Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme
عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود عبدالله طاهر در شکار باز میآمد بشهر آن نامدار بود در راهش پلی جای نشست پیر زالی از پس آن پل بجست اسب عبدالله سر بر زد ز راه بر زمین افکند از فرقش کلاه خشمگین شد سخت عبدالله ازو خواست تا خود را کند آگاه ازو گفت ای نادان چکارت اوفتاد کاین چنین جای اختیارت اوفتاد قصه دادش بدست آن پیرزن گفت فرزندیست بی جرم آن من مانده در زندان تو خوار و اسیر لطف کن او را برون آر ای امیر میبسوزد جان من از درد او شد سیه روزم ز روی زرد او پیرم و رفته بآخر روز من رحمتی کن بر دل پر سوز من خورد سوگند از سر خشم آن امیر کان پسر در حبس خواهد مرد اسیر برنیارم من ز زندان هرگزش همچنان میدارم آنجا عاجزش پیره زن گفت ای امیر کاردان نیست بر کاری خداوند جهان گر تو بر کاری خدا هم نیز هست قادر و داننده هر چیز هست من کنون با او گذارم کار خویش توبرو من نیز بردم بار خویش تا در چون حق جهانداری بود بر در تو آمدن عاری بود تن زدم جان سوخته رفتم ز جای تا تو بهتر آیی اکنون با خدای این سخن بر جان عبدالله زد اشک خونین بر غبار راه زد خورد سوگندی دگر آن مهربان کز سر پل نگذرم من این زمان تا نیارند آن پسر را سوی من تا ببینم روی او او روی من شد بزندان مرد و آوردش سوار چون جمال او بدید آن نامدار خلعتش بخشید وگفت آن سرفراز تا بگردانند در شهرش بناز پس منادی میکنند از چپ و راست کاین طلیق الله آزاد خداست این چنین کاری که کوهی کاه کرد رغم عبدالله را الله کرد گر تحمل هست نیکو از یکی هست نیکوتر ز شاهان بیشکی عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل نصر احمد اندر ایام بهار داشت عزم باغ و قصد سبزه زار مطربان از پیش بفرستاده بود همره ایشان سماع و باده بود محتسب بود آن یکی الیاس نام سخت در تقوی و در معنی تمام پیش آمد قوم را دره بدست وانچه دید او هم بریخت و هم شکست نصر را زان حال حالی شد خبر کرد نصر الیاس را حاضر مگر گفت ای الیاسک شوریده دین گفت ای نصرک چه افتادست هین گفت این حسبت که فرمودت بگو گفت این شاهی ز که بودت بگو گفت از امر امیرالمؤمنین گفت آن من ز رب العالمین گفت گویی مینترسی ذره گفت از عالم منم وین دره نه طمع دارم بکس هرگز دمی نه مرا در چشم آید عالمی نه ز کشتن باشدم یک ذره بیم نه بترسم از بلا چون تو سلیم گر کسی خون ریزد و خون راندم خوش بود کان خون بحق برساندم خون ترا چون سوی حق رهبر بود در جهان چیزی ازین بهتر بود مشک هم خوش هم نکو آید ترا زانکه بوی خون ازو آید ترا نصر را الحق خوش آمد گفتنش محو شد از گفت او آشفتنش گفت شادم کردی اکنون شاد باش حاجتی خواه از من و آزاد باش گفت من حاجت ندارم بیش و کم گفت البته بباید خواست هم بر کنار حضرت شاه شریف بود استاده غلامی بس ضعیف کرد شیخ الیاس سوی او نگاه گفت حاجت زوست نه از پادشاه نصر گفتا پیش چون من شهریار زوچه خواهی حاجت آخر شرم دار گفت پس من شرم دارم این زمان کز تو خواهم با خداوند جهان کرد الحاحش که البته بخواه گفت میباید که این دم پادشاه بدهدم هژده کری گندم تمام زانکه اینم در سمرقندست وام نصر گفتا گندم به بنگرید پس به اشتر با سمرقندش برید بعد ازان الیاس گفت ای پادشاه من چنان خواهم که این گندم براه خود بگردن بر نهی بی سرکشی در سمرقندش بری با دلخوشی نصر گفتش تو ز من آگه نیی زانکه با من در رهی همره نیی گر روم در باغ خود افزون دو گام آبله گیرد همه پایم تمام چون توانم شد ز نیشابور من بار بر سر تا بجای دور من بعد از آن الیاس گفت این روشنست کاین قدر بارت اگر بر گردنست عاجزی گر تا سمرقندش بری ور بری دانم که تا چندش بری جمله بار خراسان روز و شب تا ابد بر گردن تست ای عجب چون قیامت باز اندازد بساط باچنین باری چه سازی بر صراط بار بینم عالمی بر گردنت تا بود یک گرده نان خوردنت با چنین باری چو دم نتوان زدن بر صراط حق قدم نتوان زدن نصر حالی توبه کرد و بازگشت ترک شاهی گفت و اهل راز گشت در تحمل هرکه او پاکی بود گر بود بر آسمان خاکی بود حلم او بار جهانی میکشد میکند سود و زیانی میکشد
عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل جاهلی میگفت احنف را متاب گر یکی گویی تو ده گویم جواب احنفش گفتا تو گر گویی دهم من یکی باتو نگویم این بهم خلق نبود این که تا یابی خبر از فروتر کس شوی زیر و زبر چون حقارت بر نتابی از حقیر چون کشی پس کبریای آن کبیر خلق چیست ز خلق خون نوشیدن است باز ناپوشیدن و کوشیدن است عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل خانه داشت ای عجب خالی جنید دزد در شد مینیافت او هیچ صید عاقبت پیراهنی یافت وببرد روز دیگر را بدلالی سپرد پیرهن را چون خریداری رسید آشنا میخواست در وقت خرید میگذشت آنجا جنید راهبر گفت این را آشناام من بخر در تحمل بازگفتم حال خاک خاک شو تا درنماند جان پاک همچو بادی عمر تو بگذشت زود خاک شو چون خاک خواهی گشت زود گر ز بی آبی تیمم ساختی خاک خود مردیست تو خم ساختی از تیمم گر ترا گردی رسید بیشک از فرق جوانمردی رسید هیچ گردی نیست کان خاکی نبود هیچ خاکی نیست کان پاکی نبود هیچ پاکی نیست تا اوجان نداشت هیچ جانی نیست تا جانان نداشت این ببین تا تو قدم چون مینهی نیستی آگاه و در خون مینهی ذره ذره خاک شخص خفتگانست قطره قطره خون جان رفتگانست خاک را صد بار بر هم بیختند تا همه با خون دل آمیختند از زمین هرچ آن برون می آیدت از میان خاک و خون می آیدت هرچه یابی همچو آتش میخوری وز میان خاک و خون خوش میخوری خفتگان در خاک و خون چون میکنند خاک وخون گویی که معجون میکنند کاشکی یک تن بر آوردی سری یک سخن گفتی و بگشادی دری هست این سر هر زمان پوشیده تر خون جانها زین سبب جوشیده تر نیست از خون یک ذراع خاک پاک زانکه گورستانست سر تا پای خاک عطار » مصیبت نامه » بخش هجدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل میشد ابراهیم ادهم در رهی پیش اوآمد سواری ناگهی گفت آبادانی ای رهرو کجاست اوبگورستان اشارت کرد راست شد سوار از قول اودر خشم سخت تازیانه کرد بر وی لخت لخت خون روان شد از سر واز روی او تا زخون گل گشت خاک کوی او چون بنزد شهر آمد آن سوار دید خلقی را دوان و بیقرار گفت این تعجیل چیست ای مردمان گفت ابراهیم ادهم این زمان میرود در پیش آگاهی رسید اسب داری گر درو خواهی رسید هرکه او رادید پیدا و نهان گشت ایمن از عذاب آن جهان زو صفت پرسید آن مرد سوار چون صفت گفتند او بگریست زار حال خودبرگفت کو را چون زدم جامه و دستم ازو در خون زدم شد خجل آن مرد و زانجا گشت باز دید او راجامه شستن کرده ساز خون زخود میشست پیشش شد سوار گشت درخاک و بسی بگریست زار عفو خواست او عفو دادش در زمان گفت آخر آن چرا گفتی چنان گفت آبادانی ای مرد تمام نیست جز در کوی گورستان مدام گورها هر روز آبادان ترست لیک هر دم شهرها ویران ترست گر همه آفاق آبادان کنند عاقبت می دان که گورستان کنند پس من آنچت گفتم ای نیکو سوار راست گفتم تو خیال کژ مدار
عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة عشره سالک آمد پیش کوه گوهری گفت ای مشغول گوهر پروری ای مرصع کره از گوهر کمر تیغ داری هم ز آهن هم ز زر پای بر جایی نه جایی بدست زانکه داری بر سر گوهر نشست نی بگنجی در زمین ودر زمان برده از کبر سر در آسمان از تو میبینم زمین را استوار زانکه تو میخ زمینی از وقار لیک از عشق آن وقار تو برفت صبر جان بی قرار تو برفت لاجرم ساکن نه در هیچ باب در مروری روز و شب مرالسحاب چون توداری در همه عالم صفا ملک گوهر میشود صافی ترا کوه رحمت در همه دنیا تراست قاف و القرآن پرمعنی تراست گر لبی نان نیست در انبان ترا قطب عالم بس بود مهمان تو را گر کنم یک ذره وصف طور تو همچو خورشیدی شوم ازنور تو چون تو چندینی گهرداری بدست دست قوت و قوت جودیت هست روی عالم سر بسر طوفان گرفت کلبه بی جودیی نتوان گرفت جودیی داری بیک جودم رسان جان ترا بخشم بمقصودم رسان کوه کاین بشنود گفت ای بی وفا ناله من مینبینی در صدا زلزله زین درد در دیوان کیست یا جبال اوبی در شان کیست پای بسته آمدم تا رستخیز مبتلای سنگسار و سنگ ریز صد هزاران عقبه دارم سرفراز پای بسته چون روم راهی دراز هم فسرده هم خجل افتاده ام زانکه دایم سنگدل افتاده ام هر زمان چون نیستم دلریش او تیغ بنهم با کمردر پیش او نی که دل گر سنگ وآهن داشتم خون شد ولعل و عقیق انگاشتم گه کشم سختی ز پای ناکسان گه خورم میتین من از دست خسان میزنم چون پیر زن سنگی بدست فال میگیرم ز مقصودی که هست پس ز لاله سنگ می آرم بخون لیک باز از سنگ می آرم برون چون دلم از ناله خون می آورد سنگ را از لاله چون می آورد از طلب هرگه که دل تنگ آیدم از صدا بانگ سر و سنگ آیدم از چو من سنگی چه میباید ترا زانکه هیچ از سنگ نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر دلپسند داد شرح حالش از جان نژند پیر گفتش هست کوه وکوهسار از قدم تا فرق آرام و وقار گرچه در صورت ثباتی دارد او در صفت جنبنده ذاتی دارد او گرچه بر فرقش نهادستند تیغ میرود بسته کمر دایم چو میغ در طلب از بس که ره پیموده کرد لاجرم نعلین آهن سوده کرد
عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل طالبی مطلوب را گم کرده بود روز و شب سر در جهان آورده بود از غم جان وجهان بفریفته در جهان میرفت جانی شیفته پای از سر در طلب نشناخت او خویش را نعلین آهن ساخت او پس جهان صدباره چون پیموده کرد ای عجب نعلین آهن سوده کرد ذره ذره گشت در راهی دراز آهن نعلین او بی دلنواز گرچه بسیاری بگشت از درد او هم نیافت از هیچ راهی گرد او عاقبت در پیش او آمد سه راه بر سر هر راه او خطی سیاه بر سر یک ره نوشته کای غلام گر فرو آیی بدین ره تو تمام گرچه این راهیست دشوار و دراز هم برآیی عاقبت زین راه باز بر ره دیگر نبشته کای سلیم گر فرو آیی بدین راه عظیم یا برآیی زین ره آخر ناگهان یا ازین جا برنیایی جاودان بر سیم بنبشته بدکای مرد پاک گر فرود آیی بدین راه هلاک برنیایی تا ابد هرگز دگر نه نشان از تو بماند نه خبر محو گردی گم شوی ناچیز هم زین چه فانی تر بود آن نیز هم گفت چون در وصال اومید نیست کار جز نومیدی جاوید نیست این سیم راهست راه من مدام این بگفت و شد در آن ره والسلام راه اول در شریعت رفتن است در عبادت بی طبیعت رفتن است پس دوم راهت طریقت آمدست ور سیم خواهی حقیقت آمدست در حقیقت گر قدم خواهی زدن محو گردی تا که دم خواهی زدن هر که در راه حقیقت زد دو گام تا ابد نابود گردد والسلام گام اول را زخود مطلق شود پس بدیگر گام محو حق شود هر کرا زآنجایگه بویی بود در نگنجد گر همه مویی بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل صوفیی رادید یک روزی نظام در وفا و عهد و در صفوت تمام گفت از من هرچه میخواهی بخواه زآنکه تو محتاجی و من پادشاه گفت چون از حق نخواهم هیچ چیز از تو هم الحق نخواهم هیچ نیز گفت اگر چیزی نمیباید ترا حاجتی کن آن من باری روا آن نفس خالص که با حق باشدت کان نفس ملکی محقق باشدت آن نفس گر یاد آری از نظام آن نفس جاوید او را میتمام صوفیش گفت اینت مرد بی خبر آن نفس گر با خدای دادگر نقد من گردد مرا بیرون کند آنکه نبود هیچ یادت چون کند چون من آنجا در نگنجم بیشکی چون توانم رفت آنجا اندکی گنج مویی نیست کس را آن زمان گر همه مویی نگنجی در میان من چو برخیزم در آن ساعت ز راه دیگری را چون برم آنجایگاه
عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بس عجب دیوانه فرتوت بود دایمش نه جامه و نه قوت بود عاشقی خوش بود و مجنونی شگرف غرقه دیرینه این بحر ژرف روز و شب میسوختی از عشق دوست هرکه میسوزد ز عشق او نکوست روزگاری بود تا در صد عنا گرد او میگشت گرداب بلا لاجرم در جمله عمر دراز شادمان دستی بدل ننهاد باز از شراب نامرادی مست بود زیر پای پیل محنت پست بود دایما میگفت با چشم پر آب ای خدا بازت دهم آخر جواب وقت مردن بیدلی را خواند او پس وصیت کردش و بنشاند او گفت چون جانم برآید از تنم برکش از بهر کفن پیراهنم پیش دل بشکاف از بیرون من پس برون کن این دل پرخون من برکفن بر سنگ گور و خشت و خاک بر خط از خون دلم بنویس پاک کآخر این بیدل جوابت باز داد مرد و مشتی خاک و آبت باز داد مینگنجیدی تو با او در جهان با تو بگذاشت او جهان رفت از میان جانش شب خوش کرد و تن ناشاد شد وز جهان جان ستان آزاد شد گر جهان و جان شود در مفلسی دایما جان و جهان را تو بسی من چه خواهم کرد پیدا و نهان بی تو ای جان و جهان جان و جهان تامرا از عمر میماند نفس مذهبم الجار ثم الدار بس عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل هندویی بودست چون شوریده در مقام عشق صاحب دیده چون براه حج برون شد قافله دید قومی در میان مشغله گفت ای آشفتگان دلربای در چه کارید و کجا دارید رای آن یکی گفتش که این مردان راه عزم حج دارند هم زینجایگاه گفت حج چبود بگو ای رهنمای گفت جایی خانه دارد خدای هرکه آنجا یک نفس ساکن شود از عذاب جاودان ایمن شود شورشی در جان هندوی اوفتاد ز آرزوی کعبه در روی اوفتاد گفت ننشینم بروز و شب ز پای تا نیارم عاشق آسا حج بجای همچنان میرفت مست و بیقرار تا رسید آنجا که آنجا بود کار چون بدید او خانه گفتا کو خدای زانکه او را مینبینم هیچ جای حاجیان گفتند ای آشفته کار او کجا در خانه باشد شرم دار خانه آن اوست او در خانه نیست داند این سر هر که او دیوانه نیست زین سخن هندو چنان فرتوت شد کز تحیر عقل او مبهوت شد هر نفس میکرد هر ساعت فغان خویشتن بر سنگ میزد هر زمان زار میگفت ای مسلمانان مرا از چه آوردید سر گردان مرا من چه خواهم کرد بی او خانه را خانه گور آمد کنون دیوانه را گر من سرگشته آگه بودمی این همه راه از کجا پیمودمی چون مرا اینجایگه آورده اید بی سر وبن سر بره آورده اید یا مرا با خانه باید زین مقام یا خدای خانه باید والسلام هرچه او در چشم جز صانع بود گر همه صنعت بود ضایع بود تاکه جان داری ز صانع روز و شب جان خود را چشم صانع بین طلب
عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل رابعه یک روز در وقت بهار شد درون خانه تاریک و تار سر فرو برد از همه عالم بزیر همچنان میبود خوش خوش تا بدیر پیش او شد زاهدی گفت این زمان خیز بیرون آی وبنگر در جهان تا ببینی صنع رنگارنگ او چند باشی بیش ازین دلتنگ او رابعه گفتش که تو در خانه آی تا به بینی صانع ای دیوانه رای تا چه خواهم کرد صنع بحر و بر صانعم نقدست با صنعم مبر گر بصانع در دلت راهی بود در بر آن صنع چون کاهی بود چون کسی را این چنین راهیست باز از چه باید کرد بر خود ره دراز کعبه جان روی جانان دیدنست روی او در کعبه جان دیدنست گر چنین بینی جهان بین خوانمت ورنه نابینای بی دین خوانمت عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن یکی پرسید از مجنون مگر کز کدامین سوی قبله ست ای پسر گفت اگر هستی کلوخی بیخبر اینکت کعبه ست در سنگی نگر کعبه عشاق مولی آمدست آن مجنون روی لیلی آمدست چون تو نه اینی نه آن هستی کلوخ قلبت از سنگ است ای بیشرم شوخ گرچه کعبه قبله خلق جهانست لیک دایم قبله جای کعبه جانست در حرم گاهی که قرب جان بود صد هزاران کعبه سرگردان بود عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در حرم بادی مگر میجسته بود شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود جمله استار کعبه در هوا خوش همی جنبید از باد صبا شیخ را خوش آمد آن از جای جست درگرفت آن دامن پرده بدست گفت ای رعنا عروس سر فراز در میان مکه بنشسته بناز جلوه داده چون عروسی خویش را کرده بیجان عالمی درویش را صد جهان مردم چو حیرانی ز تو گشته هر زیر مغیلانی ز تو عاشقی را هر نفس بندی کنی کشته چندین جلوه تا چندی کنی این تفاخر وین تکبر تا بکی ای میان تو تهی پر تا بکی گر ترا یکبار بیتی گفت یار گفت یا عبدی مرا هفتاد بار هرکه در سر محبت بنده شد تا ابد هم محرم و هم زنده شد سر او برتافت از پیشان کار دوستان را در ربود از نور و نار تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند بی بهشت عدن دلشاد آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش نوزدهم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل کرد عمرو قیس را مردی سؤال گفت اگر فردا خدای ذوالجلال سر بدوزخ در دهد ناگه ترا در چه شغلی ره بود آنگه ترا گفت برگیرم عصا و رکوه میزنم در گرد دوزخ خطوه زار میگویم که این زندان اوست وین سزای آنکه اورا داشت دوست دید آن شب حق تعالی را بخواب کرد عمرو قیس را حالی خطاب گفت هان ای بدگمان خلق آفرین کی کند با دوستان خود چنین دوستان آید بفردوسم دریغ کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ
عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۱ - المقالة العشرون سالک آمد پیش دریای پر آب گفت ای از شور او مست و خراب موج عشقت میکند زیر و زبر شور و شوقت میکند شیرین و تر تشنه سیراب از خویش آمده تو مزاجی خشک لب پیش آمده این همه خوردی دگر میبایدت حوصله داری اگر میبایدت در سراندازی سرافرازی تراست سرفرازی کن که جان بازی تراست گر کبودی صوفی کار آمدی عاشقی الحق گهردار آمدی گر نبودی شور در تو ای دریغ در کبودی گوهری بودی چو تیغ صوفی پیروزه پوش گوهری جوش میزن چون بجوشی خوش دری خویش را در شور مست آورده وآنچه میجویی بدست آورده چشم من بنگر چو ابر خون فشان ذره از بی نشانم ده نشان تو محیطی درمیان داری مدام هین مرا این ده گر آن داری مدام هم گهر هم آب داری همچو تیغ آب از تشنه چرا داری دریغ زین سخن افتاد در دریا خروش آب او چون آتشی آمد بجوش گفت آخر من کیم سرگشته خشک لب تر دامنی آغشته ای عجب در تشنگی آغشته ام وز خجالت در عرق گم گشته ام بر جگر آبم نماند از دلنواز همچو ماهی مانده ام در خشک باز تو نمیدانی که با این کار و بار ماهیان بر من همی گریند زار هر زمانی جوش دیگر میزنم کف درین اندوه بر سر میزنم مانده ام شوریده در سودای او قطره میجویم از دریای او جان به لب میآید از قالب مرا تا که او آبی زند بر لب مرا چون ندارد تشنگی من سری چون نشانم تشنگی دیگری از چو من تشنه چه میباید ترا رو که از من آب نگشاید ترا سالک آمد پیش پیر رهروان درس حال خویش برخواندش روان پیر گفتش بحر صاحب مشغله هست سر تا بن مثال حوصله نوش کرده آب چندان وز طلب مانده شوق قطره آن خشک لب هر کرا سیرابیی ناید تمام چاره نیست از تشنگی بر دوام تشنگی جان و دل میبایدت لیک هر دو معتدل میبایدت زآنکه گر ناقص و گر افزون شود از کمال خویشتن بیرون شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل این سخن نقل است زاسکندر که گفت هرچه گیری معتدل باید گرفت در میان رو نه بعز و نه بذل زآنکه جزویست اعتدال از عقل کل نه بنزدیک آی و نه میباش دور در وسط رو تا بود خیر الامور چون رسن رامعتدل افتاد تاب گر بود صد رشته گردد یک طناب ور دهی تابش ز اندازه بدر بگسلد پیوند او از یکدگر تو زخشک و تر نداری در جهان جز سخن سرد و دل گرم این زمان گرچه مردی سرد گویی گرم دل جهد کن تا بو که گردی معتدل گر همی خواهی که گیرد کار نور معتدل میباش در خیرالامور کار چون بیش آید از قدر عقول گر همه فضلی است پیش آرد فضول طعمه کان پاکبازان را دهند هرگز آن کی نونیازان را دهند
عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی درآمد در سخن خلق میبالید ازو چون سرو بن منبرش گویی ورای عرش بود آسمان در جنب او چون فرش بود در بلندی سخن چندان برفت کان زمان از خلق گویی جان برفت چون بلندی سخن میداد دست مستمع بیهوش می افتاد پست کرد بر مجلس مگر مردی گذر گفت پیش آرید کار کفشگر خواجه کان بشنود شد با درد جفت گفت بشنو دید آنچ این مرد گفت زین سخن الهام آمد در دلم شد جهانی درد در دل حاصلم ملهمم گفت این سخنهای بلند نیست اندر خورد مشتی مستمند این سخن پرندگان زنده راست نه خر پالانی و خربنده راست رهروان را همچو مرغان می مسوز رهروان را پاره بر کفش دوز ره روانند اهل مجلس سر بسر پاره دوزی کن چو مرد کفشگر پشه را قوت پیلی میدهی مور را با جبرییلی مینهی راه رو را گر بخواهی دوخت کفش بس طپانچه میزنی تو با درفش کار چون از حد خویش افزون رود صاحب آن کار را در خون رود فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد صاحبش در خون جان خویش شد عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل شبلی آن کز مغز معنی راز گفت این حکایت از برادر باز گفت گفت بود اندر دبیرستان شهر میرزادی یوسف کنعان شهر هر دوعالم بر نکویی نقد او در نکویی هرچه گویی نقد او حسن او فهرست دیوان جمال وصف او بالای ایوان کمال او به مکتب پیش استاد آمده جمله شاگردان به فریاد آمده بود آنجا کودکی درویش حال کفشگر بودش پدر بی ملک و مال دل ز عشق آن پسر مستش بماند شد ز دست او و بر دستش بماند یک زمان نشکفت از دیدار او گرم تر شد هر نفس در کار او در هوای آن چراغ روزگار میگداخت از عشق همچون شمع زار کودکی ناخورده یک اندوه عشق چون کشد چون کاه گشته کوه عشق رفت یک روزی به مکتب میر داد کودکی را دید پیش میرزاد گفت این کودک بگو تا آن کیست گفت آن کفشگر مقصود چیست گفت آخر شرم دار ای اوستاد او بهم با میرزادی چون فتاد میر زاده چون کند با او نشست طبع او گیرد دهد همت ز دست کودک دلداده را مرد ادیب کرد از مکتب نشستن بی نصیب دور کردش از دبیرستان خویش تا شد آن بیچاره سرگردان خویش شد ز عشق آن پسر چون اخگری پس چو اخگر رفت در خاکستری چشم همچون ابر نوروز آمدش آه همچون برق جانسوز آمدش عاقبت از خویشتن دل برگرفت از برای مرگ منزل برگرفت میرزاد از حال او شد با خبر کس فرستادش که ای زیر و زبر از چه مینالی بگو با من چنین گفت دل در کار تو کردم یقین این زمان دوران جان دادن رسید نوبت در خاک افتادن رسید اشک چون گوگرد سرخ ای یار من کردهمچون زر مس رخسار من مدتی در انتظارم داشتی همچو آتش بی قرارم داشتی رفت پیش میرزاد آن مرد باز گفت میگوید که مردم در نیاز زآنکه در کار تو کردم دل ز عشق مرگ آمد بی توام حاصل ز عشق میرزادش داد پیغام دگر گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر در سر کارم بنزد من فرست دانه دل را بدین خرمن فرست بازآمد مرد چون گفت این سخن کودکش گفتا زمانی صبر کن چون دلم خواهد ز من دلخواه من تا فرستادن نباشد راه من رفت کودک خانه را در خون گرفت سینه را بشکافت دل بیرون گرفت پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر گفت گیر این پیش او پوشیده بر چون دل خود بر طبق حالی نهاد بودش از جان یک رمق حالی بداد میرزاد القصه چون دید آن طبق او نخوانده بود هرگز آن سبق آن دل پرخون او بیرون گرفت جمله مکتب ز چشمش خون گرفت شد قیامت آشکارا در دلش رستخیزی نقد آمد حاصلش عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت هم بنتوانست کردن هم گرفت خاک او را قبله جای خویش کرد هر زمانی ماتم او بیش کرد گرچه پنداری که پیر عالمی در ره عشق از چنین طفلی کمی گر تو مرد راه عشقی دل شکاف ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف تا که جان داری بلای جان تست جان بده در درد کاین درمان تست منت تریاک تا چندی کشی زانکه جان از زهر افتد در خوشی تو همی محجوب از خود مانده تا ابد معیوب ازخود مانده چون تویی تو برافتد از میان تو بمانی بی حجاب جاودان
عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه چهره گلناریش مانند کاه نه طراوت مانده در رخسار او نه حلاوت مانده در گفتار او گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس کاتشم در دل فکندی بیقیاس بود پیش شاه خلقی بیشمار هر یکی از بهر کاری بیقرار گفت خلق بی حسابند این همه چون بگویم چون حجابند این همه شاه خالی کرد حالی جایگاه تا ایاز آنجا بماند و پادشاه گفت اکنون راز برگوی این زمان چون حجاب خلق برخاست از میان گفت شاها من حجابم چون کنم خویش را بو کز میان بیرون کنم چون حجاب خویش در عالم منم خلق بود آن دم حجاب این دم منم تا که میماند ز من یک موی باز نیست روی آنکه بتوان گفت راز چون نمانم من تو مانی جمله پاک راز من آنگه برون جو شد ز خاک پاکبازانی که درویش آمدند هر نفس در محو خود بیش آمدند در حقیقت جمله او را خواستند لاجرم خصمی خود را خاستند عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل کرد درویشی ز درویشی سؤال کآرزویت چیست ای درویش حال گفت از ملک دو عالم خشک و تر ناچخی میبایدم اما دو سر تا بیک سر وارهانم خویش را وز دگر سر خواجه درویش را تا چو نه تو باشی و نه من پدید حق شود بی ننگ ما روشن پدید تا درین حضرت خودی میماندت صد جهان پر بدی میماندت زانکه گر مویی بماند از خودیت هفت دوزخ پر برآید از بدیت عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل عاشقی روزی مگر خون میگریست زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست گفت میگویند فردا کردگار چون کند تشریف رؤیت آشکار چل هزاران ساله بدهد بر دوام خاصگان قرب خود را بار عام یک زمان زانجا بخود آیند باز در نیاز افتند خو کرده بناز زان همی گریم که با خویشم دهند یک نفس در دیده خویشم نهند چون کنم آن یک نفس با خویشتن میتوانم کشت ازین غم خویش من باخدا باشم چو بیخود بینیم تاکه با خود بینیم بد بینیم آن زمان کز خود رهایی باشدم بیخودی عین خدایی باشدم هر که مویی پای آرد در میان باز ماند یک سر موی از عیان محو باید مرد در هر دو سرای پای از سر ناپدید و سر ز پای گر سر مویی تفاوت میبود جمله سر تاپای او بت میبود عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی همیشه بی کلاه برهنه سر میشدی دایم براه سایلی گفتش که ای شوریده نام برهنه سر از چه میباشی مدام گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد این سؤال بد که تو کردی که کرد گفت پایت از چه باری برهنهست گفت ای احمق سری کو یک تنهست چون برهنه میبود این سر مرا پای ازو نبود گرامی تر مرا چون درین ره پای و سر در باختی قدر بی قدری خود بشناختی خویشتن را در میان آوردنت هست سودی با زیان آوردنت
عطار » مصیبت نامه » بخش بیستم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت شبلی دردناک دید دو کودک در افتاده بخاک زانکه جوزی در میان افتاده بود هر دو را دعوی آن افتاده بود هر دو از یک جوز میکردند جنگ شیخ گفتا کرد میباید درنگ تا من این جوز محقر بشکنم پس میان هر دو تن قسمت کنم جوز بشکست و تهی آمد میانش برگسست آنجایگه آهی ز جانش گشت بیمغزی خویشش آشکار اشک میبارید و میشد بیقرار هاتفی گفتش که ای شوریده جان گر تو قسامی هلا قسمت کن آن چو نه صاحب نظر خامی مکن بعد از این دعوی قسامی مکن عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱ - المقالة الحادیة و العشرون سالک شوریده پاک اعتقاد آمد از دریا برون پیش جماد گفت ای افسرده از برد الیقین گاه سنگ و گاه آهن گه نگین از یقین هم ثابتی هم ساکنی نقد عالم چون تو داری ایمنی چون زمعدن میرسی پاک از منی هرچه داری هست جمله معدنی هست یک سنگ تو رحمن را یمین وان دگر سنگت سلیمان را نگین آن یکی فرمانده دیو و پری وان دگر را هر دو کون انگشتری آن یکی در فقر پوشیده سیاه وان دگر از عشق گشته پادشاه آن یکی را ملکت روی زمین وان دگر یک را یساری چون یمین آهنت آیینه اسکندریست گوهرت را ذوالفقار حیدریست یک نگینت نسخه هر دو سرای جام جمشیدی شده گیتی نمای نقد تو سیم و زر و در خوشاب لعل و یاقوت و زمرد بی حساب وصف الماس تو نه گفتن توان نه بالماس زفان سفتن توان گاه سرسبزی ز مینا روزیت گاه از پیروزه صد پیروزیت هم ز در شب چراغت روشنی هم ز لعلت سرخ روی گلشنی چون تو داری منصبی و رتبتی حاصلم کن سوی معنی قربتی چون تو داری در محک داری عمل نقد قلبم را به زری کن بدل چون جماد از راه رو بشنود راز چون جمادی ماند از اندیشه باز گفت من افسرده ام بیخبر نه نشان دارم ز معنی نه اثر گر یمین الله در عالم مراست حصن کعبه خانه خاص خداست چون میان کعبه بادی بیش نیست سنگ را از کعبه ره در پیش نیست چون کلوخ کعبه را شد بسته راه چون برد ره سوی او سنگ سیاه در سیاهی ساکنم زین غم مدام مانده ام در جامه ماتم مدام هر زمان از من بتی دیگر کنند خویشتن را و مرا کافر کنند گرچه من افسرده ام جانم بسوخت آتش دوزخ ز من خواهد فروخت این چنین دردی که آمد حاصلم پای ازان ماندست دایم درگلم درد من بین در میان من بی گناه وز چو من افسرده درمان مخواه سالک آمد پیش پیر منتهی داد از احوال خویشش آگهی پیر گفتش چون شود ظاهر جماد عالم افسردگی کن اعتقاد تا رگی افسردگی میماندت صد نشان از مردگی می ماندت چون ترا افسردگی زایل شود در جمادی زندگی حاصل شود زنده شو وین مردگی از خودببر گرم گرد افسردگی از خود ببر تو نمیترسی که همچون دیگران غرقه دنیا شوی بار گران
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود بهلول از شراب عشق مست بر سر راهی مگر بر پل نشست میگذشت آنجایگه هارون مگر او خوشی میبود پیش افکنده سر گفت هارونش که ای بهلول مست خیز از اینجا چون توان بر پل نشست گفت این با خویشتن گو ای امیر تا چرا بر پل بماندی جای گیر جمله دنیا پلست و قنطره ست بر پلت بنگر که چندین منظره ست گر بسی بر پل کنی ایوان و در هست آبی زان سوی پل سر بسر گردنت را خانه بر پل چیست غل کی شود با مکر این بیرون به پل تا توانی زیر پل ساکن مباش چون شکست آورد پل ایمن مباش از مجره آسمان دارد شکست زودبگذر تا نگردی پست پست گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر آمدستی گوییا از جانت سیر گنبد بشکسته چون زیر اوفتد کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد مرگ از پیش و تو از پس میروی بهر مرداری چو کرکس میروی پاک شو از جیفه دنیا تمام ورنه چون مردار میمانی بدام زانکه هر چیزی که سودای تو است چون بمردی نقد فردای تو است عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل رفت با بهلول هارون الرشید سوی گورستان بر خاکی رسید کله ای دیدند خشک آن کسی مرغ در وی خانه بنهاده بسی کرد هارونش ازان کله سؤال گفت بهلولش که پنهان نیست حال بوده است این مرد سر انداخته در کبوتر باختن جان باخته مرد چون در دوستی این بمرد چون بشد با خویشتن هم این ببرد چون نرفته ست این هوس از سر برونش بیضه مرغ است در کله کنونش هم دماغش بر کبوتر بازی است خاک گشته همچنان در بازی است از هوس گر کله خاکستر شود می ندانم تا هنوز از سر شود هرچه در دنیا خیالت آن بود تا ابد راه وصالت آن بود کار بر خود از امل کردی دراز بند کن پیش از اجل از خویش باز ورنه در مردن نه آسان باشدت هر نفس مرگی دگر سان باشدت جمله در باز و فرو کن پای راست گر کفن را هیچ نگذاری رواست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل بود مردی در سخاوت بی بدل هرچه بودی خرج کردی بی خلل مینداشت البته یک جو زر نگاه گفت یک روزیش مردی نیک خواه کای فلان آخر نترسی از هلاک کان زمان کز تو برآید جان پاک چون نمیداری نگه یک پیرهن پس فراهم بایدت کردن کفن گفت چون جانم برآید در پسی وان کفن کدیه کنند از هر کسی گر ز دروازه درآیم نیز من پس شما بر سر زنیدم آن کفن حرص مینگذاردت پاک ای پسر تا پلید آیی تو درخاک ای پسر دایما در خوی ناخوش مانده وز صفات بد در آتش مانده تا صفاتت باتو خواهد بود جمع تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل پیش حیدر آمد آن درویش حال کرد ازان دریای دانش سه سؤال گفت از هفتاد فرسنگ آمدم هین جوابم ده که دلتنگ آمدم چیست درویشی و بیماری و مرگ داد حیدر سه جواب او ببرگ گفت درویشی تو جهل آمدست فقر تو گر عالمی سهل آمدست هست بیماری حسد بردن همه هست بد خویی تو مردن همه
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل ابن سیرین گفت جانم در جسد بر کسی هرگز نبرد الحق حسد زانکه نیست از دو برون حال ای اخی یا بهشتیست این کس ویا دوزخی گر بهشتیست او پس آن چندان کمال کو بخواهد یافت آنگه بی زوال آن همه او راست دنیاش اندکی کی حسد باشد براندک بی شکی آن همه چون خواهدش آمد بدست من حسد ورزم ازین اندک که هست ور ز اهل دوزخست این مبتلا آنچه او را هست در پیش از بلا کی روا باشد حسد بردن برو نوحه باید یا دعا کردن برو چون ترا از گرده نانست زیست آخرت چندین حسد از بهر چیست چون ترا هر روز یک گرده تمام گرده چون حاصل آمد والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل نان پزی دیوانه و بیچاره شد وز میان نان پزان آواره شد شهر میگشتی چو پی گم کرده گرده میخواستی بی کرده سایلی پرسید ازو کای حیله جوی گرده بی کرده چون باشد بگوی گفت تا من پختمی یک گرده نان گرده نو در رسیدی همچنان تا بپختی گرده ای بیخبر در بر ریشم نهادندی دگر چون سری پیدا نبد این گرده را سر بگردید از جنون این مرده را بر دلم چیزی درآمد از اله گفت صد گرده مپز یک گرده خواه روز تا شب گرده نان میبست گرده آخر رسد از صد کست خوش خوشی میرو میانراه تو گرده بی کرده میخواه تو چاره صد گرده میبایست کرد تا مرا یک گرده میبایست خورد این زمان هر روز شکر میخورم به زنان صد چیز دیگر میخورم گرترا نان نرسد از حق زان بود تادلت پیوسته سرگردان بود زانکه گر سرگشته نان خواهدش ندهدش نان زانکه گریان خواهدش عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل میگریست آن بیدل دیوانه زار آن یکی گفتش چرایی اشکبار گفت گیرم میشکیبم برهنه چون نگریم زانکه هستم گرسنه گفت اگرچه میکند نانت هوس چون زگرسنگی بگرید چون تو کس گفت آخر چون نگریم ده تنه کاو ازان دارد چنینم گرسنه تا بگریم همچو ابر نوبهار لاجرم میگریم اکنون زار زار
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیة و العشرون سالک آمد چون شکر پیش نبات گفت ای سرسبزیت زآب حیات پاکیت چون آب ذاتی آمده قابل نفس نباتی آمده فالق الحب از نوا داده ترا حبه حب صد نوی داده ترا سبز پوشان را تو محرم آمدی لاجرم سر سبز عالم آمدی قوت ارواح و بینایی ز تست دلگشایی و دل افزایی ز تست در جهان نوباوه هر دم تراست صد بهشت عدن در عالم تراست جمله دارو و درمان از تو رست گل ز تو بشکفت و ریحان از تو رست نیست خاری از تو بی سرو سهی نیست ناری ظاهر از تو بی بهی نار چون از شاخ سبزت بردمید درد موسی را بهی آمد پدید قصه انی اناالله زان تست سدره و طوبی بهم درشان تست خواجه کونین منت از تو یافت در نماز انگور جنت از تو یافت عشق حنانه چو آتش از تو خاست آن حنین او چنین خوش از تو خاست کی بود شرح عصای تو مرا موسیی باید که گوید از عصا چون تو سر سبزی دولت یافتی موی در نشو و نما بشکافتی پس بسوی بحر جویی برده چون تو داری عود بویی برده یا ببویی زنده گردان جان من یا بساز از دارویی درمان من زین سخن بس تلخ شد عیش نبات نی شکر گفتی نماندش در حیات گفت تا کردم برون سر از زمین روز و شب از شوق مینالم چنین روزکی چندی چو سیرابی کنم بعد از آن رخساره چون آبی کنم چون به سر سبزی بیابم راستی سر نهم در زردی و در کاستی سر برآرم تازه در آغاز کار پس فرو ریزم به آخر زرد و زار گه نهندم اره بر سر سخت سخت گه ببرندم بسختی لخت لخت گه بسوزندم چو خاکستر کنند گاه از داسی تنم بی سر کنند گه خورند و گاه ریزندم بخاک شرح دادم قصه بس دردناک آنچه میجویی مرا با خویش نیست زانکه با من رنگ و بویی بیش نیست چون ندارد رنگ و بوی من سری کی گشاید از منت هرگز دری سالک آمد پیش پیر خوش زفان کرد حال خویش پیش او عیان پیر گفتش هست اشجار و نبات از صغار و از کبارش مثل ذات عاقل و کامل کبارش آمدند بیدل و مجنون صغارش آمدند هرکه جان را محرم دلخواه یافت چون شجر سرسبزی این راه یافت یا کمالی یافت بر درگاه او یا نه شد دیوانه دل در راه او هرکه او دیوانه شد از دلنواز هرچه دل میخواستش میگفت باز
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بامدادی بود محمود از پگاه برنشست از بهر حربی با سپاه موج میزد لشکرش از کشورش جمع بود از چند کشور لشکرش قرب پانصد پیل در زنجیر داشت عالمی القصه دار و گیر داشت دید در کنجی یکی دیوانه مست شد پیاده شاه و پیش او نشست کرد دیوانه ز پیش و پس نگاه عالمی میدید پر پیل و سپاه کرد حالی روی سوی آسمان گفت شاهی زو درآموز این زمان گفت محمودش مگو این زینهار گفت آخر چون کنم ای شهریار کی کنی تو خاصه با پیل و سپاه از پی جنگ گدایی عزم راه بلکه گر شاهی ترا آید بجنگ تو بسازی جنگ او هم بیدرنگ پادشاه با پادشاه جنگی کند نه بیاید با گدا جنگی کند حق ترا تنها چنین بگذاشتست پس به سلطانیت سر افراشتست وآمده با من بجنگ آویخته من چنین از دست او بگریخته فارغست از شاهی تو ای عجب با گدایی می برآید روز و شب با من بیچاره میکوشد مدام من زبون تر آمدستم والسلام چون شود از درد دلشان بیقرار دل بپردازند خوش از کردگار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه مجنون شد و مبهوت گشت بیدل و بی قوت و بی قوت گشت در گدایی و اسیری اوفتاد در بلا و رنج و پیری اوفتاد کوه نتواند همی هرگز کشید صد یک آن بار کان عاجز کشید یک شبی در راز آمد با خدای گفت ای هم رهبر و هم رهنمای این که تو هستی اگر من بودمی از خودت پیوسته میآسودمی یک دمت اندوهگین نگذارمی ای به از من به ازینت دارمی بیدلان چون گرم در کار آمدند از وجود خویش بیزار آمدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود آن دیوانه در اضطرار در مناجاتی شبی میگفت زار کای خدا از تو نخواهم هیچ من یا دهی یا ندهیم بشنو سخن سخت در خود مانده ام جان در خطر تا که از من این چه دادی واببر این وجودم را که داری در زحیر مینخواهم هیچ میگویم بگیر هرچه از دیوانه آید در وجود عفو فرمایند از دیوان جود گرچه نبود نیک بپذیرند ازو پس بچیزی نیک بر گیرند ازو هر بد او را مراعاتی کنند از نکو وجهی مکافاتی کنند
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل بود دیوانه مزاجی گرسنه در رهی میرفت سر پا برهنه نان طلب میکرد از جایی بجای هرکسی میگفت نان بدهد خدای اوفتاد از جوع در رنجوریی دید اندر مسجدی مغفوریی زود در پیچید و پس بر سر گرفت قصد بردن کرد و راه درگرفت عاقبت در راه بگرفتش کسی زجر کردش پس جفا گفتش بسی زو ستد آن جامه و کردش سؤال کاین چرا کردی بگو ای تیره حال گفت هر جایی که میرفتم دمی جمله میگفتند حق بدهد همی چون شدم درمانده بی دستوریش برگرفتم عاقبت مغفوریش تا بسازد کار من یکبارگی چند خواهم بود در بیچارگی خنده آمد مرد را از کار او برد نان و جامه را تیمار او دید آن دیوانه را مردی براه جامه در پوشید میآمد پگاه گفت جامه از کجا آورده کسب کردی یا عطا آورده گفت این جامه خدای آورد راست گفت هم اقبال و هم دولت تراست زانکه تادولت نباشد ما حضر این چنین جامه نبخشد دادگر مرد مجنون گفت کو یک دولتم کو نداد این جامه بی صد محنتم تا که بر نگرفتمش ناگه گرو نه شکم نان یافت نه تن جامه نو در نمیگیرد خوشی با او بسی تا گرو بر مینگیرد زو کسی بی گرو کار تو کی گیرد نوا جامه و نان بی گرو ندهد ترا ور گرو می بر نگیری تن زند آتشت در جان و در خرمن زند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود صاحب عزلتی در گوشه ای از جهان نه زادی و نه توشه ای بر توکل روز و شب بنشسته بود رشته دل در قناعت بسته بود چون نمی پیچید هیچ از راه حق بود گستاخیش با درگاه حق گرسنه از ره رسیدندش دو کس واو نداشت از دخل و خرج الا نفس چون نشستند آن دو کس تا دیرگاه در نیامد هیچ معلومی ز راه چون بسی گشت آن دو تن را انتظار شیخ شد از شرم ایشان شرمسار عاقبت برجست از جای آن زمان کرد چون دیوانه سر بر آسمان گفت آخر من چه دارم بیش و کم میهمانم می فرستی دم به دم چون فرستادی دو روزی خواره را روزنی باید من بیچاره را گر فرستادی مرا روزی کنون وارهی از جنگ هر روزی کنون ورنه زین چوبی نهم بر گردنم جمله قندیل مسجد بشکنم چون بگفت این مرد دل برخاسته شد زره خوانی پدید آراسته در زمان آمد غلامی همچو ماه کرد خدمت خوان نهاد آن جایگاه چون شنودند آن دو تن گفتار او در تعجب آمدند از کار او هر دو گفتندش که گستاخی عظیم می نیارد هیچ گستاخیت بیم گفت دندانی بدو باید نمود تا که ننمایی ندارد هیچ سود عاشقانش پاک از نقص آمدند چون درختان جمله در رقص آمدند پاک همچون شاخ در گل می شدند لاجرم در قرب کامل می شدند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل نازنین شوریده میشد ناگهی بود هم سرما و هم گل در رهی آن یکی گفتش که گل بگرفت راه خویش را بر خیز کفشی ژنده خواه گفت چون پا را کنم کفشی طلب خاصه اندر زیر میگیرند شب تا که در شخص تو میماند دلت هرگز آن دولت نیاید حاصلت چون بجای دل رسی بی دل مدام گردد این دولت ترا حاصل مدام
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود شوریده دلی دیوانه روی کرده در بن ویرانه همچو باران زار برخود میگریست سایلی گفتش که این گریه ز چیست که بمردت گفت دور از تو دلم دل بمرد و سخت تر شد مشکلم گفت دل چون مردت و چون شد زجای گفت چون اندوه بودش با خدای خوش بمرد و دور گشت از من نهان شد بر او و برون رفت از جهان تا به تنهایی مرا حیران گذاشت وین چنین افکنده سر گردان گذاشت ای عجب جایی که آنجا شد دلم رفتن آنجا مینماید مشکلم آرزوی من بدآنجا رفتن است لیک ره در قعر دریا رفتن است گر رسم آنجایگه یک روز من وارهم از گریه و از سوز من هر کرا این درد عالم سوز نیست در شبست و هرگز او را روز نیست درد میباید که بی درمان بود تا اگر درمان کنی آسان بود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد مگر دیوانه شبلی چند گاه برد با دیوانه جایش پادشاه کرد شه در کار او لختی غلو کان فلان دارو کنیدش در گلو پس زفان بگشاد شبلی بی قرار گفت خود را بیهده رنجه مدار کاین نه زان دیوانگیست ای نیک مرد کان بدارو به شود گردم مگرد هر کجا دردی بود درمان پذیر آن نباشد درد کان باشد زحیر جان اگر نبود مرا جانان بسست داروی من درد بیدرمان بسست چون ترا با حق نیفتد هیچ کار تو چه دانی قیمت این روزگار چون بخون صد ره بگرداند ترا آنگهی یک دم برنجاند ترا صد رهت مرده کند پس زنده تاترا نانی دهد یا ژنده عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت مجنونی عجب بود پای و سر برهنه خشک لب شد ز سرما و گل ره بیقرار سر ببالا کرد و گفت ای کردگار یا دلم ده باز تا چند از بلا یا نه باری ژنده کفشی ده مرا عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل بود آن دیوانه دل برخاسته وز غم بی نانیش جان کاسته میگریست از غم که یک نانش نبود چون نبودش نان غم جانش نبود آن یکی گفتش که مگری ای نژند کان خداوندی که این سقف بلند بی ستونی در هوا بنهاد او روزی تو هم تواند داد او مرد مجنون گفت ای کاش این زمان از برای محکمی آسمان حق تعالی صد ستون بنهاده بی زحیری نان می میداده نان خورش میباید و نانم کنون من چه دانم آسمان بی ستون عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل بر شره میخورد مجنونی طعام شکر حق میگفت شکری بردوام کای خداوندی که جان و تن ز تست شکر تو از من طعام من ز تست تو طعامم میفرستی ز آسمان شکر من بر میفرستم هر زمان میفرست اینجا فرو هر دم طعام تا منت بر میفرستم بر دوام واسطه این قوم را برخاستست قول ایشان لاجرم بس راستست چون نمیبینند غیری جز مجاز جمله زو شنوند و زو گویند باز عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و دوم » بخش ۱۳ - الحكایة و التمثیل نازنین شوریده درگاه بود پیشش آمد زاهدی در راه زود گفت میگوید خداوندت سلام نازنین گفتش که تو برگیر گام از فضولی دست کن کوتاه تو زانکه هیچ از حق نه آگاه تو کار حق بر تو کجا مبنی بود کز وکیلی چون تو مستغنی بود تو برون شو از میان کان ذات فرد بی رسولی تو داند گفت و کرد
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثة و العشرون سالک آمد نه درو عقل ونه هوش وحشی آسا تنگدل پیش وحوش گفت ای جنبندگان بحر و بر راه پیمایان عالم سر بسر پایمال هر خس ودون گشته اید در میان خاک در خون گشته اید در مقام نیستی افتاده اید چشم بر هستی حق بنهاده اید حق بلطف خود مثل زد از شما جوهر موری بدل زد از شما سورتی از نص قرآن قدم کرد گردن بند موری از کرم باز نحلی را چو شیر فحل کرد زآنکه نام سورتی النحل کرد عنکبوتی را همین تشریف داد سورتی را هم بدو تعریف داد مور را دل پر سخن در پیش کرد تا سلیمان را ازو بی خویش کرد چون شما را هست در اسرار دست شد مراهم چون زفان از کار دست دست من گیرید تا جایی رسم بو کزین پستی ببالایی رسم چون سلیمان پند گیرد از شما دل سخن از جان پذیرد از شما وحش چون بشنود از سالک سخن گفت فرمان کن حدیث من مکن من که باشم در همه روی زمین تا مرا نامی بود در کوی دین عمر کوتاهی ضعیفی بی تنی خرده گیری همچو چشم سوزنی عنکبوتی گر درآمد روز غار پس شد آن دو چشم دین را پرده دار عنکبوتی بر سطرلابست نیز کو نداند بر فلک یک ذره چیز خلق را روشن شود زو آفتاب واو نداند آفتاب از هیچ باب در همه عالم که جست از عنکبوت قصه حی الذی هو لایموت قصه مور ضعیف تیره حال هم برین منوال میدان و مثال نیک بین کز تشنگی مردن ترا بهتر است از نام ما بردن ترا گر کسی را از شکر تنگی بود یک شکر خواهد قوی ننگی بود عالمی پر عاشق شوریده اند جمله صاحب درد و صاحب دیده اند چه طلب داری تو از مور ومگس گوییا جز ما ندیدی هیچ کس تا سخن گفتیم ما را مرده گیر عمر رفته ره بسر نابرده گیر سالک آمد پیش پیر تیز هوش قصه برگفتش از خیل وحوش پیر گفتش هست وحش تنگ حال هر صفت را کان خفی باشد مثال هست در هر ذات صد عالم صفت لیک اصل جمله آمد معرفت معرفت را اصل توحید آمدست ره سوی توحید تفرید آمدست گر شوی چون وحش در ره پایمال تا ابد جان را بدست آری کمال کی دهد هرگز کمال جانت دست تا نگردی پاک نیست از هر چه هست تا تو با خویشی عدد بینی همه چون شوی فانی احد بینی همه عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بیدلی را بود مالی بر کسی در تقاضا رنج میدادش بسی گرچه میرنجید مرد وام دار زر بدودادن نبودش اختیار چون خصومت در میان بسیارشد بر دو خصم آن کار بس دشوار شد بود درویشی به بیدل گفت خیز تا بود در گردنش تا رستخیز زر قیامت بهترت آید بکار پس بدو بگذار و از وی کن کنار گفت بیدل در قیامت من ازو نقد نتوانم ستد روشن ازو هیچ او فردا بمن ندهد خموش زان شدم امروز با او سخت کوش مرد گفتا می ندانم سر این شرح ده تا این شکم گردد یقین گفت چون هردو برآییم از قفس او و من هر دو یکی باشیم و بس هر کجا توحید بنماید خدای شرک باشد گر دویی ماند بجای در حقیقت چون من او و او منم لاجرم آنجا نباشد دشمنم لیک اینجا نیست توحید آشکار زو ستانم چون زرم آید بکار این زمانش زر ستانم بیشکی بعد ازین هر دو شویم آنگه یکی گر عدد گردد احد کاری بود ورنه بی شک رنج بسیاری بود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بیدل دیوانه در حال شد پیش دکان یکی بقال شد گفت بر دکان چرا داری نشست گفت تا آید مرا سودی بدست گفت چبود سود گفتا آنکه زود گر یکی داری دو گردد اینت سود گفت کورست آن دلت دو ماحضر گر یکی گردد ترا سود این شمر کار تو بر عکس این افتاد نیک نیستت توحید در شرکی ولیک چون دل و گل هر دو در حق گم شود آنگهی مردم بحق مردم شود عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل نازنین میرفت و بس شوریده بود گفتی از سرباز خوابی دیده بود میگذشت او بر در مجلس گهی این سخن گفت آن مذکر آنگهی این گل آدم خدا از سرنوشت چل صباح از دست قدرت میسرشت بعد از آن گفتا دل مؤمن مدام هست در انگشت حق کرده مقام نازنین چون این سخن بشنود ازو زاتش جانش برآمد دود ازو گفت بیچاره چه سازد آدمی یا دلست او یا گلست او از زمی چون دل و چون گل بدست اوست بس پس بدست ما چه باشد جز هوس من دلی دارم ز عالم یا گلی هر دو او راست اینت مشکل مشکلی از دل و گل در جهان من برچه ام اوست جمله در میان من برچه ام هیچ هستم من ندانم یا نیم چون همه اوست آخر اینجا من کیم عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل روستاییی بشهر مرو رفت در میان مسجد جامع بخفت بود بر پایش کدویی بسته چست تا نگردد گم در آن شهر از نخست دیگری آن باز کرد از پای او بست بر پا خفت بر بالای او مرد چون بیدار شد دل خسته دید کاین کدو بر پای آن کس بسته دید در تحیر آمد و سرگشته شد گفت یا رب روستایی گشته شد ای خدا گر او منم پس من چه ام ور منست او او نگوید من که ام در میان نفی و اثباتم مدام نه بمن شد کار و نه بی من تمام در میان این و آن درمانده ام در یقین و در گمان درمانده ام عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش شیخی رفت مردی نامدار از سر بی خویشیی بگریست زار گفت سیرم از عبودیت همی وز ربوبیت بمن نرسد دمی مانده ام بی این و بی آن من مدام چون کنم گفتا که سر می زن مدام این سخن را گر محل آید پدید از سر علم و عمل آید پدید چشم باید داشت بر لوح ازل چند دارم چشم بر علم و عمل عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود ملاحی معمر کار دان زو کسی پرسید کای بسیار دان از عجایبهای دریا بازگوی گفتش آن ملاح کای اسرار جوی این عجبتر دیدهام من کز بحار در سلامت کشتی آید باکنار کشتیی بر روی غرقابی مدام موج میآید دمادم بر دوام ما میان موج و غرقابی سیاه منتظر تا باد چون آید ز راه بر نیاید هیچ کاری از حیل و اطلاعی نیست بر لوح ازل پس طریق تو بفرمان رفتن است بیخودی در وادی جان رفتن است بنده آن بهتر که بر فرمان رود کز خداوند آنچه خواهد آن رود
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل در میان دشمنان پیری کهن دوستی راگفت ای نیکو سخن کاین همه خلقند دایم غم زده ترک شادی کرده و ماتم زده بیشتر غمشان ازان بینم مقیم تا چرا آخر خداوند کریم آن کند جمله که خود خواهد مدام وآنچه باید خلق را نکند تمام گر ز صد تن داعی یک کار خاست تا نخواهد حق نیاید کار راست عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل دیر میآمد یکی از آب باز صوفیان کرده زفان در وی دراز بوسعید مهنه گفت ای مردمان آب چون آرد فلانی این زمان زانکه آب خوش که آن روزی ماست درنیامد تا شدی این کار راست چون درآید برکشد آن آب مرد چون توان بیوقت هرگز آب خورد حکم او راست و نگهدار اوست بس در نگهداری نکوکار اوست بس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد ازمکه عمر عزم سفر در سرای آبستنی بودش مگر گفت الهی ای جهان روشن بتو رفتم و طفلم سپردم من بتو چون عمر القصه بازآمد ز راه مرده بود آبستنش از دیرگاه از سر گور زن آوازی رسید کانچه بسپردی بیا کامد پدید رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک دید آن زن نیمه ریزیده پاک نیم دیگر زنده بود و تازه بود طفل را زو شیر بی اندازه بود در گرفته بود طفلش آن زمان ای عجب پستان مادر در هان برگرفت او را عمر زان جایگاه هاتفیش آواز داد از پیشگاه کانچه بسپردی بحق با تو سپرد مادرش را چون بنسپردی بمرد عصمت حق گر نباشد دسترس خلق در عصمت نماند یک نفس عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل گفت رکن الدین اکافی مگر می فشاند اندر سخن روزی گهر مجلس او پاره شوریده شد خواجه را آن از کسی پرسیده شد کاین چه افتادست وین شورش چراست ما نمیدانیم بر گویید راست آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد در نهان کفشی بدزدید و ببرد کفش ازو میبستدیم اینجایگاه شورشی برخاست زان گم کرده راه خواجه میگفتش مکن قصه دراز زانکه گر روزی خدای بی نیاز برفکندی پرده عصمت ز ما کفش دزد اولستی این گدا کس چه داند تا چه حکمت میرود هر وجودی را چه قسمت میرود خون صدیقان ازین حسرت بریخت وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت گرچه ره جستند هر سویی ازین پی نبردند ای عجب مویی ازین صد جهان حسرت بجان پاک در میتوان دیدن بزیر خاک در عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۱۲ - الحكایة و التمثیل مرتضی را گفت مردی نامور تو چه میدانی بعالم بیشتر گفت طاعت بیشتر بر آسمانست زانکه آنجا منزل روحانیانست لیک بر روی زمین از خشک و تر هیچم از غفلت نیاید بیشتر ور ز زیر خاک میپرسیم نیز نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز آنکه را از خاک و خون بندی بود در نگر تاحسرتش چندی بود کار عالم زادنست و مردنست گه پدید آوردن و گه بردنست لاجرم این کار بی پایان فتاد تا ابد این درد بیدرمان فتاد این چنین کاری که بیش از حدماست از زحیر ما نخواهد گشت راست