Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۴ - اندر نقص دنیا گوید دنیی ارچه ز حرص دلبر تست دست زی او مبر که مادر تست گر نه ای گبر پس به خوش سخنیش مادر تست چون کنی به زنیش همچو قرعه برای فالش دار گه بیندازش و گهی بردار گرچه گزدم ز نیش بگزاید دارویی را همت به کار آید مار اگرچه به خاصیت بدخوست پاسبان درخت صندل اوست چون ز بانگ سگان شوی دلتنگ سنگ برگیر و ده سگان را سنگ وآن سگی را که کرد پای افگار نان بی سوزنش مده زنهار مورکی را اگر بیازاری چیره گردی به ظلم و خون خواری از پی رستن از سرای خسان حیله کن لیک بد به کس مرسان با خسان خود نشست و خاست مکن قطع کردن ز خس رواست مکن پس اگر ناگهی درافتادی سازگاری بهست و دل شادی باش بر دست راست همچو بهشت دوزخ از دست چپ شناس و کنشت باز بر دست راست رو چونان بافر و دست دست دستان مان راست بر دست راست رو رستی ورنه کج رو چو عهد بشکستی من ندیدم سلامتی ز خسان گر تو دیدی سلام من برسان چون ترا گشت نوش وحدت بیش بده آن نوش را به حدت نیش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۵ - اندر ترک دنیا و ریاضت نفس گوید ای بلندان به عقل و جان شریف مکنید آن بلندی را تصحیف در کفایت بلند رای شدید آن بلندی چرا پلید کنید خویشتن را ندیده اید همه آدم نورسیده اید همه همه را در ولایت یزدان راستی قالبست و معنی جان زین زمین جز کسان آدم را نردبان نیست بام عالم را مایه کفر و پایه دین است نردبان پایه خرد این است این هم از فعل تست کاندر تاب از سر آب رفته ای به سراب سر آبت سراب شد چکنی عقل و دینت خراب شد چکنی میوه این و آن مچین پیوست چون درختان میوه دارت هست نور خواهی به دست موسی وار دست در گرد جیب خویش برآر راه مدین نرفته پیش شعیب چند گردی به گرد پرده غیب تا بده ساعتی شبان رمه چون برآری عصا به روی همه دل بدان نه که باشد از خانه پشک تو به ز مشت بیگانه همه نعمت ترا شده حاصل تو ز اسباب و خان و مان غافل خوانت از هرچه نعمت است پرست لیک در دست موش سفره برست نبود چون تو ابله هیچ بخیل کاب لیسی همی تو بر لب نیل زهد اصلی رساندت در وصل زاهد مشتری ندارد اصل هرچه از سعی طبعی و فلکیست نیست ملک تو ملکت ملکیست چرخ را فرش او نوردیدست همچنو کارهاش گردیدست هیزم بیهده مخواه از کس آتش دل بس است با همه خس دارد از بهر پختگی درویش هیزم خشک ز آتش دل خویش آتش جان تو بدست صواب شسته اند اختران به هفتاد آب جنبش جبر خلق عالم راست جنبش اختیار آدم راست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۶ - اندر بیان نسب آدمی من عرف نفسه فقد عرف ربه تو به قوت خلیفه ای به گهر قوت خویش را به فعل آور آدمی را میان عقل و هوا اختیارست شرح کرمنا آدمی را مدار خوار که غیب جوهری شد میان رشته عیب از عبیدان ورای پرده چرا اختیار اختیار کرده ترا تا تو از راه خشم و قلاشی یا ددی یا بهیمه ای باشی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۷ - در حرص و شهوت و خشم گوید بر سه نوع از ستور و دیو و ددست سر و گردن یکی دو پا و دو دست سگ و اسبست با تو در مسکن آن گزنده ست و این دگر توسن آن مروض کن این معلم کن پس درآی و حدیث آدم کن عمر دادی به مکر و شهوت و زور چه تو مردم چه دیو و دد چه ستور با همه حسرت و فغان و غریو پای عقلت ببسته اند سه دیو با سه دیو ار ز آدمی یک دم تو همان کن که دیو با آدم آنکه بی رنگ زد ترا نیرنگ در تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ داعی خیر و شر درون تواند هر دو در نیک و بد زبون تواند در ره خلق خوب و سیرت زشت هفت دوزخ تویی و هشت بهشت همه مقصود آفرینش کون تویی ای غافل از معونت و عون وز درون تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون و زمین جز بهی جانت را بها ندهد جز بدی تنت را ندا ندهد خشم و شهوت به هرکجا خردست سبب نفع نیک و دفع بدست شهوت اسبست و خشم سگ در تن معتدل دار هر دو را در فن مه بیفزای هردو را مه بکاه دار بر حد اعتدال نگاه زانکه داند کسی که رایض خوست کانچه در سگ نکو در اسب نکوست از پی نفع و دفع و قوت و جاه با تو شخم است و آرزو همراه آنکه را خشم و آرزو نبود در کیاست چنان نکو نبود نرود جز که ابله و بدخوی در سفر بی سلاح و بی نیروی آدمی شد به میز عقل عزیز نبود پای میز را تمییز عقل و جان تو کدخدای تواند چار طبع تو چارپای تواند کدخدا را چو نیست یک مرکوب گرچه رادست باشد او معیوب چارپا را اگر نکو داری عقبات مهیب بگذاری ور نداری نکو فتاده شوی زود زود از دو خر پیاده شوی پس تو مانند کدخدای مخسب خیره بر پشت چارپای مخسب چون تو با آفتاب و مه خویشی سایه بر تو چرا کند پیشی ور ترا هست ماه یاری ده توزی از ماه دور داری به سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند معرفت را شرف پناه شماست مغفرت را علف گناه شماست آدمی بهر بی غمی را نیست پای در گل جز آدمی را نیست همه مقصود آفرینش اوست اهل تکلیف و عقل و بینش اوست عرش و فرش و زمان برای ویست وین تبه خاکدان نه جای ویست او در این خاک توده بیگانه است زانکه با عقل یار و همخانه است خنده و گریه آدمی داند زانکه او رنج و بی غمی داند شادی از اهل عقل بیگانه است آدمی را خود انده از خانه است غم در آنست کز تن آسانی بی غمی را تو غم همی خوانی غم تو را می خورد ز بی خطری تو چنان کس نه ای که غم نخوری چون ترا خورد و گشت فربه غم غم تو شد فزون و مردی کم علف غم تویی در این عالم چون تو رفتی علف نیابد غم
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۲۹ - در متابعت نفس و هواناکردن گوید ای همه ساله هم به مایه دیو بوده از بهر طبع دایه دیو ایزدت خواجه خرد کرده پس تو خود را غلام دد کرده آنکه زو عقل کل بود کالیو چه کند نقش نفس و مایه دیو با دد و دیو عقل نامیزد کز دد و دیو عقل بگریزد شو بپرداز خانه از خاین در ببند و ز دزد باش ایمن از در بسته دیو بگریزد عقل خود با بهیمه نامیزد نفس حسیت پنج در دارد روح عقلی یکی گذر دارد خانه پنج در منافق راست خانه یک دری موافق راست پنج حس پنج روزه دام تواند عقل و جان تا ابد غلام تواند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۰ - در رنج و زیان جان از تن فاقه منمای بیش از این جان را خوب دار این دو روزه مهمان را عیسی جانت گرسنه ست چو زاغ خر او می کند ز کنجد کاغ جانت لاغر ز گفت بی معنی تنت فربه ز کرد با دعوی چون جرس پر خروش و معنی نه چون دهل بانگ سخت و دعوی نه تن ز جان یافت رنگ و بوی و خطر تن بی جان چو نی بود بی بر مردم از نور جان شود جاوید گل شود زر ز تابش خورشید جسم بی جان بسان خاک انگار ورچه عالیست چون مغاک انگار بی روانی شریف و جانی پاک چه بود جسم جز که مشتی خاک خاک را مرتبت ز روح بود ورنه بی روح خاک نوح بود خوان جان ذروه فلک باشد مگس خوان او ملک باشد جان تن هست و جان دین هر دو زنده این از هوا و آن از هو غذی جان تن ز جنبش باد غذی جان دین ز دانش و داد جان پاکان غذای پاک خورد مار باشد که باد و خاک خورد آب جسم تو باد و خاک دهد آب جان تو دین پاک دهد جان نادان ز تن غذا سازد چون نیابد غذی بنگدازد جان ز دین گشته فربه و باقی عقل و دین تا شده است چون ساقی حدثان را چکار با قدم است تارک او فروتر از قدم است حدثان خود پریر پیدا شد تا قدم عقل مست و شیدا شد جان ز ترکیب داد و دانش خاست هرکجا این دو هست جان آنجاست هرچه آن باعث عبث باشد نز قدم دان که از حدث باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۱ - در معنی آن گوید که آنچه خاکی است به خاک باز شود تنت از چرخ و طبع دارد ساز این و آن ساز خویش خواهد باز جان حق داد جاودان ماند زانکه حق داده باز نستاند معرفت در دلت نهاده اوست باز کی گیرد آنچه داده اوست کانکه او خود سرشت خاک نکرد وانکه او خود نگاشت پاک نکرد زانکه حکمت بد اقتضا نکند هرچه حکمت کند هبا نکند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۲ - اندر صفت نفس بهیمی و انواع شهوات سبب خشم و شهوت از لقمه ست آفت ذهن و فطنت از لقمه ست مرد شهوت پرست را در خیم بتر از بت پرست خواند حکیم بنده بطن و لذت و شهوات بتر از بنده عزی و منات کین ز خوف از بدی نسازد ساز و آن ز شهوت به بد گراید باز خشم و شهوت خصال حیوانست علم و حکمت کمال انسانست تو به گوهر خلیفه ای ز خدای بر خری و سگی فرود میای تا تو از خشم و آرزو مستی به خدای ار تو آدمی هستی کرده ای با دل و جگر درهم خشم ابلیس و شهوت آدم زین دو قوت به گاه کام و نبرد به سباع و بهیمه ماند مرد عفت و حلم آلت خردند شهوت و خشم آفت خردند نوم و یقظت که دید در یک مرد زانکه اضداد جمع نتوان کرد یا بود خفته یا بود بیدار هر دو در یک سویعه چشم مدار سر به حکم خدای خویش درآر تا مگر آدمی شوی یک بار ای ز شهوت طغار آلوده زیردست چهار زن بوده خشم و شهوت به زیر پای درآر آرزو را در آرزو بگذار ای مقیم از دو دیو دیوانه شهوت حیز و خشم مردانه همچو اره دو سر دو ناخوش خوی آنت زین سو کشد و این زان سوی این کند لطف لیک با تلبیس وآن کند کبر لیک چون ابلیس پسر خواجه همه حیوان زشت باشد غلام جامه و نان چون ترا نیست بر خوای وثوق نیست جانت به رزق او مرزوق مر ترا این نیاز نیست کند دل و جان تو آز نیست کند غافل از کردگار و از کارش کرده ای اختیار آزارش آنچه گفته مکن بکرده همه وآنچه گفته مخور بخورده همه ناشنیده ز منهی گردون آیت الرجال قوامون مرد خوی بد زنان چه کند پنبه و دوک و دوکدان چکند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۳ - اندر حشر و نشر الناس کما یعیشون یموتون و کما یموتون یحشرون تا تو زین منزل آدمی نروی دان که اندر گو سقر گروی باش تا خلق را برانگیزند تا کیند از درون چنان خیزند گرچه اینجا قباد و پرویزی چون عوانی ز گل سگی خیزی ورچه اینجا امیری از زر و زور با تکبر ز خاک خیزی مور ورچه اینجا ز عز شهنشاهی یابی از ظلم دست کوتاهی ور فقیهی ولیک شورانگیز دیو خیزی به روز رستاخیز ور بوی زهدورز لیکن خر هیزم دوزخی ولیکن تر وی بوی قاضی و ستمکاره روز محشر شوی تو بیچاره ور بوی عالم و نه عامل تو دو زبانی بوی نه کامل تو چون تو با سیرت بدی ریزی دانکه با صورت ددی خیزی بد و نیک تو بر تو باشد به وز بد و نیک تو کسی را چه معنی از خانه چون به کوی آید نقش دلها به سوی روی آید کند از بهر جلوه مبدع چون قوت اندرون و فعل برون نیکی افزود آب بازپسان از بدی خاک بر سر مگسان گر تو نیکی مرا چه فایده زان ور بدم من ترا از آن چه زیان آن قدر بس ترا در این کلبه هوس موش و دانش گربه
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۴ - فی التّمثّل در طمع زین سگان مزبله پوی ای کم از گربه دست و روی بشوی گربه هم روی شوی و هم دزدست لاجرم زان سرای بی مزدست موش را موی هست چون سنجاب لیک پاکی نیاید از دریاب نپذیرد دباغت ار چه نکوست نشود پاک همچو دیگر پوست نای و چنگی که گربکان دارند موش را خود به رقص نگذارند بی رسن دزد خانه کن باشد مور هم دزد و هم رسن باشد تا تن تست چون دل کفتار لت و لوتش یکیست در گفتار مانده در پیش این و آن به فسوس خایه کن نه و خانه کن چو خروس چون به شهر آن کسان که خرسندند کمر از بهر خواجگی بندند تو نصیحت مدار خوار که غمر کرد ضایع به طمع عمان عمر هان قناعت گزین که طامع دون در دو گیتی است با عذاب الهون طالع آنکه دین به حرص فروخت در وبالش به احتراق بسوخت دست بردی نیافت از پی بند پای حرص تو از قناعت بند گر بهی خود روانت نهراسد ور بدی زاهدت بنشناسد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۵ - ذکر اظهار حال آن سرای فی یومالقیامة فلا انساب بینهم یومئذ ولایتسائلون روز دین دست دست رس نبود نسب کس شفیع کس نبود نقد تو چون ترا برانگیزد همه در گردن تو آویزد بوته خود گویدت چو پالودی که زری یا مس زراندودی گر بدی آتشت بپالاید ور بدی صافی از تو آساید چون رسیدی به آتش موعود خود بگوید که چندنی یا عود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۶ - فی ذکر انساب البشر من ارکان البشر آدمی گرچه بر زمانه مهست ز آدمی خام دیو پخته بهست نیست خامی مگر کم اندر کم چون ره رومیان خم اندر خم کآدمی زاده تا نشد مردم گه پری گه ددست گه گزدم در زمانه ز هرچه جانورست تا نشد پخته آدمی بترست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۷ - در انسانی و حیوانی گوید هست ترکیب نفس انسانی نفسی و عقلی و هیولانی از دل و جان و نیروی فایت حد او حی ناطق مایت گل و دل دان سرشته آدم این برآن آن برین شده درهم هرچه جز مردمند یک رنگند یا همه صلح یا همه جنگند روح انسان عجایبیست عظیم آدم از روح یافت این تعظیم بلعجب روح روح انسانیست که در این دیوخانه زندانیست گاه با امر سوی حق یازد گاه با خلق خالکی بازد فلکی زیر دست او پیوست او خود از دست خویش هفت بدست پایی اندر تن و یکی در جان متحیر بمانده چون مرجان گل و دل آدمی چو نخچیر است هم زبونست و هم زبون گیرست گاه عاجز ضعیف تن ز تبی گاه همچون سبع پر از شغبی تن ضعیف و قوی دل آدمی است آفریده تن از گل آدمی است لیک دارد میان گل گوهر نیست از خلق مر ورا همسر اعتقاد ترا به خیر و به شر جز قیامت مباد قیمت گر نیست از بهر طامع و خایف هیچ قیمت گری چنو منصف نفخه صور سور مردانست هرکه زان سور خورد مرد آنست راز اگر چون زمین نگهداری آسمان وار بهره برداری روی دل را خرد روان آمد بهره چار طبع جان آمد روح چون رفت خانه پاک بماند کالبد در مغاک خاک بماند هرکه زین جرعه طافح و ثملست عقل او شب چراغ روز دلست در شب وصل پرده گر باشد راز در روز پرده در باشد روز باشد قوی دل و غماز با ضعیفان به شب به آید راز زانکه مقلوب روز زور بود مرغ عیسی به روز کور بود
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۸ - حکایت در این معنی پیش از آدم ز دست کوتاهی دوستی داشت مرغ با ماهی هریکی در مقام خود ساکن آن ز فخ فارغ این ز شست ایمن آدمی در زمین چو بپراکند ماهی از مهر مرغ دل برکند گفت بدرود باش و رو بفراز زانکه من زیر آب رفتم باز که به عالم نهاد نسلی ره کز سر حیلت وز شر و شره هم مرا زیر آب نگذارند هم ترا از هوا به پست آرند همه را جمله نیست گردانند بر سباع و ددان شهی رانند کادمی را به وهم دوراندیش جرمش از ما کمست و جرمش بیش حالشان از برای حیله ماست عقلشان از پی عقیله ماست کز دنایت ز راه آهن و نی گردد انبار حق بادنی شیء آدمی زاده نازنین باشد قهر و لطفش برای این باشد گه به بانگی ضعیف کام شود گه به دانگی خدای نام شود به خسی سخت سر شود به مجاز به غمی سست پای گردد باز گاه تن برگذارد از کیوان گاه گردد ز خارکی حیران سابقت زو نهفته در اول خاتمت زو به مهر حکم ازل گاه ایوان برد به چرخ چهار گاه گردد ز نیم کرم افگار گاه مسند نهد بر فرقد وز حریر و قصب کند مرقد گاه گردد به خون و خاک دفین بستر از خاک وز خسک بالین سابقت زو نهفته در راندن خاتمت زو به مهر در خواندن آنکه ماندست سهمش از تقدیر وانکه رفتست بیمش از تیسیر این همه چیست صنعت تقدیر وان همه چیست حاصل تیسیر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۳۹ - اندر آنکه آدمی پس از اشیاء و جهات پیدا آمد از هوا و ز طبع در انسان دعوت عقل پستر از همه دان گر پس از جسم و جان درآید دین در مراتب عجب چه داری این دختر طفل را پی پیوند اولش لعبتست و پس فرزند نه درآید به وقت جنبش گل گربه در بانگ وانگهی بلبل داند آنکش دلی خردمندست که از این بانگ تا بدان چندست فرق دانند مردم هشیار بانگ خر ز ارغنون و موسیقار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۰ - اندر بیان ظلومی و جهولی انسان کما قالاللّٰه تعالی: وحملها الانسان انّه کان ظلوما جهولا هیچ بدنامی آدمی را پیش از ظلومی و از جهولی خویش چه حدیثست هرچه پیش آید همه از ظلم و جهل خویش آید حق پسندست عالم و عادل بنده گه ظالمست و گه جاهل آدمی با گنه شکسته ترست پای طاوس چشم زخم پرست کانکه گوید منم شده معصوم اوست بر نفس خویشتن میشوم کانکه خود را شکسته دل بیند خویشتن را به دل خجل بیند اوست شایسته خدای کریم ایمن است از عذاب نار جحیم گفت داود را خدای جهان که منم یاور شکسته دلان جان پاکان خزانه فلکست جسم نیکان نشیمن ملکست جسم تو گرچه ناپسندیده است شوخ چشمست لیک خوش دیده است آدمی سر به سر همه آهوست ظن چنان آیدش که بس نیکوست عیب دارد دو صد هزاران بیش هنرش آنکه از بهایم پیش گر بود زینتش ز عقل و ادب ورنه هم با بهایم است نسب
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۱ - فی مذمّة الدنیا واهانته و ترکه، من ترح فرح مرد کو عاشق دوگانه بود مرگ با وی درون خانه بود پشه باشد به وقت جنگ ذلیل باشه باشد به وقت خوردن پیل چون شترمرغ نه چو مردم حر بار را مرغ و خایه را اشتر مرد پر دل ز حیز نهراسد سست را اسب نیک بشناسد کار دل جنگ و کار جان حذرست کار شه زور و کار زن سمرست هرکه در پیش خصم ملک و خرد دل ز خود برد جان ازو نبرد سر و پا ار ز بیم برگردد زود چون لاله سرخ سر گردد مرد مردانه کم ضرر باشد دود تیره ز چوب تر باشد مرد بد دل خیانت اندیشد راز خود پیش خلق بپریشد مردکی را که جان عزیز بود یک زبان فصیح تیز بود تیز را باز دار در دهلیز زانکه غماز روده باشد تیز سکر داری شکر خور از پی نی صبر داری صبر خور از پی قی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۲ - حکایت و مثل فی لذّة الدنیا مع شدّة العقبی آن بنشنیده ای که در راهی آن مخنث چه گفت با داهی که همی شد پی گشاد گره بهر بی بی به سوی زاهد ده تا برو میوه سست شاخ شود راه زادن برو فراخ شود چون مخنث بدید هندو را زو بپرسید و او بگفت او را گفت بگذار ترهات خسان شو به بی بی سلام من برسان پس به بی بی بگوی کز ره درد با چنین کون هلیله نتوان خورد چون چشیدی حلاوت گادن بکش اکنون مشقت زادن تو ندانسته ای که خوردن کیر ننگ و نامی ندارد اندر زیر سگ اگر جلد بودی و فربه بی شکاری نگرددی در ده غافلند از نهاد خود مردم هیچ ندهند داد خود مردم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۳ - اندر مذمّت بددلی و بددل مثلست این که در عذابکده حد زده به بود که بیم زده مرد را بیم جان ز زخم بتر وز دگر زخم تیر و تیغ و تبر مرد را ار اجل کند تاسه مرگ با بددلست هم کاسه چون به حکم اجل نگرویدند درزخ نقد بددلان دیدند اندر آن صف که زور دارد سود مرد را مرغ دل نباید بود غم ناآمده خورد بددل زان به جز غم نیایدش حاصل لقمه با بیم دل زند آهو زان ندارد نه دنبه نه پهلو مرد کو روز رزم بی مایه ست دامن خیمه بهترین دایه ست هر جوان را که شد به جنگ فراز بهترین عدتیست عمر دراز مرد بی دست و پای جوشن دار همچو ماهی بود به خشک و به غار تیغ با مرد مایه و برگست دل ده رای سایه مرگست هرکه در جنگ بد دل و غمرست سپر و جوشنش دوم عمرست درقه جز باجبان مسلم نیست تیغ را جز شجاع محرم نیست تیغ در خورد مرد مردانه است وز جبان تیغ تیز بیگانه است مرد را آهنین زره گره است اجل نامده قوی زره است سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۴ - حکایت در شجاعت و غیرت از زره بود پشت حیدر فرد کرد خصمش سؤال گفتا مرد تا بود روی به زره باشد چون دهد پشت کشته به باشد آب باشد نه مرد چون پولاد کو زره پوش گردد از هر باد مرد مردانه همچو که باشد که ازو بادها سته باشد تا تف دل ز کینه نفروزد کی تن از دل شجاعت آموزد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۵ - حکایت در این معنی نه بپرسید از جحی حیزی کز علی و عمر بگو چیزی گفت با وی جحی که انده چاشت در دلم مهر و بغض کس نگذاشت شره لقمه آن چنانم کرد کز تعصب شدم به یک ره فرد مر مرا کار خورد و خفت آمد با دلم اکل و شرب جفت آمد هرکه او بیش خورد بیش رید نه چو لقمان ز لقمه بیش زید مرد با مال بی یقین باشد سیر خورده گرسنه دین باشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۶ - اندر نکوهش شکم خواری و بسیار خوردن اولین بند در ره آدم بود نای گلو و طبل شکم مهترین بند هست نای گلو کندت طبل بطن شش پهلو طبل و نایست اصل فتنه و شر هردو بگذار خور و خود بگذر هرکش امروز قبله مطبخ شد دانکه فرداش جای دوزخ شد کادمی را درین کهن برزخ هم ز مطبخ دریست در دوزخ گر همی نام معده خم نکنی کم طرق تا طریق گم نکنی شره جانور چو کار آمد تا نیاید مراد نار آمد چون سگ و گربه آب شرم برد تا ز خلق آب و نان گرم برد کم خورش تخم شر و بطنت نیست هرکجا بطنت است فطنت نیست کم خورش مرد کردنی باشد مرگ دونان ز خوردنی باشد بهر کم خوردنست و بی آبی ذهن هندو و نطق اعرابی این بود زیرک آن نباشد غمر این نه بیمار و آن نه کوته عمر چون خوری بیش پیل باشی تو کم خوری جبرییل باشی تو کم خوری ذهن و فطنت و تمییز پرخوری تخم خواب و آلت تیز خفت زاد راهب اندر دیر داردش در صفای خاطر خیر هرکه بسیار خوار باشد او دانکه بسیار خوار باشد او باز هر عاقلی که کم خوارست بحقیقت بدان که کم خوارست منتجب کی شود به علم قریب جز به بطن خفیف و قلب رقیب فخ شده شهوت و دل تو بر او خانه پر دزد و کور مانده در او خور اندک فزون کند حلمت خور بسیار کم کند علمت غذی عقل عالمان حلمست جامه جان زیرکان علمست هرکرا علم و حلم نبود یار مر ورا در جهان به مرد مدار که نبافند خود خردمندان جامه تن ز رشته دندان گوشت بر گاو ورزه نیکوتر زینت مرد دانشست و هنر باش کم خوار تا بمانی دیر که اجل گرسنه است و قوتش سیر باش کم خوار تا شوی با برگ بگرفتی شکم ببینی مرگ اصل دانش بود ز کم خوردن مرد پرخوار اصل آزردن جانت از لقمه ای گرد راحت چون دو لقمه خوری بود آفت خورده بسیار مردم کم دان به یکی قی بمرده چون حمدان گنده گردد سرای و خانه ازو معده کون گردد و بهانه ازو گر نبایدت چهره چون گل زرد گرد افراط اکل بیش مگرد گر بخوردن شوی ز روح بعید کشته دوزخی بوی نه شهید روی بسیارخوار بی نورست کر گلوبنده خواجگی دورست مکن از دود شمع بی خردان کاسه سر بسان سوخته دان آب و نان خواستن ز سفله زشت چون دمیده بود به خاک انگشت لقمه ای گر کنی ز خوردن بیش هیضه آرد کلید گلخن پیش هاضمه چون بدو نپردازد از گلو گلخنی دگر سازد باده چون باد در جهان افگند هیضه بیکار بر دهان افگند مرد و زن را که حرص و کون و گلوست نامشان کدخدا و کدبانوست صحت تن بودت در پرهیز از سر امتلا سبک برخیز همچو ماه دو پیکر از تک و پوی دربه در هر دوان و روی به روی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۷ - التمثّل فی ترک الدّنیا و قصّة روحاللّٰه و تجریده روح را چون ببرد روح امین چرخ چارم فزود ازو تزیین داد مر جبرییل را فرمان خالق و کردگار هر دو جهان که بجویید مر ورا همه جای تا چه دارد ز نعمت دنیای چون بجستند سوزنی دیدند بر زه دلق او بپرسیدند کز پی چیست با تو این سوزن گفت کز بهر ستر عورت من که به خلقان ز زینت خلقان قانعم ورچه نیستم خاقان تا بود زنده ژنده پیراهن هست محتاج رشته و سوزن جمله گفتند خالق مایی بر همه حالها تو دانایی بر زه دلق سوزنی است ورا نیست زین بیش چیزی از دنیا ندی آمد بدو ز رب ریوف که کنیدش در آن مکان موقوف بوی دنیی همی دمد زین تن چرخ چارم بود ورا مسکن گرنه این سوزنش بدی همراه برسیدی به زیر عرش اله سوزنی روح را چو مانع گشت به مکانی شریف قانع گشت باز ماند از مکان قرب و جلال سوزنی گشت روح را به وبال ای جوانمرد پند من بپذیر دل ز دنیا و زینتش برگیر تا مرفه بدان سرای رسی به سرور و عز و بهای رسی ورنه با خاک راه گردی راست راه عقبی ز راه هزل جداست زهر قاتل شناس دنیی را رو تو پازهر ساز عقبی را زانکه دنیی پرست بر خیره هست چون بت پرست دل تیره سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۸ - حکایت روحاللّٰه علیهالسّلام و ترک دنیا و مکالمهٔ او با ابلیس در اثر خوانده ام که روح اللٰه شد به صحرا برون شبی ناگاه ساعتی چون برفت خواب گرفت به سوی خوابگه شتاب گرفت سنگی افگنده دید بالش ساخت خواب را جفت گشت و بیش نتاخت ساعتی خفت و زود شد بیدار دید ابلیس را در آن هنجار گفت ای رانده ای سگ ملعون به چه کار آمدی برم به فسون جایگاهی که عصمت عیسی است مر ترا کی در آن مکان مأوی است گفت بر من تو زحمت آوردی در سرایم تصرفی کردی با من آخر تکلف از چه کنی در سرایم تصرف از چه کنی ملک دنیا همه سرای منست جای تو نیست ملک و جای منست ملک من به غصب چون گیری تو به عصمت مرا زبون گیری گفت بر تو چه زحمت آوردم قصد ملکت بگو که کی کردم گفت کین سنگ را که بالش تست نه ز دنیاست چون گرفتی سست عیسی آن سنگ را سبک انداخت شخص ابلیس زان سبب بگداخت گفت خود رستی و مرا راندی هر دوان را ز بند برهاندی با تو زین پس مرا نباشد کار ملکت من تو رو به من بگذار تا چنین طالبی تو دنیی را کی توانی بدید عقبی را رو ز دنیا طمع ببر یکسر گهر و زر او تو خاک شمر خاک بر سر هر آنکه دنیا خواست مرد دنیاپرست باد هواست هست بسیار خوار همچون گاو معده چون آسیا گلو چون ناو گردد از رای ناصواب و سخیف خیره بسیار خوار گرد کنیف نه فلک را فروختی به دو نان لقمه ده سیر کم مزن بر خوان تا ترا روزگار چون گوید لقمه در معده ات برآشوبد روزگار تو از پی پنداشت شادی شام برد و انده چاشت زان همی رایگان بمیری تو کز پی لقمه در زحیری تو هرکه چون عیسی از شره بجهد از غم باد و بود خود برهد هم نشین زمره ملک بیند بام خود پنجمین فلک بیند اندرین حال پند من بپذیر تاج و تخت عدو ز ره برگیر عدوی تست دنیی ملعون عقل خود را ز دام کن بیرون با که گویم که غافلند از کار این شیاطین به فعل و مردم سار چند گویم که نیست یاری نیک در تو مسموع نیست قول ولیک
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۴۹ - فی ذمِ حبّ الدّنیا و منع شرب الخمر می همی خور کنون به بوی بهار باش تا بردمد ز گور تو خار ای چو فرعون شوم گردنکش از ره آب رفته در آتش چکنی در میان رنج خمار کار آبی که آتش آرد بار زان چنان خون که از لگد ریزند پس ز تابوت خم برانگیزند نه که زنده شوی گزنده شوی از لگد مرده ای چه زنده شوی چون چو شیران به کرد خود نچری همچو روباه خون رز چه خوری عشق بیرون برد ترا ز خودی بی خودی را بدان ز بیخردی با خرد میل سوی مل چکنی سپر خار برگ گل چکنی آنکه دارد خرد نخواهد مل وانکه باشد حزین نبوید گل از پی هوش برمگردان میل خاصه مستی و خانه بر ره سیل چون براتی ندارد اندر ره لاشه خر را به دست دزد مده به بود خواجه را در این بازار وندرین گلشن و درین گلزار کیسه خالی و شهر پر ماتم شرع خصم و ندیم نامحرم کوی پر دزد و زو بعست و پری تو همی کوک و کو کنار خوری حزم خود کن که دزدت از خانه است خازنت خاینست و بیگانه است تا کی از خویشتن کمی بودن دلت نگرفت ز آدمی بودن اندرین سور پر ز شور و شغب دل پر از غم نشین و مهر به لب باده خوردی ولیک باهی نه دوغ خوردی ولیک با کینه چون شدی مست هستی ای ساده خیک باده چو خاک افتاده چکنی باده کاندرین فرسنگ بار شیشه است و ره یخ و خر لنگ خر لنگ ضعیف و بار گران منزلت سنگلاخ و تو حیران راه تاری چراغ بی روغن باد صرصر تو بادخانه شکن سر بی مغز و پای محکم نی مال همدست و یار محرم نی خوابگه ساخته ز شاخ درخت تا نهاده قدم به جایی سخت تا ترا اندرین سفر ز گزاف باشد اندر خیال خانه لاف شب سر خواب و روز عزم شراب چه کند جز که دین و ملک خراب تو به می شاد و آدم اندر بند اینت بد مهر و ناخلف فرزند گرچه شادی نمای اول اوست کیسه گم شده معول اوست کو بدین خاکدان و ویران ده کیسه لاغر کنست و تن فربه داند آن کو گشاده رگ باشد که میان بسته تیزتگ باشد مرد فربه چو پنج گام برفت هفت عضوش ز چار طبع نهفت تو به چستی حساب از او برگیر چون بپوشند جامه شبگیر که گریبان چو دامن و تیریز عطسه و خوی گرفت و سرفه و تیز او سرت را گرفته زیر دو پای تو ز جان ساخته تنش را جای تو بدو دین و بخردی داده او به تو دیوی و ددی داده تو ازو آن خوری که پستی تست و او ز تو آن برد که هستی تست عمر دادی به باد از پی می غافلی زین شمار عز علی به نشاط و سماع مشغولی وز سرای بقا تو معزولی فارغ از مرگ و ایمن از گوری من چه گویم ترا به دل کوری چنگ در دنیی زبون زده ای دل پاکیزه را به خون زده ای حبه ای نزد تست کوه احد سیم باید که باشدت لابد ور نباشد خدا و دین باشد دیو دنیی چنینت فرماید هیچ خصمت بتر ز دنیا نیست با که گویم که چشم بینا نیست گل به نزد تو زان فراز آمد که گلو را به گل نیاز آمد
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۰ - اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی آز را از درون خود پیوست خاک بر سر بمان و باد به دست آز را مار دان که در عالم نشود جز به خاک سیر شکم صورت طمع کآفت بشرست کپی سگ دمست و گربه سرست صورت بخل آنکه زر دارست کون پر هار و تیز ناهارست ظلم را چون سگان و دیو انگار نجس و آبریز و آتش خوار خشم در زیر خامه نقاش سگ لاشه است و دیو آتش پاش صورت آرزو چو طاوسست بال مسعود و پای منحوسست هست نقش حسد سوی احرار گرگ یوسف درو فریشته خوار هست شکل ریا چو صورت شمع تبش او را و تابش اندر جمع هست در چشم کبر نقش و حشم شکل کناس واکمه و ابکم نقش اعجاب هست در سینه قبه شش جهت در آیینه همه در نفس ناسپاس تواند همه در پرده حواس تواند باش تا روی بند بگشایند باش تا با تو در حدیث آیند تا کیان را گرفته ای در بر تا کیان را نشانده ای بر در تا بمیری نکشته ایشان را کم کنی ملک و ملک خویشان را چون روی در جهان پاینده با تو آیند جملگی زنده از پی پنج روزه راهگذر آب روی حیات خویش مبر شیر مردان که رخ به خاک آرند به ره آورد جان پاک آرند تو ره آورد چون بخواهی مرد دد و دیو و ستور خواهی برد آز و کبرست و بخل و حقد و حسد شهوت و خشمت از درون جسد هفت در دوزخند در پرده عاقلان نامشان چنین کرده مرد کز هفت این سرای نجست کی تواند ز هفت آنجا رست دانکه در جانش تفت باشد تفت هرکه یک هفت کرد از این هر هفت بیش باید که در خرد برسی پس بدان خطه ابد برسی کاندر آن خطه ز اهل نفس و نفس مرگ میرد دگر نمیرد کس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۱ - در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن مبر این زندگی به صدر سعیر هم بدینجاش واگذار و بمیر زنده آنجایگه مبر تن خویش آب حیوان مده به دشمن خویش حرب قایم شده میان دو تن چه دهی تیغ خویش زی دشمن که چو چشم اجل فراز کند پس از آن عقل چشم باز کند تا ببینی نهان عالم را تا ببینی جهان آدم را تا ببینی یکی به چشم عیان چیزها را چنانکه هست چنان تو هنوز از جهان چه دیدستی زین جهان نام او شنیدستی غافلی از جهان و از کارش نازموده به فعل کردارش تو چو داماد و عقبی است عروس سوی دنیی نگه مکن به فسوس ترسم این غفلت از همه مقصود باز دارد ترا گه موعود پیش سلطان به پاسبان منگر نظر شاه مر ترا بهتر
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۲ - التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء آن شنیدی که در طواف زنی گفت با آن جوان نکو سخنی چون ورا در طواف دید آن مرد گشت لختی ز صبر و دانش فرد گشت عاشق به یک نظر در حال گفت با زن ز حال خویش احوال گفت با آن جوان زن از دانش آن چنان زن ز مرد به دانش کای جوان نیست مر ترا معلوم کز که ماندی در این نظر محروم اندرین موضع ای جوان ظریف آن به آید که اوست مرد عفیف ویحک از خالقت نیاید شرم که به یکسو فگنده ای آزرم خالق تو به تو شده ناظر تو به دل ناشده برش حاضر این نه جای تمتع و نظرست جای ترسست و موضع خطرست کردگار تو مر ترا نگران تو به شهوت متابع دگران مرد را شرم به به هر کاری نیست چون شرم مر ترا یاری شرم دار از خدای خالق بار وانگه از خلق هیچ باک مدار هرکه از کردگار ترسنده ست خلق عالم ازو هراسنده ست روز بار ای تن ار تو خواهی بار شرم دار از حرام دست بدار دوزخی در شکم که این آزست سگی اندر جگر که این رازست در خرابی نشسته کین چینست رسم گبران گرفته کین دینست اژدهایی گرفته اندر بر چیست این ملک و جاه و عز و ظفر داده کوران مست را زوبین چیست این جاه علم و قوت دین از برون پاک وز درون ناپاک کیست این هست صوفیی چالاک گربه بیرون سگ از درون جوال چیست این کار کرد و کسب حلال با سگ و دیو کرده انبازی چیست این لشکری و آن غازی داده در دست دزد شمع و چراغ چیست این شمع شرع نور دماغ چون برافگنده ای بر آب سپر می نداری بسان مست خبر زورقی بر نقاب در جیحون کیست این دخت زاده قارون جامه ای هفت رنگ چون طاووس کیست این مرد لقمه و سالوس نعره برداشته چو کبک از کوه کیست این هست عارفی بشکوه به لگد بام خانه کرده خراب کیست این مدعی بی خور و خواب پای در خود زده چو مردم مست چیست این دست موزه دل پست خویشتن را لقب نهاده مسیح وز دمش صد هزار سینه جریح بر خود افسوس کرده چون دجال که به هنگام خرقه و گه حال این همه خشم و جنگ و ظلم و شرور دد و دیواند در نقاب غرور به سرای بقا از این کشتی مار و گزدم مبر بدین زشتی این همه بد فعال و بی دینند چه توان کرد مردمان اینند عمر خود رای خلق را بیند خلق بی رای خلق نگزیند یا به عزلت به خوشدلی تن زن یا بدینها بساز و جان می کن عز طلب کردنم ز همت و خوست که نیم همچو سفله خواری دوست
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۳ - اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة شکر انصاف بر زبان بهار گفت بلبل چو مردم هوشیار شکر عدل بهار پیش اله دل گل گوید از زبان گیاه دشتها پر لحاف بی بالین باغها پر عروس بی کابین گفت قرآن به لفظ همچون در مرد دامن کشیده را فانظر تا ببینی به چشم عقل پژوه بر گریبان دشت و دامن کوه از پی نقشهای جان آویز اختران نقش بند و رنگ آمیز باغ پر تختهای سقلاطون راغ پر فرشهای بوقلمون شاخها حله پوش و مشک آغوش دشت عنبر نهاد و مینا پوش شبنم اشک چون سهیل و سها روی چون بامداد روی گیا عنبرین گشته از نسیم صبا از مسام زمین مشام هوا سرو چون حور سبز پیراهن مشک و عنبر دمیده بر دامن باغ مانند عطر مشک آگین راغ مانند زلف حورالعین چشمه اشک چشم من بشتاب تا در باغ رفته از لب آب خامه بر کار کرده شست بهار زلف کوتاه کرده دست بهار نی چنانست گردش بی باک زلف شب را گرفته کش سوی خاک گر بخواهد به حکم خلق کمال خون کند مشک و مشک خون در حال صفت گل کنون به قوت دل گفت بلبل چو مردم عاقل دشتها را لباسها رنگین باغها را ز حله ها آذین کوه پر نقشها همه زیبا اختران نقش بند بر دیبا شاخ مانند عقد پر لؤلؤ باد مانند نافه آهو باغ پرحقه های در و گهر راغ پر شفشه های نقره و زر گنج قارون به دامن سنگی زیب حورا عیان به هر رنگی قطر باران چو دانه های گهر بر شقایق چکیده همچو درر قمری و فاخته فراز چنار برده از عاشقان شکیب و قرار سرو چون حور در میان چمن سمن مشک بیز پیرامن پایه ابر همچو در خوشاب آمد از حد ارمن و سقلاب مرغ نالان فراز گلبن گل مست بی مطربان و ساغر مل ابر شسته ز روی هامون پاک هرچه آلایشست از رخ خاک راز دل کرده جمله عالم فاش زیرکان زمانه چون اوباش خانه بگذاشته همه زن و مرد سوی صحرا برون شده پی خورد خنک آنکس که او به فصل بهار لذتی دارد او ز بوس و کنار خانه چین گشاده منظر اوی شاه قیصر نموده دختر اوی خم زلف بنفشه دل جوی عود خامست رسته بر لب جوی ناف آهو چو خورد سنبل دشت بویش از کوه قاف و طور گذشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۴ - در تسویت پارسی و تازی فضل دین در ره مسلمانیست هنر ملک ره فرادانیست هست محتاج کارسازی ملک چه کند پارسی و تازی ملک از پی دین و شغل پردازی هیچ در بسته نیست در تازی تا عمر شمع تازیان بفروخت کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت ملک عدلست و دین دل پر درد تازی و پارسی چه خواهد کرد پارسی بهر کارسازی تست تازی از بهر کره تازی تست گر به تازی کسی ملک بودی بوالحکم خواجه فلک بودی تازی ار شرع را پناهستی بولهب آفتاب و ماهستی مرد را چون هنر نباشد کم چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم بهر معنیست قدر تازی را نز پی صورت مجازی را هرکه شد جان مصطفی را اهل چکند ریش و سبلت بوجهل بهر معنیست صورت تازی نه بدان تا تو خواجگی سازی روح با عقل و علم داند زیست روح را پارسی و تازی چیست این چنین جلف و بی ادب زانی که تو تازی ادب همی خوانی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۵ - در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست علم خوان تات جان قبول کند که ترا فضل بوالفضول کند بولهب از زمین یثرب بود لیک قد قامت الصلا نشنود بود سلمان خود از دیار عجم بر در دین همی فشرد قدم علم کز بهر خود کنی بر دست آب خواهد چو تشنگی پیوست کی شود بهر پارسی مهجور تاج منا ز فرق سلمان دور کرد چون اهل بیت خود را یاد دل سلمان به لفظ منا شاد کی رساند به حکمت ادبت ظن تخییل و حیلت و شغبت باز بوجهل اگرچه نزدیکست دوستی دور دست تاریکست چون ترا جز هوا امید نکرد دل سیه کرد و جان سپید نکرد پس در این راه با سلاسل و غل چارقل حرز تست بر سر کل نیست جز نبوت ره نبوی نقل نحوی و شبهت ثنوی نسبت دین درست باید و بس زانکه دولت شکسته شد ز هوس دولت از روی شدت و صولت دو امروز دان و فردا لت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۶ - اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید مر سران را چو طامع و می خوار بهر چه دردسر دهم چو خمار می چو با رسم در نهاد شود آتش و خاک و آب باد شود زان برو چار طبع دست نیافت که سوی هیچکس به پا نشتافت هست می در نهاد خود پیوست در کف پای عقل و بر سر دست شاه می بر جمال تن چیره ست ماه عقل از کمال می خیره ست مایه سنگ گرم و سردان اوست وز پی زر محک مردان اوست از کف پر ز معجز موسی مرده زنده کنست چون عیسی مرد را عقل دیده و دادست غذی روح باده و بادست زیرکان را درین سرای خراب هیچ غمخواره ای مدان چو شراب باده در پیش انده استاده است زانکه غمخوار آدمی باده است عقل را گر سوی تو هست شکوه باده عقل دوست را منکوه از تری تف نشان صفرا اوست وز تبش نقش سوز سودا اوست اندرین باغ خوب و راغ فلک از پی جغد نفس و زاغ فلک گل چو بر دست مل به بام دهد تا بدو بوی خویش وام دهد به مشام آنکه گل بینبوید از مشامش نشاط دل روید هست در راه فکرت عاقل از پی کشف فطرت غافل مدد عشرت جوان مردان نقل حران و ناقد مردان اندکی زو عزیز و تندارست باز بسیار خوار ازو خوارست تا تو او را خوری عزیزش دار چون ترا او خورد بمانش خوار دل به احکام دین سپردن به باده خوردن ز وقف خوردن به هر دو چون ره بگیردت به سراط پس چه باده خوری چه وقف رباط دیده ای کان ز طمع باشد پر کرده داند نشان پای شتر آیت از روی برد و عقل از رای تو سوی نان هنوز آتش پای آنکه نان رست در دل و جانش باده بی باده خورد مهمانش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۷ - اندر صفت نقص دنیا مال بر کف چو پیل بر کشتیست مال در دل چو آب در کشتیست مال مصلح چو آب زیر سفن کاید از رفتنش کرامت تن وان ممسک چو آب در فلکست که وجودش مقدم هلکست مرد را چون دم و درم باشد آن نکوتر که جود هم باشد تا به اینجاش کس جگر نخورد تا بدانجای حسرتی نبود ورچه در مال جز لطافت نیست لیک بودش بی این دو آفت نیست کز حلال از زمانه مشغولی وز حرام از خدای معزولی پسر عوف را ز بهر حلال به بر مصطفی نبود مجال مرد دین باش و مال را یله کن خیز و دنیا به جملگی خله کن نبود خود حکیم شبهت جوی از طعام حلال دست بشوی گرچه زو جسم را پناه بود لیکن آن هم حجاب راه بود در زر و سیم اگر کمالستی کی قرین سگ و دوالستی مال اگر مایل خران نشدی حلقه فرج استران نشدی آدمی مرده در غم نانی آن دوال رکاب چون کانی آدمی پیش اسب بی درمست آن دوال رکاب محتشم است دنیی از دین همیشه آزرده ست کاب دنیا جمال دین برده ست مال سوی حکیم کی یازد زشت با کور به فرا سازد دور دارد شب خود از روزش که بترسد که بشکند پوزش هر دو آنجا که علم و فرهنگ است در نگنجد از آنکه ره تنگست نشود مال جز به دون مایل جاهل از طبع بد شود سایل دون و دنیی بوند هر دو قرین قحبه ای آن و قلتبانی این دیده ور پل به زیر کام کند کور بر پشت پل مقام کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۸ - التمثل فی اصحاب المغرورین آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و به فعل ستور رفت روزی به سون گرمابه ماند تنها درون گرمابه بود تنها به گوشه ای بنشست خرزه آن غرزن آوریده به دست دل و گل کاه و کوره از تف و تب آذر از خایه و ز پشت احدب چون کدو خایه و چنار انگشت خرزه در شست و خربزه بر پشت هرزه پنداشت کور خودکامه نکند خایه درد چون جامه سوزنی تیز درگرفت به چنگ کرد زی خایه های خود آهنگ سوزن اندر خلید در خایه آن چنان کور جلف بی مایه چون ز سوزن به جانش درد آمد با دل خویش در نبرد آمد از دل آتش ز دیده باد آورد علت جهل خویش یاد آورد هر زمان گفتی ای خدای غفور هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زین عنا و غم فرج آر در چنین غم مرا نماند قرار سوزن تیز و خایه نازک برهانم به فضل خویش سبک کرد مردی در آن میانه نگاه گشت از آن ابلهی کور آگاه گفتش ای ابله کذی و کذی ای ترا جهل سال و ماه غذی سوزن از دست بفکن و رستی که ازین جهل جان و دل خستی تو ز دنیا همان چنان نالی کان چنان کوردل ز محتالی دست ز دنیا بدار تا برهی خیره در کار خویش می ستهی گه به پای از خودش بیندازی گه دو دست از طمع بدو یازی می نخواهی جهان ولیک به قول ای همه قول تو نجس چون بول ای همه قول تو نفاق و دروغ پیش دنیا تو گردن اندر یوغ خنک آن کز زمانه دست بداشت حب دنیا به سوی دل نگذاشت درد دینست داروی مؤمن که بدو گردد از جحیم ایمن تکیه بر لذت جهان کردن چیست ای خواجه خون دل خوردن وقت لذت بترسی از سلطان وقت عصیان نترسی از سبحان دل منه بر جهان بی معنی که ثباتی ندارد این دنیی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۹ - حکایت آن شنیدی که در ولایت شام رفته بودند اشتران به چرام شتر مست در بیابانی کرد قصد هلاک نادانی مرد نادان ز پیش اشتر جست از پیش می دوید اشتر مست مرد در راه خویش چاهی دید خویشتن را در آن پناهی دید شتر آمد به نزد چه ناگاه مرد بفگند خویش را در چاه دستها را به خار زد چون ورد پایها نیز در شکافی کرد در ته چه چو بنگرید جوان اژدها دید باز کرده دهان دید از بعد محنت بسیار زیر هر پاش خفته جفتی مار دید یک جفت موش بر سر چاه آن سپید و دگر چو قیر سیاه می بریدند بیخ خاربنان تا درافتد به چاه مرد جوان مرد نادان چو دید حالت بد گفت یارب چه حالتست این خود در دم اژدها مکان سازم یا به دندان مار بگدازم از همه بدتر این که شد کین خواه شتر مست نیز بر سر چاه آخرالامر تن به حکم نهاد ایزدش از کرم دری بگشاد دید در گوشه ای خار نحیف اندکی زان ترنجبین لطیف اندکی زان ترنجبین برکند کرد پاکیزه در دهان افگند لذت آن بکرد مدهوشش مگر آن خوف شد فراموشش تویی آن مرد و چاهت این دنیی چار طبعت بسان این افعی آن دو موش سیه سفید دژم که برد بیخ خار بن در دم شب و روزست آن سپید و سیاه بیخ عمر تو می کنند تباه اژدهایی که هست بر سر چاه گور تنگست زان نه ای آگاه بر سر چاه نیز اشتر مست اجل است ای ضعیف کوته دست خاربن عمر تست یعنی زیست می ندانی ترنجبین تو چیست شهوتست آن ترنجبین ای مرد که ترا از دو کون غافل کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۰ - حکایت خواست وقتی ز عجز دینداری از یکی مالدار دیناری آنگهی مالدار بی هنجار مهر بر لب نهاده دل مردار یک دو بارش چو گفت سایل راد مالدار این چنین جوابش داد گفت اگر حق پرستی ای تن زن دین و دنیی ز حق طلب نه ز من گفت دین هست نیک و دنیا رد نیک ازو خواهم و ز تو بد بد که مرا گفته اند از پی دل حق ز حق خواه و باطل از باطل چون تو بر باطلی و من بر حق از تو جویم نصیب خویش الحق زانکه نفس ارچه گوهریست شریف کار او باطل است و رای سخیف دل بدو داده ام که حق پرورد بازگردد به سوی حق پر درد دین نیابی گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۱ - حکایت بود در روم بلبل و زاغی هر دو را آشیانه در باغی زاغ دایم بگرد باغ درون می پریدی میان راغ درون بلبلک شاد در گلستانها می زد از راه عشق دستانها زاغ را طعنه زد که خوش گویم زشت رویی و من نکو رویم زاغ غمگین شد و برفت از دشت شاد بلبل به جای او بنشست زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد کودکی رفت و دامکی بنهاد در فتادند هردوان ناکام زاغ و بلبل به طمع دانه به دام گفت زاغک به بلبل ای بلبل گشتی آخر تو ساکن از غلغل اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ مر فلک را چه مشعله چه چراغ
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۲ - حکایت بود در شهر بلخ بقالی بی کران داشت در دکان مالی ز اهل حرفت فراشته گردن چابک اندر معاملت کردن هم شکر داشت هم گل خوردن عسل و خردل و خل اندر دن ابلهی رفت تا شکر بخرد چونکه بخرید سوی خانه برد مرد بقال را بداد درم گفت شکر مرا بده به کرم برد بقال دست زی میزان تا دهد شکر و برد فرمان در ترازو ندید صدگان سنگ گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ مرد بقال در ترازوی خویش سنگ صدگان نهاد از کم و بیش کرد از گل ترازو را پاسنگ تا شکر بدهدش مقابل سنگ مرد ابله مگر که گل خوردی تن و جان را فدای گل کردی از ترازو گلک همی دزدید مرد بقال نرم می خندید گفت مسکین خبر نمی دارد کین زیانست و سود پندارد هرچه گل کم کند همی زین سر شکرش کم شود سری دیگر مردمان جهان همه زین سان گشته از بهر سود جفت زیان خویشتن را به باد بر داده آن جهان را بدین جهان داده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۳ - حکایت آن سلیمان که در جهان قدر بود سلطان وقت و پیغامبر برنشسته بد او به باد صبا سوی مشرق شد او ز جابلسا دید در راه ناگه آب خوری کشتزاری و پیر برزگری کشت می کرد و نرم می تندید گاه بگریست و گاه می خندید شد سلیمان بدو سلامش کرد پیر کان دید احترامش کرد گفت هی کیستی که دل شادی برنشسته به مرکب بادی گفت ای پیر من سلیمانم هر دو هستم نبی و سلطانم زیر امر منست ملک زمین پری و دیو بر یسار و یمین ملکم ای پیر مرز بی لافست شرق تا شرق قاف تا قافست پادشاهم به روم و چین و یمن باد را بین شده مسخر من گفت این گرچه سخت بنیادست نه نهادش نهاده بر بادست هرچه بادی بود به باد شود جان چگونه به باد شاد شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۴ - حکایت گفت در وقت مرگ اسکندر همه را خواند کهتر و مهتر گفت اینک دو دست خود بستم هین بگویید چیست در دستم آن یکی گفت جوهری داری وان دگر گفت گوهری داری آن یکی گفت نامه ملکست وان دگر گفت خاتم ملکست گفت نی نی که جمله در غلطیت همه راه هوس همی طلبیت در زمان هر دو دست خود بگشاد گفت در دست نیستم جز باد سالی سیسد به یاد دارم من زان همه عمر باد دارم من سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۵ - حکایت آن شنیدی که با سکندر راد گفت در پیش مردمان استاد کی شده فتنه بر جهانگیری غافل از روز مرگ وز پیری باز عمر تو چون کند پرواز نبود با هیچ کس دمساز هرکسی گوشه ای دگر گیرد ورچه شاهی به بنده نپذیرد در جهان بهتر از کم آزاری هیچ کاری تو تا نپنداری عمر کرکس از آن بود بسیار که نبیند کسی از او آزار تا از او جانور نیازارد جز به مردار سر فرو نارد باز اگر کبک را نکشتی زار سال عمرش فزون شدی ز هزار زانکه از کرکس او ضعیف ترست طعمه و جای او لطیف ترست هرکه خون ریختن کند آغاز زود میرد بسان باشه و باز چون نمودم در این سخن برهان سخن آغاز کردم از نسیان
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۱ - در بیهوده خندیدن خنده هرزه کار غمر بود خنده برق را چه عمر بود بیخ عمرت زمانه برکنده چون همه ابلهان تو و خنده آنکه را لحد و حفره کنده بود مر ورا خود چه جای خنده بود مکن ای دوست در سرای عمل عقل را خرج در غرور امل نه چو مردی نماند بوی و گار پس تو انگار مردی آن بگذار ماه نو پر و بال تو برکند پس تو بر مه مخند بر خود خند هر شبی کان زمانه بر تو شمرد روز از زندگانی تو ببرد در رخ ماه نو کسی خندد که ازو سود مزد بربندد پس تو باری چرا نگریی خون کت ازو جان کمست و دام افزون غافلان خفته زیرکان نالان خر به نالش سزاتر از پالان عاقلان را چو روز معلوم است که شب و روز غافلان شوم است سال چون مرحله است و مه فرسنگ روز و شب کام زخم و عرصه تنگ چون به منزل رسید مرد از راه از ره رفته پس شود آگاه باز پس خود نیاید آنچه گذشت درج اعمار تو زمان بنوشت با تو صد درج در ناسفته خانه پر دزد و تو خوشک خفته عمر کوته چو عمر مور و مگس امل افزون ز عمر ده کرگس در ره دین شده قلیل عمل بهر دنیا شده طویل امل محلی کان اجل نهد چه بود املی کان ز حل دهد چه بود که بود غافل از قضای اجل کوته اندیشه دراز امل نخرند از برای سود و زیان تب لرزه بنسیه کفشگران خلقی از عمر خود شده معزول تو بدین عمر مختصر مشغول تو همی رنج دل به جان بخری خشمت آید چو گویمت که خری با قناعت کش ار کشی غم و رنج ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۲ - فی طول العمر والحسرة مع ذلک نوح را عمر جمله ده صد بود حرص و امید او بر آن آسود چون گذر کرد نهصد و پنجاه در فذلک به حسره کرد نگاه گفت آوخ که بر من این ده صد بود بر من ز روزکی ده بد کرد ویرا سؤال روح امین سر ز بالا نهاده بر بالین کای ترا عمر از انبیا افزون چون گذر کرد بر تو دنیی دون بر چه سان یافتی جهان را تو چون سپاری کنون روان را تو گفت دیدم جهان چو تیم دو در آمدم از دری شدم ز دگر نوز ناسوده تن ز سیر سبیل کامد آواز پر نهیب رحیل می دهم جان و می برم حسرت شربتم ضربت و شفا شدت عمرش ار بد دراز ور کوتاه رخت بر بست زان گشاد به راه عاقبت هم برفت و بیش نماند آیت عزل خویشتن برخواند
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۳ - تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم داشت لقمان یکی کریجی تنگ چو گلوگاه نای و سینه چنگ شب در او در به رنج و تاب بدی روز در پیش آفتاب بدی روز نیمی به آفتاب اندر همه شب زو به رنج و تاب اندر بلفضولی سؤال کرد از وی چیست این خانه شش بدست و سه پی همه عالم سرای و بستانست این کریجت بتر ز زندانست در جهان فراخ با نزهت چکنی این کریج پر وحشت عالمی پر ز نزهت و خوشی رنج این تنگنای از چه کشی با دم سرد و چشم گریان پیر گفت هذا لمن یموت کثیر در رباطی مقام و من گذری بر سر پل سرای و من سفری چه کنم خانه گل آبادان دل من اینما تکونوا خوان چو درآید اجل چه بنده چه شاه وقت چون در رسد چه بام چه چاه گربه روده چون زنم شانه بر ره سیل چون کنم خانه آهن سرد چند کوبم من خانه ویران و چند روبم من پیش صرصر چراغ چه افروزم پوستین پیش شیر چون دوزم خلق را زین جهان پر شر و شور چار دیوار گور بهتر گور هلک المثقلون بخوانده و پس خانه و جای سازم اینت هوس چکنم جفت و زاده و بنیاد مونس من نجاالمخفون باد خانه کز راه رنج و حیله بود همچو زندان کرم پیله بود که چو قز بود در دلش پنهان گشت هم قز تن ورا زندان خانه اینجا که بهر قوت کنند مور و زنبور و عنکبوت کنند قوت عیسی چو ز آسمان سازند هم بدانجاش خانه پردازند بر فلک زان مسیح سربفراشت که بر این خاک توده خانه نداشت چکند روح پاک خانه ریح فلک پنجم است بام مسیح خر دجال چون ز جو خالیست علم جور او از آن عالیست خاک و آب و هوا و آتش عهد کی نگهدارد ار تو سازی جهد مرگ را چون شگرف و چالاکست سوی ناپاک و پاک ره پاکست نه تو مردی و مرگ بی زورست شیر او شیر و گور او گورست زانکه اینجات یک دو مه محلست نه بتست آن به مدت اجلست به اجل باز بسته اند این کار بی اجل نیست کار را مقدار
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۴ - در مرگ گوید فرش عمرت نوشته در شومی این دو فراش زنگی و رومی ای نیاموخته ادب ز ابوان ادب آموز زین پس از ملوان ادب آموزدت زمان پس از این چون نیاموختی ز خلق زمین کی کفن باشد از بلای تبت که کفن باف تست روز و شبت چندت اندوه پیرهن باشد بو کت آن پیرهن کفن باشد تو به درزی شده به پیرهنت گازر آن دم بکوفته کفنت با تو این طمطراق و لاف و هوس تا دم آخرست همره و بس بعد از آن یار کفر و دینت بود نیک و بد مونس و قرینت بود نیک تو روضه ای شود ز نعیم بد تو حفره ای شود ز جحیم تو ز حرص و حسد میان سعیر گرد تو چون سرای پرده اثیر با خودی از اثیر چون گذری هیزمی از سعیر چون گذری خویشتن را وداع کن رستی عقد با حور بی گمان بستی روح با حور فرد جفت شود تنت در زیر گل نهفت شود بر گناهان همی کنی اصرار خویشتن را ز مردگان انگار خانه را گور ساز و دل را خصم در و دیوار خاک و گل را رسم همه فعل تو از تو کرده سؤال یافته گوشمال و خورده دوال یک به یک کرده را جزا دیده وز شفیعان طمع تو ببریده ناقد فعل تو علیم و بصیر تو ز احوال خویش گشته ضریر برگرفته حجاب بار خدا روز پاداش فعل و روز جزا ای فگنده به جهل و سیرت زشت روبه اندر رز و ملخ در کشت آرزوی ضیاع و اسبابت روز آبت ببرد و شب خوابت آرزو را به زیر پای درآر هوس و آرزو به ره بگذار کآرزو و هوس کسی جوید کو همه راه بی خودی پوید آنچه جد چون لعب همی شمری وآنچه حق چون کذب همی شمری لعب و بازی برای کودک راست مرد با لاعبی نیاید راست گر بیابی تو در اجل تأخیر نه ترا مسکنست قعر سعیر بسته با عقده تمنا عقد توبه ها نسیه و گناهان نقد فارغ از مرگ و ایمن از تخویف جرم حالی و توبه در تسویف تو ز احوال خویش محجوبی زان طلبکار مرد مقلوبی وه که چون آمدی برون ز نهفت چند واحسرتات باید گفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فیالغرور و الغفلة والنسیان و حبّالامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیانالموت والبعث والنشر » بخش ۵ - حکایت مرد یخفروش التمثّل فی دارالغرور مثلت هست در سرای غرور مثل یخ فروش نیشابور در تموز آن یخک نهاده به پیش کس خریدار نی و او درویش هرچه زر داشت او به یخ درباخت آفتاب تموز یخ بگداخت یخ گدازان شده ز گرمی و مرد با دلی دردناک و با دم سرد زانکه عمر گذشته باقی داشت آفتاب تموزیش نگذاشت این همی گفت و اشک می بارید که بسی مان نماند و کس نخرید قیمت روزگار آسانی به سر روزگار اگر دانی چیست عقل اول این جهان دیدن پس به حسبت برین جهان ریدن برگ دنیا خرد نبپسندد مرگ بر برگ این جهان خندد چون نترسی تو از اجل خردی آن ز غفلت شمر نه از مردی تو نه ای بر اجل دلیر هنوز گور گور است و شیر شیر هنوز