Qur'an&Sunnah

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۶ - حکایت شبلی رحمة‌اللّٰه در اخلاص و ریا شبلی آنگه که کرد از خود صید بود روزی به نزد پیر جنید دیده ها کرده بر دو رخ چو دو جوی یا مرادی و یا مرادی گوی پیر گفتش خموش باش خموش بر در او برو سخن مفروش در ره او سخن فروشی نیست در رهش بهتر از خموشی نیست در رهش رنج نیست آسانیست بی زبانی همه زباندانیست بگذر از قال و حال پیش آور قال قیدست زو سبک بگذر آن کسانی که بسته حالند برگذشته ز قیل و از قالند در مناجات بی زبانان آی هرچه خواهی بگو و لب مگشای بگذر از قال و گفته های محال ذره صدق بهتر از صد قال راه تقلید و قید رو بگذار وز هوسها بجمله دست بدار گر مراد تو اوست خود داند پس گر او نیست اینت نستاند از هوس گفت رخ به دعوی نه چون جرس بانگ و هیچ معنی نه مرد معنی سخن ندارد دوست زانکه بودست مغزها را پوست از مقلد مجوی راه صواب نردبان پایه کی بود مهتاب هرکه از علم صدق جست ببرد هرکه از وی دها گزید بمرد که کند به چو نیست یک حاذق پیر را فالج و جوان را دق نیست یک مرد صادق اندر کار لیک هستند مدعی بسیار علم جست از درون اهل صواب همچو در جوی خرد روشن آب که به هرجا رسد چو دندانش بدهد بر مزاج او جانش زر به طیارکار باید سخت برگ باشد گواه جان درخت علم در مغزت و عمل در پوست همچو نور چراغ و روغن اوست علم آنجا چو رخ به خلق آرد مزد دانش به خلق نگذارد دانش آن خوبتر ز بهر بسیچ که بدانی که می ندانی هیچ گر برای خداست اندک بس وز پی مال و جاه اینت هوس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۷ - حکایة فی‌العجز والسکوت شبلی از پیر روزگار جنید کرد نیکو سؤالی از پی صید گفت پیرا نهاد جمله علوم مر مرا کن درین زمان معلوم تا بدانم که راه عقبی چیست مرد این راه زین خلایق کیست گفت برگیر خواجه زود قلم تا بگویم ترا ز سر قدم شبلی اندر زمان قلم برداشت وانچه او گفت یک به یک بنگاشت گفت بنویس ازین قلم اللٰه چونکه بنوشت شد سخن کوتاه گفت دیگر چه پیر گفت جز این خود همین است کردمت تلقین علمها جمله زیر این کلمه ست هست صورت یکی ولیک همه ست علم جمله جهان جزین مشناس بشنو فرق فربهی ز اماس این بدان و ز قیل و قال گریز جمله این است و زان دگر پرهیز رهروانی که چشم سر دارند دیده بر پشت راهبر دارند روی در خلق مقتدا نه رواست که نه راه خدای راه هواست تو بدو داده ای و او به تو روی هردو همره چو حلقه ها در موی به هوا او ترا تو او را دوست بت پرستی تو بت پرستی اوست آنکه هرگز نبود با خود یار اوست از رنج علم برخوردار نیک و بد میل تو نه از خوابست بد و نیک تو همچو جلابست کی دهد مر بخار را تسکین کاتش اندر دلست ای مسکین آتش دل ز حکمت چپ و راست نشود جز به بادبیزن کاست دل تهی کن ز آتش پنداشت که کفی خاک باد و آب نداشت ساخته راه را همه اسباب سوی منزل رسیده در تک و تاب بی رفیق این چنین ره هایل رفته و کرده جسم را بسمل همه در باخته ز خود الوان نفس رفته بمانده جان و روان کرده این نفسها بجمله فدی ساخته از قالب و نفوس غدی روح صافی بمانده تن رفته صدق مانده به جای و فن رفته معنی کار را جهینه شده عین ارواح را بثینه شده چون شدم فارغ از طریق جواز عشق را زین سپس کنم آغاز

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۸ - فصل فی ذکرالعشق و فضیلته و صفة‌العشق والعاشق والمعشوق ذکرُالعشق یُریح القلوب و یُزیل الکروب دلبر جان ربای عشق آمد سر بر و سرنمای عشق آمد عشق با سربریده گوید راز زانکه داند که سر بود غماز خیز و بنمای عشق را قامت که مؤذن بگفت قدقامت عشق گوینده نهان سخن ست عشق پوشیده برهنه تن ست عشق هیچ آفریده را نبود عاشقی جز رسیده را نبود آب آتش فروز عشق آمد آتش آب سوز عشق آمد عشق بی چار میخ تن باشد مرغ دانا قفس شکن باشد جان که دور از یگانگی باشد دان که چون مرغ خانگی باشد کش سوی علو خود سفر نبود پر بود لیک اوج پر نبود همتش آن بود که دانه خورد قوتش آنکه گرد خانه پرد بنده عشق باش تا برهی از بلاها و زشتی و تبهی بنده عشق جان حر باشد مرد کشتی چه مرد در باشد سر کشتی ز آرزو دان پر قعر دریاست جای طالب در طالب در و انگهی کشتی در نیابی نیت بدین زشتی طمع از در آبدار ببر خرزی را چه ره بود زی در عزم خشکی بر اسب و بر خر کن چون به دریا رسی قدم سر کن مرد در جوی را به دریا بار جان و سر دان همیشه پای افزار سفر آب را به سر شو پیش اندر آموز هم ز سایه خویش در چنین جوی ورنه پیش دکان تو و خرمهره ای و تایی نان تا از این سایه در هراسی تو در ز خرمهره کی شناسی تو نیست در عشق حظ خود موجود عاشقان را چکار با مقصود عشق و مقصود کافری باشد عاشق از کام خود بری باشد عاشق آنست کو ز جان و ز تن زود برخیزد او نگفته سخن جان و تن را بسی محل ننهد گنج را سکه دغل ننهد تا بود جعفری به لون چو ماه ننهد بدره ای سیم سیاه کردگار لطیف و خالق بار هست خود پاک و پاک خواهد کار بر صدف در چو یافت جانت بنه ورنه خرمهره را ز دست مده قالت از سایه هواست برو لاف گه برگ طاعتت به دو جو خطه خاک لهو و بازی راست عالم پاک پاکبازی راست بیخودان را ز عشق فایده است عشق و مقصود خویش بیهده است عاشقان سر نهند در شب تار تو برآنی که چون بری دستار عشق آتش نشان بی آبست عشق بسیار جوی کم یابست عشق چون دست داد پشت شکست پای عاشق دو دست چرخ ببست ای دریغا که با تو این معنی نتوان گفت زانکه هست عری

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۹ - حکایت در کمال عشق و عاشقی عاشقی را یکی فسرده بدید که همی مرد و خوش همی خندید گفت کاخر بوقت جان دادن خندت از چیست و این خوش استادن گفت خوبان چو پرده برگیرند عاشقان پیششان چنین میرند عشق را رهنمای و ره نبود در طریقت سر و کله نبود عشق و معشوق اختیاری نیست عشق زانسان که تو شماری نیست عشق را کس وجود نشناسد هر دلی را وطن نپرماسد گر نکو بنگری نه جای شکست عشق را ره ورای نه فلکست عاشقی خود نه کار فرزانه است عقل در راه عشق دیوانه است در ره عشق کاینات همه ستد از عجز خود برات همه عرش و فرش از نهاد او حیران باز گشته ز راه سرگردان کس نداده نشان ز جوهر عشق هیچ کس نانشسته همبر عشق نقد عشق از سرای ارواحست نه ز اشخاص و شکل و اشباحست راه نایافته بیافتن است عشق بی خویشتن شتافتن است کفر و دین عقل ناتمام بود عشق با کفر و دین کدام بود هرچه در کاینات جزو کل اند در ره عشق طاقهای پل اند عود و بیدی که سوختی همبر دود اگر دو یکیست خاکستر بید با میوه دار و خار و خدنگ همه را آتشی کند یک رنگ پیش آنکس که عشق رهبر اوست کفر و دین هر دو پرده در اوست مرد صورت پرست را گه کار کفش دستار دان کمر زنار هرچه آن نقش دور گردونست از سرا ضرب عشق بیرونست عشق برتر ز عقل و از جانست لی مع اللٰه وقت مردانست عقل مردیست خواجگی آموز عشق دردیست پادشاهی سوز طفل را بار عشق پیر کند پشه را عشق باشه گیر کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۰ - التمثیل بقصّة آدم علیه‌السلام و سبب عشقه دل خریدار نیست جز غم را آن بنشنیده ای که آدم را عز علمش سوی جنان آورد دل عشقش به خاکدان آورد چون ره علم رفت سلطان شد چون ره دل گرفت عریان شد چون همه لطفها بدید از حق عشق جانش ندا شنید از حق ای که ذاتت چو عقل فرزانه ست عشق مگذار کو هم از خانه ست زیرکی دیو و عاشقی آدم این بمان تا بدان رسی دردم عشق در پیش گیر و دل بگذار که ز دل خیره بر نیاید کار مرد را عشق تاج سر باشد عشق بهتر ز هر هنر باشد عاشقی بسته خرد نبود علت عشق نیک و بد نبود آدم از عشق اهبطوا منها آمد اندر جهان جان تنها عقل عزم احاطت وی کرد غیرت عشق پای او پی کرد برگزیده دو مرغ بهر دو کار عقل طوطی و عشق بوتیمار قدم عقل نقد حالی جوی شعله عشق لاابالی گوی باشه عقل صعوه گیر بود کرکس عشق بازگیر بود در ره عشق ما همه طفلیم عاشقان صافیند و ما ثفلیم بالغ عقلها بسی یابی بالغ عشق کم کسی یابی در جهانی که عشق گوید راز عقل باشد در آن جهان غماز تا تو به مانده ای و عقل توباز تو چو کبکی و عشق همچون باز حق پژوهان که راه دل سپرند عقل را لاشه دبر شمرند محدث از خلقت قدم که بود روز کور از سپیده دم که بود عشق را جان بلعجب داند زانکه تفسیر شهد لب داند صورت عشق پوست باشد پوست عشق بی عین و شین و قاف نکوست در ره عاشقی سلامت نیست اضطرابست و استقامت نیست صفت عاشقان ز من بشنو ور نداری مرا برو به دو جو

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۱ - فی صفة‌العشق صورت عشق و عقل گفتار است معنی آنرا محک و معیارست عاشقی بیخودی و بیخویشی است عشق از اعراض منزل پیشی است بنه ار هیچ عشق آن داری در میان آنچه بر میان داری بر تو چون صبح عشق برتابد نه تو کس را نه کس ترا یابد چون بترسی همی ز مردن خویش عاشقی باش تا نمیری بیش که اجل جان زندگان را برد هرکه از عشق زنده گشت نمرد آتش بار و برگ باشد عشق ملک الموت مرگ باشد عشق هرکه را عشق آن جمال بود درد بی دال و ری و دال بود هرکه در بند خویشتن باشد کی بت عشق را شمن باشد گرچه بیرون طرب فزون دارد نوحه گر عاشق از درون دارد مرد عاشق کبودبر باشد مرغ دولت بریده پر باشد در ره خلق و کام اهل هنر از پی کام جستن و غم گر هست حلوالمذاق تف بلاش هست عذب المساغ داغ قضاش گر همی لعل بایدت کان کن ور همی عشق بایدت جان کن چون ترا نیست عشق بی آبی مزه نان خرده کی یابی مرد تاریک جان و روشن روی گردد از تف عشق جوشن روی عقل و نفس و طبیعت از زیست همه در جنب عشق دانی چیست نفس نقشی و عقل نقاشی طبع گردی و عشق فراشی عقل چون نقش بست نفس سترد عشق چون روی داد طبع بمرد خلق را تا ز عشق معزولیست جستن و جستن این دو مشغولیست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۲ - فی اشراق العشق این چنین خوانده ام که در بغداد بود مردی و دل ز دست بداد در ره عشق مرد شد صادق ناگهان گشت بر زنی عاشق بود نهرالمعلی این را باب زن ز کرج آب دجله گشت حجاب هر شب این مرد ز آتش دل خویش راه دجله سبک گرفتی پیش عبره کردی شدی به خانه زن بی خبر گشته او ز جان و ز تن باده عشق کرده ویرا مست وز وقاحت سباحه کرده به دست چون براین حال مدتی بگذشت آتش عشق اندکی کم گشت خویشتن را در آن میانه بدید گرد چون و چرا همی گردید بود خالی برآن رخان چو ماه مرد در خال زن چو کرد نگاه گفت کاین خال چیست ای مه روی با من احوال خال خویش بگوی زن بدو گفت کامشب اندر آب منشین جان خود هلا دریاب خال بر رویمست مادرزاد آتش عشق تو شرر بنهاد تا بدیدی تو خال بر رخ من پر شدی زین جمال فرخ من مرد نشنید و شد به دجله درون به تهور بریخت خود را خون غرقه گشت و بداد جان در آب گشت جان و تنش در آب خراب مرد تا بود مانده اندر سکر بود راه سلامت اندر شکر چون ز مستی عشق شد بیدار کرد جان عزیز در سر کار مرد را تا بود شرر در دل نبود مطلع به حاصل گل چون شرر کم شود خبر یابد آنگه از عقل خود خطر یابد وانکه او مدعی است در ره عشق شیر او هست کم ز روبه عشق هست در بند لقلقه مانده از در معنی و خبر رانده حال او حال آن جوان باشد که خجل گشته از زنان باشد نشنیدی که آن عزیزه چه گفت چون برو مرد حال خود ننهفت

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۳ - التمثّل فی احتراق العشق و اظهاره رفت وقتی زنی نکو در راه شده از کارهای مرد آگاه دید مردی جوان مر آن زن را کرد پیدا در آن زمان فن را بر پی زن برفت مرد به راه زن ز پس کرد با کرشمه نگاه کای جوانمرد بر پی ام به چه کار آمده ستی به خیره رو بگذار مرد گفتا که عاشق تو شدم ای چو عذرا چو وامق تو شدم بیم آنست کز غم تو کنون بدوم در جهان شوم مجنون شد وجودم بر آن جمال ز دست شیشه جان به سنگ غم بشکست با من اکنون نه حال ماند و نه هوش شد زیادت مرا جهان فرموش ظاهر و باطنم به تو مشغول گشت و شد از جهانیان معزول کرد حیلت بر او زن دانا زانکه آن مرد بود بس کانا گفت گر شد دلت به من مشغول شد وجودم دل ترا مبذول گفت زن گر جمال خواهر من بنگری ساعتی شوی الکن همچو ماه است در شب ده و چار بنگر آنک چو صدهزار نگار مرد کرد التفات زی پس و زن گفت کای سر به سر تو حیلت و فن عشق و پس التفات زی دگران سوی غیری به غافلی نگران زد ورا یک طپانچه بر رخسار تا شد از درد چشم او خونبار گفت کای فن فروش دستان خر گر بدی از جهان به منت نظر ور وجودت به من بدی مشغول نبدی غیر من برت مقبول کل تو سوی کل من ناظر گر بدی کی شدی ز من صابر جز به من التفات کی کردی غم زشت و نکو کجا خوردی ور نهادت مرا بدی مطلق به دگر کس کجا شدی ملحق سوی جز من چو التفات آری از جمال رخم برات آری مرد لافی نه مرد آلافی ناف رنگی نه رنگ را نافی سست بازار و سخت آزاری خربزه خور نه خربزه کاری سوخته مغز و خام گفتاری سوده سودا و ساده بازاری هرکه او مدعی بود در عشق هست بیداد کرده او بر عشق عشق را راه بر سلامت نیست در ره عشق استقامت نیست

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۴ - ذکر معنی و برهان عشق دعوی عشق و عقل گفتارست معنی عقل و عشق کردارست عشق را بیخودی صفت باشد عشق را خون دل صلت باشد هرکه را عشق چهره بنماید دل و جانش به جمله برباید کس نیاید به عشق بر پیروز عشق عنقای مغربست امروز عشق را کیستی نگویی تو بر در عاشقی چه پویی تو عاشقی کار شیرمردانست نه به دعویست بل به برهانست هرکه را سر به از کلاه بود بر سر او کله گناه بود کانکه در عشق شمع ره باشد همچو شمع آتشین کله باشد کودکی رو ز دیو چشم بپوش طفل راهی تو شو ز خود خاموش دست چپ را ز دست راست بدان تا ز تقلید نشمری ایمان عشق مردان بود به راه نیاز عشق تو هست سوی نان و پیاز در ره بی نیازی ای درویش رو تو بیگانه وار از پی خویش کوشش از تن طلب کشش از جان جوشش از عشق دان چشش ز ایمان بهر جان سعادت اندیشت هشت خوانست هفت خوان پیشت عشق چون شمع زنده خواهد مرد دیده و دل سپید و طلعت زرد هرکجا حسن و دلکشی باشد غمزه با شوخی و خوشی باشد آنچنانی ز عشق و طبع و مزیج که نسنجی به چشم عاقل هیچ کی درآیی به چشم اهل خرد تو فروشی نفاق و نفس خرد تا تو او را فروشی این سلعت او به هر دم نوت دهد خلعت سلعتش ساعتیست با تو و بس خلعتش دام و درد و بند و قفس گر از این دام و بند او برهی کفش بیرون کنی کله بنهی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۵ - در عشق مجازی در بهشت از نه اکل و شربستی کی ترا زی نماز قربستی منبلی گفت بر درش قایم زان شدستم که اکلها دایم دوستداران درگهش سمرند لقمه خواران خلد او دگرند بره شیر مست و مرغ سمین چشم داری ز وی بیوم الدین دوستان زو همه لقا خواهند در دعا زو همه رضا خواهند تو ز وی روز عرض نان خواهی می و شیر و عسل روان خواهی میل تو هست جمله سوی طعام نه به دارالخلود و دارلسلام حظ دنیای جفت رنج و تعب هست ملبوس و مطعم و مشرب منکح و مسکن و سماع و لقا وعده داده ست مر ترا فردا تو چو در بند و قید هر هفتی به درش زان سبب همی رفتی گر ندادیت وعده این هر هفت زود پیدا شدی ترا آکفت نه ورا بنده ای نه در بندی از در گریه ای چرا خندی خویشتن بین بوی چو دیو مدام تا بوی زیر چرخ آینه فام تا به زیر زمانه کهنست نفس در آرزو مراغه زنست مرغ دولت چو خانگی نبود زاغ هرجای بودنی برود نفس در پیش عشق سگداریست نفس در راه عشق بیکاریست هم بدین پای بند و لطف غریب تاج سر گشت و گوشمال ادیب هست گفتارت از چه بیم آری درد پهلو و رنج بیماری نه چه پهلوی عایشه بشکست گفت پیغمبرش که بردی دست خارکی را که می خلد در پای دستگاهی بساختست خدای زانکه داند کرم که محض کرم بکند ضایع آن عنا و الم تو دعا گویی و اجابت نه زانکه داری دل و انابت نه زانکه داند خدای انابت را حکمتش مانع است اجابت را

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۶ - اندر معنی دل و جان و درجات آن ذکرالقلب انفع لان شأنه رافع جد زند بوسه بر ستانه دل هزل نبود کلید خانه دل دل به رشوت پذیرد از جان نور کی بود زیردست رضوان حور وزن سر همچو وزن سر سبکست برگ دل همچو برگ گل تنکست بر در اهل دل به وقت طعام گندمی گزدمی بود ز حرام چون نشویی همی دل از باطل رقم گازران منه بر دل دل که باشد سیاه چون پر زاغ صید طاووس کی کند در باغ دل آنکس که هست بر تن شاه جانش را هست جامه درگاه باز چشم تو در ره اسباب هست سوی شراب و جامه خواب چند باشی به غفلت ای بد رگ دل تو در گل و تو خفته چو سگ چو سگ آبستنی تو ای جاهل سگ دیوانه داری اندر دل خوی و طبع بد سگان داری همچو سگ توشه استخوان داری سگ دیوانه را بکش به عذاب زانکه اندر ره درنگ و شتاب هرکه را او گزید هم برجای شود از بیم گربه سگ بچه زای ذره ای نور اگر به دست آری بی تعب جسر نار بگذاری ور نداری تو نور نار شوی پیش پروردگار خوار شوی از در تن ترا به منزل دل نیست جز درد دل دگر حاصل راه جسم تو سوی منزل جان حایلی دان تو زین چهار ارکان پر و بال خرد ز جان زاید از تن تیره جان و دل ناید باطن تو دل تو دان بدرست هرچه جز باطن تو باطل تست موضع دین دلست و مغز و دماغ همچو بزر و فتیله نور چراغ دل بود همچو شمس انجم سوز که تواند نمود چهره به روز دل که بر نفس مهتری یابد بر همه سروران سری یابد نه چنان دل که از پی دنیی بفروشد به اندکی عقبی اصل حرص و نیاز دل نبود مایه دل ز آب گل نبود دل که باشد چنین امانی دوست نه دلست آنکه هست پاره گوشت دل که باشد ز تو امانی خواه نبود از حال ایزدی آگاه پاره ای گوشت گنده باشد و بس که مر آنرا به کس ندارد کس بد شود تن چو دل تباه بود ظلم لشکر ز ضعف شاه بود چون سر ظلم و جور دارد شاه برگشاید به ظلم دست سپاه ستم اندر جهان نه ز آب و گلست این همه ظلمها ز کبر دلست گر دلت نیستی به صورت زاغ همه طاوس گیردی به چراغ کوش تا دلت چون قلم گردد پیش از آن کت امل الم گردد عاشقان را برای جستن نام نز برای حصول لذت و کام یک عتاب و به رفق فرقد خاک یک حدیث و دو جامه در بر چاک زان همه کارهات بی نورست کز تو تا نور راه بس دورست با چنین دل سفر سقر باشد سفله از گرگ و سگ بتر باشد سگ بیوسنده گرگ درنده ست سفله سالوس و لوس خر بنده ست پس درین راه توشه از جان ساز نه ز دلق و عصا و انبان ساز خویشتن در فکن به زورق دین که از این ره رسی به علیین

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۷ - اندر جان و دل و تن گوید از در تن که صاحب کلهست تا به دل صدهزار ساله رهست هست بر سالکان به وقت رحیل همچو موسی و خصم و منزل نیل لیک بر وی چو بسته گردد کار نار گردد به عاقبت دینار تا خدای آن رهی که در بندست همچو زنجیر در هم افگندست پاره ای راه نیک داری پیش از در نفس تا در دل خویش راه دل مر ترا نه این راهست عقل از آن قاصرست و کوتاهست راه جسم تو سوی دل بمثل هست چون حیز و منزل اول که همی هردمی ز رنجوری گفتی ای مکه وه که بس دوری نقش مکه سه حرف دل تنگست جز به رفتن هزار فرسنگست هست بر سالکان به وقت بسیچ راه دل را چو زلف زنگی پیچ لیک بر وی چو گرم گشت آتش راه گردد چو طبع زنگی خوش آنکه ره را به جد نگیرد پیش همچو زنگی بماند او درویش وانکه رفت از سر طرب در ره همچو زنگی بود به دل ابله دین ندارد کسی که اندر دل مر ورا نیست مغز دل حاصل این چنین پر خلل دلی که تراست دد و دامند با تو زین دل راست پاره ای گوشت نام دل کردی دل تحقیق را بحل کردی تو ز دل غافلی و بی خبری دگرست آن دل و تو خود دگری دل بود راه آن جهانی تو لیک دل را ز ده ندانی تو پر و بال خرد ز دل باشد تن بی دل جوال گل باشد خشک و بی بر بمانده اندر گل چون برند از درخت خرما دل باطن تو حقیقت دل تست هرچه جز باطن تو باطل تست دین ز دل خیزد و خرد ز دماغ دین چو روز آمد و خرد چو چراغ آفتابی بباید انجم سوز به چراغ تو شب نگردد روز آن چنان دل که وقت پیچاپیچ جز خدای اندرو نباشد هیچ نه چنان دل که از پی تلبیس هست مردار گلخن ابلیس دل یکی منظریست ربانی اندرو طرح و فرش نورانی از سر جهل و روی نادانی حجره دیو را چه دل خوانی هست معراج دل به وقت فراغ قاب قوسین عقل و شرع دماغ از در چشم تا به کعبه دل عاشقان را هزار و یک منزل خاص خواند هزار و یک نامش عام داند هزار و یک دامش آنکه بودند خواجه صاحب دل پیش رفتند از تو صد منزل بنشستد بر بساط سماط تو بمانده پیاده هم به رباط اصل هزل و مجاز دل نبود دوزخ خشم و آز دل نبود دل که او را سر بدست و بهست دل مخوانش که آن نه دل که دهست دل که با چیز این جهان شد خویش دان که زان دل دلی نیاید بیش اینت غبنی که یک رمه جاهل خوانده شکل صنوبری را دل این که دل نام کرده ای به مجاز رو به پیش سگان کوی انداز دل که بر عقل مهتری دارد نه به شکل صنوبری دارد دل که با مال و جاه دارد کار این سگی دان و آن دو را مردار

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۸ - اندر صفت پرورش دل گوید دل قوی کند ز زحمت و بیم جز شراب مفرح تسلیم ایمن آنگه شوی ز محنت و تاب که خوری شربتی ز باده ناب تا نخوردی شراب دین مستی چون بخوردی ز هر بلا رستی وان مفرح که اولیا سازند در شفاخانه رضا سازند خور اینجا گلست ازو برگرد کانکه گل خورد روش باشد زرد تا بدینجا ز گل نپرهیزی کی ز گل سرخ روی برخیزی مرد گل خواره را چو یاد دهد آخرالامر جان به باد دهد نان و جامه سپید این منزل نفزاید مگر سیاهی دل دل کند سخت جامه نرمت خورش خوش برد ز سر شرمت تو مشو غره بر نکویی پوست که خلق پوش مرد خلق نکوست ناخوشی خوب و نغز و زیبا نیست خوی خوش با کلاه و دیبا نیست نفس حسی به خوردن ارزانیست غذی جان ز خوان بی نانیست غافلان فربه از بطر زانند که غم جان و جامه کم دانند هر دلی را که غم بود مسکون نه دلست آنکه هست خانه خون مرد نبود که گرد خود پوید مرد راه نجات خود جوید تا کی از کنج خانه بیرون آی از چنین خانه ای سوی صحرا من غلام گزیده مردانم باد دایم فدایشان جانم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الخامس فی فضیلة العلم، ذکر العلم اربح لانّ فضله ارجح » بخش ۱۹ - اندر صفت شب گوید چون نهان شد ز بهر سود زمین آتش آسمان ز دود زمین دهر چون در سرای قیر اندود توده دوده با تلاطم دود ظلمهای سپهر در یادم گشته در طبع دهر مستحکم پیش دیوان درون دمگه زشت زنگیان پای کوب بر انگشت گشته پر دوده توده هامون کرده عالم غلامه غالیه گون شب بسان سیاه گون دریا من چو گوهر صدف نهاد سرا خفته اندر کنار اهریمن زنگیی کش ز مشک پیراهن زنگیانی به قیر بسرشته شبه با ساج کرده در رشته دیو از دوده کرده خود را دلق شش جهت را یکی نموده به خلق می دمید از دهان دوده سرشت دیو در روی نوبیان انگشت گشته انقاس گوهر مردم کرده انفاس راه منفذ گم یا تو گفتی که از جوال سیاه زنگیی کور سرمه ریخت به چاه نور بسیار اندکی کرده تیرگی شش جهت یکی کرده سایه آفتاب رفته چو تیر قیروان را گرفته اندر قیر شد چو شد زیر خاک چشمه خور نسترن را ز حوض نیلوفر چشم نرگس به باغها در باز لیک بیگانه از نشیب و فراز زحل از اوج خویش رخ بنمود همچو گویی ز نقره زر اندود مشتری گشته از فلک پنهان هیچ ننمود روی خویش عیان شکل مریخ برفراخته تیغ گاه پیدا و گه نهان در میغ شمس رخ در حجاب پوشیده وز سیاهی نقاب پوشیده زهره اندر حضیض ناپیدا گشته از نور خویش جمله جدا با عطارد نمانده هیچ رمق هم بسان دویت خود مطلق خسرو شرق در شبستان خوش خفته بر روی نیلگون مفرش چرخ پیروزه و ستاره بر آن چون زر سرخ و دست نیلگران شهب اندر اثیر میدان تاز دم عقرب ز زهره چوگان باز بوده پیش بنات نعش مهین ماه چون نیم حلقه ای زرین در ثریا بمانده چشم سهیل خیره چون مرد مانده اندر سیل قطب در قطر چرخ پیوسته متمکن چو پیر آهسته ناله بیوه و خروش یتیم دل برجیس را نهاده دو نیم بهر تعویذ عقد حورالعین فرقدان چون هلیله ای زرین انجم اندر مجره راست چنان که صدف ریزه ها بر آب روان شده شکل مجره زو پیدا همچو موسی و بحر و زخم عصا شکل پروین چو هفت مهره یشم بر یکی جام می نموده به چشم همچو شخصم ضعیف شکل سها گاه پیدا و گاه ناپیدا گردش انجم از ورای اثیر خیل رومی به گرد زنگی پیر کوکب از راه کهکشان پیدا راست چون اشک و چشم نابینا چرخ را کرده چون شکوفه به باغ گاو گردون ز شش پلیته چراغ مانده ساکن چو گوهر اندر درج هفت سیاره و دوازده برج اختر و آسمان ز کینه من گشته مانند اشک و سینه من چون ز سرمای صبح زنگی زشت دم دمید اندر آتش و انگشت صبحدم دم برون همی زد خیل گفتیی جان همی کند بواللیل تا برون کرد همچو زرین درق شاه گردون سر از دریچه شرق همچو من زرد روی شد عالم چون برون تاخت سرخ علم شد جهان تازه چون دل دانا شب شد از بیم صبح روز ناپیدا انجم از بیم صبح ریزان شد زنگی از رومیان گریزان شد صبح چون شد ز نور شاد روان گسترید او ز نور شادروان بامدادان پگاه از در من ناگه آمد پدید دلبر من دلبری کو دل و روان بربود چون به کافور مشک می اندود

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱ - ذکر نفس الکلی نذیر ناصح و اهماله غرور فاضح اندر آمد چو ماه در شبگیر انعم اللٰه صباح گویان پیر کندجسمی و ساکن ارکانی تیزچشمی و ره فرادانی روی چون آفتاب نور اندود جامه چون جامه سپهر کبود ناگهانی تو گفتی آمد بر آفتابی ز حوض نیلوفر یا مگر باغبان طینت من ناگهان گشت بر بنفشه سمن دیده چون از نهاد من پر کرد تا به سر درج جزع پر در کرد گفت چون نطق پر شکر بگشاد کله خواجگی ز سر بنهاد کیف اصبحت ای پسر خوانده ای به زندان نفس درمانده ای به چاه غرور مانده اسیر بر تو نفس هواپرست امیر خیز کاین خاکدان سرای تو نیست این هوس خانه است جای تو نیست چه افگنی بیهده بساط نشاط اندرین صد هزار ساله رباط گر قبای بقا نخواهی سوخت برکش از تن قبای آدم دوخت خویشتن را ازین قفس برهان بنما از خلیفتی برهان باش گنجور در نشیمن خاک ورنه بگذر از انجم و افلاک سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲ - صفت کلماتی که با نفس کلّی رود و جوابها که او گوید گفتم ای ایزد سرشته ز نور وی ز عکس رخ تو دیو چو حور ای زمان از تو عید و آدینه وی زمین از رخ تو آیینه صفتت برتر از نفس باشد وصف کردن ترا هوس باشد پس بدیعی به صورت و پیکر نیست در کل کون چون تو دگر از صفت صورت معاینه ای زانکه هم رویی و هم آینه ای اندر اقلیم دین تویی هموار از پی راه عذر و شکر شکار طوبی مایه بخش باغ ارم کعبه پادشاه خاک حرم بس بهی نفس و بس قوی نفسی عقل و جانی سری دلی چه کسی حبذا صورتت که بس خوبی خرما شوکتت نه معیوبی برتر از جوهری و از عرضی جمله کاینات را غرضی گوهری کز تو قابل قوتست برج خورشید و درج یاقوتست خورده ای شربها ز دست ملک همچو پیغمبران هنییا لک چه کنی پیش مدبری پر درد در چنین کنج گنج بادآورد کلبه ای همچو دیو درگه دود کردی از عکس روی نور اندود من سهایی ندیده ام در چاه با دو خورشیدم این زمان و دو ماه بلی اندر سرای جسمانی تو ز من این حدیث به دانی این بود خلق و فعل پیران را که امیران کنند اسیران را این چه جای چو تو جهان بین است گفت خود جایم از جهان این است که عمارت سرای رنج بود در خرابی مقام گنج بود جای گنج است موضع ویران سگ بود سگ به جای آبادان عرش و فرشت سرای و بارگه است آفرینش ترا چه کارگه است تیرگی با عمارتست انباز نور گرد خراب گردد باز نبود زین سرای رنج و تعب ماه و خورشید جز خراب طلب که به خانه درست درنایند رخنه یابند و روی بنمایند زیرک از زخم دهر خسته بهست پوست پر مغز خود شکسته بهست دل زیرک میان لوز بود دل نادان چو پوست گوز بود مغز تا نازکست پوست نکوست چون قوی شد حجاب گردد پوست سنگ باید چو مرد کاهل شد مغز نغزت ز سنگ حاصل شد گفتم ای جان پر از نکویی تو از کجایی مرا نگویی تو

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳ - جوابها که با نفس کلّی گوید گفت من دست گرد لاهوتم قاید و رهنمای ناسوتم در جهانی که بخت جای منست این جهان جمله زیر پای منست اول خلق در جهان ماییم نه همه جای چهره بنماییم بر نااهل و سفله کم گردیم در جبلت ز خلقها فردیم نظر حق به ماست از همه خلق خلقت ما جداست از همه خلق تربتم گوهرست کانها را موضعم مرجعست جانها را من ز اقلیمی آمدم ایدر چون قلم کرده پای تارک سر آن زمین کاندر آن مبارک جاست همچو خورشید آسمان شماست سنگ او گوهرست و خاکش زر بحر او انگبین و که عنبر قصرهایی درو بلند و شگرف پاک چون آتش و سپید چو برف بامشان چون فلک مسیح پذیر بومشان همچو نقطه قارون گیر وآن گروهی که اندرین جایند گوهرین سر زمردین پایند پل جیحونشان سر ظالم وحش گه پایه شان دل عالم سر بسان سران سرافرازان قد چو اومید ابلهان یازان همه مستغرق جمال قدم فارغ از نقش عالم و آدم گاوشان از برای دفع الم نیزه بازی کند چو شیر علم کشورش روز و شب فزاینده او و هرچ اندروست پاینده همه از روی بی غمی جاوید بی خبر همچو سایه و خورشید اندران باغ هریکی زیشان از برای قبول درویشان صاحب صدره سدره ازلیست مونس فاطمه جمال علی است چه صفت گویم آن گره را من همه اندر یقین جان بی ظن عندلیبان روضه انسند ساکنان حظیره قدسند عالمی سر به سر بدیع الحال نقش او رهنمای خیرالفال بینی آن روضه را اگر خواهی کنی از جان و دیده همراهی بی عقوبت زمینش از ذل و غم بی عفونت هوایش از تف و نم من زمینش ز کوه و از گو دور هم هواش از حوادث الجو دور سنگ ریز و گیاش عالم و حی حشرات زمینش خسرو و کی هرچه در صحن او مکان دارد تا به سنگ و کلوخ جان دارد من ز درگاه خازن ملکوت حجتم در خزینه ناسوت گفتم آخر کجاست آن کشور گفت کز کی و از کجا برتر جای کی گویمش که شهر خدای جای جانست و جان ندارد جای این چنین نکته ها چو گفت مرا خرد اندر بصر بخفت مرا زانکه اندر جمال آن زیبا مانده بودم چو نقش بر دیبا اجل از دست آن لب خندان سر انگشت مانده در دندان چشم کز صورتش ندارد برخ دیده زو برکشد دو کرگس چرخ مرکبی کو به زیر ران دارد آخر از راه کهکشان دارد جان ما واله از جلالت او مدرک کس نگشته حالت او عشق در کوی غیب حالت او صدق در راه دین مقالت او هیچ بیهوده را بدو ره نیست زانکه در خلقها چنو شه نیست در و درگاه او چو مریی نیست مرو آنجا به جای خویش بایست پیش درگاه او ز اهل هوس مل سوارست و گل پیاده و بس او امیریست کاندرین بنیاد از پی عز شرع و دادن داد بر درش لشکر هوس نبود وز سوار و پیاده کس نبود روح را کرده از جواهر نور گوش و گردن چو گوش و گردن حور پرده ها باشد از هدایت او حرف و آواز در ولایت او روز کوری ترا به خود پذرفت کت در این لافگاه غرجه گرفت تا نبی و نبی ز چون تو سقط این درآمد به صورت آن در خط جهل تو بهر قال و قیلی را دحیه کردست جبرییلی را گرد این پیر گرد تا از چاه پایت آرد ز چاه بر سر گاه طفل کو بر گرد کسی گردد تخم کو پرورد بسی گردد زانکه از قوت قوایم او بهر جاوید نفس سایم او کس چنود کم شنود در سلفوت برزگر در مزارع ملکوت جان من بهر این حدیث چو نوش چشم بنهاده بر دریچه گوش نشدم سیر از آن سخن دان زیر تشنه ز آب نمک نگردد سیر جان ز دیدار دوست پروردن هست چون شهد و گلشکر خوردن معده از علم زان نگردد پست که طعام و شره بود هم دست گفتمش با تو روزگار خوش است با تو خواهم که با تو کار خوش است بی چنو پیر در جوانی خویش که خورد بر ز زندگانی خویش

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴ - اندر صفت مرید لب چو بگشاد پیر فرزانه سایه بیرون گریخت از خانه پیر را گفتم از سر تحقیق ای ترا ملک دین جدیر و حقیق من که با تو دمی بگفتم غم به همه عمر ندهم آن یک دم عمر بی دوستان نه عمر بود عمر بی یار عمر غمر بود عمر با دوستی که او یکتاست یک دمی را هزار ساله بهاست دل ز بند تو خوش بود به عذاب چه عجب کز نمک خوش است کباب جان ز روی تو در ارم باشد دل ز تایید تو خرم باشد چون تو در مرکز حقیقت و حدق نیست یک پادشا به مقعد صدق از تو صحرا حریر پوش شود وز تو نیها شکر فروش شود از تو باید کلید قفل وفا سر صندوق صدق و دست صفا از تو بیهوش جفت هوش آمد که هیولی برهنه پوش آمد مردم از نیک نیک خو گردد باز چون بد بود چنو گردد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵ - اندر عذر انبساط گوید چون خرد در لبت به جان نگرم چون قلم بر خطت به جان گذرم آینه روشنی به دست خرد کس در آن روی دم نیارد زد پیش تو چون سنان کمر بندم خون همی گریم و همی خندم همچو چنگ ار در هوات زنم رسن اندر گلو نوات زنم خواجه آگه که راز مطلق گفت رسن اندر گلو اناالحق گفت کانکه از بیم نفس بگریزد عشق با خون دل درآمیزد حرز خواجه پس از فراق تنش وصل حق بود جمله سخنش پشت را روی باش و خیره مجه بر سر دار دست و پای منه زانکه در کلمن رموز ازل خاصه آنگه که جان شنید غزل حق چو مر خواجه را پدید آمد پره رمز را کلید آمد از نخست آوریده این پیغام به پسین آفریده این خود کام باز پس مانده ای ز پیش اجل پس و پیشت گرفته حرص و امل از پی نان و آب ماندی باز در حجاب نیاز تن چو پیاز چه افگنی تخم حرص و آز و نیاز در گل دل که آز نارد ناز کاندرین خرسرای پویی تو به چه مانی مرا نگویی تو گر به آب و به نان بماندی باز چکنی تخم خشم و شهوت و آز کانچه شوری ز نخ کند محلوج وآنچه تری ترا کند مفلوج تو بپرهیز از این غرور فلک که نداری سر مرور فلک کاندرین حجره بر تن و دل و جان آب از آن گشت بر خرد تاوان کنجدی گر دهد ترا گردون دبه ای بنددت سبک بر کون که تواند که دانه کنجد در دبه روغنی دو من گنجد جان و دینت به قهر بستاند گر ترا دل به خویشتن خواند نیست بی رنج راحت دنیا خنک آنکس که کرد هر دو رها سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶ - در چشم نگاه داشتن گوید قالَ النّبی علیه‌السّلام: النّظر سهم منِ سهامِ الشیطان آنچه بر تن قبول بر جان رد وانچه بر پای نیک بر سر بد منگر اندر بتان که آخر کار نگرستن گرستن آرد بار اول آن یک نظر نماید خرد پس از آن لاشه جست و رشته ببرد تخم عشق آن دوم نظر باشد پس از آن رشک و اشک تر باشد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۷ - حکایت آن شنیدی که در گه عیسی خواست باران به حاجت از مولی رفت و با قوم خود به استسقا کرد هرکس ز عجز خویش دعا به اجابت دعا نشد مقرون گشت عیسی از آن سبب محزون ناگه آمد ندا که مجرم را از میان کن برون که مکرم را با گنه کار نیست راه رضا نشنود از گناه کار دعا بازگشتند جمله آن انبوه که جهان بود از آن گروه ستوه جز یک اعور نماند با عیسی جان ما باد جانش را به فدا گفت عیسی چرا نرفتی تو پشت چون دیگران نخفتی تو تا تو بودی بگو گنه کردی نامه خویشتن سیه کردی گفت روزی همی به رهگذری سوی نامحرمی زدم نظری هم بر آنجای کان نظر دیدم طمع از جان خویش ببریدم قدم از خشم بر نکندم من تا مر این چشم برنکندم من چون ظفر یافت دیو بر چشمم چشم کردم سیاه چون وشمم تا ظفر یافت دیو بر بصرم دیده را دور کردم از نظرم آنچه از من نصیب شیطان بود گشته مر دیو را به فرمان بود دور کردم ز خویشتن یک راه تا نمانم رهین خشم آله گفت عیسی بگوی زود دعا که تویی در زمانه خاص خدا دست بر کرد زود مرد امین عیسی اندر عقب کنان آمین دست برداشت مرد دینی زود بود یزدان ز فعل او خشنود در هوا زود گشت میغ پدید ابر باران گرفت و می بارید از چپ و راست سیلها برخاست رودها ره گرفت از چپ و راست هر که را برگزید یزدانش بر زمانه رواست فرمانش گر تو فرمان حق بری فرمان بدهی بر زمانه چون شاهان نظری کان نبایدت منگر تا نیابی تو از زمانه خطر هرکه او ننگرد به ناشایست نکشد رنج و غم به نابایست سهمی است از سهام دیو لعین هر نظر کان نشاید اندر دین عاشقی جز به اختیار خطاست آه عاشق به اختیار کجاست ز آب پشت آبروی بگریزد کاب پشت آب رویها ریزد کرد پر بادت اندرین عالم انده آب پشت و نان شکم اینت چابک سوار در تگ و تاز که پیاده بماند با مهماز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۸ - اندر صفت خوب روی بدخوی گوید آنکه با نقشهای زیبااند تخته کودکان و دیبااند طمع او را ز روی زیبا چیست پاره چوب را ز دیبا چیست هرکه را روی خوب خوی ددست روی نیکو دلیل خوی بدست روی نیکو به قدر خود بدخوست زان خرد خوب را ندارد دوست برکسی کش نه دین نه آیین است روی نیکو کدوی رنگین است هرکه را بر جمال بد نیتیست دانکه حسنش چو ماه عاریتیست چون چراغند لیک پژمرده به نمی زنده وز دمی مرده

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۹ - اندر شرح خوب و زشت گوید خوب را از برای دست فراخ جاودان شاخ شاخ ریزد شاخ زشت را از برای حسرت چیز دست و دل تنگ چون گذرگه تیز گلخنی را کشیده اندر پوست تو گهش جان لقب کنی گه دوست آن چنان کرد شهوتت محجوب که ندانی تو خوک را از خوب کرد بادام دید سیم تنت دل بریان چو پسته در دهنت هرکه در دست این چنین دل ماند تا ابد پای او فرو گل ماند آن بت ماه روی سیم اندام چون زرت کرد خوش رو و خوش نام چون برافشاند زلف مشکین را بچه دارد چنان دل و دین را مار طاوس روی و موی آراست عافیت آدم است و دل حواست مار و طاوس کامدند بهم هم به حوا بدند و هم بادم و آن غلام شگرف زیبا رخ بت زنجیر زلف دیبا رخ بشکند مشک جعد او پشتت دست عشقش کند چو انگشتت تا تو آن روی چون گلش یابی خار پشتت کند ز بی خوابی گرچه پی برگرفت از سر دست گردنت دست او چو پای شکست گرچه باشد ز روی و موی نکو نان بی نان خورش خورد بدخو ببرد گوش و بینی اندر کوی سیهی چشمشان سپیدی روی خوش ترش از درون او کینه شد گل از عکس رویش آیینه زان دل همچو سنگش اندر تن دل تو خون گرسنه چون آهن چون شود چشم تو چو ابر ازرق لب خود او کند به خنده چو برق سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۰ - اندر صفت شاهدان گوید شاهد پیچ پیچ را چکنی ای کم از هیچ هیچ را چکنی ای دو بادام تو چو گوز گرو مانده از دست کودکان در گو چه کنی باد چون وفاجویان عمر در وعده نکورویان شاهدان زمانه خرد و بزرگ چشم را یوسفند و دل را گرگ نقش پر آفتند چینی وار چشم را گل دهند و دل را خار باز از این دلبران عالم سوز عشقشان آتش است و دلها کوز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۱ - در مذمت شهوت راندن شهوت ار جانت باره باز کند بر تو کار بتان دراز کند گرچه از چهره عالم افروزند از شره دل درند و جان دوزند همه در بند کام خویشتند عاشقان پیششان همه شمنند از پی دردی روانها را چشمشان رخنه کرده جانها را ببرند آبروی دولت جم زان دو زلف و دو ابروی پر خم بر دو رخ زلفها گوا دارند که نیند آدمی پری مارند همه دیوند و ظن چنان دارند که ز حورا شرف همان دارند مار با گیسویند مشتی تر زهر در یشک و مهره نی در سر کرده از قفل زلف مرغولان بهر دولی و فتنه دولان صدهزاران کلید با زنجیر همه بر چین چو روی بدر منیر جعد مقتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد زین نکویان یکی ز روی عتاب پشت غم را خمی دهد ز نهاب

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۲ - اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید آن نگاری که سوی او نگری او دل از تو برد تو درد بری روی اگر هیچ بی نقاب کند راه پر ماه و آفتاب کند ور کند هردو بند گیسو باز سه شب قدر برگشاید راز دایگان زلف او چو تاب دهند چینیان نقش خود به آب دهند درج درش چو نطق بشکافد شرمش از گل نقابها بافد شکن زلفش از درون سرای مشک دست آمد و جلاجل پای گرچه در پرده ها تواند شد ز ایچ عاشقان نهان نداند شد بوی او عقل را کند سرمست روی او مرگ را کند پس دست حلقه زلف او معما گوی نقش سودای او سویدا جوی از لبش جان کور کوثر نوش وز خطش چشم عور دیبا پوش دیو همچون ملک شد از رویش روز شب گشته زان سیه مویش روی و مویش به از شب و روزست شادی افزای و مجلس افروزست مرد از بوی او حیات برد ماه از حسن او برات برد چشم صورت ز رفتنش جان بین دست معنی ز دامنش گل چین گاه پیدا و گاه ناپیدا همچو نقطه به چشم نابینا خط و خالش چو خط و عجم نبی زیر هریک جهان جهان معنی روی و زلفش گر آشکارستی شب و روز این که دوست چارستی در تماشای آن دوتا گلنار مرد برهم فتد چو دانه نار چشم گوشی شود چو سازد چنگ گوش چشمی شود چو آرد رنگ زان خط مشک رنگ لعل فروش مردم دیده گشته دیباپوش روز حیران شود همی ز شبش بوسه ره گم کند همی ز لبش وهم عاشق سوی لبش بشتافت لب او جز به خنده باز نیافت بوسه عاشق روان پرداز دهنش را به خنده یابد باز نه ز غنچه دو دیده باز کند نه ز خنده دو لب فراز کند بند زلفش چو زیر تاب آمد بند قندیل آفتاب آمد خرمن مشک توده بر توده خوشه چینان ازو برآسوده صورت قهر و لطف خال و لبش عالم قبض و بسط روز و شبش لعل او دلگشای و جان آویز جزع او لعل پاش و مرجان ریز کارخانه رخش بهار شکن ناردانه لبش خمار شکن شمع رخ چون ز شرم بفروزد آهوان را کرشمه آموزد جعد او عقل و روح را خرگه چشم او چشم را تماشاگه هرکجا زلف او مصاف زند زشت باشد که نافه لاف زند از زمین بوی مشک برخیزد خون عاشق چو زلف او ریزد جعدش از تاب بر رخ دلخواه راست چون خال بی بسم اللٰه دیده زان چشمها که بردارد جز کسی کآفت بصر دارد چشم کز دیدنش ندارد نور باشد از روی خوب فایده دور قد او در دو دیده دلجوی همچو سرو بلند بر لب جوی بتوان دید از لطیفی کوست استخوان در تنش چو خون از پوست هم گهر با دهان او ارزان هم سرین بر میان او لزران جان جانست نور بر قمرش نور عقلست لعل پر شکرش گر برو عنکبوتکی بتند در زمان حد زانیانش زند

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۳ - حکایت دید وقتی یکی پراگنده زنده ای زیر جامه ای ژنده گفت این جامه سخت خلقانست گفت هست آن من چنین زانست چون نجویم حرام و ندهم دین جامه لاابد نباشدم به از این هست پاک و حلال و ننگین روی نه حرام و پلید و رنگین روی چون نمازی و چون حلال بود آن مرا جوشن جلال بود درد علت چو درد دین نبود مرد شهوت چو مرد دین نبود هنر این دارد این سرای سپنج شره پانصدش بود کم پنج عشق او چون سر خطا باشد کی ترا آن ز حق عطا باشد خنک آن کس کزو بدارد دست نبود همچو ما غرورپرست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۴ - اندر مذمّت دنیا و وصف ترک او کی بود جز به چشم ابله وش آنکه او جان و دین ستاند خوش شرب او شر دهد خورش خواری سیم او سم دهد زرش زاری تا کی از لاف و از ستیزه تو که مه تو مه حدیث ریزه تو هست بر خلق زیر جنبش دور چشم گرما و چشم سرما خور چون برون شد ز بند کون و فساد پس بیابد ز اعتدال مراد آخرت جوی زانکه جوی امل آخرت جوی راست پر ز عسل ورت دنیا خوش است جای قرار خوش نباشد رباط مردم خوار آن خوش ار نفس شهوت و شره است ورنه جای بخششم تبه است ای سپرده بدو دل و هش را چه کشی سوی خود پدرکش را پدرت را بکشت دنیا زار زان پر آزار دارد او آزار کشته فرزند و مادر و پدرت تو بدو خوش نشسته کو جگرت اژدها را به سوی خویش مکش که کشد جانت را سوی آتش که تواند بخواند سوره تین خوش نفس خفته در دم تنین اندر آن جان که سوزد دین نبود تبش و تابش یقین نبود کره تا در سرای بومره است تا به صد سال نام او کره است پدر و مادر آن بزرگ پسر مر خطابش کنند جان پدر گر کند کوسه سوی گور بسیچ جده جز نو خطش نگوید هیچ دنیی از روی زشت و چشم نه نیک همچو بینی زنگی آمد لیک کرده خود را به سحر حورافش چابک و نغز و تر و تازه و خوش وز درون سوی عاقلان جاوید روی دارد سیاه و موی سپید چون جهان در جهان نامردان پای بر جای باش و سرگردان عشق او بر تو زان اثر کردست کان سیاهه سپیدتر کردست جام زرین و دست پر زنگار واندر آن جام زهر جان اوبار تو مشو غره بر جمال جهان زانکه نزدیک عاقل و نادان در غرورش توانگر و درویش راست همچون خیال گنج اندیش زیر برتر ز موش در خانه تو چو گربه اش همی زنی شانه اندرین مغکده چو ابله و مست پای بازی گرفته ای بر دست واندرو چار پشت و هفت بلند با تو همشیره اند و خویشاوند پس چو آدم تو بر تن و دل و جان آیه حرمت علیکم خوان چون جهان مادر و تو فرزندی گر نه ای گبر عقد چون بندی همچو گبران تو از برای جهان خوانده او را دو دیده و دل و جان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۵ - اندر طلب دنیا هرکه جست از خدای خود دنیی مرحبا لیک نبودش عقبی هردو نبود به هم یکی بگذار زان سرای نفیس دست مدار هست بی قدر دنیی غدار مر سگان راست این چنین مردار وانکه از کردگار عقبی خواست گر مر او را دهیم جمله رواست زانکه گشتای خوب کاران راست جمله عقبی حلال خواران راست وانکه دعوی دوستی ما کرد از تن و جان او برآرم گرد هیچ اگر بنگرد سوی اغیار زنده او را برآورم بردار دانی از بهر چیست رنج و عنا زانکه اللٰه اغیر منا تن خود از دین به کام دارد مرد هرچه جز حق حرام دارد مرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۶ - اندر مذمّت کسانی که به جامه و لقمه مغرور باشند جامه از بهر عورت عامه است خاصگان را برهنگی جامه است مر زنان راست جامه اندر خور حیدر و مرد و جوشن اندر بر جامه بر عورتان پسندیدست جامه دیبه آفت دیدست مرد را در لباس خلقان جوی گنج در کنجهای ویران جوی مر زنان راست جامه تو بر تو مرد را روز نو و روزی نو چون نباشد ملامت و اتعاظ بس بود جامه برهنه حفاظ مر زنان را برهنگی جامه است خاصه آن را که شوخ و خودکامه است نیست زن را به جامه خانه هوش به ز عریانی ایچ عورت پوش عورتانند جاهلان که و مه هرکه پوشیده تر ز عورت به باقیی در بقای معنی کوش پنبه رو بازده به پنبه فروش چکند عقل جامه زیبا نقش دیبا چه داند از دیبا چه کشی از پی هوس تن را گرمی عشق جامه بس تن را دین به زیر کلاه داری تو زان هوای گناه داری تو با کلاه از هوای تن نجهی سر پدید آید ار کله بنهی چون سرآمد پدید در شبگیر پای ذر نه عمارت از سر گیر یک شبی رو به وقت شبگیران با حذر در نهان ز خر گیران سر خود را پدید کن ز کلاه توبه این است از گذشته گناه چه شد ار بر سر تو افسر نیست خرد اندر سرست و بر سر نیست نقش آنها کز اهل محرابند در جریده مجردان یابند آنکه نقش کلاه و سر دارند زن و زنبیل و زور و زر دارند متأهل دو پای خود در بست سر خود را به دست خود بشکست گر زید ور بمیرد آن بدبخت رخت و بختش بماند زیر درخت همچنین ژنده جامه باید بود در خور عقل عامه باید بود کانکه از عقل عامه دور افتاد آب عمرش بداد خاک به باد

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۷ - در طلب دنیا و غرور او گوید زینة اللٰه نه اسب و زین باشد زینة اللٰه جمال دین باشد مرده ای زان شدی اسیر هوس دیده از مردگان کشد کرگس در جهان منگر از پی رازش چکنی رنگ و بوی غمازش که تو اندر جهان بدسازان همچو رازی به دست غمازان نیست مهر زمانه بی کینه سیر دارد میان لوزینه کی سزای جهان جان باشد هرکرا روی دل به کان باشد سرنگون خیزد از سرای معاد هرکه روی از خرد نهد به جماد هرکه اکنون درین کلوخین گوی از نبی و نبی بتابد روی چون قیامت برآید از کویش روی باشد قفا قفا رویش ای سنایی برای دین و صلاح وز پی جستن نجات و فلاح همچو دریا چو نیست اینجا حر کام پر زهر باش و دل پر در زانکه در جان به واسطه اسباب زفتی از خاک رست و تری از آب آدمی چون غلام راتبه شد ژاژ طیان به خط کاتبه شد گرچه جان همچو آب پاک آمد زر نگهدارتر ز خاک آمد ورنه ارکان ز خاک پاکستی زر نگهدارتر ز خاکستی معطیان زفت و دل زحیر زده دایه بیمار و طفل شیر زده هرکه در زندگی بخیل بود چون بمیرد چو سگ ذلیل بود بیش از این بهر خواجه و مزدور نتوان رفت در جوال غرور تو مشو غره کو سیه چرده ست کان سیاهه سپید بر کرده ست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۸ - اندر مذمّت مال دوست سفله چون خواند رو به مهمانش پس چه نانش شکن چه دندانش بر در کارگاه طبع لییم نز پی ایمنی که از سر بیم گرچه زنجیر حلقه نپذیرد سفله را در بزن که خود میرد برده چون طاعت و دل و دینت باده تلخ و عمر شیرینت کوی پر دزد و خانه پر ز قماش پاسبان را چه خوش بود خشخاش طمع خلق و دلق پستی تست زورق بحر زرق هستی تست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۱۹ - اندر مذمّت شراب گوید مرد دینی شراب تا چکند بط چینی سراب تا چکند چیست حاصل سوی شراب شدن اولش شر و آخرش آب شدن کرده ای تو به خاک کوی گرو نرخ عمرش چو باد خویش دو جو تو بدان آب دل مگردان خوش کو از آن آب رفت در آتش همچو فرعون شوم گردن کش کز ره آب رفت در آتش وآتشی کان بودت لونالون تکیه بر آب روی چون فرعون گرچه بر روی قلزم از رشتی بر سر بحر می رود کشتی مثل خمر خواره پیوست نزد عاقل کزین میانه بجست هست چون حقه باز بی آزار کرده هنگامه بر سر بازار در دل از سر او سروری نه هرچه او داد جز غروری نه چون کند عربده ولی شکنست ور سخاوت کند دروغ زنست مست کو را دو خوش سخن باشد نور صبح دروغ زن باشد مست چون صبح کاذبست به فعل روز و شب همچو جاذبست به فعل

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۰ - حکایة و مثل گفت بهلول را یکی داهی جبه ای برد بخشمت خواهی گفت خواهم دویست چوب بر او گفت چوبت چه آرزوست بگو گفت زیرا که در سرای غرور راحت از رنج دل نباشد دور از پی آنکه در سرای سپنج هیچ راحت نیافت کس بی رنج اندرین منزل فریب و غرور راحت از رنج دل نبینم دور جبه مرد زهد و سنت اوست زانکه تصحیف جبه جنة اوست جبه برد را چه خواهم کرد جبه ای بخش نام او آورد زانکه اندر سرای راحت و رنج از پی نام خود نه از سر خنج هرچه گردون به خلق بسپردست نام جمله به نزد من بردست راز این کلبه نفس غمازست عقل کل گنج خانه رازست چه ستانی ز دست آنکس قوت که کند درس علم مات یموت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۱ - حکایت گفت مردی ز ابلهی رازی با یکی بدفعال غمازی مرد غماز پیش هر اوباش راز آن مرد کرد یکسر فاش طیره گشت ابله از چنان غماز گفت با مرد کای بد بدساز راز من فاش کردی ای نادان همچو پرخاش پتک بر سندان دل من کرد قصد پاداشن افگنم در سرای تو شیون نوحه دانم یکی به شست درم وآن هفتاد نیز دانم هم ضایع این رنج را بنگذارم حق سعیت بوجه بگزارم بی سبب مر مرا بیازردی آنچه ناکردنی بود کردی به مکافات آن شوم مشغول تا که از سر برون کنی تو فضول رفت ناگه برو و زخمی زد مرد غماز گشت کارش بد مرد غماز کشته شد ناگاه کار ابله ز خشم گشت تباه پادشه مر ورا سبک بگرفت عوض وی بکشت اینت شگفت بی سبب خیره کشته گشت دو مرد زانکه ناکردنی به جهل بکرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۲ - التمثّل فی اکل الرّبا، اَکل الرّبا کمَن یأکل ناراللظی گفت روزی به جعفر صادق حیله جویی ربادهی فاسق کز حرامی ربا چه مقصودست گفت زیرا که مانع جودست زان رباده بتر ز می خوارست کین مروت بر آن سخا آرست وقت را آخرش اگر چربست با خدای و رسول در حربست گر دلت هست با خرد شده جفت بشنو از حق که یمحق اللٰه گفت اندک اندک چو جمع گشت ربی برود جملگی بخوان ز نبی حرص دنیا ترا چنان کردست که خدا را دلت بیازردست سیم دارد ترا چنان مشغول که نترسی تو از خدای و رسول گر صد آیت بخوانی از ترحیم باک ناید ترا که باید سیم یوم یحمی نخوانی از قرآن وای بر جان ابله نادان

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۳ - حکایت به گدایی بگفتم ای نادان دین به دونان مده ز بهر دو نان ابلهانه جواب داد از صف کز پی خرقه و جماع و علف راست خواهی بدین تلنگ خوشم این کنم به که بار خلق کشم زان سوی کدیه برد آز مرا تا نباشد به کس نیاز مرا وه که تا در جهان پر تشویش چند خندند ابلهان زان ریش ای بسا ریش کاندرین خانست که خداوند آن به قصرانست دل ابله چو حرص برتابد بیشتر جوید آنکه کم یابد دنیی ار دوست را غم و حزن است عاشق دشمنان خویشتن است گر ترا مال و جاه و تمکین است حادث و وارث از پی این است مالت آن دان که کام راند از تو کانچه ماند از تو آن بماند از تو آنچه بدهی بماند جاویدان وآنچه بنهی ورا به مال مخوان داده ماند نهاده آن تو نیست رو بده مال به ز جان تو نیست هرچه ماند از تو آن به نیک و به بد بخشش مرگ دان نه بخشش خود چون عروسی است ظاهر دنیی لیک باطن چو زال بی معنی دین و دنیا به جمله مخرقه دان خویشتن را ز مکر او برهان دشمن تست دوست چون داری دیر و زودش به جای بگذاری کار دنیا ترا به نار دهد می نداده ترا خمار دهد هرکه را هست انده بیشی همره اوست کفر و درویشی از برون مرد مرد قوت نهد دام در خانه عنکبوت نهد صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند ما که از دست روح قوت خوریم کی نمک سود عنکبوت خوریم آب شورست آز و تو سفری تشنگی بیش هرچه بیش خوری تشنگی آب شور ننشاند مخور آن کت ازو شکم راند آب شورست نعمت دنیا چون بود آب شور و استسقا رخ بدین آر و بس کن از دینار زانکه دینار هست فردا نار هرکه انبار نه چو مور بود نه همانا ز عار عور بود مور باشد مدام در تگ و پوی بیم و رنج و الم ز دنیا جوی مور باشد همیشه در تک و تاز مرد باشد چو باز در پرواز مور حرص از درون سینه برآر چونکه آن مور زود گردد مار آز دارد بر آستانه خویش صد هزاران توانگر درویش باز دارد قناعت اندر جای صد هزاران گدای بارخدای هرکه او قانعست بار خداست وآنکه او طامعست دان که گداست آز را صورت از سرور بود لیک سیرت همه غرور بود از برونش به سحر زیبی دان وز درون مایه فریبی دان مرد درویش خود زبون آمد بر خدای غنی برون آمد مرد درویش را خدای عزیز اندرین لافگاه بی تمییز به غنی از برای آن ناراست کز غنی کبر و کینه و شر خاست به غنا زانش حق نیاراید کز غنا کبر و ابلهی زاید کی غنی با فقیر درسازد کو به دنیی و این به دین نازد از پی میل دل به دیده سر هیچ در مال ناکسان منگر هرکه مال کسان به چشم آرد با خدایش هوا به خشم آرد داد پیغام حق به پیغمبر که به دنیا و اهل او منگر دیدت از نقش دشمنان پالای چشمت از روی دوستان آرای تا بود روی بوذر و سلمان چه کنی نقش این و طلعت آن پس چو دنیات سوی خویش برد کی پیامبر به سوی تو نگرد چون پیامبر به دیده نبوی ننگرد سوی تو تو بر چه بوی