می نبینی غیر این لیک ای تو ننگ آن زمان لاف بود این وقت جنگ دی همی گفتی که پایندان شدم که بودتان فتح و نصرت دم بدم دی زعیم الجیش بودی ای لعین وین زمان نامرد و ناچیز و مهین تا بخوردیم آن دم تو و آمدیم تو بتون رفتی و ما هیزم شدیم چونک حارث با سراقه گفت این از عتابش خشمگین شد آن لعین دست خود خشمین ز دست او کشید چون ز گفت اوش درد دل رسید سینه اش را کوفت شیطان و گریخت خون آن بیچارگان زین مکر ریخت چونک ویران کرد چندین عالم او پس بگفت انی بری منکم کوفت اندر سینه اش انداختش پس گریزان شد چو هیبت تاختش نفس و شیطان هر دو یک تن بوده اند در دو صورت خویش را بنموده اند چون فرشته و عقل کایشان یک بدند بهر حکمتهاش دو صورت شدند دشمنی داری چنین در سر خویش مانع عقلست و خصم جان و کیش یکنفس حمله کند چون سوسمار پس بسوراخی گریزد در فرار در دل او سوراخها دارد کنون سر ز هر سوراخ می آرد برون نام پنهان گشتن دیو از نفوس واندر آن سوراخ رفتن شد خنوس که خنوسش چون خنوس قنفذست چون سر قنفذ ورا آمد شذست که خدا آن دیو را خناس خواند کو سر آن خارپشتک را بماند می نهان گردد سر آن خارپشت دم بدم از بیم صیاد درشت تا چو فرصت یافت سر آرد برون زین چنین مکری شود مارش زبون گرنه نفس از اندرون راهت زدی ره زنان را بر تو دستی کی بدی زان عوان مقتضی که شهوتست دل اسیر حرص و آز و آفتست زان عوان سر شدی دزد و تباه تا عوانان را به قهر تست راه در خبر بشنو تو این پند نکو بیم جنبیکم لکم اعدی عدو طمطراق این عدو مشنو گریز کو چو ابلیسست در لج و ستیز بر تو او از بهر دنیا و نبرد آن عذاب سرمدی را سهل کرد چه عجب گر مرگ را آسان کند او ز سحر خویش صد چندان کند سحر کاهی را به صنعت که کند باز کوهی را چو کاهی می تند زشتها را نغز گرداند به فن نغزها را زشت گرداند به ظن کار سحر اینست کو دم می زند هر نفس قلب حقایق می کند آدمی را خر نماید ساعتی آدمی سازد خری را وآیتی این چنین ساحر درون تست و سر ان فی الوسواس سحرا مستتر اندر آن عالم که هست این سحرها ساحران هستند جادویی گشا اندر آن صحرا که رست این زهر تر نیز روییدست تریاق ای پسر گویدت تریاق از من جو سپر که ز زهرم من به تو نزدیکتر گفت او سحرست و ویرانی تو گفت من سحرست و دفع سحر او

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۶ - مکرر کردن عاذلان پند را بر آن مهمان آن مسجد مهمان کش گفت پیغامبر که ان فی البیان سحرا و حق گفت آن خوش پهلوان هین مکن جلدی برو ای بوالکرم مسجد و ما را مکن زین متهم که بگوید دشمنی از دشمنی آتشی در ما زند فردا دنی که بتاسانید او را ظالمی بر بهانه مسجد او بد سالمی تا بهانه قتل بر مسجد نهد چونک بدنامست مسجد او جهد تهمتی بر ما منه ای سخت جان که نه ایم آمن ز مکر دشمنان هین برو جلدی مکن سودا مپز که نتان پیمود کیوان را بگز چون تو بسیاران بلافیده ز بخت ریش خود بر کنده یک یک لخت لخت هین برو کوتاه کن این قیل و قال خویش و ما را در میفکن در وبال

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۷ - جواب گفتن مهمان ایشان را و مثل آوردن بدفع کردن حارس کشت به بانگ دف از کشت شتری را کی کوس محمودی بر پشت او زدندی گفت ای یاران از آن دیوان نیم که ز لا حولی ضعیف آید پیم کودکی کو حارس کشتی بدی طبلکی در دفع مرغان می زدی تا رمیدی مرغ زان طبلک ز کشت کشت از مرغان بد بی خوف گشت چونک سلطان شاه محمود کریم برگذر زد آن طرف خیمه عظیم با سپاهی همچو استاره اثیر انبه و پیروز و صفدر ملک گیر اشتری بد کو بدی حمال کوس بختیی بد پیش رو همچون خروس بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب می زدی اندر رجوع و در طلب اندر آن مزرع در آمد آن شتر کودک آن طبلک بزد در حفظ بر عاقلی گفتش مزن طبلک که او پخته طبلست با آنشست خو پیش او چه بود تبوراک تو طفل که کشد او طبل سلطان بیست کفل عاشقم من کشته قربان لا جان من نوبتگه طبل بلا خود تبوراکست این تهدیدها پیش آنچ دیده است این دیدها ای حریفان من از آنها نیستم کز خیالاتی درین ره بیستم من چو اسماعیلیانم بی حذر بل چو اسمعیل آزادم ز سر فارغم از طمطراق و از ریا قل تعالوا گفت جانم را بیا گفت پیغامبر که جاد فی السلف بالعطیه من تیقن بالخلف هر که بیند مر عطا را صد عوض زود دربازد عطا را زین غرض جمله در بازار از آن گشتند بند تا چو سود افتاد مال خود دهند زر در انبانها نشسته منتظر تا که سود آید ببذل آید مصر چون ببیند کاله ای در ربح بیش سرد گردد عشقش از کالای خویش گرم زان ماندست با آن کو ندید کاله های خویش را ربح و مزید همچنین علم و هنرها و حرف چون بدید افزون از آنها در شرف تا به از جان نیست جان باشد عزیز چون به آمد نام جان شد چیز لیز لعبت مرده بود جان طفل را تا نگشت او در بزرگی طفل زا این تصور وین تخیل لعبتست تا تو طفلی پس بدانت حاجتست چون ز طفلی رست جان شد در وصال فارغ از حس است و تصویر و خیال نیست محرم تا بگویم بی نفاق تن زدم والله اعلم بالوفاق مال و تن برف اند ریزان فنا حق خریدارش که الله اشتری برفها زان از ثمن اولیستت که هیی در شک یقینی نیستت وین عجب ظنست در تو ای مهین که نمی پرد به بستان یقین هر گمان تشنه یقینست ای پسر می زند اندر تزاید بال و پر چون رسد در علم پس پر پا شود مر یقین را علم او بویا شود زانک هست اندر طریق مفتتن علم کمتر از یقین و فوق ظن علم جویای یقین باشد بدان و آن یقین جویای دیدست و عیان اندر الهیکم بجو این را کنون از پس کلا پس لو تعلمون می کشد دانش ببینش ای علیم گر یقین گشتی ببینندی جحیم دید زاید از یقین بی امتهال آنچنانک از ظن می زاید خیال اندر الهیکم بیان این ببین که شود علم الیقین عین الیقین از گمان و از یقین بالاترم وز ملامت بر نمی گردد سرم چون دهانم خورد از حلوای او چشم روشن گشتم و بینای او پا نهم گستاخ چون خانه روم پا نلرزانم نه کورانه روم آنچ گل را گفت حق خندانش کرد با دل من گفت و صد چندانش کرد آنچ زد بر سرو و قدش راست کرد و آنچ از وی نرگس و نسرین بخورد آنچ نی را کرد شیرین جان و دل و آنچ خاکی یافت ازو نقش چگل آنچ ابرو را چنان طرار ساخت چهره را گلگونه و گلنار ساخت مر زبان را داد صد افسون گری وانک کان را داد زر جعفری چون در زرادخانه باز شد غمزه های چشم تیرانداز شد بر دلم زد تیر و سوداییم کرد عاشق شکر و شکرخاییم کرد عاشق آنم که هر آن آن اوست عقل و جان جاندار یک مرجان اوست من نلافم ور بلافم همچو آب نیست در آتش کشی ام اضطراب چون بدزدم چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخت رو پشت من اوست هر که از خورشید باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم همچو روی آفتاب بی حذر گشت رویش خصم سوز و پرده در هر پیمبر سخت رو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان رو نگردانید از ترس و غمی یک تنه تنها بزد بر عالمی سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ او نترسد از جهان پر کلوخ کان کلوخ از خشت زن یک لخت شد سنگ از صنع خدایی سخت شد گوسفندان گر برونند از حساب ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب کلکم راع نبی چون راعیست خلق مانند رمه او ساعیست از رمه چوپان نترسد در نبرد لیکشان حافظ بود از گرم و سرد گر زند بانگی ز قهر او بر رمه دان ز مهرست آن که دارد بر همه هر زمان گوید به گوشم بخت نو که ترا غمگین کنم غمگین مشو من ترا غمگین و گریان زان کنم تا کت از چشم بدان پنهان کنم تلخ گردانم ز غمها خوی تو تا بگردد چشم بد از روی تو نه تو صیادی و جویای منی بنده و افکنده رای منی حیله اندیشی که در من در رسی در فراق و جستن من بی کسی چاره می جوید پی من درد تو می شنودم دوش آه سرد تو من توانم هم که بی این انتظار ره دهم بنمایمت راه گذار تا ازین گرداب دوران وا رهی بر سر گنج وصالم پا نهی لیک شیرینی و لذات مقر هست بر اندازه رنج سفر آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری کز غریبی رنج و محنتها بری

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بی‌صبری او در بلا به اضطراب و بی‌قراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند بنگر اندر نخودی در دیگ چون می جهد بالا چو شد ز آتش زبون هر زمان نخود بر آید وقت جوش بر سر دیگ و برآرد صد خروش که چرا آتش به من در می زنی چون خریدی چون نگونم می کنی می زند کفلیز کدبانو که نی خوش بجوش و بر مجه ز آتش کنی زان نجوشانم که مکروه منی بلکه تا گیری تو ذوق و چاشنی تا غذی گردی بیامیزی بجان بهرخواری نیستت این امتحان آب می خوردی به بستان سبز و تر بهراین آتش بدست آن آب خور رحمتش سابق بدست از قهر زان تا ز رحمت گردد اهل امتحان رحمتش بر قهر از آن سابق شدست تا که سرمایه وجود آید بدست زانکه بی لذت نروید لحم و پوست چون نروید چه گدازد عشق دوست زان تقاضا گر بیاید قهرها تا کنی ایثار آن سرمایه را باز لطف آید برای عذر او که بکردی غسل و بر جستی ز جو گوید ای نخود چریدی در بهار رنج مهمان تو شد نیکوش دار تا که مهمان باز گردد شکر ساز پیش شه گوید ز ایثار تو باز تا به جای نعمتت منعم رسد جمله نعمتها برد بر تو حسد من خلیلم تو پسر پیش بچک سر بنه انی ارانی اذبحک سر به پیش قهر نه دل بر قرار تا ببرم حلقت اسمعیل وار سر ببرم لیک این سر آن سریست کز بریده گشتن و مردن بریست لیک مقصود ازل تسلیم تست ای مسلمان بایدت تسلیم جست ای نخود می جوش اندر ابتلا تا نه هستی و نه خود ماند ترا اندر آن بستان اگر خندیده ای تو گل بستان جان و دیده ای گر جدا از باغ آب و گل شدی لقمه گشتی اندر احیا آمدی شو غذی و قوت و اندیشه ها شیر بودی شیر شو در بیشه ها از صفاتش رسته ای والله نخست در صفاتش باز رو چالاک و چست ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی پس شدی اوصاف و گردون بر شدی آمدی در صورت باران و تاب می روی اندر صفات مستطاب جزو شید و ابر و انجمها بدی نفس و فعل و قول و فکرتها شدی هستی حیوان شد از مرگ نبات راست آمد اقتلونی یا ثقات چون چنین بردیست ما را بعد مات راست آمد ان فی قتلی حیات فعل و قول و صدق شد قوت ملک تا بدین معراج شد سوی فلک آنچنان کان طعمه شد قوت بشر از جمادی بر شد و شد جانور این سخن را ترجمه پهناوری گفته آید در مقام دیگری کاروان دایم ز گردون می رسد تا تجارت می کند وا می رود پس برو شیرین و خوش با اختیار نه بتلخی و کراهت دزدوار زان حدیث تلخ می گویم ترا تا ز تلخیها فرو شویم ترا ز آب سرد انگور افسرده رهد سردی و افسردگی بیرون نهد تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی پس ز تلخیها همه بیرون روی