Qur'an&Sunnah

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل شنودم من که بودست اوستادی که خر گم کرده را آواز دادی چو کرد این کار سال شصت و هفتاد پس هفتاد و یک در نزع افتاد چو عزراییلش اندر پرده آمد مگر پنداشت خر گم کرده آمد بجست از جای بودش روزنی پیش برون کرد از در روزن سر خویش زبان بگشاد کای یاران که هستید خری باجل که دید اینجا فرستید عزیزا هر که دلال خری راست خری زیست و خری مرد و خری خاست چو عیسی زنده میر ای زندهء پاک که تا چون خر نمیری در گوی خاک دو بیماریست جانت را و تن را ز هر دو دور گردان خویشتن را ز بیماری تن مرگت رهاند به بیماری جان مرگت رساند برو زین هر دو بیماری جدا شو و یا گردآب چندینی بلا شو تو رنجوری و رنجت آز دنیاست که رنجوری مادرزاد عقبیست اگر اینجا نگردد از تو آن دور بمانی از کمال جاودان دور چو در دنیا بمردن اوفتادی یقین می دان که در عقبی بزادی بدنیا در به مرگ افتادن تست به عقبی در بمردن زادن تست چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست سخن را باز کردم پیش تو پوست خوشی این جهان خواری آنجاست هوا و حرص بیماری آنجاست به وقت مرگ جهدی کن به اکراه که بیماریت نبود با تو همراه اگر اینجا نه مرد کار آیی به عقبی کودکی بیمار آیی کسی کاینجا ز مادر کور زاید دو چشم او به عقبی کی گشاید کسی کو کور عقبی داشت جان را چو کور این جهانست آن جهان را ازینجا برد باید چشم روشن وگر چشمی بود چون چشم سوزن اگر با خود بری یک ذره نوری بود ز آن نور خورشیدت حضوری اگر یک ذره نورت گشت همراه بقدر آن شوی ز اسرار آگاه وز آن پس نور تو بر می فزاید در تو پهن تو بر می گشاید به بسیاری برآید اندک تو شود دانای بالغ کودک تو چو باهم آید آن نور فراوان شود آن جمله بر جان تو تاوان نه چون ریگ زمین بسیار گردد بهم پیوندد و کهسار گردد وگر بی هیچ نوری مرده باشی میان صد هزاران پرده باشی بمانی چون پیازی پوست بر پوست همی سوزی چو نبود مغزت ای دوست ز بی مغزی چنان در سوز مانی که می سوزی نه شب نه روز دانی وگر مغزی بود در پوست با تو درون مغز آید دوست با تو اگر در پرده دل مغز داری دلی پرکار و کاری نغز داری چو تخم مرغ دارد مغز پرده در آتش همچو یخ گردد فسرده به مغز اندر ندارد نار کاری که ممکن نیست جز در پوست ناری چو خواهی کرد بر آتش گذاره ترا از مغز اندک نیست چاره بباید اندکت گر نیست بسیار بباید دانه گر نیست خروار چو اندک باشدت بسیار گردد چو یک دانه بود خروار گردد ز تو گر دانه معنی برآید از آن صد شاخ چو طوبی برآید نمی بینی درختان سرافراز که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز ز خود غایب مشو در هیچ حالی که تا هر ساعتی گیری کمالی همی چندان که از خود می درآیی ز زیر صورت خود می برآیی نه در صورت به صد معنی گذشتی از آنگه آمدی تا می گذشتی در اول نطفه گشتی هم اینجا کنون از عرش بگذشتی هم اینجا همانی تو که بودی لیک آنست که این ساعت ترا از حق نشانست نشانی نه هویدا نه نهانیست نشانیست آنک عین بی نشانیست چو از صورت برآیی در معانی عیان گردد بچشم تو نشانی ز صورت در گذر تا خاک گردی که چون تو خاک گردی پاک گردی کسی کو خاک گردد کل شود پاک که اسرار دو عالم هست در خاک ببین این جمله اسرار دگرگون که سر می آورد از خاک بیرون اگر نه خاک اصل پاک بودی گل آدم کجا از خاک بودی ولی با نفس سگ تا می نشینی تو اسرار زمین هرگز نبینی سگ نفس تو اندر زندگانی برونست از نمکسار معانی

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل به گورستان یکی دیوانه بگریست بدو گفتند اندر گورها کیست چنین گفت او که مشتی خلق مردار ولیکن اوفتاده در نمک سار چو زیر خاک یکسر خاک گردند نمک گردند و یکسر پاک گردند ولی گر نبود از ایمان نمکشان در آتش افکند دور فلکشان سفر این است و راه این و قرار این ز خود بگذر که کار این است و بار این دریغا کاین سفر را دستگه نیست به تاریکی در افتادیم و ره نیست یقین می دان که راهی بی کران است رهی تیره چراغش نور جان است برو برکش خوشی ناخن ز دنیا دل و جان را منور کن به عقبی اگر بی دانش از گیتی شوی دور بماند چشم جان جاوید بی نور جهان پاک را چشمی دگر دان که چشم آنست وین یک سایه آن اگر خواهی که آن چشمت شود باز برو جان در کمال دانش انداز که بعد از مرگ جان مرد دانا بود بر هرچ رای آرد توانا چو تن را قوت باید تا فزاید ز دانش نیز جان را قوت باید مرو بی دانشی در راه گمراه که راه دور و تاریک است و پرچاه چراغ علم و دانش پیش خود دار وگرنه در چه افتی سرنگونسار کسی کاو را چراغی مستقیم است چراغش را ز باد تند بیم است کسی کاو را چراغ دانشی نیست یقین دانم که در آسایشی نیست ز دو چیزت کمال است اندرین راه فنای محض یا نه جانت آگاه وگر دانش بود کردار نبود ترا و دانشت را بار نبود سخن چون از سر دانش برآید از آن دل نور آسایش برآید سخن گر گویی و آهسته گویی ترا هرگز نیارد زردرویی حکیمی خوش زبان پاکیزه گفته ست که در زیر زبان مردم نهفته ست تو گر داننده باشی و نگویی نخواهی بنده حق را نکویی چو یزدان گوهرت داده ست بسیار به شکر آن زبان را کن گهربار به دانش کوش گر بینا دلی تو چرا آخر چنین بی حاصلی تو اگر بر هم نهی صد پارسایی چو علمت نیست کی یابی رهایی بود بی علم زاهد سخره ی دیو قدم در علم زن ای مرد کالیو

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به مسجد در بخفت آن عالم راه ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه یکی ابلیس را دید ایستاده بدو گفتا چه کارست اوفتاده لعین گفتا همی خواهم هم اکنون که جاهل را برم از راه بیرون ولیکن زان ندارم طاقت و تاب که می ترسم از آن دانای در خواب گر آن دانا نبودی پای بستم چو مومی بود آن نادان به دستم فغان زین صوفی در حلم مانده ولی در حلم خود بی علم مانده درین دریای مغرق غوطه باید نه دام و زرق و دلق و فوطه باید چو خس بر روی دریا در طوافی چو غواصی ندانی چند لافی سخن تا چند رانی در نهایت که ماندی بر سر راه بدایت چرا چندین به گرد کام گردی که اهل درد را بد نام گردی اگر در راه دین گردیت بودی ز نامردی خود دردیت بودی هر آنکس را که درد کار بگرفت همه جان و دلش دلدار بگرفت اگر هرگز بگیرد درد دینت شود علم الیقین عین الیقینت به درد آید درین ره هر که مردست که کاوین عروس خلد دردست سخن کان از سر دردی درآید کسی کان بشنود مردی برآید سخن کز علم گویی راست آنست مرا از اهل دل درخواست آنست وگر علم لدنی داری ای دوست بود علم تو مغز و علم ما پوست چو علمت هست در علمت عمل کن پس از علم و عمل اسرار حل کن شتر مرغی که وقت کار کردن چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن ترا با علم دین کاری بباید به قدر علم کرداری بباید ترا در علم دین یک ذره کردار بسی زان به که علم دین به خروار برو کاری بکن کاین کار خامست که علم دین ترا حرفی تمامست کسی کاو داند و کارش نبندد بر او بگری که او بر خویش خندد عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل مگر مردی ز مردان طلب کار به گرد گور مردان گشت بسیار شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی به گوش او رسید آواز پاکی که تا کی گور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی تو در بیچارگی اول قدم نه وزان پس سر سوی خوان کرم نه چو آن خوان کرم را برکشیدند گنه کاران عاصی در رسیدند چو خوان را پیش علیون نهادند سر دربان ز در بیرون نهادند چو دروان را ز در بیرون نهاده ست هر آن کس را که باید در گشاده ست اگر تو بی گناهی گر گنه کار به خوان بنشین که سلطان می دهد بار چون آن خوان کرم گسترده آمد همه کردار بد ناکرده آمد مشو ای عاصی بیچاره نومید که چون پیدا شود اشراق خورشید اگر افتد به قصر پادشایی هم افتد نیز بر کنج گدایی کسی کاو برهنه است امروز در راه در او به تابد آن خورشید درگاه چو کار مخلصان آمد خطرناک گنهکاران برند این گوی چالاک نبیند مرد خودبین پادشا را انین المذنبین باید خدا را درین ره نیست خودبینی خجسته تنی لاغر دلی باید بخسته

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گر دید خواهی برو سوی خرابات و نشان خواه که پیری ست آن ز حمالان این راه بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست به صد زاری و غم دی مرد اینجا جهان بر خود به سردی برد اینجا سپیدش موی بود و روی زردی همه حمالی خم خانه کردی همی بردی سبوی خمر بر دوش ولی هرگز نکردی قطره ای نوش به هر گامی که در ره برگرفتی به سوز جان و درد دل بگفتی کهای دارنده ی دنیا و دین هم ببخش آنرا که آنش نیست و این هم عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقاله العاشر یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان اسرار که نه سر دارد و نه بن پدیدار گر آن دریا نه زیر پرده بودی بکلی کردها ناکرده بودی جهانی کرده چون پر شد بدان نور نماند هست تا نبود از آن دور اگر گویی چرا ماندست پرده چو آنجا می نماید هیچ کرده سخن اینجا زبان را می نشاید که این جز عقل و جان را می نشاید سخن را در پس سرپوش می دار زبان را از سخن چین گوش می دار کسی را نیست فهم این سخن ها تو با خود روی در روی آر تنها مشو رنجه ز گفت هر زبانی یقین داری مرنج از هر گمانی چو دریا در تغیر باش دایم چو مردان در تفکر باش دایم کمال خود بدان کز بس تعظم غلامان تواند افلاک و انجم هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت فلک امروز آن را در عمل رفت هزاران دور می بایست در کار که تا همچون تویی آید پدیدار به هر دم کز تو برمی آید ای دوست چنان باید که پنداری یکی توست همه عمرت اگر بیش است اگر کم کمال جانت را شرط است دم دم همی هر لحظه جان معنی اندیش تواند کرد خود را رونقی بیش چو اینجا لذتی فانی براندی ز صد لذات باقی بازماندی دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت دوصد چندان خوشی از دست رفتت چو دنیا کشتزار آن جهانست بکار این تخم کاکنون وقت آنست زمین و آب داری دانه در پاش بکن دهقانی و این کار را باش نکو کن کشت خویش از وعده من اگر بد افتدت در عهده من اگر این کشت ورزی را نورزی در آن خرمن به نیم ارزن نیرزی برو گر روز بازاری نداری بکار این دانه چون کاری نداری برای آن فرستادند اینجات که تا امروز سازی برگ فردات اگر بیرون شوی ناکشته دانه تو خواهی بود رسوای زمانه دو کس را در ره دین تخم دادند ره دنیا به هر کس برگشادند یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه یکی می پروریدش گاه و بیگاه همی چون وقت برخوردن درآمد یکی بر سر دگر یک در سرآمد بکاری بر درو کاید پدیدت درو وقت گرو آید پدیدت

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سبویی می ستد رندی ز خمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده ای داری تو با خویش نیرزی تو به نزد کس از آن بیش ترا قیمت به علم است و به کردار تو همچون من درافزودی به گفتار به قدر آن که علم و کار داری بدان ارزی بدان مقدار داری فشاندم در معنی بر تو بسیار ولی کی کور بیند در شهوار تو چون نرگس همه چشمی نه بینا چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا تو این ساعت که عقل و هوش داری نه بنیوشی سخن نه گوش داری در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک مگر خواهی شنودن مرده در خاک عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را می کرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک تو آنگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد مگر زیر زمین تازی زبان شد نبینی نشنوی هم چون کر و کور از آن انگیزی این چندین شر و شور رقیب دست چپ را مانده شد دست ز بس کردار تو بنوشت پیوست رقیب دست راست آزاد از تو قلم بر کاغذی ننهاد از تو نیاری از نماز خود چنان یاد نماز تو به شهر کافران باد نیایی در نماز الا به صد کار حساب ده کنی و کار بازار چو گربه روی شویی بعد از این زود زنی باری دوی سر بر زمین زود نظاره می کنی از بی قراری زمانی دل درو حاضر نداری نمازی نغز بگزاری و تازه سبک تر از نماز بر جنازه غمت آن لحظه بی اندازه افتد که آن دم کیکت اندر پازه افتد چو بگزاری نماز خود به مردی ندانی تا چه خواندی یا چه کردی شره دنیا سرت برد به هیچی سر از پیش خدا تا چند پیچی اگر این خود نماز ست ای سبک دل گران جانی مکن اینت خنک دل تو دانی کاین نماز نانمازی به ریشت در خورد تا کی ز بازی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاو ان دریا ست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خری گاوی در او کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زر داشت بدو گفت این ز من بستان بده زر کزین بهتر نبینی هیچ عنبر چو مرد آن دید گفتا سر به ره آر که این ریش ترا شاید نگه دار چو هر کس پادشاه ریش خویش است چو تو شه را چنین عنبر به ریش است چو ریشت دید گاو این عنبرت داد به ریش از کون گاو این عنبرت باد تو گر با حق به شب در راز گویی دگر روز آن به فخری باز گویی مکن گر بنده طاعت بهایی که آن شرکی بود اندر خدایی چو تو بفروختی طاعت به صد بار یقین می دان که حق نبود خریدار ریا و عجب کوه آتشین است نمی دانی که کوه دوزخ این است اگر تو طاعت ابلیس کردی چو عجب آری در آن ابلیس گردی جوی عجب تو گر طاعت جهانی ست مثال آتشی در پنبه دانی ست

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل توکل کرده ای کار اوفتاده به جای آورد چل حج پیاده مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود که چل حج پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده ام من چو دید آن عجب در خود مرد برخاست منادی کرد در مکه چپ و راست که چل حج پیاده این ستمکار به نانی می فروشد کو خریدار فروخت آخر به نانی و به سگ داد یکی پیر از پسش در رفت چون باد زدش محکم قفایی و بدو گفت که ای خر این زمان چون خر فرو خفت تو گر چل حج به نانی می فروشی قوی می آیدت چندین چه جوشی که آدم هشت جنت جمله پر نور به دو گندم بداد از پیش من دور نگه کن ای ز نامردی مرایی که تا مردان کجا و تو کجایی تو گویی من بگویم ترک این کار ولی وقتی که وقت آید پدیدار گر اکنون ترک کار خویش گیرم بسی بی برگی اندر پیش گیرم نمی گویم که ترک کار خود کن ولیکن هم نمی گویم که بد کن بجز وی این زمان تخمی نکو کار که تا آنگه که کل گردی نکوکار تو هر طاعت که این ساعت توانی بجای آور کزین هم باز مانی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل یکی بر خم نشست و خویش خم ساخت که اطلس بایدم با اسب و با ساخت بدو گفتند تا اطلس شود راست ز کرباست بباید پیرهن خواست برین آن مرد در خم خورد سوگند که سوگندم نخواهم بر خم افکند که تا من اطلس رومی نبینم درین خم تا بمیرم می نشینم تو نیز ای مرد غافل همچنانی به غفلت خویش در خم می نشانی بر آی از خم که تا در خم نشستی چو خاکی زیر پای چرخ پستی اگر گردون کله سازد ز مهر ت قبا تنگ آید از دور سپهر ت اگر خواهی تب لرزان فلک خواست به تو ندهد که گوید نوبت ماست ازین دریا که گویای خموش است بتان را چشم پر در همچو گوش است تو هر جوری که می بینی شکی نیست که آن از نه فلک خود ده یکی نیست فلک خواهی به نا خواهی بسر کرد که این سرگشته با او سر بسر کرد ز چشم من زمین زان لعل گیرد که هر دم آسمانم نعل گیرد ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد ز خون خود دلم در خون خود شد مرا نیست آسیا پر کار جاروب کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب کسی جاروب اگر می بر گرفتی ازین هفت آسیا دانه برفتی چنان بر فرق من چرخ آسیا راند که مویم زیر گرد آسیا ماند مرا با حلقه چرخ دو تا پشت بباید کوفت هر دم حلقه مشت به جنگ خلق خورشید جهان سوز نهد بر گوش اسب این نیزه هر روز درین جنگ آشتی سوره نبینی که آب خضر در شوره نبینی چنین آسان نیارم داد شرح ش که هر دم می بیندازم به طرح ش درین راه ای پسر چه پا و چه سر درین هفت آسیا چه خشک و چه تر گرت امروز زرین شد ستانه بدر بازت نهد فردا زمانه به دستت باز شد گنجی ز ایام ولیکن هست این گنجت همه وام به عمری گر فتوحی یافت روحت لگد خواهد زدن اندر فتوحت جهان پیشت چو برقی باز خندد وزان پس پیش برقت باز بندد بگردان روی زین وادی حیرت که بر رویت روان کرد آب حسرت اگر بنشست کار تو همه راست ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست تو چون پیری برو منگر ز پس باز که از پس ننگرد پیری به کس باز چو نه دل داری آخر نه دماغی دبیرستان چه گیری از کلاغی چو بام از یک لگد آید فراشیب نیارد طاقت آشوب و آسیب چو تو برگ قفا خوردن نداری سر خود گیر چون گردن نداری گدایی را نزیبد پادشاهی که با کوس و علم نبود گدایی تو بی سر چون گریبانی بمانده سر دین نیستت زانی بمانده ز خود در سر مکن گر هوشیاری که تو سرمست در سر کرده داری برین آخر چو خر بیکار تا چند فرو کرده ز سر افسار تا چند تنت دامی ست جان مرغی عزیز ست نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است به وقت نزع در خود شهوت افتاد که مرغ نا گرفته کردی آزاد نهادی بر هم و بر هم نماندت حسابی برگرفتی وا نخواندت کجا افتادی ای عطار آخر فرو مگذار آن اسرار آخر

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست درمان شود ظاهر چو آید وقت فرمان از آن از حد گذشت این قصه ما که درد آمد ز قسمت حصه ما جهانی را که درمانست حصه نه حصه باشد آنجا و نه قصه بدانستیم بی شبهت یقین ما که خوش خواهیم بودن بعد ازین ما بهر رنجی که ما اینجا کشیدیم بهر دردی و اندوهی که دیدیم یکی شادی عوض یابیم آنجا بیا تا زود بشتابیم آنجا ورای آن که ما جمله درآنیم بلاییست این که چیزی می ندانیم چرا ناخوش دلی ای مرد درویش که بسیاری خوشی داری تو در پیش زهی لذت که نقد آن جهانست همه لذت علی الاطلاق آنست از آنت گر بود یک ذره روزی ز شوق ذره دیگر بسوزی جهان جاودان خوش خوش جهانیست که کلی این جهان زان یک نشانیست همه پیغامبران را جای آنجاست دل و دین جان و جان افزای آنجاست همه روحانیان آنجا مقیم اند همه حوران در آن مجلس ندیم اند گر آنجا بایدت کز من شنیدی همی از خود بر آنجا رسیدی گر اینجا از وجود خود بمیری هم اینجا حلقه آن در بگیری

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل حکیم هند سوی شهر چین شد به قصر شاه ترکستان زمین شد شهی می دید طوطی هم نشینش قفس کرده ز سختی آهنین ش چو طوطی دید هندو را برابر زفان بگشاد طوطی همچو شکر که از بهر خدا ای کار پرداز اگر روزی به هندستان رسی باز سلام من به یارانم رسانی جوابی باز آری گر توانی بدیشان گوی آن مهجور مانده ز چشم هم نشینان دور مانده به زندان و قفس چون سوگوار ی نه هم دردی مرا نه غمگسار ی چه سازد تا رسد نزد شما باز چه تدبیر ست گفتم با شما راز حکیم آخر چو با هندوستان شد بر آن طوطیان دلستان شد هزاران طوطی دل زنده می دید به گرد شاخه ها پرنده می دید گرفته هر یکی شکر به منقار همه در کار و فارغ از همه کار فلک سر سبز عکس پر ایشان مگس گشته همای از فر ایشان حکیم هند آن اسرار برگفت غم آن طوطی غمخوار بر گفت چو بشنودند پاسخ نیک بختان در افتادند یک سر از درختان چنان از شاخ افتادند بر خاک که گفتی جان برآمد جمله را پاک ز حال مرگ ایشان مرد هشیار عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار به آخر سوی چین چون باز افتاد سوی آن طوطی آمد راز بگشاد که یاران از غم تو جان نبردند همه بر خاک افتادند و مردند چو طوطی آن سخن بشنید در حال بزد اندر قفس لختی پر و بال چو بادی آتشی در خویشتن زد تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد یکی آمد فریب او بنشناخت گرفتش پای و اندر گلخن انداخت چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش ز گلخن بر پرید و شد چو آتش نشست او بر سر قصر خداوند حکیم هند را گفت ای هنرمند مرا تعلیم دادند آن عزیزان که هم چون برگ شو بر خاک ریزان طلب کار خلاصی هم چو ما کن رهایی بایدت خود را رها کن بمیر از خویش تا یابی رهایی که با مرده نگیرند آشنایی هر آنگاهی که از خود دست شستی یقین دان کز همه دامی بجستی بجای آوردم از یاران خود راز کنون رفتم بر یاران خود باز همه یاران من در انتظار م من بیکار اینجا بر چه کارم چو تو مردی به هم جنسان رسیدی به خلوتگاه علوی آرمیدی چو مردی زنده جاوید گشتی خدا را بنده جاوید گشتی چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست قبای خاک بر بالای تو نیست عزیزا جهد کن گر راز جویی که با خود راز خود می بازجویی برون گیری ز چندین پرده خود را پدید آری به خاصیت خرد را چو وقت خواب می آید فراز ت چرا می دارد از اسرار بازت به وقت خواب بی خود می بمانی چگونه همره ت گردد معانی بدان سان رغبتی داری تو در خواب که یکسان است با تو آتش و آب چو راه پنج حس در خواب بستت چرا ذوقی ندارد جان مستت وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق که دارد سوی خود ببریدن شوق چرا وقت ریاضت جان هشیار ترا در ذوق می آرد به یک بار غرض این است ای جوینده راز که تو خفته نیایی خویش را باز چو خفتی قطره افتادت به قلزم شدی در بی خودی یا در خودی گم به بیداری اگر از خود شوی دور چو خفتی گشتی اندر بیخودی نور دلت از خود به بیداری نشان یافت که بیداری به بیداری توان یافت وگرنه شبنم تاریک روشن درین دریا بود چون شیر و روغن یکی کاو شیر او در آب شد خوش ولی روغن جدا گشت و مشوش مشو اینجا حلولی ای فضولی که نبود مرد مستغرق حلولی

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن خورشید اسلام که طالع شد ز برج خاک بسطام که من ببریده ام در گاه و بیگاه سه باره سی هزاران سال در راه چو ره دادند بر عرش مجید م هم آنجا پیش آمد بایزید م ندا کردم که یارب پرده بردار ز پرده بایزید آمد پدیدار بپرسیدند ازو کای خاص درگاه به ایزد کی رسد بنده درین راه چنین گفت او که هرگز کس رسیده ست عجب باشد گر اینجا کس ندیده ست بدو گفتند ای خورشید انور چه چیزست اندرین دریا عجب تر عجب تر گفت نزدیک من آن است که در دریا ز خود کس را نشان است کجا تو زین عجب تر راز یابی که یک شبنم ز دریا بازیابی درین حضرت سه قطره ست و دو پندار جدا هر قطره را بحری پدیدار یکی دوزخ اگر پندار زشت است دوم پندار نیکو را بهشت است سوم قطره ست در دریای اسرار که آنجا نیست جان و جسم بیدار مقام وحدت کل بی شک آنجاست تو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست ترا نقدی بباید در ره دور که جان را ذوق باشد دیده را نور گر آن شایستگی حاصل کنی تو هم اینجا آن جهان منزل کنی تو حضور ی چون ترا همراه باشد دلت شایسته آن راه باشد خرامان می شوی در عالم عشق نگه داری اساس محکم عشق اگر سرما شود ناگه پدیدار وگر گرما شود در ره پدیدار چو عشقت همدم و همراه باشد ترا سرما نه و گرما نباشد تو می خواهی که جمع آیی بیندیش تو هر ساعت پریشانی کنی بیش ترا دادند آب زندگانی تو در آبی چنین کو واره زانی هر آن کو واره کاندر ره بگردد بهم کن بو که کارت به بگردد اگر سوی دهی ره می بری تو چرا از مه دهی غافل تری تو برو دل جمع دار ای دوست امروز که تا فردا نمانی در تف و سوز چو زیر خاک دل پرخون کنی تو گرت انسی نباشد چون کنی تو پراکنده مشو تا وا نمانی حضوری جوی تا تنها نمانی ندانم تا دل آسوده جان برد دل شوریده آنجا کی توان برد ز حق باید که چندان یادداری که گم کردی گر از یادش گذاری چو دل پر یاد حق داری زفانت بود در آخرت هم راه جانت بسی یادش کن و گم شود آن یاد چنین کردند مردان جهان باد

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سخن بشنو ز سلطان طریقت سپه سالار دین شاه حقیقت به هر جزوی هزاران کل علی الحق به کل محبوب حق معشوق مطلق شگرفی که آفتاب این ولایت درو می تابد از برج هدایت سلیمان سخن در منطق الطیر که این کس بوسعید ست ابن ابوالخیر چنین گفت او که در هر کار و هر حال نشان پی همی جستم بسی سال چو دیدم آنچ جستم گم شدم من همی چون قطره در قلزم شدم من کنون گم گشته ام در پرده راز نیابد گم شده گم کرده را باز چو گم گشتی ز گم کرده چه یابی چو ره شد پست در پرده چه یابی کسی ننهاد هرگز پای در راه که کس را نیست پای راه دلخواه کدامین سالک و چه راه آخر مثال این ز من در خواه آخر خدنگی از کمان راست خانه برون شد می رود سوی نشانه کسی کاو در حضور افتاد بی خواست درین ره چون خدنگی می رود راست تو دایم در حضور خویشتن کوش دمی حاضر به دو گیتی بمفروش از آن هیبت و زان عزت بیندیش که تا تو خویشتن برگیری از پیش چنان کن از تفکر عقل و تمییز که در عالم یکی بینی همه چیز برین درگه چه می پنداری ای دوست که از مغز جهان فرقی ست با پوست چو مغز و پوست از یک جایگه رفت چرا این یک به ماهی آن به مه رفت یقین می دان که مغز و پوست یکسان است ولی از پیش چشم خواجه پنهان است به توحید ار گشاید چشم جانت برآرد بانگ سبحانی زبانت چو در چشمت همه چیزی یکی گشت کجا یارد به گرد تو شکی گشت کجاست آن تیز چشمی کاو فرو دید به هرچه اندر نگاهی کرد او دید هزاران قرن با سر شد چو گردی که تا جایی برآمد نام مردی تو خود را می ندانی چون کنم من که این شک از دلت بیرون کنم من اگر صد قرن یابی زندگانی نبینی خویشتن را و ندانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ کار دیده که بود او نیک و بد بسیار دیده که خالق هرچه را داده ست هستی چه پیش و پس چه بالا و چه پستی چه انجم چه فلک چه مهر و چه ماه چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسی چه روحانی چه کروبی چه انسی چه می چه انگبین چه خلد و چه حور چه ماهی و چه مه چه نار و چه نور چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قاف چه هرچه آمد برون از نون و ز کاف چه اسراری که در هر دو جهان هست چه لذاتی که پیدا و نهان هست چه اندر هر دو عالم ذره ذره چه اندر هفت دریا قطره قطره همه بنمایدت روشن چو خورشید چنانکه آن جمله می بینی تو جاوید ولی مویی به تو ننماید از تو تویی تو نهان می باید از تو اگر چشم تو بر روی تو افتاد ز عشق تو برآید از تو فریاد اگر می بایدت بویی هم از تو ریاضت کن که پر شد عالم از تو چرا اندر غلط افتادی آخر چرا از بندگی آزادی آخر عدم دیدی نظر بگماشتی تو وجود خود عدم پنداشتی تو

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل شنودم من که طوطی را اول در نهند آیینه ای اندر برابر چو طوطی روی آیینه ببیند چو خویشی را هر آیینه ببیند یکی گوینده خوش الحان و دمساز برآرد از پس آیینه آواز چنان پندارد آن طوطی دلبر که هست آواز آن طوطی دیگر چو حرفی بشنود گردد دلش شاد به لطفی گیرد او حرفی چنان یاد وجود آیینه است اما نهان است عدم آیینه را آیینه دان است هر آن صورت که در نقص و کمالی ست درین آیینه عکسی و خیالی ست چو تو جز عکس یک صورت نبینی همه با عکس خیزی و نشینی تو پنداری که هر آواز و هر کار از آن عکس است کز عکسی خبردار همه خلقان هم از خود بی خبر دان همه چیزی طلسم یکدگر دان چو تو در پیش آیینه نشینی نبینی آیینه تو روی بینی وجود ار ذره ای گشتی پدیدار شدی زین هر دو گیتی سرنگوسار وجود آتش جهان پشم چیده نمانده پشم و آتش آرمیده جهان و هرچه  در هر دو جهان است چو عکسی ست و ترا برعکس آنست اگر جز عکس چیزی بر تو افتد چون آن حلاج آتش در تو افتد برآری پنبه پندار ت از گوش درآیی چون خم خمخانه در جوش سراپایت یکی گردد چو فرموک چو مردان ترک گیری پنبه و دوک شود چون پنبه ای موی سیاهت نه سر ماند نه پنبه در کلاهت چو تو یک دانه پنبه نیرزی نه حلاجی کنی دیگر نه درزی ترا پنبه کند از خود که هین دور که بر جای تو می بنشیند آن نور مشو زنهار ای مرد فضولی ازین معنی که من گفتم حلولی حلول و اتحاد اینجا حرام است ولیکن کار استغراق عام است چراغ آنجا که خورشید منیر است میان بود و نابودی اسیر است چه جای نه عدد باشد نه اعراض نه اجسام و نه اجزا و نه ابعاض هر آن حکمی که کردی آن تو باشی عطیم و عالم و دیان تو باشی هر آن وصفی که حق را کرد خواهی چنان دانم که انسی فرد خواهی تو اندر وصف او چیزی که دانی ز دفتر های وهم خویش خوانی چو فهم تو تو باشی او نباشد اگر وصفش کنی نیکو نباشد چو نه اوست ونه غیر او صفاتش صفاتش چون کنی بشناس ذاتش بدو بشناس او را راهت این است طریق جان معنی خواهت این است عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل برون شد ابلهی با شمع از در بدید از چرخ خورشید منور ز جهل خود چنان پنداشت جاوید که بی این شمع نتوان دید خورشید بدو بشناس او را و فنا شو در آن عین فنا عین بقا شو تو باقی گردی ار گردی تو فانی تو مانی جمله گر بی تو تو مانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست شیخ مهنه یک روز که یک تن بین جهان و دیده بردوز زمین پر بایزیدست و آسمان هم ولی او گم شده اندر میان هم چه می گویم کجا افتادم اینجا که جان در موج آتش دادم اینجا قدم تا کی زنم در ره به هر سوی چو از خود می نیابم یک سر موی بسی رفتم درین راه خطرناک ندیدم آدمی را جز کفی خاک کفی خاکست و بادی در میانش تن او چون طلسم و گنج جانش

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل سفالی را بیارایند زیبا فرو پوشند او را شعر و دیبا کنند از حیله چشما روی آغاز که چشما روی دارد چشم بد باز اگر شخصی ببیند رویش از دور چنان داند که پیدا شد یکی حور چو خلقانش ببیند از در و بام در اندازندش از بالا سرانجام چو برخاک افتد از عمری نپیچی نیابی جز سفالی چند هیچی بجز نقشی نبینی از جهانش بجز بادی نبینی در میانش تو هم ای خواجه چشما روی امروز چو چشما روی زیبا روی امروز ولیکن صبر هست ای خفته در راه که تا در راهت اندازند ناگاه اگر چه جای تو در زیر خاکست ولیکن جای پاک از جای پاکست دریغا جوهرت در تنگ پرده به زنگار طبیعت رنگ برده فرشته گر ببیند جوهر تو دگر ره سجده آرد بر در تو نه مسجود ملایک جوهر تست نه تاجی از خلافت بر سر تست خلیفه زاده گلخن رها کن بگلشن شو گدا طبعی قضا کن اگر چه پادشاهی پاس خود دار عصی آدم سپند چشم بد دار به مصر اندر برای تست شاهی تو چون یوسف چرا در قعر چاهی از آن بر ملک خویشت نیست فرمان که دیوی هست بر جای سلیمان اگر حاصل کنی انگشتری باز به فرمان آیدت دیو و پری باز تو شاهی هم در آخر هم در اول ولی در پردهء پنداری احول دو می بینی یکی را و دو را صد چه یک چه دو چه صد جمله توی خود عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل یکی شاگرد احول داشت استاد مگر شاگرد را جایی فرستاد که ما را یک قرابه روغن آنجاست بیاور زود آن شاگرد برخاست چو آنجا شد که گفت و دیده بگماشت قرابه چون دو دید احول عجب داشت بر استاد آمد گفت ای پیر دو می بینم قرابه من چه تدبیر ز خشم استاد گفتش ای بد اختر یکی بشکن دگر یک را بیاور چو او در دیدن خود شک نمی دید بشد این شکست آن یک نمی دید اگر چیزی همی بینی تو جز خویش توهم آن احول خویشی بیندیش تو هر چیزی که می بینی تو آنی ولی چون در غلط ماندی چه دانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل یکی از بایزید این شیوه درخواست که هرچیزی که پنهانست و پیداست ز عرش و فرش و کونین این همه چیست همه گفتا منم چون مردم از زیست هر آنگه کین نهاد او هم فروشد همین عالم همان عالم فروشد نماند هیچ اگر تو می نمانی که تو هم این جهان هم آن جهانی از آنگه باز کین عالم نهادند بنا بر قالب آدم نهادند نهادی بوالعجب داری تو در اصل بلاسی کرده اندر اطلسی وصل اگر صد قرن می گردی چو پرگار نیاید وصل گاه تو پدیدار اگر بر آسمان گر بر زمینی جزین چیزی که می بینی نبینی وگر در جوهرت چشمی شود باز دو عالم بر تو افشانند از آغاز در آن ساعت که آن چشم آیدت پیش دو عالم در تو گم گردد تو در خویش تویی آن جوهری گر می ندانی که برتر زین جهان و آن جهانی

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه و التمثیل ز رب العزه اندر خواست داود که حکمت چیست کآمد خلق موجود خطاب آمد که تا این گنج پنهان که این ماییم بشناسند ایشان چو از بهر شناسایی گنجی بگلخن سر فرو آری برنجی اگر چشم دلت بیننده بودی ترا بینندگی زیبنده بودی ز نور چشم سر چیزی نیاید دلت را نور چشمی می بباید که عیسی را و خر را چشم سر بود ولی چشم دل عیسی دگر بود اگر هرگز دلت را دیده بودی عجایبهای این ره دیده بودی اگر چه وصف آن عمری شنیدی نیاری فهم کردن چون بدیدی اگر هر دم حضورش را بکوشی ز واسجد واقترب تشریف پوشی اگر عهد ازل را آشنایی از آن حضرت چرا گیری جدایی به معنی باز جان را آشنا کن سزای قرب دست پادشا کن که چون از طبل باز آواز آید ز شوق آن باز در پرواز آید چو بی دل گردد و بی جان نشیند همه بر ساعد سلطان نشیند ولی تا باز را در سر کلاه است کجا درخورد دست پادشاه است چو راه آموزد و بیننده گردد ز دست پادشاه دل زنده گردد بداند باز در اعزاز مانده که زین پیش از چه بود او بازمانده ولی گر بازت اینجا باز ماند شه او را پیش خود چون بازخواند اگر این باز پروردی به اعزاز به اعزازی بدست شه رسد باز وگرنه خود جواب تو دهد شاه زهی حسرت که از شه بینی آنگاه عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل مگر باز سپید شاه برخاست بشد تا خانه آن پیرزن راست چو دیدش پیرزن برخاست از جای نهادش در بر خود بند برپای سبوسی تر خوشی در پیش او کرد نهادش آب و مشتی جو فرو کرد کجا آن طعمه بود اندر خور باز که باز از دست شه خوردی در اعزاز کژی مخلب و چنگل بدیدش بدان تا چینه برچیند نچیدش به آخر هم بخورد آن چینه را باز به صد سختی طپیدن کرد آغاز همه بالش ببرید و پرش کند که تا با او بماند بوک یک چند ز هر سویی درآمد لشگر شاه بدان سان باز را دیدند ناگاه بشه گفتند کار پیرزن باز که چون سرگشته شد زان پیرزن باز شهش گفتا چه گویم با چنین کس جوابش اینچ او کردست این بس الا ای خواب خوش برده زنازت به دست پیرزن افتاده بازت مرا صبرست تا این باز ناگاه به صد غیرت رسد با حضرت شاه به پیش شه ندانم تا چه گویی تو این دم خفته فردا چه گویی

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱ - المقاله الثانی عشر الا ای سر به غفلت در نهاده به دنیا دین خود بر باد داده که گفتت داوری کن با فلک تو جگر خون کن ز مشتی بی نمک تو ترا اندوه نان و جامه تا کی ترا از نام و ننگ عامه تا کی ز بس که اندیشه بیهوده کردی نهاد خویش را فرسوده کردی نهاد خویش قربان کن به تسلیم به پیش این سخن بنشین به تعلیم ز سر در ابجد معنی درآموز ز نور شرع شمع دل برافروز بسوزان نیم شب این سقف شب رنگ برون پر زین کبوتر خانه تنگ گر آید شربت غیبی به حلقت نماند نیز نام و ننگ خلقت تورا با مال دنیا دین بباید چنانکت آن بباید این بباید تو دین جویی دل از دنیا شده مست ندانی کاین فراهم ندهدت دست دل تو در دو رو یی شد گرفتار تو ماندی زیر کوه عجب و پندار یکی رویت به دنیا کرده ای تو دگر رویت به دین آورده ای تو به ترک این دو رو یی گوی آخر یکی را بس بود یک روی آخر دلت را از دو رویی شین باشد که شر الناس ذوالوجهین باشد عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل یکی دیوانه ای استاد در کوی جهانی خلق می رفتند هر سوی فغان برداشت این دیوانه ناگاه که از یک سوی باید رفت و یک راه به هر سویی چرا باید دویدن به صد سو هیچ جا نتوان رسیدن تویی با یک دل ای مسکین و صد یار به یک دل چون توانی کرد صد کار چو در یک دل بود صد گونه کارت تو صد دل باش اندر عشق یار ت عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل بر محمود شد دیوانه ای خوار که هستم بر ایازت عاشق زار بدو محمود گفت ای خوار مانده ز بهر لقمه ای غم خوار مانده همه عالم مرا زیر نگین است که ملک من همه روی زمین است شمار لشگرم سیصد هزار است سلاح و اسب و گنجم بی شمار است بر من چارصد پیل است دربند ندیمان و حکیمان هنر مند منش با این همه می دوست دارم همه مغزم نه چون تو پوست دارم مراست این ملکت و این کامکار ی من این دارم که گفتم تو چه داری بخندید آن زمان دیوانه و گفت که نتوانی به گل خورشید بنهفت تو ای غافل کژی در عشق و من راست ز دیوانه شنو شاها سخن راست منم بس گرسنه تو سیر نانی مرا بی هیچ شک دیوانه خوانی هم اکنون آتش عشقم به یک راه بسوزد جمله ملکت به یک آه ندارد عشق تو با عشق من کار تو عاشق نیستی هستی جهان دار به دل چون عاشق صد چیز باشی نباشی مرد عاشق حیز باشی مرا در دل چو نه کار ست و نه بار همه دل داده ام به او به یک بار همه دل عاشق روی ایاز است هنوزش بنده ناحق شناس است یکی نیکو مثل زد پیر هندو که این و آن نیاید راست هر دو چو آن خر بنده بر یک خر نشستی دگر خر را رسن بر دست بستی ترا دل در دو خر بینم نهاده نترسی کز دو خر مانی پیاده به صد نوعت بگفتم شرح این راه ولی نیست از یکی جان تو آگاه دلت گر زین همه حرفی شنودی به چندینی سخن حاجت نبودی خلل ها زین همه دل های مرده ست که دل ها را هوا از راه برده ست همه بر ناخنی بتوان نبشتش ولی آسان بر او نتوان گذشتن زهی اسرار ما اسرار دان کو یکی بیننده داننده جان کو هزاران جان فدای آن عظیمی کزین اسرار می یابد نسیمی کسی کاو علم لوت و لات داند بلاشک این سخن طامات داند ز چشم کور بینایی نیاید که از خفاش جویایی نیاید فلک این را یکایک کرده دارد عجایب ها بسی در پرده دارد نه چندان ست در پرده شگفتش که بر انگشت بتوانی گرفتش به زیر پرده بی حد راز دارد نمی گوید یکی و آواز دارد بسی سر رشته این راز جستم ندیدم گرچه عمری باز جستم به پیش زیرکان نامبردار درین اندیشه ها کردیم بسیار نه آن راز نهانی روی بنمود نه مقصود ی سر یک موی بنمود مگر این راز اینجا گفتنی نیست در اسرار اینجا سفتنی نیست

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل غلامی با طبق می رفت خاموش طبق را سر بپوشیده به سرپوش یکی گفتش چه داری بر طبق تو مکن کژی بگو با من به حق تو غلامش گفت ای سرگشته خاموش چرا پوشیده اند این بر تو سر پوش ز روی عقل اگر بایستی این راز که تو دانستیی بودی سرش باز که می داند که چرخ سالخورده چه می سازد به زیر هفت پرده سپهر بوالعجب زو پر شگفت است که یک یک دوره او ناگرفته ست به پیش چار طاق هفت پوشش بدین بارو که یارد کرد کوشش فلک را کیسه پردازی ست پیوست که کارش بوالعجب بازی ست پیوست ز پرگاری که در بر می بگردد ز بس سرگشتگی سر می بگردد که داند کاین فلک ها را چه دور است نهان در زیر هر دورش چه جور است ازین گلشن که گل هاش از ستاره ست چو بی کاران نصیب ما نظاره ست بداند هرکه دارد در هنر دست که او را جز روش کاری دگر هست فلک جستی بسی زد در تک و تاز نیافت از هیچ سو گم کرده را باز عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل حکیمی را یکی زر در بدل زد حکیم اندر حق او این مثل زد که در دامت چنان آرم به مردی که بر یک جست ده گردم بگردی زهی هیبت که گردون یک اثر دید که بر یک جست چندینی بگردید اگر صد قرن دیگر زود گردد چو از دود ی ست هم در دود گردد جهان را گر فراز و گر فرود ست گل تیره ست یا دود کبود ست فلک گر دیر گر زود است گردان میان این گل و دود ست گردان بدین پر قوتی که افلاک گردد کجا از بهر مشتی خاک گردد چنین جرمی عظیم القدر ای دوست نگردد از پی مشتی رگ و پوست چنین دریا به ما عاجز نگردد ز بهر شبنمی هرگز نگردد مگس پنداشت کان قصاب دمساز برای او در دکان کند باز چه می گویم عجب نیست از خدایی که بهر دانه راند آسیابی فلک گردان ز بهر جان پاک است نه از بهر کفی آبست و خاک است قدم در نه درین ره همچو مردان که خدمت کار تو ست این چرخ گردان ولیکن روزکی چندی جهان دار درین حبس زمین کردت گرفتار که تا چون بگذری زین حبس فانی تمامت قدر آن گلشن بدانی از آن کانی که جان ها گوهر اوست فلک از دیر گه خاک در اوست فلک در جنب آن کان اصل گردیست که آن کان را فلک چون لاژوردی ست چو در فهم گهر جان می کنی تو چگونه فهم آن کان می کنی تو بسی کوکب که بر چرخ برین است صد و ده بار مهتر از زمین است بباید سی هزاران سال از آغاز که تا هر یک به جای خود رسد باز اگر سنگی بیندازی از افلاک به پانصد سال افتد بر سر خاک زمین در جنب این نه سقف مینا چو خشخاشی بود بر روی دریا ببین تا تو ازین خشخاش چندی سزد گر بر بروت خود بخندی چو خشخاشی همی پوشی تو از ناز کجا یابی تو این خشخاش را باز تو زین خشخاش کی آگاه گردی که سی سوراخ در خشخاش کردی ازین نه چار طاق پر ستاره به تو نرسد مگر لختی نظاره

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل مگر می کرد درویشی نگاهی درین دریای پر در الهی کواکب دید چون در شب افروز که شب از نور ایشان بود چون روز تو گفتی اختر ان استاده اندی زفان با خاکیان بگشاده اندی که هان ای غافلان هشیار باشید برین درگه شبی بیدار باشید چرا چندین سر اندر خواب دارید که تا روز قیامت خواب دارید رخ درویش بی دل ز آن نظاره ز چشم درفشان شد پر ستاره خوشش آمد سپهر گوژ رفتار زبان بگشاد چون بلبل به گفتار که یا رب بام زندانت چنین است که گویی چون نگار ستان چین است ندانم بام بستانت چه سان است که زندان تو باری بوستان است ولی بر بام این زندان ستاره ز خلقان عمر دزدد آشکاره چو این زندان به جانی مزد داریم از آن بر بام زندان دزد داریم ز دیری گاه من در بند آنم که سحر صحن گردون بازدانم که تافت از بیخ و بار هفت طارم خروش و گریه طفلان انجم دمی این جوز زرین ستاره برین گنبد نشد سیر از نظاره مگر ما را درین ره طفل دانند که چندین جوز بر گنبد فشانند بگو تا کی حلال سعر گردون نماید هر شبی لعبی دگرگون گهی مه در دق و گاهی در آماس گهی گشته سپر گاهی شده داس گهی در خوشه چون از سیم داسی گهر در گاو چون زرین خراسی که داند کاین کله دار ان افلاک کمر بسته چرا گردند در خاک که داند کاین هزاران مهره زرین چرا گردند در نه حقه چندین درین دریا چرا غواص گشتند سماعی نیست چون رقاص گشتند نه پی شان از طواف خود بگیرد نه دل شان از مصاف خود بگیرد مشعبد وار تا کی مهره بازند درین نه حقه بر هم چند تازند هزاران بار برگشتند بر هم یکی افزون نمی گردد یکی کم طریقی مشگل و کاری شگرف است دلم ز اندیشه این خون گرفته ست دمی زیشان یکی از پای ننشست که تا خود کی دهد مقصودشان دست دلی پر شوق می گردند عاجز ز گردش می نیاسایند هرگز خموشانند سر در ره نهاده زفان ببریده و در ره فتاده همه چون صوفیان خرقه پوشند ز بی خویشی درآن خوشی خموشند در آن گردش نه مستند و نه هشیار نه در خوابند زان حالت نه بیدار شبان روز ی از آن در جست و جویند که تا محشر به جان جویای اویند تو شب خوش خفته ایشان در ره او همی بوسند خاک درگه او دلا حاصل کن آخر تیز بینی ترا تا چند ازین آویز کینی چه می گویی که این بت های زرین ازین گشتن چه می جویند چندین برو از روی بت ها دیده بردار سر بت را فرو گردان نگوسار چو ابراهیم بت ها بر زمین زن نفس از لا احب الآفلین زن ترا با آفرینش نیست کاری که باشی در همه عالم تو باری تو را با حکمت یزدان چه کار است مزن دم گرنه جانت زیر دار است اگر صد سال در اندیشه باشی گیاه خشک و باد بیشه باشی اگر مقصود کس را دست دادی ز نادانی ز ره باز اوفتادی شدی از جست و جویی باکناری نماندی رونقی درهیچ کاری چو نشناسی سر مویی ز اسرار به نادانی چه گردی گرد این کار ترا خاموشی و صبر ست راهی نخواهی یافت به زین دست گاهی مکن با سر این معنی دلیر ی که چون مور ی شوی گر نره شیر ی یقین دانم که بسیاری برنجی که رعشه داری و سیماب سنجی تو هرگز هیچ شطرنجی نبردی به شطرنج اندرون رنجی نبردی چو تو شطرنج بازی می ندانی از آن از یک دو بازی می بمانی چه دانی تو که رخ چندان چرا رفت شه از هر سوی سرگردان چرا رفت ز یک سو اسب بینی رخ نهاده ز یک سو پیل بر گردن فتاده پیاده چون ببینی بر کناره که فرزین شد ترا گیرد سواره ذراعی نیست آخر نطع شطرنج که تو در وی فروماندی به صد رنج برین نطعی که در چشم است خردت نمی دانی که تا در چیست بردت چنین نطعی که بحر سرنگون است چه دانی لعب های او که چون است تو صد بازی کجا از پیش بینی که تو نه پس روی نه پیش بینی چو لعب نطع شطرنجی ندانی ز لعب چرخ بی شک خیره مانی ز یک سو خرمن زر کهکشان را ز یک سو دانه زر آسمان را دو مرغ اندر پی دانه دویده عددشان شش یکی زیشان پریده ز گندم خوشه بر خرمن رسیده دو دهقان گاو در خرمن کشیده ترازو یی به گندم کرده بازو جوی ناسخته هرگز آن ترازو به دریا درفکنده دلو ی از چنگ برآورده ازو ماهی و خرچنگ بره با بز شده سوی چراگاه به نخجیر آمدی شیری ز روباه کمان بر شیر دهقان برگشاده بره دو پای بر کژدم نهاده چو تو دهقانی و گردون نگردی برو تن زن به گرد این چه گردی بره جان و دلت بریان بسی کرد بره بریانی یی زین سان بسی کرد چو گاو از خشم با تو در سرو شد چرا خواهی تو ریش گاو او شد چو جوزا از تو چون برنا کمر جست برین پستی ازو نتوان کمر بست به زیر چنگ خرچنگ اندری تو از آن هر ساعتی واپس تری تو تو این دم در دهان شیر اسیر ی چه دانی زانک این دم شیر گیر ی ز خوشه دانه ای بی غم نبینی که یک جو ندهدت بی خوشه چینی چو سنجد در ترازو زور بازو ت که برد او از تنور اندر ترازو ت به کژدم چون توان ظن نکو برد که او خود کژدم زنده فرو برد کمان گر در زه آید برد جانت چو زه بر تو کشد ناگه کمانت ز بز بازی بز چشم تو خیره ست سر بز دار این بز گر حظیره ست چو دلوت گفت در دلو آی بر ماه چو دلوی زین رسن رفتی فرو چاه به موری در کف ماهی اسیری که تو چون ماهی هنگامه گیری چه دانی لعب چرخ بوالعجب باز برو انگشت حیرت نه به لب باز کناری گیر زین نطع مزین چه می ریزی میان ریگ روغن دلت در سیر نطع چرخ بستی برو دنبال زن بر ریک و رستی ز نطع چرخ درمانی علی القطع برو بر ریگ رو تا چند ازین نطع برین نطع زمینت بیم جان است که دم چون ریگ در شیشه روان است برین نطع زمین منشین به شاهی که تو بر ریگ گرمی همچو ماهی فلک نطع و زمین ریگ است هر روز برآرد تیغ خورشید جهان سوز ز نطع و ریگ دل نومید داری که بر سر تیغ زن خورشید داری به آخر چون نه اهل این سرایی میان نطع و ریگ از سر برآیی ز حیرت گرچه در دردسری تو مده بر باد سر را سرسری تو

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۷ - الحکایه و التمثیل شنودم من که غولی روستایی به شهر آمد بدست بی نوا یی ندیده بود اندر ده مناره تعجب کرد و آمد در نظاره یکی را گفت این نیکو درختی ست همانا دست کشت نیک بختی ست بگو تیمار دار کار این کیست کجا شد برگ این و بار این چیست جواب او چنین گفتند در حال که این بارآورد طنگی به هر سال کسی را دردسر گر هست و سخت است همه داروش طنگ این درخت است بسی بگریست مرد از بی نوایی که مرد از دردسر این روستایی بدو گفتند بر شو طنک کن باز که تا بی دردسر گردی سرافراز سلیم القلب بر روی مناره روان شد عالمی در وی نظاره چو نیمی بر شد آن بی پا و بی دست فرو افتاد و گردن خرد بشکست به نادانی چنین پاکیزه استاد ز بهر درد سر سرداد بر باد ز بس کان بی سر و بن درد سر برد سر دردش نبود از دردسر مرد از آن سر داد بر باد آشکاره که مسجد برد برتر از مناره الا ای چون الف افتاده بر هیچ برونت چون مناره اندرون هیچ میان بستی چو موری لنگ در راه که بر مویی روان گردی سوی ماه ترا در راه چندان تفت و بادست که پیل از وی به گردن برفتادست چنین بادیت در راه و تو چون مور به مویی می شوی بر مه زهی کور چه اگر اعمی بسی از خود بلافد به شب در چاه مویی چون شکافد چه جویی چون نیابی خویش را باز چه بنشینی بجوی از خویشتن راز همه بر تو تو بر هیچی زهی کار بگو چون است بر هیچ این همه بار توی و تو نه آن طرفه معجون نه هیچی تو نه از هیچی تو بیرون عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۸ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن پیر پر اسرار که نه گم می شوی تو نه پدیدار اگر چون عرش اعلا گردی از عز به هیچت بر نمی گیرند هرگز وگر چون ذره ای گردی به خردی چنین گفت او که هم گم می نگردی چه می خواهی چه می گویی کجایی سخن از دوغ گوی ای روستایی عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۹ - الحکایه و التمثیل به منبر بر امامی نغز گفتار ز هر نوعی سخن می گفت بسیار یکی دیوانه گفتش می چه گویی ز چندین گفت آخر می چه جویی جوابش داد حالی مرد هشیار که چل سال ست تا می گویم اسرار به هر مجلس یکی غسلی بیارم چنین مجلس چرا آخر ندارم جوابش داد آن مجنون مفلس که چل سال دگر می گوی مجلس همی کن غسل و این اسرار می گوی گهی قرآن و گه اخبار می گوی چو سال تو رسد از چل به هشتاد به نزدیک من آی آنگاه چون باد کواره با خود آر ای دوغ خوار ه که با دوغت کنم اندر کواره به عمری این کواره بافتی تو ولیکن دوغ در وی یافتی تو سبد در آب داری می ندانی سر اندر خواب داری می ندانی بسی خورشید اندر دشت تابد ولیکن دشت او را درنیابد مرا صبر است تا این طبل پر باد دریده گردد و بی بانگ و فریاد اگر بینا شود چشمت به اسرار نماند عالم و دیار و آثار

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۰ - الحکایه و التمثیل شبی آن پیر زاری کرد بسیار که یارب این حجاب از پیش بردار حجابش چون نماند و او فرو دید دو عالم چون پیازی توبه تو دید به هر تویی جهانی پر رونده چه بر پهلو چه بر سر چه پرنده گروهی سر نه بی سر می دویدند گروهی پر نه بی پر می پریدند گروهی جمله را در برگرفته گروهی لوح را از سر گرفته جهانی دید از هر گونه مردم شده هر یک ازیشان در رهی گم چو پیر آن دید از هش رفت بیرون ز بیهوشی فتاد و خفت در خون بماند اندر عجایب روزگار ی که در پرده عجایب دید کاری چو عمری زین برآمد پیر هشیار ز حق درخواست آن عالم دگربار حجاب از پیش چشم پیر برخاست ندید از کس خیالی از چپ و راست ز چندان خلق تن گم دید و جان نی اثر پیدا نه و نام و نشان نی به زاری گفت ای داننده راز کجا شد خلق با چندان تک و تاز خطاب آمد ز دار الملک اسرار که پیدا نیست اندر دار دیار نمودی بود که ایشان می نمودند نماند آن هم که بس نابود بودند سراب دور همچون آب دیدی بمردی تشنه چون آنجا رسیدی دو عالم موم دست قدرت ماست کل از قدرت بگردد قدرت از خواست اگر خواهیم در یک طرفه العین پدید آریم در هر ذره کونین اگرنه در فرو بندیم محکم چو ما هستیم مه عالم مه آدم عزیزا در نگر تا بی نیازی چگونه جان ما دارد به بازی ببین تا خود وشاق لاابالی چه سان می آید از اوج تعالی کسی داند شدن در قرب آن اوج که فقر او چو دریا می زند موج فقیر آن است اندر عالم پیر که چون آن طفل نستاند به جز شیر عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۱ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن دریای پر نور که خاک او به خرقان ست مستور که در عالم فقیر آنست کامل که اندر فقر خود باشد سیه دل بگویم با تو این معنی مکن جنگ که تا نبود پس از رنگ سیه رنگ سواد وجه فقر آید بدارین نسنجد ذره ای در فقر کونین چه می گویم که یک تن چون پیمبر نیابد فقر کلی رنج کم بر مرا کار تو می آید به بازی که با اسپان تازی لاشه بازی مزن دم چون نبی درخورد این راز تن اندر کار ده با وقت می ساز به گرد پرده اسرار کم گرد که نبود مرد این اسرار هر مرد نیابی در دریای معانی وگر یابی هم آنجا غرقه مانی کسی کاو کنه این اسرار جوید کلید گنج در بازار جوید چو پی گم کرده اند از راه اسرار چگونه پی بری ای مرد هشیار کسی کاین راز پی برد از نهانی هم او گم کرد پی تو تا ندانی بماندی گوش بر در چشم بر راه ببر پی تا بیابی پیر آگاه اگر خواهی که در را باز یابی به عجز اقرار ده تا بازیابی قبای راز بر بالای جان نیست که جان را از چنین رازی نهان نیست کسی کاو در این اسرار بشناخت همان در را بدین دریا درانداخت درین دریا گهر های معانی که می داند بگو تا تو بدانی به پنجه سال چون شد سوزنی راست کنون آن سوزن اندر قعر دریا ست بسی سکان درین دریا باستاد چو آب از سر بشد در قعر افتاد بسی سودا ی این تقویم پختیم هنوز از خام کار ی نیم پختیم بسی گفتیم کز اهل درونیم هنوز از ابلهی از در برونیم بسی اندوه گوناگون بخوردیم بسی بر خاک خفته خون بخوردیم بسی چون عنکبوتان خانه رفتیم بسی همچون مگس افسانه گفتیم به هر پر کان کسی پرد پریدیم به هر تک کان کسی بدود دویدیم گهی با رند در میخانه بودیم گهی رخ در در بت خانه سودیم گهی زنار ترسایان ببستیم گهی در دیر ترسایان نشستیم گهی با کافران در جنگ بودیم گهی با آتش اندر سنگ بودیم گهی سجاده بر دوش اوفکندیم گهی در بحر دل جوش اوفکندیم گهی اندر چله سی پاره خواندیم گهی چون وحشیان آواره ماندیم گهی با کوف در ویرانه بودیم گهی با صوف در کاشانه بودیم گهی در خاره دل پر خار کردیم گهی در دشت جان ایثار کردیم گهی سر بر سر زانو نهادیم گهی در های و هوی هو فتادیم گهی از فخر فوق عرش رفتیم گهی از عار تحت عرش خفتیم گهی با باز جان پرواز کردیم گهی صد در به آهی باز کردیم گهی بوده گهی نابوده بودیم گهی کشتیم و گه هیچی درودیم بسی در پویه این راز گشتیم کنون بر ناامیدی باز گشتیم بسی مردی بکردیم و چخیدیم کنون نادیده بویی ناپدیدیم بسی این راه را از سر گرفتیم کنون این نیز بر دیگر گرفتیم بسی سیلی و ماه و سال خوردیم قدح ها زهر مالامال خوردیم بسی گفتیم دل آرام نگرفت بسی رفتیم ره انجام نگرفت کنون رفت آنک حرف از خویش خواندیم که نا پروا ی کار خویش ماندیم

عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۲ - الحکایه والتمثیل بر آن پیر زن شد مرد مهجور که برگو سرگذشتی گفت هین دور سرکس می ندارم این زمان من که سرگم کرده ام این ریسمان من ببین چندین طلب کار دگرگون زفان ببریده و سر داده بیرون چه گویم چون زفان این ندارم دلم خون گشت جان این ندارم فلک گرچه بسی بربوک بشتافت لباس سوک یافت از درد نایافت چه گر کوه این حقیقت را کمر بست بریخت آخر که بادش بود در دست چو دریا هرک زینجا قطره برد ز رنج تشنگی هم خشک لب مرد اگر خورشید گویم با رخی زرد شود در کوش هر شب هم بدین درد اگر ماهست می بینی که هر ماه سپر بندازد از حیرت درین راه زمین خود خاک بر سر دارد از غم فلک سرگشته در افسوس و ماتم دهان آلوده عرش و در شکم هیچ گرفته لوح لوح از سر قلم هیچ عطار » اسرارنامه » بخش دوازدهم » بخش ۱۳ - الحکایه و التمثیل عزیزی گفت از عرش دل افروز خطاب آید بخاک تیر هر روز که آخر از خدا آنجا خبر نیست خبر ده زانکه نتوان بی خبر زیست همه حیران و سرگردان بماندیم درین وادی بی پایان بماندیم که می داند که حال رفتگان چیست بخاک اندر خیال خفتگان چیست همه رفتند پر سودا دماغی فرو مردند چون روشن چراغی همه چون حلقه بر درماندگانیم همه در کار خود درماندگانیم زهی دردی که درمانی ندارد زهی راهی که پایانی ندارد به یک ره هیچ کس را هیچ ره نیست که جز در پایه بودن دست گه نیست که داند تا چه شربتهای پر زهر به کام ما فرود آمد ازین قهر عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۱ - المقاله الثالث عشر من مسکین بسی بیدار بودم به عمری در پی این کار بودم درین دریا بسی کشتی براندم به آخر رخت در دریا فشاندم درین اندیشه بودم سالها من بسی معلوم کردم حالها من همه گر پس رو و گر پیشوایند درین حیرت برابر می نمایند کس آگه نیست از سر الهی اسیرانیم از مه تا به ماهی چو علم غیب علم غیب دانست چنین پنهان بزیر پرده زانست عجایب قصه و پوشیده کاریست در این اندیشه ام من روزگاریست کنون بنشستم از چندین تک و تاز که این وادی ندارد هیچ بن باز به ناخن مدتی این کان بکندم ندیدم هیچ چندین جان بکندم به کام دل دمی نغنوده ام من درین غم بوده ام تا بوده ام من چو محنت نامه گردون بخواندم ز یک یک مژه جوی خون براندم دمی دم نازده فرسوده گشتم شبی نابوده خوش نابوده گشتم گسسته بیخ این نیلی حصارم شکسته شاخ دور روزگارم دلم در روز بازار زمانه نزد تیر مرادی بر نشانه اگر یک جام نوش از دهر خوردم هزاران شربت پر زهر خوردم به خون دل بسر بردم همه عمر دمی خوش برنیاوردم همه عمر همی اندر همه عمرم نشد راست زمانی آن چنانم دل همی خواست گر اول رونقی بگرفت حالم گرفت آخر ولی از جان ملالم قلم چون رفت از کاغذ چه خیزد بر آن بنشسته ام تا خود چه خیزد چنان سرگشته این گوژ پشتم که خود را هم به دست خود بکشتم جهانا هر چه بتوانی ز خواری بکن با من زهی نا سازگاری جهانا مهلتم ده تا زمانی فرو گریم ز دست تو جهانی کما بیشی من پیداست آخر ز خون من چه خواهد خاست آخر جهان از مرگ من ماتم نگیرد ز مشتی استخوان عالم نگیرد اگر درد دل خود سر دهم باز به انجامی نینجامد ز آغاز چو دردم هیچ درمانی ندارد سرش بر نه که پایانی ندارد ز خود چندین سخن تا چند رانم چو می دانم که چیزی می ندانم کیم من هیچکس و ز هیچ کس کم گناه افزون و طاعت هر نفس کم زدین از پس ز دنیا پیش مانده به سان کافر درویش مانده دماغی پر دلی ناپای بر جای بگردم هر نفس آنگه به صد رای زمانی اشک ریزم در مناجات زمانی درد نوشم در خرابات نه مرد خرقه ام نه مرد زنار گهم مسجد بود گاهیم زنار نه یک تن را نه خود را می بشایم نه نیکو را نه بد را می بشایم بچیزی کان نیرزد یک پشیزم فرو دادم همه عمر عزیزم دریغا در هوس عمرم تلف شد که عمر از ننگ چون من ناخلف شد همه دودی ز ایوانم برآمد همه چیزی ز دیوانم برآمد چو شیرم گشت مویم در نظاره هنوز از حرص هستم شیرخواره به دل سختم ولی در کار سستم بسی رفتم بر آن گام نخستم

عطار » اسرارنامه » بخش سیزدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل خراسی دید روزی پیر خسته که می گردید اشتر چشم بسته بزد یک نعره و در جوش آمد که تا دیری از آن باهوش آمد به یاران گفت کین سرگشته اشتر زفان حال بگشاد از دلی پر که رفتم از سحرگه تا شبانگاه مگر گفتم زپس کردم بسی راه چو بگشادند چشمم شد درستم که چندین رفته بر گام نخستم بر آن گام نخستینیم جمله اسیر رسم و آیینم جمله بقای ما بلای ماست ما را که راحت در فنای ماست ما را اگر شادیست ما را گر غم از ماست که بر ما هرچ می آید هم از ماست چه بودی گر وجود ما نبودی دریغا کز دریغا نیست سودی وجود جان به مرگ تن نیرزد که عمری زیستن مردن نیرزد بلاشک هستی ما پستی ماست که ما را نیستی از هستی ماست اگر هستی ما نابوده بودی ز چندین نیستی آسوده بودی من حیران کزین محنت حزینم شبان روزی ز دیری گه چنینم همه کام دلم از خود فنا نیست که در عین فنا عین بقا نیست دلم خوانی ای ساقی تو دانی مرا فانی مکن باقی تو دانی ز رشک برق جانم دود گیرد که دیر آمد پدید و زود میرد در هر پیر زن می زد پیمبر که ای زن در دعا با یادم آور ببین تا خود چه کاری سخت افتاد که خواهد آفتاب از ذره فریاد یقین می دان که شیران شکاری درین ره خواستند از مور یاری همی درمان تو نابودن تست به نابودن فرو آسودن تست چه راحت بیش از آن دانی و چه ناز که فانی گردی و از خود رهی باز فنا بودی فنایی شو ز هستی که چون از خود فنا گشتی برستی نه گل بی خار ونه می بی خمارست ترا با تو توی بسیار کارست بجز تو دشمن تو هیچ کس نیست که دشمن هیچ کس را هم نفس نیست ترا با تو چو چیزی در میانست کناری گیر کاینجا بیم جانست چه وادیست این که هرگامیست پرچاه چه دریاست این که ما رانیست بر راه درین دریا نه تن نه جان پدیدست نه سر پیدا و نه پایان پدیدست گر افریدون و گر افراسیابی درین دریا تو هم یک قطره آبی اگر بادی ز خرمن برد کاهی چرا می داری این ماتم به ماهی چو دهقانان دین را نیز مرگیست درین دریا چه جای کاه برگیست به استغنا نگر گر می ندانی غم کاهی مخور ای کاهدانی عزیزا بی تو گنجی پادشایی برای خویشتن بنهاد جایی اگر رأیش بود بردارد آن گنج وگرنه هم چنان بگذارد آن گنج چرا چندین فضولی می کنی تو ظلومی و جهولی می کنی تو ترا بهر چه می باید خبر داشت که آن گنج از چه بنهاد از چه برداشت جو تو اندر میان آن نبودی زمانی کاردان آن نبودی چو شه گنجی که خود بنهاد برداشت چرا پس خواجه این فریاد برداشت مزن دم گرچه عمر تو عزیزست که اکنون نوبت یک قوم نیزست جهان سبز گلشن کشت زاریست که گه دروی خزان گه نوبهاریست چو تخمی کشته شد دیگر دمیدست چو این یک بدروند آن یک رسیدست چو برسیدند و روزی چند بودند چو تخمی زیر چرخ چرخ سودند بدین سانست کردار زمانه یکی را باش گر هستی یگانه