Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱ - المقالة ‌الثانیة عشره سالک آمد با دو چشم خون فشان چون زمین افتاد پیش آسمان گفت ای سلطان عالم آمده پای تا سر طاق و طارم آمده جمله در تو گم تو بالای همه جمله چون قطره تو دریای همه هم قوی دل هم قوی همت تویی خلق عالم را ولی نعمت تویی چشم نگشادست کس چندین که تو خود که گشت از پیش و پس چندین که تو با هزاران دیده میگردیده لاجرم پیوسته صاحب دیده این همه گردیدنت مقصود چیست دایمت آمد شدی محدود چیست چند باشی ای فلک سرگشته تو چند گردی در شفق آغشته تو گرچه بسیاری بگردیدی مدام سیر از سیرت نگردیدی تمام چند آیی از زبر با زیر تو زین شد آمد مینگردی سیر تو هر شبی چون پر زاغت میبرند زاختران چندین چراغت میبرند زانچه میجویی مرا آگاه کن دست من گیر و مرا همراه کن من چو تو سرگشته ام با من بساز پرده کن از روی این مقصود باز چون فلک بشنود گفت ای بی قرار این همه با من ندارد هیچ کار تو چنین دانی که بویی برده ام نی که من سر تا قدم در پرده ام زآرزوی این نه سر دارم نه پای نیست یک ساعت قرارم هیچ جای روز در دود کبودم بی گناه جمله شب مانده در آب سیاه زین طلب درخون همی گردم مدام گر نمیبینی شفق بین والسلام روز و شب چون حلقه میگردد سرم تا که میگوید درون دل درم همچو گویی مانده در چوگان چنین چند خواهم بود سرگردان چنین حلقه ام گم شده پا و سرم لاجرم چون حلقه مانده بر درم دم به دم دست قضا میراندم گوش من بگرفته میگرداندم آنکه هر شب آسمان پر اخترست آسمان نیست این که طشت اخگرست چون ز قطران جامه سازد در برم برفشاند طشت اخگر بر سرم تا به کی چون صوفیان بی قرار چرخ خواهم زد درین میدان کار تا به کی سرگشتگی دین داشتن جامه در طاق از پی این داشتن قرنها گردیده ام شیب و فراز عاقبت طی کرده خواهم ماند باز گر بسی بنشینی ای سالک برم من در این راه از تو سرگردان ترم سالک آمد پیش پیر اوستاد حال خود برگفت آنچش اوفتاد پیر گفتش آسمان سرگشته است وز شفق در خون دل آغشته است آسیای او گر آوردی شکست نیستی سرگشتگی را پای بست عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بامریدان شیخی از راه دراز آسیا سنگی همی آورد باز از قضا بشکست آن سنگ گران شیخ را حالت پدید آمد بر آن جمله اصحاب گفتند ای عجب جان ازین کندیم ما در روز و شب هم زر و هم رنج ما ضایع بماند خود مگیر این آسیا ضایع بماند این چه جای حالتست آخر بگوی ما نمیدانیم این ظاهر بگوی شیخ گفت این سنگ ازان این جا شکست تا زسرگردانی بسیار رست گر نبودی این شکستش اندکی روز و شب سرگشته بودی بیشکی چون شکستی آمد او را آشکار دایما آرام یافت آن بیقرار چون ز سنگ این حالتم معلوم گشت حالی از سنگم دلی چون موم گشت چون بگوش دل شنیدم راز از او اوفتاد این حالتم آغاز از او هرکرا سرگشتگی پیوسته شد چون شکست آورد کلی رسته شد هرکه او سرگشته و حیران بماند درد او جاوید بیدرمان بماند از همه کار جهان نومید شد کار او خون خوردن جاوید شد

عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل شد بر دیوانه آن مرد پاک دید او را در میان خون و خاک همچو مستی واله و حیرانش دید سرنگونش یافت و سرگردانش دید گفت ای دیوانه بی روی و راه در چه کاری روز و شب اینجایگاه گفت هستم حق طلب در روز وشب مرد گفتش من همین دارم طلب مرد مجنون گفت پس پنجاه سال همچو من در خون نشین در کل حال کاسه پرخون تو میخور ای عزیز بعد از آن می ده بمن یک کاسه نیز تاکه این دریا شود پرداخته یا نه کار ما شود برساخته این گره را چون گشادن روی نیست هم بمردن هم بزادن روی نیست این قدر دانم که با این پیچ پیچ می ندانم می ندانم هیچ هیچ عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه میگفت زار کز همه عالم مرا اینست کار تا کنم بر روی خاکستر نشست خاک میریزم بسر از هر دو دست هم پلاسی را بگردن افکنم هم کنب را بر میان محکم کنم اشک میبارم بزاری بردوام چکنم و چکنم همی گویم مدام تاکسی کو پیشم آید راز جوی گویدم آخر چه بودت باز گوی من بدو گویم که ای صاحب مقام می ندانم می ندانم و السلام چکنم و چکنم همیشه جفت ماست می ندانم می ندانم گفت ماست گر در این میدان کشندت یک دمی برتو تابد از تحیر عالمی ور ره این پرده نگشاید ترا این همه افسانه آید ترا گر ترا دانش اگر نادانیست آخر کار تو سرگردانیست عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست از پیران راه هر که عزم حج کند از جایگاه کرد باید خان ومانش را وداع فارغش باید شد از باغ وضیاع خصم را باید خوشی خشنود کرد گر زیانی کرده باشی سود کرد بعد از آن ره رفت روز و شب مدام تا شوی تو محرم بیت الحرام چون رسیدی کعبه دیدی چیست کار آنکه نه روزت بود نه شب قرار جز طوافت کار نبود بر دوام کار سرگردانیت باشد مدام تا بدانی تو که در پایان کار نیست کس الا که سرگردان کار عاقبت چون غرق خون افتادنست همچو گردون سرنگون افتادنست آنچه میجویی نمیآید بدست وز طلب یک لحظه مینتوان نشست

عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل هست مرغی همچو آتش بیقرار روز و شب گردنده گرد شاخسار میزند منقار در شاخ درخت شاخ خواهی نرم باش و خواه سخت این چنین مرغی بشوق و شدتی بر سلیمان گشت عاشق مدتی هر زمانش بیقراری تازه شد هر دمش بی صبری از اندازه شد آمدی پیش سلیمان از پگاه سوی او دزدیده میکردی نگاه بال و پر از عشق او میسوختی پس بحیلت باز بر میدوختی خواند یک روزی سلیمان در برش کرد از آن یک خواندن عاشق ترش گفت میدانم که بر من عاشقی چون تویی عشق مرا کی لایقی گر نشان میباید از وصل منت تا ز وصلم چشم گردد روشنت حاجتی دارم روا کن بعد ازآن تو مرا و من ترا تا جاودان ور نگردانی تو آن حاجت روا نه مرا باشی تو و نه من ترا گفت من یک چوب خواهم از تو خواست نه تر و نه و خشک ونه کوژ و نه راست روز و شب آن مرغ عاشق بیقرار مست میگردد بگرد شاخسار میزند در شاخ منقار ای عجب میکند آن چوب هرجایی طلب گر هزاران قرن گردد در جهان از چنین چوبی کجا یابد نشان خلق عالم جمله در شیب و فراز این چنین چوبی همی جوینده باز این چنین چوبی نشان هرگز نداشت هیچ چوبی درجهان این عز نداشت این طلب در آب بحر انداز تو کاین چنین چوبی نیابی باز تو از چنین چوبی ترا نامی بس است سوی تو یک ذره پیغامی بس است چون بدست آوردنش کس را نبود تا ابد جز نام ازو کس را چه سود عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دلبند داشت هر دو عالم وقف یک یک بند داشت هر سر موییش خونی کرده بود سرکشان را سرنگونی کرده بود عاشقی آتش فشانش اوفتاد شور در دریای جانش اوفتاد بیقراری کرد در جانش قرار از میان خلق آمد با کنار عاقبت چون طاقت او طاق شد پیش آن مه پاره آفاق شد فرصتی جست و ز عشق جان خویش شمه برگفت با جانان خویش گفت اگر نبود وصالت رهبرم میندانم تا که جان آنگه برم دخترش گفتا اگر میبایدت کزوصال من دری بگشایدت یک جوال ارزنم در ره بریخت نه بقصدی بود خود ناگه بریخت سوزنی برگیر و یک یک دانه پاک از سر سوزن همه برچین ز خاک چون جوال این شیوه پرارزن کنی بامن آنگه دست در گردن کنی مرد عاشق سالها با سوزنی برنچیدست ای عجب یک ارزنی گر نکرد از سوزن ارزن در جوال درجوالش کرد آن زن از محال وی عجب این مرد با سوزن بدست جان بخواهدداد و جای آنش هست عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل صوفیی را گفت مردی از رجال کای جهان گردیده چون داری تو حال گفت سی سال ای اخی بشتافتم نه جوی زر دیدم و نه یافتم وی عجب کردم من این ساعت نشست تا مرا صد گنج زر آید بدست آنکه در عمری جوی هرگز نیافت دور نبود گر ز گنجی عز نیافت نیست رویت یک جو زر یافتن چون توانی گنج گوهر یافتن آنکه او را هیچ در ده راه نیست مه دهی گر جوید او آگاه نیست گر همه شب روز میباید ترا درد درمان سوز میباید ترا من که درد عشق در جان منست وی عجب این درد درمان منست مینیابم آنچه میجویم همی وین طلب ساکن نمیگردد دمی در میان این و آن درمانده ام تا که جان دارم بجان درمانده ام هست دریای محبت بی کنار لاجرم یک تشنگی شد صد هزار

عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل داشت اندر خانه اسحق ندیم بنده در خدمت او مستقیم دایما هر روز پیش از آفتاب میکشیدی تا بشب از دجله آب چون نمیشد تشنگی و آب کم مینزد یک دم غلام از کار دم دید روزی خواجه او را بیقرار فارغ از خلق و شده مشغول کار خواجه گفتش کیف عیشک ای غلام گفت کاری سخت دارم بر دوام در میان دو بلا افتاده ام سرنگون در زیر پا افتاده ام هست از یک سویم آبی بی قیاس وز دگر سو تشنگان ناسپاس دجله را خالی بکردن روی نیست تشنه را سیری سر یک موی نیست در میان دجله و تشنه مدام مانده ام درآمد و شد والسلام در میان دین و دنیا مانده ام گه بمعنی گه به دعوا مانده ام نه ز دینم میرسد بویی تمام نه دمی دنیام میگیرد نظام من نه این نه آن ز راه افتاده باز خردغل باری گران راهی دراز عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل یک کلیچه یافت آن سگ در رهی ماه دید از سوی دیگر ناگهی آن کلیچه بر زمین افکند سگ تا بگیرد ماه بر گردون به تگ چون بسی تک زد ندادش دست ماه باز پس گردید و باز آمد به راه آن کلیچه جست بسیاری نیافت بار دیگر رفت و سوی مه شتافت نه کلیچه دست می دادش نه ماه از سر ره می شد او تا پای راه در میان راه حیران مانده گم شده نه این و نه آن مانده تا چنین دردی نیاید در دلت زندگی هرگز نگردد حاصلت درد می باید ترا در هر دمی اندکی نه عالمی در عالمی تا مگر این درد ره پیشت برد از وجود خویش بی خویشت برد عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل طالبی را کاو طلب می کرد راز گفت یک روزی اویس پاکباز روی آن دارد که تو در راه بیم تا که جان داری چنان باشی مقیم کاین همه خلق جهان را آشکار گوییا تو کشته از درد کار تا نباشد این چنین دردی ترا ننگ باشد خواندن مردی ترا عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل سایلی جوینده راه کمال کرد او از شیخ گرگانی سؤال گفت چون نبود ترا میل سماع گفت ما را از سماع است انقطاع زانکه هست اندر دلم یک نوحه گر کو زمانی گر ز دل آید به در جمله ذرات عرش و فرش پاک نوحه گر گردند دایم یا هلاک گر شود ظاهر چنین دردی که هست تا ابد باید در آن ماتم نشست با چنین دردی که درجان منست کی سماع و رقص درمان منست گر نیارم درد خویش امروز گفت قصه این غصه و این سوز گفت تن زنم تا بوکه مرگم در رسد ره بسوی روز برگم در رسد عطار » مصیبت نامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل بوعلی طوسی ز عشق آشفته بود همچو آب زر سخن میگفته بود عاقبت چون روز بس بیگاه شد گفت دردا کاین سخن کوتاه شد زانکه روزی را که شب در پی بود لایق این حرف هرگز کی بود صبر باید کرد تا روزی تمام در رسد کانرا نباشد شب مدام

عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۱ - المقالة الثالثة عشره سالک سرگشته چون مستی خراب شد دلی پرتاب پیش آفتاب گفت ای سلطانسرگیتی نورد در جهان بسیار دیده گرم و سرد ای بفیض و روشنی برده سبق بوده برچارم سما زرین طبق گرم کردی ذات ذریات را عاشقی آموختی ذرات را گرنه سلطان علم چون میزنی کوس زرین صبحدم چون میزنی هست انگشتیت در هر روزنی ذره ذره دیده چون روشنی تو بحق چشم و چراغ عالمی این جهان را وان جهان را محرمی گاه سنگ از فیض گوهر میکنی گاه مس بی کیمیا زر میکنی رخش گردون زیر ران داری مدام ملکت هر دوجهان داری مدام پختگی جمله خامان ز تست زینت و زیب نکو نامان ز تست من ز مقصودم جدا افتاده ام سرنگون در صد بلا افتاده ام گر ز مقصودم نشانی میدهی مرده را انگار جانی میدهی آفتاب این قصه را چون کرد گوش بر رخش پروین اشک آمد بجوش گفت من هم نیز غمگینم چو تو دم بدم سرگشته اینم چو تو روی زردم زین غم و جامه کبود میزنم تک در فراز ودر فرود روز و شب زین عشق افروزنده ام سال و ماه از شوق این سوزنده ام پای از سر می ندانم سر ز پای میدوم هر ساعت از جایی بجای چشمه بی آب از این غم مانده ام دایما در تاب ازین غم مانده ام گه سپر بر آب اندازم ز میغ گه بقتل خویش دست آرم بتیغ گاه بر خاک اوفتم زین درد من گه برآیم سرخ و گاهی زرد من صد هزاران رنگ در کار آورم تا مگر بویی پدیدار آورم بی سر و بن گرچه میگردم چو گوی کار می برنایدم از رنگ و بوی من که چشمم وین همه گردیده ام کافرم گر هیچ بویی دیده ام گرده هر شب برم در کوی او تا مگر چیزی کند بر روی او من ز تو حیران ترم بگذر ز من زانکه نگشاید ترا این در ز من سالک آمد پیش پیر دیده ور کرد از حال خودش حالی خبر پیر گفتش آفتاب اندر صفت بارگاه همتست و معرفت هرکه صاحب همت آمد مرد شد همچو خورشید از بلندی فرد شد گر چو گوهر همت عالی بود بر سر زر جای تو خالی بود گر بهر چیزی فرود آیی براه کی توانی خورد جام از دست شاه

عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل خسروی روزی غلامی میخرید کافتابش پیش مرکب میدوید در نکو رویی کسی همتا نداشت شد ز پهنا سرو کان بالا نداشت چون ببالا سرو وار استاده بود سرو او را بنده آزاده بود از رخ او هم قمر در وی گریخت وز لب او هم شکر درنی گریخت آفتابی بود از سر تا بپای کس ندیدست آفتابی در قبای گر سخن گفتی گهر میریختی ور بخندیدی شکر میریختی صد هزاران عاشقش درکوی بود زانکه روی آن بود چون آن روی بود کافر زلفش که از وی دین شدی حلقه او از در صد چین شدی نرگسش بادام را دو مغز داشت کافری و جادویی نغز داشت چون نمودی از صدف در عدن عقل را دندان شکستی در دهن چون گشادی درج لعل از خنده باز مرده صد ساله گشتی زنده باز گر سخن گویم ز تنگی دهانش درنگنجد هیچ مویی جز میانش آفتاب از شرم او رخ زرد بود صبح را از شوق او دم سرد بود موسم خوش بود و ایام بهار نازنینان چمن را روز بار روی صحرا جمله رنگارنگ بود سبزه بسیاری و عالم تنگ بود بلبل شوریده میگردید خوش پیش گل میگفت راه خارکش هم گل نازک لبی پرخنده داشت هم بنفشه سر به بر افکنده داشت یاسمین را یک زفان افزون فتاد زان ز تنگی دهان بیرون فتاد نرگس تر طشت زرین بر دماغ چشم بگشاده خوشی بر روی باغ گنج قارون بازبر افتاده بود آب خضراندر حضر افتاده بود در چنین وقتی چنین زیبا رخی میندانم تا توان زد شه رخی شاه را عزم چنین شه رخ فتاد عزم جشنی تازه و فرخ فتاد چون میاه باغ جشن آراستند آن غلام سیمبر را خواستند در میان جشن شاه نیک نام خواست تا گستاخ گردد آن غلام گفت ساقی را که یک ساغر شراب پیش او بر تا چسان آید ز آب برد ساقی پیش او در حال جام سر ببالا برنیاورد آن غلام شه اشارت کرد حاجب را که خیز تو بدو ده جام و گو در جانت ریز می ز حاجب نستد آن بدر منیر شاه گفتا هست این کار وزیر برد پیش او وزیر شاه جام عاقبت هم جام ازو نستد غلام شاه برخاست و بدست خویشتن برد جامی پیش سرو سیمتن هم بنستد زو و تن میزد خموش زین سبب خون وزیر آمد بجوش گفت آخر جام نستانی ز شاه بی ادب تر از تو نبود در سپاه شاه بر پا و تو سرافکنده بندگی را راستی زیبنده آن غلام آواز داد آن جایگاه گفت ازان در پیش من استاد شاه کز کسی نگرفته ام البته جام فخر من خود تا قیامت این تمام گر ز هرکس جام می بستانمی کی چنین شایسته سلطانمی از خموشی بد نمی افتد مرا نیک تر زین خود نمی افتد مرا چون نیامد جام اول در خورم شاه استادست آخر بر سرم گر باول جام قانع گشتمی از وزیر و شاه ضایع گشتمی گر کند فانی و یا باقی مرا تا ابد شه بس بود ساقی مرا شاه گفت الحق غلامی درخورست خلق او از خلق او نیکوترست روی خوب و همت عالیش هست با چنین کس جاودان باید نشست هرکه از همت درین راه آمدست گر گدایی میکند شاه آمدست

عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل در رهی محمود میشد با سپاه دید پیری پشته در بسته براه پیش اوشد خسرو صاحب کمال گفت ای پیر این چه داری در جوال گفت تا شب ای شه پیروز من خوشه بر میچیده ام امروز من این جوال از خوشه پر درکرده ام روی سوی طفلکان آورده ام تا جوینی سازم این اطفال را ای گرامی با تو گفتم حال را شاه گفتش از برای توشه تو از کجا بر چیده این خوشه تو گفت بی شک چون مسلمانی بود از زمینی کان نه سلطانی بود زانکه باشد آن زمین بی شک حرام کی نهم من در زمین غصب گام هم نباشد خوشه ایشان حلال گر خورم زینجا بود وزر و وبال شاه گفت ای بدگمان ناتمام مال سلطان را چرا گویی حرام گفت با پیری و ضعف و افتقار آیدم از مال سلطانیت عار زان ندارم لقمه خود را روا کرده ام دایم برین حق را گوا تو که داری این همه پیل و سپاه هفت کشور را تویی امروز شاه نیست شرمت با همه ملک جهان از جهان قسمت ستانی هر زمان روز و شب از مال درویشان خوری روزی از خون دل ایشان خوری میستانی گاه از ده گه ز شهر زر بزخم چوب از مردم به قهر عالمی بر هم نهی وزر و وبال گویی این مال منست آنگه حلال اینهمه ملک و ضیاع و کار و بار کاین زمانت جمع شد ای شهریار مادرت از دوک رشتن گرد کرد یا پدر از دانه کشتن گرد کرد میبری مال مسلمانان به زور گوییا ایمان نداری تو به گور صد هزاران خصم درهم میکنی تا که یک لقمه مسلم میکنی هر که در آفاق سلطان آمدست سرور جمله سلیمان آمدست او برای قوت خود زنبیل بافت نه چو تو قالی قال و قیل بافت کار اوآمد بیک زنبیل راست وان تو ناید بپانصد پیل راست گرچه درویشم من و فرتوت تو ننگ دارم گر خورم از قوت تو تو که داری این همه وان تو نیست جز گدایی هیچ درمان تو نیست چون کنی دون همتی خود نظر پس بعالی همتی من نگر مال و ملکت میبباید سوختن پادشاهی از منت آموختن این بگفت ودرگذشت از پیش شاه شاه میکرد از پسش حیران نگاه از کمال آن سخن وز رشک او شد چو باران بهاری اشک او مرغ همت خاصه در راه صواب دانه بر دام داند آفتاب

عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل سایلی خفاش را گفت ای ضعیف بیخبر ماندی ز خورشید شریف ای همه روزت شب تیره شده از فروغی چشم تو خیره شده در شب تیره بسی گردیده تو رشته تایی روشنی نادیده تو گر تو با خورشید میآمیزیی از فروغ او چنین نگریزیی چند در سوراخها سازی وطن در نگر در آفتاب موج زن تا ببینی آفتاب آتشین ذره با او شوی خلوت نشین ای عجب خفاش گفت ای بیخبر من چه خواهم کرد خورشید و قمر آفتابی را که خواهد شد سیاه وز غروبش بر لوش دادند راه روی زرد و جامه ماتم به بر در تک و پویی بمانده در به در تشنه تر از دیگران صد باره او وز شفق آغشته خونخواره او گر چنین خورشید ناید در نظر گو میا چون هست خورشیدی دگر تو مخسب ای مرد یک شب زنده دار تا بشب خورشید بینی آشکار روز من ای مرد غافل هر شبست کآفتاب ینزل الله در شبست چون پدید آید بشب آن آفتاب خلق عالم را کند مشغول خواب آفتاب از عکس چندانی ضیا روی در پوشد به جلباب حیا در گریز آید ز تشویر ای عجب روز و شب خوش میکند از بیم شب لیک هرکو همچو من محرم بود آفتابش در شب ماتم بود چون چنین خورشید در شب حاصلست گر زکوری میبخسبی مشکلست من نخفتم جمله شب تا بروز گرد آن خورشید میپرم ز سوز چون نماید روی خورشید مجاز ما بظلمت آشیان کردیم باز چون بشب نقدست خورشید اله آن چنان خورشید دیدن نیست راه گر چو بازان همتی آری بدست دست سلطانت بود جای نشست ور چو پشه باشی از دون همتی همچو پشه باشی از بیحرمتی لاجرم چون پشه نقصان باشدت بود با نابود یکسان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل کردروزی چند سارخگی قرار بر درختی بس قوی یعنی چنار چون سفر را کرد آخر کار راست از چنار کوه پیکر عذر خواست گفت زحمت دادمت بسیار من زحمتی ندهم دگر این بار من مهر برداشت از زفان حالی چنار گفت خود را بیش ازین رنجه مدار فارغم از آمدن وز رفتنت نیست جز بیهوده درهم گفتنت زانکه گرچون تو درآید صد هزار یک دمم با آن نباشد هیچ کار خواه بامن صبر کن خواهی مکن تو که باشی تا ز من گویی سخن لیک اگر از عجز آیی پیش در زانچه میجویی بیابی بیشتر عطار » مصیبت نامه » بخش سیزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پادشاهی در رهی میشد پگاه خاک بیزی میگذشت آنجایگاه پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز کای خدا بر فرق کردم خاک ریز گر مرا بایست رفتن سوی کار تاکنون در کار بودم بی قرار ور پگه بایست کردن عزم راه کار را برخاستم اینک پگاه آنچه بر من بود آوردم بجای کار اکنون با تو افتاد ای خدای شاه خوش شد از حدیث خاک بیز گفت گیر این بدره در غربال ریز چون پگاهی کار را بشتافتی آنچه جستی بیشتر زان یافتی

عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۱ - المقالة الرابعة عشرة سالک از خورشید چون آگاه شد عاقبت برخاست پیش ماه شد گفت هان ای چشمه افروخته بر منازل روز و شب آموخته هر زمان در منزلی دیگر روی گه به پا آیی و گه با سر شوی هر سر مه می شوی نو از کمال لاجرم روی تو می گیرند فال در شب تاریک تنها می روی مشعله در دست زیبا می روی زنگی شب را تو دادی گوشمال گرگ ظلمت را تو کردی در جوال خیمه ای داری ز نور آن را طناب از طناب او جهانی پر کلاب چون سلیمان باد در فرمان تراست لاجرم از نور شادروان تراست تو سلیمان وش به شادروان دری کرده ای از ماه نو انگشتری این چنین ملکی که حاصل کرده ای گوییا تو حل مشکل کرده ای کرده ای چشمی سپید از انتظار پس سیه کاسه مباش و شرم دار گر خبر داری ز درد و سوز من هین نشانی ده که شب شد روز من گفت ای پرسنده وقت کار رفت پیش از ما قافله سالار رفت چون ندیدم هیچ گرد از قافله روی من از اشک شد پر آبله اول مه عمر یک دم یافته ضحکه عالم شده غم یافته آخر هر ماه دل پر تفت و تاب زار بر زردم نشیند آفتاب چون برآید آفتاب روشنم آتش سخت افکند در خرمنم گه دهان شیر باشد جای من گاه کژدم سر نهد در پای من گاه در خوشه کشندم همچو داس گاه در گاوم چو از زر سنگ آس گاه بر میزان چنانم می کشند گه زهی در خرکمانم می کشند در میان این همه سختی و تاب باد پیمایم همه با ماهتاب از چنین کس کی گشاید عقده باز خاصه کاو را عقده دارد زیر گاز سالک آمد پیش پیر سالخورد گاه حال و گه بیان حال کرد پیر گفتش هست ماه از ضعف حال مانده سرگردان ز نقصان و کمال گه شود باریک و بی قدری شود گه جهان افروزد و بدری شود چون ندارد تاب خورشید سپهر می نماید داغ این نقصان ز چهر از پی او می رود سرگشته ای باز می جوید ازو سر رشته ای گرچه دارد حسن معشوقش کمال او ندارد تاب او از هیچ حال لاجرم در نور قرب او مدام فانی مطلق شود از خود تمام چون نباشد عاشقی را حوصله ذره ای وصلش دهد صد ولوله هرکه او در عشق آید ناتمام سعی خون خود کند سعی مدام

عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود سنجر را یکی خواهر چو ماه صفیه خاتون کرده نامش پادشاه از جمال آن جهان دلبری ذره ای بود آفتاب خاوری از ملاحت وز حلاوت سر به سر هم نمک بود آن سمن بر هم شکر صد شکن در زلف آن دلبند بود هر شکن از چینش تا دربند بود چون سر یک موی او پیدا شدی عقل بینش بخش نابینا شدی از کژی زلف او گفتن خطاست زانکه آنجا می نیاید هیچ راست تخته پیشانی آن سیم بر بود سیم خام زیر تاج زر بود ابرویش چنان محکم کمان کان به زه در می نیامد یک زمان تیر مژگانش چنان سر تیز بود کز سر هر تیر صد خونریز بود جزع او در سحر یکدل آمده هر دو در جادوی بابل آمده زلف چون قارش به خون ها تشنه ای ذوالفقار از غمزه او دشنه ای زیر زلفش آفتاب روی او کرده روشن حسن یک یک موی او چهره همچون مه تابانش بود از زمین تا چرخ سرگردانش بود درج یاقوتش در شهوار داشت هر دری با هر دلی صد کار داشت پسته او داد یک خسته نداد هیچکس را جز در بسته نداد چشمه حیوان ز لعلش تنگدل مانده در دریای تاریکی خجل گر کسی دیدی زنخدان ش عیان گوی بردی از همه خلق جهان گرچه بردی گوی زیبایی تمام لیکن اندر چاه افتادی مدام عارضش از هند عاج آورده بود از همه رومش خراج آورده بود خال او هندوستان در روم داشت ترک تازی تا به چین معلوم داشت گر بگویم وصف او بسیار من هم مقصر مانم اندر کار من زانکه بود آن ماهرخ در دلبری خسرو جمله بتان بربری از جمال و ملک برخوردار بود مرو دارالملک آن دلدار بود در زیارت آمدی آن دلنواز روز هر آدینه ای بعد از نماز چاوشان از پیش رفتندی به در پاک کردندی ز مردم رهگذر بعد از آن خاتون به بازار آمدی عقل خفته فتنه بیدار آمدی از عرب شهزاده ای علمی تمام اندکی شوریده شرالدوله نام اوفتاد آخر به مرو و شد مقیم عقل اندک داشت تحصیل عظیم صفیه خاتونی که ماه پرده بود جمعه ای قصد زیارت کرده بود چاوشان در پیش می آویختند خلق از هر سوی می بگریختند لیک شرالدوله دور استاده بود چشم بر مهد به زر بنهاده بود چون برون آمد ز مهد آن آفتاب گشت شرالدوله از عشقش خراب نیم عقلی داشت پاک از دست شد نیم جانی داشت مست مست شد نعره ای از وی برآمد دردناک سرنگونش سر فرو آمد به خاک گرچه خاتون آن زمان آگاه شد تن زد و زانجا به خلوتگاه شد ناپدید آورد بر خود آنچه دید برد جان از عشق و تن زد آنچه دید عاقبت برخاست شرالدوله مست کرد از جایی مگر اسبی به دست برنشست آن اسب و می شد بی قرار باز گشته بود سنجر از شکار پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان برگشاد آنگاه در تازی زفان خواهرش را کرد ازو خواهندگی تا خطی بدهد به نام بندگی چون نمی دانست تازی پادشاه بود میر طاهرش آن جایگاه گفت ای طاهر چه باید بنگرش گفت اگر گویم بیندازد سرش پس زفان بگشاد گفت ای شهریار هست این شوریده مردی بی قرار از هواخواهی ثنا می گویدت وز سر عجزی دعا می گویدت این بگفت و گفت تا بندش کنند بند کرده حبس یک چندش کنند تا مگر دیوانگی کم گرددش عقل را بنیاد محکم گرددش چون دگر آدینه شد خاتون به راه آن جوان را کرد هر سویی نگاه چون نه از چپ دید او را نه ز راست گفت آن برنای شوریده کجاست خادمی گفتش که در زندان است او پای در بندست و سرگردان است او گفت ما را عزم زندان اوفتاد زانکه آنجا صدقه ای خواهیم داد چون به زندان در شد آن یاقوت لب کرد شرالدوله را حالی طلب دید در زنجیر سر تا پای او گل شده از اشک خونین جای او برقع از چهره برافکند آن نگار شد زفان و عقل سودایی ز کار در فروغ و فر او فرتوت گشت عقل او زایل شد و مبهوت گشت سخت خاتون را خوش آمد درد او درد کردش دل ز روی زرد او خواست تا آنجا نشیند یک زمان لیک در زندان نبودش جای آن عاقبت با خانه آمد اشک ریز خواند یک فراش را و گفت خیز چون شب تاریک گردد آشکار در جوالی آن فلانی را بیار رفت فراش و نهادش در جوال بردش آخر پیش آن صاحب جمال آن جوان چون دید روی دلنواز هوش ازو شد عقل زایل گشت باز گشت از جان و خرد بیکار او شد بتر آن بار از هر بار او دید خاتون کاو ندارد آن کمال کآورد یک ذره تاب آن جمال پس فرستادش به سوی مدرسه گفت تا کم گرددش این وسوسه در میان اهل علم و قیل و قال بو که گیرد عقل او اندک کمال عاقبت در مدرسه بیمار شد بند بندش کلبه تیمار شد سخت کوشان قضا از چپ و راست رمح کشتن بر دلش کردند راست تنگ چشمانی ز درگاه آمدند خطش آوردند و جان خواه آمدند چون به خاتون زو خبرداری رسید چادری بر سر به دلداری رسید حاجبش گفتا که هستم در حساب گفت آنجا حاجبه آید حجاب مهددارش گفت مهد آرم به در گفت نه تا بوکه عهد آرم به سر آن دگر گفتش که مرکب زین کنم گفت نه تا عشق را تمکین کنم همچنان القصه شد تا مدرسه دید آن بیمار را در وسوسه آن جهان را سایه افتاده بر او سیل خونین دست بگشاده بر او کرد بر بالین او خاتون مقام گفت گیر این نامه و برخوان تمام چون جمالش دید شرالدوله باز گفت حالی بازگرد ای دلنواز زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار مرگ از جانم برآرد صد دمار من ندارم طاقت دیدار تو عاجزم از ضعف خود در کار تو گفت چندین کرده بر خصمان گذر کی توان شد راضی آخر این قدر عاشق بیچاره گفت ای دلبرم چون تو از شفقت نشستی بر سرم پیشکش را از همه مال جهان من ندارم هیچ الا نیم جان گرچه نیست این پیشکش درخورد تو می کشم پیش تو جان از درد تو این بگفت و جان شیرین داد خوش خاک بر وی مرغزاری باد خوش چون چنین خاتون بدیدش دردناک گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک من به سه دست آمدم بر تو برون تو ز هر سه دست گشتی سرنگون هیچ نامردی خود نشناختی تو بدین دل عشق من می باختی با چنین مردی که بودت در بنه نقد تو بایست عشق صد تنه چون به زندان آمدم پیش تو باز گشت بندت سخت تر کارت دراز چون به خلوت گاه خویش آوردمت صد بلا گویی که پیش آوردمت چون گرفتم بر سر بالینت جای می نگنجیدی تو با من در سرای چون نداری طاقت این درد نیز پس بگو با تو چه باید کرد نیز چون نبودت عشق ما را حوصله از چه می کردی تو چندان مشغله این بگفت و بازگشت از پیش او مرده مانده عاشق درویش او دفن فرمود و کفن کردش تمام شبنمی شد سوی دریا والسلام چون نداری هیچ مردی در مصاف می مزن چندین مبارز وار لاف زانکه گر مردی ببینی ای سلیم همچو حیزان در گریز آیی ز بیم

عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل آن مخنث دید ماری را عظیم جست همچون باد بر بامی ز بیم گوییا جست آن زمان از زیر تیغ گفت کاو مردی و سنگی ای دریغ نیست نامردی تو در دست تو خود ندارد زور تیر از شست تو گرچه بسیاری نمایی رستمی نیست ممکن از مخنث محکمی گرچه نامی بس نکو کردت پدر لیک ننگی آمدی تو ای پسر عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل در وجود آمد بزرگی را پسر نام حالی روستم کردش پدر خود ز سستی سخت ناچیز آمد او نام بودش روستم حیز آمد او هرکه دون حق ترا نامی نهد تو یقین دان کان ترا دامی نهد گر مسلم می شدی کاری به نام می شدی از نام هرکاری تمام عطار » مصیبت نامه » بخش چهاردهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بوسعید مهنه قبضی داشت سخت خادمی را گفت زود ای نیکبخت سخت بی خویشم دمی با خویشم آر هرکه را بینی برون شو پیشم آر تا سخن گوید ز هر جانی مرا راه بگشاید مگر جایی مرا رفت خادم دید گبری خواندش پیش شیخ آوردش و بنشاندش شیخ گفتش حال خویشم بازگوی نقد وقت خویش پیشم بازگوی گبر گفتش ای امام هر یکی در وجود آمد مرا دی کودکی کردمش من نام جاویدان زیاد دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۱ - المقالة الخامسة عشر سالک آمد پیش آتش سر زده آتشی از دل بخرمن در زده گفت ای مریخ طبع سر فراز گرم سیر و زود سوز وتیز تاز هم شهاب و برق از آثار تست گرم رفتن گرم بودن کارتست رجم شیطانی و شیطان هم زتو ای عجب دردی و درمان هم ز تو روح بخش روح حیوانی تویی میزبان نفس انسانی تویی از خطاب حق بهشت جان شدی باغ ابراهیم را ریحان شدی در درون سنگ و آهن ره تراست پاکبازی در جهان بالله تراست هیزمی لعل بدخشانی کنی آهنی یاقوت رمانی کنی عنصر عالی تو میآیی و بس با فلک پهلو تو میسایی و بس از سبک روحی خفیف مطلقی گر بسوزی گر بسازی بر حقی از درخت سبز سر بیرون کنی موسی مشتاق را مفتون کنی موسی از تو یافت راه از دورجای پس مرا در خورد من راهی نمای زین سخن برخاست زاتش رستخیز در دل او آتشی افتاد تیز آب از چشمش روان شد همچو ابر پای بر آتش نماندش هیچ صبر گفت من پیوسته جان سوز آمدم طالب این در شب و روز آمدم دایما در تاب و تب آتش فشان زین حقیقت باز میپرسم نشان چون بسوزم هرچه میآرم بدست بر سر خاکسترم بینی نشست من ازین غم بر سر خاکسترم دیگری را سر براهی چون برم کار من با تفت و با سوزست و بس وین همه عمری نه امروزست و بس من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم چون ندیدم هیچ دل برداشتم تو ز من چیزی نیابی خیز رو راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو سالک آمد پیش پیر رهنمای قصه خود گفتش از سر تا بپای پیر گفتش هست آتش حرص وآز کار کرده بر همه عالم دراز جمله را در حرص زر انداختست تا ز زر هر کس بتی برساختست بس که ایمان بس که جان در باختند تاجوی زر در میان انداختند

عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت عیسی غرق نور همرهیش افتاد نیک از راه دور بود عیسی را سه گرده نان مگر خورد یک گرده بدو داد آن دگر پس ازان سه گرده یک گرده بماند در میان هر دو ناخورده بماند شد ز بهر آب عیسی سوی راه همرهش گرده بخورد آنجایگاه عسی مریم چو آمد سوی او میندید آن گرده در پهلوی او گفت آن گرده کجا شد ای پسر گفت من هرگز ندارم زان خبر میشدند آن هر دو تن زآنجایگاه تا یکی دریا پدید آمد براه دست او بگرفت عیسی آن زمان گشت با اوبر سر دریا روان چون بران دریاش داد آخر گذر گفت ای همره بحق دادگر پادشاهی کاین چنین برهان نمود کاین چنین برهان بخود نتوان نمود کاین زمان با من بگو ای مرد راه تا که خورد آن گرده را آنجایگاه مرد گفتا نیست آگاهی مرا چون نمیدانم چه میخواهی مرا همچنان میرفت عیسی زو نفور تا پدید آمد یکی آهو ز دور خواند عیسی آهوی چالاک را سرخ کرد از خون آهو خاک را کرد بریانش اندکی هم خورد نیز تا بگردن سیر شد آن مرد نیز بعد ازآن عیسی مریم استخوانش جمع کرد و در دمید اندر میانش آهو آن دم زندگی از سرگرفت کرد خدمت راه صحرا برگرفت هم درآن ساعت مسیح رهنمای گفت ای همره بحق آن خدای کاین چنین حجت نمودت آن زمان کآگهم کن تو ازان یک گرده نان گفت سودا دارد ای همره ترا چون ندانم چون کنم آگه ترا همچنان آن مرد را با خویش برد تا پدید آمد سه کوه خاک خرد کرد آن ساعت دعا عیسی پاک تا زر صامت شد آن سه پاره خاک گفت یک پاره ترا ای مرد راست وآن دگر پاره که میبینی مراست وان سیم پاره مرآنراست آن زمان کو نهان خوردست آن یک گرده نان مرد را چون نام زر آمد پدید ای عجب حالی دگر آمد پدید گفت پس آن گرده نان من خورده ام گرسنه بودم نهان من خورده ام چون ازو عیسی سخن بشنود راست گفت من بیزارم این هر سه تراست تو نمیشایی بهمراهی مرا خود نخواهم من اگر خواهی مرا این بگفت و زین سبب رنجور شد مرد را بگذاشت وز وی دور شد یک زمان بگذشت دو تن آمدند هر دو زر دیدند دشمن آمدند آن نخستین گفت جمله زرمراست وین دو تن گفتند این زر آن ماست گفت و گوی و جنگشان بسیار شد هم زفان هم دستشان از کار شد عاقبت راضی شدند آن هر سه خام تا بسه حصه کنند آن زر تمام گرسنه بودند آنجا هر سه کس بر نیامدشان ز گرسنگی نفس آن یکی گفتا که جان به از زرم رفتم اینک سوی شهر ونان خرم هر دو تن گفتند اگر نان آوری در تن رنجور ما جان آوری تو به نان رو چون رسی از ره فراز زر کنیم آن وقت از سه حصه باز مرد حالی زر بیار خود سپرد ره گرفت و دل بکار خود سپرد شد بشهر و نان خرید و خورد نیز پس بحیلت زهر در نان کرد نیز تا بمیرند آن دو تن از نان او واو بماند و آن همه زر زان او وین دو تن کردند عهد این جایگاه کاین دو برگیرند آن یک را ز راه پس کنند آن هر سه حصه از دوباز چون قرار افتاد مرد آمد فراز هر دو تن کشتند او را در زمان بعد ازآن مردند چون خوردند نان عیسی مریم چو باز آنجا رسید کشته و آن مرده را آنجا بدید گفت اگر این زر بماند بر قرار خلق ازین زر کشته گردد بیشمار پس دعا کرد آن زمان از جان پاک تا شد آن زر همچو اول باز خاک گفت ای زر گر تو یابی روزگار کشته گردانی بروزی صد هزار چه اگر از خاک زر نیکوترست آن نکوتر زر که خاکش برسرست زر اگر چه سرخ رو و دلکشست لیک تا در دست داری آتشست چون ندارد نرگس تو چشم راه سیم و زر میدارد ازکوری نگاه زر که چندین خلق در سودای اوست فرج استر یا سم خر جای اوست چون چنین زر میبیندازد ز راه این دو جا اولیتر او را جایگاه گر ترا صد گنج زر متواریست از همه مقصود برخورداریست گه ببر گاهی بخور گاهی بدار اینت برخورداریت از روزگار

عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل در رهی محمود میشد با سپاه از سپاه و پیل او عالم سیاه هم زمین همچون فلک بود از شرار هم فلک همچون زمین بود از غبار گاو گردون و زمین از بانگ کوس هردو قانع گشته از یک من سبوس بود پیش راه در ویرانه بر سر دیوار اودیوانه چون بدید از دور روی شهریار گفت ای سرگشته فرتوت کار این همه پیل و سپاه و کار چیست وین همه آشوب و گیر و دار چیست گفت تا با این همه از پیش و پس گرده نان میخورم هر روز بس مرد مجنون گفت من خوش میخورم زانکه من بی این همه شش میخورم چون نصیبت زین همه یک مانده ست گرد کردن این همه بی فایده ست عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل گفت چون مسعود آن شاه درشت خشمگین شد از حسن زارش بکشت پیش قصری سرنگونش آویختند خون او با خاک می آمیختند او وزیر نیک بد محمود را بد شد از بی دولتی مسعود را کثرت دنیا و قلت بگذرد در دمی دوران دولت بگذرد آن همه دولت که در عهد حسن بود از که بود از جهد حسن باز این بی دولتی کاکنونش بود زو نبود این هم که از گردونش بود گر بسی خون پیش او میریختند عاقبت او را بخون آویختند کار دیوانم جنون آید همه کز وزارت بوی خون آید همه هم بیابی تو گدا اینجایگاه گرده بی آنکه گردی گرد شاه شاه دنیا بر مثال آتش است گرد او پروانه را کشتن خوش است چون حسن شد کشته خلقی بر سرش هر کسی میگفت عیبی دیگرش کشته شد وز ننگ عالم می نرست وز زفان مردمان هم می نرست هرخری در خرمنش میکرد گاو کشته را هرگز سگان ندهند تاو چون بسی عیبش بگفتند آن زمان ژنده پوشی بود برجست از میان گفت او را بود یک عیب دگر زین همه عیبی که بشنودم بتر گفت خالص بود کاریزش هزار پیش هر کاریز او را یک حصار جمله را در آهنین در قبله روی هر حصاری را دهی پرگفت و گوی کارگاهش بود ملک خود هزار جمله دیبا یافتندی چون نگار در شمار او هزار آمد غلام جمله در مردی و نیکویی تمام زان همه کاریز او در پیش و پس پنج من آبش نصیب افتاد و بس زان همه دیبا که بد بر اسم او ده گزی کرباس آمد قسم او زان همه نیکو غلام نیک نام بود بی شک چار حمالش تمام زان حصار و زان همه در آهنین حصه ده خشت آمدش زیر زمین زان همه دشت و زمین پست وبلند چار گز خاک لحد بودش پسند عیب او این بود کز فضل و بیان خرده دانی کرد دعوی در جهان گرچه جان در خرده دانی باخت او ذره عیب جهان نشناخت او خرده دان کو عیب دنیا ننگرد در غرور افتد به عقبی ننگرد لاجرم امروز خونش ریختند سرنگونسارش ز قصر آویختند او ندید و راه پیچاپیچ بود عیبش این بود آن دگرها هیچ بود گر بدیدی خوف ره بالغ شدی برفکندی جمله و فارغ شدی چون گلوی خود بدست خود فشرد لاجرم عاجز ز دست خود بمرد شکر کن کز حرص سرگردان نه روز تا شب بر در دکان نه در طریق حبه دزدیدن مدام دانه بنهاده از بهر دام دام جمله نه دکان داری بود دام تو در خرقه متواری بود آستین کوتاه کردی حیله ساز تا توانی کرد خوش دستی دراز شرع را از طبع نافرمان شدی کور بودی در کبودی زان شدی هرکه شد در خرقه شد حیله ساز پس دکان خویش را در کرد باز خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند زین سخن بس دیر و بس دور آمدند شکر کن حق را کز ایشان نیستی خلوتی داری پریشان نیستی

عطار » مصیبت نامه » بخش پانزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی چو در کار آمدی گاه گاهی سوی بازار آمدی در نظاره آمدی حیران و مست چست بگرفتی سر بینی بدست آن یکی گفتش که ای شوریده دین بینی از بهر چه میگیری چنین گفت این شمغندی بازاریان سخت میدارد دماغم را زیان گفت در بازار پس کم کن نشست گفت نتوان چون مهم کاریم هست جمله آن خواهم که بینم روز روز مردم بازار را در تفت و سوز عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۱ - المقالة السادسة عشره سالک سلطان دل درویش زاد با سری پر خاک آمد پیش باد گفت ای جان پرور خلق آمده همدم و پیوسته حلق آمده هرکه عمری کامران دارد زتست زندگی هرکه جان دارد ز تست ره بسوی جان بحرمت میبری نور میآری و ظلمت میبری رفت و روب صحن جانها هم ز تست گفت و گوی در زبانها هم ز تست آتش افروز جوانی هم تویی مایه بخش زندگانی هم تویی تو سلیمان را ببالا برده تخت او شرقا و غربا برده عادیان را تو ز بن برکنده سرنگون کرده بخاک افکنده هم ترا لطفست و هم قوت بسی قوتم ده پس بلطفم کن کسی تو بسی گردیده گرد جهان بوی جانانم بجان من رسان چون ز سالک باد این پاسخ شنید زین دریغش باد سرد آمد پدید گفت من خود بر سر پایم مدام زین مصیبت باد پیمایم مدام خاک بر سر دارم و بادی بدست از غم این نیست یک جایم نشست در بدر میگردم و میجویمش روز تا شب این سخن میگویمش من درین ره سخت حیران آمدم همچو بادی سست پیمان آمدم این زمان بر باد دادم خوب و زشت من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت گر ازین مقصود یابم بوی من از دو عالم در ربایم گوی من ور نخواهم یافت بویی یک نفس باد سردم کار خواهد بود و بس آتشم در دل فتاده زین غمست خرمنم بر باد داده زین غمست گر جهان صد باره پیمایم بسر هم نخواهد بود ازین سرم خبر تو بیفشان باری از من دامنت زآنکه کاری راست ناید از منت سالک آمد پیش پیر مقتدا کرد حال خویش پیش او ادا پیر گفتش باد خدمتگار جانست ریح از روحست روح او از آنست راحت او انس و جان را شاملست در دوعالم انس و جان زو کاملست طیب افتادست و طیبی دارد او وز دم رحمن نصیبی دارد او هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست گرچه ایمان آورد آورده نیست یوسفی در مصر جان داری مقیم هر زمانت میرسد از وی نسیم گر نسیم او نیابی یک نفس آن نفس دانی که باشی هیچکس گر دو عالم خصم تو افتد مقیم بس بود از یوسف خویشت نسیم گر همه عالم شود زیر و زبر تو مکن از سایه یوسف گذر عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی همایی میپرید لشکر محمود هرکورا بدید سر بسر در سایه او تاختند خویش را بر یکدیگر انداختند تا ایاز آمد بر مقصود شد در پناه سایه محمود شد پس دران سایه میان خاک راه هر زمان در سر بگشتی پیش شاه آن یکی گفتش که ای شوریده رای نیست آنجا سایه پرهمای گفت سلطانم همای من بسست سایه او رهنمای من بسست چون بدانستم که کار اینست و بس در دو عالم روزگار اینست و بس سر نپیچم هرگز از درگاه او میروم بی پاو سر در راه او

عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دولتی در وقت خفت در وثاق احمد خضرویه رفت گرچه بسیاری بگرد خانه گشت می نیافت او هیچ از آن دیوانه گشت خواست تا بیرون رود آن بیخبر کرد دل برنا امیدی عزم در شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد میروی بر ناامیدی باز گرد دلو برگیر آب برکش غسل ساز دم مزن تا روز روشن از نماز دزد بر فرمان او در کار شد در نماز و ذکر و استغفار شد چون درآمد نوبت روز دگر خواجه آورد صد دینار زر شیخ را داد و بدو گفت این تراست شیخ گفت این خاصه مهمان ماست زر به دزد انداخت گفت این خاص تست این جزای یک شبه اخلاص تست دزد را شد حالتی پیدا عجب اشک میبارید جانی پر طلب در زمین افتاد بی کبر و منی توبه کرد از دزدی و از ره زنی شیخ را گفتا که من دزد سقط کرده بودم از جهالت ره غلط یک شبی کز بهر حق بشتافتم آنچه در عمری نیابم یافتم یک شبی کز بهر او کردم نماز رستم از دزدی و گشتم بی نیاز گر به روز و شب کنم کار خدای نیکبختی یابم اندر دو سرای توبه کردم تا به روز مردنم نیست کار الا که فرمان بردنم این بگفت و مرد دولت یار گشت شد مرید شیخ و مرد کار گشت تا بدانی تو که در هر دو جهان نیست کس را بر خدا هرگز زیان چون تو از بالا بدین شیب آمدی چون زنان در زینت و زیب آمدی روی عالم شیب دارد سر بسر آسیا بر نه که شد آبت بدر گرچو گردون عزم این میدان کنی هرنفس صد آسیا گردان کنی ترک دنیا گیر تا دینت بود آن بده از دست تا اینت بود کآنچه از دستت برون شد از عزیز بار آنت از پشت باز افتاد نیز عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی حمال خوش بنشسته بود رشته حمالیش بگسسته بود سایلی گفتش چرا ای مرد خام این چنین بیکار بنشستی مدام سیم از تو باز میافتد بسی چون کند بی سیم بیکاری کسی پس زفان بگشاد حمال دژم گفت باز افتد گر از من یک درم یک درم گر رفت صد من بار نیز باز میافتد ز پشتم ای عزیز بار تا چندی کشی بی بار باش گر دمی باقیست برخوردار باش عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خونیی را زار میبردند و خوار تا درآویزند سر زیرش ز دار او طرب میکرد و بس دل زنده بود خنده میزد وان چه جای خنده بود سایلی گفتش که آزادی چرا وقت کشتن این چنین شادی چرا گفت چون عمر از قضاماند این قدر کی توان برد این قدر در غم بسر تا که این میگفت حق دادش نجات از ممات او برون آمد حیات هرچه برهم مینهی بر هم منه هیچ کس را هیچ بیش و کم منه هرچه داری جمله آنجا میفرست کم بود از نیم خرما میفرست زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست وانچه میداری نگه تاوان تراست

عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل از نیاز بندگی آن پادشاه پیش مردی رفت از مردان راه گفت پندی ده که رهبر باشدم زین چنین صد ملک بهتر باشدم گفت بنگر تا ترا ای شهریار کار دنیا چند میآید بکار کار دنیا آنچه باشد ناگزیر آن قدر چون کرده شد آرام گیر کار عقبی نیز بنگر این زمان تا بعقبی چند محتاجی بدان آنچه در عقبی ترا آن درخورست کار آن کردن ترا لایق ترست کار دین و کار دنیا روز وشب تو بقدر احتیاج خود طلب آنچت اینجا احتیاجست آن بکن وانچه آنجا بایدت درمان بکن گر بمویی بستگی باشد ترا هم بمویی خستگی باشد ترا ور بکوهی بستگی پیش آیدت هم بکوهی خستگی بیش آیدت بر تو هر پیوند تو بندی بود تا ترا پیوند خود چندی بود باز بر پیوند سر تا پای تو تا توانی مرد ور نه وای تو عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کاملی گفته ست دانی مرد کیست نیست مرد انک او تواند شاد زیست مرد آن باشد که جانی شادمان خوش تواند برد آزاد از جهان ای درین چنبر همه تاب آمده همچو شاگرد رسن تاب آمده چون گذر بر چنبر آمد جاودان چند در گیری رسن گرد جهان چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد چون همه از هم فرو خواهد فتاد گر نخواهی کرد قارونی مدام خورد و پوشی تا لب گورت تمام انبیا چون این چنین کردند کار تو دکان بالای استادان مدار عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل عیسی مریم بخواب افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر دید ابلیس لعین را بر زبر گفت ای ملعون چرا استاده گفت خشتم زیر سر بنهاده جمله دنیا چو اقطاع منست هست آن خشت آن من این روشنست تا تصرف میکنی در ملک من خویش را آورده در سلک من عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد روی را برخاک عزم خواب کرد چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت چون پس خشت لحد خواهی فتاد خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد چون گل از خونابه دل میکنی از پی دنیا چرا گل میکنی عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد پیغامبر مگر روزی گذر ناودانی گل همی در زد عمر در گذشت ازوی نکرد او را سلام از پسش حالی عمر برداشت گام گفت آخر یا رسول الله چه بود کز عمر می بر شکستی زود زود گفت گشتی از عمارت غره تو بمرگ ایماننداری ذره تو بلاشک بیخ جانت میزنی گر گلی بر ناودانت میزنی هرکرا در گور باید گشت خاک گل کند آخر نترسد از هلاک از جهان بیرون همی باید شدن زیر خاک و خون همی باید شدن تانگردی پایمال خاک و خون کی رود سرگشتگیت از سر برون گر درختی گردد این هر ذره خاک بر دهد هر ذره صد جان پاک کس چه داند تا چه جانهای شگرف غوطه خوردست اندرین دریای ژرف کس چه داند تا چه دلهای عزیز خون شدست و خون شود آن تو نیز کس چه داند تا چه قالبهای پاک در میان خون فرو شد زیر خاک در دوعالم نیست حاصل جز دریغ هیچکس را نیست در دل جز دریغ در سرایی چون توان بنشست راست کز سر آن زود برخواهیم خاست کار عالم جز طلسم و پیچ نیست جز خرابی در خرابی هیچ نیست

عطار » مصیبت نامه » بخش شانزدهم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل بود شهری بس قوی اما خراب پای تا سر شوره خورده زآفتاب صد هزاران منظر و دیوار و در اوفتاده سرنگون بر یکدگر دید مجنونی مگر آن شهر را درعمل آورده چندان قهر را در تحیر ایستاد آنجایگاه شهر را میکرد هر سویی نگاه نیمروز آنجایگه منزل گرفت گویی آنجا پای او در گل گرفت سایلی گفتش که ای مجنون راه از چه حیران مانده این جایگاه سخت سرگردان و غمگین مانده می چه اندیشی که چنین مانده گفت ماندم در تعجب بیقرار کآنزمان کاین شهر بودست استوار وآنگهی پر خلق بودست این همه مصر جامع مینمودست این همه آن زمان کاین بود شهر مردمان من کجا بودم ندانم آن زمان وین زمان کاینجا شدم من آشکار تا کجا رفتند چندان خلق زار من کجا بودستم آخر آن زمان یا کجااند این زمان آن مردمان من نبودم آن زمان و ایشان بدند من چو پیدا آمدم پنهان شدند می ندانم این سخن را روی و راه این تعجب میکنم این جایگاه کس چه میداند که این پرگار چیست یا ازین پرگار بیرون کار چیست چون بسی رفتم ندیدم پیش باز گشتم اکنون بیدل و بیخویش باز هیچ دل را جز تحیر راه نیست وز شد آمد جان کس آگاه نیست عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۱ - المقالة السابعة عشره سالک آمد پیش آب پاک رو گفت ای پاکیزه چالاک رو در جهان از تست یک یک هر چه هست وز تو بگشاید بلاشک هرچه هست هرکجا سر سبزیی آثار تست تازگی کردن طریق کار تست سلسبیل وکوثر و رضوان تراست زندگی چشمه حیوان تراست در ره جانان خوش و تر میروی لاجرم هر لحظه خوشتر میروی از کمال عشق جانان چون قلم سر نهی اول براه آنکه قدم هم طهور دایم و هم طاهری جسم و جانی باطنی و ظاهری در همه چیزی روانی همچو روح در دو عالم با سرافتاد از تو نوح هر کرا آبیست آنکس پست تست کآبروی هرکه هست از دست تست سخت تر زآهن نباشد تشنه از تو گردد آب داده دشنه آنکه آهن را چنین سیراب کرد هم تواند جان من بیتاب کرد از در او آگهی ده یکدمم تا بود آن یکدمم صد عالمم آب ازین چون آتشی در تاب شد آتشی برخاست زو وز آب شد گفت آخر من کیم تر دامنی از تر اندامی نه مردی نه زنی دست شسته جمله عالم ز من تر مزاجی بنی آدم ز من میروم سر پا برهنه روز و شب میکنم پیوسته این معنی طلب گه ز نومیدی چو نرمی میروم گاه از پندار گرمی میروم گاه در صد گونه جوشم زین سبب گاه در بانگ و خروشم زین سبب من که سر تا بن همه اشکم ازین بی سر و بن زآتش رشکم ازین مدتی رفتم بر امید بهی برنیامد کارم از آبی تهی گوییا دیدست مقصودم مرا لیک یکباری براه آسیا گر چو آتش گرم آیم در طلب گویدم بر ریگ رو ای بی ادب با چنین دردی ندیدم بوی او دیگری را چون برم ره سوی او سالک آمد پیش پیر دستگیر عرضه دادش گوهر درج ضمیر پیر گفتش آب پاک افتاده است کار او دایم طهارت دادنست آب چون از اصل پاکی زاد بود عرش را بر آب ازان بنیاد بود هرکه او در پاکی این ره بود جانش از پاکی حق آگه بود تو زنفس سگ پلید افتاده در نجاست ناپدید افتاده نیست یک ساعت چو فرعونت شکست گر نداری مصر فرعونیت هست تو بفرعونی چو مصر جامعی یار فرعونی که هامان طالعی عبد بطن و فرجیی مردار خوار جیفة اللیلی و بطال النهار آن سگ دوزخ که تو بشنوده در تو خفتست و تو خوش آسوده این سگ دوزخ که آتش میخورد هرچه او را میدهی خوش میخورد باش تا فردا سگ نفس و منیت سر ز دوزخ برکند در دشمنیت دشمن تست این سگ و از سگ بتر چند سگ را پروری ای بیخبر نفس را قوت از پی دل ده مدام تا نگردد قوت تو بر تو حرام قوت کی باشد حرامی گر خوری همچو مردان خور طعامی گر خوری

عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل احمد خضرویه گفت آن دیده ور دیده ام خلق جهان را سر بسر جمله بر یک آخورند از خاص و عام جمله را یک قوت میبینم مدام سایلی گفتش که ای شیخ کبار تو بر آن آخور نبودی هیچ بار گفت بودم گفت پس ای دیده ور چیست از تو فرق تا خلق دگر گفت فرقست آنکه خلقان دیگرند جمله شادی میکنند و میخورند می سکیزند ونمیدانند حال می بر افرازند سر از جاه و مال جمله میخندند و مینازند خوش جمله میمانند و میتازند خوش لیک من کم میخورم وز بهر زیست نیستم غافل که دانم حال چیست خون چو باران میفشانم هر زمان مینخندم میننازم از جهان فرق از من تا بدیشان این بسست توشه راه مسلمان این بسست نعمت دنیا مهلل آمدست بعد صد حکمت بحاصل آمدست پاکی و تهلیل وصف خاص اوست گر به تسبیحش رسانی بس نکوست ور برای سگ خوری نعمت مدام در حقیقت گردد آن نعمت حرام نعمتی در پاکی و در طاعتی باتو گر صحبت کند یک ساعتی از پلیدی ننگ عالم میشود نامش از عالم بیک دم میشود عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید روزی بوسعید دیده ور مبرزی پرداخته در رهگذر پس عصا در سینه زد آنجایگاه همچنان میبود و میکرد آن نگاه هرکه آن میدید انکاریش بود خاصه منکر بود و بسیاریش بود کرد آخر یک مرید از وی سیوال خواست از سلطان حالت کشف حال شیخ گفتش چون نجاست دیده شد پس عجب رمزی ازو بشنیده شد گفت من صد گونه نعمت بوده ام هم بقوت هم بهمت بوده ام هم رسیده بودم از درگاه حق هم مهلل آمدم در راه حق بود رنگ و لذت و بویم بسی خواستندی صحبت من هر کسی یک زمان چون با تو صحبت داشتم آن همه سلطان سری بگذاشتم باز افتادم ز صد طاعت ز تو این چنین گشتم بیک ساعت ز تو صحبت تو این چنین زیبام کرد هم نجس هم شوم هم رسوام کرد گر چنینی مرد نعمت خواره تو آن من خود رفت ای بیچاره تو عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خواجه میرفت سر افراخته بود در ره مبرزی پرداخته بینی آنجا باستین محکم گرفت دامن دراعه را در هم گرفت بود مجنونی مگر در پیش راه گفت بینی می مگیر اینجایگاه کاین نجاست زود زود ای بیخبر پیش تو آرند وگویندت بخور میمگیر امروز ازو بینی فراز زانکه این هم خوش خوری فردا بناز آنچه فردا قوت عشرت باشدت زو چرا امروز نفرت باشدت ای میان خون و خلط آغشتگان معده خود کرده گور کشتگان گاه همچون سگ زهم می بردرند گه چو گرگان میکشند ومیخورند نعمتی طاهر نجاست میکنند وآنگهی عزم ریاست میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن حکیمی در تفکر میگذشت دید سرگین دان و گورستان بدشت نعره زد گفت ای نظارگان اینت نعمت اینت نعمت خوارگان ای عجب با این چنین نفسی درون میکند هم در خدایی سر برون زشتی عالم همه از خبث اوست وآنگهی دارد خدایی نیز دوست هست در هر نفس این دعوی ولیک خویش بر فرعون ظاهر کرد نیک

عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل شد بر فرعون ابلیس لعین یک کف پر ریگ برداشت از زمین پس نمود آن ریگ مروارید باز بعد از آنش ریگ گردانید باز گفت گیر این ریگ و گوهر کن تو نیز گفت ازین من میندانم هیچ چیز پس زفان بگشاد ابلیس لعین گفت تو با این سرو ریشی چنین زشتم آید گر گدایی میکنی از چه دعوی خدایی میکنی هر زمان ریشی مرصع بر نهی تخت خواهی تاج اقرع بر نهی با چنین ریشی چو گردی گرم تو اینت ریش آخر نداری شرم تو با چنین قدرت درین افکندگی می فرا نپذیردم در بندگی چون تو هم پیسی و هم کل تا بگوش در خدایی کی پذیرندت خموش نفس کافر را که در هر ساعتش آزمایش میکنم در طاعتش غرقه بهر خطر میبینمش هر نفس از بد بتر میبینمش آنچه با من این سگ شوم آن کند کافرم گر کافر روم آن کند نیست چون من خویش دشمن هیچکس بیخبر تر کیست از من هیچکس آنچه بر من میرود بر کس نرفت این سر افرازی هنوز از پس نرفت دولتم چون خشک میغی بود و بس حاصل از عمرم دریغی بود و بس تن که یک درد مرا مرهم نکرد همچو مویی گشت و مویی کم نکرد ای دریغا جان بتن در باختیم قیمت جان ذره نشناختیم تشنه میمیریم در طوفان همه وآنک آب از چشمه حیوان همه هم زمان عیش را سوری نماند هم چراغ عمر را نوری نماند درد را مرهم کجا خواهیم کرد عمر شد ماتم کجاخواهیم کرد خون شد آهن زآنکه این دردش بخاست دل که از خونست چون آهن چراست تا نگردی نقطه درد ای پسر کی توان گفتن ترا مرد ای پسر هرکه او در دیده خود خار نیست با گل غیب خدایش کار نیست میروی چون کافر درویش او کی توان شد این چنین در پیش او چون زدین و دل تهی داری سرای چون روی بی دین و دل پیش خدای چون ترا در خانه جای ماتمست در چنین جایی دلت چون خرمست عطار » مصیبت نامه » بخش هفدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود درویشی یکی خانه تهی دزد در شد یافت درویش آگهی کرد بسیاری طلب تا هیچ هست هیچ جز بادش نمیآمد بدست کرد صد لاحول کار خویش را خنده آمد زان سبب درویش را دزد گفتش با چنین خانه تهی خنده چون میآیدت بس ابلهی با چنین خانه که در عالم کمست نیست جای خنده جای ماتمست خویش را از جهل میخوانی دلیر زانکه برگرمابه دیدستی توشیر چون ز بیشه بانگ شیر آید پدید حیز از مرد دلیر آید پدید در قدیمی راه محدث کی بود رستمی کار مخنث کی بود چون بتابد آفتاب آن جمال تو چه سنجی خوی کرده در خیال چون کند جلوه جمال بی نشان اولین و آخرین را جاودان سر به بحر بینهایت در نهد آنگهی آن بحر را سر بر نهد در میان این کف و این دود تو چون نخواهی بد که خواهی بود تو می بباید رفت آخر عاقبت بیخبر از خاتمت وز سابقت نه ز اول لحظه پیشان پدید نه ز آخر ذره پایان پدید من میان این و آن نه این نه آن بیخبر از جسم و جان نه این نه آن کفر در بنیاد و ایمانی ضعیف نفس غالب تن قوی جانی ضعیف چون کنم من چون کنم بسیار گشت بود حیرت عشق با او یار گشت این زمان در حیرت ودر حسرتم میکند از پرموری غیرتم می ندانم کین ندانم از کجاست زهد عقل و عشق جانم از کجاست می ندانم هیچ تا دانسته ام ور همه دانم کجا دانسته ام عین دانایی مرا نادانی است کل نادانی من حیرانی است جمله حیرانیم افسردگیست جمله افسردگی از مردگیست مرده را گر زندگی دین دهند دختر جمشید بی کابین دهند آب خوردن زهر مستسقی بود خاصه کاستسقای او دقی بود

عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۱ - المقالة الثامنة عشر سالک آمد پیش خاک بارکش گفت ای افکنده تیمارکش هر کجا سریست در هر دو جهان گر برون آری درون داری نهان توخمیر دست قدرت بوده حامل اسرار فطرت بوده چون ز چار ارکان بحق رکنی تراست نقد رکنی گر ز تو جویم رواست گرچه بار و رنج داری از برون لیک بار گنج داری از درون در کنارت گنج بینم صد هزار با میان آر آنچه داری در کنار هر کرا گنجی بود خاصه غریب دیگران را کی گذارد بی نصیب چون تو میدانی که هستم راز جوی سر گنج خویش با من باز گوی بر دل مستم دری بگشای تو سوی مقصودم رهی بنمای تو زین سخن چون خاک راه آگاه شد باد در کف همچو خاک راه شد گفت آخر من که باشم در جهان تا بود رازیم پیدا ونهان من ندارم هیچ جز افسردگی نیست بر من وقف الا مردگی بر نهاد من قضا بگشاد دست پس لبادم آمد و برگاو بست اولم از خاک ره برداشتند پس چو خاکم خاکسار انگاشتند من زنومیدی چنین افسرده ام خفته درخاکی وخاکی خورده ام گاو را چون دشمن من میکنند جمله را درخرمن من میکنند بر تن خود بار دارم همچو کوه باگروهی هر زمان گیرم گروه گرچه گشتم ذره ذره زیر پای ذره گردش ندیدم هیچ جای روز و شب از درد این افسرده ام می ندانم زنده ام یا مرده ام آنچه بر من رفت از ظلم و فساد در بدل خواهند از ننگم معاد در مضیقی بس خطرناکم ازین خاک بر سر بر سر خاکم ازین مردگان را جمله در من مینهند مرگ را زرین نهنبن مینهند من میان مردگانم بیخبر کی مرا از زندگی باشد اثر زندگی کی یابی از مرده دلی ترک من کن چون ندارم حاصلی سالک آمد پیش پیر پاک زاد شرح حال خویش پیش پیر داد پیر گفتش هست خاک بارکش عالم حلم و جهان خلق خوش گر تحمل میکنی چون خاک تو در دو عالم همچو آبی پاک تو ذره گر تو تحمل میکنی همچو خورشیدی تجمل میکنی هرکه او مویی تحمل خوی کرد مشک خلقش عالمی پر بوی کرد

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme · 4 · Qur'an & Sunnah