Qur'an&Sunnah

Hâfız-ı Şîrâzî — Dîvân

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی هزار نکته در این کار هست تا دانی بجز شکردهنی مایه هاست خوبی را به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی هزار سلطنت دلبری بدان نرسد که در دلی به هنر خویش را بگنجانی چه گردها که برانگیختی ز هستی من مباد خسته سمند ت که تیز می رانی به همنشینی رندان سری فرود آور که گنج هاست در این بی سری و سامانی بیار باده رنگین که یک حکایت راست بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی به خاک پای صبوحی کنان که تا من مست ستاده بر در میخانه ام به دربانی به هیچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی به نام طره دلبند خویش خیری کن که تا خداش نگه دارد از پریشانی مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز وگرنه حال بگویم به آصف ثانی وزیر شاه نشان خواجه زمین و زمان که خرم است بدو حال انسی و جانی قوام دولت دنیی محمد بن علی که می درخشدش از چهره فر یزدانی زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی طراز دولت باقی تو را همی زیبد که همتت نبرد نام عالم فانی اگر نه گنج عطا ی تو دستگیر شود همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی تو را که صورت جسم تو را هیولایی است چو جوهر ملکی در لباس انسانی کدام پایه تعظیم نصب شاید کرد که در مسالک فکرت نه برتر از آنی درون خلوت کروبیان عالم قدس صریر کلک تو باشد سماع روحانی تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود که آستین به کریمان عالم افشانی صواعق سخطت را چگونه شرح دهم نعوذ بالله از آن فتنه های طوفانی سوابق کرمت را بیان چگونه کنم تبارک الله از آن کارساز ربانی کنون که شاهد گل را به جلوه گاه چمن به جز نسیم صبا نیست همدم جانی شقایق از پی سلطان گل سپارد باز به بادبان صبا کله های نعمانی بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار که لاف می زند از لطف روح حیوانی سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ به غنچه می زد و می گفت در سخنرانی که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی که در خم است شرابی چو لعل رمانی مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه که باز ماه دگر می خوری پشیمانی به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی جفا نه شیوه دین پروری بود حاشا همه کرامت و لطف است شرع یزدانی رموز سر اناالحق چه داند آن غافل که منجذب نشد از جذبه های سبحانی درون پرده گل غنچه بین که می سازد ز بهر دیده خصم تو لعل پیکانی طرب سرای وزیر است ساقیا مگذار که غیر جام می آنجا کند گرانجانی تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی شنیده ام که ز من یاد می کنی گه گه ولی به مجلس خاص خودم نمی خوانی طلب نمی کنی از من سخن جفا این است وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد لطایف حکمی با کتاب قرآنی هزار سال بقا بخشدت مدایح من چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی همیشه تا به بهاران هوا به صفحه باغ هزار نقش نگارد ز خط ریحانی به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز شکفته باد گل دولتت به آسانی

حافظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - قصیدهٔ در مدح شاه شیخ ابواسحاق سپیده دم که صبا بوی لطف جان گیرد چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد نوای چنگ بدان سان زند صلای صبوح که پیر صومعه راه در مغان گیرد نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک در او شرار چراغ سحرگهان گیرد شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد به رغم زال سیه شاهباز زرین بال در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد به بزم گاه چمن رو که خوش تماشایی است چو لاله کاسه نسرین و ارغوان گیرد چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح که چون به شعشعه مهر خاوران گیرد محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب که تا به قبضه شمشیر زرفشان گیرد صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد ز اتحاد هیولا و اختلاف صور خرد ز هر گل نو نقش صد بتان گیرد من اندر آن که دم کیست این مبارک دم که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد چه حالت است که گل در سحر نماید روی چه آتش است که در مرغ صبح خوان گیرد چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد چه شعله است که در شمع آسمان گیرد چرا به صد غم و حسرت سپهر دایره شکل مرا چو نقطه پرگار در میان گیرد ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به که روزگار غیور است و ناگهان گیرد چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد پیامی آورد از یار و در پی اش جامی به شادی رخ آن یار مهربان گیرد نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد فرشته ای به حقیقت سروش عالم غیب که روضه کرمش نکته بر جنان گیرد سکندری که مقیم حریم او چون خضر ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد جمال چهره اسلام شیخ ابو اسحاق که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد گهی که بر فلک سروری عروج کند نخست پایه خود فرق فرقدان گیرد چراغ دیده محمود آن که دشمن را ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد عروس خاوری از شرم رأی انور او به جای خود بود ار راه قیروان گیرد ایا عظیم وقاری که هر که بنده توست ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد فلک چو جلوه کنان بنگرد سمند تو را کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت که مشتری نسق کار خود از آن گیرد از امتحان تو ایام را غرض آن است که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد وگرنه پایه عزت از آن بلندتر است که روزگار بر او حرف امتحان گیرد مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست چو وقت کار بود تیغ جان ستان گیرد ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست چنان رسد که امان از میان کران گیرد چه غم بود به همه حال کوه ثابت را که موجهای چنان قلزم گران گیرد اگرچه خصم تو گستاخ می رود حالی تو شاد باش که گستاخی اش چنان گیرد که هر چه در حق این خاندان دولت کرد جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد زمان عمر تو پاینده باد کـ این نعمت عطیه ای است که در کار انس و جان گیرد

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱ ما برفتیم تو دانی و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما به دعا آمده ام هم به دعا دست بر آر که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما فلک آواره به هر سو کندم می دانی رشک می آیدش از صحبت جان پرور ما گر همه خلق جهان بر من و تو حیف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما روز باشد که بیاید به سلامت بازم ای خوش آن روز که آید به سلامی بر ما به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما هر که گوید که کجا رفت خدا را حافظ گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲ صبح دولت می دمد کو جام همچون آفتاب فرصتی زین به کجا باشد بده جام شراب خانه بی تشویش و ساقی یار و مطرب نکته گوی موسم عیش است و دور ساغر و عهد شباب از پی تفریح طبع و زیور حسن طرب خوش بود ترکیب زرین جام با لعل مذاب از خیال لطف می مشاطه چالاک طبع در ضمیر برگ گل خوش می کند پنهان گلاب شاهد و مطرب به دست افشان و مستان پایکوب غمزه ساقی ز چشم می پرستان برده خواب تا شد آن مه مشتری درهای حافظ را به نقد می رسد هر دم به گوش زهره گلبانگ رباب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳ اگر به لطف بخوانی مزید الطاف است وگر به قهر برانی درون ما صاف است بیان وصف تو گفتن نه حد امکان است چرا که وصف تو بیرون ز حد اوصاف است ز چشم عشق توان دید روی شاهد غیب که نور دیده عاشق ز قاف تا قاف است چو سرو سرکشی ای یار سنگدل با ما چه چشم هاست که از روی تو بر اطراف است تو را که مایه خلد است نیاز همتا نیست از این مثال گزینم روان در اطراف است ز مصحف رخ دلدار آیتی بر خوان که آن بیان مقامات کشف کشاف است عدو که منطق حافظ طمع کند در شعر همان حدیث هما و طریق خطاف است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴ غمش تا در دلم مأوا گرفته است سرم چون زلف او سودا گرفته است لب چون آتشش آب حیات است از آن آب آتشی در ما گرفته است همای همتم عمری است کز جان هوای آن قد و بالا گرفته است شدم عاشق به بالای بلندش که کار عاشقان بالا گرفته است چو ما در سایه الطاف اوییم چرا او سایه از ما وا گرفته است نسیم صبح عنبر بوست امروز مگر یارم ره صحرا گرفته است ز دریای دو چشمم گوهر اشک جهان در لؤلؤ لالا گرفته است حدیث حافظ ای سرو سمن بوی به وصف قد تو بالا گرفته است

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵ هوس باد بهارم به سوی صحرا برد باد بوی تو بیاورد و قرار از ما برد هرکجا بود دلی چشم تو برد از راهش نه دل خسته بیمار مرا تنها برد آمد و گرم ببرد آب رخم اشک چو سیم زر به زر داد کسی کامد و این کالا برد دل سنگین ترا اشک من آورد به راه سنگ را سیل تواند به لب دریا برد دوش دست طربم سلسله شوق تو بست پای خیل خردم لشکر غم از جا برد راه ما غمزه آن ترک کمان ابرو زد رخت ما هندوی آن سرو سهی بالا برد جام می پیش لبت دم ز روان بخشی زد آب وی آن لب جان بخش روان افزا برد بحث بلبل بر حافظ مکن از خوش سخنی پیش طوطی نتوان نام هزارآوا برد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶ صراحی دگر بارم از دست برد به من باز بنمود می دستبرد هزار آفرین بر می سرخ باد که از روی ما رنگ زردی ببرد بنازیم دستی که انگور چید مریزاد پایی که در هم فشرد برو زاهدا خورده بر ما مگیر که کار خدایی نه کاریست خرد مرا از ازل عشق شد سرنوشت قضای نوشته نشاید سترد مزن دم ز حکمت که در وقت مرگ ارسطو دهد جان چو بیچاره کرد مکش رنج بیهوده خرسند باش قناعت کن ار نیست اطلس چو برد چنان زندگانی کن اندر جهان که چون مرده باشی نگویند مرد شود مست وحدت زجام الست هر آن کـ او چو حافظ می صاف خورد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷ من و صلاح و سلامت کس این گمان نبرد که کس به رند خرابات ظن آن نبرد من این مرقع دیرینه بهر آن دارم که زیر خرقه کشم می کسی گمان نبرد مباش غره به علم و عمل فقیه مدام که هیچ کس ز قضای خدای جان نبرد اگرچه دیده بود پاس بان تو ای دل به هوش باش که نقد تو پاس بان نبرد سخن به نزد سخن دان ادا مکن حافظ که تحفه کس دروگوهر به بحر و کان نبرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸ کارم ز دور چرخ به سامان نمی رسد خون شد دلم ز درد به درمان نمی رسد با خاک ره ز روی مذلت برابرم آب رخم همی رود و نان نمی رسد پی پاره ای نمی کنم از هیچ استخوان تا صدهزار زخم به دندان نمی رسد سیرم ز جان خود به سر راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد از آرزوست گشته گرانبار غم دلم آوخ که آرزوی من ارزان نمی رسد یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت وآوازه ای ز مصر به کنعان نمی رسد از حشمت اهل جهل به کیوان رسیده اند جز آه اهل فضل به کیوان نمی رسد از دستبرد جور زمان اهل فضل را این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد حافظ صبور باش که در راه عاشقی هر کس که جان نداد به جانان نمی رسد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹ در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد در کارخانه عشق ازکفر ناگزیر است آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد در کیش جان فروشان فضل و شرف به رندیست اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد در محفلی که خورشید اندر شمار ذره ست خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت جز باده بهشتی هیچش سبب نباشد حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی روزی شود که با آن پیوند شب نباشد

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰ صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند از برای مقدم خیل و خیالت مردمان زاشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند کار زلف توست مشک افشانی و نظارگان مصلحت را تهمتی بر نافه چین بسته اند یارب آن روی است و در پیرامنش بند کلاه یا به گرد ماه تابان عقد پروین بسته اند خط سبز و عارضت را نقش بندان خطا سایبان از عنبر تر گرد نسرین بسته اند جمله وصف عشق من بودست و حسن روی تو آن حکایتها که بر فرهاد و شیرین بسته اند حافظا محض حقیقت گوی یعنی سر عشق غیر از این گویی خیالاتی به تخمین بسته اند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱ مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس موسی آنجا به امید قبسی می آید هیچ کس نیست که در کوی تواش کاری نیست هرکس آنجا به طریق هوسی می آید کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست این قدر هست که بانگ جرسی می آید جرعه ای ده که به میخانه ارباب کرم هر حریفی ز پی ملتمسی می آید دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید خبر بلبل این باغ بپرسید که من ناله ای می شنوم کز قفسی می آید یار دارد سر صید دل حافظ یاران شاهبازی به شکار مگسی می آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۲ دلا چندم بریزی خون ز دیده شرم دار آخر تو نیز ای دیده خوابی کن مراد دل بر آر آخر منم یا رب که جانان را ز ساعد بوسه می چینم دعای صبحدم دیدی که چون آمد به کار آخر مراد دنییٖ و عقبیٖ به من بخشید روزی بخش به گوشم قول چنگ اولی به دستم زلف یار آخر چو باد از خرمن دونان ربودن خوشه ای تا چند ز همت توشه ای بردار و خود تخمی بکار آخر نگارستان چین دانم نخواهد شد سرایت لیک به نوک کلک رنگ آمیز نقشی می نگار آخر دلا در ملک شبخیزی گر از اندوه نگریزی دم صبحت بشارتها بیارد ز آن دیار آخر بتی چون ماه زانو زد میی چون لعل پیش آورد تو گویی تایبم حافظ ز ساقی شرم دار آخر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۳ صبا به مقدم گل راح روح بخشد باز کجاست بلبل خوشگوی گو برآر آواز چه حلقه ها که زدم بر در دل از سر سوز به بوی روز وصال تو در شبان دراز دلا ز هجر مکن ناله زان که در عالم غم است و شادی و خار و گل و نشیب و فراز شبی وصال سحرگه ز بخت خواسته ام که با تو شرح سرانجام خود کنم آغاز به هیچ در نروم بعد از این ز حضرت دوست چو کعبه یافتم آیم ز بت پرستی باز ز طره تو پریشانی دلم شد فاش ز مشک نیست غریب آری ار بود غماز هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود نظر به روی کسی بر نمی کنی از ناز امید قد تو می داشتم ز بخت بلند نسیم زلف تو می خواستم ز عمر دراز غبار خاطر ما چشم خصم کور کند تو رخ به خاک نه ای حافظ و بر آر نماز

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۴ جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۵ به جد و جهد چو کاری نمی رود از پیش به کردگار رها کرده به مصالح خویش به پادشاهی عالم فرو نیارد سر اگر ز سر قناعت خبر شود درویش بنوش باده که قسام صنع قسمت کرد در آفرینش از انواع نوشدارو نیش ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش ریا حلال شمارند و جام باده حرام زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش ریای زاهد سالوس جان من فرسود قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش به دلربایی اگر خود سرآمدی چه عجب که نور حسن تو بود از اساس عالم پیش دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد به جان بود خطرم زین دل محال اندیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۶ رهروان را عشق بس باشد دلیل آب چشم اندر رهش کردم سبیل موج اشک ما کی آرد در حساب آن که کشتی راند بر خون قتیل بی می و مطرب به فردوسم مخوان راحتی فی الراح لا فی السلسبیل اختیاری نیست بدنامی من ضلنی فی العشق من یهدی السبیل آتش روی بتان در خود مزن ور نه در آتش گذر کن چون خلیل یا بنه بر خود که مقصد گم کنی یا منه پای اندرین ره بی دلیل یا رسوم پیلبانی یاد گیر یا مده هندوستان را یاد پیل یا مکش بر چهره نیل عاشقی یا فرو بر جامه تقوی به نیل حافظا گر معنیی داری بیار ورنه دعوی نیست غیر از قال و قیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۷ روز عید است و من امروز در آن تدبیرم که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم چند روزیست که دورم ز رخ ساقی و جام بس خجالت که به روی آمد ازین تقصیرم من به خلوت ننشینم پس از این ور به مثل زاهد صومعه بر پای نهد زنجیرم پند پیرانه دهد واعظ شهرم لیکن من نه آنم که دگر پند کسی بپذیرم آن که بر خاک در میکده جان داد کجاست تا نهم در قدم او سر و پیشش میرم می به زیر کش و سجاده تقوی بر دوش آه اگر خلق شوند آگه از این تزویرم خلق گویند که حافظ سخن پیر نیوش سالخورده میی امروز به از صد پیرم

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۸ ای در چمن خوبی رویت چو گل خودرو چین شکن زلفت چون نافه چین خوش بو ماه است رخت یا روز مشک است خطت یا شب سیم است برت یا عاج سنگ است دلت یا رو لعلت به در دندان بشکست لب پسته زلفت به خم چوگان بربود دلم چون گو آن رایحه زلف است یا لخلخه عنبر یا غالیه می ساید در باغچه حسن او گفتی سخن خود را با یار بباید گفت ای کاش توانستی گفتن سخنی با او بدگوی تو آن باشد کز یار کند منعت گر یار نکو باشد مشنو سخن بدگو با ما به از این می باش تا راز نگردد فاش نبود بد اگر باشی با دلشدگان نیکو استاد سخن سعدیست پیش همه کس اما دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۹ ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده خوش تر ز چشم مستت چشم جهان ندیده همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت گیتی نشان نداده ایزد نیافریده هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید چون عود چند باشم در آتش رمیده گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من هم زان دهن برآرم کام دل رمیده میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده در پای خار هجران افتاده در کشاکش وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده گر دست من نگیری با خواجه بازگویم کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد درهای شعر حافظ بنویس بر جریده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۰ من دوش پنهان می شدم تا قصر جانان سنگنک نرمک نهادم پای را رفتم به ایوان سنگنک دیدم نگار نازنین بر تخت زر در خواب خوش من از نهیب بیم او چون بید لرزان سنگنک کردم دو انگشتان دراز آهستهک آهستهک برداشتم برقع به ناز از ماه تابان سنگنک یک نیمه نرگس باز کرد از خواب جنبانید سر شد بر رخ همچون مهش زلف پریشان سنگنک گفتا به من ای باهنر گفتم منم مسکین تو تا گر کسی یابد خبر ای راحت جان سنگنک باری به کام خویشتن آوردمش در بر دمی بانگ نوا زد آن زمان مرغ سحرخوان سنگنک گفتا که حافظ خیز و رو صبح است بر ایوان شاه بر شاه خوان این قصه را از خلق پنهان سنگنک حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۱ مطرب خوش نوا بگو تازه به تازه نو به نو باده دلگشا بجو تازه به تازه نو به نو با صنمی چو لعبتی خوش بنشین به خلوتی بوسه ستان به آرزو تازه به تازه نو به نو بر ز حیات کی خوری گر نه مدام می خوری باده بخور به یاد او تازه به تازه نو به نو شاهد دلربای من می کند از برای من نقش و نگار و رنگ و بو تازه به تازه نو به نو باد صبا چو بگذری بر سر کوی آن پری قصه حافظش بگو تازه به تازه نو به نو

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۲ گر زلف پریشانت در دست صبا افتد هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد هر کس به تمنایی فال از رخ او گیرد بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را کو را نظری روزی بر حال گدا افتد آن باده که دل ها را از غم دهد آزادی پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد احوال دل حافظ از دست غم هجران چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۳ ببین هلال محرم بخواه ساغر راح که ماه امن و امان است و سال صلح و صلاح نزاع بر سر دنیای دون گدا نکند به پادشه بنه ای نور دیده کوی فلاح عزیز دار زمان وصال را کـ آن دم مقابل شب قدر است و روز استفتاح بیار باده که روزش به خیر خواهد بود هر آن که جام صبوحی نهد چراغ صباح کدام طاعت شایسته آید از من مست که بانگ شام ندانم ز فالق الاصباح دلا تو غافلی از کار خویش و می ترسم که کس درت نگشاید چو گم کنی مفتاح به بوی وصل چو حافظ شبی به روز آور که بشکفد گل بختت ز جانب فتاح زمان شاه شجاع است و دور حکمت و شرع به راحت دل و جان کوش در صباح و رواح حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۴ - ساقی‌نامهٔ ۹ من ار زآن که گردم به مستی هلاک به آیین مستان بریدم به خاک به تابوتی از چوب تاکم کنید به راه خرابات خاکم کنید به آب خرابات غسلم دهید پس آنگاه بر دوش مستم نهید مریزید بر گور من جز شراب میارید در ماتمم جز رباب ولیکن به شرطی که در مرگ من ننالد به جز مطرب و چنگ زن تو خود حافظا سر ز مستی متاب که سلطان نخواهد خراج از خراب این شعر در کتاب سفینه حافظ به سعی و اهتمام سرتیپ مسعود جنتی عطایی در زمره ساقی نامه های منتسب به حافظ آمده است هر چند لحن و زبان شعر نشان می دهد که این شعر به احتمال بالا از حافظ نیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۵ ای ز شرم عارضت گل کرده خوی بر عرق پیش عقیقت جام می ژاله بر لاله است یا بر گل گلاب یا بر آتش آب یا بر روت خوی میشد از چشم آن کمان ابرو و دل از پی اش می رفت و گم می کرد پی امشب از زلفت نخواهم داشت دست رو موذن بانگ می زن گو که حی چون بنی عامر بسی مجنون شوند گر برون آید شبی لیلی زحی نی دمی لب بر لب مطرب نهاد چنگ را در زیر ناخن کرد پی چنگ را بر دست مطرب نه دمی گو رگش بخراش و بخروشش ز پی عود بر آتش نه و منقل بسوز غم مدار از شدت سرمای دی آنکه بهر جرعه ای جان می دهد جامه زو بستان و جامی ده به وی با تو زین پس گر فلک خواری کند باز گو در حضرت دارای ری خسرو آفاق بخش آن کز سخاش نامه حاتم ز نامش گشت طی جام می پیش آرو چون حافظ مخور غم که جم کی بود یا کاووس کی

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۶ به فر دولت گیتی فروز شاه شجاع که با کسم نبود بهر مال و جاه نزاع بیار می که چه خورشید مشغل افروزد رسد به کلبه درویش نیز فیض شعاع صراحتی و حریفی خوشم زدنیا بس که غیر از این همه اسباب تفرقست و صداع برو ادیب به جامی بدل کن این شفقت که من غلام مطیعم نه پادشاه مطاع ز مسجدم به خرابات می فرستد عشق حریف باده رسید ای رفیق توبه وداع هنر نمی خرد ایام غیر از اینم نیست کجا روم به تجارت بدین کساد متاع ز زهد حافظ و طامات او ملول شدم بساز رود و غزل خوان که می روم به سماع حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۷ نور خدا نمایدت آینه مجردی از در ما در آ اگر طالب عشق سرمدی باده بده که دوزخ ار نام گناه ما برد آب زند بر آتشش معجزه محمدی شعبده باز می کنی هر دم و نیست این روا قال رسول ربنا ما انا قط من ددی گر تو بدین جمال و فر سوی چمن کنی گذر سوسن و سرو و گل به تو جمله شوند مقتدی مرغ دل تو حافظا بسته دام آرزوست ای متعلق خجل دم مزن از مجردی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۸ دریغا خلعت حسن جوانی گرش بودی طراز جاودانی دریغا حسرتا دردا کزین جوی نخواهد رفت آب زندگانی همی باید برید از خویش و پیوند چنین رفته است حکم آسمانی و کل اخ یفارقه اخوه لعمر ابیک الا الفرقدان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۲۹ بلبل اندر ناله و گل خنده خوش می زند چون نسوزد دل که دلبر در وی آتش می زند زاهدا از تیر مژگانش حذر کردن چه سود زخم پنهانم به ابروی کمانکش می زند ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش من غلام مطربم کابریشم خوش می زند محتسب با ساغر رندان شکستن روز و شب باده سرخ از صراحی منقش می زند حافظ عاشق به رغم زاهد دنیاپرست باده نوشین به روی یار مهوش می زند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۰ برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت که خدا در ازل از اهل بهشتم بسرشت یک جو از خرمن هستی نتواند برداشت هر که در کوی فنا در ره حق دانه نکشت تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح من و میخانه و زنار و ره دیر و کنشت منعم از می مکن ای صوفی صافی که حکیم در ازل طینت ما را به می ناب سرشت راحت از عیش بهشت و لب حورش نبود هر که او دامن دلدار خود از دست بهشت صوفی صاف بهشتی نبود زآنکه چو من خرقه در میکده ها در گرو باده نهشت حافظا لطف حق ار با تو عنایت دارد باش فارغ ز غم دوزخ و ایمن ز بهشت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۱ می زنم هر نفس از دست فراقت فریاد آه اگر ناله زارم نرساند به تو باد چه کنم گر نکنم ناله و فریاد و فغان در فراق تو چنانم که بداندیش مباد روز و شب غصه و خون می خورم و چون نخورم چون ز دیدار تو دورم به چه باشم دلشاد تا تو از چشم من سوخته دل دور شدی ای بسا چشمه خونین که دل از دیده گشاد حافظ دلشده مستغرق یادت شب و روز تو از این بنده دل رفته به کلی آزاد

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۲ عشقت نه سرسری ست که از دل به در شود مهرت نه عارضی ست که جای دگر شود عشق تو در درونم و مهر تو در دلم با شیر اندر آمد و با جان به در شود دردی ست درد عشق که اندر علاج آن هرچند سعی بیش نمایی بتر شود اینک یکی منم که در این شهر هر شبی فریاد من ز ذروه افلاک بر شود با آنکه گر سرشک فشانم به زنده رود کشت عراق جمله به یک روز تر شود روزی به خرج غم نکند اشک من وفا گر دستگیر دیده نه خون جگر شود تلخ است پاسخ تو ولیکن مرا چه غم با دست بگذرد به لبانت شکر شود منت خدای را که دل من نه زلف توست تا هر نفس به بادی زیر و زبر شود نتوان شناخت موی میانت ز موی زلف گاهی که همچو حلقه به گردت کمر شود یاد لب تو گر برود بر زبان کلک گردد مدام شهد و قلم نیشکر شود گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو یک شب به لطف همره باد سحر شود دی در میان زلف بدیدم رخ نگار بر هییتی که عقده محیط قمر شود گفتم که ابتدا کنم از بوسه گفت نه بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود گفتم که چند گونه به پیشت بیان کنم گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود گفت این چه عادت است که هرروز تا به شب از هرزه گفتن تو مرا درد سر شود فضل و هنر به تحفه معشوق می بری خود مرد کی بود که بدین گونه خر شود زر باشد آنکه کار تو چون زر کند ولی این هم به طالع تو همانا اگر شود احوال بی نوایی بنده بر این نسق چندان بود که صدر جهان را خبر شود جان جهان جهان کرم میر عز دین کز بندگیش کار فلک معتبر شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۳ ساقیا ساغر شراب بیار یک دو جام شراب ناب بیار داروی درد عشق یعنی می کاوست درمان شیخ و شاب بیار آفتاب است و ماه باده و جام در میان مه آفتاب بیار می کند عقل سرکشی تمام گردنش را ز می طناب بیار بزن این آتش مرا آبی یعنی آن آتش چو آب بیار گل اگر رفت گو به شادی رو باده ناب چون گلاب بیار غلغل بلبل ار نماند چه غم قلقل شیشه شراب بیار غم دوران مخور که رفت به باد نغمه بر بط و رباب بیار وصل او جز به خواب نتوان دید دارویی کاوست اصل خواب بیار گرچه مستم سه چار جام دگر تا به کلی شوم خراب بیار یک دو رطل گران به حافظ ده گرگناه است و گر ثواب بیار حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۴ مباد کس چو من خسته مبتلای فراق که عمر من همه بگذشت در بلای فراق غریب و عاشق و بیدل غریب و سرگردان کشیده محنت ایام و داغهای فراق اگر به دست من افتد فراق را بکشم به آب دیده دهم باز خونبهای فراق کجا روم چه کنم حال دل که را گویم که داد من بستاند دهد جزای فراق ز درد هجر فراقم دمی خلاصی نیست خدای را بستان داد و ده سزای فراق فراق را به فراق تو مبتلا سازم چنان که خون بچکانم ز دیده های فراق من از کجا و فراق از کجا و غم ز کجا مگر که زاد مرا مادر از برای فراق به داغ عشق تو حافظ چو بلبل سحری زند به روز و شبان خون فشان نوای فراق

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۵ پدید آمد رسوم بی وفایی نماند از کس نشان آشنایی برند از فاقه نزد هر خسیسی کنون اهل هنر دست گدایی کسی کـ او فاضل است امروز در دهر نمی بیند زغم یک دم رهایی ولیکن جاهل است اندر تنعم متاع او چو هست این دم بهایی وگر شاعر بگوید شعر چون آب که دل را زآن فزاید روشنایی نبخشندش جویی از بخل و امساک اگر خود فی المثل باشد سنایی خرد در گوش هوشم دی همی گفت برو صبری بکن در بینوایی قناعت را بضاعت ساز و می سوز در این درد و عنا چون بی نوایی بیا حافظ به جان این پند بشنو که گر از پا درافتی با سر آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۶ بیار باده و بازم رهان ز مخموری که هم به باده توان کرد دفع رنجوری به هیچ وجه نیابد چراغ مجلس انس مگر به روی نگار و شراب انگوری به سحر غمزه فتان هیچ غره مباش که آزمودم و سودی نداشت مغروری ادیب چند نصیحت کنی که عشق مباز که هیچ نیست ادیب این سخن به دستوری به عشق زنده بود جان مرد صاحبدل اگر تو عشق نداری برو که معذوری به یک فریب نهادم صلاح خویش از دست دریغ آن همه زهد و صلاح مستوری رسید دولت وصل و گذشت محنت هجر نهاد کشور دل باز رو به معموری به هر کسی نتوان گفت درد او حافظ بدان بگو که کشیده ست محنت دوری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۷ ای باد نسیم یار داری زآن نفحه مشکبار داری زنهار مکن درازدستی با طره او چه کار داری ای گل تو کجا و روی زیباش او مشک و تو بار خار داری نرگس تو کجا و چشم مستش او سرخوش و تو خمار داری ریحان تو کجا و خط سبزش او تازه و تو غبار داری ای سرو تو با قد بلندش در باغ چه اعتبار داری ای عقل تو با وجود عشقش در دست چه اختیار داری روزی برسی به وصل حافظ گر طاقت انتظار داری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۸ برو زاهد به امیدی که داری که دارم همچو تو امیدواری به جز ساغر چه دارد لاله در دست بیا ساقی بیاور آنچه داری مرا در رسته دیوانگان کش که مستی خوشتر است از هوشیاری بپرهیز از من ای صوفی بپرهیز که کردم توبه از پرهیزکاری بیا دل در خم گیسوی او بند اگر خواهی خلاصی رستگاری به دور گل خدا را توبه بشکن که عهد گل ندارد استواری عزیزا نوبهار عمر بگذشت چو بر طرف چمن باد بهاری بیا حافظ به پند تلخ کن نوش چرا عمری به غفلت می گذاری حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۳۹ جای حضور و گلشن امن است این سرای زین در به شادمانی و عیش و طرب در آی ای کاخ دولتی ز چه خاکی که مدرج است در شاخسار گلشن تو سایه همای هر صبح در هوای درت می کند صبوح جمشید تخت چرخ به جام جهان نمای فرخنده نوگل تو چمن را حیات ده جعد بنفشه تو صبا را گره گشای خورشید در هوای تو چون ذره پای کوب جمشید در حریم تو چون بندگان بپای حافظ مقیم درگه او باش و عیش کن کاندر بهشت بهتر از این گوشه نیست جای

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۰ شب از مطرب که دل خوش باد وی را شنیدم ناله جانسوز نى را چنان در سوز من سازش اثر کرد که بى رقت ندیدم هیچ شی را حریفى بد مرا ساقى که در شب ز زلف و رخ نمودى شمس و فى را چو شوقم دید در ساغر مى افزود بگفتم ساقى فرخنده پى را رهانیدى مرا از قید هستى چو پیمودى پیاپى جام مى را حماک الله عن شر النوایب جزاک الله فى الدارین خیرا چو بی خود گشت حافظ کى شمارد به یک جو ملکت کاووس کى را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۱ لطف باشد گر نپوشى از گداها روت را تا به کام دل ببیند دیده ما روت را همچو هاروتیم دایم در بلاى عشق زار کاشکى هرگز ندیدى دیده ما روت را کى شدى هاروت در چاه زنخدانش اسیر گر نگفتى شمه اى از حسن او ماروت را بوى گل برخاست گویى در چمن ها روت بود بلبلان مستند گویى دیده چون ما روت را تا به کى با تلخى هجر تو سازد اى صنم روى بنما تا ببیند حافظ ما روت را حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۲ تا جمالت عاشقان را زد به وصل خود صلا جان و دل افتاده اندر زلف و خالت در بلا آنچه جان عاشقان از دست هجرت مى کشد کس ندیده در جهان جز کشتگان کربلا ترک ما گر مى کند رندى و مستى جان من ترک مستورى و زهدت کرد باید اولا وقت عیش و موسم شادى و هنگام طرب پنج روز ایام عشرت را غنیمت دان دلا حافظا گر پای بوس شاه دستت مى دهد یافتى در هر دو عالم رتبت عز و علا حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۳ خوشتر از کوی خرابات نباشد جایی که به پیرانه سرم دست دهد ماوایی آرزو می کندم از تو چه پنهان دارم شیشه باده و طلعت خوش زیبایی جای من دیر مغان است مروح وطنی رای من رای بتان است مبارک رایی چه کنی نوش که در دیر چو من شیدا نیست نیست این جز سخن بوالهوس رعنایی به ادب باش که هر کس نتواند گفتن سخن پیر مگر برهمنی یا رایی صنما غیر تو در خاطر ما کی گنجد که مرا نیست به غیر از تو به کس پروایی رحم کن بر دل مجروح خراب حافظ زآن که هست از پی امروز یقین فردایی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۴ چون در جهان خوبی امروز کامکاری شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم گر شمه ای بدانی دانم که رحمت آری اسباب عاشقی را بسیار مایه باید دلهای همچو آتش چشمان رود باری در هجر مانده بودم باد صبا رسانید از بوستان وصلت بوی امیدواری گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری از باده وصالت گر جرعه ای بنوشم تا زنده ام نورزم آیین هوشیاری ما بنده ایم و عاجز تو حاکمی و قادر گر می کشی به زورم ور می کشی به زاری آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ تا چند ناامیدی تا چند خاکساری

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۵ ساقی اگرت هوای ما هی جز باده مباد نزد ما هی سجاده و خرقه در خرابات بفروش و بیار جرعه ای می گر زنده دلی شنو ز مستان در گلشن جان ندای یا حی با درد درآ به بوی درمان کونین نگر ز عشق لاشی اسرار دل است در ره عشق آواز سماع و ناله نی یک مفلس پاک باز در عشق بهتر ز هزار حاتم طی سلطان صفت آن بت پری روی می آمد و خلق شهر در پی مردم نگران به روی خوبش وز شرم گرفته عارضش خوی حافظ ز غم تو چند نالد آخر من دلشکسته تا کی بنشینم و با غم تو سازم جان در سرو کار عشق بازم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۶ برو ای طبیبم از سر که خبر ز سر ندارم به خدا رها کنم جان که ز جان خبر ندارم به عیادتم قدم نه که ز بی خودی شوم به می ناب نوش و هم ده که غم دگر ندارم غمم ار خوری از این پس نکنم ز غم خوری بس نظری به جز تو با کس به کسی دگر ندارم ز زرت کنند زیور به زرت کشند در بر من بی نوای مضطر چه کنم که زر ندارم دگرم مگو که خواهم که ز درگهت برانم تو بر این و من بر آنم که دل از تو برندارم به من ار چه می پرستم مدهید می به دستم مبرید دل ز دستم که دل دگر ندارم دل حافظ ار بجویی غم دل ز تندخویی چو بگویمت  بگویی سر دردسر ندارم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۷ دلبر و جانان من برد دل و جان من برد دل و جان من دلبر و جانان من از لب جانان من زنده شود جان من زنده شود جان من از لب جانان من روضه ی رضوان من خاک سر کوی دوست خاک سر کوی دوست روضه ی رضوان من این دل حیران من واله شیدای تست واله و شیدای تست این دل حیران من یوسف کنعان من مصر ملاحت تر است مصر ملاحت تر است یوسف کنعان من سرو گلستان من قامت دلجوی توست قامت دلجوی توست سرو گلستان من حافظ خوشخوان من نقد کمال غیاث نقد کمال غیاث حافظ خوشخوان من حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۸ عید است و موسم گل ساقی بیار باده هنگام گل که دیده بی می قدح نهاده زین زهد و پارسایی بگرفت خاطر من ساقی بده شرابی تا دل شود گشاده صوفی که دی نصیحت می­کرد عاشقان را امروز دیدمش مست تقوا به باد داده این یک دو روز دیگر گل را غنیمتی دان گر عاشقی طرب جوی با ساقیان ساده گل رفت ای حریفان غافل چرا نشینید بی­ بانگ رود و چنگ و بی یار و جام باده در مجلس صبوحی دانی چه خوش نماید عکس عذار ساقی در جام می فتاده مطرب چو پرده سازد شاید اگر بخواهند از طرز شعر حافظ در بزم شاهزاده حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۴۹ - رباعی روزی که فلک از تو بریده ست مرا کس با لب پر خنده ندیده ست مرا چندان غم هجران تو بر دل دارم من دانم و آن که آفریده ست مرا

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۰ اکنون که ز گل باز چمن شد چو بهشتی ساقی می گلرنگ طلب بر لب کشتی زنگ غمت از دل می خون رنگ برد پاک بشنو که چنین گفت مرا پاک سرشتی گر محتسبت بر کدوی باده زند سنگ بشکن تو کدوی سر او نیز به خشتی آمرزش نقد است کسی را که در اینجا یاریست چو حوری و سرایی چو بهشتی جهل من و علم تو فلک را چه تفاوت آنجا که بصر نیست چه خوبی و چه زشتی بر خاک در خواجه که ایوان جلال است گر بالش زر نیست بسازیم به خشتی ترسا بچه ای دوش همی گفت که حافظ حیف است که هر دم کند آهنگ کنشتی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۱ - رباعی زآن باده دیرینه دهقان پرورد در ده که تراز عمر نو خواهم کرد مستم کن و بی خبر ز احوال جهان تا سر جهان بگویمت ای سره مرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۲ - رباعی شب رفت به پایان و حکایت باقیست شکر تو نگفتیم و شکایت باقیست گستاخی ما ز حد برون رفت ولی المنة لله که حکایت باقیست حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۳ - رباعی یا کار به کام دل مجروح شود یا ملک دلم بی ملک روح شود امید من آن است به درگاه خدا کابواب سعادت همه مفتوح شود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۴ - رباعی راه طلب تو خار غم ها دارد کو راهروى که این قدم ها دارد دانى که ز روشناس عشق است آنکو بر چهره جان داغ ستم ها دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۵ گفتم که خطا کردی و تدبیر نه این بود گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند گفتا همه آن بود که بر لوح جبین بود گفتم که چرا مهر تو را ماه بگردید گفتا که فلک بر من بد مهر به کین بود گفتم که قرین بدت افکند بدین روز گفتا که مرا بخت بد خویش قرین بود گفتم که بسی جام تعب خوردی ازین پیش گفتا که شفا در قدح باز پسین بود گفتم که تو ای عمر مرا زود برفتی گفتا که فلانی چه کنم عمر همین بود گفتم که نه وقت سفرت بود چو رفتی گفتا که مگر مصلحت وقت درین بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۶ آفتاب از روی او شد در حجاب سایه را باشد حجاب از آفتاب دست ماه و مهر بربندد به حسن ماه بی مهرم چو بردارد نقاب از خیالم باز نشناسد کسی گر در آغوشت نبینم شب به خواب خون دل در جام دیدیم از سرشک آب رو بر باد دادیم از شراب شاهدان مستور و مستان بی شکیب خانقه معمور است و درویشان خراب سوز مستان گر بداند محتسب در دم از می شان زند بر آتش آب هر که را از دیده باران بینی اشک زیر دامن باده دارد چون سحاب از برای باده می باید زدن محتسب را حد بی حد و حساب حافظا واعظ نصیحت گو مکن ترک ترکان ختا نبود صواب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۷ مدتی شد کآتش سودای تو در جان ماست زآن تمنایی که دایم در دل ویران ماست مردم چشمم به خوناب جگر غرقند از آن چشمه مهر رخش در سینه نالان ماست آب حیوان قطره ای زآن لعل همچون شکر است قرص خور عکسی ز روی آن مه تابان ماست تا نفحت فیه من روحی شنیدم شد یقین بر من این معنی که ما زآن وی و او زان ماست حافظا تا روز آخر شکر این نعمت گزار کآن صنم از روز اول مونس و مهمان ماست

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۸ آن کیست تا به حضرت سلطان ادا کند کز جور چرخ گشت شتر گربه ها پدید رندی نشست بر سر سجادۀ قضا حیزی دگر به مرتبۀ سروری رسید آن رند گفت چشم و چراغ انس منم وآن حیز گفت نطفۀ داودم و فرید ای آصف زمانه ز بهر خدا بگو با خسروی که دولت او هست برمزید شاها روا مدار که مفعول من یراد گردد به روزگار تو فعال من یرید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۵۹ دل مبند ای مرد بخرد بر سخای عمر و زید کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد رو توکل کن نمی دانی که نوک کلک من نقش هر صورت که زد رنگی دگر بیرون فتاد شاه هرموزم ندید و بی سخن صد لطف کرد شاه یزدم دید و مدحش کردم و هیچم نداد کار شاهان این چنین باشد تو ای حافظ مرنج داور و روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۰ تنم ز رنج فراوان همی نیاساید دلم از انده بی حد همی بفرساید ز بس غمان که بدیدم چنان شدم که مرا از این و آنچه غمی پیش چشم نگراید که گر ببیند بدخواه من مرا روزی به چشم او رخ من زردنگ ننماید چو من به مهر دل خویش اندر این بندم حجاب دور کند فتنه ای پدید آید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۱ صباح جمعه بد و سادس ربیع نخست که از دلم رخ آن ماهروی شد زایل به سال هفتصد و شصت و چهار از هجرت چو آب گشت به من حل حکایت مشکل دریغ و درد و تأسف کجا دهد سودی کنون که عمر به بازیچه رفت بی حاصل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۲ درین وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی اله چه استغناست اینجا برو حافظ درین معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۳ دل شوق لبت مدام دارد یا رب ز لبت چه کام دارد جان عشرت مهر و باده شوق در ساغر دل مدام دارد شوریده زلف یار دایم در دام بلا مقام دارد آخر نرسد که باز پرسیم کآن دلبر ما چه نام دارد با یار کجا نشیند آن کاو اندیشه خاص و عام دارد خرم دل آن کسی که صحبت با یار علی الدوام دارد تا صید کند دلی بشوخی بر گل ز بنفشه دام دارد حافظ چو دمی خوش است مجلس اسباب طرب تمام دارد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۴ ز دل بر آمدم و کار بر نمی آید ز خود برون شدم یار در نمی آید در این خیال به سر شد زمان عمر و هنوز بلای زلف درازت به سر نمی آید بسم حکایت دل هست با نسیم سحر ولی به بخت من امشب سحر نمی آید فدای دوست نکردیم عمر و مال و دریغ که کار عشق ز ما این قدر نمی آید همیشه آه سحرگاه من خطا نشدی کنون چه شد که یکی کارگر نمی آید ز بس که شد دل حافظ رمیده از همه کس کنون ز حلقه زلفت به در نمی آید

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۵ سر سودای تو اندر سر ما می گردد تو ببین در سر شوریده چها می گردد هر که دل در خم چوگان سر زلف تو بست لاجرم گوی صفت بی سر و پا می گردد هرچه بیداد و جفا میکند آن دلبر ما همچنان در پی او دل به وفا می گردد از جفای فلک و غصه دوران صد بار بر تنم پیرهن صبر قبا می گردد از نحیفی و نزاری تن بیچاره ء من چون هلالیست که انگشت نما می گردد بلبل طبع من از فرقت گلزار رخش دیرگاهیست که بی برگ و نوا می گردد بهوا داری آن سرو قد لاله عذار بسی آشفته و سرگشته چو ما می گردد چند گویم مرو ای دل ز پی نفس و هوی کاین هوا نیست که در عین خطا می گردد دل حافظ چو صبا بر سر کوی تو مقیم درد مندیست بامید دوا می گردد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۶ ساقی اندر قدحم باز می گلگون کرد در می کهنه دیرینهء ما افیون کرد دیگران را می دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد این قدح هوش مراجمله به یکبار ببرد این می این بار مرا پاک زخود بیرون کرد تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد انچه در سینه مجروح من اش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخرد آموخت مرا مجنون کرد دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۷ من خرابم زغم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش با تو پیوستم و از غیر تو دل بگسستم آشنای تو ندارد سر بیگانه و خویش به عنایت نظری کن که من دل شده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش آخرای پادشه ملک و ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش گر چلیپای سر زلف ز هم بگشاید بس مسلمان که شود کشته آن کافرکیش پس زانو منشین و غم بیهوده مخور که ز غم خوردن تو رزق نگردد کم و بیش پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سر نیش حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۸ نیست کس را ز کمند سر زلف تو خلاص میکشی عاشق مسکین و نترسی ز قصاص عاشق سوخته دل تا به بیابان فنا نرود در حرم جان نشود خاص الخاص ناوک غمزه تو دست ببرد از رستم حاجب ابروی تو برده گرو از وقاص جان نهادم به میان شمع صفت از سر صدق کردم ایثار تن خویش زروی اخلاص به هواداری و اخلاص چو پروانه زشوق تا نسوزی تو نیابی ز غم عشق خلاص آتشی در دل پروانه ما افکندی گرچه بودیم همیشه به هوایت رقاص کیمیای غم عشق تو تن خاکی ما زر خالص کند ار چند بود همچو رصاص قیمت در گرانمایه چه داند عوام حافظا گوهر یکدانه مده جز به خواص

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۶۹ حسن و جمال تو جهان جمله گرفت طول و عرض شمس و فلک خجل شده از رخ خوب ماه ارض دیدن حسن و خوبیت بر همه خلق واجبست رویت روت بلکه بر جمله ملایک است فرض از رخ تست مقتبس خور زچهارم آسمان همچو زمین هفتمین مانده بزیر بار قرض جان که فدای او نشد مرده جاودان بماند تن که اسیر او نشد لایق اوست قطع و برض بوسه به خاک پای او دست کجا دهد تو را قصه شوق حافظا باد رساندت به عرض حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۰ گرد عذار یار من تا بنوشت گرد خط ماه ز حسن روی او راست فتاد در غلط از هوس لبش که آن ز آب حیات خوشتر است گشته روان ز دیدام چشمه آب همچو شط گر به غلامی خودم شاه قبول می کند تا به مبارکی دهم بنده به بندگیش خط گر به هوات می دهم گر مثال جان ودل گاه به آب می کشم آتش عشق تو چو بط آب حیات حافظا گشته خجل ز طبع تو کس به هوای عشق او شعر نگفت از این نمط حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۱ ز چشم بد رخ خوب تو را خدا حافظ که کرد جمله نکویی به جای ما حافظ بیا که نوبت صلح است و دوستی و صفا که با تو نیست مرا جنگ و ماجرا حافظ به زلف و خال بتان دل مبند دیگربار اگر بجستی از این بند و این بلا حافظ اگرچه خون دلت خورد لعل من بستان به کام دل ز لبم بوسه خون بها حافظ بیا بخوان غزلی تازه تر ز آب حیات که شعر توست فرح بخش و جان فزا حافظ سحرگهی که چو رندان بنالی از سر درد به کار من کنی آن دم یکی دعا حافظ تو از کجا و امید وصال او ز کجا به دامنش نرسد دست هر گدا حافظ چو ذوق یافت دل من به ذکر آن محبوب مراست تحفه ی جان بخش و غم زدا حافظ حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۲ ای برده دلم را تو بدین شکل و شمایل پروای کست نیست جهانی به تو مایل گه آه کشم از دل و گه تیر تو ای جان پیش تو چه گویم که چه ها می کشم از دل وصف لب لعل تو چه گویم به رقیبان نیکو نبود معنی رنگین بر جاهل هر روز چو حسنت ز دگر روز فزون است مه را نتوان کرد به روی تو مقابل دل بردی و جان می دهمت غم چه فرستی چون نیک غمینیم چه حاجت به محصل حافظ چو تو پا در حرم عشق نهادی در دامن او دست زن و از همه بگسل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۳ الم یأن للحباب أن یترحموا و للناقضین العهد أن یتندموا الم یأتهم انباء من فات عهدهم و فی صدره نار الاسی تتضرم فیالیت قومی یعلمون بما جری علی مرتج منهم فیعفوا و یرحموا حکی الدمع منی و الجوارح و اضمرت فیا عجبا من صامت یتکلم اتی موسم النیروز و اخضرت الربی و راوق مر و الندامی ترنموا و یا من علا کل السلاطین سطوه ترنم جزاک الله و الخیر تغنم بنوا عمنا حبوا علینا بجرعه و للفضل اسباب بها یتوسم شهور بها الاوطار تقضی من القضا و فی شأننا عیش الربیع محرم لکل من الخلان ذخر و نعمه و للحافظ المسکین فقر و مغرم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۴ خیر مقدم مرحبا ای طایر میمون قدم تا چه داری مژده اقبال آن صاحب کرم دور تا با دور گردون همعنان باد آنچنان گر محاسب بشمرد حرفی نیابد بیش و کم

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۵ نصیب من چو خرابات کرده است اله در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد چرا به حشر کنند این گناه از او در خواه بگو به زاهد سالوس خرقه پوش دو روی که دست زرق دراز است و آستین کوتاه تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی که تا به زرق بری بندگان حق از راه غلام همت رندان بی سروپایم که هر دو کون نیارزد به پیششان یک کاه مراد من ز خرابات چون که حاصل شد دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه برو گدای در هر گدای شو حافظ تو این مراد نیابی مگر به شیء اللٰه حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۶ هر که آمد در جهان پر ز شور عاقبت رفتن می باید به گور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۷ در این وادی به بانگ سیل بشنو که صد من خون مظلومان به یک جو پر جبریل را اینجا بسوزند بدان تا کودکان آتش فروزند سخن گفتن که را یاراست اینجا تعالی الله چه استغناست اینجا برو حافظ در این معرض مزن دم سخن کوتاه کن والله اعلم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۸ ای داده بیاد دوستداری این بود وفا و عهد و یاری آخر دل ریش دردمندم تا چند بدست غم سپاری از زلف تو حاصلی ندیدم جز شیفتگی و بیقراری ای جان عزیز بر ضعیفان تا چند کنی جفا و خواری هر چند که سوختی به جور کردم من خسته سازگاری گفتم مگر از سر ترحم دست از ستم و جفا بداری چون نیست امید آنکه روزی بر عاشق خسته رحم آری آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم در سختی عشق گر بمیرم من دل ز غم تو برنگیرم بی شک دل ماه خور بگیرد گر سوی فلک رسد نفیرم پیوسته کمان ابروانش از غمزه همی زند به تیرم نتوان بقلم نوشت شوقش گر پیر فلک شود دبیرم پیر غم عشقم ار چه طفلم طفل غم عشقم ار چه پیرم دارم سر انکه همچو سعدی بنشینم و صبر پیش گیرم چون کرد زمانه ی ستمگار دور از تو به بند غم اسیرم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای راحت جان بیقرارم امید دل امید دارم شادم بغمت که در همه سوز غم توست سازگارم تا رفته ی از کنارم ایدوست یکباره ز خویش بر کنارم در آرزوی وصال حالی عمری بفراق میگذارم تا مرگ نگیردم گریبان من دست زدامنت ندارم چون هیچ نشد بسعی کام خسته ی فگارم آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم ای زخم غم تو مرهم دل عشق تو انیس و محرم دل زلف تو کمند گردن جان لعل تو نگین خاتم دل ابروی تو بود شحنه ی جان چون چشم تو گشت حاکم دل او در دل ما و ما در آتش ما را غم اوست نی غم دل نزدیک شد آنکه من بدوری گیرم سر خویش یا کم دل حافظ چو شود اگر بیابی نوری ز حضور عالم دل چون ملک وصال او نگردد آسان آسان مسلم دل آن به که ز صبر رخ نتابم باشد که مراد دل بیابم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۷۹ فساد چرخ نبینیم و نشنویم همی که چشمها همه کور است و گوشها همه کر بسا کسا که مه و مهر باشدش بالین به عاقبت ز گل و خشت باشدش بستر حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۰ ز خواب مستی دوشین چو دیده بگشودم سفیده دم که شدم محرم سرای سرور به عزم آن که کنم توبه از محبت غیر شنیدم آیت توبوا الی الله از لب حور

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۱ حسن این نظم از بیان مستغنی است بر فروغ خور کسی جوید دلیل آفرین بر کلک نقاشی که داد بکر معنی را چنین حسن جمیل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۲ کل قند شعر من ز بنفشه شکر رباست زان غیرت طبرزد و کعب الغزال شد بادا دهانش تلخ که عیب نبات کرد خاکش به سر که منکر آب زلال شد هر کس که کور زاد ز مادر به عمر خویش کی مشتری شاهد صاحب جمال شد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۳ شاها مبشری ز بهشتم رسیده است رضوان سریر و حوروش و سلسبیل موی خوش لفظ و پاک معنی و موزون و دلپذیر صاحب کمال و نازک و دیگر لطیفه گوی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۴ دل منه ای جان من بر خواجه و شاه و وزیر کس نمی داند که کارش از کجا خواهد گشاد کار شاهان اینچنین باشد تو ای حافظ مرنج داور روزی رسان توفیق و نصرتشان دهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۵ بگذشتن فرصت ای برادر در گرم روی چو میغ باشد دریاب که عمر بس عزیز است گر فوت شود دریغ باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۶ هنگام بهار است گل لاله و نسرین از خاک در آیند و تو در خاک چرایی چندان به سر خاک تو بنشینم و گریم شاید که بهار آید و از خاک در آیی حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۷ ای دل مجوی منصب دنیا که هیچ نیست نقصان بود ز عزل کمالت نه از عمل چیزی مگو که از تو پریشان شود دلی کاری مکن که از تو به نفسی رسد خلل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۸ از بد دهر اگر همی رنجی رنجش از روزگار سهل بود رنج و راحت ورای طالع نیست وآن که دانست مرد اهل بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۸۹ حکیم فکر من از عقل کرد دوش سؤال که ای یگانه الطاف خالق رحمان کدام گوهر نظم است در جهان که از او شکست قیمت بازار لؤلؤ عمان حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۰ به روز کاف و الف از جمادی الاولی به سال ذال و دگر نون و حا علی الاطلاق خدایگان سلاطین مشرق و مغرب خدیو کشور عفو و کرم به استحقاق سپهر حلم و حیا آفتاب جاه و جلال جمال دنیی و دین شاه شیخ ابواسحق میان عرصه میدان خود به تیغ عدو نهاد بر دل احباب خویش داغ فراق حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۱ - رباعی با دوست نشین و باده و جام طلب نوش از لب آن سرو گل اندام طلب مجروح چو راحت جراحت طلبد گو از سر نیش زین حجام طلب حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۲ - رباعی در خوبی و دلبری بت من طاق است بیچاره دلم به وصل او مشتاق است نازک بدن و لاله رخ و سنگین دل شیرین سخن و لطیف و سیمین ساق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۳ - رباعی نوباوه گلبن جوانی عشق است سرمایه عمر جاودانی عشق است چون خضر گر آب زندگانی طلبی سرچشمه آب زندگانی عشق است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۴ - رباعی نه جان تو با سر الهی پرداخت نه در طلب لایتناهی پرداخت دردا که چنان به نقش مشغول شدی کز نقش به نقاش نخواهی پرداخت حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۵ - رباعی نام بت من که مه ز رویش خجل است ده حرف ز نظم حافظ مرتحل است اول ششم هجی و قلبش روشن لیکن عجب آن که جمله اجزاش دل است

حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۶ - رباعی بردار دل از مادر دهر ای فرزند با نصف اخیر شوهرش در پیوند بی قلب ندانی که چنین نقادی چون حافظ اگر شوی به رویش خرسند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۷ - رباعی تا حکم قضای آسمانی باشد کار تو همیشه کامرانی باشد جامی که ز دست یاد خود نوش کنی سرمایه عیش جاودانی باشد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۸ باز آی که جانم به جمالت نگران است باز آی که دل در غم هجرت به فغان است باز آی که بی روی تو ای نور دو دیده سیلاب سرشک از من سرگشته روان است حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۹۹ - رباعی با مردم نیک بد نمی باید بود در سایه دیو و دد نمی باید بود مفتون معاش خود نمی باید بود مغرور به فضل خود نمی باید بود حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۰ - رباعی شیرین دهنان عهد به پایان نبرند صاحب نظران ز عاشقی جان نبرند معشوق چو بر مراد و رای تو بود نام تو میان عشقباران نبرند حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۱ - رباعی یاران چو به هم دست در آغوش کنید این گردش چرخ را فراموش کنید چون دور به من رسد نباشم بر جای بر یاد من این دور مرا نوش کنید حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۲ - رباعی عشق آتش غم در دل ویرانه نهاد زنجیر بلا بر من دیوانه نهاد بر من نگذشت هیچ نیکی و بدی تا پای مبارک اندر آن خانه نهاد حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۳ - رباعی ای هر نفسی نهاده بر کف ساغر عیبی نبود ز دوستان یاد آور ما را می لعل نیست جز در دیده می را که تو در پیاله داری می خور حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۴ - رباعی بنگر به چمن جمال فرخنده گل گه گریه ابر بین و گه خنده گل سرو ار چه به آزادی خود می نازد از راستیی که داشت شد بنده گل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۵ - رباعی هرگز نکنم سوز تو ای شمع چگل پیدا من اگر چه هست کار مشکل دردی که من از عشق تو دارم حاصل دل داند و من دانم و من دانم و دل حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۶ - رباعی جانا چو شبی با تو به روز آوردم گر بی تو دمی برآورم نامردم از مرگ نترسم پس از این کآب حیات از چشمه نوش لب لعلت خوردم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۷ - رباعی من ترک تو ای نگار آسان ندهم تا پیش زمرد خطت جان ندهم یاقوت لبت که قوت جان است مرا آن را به دو صد هزار مرجان ندهم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۸ - رباعی آن به که بجام باده دل شاد کنیم وز نآمده و گذشته کم یاد کنیم وین عاریتی روان زندانی را یک لحظه ز بند عقل آزاد کنیم حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۰۹ - رباعی ای آن که نهند مهر و ماه از تمکین بر خاک جناب تو شب و روز جبین با دست زبان و دل تنگم منشان بر آتش انتظار و فارغ منشین حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۰ - رباعی گر مست نیی مست نمایی می کن دیوانه نیی کاله ربایی می کن تا خلق ز اسرار تو واقف نشوند رندی بنمای و پارسایی می کن حافظ » اشعار منتسب » شمارهٔ ۱۱۱ - رباعی ای رای تو صحرای امل پیمودن تا چند بر آفتاب گل اندودن گر در دهن شیر شوی بهر طمع آخر نه شکار کور خواهی بودن