Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

عطار » اسرارنامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی فی التوحید به نام آنک جان را نور دین داد خرد را در خدا دانی یقین داد خداوندی که عالم نامور زوست زمین و آسمان زیر و زبر زوست دو عالم خلعت هستی ازو یافت فلک بالا زمین پستی ازو یافت فلک اندر رکوع استاده اوست زمین اندر سجود افتاده اوست ز کفک و خون برآرد آدمی را ز کاف و نون فلک را و زمی را ز دودی گنبد خضرا کند او ز پیهی نرگس بینا کند او ز نیش پشه سازد ذوالفقاری چنان کز عنکبوتی پرده داری ز خاکی معنی آدم بر آرد ز بادی عیسی مریم برآرد ز خون مشک و ز نی شکر نماید ز باران در ز کان گوهر نماید یکی اول که پیشانی ندارد یکی آخر که پایانی ندارد یکی ظاهر که باطن از ظهورست یکی باطن که ظاهر تر ز نورست نه هرگز کبریایش را بدایت نه ملکش را سرانجام و نهایت خداوندی که اوداند که چونست که او از هرچ من دانم برونست چو دید و دانش ما آفریدست که دانستست او را و که دیدست ز کنه ذات او کس را نشان نیست که هر چیزی که گویی اینست آن نیست اگرچه جان ما می پی برد راه ولیکن کنه او کی می برد راه چو بی آگاهم از جانم که چونست خدا را کنه چون دانم که چونست چنان جان را بداشت اندر نهفت او که هرگز سر جان با کس نگفت او تنت زنده بجان و جان نهانی تو از جان زنده و جان را ندانی زهی صنع نهان و آشکارا که کس را جز خموشی نیست یارا هزاران موی را بشکافتم من طریق این خموشی یافتم من چو نتوانی بذات او رسیدن قناعت کن جمال صنع دیدن اگر تو راست طبعی در صنایع برآی از چار دیوار طبایع خدایت را نیفتادست کاری چه سازی از طبایع کردگاری اگر آبست اصل آبی بروبند فرا آبش ده و لختی بروخند وگر خاکست در پیش درش کن بزیر پای خاکی بر سرش کن وگر باد است بیدادیش پندار ببادش برده و بادیش پندار وگر اصل آتش است آبی برو زن چو آبش بر زدی آتش درو زن طبیعت راست داری بی ریا باش طبیعی نیستی مرد خدا باش چو در هر دو جهان یک کردگار است ترا با کار چار ارکان چه کار است یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی یکی بین و یکی دان ویکی گوی یکیست این جمله چه آخر چه اول ولی بیننده را چشم است احول نگه کن ذره ذره گشته پویان بحمدش خطبه تسبیح گویان زهی انعام و لطف کار سازی که یک یک ذره را با اوست رازی زهی اسم و زهی معنی همه تو همی گویم که ای تو ای همه تو نبینم در جهان مقدار مویی که آن را نیست با روی تو رویی اگر با تو نبودی روی ما را فرو بردی سر یک موی ما را اگر لطفت نپیوستی به یاری نبودی ذره ای را پایداری همه باقی به تست و تو نهانی درون جان و بیرون جهانی همه جانها ز تو حیران بمانده تو با ما در میان جان بمانده ز راهت حد و پایان کس ندیدست که تو در جانی و جان کس ندیدست جهان از تو پرو تو در جهان نه همه در تو گم و تو در میان نه نهان و آشکارایی همیشه نه در جا و نه بر جایی همیشه خموشی تو از گویایی تست نهانی تو از پیدایی تست تویی معنی و بیرون تو اسم است تویی گنج و همه عالم طلسم است زهی فر و حضور نور آن ذات که بر هر ذره می تابد ز ذرات ترا بر ذره ذره راه بینم دو عالم ثم وجه الله بینم دوی را نیست ره درحضرت تو همه عالم توی و قدرت تو ز تو بی خود یکی تا صد بمانده دو عالم از تو تو از خود بمانده وجود جمله ظل حضرت تست همه آثار صنع و قدرت تست جهان عقل و جان حیران بمانده تو در پرده چنین پنهان بمانده جهان پر نام تو وز تو نشان نه بتو بیننده عقل و تو عیان نه عیان عقل و پنهان خیالی تعالی الله زهی نور تعالی نبینم جز تو من یک چیز دیگر چو تو هستی چه باشد نیز دیگر نکو گویی نکو گفته ست در ذات که التوحید اسقاط الاضافات در آن وحدت چرا پیوند جویم تویی مطلوب و طالب چند گویم چو من دیبای توحید تو بافم چنان خواهم که جان را بر شکافم درآید صد هزاران قالب از خاک چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک جهانی خلق بودند و برفتند اگر زشت ارنکو در خاک خفتند ز چندان خلق کس آگه نگشتند که چون پیدا شدند و چون گذشتند اگرچه جمله در پنداشت بودند چنانک او جمله را می داشت بودند نه جان دارد خبر از جان که جان چیست نه تن را آگهی ازتن که تن کیست نه گوش آگاه از بشنیدن خویش نه دیده با خبر از دیدن خویش زفانت را ز گویایی خبر نه تنت را از توانایی خبر نه نه آگاهی ازین گشتن فلک را نه جن و انس و شیطان و ملک را فرو رفتند بسیاری بدین کوی بسی دیگر رسیدند از دگر سوی نه آن کو می رود زین راز آگاه نه آن کآمد خبر دارد ازین راه چنان گم کرده اند این سر بی راز که سر مویی نیاید هیچ کس باز دری مدروس شد نتوان گشادن که انگشتی برو نتوان نهادن بباید داشت گردن زیر فرمان که جز صبر و خموشی نیست درمان که دارد زهره در وادی تسلیم که بادی بگذراند بر لب از بیم همه جز خامشی راهی نداریم که یک تن زهره آهی نداریم ز آدم قطره را برگزیدست از آن یک قطره خلقی آفریدست در آن قطره بسی کردند فکرت فرو ماندند سرگردان فطرت فرو شد عقلها در قطره آب همه در قطره گشتند غرقاب هزاران تشنه زین وادی برآیند برین درگه بزانو اندر آیند زعجز خویش می گویی تو ای پاک تویی معروف و عارف ما عرفناک دو عالم جمله در گفتار ماندند همه در پرده پندار ماندند همی گویند ما در جست و جوییم ز دیری گاه مرد راه اوییم عجایب بین که آمد قطره آب که دریایی برد پر در خوشاب عجب تر این که آمد ذره خاک که تا دستش دهد خورشید افلاک چو داری حوصله از پشه کم چگونه می در آشامی دو عالم جگر در خون بسی گردیده تو چنان نیست این که اندیشیده تو برو سودای بیهوده مپیمای منه بیرون ز حد خویشتن پای گلیم عجز در سرکش ز حیرت چو باران بر رخ افشان اشک حسرت که در خور نیست حق جز حق ای دوست چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست خدا پاک و منزه تو ره خاک چه نسبت دارد آخر خاک با پاک اگر موری ز عالم با عدم شد به عالم در چه افزود و چه کم شد بسان حلقه سر می زن برین در که کم ناید برین در از چنین سر کبود از بهر آن پوشید گردون که هم چون حلقه زان در ماند بیرون خدا را چون خدا یک دوست کس نیست که درخورد خدا هم اوست کس نیست اگر از تو کسی پرسد چه گویی که چیزی گم نکردن می چه جویی نخستین یافت باید چون بیابی چو گم گردد سوی جستن شتابی گزافست از چنین حسرت سرآمد بسا جانا کزین حسرت برآمد همه جانهای صدیقان پر از خون که می داند که سر کار او چون ببین چندین هزاران سال کابلیس نبودش کار جز تسبیح و تقدیس همه طاعات او بر هم نهادند ز استغنای خود بر باد دادند دلش خونابه جای محنت آمد تنش دستار خوان لعنت آمد ز استغنای حق گر یاد داریم سر وادی بی فریاد داریم جگر خون می شود زین یاد ما را ز استغنای حق فریاد ما را باستغنا اگر فرمان درآید همه اومید معصومان سرآید چو فردا پیش آن ایوان عالی فرو کوبند کوس لایزالی که دارد در همه آفاق زهره که عرضه دارد این نقد نبهره خدا را کبریای بی نیازیست ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست تو می خواهی بتسبیح و نمازی که خشنود آید از تو بی نیازی نمازت توشه راه درازست ولی او ازنمازت بی نیازست جوانمردا یقین می دان بتحقیق که گر تکلیف کردت داد توفیق اگر توفیق حق نبود مددگر نگردد هیچکس هرگز مسخر زهی رتبت که از مه تا بماهی بود پیشش چو از موی سیاهی زهی قدرت که از قدرت نمایی ز یک سر موی صد صنعت نمایی زهی عزت که چندان بی نیازیست که چندین عقل و جان آنجا ببازیست زهی حشمت که گر بر جان درآید بهر یک ذره صد طوفان برآید زهی سبقت که با آن اولیت ندارد هیچ موجودی معیت زهی وحدت که مویی درنگنجد در آن وحدت جهان مویی نسنجد زهی نسبت که در چل صبح ایام بدست خویش بستی چینه بردام زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس بیابد گوی برباید ز ادریس زهی غیرت که گر بر عالم افتد بیک ساعت دو عالم بر هم افتد زهی هیبت که گر یک ذره خورشید بیابد گم شود در سایه جاوید زهی حجت که اندر هیچ رویی بننشیند کسی را بر تومویی زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه ندارد کس ورای تو در آن راه زهی ملکت که واجب گشت لابد که نه نقصان پذیرد نه تزاید زهی قدرت که گر خواهد بیک دم زمین چون موم گرداند فلک هم زهی شربت که در خون می زند نان به امید سقیکم ربکم جان زهی آیت که بنمایی چو خواهی ز یک یک ذره خورشید الهی زهی فرصت که درعالم فروزی به آه بی دلی عالم بسوزی زهی شفقت که بر ما جاودانی تو دادی مادران را مهربانی زهی مهلت که چون هنگام آید به مویی عالمی در دام آید زهی وقتی که در وقت اسیری جهانی را بسر مویی بگیری زهی نعمت که چندان شد ملازم که شکرش هم تو دانی گفت دایم زهی شدت که در حجت گرفتن نه برگ خامشی نه روی گفتن زهی رخصت که گرراهی نبودی کسی را زهره آهی نبودی زهی فرقت که بسیاری دویدند ندیدندت ولیکن نایدیدند زهی راحت که قدوسان اعلی همی نازند دایم زان تجلی زهی لذت که پاکان مطهر کنند از وی مشام جان معطر همه بیچاره ایم و مانده بر جای برین بیچارگی ما ببخشای چو درگهواره گور اوفتادیم چو طفلان ما در آن عالم بزادیم شده آن گور چون گهواره تنگ کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ درون آیند دو زنگی پر از زور بجنبانند ما گهواره گور چو طفلان مادران سخت و تنگی بلرزیم از نهیب و سهم زنگی نه ما را مادری نه مهربانی بگردانیده روی از ما جهانی ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش چو طفلان ما و راهی سخت در پیش چو طفلان جهان نادیده باشیم زهی سختا که ماترسیده باشیم چو ما یک ساعتی باشیم در خاک از آن زنگی نگه مان دار ای پاک بما گویند من ربک و ما دین خدایا از تو می خواهیم تلقین چو خود ما را بپروردی باعزاز مده ما را بدست زنگیان باز اگر ما را نیاموزی تو گفتار درازا منزلا ومشکلا کار بماند تا ابد این درد با ما ندانم تا چه خواهد کرد با ما خداوندا همه سرگشتگانیم مصیبت دیده و آغشتگانیم ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ نداری دل که در دلداری ما دمی دل سوزدت بر زاری ما دلت چون نیست چون سوزد ز زاری چه می گویم همه دلها تو داری خداوندا منم بیچاره مانده درین فکرت دلی صد پاره مانده تنم را گرچه نیست از تو نشانی ولی غایب نه از جان زمانی تویی در ضمن سر عقل و جانم چنین گوهر فشان زان شد زبانم تویی فی الجمله مستغنی ز عالم سخن کوتاه شد والله اعلم

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم ثنایی نیست با ارباب بینش سزای صدر و بدر آفرینش چو می لرزد ز هیبت این دعاگوی زفانش چون تواند شد ثناگوی چو نعمت ذات او بالای گفتست زفان از کار شد چه جای گفتست چه گویم من ثنای او خدا گفت که نام اوست با نام خدا جفت محمد صادق القولی امینی جهان را رحمة للعالمینی محمد کآفرینش را نشان اوست سرافرازی که تاج سرکشان اوست محمد بهترین هر دو عالم نظام دین و دنیا فخر آدم به عنصر گوهر درج نبوت به معنی اختر برج فتوت رقوم آموز سر لایزالی جهان افروز اقلیم معالی مجانس گوی راز پادشاهی معما دان اسرار الهی جهان یک خاکروب بارگاهش فلک یک خرقه پوش خانقاهش هنوز آدم میان آب و گل بود که او شاه جهان جان و دل بود در آدم بود نوری از وجودش وگرنه کی ملک کردی سجودش چو نورش را ودیعت داشت عالم بیامد تا به عبدالله ز آدم گذر کرد او ز چندینی پیمبر زجمله چون گهر افتاد بر سر زهر منزل که سوی آن دگر شد اگرچه پخته بود او پخته تر شد چو آخر کارها پردخته آمد اگرچه دیر آمد پخته آمد چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال امین وحی وحی آورد در حال درآمد پیش طاوس ملایک پی او قدسیان گشته فذلک فغان دربست جبریل امین زود که ای مهتر زفان بگشای هین زود دل پر نور را دریای دین کن حدیث وحی رب العالمین کن به موسیقی غیب اهل سپاسی که این نه پرده را پرده شناسی تویی مستحضر اسرار مدرک مشو خاموش اقراء بسم ربک مه و خورشید چون باشد مدثر دثار از سر برافکن قم فانذر تویی شاه و همه آفاق خیل اند تویی اصل و همه عالم طفیل اند بحق خوان خلق را و رهبری کن تویی بر حق به حق پیغمبری کن چو حق از نور جان وحیش فرستاد شد آنگه علم القرآنش از یاد بآخر چون به دعوت پیش رو گشت شریعت نو شد و اسلام نو گشت جهانی را به معنی رهنمون کرد ز مغز هر سخن روغن برون کرد نگونساری هر بدعت ازو بود که نور گوهر دولت ازو بود چو نور دولتش یک ذره درتافت مه و خورشید از آن یک ذره دریافت درآمد گیسوی مشگین گشاده به سر تاج لعمرک بر نهاده ز مویش مشگ در عالم دمیده ز رویش نور برگردون رسیده سه بعد از عطر موی او معطر دو کون از نور روی او منور زهی خورشید روی دلستانش که زیر سایه دارد طیلسانش زهی مشگ دو گیسوی سیاهش که هر مویست و صد جان در پناهش ز حضرت سینه پر نور او یافت ز جنت در نماز انگور او یافت درون جانش آن هر دانه انگور شده چون خوشه پروین همه نور چه گر جانش ز حق پر نور می بود ولیک ازکافران رنجور می بود گهی دندانش را سنگی قلم کرد گه از طاعت همی پایش ورم کرد گهی بر دل نهاد از دست غم دست گهی از ضعف سنگی بر شکم بست چو دنیا و آخرت از بهر او بود فلک مشکل بلا از بهر او سود از آن بایست چندان رنج بردن که بی رنجی نخواهی گنج بردن بزعم آن مفسر کو امین است که گر نزدیک بعضی غیر اینست چو گردانید او انگشتری را درآمد جبرییل آن داوری را که ای سید دل از انگشتری دور که ندهد کار با انگشتری نور فلک از بهر تست انگشتری پشت چرا مشغول می کردی به انگشت دلی داری تو در انگشت رحمن مبین انگشتری همچون سلیمان چه گر انگشتری تو به نام است اگر از زر زنی آن هم حرامست تو در انگشت خود تسبیح گردان که تسبیح است در انگشت مردان ترا چون ماه شد انگشتوانه زدی انگشت در چشم زمانه بهر انگشت داری صد هنر بیش چه با انگشتری آری دل خویش سزد گر رشته بر انگشت بندی که تا با یادت آید دردمندی نیاری با عتاب کبریا تاب اگر بی ما زنی انگشت در آب مپیچ از ما به یک سر موی سویی فرو مگذار از انگشت مویی چو انگشتی درستت هست در کار ز زیر پنبه خونین برون آر حسابی گیر بر انگشت با خویش که آن روز پسین آسان شود پیش از آن این نکته بر انگشت پیچم که جز تو هیچ کس ناید به هیچم از آن انگشت بر حرفت نهادم که تو شاگردی و من اوستادم نه تو از علم القرآن بصد روح نهادی پیش ما انگشت بر لوح به حرب مکه از برد الانامل شده زانگشت با ملکیت حاصل در انگشتت قلم نابوده هرگز ز تو اهل قلم را این همه عز ز عزت عقل و جان حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده طفیل تو دو گیتی را سراسر قیامت با یک انگشتت برابر تویی بی سایه و پیش تو خورشید چو طفلی می مزد انگشتت اومید از آن خورشید خرگه بر فلک زد که یک انگشت با تو بر نمک زد ترا چون چشمه خضرست در مشت برآور چشمه از زیر هر انگشت قدم بر عرش نه از عرصه فرش که از فرق تو انگشتیست تا عرش گر انگشتی شود جبریل در پیش بسوزد همچو انگشتی پر خویش ز نورت قدسیان پر بر گشایند به انگشتت به یک دیگر نمایند رسالت را رسولی چون تو ننشست همه انگشت یکسان نیست بردست نه حلوا آنکسی در پیش دارد که انگشتش درازی بیش دارد برو انگشت نه بر نبض صدیق که هست او را دلی پر نور تحقیق عمر را گوی تا برخیزد از خشم زند ابلیس را انگشت در چشم به عثمان گو به قرآن شو قوی پشت بزن یک یک ورق قرآن به انگشت علی را گوی تا فرمان بری را ببخشد در نماز انگشتری را برو با بت پرستان داوری کن جهانشان حلقه انگشتری کن ز تو گر معجزی خواهند ناگاه اشارت کن به انگشتی سوی ماه به صدق خویش دین را محترم کن به انگشتی مه گردون قلم کن حسودت می گزد انگشت از غم تو می بر هم به انگشتی مه ازهم سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز به انگشتی قنب او را بیاویز ز مشتی گاو ناپرداخته دهر بکش انگشت از بزغاله زهر سرانگشتی گراید در زمینت ندارد آن زمان کس پاس دینت تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش اگر کافر نهد انگشت در گوش بلال انگشت چون در گوش دارد همه گفتار را خاموش دارد اگر بر لب زنندت سنگ محکم برو انگشت بر لب نه مزن دم که چون وقتش درآید من از آن سنگ بر آن سنگین دلان عالم کنم تنگ زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر زهی صاحب زهی صادق زهی صدر زهی خسرو نشان عالم خاک زهی سلطان دار الملک افلاک زهی عرش مجید آستانه تو زهی هفت آسمان یک خانه تو زهی فاضل ترین کس انبیا را زهی محرم ترین شخص خدا را زهی لشگر کش جود تو قلزم زهی چوبک زن بام تو انجم زهی مستحضر سر الهی بتو مستظهر از مه تا به ماهی زهی کحلی گردون از تعظم ز خاکت کرده کحل چشم انجم به محشر آدم و ما دونه با هم همه زیر لوایت دست بر هم چو عیسی بر درت پنجاه دربانست که هارون درت موسی عمرانست امیر سابقان ادریس اعظم ز نور تو حرم را گشته محرم خلیل حق چو نامت مهر جان یافت بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت بمانده بی تو اسماعیل در سوگ که تا در راه تو قربان شود بوک بصد الحان خوش داود جان سوز زبور عشق تو خوانده شب و روز سلیمان گرچه با آن پادشاهیست ولیکن در سپاهت یک سپاهیست مسیح رنگرز زین نیل گردان بسوزن می کند نام تو بر جان همه پیغامبران در مجلس تو ولی جز حق نبوده مونس تو حجاب آدم آمد گندمی چند نه گندم نه بهشت آمد ترابند حجاب راه موسی گشت نعلین تو با نعلین بگذشتی ز کونین حجاب راه عیسی سوزنی بود ترا در هر مقامی روزنی بود تویی در شب افروز انبیا را تویی شمع حقیقی اولیا را چراغ چار طاق هشت باغی شب معراج در شب چراغی

عطار » اسرارنامه » بخش دوم » بخش ۲ - در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم درآمد یک شبی جبریل از دور براقی برق رو آورد از نور که ای مهتر ازین زندان گذر کن بدارالملک روحانی سفر کن که بسیار انبیاء و مرسلین اند بهر جانب جهانی حور عین اند همه بر ره نشسته چشم بر راه ز بهر رویت ای خورشید درگاه فکنده خویشتن حوران ز غرفه که تا زیشان مگر گیری به تحفه فتاده در ملایک بانک و غلغل که تا ز آن سوی رانی بوک دلدل همه شب اختران عالم افروز سپند چشم می سوزند تا روز تو خود دانم که چندان داری از نور که یزدانت فراغت داد از حور کنون برخیز پیش آور براقت که می دانم که چونست اشتیاقت دمی در عالم قدسی قدم زن بگیر آن حلقه را و بر حرم زن چو با حق شد زفان جانت هم راز ز راز خویش دل با خویش پرداز چگونه در قفس بلبل زند پر از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر براق برق رو زین خطه خاک براند و خطبه خواند اول بر افلاک مدرس شد عباد مخلصین را سبق داد از حقیقت مرسلین را جهانی انبیا را کار دیده ز حضرت نور دین بسیار دیده ز نور خویش را نابود دیدند چه می گویم در آتش دود دیدند ز صحن خاک در یک طرفه العین برآمد تا فضای قاب قوسین قدم بر ذروه خلد برین زد علم بر عرش رب العالمین زد شده فیروزه گردون خروشان ز بانگ طرقوی سبز پوشان بآخر هم چنان می شد علو جوی ملایک صد هزاران طرقوا گوی کشیده نزل بر مه ماهی از فرش فکنده حمل بر هم حامل العرش بهشت آراسته در بر گشاده تتق آویخته مسند نهاده فتاده غلغلی در عرش اعظم که آمد صدر و بدر هر دو عالم امیر و سید سادات آمد سپه سالار موجودات آمد چو در نه پرده نیلی سفر کرد ورای پرده غیبی گذر کرد نیامد هیچ چیزی جای گیرش که بود از هرچ پیش آمد گزیرش نکرد از هیچ جانب یک نظر او رفیقی داشت در اعلا مگر او ز حوران گرچه صحن باغ پر بود دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود چنان از پیشگه روشن شد آن نور که روح القدس بیرون ماند از دور چو روشن شد ز نور حق حوالی فغان برداشت روح القدس حالی که ای سید اگر آیم فراتر بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر تو ای روح الامین پیش جنابی که شد پیغامبران را زهره آبی چرا چندین غم شه پر گرفتی که بانک لو دنوت در گرفتی هزاران جان همی سوزد درین راه ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه نمی دانند صدیقان سر از پای غم پر می خوری آخر چنین جای اگردر قرب این حضرت خرامی بسوزی پر چه مرد این مقامی تو ای روح الامین بنشین به درگاه مشو رنجه که لی وقت مع الله تو شاگرد منی بنشین به سامان بپرس از من که احسان چیست و ایمان گذشت از نوبت قولا ثقیلا تو بر در باش اکنون جبرییلا ترا در اندرون پرده ره نیست که هر سرهنگ مرد بارگه نیست منم در نور حق پروانه کردار تویی در پر طاووسی گرفتار پناه از حق طلب از پر چه جویی سخن در سر رود از پر چه گویی هزاران جان پر اسرار حکمت فدای جان آن دریای عصمت ز روح القدس چون برتر گذشت او ز هر چش پیش آمد درگذشت او بقدر آنجا که مهتر را محل بود زحل آنجا به نسبت در وحل بود چنان نزدیک حق شد جانش از نور که از وی جبرییل افتاد از دور بصورت آنک جبریل امین بود که یک پر ز آسمانش بر زمین چنان آنجا ز مهتر دور بود او که مهتر را چو گنجشگی نمود او چو بگذشت از جهت ره گشت باریک به آخر شد به رب العزه نزدیک چه گویم من در آن حضرت که چون بود که آن دم از وجود خود برون بود در آن قربت دلش پر موج اسرار وزان دهشت زفانش رفت از کار چو گل برگ حیا خوی کرده جانش خیال وهم را پی کرده جانش ز حس بگذشت وز جان هم گذر کرد چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد همی چندان که چشمش کار می کرد دلش در چشم او دیدار می کرد چو از درگه به خلوتگه فرو رفت درآمد نور ربانی و او رفت در آن هیبت محمد مانده بی کار محمد از محمد گشت بیزار چو حق می دید کو می زد پر و بال به دلداری سلامش گفت در حال از آن حالت دمی با خویشش آورد سلامی و علیکی پیشش آورد خطاب آمد که دع نفسک درون آی به بی یسمع و بی ینطق برون آی بخواه از آرزویی هست زودت چرا بی خود شدی آخر چه بودت کنون چون سوختی بر هم بتان را شفاعت کن زمانی امتان را یتیمی وز یتیمی این بدیع است که خلق هر دو عالم را شفیع است فقیری وز فقیری این شگفت است که عرش و فرش صیت او گرفتست مرایی گر یتیمی گرچه درویش ترا ام من ترا این از همه بیش چه باکست از فقیری فقر فخرست که خال الوجه فی الدارین فقرست تو دری گر یتیمی این چه بیم است که در را بهترین وصفی یتیم است به آخر چون نسب از خود برید او به گوش جان سلام حق شنید او نشاید گفت تنها خورد این را مرا باد و عباد صالحین را کریمی بین که چون کرد این قدح نوش نکرد این خلق مسکین را فراموش خطاب آمد که ای معصوم مطلق تو حق داری و حقور را رسد حق بخواه آنچت بود درخواست کردن ز تو درخواست وز ما راست کردن چو رب العزه در اسرار آمد پیمبر نیز در گفتار آمد که یا رب امتی دارم گنه کار بفضل خود ز آتش شان نگه دار ببین زاری و دل سوزی ایشان لقای خویش کن روزی ایشان امید جمله می دانی وفا کن به لطفت جمله را حاجت روا کن همه عالم کفی خاکند ای پاک مده بر باد امید کفی خاک نگردد ملکت دریا مشوش که ریگی اندرین دریا بود خوش چه کم گردد ز بحری بی کناره که کاهی می کند در وی نظاره اگر رحمت کنی بر خلق محشر ازین دریا سر مویی شود تر بگفت این و روان شد بلبل قدس مشام جانش پر مشک از گل انس مشام انبیای برگزیده درو نرسیده تا در او رسیده سواره انبیا از ره رسیده پیاده در رکیب او دویده همه کروبیان پر برگشاده به پر خاک رهش بر سر نهاده نشسته قدسیان در دیده بانیش که تا بویی بیامد از معانیش چه پنداری که خاک پای آن صدر ندارد بر خداوند جهان قدر به خاک پای او سوگند خورد او که لا اقسم بهذا یاد کرد او دمی ای صدر دین عطار را باش شفاعت خواه او شو کار را باش ترا من چون سگ اصحاب کهفم که تا هستم برین درگاه وقفم ز آب دیده غسل توبه کردم مگر خاک کف پای تو گردم منم در فرقت آن روضه پاک که بر سر می کنم از آرزو خاک اگر روزی بدان میدان درآیم چه گویم زین خم چوگان برآیم به آهی بگسلم بند جهان را حنوطی سازم از خاک تو جان را سه حاجت خواهم از درگاه تو من که هستم سخت حاجت خواه تو من که پیش از مرگ این دل داده درویش ببیند روضه پاک تو در پیش دگر کز شاعرانم نشمری تو به چشم شاعرانم ننگری تو دگر چون جانم از تن شد پر آزاد تو در بر گیریش یا رب چنین باد دلا جان را فدای راه او کن به تقوی روی در درگاه او کن به دنیا دم ز دین پاک او زن به عقبی دست در فتراک او زن مثالی گویمت ظاهر بیندیش کسی راهست جامی پر عسل پیش اگر طفلی بدو گوید بیارام که زیر این عسل زهرست در جام چو از طفل آن سخن دارد شنیده بلاشک دست از آن دارد کشیده ترا چندین پیمبر کرده آگاه که خواهد بود کاری صعب بر راه بگفت طفل جستی راه پرهیز بگفت انبیا از راه برخیز خدایا نور دین هم راه ما کن محمد را شفاعت خواه ما کن ز کار ما مگردان خشمناکش ز ما خشنود گردان جان پاکش تحیت باد بیش از صد هزاران برو از حق وزو بر جمع یاران خصوصا چار یار پاک گوهر ابوبکر و عمر عثمان و حیدر نبی فرمود کایشانند انجم بایهم افتدیتم اهدیتم

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقاله الثالثه فی فضیلت اصحابه نخستین قدوه دار الخلافه جهان صدق و پور بوقحافه اساس دین حق بنیاد تحقیق نیابت دار شاه شرع صدیق سپهر صدق را خورشید انور چراغ اولیا صدیق ابوبکر شریعت را نخستین قره العین رفیق مصطفی و ثانی اثنین شراب شرع چون جوشی بجوشید بامنا و صدقنا بنوشید نخستین جام حکمت نوش او کرد ز دست مصطفی سر جوش او خورد نبی را در امامت پیش رفته توانگر آمده درویش رفته چو حق در گوش جان او ندا کرد هر آنچش بود با دختر فدا کرد چو درباخت آنچ بودش  زر و سیمی بساخت ازمال دنیا با گلیمی زهی بینندگی و پاک بازی ولیکن نیست صدیقی به بازی مخالف گو بیا بر خوان و بشناس ستدعون الی قوم اولی باس ز اول روز تا روز قیامت نبی در حق او کرده کرامت در اول هم دم او در هر اندوه چه در شهر و چه در غار و چه در کوه در اوسط نایب خاص نخستین پیمبر را نیابت کرده در دین در آخر در بر او خفته در خاک زهی پیر و مرید و چست وچالاک عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۲ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه سپهر دین عمر خورشید خطاب چراغ هشت جنت شمع اصحاب چه شمعی کآفتاب نامبردار طواف او کند پروانه کردار ازین پرتو که بود آن شمع دین را نمی شایست جز خلد برین را اگر او قطب دین حق نبودی کمال شرع را رونق نبودی ز بهر سر بریدن سر بداد او بدان شد تا سرآرد سر نهاد او چو آهنگ سر شمع هدی کرد به پیش طای طاها سر فدا کرد چو چشم جان او اسرار بین شد شکش برخاست مشکلها یقین شد شریعت را کمال افزود اول ز چل مردان یکی او بود اول رسولش گفت گر بودی دگر کس نبی جز من نبودی جز عمر کس خداوند جهان از نور جانش سخنها گفته بی او بر زفانش چو حق را حلقه در گوش کرد او بنامش زهر قاتل نوش کرد او از آن برخویشتن زهر آزمودی که صد تریاق فاروقیش بودی چنان شد ظلم در ایام او گم که اشکی در میان بحر قلزم جهان از عدل او آسوده گشته ستم از بیم او نابوده گشته عجم را تا قیامت درگشاده هزار و شصت وشش منبر نهاده عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۳ - فی فضیلت امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه امیر اهل دین استاد قرآن امیرالمؤمنین عثمان عفان گزین خواجه کونین بوده بدامادیش ذوالنورین بوده اگر حلم و حیا گشتی مصور ز ذوالنورین بودندی منور حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست بهر وجهی که هست از نور عثمانست نگین حلقه حلم و حیا اوست سر احرار و تاج اسخیا اوست چو دیوان الهی با هم انداخت ز قدمت شمه درعالم انداخت همه درجمع او مهمان اوییم همه اجری خور دیوان اوییم دراول عمر در قرآن حق کرد در آخر خویشتن قربان حق کرد ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز مگر زان خورد قرآن خون او باز رسیده بود پیش صبغه الله که خونش صبغه الله گشت ناگاه که کرد آن را ز پی دنیای غدار ندانم تا که بود آن را روادار نه میل دنیای غدار کردند که با مردان دین این کار کردند یکی را بر سر قرآن بکشته یکی را در نماز آسان بکشته یکی را زهر دل از بر فکنده یکی در کربلابی سر فکنده ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست دگر سر برنه و در سرکش ای دوست

عطار » اسرارنامه » بخش سوم » بخش ۴ - فی فضیلت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه سوار دین پسر عم پیمبر شجاع صدر صاحب حوض کوثر به تن رستم سوار رخش دلدل بدل غواص دریای توکل علی القطع افضل ایام او بود علی الحق حجه الاسلام او بود منادی سلونی درجهان داد بیک رمز از دو عالم صد نشان داد چنین باید نماز ار اهل رازی که تا باشد نماز تو نمازی چنان شد در نماز از نور حق جانش که از پایی برون کردند پیکانش نمازش چون چنین باشد گزیده به الحمدش چنان گردد بریده ز جودش ابر دریا پرتوی بود به چشمش عالمی پر زر جوی بود تو ای زر زرد گرد از ناامیدی تو نیز ای سیم میکن این سپیدی که چون این سرخ رو سبز ره شد سپید و زرد بر چشمش سیه شد زهی صدری که تا بنیاد دین بود دلش اسرار دان و راه بین بود ز طفلی تا که خود را پیر کردی برین دنیای دون تکبیر کردی چو دنیا آتش و تو شیر بودی از آن معنی ز دنیا سیر بودی اگرچه کم نشیند گرسنه شیر نخوردی نان دنیا یک شکم سیر از آن جستی به دنیا فقر و فاقه که دنیا بود پیشت سه طلاقه الا یا در تعصب جانت رفته گناه خلق با دیوانت رفته ز نادانی دلی پر زرق و پر مکر گرفتار علی گشتی و بوبکر گهی این یک بود نزد تو مقبول گهی آن یک شود از کار معزول گرین یک به گر آن دیگر ترا چه چو تو چون حلقه بر در ترا چه همه عمرت درین محنت نشستی ندانم تا خدا را کی پرستی ترا چند از هوا راه خدا گیر خدایت گر ازین پرسد مرا گیر یقین دانم که فردا پیش حلقه یکی گردند هفتاد و دو فرقه چه گویم جمله گر زشت ار نکویند چو نیکو بنگری جویان اویند خدایا نفس سرکش را زبون کن فضولی از دماغ ما برون کن دل ما را بخود مشغول گردان تعصب جوی را معزول گردان

عطار » اسرارنامه » بخش چهارم » بخش ۱ - المقالة الرابعه الا ای جان و دل را درد و دارو تو آن نوری که کم تمسسه نارو ز روزن های مشکاتی مشبک نشیمن کرده بر شاخی مبارک تو در مصباح تن مشکوة نوری ز نزدیکی که هستی دور دوری زجاجه بشکن و زیتت فروریز به نور کوکب دری درآویز ترا با مشرق و مغرب چه کارست که نور آسمان گردت حصار ست الا ای بلبل گویای اسرار ز صندوق جواهر بند بردار چو عیسی در سخن شیرین زفان شو صدف را بشکن و گوهر فشان شو به آواز خوش خود سر می افراز که در ابریشم و نی هست آواز خوش آوازی بلبل از تو بیش است که سرمست خوش آوازی خویش است ز شنوایی خود چندین بمخروش که بانگی بشنود ده میل خرگوش ز بینایی مدان این فر و فرهنگ که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ ز بویایی ناقص نیز کم گوی که از یک میل موشی بشنود بوی ز وهم خود مدان خود را تزاید که آب از وهم خود بنمود هدهد تو گر بیشی از آن جمله از آنی که بس گویا و بس پاکیزه دانی الا ای قطره بالا گزیده ز دریای قدم بویی شنیده ز دریا گرچه بالایی گزیدی ولیکن در کمال خود رسیدی چو از دریا سوی بالا شدی تو صدف را لؤلؤی لالا شدی تو تو ناکرده سفر گوهر نگردی چو خاکستر شدی اخگر نگردی سفر کردی ز دریا سوی عنصر سفر ناکرده قطره کی شود در نخستین قطره باران سفر کرد و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد به دریا گر گهر پنهان بماند گهر با خاک ره یکسان بماند ولی چون گوهر از دریا برآید ز زیر تشت پر زر با سرآید چو برگ تود از موضع سفر کرد ز دیبا و ز اطلس سر به در کرد سفر را گر نه این انجام بودی فلک را یک نفس آرام بودی سفر را گر چنین قدری نبودی مه نو از سفر بدر ی نبودی الا ای نیک یار تند مستیز دمی زین چارچوب طبع برخیز به پرواز جهان لامکان شو زمانی بی زمین و بی زمان شو که اندر لازمان صد سال و یک دم به پیشت هر دو یکسانند با هم دمی آنجایگه صد سال باشد ز استقبال و ماضی حال باشد ولیکن حال نبود در زمانی از آن معنی که نبود آسمانی نیابی انقضا ی دور دوران نبینی انقلاب چرخ گردان چو نور دیده باشد آسمان ها نباشد چون چنین ها آنچنان ها نه نقصان باشد آنجا نه کمالی نه ماضی و نه مستقبل نه حالی چو هست آن حضرت از هر دو جهان دور از آنست از زمان و از مکان دور بود در یک نفس مهدی و آدم نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم چو حالی این زمین کردی بدل تو یکی بینی ابد را با ازل تو چو آنجا نه چه ونه چند باشد ازل را با ابد پیوند باشد یقین دانم که هر دو جز یکی نیست محقق را درین معنی شکی نیست الا یا مهره باز حقه پرداز نقاب از لعبت معنی برانداز مشعبد وار چابک دستی یی کن شرابی درکش و بدمستی یی کن به ز خاک آینه جان پاک بزدای تهی کن حقه را و پاک بنمای ز بند پیچ بر پیچ زمانه گرفتار آمدی در کنج خانه اگر تو روی بنمایی ز پرده بسوزی هفت چرخ سال خورده تو گنجی نه سپهر ت درمیانه برآی از چار دیوار زمانه طلسم و بند نیز نجات بشکن در و دهلیز موجودات بشکن تو گنجی لیک در بند طلسمی تو جانی لیک در زندان جسمی ازین زندان دنیا رخت برگیر به کلی دل ز بند سخت برگیر میان پارگین و آز ماندی نمی دانی که از چه باز ماندی تو معذوری که آگاهی نداری که اینجا آنچ می خواهی نداری چو از حق برگ رندان می نیابی عجب نبود اگر آن می نیابی الا یا مرغ حکمت دان زمانی چه خواهی یافت زین به آشیانی به پرواز معانی باز کن پر سرای هفت در را باز کن در چو بگذشتی ز چار و نه به پرواز ز خود بگذر به حق کن چشم خود باز چرا مغرور جای دیو گشتی تو دیوانه شدی کالیو گشتی چو میدانی که می باید شدن زود نه خواهد نیز روی آمدن بود چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس بدان که اقطاع ابلیس است دنیا سرای مکر و تلبیس است دنیا سرای او بدو ده باز رفتی نظر بر پیشگاه انداز و رفتی چو نیست ابلیس را با جای تو کار تو نیز از جای او بگذر به هنجار چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی همان انگار که این گلخن ندیدی نخستین در جهان قدس بخرام وزآن پس در جهان انس نه گام چو بر استبرق خضرا نشینی تو باشی جمله و خود را نبینی چو بگذشتی ز چندان پرده و دام به یک چندی شوی هادی بر آن بام شود چشمت به خورشید جهان باز شود بر تو در دریای جان باز چو تو هادی شدی در خود نگه کن بدان خود را و قصد بارگه کن که چون خود دان شوی حق دان شوی تو از آن پس زود در پیشان شوی تو اگر هستی حجابی پیشت آرد از آن حالت دمی با خویشت آرد چو هستی تو ننماید بر او ز خود بی خود بمانی بر در او دگر ره پرده ای در پیش آید خودی در بی خودی با خویش آید چو آگه شد شود لذت پدیدار ز شادی در خروش آید دگر بار چو پروانه بر آتش می زند خویش که تا هستی او برخیزد از پیش چو برخیزد حجاب هستی او دگر ره قوت آرد مستی او گهی افتان گهی خیزان بماند گهی بی جان گهی با جان بماند گهی در لذتی گه در فنا یی گهی در فرقتی گه در بقایی بگویم این سخن سرباز با تو که گه غم چیست گاهی ناز با تو قدم را با حدوث آویزشی نیست وگر آویزش ست آمیزشی نیست کنون ای آفتاب سایه پرورد که گفتت کز کنار دایه برگرد چو تو در عالم حادث شتابی ز نور عالم ثالث چه یابی الا ای مرغ بیرون آی ازین دام دمی در مرغزار خلد بخرام چو هستی بر دل اسرار گشته ز شاخ عشق برخوردار گشته بگردان روی از دیوار آخر فرو شو در پی اسرار آخر همی هر ذره از عالم که بینی اگر تو در پی آن می نشینی چنان پیدا شود آن ذره در راه که نوری گردد از انوار درگاه شود هر ذره ای چون آفتابی پدید آید حجابی از حجابی برون می آید از استار اسرار رهی دور و نهایت ناپدیدار نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد نه هرگز غایت و پایانش یابد چنین گفته ست طاهر پاکباز ی که من چل سال ماندم در نیازی ز یک یک ذره سوی دوست راه است ولی بر چشم تو عالم سیاه است نهادت پرده و دادت بسی هیل که تا نا اهل پیدا آید از اهل تو گر اهلیتی داری درین راه ز یک یک ذره می شو تا به درگاه ز پیشان گر نظر بر تو نبودی ز سوی تو سفر بر تو نبودی ولی چون نور پیشان رهبر تست چرا این کاهلی در جوهر تست ببین آخر اگر داری حضور ی که هر دم می رسد از یار نوری ز تو گر یار گیرد یک نظر باز به دیناری نبابی هیچ زنار اگر روشن کنی آیینه دل دری بگشایدت در سینه دل دری کان در چو بر دلبر گشاید فلک را پرده داری برنشاید تو را سه چیز می باید ز کونین بدانستن عمل کردن شدن عین چو علمت از عبادت بین گردد دلت آیینه کونین گردد

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۱ - المقاله الخامسه دلا یک دم رها کن آب و گل را صلای عشق در ده اهل دل را ز نور عشق شمع جان برافروز زبور عشق از جانان درآموز چو زیر از عشق رمز راز می گوی چو بلبل بی زبان اسرار می گوی چو داود آیت سرگشتگان خوان زبور عشق بر آشفتگان خوان حدیث عشق ورد عاشقان ساز دل و جان در هوای عاشقان باز چو عود از عشق بر آتش همی سوز چو شمعی می گری و خوش همی سوز شراب عشق در جام خرد ریز وز آنجا جرعه بر جان خود ریز خرد چون مست شد نیزش مده صاف بگوشش باز نه تا کم زند لاف چوعشق آمد خرد را میل درکش بداغ عشق خود را نیل درکش خرد آبست و عشق آتش بصورت نسازد آب با آتش ضرورت خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند ولیکن عشق جز جانان نه بیند خرد گنجشک دام ناتمامیست ولیکن عشق سیمرغ معانیست خرد دیباچه دیوان راغست ولیکن عشق دری شب چراغ است خرد نقد سرای کایناتست ولیکن عشق اکسیر حیاتست خرد زاهد نمای هر حوالیست ولیکن عشق شنگی لا ابالیست خرد بر دل دلی پر انتظارست ولیکن عشق در پیشان کار است خرد را خرقه تکلیف پوشند ولیکن عشق را تشریف پوشند خرد راه سخن آموز خواهد ولی عشق آه جان افروز خواهد خرد جان پرور جان ساز آمد ولی عشق آتش جان باز آمد خرد طفل است و عشق استاد کار است از این تا آن تفاوت بی شمار است دو آیینه است عشق و دل مقابل که هر دو روی در روی اند از اول میان هر دو یک پرده ست در پیش ولیکن نیست بی پرده یکی بیش ببین صورت در آبی بی کدورت که یک چیزست با هم آب و صورت ز دل تا عشق راهی نیست دشوار میان عشق و دل موییست مقدار جهان عشق دریاییست بی بن وگر موییست بر روید ز ناخن چو آید لشگر عشق از کمین گاه نماند عقل را از هیچ سو راه گریزان گردد از هر سوی ناکام چو عشق از در درآید عقل از بام کسی کز عشق در دریای ژرفست بداند کین چه کاری بس شگرفست فتوح راه عاشق دار بازیست تو پنداری مگر کین عشق بازیست عجایب جوهریست این عالم عشق که می گوید عرض باشد غم عشق که دیدست این عرض هرگز به کونین کزو یک عقل لایبقی زمانین جهان پر شحنه سلطان عشق است ز ماهی تا به ماه ایوان عشق است نشاید عشق را هر ناتوانی بباید کاملی و کاردانی شگرفی باید و پاکیزه بازی که آید از هر اندوهیش نازی درین دریای خون غرقه گشته جهان بی دوست بر وی حلقه گشته هزاران جام در زهر اوفتاده در آشامیده و ابرو گشاده هزاران تیر محکم خورده بر دل چو آهو می دود دو پای در گل نه او را زهره فریاد کردن نه ازجانان مجال یاد کردن اگر از وصل او یابد نشانی به هجران در گریزد هر زمانی که دارد تاب قرب وصل جانان چه سنجد شبنمی در پیش طوفان در آن دریا چنین قطره چه سنجد بر آن خورشید یک ذره چه سنجد بسی جانها در این یغما ببردند بکلی جان ما از ما ببردند به زیر پرده جانها آب کردند تن اندر خاک و خون پرتاب کردند به تنها راه بر جانها گرفتند به جانها ترک دورانها گرفتند جهانی گنج در چاهی نهادند جهانی کوه بر کاهی نهادند زمین و آسمان را در گشادند در ایثار جانها بر گشادند زمین و آسمان محسوس کردند جهان جاودان مدروس کردند ز تن راهی به دل بردند ناگاه ز دل راهی بجان آنگه به درگاه اساس چیزها بر هم نهادند وز آن پس نام آن عالم نهادند چو شد پرداخته چیزی گزیدند که آنرا عشق گفتند و شنیدند ترا این عشق آسان می نماید که بر قدر تو چندان می نماید علاج عشق اشک و صبر باید گل ارچه تازه باشد ابر باید خوشی عاشقان از اشک و صبرست همه سرسبزی بستان ز ابرست اگر عاشق نماندی در جدایی نبودی عشق را هرگز روایی اگر معشوق آسان دست دادی کجا این لذت پیوست دادی اگر در عشق نبود انتظاری نماند رونق معشوق باری دمی در انتظار همدم دل بسی خوشتر بود از ملک حاصل جوی اندوه عشق یار محرم بسی خوشتر ز شادی دو عالم دو عالم سایه خورشید عشق است دو گیتی حضرت جاوید عشق است نگردد ذره در هر دو عالم که تا نبود کمال عشق محرم به دست حکمت خود حق تعالی نهاد از بهر هر چیزی کمالی نبات و معدن و حیوان و افلاک میان باد و آب و آتش خاک همه در عشق می گردند از حال چه در وقت و چه در ماه و چه در سال کمال عشق حیوان خورد و شهوت کمال عشق انسان جاه و قوت کمال چرخ از رفتن به فرمان کمال چار گوهر چار ارکان کمال هر یک اقطاعیست در خور کزان اقطاع ننهد پای بر در کمال ذره ذره ذکر و تسبیح که عارف بشنود یک یک بتصریح کمال عارفان در نیستی هست کمال عاشقان در نیستی مست کمال انبیا جایی که جا نیست که گر کس داند آن جز حق روا نیست کمال قدسیان در قربت عشق کمال عشق هم در رتبت عشق ز اول تا به آخر پیچ بر پیچ کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ کمالی گر نباشد پس چه دانند ز بی شوقی همه حیران بمانند طلب جستن کمال آمد درین راه دل دانا بود زین راز آگاه زسر تا بن چو زنجیریست یکسر رهی نزدیک دان زان یک به دیگر سر زنجیر در دست خداوند تعجب کن ببین کین چند در چند ز اعلا سوی اسفل می رود کار زهی قدرت زهی صنع جهاندار فرود آید چنانکش کار کارست بگرداند چنانکش اختیارست بلاشک اختیار اوست اعظم که نبود علتی در ما تقدم خداوندی که هرچیزی که او کرد ترا گر نیست نیکو او نکو کرد همه آفاق در عشق اند پویان درین وادی کمال عشق جویان چو کس را نیست در دل شوق آن عشق کجا یابند هرگز ذوق آن عشق فلک در عشق دل چون تیر دارد وز آن دیوانگی زنجیر دارد ملایک بسته زنجیری در افلاک از آن زنجیر می گردند بر خاک فرو می آید از حضرت خطابی فلک را می نماید انقلابی چو دیگر ناید از حضرت خطابش نه او ماند نه دور و انقلابش الا ای صوفی پیروزه خرقه به گردش خوش همی گردی به حلقه زهی حالت نگر از عشق پیوست که تا روز قیامت گردشت هست کمال عشق را شایسته تو شدن زین بند نتوانسته تو چو ما این بند مشکل برگشاییم بر قاضی به ادرگاه تو آییم به قوال افکنیم این خرقه خویش نگین گردیم اندر حلقهء خویش ورای بحر تو غواص گردیم تو عامی باشی و ما خاص گردیم وز آنجا هم به سوی فوق تازیم گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم در آن دریا به غواصی درآییم وز آن شادی بر قاضی درآییم همی آییم دم دم همچو اکنون بهر پرده چو مار از پوست بیرون ترا گر فسحتی باید ز عقبی تفکر کن دمی در سر دنیا نه در دنیا در اول خون بدی تو در آخر بین که زینجا چون شدی تو گهی آب و گهی خون و گهی شیر گهی کودک گهی برنا گهی پیر گهی سلطان دین گه پیر خمار گهی مردار می گه پیر اسرار هزاران پرده در دنیا گذشتی که تا از صورت و معنی بگشتی درآن وادی که آنرا عشق نامست مثالت پرده دنیا تمامست که داند کین چه اسرار نهانست سخن نیست این که نور عقل جانست اگر چشم دلت گردد بدین باز برون گیرد ز یک یک ذره صد راز همه ذرات عالم را درین کوی نه بیند یک نفس جز در روش روی همه در گردش اند و در روش هست تو بی چشمی و در تو این روش هست الا ای بی خبر از عشق بازی تو پنداری که هست این عشق بازی ترا چون نیست نقدی درخور دوست که آن را رونقی باشد بر دوست ازو می خواه تا دریا بباشی هم اندر خویش نابینا بباشی دلت در عشق بحری کن پر اسرار همه قعرش جواهر موجش انوار که تا چون رفتی آن بحر معانی براه آورد بر راهش فشانی چنین دریا کن آن ره را نثاری که تا نبود در این راهت غباری اگر جانت نثار راه او شد دو عالم در نثار تو فرو شد

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل رکویی زی نظام آورد آن پیر که پر زر کن مکن زنهار تقصیر نظامش گفت این رکوه بزرگست که در من می فتد گویی که گرگست ندارد گفت سودت پر زرش کن مکن نیمه ولیکن تا سرش کن گشادند آن دم از درجی یکی در که تا در رکوه کردند اندکی زر نه آن رکوه تهی بستد نه شد دور سته در دست او درمانده دستور به ده بار دگر زر کرد بیشش چو رکوه پر نبد می بود پیشش به آخر رکوه پر زر کرد او را ز پیش خود فراتر کرد او را چو صوفی زر ستد در حالت افتاد به نزدیک نظام آمد باستاد نثارش کرد بر سر رکوه زر چو شد رکوه تهی افکند بر در بدو گفتا نشستم روزگاری که تا فرق ترا آرم نثاری چو اندر خورد تو چیزی ندیدم ز تو بر تو فشاندم وارهیدم ز تو زر هم برای تو پذیرم ز تو گیرم زر و بر تو نگیرم عزیزا چون تو نقد آن نداری که سلطان را نثاری درخور آری ز حق می خواه جانت را معانی که تا هرچت دهد بر وی فشانی چه دولت بیش از آن دانی گدا را که جانی برفشاند پادشا را منم در عشق سرگردان بمانده ز خود بی خود شده حیران بمانده میان خواب و بیداریم حالیست که جانم را در آن حد کمالیست اگر آن دم نبودی حاصل من تهی کردی از آن دم دم دل من دلم را از جهان لذت جز آن نیست چه می گویم که آن دم از جهان نیست کسی کاو نیست عاشق آدمی نیست که او را با چنان همدم دمی نیست اگر در اصل کار آن دم نبودی وجود آدم و عالم نبودی دمی کآن از سر عشق است جان را بدان دم زندگی دانم جهان را زهی عطار در اسرار راندن مسلم شد ترا گوهر فشاندن عنان را باز کش از راه اسرار که ره دورست و مرکب نیست رهوار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۱ - المقاله السادسه تو دریا بین اگر چشم تو بیناست که عالم نیست عالم کفک دریاست خیالست این همه عالم بیندیش مبین آخر خیالی را از این پیش تو یا دیوانه یا آشفته باشی که چندین در خیالی خفته باشی تو چو مردان بازی خیالی شده بالغ چو طفلی در جوالی پری در شیشه دین کار طفل است که بالغ بی خیال علو و سفل است هلا بشنو ز اوج عرش اسرار که نیست ای خواجه اندر دار دیار هر آن حرفی که دیدی هیچ آمد ولی در چشم تو پر پیچ آمد همین حرفی که آن پیچی ندارد الف بود و الف هیچی ندارد چه خوانی ابجد این کار چندین که ابجد راست الف حرف نخستین الف هیچی ز اول آخرش لا ز ابجد تا ضظغلا لا و سودا اگر صد راه گیری ابجد از سر میان هیچ و لایی مانده بر در تو می گویی که مرد مرد رستم برو کز رخش آید کار رستم عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن عزیزی بادیانت که تا حق عرضه دادست این امانت زمین و آسمان زان در رمیدست که بار عهده آن سخت دیدست تو تنها آمدی تا آن کشی تو از آن ترسم که خط در جان کشی تو اگر اینست امانت ای همه ننگ بسی این به کشد ازتو خری لنگ اگر بی سر شوی این سر بدانی وگرنه گربه از چند خوانی

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بشب حلاج را دیدند در خواب بریده سر بکف با جام جلاب بدو گفتند چونی سر بریده بگو تا چیست این جام گزیده چنین گفت او که سلطان نکونام بدست سر بریده می دهد جام کسی این جام معنی می کند نوش که کردست او سر خود را فراموش نخستین جسم خود در اسم درباز پس آنگه جان زبعد اسم درباز چنان در اسم او کن جسم پنهان که می گردد الف در بسم پنهان چو جسمت رفت جان را کن مصفا برآی ازجان و گم شو در مسما یکی دریاست زو علم گرفته همه موجش دل آدم گرفته کجا این موج دریا می نشیند که دریا چیست در ما می نشیند مرا باید که جان و تن بماند وگر هر دو بماند من نماند من و تو یک من زهرست در کار که ز آن یک جو شده کوهی نگوسار عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به ناموسی قوی می رفت آن شاه یکی را دید خوش بنشسته در راه بدو گفت ای نشسته بر زمین خوش تو می خواهی که من باشی چنین خوش چنان گفتا که من روشن نباشم من آن خواهم که اصلا من نباشم هر آن گاهی که در تو من نماند دوی در راه جان و تن نماند اگر جان و تنت روشن شود زود تنت جان گردد و جان تن شود زود چو پشت آینه است آن تیرگی تن ولی جان روی آینه ست روشن چو بزدایند پشت آینه پاک شود هر دو یکی چه پاک و چه خاک چو فردا روی ها بعضی سیاه است نه بعضی روی ها مانند ماه است چو پشت آینه چون روی گردد یکی باشد اگر صد سوی گردد کسی هرگز نگفت از دور آدم مثال حشر تن به زین به عالم ز حشرت نکته روشن بگویم تو بشنو تا منت بی من بگویم همه جسم تو هم امروز معنا ست که جسم اینجا نماند زانکه دنیا ست ولی چون جسم بند جان گشاید همه جسم تو اینجا جان نماید همین جسمت بود اما منور وگر بی طاعتی از جسم مگذر شود معنی باطن جمله ظاهر بلاشک این بود تبلی السرایر محمد را چو جان تن بود و تن جان سوی معراج شد با این و با آن اگر گویی که تن دیدم که خاک ست تن خاکی چگونه جان پاک ست جوابت گویم اندر گور بنگر تو خود کوری که گفت ای کور بنگر به چشمت گور خشت و خاک دره ست به چشم دیگری روضه ست و حفره ست کسی کاو روضه داند دید خاکی چرا تن را نخواند جان پاکی ولی تا در زمان و در مکانی نیاری دید هرگز تن به جانی

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل بپرسید از علی مردی دل افروز که باشد در بهشت ای شیر حق روز نباشد گفت روز خرم آنجا از آن معنی که شب نبود هم آنجا نه شمسی باشد و نه زمهریری نه مظلم بینی آنجا نه منیری همین اجسام کاینجا باشد امروز همین اجسام باشد عالم افروز چو پشت آینه ست اجسام اینجا شود چون روی آیینه مصفا عمر اینجا عمر آنجا سراجست بلال ابنوسین همچو عاجست چو مغز پای بوبکر و عمر را توان دیدن چنان کاینجا قمر را چو سیبی راکه اندر خلد بشکافت توانی در میانش حور عین یافت چه باشد گر تن تو نور باشد همه ذرات عالم حور باشد چو در چشم آیدت چون ماه نوری چرا ناید در آن هر ذره حوری نه سید گفت کین دم شد پدیدار بهشت و دوزخم زین پاره دیوار چو خورد اندر نماز انگور جنت چرا دایم ندید او حور جنت نه سید گفت خلد و نار کونین بتو نزدیک تر از بند نعلین بهشتی دان تو از قول پیمبر ز حد حجره او تا به منبر چو او را دیدهء جبریل بین بود بهشتش لاجرم اندر زمین بود وضو اینجا وضو آنجایگه نور جماد اینجا جماد آن جایگه حور چو تو بیننده گور و زمینی زمین جز روضه و حفره نبینی ببینی گر ترا آن چشم باز است که پیغامبر بگور اندر نماز است ترا این آب خوش خوش می نماید پری را آبت آتش می نماید چگونه شرح جسم و جان دهم من که جان و جسم را یکسان نهم من زنی کامروز پیر و ناتوانست چو آنجا رفت بکر است و جوانست نیارد مرد ریش آنجا بره برد که نتوان باد ریش آنجایگه برد کسی کاینجا بود در کین و در زور کنندش حشر اندر صورت مور عوان آنجا سگی خیزد چو آذر سگ و بلعام در صورت برابر یک آیینه ست جسم و جان درویش به حکمت می نماید از دو رویش اگر زین سو نماید جسم باشد وز آن سو جان پاکش اسم باشد عزیزا تو چه دانی خویشتن را طلسمی بوالعجب دان جان و تن را بهشت از نور تو زینت پذیرد که بی اعمال تو زینت نگیرد

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ برگزیده که جنت این زمان هست آفریده ولی آنگه شود جنت تمامت که در جنت شوند اهل قیامت اگر پیدا شود حوری بدنیا شوند این خلق بیهش تا بعقبی نداری تاب آن امروز اینجا که بینی حور روح افروز اینجا زهی قوت که اندر جانت باشد که فردا تاب صد چندانت باشد تویی آن نقطه افتاده فارغ که اندر خلد خواهی گشت بالغ بلوغ اینجاست در عقبی طهورش دلت اینجاست در فردوس نورش در و دیوار جنت از حیاتست زمین و آسمان او نجاتست درختش صدق و اخلاص است و تقوی همه بار درخت اسرار معنی درخت طیبه آنجا بروید که دست و پا سخن آنجا بگوید نه سید گفت کاینجا نیک بختی به یک نیکی نشاند آنجا درختی نه آنجا اقربا ماند نه اسباب که فرزند عمل باشند انساب بسا مردا که او اب الصلاتست بسا زن کان زمان اخت الزکاتست نه در دل بگذرد کان خود چه سانست نه در جان آیدت کین از جهانست همه عالم ز حوران می زند جوش چو ناخن زنده اند ایشان و خاموش در و دیوار ایشانند جمله ولی در پرده پنهانند جمله زمینها و آسمانها پر فرشته ست تو کی بینی که چشم تو سرشته ست هر آنگه کز سرشت آیی برون تو ببینی هر دو عالم را کنون تو شود معنی هر چیزی ترا فاش چه می گویم یکی می دانیی کاش حیات لعب و لهوست اینچ دیدی حیوه طیبه نامی شنیدی حیات ای دوست تو بر تو فتادست بهر تویی درون نوعی نهادست الست آنگه که بشنودی که بودی نبودی بود بودن کان شنودی حیاتی داشتی آنگه کنون هم ببین کین دو حیاتت هست چون هم ترا چون از یکی گفتن خبر نیست وزان نوع حیاتت هیچ اثر نیست چو از نطق و حیاتت بی نشانی حیوه و نطق ذره چون بدانی میامرزاد یزدانش بعقبی که گوید فلسفه ست این گونه معنی ز جامی دیگرست این گونه اسرار ندارد فلسفی با این سخن کار محقق این بچشم تیز بیند دو عالم را بکل یک چیز بیند همه عالم ببیند بند بوده کند آن بند بوده جمله سوده دهد بر باد تا پیچش نماند چو هیچی باشد او هیچش نماند کسی کین دید و چشمش این صفا یافت بنور صدر عالم مصطفی یافت ز کونین ارشوی پاک و مجرد نیاید راست بی نور محمد اگر راه محمد را چو خاکی دو عالم خاک تو گردد ز پاکی ز قول فلسفی گو دور می باش ز عقل و زیرکی مهجور می باش بعقل ار نقش این اسرار بندی میان گبرکان زنار بندی ورای عقل چندان طول بیش است که بعد وهم را در غور بیش است چو جز در زیرکی نبود ترا دست ز کوزه آن تراود کاندرو هست بگویم اعتقاد خویش با تو اگرچه کی شود این بیش باتو همان مذهب که مشتی پیرزن داشت مرا آن مذهبست اینک سخن راست بسی بشناس و چون من کرد عاجز علی الحق این بود دین عجایز بکل آن پیرزن دادست اقرار ترا در ره بهر جزویست انکار چو تو بی علت چون و چرایی اگر آیی تو بی علت نیایی

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل سیوالی کرد زین شیوه یکی خام از آن سلطان بر حق پیر بسطام که از بهر چرا عالم چنین است که آن یک آسمان این یک زمین است چو آن پیوسته در جنبش فتادست چرا این ساکن اینجا ایستادست چرا این هفت گردد بر هم اینجا چرا جاییست خاص این عالم اینجا جوابش داد آن سلطان مطلق که بشنو این جواب از ما علی الحق سخن بشنو نه دل تاب و نه سر پیچ برای این که می بینی دگر هیچ چو ما در اصل کل علت نگوییم بلی در فرع هم علت نجوییم چو عقل فلسفی در علت افتاد ز دین مصطفا بی دولت افتاد نه اشکالست در دین و نه علت بجز تسلیم نیست این دین و ملت ورای عقل ما را بارگاهیست ولیکن فلسفی یک چشم راهیست همی هر کو چرا گفت او خطا گفت بگو تا خود چرا باید چرا گفت چرا و چون نبات و خاک وهمست کسی دریابد این کو پاک فهمست عزیزا سر جان و تن شنیدی ز مغز هر سخن روغن کشیدی تن و جان را منور کن باسرار وگرنه جان و تن گردد گرفتار چو می بینی بهم یاری هر دو بهم باشد گرفتاری هر دو مثال جان و تن خواهی ز من خواه مثال کور و مفلوج است در راه عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل یکی مفلوج بودست و یکی کور از آن هر دو یکی مفلس دگر عور نمی یارست شد مفلوج بی پای نه ره می برد کور مانده بر جای مگر مفلوج شد بر گردن کور که این یک چشم داشت و آن دگر زور بدزدی برگرفتند این دو تن راه بشب در دزدیی کردند ناگاه چو شد آن دزدی ایشان پدیدار شدند آن هر دو تن آخر گرفتار از آن مفلوج بر کندند دیده شد آن کور سبک پی پی بریده چو کار ایشان بهم بر می نهادند در آن دام بلا با هم فتادند چو جان روی و تن روی دورویند اگر اندر عذابند از دو سویند چو محجوبند ایشان در عذابند میان آتش سوزان خرابند عذاب عاشقان نوعی دگردان وز آن بسیار کس را بی خبر دان عذاب جان عاشق از جمالیست که جان را طاقت آن چون محالیست اگر فانی شود زان رسته گردد بقایی در فنا پیوسته گردد مثالی گفت این را پیر اصحاب که دریایی نهی بر پشته آب مثالی نیز پروانه ست و آتش که نارد تاب آتش جان دهد خوش ز نور آن همه عالم بیفتد بریزد کوه و موسی هم بیفتد اگر تو خو کنی بی تو در آن نور بدان نزدیک باشی و از آن دور چنان کان طفل را غواص دانا بصد لطفش فرود آرد بدریا که تا آن طفل با دریا کند خوی مگر داند شد از دریا گهر جوی چو پیدا شد جمال یوسف از دور جهان چون مصر جامع گشت از نور زنان مصر چون رویش بدیدند بیک ره دستها بر هم بریدند ز بیهوشی چنان گشتند دل سوز که نامد یادشان از قوت چل روز زلیخا گم نشد درکار او زود که او خو کرده دیدار اوبود ببین آخر که آن پروانه خوش چگونه می زند خود را بر آتش چو از شمعی رسد پروانه را نور درآید پرزنان پروانه از دور ز عشق آتشین پروا نماند بسوزد بالش و پروا نماند اگرچه چون بسوزد سود بیند ولیکن هم ز آتش دود بیند درین دیوان سرای ناموافق چو پروانه نبینی هیچ عاشق چنان درجان او شوقیست از دوست که نه از مغز اندیشد نه از پوست چو لختی پر زند در کوی معشوق بسوزد در فروغ روی معشوق خدایا زین حدیثم ذوق دادی چو پروانه دلم را شوق دادی چو من دریای شوق تو کنم نوش ز شوق تو چو دریا می زنم جوش ز شوقت آمدم در عالم خاک ز شوقت می روم با عالم پاک ز شوقت در کفن خفتم بنازم ز شوقت در قیامت سر فرازم اگر هر ذره من گوش گردد ز شوق نام تو مدهوش گردد اگر هر موی من گردد زبانی نیابد جز ز نام تو نشانی گر از هر جزو من چشمی شود باز نبیند جز ترا در پرده راز گر از من ذره ماند و گر هیچ ترا خواند ترا داند دگر هیچ

عطار » اسرارنامه » بخش ششم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل چو مرد آن پیرمرد پیر اصحاب مگر آن شب مریدش دید در خواب بپرسیدش که هین چون بود حالت که می کردند ز من ربک سؤالت چنین گفت او که دیدم آن دو تن را خدایم را سپردم خویشتن را مرا گفتند ای خوش برده خوابت خدایت کیست و چیست اینجا جوابت سخن گوی جهان در هیچ بابی نشد وا خانه از بهر جوابی چنین گفتم که من از تنگنایی بدل کردم سرایی نه خدایی شوید از من بحق چون از کمان تیر بحق گویید می گوید فلان پیر ترا چندان که ریک و برگ و مویست بهر یکصد هزار اسرار جویست تو با این جمله پاکان دل افزای فراموشم نکردی در چنین جای مرا کاندر دو عالم جز تو کس نیست فراموشت کنم اینم هوس نیست عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه حقیقت چیست پیش اندیش بودن ز خود بگذشتن و با خویش بودن اگر جانت برون آید ز صورت ببینی هرچ می دانی ضرورت حجاب تو نیاید هر دو عالم ببینی هر دو عالم را به یک دم از این صورت اگر بیرون شوی تو مه و خورشید محجوبون شوی تو چو جانت را مقام نور دادند سر چشم تو سوی حور دادند مشو مغرور حور و خلد هرگز که بی حق نور ندهد خلد هرگز عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سرای خود به غارت داد شاهی درافتادند غارت را سپاهی غلامی پیش شاه ایستاد بر پای در آن غارت نمی جنبید از جای یکی گفتش که غارت کن زمانی که گر سودی بود نبود زیانی بخندید او که این بر من حرامست که روی شاه سود من تمامست مرا در روی شه کردن نگاهی بسی خوش تر که از مه تا به ماهی دل شه گشت خرم زان یگانه جواهر خواست حالی از خزانه بسی جوهر به اعزاز و نکو داشت بدست خویشتن در پیش او داشت که برگیر آنچ می خواهی ترا باد که کردی ای گرامی جان من شاد غلامش دست خود بگشاد از هم سرانگشت شه بگرفت محکم که ما را کار با این اوفتادست چه جوهر چه خزانه جمله بادست چو تو هستی مرا دیگر همه هست همه دستم دهد چون تو دهی دست همی هرگز مباد آن روز را نور که من از تو بدون تو شوم دور چو جانان آمد از جان کم نیاید همه این جوی تو کان کم نیاید دو گیتی را نجوید هر که مردست یکی را جوید او کین هر دو گردست چو هر لذت که در هر دو جهان هست ترا در حضرت او بیش از آن هست چرا پس ترک دو جهان می نگیری چو مشتاقان پی آن می نگیری یکی را خواه تا در ره نمانی فلک رو باش تا در چه نمانی شواغل دور کن مشغول او شو چو خود را گم کنی در حق فروشو اگر از دیده خود دور افتی همی در عالم پرنور افتی بهشت آدم به دو گندم بدادست تو هم بفروش اگر کارت فتادست نه سید گفت بعضی را به تدبیر سوی جنت کشند آنگه به زنجیر اگر جان را بخواهد بود دیدار چه باشی هشت جنت را خریدار

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل اسیری را به صد درد و ندامت به دوزخ می برند اندر قیامت زند انگشت و دیده برکند زود به خواری دیده بر خاک افکند زود چنین گوید که از دیده چه مقصود نخواهم دیده بی دیدار معبود اگر دیدار معبودم نباشد ز دیده هیچ مقصودم نباشد چو مقصودم نخواهد گشت حاصل نه دیده خواهم و نه جان و نه دل حجابت گر از آن حضرت بهشت است ندارم زهره تا گویم که زشت است بهشتی را بخود گر باز خوانی نیندیشی که از حق بازمانی چه می گویم کسی کز ماهرویی شود از ناتوانی همچو مویی به یک جو زر کند صدگونه کردار بهشتی چون بنستاند زهی کار ولیکن این سخن با مرد راه است نه با دیوانه و دیوان سیاه است عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنیدم من که شبلی با گروهی همی شد در بیابان تا به کوهی به ره در کاسه ای سر دید پر باد که از باد وزان می کرد فریاد گرفت آن کاسه سرگشته گشته بر او دید ای عجب خطی نبشته که بنگر کاین سر مردی ست پر غم که او دنیا زیان کرد آخرت هم چو شبلی آن خط آشفته برخواند بزد یک نعره و آشفته درماند به یاران گفت این سر در چنین راه سر مردی ست از مردان درگاه که هر کاو در نبازد هر دو عالم نگردد در حریم وصل محرم تو هم گر هر دو عالم ترک گویی چنان کان مرد از مردان اویی بپیمایی به سختی چند فرسنگ که تا یک جو زر آید بوک در چنگ به راه حق چنین تا شب بخفتی به راه راستی گامی نرفتی تو بی صد رنج یک جو زر نیابی سوی حق رنج نابرده شتابی چو می گیرد عسس روز سپیدت شب تاریک چون باشد امیدت تو می گویی که جز حق می نخواهم بهشت و حور الحق می نخواهم تو آبی گنده ای در ژنده ای تنگ نمی باید بهشتت ای همه ننگ ز شیری زهره تو می شود آب در آن هیبت چگونه آوری تاب به یک دردی درآید عقل از پای چگونه ماند آنجا عقل بر جای عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل یکی پشه شکایت کرد از باد به نزدیک سلیمان شد به فریاد که ناگه باد تندم در زمانی بیندازد جهانی تا جهانی به عدلت باز خر این نیم جان را وگرنه بر تو بفروشم جهان را سلیمان پشه را نزدیک بنشاند پس آنگه باد را نزدیک خود خواند چو آمد باد از دوری به تعجیل گریزان شد ازو پشه بصد میل سلیمان گفت نیست از باد بیداد ولیکن پشه می نتواند استاد چو بادی می رسد او می گریزد چگونه پشه با صرصر ستیزد اگر امروز دادی نیم خرما برستی هم ز دوزخ هم ز گرما وگر یکبار آوردی شهادت حلالت شد بهشت با سعادت وگر چیزی ورای این دو جویی شبت خوش باد بیهوده چه گویی طلب مردود آمد راه مسدود چو مقصودی نمی بینم چه مقصود وگر تو گرم رو مردی درین کار برو تا پینه بر کفشت زند یار اگر صد قرن می گردی چو گویی نمی دانم که خواهی یافت بویی به پنداری ببردی روزگارت تو این را کیستی با این چه کارت

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن جوانمرد پگه خیز که پیش از صبحدم در طاعت آویز به هر طاعت که فرمودند پای آر نماز چاشت آنگاهی بجای آر چو این کردی ز فرمان بیش کردی نکو کردی تو آن خویش کردی کنون گر در رسد بازیت از راه نشیند بر سر دست تو ناگاه تو پایش گیر کاینجا جمله سودست وگرنه باز گیر تو که بودست اگر آویزشی داری به مویی نیابی بوی او از هیچ سویی مگر پالوده گردی روزگاری که تا بویی بیابی از کناری ز تو تا هست مویی مانده بر جای بدان یک موی مانی بند بر پای جنب را بر تن ار خشک است یک موی هنوزش نانمازی دان به صد روی چو مویی تا به کوهی در حساب است چه مویی و چه کوهی چون حجاب است تو تا یکبارگی جان درنبازی جنب دانم ترا و نانمازی مکاتب را اگر یک جو بماندست بدان جو جاودان در گو بماندست تویی تو ترا نامحرم آمد تو بی تو شو که آدم آن دم آمد اگر آیینه تو همدم تست چو از دم تیره شد نامحرم تست دو همدم را که با همشان حساب است اگر مویی میان باشد حجاب است چو بنشیند به خلوت یار با یار نفس نامحرم افتد همچو اغیار ندانی کرد هرگز خلوت آغاز مگر از هر چه داری خو کنی باز نه زان شیر مردان سر راه که گردد جان تو زین راز آگاه علی الجمله یقین بشناس مطلق که از حق نیست برخوردار جز حق بگو تا در خور حق یار که بود چو جز حق نیست برخوردار که بود چو در دریای قدرت قطره تو چو با خورشید حضرت ذره تو چگونه وصل او داری تو امید چگونه بر توانی شد به خورشید تو می خواهی بزاری و بزوری که آید پیل در سوراخ موری برو بنشین که جان از دست برخاست درآمد هوشیار و مست برخاست اگر جان است دایم غرقه اوست وگر عقل او برون از حلقه اوست هزاران ذره سرگردان بماندست ولی خورشید در ایوان بماندست درین دریا هزاران قطره پنهانست ولی گوهر درون قعر پنهانست بسی در وصف او تصنیف کردند بسی با یکدگر تعریف کردند هزاران قرن می کردند فکرت بآخر با سرآمد عجز و حیرت زهی دریای پر در الهی که ننشیند برو گرد تباهی سخن ها می رود چون آب زر پاک ولیکن دیده داری تو پر خاک دلت با نفس شهوت خوی کرده کجا بیند معانی زیر پرده چو تو عالم ندانی جز خیالی کجا یابی ازین معنی کمالی ترا با این چه کار ای خفته باری ندارد مشک با کناس کاری

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل یکی کناس بیرون جست از کار مگر ره داشت بر دکان عطار چو بوی مشک از دکان برون شد همی کناس آنجا سرنگون شد دماغ بوی خوش او را کجا بود تو گفتی گشت جان از وی جدا زود برون آمد ز دکان مرد عطار گلاب و عود پیش آورد بسیار چو رویش از گلاب و عود تر شد بسی کناس از آن بیهوش تر شد یکی کناس دیگر چون بدیدش نجاست پیش بینی آوریدش مشامش از نجاست چون خبر یافت دو چشمش باز شد جانی دگر یافت کسی با گند بدعت آرمیده نسیم مشگ سنت ناشنیده اگر روحی رسد سوی دماغش درون دل فرو میرد چراغش کسی در مبرز این نفس ناساز که گاهی پر کند گاهی تهی باز اگر بویی رسد او را ز اسرار همی در پای افتد سر نگوسار نکو ناید شتر را بوس دادن مگس را طعمه طاووس دادن چو آبی در چله سی سال پیوست ترا سی پاره این سر دهد دست تو از خود راه گم کردی درین راه نه بر هیچی ونه از هیچ آگاه کسانی در چنین ره باز ماندند که از دریای دل در می فشاندند چو چوگان سرنگون مردان میدان کسی این گوی نابرده به پایان همه در پرده حیرت بماندند به زیر قبه غیرت بماندند برون نامد درین دوران به غایت کسی در پختگی این ولایت فریدونان ز ره مرکب براندند بجز گاوان در این اولا نماندند چو یک دل نیست اندر خانقاهی عوام الناس را نبود گناهی دری در قعر دریای دل تست که آن در از دو عالم حاصل تست دل تو موضع تجرید آمد سرای خلوت و توحید آمد دل تو منظر اعلاست حق را ولکین سخت نابینا ست حق را نظرگاه شبان روزی دل تست ولی روی دل تو در گل تست چو روی دل کنی از سوی گل دور برین پستی بگیرد روی دل نور غلام آن دلم کز دل خبر یافت دمی از نفس شوم خویش سرتافت عزیزانی که مرد کار بودند دمی از نفس خود بیزار بودند به کام نفس خود گامی نرفتند نخوردند و به آرامی نخفتند نه نان دادند نفس مشتهی را نه بر خوردند یک نان تهی را ولی هر کاو هوای دل گسل کرد نیارد لقمه ای بی خون دل خورد

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل عزیزی بد که تا شد شصت ساله هوای گوشت بودش یک نواله اگرچه دست می دادش ولیکن نبود از نفس نامعلوم ایمن مگر روزی شنود از دور بویی روان شد نفس را از دیده جویی که چون شد شصت سال از بهر الله ازین بریان مرا یک لقمه خواه دلش بر نفس خود می سوخت برخاست که تا بوکش تواند لقمه خواست روان شد بر پی آن بوی بسیار ز زندان بوی می آمد پدیدار بزد در تا در زندان گشادند یکی را داغ بر ران می نهادند ز داغش بوی بریان می برآمد وزان غم نفس را جان می برآمد چو پیر آن دید بی خود گشت در حال چو مرغی می زد اندر ره پر و بال زبان بگشاد کای نفس زبون گیر اگر بریانت می باید کنون گیر ز دوری بوی بریانی شنیدی چو بریانی بدیدی در رمیدی عزیزان را چنین بریان دهد دست تو پنداری که این آسان دهد دست ترا چون نیست روزی چند سوزی که نتوان شد برون از پیش روزی برو دل گرم کن در سوز عقبی که تا در سایه مانی روز عقبی ترا دل هست لیکن هست معزول ولی در آرزوی نفس مشغول مثال رهبران این جزیره مثال آن بز است و آن حظیره که تا آن بز قدم بیرون نهادست بسی سر در طغار خون نهادست پی خود گیر خیز ای خیره سرکش گلیم خود ز آب تیره برکش بزن گردن کزین نبود دریغی نهاد کافر خود را به تیغی ازین کافر مسلمانی نیاید که از رهزن نگه بانی نیاید نه هرگز از فضولی سیر گردد نه هرگز هیچ کارش دیر گردد وگر دیرش دهد یک آرزو دست سگی گردد ز خشم اما سگی مست گر از یک کام او گیری کناره زند در یک زمانت صد هواره خریست این نفس خر را بنده بودن کجا باشد نشان زنده بودن عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل بدان خربنده گفت آن پیر دانا که کارت چیست ای مرد توانا چنین گفتا که من خربنده کارم بجز خربندگی کاری ندارم جوابی دادش آن هشیار موزون که یارب خر بمیرادت هم اکنون که چون خر مرد تو دل زنده گردی تو خربنده خدا را بنده گردی ازین کافر که ما را در نهادست مسلمان در جهان کمتر فتادست مسلمان هست بسیاری بگفتار مسلمانی همی باید بکردار مرا بار غمی کان پیش آید ز دست نفس کافرکیش آید به صد افسوس در لعب و نظاره جهان خورد این سگ افسوس خواره ببین تا استخوان این سگ به افسون چه سان کرد از دهان شیر بیرون به کین من چنان دل کرد سنگین که مرگ تلخ بر من کرد شیرین سگ است این نفس کافر در نهادم که من همخانه این سگ بزادم ریاضت می کشم جان می کنم من سگی را بوک روحانی کنم من مرا ای نفس عاصی چند از تو دلم تا کی بود در بند از تو تو شوم از بس که کردی سخره گیری فروناید دو اشکم گر بمیری عزیزا گر بمیرد نفس فانی دل باقیت یابد زندگانی برو گر مرد این راهی زمانی بجوی از درج در در دل نشانی دلت در تنگنای تنبلی ماند تنت در چارمیخ کاهلی ماند تنت در تنبلی انداختن تو ز خود عباس و بسی ساختن تو تو می اندیش و آن هایی که مردند رسیدند و چو مردان کار کردند سبکروحان به منزلگه رسیده تو خود را در گران جانی کشیده دلت در خون تنت در تاب مانده شده همره تو خوش در خواب مانده ز راه کاروان یکسو فتاده ز حیرت سر به زانو بر نهاده برو بشتاب تا آخر ز جایی به گوشت آید آواز درآیی گرفتی کاهلی در ره به پیشه به گفت و گوی بنشینی همیشه هر آن چیزی که بی مغزان شنیدند جوانمردان به عین آن رسیدند ز تو این قوت بازو نیاید که از دام مگس نیرو نیاید

عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل کری بر ره بخفت از خرده دانی که تا وقتی درآید کاروانی درآمد کاروان و رفت چون دود کجا آن خفته کر را خبر بود چو شد بیدار خواب از دیدگان رفت بدو گفتند ای کر کاروان رفت چرا خفتی که کرد آخر چنین خواب که بگذشتند همراهان و اصحاب ندانم تا چه خوابت دید ایام که خوش در خواب کردت تا سرانجام کر آن بشنود گفت آشفته بودم که هم کر بودم و هم خفته بودم دریغا چون شدم از خواب بیدار نمی یابم ز یک همراه آثار عطار » اسرارنامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل شنودم حال بوالفش چغانی که گفتندش چرا خر می نرانی که چون خورشید روشن روی در گشت بتاریکی فرومانی درین دشت تو هم ای برده اندر دشت خوابت نراندی خر فروشد آفتابت عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقاله الثمانیه چرا بودی چو بودی کارت افتاد چه گویم عقبه دشوارت افتاد ترا چه جرم کآوردندت ای دوست تویی در راه معنی مغز هر پوست معادن مغز ارکانست لیکن نباتست آنگهی مغز معادن وزو مغز نبات افتاده حیوان وزان پس مغز حیوان گشت انسان ز انسان انبیا گشته خلاصه وزیشان سید سادات خاصه ازین هفت آسمان در راه معنی بباید رفت تا درگاه مولی همی هرچه از کمال اصل دورست ازو طبع حقیقت بین نفورست جمادی بوده حیی شدی تو کجا لاشی بدی شییی شدی تو چنان خواهم که بر ترتیب اول نداری یک نفس خود را معطل ز رتبت سوی رتبت می نهی گام برون می آیی از یک یک خم دام نهادت پر گره بندست جان را از آن جان می نبینی آن جهان را نهادت پر گره کردند از آغاز به یک یک دم شود یک یک گره باز چه دانی ای به زیر کوه زاده که تو زیر چه باری اوفتاده کسی را زیر کوهی پروریدند به زیر بار کوهش آوریدند جهانی بار بر پشتش نهادند به زیر بار کوهش خوی دادند مه از کوهست بار او و او مور همه آفاق خورشیدست او کور چو برگیرند ازو بار گران را به یک ساعت ببیند آن جهان را شکیبایی بجان او درآید همه عالم نشان او برآید چو نور جاودان آید به پیشش فرو ماند عجب آید ز خویشش به دل گوید که چون گشتم چنین من ز شک چون آمدم سوی یقین من منم این یا نیم من اینت بشگفت که نور من همه آفاق بگرفت چو نابینای مادرزاد ناگاه که یابد نور چشم خود به یک راه چو بیند روشنایی جهان او چگونه خیره ماند آن زمان او ترا همچون سرآید زندگانی در آن عالم به عینه هم چنانی از آن تاریک جا چون دور گردی قرین عالم پر نور گردی عجب ماتی درآن چندان عجایب غریبت آید آن چندان غرایب همی چندان که چشم تو کند کار همی خورشید بینی ذره کردار در آن حضرت که امکان ثبوتست فلک چون دستباف عنکبوتست کجا آنجا وجود کس نماید نمد چون در بر اطلس نماید به پیش آفتاب عالم آرای کجا ماند وجود سایه بر جای از آن پس پرده هستی درآید سر از رفعت سوی پستی درآید همی چندانک کردی نیک و بد تو همه آماده بینی گرد خود تو اگر بد کرده زیر حجابی وگرنه با بزرگان هم رکابی به نیکی و بدی در کار خویشی همه آیینهء کردار خویشی اگر نیکست و گر بد کار و کردار شود در پیش روی تو پدیدار

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سیاهی کرد در آبی نگاهی بدید از آب رویی پرسیاهی چو رویی دید نامعلوم و ناخوش از آن زشتی دویدش بر سر آتش چنان اندیشه کرد آن مرد دل تنگ که هست آن مردم آب سیه رنگ زفان بگشاد گفت ای صورت زشت کدامین دیو در عالم ترا کشت برآی از آب ای زشت سیه تاب که در آتش همی پایی نه در آب چو بر بیهوده بسیاری سخن گفت ندانست و همه با خویشتن گفت تو هم در آب رویت کن نگاهی ببین تا خود سپیدی یا سیاهی چو مرغ جان فروریزد پر و بال ببینی روی خود در آب اعمال سیه رویی سیاهی پیشت آرد سپیدی در فروغ خویشت آرد چو جان پاک در یک دم بدادی قدم حالی در آن عالم نهادی ز دنیا تا به عقبی نیست بسیار ولی در ره وجود توست دیوار ترا بانگ و خروش و گریه چندانست که این نفس دنی هم صحبت جانست اگر با نفس میری وای بر تو بسی گرید ز سر تا پای بر تو وگر بی نفس میری پاک باشی چه اندر آتش و در خاک باشی ترا چو جان پاکت رفت و تن مرد نباید خویش را با خویشتن برد که هر گاهی که تو از پیش مردی بسا کس را که گوی از پیش بردی زبانت هرچ بر خود می شمرد آن چو زیر خاک رفتی باد برد آن از آن پس عالم خاموشی آید مقامات ره مدهوشی آید برون پرده آید شور ایام درون پرده خاموشی ست و آرام تو اینجایی ز خود آگاه از خویش که آنجا آگهی برخیزد از پیش چنان مستغرق آن نور گردی که زآن لذت ز هستی دور گردی و گر داری ازین برتر مقامی تو داری اندرین قربت نظامی مقرب آن بود کامروز بی خویش بود آن حضرتش در پیش بی پیش همه حق بیند و بی خویش گردد به جوهر از دو گیتی بیش گردد درین معنی که من گفتم شکی نیست تو بی چشمی و عالم جز یکی نیست مثالی باز گویم با تو از راه مگر جانت شود زین راز آگاه چه گر عمری بخون گردیده ای تو مثالی مثل این نشنیده ای تو به چشمت کی درآید چرخ گردون که قدر او ز چشم توست افزون همی هر ذره ای کان دیده ای تو نیاید عین آن در دیده تو که می گوید که گردون آن چنانست که چشمت دید یا عقل تو دانست پس آن چیزی که شد در چشم حاصل مثالی بیش نیست ای مرد غافل گرفتار آمدی در بند تمییز مثال ست این چه می بینی نه آن چیز به صنع حق نگر تا راز بینی حقیقت های اشیا باز بینی اگر اشیا چنین بودی که پیداست سوال مصطفی کی آمدی راست که با حق مهتر دین گفت الهی بمن بنمای اشیا را کماهی اگر پاره کنی دل را به صد بار نیاید آنچ دل باشد پدیدار همین چشم و همین دست و همین گوش همین جان و همین عقل و همین هوش اگر زین می نیاری گشت آگاه مبر زینجا سوی فسطانیان راه خدا داند که خود اشیا چگونست که در چشم تو باری باشکونست بماند از مغز معنی پوست با تو مثالی بیش نیست ای دوست با تو تو پنداری که چیزی دیده ای تو ندیدستی تو و نشنیده ای تو مثال آن همی بینی وگرنه یکی ست این جمله در اصل و دگر نه یکی کان یک برون باشد ز آحاد نه آن یک را نشان باشد نه اعداد همه باقی به یک چیزند جاوید ز یک یک ذره می شو تا به خورشید دو عالم غرق این دریای نور است ولیکن نقش عالم ها غرورست هر آن نقشی که در عالم پدیدست دری بسته ست و حس آن را کلیدست کلید و در از آن پیدا نماند که هرگز نقش بر دریا نماند کسی کو نقش بی نقشی پذیرفت چو مردان ترک این صورتگری گفت اگر بی صورتی و بی نشانی پذیرفتی تو داری زندگانی وگرنه مرده ای مغرور می باش نداری زندگی از دور می باش اگر گویی که چیست این هرچ پیداست بگویم راست گر تو بشنوی راست همه ناچیز و فانی و همه هیچ همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ خیالست آنچ دانستی و دیدی صدایست آنچ در عالم شنیدی خیال و وهم و عقل و حس مقامست که هر یک در مقام خود تمامست ولی چون زان مقام آیی برون تو خیالی بینی آن را هم کنون تو

عطار » اسرارنامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی پرسید از آن دیوانه مجنون که عالم چیست گفتا کفک صابون به ماسوره بگیر آن کفک و در دم برون آور از آن ماسوره عالم ببین این شکل رنگارنگ زیبا کز آن ماسوره می گردد هویدا اگرچه صورتی بس دلستانست دوم صورت که احول بیند آنست فنا ملک و زوالش مالک آمد اساسش کل شیی هالک آمد میانش باد و او خود هیچ هیچی ز هیچی هیچ ناید چند پیچی شود فانی نماید ناگهان گم جهان در هیچ و هیچ اندر جهان گم اگر نور دلت گردد پدیدار نه در چشم تو در ماند نه دیوار همه در دل شود چون ذره ای گم بلی در بحر گردد قطره ای گم عصا در دست موسی اژدها شد همه باطل فرو برد و عصا شد بگفتم جمله اسرار سر باز حجاب آخر ز پیش خود برانداز اگر این پرده از هم بر درانی همه جز یک نبینی و ندانی زهی عطار خوش گفتار بادی وزین گفتار برخوردار بادی اگر بر نیستی از شاخ معنیت نکردندی چنین گستاخ معنیت عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقاله التاسعه بدان ای پاک دین گر پاک آیی که آن ساعت که زیر خاک آیی قدم بیرون نهی از کوی دنیا نبینی نیز هرگز روی دنیا چو رفتی رفتی از دنیا و رفتی دگر هرگز به دنیا در نیفتی به عقبی بارگاهی یابی از نور بپوشی حله و در بر کشی حور وگر آلایشی داری ز کاری در آلایش بمانی روزگاری همه شرکت حواس تست در راه همه ابلیس و همت دیو بدخواه همه مرگ تو خوی ناخوش تست همه خشمت به دوزخ آتش تست هر آنگه کز جهان رفتی تو بیرون نخواهد بود حالت از دو بیرون اگر آلوده ای پالوده گردی وگر پالوده ای آسوده گردی چو تو آلوده باشی و گنهکار کنندت در نهاد خود گرفتار وگر پالوده دل باشی تو در راه فشانان دست بخرامی به درگاه فراز عیش و شیب و جاه با توست بهشت و دوزخت همراه با توست همی تا تو چگونه رفت خواهی درین ره بر چه پهلو خفت خواهی اگر در پرده ای در پرده باشی در آن چیزی که در وی مرده باشی نمیرد هیچ بینادل سفیهی نخیزد هیچ کناسی فقیهی