Senâî — Dîvân-ı Eş'âr
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۰ گر کار به جز مستی اسکندر می من ور معجزه شعرستی پیغمبر می من با این همه گر عشق یکی ماه نبودی اندر دو جهان شاه بلند اخترمی من ماهی و چه ماهی که ز هجرانش برین حال گر من به غمش نگرومی کافرمی من گر بنده خوی بد خود نیستی آن ماه حقا که به فردوس همش چاکرمی من گر نیستی آن رنج که او ریش درآورد وی گه که درین وقت چه گوید درمی من بودیش سر عشق من و برگ مراعات گر چون دگران فاسق در کون برمی من گر تیر به رویی زندم از سر شنگی از شادی تیرش به هوا بر پرمی من گادیم بر آن گونه که از جهل و رعونت از گردن خود بفگنمی گر سرمی من هر روز دل آید که مگر نیک شود یار گر خر نیمی عشوه او کی خرمی من گر بلفرج مول خبر یابدی از من زین روی برین طایقه سر دفترمی من پس در غم آن کس که ز گل خار نداند عمر از چه کنم یاد که رشک خورمی من سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۱ ای دوست ره جفا رها کن تقصیر گذشته را قضا کن بر درگه وصل خویش ما را با حاجب بارت آشنا کن در صورت عشق ما نگارا بدخویی را ز خود جدا کن آخر روزی برای ما زی آخر کاری برای ما کن ماها تو نگار خوش لقایی با ما دل خویش خوش لقا کن من دل کردم ز عشق یکتا تو رشته دوستی دو تا کن اکنون که تو تشنه بلایی راضی شده ام هلا بلا کن ورنه تو که سغبه جفایی تن در دادم برو جفا کن در جمله همیشه با سنایی کاری که کنی تو بی ریا کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲ ایا معمار دین اول دل و دین را عمارت کن پس آنگه خیز و رندان را سحرگاهی زیارت کن خرابات ای خراباتی به عین عقل چون دیدی نهان از گوشه ای ما را به عین سر اشارت کن بکش خط بر همه عالم ز بهر رند میخانه زیارت رند حضرت را برو مسح و طهارت کن جهان کفر و ایمان را ز سوز عشق بر هم زن عیار نیک بر کف گیر و یک ساعت عبارت کن به سیم و زر خراباتی همی با تو فرو ناید تو با رند خراباتی به جان و دل تجارت کن حرارت های نفسانی بسوزد دینت را روزی اگر در راه دین مردی علاج این حرارت کن ز دعوی گر کله داری سنایی را کلاهی نه ز معنی گر زیان بینی عبارت را کفارت کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۳ این که فرمودت که رو با عاشقان بیداد کن دوستانرا رنجه دار و دشمنان را شاد کن حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که هست جز و یبقی وجه ربک نقش را بنیاد کن ملک حسنت چون نخواهد ماند با تو جاودان چند ازین بیداد خواهد بود لختی داد کن ای عمل تقدیر کرده بر تو دوران فلک ساعتی از عزل معزولان عالم یاد کن پیش ما گشت زمانه خرمن غم توده کرد خرمن غمهای ما را بر بر آتش باد کن از برای این جهان و آن جهان ای دلربای دست آن داری به خرما را ز هجر آزاد کن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴ ای باد به کوی او گذر کن معشوق مرا ز من خبر کن با دلبر من بگو که جانا در عاشق خود یکی نظر کن چوبی که ز هجر تو بود خشک از آب وصال خویش تر کن صد دفتر هجر حفظ کردی یک صفحه ز وصل هم ز بر کن ور نیک نمی کنی به جایم با من صنما تو سر به سر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵ غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز باده شام صبوحی لعلشان صبح و سحر کن به باغ صبح در هنگام نوروز صبایی کرد و بر گلبن نظر کن جهان فردوس وش کن از نسیمی ز بوی گل به باغ اندر اثر کن ز بهر آبروی عاشقان را خرد را در جهان عشق خر کن صفا را خاوری سازش ز رفعت نشانرا در کسوفش باختر کن برآی از خاور طاعات عارف پس اندر اختر همت نظر کن چو گردون زینت از زنجیر زر ساز چو جوزا همت از تیغ کمر کن از آن آغاز آغاز دگر گیر وز آن انجام انجام دگر کن چو عشقش بلبلست از باغ جانت روان و عقل را شاخ شجر کن اگر خواهی که بر آتش نسوزی چو ابراهیم قربان از پسر کن ورت باید که سنگ کعبه سازی چو اسماعیل فرمان پدر کن برآمد سایه از دیوار عمرت سبک چون آفتاب آهنگ در کن برو تا درگه دیر و خرابات حریفی گرد و با مستان خطر کن چو بند و دام دیدی زود آنگه دف و دفتر بگیر از می حذر کن اگر اعقاب حسنت ره بگیرد سبک دفتر سلاح و دف سپر کن وگر خواهی که پران گردی از روی ز جان همچون سنایی شاهپر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۶ غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل خود را خبر کن ترا رخصت که داد ای مهر پرور که جان عاشقان زیر و زبر کن نه بس کاریست کشتن عاشقان را برو فرمان بر و کار دگر کن سنایی رفت و با خود برد هجران تو نامش عاشق خسته جگر کن ولیکن چون سحرگاهان بنالد ز آه او سحرگاهان حذر کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۷ بند ترکش یک زمان ای ترک زیبا باز کن با رهی یک دم بساز و خرمی را ساز کن جامه جنگ از سر خود برکش و خوش طبع باش خانه لهو و طرب را یک زمان در باز کن چند گه در رزم شه پرواز کردی گرد خصم گرد جام می کنون در بزم ما پرواز کن یک زمان با عشق خود می خور و دلشاد زی ترکی و مستی مکن چندان که خواهی ناز کن ناز ترکان خوش بود چندان که در مستی شود چون شوی مست و خراب آنگاه ناز آغاز کن ناز و مستی دلبران بر عاشقان زیبا بود ناز را با مستی اندر دلبری دمساز کن گر شکار خویش خواهی کرد جمله خلق را زلف را گه چون کمند و گه چو چنگ باز کن مهر تو گردنکشان را صید تو کرد آنگهی پادشه امروز گشتی در جهان آواز کن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۸ ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار بندان پیشه گیر خدمت جمشید آذرفام کن با مغان اندر سفالی باده خور دست با زردشتیان در جام کن چون ترا گردون گردان رام کرد مرکب ناراستی را رام کن نام رندی بر تن خود کن درست خویشتن را لاابالی نام کن خویشتن را گر همی بایدت کام چون سنایی مفلس خودکام کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۹ ای شوخ دیده اسب جفا بیش زین مکن ما را چو چشم خویش نژند و حزین مکن ای ماه روی بر سر ما هر زمان ز جور چون دور آسمان دگری به گزین مکن مهری که خود نهاده ای آن مهر بر مدار مهری که خود نموده ای آن مهر کین مکن گه چون خدای حاجت ما ز آستان مساز گه چون خلیفه نایب ما ز آستین مکن در خال و لب نگر سمر عز و دل مگوی در زلف و رخ نگر سخن کفر و دین مکن از زلف تابدار نشان گمان مجوی نوز روی شرم دار حدیث یقین مکن زلفت چو طوق گردن دیو لعین شدست رخ چون چراغ حجره روح الامین مکن ای ما به روح تیر تو با ما سنان مباش ای ما به تن کمان تو با ما کمین مکن خواهی که تا چو حلقه بمانیم بر درت با ما چو حلقه دار لبان چون نگین مکن خواهی که لاله پاش نگردد دو چشم من از روی خویش چشم خسان لاله چین مکن بنشانمان بر آتش و بر تیغ و زینهار با هجر خویشمان نفسی همنشین مکن تو هم میی و هم شکری هان و هان بتا از خود بترس و دیده ما را چو هین مکن ای از کمال و لطف و بزرگی بر آسمان عهد و وفا و خدمت ما در زمین مکن مردی نه کودکی که زنی هر دم از تری خود را چو کودکان و زنان نازنین مکن با تو وفا کنیم و تو با ما جفا کنی با ما همی چو آن نکنی باری این مکن آخر تو را که گفت که در جام بی دلان وقت علاج سرکه کن و انگبین مکن آخر تو را که گفت که با عاشقان خویش نان گندمین بدار و سخن گندمین مکن آنان فسرده اند کشان پوستین کنی ما را ز غم چو سوخته ای پوستین مکن گرچه غریب و بی کس و درویش و عاجزم ما را بپرس گه گهی آخر چنین مکن ای پیش تو سنایی گه یا و گه الف او را به تیغ هجر چو نون و چو سین مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰ جانا دل دشمنان حزین کن با خود شبکی مرا قرین کن تیغ عشرت ز باده برکش اسب شادی به زیر زین کن من خاتم کرده ام دو بازو خود را به میان این نگین کن تا جان من از رخت نسوزد رخ زیر دو زلف خود دفین کن تا عیش عدو چو زهر گردد با ما سخنان چو انگبین کن بی باده مباش و بی رهی هیچ کوری همه دشمنان چنین کن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۱ چشمکان پیش من پر آب مکن دلم از عاشقی کباب مکن ریگ را پیش چشم رود مکن رود را پیش دل سراب مکن به کس از ابتدا رسول مباش رقعه ای آیدت جواب مکن به صبوری توان رسید به دوست به هم اندر مزن شتاب مکن نه خدایی چنین مجیب مباش دعوت خلق مستجاب مکن با سنایی چنین توانی بود ور نه شو خویشتن عذاب مکن
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۲ مکن آن زلف را چو دال مکن با دل غمگنان جدال مکن پرده راز عاشقان بمدر کار بر کام بدسگال مکن خون حرامست خیره خیره مریز می نبیلست در سفال مکن حال خود عالمی کند حالی فتنه نو میار و حال مکن این چه چیزست و آن همیشه که تو با خجسته همیشه فال مکن با سنایی همه عتاب میار با خراباتیان نکال مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۳ ای دل ار مولای عشقی یاد سلطانی مکن در ره آزادگان بسیار ویرانی مکن همره موسی و هارون باش در میدان عشق فرش فرعونی مساز و فعل هامانی مکن بی جمال خوب لاف یوسف مصری مزن بی فراق و درد یاد پیر کنعانی مکن در خراباتی که این گوید که فاسق شو بشو وندران مجلس که آن گوید مسلمانی مکن پیش یاجوج هوا سد سکندروار باش ور جنان جویی غلو اندر جهانبانی مکن آن اشاراتی که از عشقش خبر یابی مکن وان عباراتی که از یادش جدا مانی مکن چون ز مار و مرغ و دیو و دد بمانی باک نیست چون ز نعم العبد وامانی سلیمانی مکن پارسی نیکو ندانی حک آزادی بجو پیش استاد لغت دعوی زبان دانی مکن چون مسلم زمزم و خانی ترا شد زان سپس قصه دریا رها کن مدحت خانی مکن از سنایی حال و کار نیکوان بررس به جد مرد میدان باش تن در می ده ارزانی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۴ جانا اگر چه یار دگر می کنی مکن اسباب عشق زیر و زبر می کنی مکن گویی دگر کنم مگرم کار به شود حقا که کار خویش بتر می کنی مکن منمای روی خویش بهر ناسزا از آنک خود را بگرد شهر سمر می کنی مکن بر گل ز مشک ناب رقم می کشی مکش هر مشک را نقاب قمر می کنی مکن ای سیمتن ز عشق لب چون عقیق خود رخساره مرا تو چو زر می کنی مکن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۵ ای نموده عاشقی بر زلف و چاک پیرهن عاشقی آری ولیکن بر مراد خویشتن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند گویی از قرن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن از مراد خویش برخیز ار مریدی عشق را در یمن ساکن نگردی تا که باشی در ختن آز را گشتن دگر آن آرزو دیدن دگر هر دو با هم کرد نتوان یا وثن شو یا شمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن باده با فرعون خوری از جام عشق موسوی با علی در بیعت آیی زهر پاشی بر حسن پای این میدان نداری جامه مردان مپوش برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۶ صبر کم گشت و عشق روز افزون کیسه بی سیم گشت و دل پرخون می دهد درد می نهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش سال و ماه عشوه و زرق سخنش روز و شب فنون و فسون پشت کوژ و تنم ضعیف شدست پشت چون نون و دل چو نقطه نون عقل با عشق در نمی گنجد زین دل خسته رخت برد برون حالم اینست و حرص و عشقم پیش راست گفتند ک الجنون فنون
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۷ ای ماه ماهان چند ازین ای شاه شاهان چند ازین پندت سزای بند گشت آخر نگیری پند ازین گشتی تو سلطان از کشی تا کی بود این سرکشی عادت مکن عاشق کشی توبه بکن یکچند ازین با روی خوب و خوی بد از تو کسی کی برخورد این خوی بد در تو رسد بگریز ای دلبند ازین تا کی کنی کبر آوری چون عاقبت را بنگری ترسم پشیمانی خوری ای یار بد پیوند ازین اول که نامت برده ام صد ضربه از غم خورده ام زان صد یکی نشمرده ام آخر شوی خرسند ازین ای هوش و جان بی هشان جان و دل عاشق کشان از جان ما چدهی نشان روزی اگر پرسند ازین از جور تست اندر دعا دست سنایی بر هوا از وی وفا از تو جفا آخر نگویی چند ازین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸ ای چون تو ندیده جم آخر چه جمالست این وی چون تو به عالم کم آخر چه کمالست این تو با من و من پویان هر جای ترا جویان ای شمع نکورویان آخر چه وصالست این زان گلبن انسانی هر دم گلی افشانی ای میوه روحانی آخر چه نهالست این در وصف تو عقل و جان چون من شده سرگردان ای وهم ز تو حیران آخر چه جمالست این گفتی که چو من دلبر داری وز من بهتر ای جادوی صورت گر آخر چه خیالست این ای از پی داغ ما آرایش باغ ما ای چشم و چراغ ما آخر چه مثالست این هر روز نپویی تو جز عشق نجویی تو ای ماه نکویی تو آخر چه خصالست این هر روز مرا نرمک بکشی تو به آزرمک ای شوخک بی شرمک آخر چه وبالست این پرسی چو منی دلبر بینی تو به عالم در ای ماه نکو منظر آخر چه سوالست این ما را نه بدین سستی زین بیش همی جستی ای خسته از آن خستی آخر چه ملالست این گفتی همه جا با تو وصلست مرا با تو ای بی خود و با ما تو آخر چه دلالست این گفتی که سنایی خود داریم و ازو به صد ای ناقد نیک و بد آخر چه محالست این سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۹ ای رشک رخ حورا آخر چه جمالست این وی سرو سمن سیما آخر چه کمالست این کوشم به وفای تو کوشی به جفای من کس نی که ترا گوید آخر چه خیالست این نابوده شبی شادان از وصل تو ای جانان در هجر مرا کشتی آخر چه وبالست این شد اصل همه شادی ای دوست وصال تو ای اصل همه شادی آخر چه وصالست این هر گه که مرا بینی گویی که مرا خواهی گر می ندهی عشوه آخر چه سوالست این خواهم که ترا بینم یک بار به هر ماهی تن درندهی با من آخر چه ملالست این هر مرغ که زیرک تر هر مرد که عاقل تر در شد به جوال تو آخر چه جوالست این
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین توشه جان ها در آن گوشه شب پوش بین پیش رکابت جمال کیست گرفته عنان چرخ جفا کیش بین لعل وفا کوش بین گردش ایام دوش تعبیه ای ساخته ست سوخته عشق باش ساخته دوش بین برگذر و کوی او غرقه چو من صد هزار عاشق جانباز بین مرد کفن پوش بین گوش مینبار و آن نغمه و دستان شنو دیده برانداز و آن خط و بناگوش بین در بر تنگ شکر مار جهان سوز بین بر سر سنگ سیاه صبر جگرجوش بین گر چه دل ریش ما بر سر سودای اوست بر دل او یاد ما جمله فراموش بین صف زده در پیش او خلق خروشان شده تن زده آن ماه را فارغ و خاموش بین بهره ما دیده ای ناله و فریاد ازو بهره هر ناکسی بوسه و آغوش بین ساقی فردوس را از پی بازار او بر در میخانه ها بلبله بر دوش بین زلفش یک سو فگن و آن گه در زیر زلف جان سنایی ز عشق خسته و مدهوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱ خواجه سلام علیک آن لب چون نوش بین لعل شکروش نگر سنبل خور جوش بین تا که بر اسب جمال گشت سوار آن پسر جلمه عشاق را غاشیه بر دوش بین جزع وی و لعل وی خامش و گویا شدند جزعی گویا نگر لعلی خاموش بین بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین هست سنایی ز عشق بر سر آتش مدام گشته دل او کباب جانش پر از جوش بین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۲ جاوید زی ای تو جان شیرین هرگز دل تو مباد غمگین از راه وفا گسسته ای دل بر اسب جفا نهاده ای زین عاشق ترم ای پسر ز خسرو نیکوتری ای پسر ز شیرین عاشق خوانند مرا و بی دل زیبا خوانند ترا و شیرین آنم من و صد هزار چندان آنی تو و صد هزار چندین عشاق چو روی تو ببینند و آن خال سیاه و زلف مشکین بر روی توام زنند احسنت در عشق توام کنند تحسین هرگاه که بایدت تماشا شو چهره خویشتن همی بین حقا که خوشست نوش کردن بر چهره تو شراب نوشین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۳ اسب را باز کشیدی در زین راه را کردی بر خانه گزین راه بیداری آوردی پیش دل من کردی گمراه و حزین بدل و شق بپوشیدی درع بدل جام گرفتی زوبین دست بردی به سوی تیر و کمان روی دادی به سوی حرب و کمین نه براندیشی از کرب زمان نه ببخشایی بر خلق زمین تا نبینم رخ چون ماه ترا بارم از دیده به رخ بر پروین چون بخسبم ز فراق تو مرا غم بود بستر و حیرت بالین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۴ ای لعبت مشکین کله بگشای گوی از آن کله می خور ز جام و بلبله با ما خور و با ما نشین مشک از هلال انگیختی وز لاله عنبر بیختی وز مه فرود آویختی کرده به چنگ اندر عجین از هیچ مادر یا پدر چون تو نزاید یک پسر خورشیدی ای جان یا قمر گر دل ببردی شو ببین ای ماهرو نیکو سیر ای روی چو شمس و قمر من بر تو نگزینم دگر گر تو گزینی شو گزین کس را چو تو گل سور نی در خلد چون تو حور نی در پرده زنبور نی چون دو لب تو انگبین
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۵ چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین زان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفر نیست با رخسان او بی شاه دارالملک دین خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختند کفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین خاکپای و خار راهش دیده را و دست را توده توده سنبلست و دسته دسته یاسمین چون به کوی اندر خرامد آن چنان باشد ز لطف پای آن بت ز آستان چون دست موسی ز آستین چون نقاب از رخ براندازد ز خاتونان خلد بانگ برخیزد که هین ای آفرینش آفرین لعبت چین خواندم او را و بد خواندم نه نیک لاجرم زین شرم شد رویم چو زلفش پر ز چین لعبت چین چون توان خواند آن نگاری را که هست زیر یک چین از دو زلفش صدهزار ار تنگ چین خود حدیث عاشقی بگذار و انصافم بده کافری نبود چنانی را صفت کردن چنین خط او را گر تو خط خوانی خطا باشد که نیست آن مگر دولت گیای خطه روح الامین آسمان آن خط بر آن عارض نه بهر آن نوشت تا من و تو رنجه دل گردیم و آن بت شرمگین لیک چون دید آسمان کز حسن او چون آفتاب رامش و آرامش و آرایشست اندر زمین حسن را بر چهره او بنده کرد و بر نوشت آسمان از مشک بر گردش صلاح المسلمین از دو یاقوتش دو چیز طرفه یابم در دو حال چون بگوید حلقه باشد چون خمش گردد نگین دل چو ز آن لب دور ماند گر بسوزد گو بسوز موم را ز آتش چه چاره چون جدا شد ز انگبین هر زمان گویی سنایی کیست خیز اندر نگر هم سنا و هم سنایی را در آن صورت ببین خود سنایی او بود چون بنگری زیرا بر اوست لب چو باقامت الف ابرو چو نون دندان چو سین سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶ گر نشد عاشق دو زلف یار بر رخسار او چون ز ما پنهان کند هر ساعتی دیدار او یک زمان در هجر و وصل او شود خرم دلم این چه آفت رفت یارب بر من از دیدار او غمزه غماز او چون می رباید جان و دل گر نشد جادو به رخ آن طره طرار او گر نیابم وصل رویش باشد از وی اینقدر عمر یارب می گذارم در غم تیمار او سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۷ ای جهانی پر از حکایت تو گه ز شکر و گه از شکایت تو برگشاده به عشق و لاف زبان خویشتن بسته در حمایت تو ای امیری که بر سپهر جمال آفتابست و ماه رایت تو هست بی تحفه نشاط و طرب آنکه او نیست در حمایت تو هر سویی تافتم عنان طلب جز عنانیست بی عنایت تو جان و دل را همی نهیب رسد زین ستمهای بی نهایت تو ای همه ساله احسن الحسنی در صحیفه جمال آیت تو در وفا کوش با سنایی از آنک چند روزست در ولایت تو
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸ ای شکسته رونق بازار جان بازار تو عالمی دل سوخته از خامی گفتار تو توشه هر روزی مرا از گوشه انده نهد گوشه شب پوش تو بر طره طرار تو خوبی خوبان عالم گر بسنجی بی غلط صد یکی زان هیچ پیش کفه معیار تو عشق تو مرغی ست کو را این خطاب ست از خرد ای دو عالم گشته عاجز در سر منقار تو حلقه بودن شرط باشد بر در هستی خود هر که در دیوار دارد روی از آزار تو نیست منزل صبر را یک لحظه پیش من چنانک نیست قیمت شرم را یک ذره در بازار تو زین گذشت ست ای صنم در عشق بازی کار من زان گذشت ست ای پسر در شوخ چشمی کار تو ترس من در عذر تو افزون بود از جنگ از آنک نفی استغفار باشد عین استغفار تو ایمنی از چشم بد زان کز صفا بینندگان جز که شکل خود نمی بینند در رخسار تو فارغی از بند پرده چون همی دانی که نیست هیچ پرده پیش دیدار تو چون دیدار تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۹ ای همه انصاف جویان بنده بی داد تو زاد جان رادمردان حسن مادرزاد تو حسن را بنیاد افگندی چنان محکم که نیست جز و یبقی وجه ربک نقش بی بنیاد تو بوالفضولان را سوی تو راه نبود تا بود کبریا در بادبان رایگان آباد تو آتش اندر خاکپاشان همه عالم زدند هر که را بر روی آب تست در سر باد تو تنگ چشمان را ز تو گردی نخیزد تا بود لن تنالوا البر حتی تنفقوا بر یاد تو ای بسا در حقه جان غیورانت که هست نعره های سر به مهر از درد بی فریاد تو فتنه بودی یاسمینت از برگ گل نشکفته بود فتنه تر گشتی چو بررست از سمن شمشاد تو فالق الاصباح بر جان های ما داد تو خواند هین که وقت جاعل اللیل آمد از بیداد تو اندر این مجلس به ما شادی و غمگینی ز خصم چشم بد دور از دل غمگین و طبع شاد تو روی ما تازه ست تا تو حاضری از روی تو جان ما خوش باد چون غایب شوی بر یاد تو یک زمان خوش باش با ما پیش از آن کز بیم خصم روز مانا خوش کند گفتار شب خوش باد تو این همه سحر حلال آخر که ات آموزد همی گر سنایی نیست اندر ساحری استاد تو
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۰ خنده گریند همی لاف زنان بر در تو گریه خندند همی سوختگان در بر تو دل آن روح گسسته که ندارد دل تو سر آن حور بریده که ندارد سر تو گاه دشنام زدن طاقچه گوش مرا حقه های شکرین گرد دو تا شکر تو تا خط تو بدمیدست ز بهر خط تو حرف بوس ست چو لب های قلم چاکر تو شیر چرخت ز پی آب همی سجده برد من چه سگ باشم تا خاک بوم بر در تو نیست در چنبر نه چرخ یکی پروین بیش هست پروین کده ره چنبری از عنبر تو عنبر از چنبر زلفت چو خرد یافته ام تا مگر راه دهد سوی خودم چنبر تو سیم در سنگ بسی باشد لیک اندر کان سنگ در سیم دل توست پس اندر بر تو عارم این بس که بوم پیش رو دشمن تو فخرم آن بس که بوم رخت کش لشگر تو برده شد ز آتش تو پیش سراپرده جان آب حیوان روان ز آن دو رده گوهر تو قطب گردم چو بگردم ز پی خدمت تو پای بر جای چو پرگار به گرد سر تو شمع نور فلکی خواهد هر لحظه همی شعله از مشعله روی ضیاگستر تو ز آرزوی رخ چون ماه تو هر روز چو صبح دل همی چاک زند پیش درت کهتر تو خور گردون چو مه از پیش رخت کاست کند که ندارد خود گردون فری اندر خور تو از سنایی به بها هر دم صد جان خواهد بهر یک بوسه دو تا بسد جان پرور تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۱ حلقه ارواح بینم گرد حلقه گوش تو آفتاب و ماه بینم حامل شبپوش تو بی دلان را نرگس گویای تو خاموش کرد عاشقان را کرد گویا پسته خاموش تو تلخ نو شیرین ترست از شهد و شکر وقت کین چون بود هنگام صلح و وصل رویت نوش تو خواب خرگوش آمد از تو عاشقانت را نصیب زین قبل سخره کند بر شیر و بر خرگوش تو مرغ وار اندر هوای تو همی پرد دلم بر امید آنکه سازد آشیان آغوش تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۲ ای شادی و غم ز صلح و جنگ تو وی داد و ستد ز سیم و سنگ تو ای آفت و راحت شب و روزم چشم و دهن فراخ و تنگ تو بر نافه مشک و باغ گل دایم حقد و حسدی ز بوی و رنگ تو عذر تو اگر چه لنگ من پیوست خرسند شدم به عذر لنگ تو خون جگرم چو نافه آهو از حسرت خط مشک رنگ تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳ ای مونس جان من خیال تو خوش تر ز جهان جان وصال تو جان های مقدس خردمندان سرگشته به پیش زلف و خال تو کس نیست به بیدلی نظیر من چون نیست به دلبری همال تو گر صورت عشق و حسن کس بیند آن مثل من است با خیال تو لیکن چه کنم چو آیدم خوش تر از حال جهان همه محال تو هر چند همیشه تنگدل باشم از تیر دو چشم بد سگال تو خرسند شوم چو گویی ام یک ره ای خسته چگونه بود حال تو هستم به جوال عشوه ات دایم وآن کیست که نیست در جوال تو
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۴ ای دریغا گر رسیدی دی به من پیغام تو دوش زاری کردمی در آرزوی نام تو از عتاب خود کنون پرم به بر گر بهر تو پر بریده به بود تا مانم اندر دام تو می نبود آن رخ نصیب چشم اکنون آمدم تا صدف گردد مگر گوش من از پیغام تو نیست اندر تو چو یوم الحشر لهو و ظلم و لغو همچو یوم الحشر بی انجام باد ایام تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۵ موی چون کافور دارم از سر زلفین تو زندگانی تلخ دارم از لب شیرین تو خاک بر سر کردم از طور رخ پر آب تو سنگ بر دل بستم از جور دل سنگین تو مونس من ماه و پروین است هر شب تا به روز زان رخ چون ماه و زان دندان چون پروین تو زعفران ست از رخ من توده بر بالین من ارغوان ست از رخ تو سوده بر بالین تو گر مسلمان کشتن آیین باشد اندر کافری در مسلمانی مسلمان کشتن ست آیین تو رخنه افتد بی شک اندر دین تو زین کارها کی پسندد عاشق تو رخنه اندر دین تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۶ تا کی از عشوه و بهانه تو چند ازین لابه و فسانه تو شور و آشوب در جهان افگند غمزه چشم جاودانه تو هیچ آشوب نیست در عالم این چه فتنه ست در زمانه تو کعبه عاشقان سوخته دل هست امروز آستانه تو عاشقانت همی طواف کنند گرد کوی و سرای و خانه تو ای همایون همای کبک خرام دل عشاق آشیانه تو عاشقانت همی به جان بخرند انده عشق جاودانه تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۷ عاشقم بر لعل شکرخای تو فتنه ام بر قامت رعنای تو ماه بر راه اوفتاد از روی تو سرو شرمنده شد از بالای تو پوست در تن خشک دارم همچو چنگ از هوای چنگ روح افزا ی تو جان من شد مسکن رنج و بلا تا دل مسکین من شد جای تو مرده را زنده کنی ز آوای خویش پس دم عیسی شده ست آوای تو باز بنما روی خود ای ماه روی گر پی وصلت بود سودای تو تو دهی بوسه همی بر چنگ خویش من دهم بوسه همی بر پای تو گر سنایی گه گهی توبه کند توبه او بشکند لب های تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۸ باز افتادیم در سودای تو از نشاط آن رخ زیبای تو دستمان گیر الله الله زینهار زان که بنهادیم سر در پای تو باز ما را جاودان در بند کرد حلقه زلفین عنبرسای تو باز کاسد کرد در بازار عشق عقل ما را لعل روح افزای تو ما دو صد منزل دوان باز آمدیم مردمی کن یک قدم باز آی تو روی سوی عشق تو آورده ایم گرچه آگه نیستیم از رای تو با ملاحت خود سراسر نقش کرد نیکویی بر روی چون دیبای تو باز ما را عالمی چون حلقه کرد آن دو چشم جادوی رعنای تو مر سنایی را کنون تا جاودان در پذیرش تا بود مولای تو
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۹ ای گشته ز تابش صفای تو آیینه روی ما قفای تو بادست به دست آب و آتش را با صفوت و نور خاک پای تو با تو چه کند رقیب تاریکت بس نیست رقیب تو ضیای تو خود قاف ز هم همی فرو ریزد از سایه کاف کبریای تو در کوی تو من کدام سگ باشم تا لاف زنم ز روی و رای تو هر چند که خوش نیایدت هل تا لافی بزند ز تو گدای تو این هژده هزار عالم و آدم نابوده بهای یک بهای تو قیمت گر تو حسود بود ای جان زان هژده قلب شد بهای تو ای راحت تو همه فنای ما وی شادی ما همه بقای تو هم دوست همی کشی و هم دشمن چه خشک و چه تر در آسیای تو این دست که مر تراست در شوخی اندر دو جهان که راست پای تو دیری ست که هر زمان همی کوبند این دبدبه بر در سرای تو من بنده زندگانی خویشم لیکن نه برای خود برای تو هر چند نیافت اندرین مدت یک شعله سنایی از سنای تو با این همه هست بر زبان نونو شهری و سنایی و ثنای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۰ ای کعبه من در سرای تو جان و تن و دل مرا برای تو بوسم همه روز خاک پایت را محراب من ست خاک پای تو چشم من و روی دل فریب تو دست من و زلف دلربای تو مشک ست هزار نافه بت رویا در حلقه زلف مشک سای تو دل هست سزای خدمت عشقت هر چند که من نیم سزای تو بیگانه شدستم از همه عالم تا هست دل من آشنای تو چندان که جفا کنی روا دارم بر دیده و دل کشم جفای تو در عشق تو از جفا نپرهیزد آن دل که شده ست مبتلای تو ای جان جهان مکن به جای من آن بد که نکرده ام به جای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۱ تا بدیدم زلف عنبرسای تو وان خجسته طلعت زیبای تو جان و دل نزدت فرستادم نخست آمدم بی جان و دل در وای تو بی دل و بی جان ندارد قیمتی بنگر این بی قیمت اندر جای تو آستین پر خون و دیده پر سرشگ چشم خیره در رخ زیبای تو مشک و عنبر بارد اندر کل کون چون فشانی زلفک رعنای تو من نیارم دید در باغ طرب سرو از رشک قد و بالای تو من نیارم دیدن اندر تیره شب مه ز رشک روی روح افزای تو چون برون آیم ز زندان فراق تا نیارندم خط و طغرای تو پس بجویم من ترا و عاقبت کشته گردم آخر اندر پای تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۲ ای ببرده آب آتش روی تو عالمی در آتشند از خوی تو مشک و می را رنگ و مقداری نماند ای نه مشک و می چو روی و موی تو چشمکانت جاودانند ای صنم نرگس آمد ای عجب جادوی تو تیر عشقت در جهان بر من رسید غازیانه زان کمان ابروی تو زنگیانند آن دو زلف پای کوب بلعجب اندر نظاره سوی تو با خروش و با فغان دیوانه وار خاک پاشم بر سر اندر کوی تو هر کسی مشغول در دنیا و دین دین و دنیای سنایی روی تو
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۳ باد عنبر برد خاک کوی تو آب آتش ریخت رنگ روی تو جاودان را نیست اندر کل کون هیچ دولتخانه چون ابروی تو کفر و دین را نیست در بازار عشق گیسه داری چون خم گیسوی تو چشم و دل ترست و گرم از عشق تو کام و لب خشک ست و سرد از خوی تو ای بسا خلقا که اندر بند کرد حلقهاشان حلقه های موی تو گر بهشتی نیست پس جادو چراست آن دو چشم بلعجب بر روی تو عالمی را دارویی جز چشم را بی ضیا چشمست از داروی تو تا دل ریش مرا دست غمت بست همچون مهره بر بازوی تو کافرم چون چشم شوخت گر دهم دین و دنیا را به تار موی تو دل چو نار و رخ چو آبی کرده ام از کلوخ امرود و شفتالوی تو هر کسی محراب دارد هر سویی هست محراب سنایی سوی تو ای بسا شرما که برد از چشمها دیده شوخ خوش جادوی تو کی توانم پای در عشقت نهاد با چنان دست و دل و بازوی تو سگ به از عقل منست ار عقل من ناف آهو نشمرد آهوی تو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۴ گر خسته دل همی نپسندی بیار رو تیمار عاشقی ز رهی باز دار رو گر من گیاه سبزم و تو ابر نوبهار هل تا گیه بجوشد بر من بهار رو پس گر به رود جیحون غرقه شوم در آب غرقه بمان مرا تو و کشتی مدار رو ور من به یاد تو شوم از تشنگی هلاک هل تا شوم هلاک تو آبم میار رو گر در بهشت باقی و تنها تو میروی ما را تو دست گیر و به مالک سپار رو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۵ ای خواب ز چشم من برون شو ای مهر درین دلم فزون شو ای دیده تو خون ناب می ریز ای قد کشیده سرنگون شو آتش به صفات خویش در زن از هستی خویشتن برون شو زان سگ بچه ای به کتف برگیر ناگاه به رسته درون شو میگیر درم قفا همی خور با رندی و عیبها عیون شو کر مسجد را همی نخوانی با مهتر تونیان بتون شو سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۶ خه خه ای جان علیک عین الله ای گلستان علیک عین الله اندرا اندرا که خوش کردی مجلس جان علیک عین الله برفشان برفشان دل و جان را در و مرجان علیک عین الله هیچ جایی نیافت از پی انس چون تو مهمان علیک عین الله مرده دل بوده ایم در بندت از همه جان علیک عین الله پیش خز تا کنیم بر لب تو بوسه باران علیک عین الله جان ما کن ز لحن داوودی چون سلیمان علیک عین الله باش تا ما کنیم بر سر تو شکر افشان علیک عین الله پیش کاست همی برد سجده بت کاسان علیک عین الله خاک پایت ز عشق بوسه دهد جان خاقان علیک عین الله آنچه گویند صوفیانش آن تویی آن آن علیک عین الله در غلامیت بر سنایی نیست هیچ تاوان علیک عین الله
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۷ ای قوم مرا رنجه مدارید علی الله معشوق مرا پیش من آرید علی الله گز هیچ زیاری نهمی بر لب او بوس یک بوسه به من صد بشمارید علی الله ور هیچ به دست آرید از صورت معشوق بر قبله زهاد نگارید علی الله آن خم که بر او مهر مغانست نهاده الا به من مغ مسپارید علی الله از دین مسلمانی چون نام شمار است از دین مغان شرم مدارید علی الله گشتست سنایی مغ بی دولت و بی دین از دیده خود خون بمبارید علی الله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۸ ای ز آب زندگانی آتشی افروخته واندر او ایمان و کفر عاشقان را سوخته ای تف عشقت به یک ساعت به چاه انداخته هر چه در صد سال عقل ما ز جان اندوخته ای کمالت کمزنان را صبرها پرداخته وی جمالت مفلسان را کیسه ها بردوخته گه به قهر از جزع مشکین تیغها افراخته گه به لطف از لعل نوشین شمعها افروخته هر چه در سی سال کرده خاتم مشکینت وام آن نگین لعل نوشین در زمانی توخته ما به جان بخریده عشق لایزالی را تو باز لاابالی گفته و بر ما جهان بفروخته ای ز آب روی خویش اندر دبیرستان عشق تخته عمر سنایی شسته از آموخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۶۹ ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای طوق ایزد کرد باید در عنق چون فاخته تا به روی آب چون مرغابیان دانی گذشت در هوا چون فاخته پری و بال آخته مرد این ره را گذر بر روی آب و آتشست آب و آتش آشنا را داند از نشناخته یاد کن آن مرد را کو پای در دریا نهاد از پسش دشمن همی آمد علم افراخته آب رود نیل هر دو مرد را بر سنگ زد کم عیار آمد یکی زو روح شد پرداخته آتش نمرود و آن لشکر نمی بینم به جای زر آزر را دگر کن منجنیق انداخته ایزدش پیرایه چون زر کرد ازین کاتش بدید هر زری کو دید آتش کار او شد ساخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۰ من نه ارزیزم ز کان انگیخته من عزیزم از فلک بگریخته چرخ در بالام گوهر تافته طبع در پهنام عنبر بیخته آسمان رنگم ولیک از روی شکل آفتابی از هلال آویخته از برای کسب آب روی خویش آبروی خود به عمدا ریخته از برای خدمت آزادگان با همه کس همچو آب آمیخته سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۱ ای نقاب از روی ماه آویخته صبح را با ماهتاب آمیخته در خیال عاشقان از زلف و رخ صورت حال و محال انگیخته آسمان خاک بیز از کوی تو سالها غربال دولت بیخته عقل ترسا روح عیسی روی را در چلیپاهای زلف آویخته از لطافت باد آب و آب باد هم برون برده ز سر هم ریخته ای سنایی بهر خاک کوی تو ز آبروی و دین و دل بگریخته
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۲ بردیم باز از مسلمانی زهی کافر بچه کردیم بندی و زندانی زهی کافر بچه در میان کم زنان اندر صف ارباب عشق هر زمان باز بنشانی زهی کافر بچه کشتن و خون ریختن در کافری نیست هرگز بی پشیمانی زهی کافر بچه نیست بر درگاه سلطان هیچکس را دین درست تا تو بر درگاه سلطانی زهی کافر بچه یوسف مصری تویی کز عشق تو گرد جهان هست صد یعقوب کنعانی زهی کافر بچه در مسلمانی مگر از کافری باز آمدی تا براندازی مسلمانی زهی کافر بچه با رخ چون چشمه خورشید و زلف چون صلیب تازه کردی کیش نصرانی زهی کافر بچه هر زمانی با سنایی در خرابات ای پسر صد لباسات عجب دانی زهی کافر بچه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۳ آن جام لبالب کن و بردار مرا ده اندک تو خور ای ساقی و بسیار مرا ده هرکس که نیاید به خرابات و کند کبر او را بر خود بار مده بار مرا ده مسجد به تو بخشیدم میخانه مرا بخش تسبیح ترا دادم و زنار مرا ده ای آنکه سر رندی و قلاشی داری پس مرد منی دست دگر بار مرا ده ای زاهد ابدال چو کردار برد می سردی مکن آن باده کردار مرا ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۴ ساقیا مستان خواب آلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزه ها سر تیز دار و طره ها سر پست کن رمزها سرگرم گوی و بوسها سرباز ده سرخ روی ناز را چون گل اسیر خار کن زرد روی آز را چون زر به دست گاز ده حربه و شل در بر بهرام خربط سوز نه زخمه و مل در کف ناهید بر بط ساز ده هم بخور هم صوفیان عقل را سرمست کن هم برو هم صافیان روح را ره باز ده در هوای شمع عشق و شمع می پروانه وار پیشوای خلد و صدر سدره را پرواز ده چنگل گیراست اینک باز و باشه عشق را صعوه پیش باشه و آن کبک رازی باز ده پیش کان پیر منافق بانگ قامت در دهد غارت عقل و دل و جان را هلا آواز ده پیش کز بالا درآید ارسلان سلطان روز پیش من بکتاش سرمست مرابه گماز ده ور همی چون عشق خواهی عقل خود را پاکباز نصفیی پر کن بدان پیر دوالک باز ده گر همی سرمست خواهی صبح را چون چشم خود جرعه ای زان می به صبح منهی غماز ده روزه چون پیوسته خواهد بود ما را زیر خاک باده ما را زین سپس بر رسم سنگ انداز ده جبرییل اینجا اگر زحمت کند خونش بریز خونبهای جبرییل از گنج رحمت باز ده بادبان راز اگر مجروح گردد ز آه ما درپه ای از خامشی در بادبان راز ده وارهان یک دم سنایی را ز بند عافیت تا دهی او را شراب عافیت پرداز ده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۵ ای من مه نو به روی تو دیده واندر تو ماه نو بخندیده تو نیز ز بیم خصم اندر من از دور نگاه کرده دزدیده بنموده فلک مه نو و خود را در زیر سیاه ابر پوشیده تو نیز مه چهارده بنمای بردار ز روی زلف ژولیده کی باشد کی که در تو آویزم چون در زر و سیم مرد نادیده تو روی مرا به ناخنان خسته من دو لب تو به بوسه خاییده ای تو چو پری و من ز عشق تو خود را لقبی نهاده شوریده
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۶ ای مهر تو بر سینه من مهر نهاده ای عشق تو از دیده من آب گشاده بسته کمر بندگی تو همه احرار از سر کله خواجگی و کبر نهاده دستان دو دست تو به عیوق رسیده آوازه آواز تو در شهر فتاده ابدال شکسته همه در راه تو توبه زهاد گرفته همه بر یاد تو باده مسپر ره بیداد و ز غم کن دلم آزاد ای داد تو ایزد ز ملاحت همه داده پیوسته سنایی ز پی دیدن رویت هم گوش به در کرده و هم دیده نهاده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۷ ای سنایی خیز و بشکن زود قفل میکده بازخر ما را زمانی زین غمان بیهده جام جمشیدی بیار از بهر این آزادگان درد می درده برای درد این محنت زده درد صافی درده ای ساقی درین مجلس همی تا زمانی می خوریم آسوده دل در میکده محتسب را گو ترا با مست کوی ما چکار می چه خواهی ای جوان زین عاشقان دل زده می ندانی کادم از کتم عدم سوی وجود از برای مهربازان خرابات آمده تا ترا روشن شود در کافری در ثمین بت پرستی پیشه گیر اندر میان بتکده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۸ زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من کنده مرا هر روز بی جرمی به گور اندر کنی زنده تن من چون خیالی شد بسان زیر نالنده کنار من چون جیحون شد دو چشمم ابر بارنده یکی حاجت به تو دارم ایا حاجت پذیرنده نتابی تو سر زلفین نسوزانی دل بنده جهان از تو خرم بادا بتا و من رهی بنده پس از مرگم جهان بر تو مبارکباد و فرخنده سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۷۹ از عشق آن دو نرجس وز مهر آن دو لاله بی خواب و بی قرارم چون بر گلت کلاله خدمت کنم به پیشت همچون صراحی از جان تا برنهی لبم را بر لبت چون پیاله تا روز ژاله بارد از چشم همچو رودم آری نکو نماید بر روی لاله ژاله دارم هزار بوسه بر روی و چشم تو من گر میدهی وگرنه بیرون کنم قباله مهمان حسن داری سیر از پی خرد را مر تشنگان خود را ندهی یک پیاله سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۰ دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت رایٰ فؤادي من هجرک القیامه گفتم که عشق و دل را باشد علامتی هم قالت دموع عیني لم تکف بالعلامه گفتا که می چه سازی گفتم که مر سفر را قالت فمر صحیحا بالخیر و السلامه گفتم وفا نداری گفتا که آزمودی من جرب المجرب حلت به الندامه گفتم وداع نایی واندر برم نگیری قالت ترید وصلي سرا و لا کرامه گفتا بگیر زلفم گفتم ملامت آید قالت أ لست تدري العشق و الملامه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۱ پر کن صنما هلاقنینه زان آب حیات راستینه زان می که چو از خم سفالین تحویل کند در آبگینه حاجی به شعاع او به شب در تا مکه ببیند از مدینه آن دل که بیافت قبله ای زان بهتر ز حدایق و سکینه آن دل شود از لطافت حق اوصاف طرایف خزینه یکسان شود آنگهی بر او بر مرغ و بره و غم جوینه حیران شود او میان اصلاب چون کبک دری میان چینه گر نفس تو در ره خداوند چون خوک و چو خرس شد سمینه گر زان که شوی ز نصرت حق ماننده نوح در سفینه گر روی کنی سوی سنایی چون پسته خوری تو شکرینه
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲ جان جز پیش خود چمانه منه طبع جز بر می مغانه منه باده را تا به باغ شاید برد آنچنان در شرابخانه منه گرچه همرنگ نار دانه بود نام او آب نار دانه منه در هر آن خانه ای که می نبود پای اندر چنان ستانه منه تا بود باغ آسمان گردان چشم بر روی آسمانه منه روی جز بر جناح چنگ ممال دست جو بر بر چغانه منه گر نخواهی که در تو پیچد غم رنج بر طبع شادمانه منه بد و نیک زمانه گردانست بر بد و نیک او بهانه منه بخردان بر زمانه دل ننهند پس تو دل نیز بر زمانه منه سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۳ گر بگویی عاشقی با ما هم از یک خانه ای با همه کس آشنا با ما چرا بیگانه ای ما چو اندر عشق تو یکرویه چون آیینه ایم تو چرا در دوستی با ما دو سر چون شانه ای شمع خود خوانی همی ما را و ما در پیش تو پس ترا پروای جان از چیست گر پروانه ای جز به عمری در ره ما راست نتوان رفت از آنک همچو فرزین کجروی در راه نافرزانه ای عاشقی از بند عقل و عافیت جستن بود گر چنینی عاشقی ور نیستی دیوانه ای زان ز وصل ما نداری یکدم آسایش که تو روز و شب سودای خود رانی دمی مارا نه ای یارت ای بت صدر دارد زان عزیزست و تو زان در لگد کوب همه خلقی که در استانه ای هر کجا صحراست گرم و روشنست از آفتاب تو از آن در سایه ماندستی که اندر خانه ای تو برای ما به گرد دام ما گردی ولیک دام ما را دانه ای هست و تو مرد دانه ای بر خودی عاشق نه بر ما ای سنایی بهر آنک روز و شب مرد فسون و شعبده و افسانه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۴ سینه مکن گرچه سمن سینه ای زان که نه مهری که همه کینه ای خوی تو برنده چون ناخن برست گرچه پذیرنده چو آیینه ای حسن تو دامست ولیکن ترا دام چه سودست که بی چینه ای من سوی تو شنبه و تو نزد من چون سوی کودک شب آدینه ای دی چو گلی بودی و امروز باز خار دلی و خسک سینه ای پخته نگردی تو به دوزخ همی هیچ ندانی که چو خامینه ای رو که در این راه تو تر دامنی گویی در آب روان چینه ای گفتمت امسال شدی به ز پار رو که همان احمد پارینه ای رو به گله باز شو ایرا هنوز در خور پیوند سنایی نه ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۵ عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره ای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپاره ای زین یکی شنگی بلایی فتنه ای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی کشی خونخواره ای گه در ایمان از رخ ایمان فزایش حجتی گاه بر کفر از دو زلف کافرش پتیاره ای کی بدین کفر و بدین ایمان من تن در دهد هر کرا باشد چنان زلف و چنان رخساره ای هر زمان در زلف جان آویز او گر بنگری خون خلقی تازه یابی در خم هر تاره ای هر زمان بینی ز شور زلف او برخاسته در میان عاشقان آوازه آواره ای نقش خود را چینیان از جان همی خدمت کنند نقش حق را آخر ای مستان کم از نظاره ای
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۶ این چه رنگست برین گونه که آمیخته ای این چه شورست که ناگاه برانگیخته ای خوابم از دیده شده غایب و دیگر به چه صبر تا تو غایب شده ای از من و بگریخته ای رخ زردم به گلی ماند نایافته آب کابرویم همه از روی فرو ریخته ای چو فسون دانم کردن چه حیل دانم ساخت تا بدانم که تو در دام که آویخته ای پس برآمیخت ندانم به جهان جز با تو که تو شمشاد به گلبرگ برآمیخته ای سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۷ ای جان و جهان من کجایی آخر بر من چرا نیایی ای قبله حسن و گنج خوبی تا کی بود از تو بیوفایی خورشید نهان شود ز گردون چون تو به وثاق ما در آیی اندر خم زلف بت پرستت حاجت ناید به روشنایی زین پس مطلب میان مجلس آزار دل خوش سنایی تا هیچ کسی ترا نگوید کای پیشه تو جفانمایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۸ جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی گه در زمین دل ها پنهان شوی چو پروین گاه از سپهر جان ها چون ماه نو برآیی از بهر لطف مستان وز قهر خود پرستان چون برق می گریزی چون باد می ربایی بهر سماع دنیا بر شاخ های طوبا چون عندلیب بیدل همواره می سرایی خورشیدوار کردی چون ذره های عقلی دل های عاشقان را در پرده هوایی یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را از نوک کلک نرگس بر لوح کهربایی ای یافته جمالت در جلوه نخستین منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی روح القدس ندارد در خوبی و لطافت با خاک کف پایت یک ذره آشنایی بردار پرده از رخ تا حضرت الاهی گردد ز مهر چهرت پر نور و روشنایی گویی مرا بجویی آخر کجا بجویم در گرد گوی ارضی یا حلقه سمایی بگشای بند مرجان تا همچو طبع بی جان بندازد از جمالت جان تاج کبریایی ای تافته کمالت از چار سوی ارکان پنهان ز هر دو عالم در صدر پارسایی بر خیره چند جویم آن را که او ندارد منزل به کوی رندی یا راه پارسایی ما زانتظار مردیم از عشق تو ولیکن در حجره غریبان تو خود درون نیایی گیرم که بار ندهی ما را درون پرده کم زآن مکن که بیرون رویی به ما نمایی بی روی تو نگارا چشم امید ما را باید ز نقش نامه نام تو توتیایی نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویت بدهند اگر بپرسی بر حسن تو گوایی نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی در نظم های عالی وصف تو را سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹ ای کرده دلم سوخته درد جدایی از محنت تو نیست مرا روی رهایی معذوری اگر یاد همی نایدت از ما زیرا که نداری خبر از درد جدایی در فرقت تو عمر عزیزم به سر آمد بر آرزوی آنکه تو روزی به من آیی من بی تو همی هیچ ندانم که کجایم ای از بر من دور ندانم که کجایی گیرم نشوی ساخته بر من ز تکبر تا که من دلسوخته را رنج نمایی ایزد چو بدادست به خوبی همه دادت نیکو نبود گر تو به بیداد گرایی بیداد مکن کز تو پسندیده نباشد زیرا که تو بس خوبی چون شعر سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۰ از ماه رخی نوش لبی شوخ بلایی هر روز همی بینم رنجی و عنایی شکرست مر آن را که نباشد سر و کارش با پاک بری عشوه دهی شوخ دغایی گویی که ندارد به جهان پیشه دیگر جز آن که کند با من بیچاره جفایی تا چند کند جور و جفا با من عاشق ناکرده به جای من یک روز وفایی تا چند کشم جورش من بنده به دعوا یعنی که همی آیم من نیز ز جایی دانم که خلل ناید در حشمت او را گر عاشق او باشد بیچاره گدایی گر جامه کنم پاره و گر بذل کنم دل گوید که مرا هست درین هر دو ریایی خورشید رخ ست او و سنایی را زان چه چون نیست نصیب او هر روز ضیایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱ ای لعل ترا هر دم دعوی خدایی برخاسته از راه تو چونی و چرایی با جزع تو و لعل تو بر درگه حسنت عیسی به تعلم شده موسی به گدایی پیش تو همی گردم در خون دو دیده می بینی و می پرسی ای خواجه کجایی گفتی که چه می سازی بی صبر دل و جان جانا چه توان ساخت بدین رخت و کیایی آنکس که به سودای تو از خود نشود دور سستست به کار خود چون بت به خدایی از جمع غلامان تو حقا که درین شهر یک بنده ترا نیست به مانند سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۲ ای پیشه تو جفانمایی در بند چه چیزی و کجایی باری یک شب خیال بفرست گر ز آنکه تو خود همی نیایی در باختن قمار با دوست دست اولین مکن دغایی بیگانگی ای نگار بگذار چون با تو فتادم آشنایی دانم که تو نه حریفی و من آخر نه که از برم جدایی تاریکی هجر چند بینم نادیده به وصل روشنایی ای حسن خوش تو کرده کاسد بازار روای پارسایی وی روی کش تو کرده فاسد اندیشه مردم ریایی بی جان بادا هرآنکه گوید دلداری را تو ناسزایی زین بیش مکن جفا و بیداد بر عاشق خویشتن سنایی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳ ای یوسف ایام ز عشق تو سنایی ماننده یعقوب شد از درد جدایی تا چند به سوی دل عشاق چو خورشید هر روز به رنگ دگر از پرده برآیی گاهی رخ تو سجده برد مشتی دون را گه باز کند زلف تو دعوی خدایی با خوی تو در کوی تو از دیده روانیست کس را بگذشتن ز سر حد گدایی در وصل تو با خوی تو از روی خرد نیست جان را ز خم زلف تو امید رهایی بس بلعجب آسایی و وین بلعجبی بس کاندر همه تن کس بنداند که کجایی بس نادره کرداری وین نادره ای بس کان همه ای و همه جویان که کرایی از ما چه شوی پنهان کاندر ره توحید ما جمله توایم ای پسر خوب و تو مایی آنجا که تویی من نتوانم که نباشم وینجا که منم مانده تو دانم که نیایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۴ آخر شرمی بدار چند ازین بدخویی چون تو من و من توام چند منی و تویی گلشن گلخن شود چون به ستیزه کنند در یک خانه دو تن دعوی کدبانویی نایب عیسی شدی قبله یکی کن چنو بر دل ترسا نگار رقم دویی و تویی صدر زمانه تویی پس چو زمانه چرا گه همه دردی کنی گاه همه دارویی نازی در سر که چه یعنی من نیکوم تا تو بدین سیرتی نه تو و نه نیکویی یک دم و یک رنگ باش چون گهر آفتاب چند چو چرخ کهن هر دم رسم دویی روبه بازی مکن در صف عشاق از آنک زشت بود پیش گرگ شیر کند آهویی با رخ تو بیهدست بلعجبی چشم تو با کف موسی کرا دست دهد جادویی همره درد تو باد دولت بی دولتی هم تک عشق تو باد نیروی بی نیرویی جز ز تویی تو بگو چیست که ملک تو نیست چشم بدت دور باد چشم بد بدبویی لولو حسن ترا در ستد و داد عشق به ز سنایی مباد خود بر تو لولویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۵ بتا پای این ره نداری چه پویی دلا جان آن بت ندانی چه گویی ازین رهروان مخالف چه چاره که بر لافگاه سر چار سویی اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست این تندخویی تو جانی و انگاشتی که شخصی تو آبی و پنداشتستی سبویی همه چیز را تا نجویی نیابی جز این دوست را تا نیابی نجویی یقین دان که تو او نباشی ولیکن چو تو در میانه نباشی تو اویی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۶ کودکی داشتم خراباتی می کش و کمزن و خرافاتی پارسا شد ز بخت و دولت من پارسایی شگرف و طاماتی شیوه خمر و قمر و رمز مدام صفتی بود مرورا ذاتی آنکه والتین ز بر ندانستی همچو بلخیر گشت هیهاتی خوانده از بر همیشه چو الحمد عدد سوره لباساتی گوید امروز بر من از سر زهد مثل و نکته اشاراتی دوش گفتم ورا که ای دل و جان مر مرا مایه مباهاتی گرچه مستور و پارسا شده ای واصل هر گونه کراماتی گر یکی بوسه خواهم از تو دهی گفت لا والله ای خراباتی ای سنایی کما ترید خوشست دل به قسمت بنه کمایاتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۷ ای آنکه به دو لب سبب آب حیاتی جانرا به دو شکر ز غم هجر نباتی آرایش دینی تو و آسایش جانی انس دل و نور بصر و عین حیاتی از خوبی خود غیرت خوبان جهانی وز حسن و ملاحت صنم حور صفاتی از لطف در الفاظ بشر تحفه وحیی وز حسن در انفاس ملک وصف صلاتی اوصاف جمال تو همه کس بنداند زیرا که تو توقیع رفیع الدرجاتی لولاک لما کنت امینی به حیاتی والعیش یهنی بک اذانت ثناتی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۸ غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا با شب تاریک برآمیختی اشک رخ من چو عقیق و زرست تا شبه از سیم درآویختی با دل من نرد جفا باختی بر سر من گرد بلا بیختی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۹ باز این چه عیاری را شب پوش نهادستی آشوب دل ما را بر جوش نهادستی باز آن چه شگرفی را بر شعله کافوری صد کژدم مشکین را بر جوش نهادستی در حجره مهجوران چون کلبه زنبوران هم نیش کشیدستی هم نوش نهادستی در غارت بی باران چون عادت عیاران هم چشم گشادستی هم گوش نهادستی ای روز دو عالم را پوشیده کلاه تو نامش به چه معنی را شبپوش نهادستی از جزع تو اقلیمی در شور و تو از شوخی لعل شکرافشان را خاموش نهادستی از کشی و چالاکی پیران طریقت را صد غاشیه از عشقت بر دوش نهادستی سحرا گه تو کردستی تا نام سنایی را با آنهمه هوشیاری بی هوش نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۰ تا مسند کفر اندر اسلام نهادستی در کام دلم زهری ناکام نهادستی زلف تو نیآرامد یک ساعت و دل ها را در حلقه مشکینش آرام نهادستی از چهره خود باغی بر خاص گشادستی وز غمزه خود داغی بر عام نهادستی در عالم حسن خود بی منت گردونی هم صبح نمودستی هم شام نهادستی بر جرم مه تابان مرغان حقیقت را هم دانه فگندستی هم دام نهادستی در مجلس طنازی بر دست گران جانان از بهر سبک باری صد جام نهادستی شوریده نمی خواندند زین بیش سنایی را شوریده سنایی را تو نام نهادستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۱ اگر در کوی قلاشی مرا یکبار بارستی مرا بر دل درین عالم همه دشخوار خوارستی ار این ناسازگار ایام با من سازگارستی سرو کارم همیشه با می و ورد و قمارستی اگر نه محنت این نامساعد روزگارستی مرا با زهد و قرایی و مستوری چکارستی اگر در پارسایی خود مر او را دوستارستی سنایی را به ماه نو نسیم نوبهارستی هرانکو در دلست او را کنون اندر کنارستی دلش همواره شادستی و کارش چون نگارستی دلیل صدق او دایم سنایی را بهارستی نهان وصل او دایم بر او آشکارستی اگر از غم دل مسکین عاشق را قرارستی جهنم پیش چشم سر سریر شهریارستی گل از هجران اقطارش میان کارزارستی دل از امید دیدارش میان مرغزارستی مرا هفتم درک با او بدان دارالقرارستی سماوات العلی بی او حمیم هفت نارستی چرا گویی سنایی این گر او را خود شکارستی ز دست سینه کبک دری او را در آرستی اگر شخص سنایی را جهان سفله یارستی چو دیگر مدبران دایم به گردون بر سوارستی سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۲ دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم امید دیدن دلدار داری ز دیدارت نپوشیدست دلدار ببین دلدار اگر دیدار داری مسلمان نیستی تا همچو گبران ز هستی بر میان زنار داری دلا تا چون سنایی در ره دین طریق زهد و استغفار داری