Qur'an&Sunnah

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۸ - تفسیر کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَأَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ خانه بر کن کز عقیق این یمن صد هزاران خانه شاید ساختن گنج زیر خانه است و چاره نیست از خرابی خانه مندیش و مه ایست که هزاران خانه از یک نقد گنج تان عمارت کرد بی تکلیف و رنج عاقبت این خانه خود ویران شود گنج از زیرش یقین عریان شود لیک آن تو نباشد زانک روح مزد ویران کردنستش آن فتوح چون نکرد آن کار مزدش هست لا لیس للانسان الا ما سعی دست خایی بعد از آن تو کای دریغ این چنین ماهی بد اندر زیر میغ من نکردم آنچ گفتند از بهی گنج رفت و خانه و دستم تهی خانه اجرت گرفتی و کری نیست ملک تو به بیعی یا شری این کری را مدت او تا اجل تا درین مدت کنی در وی عمل پاره دوزی می کنی اندر دکان زیر این دکان تو مدفون دو کان هست این دکان کرایی زود باش تیشه بستان و تکش را می تراش تا که تیشه ناگهان بر کان نهی از دکان و پاره دوزی وا رهی پاره دوزی چیست خورد آب و نان می زنی این پاره بر دلق گران هر زمان می درد این دلق تنت پاره بر وی می زنی زین خوردنت ای ز نسل پادشاه کامیار با خود آ زین پاره دوزی ننگ دار پاره ای بر کن ازین قعر دکان تا برآرد سر به پیش تو دو کان پیش از آن کین مهلت خانه کری آخر آید تو نخورده زو بری پس ترا بیرون کند صاحب دکان وین دکان را بر کند از روی کان تو ز حسرت گاه بر سر می زنی گاه ریش خام خود بر می کنی کای دریغا آن من بود این دکان کور بودم بر نخوردم زین مکان ای دریغا بود ما را برد باد تا ابد یا حسرتا شد للعباد مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۹۹ - غره شدن آدمی به ذکاوت و تصویرات طبع خویشتن و طلب ناکردن علم غیب کی علم انبیاست دیدم اندر خانه من نقش و نگار بودم اندر عشق خانه بی قرار بودم از گنج نهانی بی خبر ورنه دستنبوی من بودی تبر آه گر داد تبر را دادمی این زمان غم را تبرا دادمی چشم را بر نقش می انداختم هم چو طفلان عشقها می باختم پس نکو گفت آن حکیم کامیار که تو طفلی خانه پر نقش و نگار در الهی نامه بس اندرز کرد که بر آر از دودمان خویش گرد بس کن ای موسی بگو وعده سوم که دل من ز اضطرابش گشت گم گفت موسی آن سوم ملک دوتو دو جهانی خالص از خصم و عدو بیشتر زان ملک که اکنون داشتی کان بد اندر جنگ و این در آشتی آنک در جنگت چنان ملکی دهد بنگر اندر صلح خوانت چون نهد آن کرم که اندر جفا آنهات داد در وفا بنگر چه باشد افتقاد گفت ای موسی چهارم چیست زود بازگو صبرم شد و حرصم فزود گفت چارم آنک مانی تو جوان موی هم چون قیر و رخ چون ارغوان رنگ و بو در پیش ما بس کاسدست لیک تو پستی سخن کردیم پست افتخار از رنگ و بو و از مکان هست شادی و فریب کودکان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۰ - بیان این خبر کی کلموا الناس علی قدر عقولهم لا علی قدر عقولکم حتی لا یکذبوا الله و رسوله چونک با کودک سر و کارم فتاد هم زبان کودکان باید گشاد که برو کتاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم جز شباب تن نمی دانی به کیر این جوانی را بگیر ای خر شعیر هیچ آژنگی نیفتد بر رخت تازه ماند آن شباب فرخت نه نژند پیریت آید برو نه قد چون سرو تو گردد دوتو نه شود زور جوانی از تو کم نه به دندانها خللها یا الم نه کمی در شهوت و طمث و بعال که زنان را آید از ضعفت ملال آنچنان بگشایدت فر شباب که گشود آن مژده عکاشه باب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۱ - قوله علیه السلام من بشرنی بخروج صفر بشرته بالجنة احمد آخر زمان را انتقال در ربیع اول آید بی جدال چون خبر یابد دلش زین وقت نقل عاشق آن وقت گردد او به عقل چون صفر آید شود شاد از صفر که پس این ماه می سازم سفر هر شبی تا روز زین شوق هدی ای رفیق راه اعلی می زدی گفت هر کس که مرا مژده دهد چون صفر پای از جهان بیرون نهد که صفر بگذشت و شد ماه ربیع مژده ور باشم مر او را و شفیع گفت عکاشه صفر بگذشت و رفت گفت که جنت ترا ای شیر زفت دیگری آمد که بگذشت آن صفر گفت عکاشه ببرد از مژده بر پس رجال از نقل عالم شادمان وز بقااش شادمان این کودکان چونک آب خوش ندید آن مرغ کور پیش او کوثر نماید آب شور هم چنین موسی کرامت می شمرد که نگردد صاف اقبال تو درد گفت احسنت و نکو گفت ولیک تا کنم من مشورت با یار نیک مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۲ - مشورت کردن فرعون با ایسیه در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام باز گفت او این سخن با ایسیه گفت جان افشان برین ای دل سیه بس عنایتهاست متن این مقال زود در یاب ای شه نیکو خصال وقت کشت آمد زهی پر سود کشت این بگفت و گریه کرد و گرم گشت بر جهید از جا و گفتا بخ لک آفتابی تاجرت گشت ای کلک عیب کل را خود بپوشاند کلاه خاصه چون باشد کله خورشید و ماه هم در آن مجلس که بشنیدی تو این چون نگفتی آری و صد آفرین این سخن در گوش خورشید ار شدی سرنگون بر بوی این زیر آمدی هیچ می دانی چه وعده ست و چه داد می کند ابلیس را حق افتقاد چون بدین لطف آن کریمت باز خواند ای عجب چون زهره ات بر جای ماند زهره ات ندرید تا زان زهره ات بودی اندر هر دو عالم بهره ات زهره ای کز بهره حق بر درد چون شهیدان از دو عالم بر خورد غافلی هم حکمتست و این عمی تا بماند لیک تا این حد چرا غافلی هم حکمتست و نعمتست تا نپرد زود سرمایه ز دست لیک نی چندانک ناسوری شود زهر جان و عقل رنجوری شود خود کی یابد این چنین بازار را که به یک گل می خری گلزار را دانه ای را صد درختستان عوض حبه ای را آمدت صد کان عوض کان لله دادن آن حبه است تا که کان الله له آید به دست زآنک این هوی ضعیف بی قرار هست شد زان هوی رب پایدار هوی فانی چونک خود فا او سپرد گشت باقی دایم و هرگز نمرد هم چو قطره خایف از باد و ز خاک که فنا گردد بدین هر دو هلاک چون به اصل خود که دریا بود جست از تف خورشید و باد و خاک رست ظاهرش گم گشت در دریا و لیک ذات او معصوم و پا بر جا و نیک هین بده ای قطره خود را بی ندم تا بیابی در بهای قطره یم هین بده ای قطره خود را این شرف در کف دریا شو آمن از تلف خود کرا آید چنین دولت به دست قطره را بحری تقاضاگر شدست الله الله زود بفروش و بخر قطره ای ده بحر پر گوهر ببر الله الله هیچ تاخیری مکن که ز بحر لطف آمد این سخن لطف اندر لطف این گم می شود که اسفلی بر چرخ هفتم می شود هین که یک بازی فتادت بوالعجب هیچ طالب این نیابد در طلب گفت با هامان بگویم ای ستیر شاه را لازم بود رای وزیر گفت با هامان مگو این راز را کور کمپیری چه داند باز را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۳ - قصهٔ باز پادشاه و کمپیر زن باز اسپیدی به کمپیری دهی او ببرد ناخنش بهر بهی ناخنی که اصل کارست و شکار کور کمپیری ببرد کوروار که کجا بودست مادر که ترا ناخنان زین سان درازست ای کیا ناخن و منقار و پرش را برید وقت مهر این می کند زال پلید چونک تتماجش دهد او کم خورد خشم گیرد مهرها را بر درد که چنین تتماج پختم بهر تو تو تکبر می نمایی و عتو تو سزایی در همان رنج و بلا نعمت و اقبال کی سازد ترا آب تتماجش دهد کین را بگیر گر نمی خواهی که نوشی زان فطیر آب تتماجش نگیرد طبع باز زال بترنجد شود خشمش دراز از غضب شربای سوزان بر سرش زن فرو ریزد شود کل مغفرش اشک از آن چشمش فرو ریزد ز سوز یاد آرد لطف شاه دل فروز زان دو چشم نازنین با دلال که ز چهره شاد دارد صد کمال چشم مازاغش شده پر زخم زاغ چشم نیک از چشم بد با درد و داغ چشم دریا بسطتی کز بسط او هر دو عالم می نماید تار مو گر هزاران چرخ در چشمش رود هم چو چشمه پیش قلزم گم شود چشم بگذشته ازین محسوسها یافته از غیب بینی بوسها خود نمی یابم یکی گوشی که من نکته ای گویم از آن چشم حسن می چکید آن آب محمود جلیل می ربودی قطره اش را جبرییل تا بمالد در پر و منقال خویش گر دهد دستوریش آن خوب کیش باز گوید خشم کمپیر ار فروخت فر و نور و علم و صبرم را نسوخت باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند صالح از یک دم که آرد با شکوه صد چنان ناقه بزاید متن کوه دل همی گوید خموش و هوش دار ورنه درانید غیرت پود و تار غیرتش را هست صد حلم نهان ورنه سوزیدی به یک دم صد جهان نخوت شاهی گرفتش جای پند تا دل خود را ز بند پند کند که کنم با رای هامان مشورت کوست پشت ملک و قطب مقدرت مصطفی را رای زن صدیق رب رای زن بوجهل را شد بولهب عرق جنسیت چنانش جذب کرد کان نصیحتها به پیشش گشت سرد جنس سوی جنس صد پره پرد بر خیالش بندها را بر درد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۴ - قصهٔ آن زن کی طفل او بر سر ناودان غیژید و خطر افتادن بود و از علی کرم‌الله وجهه چاره جست یک زنی آمد به پیش مرتضی گفت شد بر ناودان طفلی مرا گرش می خوانم نمی آید به دست ور هلم ترسم که افتد او به پست نیست عاقل تا که دریابد چون ما گر بگویم کز خطر سوی من آ هم اشارت را نمی داند به دست ور بداند نشنود این هم بدست بس نمودم شیر و پستان را بدو او همی گرداند از من چشم و رو از برای حق شمایید ای مهان دستگیر این جهان و آن جهان زود درمان کن که می لرزد دلم که بدرد از میوه دل بسکلم گفت طفلی را بر آور هم به بام تا ببیند جنس خود را آن غلام سوی جنس آید سبک زان ناودان جنس بر جنس است عاشق جاودان زن چنان کرد و چو دید آن طفل او جنس خود خوش خوش بدو آورد رو سوی بام آمد ز متن ناودان جاذب هر جنس را هم جنس دان غژغژان آمد به سوی طفل طفل وا رهید او از فتادن سوی سفل زان بود جنس بشر پیغامبران تا بجنسیت رهند از ناودان پس بشر فرمود خود را مثلکم تا به جنس آیید و کم گردید گم زانک جنسیت عجایب جاذبیست جاذبش جنسست هر جا طالبیست عیسی و ادریس بر گردون شدند با ملایک چونک هم جنس آمدند باز آن هاروت و ماروت از بلند جنس تن بودند زان زیر آمدند کافران هم جنس شیطان آمده جانشان شاگرد شیطانان شده صد هزاران خوی بد آموخته دیده های عقل و دل بر دوخته کمترین خوشان به زشتی آن حسد آن حسد که گردن ابلیس زد زان سگان آموخته حقد و حسد که نخواهد خلق را ملک ابد هر کرا دید او کمال از چپ و راست از حسد قولنجش آمد درد خاست زآنک هر بدبخت خرمن سوخته می نخواهد شمع کس افروخته هین کمالی دست آور تا تو هم از کمال دیگران نفتی به غم از خدا می خواه دفع این حسد تا خدایت وا رهاند از جسد مر ترا مشغولیی بخشد درون که نپردازی از آن سوی برون جرعه می را خدا آن می دهد که بدو مست از دو عالم می دهد خاصیت بنهاده در کف حشیش کو زمانی می رهاند از خودیش خواب را یزدان بدان سان می کند کز دو عالم فکر را بر می کند کرد مجنون را ز عشق پوستی کو بنشناسد عدو از دوستی صد هزاران این چنین می دارد او که بر ادراکات تو بگمارد او هست میهای شقاوت نفس را که ز ره بیرون برد آن نحس را هست میهای سعادت عقل را که بیابد منزل بی نقل را خیمه گردون ز سرمستی خویش بر کند زان سو بگیرد راه پیش هین بهر مستی دلا غره مشو هست عیسی مست حق خر مست جو این چنین می را بجو زین خنبها مستی اش نبود ز کوته دنبها زانک هر معشوق چون خنبیست پر آن یکی درد و دگر صافی چو در می شناسا هین بچش با احتیاط تا میی یابی منزه ز اختلاط هر دو مستی می دهندت لیک این مستی ات آرد کشان تا رب دین تا رهی از فکر و وسواس و حیل بی عقال این عقل در رقص الجمل انبیا چون جنس روحند و ملک مر ملک را جذب کردند از فلک باد جنس آتش است و یار او که بود آهنگ هر دو بر علو چون ببندی تو سر کوزه تهی در میان حوض یا جویی نهی تا قیامت آن فرو ناید به پست که دلش خالیست و در وی باد هست میل بادش چون سوی بالا بود ظرف خود را هم سوی بالا کشد باز آن جانها که جنس انبیاست سوی ایشان کش کشان چون سایه هاست زانک عقلش غالبست و بی ز شک عقل جنس آمد به خلقت با ملک وان هوای نفس غالب بر عدو نفس جنس اسفل آمد شد بدو بود قبطی جنس فرعون ذمیم بود سبطی جنس موسی کلیم بود هامان جنس تر فرعون را برگزیدش برد بر صدر سرا لاجرم از صدر تا قعرش کشید که ز جنس دوزخ اند آن دو پلید هر دو سوزنده چو ذوزخ ضد نور هر دو چون دوزخ ز نور دل نفور زانک دوزخ گوید ای مؤمن تو زود برگذر که نورت آتش را ربود می رمد آن دوزخی از نور هم زانک طبع دوزخستش ای صنم دوزخ از مومن گریزد آنچنان که گریزد مومن از دوزخ به جان زانک جنس نار نبود نور او ضد نار آمد حقیقت نورجو در حدیث آمد که مومن در دعا چون امان خواهد ز دوزخ از خدا دوزخ از وی هم امان خواهد به جان که خدایا دور دارم از فلان جاذبه جنسیتست اکنون ببین که تو جنس کیستی از کفر و دین گر بهامان مایلی هامانیی ور به موسی مایلی سبحانیی ور بهر دو مایلی انگیخته نفس و عقلی هر دوان آمیخته هر دو در جنگند هان و هان بکوش تا شود غالب معانی بر نقوش در جهان جنگ شادی این بسست که ببینی بر عدو هر دم شکست آن ستیزه رو بسختی عاقبت گفت با هامان برای مشورت وعده های آن کلیم الله را گفت و محرم ساخت آن گمراه را

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۵ - مشورت کردن فرعون با وزیرش هامان در ایمان آوردن به موسی علیه‌السلام گفت با هامان چون تنهااش بدید جست هامان و گریبان را درید بانگها زد گریه ها کرد آن لعین کوفت دستار و کله را بر زمین که چگونه گفت اندر روی شاه این چنین گستاخ آن حرف تباه جمله عالم را مسخر کرده تو کار را با بخت چون زر کرده تو از مشارق وز مغارب بی لجاج سوی تو آرند سلطانان خراج پادشاهان لب همی مالند شاد بر ستانه خاک تو این کیقباد اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما رو بگرداند گریزد بی عصا تاکنون معبود و مسجود جهان بوده ای گردی کمینه بندگان در هزار آتش شدن زین خوشترست که خداوندی شود بنده پرست نه بکش اول مرا ای شاه چین تا نبیند چشم من بر شاه این خسروا اول مرا گردن بزن تا نبیند این مذلت چشم من خود نبودست و مبادا این چنین که زمین گردون شود گردون زمین بندگان مان خواجه تاش ما شوند بی دلان مان دلخراش ما شوند چشم روشن دشمنان و دوست کور گشت ما را پس گلستان قعر گور مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۶ - تزییف سخن هامان علیه اللعنة دوست از دشمن همی نشناخت او نرد را کورانه کژ می باخت او دشمن تو جز تو نبود ای لعین بی گناهان را مگو دشمن به کین پیش تو این حالت بد دولتست که دوادو اول و آخر لتست گر ازین دولت نتازی خز خزان این بهارت را همی آید خزان مشرق و مغرب چو تو بس دیده اند که سر ایشان ز تن ببریده اند مشرق و مغرب که نبود بر قرار چون کنند آخر کسی را پایدار تو بدان فخر آوری کز ترس و بند چاپلوست گشت مردم روز چند هر کرا مردم سجودی می کنند زهر اندر جان او می آکنند چونک بر گردد ازو آن ساجدش داند او کان زهر بود و موبدش ای خنک آن را که ذلت نفسه وای آنک از سرکشی شد چون که او این تکبر زهر قاتل دان که هست از می پر زهر شد آن گیج مست چون می پر زهر نوشد مدبری از طرب یکدم بجنباند سری بعد یک دم زهر بر جانش فتد زهر در جانش کند داد و ستد گر نداری زهری اش را اعتقاد کو چه زهر آمد نگر در قوم عاد چونک شاهی دست یابد بر شهی بکشدش یا باز دارد در چهی ور بیابد خسته افتاده را مرهمش سازد شه و بدهد عطا گر نه زهرست آن تکبر پس چرا کشت شه را بی گناه و بی خطا وین دگر را بی ز خدمت چون نواخت زین دو جنبش زهر را شاید شناخت راه زن هرگز گدایی را نزد گرگ گرگ مرده را هرگز گزد خضر کشتی را برای آن شکست تا تواند کشتی از فجار رست چون شکسته می رهد اشکسته شو امن در فقرست اندر فقر رو آن کهی کو داشت از کان نقد چند گشت پاره پاره از زخم کلند تیغ بهر اوست کو را گردنیست سایه که افکندست بر وی زخم نیست مهتری نفطست و آتش ای غوی ای برادر چون بر آذر می روی هر چه او هموار باشد با زمین تیرها را کی هدف گردد ببین سر بر آرد از زمین آنگاه او چون هدفها زخم یابد بی رفو نردبان خلق این ما و منیست عاقبت زین نردبان افتادنیست هر که بالاتر رود ابله ترست که استخوان او بتر خواهد شکست این فروعست و اصولش آن بود که ترفع شرکت یزدان بود چون نمردی و نگشتی زنده زو یاغیی باشی به شرکت ملک جو چون بدو زنده شدی آن خود ویست وحدت محضست آن شرکت کیست شرح این در آینه اعمال جو که نیابی فهم آن از گفت و گو گر بگویم آنچ دارم در درون بس جگرها گردد اندر حال خون بس کنم خود زیرکان را این بس است بانگ دو کردم اگر در ده کس است حاصل آن هامان بدان گفتار بد این چنین راهی بر آن فرعون زد لقمه دولت رسیده تا دهان او گلوی او بریده ناگهان خرمن فرعون را داد او به باد هیچ شه را این چنین صاحب مباد

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۷ - نومید شدن موسی علیه‌السلام از ایمام فرعون به تاثیر کردن سخن هامان در دل فرعون گفت موسی لطف بنمودیم و جود خود خداوندیت را روزی نبود آن خداوندی که نبود راستین مر ورا نه دست دان نه آستین آن خداوندی که دزدیده بود بی دل و بی جان و بی دیده بود آن خداوندی که دادندت عوام باز بستانند از تو هم چو وام ده خداوندی عاریت به حق تا خداوندیت بخشد متفق مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۸ - منازعت امیران عرب با مصطفی علیه‌السلام کی ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعی نباشد و جواب فرمودن مصطفی علیه‌السلام کی من مامورم درین امارت و بحث ایشان از طرفین آن امیران عرب گرد آمدند نزد پیغامبر منازع می شدند که تو میری هر یک از ما هم امیر بخش کن این ملک و بخش خود بگیر هر یکی در بخش خود انصاف جو تو ز بخش ما دو دست خود بشو گفت میری مر مرا حق داده است سروری و امر مطلق داده است کین قران احمدست و دور او هین بگیرید امر او را اتقوا قوم گفتندش که ما هم زان قضا حاکمیم و داد امیریمان خدا گفت لیکن مر مرا حق ملک داد مر شما را عاریه از بهر زاد میری من تا قیامت باقیست میری عاریتی خواهد شکست قوم گفتند ای امیر افزون مگو چیست حجت بر فزون جویی تو در زمان ابری برآمد ز امر مر سیل آمد گشت آن اطراف پر رو به شهر آورد سیل بس مهیب اهل شهر افغان کنان جمله رعیب گفت پیغامبر که وقت امتحان آمد اکنون تا گمارد گردد عیان هر امیری نیزه خود در فکند تا شود در امتحان آن سیل بند پس قضیب انداخت در وی مصطفی آن قضیب معجز فرمان روا نیزه ها را هم چو خاشاکی ربود آب تیز سیل پرجوش عنود نیزه ها گم گشت جمله و آن قضیب بر سر آب ایستاده چون رقیب ز اهتمام آن قضیب آن سیل زفت روبگردانید و آن سیلاب رفت چون بدیدند از وی آن امر عظیم پس مقر گشتند آن میران ز بیم جز سه کس که حقد ایشان چیره بود ساحرش گفتند و کاهن از جحود ملک بر بسته چنان باشد ضعیف ملک بر رسته چنین باشد شریف نیزه ها را گر ندیدی با قضیب نامشان بین نام او بین این نجیب نامشان را سیل تیز مرگ برد نام او و دولت تیزش نمرد پنج نوبت می زنندش بر دوام هم چنین هر روز تا روز قیام گر ترا عقلست کردم لطفها ور خری آورده ام خر را عصا آنچنان زین آخرت بیرون کنم کز عصا گوش و سرت پر خون کنم اندرین آخر خران و مردمان می نیابند از جفای تو امان نک عصا آورده ام بهر ادب هر خری را کو نباشد مستحب اژدهایی می شود در قهر تو که اژدهایی گشته ای در فعل و خو اژدهای کوهیی تو بی امان لیک بنگر اژدهای آسمان این عصا از دوزخ آمد چاشنی که هلا بگریز اندر روشنی ورنه در مانی تو در دندان من مخلصت نبود ز در بندان من این عصایی بود این دم اژدهاست تا نگویی دوزخ یزدان کجاست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۰۹ - در بیان آنک شناسای قدرت حق نپرسد کی بهشت و دوزخ کجاست هر کجا خواهد خدا دوزخ کند اوج را بر مرغ دام و فخ کند هم ز دندانت برآید دردها تا بگویی دوزخست و اژدها یا کند آب دهانت را عسل که بگویی که بهشتست و حلل از بن دندان برویاند شکر تا بدانی قوت حکم قدر پس به دندان بی گناهان را مگز فکر کن از ضربت نامحترز نیل را بر قبطیان حق خون کند سبطیان را از بلا محصون کند تا بدانی پیش حق تمییز هست در میان هوشیار راه و مست نیل تمییز از خدا آموختست که گشاد آن را و این را سخت بست لطف او عاقل کند مر نیل را قهر او ابله کند قابیل را در جمادات از کرم عقل آفرید عقل از عاقل به قهر خود برید در جماد از لطف عقلی شد پدید وز نکال از عاقلان دانش رمید عقل چون باران به امر آنجا بریخت عقل این سو خشم حق دید و گریخت ابر و خورشید و مه و نجم بلند جمله بر ترتیب آیند و روند هر یکی ناید مگر در وقت خویش که نه پس ماند ز هنگام و نه پیش چون نکردی فهم این را ز انبیا دانش آوردند در سنگ و عصا تا جمادات دگر را بی لباس چون عصا و سنگ داری از قیاس طاعت سنگ و عصا ظاهر شود وز جمادات دگر مخبر شود که ز یزدان آگهیم و طایعیم ما همه نی اتفاقی ضایعیم هم چو آب نیل دانی وقت غرق کو میان هر دو امت کرد فرق چون زمین دانیش دانا وقت خسف در حق قارون که قهرش کرد و نسف چون قمر که امر بشنید و شتافت پس دو نیمه گشت بر چرخ و شکافت چون درخت و سنگ کاندر هر مقام مصطفی را کرده ظاهرالسلام

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۰ - جواب دهری کی منکر الوهیت است و عالم را قدیم می‌گوید دی یکی می گفت عالم حادثست فانیست این چرخ و حقش وارثست فلسفیی گفت چون دانی حدوث حادثی ابر چون داند غیوث ذره ای خود نیستی از انقلاب تو چه می دانی حدوث آفتاب کرمکی کاندر حدث باشد دفین کی بداند آخر و بدو زمین این به تقلید از پدر بشنیده ای از حماقت اندرین پیچیده ای چیست برهان بر حدوث این بگو ورنه خامش کن فزون گویی مجو گفت دیدم اندرین بحث عمیق بحث می کردند روزی دو فریق در جدال و در خصام و در ستوه گشت هنگامه بر آن دو کس گروه من به سوی جمع هنگامه شدم اطلاع از حال ایشان بستدم آن یکی می گفت گردون فانیست بی گمانی این بنا را بانیست وان دگر گفت این قدیم و بی کیست نیستش بانی و یا بانی ویست گفت منکر گشته ای خلاق را روز و شب آرنده و رزاق را گفت بی برهان نخواهم من شنید آنچ گولی آن به تقلیدی گزید هین بیاور حجت و برهان که من نشنوم بی حجت این را در زمن گفت حجت در درون جانمست در درون جان نهان برهانمست تو نمی بینی هلال از ضعف چشم من همی بینم مکن بر من تو خشم گفت و گو بسیار گشت و خلق گیج در سر و پایان این چرخ پسیج گفت یارا در درونم حجتیست بر حدوث آسمانم آیتیست من یقین دارم نشانش آن بود مر یقین دان را که در آتش رود در زبان می ناید آن حجت بدان هم چو حال سر عشق عاشقان نیست پیدا سر گفت و گوی من جز که زردی و نزاری روی من اشک و خون بر رخ روانه می دود حجت حسن و جمالش می شود گفت من اینها ندانم حجتی که بود در پیش عامه آیتی گفت چون قلبی و نقدی دم زنند که تو قلبی من نکویم ارجمند هست آتش امتحان آخرین کاندر آتش در فتند این دو قرین عام و خاص از حالشان عالم شوند از گمان و شک سوی ایقان روند آب و آتش آمد ای جان امتحان نقد و قلبی را که آن باشد نهان تا من و تو هر دو در آتش رویم حجت باقی حیرانان شویم تا من و تو هر دو در بحر اوفتیم که من و تو این کره را آیتیم هم چنان کردند و در آتش شدند هر دو خود را بر تف آتش زدند از خدا گوینده مرد مدعی رست و سوزید اندر آتش آن دعی از مؤذن بشنو این اعلام را کوری افزون روان خام را که نسوزیدست این نام از اجل کش مسمی صدر بودست و اجل صد هزاران زین رهان اندر قران بر دریده پرده های منکران چون گرو بستند غالب شد صواب در دوام و معجزات و در جواب فهم کردم کانک دم زد از سبق وز حدوث چرخ پیروزست و حق حجت منکر هماره زردرو یک نشان بر صدق آن انکار کو یک مناره در ثنای منکران کو درین عالم که تا باشد نشان منبری کو که بر آنجا مخبری یاد آرد روزگار منکری روی دینار و درم از نامشان تا قیامت می دهد زین حق نشان سکه شاهان همی گردد دگر سکه احمد ببین تا مستقر بر رخ نقره و یا روی زری وا نما بر سکه نام منکری خود مگیر این معجز چون آفتاب صد زبان بین نام او ام الکتاب زهره نی کس را که یک حرفی از آن یا بدزدد یا فزاید در بیان یار غالب شو که تا غالب شوی یار مغلوبان مشو هین ای غوی حجت منکر همین آمد که من غیر این ظاهر نمی بینم وطن هیچ نندیشد که هر جا ظاهریست آن ز حکمتهای پنهان مخبریست فایده هر ظاهری خود باطنیست هم چو نفع اندر دواها کامنست

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۱ - تفسیر این آیت کی و ما خلقنا السموات والارض و ما بینهما الا بالحق نیافریدمشان بهر همین کی شما می‌بینید بلک بهر معنی و حکمت باقیه کی شما نمی‌بینید آن را هیچ نقاشی نگارد زین نقش بی امید نفع بهر عین نقش بلک بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان شادی بچگان و یاد دوستان دوستان رفته را از نقش آن هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب بهر عین کوزه نه بر بوی آب هیچ کاسه گر کند کاسه تمام بهر عین کاسه نه بهر طعام هیچ خطاطی نویسد خط به فن بهر عین خط نه بهر خواندن نقش ظاهر بهر نقش غایبست وان برای غایب دیگر ببست تا سوم چارم دهم بر می شمر این فواید را به مقدار نظر هم چو بازیهای شطرنج ای پسر فایده هر لعب در تالی نگر این نهادند بهر آن لعب نهان وان برای آن و آن بهر فلان هم چنین دیده جهات اندر جهات در پی هم تا رسی در برد و مات اول از بهر دوم باشد چنان که شدن بر پایه های نردبان و آن دوم بهر سوم می دان تمام تا رسی تو پایه پایه تا به بام شهوت خوردن ز بهر آن منی آن منی از بهر نسل و روشنی کندبینش می نبیند غیر این عقل او بی سیر چون نبت زمین نبت را چه خوانده چه ناخوانده هست پای او به گل در مانده گر سرش جنبد پیر باد رو تو به سر جنبانیش غره مشو آن سرش گوید سمعنا ای صبا پای او گوید عصینا خلنا چون ندارد سیر می راند چون عام بر توکل می نهد چون کور گام بر توکل تا چه آید در نبرد چون توکل کردن اصحاب نرد وآن نظرهایی که آن افسرده نیست جز رونده و جز درنده پرده نیست آنچ در ده سال خواهد آمدن این زمان بیند به چشم خویشتن هم چنین هر کس به اندازه نظر غیب و مستقبل ببیند خیر وشر چونک سد پیش و سد پس نماند شد گذاره چشم و لوح غیب خواند چون نظر پس کرد تا بدو وجود ماجرا و آغاز هستی رو نمود بحث املاک زمین با کبریا در خلیفه کردن بابای ما چون نظر در پیش افکند او بدید آنچ خواهد بود تا محشر پدید پس ز پس می بیند او تا اصل اصل پیش می بیند عیان تا روز فصل هر کسی اندازه روشن دلی غیب را بیند به قدر صیقلی هر که صیقل بیش کرد او بیش دید بیشتر آمد برو صورت پدید گر تو گویی کان صفا فضل خداست نیز این توفیق صیقل زان عطاست قدر همت باشد آن جهد و دعا لیس للانسان الا ما سعی واهب همت خداوندست و بس همت شاهی ندارد هیچ خس نیست تخصیص خدا کس را به کار مانع طوع و مراد و اختیار لیک چون رنجی دهد بدبخت را او گریزاند به کفران رخت را نیکبختی را چو حق رنجی دهد رخت را نزدیکتر وا می نهد بددلان از بیم جان در کارزار کرده اسباب هزیمت اختیار پردلان در جنگ هم از بیم جان حمله کرده سوی صف دشمنان رستمان را ترس و غم وا پیش برد هم ز ترس آن بددل اندر خویش مرد چون محک آمد بلا و بیم جان زان پدید آید شجاع از هر جبان

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۲ - وحی کردن حق به موسی علیه‌السلام کی ای موسی من کی خالقم تعالی ترا دوست می‌دارم گفت موسی را به وحی دل خدا کای گزیده دوست می دارم ترا گفت چه خصلت بود ای ذوالکرم موجب آن تا من آن افزون کنم گفت چون طفلی به پیش والده وقت قهرش دست هم در وی زده خود نداند که جز او دیار هست هم ازو مخمور هم از اوست مست مادرش گر سیلیی بر وی زند هم به مادر آید و بر وی تند از کسی یاری نخواهد غیر او اوست جمله شر او و خیر او خاطر تو هم ز ما در خیر و شر التفاتش نیست جاهای دگر غیر من پیشت چون سنگست و کلوخ گر صبی و گر جوان و گر شیوخ هم چنانک ایاک نعبد در حنین در بلا از غیر تو لانستعین هست این ایاک نعبد حصر را در لغت و آن از پی نفی ریا هست ایاک نستعین هم بهر حصر حصر کرده استعانت را و قصر که عبادت مر ترا آریم و بس طمع یاری هم ز تو داریم و بس مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۳ - خشم کردن پادشاه بر ندیم و شفاعت کردن شفیع آن مغضوب علیه را و از پادشاه درخواستن و پادشاه شفاعت او قبول کردن و رنجیدن ندیم از این شفیع کی چرا شفاعت کردی پادشاهی بر ندیمی خشم کرد خواست تا از وی برآرد دود و گرد کرد شه شمشیر بیرون از غلاف تا زند بر وی جزای آن خلاف هیچ کس را زهره نه تا دم زند یا شفیعی بر شفاعت بر تند جز عمادالملک نامی در خواص در شفاعت مصطفی وارانه خاص بر جهید و زود در سجده فتاد در زمان شه تیغ قهر از کف نهاد گفت اگر دیوست من بخشیدمش ور بلیسی کرد من پوشیدمش چونک آمد پای تو اندر میان راضیم گر کرد مجرم صد زیان صد هزاران خشم را تانم شکست که ترا آن فضل و آن مقدار هست لابه ات را هیچ نتوانم شکست زآنک لابه تو یقین لابه منست گر زمین و آسمان بر هم زدی ز انتقام این مرد بیرون نامدی ور شدی ذره به ذره لابه گر او نبردی این زمان از تیغ سر بر تو می ننهیم منت ای کریم لیک شرح عزت تست ای ندیم این نکردی تو که من کردم یقین ای صفاتت در صفات ما دفین تو درین مستعملی نی عاملی زانک محمول منی نی حاملی ما رمیت اذ رمیت گشته ای خویشتن در موج چون کف هشته ای لا شدی پهلوی الا خانه گیر این عجب که هم اسیری هم امیر آنچ دادی تو ندای شاه داد اوست بس الله اعلم بالرشاد وآن ندیم رسته از زخم و بلا زین شفیع آزرد و برگشت از ولا دوستی ببرید زان مخلص تمام رو به حایط کرد تا نارد سلام زین شفیع خویشتن بیگانه شد زین تعجب خلق در افسانه شد که نه مجنونست یاری چون برید از کسی که جان او را وا خرید وا خریدش آن دم از گردن زدن خاک نعل پاش بایستی شدن بازگونه رفت و بیزاری گرفت با چنین دلدار کین داری گرفت پس ملامت کرد او را مصلحی کین جفا چون می کنی با ناصحی جان تو بخرید آن دلدار خاص آن دم از گردن زدن کردت خلاص گر بدی کردی نبایستی رمید خاصه نیکی کرد آن یار حمید گفت بهر شاه مبذولست جان او چرا آید شفیع اندر میان لی مع الله وقت بود آن دم مرا لا یسع فیه نبی مجتبی من نخواهم رحمتی جز زخم شاه من نخواهم غیر آن شه را پناه غیر شه را بهر آن لا کرده ام که به سوی شه تولا کرده ام گر ببرد او به قهر خود سرم شاه بخشد شصت جان دیگرم کار من سربازی و بی خویشی است کار شاهنشاه من سربخشی است فخر آن سر که کف شاهش برد ننگ آن سر کو به غیری سر برد شب که شاه از قهر در قیرش کشید ننگ دارد از هزاران روز عید خود طواف آنک او شه بین بود فوق قهر و لطف و کفر و دین بود زان نیامد یک عبارت در جهان که نهانست و نهانست و نهان زانک این اسما و الفاظ حمید از گلابه آدمی آمد پدید علم الاسما بد آدم را امام لیک نه اندر لباس عین و لام چون نهاد از آب و گل بر سر کلاه گشت آن اسمای جانی روسیاه که نقاب حرف و دم در خود کشید تا شود بر آب و گل معنی پدید گرچه از یک وجه منطق کاشف است لیک از ده وجه پرده و مکنف است

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۴ - گفتن خلیل مر جبرئیل را علیهماالسلام چون پرسیدش کی الک حاجة خلیل جوابش داد کی اما الیک فلا من خلیل وقتم و او جبرییل من نخواهم در بلا او را دلیل او ادب ناموخت از جبریل راد که بپرسید از خلیل حق مراد که مرادت هست تا یاری کنم ورنه بگریزم سبکباری کنم گفت ابراهیم نی رو از میان واسطه زحمت بود بعد العیان بهر این دنیاست مرسل رابطه مؤمنان را زانک هست او واسطه هر دل ار سامع بدی وحی نهان حرف و صوتی کی بدی اندر جهان گرچه او محو حقست و بی سرست لیک کار من از آن نازکترست کرده او کرده شاهست لیک پیش ضعفم بد نماینده ست نیک آنچ عین لطف باشد بر عوام قهر شد بر نازنینان کرام بس بلا و رنج می باید کشید عامه را تا فرق را توانند دید کین حروف واسطه ای یار غار پیش واصل خار باشد خار خار بس بلا و رنج بایست و وقوف تا رهد آن روح صافی از حروف لیک بعضی زین صدا کرتر شدند باز بعضی صافی و برتر شدند هم چو آب نیل آمد این بلا سعد را آبست و خون بر اشقیا هر که پایان بین تر او مسعودتر جدتر او کارد که افزون دید بر زانک داند کین جهان کاشتن هست بهر محشر و برداشتن هیچ عقدی بهر عین خود نبود بلک از بهر مقام ربح و سود هیچ نبود منکری گر بنگری منکری اش بهر عین منکری بل برای قهر خصم اندر حسد یا فزونی جستن و اظهار خود وآن فزونی هم پی طمع دگر بی معانی چاشنی ندهد صور زان همی پرسی چرا این می کنی که صور زیتست و معنی روشنی ورنه این گفتن چرا از بهر چیست چونک صورت بهر عین صورتیست این چرا گفتن سوال از فایده ست جز برای این چرا گفتن بدست از چه رو فایده جویی ای امین چون بود فایده این خود همین پس نقوش آسمان و اهل زمین نیست حکمت کان بود بهر همین گر حکیمی نیست این ترتیب چیست ور حکیمی هست چون فعلش تهیست کس نسازد نقش گرمابه و خضاب جز پی قصد صواب و ناصواب

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۵ - مطالبه کردن موسی علیه‌السلام حضرت را کی خَلَقتَ خَلقاً اَهلَکتَهُم و جواب آمدن گفت موسی ای خداوند حساب نقش کردی باز چون کردی خراب نر و ماده نقش کردی جان فزا وانگهان ویران کنی این را چرا گفت حق دانم که این پرسش ترا نیست از انکار و غفلت وز هوا ورنه تادیب و عتابت کردمی بهر این پرسش ترا آزردمی لیک می خواهی که در افعال ما باز جویی حکمت و سر بقا تا از آن واقف کنی مر عام را پخته گردانی بدین هر خام را قاصدا سایل شدی در کاشفی بر عوام ار چه که تو زان واقفی زآنک نیم علم آمد این سؤال هر برونی را نباشد آن مجال هم سؤال از علم خیزد هم جواب هم چنانک خار و گل از خاک و آب هم ضلال از علم خیزد هم هدی هم چنانک تلخ و شیرین از ندا ز آشنایی خیزد این بغض و ولا وز غذای خویش بود سقم و قوی مستفید اعجمی شد آن کلیم تا عجمیان را کند زین سر علیم ما هم از وی اعجمی سازیم خویش پاسخش آریم چون بیگانه پیش خرفروشان خصم یکدیگر شدند تا کلید قفل آن عقد آمدند پس بفرمودش خدا ای ذولباب چون بپرسیدی بیا بشنو جواب موسیا تخمی بکار اندر زمین تا تو خود هم وا دهی انصاف این چونک موسی کشت و شد کشتش تمام خوشه هااش یافت خوبی و نظام داس بگرفت و مر آن را می برید پس ندا از غیب در گوشش رسید که چرا کشتی کنی و پروری چون کمالی یافت آن را می بری گفت یا رب زان کنم ویران و پست که درینجا دانه هست و کاه هست دانه لایق نیست درانبار کاه کاه در انبار گندم هم تباه نیست حکمت این دو را آمیختن فرق واجب می کند در بیختن گفت این دانش تو از کی یافتی که به دانش بیدری بر ساختی گفت تمییزم تو دادی ای خدا گفت پس تمییز چون نبود مرا در خلایق روحهای پاک هست روحهای تیره گلناک هست این صدفها نیست در یک مرتبه در یکی درست و در دیگر شبه واجبست اظهار این نیک و تباه هم چنانک اظهار گندمها ز کاه بهر اظهارست این خلق جهان تا نماند گنج حکمتها نهان کنت کنزا کنت مخفیا شنو جوهر خود گم مکن اظهار شو

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۶ - بیان آنک روح حیوانی و عقل‌ِ جزوی و وهم و خیال بر مثال دوغند و روح کی باقیست درین دوغ هم‌چون روغن پنهانست جوهر صدقت خفی شد در دروغ هم چو طعم روغن اندر طعم دوغ آن دروغت این تن فانی بود راستت آن جان ربانی بود سال ها این دوغ تن پیدا و فاش روغن جان اندرو فانی و لاش تا فرستد حق رسولی بنده ای دوغ را در خمره جنباننده ای تا بجنباند به هنجار و به فن تا بدانم من که پنهان بود من یا کلام بنده ای کان جزو اوست در رود در گوش او کاو وحی جو ست اذن مؤمن وحی ما را واعی است آنچنان گوشی قرین داعی است هم چنانکه گوش طفل از گفت مام پر شود ناطق شود او در کلام ور نباشد طفل را گوش رشد گفت مادر نشنود گنگی شود دایما هر کر اصلی گنگ بود ناطق آنکس شد که از مادر شنود دان که گوش کر و گنگ از آفتی ست که پذیرای دم و تعلیم نیست آنکه بی تعلیم بد ناطق خداست که صفات او ز علت ها جداست یا چو آدم کرده تلقینش خدا بی حجاب مادر و دایه و ازا یا مسیحی که به تعلیم ودود در ولادت ناطق آمد در وجود از برای دفع تهمت در ولاد که نزاده ست از زنا و از فساد جنبشی بایست اندر اجتهاد تا که دوغ آن روغن از دل باز داد روغن اندر دوغ باشد چون عدم دوغ در هستی برآورده علم آنک هستت می نماید هست پوست وآنک فانی می نماید اصل اوست دوغ روغن ناگرفتست و کهن تا بنگزینی بنه خرجش مکن هین بگردانش به دانش دست دست تا نماید آنچ پنهان کرده است زآنکه این فانی دلیل باقی است لابه مستان دلیل ساقی است مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۷ - مثال دیگر هم درین معنی هست بازیهای آن شیر علم مخبری از بادهای مکتتم گر نبودی جنبش آن بادها شیر مرده کی بجستی در هوا زان شناسی باد را گر آن صباست یا دبورست این بیان آن خفاست این بدن مانند آن شیر علم فکر می جنباند او را دم به دم فکر کان از مشرق آید آن صباست وآنک از مغرب دبور با وباست مشرق این باد فکرت دیگرست مغرب این باد فکرت زان سرست مه جمادست و بود شرقش جماد جان جان جان بود شرق فؤاد شرق خورشیدی که شد باطن فروز قشر و عکس آن بود خورشید روز زآنک چون مرده بود تن بی لهب پیش او نه روز بنماید نه شب ور نباشد آن چو این باشد تمام بی شب و بی روز دارد انتظام هم چنانک چشم می بیند به خواب بی مه و خورشید ماه و آفتاب نوم ما چون شد اخ الموت ای فلان زین برادر آن برادر را بدان ور بگویندت که هست آن فرع این مشنو آن را ای مقلد بی یقین می بیند خواب جانت وصف حال که به بیداری نبینی بیست سال در پی تعبیر آن تو عمرها می دوی سوی شهان با دها که بگو آن خواب را تعبیر چیست فرع گفتن این چنین سر را سگیست خواب عامست این و خود خواب خواص باشد اصل اجتبا و اختصاص پیل باید تا چو خسپد او ستان خواب بیند خطه هندوستان خر نبیند هیچ هندستان به خواب خر ز هندستان نکردست اغتراب جان هم چون پیل باید نیک زفت تا به خواب او هند داند رفت تفت ذکر هندستان کند پیل از طلب پس مصور گردد آن ذکرش به شب اذکروا الله کار هر اوباش نیست ارجعی بر پای هر قلاش نیست لیک تو آیس مشو هم پیل باش ور نه پیلی در پی تبدیل باش کیمیاسازان گردون را ببین بشنو از میناگران هر دم طنین نقش بندانند در جو فلک کارسازانند بهر لی و لک گر نبینی خلق مشکین جیب را بنگر ای شب کور این آسیب را هر دم آسیبست بر ادراک تو نبت نو نو رسته بین از خاک تو زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب بسط هندستان دل را بی حجاب لاجرم زنجیرها را بر درید مملکت بر هم زد و شد ناپدید آن نشان دید هندستان بود که جهد از خواب و دیوانه شود می فشاند خاک بر تدبیرها می دراند حلقه زنجیرها آنچنان که گفت پیغامبر ز نور که نشانش آن بود اندر صدور که تجافی آرد از دار الغرور هم انابت آرد از دار السرور بهر شرح این حدیث مصطفی داستانی بشنو ای یار صفا

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۸ - حکایت آن پادشاه‌زاده کی پادشاهی حقیقی به وی روی نمود یَوْمَ یَفِرُّ المَرْءُ مِنْ أَخیهِ وَ  أُمِّهِ وَ أَبیهِ نقد وقت او شد پادشاهی این خاک تودهٔ کودک طبعان کی قلعه گیری نام کنند آن کودک کی چیره آید بر سر خاک توده برآید و لاف زندگی قلعه مراست کودکان دیگر بر وی رشک برند کی التُّرابُ رَبیعُ الصِّبْیانِ آن پادشاه‌زاده چو از قید رنگها برست گفت من این خاکهای رنگین را همان خاک دون می‌گویم زر و اطلس و اکسون نمی‌گویم من ازین اکسون رستم یکسون رفتم و آتیناه الحکم صبیا ارشاد حق را مرور سالها حاجت نیست در قدرت کن فیکون هیچ کس سخن قابلیت نگوید پادشاهی داشت یک برنا پسر باطن و ظاهر مزین از هنر خواب دید او کان پسر ناگه بمرد صافی عالم بر آن شه گشت درد خشک شد از تاب آتش مشک او که نماند از تف آتش اشک او آنچنان پر شد ز دود و درد شاه که نمی یابید در وی راه آه خواست مردن قالبش بی کار شد عمر مانده بود شه بیدار شد شادیی آمد ز بیداریش پیش که ندیده بود اندر عمر خویش که ز شادی خواست هم فانی شدن بس مطوق آمد این جان و بدن از دم غم می بمیرد این چراغ وز دم شادی بمیرد اینت لاغ در میان این دو مرگ او زنده است این مطوق شکل جای خنده است شاه با خود گفت شادی را سبب آنچنان غم بود از تسبیب رب ای عجب یک چیز از یک روی مرگ وان ز یک روی دگر احیا و برگ آن یکی نسبت بدان حالت هلاک باز هم آن سوی دیگر امتساک شادی تن سوی دنیاوی کمال سوی روز عاقبت نقص و زوال خنده را در خواب هم تعبیر خوان گریه گوید با دریغ و اندهان گریه را در خواب شادی و فرح هست در تعبیر ای صاحب مرح شاه اندیشید کین غم خود گذشت لیک جان از جنس این بدظن گشت ور رسد خاری چنین اندر قدم که رود گل یادگاری بایدم چون فنا را شد سبب بی منتهی پس کدامین راه را بندیم ما صد دریچه و در سوی مرگ لدیغ می کند اندر گشادن ژیغ ژیغ ژیغ ژیغ تلخ آن درهای مرگ نشنود گوش حریص از حرص برگ از سوی تن دردها بانگ درست وز سوی خصمان جفا بانگ درست جان سر بر خوان دمی فهرست طب نار علتها نظر کن ملتهب زان همه غرها درین خانه رهست هر دو گامی پر ز کزدمها چهست باد تندست و چراغم ابتری زو بگیرانم چراغ دیگری تا بود کز هر دو یک وافی شود گر به باد آن یک چراغ از جا رود هم چو عارف کن تن ناقص چراغ شمع دل افروخت از بهر فراغ تا که روزی کین بمیرد ناگهان پیش چشم خود نهد او شمع جان او نکرد این فهم پس داد از غرر شمع فانی را بفانیی دگر

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۱۹ - عروس آوردن پادشاه فرزند خود را از خوف انقطاع نسل پس عروسی خواست باید بهر او تا نماید زین تزوج نسل رو گر رود سوی فنا این باز باز فرخ او گردد ز بعد باز باز صورت او باز گر زینجا رود معنی او در ولد باقی بود بهر این فرمود آن شاه نبیه مصطفی که الولد سر ابیه بهر این معنی همه خلق از شغف می بیاموزند طفلان را حرف تا بماند آن معانی در جهان چون شود آن قالب ایشان نهان حق به حکمت حرصشان دادست جد بهر رشد هر صغیر مستعد من هم از بهر دوام نسل خویش جفت خواهم پور خود را خوب کیش دختری خواهم ز نسل صالحی نی ز نسل پادشاهی کالحی شاه خود این صالحست آزاد اوست نی اسیر حرص فرجست و گلوست مر اسیران را لقب کردند شاه عکس چون کافور نام آن سیاه شد مفازه بادیه خون خوار نام نیکبخت آن پیس را کردند عام بر اسیر شهوت و حرص و امل بر نوشته میر یا صدر اجل آن اسیران اجل را عام داد نام امیران اجل اندر بلاد صدر خوانندش که در صف نعال جان او پستست یعنی جاه و مال شاه چون با زاهدی خویشی گزید این خبر در گوش خاتونان رسید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۰ - اختیار کردن پادشاه دختر درویش زاهدی را از جهت پسر و اعتراض کردن اهل حرم و ننگ داشتن ایشان از پیوندی درویش مادر شه زاده گفت از نقص عقل شرط کفویت بود در عقل نقل تو ز شح و بخل خواهی وز دها تا ببندی پور ما را بر گدا گفت صالح را گدا گفتن خطاست کو غنی القلب از داد خداست در قناعت می گریزد از تقی نه از لیمی و کسل هم چون گدا قلتی کان از قناعت وز تقاست آن ز فقر و قلت دونان جداست حبه ای آن گر بیابد سر نهد وین ز گنج زر به همت می جهد شه که او از حرص قصد هر حرام می کند او را گدا گوید همام گفت کو شهر و قلاع او را جهاز یا نثار گوهر و دینار ریز گفت رو هر که غم دین برگزید باقی غمها خدا از وی برید غالب آمد شاه و دادش دختری از نژاد صالحی خوش جوهری در ملاحت خود نظیر خود نداشت چهره اش تابان تر از خورشید چاشت حسن دختر این خصالش آنچنان کز نکویی می نگنجد در بیان صید دین کن تا رسد اندر تبع حسن و مال و جاه و بخت منتفع آخرت قطار اشتر دان به ملک در تبع دنیاش هم چون پشم و پشک پشم بگزینی شتر نبود ترا ور بود اشتر چه قیمت پشم را چون بر آمد این نکاح آن شاه را با نژاد صالحان بی مرا از قضا کمپیرکی جادو که بود عاشق شه زاده با حسن و جود جادوی کردش عجوزه کابلی کی برد زان رشک سحر بابلی شه بچه شد عاشق کمپیر زشت تا عروس و آن عروسی را بهشت یک سیه دیوی و کابولی زنی گشت به شه زاده ناگه ره زنی آن نودساله عجوزی گنده کس نه خرد هشت آن ملک را و نه نس تا به سالی بود شه زاده اسیر بوسه جایش نعل کفش گنده پیر صحبت کمپیر او را می درود تا ز کاهش نیم جانی مانده بود دیگران از ضعف وی با درد سر او ز سکر سحر از خود بی خبر این جهان بر شاه چون زندان شده وین پسر بر گریه شان خندان شده شاه بس بیچاره شد در برد و مات روز و شب می کرد قربان و زکات زانک هر چاره که می کرد آن پدر عشق کمپیرک همی شد بیشتر پس یقین گشتش که مطلق آن سریست چاره او را بعد از این لابه گریست سجده می کرد او که هم فرمان تراست غیر حق بر ملک حق فرمان کراست لیک این مسکین همی سوزد چو عود دست گیرش ای رحیم و ای ودود تا ز یا رب یا رب و افغان شاه ساحری استاد پیش آمد ز راه

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۱ - مستجاب شدن دعای پادشاه در خلاص پسرش از جادوی کابلی او شنیده بود از دور این خبر که اسیر پیرزن گشت آن پسر کان عجوزه بود اندر جادوی بی نظیر و آمن از مثل و دوی دست بر بالای دست است ای فتی در فن و در زور تا ذات خدا منتهای دستها دست خداست بحر بی شک منتهای سیل هاست هم ازو گیرند مایه ابرها هم بدو باشد نهایت سیل را گفت شاهش کاین پسر از دست رفت گفت اینک آمدم درمان زفت نیست همتا زال را زین ساحران جز من داهی رسیده زان کران چون کف موسی به امر کردگار نک برآرم من ز سحر او دمار که مرا این علم آمد زان طرف نه ز شاگردی سحر مستخف آمدم تا بر گشایم سحر او تا نماند شاه زاده زردرو سوی گورستان برو وقت سحور پهلوی دیوار هست اسپید گور سوی قبله باز کاو آنجای را تا ببینی قدرت و صنع خدا بس درازست این حکایت تو ملول زبده را گویم رها کردم فضول آن گره های گران را برگشاد پس ز محنت پور شه را راه داد آن پسر با خویش آمد شد دوان سوی تخت شاه با صد امتحان سجده کرد و بر زمین می زد ذقن در بغل کرده پسر تیغ و کفن شاه آیین بست و اهل شهر شاد وآن عروس ناامید بی مراد عالم از سر زنده گشت و پر فروز ای عجب آن روز روز امروز روز یک عروسی کرد شاه او را چنان که جلاب قند بد پیش سگان جادوی کمپیر از غصه بمرد روی و خوی زشت فا مالک سپرد شاه زاده در تعجب مانده بود کز من او عقل و نظر چون در ربود نو عروسی دید هم چون ماه حسن که همی زد بر ملیحان راه حسن گشت بیهوش و برو اندر فتاد تا سه روز از جسم وی گم شد فؤاد سه شبان روز او ز خود بیهوش گشت تا که خلق از غشی او پر جوش گشت از گلاب و از علاج آمد به خود اندک اندک فهم گشتش نیک و بد بعد سالی گفت شاهش در سخن کای پسر یاد آر از آن یار کهن یاد آور زان ضجیع و زان فراش تا بدین حد بی وفا و مر مباش گفت رو من یافتم دارالسرور وا رهیدم از چه دارالغرور هم چنان باشد چو مؤمن راه یافت سوی نور حق ز ظلمت روی تافت

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۲ - در بیان آنک شه‌زاده آدمی بچه است خلیفهٔ خداست پدرش آدم صفی خلیفهٔ حق مسجود ملایک و آن کمپیر کابلی دنیاست کی آدمی‌بچه را از پدر ببرید به سحر و انبیا و اولیا آن طبیب تدارک کننده ای برادر دانک شه زاده توی در جهان کهنه زاده از نوی کابلی جادو این دنیاست کو کرد مردان را اسیر رنگ و بو چون در افکندت دریغ آلوده روذ دم به دم می خوان و می دم قل اعوذ تا رهی زین جادوی و زین قلق استعاذت خواه از رب الفلق زان نبی دنیات را سحاره خواند کو به افسون خلق را در چه نشاند هین فسون گرم دارد گنده پیر کرده شاهان را دم گرمش اسیر در درون سینه نفاثات اوست عقده های سحر را اثبات اوست ساحره دنیا قوی دانا زنیست حل سحر او به پای عامه نیست ور گشادی عقد او را عقلها انبیا را کی فرستادی خدا هین طلب کن خوش دمی عقده گشا رازدان یفعل الله ما یشا هم چو ماهی بسته استت او به شست شاه زاده ماند سالی و تو شصت شصت سال از شست او در محنتی نه خوشی نه بر طریق سنتی فاسقی بدبخت نه دنیات خوب نه رهیده از وبال و از ذنوب نفخ او این عقده ها را سخت کرد پس طلب کن نفخه خلاق فرد تا نفخت فیه من روحی ترا وا رهاند زین و گوید برتر آ جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر نفخ قهرست این و آن دم نفح مهر رحمت او سابقست از قهر او سابقی خواهی برو سابق بجو تا رسی اندر نفوس زوجت کای شه مسحور اینک مخرجت با وجود زال ناید انحلال در شبیکه و در بر آن پر دلال نه بگفتست آن سراج امتان این جهان و آن جهان را ضرتان پس وصال این فراق آن بود صحت این تن سقام جان بود سخت می آید فراق این ممر پس فراق آن مقر دان سخت تر چون فراق نقش سخت آید ترا تا چه سخت آید ز نقاشش جدا ای که صبرت نیست از دنیای دون چونت صبرست از خدا ای دوست چون چونک صبرت نیست زین آب سیاه چون صبوری داری از چشمه اله چونک بی این شرب کم داری سکون چون ز ابراری جدا وز یشربون گر ببینی یک نفس حسن ودود اندر آتش افکنی جان و وجود جیفه بینی بعد از آن این شرب را چون ببینی کر و فر قرب را هم چو شه زاده رسی در یار خویش پس برون آری ز پا تو خار خویش جهد کن در بی خودی خود را بیاب زودتر والله اعلم بالصواب هر زمانی هین مشو با خویش جفت هر زمان چون خر در آب و گل میفت از قصور چشم باشد آن عثار که نبیند شیب و بالا کور وار بوی پیراهان یوسف کن سند زانک بویش چشم روشن می کند صورت پنهان و آن نور جبین کرده چشم انبیا را دوربین نور آن رخسار برهاند ز نار هین مشو قانع به نور مستعار چشم را این نور حالی بین کند جسم و عقل و روح را گرگین کند صورتش نورست و در تحقیق نار گر ضیا خواهی دو دست از وی بدار دم به دم در رو فتد هر جا رود دیده و جانی که حالی بین بود دور بیند دوربین بی هنر هم چنانک دور دیدن خواب در خفته باشی بر لب جو خشک لب می دوی سوی سراب اندر طلب دور می بینی سراب و می دوی عاشق آن بینش خود می شوی می زنی در خواب با یاران تو لاف که منم بینادل و پرده شکاف نک بدان سو آب دیدم هین شتاب تا رویم آنجا و آن باشد سراب هر قدم زین آب تازی دورتر دو دوان سوی سراب با غرر عین آن عزمت حجاب این شده که به تو پیوسته است و آمده بس کسا عزمی به جایی می کند از مقامی کان غرض در وی بود دید و لاف خفته می ناید به کار جز خیالی نیست دست از وی بدار خوابناکی لیک هم بر راه خسپ الله الله بر ره الله خسپ تا بود که سالکی بر تو زند از خیالات نعاست بر کند خفته را گر فکر گردد هم چو موی او از آن دقت نیابد راه کوی فکر خفته گر دوتا و گر سه تاست هم خطا اندر خطا اندر خطاست موج بر وی می زند بی احتراز خفته پویان در بیابان دراز خفته می بیند عطشهای شدید آب اقرب منه من حبل الورید

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق می‌مردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست هم چنان کن زاهد اندر سال قحط بود او خندان و گریان جمله رهط پس بگفتندش چه جای خنده است قحط بیخ مؤمنان بر کنده است رحمت از ما چشم خود بر دوختست ز آفتاب تیز صحرا سوختست کشت و باغ و رز سیه استاده است در زمین نم نیست نه بالا نه پست خلق می میرند زین قحط و عذاب ده ده و صد صد چو ماهی دور از آب بر مسلمانان نمی آری تو رحم مؤمنان خویشند و یک تن شحم و لحم رنج یک جزوی ز تن رنج همه ست گر دم صلحست یا خود ملحمه ست گفت در چشم شما قحطست این پیش چشمم چون بهشتست این زمین من همی بینم بهر دشت و مکان خوشه ها انبه رسیده تا میان خوشه ها در موج از باد صبا پر بیابان سبزتر از گندنا ز آزمون من دست بر وی می زنم دست و چشم خویش را چون بر کنم یار فرعون تنید ای قوم دون زان نماید مر شما را نیل خون یار موسی خرد گردید زود تا نماند خون بینید آب رود با پدر از تو جفایی می رود آن پدر در چشم تو سگ می شود آن پدر سگ نیست تاثیر جفاست که چنان حرمت نظر را سگ نماست گرگ می دیدند یوسف را به چشم چونک اخوان را حسودی بود و خشم با پدر چون صلح کردی خشم رفت آن سگی شد گشت بابا یار تفت مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۴ - بیان آنک مجموع عالم صورت عقل کل است چون با عقل کل به‌کژ‌روی جفا کردی صورت عالم ترا غم فزاید اغلب احوال چنانک دل با پدر بد کردی صورت پدر غم فزاید ترا و نتوانی رویش را دیدن اگر چه پیش از آن نور دیده بوده باشد و راحت جان کل عالم صورت عقل کل است کوست بابای هر آنکه اهل قل است چون کسی با عقل کل کفران فزود صورت کل پیش او هم سگ نمود صلح کن با این پدر عاقی بهل تا که فرش زر نماید آب و گل پس قیامت نقد حال تو بود پیش تو چرخ و زمین مبدل شود من که صلحم دایما با این پدر این جهان چون جنتستم در نظر هر زمان نو صورتی و نو جمال تا ز نو دیدن فرو میرد ملال من همی بینم جهان را پر نعیم آبها از چشمه ها جوشان مقیم بانگ آبش می رسد در گوش من مست می گردد ضمیر و هوش من شاخه ها رقصان شده چون تایبان برگ ها کف زن مثال مطربان برق آیینه ست لامع از نمد گر نماید آینه تا چون بود از هزاران می نگویم من یکی ز آنکه آکنده ست هر گوش از شکی پیش وهم این گفت مژده دادن است عقل گوید مژده چه نقد من است

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست همچو پوران عزیر اندر گذر آمده پرسان ز احوال پدر گشته ایشان پیر و باباشان جوان پس پدرشان پیش آمد ناگهان پس بپرسیدند ازو کای ره گذر از عزیر ما عجب داری خبر که کسی مان گفت که امروز آن سند بعد نومیدی ز بیرون می رسد گفت آری بعد من خواهد رسید آن یکی خوش شد چو این مژده شنید بانگ می زد کای مبشر باش شاد وان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد که چه جای مژده است ای خیره سر که در افتادیم در کان شکر وهم را مژده ست و پیش عقل نقد ز انک چشم وهم شد محجوب فقد کافران را درد و مؤمن را بشیر لیک نقد حال در چشم بصیر زانک عاشق در دم نقدست مست لاجرم از کفر و ایمان برترست کفر و ایمان هر دو خود دربان اوست کوست مغز و کفر و دین او را دو پوست کفر قشر خشک رو بر تافته باز ایمان قشر لذت یافته قشرهای خشک را جا آتش است قشر پیوسته به مغز جان خوش است مغز خود از مرتبه خوش برترست برترست از خوش که لذت گسترست این سخن پایان ندارد باز گرد تا برآرد موسیم از بحر گرد درخور عقل عوام این گفته شد از سخن باقی آن بنهفته شد زر عقلت ریزه است ای متهم بر قراضه مهر سکه چون نهم عقل تو قسمت شده بر صد مهم بر هزاران آرزو و طم و رم جمع باید کرد اجزا را به عشق تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق جو جوی چون جمع گردی ز اشتباه پس توان زد بر تو سکه پادشاه ور ز مثقالی شوی افزون تو خام از تو سازد شه یکی زرینه جام پس برو هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه تا که معشوقت بود هم نان هم آب هم چراغ و شاهد و نقل و شراب جمع کن خود را جماعت رحمتست تا توانم با تو گفتن آنچ هست زانک گفتن از برای باوریست جان شرک از باوری حق بریست جان قسمت گشته بر حشو فلک در میان شصت سودا مشترک پس خموشی به دهد او را ثبوت پس جواب احمقان آمد سکوت این همی دانم ولی مستی تن می گشاید بی مراد من دهن آنچنان که از عطسه و از خامیاز این دهان گردد بناخواه تو باز مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۶ - تفسیر این حدیث کی ائنی لاستغفر الله فی کل یوم سبعین مرة هم چو پیغامبر ز گفتن وز نثار توبه آرم روز من هفتاد بار لیک آن مستی شود توبه شکن منسی است این مستی تن جامه کن حکمت اظهار تاریخ دراز مستیی انداخت در دانای راز راز پنهان با چنین طبل و علم آب جوشان گشته از جف القلم رحمت بی حد روانه هر زمان خفته اید از درک آن ای مردمان جامه خفته خورد از جوی آب خفته اندر خواب جویای سراب می رود آنجا که بوی آب هست زین تفکر راه را بر خویش بست زانک آنجا گفت زینجا دور شد بر خیالی از حقی مهجور شد دوربینانند و بس خفته روان رحمتی آریدشان ای ره روان من ندیدم تشنگی خواب آورد خواب آرد تشنگی بی خرد خود خرد آنست کو از حق چرید نه خرد کان را عطارد آورید

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۷ - بیان آنک عقل جزوی تا بگور بیش نبیند در باقی مقلد اولیا و انبیاست پیش بینی این خرد تا گور بود وآن صاحب دل به نفخ صور بود این خرد از گور و خاکی نگذرد وین قدم عرصه عجایب نسپرد زین قدم وین عقل رو بیزار شو چشم غیبی جوی و برخوردار شو هم چو موسی نور کی یابد ز جیب سخره استاد و شاگردان کتیب زین نظر وین عقل ناید جز دوار پس نظر بگذار و بگزین انتظار از سخن گویی مجویید ارتفاع منتظر را به ز گفتن استماع منصب تعلیم نوع شهوتست هر خیال شهوتی در ره بتست گر بفضلش پی ببردی هر فضول کی فرستادی خدا چندین رسول عقل جزوی هم چو برقست و درخش در درخشی کی توان شد سوی وخش نیست نور برق بهر رهبری بلک امریست ابر را که می گری برق عقل ما برای گریه است تا بگرید نیستی در شوق هست عقل کودک گفت بر کتاب تن لیک نتواند به خود آموختن عقل رنجور آردش سوی طبیب لیک نبود در دوا عقلش مصیب نک شیاطین سوی گردون می شدند گوش بر اسرار بالا می زدند می ربودند اندکی زان رازها تا شهب می راندشان زود از سما که روید آنجا رسولی آمدست هر چه می خواهید زو آید به دست گر همی جویید در بی بها ادخلوا الابیات من ابوابها می زن آن حلقه در و بر باب بیست از سوی بام فلکتان راه نیست نیست حاجتتان بدین راه دراز خاکیی را داده ایم اسرار راز پیش او آیید اگر خاین نیید نیشکر گردید ازو گرچه نیید سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل نیست کم از سم اسپ جبرییل سبزه گردی تازه گردی در نوی گر توخاک اسپ جبریلی شوی سبزه جان بخش که آن را سامری کرد در گوساله تا شد گوهری جان گرفت و بانگ زد زان سبزه او آنچنان بانگی که شد فتنه عدو گر امین آیید سوی اهل راز وا رهید از سر کله مانند باز سر کلاه چشم بند گوش بند که ازو بازست مسکین و نژند زان کله مر چشم بازان را سدست که همه میلش سوی جنس خودست چون برید از جنس با شه گشت یار بر گشاید چشم او را بازدار راند دیوان را حق از مرصاد خویش عقل جزوی را ز استبداد خویش که سری کم کن نه ای تو مستبد بلک شاگرد دلی و مستعد رو بر دل رو که تو جزو دلی هین که بنده پادشاه عادلی بندگی او به از سلطانیست که انا خیر دم شیطانیست فرق بین و برگزین تو ای حبیس بندگی آدم از کبر بلیس گفت آنک هست خورشید ره او حرف طوبی هر که ذلت نفسه سایه طوبی ببین وخوش بخسپ سر بنه در سایه بی سرکش بخسپ ظل ذلت نفسه خوش مضجعیست مستعد آن صفا و مهجعیست گر ازین سایه روی سوی منی زود طاغی گردی و ره گم کنی

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl) · 19 · Qur'an & Sunnah