Hâfız-ı Şîrâzî — Dîvân
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲ طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نیم شبی کوش و گریه سحری تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زین غیرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری ز من به حضرت آصف که می برد پیغام که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری کلاه سروریت کج مباد بر سر حسن که زیب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت می روند و می آیند صبا به غالیه سایی و گل به جلوه گری چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی بصری دعای گوشه نشینان بلا بگرداند چرا به گوشه چشمی به ما نمی نگری بیا و سلطنت از ما بخر به مایه حسن وزین معامله غافل مشو که حیف خوری طریق عشق طریقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به یمن همت حافظ امید هست که باز اریٰ اسامر لیلای لیلة القمری حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۳ ای که دایم به خویش مغروری گر تو را عشق نیست معذوری گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری مستی عشق نیست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر می طلب که مخموری حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴ ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خرده ای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلط ها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن کلاه سروری آن است کز این ترک بر دوزی سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست مگر او نیز همچون من غمی دارد شبان روزی میی دارم چو جان صافی و صوفی می کند عیبش خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بیا ساقی که جاهل را هنی تر می رسد روزی می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی نه حافظ می کند تنها دعای خواجه توران شاه ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵ عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی ای پسر جام می ام ده که به پیری برسی چه شکرهاست در این شهر که قانع شده اند شاه بازان طریقت به مقام مگسی دوش در خیل غلامان درش می رفتم گفت ای عاشق بیچاره تو باری چه کسی با دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسی لمع البرق من الطور و آنست به فلعلی لک آت بشهاب قبس کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی بال بگشا و صفیر از شجر طوبی زن حیف باشد چو تو مرغی که اسیر قفسی تا چو مجمر نفسی دامن جانان گیرم جان نهادیم بر آتش ز پی خوش نفسی چند پوید به هوای تو ز هر سو حافظ یسر الله طریقا بک یا ملتمسی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۶ نوبهار است در آن کوش که خوش دل باشی که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است حیف باشد که ز کار همه غافل باشی نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف گر شب و روز در این قصه مشکل باشی گر چه راهی ست پر از بیم ز ما تا بر دوست رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷ هزار جهد بکردم که یار من باشی مرادبخش دل بی قرار من باشی چراغ دیده شب زنده دار من گردی انیس خاطر امیدوار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در میانه خداوندگار من باشی از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او اگر کنم گله ای غم گسار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند گرت ز دست برآید نگار من باشی شبی به کلبه احزان عاشقان آیی دمی انیس دل سوگوار من باشی شود غزاله خورشید صید لاغر من گر آهویی چو تو یک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من اگر ادا نکنی قرض دار من باشی من این مراد ببینم به خود که نیم شبی به جای اشک روان در کنار من باشی من ار چه حافظ شهرم جویی نمی ارزم مگر تو از کرم خویش یار من باشی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸ ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوش دل نپسندد که تو محزون باشی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۹ زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی خط بر صحیفه گل و گلزار می کشی اشک حرم نشین نهان خانه مرا زان سوی هفت پرده به بازار می کشی کاهل روی چو باد صبا را به بوی زلف هر دم به قید سلسله در کار می کشی هر دم به یاد آن لب میگون و چشم مست از خلوتم به خانه خمار می کشی گفتی سر تو بسته فتراک ما شود سهل است اگر تو زحمت این بار می کشی با چشم و ابروی تو چه تدبیر دل کنم وه زین کمان که بر من بیمار می کشی بازآ که چشم بد ز رخت دفع می کند ای تازه گل که دامن از این خار می کشی حافظ دگر چه می طلبی از نعیم دهر می می خوری و طره دلدار می کشی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰ سلیمیٰ منذ حلت بالعراق ألاقی من نواها ما ألاقی الا ای ساروان منزل دوست إلی رکبانکم طال اشتیاقی خرد در زنده رود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی ربیع العمر فی مرعیٰ حماکم حماک الله یا عهد التلاقی بیا ساقی بده رطل گرانم سقاک الله من کأس دهاق جوانی باز می آرد به یادم سماع چنگ و دست افشان ساقی می باقی بده تا مست و خوشدل به یاران برفشانم عمر باقی درونم خون شد از نادیدن دوست ألا تعسا لأیام الفراق دموعی بعدکم لا تحقروها فکم بحر عمیق من سواق دمی با نیکخواهان متفق باش غنیمت دان امور اتفاقی بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو به شعر فارسی صوت عراقی عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گه گه سزاوار طلاقی مسیحای مجرد را برازد که با خورشید سازد هم وثاقی وصال دوستان روزی ما نیست بخوان حافظ غزل های فراقی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱ کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی بسا که گفته ام از شوق با دو دیده خود أیا منازل سلمیٰ فأین سلماک عجیب واقعه ای و غریب حادثه ای أنا اصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی که را رسد که کند عیب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکی صبا عبیرفشان گشت ساقیا برخیز و هات شمسة کرم مطیب زاکی دع التکاسل تغنم فقد جری مثل که زاد راهروان چستی است و چالاکی اثر نماند ز من بی شمایلت آری أری مآثر محیای من محیاک ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که همچو صنع خدایی ورای ادراکی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۲ یا مبسما یحاکي درجا من اللآلي یا رب چه درخور آمد گردش خط هلالی حالی خیال وصلت خوش می دهد فریبم تا خود چه نقش بازد این صورت خیالی می ده که گرچه گشتم نامه سیاه عالم نومید کی توان بود از لطف لایزالی ساقی بیار جامی و از خلوتم برون کش تا در به در بگردم قلاش و لاابالی از چار چیز مگذر گر عاقلی و زیرک امن و شراب بی غش معشوق و جای خالی چون نیست نقش دوران در هیچ حال ثابت حافظ مکن شکایت تا می خوریم حالی صافیست جام خاطر در دور آصف عهد قم فاسقني رحیقا أصفیٰ من الزلال الملک قد تباهیٰ من جده و جده یا رب که جاودان باد این قدر و این معالی مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۳ سلام الله ما کر اللیالي و جاوبت المثاني و المثالي علیٰ وادي الأراک و من علیها و دار باللویٰ فوق الرمال دعاگوی غریبان جهانم و أدعو بالتواتر و التوالي به هر منزل که رو آرد خدا را نگه دارش به لطف لایزالی منال ای دل که در زنجیر زلفش همه جمعیت است آشفته حالی ز خطت صد جمال دیگر افزود که عمرت باد صد سال جلالی تو می باید که باشی ور نه سهل است زیان مایه جاهی و مالی بر آن نقاش قدرت آفرین باد که گرد مه کشد خط هلالی فحبک راحتي في کل حین و ذکرک مونسي في کل حال سویدای دل من تا قیامت مباد از شوق و سودای تو خالی کجا یابم وصال چون تو شاهی من بدنام رند لاابالی خدا داند که حافظ را غرض چیست و علم الله حسبي من سؤالي حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۴ بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی در وهم می نگنجد کاندر تصور عقل آید به هیچ معنی زین خوب تر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی چون من خیال رویت جانا به خواب بینم کز خواب می نبیند چشمم به جز خیالی رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۵ رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی می گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم می کردم اندر آن گل و بلبل تاملی گل یار حسن گشته و بلبل قرین عشق آن را تفضلی نه و این را تبدلی چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی بس گل شکفته می شود این باغ را ولی کس بی بلای خار نچیده ست از او گلی حافظ مدار امید فرج از مدار چرخ دارد هزار عیب و ندارد تفضلی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۶ این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم در کنج خراباتی افتاده خراب اولی چون مصلحت اندیشی دور است ز درویشی هم سینه پر از آتش هم دیده پرآب اولی من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت این قصه اگر گویم با چنگ و رباب اولی تا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین دست در سر هوس ساقی در دست شراب اولی از همچو تو دلداری دل برنکنم آری چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون آی رندی و هوسناکی در عهد شباب اولی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷ زان می عشق کز او پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بیاور جامی روزها رفت که دست من مسکین نگرفت زلف شمشادقدی ساعد سیم اندامی روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد که نهاده ست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم رسم این است که چو صبحی بدمد در پی اش افتد شامی یار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی آن حریفی که شب و روز می صاف کشد بود آیا که کند یاد ز دردآشامی حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۸ که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی که به کوی می فروشان دو هزار جم به جامی شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم که به همت عزیزان برسم به نیک نامی تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود نه به نامه ای پیامی نه به خامه ای سلامی اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی به کجا برم شکایت به که گویم این حکایت که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ که چنان کشنده ای را نکند کس انتقامی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۹ أتت روایح رند الحمیٰ و زاد غرامی فدای خاک در دوست باد جان گرامی پیام دوست شنیدن سعادت است و سلامت من المبلغ عنی إلی سعاد سلامی بیا به شام غریبان و آب دیده من بین به سان باده صافی در آبگینه شامی إذا تغرد عن ذی الأراک طایر خیر فلا تفرد عن روضها أنین حمامي بسی نماند که روز فراق یار سر آید رأیت من هضبات الحمیٰ قباب خیام خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت قدمت خیر قدوم نزلت خیر مقام بعدت منک و قد صرت ذایبا کهلال اگر چه روی چو ماهت ندیده ام به تمامی و إن دعیت بخلد و صرت ناقض عهد فما تطیب نفسی و ما استطاب منامی امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق می برد ز نظم نظامی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰ سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی غمی آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۱ ز دلبرم که رساند نوازش قلمی کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی قیاس کردم و تدبیر عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی بیا که خرقه من گر چه رهن میکده هاست ز مال وقف نبینی به نام من درمی حدیث چون و چرا درد سر دهد ای دل پیاله گیر و بیاسا ز عمر خویش دمی طبیب راه نشین درد عشق نشناسد برو به دست کن ای مرده دل مسیح دمی دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم به آن که بر در میخانه برکشم علمی بیا که وقت شناسان دو کون بفروشند به یک پیاله می صاف و صحبت صنمی دوام عیش و تنعم نه شیوه عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی نمی کنم گله ای لیک ابر رحمت دوست به کشته زار جگرتشنگان نداد نمی چرا به یک نی قندش نمی خرند آن کس که کرد صد شکرافشانی از نی قلمی سزای قدر تو شاها به دست حافظ نیست جز از دعای شبی و نیاز صبحدمی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۲ احمد الله علی معدلة السلطان احمد شیخ اویس حسن ایلخانی خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد آن که می زیبد اگر جان جهانش خوانی دیده نادیده به اقبال تو ایمان آورد مرحبا ای به چنین لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآید به دو نیمش بزنند دولت احمدی و معجزه سبحانی جلوه بخت تو دل می برد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوریم به یاد تو قدح می گیریم بعد منزل نبود در سفر روحانی از گل پارسیم غنچه عیشی نشکفت حبذا دجله بغداد و می ریحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی ای نسیم سحری خاک در یار بیار که کند حافظ از او دیده دل نورانی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۳ وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی کام بخشی گردون عمر در عوض دارد جهد کن که از دولت داد عیش بستانی باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی محتسب نمی داند این قدر که صوفی را جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی با دعای شب خیزان ای شکردهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ کاین همه نمی ارزد شغل عالم فانی یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت با طبیب نامحرم حال درد پنهانی می روی و مژگانت خون خلق می ریزد تیز می روی جانا ترسمت فرومانی دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن ابروی کماندارت می برد به پیشانی جمع کن به احسانی حافظ پریشان را ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۴ هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی بیفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آور که از هر رقعه دلقش هزاران بت بیفشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانی ملک در سجده آدم زمین بوس تو نیت کرد که در حسن تو لطفی دید بیش از حد انسانی چراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان است مباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانی دریغا عیش شب گیری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی خیال چنبر زلفش فریبت می دهد حافظ نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنبانی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۵ گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی چون نیک بدیدم به حقیقت به از آنی شیرین تر از آنی به شکرخنده که گویم ای خسرو خوبان که تو شیرین زمانی تشبیه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدین تنگ دهانی صد بار بگفتی که دهم زان دهنت کام چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بیمار که دیده ست بدین سخت کمانی چون اشک بیندازیش از دیده مردم آن را که دمی از نظر خویش برانی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۶ نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزیزم ز دست رفت خدا را ز لعل روح فزایش ببخش آن که تو دانی من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی امید در کمر زرکشت چگونه ببندم دقیقه ای است نگارا در آن میان که تو دانی یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷ دو یار زیرک و از باده کهن دو منی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من این مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق این کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمی توان دیدن در این چمن که گلی بوده است یا سمنی ببین در آینه جام نقش بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنین عزیز نگینی به دست اهرمنی مزاج دهر تبه شد در این بلا حافظ کجاست فکر حکیمی و رای برهمنی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۸ نوش کن جام شراب یک منی تا بدان بیخ غم از دل برکنی دل گشاده دار چون جام شراب سر گرفته چند چون خم دنی چون ز جام بی خودی رطلی کشی کم زنی از خویشتن لاف منی سنگسان شو در قدم نی همچو آب جمله رنگ آمیزی و تردامنی دل به می دربند تا مردانه وار گردن سالوس و تقوا بشکنی خیز و جهدی کن چو حافظ تا مگر خویشتن در پای معشوق افکنی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹ صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی برگ صبوح ساز و بده جام یک منی در بحر مایی و منی افتاده ام بیار می تا خلاص بخشدم از مایی و منی خون پیاله خور که حلال است خون او در کار یار باش که کاری ست کردنی ساقی به دست باش که غم در کمین ماست مطرب نگاه دار همین ره که می زنی می ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت خوش بگذران و بشنو از این پیر منحنی ساقی به بی نیازی رندان که می بده تا بشنوی ز صوت مغنی هو الغنی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰ ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی دردمندان بلا زهر هلاهل دارند قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی دیده ما چو به امید تو دریاست چرا به تفرج گذری بر لب دریا نکنی نقل هر جور که از خلق کریمت کردند قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱ بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزه گران خواهی شد حالیا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدمیانی که بهشتت هوس است عیش با آدمی یی چند پری زاده کنی تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو شیرین دهنان گر نگاهی سوی فرهاد دل افتاده کنی خاطرت کی رقم فیض پذیرد هیهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عیش که با بخت خداداده کنی ای صبا بندگی خواجه جلال الدین کن که جهان پر سمن و سوسن آزاده کنی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۲ ای دل به کوی عشق گذاری نمی کنی اسباب جمع داری و کاری نمی کنی چوگان حکم در کف و گویی نمی زنی باز ظفر به دست و شکاری نمی کنی این خون که موج می زند اندر جگر تو را در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبا بر خاک کوی دوست گذاری نمی کنی ترسم کز این چمن نبری آستین گل کز گلشنش تحمل خاری نمی کنی در آستین جان تو صد نافه مدرج است وآن را فدای طره یاری نمی کنی ساغر لطیف و دلکش و می افکنی به خاک واندیشه از بلای خماری نمی کنی حافظ برو که بندگی پادشاه وقت گر جمله می کنند تو باری نمی کنی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳ سحرگه ره روی در سرزمینی همی گفت این معما با قرینی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شیشه برآرد اربعینی خدا زان خرقه بیزار است صد بار که صد بت باشدش در آستینی مروت گر چه نامی بی نشان است نیازی عرضه کن بر نازنینی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشه چینی نمی بینم نشاط عیش در کس نه درمان دلی نه درد دینی درون ها تیره شد باشد که از غیب چراغی برکند خلوت نشینی گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیت دهد نقش نگینی اگر چه رسم خوبان تندخویی ست چه باشد گر بسازد با غمینی ره میخانه بنما تا بپرسم مآل خویش را از پیش بینی نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم الیقینی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۴ تو مگر بر لب آبی به هوس بنشینی ور نه هر فتنه که بینی همه از خود بینی به خدایی که تویی بنده بگزیده او که بر این چاکر دیرینه کسی نگزینی گر امانت به سلامت ببرم باکی نیست بی دلی سهل بود گر نبود بی دینی ادب و شرم تو را خسرو مه رویان کرد آفرین بر تو که شایسته صد چندینی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن می بینی صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم عاشقان را نبود چاره به جز مسکینی باد صبحی به هوایت ز گلستان برخاست که تو خوش تر ز گل و تازه تر از نسرینی شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر این منظر بینش نفسی بنشینی سخنی بی غرض از بنده مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقیقت بینی نازنینی چو تو پاکیزه دل و پاک نهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشینی سیل این اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقة یا مقلة عینی بیني تو بدین نازکی و سرکشی ای شمع چگل لایق بندگی خواجه جلال الدینی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۵ ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی بوی یک رنگی از این نقش نمی آید خیز دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی گوش بگشای که بلبل به فغان می گوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی گفتی از حافظ ما بوی ریا می آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۶ بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی می خواند دوش درس مقامات معنوی یعنی بیا که آتش موسی نمود گل تا از درخت نکته توحید بشنوی مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی تا خواجه می خورد به غزل های پهلوی جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی این قصه عجب شنو از بخت واژگون ما را بکشت یار به انفاس عیسوی خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد مخموریـت مباد که خوش مست می روی دهقان سال خورده چه خوش گفت با پسر کای نور چشم من به جز از کشته ندروی ساقی مگر وظیفه حافظ زیاده داد کآشفته گشت طره دستار مولوی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷ ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی تا راهرو نباشی کی راهبر شوی در مکتب حقایق پیش ادیب عشق هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی دست از مس وجود چو مردان ره بشوی تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی خواب و خورت ز مرتبه خویش دور کرد آن گه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد بالله کز آفتاب فلک خوب تر شوی یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی از پای تا سرت همه نور خدا شود در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی وجه خدا اگر شودت منظر نظر زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی گر در سرت هوای وصال است حافظا باید که خاک درگه اهل هنر شوی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۸ سحرم هاتف میخانه به دولت خواهی گفت باز آی که دیرینه این درگاهی همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهان بین دهدت آگاهی بر در میکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهی سر ما و در میخانه که طرف بامش به فلک بر شد و دیوار بدین کوتاهی قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهی حافظ خام طمع شرمی از این قصه بدار عملت چیست که فردوس برین می خواهی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹ ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دین گشاده صد چشمه آب حیوان از قطره سیاهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سلیمان هر کس که شک نماید بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آیین پادشاهی تیغی که آسمانش از فیض خود دهد آب تنها جهان بگیرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار تعویذ جان فزایی افسون عمرکاهی ای عنصر تو مخلوق از کیمیای عزت و ای دولت تو ایمن از وصمت تباهی ساقی بیار آبی از چشمه خرابات تا خرقه ها بشوییم از عجب خانقاهی عمری ست پادشاها کز می تهی ست جامم اینک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تیغت بر کان و معدن افتد یاقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهی دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشینان گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد ما را چگونه زیبد دعوی بی گناهی حافظ چو پادشاهت گهگاه می برد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۰ در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آیینه شاهی ست غباری دارد از خدا می طلبم صحبت روشن رایی کرده ام توبه به دست صنم باده فروش که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج نروند اهل نظر از پی نابینایی شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانند سهی بالایی کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی سخن غیر مگو با من معشوقه پرست کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت بر در میکده ای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فردایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱ به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی خیال سبزخطی نقش بسته ام جایی امید هست که منشور عشق بازی من از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد بیا ببین که کرا می کند تماشایی به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید که می رویم به داغ بلندبالایی زمام دل به کسی داده ام من درویش که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند عجب مدار سری اوفتاده در پایی مرا که از رخ او ماه در شبستان است کجا بود به فروغ ستاره پروایی فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب که حیف باشد از او غیر او تمنایی درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار اگر سفینه حافظ رسد به دریایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۲ سلامی چو بوی خوش آشنایی بدان مردم دیده روشنایی درودی چو نور دل پارسایان بدان شمع خلوتگه پارسایی نمی بینم از همدمان هیچ بر جای دلم خون شد از غصه ساقی کجایی ز کوی مغان رخ مگردان که آن جا فروشند مفتاح مشکل گشایی عروس جهان گر چه در حد حسن است ز حد می برد شیوه بی وفایی دل خسته من گرش همتی هست نخواهد ز سنگین دلان مومیایی می صوفی افکن کجا می فروشند که در تابم از دست زهد ریایی رفیقان چنان عهد صحبت شکستند که گویی نبوده ست خود آشنایی مرا گر تو بگذاری, ای نفس طامع بسی پادشایی کنم در گدایی بیاموزمت کیمیای سعادت ز هم صحبت بد جدایی جدایی مکن حافظ از جور دوران شکایت چه دانی تو ای بنده کار خدایی
حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳ ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی دیشب گله زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی صد باد صبا این جا با سلسله می رقصند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی وی یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴ ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشیمان به درآیی هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به درآیی شاید که به آبی فلکت دست نگیرد گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح باشد که چو خورشید درخشان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی بر رهگذرت بسته ام از دیده دو صد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو بازآید و از کلبه احزان به درآیی حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۵ می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی شمشاد خرامان کن وآهنگ گلستان کن تا سرو بیآموزد از قد تو دل جویی تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد ای شاخ گل رعنا از بهر که می رویی امروز که بازارت پرجوش خریدار است دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی چون شمع نکورویی در رهگذر باد است طرف هنری بربند از شمع نکورویی آن طره که هر جعدش صد نافه چین ارزد خوش بودی اگر بودی بوییش ز خوش خویی هر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمد بلبل به نواسازی حافظ به غزل گویی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱ تو نیک و بد خود هم از خود بپرس چرا بایدت دیگری محتسب و من یتق الله یجعل له و یرزقه من حیث لا یحتسب حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲ سرای مدرسه و بحث علم و طاق و رواق چه سود چون دل دانا و چشم بینا نیست سرای قاضی یزد ارچه منبع فضل است خلاف نیست که علم نظر در آن جا نیست
حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷) آصف عهد زمان جان جهان تورانشاه که در این مزرعه جز دانه خیرات نکشت ناف هفته بد و از ماه صفر کاف و الف که به گلشن شد و این گلخن پر دود بهشت آنکه میلش سوی حق بینی و حق گویی بود سال تاریخ وفاتش طلب از میل بهشت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۴ - ماده تاریخ وفات (قرب طاعت = ۷۸۲) بهاء الحق و الدین طاب مثواه امام سنت و شیخ جماعت چو می رفت از جهان این بیت می خواند بر اهل فضل و ارباب براعت به طاعت قرب ایزد می توان یافت قدم در نه گرت هست استطاعت بدین دستور تاریخ وفاتش برون آر از حروف قرب طاعت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵ قوت شاعره من سحر از فرط ملال متنفر شده از بنده گریزان می رفت نقش خوارزم و خیال لب جیحون می بست با هزاران گله از ملک سلیمان می رفت می شد آن کس که جز او جان سخن کس نشناخت من همی دیدم و از کالبدم جان می رفت چون همی گفتمش ای مونس دیرینه من سخت می گفت و دل آزرده و گریان می رفت گفتم اکنون سخن خوش که بگوید با من کـ آن شکرلهجه ی خوش خوان خوش الحان می رفت لابه بسیار نمودم که مرو سود نداشت زانکه کار از نظر رحمت سلطان می رفت پادشاها ز سر لطف و کرم بازش خوان چه کند سوخته از غایت حرمان می رفت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۶ - ماده تاریخ (رحمان لایموت = ۷۸۶) رحمان لایموت چو آن پادشاه را دید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت جانش غریق رحمت خود کرد تا بود تاریخ این معامله رحمان لایموت حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۷ به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاق به پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد نخست پادشهی همچو او ولایت بخش که جان خویش بپرورد و داد عیش بداد دگر مربی اسلام شیخ مجدالدین که قاضی ای به از او آسمان ندارد یاد دگر بقیه ابدال شیخ امین الدین که یمن همت او کارهای بسته گشاد دگر شهنشه دانش عضد که در تصنیف بنای کار مواقف به نام شاه نهاد دگر کریم چو حاجی قوام دریادل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد نظیر خویش بنگذاشتند و بگذشتند خدای عز و جل جمله را بیامرزاد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۸ خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شد ساحت کون ومکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت ایوان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۹ دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد ذروه کاخ رتبتت راست ز فرط ارتفاع راهروان وهم را راه هزار ساله باد ای مه برج منزلت چشم و چراغ عالمی باده صاف دایمت در قدح و پیاله باد چون به هوای مدحتت زهره شود ترانه ساز حاسدت از سماع آن محرم آه و ناله باد نه طبق سپهر و آن قرصه ماه و خور که هست بر لب خوان قسمتت سهلترین نواله باد دختر فکر بکر من محرم مدحت تو شد مهر چنان عروس را هم به کفت حواله باد
حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰ روح القدس آن سروش فرخ بر قبه طارم زبرجد می گفت سحر گهی که یا رب در دولت و حشمت مخلد بر مسند خسروی بماناد منصور مظفر محمد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱ به سمع خواجه رسان ای ندیم وقت شناس به خلوتی که در او اجنبی صبا باشد لطیفه ای به میان آر و خوش بخندانش به نکته ای که دلش را بدان رضا باشد پس آنگهش ز کرم این قدر به لطف بپرس که گر وظیفه تقاضا کنم روا باشد حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲ شمه ای از داستان عشق شورانگیز ماست این حکایت ها که از فرهاد و شیرین کرده اند هیچ مژگان دراز و عشوه جادو نکرد آنچه آن زلف دراز و خال مشکین کرده اند ساقیا می ده که با حکم ازل تدبیر نیست قابل تغییر نبود آنچه تعیین کرده اند در سفالین کاسه رندان به خواری منگرید کـ این حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند نکهت جانبخش دارد خاک کوی دلبران عارفان آنجا مشام عقل مشکین کرده اند ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین کرده اند خاکیان بی بهره اند از جرعه کاس الکرام این تطاول بین که با عشاق مسکین کرده اند شهپر زاغ و زغن زیبای صید و قید نیست این کرامت همره شهباز و شاهین کرده اند حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۳ - ماده تاریخ وفات (امیذ جود) اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درش از بهر خاکبوس نمودی فلک سجود با آن وجود و آن عظمت زیر خاک رفت در نصف ماه ذی قعد از عرصه وجود تا کس امید جود ندارد دگر ز کس آمد حروف سال وفاتش امیذ جود حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴ دل منه بر دنیی و اسباب او زآن که از وی کس وفاداری ندید کس عسل بی نیش از این دکان نخورد کس رطب بی خار از این بستان نچید هربه ایامی چراغی برفروخت چون تمام افروخت بادش دردمید بی تکلف هرکه دل بر وی نهاد چون بدیدی خصم خود می پرورید شاه غازی خسرو گیتی ستان آن که از شمشیر او خون می چکید گه به یک حمله سپاهی می شکست گه به هویی قلبه گاهی می درید از نهیبش پنجه می افکند شیر در بیابان نام او چون می شنید سروران را بی سبب می کرد حبس گردنان را بی خطر سر می برید عاقبت شیراز و تبریز و عراق چون مسخر کرد وقتش دررسید آن که روشن بد جهان بینش بدو میل در چشم جهان بینش کشید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۵ بر سر بازار جانبازان منادی می زنند بشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید دختر رز چند روزی شد که از ما گم شده ست رفت تا گیرد سر خود هان و هان حاضر شوید جامه ای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب عقل و دانش برد و شد تا ایمن از وی نغنوید هر که آن تلخم دهد حلوا بها جانش دهم ور بود پوشیده و پنهان به دوزخ در روید دختری شبگرد تند تلخ گلرنگ است و مست گر بیابیدش به سوی خانه حافظ برید حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶ - ماده تاریخ وفات (خلیل عادل = ۷۷۵) برادر خواجه عادل طاب مثواه پس از پنجاه و نه سال از حیاتش به سوی روضه رضوان سفر کرد خدا راضی ز افعال و صفاتش خلیل عادلش پیوسته بر خوان وز آنجا فهم کن سال وفاتش
حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۷ بر تو خوانم ز دفتر اخلاق آیتی در وفا و در بخشش هرکه بخراشدت جگر به جفا هم چو کان کریم زر بخشش کم مباش از درخت سایه فکن هرکه سنگت زند ثمر بخشش از صدف یاددار نکته ی حلم هرکه برد سرت گهر بخشش حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۸ زآن حبه ی خضراخور کز روی سبک روحی هرکـ او بخورد یک جو بر سیخ زند سی مرغ زآن لقمه که صوفی را در معرفت اندازد یک ذره و صد مستی یک دانه و صد سی مرغ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۹ - ماده تاریخ وفات (رحمت حق = ۷۵۶) مجد دین سرور و سلطان قضات اسماعیل که زدی کلک زبان آورش از شرع نطق ناف هفته بد و از ماه رجب کاف و الف که برون رفت از این خانه بی نظم و نسق کنف رحمت حق منزل او دان و آنگه سال تاریخ وفاتش طلب از رحمت حق حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰ - ماده تاریخ وفات (بلبل، سرو، سمن، یاسمن، لاله، گل = ۷۵۷) بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گل هست تاریخ وفات شه مشکین کاکل خسرو روی زمین غوث زمان بواسحاق که به مه طلعت او نازد و خندد بر گل جمعه بیست و دوم ماه جمادی الاول در پسین بود که پیوسته شد از جزو به کل حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۱ سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام سال خرم فال نیکو مال وافر حال خوش اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲ سرور اهل عمایم شمع جمع انجمن صاحب صاحب قران خواجه قوام الدین حسن سادس ماه ربیع الاخر اندر نیم روز روز آدینه به حکم کردگار ذوالمنن هفت صد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن مرغ روحش کـ او همای آشیان قدس بود شد سوی باغ بهشت از دام این دار محن حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳ دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۴ در این ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو بیا ای طایر دولت بیاور مژده وصلی عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۵ ای معرا اصل عالی جوهرت از حرص و آز وی مبرا ذات میمون اخترت از زرق و ریو در بزرگی کی روا باشد که تشریفات را از فرشته بازگیری آنگهی بخشی به دیو حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۶ ساقیا پیمانه پر کن زانکه صاحب مجلست آرزو می بخشد و اسرار می دارد نگاه جنت نقد است اینجا عیش و عشرت تازه کن زانکه در جنت خدا بر بنده ننویسد گناه دوستداران دوستکامند و حریفان باادب پیشکاران نیکنام و صف نشینان نیکخواه ساز چنگ آهنگ عشرت صحن مجلس جای رقص خال جانان دانه دل زلف ساقی دام راه دور از این بهتر نباشد ساقیا عشرت گزین حال از این خوشتر نباشد حافظا ساغر بخواه حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۷ به گوش جان رهی منهیی ندا در داد ز حضرت احدی لا اله الا الله که ای عزیز کسی را که خواری ست نصیب حقیقت آن که نیابد به زور منصب و جاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۸ به روز شنبه سادس ز ماه ذی الحجه به سال هفتصد و شصت از جهان بشد ناگاه ز شاهراه سعادت به باغ رضوان رفت وزیر کامل ابونصر خواجه فتح الله حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۹ به من سلام فرستاد دوستی امروز که ای نتیجه کلکت سواد بینایی پس از دو سال که بختت به خانه باز آورد چرا ز خانه خواجه به در نمی آیی جواب دادم و گفتم بدار معذورم که این طریقه نه خودکامیست و خودرایی وکیل قاضی ام اندر گذر کمین کرده ست به کف قباله دعوی چو مار شیدایی که گر برون نهم از آستان خواجه قدم بگیردم سوی زندان برد به رسوایی جناب خواجه حصار من است گر اینجا کسی نفس زند از حجت تقاضایی به عون قوت بازوی بندگان وزیر به سیلی اش بشکافم دماغ سودایی همیشه باد جهانش به کام وز سر صدق کمر به بندگی اش بسته چرخ مینایی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۰ گدا اگر گهر پاک داشتی در اصل بر آب نقطه شرمش مدار بایستی ور آفتاب نکردی فسوس جام زرش چرا تهی ز می خوشگوار بایستی وگر سرای جهان را سر خرابی نیست اساس او به از این استوار بایستی زمانه گر نه زر قلب داشتی کارش به دست آصف صاحب عیار بایستی چو روزگار جز این یک عزیز بیش نداشت به عمر مهلتی از روزگار بایستی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۱ - ماده تاریخ (میوهٔ بهشتی = ۷۷۸) آن میوه بهشتی کآمد به دستت ای جان در دل چرا نکشتی از دست چون بهشتی تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند سرجمله اش فروخوان از میوه بهشتی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۲ خسروا دادگرا شیردلا بحرکفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد صیت مسعودی و آوازه شه سلطانی گفته باشد مگرت ملهم غیب احوالم این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانی در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر همه بربود به یک دم فلک چوگانی دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی بسته بر آخور او استر من جو می خورد تیزه افشاند به من گفت مرا می دانی هیچ تعبیر نمی دانمش این خواب که چیست تو بفرمای که در فهم نداری ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۳ ساقیا باده که اکسیر حیات است بیار تا تن خاکی من عین بقا گردانی چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳۴ پادشاها لشکر توفیق همراه تواند خیز اگر بر عزم تسخیر جهان ره می کنی با چنین جاه و جلال از پیشگاه سلطنت آگهی و خدمت دل های آگه می کنی با فریب رنگ این نیلی خم زنگارفام کار بر وفق مراد صبغة الله می کنی آن که ده با هفت و نیم آورد بس سودی نکرد فرصتت بادا که هفت و نیم با ده می کنی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱ جز نقش تو در نظر نیامد ما را جز کوی تو رهگذر نیامد ما را خواب ار چه خوش آمد همه را در عهدت حقا که به چشم در نیامد ما را حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲ بر گیر شراب طرب انگیز و بیا پنهان ز رقیب سفله بستیز و بیا مشنو سخن خصم که بنشین و مرو بشنو ز من این نکته که برخیز و بیا
حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳ گفتم که لبت گفت لبم آب حیات گفتم دهنت گفت زهی حب نبات گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا شادی همه لطیفه گویان صلوات حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴ ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست دستارچه ای پیشکشش کردم گفت وصلم طلبی زهی خیالی که تو راست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵ من با کمر تو در میان کردم دست پنداشتمش که در میان چیزی هست پیداست از آن میان چو بربست کمر تا من ز کمر چه طرف خواهم بربست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶ تو بدری و خورشید تو را بنده شده ست تا بنده تو شده ست تابنده شده ست زان روی که از شعاع نور رخ تو خورشید منیر و ماه تابنده شده ست حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷ هر روز دلم به زیر باری دگر است در دیده من ز هجر خاری دگر است من جهد همی کنم قضا می گوید بیرون ز کفایت تو کاری دگر است حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸ ماهم که رخش روشنی خور بگرفت گرد خط او چشمه کوثر بگرفت دل ها همه در چاه زنخدان انداخت وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹ امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت باور نکنی خیال خود را بفرست تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰ نی قصه آن شمع چگل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱ اول به وفا می وصالم درداد چون مست شدم جام جفا را سرداد پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم برداد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲ نی دولت دنیا به ستم می ارزد نی لذت مستی اش الم می ارزد نه هفت هزار ساله شادی جهان این محنت هفت روزه غم می ارزد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳ هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تردامن شد گویند شب آبستن و این است عجب کـ او مرد ندید از چه آبستن شد حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴ چون غنچه گل قرابه پرداز شود نرگس به هوای می قدح ساز شود فارغ دل آن کسی که مانند حباب هم در سر میخانه سرانداز شود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵ با می به کنار جوی می باید بود وز غصه کناره جوی می باید بود این مدت عمر ما چو گل ده روز است خندان لب و تازه روی می باید بود حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶ این گل ز بر هم نفسی می آید شادی به دلم از او بسی می آید پیوسته از آن روی کنم همدمی اش کز رنگ وی ام بوی کسی می آید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷ از چرخ به هر گونه همی دار امید وز گردش روزگار می لرز چو بید گفتی که پس از سیاه رنگی نبود پس موی سیاه من چرا گشت سفید حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸ ایام شباب ست شراب اولاتر با سبزخطان باده ناب اولاتر عالم همه سر به سر رباطی ست خراب در جای خراب هم خراب اولاتر
حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹ خوبان جهان صید توان کرد به زر خوش خوش بر از ایشان بتوان خورد به زر نرگس که کله دار جهان است ببین کاو نیز چگونه سر درآورد به زر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰ سیلاب گرفت گرد ویرانه عمر و آغاز پری نهاد پیمانه عمر بیدار شو ای خواجه که خوش خوش بکشد حمال زمانه رخت از خانه عمر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱ عشق رخ یار بر من زار مگیر بر خسته دلان رند خمار مگیر صوفی چو تو رسم رهروان می دانی بر مردم رند نکته بسیار مگیر حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲ در سنبلش آویختم از روی نیاز گفتم من سودازده را کار بساز گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار در عیش خوش آویز نه در عمر دراز حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳ مردی ز کننده در خیبر پرس اسرار کرم ز خواجه قنبر پرس گر طالب فیض حق به صدقی حافظ سر چشمه آن ز ساقی کوثر پرس حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴ چشم تو که سحر بابل است استادش یا رب که فسون ها برواد از یادش آن گوش که حلقه کرد در گوش جمال آویزه در ز نظم حافظ بادش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵ ای دوست دل از جفای دشمن درکش با روی نکو شراب روشن درکش با اهل هنر گوی گریبان بگشای وز نااهلان تمام دامن درکش حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۶ ماهی که نظیر خود ندارد به جمال چون جامه ز تن برکشد آن مشکین خال در سینه دلش ز نازکی بتوان دید ماننده سنگ خاره در آب زلال حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۷ در باغ چو شد باد صبا دایه گل بربست مشاطه وار پیرایه گل از سایه به خورشید اگرت هست امان خورشیدرخی طلب کن و سایه گل حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸ لب باز مگیر یک زمان از لب جام تا بستانی کام جهان از لب جام در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است این از لب یار خواه و آن از لب جام حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۹ در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰ عمری ز پی مراد ضایع دارم وز دور فلک چیست که نافع دارم با هر که بگفتم که تو را دوست شدم شد دشمن من وه که چه طالع دارم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۱ من حاصل عمر خود ندارم جز غم در عشق ز نیک و بد ندارم جز غم یک همدم باوفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۲ چون باده ز غم چه بایدت جوشیدن با لشگر غم چه بایدت کوشیدن سبز است لبت ساغر از او دور مدار می بر لب سبزه خوش بود نوشیدن حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۳ ای شرم زده غنچه ی مستور از تو حیران و خجل نرگس مخمور از تو گل با تو برابری کجا یارد کرد کـ او نور ز مه دارد و مه نور از تو حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴ چشمت که فسون و رنگ می بارد از او افسوس که تیر جنگ می بارد از او بس زود ملول گشتی از هم نفسان آه از دل تو که سنگ می بارد از او حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵ ای باد حدیث من نهانش می گو سر دل من به صد زبانش می گو می گو نه بدان سان که ملالش گیرد می گو سخنی و در میانش می گو
حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۶ ای سایه سنبلت سمن پرورده یاقوت لبت در عدن پرورده همچون لب خود مدام جان می پرور زان راح که روحیست به تن پرورده حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۷ گفتی که تو را شوم مدار اندیشه دل خوش کن و بر صبر گمار اندیشه کو صبر و چه دل کآنچه دلش می خوانند یک قطره خون است و هزار اندیشه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸ آن جام طرب شکار بر دستم نه وان ساغر چون نگار بر دستم نه آن می که چو زنجیر بپیچد بر خود دیوانه شدم بیار بر دستم نه حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹ با شاهد شوخ شنگ و با بربط و نی کنجی و فراغتی و یک شیشه می چون گرم شود ز باده ما را رگ و پی منت نبریم یک جو از حاتم طی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰ قسام بهشت و دوزخ آن عقده گشای ما را نگذارد که درآییم ز پای تا کی بود این گرگ ربایی بنمای سرپنجه دشمن افکن ای شیر خدای حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۱ ای کاش که بخت سازگاری کردی با جور زمانه یار یاری کردی از دست جوانی ام چو بربود عنان پیری چو رکاب پایداری کردی حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۲ گر همچو من افتاده این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بدنام شوی
حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱ - در مدح شاه شجاع شد عرصه زمین چو بساط ارم جوان از پرتو سعادت شاه جهان ستان خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب اوست صاحب قران خسرو و شاه خدایگان خورشید ملک پرور و سلطان دادگر دارای دادگستر و کسرای کی نشان سلطان نشان عرصه اقلیم سلطنت بالانشین مسند ایوان لامکان اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش دارد همیشه توسن ایام زیر ران دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین شاهی که شد به همتش افراخته زمان سیمرغ وهم را نبود قوت عروج آنجا که باز همت او سازد آشیان گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او از یکدگر جدا شود اجزای توأمان حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک وی طلعت تو جان جهان و جهان جان تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد تاج تو غبن افسر دارا و اردوان تو آفتاب ملکی و هر جا که می روی چون سایه از قفای تو دولت بود دوان ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران بی طلعت تو جان نگراید به کالبد بی نعمت تو مغز نبندد در استخوان هر دانشی که در دل دفتر نیامده ست دارد چو آب خامه تو بر سر زبان دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن با پایه جلال تو افلاک پایمال وز دست بحر جود تو در دهر داستان بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان ای خسرو منیع جناب رفیع قدر وی داور عظیم مثال رفیع شان علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان ای آفتاب ملک که در جنب همتت چون ذره حقیر بود گنج شایگان در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان عصمت نهفته رخ به سراپرده ات مقیم دولت گشاده رخت بقا زیر کندلان گردون برای خیمه خورشید فلکه ات از کوه و ابر ساخته پازیر و سایه بان وین اطلس مقرنس زردوز زرنگار چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس این ساز و این خزینه و این لشکر گران بودی درون گلشن و از پردلان تو در هند بود غلغل و در زنگ بد فغان در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس از دشت روم رفت به صحرای سیستان تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد در قصرهای قیصر و در خانهای خان آن کیست کاو به ملک کند با تو همسری از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان سال دگر ز قیصرت از روم باج سر وز چینت آورند به درگه خراج جان تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان اینک به طرف گلشن و بستان همی روی با بندگان سمند سعادت به زیر ران ای ملهمی که در صف کروبیان قدس فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان ای آشکار پیش دلت هر چه کردگار دارد همی به پرده غیب اندرون نهان داده فلک عنان ارادت به دست تو یعنی که مرکبم به مراد خودم بران گر کوششیت افتد پر داده ام به تیر ور بخششیت باید زر داده ام به کان خصمت کجاست در کف پای خودش فکن یار تو کیست بر سر چشم منش نشان هم کام من به خدمت تو گشته منتظم هم نام من به مدحت تو گشته جاودان