Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۳ - صفت قتل حسین‌بن علی علیه‌السّلام به اشارهٔ یزید علیه اللعنة دشمنان قصد جان او کردند تا دمار از تنش برآوردند عمروعاص از فساد رایی زد شرع را خیره پشت پایی زد بر یزید پلید بیعت کرد تا که از خاندان برآرد گرد شرم و آزرم جملگی بگذاشت جمعی از دشمنان بر او بگماشت تامر او را به نامه و به حیل از مدینه کشند در منهل کربلا چون مقام و منزل ساخت ناگه آل زیاد بر وی تاخت راه آب فرات بربستند دل او زان عنا و غم خستند عمروعاص و یزید بد اختر به سر آب بر فکنده سپر شمر و عبداللٰه زیاد لعین روحشان جفت باد با نفرین برکشیدند تیغ بی آزرم نز خدا ترس و نه ز مردم شرم سرش از تیغ به تیغ ببریدند واندر آن فعل سود می دیدند تنش از تیغ خصم پاره شده آل مروان برو نظاره شده به دمشق اندرون یزید پلید منتظر بود تا سرش برسید پیش بنهاد و شادمانی کرد تکیه بر دنیی و امانی کرد بتی از قول خویش املا کرد کین دیرینه جسن و انها کرد دست شومش بر آن لب و دندان زد قضیب از نشاط و لب خندان کینه خزرج و حدیث اسل وآن مکافات زشت و دست عمل کین آبا بتوخته ز حسین خواسته کینه های بدر و حنین شهربانو و زینب گریان مانده در فعل ناکسان حیران سربرهنه بر اشتر و پالان پیش ایشان ز درد دل نالان علی الاصغر ایستاده به پای وان سگان ظلم را بداده رضا عمروعاص و یزید و ابن زیاد همچو قوم ثمود و صالح و عاد بر جفا کرده آن سگان اصرار رفته از حقد بر ره انکار هیچ ناورده در ره بیداد مصطفی را و مرتضی را یاد یکسو انداخته مجامله را زشت کرده ره معامله را کرده دوزخ برای خویش معد بوالحکم را گزیده بر احمد راه آزرم و شرم بربسته عهد و پیمان شرع بشکسته سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۴ - در صفت کربلا و نسیم مشهد معظّم حبذا کربلا و آن تعظیم کز بهشت آورد به خلق نسیم و آن تن سر بریده در گل و خاک وآن عزیزان به تیغ دلها چاک وان تن سر به خاک غلطیده تن بی سر بسی بد افتیده وآن گزین همه جهان کشته در گل و خون تنش بیاغشته وآن چنان ظالمان بد کردار کرده بر ظلم خویشتن اصرار حرمت دین و خاندان رسول جمله برداشته ز جهل و فضول تیغها لعل گون ز خون حسین چه بود در جهان بتر زین شین تاج بر سر نهاده بدکردار که از آن تاج خوبتر منشار زخم شمشیر و نیزه و پیکان بر سر نیزه سر به جای سنان آل یاسین بداده یکسر جان عاجز و خوار و بی کس و عطشان کرده آل زیاد و شمر لعین ابتدای چنین تبه در دین مصطفی جامه جمله بدریده علی از دیده خون بباریده فاطمه روی را خراشیده خون بباریده بی حد از دیده حسن از زخم کرده سینه کبود زینب از دیده ها برانده دو روی شهربانوی پیر گشته حزین علی اصغر آن دو رخ پر چین عالمی بر جفا دلیر شده روبه مرده شرزه شیر شده کافرانی در اول پیگار شده از زخم ذوالفقار فگار همه را بر دل از علی صد داغ شده یکسر قرین طاغی و باغ کین دل بازخواسته ز حسین شده قانع بدین شماتت و شین هرکه بدگوی آن سگان باشد دان که او شاه این جهان باشد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۵ - التّمثّل فی الاشتیاق الی المشهد المعظّم؛ المرأة الصّالحة خیرٌ من الف رجلٍ سوءٍ بود در شهر کوفه پیرزنی سالخورده ضعیف و ممتحنی بود از اولاد مصطفی و علی ممتحن مانده بی حبیب و ولی کودکی چند زیر دست و یتیم شده قانع ز کربلا به نسیم زال هر روز بامداد پگاه کودکان را فگندی اندر راه آمدی از میان شهر برون دیده از ظلم ظالمان پر خون بر ره کربلا باستادی برکشیدی ز درد دل بادی گفتی اطفال را همی بویید وین نکو باد را بینبویید پیشتر زانکه در شود در شهر بر گرید از نسیم مشهد بهر شود از هر دماغی آلوده باد چون گشت شهر پیموده حظ از این باد جمله بردارید سوی نااهل و خصم مگذارید من غلام زنی که از صد مرد بگذرد روز بار و بردابرد قدر میر حسین بشناسد از جفاهای خصم نهراسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۶ - صفة اصرار الاعداء والباغین لعنهم‌اللّٰه آدمی چون بداشت دست از صیت هرچه خواهی بکن که فاصنع شیت هرکه راضی شود به کرده زشت نزد آنکس چه دوزخ و چه بهشت مرد عاقل برآن کسی خندد کز پی خویش نار بپسندد دین به دنیا بخیره بفروشد نکند نیک و در بدی کوشد خیره راضی شود به خون حسین که فزون بود وقعش از ثقلین آنکه را این خبیث خال بود مؤمنان را کی ابن خال بود من از این ابن خال بیزارم کز پدر نیز هم دل آزارم پس تو گویی یزید میر منست عمروعاص پلید پیر منست آنکه را عمروعاص باشد پیر با یزید پلید باشد میر مستحق عذاب و نفرین است بد ره و بد فعال و بد دین است لعنت دادگر برآنکس باد که مر او را کند به نیکی یاد من نیم دوستدار شمر و یزید زان قبیله منم به عهد بعید هرکه راضی شود به بد کردن لعنتش طوق گشت در گردن از سنایی به جان میر حسین صد هزاران ثناست دایم دین

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۷ - ستایش امام ابوحنیفه رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامامین الهادیین ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمة اللٰه علیهما فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظام الدین قوام الاسلام ابی حنیفة نعمان بن ثابت الکوفی رحمة اللٰه علیه ذکرالنعمان صون عن الحرمان قال الشافعی رضی اللٰه عنه الفقهاء کلهم عیال ابی حنیفة رحمة اللٰه دین چو بگذشت از این جوانمردان خلق در دین شدند سرگردان همه را باز رای نعمانی آشتی داد با مسلمانی آفتاب سپهر معروفی بدر دین بوحنیفه کوفی همه را از پی صلاح جهان مغز سنت نهاده اندر جان بوده در زیر گنبد ارزق حجت صدق در محجت حق دل او چون سر خرد هشیار تن او چون دل قضا بیدار کرسی دین ز راه او حد بود لوح محفوظ شرع احمد بود پیشوای ایمه دین بود علم و حلم سخاش آیین بود کرده توفیق پادشاه خودش شاه شاهان رعیت خردش از پی فطنت و هدایت او پادشاهان به زیر رایت او دیده بی واسطه حکایت و نقل چهره سنت از دریچه عقل حجت اصل و فرع ایمان بود نعمت خوان شرع نعمان بود چون پدر در اصول ثابت بود چون نبی کار کرد و راه نمود روزگارش به علم مستغرق جمله آسوده از جدال فرق شحنه راه دین صلابت او روح عشق نبی مثابت او آسمان رای و مشتری دیدار متقی خلق و منتجب کردار کرده در شاهراه فتح و ظفر شاخ و بیخ هدی چو نام پدر می کند روز و شب دعا افلاک از دل آفتاب روشن و پاک باد در راه جان بد عملان دست او چاره گاه تنگدلان دل همی گوید از طریق دعا به تضرع چو مادر شهدا که روان ابوحنیفه ز ما شادمان باد تا به روز جزا چون درآمد به باغ دین نبی کرد روشن چراغ دین نبی راه دین بر خلایق آسان کرد همه را در اصول یکسان کرد هرکس از خود گرفته راهی پیش این ره دین گرفته وان ره کیش برگرفت از فلک پلنگی را دور کرد از جهان دورنگی را علم او کرد جمله را یکرنگ گشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ تاج بر فرق هر خطیب او بود تخت در زیر هر ادیب او بود زان عنان سوی آسمان برتافت تا چو خورشید بر جهان برتافت تیغ از روی خشم برنکشید سپر از هیچ خصم در نکشید قابل تابش نبوت بود لوح محفوظ شرع و سنت بود بود مفتاح گنج خانه خود بود مصباح آسمان وجود صورتش دیو را پریوش کرد سیرتش مغز نافه را خوش کرد در طریقت دواج امت بود در شریعت سراج امت بود کرم و جودش از شتاب نوال از جهان برگرفت رسم سؤال در ره بوحنیفه کوفی پایتان همچو خرقه صوفی باز بهر کمال و کسب یسار دستتان چون قبای روز بهار باز پای جهان به وقت صبوح در ره او چو دست و دل مفتوح صدق او در فضای قدوسی بازگشته چو بال طاوسی خلق پیش وی از طریق صواب مانده حیران چو گوی در طبطاب همه خود را گرفته اندر چنگ همه با دین و سنت اندر جنگ داده او را برای دولت و دین دل و جانش به فضل و علم یقین چون نشد آز و کبر از املت پس مه علم تو باد و مه عملت نقش معنی ز خط او در صدر بود روز نهفته در شب قدر بخت او چون بهار امیر جهان خردش چون شکوفه پیر و جوان خرم از علم او روان رسول کو بر امت نگاه داشت اصول بر روانش ز ما درود و سلام با ویم حشر کن بدار سلام هر امامی که گفت خواهد قال تا قیامت ورا بوند عیال

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۸ - ستایش امام شافعی رضی‌اللّٰه عنه ذکر الامام العالم العارف جمال الدین کمال الاسلام مفتی الشرق والغرب سیدالعلماء والفقهاء مفتاح الشریعة سراج السنه کنوز الاحادیث ابی عبداللٰه محمدبن ادریس شافعی رحمة اللٰه علیه چون فروشد چراغ دین نبی روی بنمود ماه مطلبی از پس بدر دین نه دیر چه زود آفتاب زمانه چهره نمود رو بجو ار ز دیده در طلبی راه شرع از امام مطلبی اصل او در قواعد و بنیان فرع نسل معد بن عدنان نسبش با رسول پیوسته ادبش از فضول بگسسته درس دین ساخت از پی تقدیس صدر سنت محمد ادریس از پی طالبان نور یقین خویشتن وقف کرده بر در دین بر خود از عقل خویش هیچ نساخت در ره شرع خویشتن درباخت مصطفی گفته او شنیده به جان زان نموده به شرع او برهان تا حدیث پیمبر او خوانده بر خودش اعتماد نامانده آنکه نارد چنو صنایع دهر کرده خصمان دین حق را قهر بوده در راه دین امام به حق که امامت ورا سزد مطلق همتش دین فروز و عرش گذار فطنتش فتنه سوز و شغل گزار کرده شاگردی حدیث نبی غاشیه بر کتف ز پیش وصی راکبان درش اثیر فرس همرهان دمش عبیر نفس جود او همچو کعبه انبه جوی خلق او چون بهار خندان روی شرع تا کدخدای این خانه است عقلها را قبا غلامانه است در تراجع ز خلق و خلقش جین در ترفع ز علم و حلمش دین دین مرفه به خوب گفتارش همه عالم رسیده آثارش بخشش از حق بهانه بر سعدست جود از ابرولاف بر رعدست گر پراگنده زو شدند اوباش سنت مصطفی از او شد فاش هر حدیثی که مصطفی برگفت شرحش او داد و علم آن ننهفت کلک او شد خزانه اسرار درس او را فرشته شد نظار گاه تدریس و گاه شرح علوم حاکم او بود و عالمی محکوم گام و کامش چو مرکبان شکار نور و نورش چو روزگار بهار ظاهر طاهرش مدبر بر خاطر عاطرش مفسر سر واعظ عقل و حافظ تنزیل محرم عشق و محرم تأویل خیل طالوت را سکینه حلم امت نوح را سفینه علم صورتش عین علم و دانش بود زانکه بس پاک خاندانش بود خاندانی که از قریش بود بیشکی سرفراز جیش بود هست کوته ز بهر شرع و شعار دست او همچو زیر پوش بهار سخنش بکر و لفظ دوشیزه مذهب او درست و پاکیزه یافته حله صفا و صفات دست و کلکش به کار شرع ثبات از غرور سپهر مؤمن ظن وز مرور زمانه ایمن تن گرچه کژ سیرتم بگویم راست که سخا و مروت ایشان راست دین از او یافت زینت و رونق در تبع متفق شدند فرق بنده او شده وضیع و شریف عالم و عارف و وجیه و عفیف علم دین تا بدو سپرد قضا جهل ز اسلام برگرفت فنا زندقه از علم او هزیمت گشت طالب علم با غنیمت گشت

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۳۹ - فی مناقبهما رحمة‌اللّٰه علیهما هر دو همراه راه دین بودند هر دو همکاسه یقین بودند آن به فرقد نهاده مرقد خویش وین ز اسناد کرده مسند خویش وان به حجت گرفته سرمایه وین ز سنت ببسته پیرایه مبتدی اوست دیده جان را مقتدی اوست عقل و ایمان را آن یکی پیشوای راه صواب وآن دگر مقتدی به گاه جواب آن یکی زیب و زینت محفل وآن دگر یافته ز علم محل آن یکی آفتاب نورافزای وآن دگر رهنمای دین خدای آن یکی آفتاب محفل و صدر وین دگر بدر لیل در شب قدر آن ز اسرار قاتل اشرار وین ز اخبار قابل اخبار آن گج آگور کرده خانه دین وین بیاراسته به نقش یقین این قریشی به اصل و آن کوفی وین به همت فقیه و آن صوفی آن امام و مدرس و زاهد وین دگر با دیانت و عابد بدعت از قهر تیغ آن به هرب صفوت از جام لطف این به طرب هر دو بودند وارثان رسول علمشان کرده بد رسول قبول هردو اندر سرای ملت حق کرده پیدا ز علم و علت حق هر دو بودند از اجتهاد قوی آسمان ستاره نبوی مرد را آن به قهر شه کرده طفل را این به لطف پرورده آن به حجت چراغ دین رسول وین به نسبت جمال آل بتول آن شده حکم شرع را حاکم وین شده علم محض را عالم کوفی اندر طریق دین کافی شافعی درد جهل را شافی نسبت اوست دیده جان را سنت اوست عقل و ایمان را لطف او داده بیخ دین را آب قهر او کرده قصر کفر خراب تو که اندر خلاف هر دو بوی از بد و نیک هر دو تن چه دوی تو که دین را به کین بدل کردی پس چه دانی حدیث یک دردی همه نیکند بد تویی تو مکن نیست در دین دویی دویی تو مکن هردو در راه دین دلیل و گواه هردو بر چرخ شرع زهره و ماه هردو در راه دین چو شمع و چراغ هردو در راغ دین چو گلشن و باغ ماه جاه ابوحنیفة بتافت میوه شرع رنگ سنت یافت زهره شافعی چو طالع شد خرد او را ز دل متابع شد هردو مهتر یکی به ذوق و مزاج کاژی ای خواجه با هوا و لجاج گوش کر را سخن شناس که دید دیده کاژ راست بین که شنید هر دوان همچو جان و دل به مثل جان به دل دل به جان که کرد بدل هردو را دل به شرع حاذق بود هردو را شرع صبح صادق بود آن به دل تیغ حجة الوسطی است وین چراغ محجة الوثقی است مسلک این غذا دهد جان را مذهب او ثبات ایمان را حجت اوست واضح و واثق نکته اوست لایح و لایق تو چه دانی که بوحنیفه که بود چه شناسی که شافعی چه شنود هردو نیکند بی حکومت تو بد تویی وان سگ خصومت تو کاشف شبهت تو قرآنست واضح حجت تو فرقانست تو که باشی بگو مر ایشان را چه شناسی تو بر در ایشان را کم کن این گفتگو ز بهر خدای گنگ شو ساعتی و ژاژ مخای تو به بیهوده گشته ای مشغول پیش ما ور به جای فضل فضول گر کسی جسمی آمد و بدخواه شافعی را در این میان چه گناه ور خری اعتزال می ورزد او بر بوحنیفه جو نرزد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۰ - فی مذمّة اهل التّعصّب و نصیحة الفریقین وفّقهما اللّٰه تعالی هیچ را در جهان ز علم و ز ظن بیخردوار پشت پای مزن از برای قبول عامه مناز بیخبر وار خیره مهره مباز بهر مشتی خر آب شرع مبر بی که و پنبه دانه گاو مخر از پی شاخ بیخ شرع مکن وز پی جاه راه خلق مزن سگ کین از بغل برون انداز سگ بزیر بغل میا به نماز قامتت شد دوتا ز بد خویی که چرا قامت تو یک تویی تو دوتا کرده باز قامت راست که چرا قامت فلان یکتاست تو نشایی به ناقدی ایشان خیمه زن رو به نزد درویشان با سلاطین گدای بی نیرو شاید ار کم زند به کین پهلو خیره با جهل تا کی آویزی رنگ ادبار تا کی آمیزی عمرت از کوی عقل رفت برون در غم آنکه این چه یا آن چون چون و چه آلت عداوت تست سنگ بر شیشه از شقاوت تست سخن از کوی عقل باید گفت در معنی به عقل شاید سفت دیو مردم ز پند من دورست خر نبیند فرشته معذورست تو برآورده دست بر مهمان که چرا دست می برآرد آن حسد و حقد کرده آلت جنگ دیو حقدت گرفته اندر چنگ به خدای ار رسی به دین خدای تو بدین خوی زشت و شهوت و رای کی کند جلوه عز اللهی قدس لاهوت بر دل لاهی دور دور است ساهی از شاهی همچو راز الهی از لاهی تو هوس دانی و هوا و جدل وز پی عامه کار کرد و عمل جز هوا و هوس نخیزد و کین شافعی آن و بوحنیفه این گر ترا بوحنیفه دیو نمود او سوی دین به جز فرشته نبود شافعی گر بر تو بولهبست بسوی من امین حق نسبست هر دو حقند باطل از من و توست باطل از خبث این دل من و تست ورنه در باغ دین به نور یقین سنبل سنت اند و سوسن دین من ز روی نصیحت این گفتم آمدم پند دادم و رفتم ور تو پندم دهی ز بد روزی عیسیی را طبیبی آموزی صورت عقل پند بنیوشد جامه جهل بیخرد پوشد آتش خوی تو چو خاک سیاست آبروی تو زان چو باد هواست گر نه ای بد مگر بر من کین ور چنینی چنین مکن در دین مده از دست پس به شهوت و کین از پی بانگ عامیان دل و دین از پی عامه کس مری نکند خر عامه به جو کری نکند من بگفتم نصیحتی در دین گر بهی ور بدی تو دورم ازین ای هوا کرده زیر بار ترا با چنین یاوه ها چکار ترا از برای سگان و گرگان را این چنینها مگو بزرگان را من نمودم ترا طریق نجات گر نخواهی تو دانی و ترهات گر نخوانی نصیحتی دینی به فضیحت سزای خود بینی گر ز من نیستی تو پند پذیر تو و دیو تو می زن و می گیر چون ترا چشمهای بینا نیست این غرامت بر اهل دنیا نیست همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد از هوس گفت و هیچ معنی نه چون جرس بانگ و جز که دعوی نه هرکرا چشم عقل کور بود نبود آدمی ستور بود مرد باید که عیب خود بیند بر ره زور و غیبه ننشیند تو اگر عیب خود همی دانی نه ای از عامه بل جهانبانی زین چنین ترهات دست بدار کار کن کار بگذر از گفتار گر ترا از نهاد خود خبرست درد باید که درد راهبرست دین طلب کن گرت غم دین است که کلید در دلت این است هرکرا درد دل رسیل بود مرحبا گوی جبرییل بود آن ترش روی کرده بر مهمان که زدونی چو جان شمارد نان ناصحم قول من نکو بشنو ورنه کم کن سخن به دوزخ رو بنده ام بنده مر امامان را نشنوم قول خام خامان را پای در پایم از خجالت رب دست بر دست چون زنم به طرب گرچه پیرم به زندگانی من تو ببخشای بر جوانی من شهره ام تا رسد پیام و سلام خواجه ام تا بوم غلام غلام بوحنیفه ترا چو نیست پسند خویشتن را بسوز همچو سپند شافعی گر بر تو بولهب است بسوی من امین حق طلب است بر من آن هردو مهترند و امام بر روانشان ز من درود و سلام آن به معنی امام قرآن است وین به دعوی دلیل و برهانست آن بکردار قلزم اخضر وین به گفتار حیدر صفدر این به معنی مثال بحر محیط وآن به فتوی جهان علم بسیط آن بسان ستاره کیوان وین چو زاوش به نور خود رخشان شرع از این یافتست رونق و زیب زندقه یافته از آن آسیب آن یکی شرع را چو ارکانست وین مر اسلام را تن و جانست هردو را اجتهاد بوده درست این به آخر رسیده و آن بنخست شاد از ایشان روان پیغمبر سعی ایشان به شرع کرده اثر یافته دین ز سعیشان رونق نزد عاقل امام بوده به حق جان من هردو را فدا بادا روح را قولشان غذا بادا باد یزدان ز هردوان خشنود که بسی خلق یافت زیشان سود خایب و خاسر آن کسی را دان که ز گفتارشان نیافت امان تا نگردد شتر پراگنده ندود گرد لوره و کنده تا نگردد تباه کار سفیه ندرد پوستین مرد فقیه تو که یک مسأله ندانی حل با سخندان چرا کنی تو جدل مرد جولاهه چون سوار شود به کم از ساعتی فگار شود مرد نادان چو قصد دانا کرد از تن خویشتن برآرد گرد هرکه او از دلیل ماند باز مانده بیچاره در چه صد یاز بیشکی آن کسی که بدکارست به جهنم درون سزاوارست دستگیر خلایقی یارب بنده را روز ده ز ظلمت شب من نکو گویم از کمال یقین در حق جمله ایمه دین ورچه خشکم ببین به حس بصر از ثنای همه زبانم تر گر همه خلق دشمنم دارند دوستی را نبهره پندارند من ز نقد خلیفتی در حال بدهم جمله را جواب سؤال گر مرا عمر سام و نوح بود ور بقایم چو نفس و روح بود از بنای ثنای ایشانست که بنانم چو شمع رخشانست من اگر جمع اگر پریشانم هرچه هستم از آن ایشانم شهره ام چون به نام ایشانم خواجه ام چون غلام ایشانم من به منزل درم چه ره جویم نیستم من جنب چه سر شویم تو شده حیض و من به گرمابه ماهی او من طپیده بر تابه

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۱ - فصل فی‌الزّهد والحکمة والموعظة والنصیحة عزمت از حضرت نبی و علیست در لحاف خلاف خفتن چیست کودکان راست فرش و بستر خواب مرد را ذوالفقار همچون آب وقت نامد که از ره آزرم دارد از مهل دوست جهل تو شرم مهر برکن ز ملک و ملک جهان زاد راه از جلال حق بستان زاد راه تو دان که تجریدست زانکه تجرید جفت توحیدست تو به توحید کی رسی چو مرید نازده گام در ره تجرید شو تبرا ده آفرینش را تا ببینی عروس بینش را تو چه دانی عروس بینش کیست سر صانع در آفرینش چیست آتشی بر فروز عاشق وار خانه را در بسوز و دود برآر تا ز دود تو سود چرخ کبود ترزبان زردروی گردد زود چار تکبیر کن چو خیرالناس بر که بر چار طبع و پنج حواس شاخ دندانه محال بزن بیخ بتخانه خیال بکن در ره حق بلای هستی روب هرچه جز هستی خدای بروب در جهانی که طبع بر کارست دیو لاحول گوی بسیارست چون ز لاحول تو نترسد دیو نیست مسموع لابه نزد خدیو دیو دین را ز اعتماد به قول منهزم کن به سیلی لاحول دیو دین آنگهی ز تو برمد که ز تو گند معصیت ندمد لیک هستی تو در همه کردار گنده و بی طهاره چون مردار یک جهانند زیر این افلاک کام پر زهر و خانه پر تریاک چون زمین پر بزه شود فلکند چون جهان بی مزه شود نمکند این همه داعیان اللٰه اند باز آنها که داعی جاه اند نه نمک بلکه شوره خاکند زان همه بی برند و بی باکند همه از آب این دو روزه نهاد تازه و تر چو روده پر باد همه چون نطق گنگ و بی معنی همه چون بانگ نای پر دعوی سوی جان همچو نیش زنبورند سوی دل همچو عطسه مورند زان همه دست و پای آشوبند که سر و سینه خرد کوبند بهر نانی هزار بانگ کنند تا دو تسو مگر دو دانگ کنند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۲ - فی‌الرائحة الکریهة علی غیبة اخ المسلم گفت روزی مرید خود را پیر که ز غیبت مکن تو چهره چو قیر کاجکی معصیت بدادی گند تا که مغتاب را شدی چون بند هیچ جمعی به غیبه ننشستی هرکسی مهر غیبه نشکستی ور نشستی ز رایحات کریه گنده گشتی میان جمع و سفیه زان خجالت دگر به غیبت کس نزدی نزد خلق هیچ نفس هست غیبت بسان لحم اخیه نخورد لحم اخ مرد وجیه به جز از ابله و ضریر و سفیه ننماید شره به لحم اخیه ای برادر حذر کن از غیبت از یقین ساز توشه نز ریبت نخورد لحم اخ گه گفتار جز که مردار خوار چون کفتار گفت کم کن سبک به کار درآی چون درایست خیره یافه سرای نه ز لاتامنوا سپر بفگن نه ز لاتقنطوا قفص بشکن همچو مردان درآی در تگ و پوی تخته گفت زاب روی بشوی علم لشکر جفا بفگن قلم نقشبند تن بشکن نکند صبر نفس تو ناپاک کاب او آتش است و بادش خاک که سپید و سیاه دفتر جاه دیده دارد سپید و نامه سیاه در گفتار بیهده در بند به قضای خدای شو خرسند چون نگویی سپیدنامه شوی رستی از رنج و خویش کامه شوی ور بگویی بمانی اندر رنج بشنو این پند و خیره باد مسنج شیر گردن سطبر از آن دارد که رسولی به خرس نگذارد رهیی در ره رهایی باش از خودی دور شو خدایی باش چه شوی چون ستور و دیو و دده چار میخ اندرین گدای کده نیست در وی ز معنی آلت و ساز همه خامست و گندگی چو پیاز گرنه ای چرخ بر گذشتن چیست گرد این خاک توده گشتن چیست در هوس عالمی نبینی سود از هوا زنده ای بمیری زود کار کن کار بگذر از گفتار کاندرین راه کار دارد کار گفت کم کن که من چه خواهم کرد گوی کردم مگو که خواهم کرد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۳ - التمثیل فی‌المجاهدة گفت روزی مرید با پیری که در این راه چیست تدبیری کار این راه بر معامله نیست در ره جهد خود مجادله نیست کار توفیق دارد اندر راه نرسد کس به جهد سوی اله پیر گفتا مجاهدت کردی شرط شرعش به جای آوردی جملگی بندگی به سر بردی پای در شرط شرع بفشردی شد یقینم که ناجوانمردی در رهش بد زنی نه بد مردی آنچه بر تست رو به جا آور وز سخنهای جاهلان بگذر بندگی کن تو جهد خود می کن راه رو راه و پیش مار سخن جهد بر تست و بر خدا توفیق زانکه توفیق جهد راست رفیق سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۴ - فی‌الاجتهاد و طلب‌التقوی عبداللٰه رواحه یار رسول کرده بودی ورا رسول قبول بود یار گزیده در همه کار اختیار محمد مختار بر سید حقوق صحبت داشت یک زمان خدمتش فرو نگذاشت آن زمانی که جبرییل امین آیت آورد بر رسول گزین که بود امت ترا ناچار بر جهنم به جمله راهگذار نیک و بد واردند بر آتش خواه خوش دل نشین و خواه ناخوش چون شنید این حدیث عبداللٰه گفت درمانده گیر واغوثاه رفت در خانه و برون نامد عوش از آب چشم خون آمد زن ورا گفت خیز و بیرون رو تخمهایی که کشته ای بدرو عیب باشد به خانه اندر مرد مرد را کار و شغل باید کرد مرد گفتا چو این شنیدم من طمع از خویشتن بریدم من جهد آن کرد بایدم لابد که کنم حاجزی چو کوه احد که ضعیف است مر مرا ترکیب هست درد نهیب و نار مهیب مگر از شرع چاره ای سازم تا در آتش چو روی نگدازم آیت آمد دگر که یافت فرج آنکه را حیلتست ثم ننج الذین اتقوا وراست نجات زنده دانش وگرچه از اموات گفت بی تقوی ار گران باریم راه تقوی مگر به دست آریم راه تقوی رویم و نندیشیم که ز یاران به منزل پیشیم کانکه بی تقویست در ره دین آدمی نیست هست دیو لعین سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۵ - التمثیل فی‌التّقوی، سؤال موسی علیه‌السّلام عنّ‌اللّٰه عزّ وجل قال ای شیء خلقت افضل من‌الاشیاء در مناجات با خدا موسی گفت ایا کردگار و یا مولی از هر آنچ آفریدی از هر لون چیست بهتر ز خلقها در کون گفت کز خلقها ایا موسی نیست بهتر به عالم از تقوی سر هر طاعتی یقین تقویست متقی شاه جنة المأویست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۶ - الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ داعیانی که زاده زمنند بیشتر در هوای خویشتنند از خودی خویش زین جهان برتر وز بدی از اجل گلو برتر همه چون از کتاب فهرستند جز ترا سوی خویش نفرستند رویشان چون پیاز لعل نکوست چون نکو بنگری بود همه پوست چون پیاز از لباس تو بر تو لیک چون سیر گنده و بدبو از یتیمان و بیوگان دیار کرده دایم بطونشان پر نار تا زبان در جدل قوی کردند عقل را عاشق غوی کردند زین کدو گردنان بی پر و بال چون کدو زود بال و زود زوال پست بالا چو نقطه جاه همه تنگ میدان چو قطب راه همه گشته ماهر ولی به جلد زدن مستحق سیاط و جلد زدن هوششان در سرای بی فریاد باز چون گوش کر مادرزاد کرده از بهر جاه و مال و مدد سر ز شر دل ز ذل جسد ز حسد از پی کسب صدره و صره صدق اللٰه گوی بومره شاکر از فعلشان شده ضحاک پیش هاروت در نشسته به خاک از پی شرط شرع برگشته تشنه خون یکدگر گشته قصد کرده به خون ساده دلان اینچنین ناکسان مستحلان از پی صید عامی و خامی ساخته شرع و صدق را دامی همه اندر بدی بهی دیده همه از باد فربهی دیده گرچه با یکدگر چو اصحابند سفها بر مثال سیمابند همچو سیماب بر کف مفلوج از پی مال خلق و حرص فروج به کرم کاهل و به زر مایل جهلشان پیش علمشان حایل پیش مردان دین چه لاف زنند که عیال یتیم و بیوه زنند چون حریص و حسود و دو رویند به گرانی به یکدگر پویند هرکه از خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای همه از مال و جاه در شوو آی همه یوسف فروش نابینای همه بی مغز دشمن عنبر همه بیمار و عیب جوی هنر همه زشتان آینه دشمن همه خفاش چشمه روشن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۷ - التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال یافت آیینه زنگیی در راه واندرو روی خویش کرد نگاه بینی پخج دید و دو لب زشت چشمی از آتش و رخی ز انگشت چون برو عیبش آینه ننهفت بر زمینش زد آن زمان و بگفت کانکه این زشت را خداوندست بهر زشتیش را بیفگندست گر چو من پر نگار بودی این کی در این راه خوار بودی این بی کسی او ز زشتخویی اوست ذل او از سیاه رویی اوست این چنین جاهلی سوی دانا اینت رعنا و اینت نابینا نیست اینجا چو مر خرد را برگ مرگ به با چنین حریفان مرگ سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۸ - التّمثیل فی نظرالسّوء واحوال الدّنیا مثلت همچو مرد در کشتی است زان ترا فعل سال و مه زشتی است آنکه در کشتی است و در دریا نظرش کژ بود چو نابینا ظن چنان آیدش بخیره چنان ساکن اویست و ساحلست روان می نداند که اوست در رفتن ساحل آسوده است از آشفتن مرد دنیاپرست از این سانست همچو کودک ضعیف و نادانست تو به گفتار غره ای شب و روز لیک معلوم تو نگشت هنوز بیش مشنو ز نیک و بد گفتار آنچه بشنیده ای به کار درآر ای ندیده ز زحمت خور تو روح عیسی به خواب جز خر تو عز علمست نخوت و بودیت کبر و عجبست خشم و خشنودیت

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۴۹ - اندر مذمّت علما علم داری عمل نه دان که خری بار گوهر بری و کاه خوری استر ار هست بدرگ و ظالم خر به ای خواجه از چنین عالم دانشت هست کار بستن کو خنجرت هست صف شکستن کو بوی از آن کوی خود نیابی از آن کاین فلان مذهبست و آن بهمان تو روان کرده از بطر قرقر کان فلان ملحد آن فلان کافر در نگر خواجه در گریبانت تا به جا مانده است ایمانت غم خود خور ز دیگران مندیش توبره خویشتن بنه در پیش این همه مظلمت چه باید برد گر یقینی که می بباید مرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثّالث: اندر نعت پیامبر ما محمّد مصطفی علیه‌السّلام و فضیلت وی بر جمیع پیغمبران » بخش ۵۰ - ستایش علم و عالم و طلب علم علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود علم داری ولی به سود و ربا مولعی لیک بر فساد و زنا علم مخلص درون جان باشد علم دوروی بر زبان باشد چون قلم دار گفت جفت قدم ور نداری تو نون بوی نه قلم تازگی دانش از صواب آمد فرهی ماه ز آفتاب آمد ماه بی آفتاب تاریکست ورچه آنجا مسافه نزدیکست هرکه او آتشیست آب نگار دانکه او هست روز در کردار زانکه اقبال عامه نهمت اوست قیمت او به قدر همت اوست حق فرامش مکن به دولت نو زانکه در دست گازرست گرو علم با تو نگوید ایچ سخن زانکه گه مرد باشی و گه زن ریخته آب روزگار تو حق جامه زرق خلق کرده خلق بخل و جودت برای مردم کوی روز و شب دوست خواه و دشمن جوی دل او جان مرد غمگین است هیچ عیبش مکن که بی دینست جز به قول تو و تو در عالم خور و خفاش را که دید بهم بر سر من مزن که برپایم زانکه من عالمم چنین پایم ور تو بنشسته ای مکن فرهی زانکه تو فتنه ای نشسته بهی هرکجا دولتست و برنایی تو بدانکس مچخ که برنایی صبح کی پیش آفتابستی گر درو تندی و شتابستی خم رویین چراست بر کرسی چون ازو مشکلی نمی پرسی نه هرآنکس که کرسیی دارد مشکل سایلی برون آرد سخن بیهده ز افراطست هرکه دارد خمی نه سقراطست فضل یزدانت به که منت حیز دم عیسیت به که کحل عزیز به یکی بام گوش چون داری به دو خانه خروش چون داری به یکی خانه خود نداری تاب وز وجود تو خانه گشته خراب خصم او گر خطا کند تدبیر روزگارش عطا کند توفیر قاف کوهست و بس گران باشد هرکه احمق بود چنان باشد بر دل خلف کاف کبر و گزاف نبود هیچ کمتر از که قاف خصم خود را تو چون حبیب مدان مرد مصروع را طبیب مدان مشکلی کابلهی جواب دهد زرهی دان که باد زآب دهد خود ندارد به هیچ تدبیری زره آب طاقت تیری کی ستاند حکیم فرزانه داروی صرع را ز دیوانه چون نباشد به راه پیچاپیچ عاقل از چشم بد نترسد هیچ خضری از غول چشم چون دارد آنکه او خضری از درون دارد گر ترا نیست حایلی در راه گام در نه حدیث کن کوتاه هست بر لوح مادت و مدت باو تا عقل و جان الف وحدت تا فرود آمد از ره فرمان عقل بر نفس و نفس بر انسان عالم مظلم از نزولش نور یافت و رخشنده شد چو طلعت حور نعت و فضل رسول شد گفته در عقل فعال کن سفته

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱ - فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده ذکر العقل اوجب لان نتایجه اعجب من لا عقل له لادین له قال النبی صلی اللٰه علیه وآله وسلم اول ما خلق اللٰه تعالی العقل

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۲ - اندر ستایش عقل و عاقل و معقول هرچه در زیر چرخ نیک و بدند خوشه چینان خرمن خردند چون درآمد ز بارگاه ازل شد بدو راست کار علم و عمل هم کلید امور در دستش هم ره امر بسته در هستش مایه نیک و سایه بد اوست سبب بود و هست و باشد اوست در حروفی که پرده نقلست آخر شرع اول عقلست از برای صلاح دولت و دین چشم عقل اولیست آخر بین مر ترا عقل جمله بنماید آنچه رفت آنچه هست و آنچ آید سخن عقل صوت و حرفی نیست زآنکه تاریکی از شگرفی نیست هرکجا نطق عقل بر زد دم حرف و آواز در خزد به عدم عقل هم گوهر است و هم کانست هم رسولست و هم نگهبانست خشک بندی ندید نیکوتر هیچ خاموش ازو سخن گوتر جسم را جان و بردباری ده نفس را علم بخش و یاری ده نه ز روی فسون و افسانه سخنی گویمت حکیمانه مشرق و مغربی که عقل تراست فوق نی تحت نی و نی چپ و راست مشرق آفتاب عقل ازل مغرب او خدای عز وجل دور بینی شناسد این معنی کز خرد همچو جهل بر در نی کاندرین منزل فریب و هوس هست بهر شکست بند و قفس عقل در منزل ازل ز اول آخرش اولست همچو ازل که برین روی پشت دین آمد آن چنان بود وین چنین آمد زان درین بارگاه انده و غم از پی شادی بنی آدم علت فهم و وهم و هوش آمد که برهنه برهنه پوش آمد غیب را بهر دولت دو سرای گاه پوشیده گه صریح نمای شده بی هیچ عیب و ریب و شکی عقل و معقول و عاقل این سه یکی عقل در راه حق دلیل تو بس عقل هر جایگه خلیل تو بس چنگ در زن به عقل تا برهی ورنه گردی به هر رهی چو رهی کن مکن در پذیرد از فرمان پس به جان گوید این بکن مکن آن خوانده از قدر صایبان عرب ذات او را مدبر الاقرب عقل فعال نام او کرده پنج حس را غلام او کرده حس و اطباع خوانده او را میر نفس کلی ورا بسان وزیر فیض او نقشهای جافی شوی فعل او نفسهای صافی جوی فیض او در صفا سکینه روح فضل او در وفا سفینه نوح از پی مصلحت نه بهر هوس بیشتر میل او بود به دو کس یا به تأیید خسرو عادل یا به توحید عالم عامل ارچه او جوهر این دو کس عرضند لیکن او را متابع غرضند بر مجرد رعایتش بیش است بر خلیفت عنایتش بیش است زانکه بی این دو ملک و دین نبود هرکجا آن نباشد این نبود انس دارد همیشه با زهاد زانکه زهاد برتر از عباد جوهری همچو عقل باید و بس کز پی نفس کم زند چو نفس وارث رسم شرع و دین باشد از ازل تا ابد چنین باشد زیرکان را در این سرای کهن هیچ غمخواره ای مدان چو سخن عقل را گر سوی تو هست قرار جان حکمت فزای را مگذار از جهالت ترا رهاند عقل به حقیقت ترا رساند عقل مر ترا عقل دستگیر بس است عقل راه ترا خفیر بس است عقل مر نفس را دهد پیغام کای ز من مر ترا درود و سلام هرکه مر عقل را بینبوید از حدیثش همه نکت روید مرد عاقل همیشه تندارست مرد جاهل ذلیل و غمخوارست دل جاهل ز طمع باشد پر طمع از مال خلق جمله ببر آز خود را به زیر پای درآر عقل را جوی و جهل را بگذار آز چون اژدهاست مردم خوار تا نداری تو آز خود را خوار آز مانند خوک و خرس شناس آز بگذار و از کسی مهراس سینه تو درین هوس دایم چون سرابست و وهم ازو هایم

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۳ - فی اَنّ العقل سلطان الخلق و حجّة الحق عقل سلطان قادر خوش خوست آنکه سایه خداش گویند اوست سایه با ذات آشنا باشد سایه از ذات کی جدا باشد سایه جز بنده وار کی باشد سایه را اختیار کی باشد عقل کل تخته زیر گل دارد هرکجا امر امر قل دارد عقل تا پیش گوی فرمانست سخنش هم قرین قرآنست هرچه از بارگاه فرمان نیست آن همه درد تست درمان نیست عقل برتر ز وهم و حس و قیاس برترست از فلک ستاره شناس در مصالح مدبر جان اوست در ممالک دبیر یزدان اوست عقل را از عقیله باز شناس نبود همچو فربهی آماس عقل کل مر ترا رهاند زود از قرینی دیو و آتش و دود رحمة اللٰه نهاد عالم را حجة الحق سرای آدم را عقل اندر سرای پرده کن از برای قبول کن و مکن مقبلی بود مدبری شد باز باز اقبال یافت از پی راز قابل نور امر شد به همه درخور خود نه درخور کلمه هرکه او را مخالف از خود خست وانکه او را متابع از بد رست با خرد کن چو مشتری تدبیر چون قمر دین ز بهر غلبه مگیر نفس روینده در رعایت اوست نفس گوینده در هدایت اوست اوست از جود کاشف الغمة حضرت او نهایة الهمة عقل داند اسامی هرچیز او کند در به و بتر تمییز کدخدای تن بشر عقلست از همه حال با خبر عقلست پاک و مردار بر یکی خوانست جز به عقل این کجا توان دانست هرکه با عقل آشنا باشد از همه عیبها جدا باشد یافت عاقل ز روی فوز و فلاح در سرای فساد عین صلاح سخن عاقل از طریق قیاس در دین است و ذهن او الماس گرچه مرد هنر بیابانیست جان او لوح سر ربانیست هنر از مرد همچو روح از تن بی هنر مرده جان و زنده بدن شربت عقل بردبار چشد خر چو بی عقل بود بار کشد عقل چون ابجد حق از بر کرد جامه باطل از سرش بر کرد هرکه با عقل خویش نااهلست حلم او زور و علم او جهلست هرکه در بند قیلها افتاد عقل او در عقیله ها افتاد مرد بی عقل جز خیالی نیست بید بی بر ز دیو خالی نیست مغز عقل است و اختران ثقلند پیر عقل است و خاکیان طفلند دایه عقل آمد از برای سخن مجتهد را به گاهواره ظن عقل هم قادرست و هم مقدور عقل هم آمرست و هم مأمور برتر از صورت و مکان و محل در دروازه جهان ازل عقل شاهست و دیگران حشمند زانکه در مرتبت ز عقل کمند همه تشریف عقل ز اللٰه است ورنه بیچاره است و گمراهست عقل کل را بسان بام شناس نردبان پایه سوی بام حواس عقل تخته است و نفس نقش نمای نقش امرست و نقشبند خدای عقل را داد کردگار این عز ورنه کی دیدی این شرف هرگز عقل در کوی عشق نابیناست عاقلی کار بوعلی سیناست سوی تو عقل صلح یا کین است اینت ریش ار سوی تو عقل این است عقل کان رهنمای حیلت تست آن نه عقل است کان عقیلت تست از برای صلاح دشمن را عقل خوانده حواس روشن را منگر آن روشنی که هم به غرور کشت پروانه را چراغ از نور عقل را هرکه با بدی آمیخت لاجرم عقل جست و او آویخت آنچه عقلت نمود آن ره گیر رخ و اسبت چو شد کم شه گیر آشنا نیست هرکه بیگانه است هرکرا عقل نیست دیوانه است گنگ باید مرید پیر نیاز تا شود عقل او سخن پرداز چون سخن گوی گشت عقل مرید مرده بر در بمانده دیو مرید هرکه در عقل همچو سلمان شد دان که دیو دلش مسلمان شد لاجرم چون ز عقل یافت کمال سه بیابان برد به سیصد سال هرکرا رای و روی سلمانیست آخرین منزلش مسلمانیست نیست از عقل در سرای غرور تبش و تابش از دم انگور وز خرد نیست در خیال سوای می و شطرنج و نرد و بربط و نای خرد از بهر امن و امر آمد نز پی خمر و زمر قمر آمد عقل فرمان پادشاهی راست نز پی لاهی و ملاهی راست زاجر زمر و ناهی خمر اوست وآنکه بشنیده ای اولواالامر اوست وین سلاطین که نز ره دین اند نه سلاطین که آن شیاطین اند عقل کز بهر مال و جاه و دهست دان که عطار نیست ناک دهست عقل طرار و حیله گر نبود عقل دو روی و کینه ور نبود عقل از اشعار عار دارد عار عقل را با دروغ و هرزه چکار عقل بر هیچ دل ستم نکند به طمع قصد مدح و ذم نکند عقل جز خواجه محقق نیست عقل صوفیچه مبقبق نیست آنکه او آب ریز و نان طلبست وانکه ناشی وانکه بوالعجبست وانکه از بهر مجمع رندان کرد تف تموز در زندان وانکه سرمای دی مهی را باز بند بر می نهد ز روی نیاز وانکه داهی و آنکه سالوسیست وانکه غماز وآنکه ناموسیست وانکه از سنگ شیشه پردازد وانکه در حقه مهره می بازد وانکه او بر زمین هزاران بار پای بر سر نهاد چنبروار هست بسیار زین نسق به جهان که حساب و شمار آن نتوان این همه عقلهای عاریتی است کز پی جاه و مال و بد نیتیست این همه زرنمای خاک دهند همه عطار شکل و ناک دهند هر دهایی که ناپسندیده است حس انسان ز عقل دزدیده است هرچه نیکوست گر بدست بدست آن او نیست گم شده خردست عقل را جز صلاح نبود کار عقل را در صلاح هرزه مدار عقل خود کارهای بد نکند هرچه آن ناپسند خود نکند عقل در دست یک رمه خود رای چون چراغی است در طهارت جای خردی بوده اصل و دانش و مزد زشت نامی اوست مشتی دزد عقل هرگز به کذب راضی نیست عقل هرگز وکیل قاضی نیست عقل جز راست گوی و لمتر نیست حیله سازنده و گلو بر نیست عقل هرگز خطا نیندیشد با من و تو بلا نیندیشد عقل دمساز زور و بهتان نیست پرده پوش فلان و بهمان نیست کرده چون در نهاد پای به قیل دست حیدر سزای عقل عقیل درد ایتام و انده اطفال آوریدش طمع به بیت المال داد چون خواست از علی داروش آهنی تافته سوی پهلوش زور او چون نداشت گاه مقیل نه بنالید زار عقل عقیل تا بدانی براستی نه به روی که دل از پشت چشم بیند روی زانکه اندر نگارخانه جان از پی پنج حس و چار ارکان عقل از این کارها کرانه کند عقل کی قصد دام و دانه کند کرم کردار گرد خویش تنند زانکه در بند جهل خویشتنند گرچه از زرق و خدعه و تلبیس وز پی شادی دل ابلیس از گل تو بنفشه رویانند تیره رایان و خیره رویانند آنکه زیشان حکیم تر در کار در نهان گزدمست و پیدا یار در سخا کند و در جفا تیزند همچو بهمان بهمن انگیزند تا ترا عقل دوربین چکند خویشتن را به تو جز این چه کند عقل جایی جمال بنماید که مرفه شود برآساید ننماید ترا ز خویش نشان تا تو او را مکان کنی زندان مر ترا عقل چهره ننموده است ور بننمود چهره بر سودست این کزین روی عقل مرد و زنست این نه عقل استراق اهرمنست ذهن قلاب و کاهن و ساحر رای دزد و مشعبد و شاعر این همه فطنت و دها و حیل از عطای عطاردست و زحل خود پدیدست تا به مکاری چه دهد هندویی و طراری دهش تیر و بخشش کیوان گوشه کشتت کنند همچو کمان دیو از این عقل گشت با شر و شور تا به مخراق لعنتی شد کور بگذر از عقل و خدعه و تلبیس که عزازیل ازین شدست ابلیس خردی را که آن دلیل بدیست لعنتش کن که بی خردیست عقل دانست خوی بخل از جود عقل بشناخت بوی بید از عود درگذر زین کیاست اوباش عقل دین جو و پس رو او باش عقل دین مر ترا نکو یاریست گر بیابی نه سرسری کاریست عقل دین مر ترا چو تیر کند بر همه آفریده میر کند عقل دین جز هدی عطا نکند تا نبردت به حق رها نکند نفس بی عقل احمقی باشد نوح بی روح زورقی باشد عقل مردان رسیده تا در حق شده از بند نیک و بد مطلق سوی عاقل چو دیو و دد باشد هرکه در بند نیک و بد باشد زانکه خود نیست عاقلان را برخ از چه از هفت میر و از نه چرخ چون همه نیک دید بد نکند زانکه بد والی خرد نکند والی چرخ و دهر کیست خرد عالم شرع و داد چیست خرد نیست اندر مقام راحت و رنج بر سر گنج به ز مار شکنج دایه ای زیر این کهن بنیاد نیست کس را چو عقل مادرزاد عقل تو روز و شب چو طوافان بر سر چارسوی صرافان خیره می گردد و همی گوید که فلان کون به نیک می شوید این فلان خوب و آن فلان زشتست این زمین شوره و آن زمین کشتست گل این خار و آب آن پست است دل این خفته عقل آن مست است این یکی عیسی آن دگر خر سول این سیم خضر و آن چهارم غول این بلندست و آن دگر کوتاه سرخ این شد از آن سپید و سیاه این همه بیهده است بگذر ازین شاه جان را لقب مکن فرزین تو ندانی طریق هشیاری تو خرد را دروغ زن داری پرده از روی عقل برتر کش چه زنی دست خیره بر ترکش چون نه ای مرد کار روز مصاف شب روی را بمان و خیره ملاف مرد درمان درد نی ز خرد دیر یابد ولیک زود خرد صفت عاقلان درین نو باغ کهنه نو کردنست پیش چراغ ز اول خلقت و بآخر عمر بوده در کار عقل جاهل و غمر کرد باید ز بهر کسب معاد کاسه چون کیسه خرد پر داد بر در غیب ترجمان خردست شاه تن جان و شاه جان خردست هرکه بهر هوا خرد را راند از دو خر تا ابد پیاده بماند گرچه بر بی خرد هوا چیرست بر در خانه هر سگی شیرست بی خرد را بدست فضل و هنر زانکه باشد هلاک مور از پر مار را چوت اجل فراز آید به سر ره ورا جواز آید دهد ایزد گه سؤال و جواب هرکسی را به قدر عقل ثواب دیل در جان خویشتن داری گر خرد را دروغ زن داری ور نداریم باور از قرآن ویل والمرسلات بر خود خوان عقل کردن به خوی رویی هست مسخ گشت آنکه مسح عقل شکست عقل را چون بیافتی بنواز از دل خویش جای او بر ساز

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۴ - در شرف نفس و عقل پدر و مادر جهان لطیف نفس گویا شناس و عقل شریف زین دو جفت شریف طاق مباش واندرین هر دو اصل عاق مباش بندگی کن همیشه ایشان را مده از دست در پریشان را گرشان بعد امر بپرستند این دو گوهر سزای آن هستند پدر و مادری که نازارند حکما عقل و نفس را دارند مایه بخش سپهر و ارکانند پیشکاران عالم جانند سبب جسمت این دو جسمانیست علت روحت آن دو روحانیست آن دوت از آرزو سپرده به خاک وآن دوت از قدر برده بر افلاک حق آن دو شریف را بگذار حق این هر دو هم فرو مگذار وانکه در راه کعبه از سر داد اشتر این داد اگرت زاد آن داد خرد از تو تویی برد جاوید آب را در هوا کشد خورشید خرد آمد مشاطه جانت خرد آمد چراغ ایمانت حقه حق دراین جهان خردست سر به مهرست و پایدار خودست عقل در کارگاه کن فیکون از پی جلوه قرار و سکون در ازل چون حدیث با خود راند تا ابد همچو کرم پیله بماند سوی بازار دین چو جستی راه رستی ار جستی از ملامت گاه از کژی دور باش و کاژ مباش چون نه ای عود خیره ناژ مباش که کژی نفس عشوه آگین راست راستی عقل عافیت بین راست خرد از بد ترا نجات دهد خرد از دوزخت برات دهد جاهلی کفر و عاقلی دین است عیب جو آن و غیب گو این است کشد این را هوا سوی سجین برد آنرا خرد به علیین منگر آن تات بد چه فرماید آن نگر کت خرد چه فرماید کند ار عاقلت به حق در خشم به از آن کت ببندد ابله چشم همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۵ - حکایت در داد و ستد خردمند معن دادی خمی درم به دمی باز کردی مکاس در درمی گفت این خوی نزد من نه بدست جود مال و بخیلی خردست مال بدهم پی جوانمردی عقل ندهم به کس به نامردی در سخاوت چنانکه خواهی ده لیکن اندر معاملت بسته ستد و داد را مباش زبون مرده بهتر که زنده و مغبون مرد باشی به گاه بیع و شری از ثریا نیوفتی به ثری عقل دست و زبان کوته دان آرزو رأس مال ابله دان ای خرد کرده سرفراز ترا سر نگونسار کرده آز ترا مرد گرد در خرد گردد تنگ میدان به گرد خود گردد هرکجا رخ نهادی ای عاقل تو به آیی چو بد نداری دل هرکه تدبیر رای بد نکند ستد و داد بی خرد نکند بی خرد را ز خود نباشد سود بود او آتش است و سودش دود که ازو تیره تیرگی آرد چشم را خیره خیرگی آرد حاکم عقل را در این بنیاد کارها محکم است و دلها شاد زانکه در مکتب علوم ازل از پی راندن رسوم عمل نتف او در آسمانه نقل نکتش در کتابخانه عقل از خرد خواجه شو که سنگ سپید لعل شد زیر دامن خورشید اوست بهر بقای جاویدان دفتر نفش و خامه فرمان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۶ - در نفس کلّی و پیوستن به عقل و معرفت گوید در عبارت کتاب مسطورست رق منشور و بیت معمورست اوست در سایه پناه خرد حاجب بار بارگاه خرد کدخدای نبی مرسل اوست عقل ثانی و نفس اول اوست از پی استفادت و تحقیق عقل کل مصطفی و او صدیق دایم از جوهر پذیرنده اثر از نور عقل گیرنده هم دهنده است و هم ستاننده هم پذیرای و هم رساننده متوسط میان صورت و هوش شده زین سو زبان و زان سو گوش مرد چون عقل را پناه کند جرم و شکل سها چو ماه کند مدتی گرد عقل بر گردد گرچه باشد پسر پدر گردد پادشاهی شود ز مایه عقل آفتابی شود ز سایه عقل جوهرش چون کند ز نقصان نقل برتر آید یکی شود با عقل چون شد از فیض عقل بر خود شاه خلعت شوق یابد از اللٰه شوق چون در نهادش آویزد عقل کل را ز ره برانگیزد تاکنون عقل بود بر وی میر زو کنون عقل گشت امر پذیر چون شود بر نهاد خود مالک بشنود کارجعی الی ربک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۷ - در روح حیوانی گوید بعد ازان سالکان چو بشتابند علم حق در حدیث او یابند زانکه با علم صورت و صفتست فکرتش بیشتر ز معرفتست در بهار ار نه عدل وی بودی با گل و با گلاب کی بودی عقل همچون بهار دلجویست کاب فرزانگیش در جویست بال برنا نشاط زن باشد صبح اول دروغ زن باشد شب برنایی از فطیر بود پیر چون صبح مستطیر بود هست در خانقاه ربانی بر سر شارع مسلمانی از برای سرور سرو سهی نه ز راه بدی ز روی بهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۸ - اندر کمال عقل چار طبعش مرید و او پیر است ده حواسش سپاه و او میر است رنگ پنداشت را ز تخته آز رو بشویش به آب و ذل و نیاز زانکه اندر سواد سایه شرع اصل دین را برای نکته فرع مایه داد از پی درنگ ترا سه قوی چارگونه رنگ ترا جان چو در عالم درنگ آید خود از این رنگهاش ننگ آید از پی جستن سلامت جان اسب جان را در این محیط مران داند آنرا که اهل ذهن و ذکا ست که سلامت به ساحل دریا ست دست و پای ترا به بند قضا هست بسته درین سپنج فضا پس تو با دست و پای بسته او روی دریا مجو به پشت کدو آشنا را اگر نمی دانی خر به قلزم درون چرا رانی ور ندانی تو آشنا بشنو خیره بیهوده بر مناره مرو در سباحت اگرچه استادی پیش من زین قبل بر استادی نه چو کشتی شکست ای رعنا شد سباحت وبال در دریا جز ز روی کمال عقل و خرد سه گز اطلس به نه درم که خرد نزد آن دل که معدن خردست همه نیک فلک به جمله بدست در دل و جان آنکه هشیارست بر سر و چشم آنکه بیدارست پل بود بر دو سوی آب سره چون گذشتی ازو چه پل چه دره

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۹ - اندر عزّت عقل عزت عقل هست سوی روان نزد روشن ضمیر پاک روان در اضافت سوی زمانه لطیف به اضافت به سوی عقل کثیف اول و آخر و عزیز و ذلیل علوی و سفلی و قبیح و جمیل غرض امر و دایه آدم عرض نفس و جوهر عالم هم ورای مراتب اسمی هم پذیرای صورت جسمی ذات او گشته مستدیر از نفس جنبش او اثرپذیر از نفس مایه و پایه مدارج اسم علت و آلت مراتب جسم این همه عقل را مسلم گشت آسمان عقل و روح سلم گشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۰ - اندر جمال عقل سبب امت و رسولی او علت صورت و هیولی او او نهادست هم به امر قدم صورت اندر هیولی عالم کان وجودی که بی زبان باشد از هیولی عقل و جان باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۱ - در آفرینش جهان از برای تناهی اندر کرد عالم جسم گویی آمد گرد متساوی نهاد چون گویی متفاوت نه سویی از سویی هست ممتد جهان و اندر حد متناهی جهت بود ممتد بعد از آن در ولایت تصویر مرتبه نقش دان و نقش پذیر ز اول جان و آخر مرجان فاعل و منفعل در این دو میان در سرای صفت پذیر فنا از پی رفعت قصور و بنا عقل در بند امر بنشسته نفس در شوق عقل دل خسته صورت از بهر مایه اندر بند نه فلک را به دست هفت کمند وز درون فلک چهار گهر همه در بند و خصم یکدیگر سه موالید از این چهار ارکان چون نبات و معادن و حیوان چون نباتی غذای حیوان شد حیوان هم غذای انسان شد نطق انسان چو شد غذای ملک تا بدین روی باز شد به فلک ورنه در عالم یقین و گمان خر همان بودی و حکیم همان نطق زیبا ز خامشی بهتر ورنه در جان فرامشی بهتر در سخن در ببایدت سفتن ورنه گنگی به از سخن گفتن گنگ اندر حدیث کم آواز به که بسیار گوی بیهده تاز کرد عقلت نصیحتی محکم که نکو گوی باش یا ابکم گر نصیحت قبول کردی تو فضل را کی فضول کردی تو سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۲ - اندر مراتب عقل هست اعضا چو شهر و پیشه وران عقل دستور و دل در او سلطان خشم شحنه است و آرزو عامل این یکی ظالم آن دگر جاهل عامل ار هیچ شرط بگذارد خرد او را به شحنه بسپارد شحنه گر هیچ گون سگالد بد این موکل برو بود ز خرد نفس سلطان اگر بود عادل با تن و عقل و جان شود بی دل ترجمان دل است نطق و زبان مر زبان تنست سود و زیان ترجمان چون ز روی دور زمان پشت یابد ز قوت سلطان گر بیابند ازینکه گفتم بهر خوش بود پادشا و خرم شهر ور همه طالبان کام شوند مالک ملک ناتمام شوند گرنه در امر عقل و دل باشند همه هم خوار و هم خجل باشند عقل و دل را اگر مطیع شوند در حضیض فنا رفیع شوند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۳ - در ذکر قوای حاسّه و حافظه نفس کو مر ترا چو جان دارست بی تو در جسم تو بسی کارست گرچه آن پنج شحنه بی کارند سه وکیل از درونت بیدارند آن کند هضم و این کند قسمت آن برد ثفل و این نهد نعمت آن نماید ره این کند تدبیر این شود حافظ آن کند تعبیر آن نبینی که چون به خواب شوی فارغ از زحمت و عذاب شوی از برای فراغت و خوابت وز برای صلاح و اسبابت اندرین خاکدان ز آتش و باد ز آب روی تو برد خاک نژاد تا ترا بر سریر سر خرد بنشاند ز بهر راحت خود تو بر آسوده و خرد بر کار تو بخفته درونت او بیدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الرّابع: فی صفة العقل واحواله وافعاله و غایة عنایته و سبب وجوده » بخش ۱۴ - اندر جمع بین عقل و شرع عقل چشم و پیمبری نورست آن ازین این از آن نه بس دورست اینکه در دست شهوت و خشمند چشم بی نور و نور بی چشمند نور بی چشم شاخ بی بر دان چشم بی نور جسم بی سر دان این تواضع نمای پر تلبیس وآن تکبر فزای چون ابلیس این ز دست امیر چیز دهد وآن ز کون رییس تیز دهد نیست جز شرع و عقل و جان و دماغ خلق را در دو خطه چشم و چراغ چون ترا از خرد هوا بدلست خنده ت آید ز هرچه جز جدلست چون خرد سوی هر دلی پوید وز دل هرکسی سخن گوید از پی مصلحت درین بنیاد کاولش آتش است و آخر باد قهرمان امین یزدانیست بهرمان نگین انسانیست عقل جز داد و جز کرم نکند که اولوالامر خود ستم نکند عقل چون برگشاد زاغ هوس درکشد چون تذرو سر در خس راکبی کز خرد عنان دارد اسب انجام زیر ران دارد چهره ای را که روز بد نبود هیچ مشاطه چون خرد نبود از خرد بدگهر نگیرد فر کی شود سنگ بدگهر گوهر مده ای پور روز نیک به بد با خردرو زآن نه با دل خود با خرد باش و از هوا بگریز که هوا علتیست رنگ آمیز کون بی تجربت فساد بود تجربت عقل مستفاد بود خرد از بهر عاطفت باشد ختم عمرش بر این صفت باشد خرد از بهر بر و احسانست زانکه خود خلقتش ازین سانست حرف بد بر زبان بون باشد هرکه با دین بود نه دون باشد ملک عقل از عقود کانی به پادشاهی ز پاسبانی به عقل را هیچ مدح نتوان گفت جز بدو در مدح نتوان سفت شو رها کن جهان فانی را تا بدانی جمال باقی را آن کسی کو به ملک عقل رسید دو جهان را چنانکه هست بدید از برای حصول نعمت دل در دل آویز خاک بر سر گل ای خداوند خالق سبحان من رهی را به ملک عقل رسان سخن عقل چون تمام آمد علم را در جهان نظام آمد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱ - فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح فی العلم و درجة العلم و المتعلم والسایل والمسیول قال اللٰه تعالی والذین اوتوا العلم درجات و قال ایضا قل هل یستوی الذین یعلمون والذین لایعلمون قال النبی علیه السلام العلماء ورثة الانبیاء و قال ایضا اطلبوا العلم ولو بالصین و قال صلی اللٰه علیه و سلم نوم العلماء خیر من عبادة الجهلاء و قال العلم علمان علم الابدان و علم الادیان علم سوی در آله برد نه سوی مال و نفس و جاه برد آنچه دانسته ای به کار درآر پس دگر علم جوی از در کار حلم باید نخست پس علمت برخور از علم خوانده با حلمت علم بی حلم خاک کوی بود علم با حلم آب روی بود جان بی علم دل بمیراند شاخ بی بار ریو گیراند جاهل از جاه و مال جوید سود مزد آجل به عاجل آرد زود مرد بی علم لیف درد بود در ز بحر بزرگ خرد بود هرکرا علم نیست گمراهست دست او زان سرای کوتاهست مرد را علم ره دهد به نعیم مرد را جهل در برد به جحیم علم باشد دلیل نعمت و ناز خنک آنرا که علم شد دمساز روز کارند اهل علم و هنر سینه شان چرخ و نکتشان اختر صبر مردان چو جفت شد با علم چون بدانند خلق باشد و حلم علم از حلم نیک پی گردد سنگ بی سنگ لعل کی گردد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۲ - التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه آن شنیدی که ابلهی برخاست سرگذشت از مخنثی درخواست که بگو سرگذشتی ای بهمان گفت رو رو مزح مکن هله هان کسی از حیز سرگذشت نجست حیز را کون گذشت باید گفت گوش سوی همه سخنها دار هرچه زان به درون جان بنگار هرچه مایه صفا بدان ده روی هرچه مایه کدر گذر کن زوی حجت ایزدست در گردن خواندن علم و کار ناکردن کرده ای همچو گوز بن گردن از چه از عشوه و قفا خوردن مخر آن عشوه کاندرین بنیاد عشوه تن پر کند ولیک از باد مشک پر بادی از سر و دل و تن ریسمانی شوی به یک سوزن در جهان خراب بی فریاد کس گرفتار باد عشوه مباد قبله اول ز قبله باز شناس تا بدانی تو فربهی ز اماس چند ازین در نفاق و محتالی چشمها درد و لاف کحالی هرکه مغرور بانگ غولانست اجلش زیر ام غیلانست علمت از جان و مالت از تن تست آن دو معشوقه این دو دشمن تست پاک شو تا ز اهل دین گردی آن چنان باش تا چنین گردی رهروان را ز نطق نبود ساز پیل فربه بود ضعیف آواز علمدان کدخدای دو جهانست وآنکه نادان حقیر و حیرانست حکما بار جمله بربستند همه رفتند و زین هوس رستند تو گل و دین درین جهان بستی ای نه هشیار چون چنین مستی علم دان خاصه خدا آمد علم خوان شوخ و نر گدا آمد بهر دین با سفیه رای مزن رگ قیفال بهر پای مزن بد ز نیکان سلامتی نشود که ز بیجاده قیمتی نشود در دونی برای زر نزنند باسلیق از برای سر نزنند آنکه را علتی بود در پشت چون بنالد ز پنجه و انگشت چون تو بر سر نهی ورا مرهم نفزاید ز مرهمش مرهم آن حکیمان که روی بنمایند بر گل و بر دلت نبخشایند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۳ - فی الجاهل و یظن العالم رافضی را عوام در تف کین می زدند از پی حمیت دین یکی از رهگذر درآمد زود بیش از آن زد که آن گره زده بود گفتم ار می زدند ایشانش بهر اشکال کفر و ایمانش تو چرا باری ای به دل سندان بی خبر کوفتی دو صد چندان جرم او چیست گفت بشنو نیک من ز جرمش خبر ندارم لیک سنیان می زدند و من به دمش رفتم و بهر مزد هم زدمش علم خواندی نگشتی اهل هنر جهل از این علم تو بسی بهتر علم را هرکه نیست آماده مثلش چون کهست و بیجاده سنگ بیجاده گر ز طبع و سرشت برتر آید ز خاک خرمن و کشت گرچه در جذب کاه کرد بسیچ کهربا را ز که چه خیزد هیچ عالم علم عالمیست فراخ بخ بخ آنرا که شد درو گستاخ عالم علم عالمیست شگرف نیست این خطه خطه خط و حرف چون ترا علم دل بمیراند که ترا خود به آدمی خواند علم خوان گرت زادمست رگی زانکه شد خاص شه به علم سگی از صفات سگی تهی کن رگ ورنه در رستخیز خیزی سگ ننگ دارد بسی به طبع و به دل سگ عالم ز آدم جاهل چون نباشد چو خر سرافگنده تیز خر به ز ریش خربنده علم دین بام گلشن جانست نردبان عقل و حس انسانست از پی دوست را و دشمن را علم جان را به و عمل تن را سوی عالم نه سوی صاحب ظن دانش جان به از توانش تن حلقه دام تو توانش تن هست شبها به روز آبستن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۴ - التمثیل فی‌العالم والمتعلّم از عمل مرد علم باشد دور مثل این مهندس و مزدور آن ستاند مهندس دانا به یکی دم که پنج مه بنا وآن کند در دو ماه بنا کرد که نبیند به سالها شاگرد باز شاگرد آن چشد ز سرور که نیابد به عمرها مزدور مزد این کم ز مزد آن زانست کین به تن کرد و آن به جان دانست آن نکرده بدیده قسمش را وین بکرده بمانده اسمش را بوده بیند کسی که جانورست آنکه نابوده بیند آن دگرست هرکه شد جان ز علمش آسوده بوده دانست و دید نابوده جان عالم بود مآلی بین دیده جاهلست حالی بین زانکه نازیرکان و طراران گل فرستند سوی گل خواران باز عالم چو بیندش با گل سرد گرداندش گل اندر دل لذت گل به دلش سرد کند دلش از گل به حیله فرد کند از پی مصلحت برو خندد کخ کخی در بروت او بندد چون ترا از تری دل بتریست آنکه شیر خرت دهد ز خریست نیک نادان در اصل نیکو نه بد دانا ز نیک نادان به کار یک ساله را بها دو درم علم یک لحظه را بها عالم آن کشد زین و این کشد زان بار که عمل مرکبست و علم سوار چکنی علم در میانه گنج کار باید که کار دارد خنج علم نر آمد و عمل ماده دین و دولت بدین دو آماده عالمان خود کمند در عالم باز عامل میان عالم کم زعفران خوار تازه روی بود زعفران سای یاوه گوی بود شادی دل شرابخوار خورد انده دل شرابدار برد چند پرسیم چون گرانجانان که عمل نیست با سخندانان رد را زه ز حال برخیزد حال باید که قال برخیزد از سخنگوی قال پرس نه حال از زره گر زره طلب نه جوال زاد این راه عجز و خاموشیست قوت و قوت مرد کم کوشیست رهروان را چو درد راهبرست آنکه را درد نیست کم ز خرست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۵ - التّمثیل فی‌المحبّة والشّکر آن یکی خیره ز اشتری پرسید که مر او را چنان مسخر دید که چرا با چنین قد و قامت کودکی را همی کنی طاعت هیکلت بس شگرف گاه طلاع کودکان را چرا شوی مطواع دادش اشتر جواب و گفت ای مرد من شدستم چنین متابع درد من خود از کودک ارچه بی خبرم به مهار و رسن همی نگرم درد کردست مر مرا کردی من شدستم متابع دردی هرکرا درد راهبر نبود مرد را زان جهان خبر نبود مرد را درد عشق راهبرست آتش عشق مونس جگرست گرچه حاجی مناسک آموزست به عمل علم او ره افروزست پوست عالم به زهر آلودست وز درونش به مشک اندودست عالم آنکس بود که معنی بکر آورد او برون ز انده و فکر گر محدث بود ندیمش دان ور محقق بود حکیمش خوان در ره از آبهای جان کاهت پل نگهبان بود نه همراهت لاجرم دید بایدت ناچار اندرین ره رباطبان بسیار زان همه هیچ همرهی مطلب توشه جوی از پی خود و مرکب خرد از بهر آب و نان نبود همره حج نگاهبان نبود بهر پاس است مار بر سر گنج نز پی آنکه گیرد از وی خنج ناطق عقل صدق دانا به مستمع در عمل توانا به کار بی علم بار و بر ندهد تخم بی مغز بس ثمر ندهد درد بی علم تخم در شوره است علم بی درد سنگ در کوره است دانشی کان فزون ز کار بود همچو در دیده انتشار بود علم کان زیر دست مزدورست آن نه علم است کان همه زورست مرد دین تا بجست دینارست همچو ناقه درست و بیمارست علم را چون تو خوانی از بازیش آلت جاه و ساز ره سازیش کشد آن علم جانت در امواج بدل تاج دین کند تاراج باز اگر علم مر ترا خواند بر براق بقات بنشاند تا بدانجا که چشم او بیند تا بننشاندت بننشیند مکن از ظن به سوی علم شتاب زانکه در ظن بود خطا و صواب جان بی علم بی نوا باشد مرغ بی برگ بی نوا باشد جان دانا نوا زند در مرگ همچو بلبل نوا زند بر برگ دانشومند دل تهی علفی از پی نفس حرف شد صحفی علم کز بهر دین و داد بود آتش و آب و خاک و باد بود علم جویی که در تباهی بود روی او چون در آب ماهی بود علم کز بهر باغ و راغ بود همچو مر دزد را چراغ بود علم کز بهر حشمت آموزی حاصلش رنج دان و بد روزی زانکه جان آفرین چو جان نبود علم خوان همچو علم دان نبود نیک خواند ولیک بد گردد ره برد لیک گرد خود گردد نز پی کار داشت علم ابلیس داشت بهر تکبر و تلبیس قدر دین تو دیو به داند که دهد عشوه دینت بستاند تو ز ابلیس کمتری ای خر زانکه تو دین فروشی او دین خر چون تو در دام او برآویزی از خدای و رسول بگریزی هرکه را مست کرد گفتارش تا ابد کس ندید هشیارش آن کسی از خدای برنخورد که حدیث و حدث یکی شمرد علم در مزبله فرو ناید که قدم با حدث نکو ناید روز اول چه بینوا چه نوا شب آخر چه پادشه چه گدا